گزارش نیک ۷۵: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«نانِ حسرت خورم و جامه‌ی حسرت پوشم
کرمِ سیبم؛ خورش و پوشش من هر دو یکی‌ست»
 -طالب آملی

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟

از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

امروز رفتی پیاده‌روی؟

امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

امروز با کی تماس گرفتی؟

امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

فیلم چی دیدی؟

نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

18 مهر 1402

18 مهر 1402

28 آذر 1403

28 آذر 1403

27 خرداد 1404

27 خرداد 1404

114 پاسخ

  1. پیله‌ی نیک
    سال‌واژه‌ام «پیوستگی» است. سال‌واژه‌ی پارسالم «آهستگی» و «توازن» بود. حالا حس می‌کنم آن دو واژه در این یکی مستتر شده‌اند. زندگی‌ام همیشه با ریتمی آرام پیش رفته. نه جهشی، نه شتاب‌زده، بلکه آهسته و پیوسته. انگار پیوستگی، ادامه‌ی طبیعی همان آهستگی است.
    صبح زود لباس پوشیدم و راهی فیزیوتراپی شدم. از همان اول صبح معلوم بود روز، گرم و کلافه‌کننده خواهد بود.
    هوا، خودِ اهواز بود همان اهواز دورِ دور، در مردادهای شرجی و خرماپَزون
    داستان کوتاه «نمازخانه‌ی من» را خواندم، یک ساعت آزادنویسی کردم و نامه‌ای را که از زبان نوه‌ام، در نخستین روز تولدش، برای دخترم که دور از ماست نوشته بودم، بازنویسی کردم. در نوشتن از زبان راوی کودک کیفیدم.
    همسرم همیشه می‌گوید تعادل را در کتاب خواندن رعایت نمی‌کنم، می‌گوید از کتاب لذت نمی‌بری، پیله می‌کنی. می‌افتی روی کتاب و پوستش را می‌کنی تا به مغزش برسی. خودش با طمانینه می‌خواند، انگار کلمه‌ها آرام‌آرام در جانش می‌نشینند. شیوه‌ی کتاب خواندنش، شبیه شیوه‌ی زندگی‌اش است؛ آهسته، پیوسته و متعادل.
    من اما با هر شب بیست صفحه خواندن، رشته‌ی کتاب از دستم در می‌رود. برای همین امروز دوباره نشستم پای همسایه‌ها اولین بار هفده‌ساله بودم که آن را خواندم. این بار اووووه… اگر بار دیگر سراغش بیایم، لابد هفتاد و یک ساله خواهم بود. چند ساعت پیاپی خواندم؛ لذتی که مدت‌ها بود فراموشش کرده بودم.
    دوباره دیدم احمد محمود چگونه اندیشه را بی‌هیاهو در جان خالد می‌نشاند. خالد، پسربچه‌ای که روزی با سنگ به دیوار و شیشه‌ی غلامعلی می‌زد، آرام‌آرام به نوجوانی بدل می‌شود که در میانه‌ی بازداشت‌، پیام پندار را برای شفق می‌برد؛ و همان، نقطه‌ی عطف زندگی‌اش می‌شود. از خانه‌ای که همسایه‌هایش یک از یک فلک‌زده‌ترند، جوانی سر برمی‌آورد با گوش‌هایی شنواتر، چشم‌هایی ریزبین‌تر و دلی نازک‌تر. این دگردیسی آرام، از درخشان‌ترین هنرهای جناب محمود است.
    برای دورهمی فردا با مامان، فهرست خرید نوشتیم. بعد هم وقتی چشم‌هایم از بس روی صفحه‌ی مانیتور دنبال خالد دویده بودند باباغوری می‌دیدند، از خانه زدیم بیرون و خرید کردیم.
    شب، مثل بیشتر شب‌ها، با همسرم از خوانده‌ها و شنیده‌های روزمان گفتیم و یک دست تخته بازی کردیم.
    یادداشت کانال را، با اینکه آماده بود، منتشر نکردم. پیاده‌روی هم نرفتم.
    اگر بخواهم به امروز نمره بدهم، شاید پنج و نیم باشد، اما اگرچه امروز کامل نیستم سالِ پیوستگی است- یعنی فردا دوباره از همان‌جایی که مانده‌ام، ادامه می‌دهم.
    آدرس کانال تلگرامم:

    https://t.me/Mitra_Nevis39

    میترا رستگاران

  2. سال واژه: سکوت
    زندگی با آموختن سکوت آرام‌تر می‌گذرد.

    ۱- آزادنویسی + مشاهده نویسی
    ۲- نوشتن یادداشت برای تلگرام و انتشار
    ۳- دو صفحه از دکارت تا دریدا (سخته‌ها)
    اما همیشه دوست داشتم فلسفه بخانم. چقدر عبارات آشنا می‌بینم که قبلن در روانشناسی با آن‌ها آشنا شدم و ریشه اش در نظریه‌های فلسفی است. جالب‌انگیر ناک است.

    ۴- بردن پریا به کلاس والیبال (با دوست هنرمندی آشنا شدم. چقدر رابطه جذاب است. آرزوهای مرا زیسته و هم‌صحبتی با او هم‌صحبتی با نسخه‌ی دیگر خودم است.)

    ۵- ناهار و استراحت

    ۶- پیلاتس: برای اولین بار با رینگ پیلاتس ورزش کردم. تازه بود و سخت اما دوست داشتم. همه‌ی حرکت‌ها را نمی‌روم. وقفه و ادامه دارم اما از به چالش کشیدن بدنم لذت می‌برم.

    ۷- دوش و خاب
    نمره‌ای روز: ۳ از ۵

    یادداشت تلگرام:

    ☘بهترازهیچ

    کمی سکوت بهتر از هیچ است
    کمی آفتاب بهتر از هیچ است
    کمی نوازش بهتر از هیچ است
    کمی دریا بهتر از هیچ است
    کمی کار بهتر از هیچ است
    کمی دوست بهتر از هیچ است
    کمی کتاب بهتر از هیچ است
    کمی هنر بهتر از هیچ است
    کمی جنگل بهتر از هیچ است
    کمی دانش بهتر از هیچ است
    کمی پاکی بهتر از هیچ است
    کمی عشق بهتر از هیچ است

    ✍شادی صفوی

    shadisafavi.ir
    @shadisafavi
    @shadisafavi_editor

    #مشاهده‌گری

  3. سلام.

    یکشنبه نشد که در کلاس‌های نویسندگی خلاق و بازخورد‌ها شرکت کنم.

    چقدر حرص خوردم که از بحث تفاوت بین کرم‌پودر و کانسیلر و تینت و لیپ‌گلس جا مانده‌ام.

    از لحن صحبت‌های استاد،حالت چهره‌شان را تصور میکردم و ریسه میرفتم.

    امروز یه چراغ مطالعه خریدم شکل اردک و نصفِ کفِ دست.
    اینم خوشحالی کوچک امروزم‌.شب همگی دور از غم✨️🤍

  4. باید اول از استاد عزیز برای بازخورد داستان کوتاه دوستان تشکر کنم. واقعن با عشق این کار را می‌کنه موفق باشی آقای کلانتری.
    سال واژه: هدف
    دو تا هدف داشتم. به اولی رسیدم و‌ کلی ذوق کردم. ولی ناامید برای رسیدن به هدف دوم.
    تلاش خودم رو‌ کردم ولی نشد. خیلی ناراحت و سرخورده شدم. آخرین باریه که تلاش می‌کنم.
    خیلی حالم بده. چرا الکی به خودم امید دادم. انگار در خیال و رویا سیر و سیاحت می‌کردم. هر چیزی را که رویا بود واقعی پنداشتم.
    عیب نداره یه مدت خنده به لبم آمد و زندگی دگرگون شد.
    نمی‌دونم چرا کتاب نامه به سیمین با اینکه شش یا هفت صفحه مونده تموم بشه نتونستم تموم کنم.
    سنگ صبور رو با بچه‌ها داریم می‌خونیم تا حدی که باید می‌خوندیم خوندم.
    دلم می‌خواد کتاب دیدار با احمد محمود رو هم بخونم.
    یه دفترچه شعر هم می‌خوام بخونم فردا را فقط وقت دارم.
    پس فردا باید پیش مادر عزیز رفت و باز نمی‌تونم بخونم و بنویسم.
    البته دیدن مادرم و بودن با او لذتی داره باید قدرش رو بدونم.

  5. بهانه می‌گیرد، غر می‌زند، بلند شیون می‌کند. در آغوشش می‌کشم. با دستان کوچک‌تر از کوچکش خودکاری بزرگ را می‌کشد روی کاغذ. دستانی ناشی در گرفتن. خودکار، یکی بود صد تا نبود، می‌نویسد. طاقتش از دستانش کوچکتر. دوباره شیون راه می‌اندازد. می‌نشانمش در آغوش. خودکار در دستان من با یکی دوبار کشیدن روی کاغذ می‌نویسد. خودکار بیک مشکی. همان همیشگی ست. کودک عجول بهانه‌گیر به خانه بازگشت، عاقبت. صبح متبرک از رویای آمدنش.

    هنوز در دیروزم.

    می‌گویم جامعه هدفم را تغییر داده‌ام. می‌گویم به گمانم هدر رفت انرژی ست. بیهودگی ست. می‌پرسد. می‌گویم. جلسه دیروز با شیما خانم چسبید. چه خودم در نقش کوچ، چه وقتی مراجع می‌شوم، باز شدن گره‌ها ذوق زده‌ام می‌کند. دریغ از عمر که گره بر گره بگذرد. دریغ از ما که کلافی در خود پیچیده بمانیم بی نقشی بر قالی بودنمان.

    جلسه منتورینگ، تمرین من بود. علیرضا اول جلسه نظرم را درباره‌ جلسه پرسید. باگ داشت از نظرم. یادم رفته عامل بیرونی را بپرسم و اینکه جلسه معمولی بود. دوستان با اغماض شنیدند. به نظر علیرضا نقطه قابل بهبودم اعتماد به نفس است. ندارم؟ به گمانم موضوع انتظار است. از خودم انتظارها دارم که بنده از خدا ندارد.

    پیرمرد گلفروش نیست. دیروز هم نبود. به دلم بد راه می‌دهم. گیرم تمام. تو چرا دست برنمی‌داری؟ تو چرا رفتی تو نخ زنده و مرده آدمها. بد را از دلم دور می‌کنم. پیاده‌رو را بند آورده بود. شاید بساطش را برده جایی. شاید گرما را دوست ندارد. یادت نیست چطور دانه‌های درشت عرق روی صورت گوشتالویش نشسته بود و برایت گل می‌بست. از گلفروشی میدان ونک گلهای دیگری می‌خرم. گلبرگهای نباتی نشسته بر سبزی ساقه، انگار پیراهن حریر به تن. لیسیانتوس طنازی می‌کند. کشیده و بلندبالا. از همانهایی که وقتی پیرمرد گل‌هایم را هرس می‌کرد، زنبوری دل برنمی‌داشت از پرچم‌های زرد رنگش. گلنار، گلنار، لبِ خود بگشا به سخن گلنار.

    مردی از روبه‌رو می‌آید. چند ساله است؟ شصت سال؟ کمی بیشتر یا کمتر؟ با ظاهری معقول. یکی از پاها سخت یاری می‌کند برای پیش آمدن. دستهاش نجیب و سربه راه است تا من . گردن‌کشانه رد می‌شوند. می‌مالاند به تنه‌ام. نخ‌نما نشده اینجور حال و حول کردن؟ کرم است. بی‌خیال نمی‌شوم. سالهاست. جوان که بودم حدوداً 20 ساله، دست جوانی افغانی که از پهلویم رد می‌شد گردنکشی کرد. کتاب قطوری برای پز و خودنمایی زیربغلم بود. کتاب به کارم آمد. صدایی داشت کوبیدن کتاب به سر جوانک. صداش درنیامد بیچاره. رسوم قدیم سودی ندارد. صدایش می‌کنم «آقا، آقا» ناباور نگاهم می‌کند. نزدیکش می‌شوم. «مراقب دستت باش» ناباورتر می‌پرسد «چی؟» تکرار می‌کنم. فحاشی می‌کند. رد می‌شوم. می‌دانم نادیده گرفتنش کک می‌شد. سقلمه می‌زد از گوشه و کنار به جانم. نشخوار ذهن. جایی بی‌ربط فوران خشم.

    به احمد فکر می‌کنم. چند وقتی ست ازش بی‌خبرم. به اینکه چقدر مهم بوده بودنش. به اینکه دلم تنگ شده برایش. خیالم پرواز می‌کند که اگر بعد از 16 سال دوباره هم را ببینیم، نه اینجور از پشت قاب‌های هزاران فرسنگ دور که مخابره شود سیما و صدامان به هم. بغل به بغل، از جنس دیدن. از خودم می‌پرسم حالا مگر مرتضی را می‌بینی چه تاجی به سرش می‌زنی. دائم می‌خزی کنج دلت. دلم تنگ می‌شود برای همه و تو خودم کار زیاد دارم.

    امپدوکلس به رمانتیسیزم گرایش دارد و پیامبرگونه است، آناکساگوراس عقلگراست و نخش را بگیری می‌رسی به فیلسوفان عصر روشنگری.

    کم‌کم دارم با گواش تمرین می‌کنم. بعد از پنج سال سیاه‌قلم، می‌رسم به رنگ. به رهایی.

  6. آخرین استوری در اینستا. خیلی‌وقت بود که می‌خاستم طلاقش را بدم، اما نمی‌دانم چرا انقدر طول کشید اما دیشب توی بایو و استورهای نوشتم که بابای اینستا.
    سه نفر را در پینگ‌پونگ بردم و سرعتی‌تر بازی کردم. برای اولین بار زودتر از روزهای دیگه رفتم سالن.
    کتاب «قدرت محتوا» را برای دومین بار شروع کردم به خاندن. یادداشت‌بردای کردم تا از نکته‌هاش توی ویدئوهای یوتیوب بگم.
    توی وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و چه لذتی داشت داستان مردی که شش‌انگشت داشت. یه جور حس همدلی داشت. یه بارم یه داستان می‌خوندم که راوی قاتل بود و لب‌شکری، از اون به بعد دیدگاهم به قاتلا عوض شد.
    چندتا از موزیکای چاووشی رو شنیدم.
    رفتم توی کانال صداشو چندتا پیام گذاشتم برای مخاطبام.
    احتمالن بعد شام هم کتاب بخونم و هم یادداشت بنویسم توی کانالم.

  7. گزارشِ نیک:
    رخدادک روز:
    شبِ گذشته تماسی از یک دوست قدیمی داشتم. به راستی گُل گفته اند هر چیزی تازه اش، الّا رفیق که کهنه اش رنگ و بویی دگر دارد.
    برای تجدید دیدار، وعده گرفتیم اما چون هر دو از روزگار بی دغدغگیِ نوجوانی گذر کرده و به راهِ پُر فراز و نشیب والدگری، پای گذارده بودیم، برای تمّدد اعصابمان هم که شده، در منزل قرار گذاشتیم.
    صبح زود بیدار شدم و بعد از صبحانه، افتادم به جان خانه. حالا نَساب، کی بساب؟
    میوه ها را که در ظرف میچیدم و شربت را در لیوان ها میریختم، به این اندیشیدم که ۲۰ سال پیش اصلا فکرش را نمیکردم که دوستی مان آنقدر محکم شود که تا وقتی بچه دار شدیم هم باهم رفت و آمد کنیم.
    اکنون جمعِ دونفره ما، پنج نفره شده. دخترکِ من و دو پسر او. پارسا و سپهر و البته یاسمین، دختر نازم.
    این دو برادر، مانند سیبی اند که از وسط دونیمه نشده اند. حتی دو نیمه، یک رنگ و یک شکل ندارند.
    دوست نازک نارنجی و اتوکشیده من، از وقتی که صاحب دو قُل شده، دیگر از آن اتوکشیدگیش افتاده، انگار کمی در زندگی برای بزرگ کردن این قُل ها، چروک برداشته. زیر چشمانِ شادابش، گودیِ سالها نخوابیدن و نیاسودن بود. دیگر از آن دختر پرانرژی و بی دغدغه، که صدای خنده اش گوشِ فلک را کَر میکرد، خبری نبود.
    دیدار تازه شد، از هر دری سخن گفتیم. از زندگی مشترک و مادرانگی. از سختی ها و دغدغه های کار بعد مادر شدن و از هزاران درِ دیگر. هردو هم عقیده بودیم، که در گذشته اگر به زنی برمیخوردیم که تمامآ مادر است و خود را وقف خانواده و فرزند کرده، بدون شک از سوی ما به باد انتقاد گرفته می شد و به بی مدیریت بودن و تک بُعدی بودن، شناخته می شد. اما قضیه به این سادگی ها هم نیست.
    این که تلاش کنی هم مادری کافی باشی( نه حتی کامل)، همسری باطراوت و سرزنده و زنی فعال در اجتماع و دختری قدرشناس برای مادر و پدر، از دوچرخه سواری رویِ بَند، بسی دشوارتر است. حال اگر درون‌گرا باشی و به خلوت کردن در سکوت، برای نوشتن، خواندن، طراحی و امور دیگر، نیازمند باشی، آنگاه معادله چند مجهولی را باید در زندگیت حل کنی.
    من معتقدم مادرانگی طعمی شیرین دارد اما شیرینی اش مانند عسل نیست. شیرینیِ مادرانگی به مانندِ طعم شیرینِ یک خرمالوی گَس است. خرمالو، شیرینی اش را به زبانت می‌ریزد اما گس بودنش را که همان اضطراب ها و سختی های مادرانگی ست هم، به تهِ کامَت می نشاند. حال باید دید که خرمالو شیرینِ گس را برمیگزینی یا نه‌.
    صبح صفحات صبحگاهی ام را نوشته ام.
    دُخمَلک را به پارک بردم. آنجا جای خوبی ست برای نوشتن. رخدادک دیروز را هم در پارک نوشتم. هرچند بعد یکی دوساعت اگر همش سرت در گوشی باشد، انسانی منزوی به نظر می‌رسیدی که تنها هنرش، چرخ زدن در شبکه های اجتماعی است، اما ارزشش را دارد.

  8. سال واژه: اندوه
    _ برای مهتاب سیمکارت خریدم
    _خودم را در دامانِ «فعولن فعولن فعولن فَعَل» رها کردم
    _کتابم از شهر کرد به شهر قلبم رسید.
    نمره تا الان: ۵.۲۵

  9. گزارش‌نیک

    می‌خواهم از الگوی «مصاحبه با خود» برای گزارش نیک استفاده کنم.

    ➖️ برای سال‌واژه‌ات «استمرار» چه گامی برداشتی؟
    تلاش برای ادامه دادن همان کارهایی که پیش‌تر نیمه‌کاره می‌ماندند یا قربانی اهمال‌کاری می‌شدند. فعلاً دارم ادامه می‌دهم؛ حتی حلزون‌وار.

    ➖️امروز رفتی پیاده‌روی؟ بیرون نه، اما کار خانه زیاد بود و گَز کردن خانه، پیاده‌روی محسوب شد.

    ➖️ از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    هشت با کمی ارفاق. دو نمره را هم بابت کم‌کاری در نوشتن و خواندن از خودم کم کردم.
    هشتش هم بابت پرکاری امروزم.
    چه درباره‌ی کتاب خواندن و نوشتن
    چه در کارهای خانه

    ➖️ امروز در کدام کتاب پرسه زدی؟
    آغاز هم‌خوانی کتاب طرز فکر اثر دِوِک با گروه کتاب‌خوانی مهروماه.
    آغاز خواندن کتاب ناتنی از مهدی خلجی
    و پرسه در گنجور و جرعه‌ای شعر مولانا

    ➖️ امروز از خوردن چه چیزی بیشتر لذت بردی؟چای و کیک خوددرست‌کنیِ آلبالو
    (خوددرست‌کنی واژه‌ی پرکاربرد پسرم است)

    ➖️ امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟ با خواندن قسمت‌هایی از کتاب طرز فکر، ذهنم حول محور تغییر باور می‌چرخید.
    تفاوت‌ های طرز فکر ثابت و طرز فکر رشد.

    ➖️ امروز از مطالعه، کلاس یا یادگیری چه چیزی بیشتر در ذهنت ماند؟
    حضور در وبینار نویسنده‌ساز و تمرین ِنوشتنِ کلمات هفته. همچنین نوشتن سطر اول رمان‌ها.

    #گزارش_نیک
    #سبزنوشت🍃

    https://t.me/SabzNevesht27

  10. _سال‌واژه‌ام: واقعیت
    _ به قدر کافی آب نوشیدم.
    _ جدی جدی مریض شدم.
    _ پرسه در رمان « آناکارنینا»
    _ از خروجی جلسه‌ای که با مدیرم داشتم چندان راضی نیستم.
    _ شرکت در وبینار « نویسنده ساز»

  11. رهایم نیک
    خدای را سپاس، برای داده و نداده‌اش.
    سال‌واژه‌ام «پیوستگی» است.
    امروز نیم ساعت پیاده‌روی صبح داشتم و همزمان به وبینار «نویسنده‌ساز» گوش سپردم . اکنون من در فهرستی از کلمات را نوشتم.
    چند صفحه آزاد و رها نوشتم.
    روی رمانم کار کردم اما کوتاه. فقط بازنویسی سه صفحه.
    برای زنگ تفریح، فیلم بلیطی برای بهشت را دیدم؛ کمدی رمانتیکی آرام با طنز کلامی و بازی دلنشین جورج کلونی و جولیا رابرتز، در فضای بهشت‌گونه‌ی بالی. نه فلسفه‌ای پیچیده پشت آن است و نه روایتی چندلایه؛ قصه‌ای ساده با پیامی دلگرم‌کننده: گاهی رها کردن کنترل، بهترین راه برای حفظ عشق و خانواده است.
    امروز خواندم:
    از داستان‌های کوتاه آنتوان چخوف: «یک دست و دو هندوانه»
    از « در عین حال»، مقاله‌‌ی بحث درباره اسکار وایلد و آثارش، برای محشور شدن با نثر نجف دریابندری.
    بیست صفحه از شب یک شب دو،  بهمن فرسی
    مروری کوتاه بر حریق باد، اثر نصرت رحمانی :
    رهایم ای رها در باد
    رها از داد، از بیداد
    رها در باد!
    حرفی مانده ته حرفی
    برای ناهار از خوردن سالاد مخلوط با چند برش گوشت لذت بردم.
    آدرس کانال تلگرام:
    https://t.me/Mitra_Nevis39
    امروز از ده به خودم نمره شش می‌دهم
    .
    میترا رستگاران
    سوم مرداد صفرپنج

  12. پنجِ پنجِ صفرپنج

    بانک‌ها با پیش‌دستی تولدم را تبریک می‌گویند. در خیالم موجوداتی ایده‌آل‌اند. جیب‌هایشان همیشه پرپول است و تاریخ تولدم را سر‌وقت‌تر از همه حفظ‌اند و زودتر از همه، انگار که ذوق‌زده باشند، یادآوری می‌کنند. مشخصن در این روز به بی‌پولی و پولداری حساب‌هایم کاری ندارند. فرقی نمی‌کند بدهکاری بانکی داشته باشم یا پرداخت اقساطم عقب افتاده باشد. در هر صورت برای زادروز خجسته‌ام پیام می‌گذارند و مثل بابالنگ درازی گمنام و نیکوکار، با قلبی پر از مهر و صورتی بی‌چهره، می‌روند تا سال آینده.

    اما جالب‌ترین اتفاق امسال تاریخ تولدم است: 05/05/05

    بالاخره خوش‌شانسی تاریخ‌های رُند، شبی هم به من رسید. البته کسی که تاریخ تولدش را در 05/05/1505 ببیند از من هم خوش‌شانس‌تر است و آنکه همان روز بدنیا بیاید از جفت‌مان خوش‌شانس‌تر. کسانی که پنجم مرداد 5005 یا 5550 یا 5555 باشند از همه‌ی ما خوش‌شانس‌ترترند (حتا لجند و افسانه‌ای💅). ولی خب، فعلن همین سهم من شده و آن را به فالی و گزارشی نیک گرفته‌ام. چرا؟ چون عدد پنج یعنی قلب‌؛ کافی‌ست برعکسش کنی: ♡

    از قدیم هم در ریاضی گفته‌اند هر صفری پشت هر چیزی بیاید می‌شود همان چیز و با این احتساب نقدن در تاریخ تولدم سه تا قلب دارم که اگر یک و چهار را هم با هم جمع ببندیم می‌شود قلبی به توان چهار. جذاب‌برانگیز نیست؟ با کمی تخیل و مقدار قابل توجهی بازی با اعداد، تاریخ تولدم پر شده از عشق. اگر بیست‌وپنج ساله می‌شدم احتمالن از کشف بی‌خود و بی‌جهتم کیفورتر هم بودم، اما خوشبختانه بیست‌وچهارساله شده‌ام.

    شاید آدمی همین باشد. از یک تاریخ ساده، از یک عدد تکراری و یا پیامک بانکی، برای خودش نشانه می‌سازد. شاید چون دوست دارد واقعن باور کند آمدنش در این جهان، یک جایی ثبت شده است.

    و خب امسال هم ثبت من زیر سایه‌ی جنگی که چپ‌چپ نگاهم می‌کند این شکلی است:
    ۰♡/۰♡/۰♡

    از همه زودتر‌، صبح امروز، آیدا تولدم را پیشاپیش تبریک گفت. همه‌ی سال‌های مدرسه و دبیرستان تولدهایمان را کنار هم جشن می‌گرفتیم. حالا اما از هم دوریم؛ خیلی دور. پنج سال است که با هم خاطره‌ی تازه‌ای نساخته‌ایم. تمام رابطه‌مان خلاصه شده در صفحه‌ی تلفن. می‌نشینیم و ساعت‌ها درباره‌ی اتفاق‌هایی که کنار هم نبوده‌ایم، آدم‌هایی که دیگری نمی‌شناسد و زندگی‌هایی که از هم جا مانده‌اند حرف می‌زنیم و می‌نالیم و نچ‌نچ می‌کنیم.

    امروز داشت از مار، عقرب، مارمولک و سوسک‌های حیاط‌شان می‌گفت. نمی‌توانستم او را تا این اندازه جسور و مستقل در چنین موقعیتی تصور کنم که در نبردی ناجوانمردانه با همه‌ی این حیوانات پیروز شده است. چقدر هردویمان تغییر کرده‌ایم.

    دبیرستان که بودیم، آیدا عادت داشت در هر مکان و زمانی ناگهان بپرسد: «به نظرت سال دیگه این موقع کجاییم؟ چیکار می‌کنیم؟» و هر سالی که می‌گذشت می‌گفتم: «آیدا، الان همون سال دیگه‌ست‌». اما هیچ‌وقت ننشستیم درست و حسابی با این پرسش خیال‌بافی کنیم. حالا هرچه بزرگتر می‌شوم، این سوال برایم مرموزتر و هیجان‌انگیزتر می‌شود. دوست دارم بابتش کُلی خیالبافی کنم. شاید همین هم برایم نشانه است؛ نشانه‌گذاری در زمان برای انبوه روزهای پیش رو.

    اتفاق جالبِ دیگر، هم‌نویسی امروز من و لادن درباره‌ی آتش بود. در پانرده‌شانزده‌سالگی عاشق صفحه‌های نمادشناسی و طالع‌بینی و اسطوره‌ها شده بودم. از اسم و معنای اَمرداد خوشم می‌آمد؛ از این‌که نمادش شیر بود، عنصرش آتش و سیاره‌اش خورشید که بعدتر شد ونوس، چون خورشید ستاره است نه سیاره. انگار یک‌باره شصت‌تا تیتاب به خوردم داده‌ بودند و خرکیف شده بودم.

    خلاصه ذوق می‌کردم که در گرم‌ترین و گلوله‌ترین ماه سال به‌دنیا آمده‌ام؛ همان ماهی که می‌پرد روی سر و کله‌ی همه، می‌جهد توی لباس‌ها و آنقدر ماچ و موچت می‌کند که خیس عرق شوی. من کودک این گلوله‌ی تند و تیزم که زیر ظل آفتابش و گویا ساعت دو ظهر، آن‌هم ظهر جنوب، پا به هستی گذاشتم.

    با این‌همه، یک وقت‌هایی هم غصه می‌خوردم که چرا هیچ‌کس این وقت سال نیست. همه به مسافرت می‌رفتند یا حوصله نداشتند تو این شرجی، تو این گرما، به فکر تولد کسی باشند. همیشه دلم می‌خاست تابستان هم مدرسه‌ها تعطیل نبود تا تولدم را وسط شلوغی کلاس بگیرم.

    امشب وقتی جمله‌های آتشی‌ام را برای لادن جدا می‌کردم، یک آن همه‌ی این خاطره‌ها از ذهنم گذشت. همان موقع صدای زنگ آمد. از جا پریدم و در را باز کردم. مصطفی با گلدانی که قد گلش از خودش هم بالاتر زده بود تولدم را تبریک گفت. هیجان‌زده و متحیر به نخل نیکولای پهن و بزرگ روبه‌رویم خیره مانده بودم. چقدر خوشحال شدم. نیم ساعت اول دنبال جایی می‌گشتیم که بشود گذاشتش. چون نوردوست بود، چاره‌ای جز کنار پنجره نداشتیم. حالا خودش تک و تنها همان‌جا ایستاده؛ زیبا و چشم‌گیر.

    راستش قرار بود امسال تولدم را جای دیگری باشم، جایی که خیلی دوستش داشتم. نشد. به این فکر می‌کنم که شاید این تنها باری بود که می‌توانستم در روز تولدم، یکی از آرزوهایم را در دوست‌داشتنی‌ترین مکان، زندگی کنم. غصه‌ام می‌گیرد. به برگ‌های پهن و ساقه‌های کلفت نیکولای دست می‌کشم. غمم را می‌کاهد. شاید این گیاه هم نشانه است. احساس می‌کنم شبیه او قد کشیده‌ام، بزرگ و مقاوم شده‌ام و هم‌چنان نوردوستم. به نخل بودنش می‌اندیشم، به نخلستان‌ها، و سپس به «نخیل» خودم. سالی که گذشت پخته‌ترم کرد. نیک‌تر اینکه قَلَمه‌ی روزها و تجربه‌ها را یکی‌یکی در اینجا کاشتم تا بدانم نخلستان زندگی‌ام چه ثمری دارد؟ چه محصولی سبزتر از این؟

    راستی، یک اتفاق دیگر هم هست که هیچ‌وقت فرصت نکرده بودم برایتان بگویم. امشب فقط تولد من نیست؛ تولد مُهنا، خاهرم، هم هست. من و او با چهارسال فاصله در یک روز و یک ماه به دنیا آمده‌ایم؛ هر دو حوالی دو ظهر. راستش ما خانوادگی تولدهای منظم و بهینه‌ای داریم. پدر و مادرم هر دو شهریوری‌اند؛ یکی یکم شهریور و دیگری دهم. با ده سال و ده روز تفاوت سنی. خاهر و برادر بزرگم هر دو دی‌ماهی‌اند؛ یکی یازدهم و دیگری سیزدهم. ما هم دوزادهم دی را که به هیچ‌کدامشان ربطی ندارد، روز میانجی در نظر گرفته‌ایم تا برای هردو یک‌جا تولد بگیریم. من و مهنا هم که در یک روز کار همه را راحت کرده‌ایم. ما حتا چهره‌مان هم بیشتر به هم شبیه است، البته با همان کلیشه‌ی «خاهری که کوچیک‌تر می‌زنه همون بزرگه‌ست.» درواقع من نیستم که چهره‌ام بزرگتر می‌زند، مهنا همیشه جوان‌تر از سن خودش مانده (لعنتی جذاب 👀 همان بیبی‌فیس خودمان). حتا او هم برایم نشانه است. این‌که بعضی تاریخ‌ها فقط مال یک نفر نیستند، بین خانواده تقسیم می‌شوند.

    چرا دنبال نشانه‌ها می‌گردم؟ شاید می‌خاهم مطمئن شوم زندگی با همه‌‌ی بی‌نظمی و شلوغی‌اش، هنوز با من گفت‌وگو دارد.

    قرار بود امشب جمله‌ورزی‌ام با لادن منتشر شود، اما دلم خاست اول این چند خط را با شما قسمت کنم. از میان همه‌ی جمله‌ها، به نظرم این یکی باید سهم تولدم باشد:

    قلبم (۰۵😁)
    آتشی‌ست
    که خون در آن شعله می‌کشد

    https://t.me/sajedeh_haqparast

    1. ساجده جان
      تولدت مبارک ،انشاله که ده ساله دیگه ۵ تا کتاب مثل روز تولدت ،نوشته باشی
      🎊🎊🎊🎊🎁🎁🎁🎁🎁🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉

    2. سلام ساجده جان تولدت مبارک ثانیه‌های زندگیت پر نشاط و مهمتر از همه جیبت پر پول باد.

  13. گزارش نیک ۷۵
    سال‌واژه‌ام: فاصله

    — دیشب رو به آخرهایش بود که باز‌خورد داستان کوتاهم را شنیدم. رفتم تو ابرها. فکرش را نمی‌کردم که این گونه مورد تأیید استاد قرار بگیرد.
    از چهارشنبه ده شبِ ده تیر تا دو روز بعدش فرصت داشتیم. من چند دقیقه به ساعت نوزده روز جمعه‌ دوازده تیر فرستادم. با‌‌ هول و هراس که می‌رسد یا نه؟ رسید.
    می‌دانید دو روز از خاب و خوراک افتادم. باورتان می‌شود بعد از انتخاب سوژه هر جمله را بارها و بارها بالا و پایین می‌‌کردم و جای فعل و فاعل را عوض. برای حذف هر «که، از، با …» چقدر کلمات و عبارات را تغییر می‌دادم، خدا بداند.
    فکر می‌کنم فاصله‌ام را با ناامیدی چقدر کرده‌ام تا این داستان کوتاه را نوشتم؟
    تشکر ویژه از شاهین کلانتری.

    — شاهین کلانتری در صحبت‌هایش از دقت در هر آنچه که می‌بینیم، می‌گوید و از به کار گرفتن حواس. پیاده‌روی هر روزه را هم که واجب می‌داند.
    خلاصه دیشب رفتم پیاده‌روی‌جزیی‌نگری.
    رفتم دور و بر خانه‌مان نه جاهای خیلی دور. چیزهایی دیدم.
    کافی‌شاپ کافی شاپ کافی شاپ مثل قارچ روییده بود از دل خاک.
    به‌روزالتأسیس جدیدالتأسیس قدیم‌التأسیس.
    دخترها
    همه یک شکل همه یک فرم
    همه زیبا همه جذاب
    همه آفتاب همه مهتاب
    همه یه تکه ماه
    همه یکسان همه همسان
    شلوارها همه جین و کتان، دمپا، قد نود، یه راست گشاد؛
    قوزک پاها همه پیدا
    بلوزها نیمتنه‌‌‌ی خیلی کوتاه کمی کوتاه نسبتن کوتاه
    کفش‌ها همه صندل تخت‌ِتخت بدون پاشنه
    موها لخت و کراتین شده بدون شال های‌لایت، لولایت، بالیاژ؟

    لب‌ها ژل‌زده و پرسینگ‌دار
    مژه‌ها پرپشت، طبیعی بود؟
    ابروهای پهن و کلفت، ارثی بود؟
    بوی خوش عطرها قر و قاطی شده بود: کلوین کلاین یا کلوئه؟ آفوریا یا گود گرل؟
    میک‌آپ‌ها چگونه بود؟ اروپایی، ملایم
    با سگی گربه‌ای همدم و همراه
    دست در دستِ جنس مخالف البته که شانه به شانه
    صدای قهقهه‌ها گوشنواز
    همه سیگار به لب به انتظار
    قلیان‌ها را نمی‌بینم
    آی آی
    نوشیدنی‌های غیر مجاز کجان؟

    بس بود برای امشب
    از بس دقت کردم، گیج شد چشم‌ و سرم.
    دقتیدن برای پسرها باشد برای بعد.

    — ما امیدوارانیم.

    آدرس کانال تلگرام من:

    https://t.me/nahid40rasti02

  14. سال واژه: سکوت
    چقدر نوشتن و دیدن و یادآوری آنچه می‌خواهم بیاموزم در عملکردم موثر است. دیروز بحثی احساسی داشتم. میانه‌اش سکوت می‌کردم. گاهی می‌توانستم پاسخی را رها کنم. دیگر فشاری برای به‌زبان‌آوردن همه‌ی آنچه از ذهنم می گذرد نداشتم. می‌توانستم وقفه و ادامه داشته‌ باشم و البته پایان. چه کسی گفته حرف آخر را من باید بگویم تا برنده باشم؟
    هنوز در آغاز راهم. در آغاز سکوت کردن اما کمی سکوت بهتر از هیچ است.

    ۱- آزادنویسی
    ۲- تمیزکاری
    ۳- ادیت ریل‌های موسسه
    ۴- تمیزکاری خانه
    ۵- شنیدن پادکست نویسنده‌ساز
    ۶- آشپزی
    ۷- بازی با پریا(نی‌نی بازی)
    ۸- پختن پروتئین‌بار
    ۹- بردن پریا به کلاس نقاشی
    ۱۰- خرید
    ۱۱- انجام حرکات روزانه با کش پیلاتس

    نمره‌ای روز ۳ از ۵

    پی‌نوشت: من هر چی می‌تلاشم آخر شب‌ها بنویسم، نمی‌شود. همین نوشتن صبحانه برای کارهای دیروزم را پذیرا باشید که اگر نه، از قافله‌ی «گزارش‌نویسان نیک» بازمی‌مانم‌. سپاس

  15. سال‌واژه‌: خایه‌ی اخلاقی
    از حمایت‌شدن و حمایت‌شدگی سال‌واژه همین بس الآن که در حال نوشتن گزارش نیک هستم احساسم هم نیک هست.
    تئوری شعر اسماعیل نوری‌علا را ورق زدم و شروع قهرمان فروتن یوسا رو خاندم.
    در یوتیوب یه عالمه چرخیدم و محتواهای مورد علاقم رو دنبال کردم.
    https://t.me/dreamdrawgrow

  16. گزارش نیک ۳۵ من یکشنبه ۴ مرداد ماه ۱۴۰۵
    سال واژه: کودکانه وار درخشیدن: روز به روز دریافتن این نکته که چقدر کودکانه زیستن سخت است.
    ۱. صفحات صبحگاهی نوشتن پنج صبحی. نوشتن خواب جالبه و نوشتن جملات تاکیدی حال خوب کن. اما گویا چندان اثری نداشت.

    ۲. پستی در  کانال تلگرام و بله در مورد فوت میترا خواهرم در روز تولد مادرم نوشتنم که دوسال گذشته و حیرت از گذر زمان و حیرت ناشی از فراموش نکردن و حتی نپذیرفتن آن.

    ۳. خواندن سوالات امتحان کوچینگم فقط یک صفحه و کنار گذاشتنش بعلت نداشتن تمرکز و پی بردن به این نکته که سوگ مرگ‌آور می‌تواند باشد و عمر کوتاه‌کن.

    ۴. وویسی در مورد شکرگزاری با عنوان «آیا شکرگزاری توهم است؟» در کانال تلگرامم گذاشتن و داستان رانده‌ی ستم از احسان طبری متنی را در کانال بله‌ام گذاشتن به جای داستان مادرم پیش از من که تمام شد. و بخش ۴۷ مادرم پیش از من در تلگرامم.

    ۵. تمرین کتابنقد را تکمیل کردن.

    ۶. شنیدن وویس بخش دوم عزت نفس محمدرضا شعبانعلی و نت‌برداری

    ۷. شنیدن وویس دوره مدار ثروت دکتر کاویانی و نت‌برداری.

    ۸. دولینگو ترکی استانبولی.

    ۹. نویسنده ساز و کلمه‌‌نویسی که تفاوت حال شاد هفته پیشم با امروز که فوت میترا بود را کاملن نشان می‌داد. این تمرین برایم بسیار جذاب است از  امروز تصمیم گرفتم برای نتیجه گیری بهتر این تمرین را از هفته آینده در دفتری جدا که جلد زردرنگی دارد و پنجشنبه برای کار دیگری خریدم بنویسم و هر هفته انجام دهم و از حالم مقایسه بهتری داشته باشم.

    درباره بانویی با سگ ماوس چخوف استاد گفتند و ترجمه‌های مختلف با اسم‌های متفاوت که بهترین ترجمه از سروژ استپانیان است که ترجمه روح دارد و خواندن بخش‌هایی از آن که گاه انگار نویسنده ایرانی است بس که معادل سازی توسط مترجم استادانه صورت می‌گیرد و استاد اشاره به ترجمه‌های سروش حبیبی و … دارد.

    تمرین این وبینار را نوشتن اولین جمله از بهترین رمانی که خوانده‌اید، گذاشتند که من تمام کتابهایم لنگه است و دسترسی ندارم و این مدت که در سفرم پی‌دی اف خانده‌ام و از گشتن در پی‌دی اف‌ها منزجرم. اما مصرم در انجام این تمرین جذاب و گشتن در پی‌دی‌اف‌هام انشاالله.

    ۱۰. وبیکار الهه جان علیزاده و معرفی فکریشه که قبلن شرکت کرده‌ام و دلم می‌کشد بار دیگر جلسه‌ی بازخورد جذابش را بشنوم و در تقویم می‌نویسم برای جمعه.

    ۱۱.تشکیل نشدن دو کلاسم و دیدن بخش ۴ و ۵ سریال پلیسی و جنایی «مترسک» کره‌ای و پشیمانی از دیدنش و در دام چه می‌شود افتادن‌ش و ادامه‌اش به ویژه که بخاطر حال ناخوب فوت میترا تمرکز ندارم و کتاب خواندنم تعطیل شده است.

    ۱۲. تماس دوست نازنینم سارا بالمیر و نیم‌ساعتی دردودل کردن و بهتر شدن حالم و مجددن دریافتن آن‌ که «دوست خوب داشتن نعمت است.»

    ۱۳. ارسال وویس‌هایی در مورد سوگ به دوستی که به پست تلگرامم واکنش داده بود که او هم در چنین حالی است، جهت بهتر شدن حالش.(شاید جهت بهتر شدن حالم هم باشد.)

    ۱۴. تمرین شفقت‌ورزی به خود و یادآوری روزانه از امروز به خود و نوشتن بالای تقویم تا آخر هفته.

    ۱۵. دریافتن دوباره این نکته که گاهی غم و بیماری وسیله‌ای است برای استراحت ذهن و به خود پرداختن و رشد کردن روحی.
    ۱۶. نمره به روزم ۷

    لینک کانال تلگرامم:    https://t.me/mahro1402

    لینک سایتم:        mahnazrouhani.ir

  17. درود
    میدانم که اکنون وقت نوشتن گزارش نیک روزی که گذشته نیست. و ممکن است استاد تایید هم نکنند اما باید بنویسم تا عادت زشت ننوشتن را تکرار نکنم.
    یکشنبه ۴ مرداد چگونه بود؟
    شروع روز با صفحات صبحگاهی و آزادنویسی بوده.
    سرکار که بودم با رئیسم در مورد چالشهای اخیر با مدیر داخلی جدید حرف زدم. از بیان کردن مسئله خشنود شد و گفت:« خوبه که طرح کردی و خوبتره که این رفتارت رو ادامه بدی و صرفا هر چیزی رو که یه مدیر میگه تایید نکنی و پرسشگری داشته باشی. »همراهی رئیس برایم خوشایند بود. تجربه یادگیری خوبی شد.
    بعد از کار برای عزیزی درد و گرفتاری پیش آمد و من هم درگیر و پیگیر کارهایش و مراقبت از او شدم. و برای اینکه مدتی از توفان های زندگی‌اش دور باشد، او را به خانه دعوت کردم. زندگی مستقل من و خاهرجان با حضور این عزیز کمی از روتین‌هایش دور خواهد شد اما کمکی به حال او می‌شود.
    فایل وبینار را گوشیدم. تمرین فهرست کلمات اکنونم خیلی خسته و ملول بودن. تشکر زیاد از استاد عزیز برای خاندن داستان «یک دست و دو هنداونه» بی‌نظیر بود.👏🏻👏🏻✨✨
    شب هم درگیر جلسات مشاوره آنلاین بودم.
    تا گزارش نیک بعدی در وقت مناسبش😍

  18. کاواکم. حفره‌ام. سه سال؛ بیشتر روزها. نافرم. بی‌شکل، بی‌دست. بی‌پا. نه دهانی برای شِکوه نه شُکر. چه رسد نوشتن. گواراست گمنام به جریان نوشتن تن‌سپردن. هرچند هرازگاهی زخمی، گسستن و دوباره از رونرفتن و دوباره پیوستن.
    چه کنم فرق دارد آدم با آدم. من هم این‌جوریم. از چالش‌های بقا لکنته. خسته. رسته. می‌پیچد مه غلیظی تو ذهن‌ام. نمی‌جنبد دهانم به حرف. همهمه‌ دارد سکوت هم. سکوتی جانساب. سکوتی سوت‌پیچ در کوچه‌وپس‌کوچه‌های ذهنم. وزش حرف‌های گره‌خورده نافهم. در گیروگور بقا. هنوز جمله‌ی بعدی را نگفته جمله‌ی قبلی از یادم می‌رود. ندارم نیت توجیه. و نه سماجتی در توضیح.
    نوشتن گاهی درمانگرم نیست. لااقل در این روزها که مرده‌یی متحرکم. شاید تنها هنرم این باشد که نفس‌کشیدن از یاد نبرم.

    دو روز پیش “م” خانم آمد. سرزده. خوشحال شدم. فکر نمی‌کردم دیدنش دگرگون‌حالم کند. دل‌به‌دل راه داشت او هم به همین منوال بود و حال. می‌پیچیدیم؛ زیاد به پروپای هم. می‌بخشیدم و می‌بخشیدمش. جز دفعه‌ی آخری، کوتاه نیادم و رفت به قهر. پشیمان بود. توی چشمانش می‌خواندم. می‌پلکید حرفی تو دهانش. برای سریدن بهانه می‌خواست حتی به اشاره‌یی از من. ندید گرفتم. نه برای تنبیه، که از سر درماندگی. دلجویی کردم ازش. گفتم سر سجاده دعا کن. می‌شنود صدایت خدا. روبه‌راه شدیم؛ درمی‌یابمت.

    رفت. نشستم روی پلکان. هنوز آغشته بود به تن نیم‌گرم غروب. دیدنش انعکاس روزهای خوبتر گذشته بود. جوشید چیزی توی حفره‌ام. شور نسیمی از گذشته قلقلکم داد. برافراشتم سر به آسمان. آسوده‌خاطر. نمی‌شنید کسی صدایم را این بیرون. گریستم؛ بلند‌بلند: این کابوس کی تمام می‌شود کی؟
    -ذکر خیر آوا در کاواک فرسی بود در وبینار نویسنده‌ساز چهارشنبه ساجده هم در باره‌ی شگرد ترنم آوایی و بسامد واژه گفت در شعر و مثال آورد. حرف منزوی شد و شعری اروتیک‌عاشقانه ازش خواند استاد. وبینار پنج‌شنبه را هم گوش کردم. داستان‌کوتاه “چرخه” از کتاب وسوسه‌ی مدیا کاشی‌گر. موضوع قهر پدر و پسری؛ چرخه‌یی طی چند نسل. اولش رئال ومنطقی بعد تمثیلی و فرامنطقی. داستانی که پس از پایان در ذهنمان هی می‌چرخد و دوباره معنا می‌شود. دیالوگ‌ها موجز و به‌جاست.داستانی زبان ابزار. برخلاف داستانی زبان‌گوهر مثل یوزپلنگانی که با ما دویدند بیژن نجدی. بعدش از مونولوگ طولانی تکان‌دهندی آخرین داستان کتاب وسوسه، “گیاهی در قرنطینه” گفتند که بهانه‌ی گریز به مونولوگی مشابه شد از یک فیلم.
    تمرین آزادنویسی داشتیم به صورت ادامه‌نویسی: جمله‌ آغازین برای استارت موضوع و بسطش به فراخور حال و صرافت طبع. وبینار سرزبان الهه شنیدم و تمرینش را انجام دادم و فرستادم.
    – شام ماکارونی پختم و سالاد هم تنگش. خواستم فیلم “مید سامر” به پیشنهاد الهه جان علیزاده دانلود کنم نشد، بماند فردا. عاشق عاشق عاشق ژانر وحشتم. خوبست این قلم‌جنس از عشقولانه نخشکیده والا.

  19. این جلسه، ضخیم‌ترین لگ‌ ورزشی‌ای که دارم را می‌پوشم و با فجیع‌ترین وضع ممکن در باشگاه حاضر می‌شوم. موهام را از پشت سفت می‌بندم‌ چون این‌طور بهم نمی‌آید. پوستِ صورتم سرخ است. مشاوره‌ی آنلاین دکتر گلشنی گفته رزاسه‌ی خفیف دارم‌ گویا. موقع تمرین مثلِ خرچنگِ آب‌پز سرخ‌تر هم می‌شود. تینت صورتم را نمی‌زنم. رنگِ لب‌هام بیش‌تر از همیشه پریده و از خشکی چند خطِ ریز افتاده. می‌دانم و از این بابت خوشحالم. لاقل امروز.

    جلسه‌ی قبلی وسط تمرین توی آینه‌ی روبه‌روم، چشمم خورد به پچ پچ و خنده‌ی سوسکیِ دونفرِ پشت سرم. خط فرضیِ نگاه‌شان را در فضا ادامه داده بودم و صاف خورده بود وسط خشتکِ من! نه امکان نداشت. این‌جا همه مثلِ خانواده‌ایم. سجاد هرکسی را راه نمی‌دهد. این دو نفر را قبلا ندیده بودم. با خودم فکر کردم لابد حرکت را دارم‌ اشتباه می‌زنم و خنده‌شان از جنسِ زن ستیزی است. مثل وقت‌هایی که ماشینی پارک دوبل را بعدِ چند فرمان باز هم کج و کوله در می‌آورد و همه توقع دارند راننده زن باشد، حتی اگر نیست. حسین بالاسرم‌ آمده بود و گفته بود “آفرین الهام عالیه”. داشتم درست می‌زدم. بین ست رفته بودم گوشه‌ی سالن، چسبیده به دیوارِ آینه‌ایِ پشت سرم. ادامه‌ی ست را آن گوشه زده بودم. بعد ناگهان چشمم توی آینه‌ی پشت سرم خورده بود به ردّ لباس زیرم از روی لگ. رنگش هم‌ پیدا بود. چطور متوجه نشده بودم؟ وقتی خم‌ می‌شدم لگم‌ کش می‌آمد و پارچه‌اش آن‌قدر ظریف بود که انگار هیچ به پام نبود جز همان لباس زیر. از تصور این‌که فکر کرده‌اند عمدی بوده یخ زده بودم و بیش‌تر خودم را در کنج دیوار فرو کرده بودم.

    این جلسه اما آمده‌‌ام تا هر سو تفاهمی هست را بشورم و ببرم. با همان وضعِ فجیع وارد می‌شوم و سلام می‌دهم‌. زیر چشمی دنبال دو چهره‌ی ناشناس می‌گردم. نیستند. کاش با همان تصویری که از بدلِ من دارند نروند پیِ زندگی‌شان. کاش بیایند و ببینند دنبالِ جلب توجه هیچ کس نیستم. حالا فقط حسین است که نگرانم می‌شود و می‌پرسد امروز خوبم؟
    هم‌تمرین‌های دخترم انگار از شلختگیِ امروزم کمی دمق می‌شوند. دخترها ته دل‌شان دوست دارند دخترهای دور و برشان خوشگل باشند تا بتوانند با هم‌ کمی مسابقه بدهند. این‌طوری اگر برنده شوند بیش‌تر به‌شان می‌چسبد. اما امروز من پروژه‌ی مهم‌تری دارم.

    وسط‌های تمرین آن دو نفر می‌رسند.‌ سلام‌شان گرم است و ردی از تمسخر توی نگاه‌شان نیست. نقشه‌ام‌ گرفته.
    اواخر تمرین روی دستگاه پرس پا که نشسته‌ام، روی نیمکت کناری ام هستند. بین ست استراحت می‌کنند و گپ می‌زنند. زیرنظر می‌گیرمشان. می‌خندند. رد نگاه‌شان را می‌زنم. آن روبرو به استند وزنه‌ها. دوباره بلندتر می‌خندند. این طرف کمی پایین‌تر از خشتکِ حسین. و دفعه‌ی بعدی آن طرف که دیوار است شاید رو به سوراخی روی دیوار.
    یاد بیگانه‌ی کامو می‌افتم. و دادگاهِ مورسو، که خیلی قبل‌تر در ذهن کسانی که رفتارش را با معیارهای خودشان تعبیر می‌کردند شروع شده بود. من هم دادگاه خودم را از همان خنده‌ی کوتاه کنار آینه آغاز کرده بودم. از آن مضحک‌تر این‌که در دادگاهِ خودم، خودم را محکوم کرده بودم.
    ست آخر را می‌زنم و تمام. موقع دست دادن، نگاهِ حسین هنوز روی صورت و لب‌هام دنبالِ چیزی می‌گردد. می‌گوید: “حواست به تغذیه‌ت باشه. روزایی که تمرین داری از اولِ صبح بیش‌تر آب بخور.”

  20. یک بیت حافظ را در گزارش نیک ریحانه ربانی دیدم. غزل را از گنجور جستم و ازش رونویسی کردم.
    روی هم یک ساعتی آزادنویسی داشتم. در هم‌نویسی با ساجده برای جمله‌ورزی واژه‌ی آتش را برگزیده بودیم. آخرکار دیدم می‌توانم به صورت یک متن منسجم درش بیاورم. شاید داستانک‌طور. دستی به سرو گوشش کشیدم و فرستادمش کانال. قدری هم تلاش برای انجام تمرین این هفته‌ی شعر داشتم که رستگار نشد.
    چند صفحه از پیشگفتار تئوری شعر خواندم. و از کاردرستی نویسنده کیف کردم و کنجکاو رفتم سراغ ویکی پدیا. دم استاد گرم ما را با چه نویسندگانی آشنا می‌کند. خدایا خودت بهم زمان و توان بده بتوانم بروم سراغشان و بی بهره نمیرم.
    ناهار پختم و حین سبزی پاک کردن به داستان چرخه از زبان استاد گوش دادم. چقدر این کم‌گویی را دوست دارم. شاخ و برگ دادن و توصیف زیاد در توان من نیست. یعنی نبوده تا حالا. نمی‌پسندم هم راستش. شاید این مدل داستان‌گویی مناسب من باشد.
    وبینار سرزبان امروز را نتوانستم باشم. ولی به وویس دیروز گوش دادم و به تمرینش فکر کردم و فرستادمش.
    با مامان رفتیم مراسم ختم یک آشنا. بعدش هم خانه‌ی بابا.
    https://t.me/ladanshayanfar

  21. ۱۴۰۵/۰۵/۰۴
    گزارش نیک ۷۵🐌❤️
    سال واژه: بیداری
    نمره روز: ده از ده
    واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است.

    ۱- گزارش نیک ۷۴ را صبح، در راه رفتن به سرکار نوشتم.
    ۲- گل پتوس رو به روی اتاقم را آب دادم و آب پاشی کردم.
    ۳- دستورالعمل اندازه گیری عوامل زیان آور محیط کار را نوشتم. فردا آن را ارسال می کنم.
    ۴- در راه به کوه ها خاکی و کبود، که فکر می کنم از رشته کوه زاگرس باشند، درختان و دشت نگاه کردم. سم زدایی شدم.
    ۵- شب ساعت ۲۱:۳۰ رسیدم. شومیز بلند و شال سبز رنگم را برای فردا اتو کردم.
    ۶- من برای بودن در این جمع ❤️و شرکت در وبینارهای شاهین خان ❤️سپاسگزارم.

  22. ترس از نوشتن احساسی است که بارها برای من پیش می‌شود اما نمی‌تواند مانع از کار‌ من شود.
    امروز هزار کلمه را نوشتم و همین‌سان چند برگه‌ای ترجمه کردم و اما کتاب های بعد از ظهر به خاطر کلاس بازخورد در موقع خوانده نشد.
    تمرین ها را که برای استاد کلانتری فرستاده بودم خوب نبود اما دست از طلب ندارم تا کام من بر آید یا تن رسد به جانان یا جان ز‌‌تن بر آید.
    وبینار امروز حضور نداشتم چون کلاس باز خورد و بعد از آن کلاس درس اندکی مرا خسته کرده بود.
    خوب عدد چهار از ده برای امروز خوب است.
    به امید فردای پرکار تر !

  23. سال واژه‌ام: تحسیــن
    ۱. آمدم آینهٔ قدی‌ام را تمیز کنم. شیشه پاک کن را پیدا نکردم. بجایش پاک کننده سطوح را برداشتم. نتیجه افتضاح شد. افتضاح تر از آینه‌‌ای که در یک فلافلی کثیف و چرب‌وچیلی نزدیک روشویی کار گذاشته باشند.
    ۲. رفتند. تنها ماندم. ماشین در کوچه است. هر ساعت سری به آن می‌زنم. مثلاً می‌خواهم نشان دهم که امانت‌دار خوبی‌ام. برای همه امینم. اما برای خودم هیچ نیستم. بارها و بارها به خودم خیانت کردم.
    ۳. سر ظهر سروکلهٔ فاطی پیدا شد و مرا از تنهایی درآورد. ولی من که تنها نبودم. من بودم و این همه کتاب.
    ۴.غروب پیاده‌روی کردیم. باد هرازگاهی تند می‌وزید. اما از گرمای هوا نمی‌کاست.
    ۵. امروز چه خواندم؟ هیچ
    ۶. آب کوه چه مزه‌ای دارد؟
    ۷.بطری شربت لیمو و بذر ریحان در یخچال جا ماند. درست کرده بودم تا با خودشان ببرند. می‌گذارمش تا برگردند.
    ۸. چه دیر تو را شناختم.
    تو در کدام راه قدم می‌زدی؟
    همه جا را گشتم
    اما تو را نیافتم.
    از یافتن چون تویی ناامید گشتم.
    پل‌های پشت سرم را خراب کردم
    اکنون تو را می‌بینم.
    اما نمی‌یابم.
    زیرا راهی به سمت تو وجود ندارد.
    هیچ راهی مرا به تو نمی‌رساند.
    اما فکرم همچنان دربارهٔ تو است
    اینکه چقدر خوب می‌شد
    اگر در نزدیکی گوشم
    صدایت را بشنوم
    حرف هایت را گوش دهم.
    و کنارت فکرم را به پرواز درآورم
    بدون اینکه نگران برگشتن باشم.

  24. سال‌واژه: تداوم

    ـــ وبینار امروز با فهرستی از کلمات آغاز شد. جذابیت آن حتی از دو هفتهٔ نخست انجامش هم بیشتر بود. امروز بیشتر به خود واقعی و احساسات برانگیخته‌ام نزدیک بودم. همچنین داستان‌کوتاهی از چخوف با صدای بی‌نظیر استاد به اجرا در آمد. در یک کلام، عالی بود همه چیز.

    ـــ اشعاری خواندم از عباس صفاری و سعید صدیق و رباعی‌هایی از ابوسعید ابوالخیر.
    دو بیت از رباعی که بسیار دل‌پسند واقع شد:
    فارغ ز جهانی و جهان غیر تو نیست
    بیرون ز مکانی و مکان از تو پُرست

    ـــ آزادنویسی را آزاد و رها و تند و تیز نگاشتم. تمام آن خستگی با قلم‌ورزی مبدل شد به خیالی‌‌آسوده.

    ـــ در کانالم نامه نوشتم. آن هم برای خودم. کوتاه و سریع نوشتمش. قبل‌تر در کانال زیاد به نامه‌نگاری اهمیت نمی‌دادم اما از حالا به بعد چرا.

    ـــ کلمه‌‌برداری را بار زدم و روی دفتری نونوار خالی کردم. مرتب و تمیز شدند و من کیفور از دیدن‌شان.

    ـــ به دلیل کم آوردن وقت نتوانستم کتاب بخوانم امیدوارم فردا بتوانم بهتر به این موضوع و گنجاندن آن لابلای وقت‌های مرده رسیدگی کنم.

    نمرهٔ روز:۷/۱۰

    ttps://t.me/zahraballampour

  25. سال‌واژه‌ام: طلوع

    کدام واژه‌ها را به شعر می‌آوریم؟ تو شعرهای اورهان وِلی پرسه می‌زدم، کلمه‌ها نگاهم را دنبال خود کشیدند. نام یکی از شعرها خردلنامه بود. در شعر دیگری از اسفناج و بورک پوف* نوشته بود. جایی خطاب به کفترباز، شعر سروده بود. می‌توانیم برای رمانتیک‌تر جلوه دادن شعرش بگوییم، کبوترباز؟ اما نه این شعر با همان زبان ساده‌اش شعر بود، با همان کلمه‌های روزمره‌اش.
    دفتر احمدرضا احمدی را ورق زدم، قافیه در باد گم می‌شود را. جنس شعر و شاعرانگی‌اش به اورهان ولی شباهت نداشت. زبانش مبهم بود، تصاویرش لطیف. باز هم ولی لحظه‌ای به روزمرگیِ شعر اورهان ولی تنه زد.
    «به سفیدی برنج
    راضی هستم
    انار شکسته را
    دوست دارم»
    فارغ از آنکه احمدرضا احمدی در ادامه با سفیدی برنج و انار شکسته چه می‌کند، برداشتن این جمله‌های ساده از روزمرگی و آوردنشان به شعر کاری است که اورهان ولی هم می‌کند.
    حتی پس‌تر می‌روم. هزار سال پیش وقتی منوچهری می‌سراید:
    «دبیرانند پنداری
    به باغ اندر، درختان را
    ورق‌ها پر ز صورت‌ها،
    قلم‌ها پر ز زیور‌ها»
    از روزمره‌ی خود، از روزگار خود یاری می‌جوید. قلم‌های آراییده شده‌ی دبیران،‌ آن هم هزار سال پیش، تصویر دور و غریبی برای منوچهری نبوده. حتی آنقدر آشنا بوده، برای توصیف باغ بهار وام گرفته این تصویر را.
    حالا به آنچه شعر می‌دانم و هربار می‌خانم می‌اندیشم. کدام واژه‌ها را به شعر می‌آوریم، امروز؟
    راستی، بحث امروزمان در نویسندگی خلاق اینجا هم هست می‌بینید؟ استعاره. نه تشبیه است چون «پنداری» آمده و اگر نبود استعاره بود؟ در معنا تفاوتی ندارند، اما بگذارید نمره‌های درخشانم در ادبیات دوران دبیرستان را به رخ بکشم.
    موقع ورق زدن «پرنده به پرنده» هم نگاهم به استعاره‌ها بود. حوصله‌ی خاندنش را نداشتم اما ورق زدنش هم نیک بود.

    *نوعی غذای ترکی، که در روغن سرخ می‌شود.

    دوستدار شما، لنا
    https://t.me/lenaamirii

  26. امروز تقویم را نگاه کردم چهار مرداد بود. ترسیدم از کارهای عقب‌مانده از جمله گزارش نیک.
    امروز همراه مامان رفتم دکتر تا سرمش را بزند. سی دقیقه طول کشید و با معطلی قبل و بعدش، روی هم دو ساعت. از بیکاری پناه بردم به فایل‌های گوشی. رفتم به پوشه‌ی کتاب‌های الکترونیک. رمان بی‌لنگر از بهمن شعله‌ور را باز کردم. چند صفحه‌ای خواندم. هر چه جلو می‌رفتم درگیر داستان اسکندر می‌شدم. می‌خواستم بدانم کیست؟ چه جرمی مرتکب شده؟ چرا شکنجه‌اش می‌کنند؟ همه‌ی این‌ها از زبان برادرش بود ولی همه‌چیز حول محور اسکندر می‌چرخید. به صحنه‌ی توصیف شکنجه‌ها که رسیدم، توقف کردم و ادامه‌ش را گذاشتم برای فردا. تا همین‌جا هم نفس‌گیر بود. جذب قلم روان و گیرای نویسنده شدم.
    از حواس‌پرتی خودم نگویم که گوشی‌ا‌م را روی پیشخوان پذیرش جا گذاشتم و دوتا سکته‌ی ناقص زدم تا دوباره پیدا شد. این حقیقت که من و شاید ما که در این زمانه زندگی می‌کنیم بیش از حد به گوشی وابسته شدیم، انکار نشدنی‌ست. وقتی نباشد انگار یک چیزی کم است.
    یک فصل از کتاب خواستن توانستن نیست را خواندم و این جمله‌ش که می‌گوید: «عنصر حیاتی در فرایند دوباره تنظیم شدن، زیاد نوشتن است.» پس امروز بیشتر آزادنویسی کردم.
    چند کتاب جدید سفارش دادم از ترس اینکه ناموجود نشود یا قیمتش بالا برود. قیمت‌ها زنده‌زنده پوست آدم را می‌کنند.
    یک قسمت از دوره‌‌ای را دیدم. فهمیدم هر چه درباره‌ی هوش مصنوعی می‌دانستم باید بگذارم در کوزه. یاد گرفتم هوش مصنوعی از جزئیات خوشش می‌آید و هر چه داده را جزئی‌تر، شسته‌رفته‌تر و طبقه‌بندی‌شده به او بدهی، نتیجه‌ی بهتری خواهی گرفت. ‌‌آن‌وقت به عنوان دستیار یا مغزدوم کمکت می‌کند. به قول استاد دوره، هوش مصنوعی هم تربیت می‌خواهد و هر چه بکاری همان را درو می‌کنی.

  27. سال‌واژه‌ی من: شناخت

    ١. زودتر بیدار شد. دیشب در جواب «چرا نمی‌رسم به کارهایم؟» به خودش گفت می‌رسی، اگر زودتر بیدار شوی. پر بی‌راه نمی‌گفت ولی پر باراه هم نمی‌گفت.

    ٢. دفتر شعر «شمشیر معشوقهٔ قلم» از نصرت رحمانی را خاند. اولین دفتری بود که از رحمانی می‌خاند. موقع خاندنش حس‌ها و فکرهای متنوعی را تجربه کرد. این‌طور بود که چس می‌نالی نصرت؟ با خودت حرف می‌زنی؟ یک‌‌نفس خاند و علامت زد. بعد دوباره برگشت و فهرست کرد کلمه‌ها و سطرهای علامت‌زده را. وقت خاندنش دوباره یاد آن جمله‌ی شهروز رشید در «آناندا» افتاد که گفته بود: به زندگی‌ام که مرا آزرده می‌اندیشم. حالا رحمانی هم در «شمشیر معشوقهٔ قلم» انگار به زندگی‌‌اش که او را آزرده می‌اندیشد. مرور می‌کند. تاریخ را. زندگی را. همان‌طور که می‌گوید: «باید تمام اراجیف را دوباره دوره نمود». پیش از این می‌انگارید رحمانی شاعری زبان‌گوهر است. الان که خاندش، دید همین‌طور است. رد زبان‌گوهری پیدا بود. ولی مگر می‌شود شاعر بود و زبان‌گوهر نبود؟ می‌شود شاعر نبود و زبان‌گوهر نبود. می‌شود شاعر بود و جاهایی شعرگوهر نبود. مثل این دفتر، که زبانش، زبانِ شاعر بود ولی بود جاهایی که شعر نباشد و شکلِ شعر باشد. خود رحمانی هم می‌گوید، که این یک شعرواره است نه شعر. با این حال، شعرواره یا منظومه‌یی‌ست که یک شاعر سروده نه یک ناظم. دوست دارد هفته‌ی بعد برود سراغ کارهای دیگر نصرت.

    ٣. فهرست کلمه‌برداری‌هایش از «شمشیر معشوقهٔ قلم» را در گروه‌شان، با مُب هم‌سفره شد. انگار بلخره دارد می‌تواند مدیریت دانش شخصی کند. چسه‌چسه. و همین مدیریت دانش شخصی از خاندن دفتر شعر بیشتر زمان می‌برد. اما؟ خوش دارد روزانه شعر خاندن و مدیریت دانش شخصی را. مسئله‌یی بوده که حالا جامه‌ی عمل که نه، چون از لباس‌مباس خوشش نمی‌آید، پوست‌واره‌ی عمل بهش پوشانده. «پوستواره» هم از کلمه‌برداری‌های مُب‌ای‌نا از «شمشیر معشوقهٔ قلم» است. سرعت به‌کار‌گیری را دارید؟ امید که در ادامه هم به‌کارگیر باشد و به‌کارکیر نباشد.

    ۴. بود و نبود. هم «نویسنده‌‌ساز»، هم «سرزبان» را در خیابان و در رفت‌وآمد بود. پس بود و نبود. وبیکار را می‌شنید که به آسفالت زیر پایش و تابلوی نئون روبه‌رویش سر تکان داد و گفت: یادگیری و نوشتن هم فراغت می‌خاهد‌ و نمی‌دانستم.

    ۵. رفت دفتر.

    ۶. بابایش آمد و گفت «لپ‌تاپت کو؟» گفت نیاوردمش که. رفت آوردش از خانه و لپ‌تاپ را بردند دکتر. ابروی دکتر لپ‌تاپ می‌توانست مسابقه بدهد با ابرویش توی پهنی. بین راه رفتند جواب آزمایش بابایش را هم گرفتند. هندوانه و چیزمیز شام هم خریدند. تلاش‌های لحظه‌افزون بابایش هم به نتیجه رسید و خاهرش قهرعنق شد.

    ٧. گَنده‌گوزی و گُنده‌گوزی‌اش را پُر کرد و یادداشتی نوشت و منتشرید.

    ٨. یک فهرست نوشت از کارهایی که باید می‌کرد. از هشت‌تا، شش‌تایش را انجام داد و دوتایش مانده که می‌رود برای فردا.

    ٩. کارهایش در پشتیبانی مدرسه نویسندگی را تا حدودی پیش برد. باقی حدود جز همان کارهای فرداست.

    ١٠. با ندا و فرشته و فائزه گپ زد. از فائزه و فرشته، تجربه شنید و؟ فهمید ندا پیش از این او را نقاشی کرده و؟ قلب‌ آتشینش برای ندا.

    ١١. وسط جلسه‌‌‌ بود که استاد دانشگاهش زنگ زد. پیام داد که الان نمی‌توانم جواب بدهم. بعد از جلسه به استادشان زنگید. گفت نه استاد، چیزیم که جای نگرانی باشد نیست، فقط… استاده هم گفت مراقب خودت باش. ذوقید. به این می‌گوید ارتباط. چه توی مدرسه چه توی دانشگاه چه هرجای آموزشی دیگری، بوده که فاصله و شکاف را ببیند. که سر کلاس، استاد استاد خودش بوده و دانشجو دانشجوی خودش، ارتباطی نبوده. گاهی گمان نمی‌کرده به‌عنوان دانش‌آموز، اسمش یا هرچه که نشان آشنایی و شناخت باشد، حتا به ذهنِ معلم راه یافته باشد. این‌جور معلم‌ها می‌روند توی لیست بدها.

    ١٢. کارت فروشگاه لوازم آرایشی و پوست خودش را شاد کرد و یک ضدآفتاب زد به رگ. آن‌چه سوخت، کان مامانش بود، هرچند که پول مال مامانش نبود.

    ١٣. با معذرت از همگی، کیرش توی زمان که این‌قدر زود می‌گذرد و او چرا نمی‌رسد به کارهایش؟ البته باز خوب است سه شب نیست و یک‌ونیم است.

    ١۴. بیست دقیقه دیگر برای ویرایش رفت. امید که هرچه زودتر هوش مصنوعی پیشرفت کند و بتواند یک الهه نصیری مصنوعی سفارش بدهد.

    ١۵. بیست دقیقه دیگر. به ساعات پارگی و مشنگی که سه صبح شما باشد و سه شب او، نزدیک می‌شوم.

    کانال تلگرامش:
    https://t.me/elahebaseda

  28. – سال‌واژ‌ه‌ام: هردم‌نویسی. حین انجام اغلب کارها یک کاغذ خالی هم زیر دستم می‌گذارم، مبادا چیزی از چنگم بگریزد. همین پراکنده‌نگاری‌ها بعدن و بعضن جرقه‌های خوبی می‌شوند برای نوشتن.
    – خاندن گزارش نیک بچه‌ها.
    – تکمیل بازخوردهای پنجمین کارگاه داستان کوتاه. بچه‌ها تا فردا شب ویراست نهایی داستانشان را می‌فرستند تا سه‌شنبه همه‌ی داستان‌ها را یکجا هوا کنیم. داستان‌های این کارگاه از همیشه بهترند. حالا می‌بینید.
    – دو ساعت بازخورد برای تمرین جلسه‌ی دوم ۷۵مین دوره‌ی نویسندگی خلاق. تمرین گزین‌گویه. جمله‌ی خوب کم نبود بین جمله‌ها. گزین‌گویه‌نویسی تمرین دشواری‌ست اگر واقعن بخاهی حرف نویی را به شیوه‌ای خلاقانه بزنی، و دقیقن همین دشواری‌ست که آن را به یکی از بهترین تمرین‌های نویسندگی تبدیل می‌کند.
    – یک جلسه کلاس خصوصی. بازنویسی یک رمان. ایمان ژرف‌تر من به معجزه‌ی بازنویسی. اصلن خوب نوشتن یعنی بازنوشتن.
    – در وبینار نویسنده‌ساز یکی از اولین داستان‌های چخوف را خاندم و کلی خندیدیم+تمرین «فهرست هفتگی کلمات»
    – اولین چالش گروه تلگرامی وبینار نویسنده‌ساز را آغازیدیم: «یکی از جالب‌ترین جمله‌‌های آغازین یک رمان از نظر شما»
    – سومین جلسه‌ی ۷۵مین دوره‌ی نویسندگی خلاق. سخن از استعاره با استعاره.
    – شب قسمت دیگری از سریال «شوگر» را دیدم. شاید فردا درباره‌ی این سریال و قوت آن در شخصیت‌پردازی چیزکی بگویم در وبینار.
    – مثل گراز کار می‌کنم جانم. اصلن نمی‌فهمم روز چطور شب می‌شود. و چه بهتر.
    – فصیحی هروی سرود:
    «آنم که ز من زبان سخن نپذیرد
    گر روح شوم تمام تن نپذیرد
    از بس که شدم دست‌زد ردّ و قبول
    آیینه ز ننگ عکس من نپذیرد»
    – ما آیندگانیم.

    1. ای وااای من فرصتی ندارم داستانمو بازنویسی کنم، چرا زودتر اینکار رو نکردم با اینکه تو فکرم بود😭اصلا از کجا بدونم وقتی بازنویسی کنم خوب از آب درمیاد؟
      احساس میکنم در آمپاس قرار گرفتم 🙁شرایطی که خودم ایجادش کردم.
      تلا شما رو میکنم تا داستانی بشه که خودم هم دوستش داشته باشم نوع بیانش رو و اگر نشد، حداقل تلاشم رو کردم🌟

  29. گزارش نیک:
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    چندروزی‌ست که کم‌حوصله شده‌ام.
    شکمم روزبه‌روز سنگین‌تر می‌شود و نشستن یا ایستادن طولانی برایم طاقت‌فرساست. البته می‌دانم که قرار است اوضاع از این هم سخت‌تر شود، اما چاره‌ای نیست. همین‌که کودکم سالم است و در شکمم دست‌وپا می‌زند، خدا را شکر می‌کنم.

    ساعت ۱۰ صبح به‌سختی از تخت‌خواب دل کندم. این روزها بیشتر دلم می‌خواهد بخوابم. برای ناهار برنج و مرغ و سوپ درست کردم و هم‌زمان با مامان، سودا و دوستی که یکی دو ماه پیش در مطب دکتر با او آشنا شده بودم، حرف زدم.

    با مامان، مثل همیشه، از روزمرگی‌هایمان گفتیم. قول داده که به‌زودی پیشم بیاید؛ آن هم با خواهرم و خواهرزاده‌هایم. خیلی دلتنگشان هستم و بی‌صبرانه منتظرم این روزهای قشنگ زودتر از راه برسند.

    با سودا، صمیمی‌ترین رفیق این روزهایم، چت کردم. از مشکلاتی که این روزها هر دو درگیرشان بودیم گفتیم و از اینکه با تمام این سختی‌ها چقدر خوب است که همدیگر را داریم؛ اینکه در روزهای سخت، پشت و پناه یکدیگر بوده‌ایم. همیشه برای بودنش خدا را شکر می‌کنم.

    سومین گفت‌وگویم با همان دختری بود که یکی دو ماه پیش در مطب دکتر با او آشنا شده بودم. گفت که دچار خون‌ریزی شده و فهمیده هماتوم دارد، اما خوشبختانه جنینش سالم است. عمیقاً برایش خوشحال شدم که نی‌نی‌اش دچار مشکل نشده و نگرانی‌اش برطرف شده است. گفتم بیشتر استراحت کند و مراقب خودش باشد.

    او حالا در یازدهمین هفته بارداری‌اش است و من در هفته بیست‌وششم. باورم نمی‌شود که همه این روزها و اضطراب‌ها را تا حد زیادی پشت سر گذاشته‌ام.

    ظرف‌ها و لباس‌ها را شستم، میز ناهار را چیدم و بعد از اینکه غذا خوردیم، روی کاناپه خوابم برد. وقتی بیدار شدم، کمی هندوانه خوردم و وارد وبینار نویسنده‌ساز شدم.

    در ابتدا، با استاد کلانتری عزیز، به رسم هر یکشنبه فهرستی از کلماتی نوشتیم که حال و اکنونمان را توصیف می‌کردند و بعد آن را با هفته پیش مقایسه کردیم. همچنان مثل هفته قبل احساس خستگی می‌کردم، اما دغدغه‌هایم تغییر کرده بودند. انگار این هفته کمی آرام‌تر بودم.

    سپس استاد داستان کوتاهی از چخوف برایمان خواند. داستان جذابی بود که تا آخر با آن همراه شدیم؛ به قول بچه‌ها، با اینکه مدت‌ها از نوشتنش می‌گذشت، انگار همچنان نو و تازه بود.

    سه‌پایه‌ام را با وسایل پاستلم چیدم، اما حس و حال نقاشی کشیدن نداشتم. کمی قفسه کتاب‌هایم را سامان دادم و با خواهرم تلفنی حرف زدم.

    بعد تصمیم گرفتم برای شام سوسیس بندری درست کنم؛ اما سوسیس‌ها را سوزاندم و آخرش با خودم گفتم کاش اصلاً درستش نکرده بودم!

    نزدیک آمدن همسرم به خانه بود که لباس و دامن زیبایی پوشیدم که هنوز اندازه‌ام بود و بعد، به رسم یادگار، سالگرد ازدواجمان را با فوت کردن یک دونات کوچولو جشن گرفتیم.

    آخر شب هم روکش تشک‌ها را که تازه شسته بودیم روی تشک‌ها کشیدیم. بالش‌ها و تشک‌ها را شمردیم و حساب کردیم برای زمان زایمانم، وقتی مهمان‌ها از گراش می‌آیند، به چند دست راحت‌خواب دیگر نیاز داریم. بعد همه را داخل کیف گذاشتیم و در کمد چیدیم.

    همستر زیاده‌گو می‌گوید:
    خوب شد که دوباره نوشتن گزارش نیکت را شروع کردی. می‌دانم این روزها کم‌حوصله‌ای، اما چند وقت دیگر، وقتی این نوشته‌ها را بخوانی، از خودت تشکر می‌کنی که این روزها را ثبت کردی.

    نمره امروزت می‌تواند ۸ از ۱۰ باشد.
    امیدوارم فردا نقاشی را شروع کنی و انرژی بیشتری داشته باشی

  30. هنوز سال واژه ام را یافت می نکرده ام.
    صبح رکورد خودم را شکستم و در هفت دقیقه حاضر شدم؛ هنوز هم دقیق نمی‌دانم چطور.

    تا ساعت پنج شیفت بودم. روز، بی‌آنکه هیجانی داشته باشد، آرام و یکنواخت پیش رفت و خوشمزه‌ترین بخشش همان قرمه‌سبزیِ ناهار بود.

    امروز با کالری‌ها دست دوستی دادم. معمولاً رابطه‌ام با خودم پر از کشمکش است؛ گاهی درگیر متوقف کردن ورود هر نوع کالری می‌شوم و گاهی هم در تلاش برای سوزاندن هر شکلی از انرژی. از صبح هرچه دلم خواست خوردم، با این حال طعم‌ها هیچ لذتی برایم نداشتند.

    راه برگشت به خانه را در «نویسنده‌ساز» گذراندم.
    جلسه‌ی سوم نویسندگی خلاق عالی بود.
    این دوره از همین حالا دارد ذهنم را وادار می‌کند جور دیگری به کلمات نگاه کنم.

    شام بیرون اما ناامیدکننده بود؛ از آن تجربه‌هایی که بعد از هر لقمه، بیشتر از طعم غذا، به پولی فکر می‌کنی که می‌توانست جای بهتری خرج شود. شاید هم باید این دلسوزی‌های بی‌حاصل برای رستوران‌های خلوت را کنار بگذاریم، وگرنه تعداد باخت‌هایمان سر به فلک می‌کشد.

    دو داستان از آبی ماورای بحار، شهریار مندنی‌پور خواندم. روتین پوستی‌ام را انجام دادم.
    چند پیام کوتاه در گروه خانوادگی رد و بدل کردم تا با خبر گرفتن از همه، خیالِ خودم را آرام کنم و پرونده‌ی روز را ببندم. ای لعنت به دوری و غربت.
    حالا که روز به انتها رسیده، حسش بیشتر شبیه عبور از یک مسیر یکنواخت است برای رسیدن به مقصدی مشخص؛ روزی که نه شکست بزرگی داشت و نه پیروزی درخشان،فقط مجموعه‌ای از لحظه‌های آرام، خنثی و گاهی بی‌طعم که کنار هم جمع شدند و چیزی شبیه بودن ساختند.

  31. 1.سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. قبلن بدون تایمر آزادنویسی می‌کردم اما از وقتی که تایمر گذاشتم بی‌وقفه در حال نوشتن هستم. این رو به کارهای دیگه‌ام بسط دادم نتیجه عالی بود باعث شد که با تمرکز بیشتری کارها انجام شود.

  32. صفحات صبح‌گاهی نوشتم.
    دوره جدیدی برداشتم تا بهتر طرح مبلمان را پیاده کنم.
    برای دوستم تولد گرفتیم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و از چخوف خواندیم.
    از یوزپلنگانی که با من دویده‌اند خواندم.
    آزاد نویسی کردم.
    نمره روزم ۷.

  33. گزارش نیک، یک‌شنبه چهارم مردادماه چهارصد و پنج
    سال‌واژه‌ام: جسارت
    نمره‌ی روز: ۷ از ۱۰
    امروز از آن روزهایی بود که زندگی گفت: «بفرما، این هم سهمت از زندگی»
    از صبح درگیر دکتر و بیمارستان بودیم. ببخشید، ببخشید، گلاب به رویتان، رودهایمان جوش آورده بودند و بعد، در کمال ادب و نزاکتِ پزشکی، متوجه شدیم سرِ همدیگر را شکسته‌اند و لخته‌های خونشان را ریخته‌اند بیرون. ما هم که در چنین مواقعی عقل از سرمان می‌پرد، ترسیدیم و راهی بیمارستان شدیم.
    پزشکان مجرب مملکت هم بدون آزمایش و بررسی و این قرتی‌بازی‌ها، خیلی قاطع تشخیص عفونت دادند. ما هم فعلاً قرص را می‌خوریم و به قوه‌ی تخیل خودمان سپرده‌ایم که امیدوار باشد تشخیص درست بوده و پای توده‌‌ای مزاحم و خدای نکرده کبد نیم‌بندمان وسط نباشد. خلاصه که امروز علاوه بر جسارت، کمی هم دل‌لرزانگی داشتیم.
    بعد از این ماجرا، مگر می‌شود بعد از ماه‌ها، سال‌ها، یک بار با همسر از خانه بیرون بروی و خرید نکنی؟ معلوم است که نمی‌شود. از صبح زدیم بیرون و تا شش، هفت عصر بیرون بودیم. حتی وبینار را هم در جوار همسر و میان رفت‌وآمد و خرید و زندگی گوش دادم. فقط از نعمت نوشتن محروم بودم و ماندم با یک عالمه کلمه‌ی بی‌صاحب که هی در سرم وول می‌خوردند.
    شب که رسیدم، تازه فهمیدم استاد بالاخره داستان کذایی مرا نقد کرده‌اند. همان داستانی که خودم از شدت نارضایتی دلم می‌خواست قایمش کنم زیر فرش و رویش هم یک مبل بگذارم که مبادا کسی پیدایش کند.
    اما استاد گفته‌اند داستانی‌تر شده.
    خب، من هم همان‌جا دو بال درآوردم و یک دور در اتاق پرواز کردم.
    البته بلافاصله بعدش فرموده‌اند: «فقط معلوم است سمبل کرده‌ای.»
    من: 🥲
    یعنی قسمت دوم نقد را می‌دانستم، ولی فعلاً تصمیم گرفتم قسمت اول را قاب بگیرم و بزنم بالای سرم.
    حالا دلم می‌خواهد داستان را دوباره ویرایش کنم و تا فردا بفرستم. از ساعت یازده شب هم افتاده‌ام به جان شخصیت داستان و برایش شعر می‌گویم. خدایا، مگر شعر گفتن برای یک آدم خیالی هم این‌همه جان‌کندن دارد؟
    هرچه نوشتم، خودم هم درست نفهمیدم چه گفتم، اما دوستش داشتم. شاید اسم این مرحله از نویسندگی نامفهوم‌دوستگی باشد، همان حالتی که نویسنده نمی‌فهمد چه نوشته، ولی چون خودش نوشته، دلش نمی‌آید دست از سرش بردارد.
    حالا هم می‌خواهم شعر شخصیت بیچاره را در کانالم هوا کنم.
    باشد که این جسارت، یک روزی از «داستانی‌تر شده» برسد به «بالاخره داستان شده»

  34. بشکن‌ بشکنه

    تا ساعت سه نصف شب تمرین شعر می‌کردم. اما هیچی دستگیرم نشد. پنج صفحه آشغال بافتم. آخر روی دفترم خابم برد.

    صبح تا چشم باز کردم مد و مه را از کنارم برداشتم و شروع کردم به خاندن. انقدر داستانش کشش داشت که نمی‌خاستم زمین بگذارمش. سبک و نوع جمله‌هایش را دوست دارم. توجه می‌کنم و می‌خاهم رونویسی‌اش کنم.

    از گزینه اشعار عباس صفاری خاندم. و همیشه این سادگی شعرش مرا شگفت‌زده می‌کند. با خودم می‌گویم که خب کاری ندارد. این که خیلی ساده‌ست. اما به قلم که می‌آیم همان شعرِ «ساده» را هم نمی‌توانم بنویسم. به قول استاد ساده‌ی پرمایه است. فصیح است و بدون آنکه صغرا کبرا بچیند و هزار صفت و تشبیه‌های ناکارآمد ردیف کند، حرفش را می‌زند و خیال شاعرانه‌ دارد.

    سه چهارتا گزارش کارآموزی نوشتم. هرچه زودتر می‌خاهم تمامش کنم تا ریخت خانم‌دکتر را نبینم.

    ظهر هم کمی دیرتر داروخانه رفتم. تا ساعت‌های کمتری را تظاهر و تحمل کنم. خدا را شکر امروز داروخانه را به آتش نکشیدم اما یک پماد پیروکسیکام را به جای دویست تومن، چهل و پنج تومن دادم و پسرخاله‌ام دعوام کرد. یک بار هم توی کار کردن با ماشین‌حساب خطای ریزی کردم (توی گذاشتن این صفرهای بی‌خاصیت) که از شانسم بابابزرگم مثل چی بالاسرم ظاهر شد و گمان کرد من همیشه همینطور خطا می‌کنم.

    چه بگوییم؟ پیش می‌آید. این هم از خطاهای امروزمان. خدا را شکر نیازی نیست ظرفی را بشکنم.* به قدر کافی امروز شکسته‌ام.

    *دکترهلاکویی در یکی از سخنرانی‌هایش می‌گوید اگر در روز اشتباهی نکردید شب که شد بزنید ظرفی را بشکنید. شما باید اشتباه کنید.

  35. گزارش نیک

    دیشب بعد از مدت‌ها به سمت مدلی از نوشتن رفتم، به مدلی که هنوز اسمش را نمی‌دانم.
    داستانی نوشتم بداهه و خیال‌پردازانه؛ یعنی تماماً خیال‌پردازی کردم و قصه گفتم. همین.
    شاید داستانی ننوشتم و فقط خیال‌پردازی کردم. خیال‌پردازی اوج لذت من از نوشتن است (ببخشید شعر عزیزم).

    ظهر را مشغول نقاشی کشیدن بودم.

    در وبینار بحث چخوف شد. دوباره یاد چخوفم افتادم که دست ماهان مانده.
    ترجمه‌ی «احمد گلشیری» را دوست داشتم؛ البته ترجمه‌های دیگر را نخواندم.
    اولین داستانی که از چخوف خواندم را   بعد از سال‌ها همچنان به یاد دارم.
    داستان درباره‌ی سگی بود که در میدان شهر بنده‌خدایی را گاز می‌گیرد. پلیس می‌آید و می‌خواهد صاحب سگ را جریمه کند و سگ را بکشد، اما بعد شایعه می‌شود سگ متعلق به ژنرال است. فکر کنم عنوان داستان هم «سگ ژنرال» باشد؛ هیچ مطمئن نیستم.
    بهتر است داستان را بیشتر اسپویل نکنم، ولی ماجرای خیلی جالبی بود و هست و به‌یادماندنی.

    استاد گفت: «یکی از جالب‌ترین جمله‌های آغازین یک رمان از نظر شما را بنویسید.»
    اول به ذهنم «بوف کور» رسید که استاد همان‌جا گفت نروید سراغ شروع‌های مشهور مثل بوف کور.
    در ذهنم شروع دیگری هم بود. با کمی گشتن در کتابخانه‌ی کوچکم پیدایش کردم:
    فارنهایت ۴۵۱.

    چه لذتی داشت سوزاندن!

    دلیل من برای علاقه به این جمله چند چیز است:
    اول اینکه جمله کوتاه و کوبنده است. شاید علاقه‌ام به جمله‌های کوتاه برای داستانک‌نویسی باشد.
    دوم اینکه این جمله خیلی کنجکاوی‌برانگیز است:
    چرا سوزاندن لذت‌بخش است؟
    چه چیزی را سوزاندن لذت‌بخش است؟
    و ارتباط جمله‌ی اول با عنوان کتاب. برای کسانی که نمی‌دانند فارنهایت ۴۵۱ همان دمایی است که کتاب در آن می‌سوزد.

    بعدازظهر چرتی با دمای ۴۵۱ درجه فارنهایت داشتم و تمام روز خودم را سوزاندم.

    شب نامه‌ای به دستم رسید و دچار ذوق‌مندی مضاعف شدم.
    هعی، درس‌هایم را نخواندم و فردا عجب روز سختی خواهد شد.

    * بعد از جست‌و‌جو متوجه شدم نام داستانی که برایتان گفتم «آفتاب‌پرست» است.

  36. سال‌واژه: تغییر

    ۱- رفتم بازار روز و طالبی خریدم، اما وقتی به خانه رسیدم، دیدم جای انگشت پترس رویش مانده است. حسابی توی ذوقم خورد که چرا موقع خرید حواسم به آن نبود.

    ۲- سریالی که این چند وقت دنبال می‌کنم، گرچه پر از صحنه‌های قتل و خونریزی است، اما نکات تأمل‌برانگیزی هم دارد. امروز بیشتر از همه این فکر در ذهنم ماند که خشم ناگهانی، تصمیم‌های لحظه‌ای و شکستن غرور آدم‌ها گاهی می‌تواند به اتفاق‌هایی ختم شود که دیگر راه برگشتی ندارند.

    ۳- امروز علاوه بر «استمرار» و «تمرین» که این روزها با زندگی‌ام گره خورده‌اند، «مرگ» و «تقدیر» هم مدام در ذهنم پرسه می‌زدند.

    ۴- امروز کتاب «پنجمین زن» را تمام کردم. فردا می‌نشینم و تصمیم می‌گیرم کدام کتاب را بخوانم.

    ۵- امروز بیشتر از هر چیز نگران حال عزیزانم بودم. از طرفی هم دلم گرفت که بعضی تغییرهایی که مدت‌هاست آرزویشان را دارم، هنوز در من اتفاق نیفتاده‌اند.

    ۶- نیم ساعت یک‌نفس آزادنویسی کردم؛ از افکار ناخوشایندم نوشتم و سعی کردم برایشان راهی پیدا کنم.

    ۷- از دست‌پخت فوق‌العاده خوشمزه مامان، یعنی چلوکباب تابه‌ای، حسابی لذت بردم و به جانم چسبید.

    ۸- اگر بخواهم به امروز نمره بدهم، ۶ از ۱۰ می‌دهم. چون احساس می‌کنم می‌توانستم عملکرد بهتری داشته باشم.

  37. قبلش یک اعتراف بکنم: امروز پرونده‌ی نیکی‌ام آن‌قدر سبک بود که اگر باد می‌آمد، با خودش می‌بُرد.

    گزارش نیک‌ روز‌خالی

    امروز هیچ کاری نکردم که بشود اسمش را گذاشت «نیک». شاید فقط یک پیاز برای مادرم رنده کردم. همان یک پیاز، تمام پرونده‌ی نیکوکاریِ امروز بود. اگر قرار باشد روز قیامت پرونده‌ام را باز کنند، احتمالاً فرشته‌ی مسئول می‌گوید: «این هم پیاز. بقیه‌اش سفید است.»

    بقیه‌ی کارها نیک نبود، عادتی بود. مگر کسی مسواک زدن را به حساب فضیلت می‌گذارد؟ مگر حمام رفتن مدال نوع‌دوستی دارد؟ اگر این‌ها نیکی باشد، شامپو باید قدیس اعلام شود.

    این روزها در بن‌بست‌آباد زندگی می‌کنم، شهری که همه‌ی خیابان‌هایش به خودشان ختم می‌شوند. می‌دوم و نمی‌رسم. می‌شمارم و نمی‌سازم. وقت‌سوزی می‌کنم، اما آتش‌گیری نه. انگار کبریتِ جانم، سرِ گوگردش را جا گذاشته.

    حالم دچار بی‌جنب‌وجوشی شده، یک جور رفت‌وبرگشتِ بی‌رسید، یک جور بودونبودی. از آن روزهایی که آدم هزار قدم برمی‌دارد و آخر شب می‌فهمد همه را روی تردمیلِ تقدیر راه رفته است.

    تنها دستاورد امروز این بود که یک پیاز اشک مرا درآورد.

  38. _ عطشِ کویری برای رسیدن چندی از لحظه‌ها.
    _نوشتم. به خودم آمدم.
    _رهایی و نوشتن مدت‌هاست مشغولِ به پای هم پیر شدنند.
    _ ای پیشانی!
    در جلسه بازخورد نویسندگی خلاق، دو نفر مانده به من برق رفت. من هم رفتم. همه‌مان رفتیم‌. کِی برای همیشه می‌روم پس؟
    _ادامه جلسه بازخوردِ پر از رنگ و طعم.
    _عصرِ سفید رنگ؟
    عصر سفید رنگ.
    _ باز هم «داشت می‌میرد» در پس‌زمینه روز. گوارا و نارنجی کمرنگ.
    _ آشتی‌ام با خودم. از خیلی وقت پیش. گاهی یقه‌ام در دستانم می‌مانَد چرا که دعوا نمک زندگی‌ست.
    _کلمه کم ‌می‌آورم این اواخر. عقب عقب رفتن.
    باید روی ریتمِ تند شروع کنم به دیالوگ و چرند.
    _ کسی گفت: زندگی، زندگی، زندگی. در این دنیا و تمام دنیاها.
    _بی عجله‌گی؟ چشم، چشم. حواسم هست‌. تمرین می‌کنم.

    کانال من:https://t.me/zeinaaaab_00

  39. و مصمم‌بودنم من را به رانده‌ی ستم احسان طبرسی رساند. دوباره خواندمش امروز. و سری به قصه‌ریزه‌ها زدم.
    تا برنگردم و باز از سر نگیرم‌شان، نمی‌پزم.
    خام مانده‌ام هنوز.
    تازه می‌فهمم که راه بس درازست.
    چه خوش‌خیال بودم اگر گمان خوش به خویش داشته‌بودم.
    نمره ندارد حال و روزم.
    نقطه‌ای هستم بر سر سطرهای آغاز. شبیه بندنافی نبریده و حیران.
    https://t.me/manesehchtgrh

  40. داخلی. خانه. شب

    دوربین ثابت است. بدون ذره‌ای تغییر. چند لحظه است که نوری فضا را روشن کرده است. کسی وارد صحنه می‌شود. نارنجک به طرف مبل می‌رود. روی مبل می‌خابد. درازکش. طاق باز. دست‌ها روی پیشانی. لرزش‌هایی در بدن. در شانه‌ها. قطره‌هایی از گوشه‌ی صورت می‌غلتد و پایین می‌ریزد. روی گوش‌ها. گردن. دست‌ها می‌آید روی صورت. چیزی را از روی صورت پاک می‌کند. اشک‌ها را. بعد از روی گوش‌ها. گردن. موسیقی در پس‌زمینه، درحال پخش است. اِبی می‌خاند:
    با چی خالی کنم هرشب
    یه بغضی قدر یه کوهو

    نارنجک خودش را جمع می‌کند. در خودش. در مبل. پاها جمع. دست‌ها روی شکم. به خودش می‌پیچد. کمی آرام می‌شود. موزیک تمام شده است. گوشی را برمی‌دارد، چند موزیک را عوض می‌کند. دست نگه می‌دارد. رسیده است به آنی که می‌خاهد. مهدی یراحی می‌خاند:
    مگه ترسِ از شکست، کمتر از شکستنه؟
    به خودت دروغ نگو، می‌دونی حق با منه

    دوربین عوض می‌شود. از بالا. روبه‌روی چشم‌ها. چشم‌هایی خیس. کوچک شده. گودی زیر چشم‌ها پیداست. دوباره لرزش شانه‌ها شروع می‌شود. شدت می‌گیرد. چشم‌هایش را می‌پوشاند. تکان‌ها را می‌بینیم. شدیدتر. طولانی. موسیقی ادامه دارد. اشک‌ها. لرزش‌ها. تکان شانه‌ها.

    دوربین دوباره به جای قبلی برمی‌گردد. دست‌ها از روی چشم‌ها برداشته می‌شود. گوشی را برمی‌دارد. دوباره چند موزیک را رد می‌کند. دست نگه می‌دارد. کسی شروع به خاندن می‌کند. دوباره گریه. دوباره شدت می‌گیرد. تکان‌ها. دست‌ها را به صورت برمی‌گرداند. اشک‌ها را پاک می‌کند. موزیک تمام می‌شود. گوشی را خاموش می‌کند. کنار می‌گذارد آن را. بلند می‌شود نارنجک. پاها را قائم بر زمین می‌کند. نود درجه. بلند می‌شود. به سختی. آرامی. انگار از روزی سخت برگشته است. انگار دوباره دومین روز از … است. همان روز.

    دوربین جایگاهش را عوض می‌کند. از کنار پنجره. روی زمین. صحنه از آنجا روایت می‌شود. نارنجک دری را باز می‌کند. وارد می‌شود. در را می‌بندد. چند دقیقه بعد بیرون می‌آید. آب از صورتش می‌چکد. با دست آب‌ها را پس می‌زند. از کیف کنار در، کتابی را بیرون می‌کشد.

    دوربین به جایگاه ابتدایی، روبه‌روی مبل برمی‌گردد. نارنجک روی مبل می‌نشیند. از «وقتی مینا از خاب بیدار شد» می‌خاند. روی خطی از کتاب، هایلایتی آبی می‌کشد: «برای خروج از سرزمین نیست‌ها، کافی است آن را پر کنیم.» باید سرزمین نیست‌ها را پر کنیم. تا بتوانیم بیرون برویم. از دنیای نیست‌هایی که در آن گیر افتاده‌ایم. می‌خاهیم بیرون برویم؟ باید «از فکر و حواس و احساست استفاده کنی.»

    گوشی ویبره می‌رود. کسی زنگ می‌زند. جواب می‌دهد. از آن طرف خط جمله‌های زیادی شنیده می‌شود. پشت سرهم. از نارنجک، صدای زیادی درنمی‌آید. می‌شنود. بعد از چند دقیقه صحبت، آدم آن‌طرف خط، نارنجک را از جا بلند می‌کند. دوربین دنبال او حرکت می‌کند. روبه‌روی تلویزیون می‌نشیند. دنبال شبکه‌ای می‌گردد. پیدا می‌کند شبکه را. گوشی را قطع می‌کند. صدای تلویزیون را بسته نگه می‌دارد. تا وقتی که تبلیغ تمام شود.

    فیلم شروع می‌شود. «ساختمان پزشکان». یاد روزهای خانه‌ی قدیمی می‌افتد. آنی که از هفت تا شانزده سالگی را در آن بود. در همان خانه بود، که هرروز شبکه‌ای را پیدا می‌کرد، که این سریال را پخش کند. با تیتراژ ابتدایی، فکر می‌کند چقدر قرار است خوشحال شود با دیدن آن. موسیقی ابتدایی شروع به خاندن می‌کند:
    یه وقتایی چه خوشحالی، یه وقتایی دلت تنگه
    یکی حرفاتو می‌فهمه، یکی انگار از سنگه
    چه آسون بهترین می‌شی، چه آسون‎تر یه بیهوده
    چرا سردرگمی امروز، تا بوده همین بوده

    می‌خاهد بغض کند. دست نگه می‌دارد. سریال شروع به پخش می‌کند. انتظار دارد بخندد. اما نه. هیچ خنده‌ای روی لب‌هایش نمی‌آید. حداقل نه مثل گذشته. بیشتر حرصی می‌شود. اعصابش بهم می‌ریزد از این همه دست به یکی کردن همه، برعلیه یکی. از دست و پا چلفتی بودن آن یکی. از اینکه نمی‌تواند حقش را بگیرد. دیگر خنده‌دار نیست وقتی برادر بزرگ‌تر می‌گوید: «این چهار تا استخوون رو می‌زنم تو صورتت.» خنده‌دار نیست وقتی فیروز، نمی‌گذارد نیما از آسانسور استفاده کند اما برای دیگران خودش در را باز می‌کند. خنده‌دار نیست که همه از موضوعی اطلاع دارند در آن ساختمان و فقط «نیما افشار» نمی‌داند و غریبه باشد. خنده‌دار نیست که جای پارک او را بگیرند بی‌اطلاع و با زور، بدهند به کسی دیگر.

    تلویزیون را خاموش می‌کند. هیچ‌چیز خنده‌دار نیست دیگر. حداقل در این سریال. شایدهم، امشب خنده‌دارترین موضوع‌ها، برای نارنجک تلخ حساب می‌شوند. کتاب «وقتی مینا از خواب بیدار شد» را برمی‌دارد تا بخاند و بخابد.

    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  41. سال واژه‌ام: تحرک و پویایی
    صبح رفتم تامین اجتماعی تا یه مشکلی رو رفع کنم.
    جالبه که در گزارشات ما ذکر شده که بازرس یه تاریخی اومده شرکت و بی‌هوا کارفرما رو ترک کار زده. مگه داریم؟
    و در توضیحات نوشته: عدم حضور کارفرما در شرکت. البته شاید بازرس در دوره کارآموزی بوده و دوست داشته تجربه‌ای کسب کنه و ما رو سهیم کرده.
    آزاد‌نویسی انجام شد.
    نویسنده ساز شرکت کردم.
    پیاده‌روی کردم.
    کتاب شعر زمان ما شمس لنگرودی از فیض شریفی رو خوندم.
    کمی از اشعار شاملو رو خوندم.

  42. بی‌نهایت دوستش داشتم. اما حسادت روزگار پیروز شد. جدا شدیم. هم‌کلاس شدیم. هم‌راه شدیم. دوباره صمیمی شدیم. نه از جنس شکلات، این‌بار از جنس قهوه.

    تاحالا به گوشاش دقت نکرده بودم. یا زلفان مشکینش رویشان رو پوشونده بود یا نگاه نکرده بودم. طره‌ی موی کرم‌رنگ عجیبی رفته بود تو گوشش. بیشتر دقت کردم. کمی ضخیم‌تر از مو بود. سمعک؟ وای خدای من. چطور تا حالا ندیده بودم؟ باورم نمیشه. رفتم اون سمتش. هر دو گوش؟

    فسردم. یخ زدم. موقع مناسبی برای ابراز احساسات نبود. از درون خُرد شدم. گوش‌هایی کسی که دوستش داشتم ضعیف شده بودند. فشار زیادی به خودم آوردم که ذره‌ای متوجه نشه. چقدر طاقت‌فرسا بود. طولانی‌ترین نقش بازی کردن عمرم رو مجبور شدم به اجرا بذارم.

    کاش هیچ‌وقت سمعک‌های لعنتی رو ندیده بودم. آخه این گوله عشق و نمک چه گناهی کرده بود؟ از سر شب تا حالا هزار بار خدا رو شکر کردم که با چنین انسان خوش‌قلبی معاشرت می‌کنم. کاش آدم کسی که دوستش داره رو همیشه در بهترین حالتش ببینه. نوک شفاف سمعک و سیم بیرونش که به زور مشخص بود شدند خنجرهایی که درونم رو می‌تراشن.

    ای دهر حیله‌گر تف به روی شوم تو
    بدذات‌تر آنکس که امیدش به سوی تو
    خوش‌قلب مهربان نشد یار من ولیک
    قلب مرا فشرد آن زخم‌های ناروای تو

  43. از گزارش امروز، تنها چیزِ نیک فقط اسم گزارش است.

    روز سخت و پر مشغله‌ای بود،از این تعمیرگاه به آن باطری‌سازی از آنجا به تنظیم موتور.

    هرچه دوستم اصرار کرد که انرژی زنانه داشته باش،کمی ملو باش اما من نعل هایم را بسته بودم و پیتکو پیتکو کنان در خیابان یورتمه میرفتم.

    تیرخلاص را هم آنجا زدم که به آقای تعمیرکار گفتم: به نظرم دلیل ریپ زدن ماشین این است که روغن زده به سوزن‌های انژکتور…

    خودم هم شوکه شدم راستش،اما چه میشود کرد این روزها جای خالی انرژی زنانه را بیشتر از همیشه حس میکنم.

    شب همگی دور از غم.✨️🤍

  44. سال واژه: بقا
    نمره روز : ۷ از ۱۰
    یک تکه‌ی خیس از آسمان را خورده. این یک مصرع سرگردان بود که یهو سر از گزارش نیکم در اورد. گمونم دارم دچار عوارض اوردوز وزن و عروض میشم. حتی جملات روزمره و عادی فکرم هم دارن با وزن رباعی بیرون میان. به شدت برام سخته که گزارش نیکم رو مثل آدم بنویسم
    ۱.بیدار شدم دید دلم ظهر شده.
    ۲. امروز عصرکار بودم که باز هم آف شدم
    ۳. با مامانم رفتیم بازار و از خیاط اسکرابمو گرفتم. اوردم خونه پوشیدم دیدم شلوارش تنگه
    ۴. دارم خیلی جدی به ترک کردن خرم اباد و رفتن به تهران فکر می‌کنم
    ۵. تمرین شعر، امروز خوب پیش نرفت. حداقل میدونم تلاشمو کردم
    ۶. با این که ذهنم خیلی خوب با وزن رباعی مچ شده ولی هنوزم خودکار می‌جوم ‌. هربار که سعی میکنم بنویسم استرس می‌گیرم

  45. ۱. شش و نیم به مدرسه رفتم و یادداشت صبحگاهی را آنجا نوشتم.
    ۲. در مسیر رفتن چند شعر از شیمبورسکا خواندم.
    ۳. در مسیر برگشت یک بخش از کتاب «تابستان با مونتنی» را خواندم.
    ۴. برگه تصحیح کردم.
    ۵. ده یادداشت از «مردی که در غبار گم شد» نصرت رحمانی خواندم. اگر کتاب نسخهٔ کاغذی بود، به‌یک‌باره می‌خواندم یا دست‌کم در یکی دو روز؛ بعد بخش‌های دلنشین‌تر را دوباره می‌خواندم. بعضی وقت‌ها از این به‌یک‌باره‌خوانی‌ها لذت می‌برم.
    این چند جمله هم تقدیم شما:
    «خندیدم که خنده‌ام به‌ خنده‌اش گره بخورد و ته‌مانده‌خنده‌اش بروی زمین نریزد! »
    «جای هیچ نگاهی جز نگاه من در چشمش نبود و جای هیچ کلمه‌ای جز اشعار من روی لبش نمانده بود.»
    «شاید و شاید… هزاران شاید دیگر در جلوی چشمم بهم آویختند و تسبیح شکی امیدوارانه شدند و من با هر دانه‌اش ورد شاید امیدواری را خواندم.
    و با هر شایدی که بر لبم می‌رقصید قلبم نیز می‌طپید.
    ناگاه زنگ تلفن رشته تسبیح شک مرا پاره کرد و دانه‌های شاید هر کدام روی زمین به طرفی غلطیدند. قلبم فرو ریخت.»
    «لب‌هایم قفل شده بود و کلمات به دندان‌هایم گیر کرده بودند.»
    «شب است، شبی پرستاره؛ شبی شب
    شیره مسموم سیاهی بروی شیشه پنجره ماسیده است.
    تیغهٔ بران نگاه خشمگینم نمی‌تواند کوچک‌ترین خراشی بروی دیوار تاریکی بدهد.
    گویی تاریکی در فضا یخ بسته است.
    جسد فراموش‌شده من اینجا در تابوت تنهایی افتاده»
    ۶. چند بخش از سایت استاد را خواندم و لذت بردم.
    ۷. یادداشتی برای کانالم نوشتم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor
    ۸. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. امروز تمرین «من در فهرستی از کلمات» بود. راستش نمی‌دانم چرا این تمرین را دوست ندارم، گرچه انجام دادم. می‌دانم که از زمان جنگ، زندگی‌ام محدود شده به چاردیواری کوچک خانه و طاقتم در خانه‌نشینی به ته ته رسیده و مدام خلق‌تنگ می‌شوم از این بابت. این تمرین مرا بیشتر و بیشتر متوجه این موضوع می‌کند و نمی‌رهاندم از این ملال. در قفس بودن را بیشتر حس می‌کنم و رنج می‌کشم.

  46. ۱. این «طـــــ تــــ»‌های دوست‌داشتنی و شوق‌انگیزم: طراحی و ترجمه.
    ۲. جان می‌کنم و از جا می‌کنم. دعا می‌کنم. داغ می‌کنم. سؤال می‌کنم. تلاش و تحمل و تلاش و تحمل و باز تلاش و تحمل می‌کنم تا بعد که کار را «فقط» تمام می‌کنم. این است خلاصه‌ی کار و جست‌وجو با عنترنتِ نیم‌بندِ تحمل‌خراشِ خلاقیت‌آزار.
    ۳. تو راه و میان کارها روی کاغذ: بازیگوشی با حروف-زیباگوشی حا بروف.
    ۴. کلمه‌برداری از دفتر شعر «شمشیر معشوقهٔ‌ قلم» نوشته‌ی نصرت رحمانی:
    آشنا و آماده
    پود و تار
    آرام و رام
    دیار و یاران
    بی‌یار و بی‌دیار
    آیا چه کرد بایدم ای یار؟
    بی‌خوف
    عطر بلوغ در کوچه‌های جوانی
    باغکوچه
    اهرام درد
    گودنای خرخره
    بافندگان فکر
    پوستواره
    بر من جنون متبرک باد
    بی هیچ باید، باید امید بست
    مرا چه باک ز باران/ که گیسوان تو چتری گشوده‌اند
    ۵. تو وبیکار «معماری تفکر» الهه علیزاده، بخشی از مقاله‌ی طنازانه‌ی ناصر نیّرمحمدی در کتاب «سیاحتی در دنیای ترجمه‌ها» را برای بچه‌های سرزبان خواندم. به عنوان نمونه‌یی خوب در نقد ترجمه. ناصر نیّرمحمدی نویسنده و مترجم است و تو این کتاب استادانه و شیرین از غلط‌های آثار ترجمه‌شده نوشته. بیفزایم که کتاب را پارسال استاد کلانتری بهم هدیه داد و ازشان خیلی ممنونم.
    ۶. چه باک؟
    https://t.me/Themolaie

  47. کارهای نیک امروزم:
    ♪بیداری۶
    ♪مطالعه‌ی داستان کوتاه اول صبح+یه‌پینگ☕
    ♪ دوچرخه+ پادکست وبینارهای گذشته
    ♪خانه‌داری+ گوش دادن به گفتگو‌های فیلم «pk»
    ♪شنا+ تفکر روی آب+دوپینگ☕
    ♪خیاطی
    ♪دراز کشیدن+ منتظر ماندن برای سر رفتن حوصله
    ♪ وبینار نویسنده‌ساز
    ♪آمادگی برای نشست کتابخوانی دوشنبه
    ♪گردش+اندکی قدم‌زدن
    ♪خرید
    ♪نوشتن تا اتمام مغزی روان نویس
    https://t.me/samiraneshanifar

  48. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    صفحات صبحگاهی نوشتم، ولی خیلی کم.
    مراقبه کردم.
    وبینار نویسنده‌ساز را گوش کردم. آزادنویسی کردم.
    داستانکی در کانالم گذاشتم‌.
    از پیشگفتار کتاب «آوا در کاواک» رونویسی کردم و همزمان کلمه‌برداری هم کردم.
    از دیروز که شروع به پرکردن دفتر عملکرد ناب کرده‌ام، به نظر می‌رسد کارها به نظم بهتری رسیده‌اند، به امور خانه هم بهتر می‌رسم. آرامش پیدا کرده‌ام و کمتر نگرانم. حتی زمان هم که گویی همیشه با من سر ناسازگاری داشت، از در سازش درآمده است.
    دو تا از پله‌های نردبان نویسندگی‌ام را پر کردم.
    دخترم را کلاس بسکتبال بردم و رفتم توی صف نانوایی. زنی مستأصل کناری ایستاده بود. من را که دید و جلو آمد. با خجالت از من خواهش کرد که اتومبیلش را در گوشه‌ای جا بدهم. کوچه ناگهان خیلی شلوغ شد. قبول کردم. بعد از اینکه یک جای خوب پیدا کردم، اتومبیل را پارک کردم. زن بسیار سپاسگزاری کرد.
    شب سری به مامانم زدم. عمو و زن عمویم هم آنجا بودند.
    شکرگزاری نوشتم.
    سریال from را دیدم.
    نمرهٔ ۷ را به امروز می‌دهم.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  49. امروز برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
    هیچ، بی‌خواندن گذشت.
    چیزی نوشتی؟
    کمی آزادنویسی کردم. صد کلمه هم نوشتم. لابه‌لای همین کلمات فهمیدم که نیاز مبرمی به دوستی دارم. عجیب این‌که در واژه‌های هر هفته‌ام، یک کلمه مشترک بود: «شُکوه».
    از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    پنج. برای روزهایی که کفه‌های ترازو برابرند، عدد معقولی است.
    از خوردن چه چیزی لذت بردی؟
    سیرابی.
    امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    بی‌هیچ دلیلی دلتنگ بودم.
    امروز از رویاپردازی درباره‌ی چه چیزی کیف کردی؟
    بیش از رویا، به گذشته آلوده‌ام.
    آدرس کانال تلگرامت را می‌گویی؟
    https://t.me/hananeveshhtan

  50. نیک‌روزی با عطر قورمه‌سبزی

    بابک نیمه‌های شب از تهران برگشته. صبح سفارش قورمه‌سبزی می‌دهد. مادرم میهمانمان است و عاشق قورمه‌سبزی.
    نگران تلخی لیموهای عمانی‌ام که همچون تلخی موشک‌باران محله‌های شلوغ پایین شهر است.
    که تمام ذوقت را برای چشیدن اندکی لذت با طعم خوش زندگی دود می‌کند و می‌فرستد هوا.‌

    عطاری برگ سبز صد گرم پودر لیمو‌عمانی را می‌دهد چهارصدهزارتومان. چیزی نیست. کمی کمتر از پول خانه‌ی پدری است در سال ۶۱. توی قولنامه‌اش خواندم، دویست و چهل متر خانه را بابا آن سال خریده پانصد و چهل هزارتومان.

    ظهر بشقابی برنج با کاسه‌ای قورمه‌سبزی تعارفی می‌برم برای خانم جوان همسایه. بچه‌ی اولش را باردار است و بوی قورمه‌سبزی بدجور توی راهرو پیچیده.

    عصر آنلاین‌ام در وبینار نویسنده‌ساز. بحث داستان کوتاه است و گریزی به داستان‌های کوتاه چخوف.
    از داستان «یک دست و دو هندوانه» می‌گوید که چخوف در بیست سالگی‌اش نوشته. از ترجمه‌ی بد سیمین دانشور می‌گوید که نوشته‌ی روسی را از ترجمه‌ی انگلیسی کتاب به فارسی برگردان کرده و اصلاً به دل نمی‌نشیند.

    قراری می‌گذارد بر نوشتن یکی از بهترین جملات ابتدایی رمان‌هایی که تاکنون خوانده‌ایم. باید در کانال نویسنده‌ساز به اشتراکش بگذاریم.

    ترامپ دستور موقت توقف حملات هوایی را داده. از آن طرف هواپیمای سوخت رسان عازم منطقه می‌کند و از طرف دیگر حرف مذاکره می‌زند.‌ خودش گیج می‌زند و ما را هم گیج کرده.

    غروب مادر را به خانه‌شان می‌برم. آذر، پرستارش زودتر آمده.
    گاه برگشت با همسر می‌رویم دنبال رودخانه پیاده‌روی. سر پل خواجو جای سوزن انداختن نیست. اندکی درنگ می‌کنیم بر لبه‌ی پلکان سنگی پل.
    توی کوک مردمی می‌رویم که متفکر لب پلکان نشسته و چشمانشان به دنبال هیاهوی آبی است که از دهانه‌های پل، عجول‌وار بستر رودخانه را در آغوش می‌کشد. این روزها همه گویی غصه‌دارند.

    آخرشب قسمتی دیگر از سریال «کوری» را می‌بینیم. چند تا رمان را زیر‌و‌رو می‌کنم. جملات اولش را می‌کاوم تا بهترینش را برای نویسنده‌‌ساز کنار بگذارم.
    قدم‌های گزارش نیکِ امروز باز به بعد از نیمه‌شب می‌رسد. گزارش نیک یادداشت امروز تلنگر می‌شود.

    ۱۴۰۵/۵/۴
    @Maryam_jelvani

    #گزارش_نیک
    #درباره_امروزم

  51. -ادامه‌ی خاندن «لمس». فضایش جالب است اما هنوز گیجم و داستان دارد لذت‌بخش پیش می‌رود.
    -فیلم «بید و باد» را دیدم.
    -روزگفتارم را درمورد تجربه‌ی تماشای فیلم گفتم.
    -در عین خوش بودن کسلم و این کسالت کِدِرم می‌کند.
    -کمی آزادنویسی کردم.
    -زمان نویسنده‌ساز، کار امانم نداد درست به وبینار گوش کنم، نشد کلمه نویسی یکشنبه را با دیگران انجام دهم. صبح زودتر بیدار می‌شوم و می‌نویسمش.
    استاد داستان «یک دست و دو هندوانه» از چخوف را خاند. تمرکز نداشتم و درست متوجه نشدم اما خیلی بانمک می‌خاند. فردا موقع رفتن به کار ویس وبینار را گوش می‌دهم.
    اولین چالش نویسنده‌ساز برگزار شد. موضوع چالش این است:
    یکی از جالب‌ترین جمله‌های آغازین یک رمان از نظرمان چیست؟
    از آنجایی‌که در این مواقع حافظه‌ام با من قهر می‌کند. تنها «همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوبها» به خاطرم آمد، که تکراری هم نباشد.
    -چند شعری از اسماعیل‌ جان خاندم.
    «انگار جان شده باشم.
    کسی چه می‌داند؟
    شاید
    چیزی
    یا کسی
    فرای این جهان شده باشم.»

    -روزهایم کم کارآمد شده‌اند، باید کاری برایشان کنم.

    اوداففظظ

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  52. سلام سلام
    چقدر دلم برای شما و بچه‌ها تنگ شده حیف که نمی‌توانم آنلاین سر وبینار و جلسه‌ها باشم امروز جلسه هشتم نویسنده خلاق را گوش دادم. باورم نمی‌شود به جلسه هشتم رسیدیم. چقدر زود.
    این لیست کارهای نیکم است به اضافه یادداشتی که نوشتم و امیدوارم که درست انجام داده باشم.

    1. کارهای خانه
    ۲. آزادنویسی
    3.تماس با مادر و خواهر
    ۴. رفتن به پارک
    ۵‌. حمام کردن پسرو

    «دوست خوب من مغز»

    همیشه برای خودم کار درست می‌کنم. مثل امروز. همزمان با شلوغی‌ خانه و گرمای ظهر به جای این که زودتر بجنبم و دور و اطراف را مرتب کنم بعد ولو شوم و از خنکی کولر لذت ببرم کرمکی سراغم می‌آید که چه نشسته‌ای باید فلان جا را از نو تمیز کنی. فلان نقطه‌ی خانه را باید دوباره خانه‌تکانی کنی. جای فلان‌چیز خوب نیست یا آن یکی چیز دیگر کاربردش را از دست داده و باید برود جای دیگر یا شوتینگا شود سطل آشغالی.

    من که شکرخدا هیچ وقت دلم نمی‌آید رویش را زمین بزنم به این راضی نمی‌شوم که الان چه وقت این کارهاست تو باید اول دور و برت را جمع‌کنی، ظرف‌ها را بشوری، لباس‌هایت را مرتب کنی بعد. بابا اولویت. اولویت قربانی می‌شود. بیچاره‌ اولویت. فکر کنم بدبخت هر بار به الوهیت می‌پیوندد و اولویت دیگری جایش را می‌ستاند.

    _ سلام خوبی؟ من اولویت جدیدم.

    وقتی بالای چهارپایه از نبود هوای خنک نفسم بالا نیامد فهمیدم چه خبطی کردم. ژانگولربازی و شیرزن‌بازی در آوردم و کمددیواری که باید نهایتا سالی دو بار تمیز شود را برای شصتمین بار تمیز کردم. کیف هم دادا حاشا نمی‌کنم. حتی بعد از روبه‌رو شدن با یک عالم کارنکرده با تنی خسته. علاوه بر کار‌های ناخوانده خوانده‌ها را نیز انجام دادم و حالا عضلاتم خودشان را گرفته‌اند و غرورشان جریحه‌دار شده است.

    این بازی دوپامینی مغز من است. بی‌نوا مغزی دارم بی‌قرار که همیشه دنبال ساختارهای جدید می‌گردد و هر چقدر توضیح می‌دهم به کتش نمی‌رود که بابا ساختار قبلی مگر چه مشکلی داشت که تو تصمیم گرفتی بکوبی و از نو بسازی. خرم می‌کند هر بار با تیتاب‌های شیرین و خوش‌مزه. من هم که عشق کلنگ‌زنی و مهندس بازی و خوردن تیتاب شیرین نه نمی‌گویم به این دعوت. البته شاید این بار درس عبرتی شود. شاید. امیدوارم

    1. سلام و درود هانیه جان چقدر باحال احساساتتو نوشتی. در چیدن کلمات کنار هم و ظریفانه‌ هم استادی عزیزم. هزاران درود

  53. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    هیولای کمال‌گرایی چنگال‌هایش را محکم در دستم فرو می‌کند تا گزارش نیکی هوا نکنم. امشب امّا دل را زدم به دریا و گفتم هر چه بادا، بادا.
    می‌آیم و چیزکی می‌نویسم و می‌روم. حتی اگر نوبل “مفتضح‌ترین گزارش نیک” را بگیرم.
    امروز خوره‌ی فیلم‌دیدن به جانم افتاده بود. سه‌فیلم را درسته قورت دادم. چسبید!
    آن هم چه فیلم‌هایی. یکی از یکی بهتر و ناب‌تر و ژرف‌تر.
    صبحم را با عباس‌جان کیارستمی آغاز کردم.
    جای سهراب خالی. سپهری را می‌گویم.
    آخر “خانه‌ی دوست کجاست” را دیدم.
    جا داشت که این شعر را باری‌دیگر بخوانم و حظ کنم. اما گلاب به روی شما سندروم “گشادیسم”‌ام فعال شده‌است و نمی‌گذارد به یک قدمی وادی شعر نزدیک شوم‌.
    حالا شاید شعردوستان جبهه بگیرند و تشر بزنند که: شعرخوان نیستی خواهر. وگرنه شعر باید برات هلو بپر تو گلو باشد.
    اما چه کنیم. خودم هم نمی‌دانم چه مرگم زده‌است.
    بگذریم.
    عصرانه را با هانکه‌ی بزرگوار صرف کردم. مغزم فیلم را خوب مزه‌مزه کرد و آخرش هم نفهمید چه مزه‌ای می‌دهد! خوب است گاهی نفهمد و بیشتر بکاود تا بالاخره بفهمد.
    “پنهان” واقعا پنهان بود. شما پی‌بردید که ضبط آن نوارها بالاخره کار کی بود؟
    شاید کم‌اهمیت‌ترین بخش فیلم، گره‌افکنی همین معما بود. پیام‌‌ها در پس این فیلم پنهان بود و غرض اصلی کارگردان جای دیگری بود.
    شام را کنار زیبارویان سینمای ایران بودم.
    به معنای واقعی کلمه غرق فیلم شدم و حظیدم از این همکاری آیدا پناهنده و همسرش. فیلم “تی‌تی” اگر آدم بود، به جرئت می‌گفتم: عجب آدم‌حسابی بود.
    پارسا پیروزفر که کراش‌العالمین است تا ابدالدهر.
    از غرقگی الناز شاکردوست در نقشش هم که هرچه بگویم کم است.
    آخر کی باورش می‌شود آن حبیبِ خل و چل سریال سروش صحت، در این فیلم چنین شخصیتی داشته باشد؟
    از طبیعت گیلان هم که نگویم.”تی جان‌ِ قربان گیلان جانم.”
    و بله. امروز را دربست به تماشای زیست دیگران نشستم. دیگرانی که شاید هیچگاه آن‌ها در واقعیت نبینم، اما می‌دانم که در ورای زمان و مکان، در جایی که نامش را “داستان”می‌‌نامند، هستند و همچنان می‌زییَند.
    آخ آخ! نزدیک بود فراموشم شود. صبح من در واقع با چشیدن طعم تلخ یک داستان آغاز شد.
    داستانی که روایت یک دردِ دیرینه در جامعه‌‌ بود. “زشتی” و “زیبایی” همیشه مسئله‌ی بشر بوده‌است. مگر نه؟
    سطح زیبایی یک دختر در جذب خواستگارهایش هم نقش زیادی دارد. مگر نه؟
    “آبجی‌خانم” صادق هدایت را بخوانید و به تفکر بنشینید.
    این درد، دوایی هم دارد؟
    یا تنها چاره‌اش، همانی است که آبجی‌‌خانم کرد؟
    راستی! دیروز با دیدن آردی که مادرم با آن شیرینی درست کرد، کاریکلماتوری به ذهنم آمد:
    آرد، سفیدآب کشاورزان است.
    پایان

  54. گزارش نیک (۲۴)
    یکشنبه | ۴ مرداد ۱۴۰۵
    سال‌واژه: «یافت می‌نشود، جسته‌ایم ما» به همین سوی چراغ قسم.

    • با صدای ساخت‌وساز همسایه از خواب بیدار شدم. از زمان دایناسورها تا به حال، هر روزش یک نفر دارد چیزی در این خیابان می‌سازد. باور نمی‌کنید از «زیزونگوسور»شان بپرسید. ساکن همین محله بوده‌اند بنا به روایات متعدد و اظهارات شاهدان عینی.
    • خاطرم نمی‌آید با صبحم چه کردم. امیدوارم همسایه‌مان زنده باشد.
    • برای مسئله‌ی مهمی که مدت‌ها ذهنم را درگیر کرده بود، خوشه‌سازی کردم و کاغذاندیشی. تا دل و روده‌ی مسئله را روی کاغذ نریختم شفاف نشد که نشد. شفاف هم که شد، حل نشد که نشد لاکردار.
    • رفتم پیش مشاور. هر چه بیشتر حرف می‌زنیم، پیچ‌در‌پیچ‌تر می‌شود کلاف ذهنم.
    • نویسنده‌ساز را بودم. نیمی پشت فرمان و نیمی در خانه. آموختم یا خدا را بخواهم یا خرما را. هر دو را که با هم بخواهی، ته داستان سرت بی‌کلاه می‌ماند و سر از باقالی‌ها در می‌آوری.
    • عصر که حوصله‌ام سر رفت یک سر رفتم صحرا و چند عکس گرفتم از درخت گردویی که دست دراز کرده بود برای لمس ماه.
    • هم‌چنان «تئوری اکت» تنها کتابی‌ست که این روزها مشغول خواندنش هستم.
    به این رسیده‌ام که: یک «فکر» می‌تواند آسیب‌زاتر از چیزی باشد که فکرش را می‌کنیم. گاهی به اندازه‌ای آسیب‌زا که فکرش را هم نمی‌کنیم.

  55. سال‌واژه‌ام: پژوهشیدن
    اقدامِ امروز: یک فصل از کتابِ به خیالم فقط من اینطورم.
    صفحاتِ صبحگاهی‌ای جان‌دار نوشتم. تصمیم گرفتم حالا که شلوغ‌تر شدم به اصل‌ها بیشتر بها بدهم و اگر هیچکار نکردم همان‌ها باشند.
    رفتم سراغِ دامن شلواری‌ام خدا لعنتش کند. شب که شد لامصب جانم را درآورده بود. خطِ کمرش را گم کردم و این یعنی فاجعه. فعلن گندها را جمع کردیم اما حسابی سببِ اعصاب‌خوردی‌مان شد.
    با خاهرم همبرگری جان‌دار پختیم. بخاطرِ برق‌رفتگی نشد پنیرش را آب کنیم. اما نانِ نرمش نقطه قوتش بود. مامان بخاطرِ گازهای بزرگم از همبرگر بدش آمد. من گفتم اگر اینطوری گاز نزنی که حال نمی‌دهد. یادِ جولیای بابا لنگ‌دراز افتادم.
    امروز زیادی تمرکز‌دری کردم و در نتیجه تکالیفم را از دست دادم. بجایش دامن شلواری درست شد بله. ولی تکالیف تلنبار شد. فردا باید رویشان بیوفتم.
    https://t.me/ReyhaneRabani

  56. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    هزار کلمه آزادنویسی کردم.
    صد سال تنهایی خاندم.
    پاره‌ای از «درآمدی بر اسطوره‌شناسی» را خاندم.
    کلاسم را پیچاندم و نویسنده‌ساز را بودم.
    به بهانه‌ی تمرین «نویسنده‌ساز» سرکی به رمان‌های خانده‌ام، کشیدم. چه خانده‌هایی داشتم و یادم نبود. نیمه‌ش متعلق به پیش از «مدرسه نویسندگی» و زباله.
    از میان نیم دیگر جالبش را بیرون خاهم کشید.

  57. شیچه‌هاای مه به رو نویس مبدا شد بیا به‌ آغازِم سحرای رو نویس
    از دفترچه‌هاای یادداشت
    از ملاای‌های بی‌شمار ؛
    اندک‌هاای غمگین؛
    سحراهاای خیالی؛
    مثابه‌هاای واپسین؛
    بروزهاای ناتموم جدول‌هاای خورده!

    خرد مند‌هاای دلگیر شقایق‌هاای ناب پستی‌بلندی‌هاای جنون‌انداز؛
    شکوه‌هاای کم دید
    بلغم هاای ذوب‌مانند
    آتش‌زده‌هاای کم‌یاب
    ناسوز و اجبار‌هاای ناتموم
    زیکزال‌زدنی‌دهن
    لب‌باز‌نکردن پی‌بی‌گناایی
    جنجالی‌هاای کوچک اما مثلِ یک کوه در چشم بیاد
    سورخی‌هاای‌لبان که همه‌جا را درخشش‌کرداند

    بی‌تنین‌انداز واژینال چوکه جبران محیط کند
    شیشه‌هاای آینه سرازینه سینه را چاک زند
    بی‌پرواای در چشم هم نگاه کنند و رد شونده باشند!
    ملولی‌هاای بی‌ملول؛
    نوت‌اندازهاای که باعثِ جنجالی‌باشند؛
    ملکه‌هاای کفش‌گُهنه؛
    متین‌نماای‌هاای نهانی!
    غیرتی‌هاای جیب‌خالی!
    سوجه‌هاای بی‌دنبالی!
    وغیره!

    آتش‌‌کرده گیرنده بخویش‌تنم!
    هیچ‌گیرنده مرا تایید نکند
    دانید!

    بمثال‌هام دارم می‌نکرم که بینم جمله‌هاای کوتاه‌ای مه در خود چه جواب‌ها پنهان کرده؛
    آیا توانم اینها‌را جز روزانه نویسی‌هام اظافه‌کنم
    آیا شود ازین‌ها داستانک نوشت!
    آیا داستان کوتاه‌ای جالبه‌میشه بنظرم بنظرتون بنظرِشما بنظرِآنها بنظرِ او…

    یک بنظرِ چی‌هم باکلمه‌ای دیگر تغیر کند چه‌جالب
    گاهی به واژه‌ها که گیرمی‌مانم
    همین‌‌طوری با یک واژه دیگر آن‌کلمه را بازی می‌دم که بینم کدام بهترن!

    سوال‌هاای جمله‌کوتاه ام نوشتم حال‌از اول بخانم که بی‌نم چه‌شده است
    بی‌نم‌دگه!
    ای‌بابا بمه نخندید
    آخه بالی‌مه نخندید
    فقط می‌نویسم
    بی‌نم چه‌شده
    دگه…

    لینک‌کانالم
    https://t.me/sadegaalezadai

  58. گزارش نیک امروز: رؤیاهای نیمروز چرا پر ماجراترند؟

    بعد از نماز صبح خوابم نبرد بیشتر بخش مراسم عبادی سیاسی خود (سوره فتح، دعای توسل و دعای 14 صحیفه) را در همان صبح انجام دادم.

    در دانشکده دو تا کارگاه مربوط به انجام تحقیقات مقطعی و مرور سیستماتیک را آنلاین شرکت کردم.

    بعد از ناهار داشتم از خواب‌آلودگی می‌مردم که روی کاناپه چرت زدم و هی رویا دیدم و دوستان دهه پنجاهی‌ام را به دوستان دهه هفتادی‌ام وصل شد و همه هم شهید. با هوش مصنوعی فایل ارائه تولید کردم که تا برسم پاکش کنم دیده شد و اتفاقاً مقبول افتاد. بعد از بیداری و نوشتنش توانستم ریشه‌هایش را در آوردم.

    در وبیکار پرسش‌گری سقراطی سرزبان الهه جان علیزاده رسیدیم به حلاجی تفسیر ثانویه با منابع خارجی آن هم 5 منبع. ابتدای وبیکار هم آزادپرسی نوشتیم.
    جلسه با مراجعم داشتم.

    به ویس نویسنده‌ساز استاد کلانتری گوش دادم و داستانی که خواندند. تمرین اکنون من در فهرستی از کلمات را انجام دادم. مقایسه‌اش با هفته‌ی پیش این است که تعداد کلماتم کمتر شد. اسم فصل مطرح نشد.

    اینم شروع رمان برای گروه نویسنده‌ساز:
    رودِ راوی: «سال‌ها قبل که من رونیز دارالمفتاح را ترک می‌کردم، پدر خوانده‌ام مرا سوار وانتش کرد و از آن جاده سنگلاخ تا کنار جاده اصلی آورد و پیاده کرد. پدر چمدان چرمی لباس‌هایم را از باربند وانت پایین گذاشت و با هم کنار جاده منتظر یک اتومبیل عبوری ایستادیم.»

    سال‌واژه‌ام روایت است.
    https://t.me/bidemajnoon9
    1405.5.4
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

  59. گزارش نیک”:

    1. چند روزی است که دوباره حال ندارم بنویسم. حال ندارم زندگی کنم. حال ندارم حال داشته‌باشم. دوباره این سؤال هی می‌کوبد روی مخم: «خوب که چی بشه؟» و هی می‌خاهد سد راهم بشود توی انجامیدنِ کار و زندگی. یکی هم نیست که بگویدش «خوب که چی بشه و کوفت» البته سعی می‌کنم زیاد محلش ندهم چون بی‌تفاوتی بهترین جواب است.
    2. ناراحتم. ناراحتم. ناراحتم. ولی مهم نیست. تمامِ دارایی‌ام اشک بود. شبی ریختمش و تمام شد. حالا معتقدم که دنیا دو روز است یک روزش دیروز بود و یک روزش هم امروز است که دارد تمام می‌شود. فردا هم به درک. بگذار خسته‌ام کنند. بگذار متهمم کنند. بگذار تخریبم کنند. بگذار آسی‌ام کنند. بگذار تنهایم کنند. من اگر برای مانا ماندن آمده باشم هر قدر هم که دنیا بر سدد نابودی‌ام برآید، باز خاهم‌ماند.
    3. کتاب «کشتن مرغ مینا» را تمام کردم. بگید آفرین.
    4. دارم کمی شعر‌بازی می‌کنم. بازیِ خوبی است حیف بچگی که هی دنبال بازی می‌گشتم و از بازی‌های تکراری خسته بودم نکشفیده‌بودمش.
    5. دیروز توی نویسنده‌ساز «باید سرش فریاد می‌کشیدم و می‌گفتم ……..» و کشیدم فریاد و گفتم و دلم خنک شد. اما این فقط توی نوشتن اتفاق افتاد و کاش می‌شد فیس تو فیس‌ش می‌ایستادم و می‌گفتمش. البته مخاطبم خودم بودم. ولی این را دوست دارم که دنیای نوشتن از عالمِ امکان امکان‌تر است.
    6. باید بروم اولین جمله‌ی تمامِ رمان‌هایی را که تا حالا خانده‌ام یک بار دیگر بخانم و ببینم کدامش برایم جالب و دلپذیر بوده و هست. اولین جمله‌ی رمان‌ها همیشه توی ماجرا‌های داستان گم می‌شود. باید اولین جمله‌ی جالب را با بقیه توی گروه نویسنده‌ساز به اشتراک بگذارم. راستی به نظرت اولین جمله‌ی داستانِ زندگیِ من چه بود؟
    7. شعر‌های فرسی در «آوا در کاواک» را هم خاندم. کلمه‌ی «کاواک» برایم جالب است.
    8. چرا استاد شاهین هی می‌گوید «ما آیندگانیم»؟ ما که داریم به گذشته می‌پیوندیم آینده کجاست؟

    https://t.me/mahdeyekazemiii

  60. صبح‌نگاری و یوگا، روزم را روشن کرد
    تارنواختم و قطعه‌ی ماهور صغیر باز هم درنیامد

    پیاده‌روی و گرما با هم نمی‌سازند و حرف هم را نمی‌فهمند
    من به روی خودم نمی‌آورم و می‌روم

    در کلاس یوگای عصر، پرتوجوی جدیدی درخاست آموزش آسانایی خاص داشت و یک تنفس نشاط‌آور
    پاسخ دادم که طراحی تمرین در یوگا، منوی رستورانی نیست عزیزدل!

    از سفر در کتابهای سرزمینی دلربا و مرتضا کیوان و کتاب مستطاب آشپزی به این انگاره‌ها و واژه‌ها رسیدم:
    عقلی که با اعقال، افسار و زانوبند شتر هم ریشه است
    مردم هنر اصیل میخاهند و هنرمندان از آنها نیرو
    واژهای که مزه آتش دارد
    دنیای آبستن رنج و آبستن نجات
    چارقاچ
    چه جالب که نجف‌دریابندی مکاتب آشپزی را در مستطاب آشپزی معرفی کرده و ایران را خاستگاه آشپزی معرفی کرده

    با بی‌آر‌تی رفتم باشگاه و کولرش خاموش بود و چه جنجالی به پا شد، راننده میگفت خراب است و رئیس خط باید پیگیری کند
    مسافران می‌گفتند پس تو چه‌کاره‌ای؟ گور بابات، خاک بر سرت، پول مفت میگیری، ….کِش
    راننده جواب نداد و به راهش ادامه داد
    و یکی از آقایان گفت زر زر اِلَمه بابا
    تقصیر این ننه‌مرده نیست
    اگه خیلی زور بزنه این صاحاب مرده رو می‌خابونن وصدا از ندای مسافرها در نیامد، یعنی ترسیدند؟

    واااای چرا این‌همه به گفتگوها و آدمها دقت می‌ورزم؟
    بی‌ادب شده‌ام یا فضول؟

    ساعت پنج در کلاس بودم و چشمم به ساعت که الان نویسنده‌ساز شروع شد، صوتش را فردا می‌شنوم

    کوفته‌ی ناهار ملس و خوش آب و رنگ بود، جایتان خالی
    سیر نشدم ولی دست از غذا کشیدم به خاطر تمرین عصر

    آغاز گر هر روز وبیکار یک موزیک ویدئوست
    چه‌قدر خوب که با موسیقی ملل هم آشنا میشوم

  61. گزارش نیک ۴ مرداد ۱۴۰۵
    امروز طبق معمولِ این روزها به زور از خواب بیدار شدم. با اینکه زود نبود اما تمایلم به خواب چیزی فراتر از حد معمول بود. بلند شدم و کمی صبحانه خوردم. ظرف‌های صبحانه و مانده در سینک را شستم.
    به فاطمه زنگ زدم که گفت سرش شلوغ است و بعدا خودش زنگ می‌زند.
    سهیل زنگ زد و گفت وام را از بانک پرسیده. بروم در سایتش و نگاه کنم. کمی درگیرش شدم اما به نتیجه‌ای نرسیدم.
    به یاد حرف‌های مامان کمی اسفند دود کردم. دسشویی را که خیلی کثیف بود و چند روز بود می‌خواستم بشویم، بالاخره شستم.
    کمی با فائزه چت کردم و رفتم سراغ نامه‌ای که به زهرا نوشته بودم تا از دفترم تایپ کرده و بعد در کانالم منتشرش کردم. گرسنه‌ام شد. ناهار خوردم و باز ظرف شستم کمی.
    این روزها فروغ می‌خوانم. دیوانش را برداشتم. رسیده‌ام به دفتر تولدی دیگر و عجب شعرهایی. بعضی قسمت‌ها را هایلایت می‌کنم.
    با صدای بلند شعر خواندم و شعر خواندم.
    بعد سراغ خواندن تحلیل دکتر علی سلامی بر کتاب گتسبی بزرگ رفتم. کمی سرسری خواندمش. و بعد معرفی‌ای برای گتسبی بزرگ نوشتم و بعدش کمی آزاد نویسی.
    وبینار نویسنده‌ساز را شرکت کردم و به داستان چخوف گوش دادم و خندیدم.
    و البته قبل از این‌ها شعرهایی که قبلا نوشته بودم را در کانال دفتر شعرم که قبلا زده بودم، گذاشتم. تا برسد به شعرهای جدیدم که قرار است بنویسم.
    قرار بود زهرا بهم زنگ بزند تا با هم حرف بزنیم. طول کشید و من تا او زنگ بزند برای شام کوکوسبزی درست کردم. و بعد زهرا زنگ زد و گفت ماجرایی با دوستشان که دیشب خانه‌شان بودند داشتند و اینطور شد که دیر شد.
    با زهرا حرف زدیم از اینکه چقدر بعضی آدم‌ها بچه‌اند و وقتی قطع کردیم سهیل رسید خانه.
    حرف زدیم و شام خوردیم و حرف زدیم و چای خوردیم و حرف زدیم.
    با هم رقص دو نفره‌مان را تمرین کردیم و وسطش خندیدیم.
    احتمالا تا بخوابیم همدیگر را بغل می‌کنیم و باز هم حرف می‌زنیم و حرف می‌زنیم.

    آدرس کانال دفتر شعرم:
    https://t.me/melikasher

  62. روز داستان‌دار
    سال‌واژه: ترویج

    قبل از رفتن آزادنویسی کردم.

    رفتم پایگاه تایمکس زدم و بعد رفتم مرکزی که قرار است تا آخر هفته آنجا باشم. ازین به بعد مستقیم همانجا می‌روم. به خاطر اشتباهی قبل‌ترها تایمکسم آنجا هم تعریف شده بود و الان به دردم خورد. البته ماموریت می‌توانستم بزنم ولی خب.

    موقع برگشتن دپرس بودم. آمدم خانه، برق رفته بود. گرم است. گرما افسرده‌ام می‌کند. تابستان فلان‌فلان.

    درازکش و کمی حرف با ندا. غروچت‌های همیشگی‌مان. می‌چسبد. بعدش رفتیم سراغ نقاشی. توی پینترست می‌گشتم و طرحی را انتخاب کردم و همین پیش پای شما روی کاغذ کشیدمش. برای این یکی قصدم تکنیک رنگ روغن است. هنوز نمی‌دانم چه غلطی باید بخورم ولی همین هم هیجان انگیز است.
    بعد حاماما.
    داستان کوتاه تو میگی من اونو کشتم؟ از احمد غلامی را خاندم. داستان کوتاهی با دیالوگ. در فضای جنگی و دو شخصیت که با هم حرف می‌زنند. حس می‌کنم یکی از آنها بیشتر حرف می‌زد و یکی کمتر. کمی من را یاد دیالوگ‌های خودم با خودم مینداخت که یکی پرسنده است و یکی پاسخ‌های بلندتری دارد.

    نویسنده‌ساز را ببودم ‌و داستان یک دست و دو هندوانه از چخوف خانده شد. اجرا و جلوه‌های ویژه‌ی بصری و صوتی عالی بود. استاد از جونز مایه می‌گذارد. مایع می‌گذارد؟ مایه درست است دیگر؟ همیشه به شک میفتم.

    با بچز تخصصی‌نویسی گپ تخصصی حول محوری تخصصی زدیم. متخصص قضیه هم من که نبودم ولی دیدیم که دست مردم.

    یک داستان از یوتاب کیخا خاندم.

    روزگفتار ضبطیدم که فردا صبح می‌بینم نرفته و باز می‌زنم رویش. همین کارها را می‌کنند که هوف.

    https://t.me/Fereshteh_bargi

  63. سال واژه:کنترل خشم 🎀🐊🪆
    نمره روز:
    گزارش:
    ۱. اول جسد مورچه‌های بالدار رو دور‌ تا دور اتاقم جمع کردم.
    ۲. صبحانه خوردم.
    ۳. یکم از سعدی خوندم.
    ۴. ناهار درست کردم.
    ۵. ناهار خوردم.
    ۶. ظرفای ناهار رو شستم.
    ۷. یه دوستی سمی ۲ ساله رو تموم کردم. و راضیم بابتش
    ۸. نت‌ها رفتن وبینار رو شرکت نکردم.
    ۹. مرغ رو تمیز کردم و خورد کردم.
    ۱۰. رفتم پیاده‌روی و یه دوست کوچولوئه ۳ ساله‌ اونجا پیدا کردم.
    ۱۱. با یه خانم صحبت کردم و درمورد اختلاف سنی توی ازدواج صحبت کردیم و من گفتم برام مهمه بعد همینجور ادامه پیدا کرد و من واقعا لذت بردم.
    ۱۲. اومدم خونه شام خوردم.
    ۱۳. یک یادداشت از کتاب ما از یوگنی ایوانوویچ زامیاتین رو با دوستم خوندم و یه تیکه‌اش خیلی تکان دهنده بود:
    باور دارید که خواهید مُرد؟ آری، انسان فانی است، من انسانم: بنابراین… نه، مقصودم این نیست. می‌دانم که شما هم آن‌را بلدید. سوالم این است: هرگز واقعاً باور داشته‌اید؛ کاملاً -نه در ذهن‌تان بلکه با جسم‌تان- باور داشته‌اید؛ هرگز احساس کرده‌اید، روزی همین انگشتانی که کاغذ را نگاه داشته‌اند، زرد و مثل یخ خواند شد…
    ۱۴. بعدش درمورد طاس شدن سر و اینا و ریزش مو صحبت کردیم و بحث کشید به روانشناس و آخرشم گفتیم همه درد ما از اینه که کسی رو نداریم بهمون گوش بده و واقعا هم همینه.

  64. رفتم خیاطی. قبلن که با هم می‌رفتیم، دوستم می‌گفت ترس از بُرش دارد. من اما نه. بریدن کاری نداشت. ترس من چیز دیگری بود. امروز کمی شفاف‌تر متوجه شدم که ترس از گذاشتن الگو روی پارچه دارم. همه‌چیز باید درست باشد و حساب‌شده. راستاگیری‌ها دقیق باشد و اضافه‌درزها به‌اندازه. پارچه بدون ولخرجی علامت بخورد و رضایت استاد جلب شود. بعد از این‌هاست که دیگر برش کاری ندارد. ترس من، مرحله‌ی قبل از برش است. باید بگویم ترس؟ یا سختی؟

    خود استاد هم می‌داند کار سختی‌ست. برای همین ما که شاگردانش باشیم را با الگوها و پارچه‌ها تنها می‌گذارد. تا تلاش کنیم و الگو بگذاریم وسط و با سوزن بچسبانیم که تهش بیاید بگوید غلط است. و ما دوباره از اول شروع کنیم. البته او خودش هم دلش نمی‌خاهد که ما تا این حد مشنگ‌ باشیم. کسی چه می‌داند؟ شاید توی زندگی‌اش خطایی مرتکب شده که ما شده‌ایم کیفر آن گناه.

    امروز الگوی آستینم را بد کشیده بودم. به‌‌علاوه، پارچه‌ام برای یقه‌ملوانی کافی نبود. توی آن هیروویر تغییر می‌بستم به ناف الگو. احتمالن باید توصیه‌ی «روزانه یک پارچ آب» استاد کلانتری را جدی بگیرم. حتا شاید باید با خودم آب ببرم خیاطی. امروز تشنگی و خستگی و کلافگی‌ و منگی‌ام را همه دیدند. آشکار توی صورتم نوشته بود. قدیم‌ترها بیشتر دلم نمی‌خاست که احساساتم را از صورتم بخانند. حالا، دیگر چندان اهمیتی نمی‌دهم. احساس می‌کنم خوب نیست. این چهره‌ی شکننده، خوب نیست.

    خسته‌ام. اما بلند می‌شوم ناهار درست کنم. توی جاژله‌ای سالاد درست می‌کنم. بی‌نمک، بی‌آبلیمو، بی‌سس. می‌گذارم داخل یخچال. پلو که می‌پزد می‌روم حمام. این جمله قاطی چیزهای دیگر از ذهنم عبور می‌کند که: «کاش می‌شد خودم‌و بندازم تو ماشین‌ لباس‌شویی تا بشوره.» بعد از حمام جای خودم لباس‌ها را می‌اندازم ماشین تا حداکثر استفاده را از برق، قبل از قطعی احتمالی ساعت ۴ کرده باشم. ناهار. به جای بشقاب، توی ماهیتابه برای خودم غذا می‌‌کشم و بیشتر ظرف را با سالاد پر می‌کنم. هم می‌زنم. می‌گویند تاثیر دارد توی سیری چشم. هر قاشقی که دهن می‌گذارم بیشتر از آنکه پلو باشد، علف است.

    می‌روم سراغ نوشتن. از روی بیگانه‌ی کامو می‌نویسم و منگی ژوئل اگلوف. کلی کلمه برداشته‌ام و حیف است که هنوز شعرشان نکرده‌ام. جمع کردن این کلمات به چه دردی می‌خورد اگر در شعری هم‌کنار نشوند؟

    در نویسنده‌ساز هم می‌نویسم. یکشنبه‌ها مخصوص نوشتن اکنون‌مان است در کلمات. و مقایسه‌شان با قبل. توی کلمات هفته‌ی قبلم تبخال را می‌بینم. توی کلمات این بارم نیست. کمرنگ شده است و کم‌کم از بین می‌رود. استاد داستانی از چخوف می‌خاند. خیلی خوب شد که یک جلد داستان‌های چخوف را الکترونیکی خریدم. به این فکر می‌کنم که مجموعه داستان قبلی که می‌خاندم را کنار بگذرام و جایش، روزانه چخوف بخانم. چرا با نوشتن این یاد «شیطان و خدا» از سارتر می‌افتم؟ چه نمایشنامه‌ای بود. چه نمایشنامه‌ای. کاش دوباره بخانمش. دوست دارم که بخانمش. به خاطر این یاد چخوف افتادم که ربطی داشت به جریان. گروهی که برای فیلم و کتاب و شعر داشتیم.

    کتاب می‌خانم. غرق درباری از بال‌ و تباهی می‌شوم. در این کتاب، یک‌سری چیزها از نظر من هنوز خامند. و ناراحتم می‌کنند. با این حال جلسه‌ی پریان دربار از جلسه‌ی الروند در ارباب حلقه‌ها دوست‌داشتنی‌تر است. حداقل برای من.

    تخم‌مرغ می‌گذارم بپزد. خوب درنمی‌آید. مدتی می‌شود تخم‌مرغ حرام نکرده‌ام. پس به خودم اجازه می‌دهم این یکی را حرام کنم و بروم سراغ بعدی. سعی می‌کنم ادامه‌ی سریال the mess you leave behind را تماشا کنم اما توانش را ندارم. نه توان آن را و نه فصل آخر جلد نهم کلیدر را. دلم چیزی می‌خاهد آبکی. که ازم نخاهد فکر کنم و رنج ببینم و بیندیشم. دلم واقعن چیزی آبکی می‌خاهد. پس باز هم انیمه می‌بینم.

    https://t.me/havirism

  65. سال‌واژه‌ام: نظم

    کتاب تعقیب گوسفند وحشی را از موراکامی شروع کردم و یک فصل خواندم. شام نودل درست کردم و انیمه‌ی Made in Abyss دیدم دو قسمت. کلا فضا ژاپنی بود.

    درس خواندم. الان تو شب امتحان‌ام.

    وبینار نویسنده‌ساز را بودم. داستان‌کوتاهی از چخوف خواندیم و صد کلمه در توصیف امروز نوشتیم. با مقایسه‌ی کلماتم به نتایجی رسیدم. مثلا اینکه این هفته بیشتر خودم بودم و نظرم را ابراز کرده‌ام. کمی بهتر خودم را شناخته‌ام. و کارهای متفاوت بیشتری انجام داده‌ام.

    از کتاب این راهش نیست خواندم. کارهای زیادی را امتحان کنیم و خیلی از آن‌ها را کنار بگذاریم. و داشتن کارهای تفننی بیشتر حتی خارج از تخصص خودمان کمک‌کننده‌ست. چون مواجه شدن با چالش‌های مختلف کمک می‌کند با نگاه متفاوتی به مسائل نگاه کنیم. اگر ایده‌های مختلفی داشته باشیم، به موفقیت‌های خیلی بزرگی دست پیدا می‌کنیم.

    بستنی با طمع بادام خوردم. و کره‌ی کنجد با پسته. و نسکافه.

    یک تسک از Duolingo انجام دادم.

    امتیاز امروز: ۷

  66. ۱. در راستای پرسش‌گری، اندیشیدنِ پرسش‌گرانه را طرح ریخته‌ام. اینطور که چون اندیشه‌ای دست‌وپا گیر سراغم می‌آید. لباس سوال تنش می‌کنم. مثلا امروز این فکر مدام توی سرم پخش می‌شد؛ اگر پرتلاش‌تر بودی، درآمدت بیشتر بود. فارغ درستی یا نادرستی گزاره‌ی مذکور، این سوالات تامل‌برانگیزند. چه نسبتی بین میزان و درآمد تلاش وجود دارد؟ تنها عامل افزایش درآمد، تلاش است؟
    من تنبلم؟ تنبل بودن یعنی دوست‌داشتنی نبودن؟
    ۲. به پشتیبانی تیکت زدم، گواهی SSL را فعال کردند.
    ۳. گفت‌وگوهای قبلی را بارگزاری کردم در cute ftp.
    ۴. ساعتی پرسش‌گرانه پژوهیدم، اندیشیدم و نگاشتم. هر چند بی‌قالب.
    ۵. سه‌شنبه آزمون آیین‌نامه دارم، کمی کتاب را ورق زدم.
    ۶. با خواهرزاده‌ها بازی کردیم، فردا که بروند دلتنگشان می‌شوم.
    ۷. گزارش نیکم را که می‌نویسم، یادم می‌آید به خودم بگویم دوستت دارم، با همین نثر دست‌وپا شکسته هم.

  67. سال واژه: پذیرش
    صبح دو بخش از کتاب: این بود این شد، را خواندم.
    راستش با همین شروع خیلی تحت تاثیر رویایی با احساسات درون ام قرار گرفتم.
    شاید مرور احساسات سرکوب شده باعث مودِ پایین ام شد.
    کار، خنده، چای، غم، نوازش بیژن با دلبری هایش و رسیدگی به زخم پای آن…
    وبینار نویسنده ساز، نوشتن فهرستی از کلمات، لذت بردن از اجرای داستان کوتاه یک دست و دو هنداونه از چخوف.
    خواب، شامی سبک، درس، ادامه ی کتاب: این بو د این شد…
    زندگی با گربه هایم که جهان را برایم قابل تحمل تر می کند.

  68. گزارش نیک
    ۷۵
    ۴/۵/۰۵
    امروز از راه دور و تلفنی پیگیر دوا درمان و تزریق آمپول مادر بودم. نرفتم ولی دغدغه‌مند و پرسان وقت گذاشتم.
    کمی با نوشته‌های بی سر و سامان «یعنی رمان بالقوه » وقت گذراندم.
    لحظاتی پشت چرخ خیاطی نشستم تا مانتو نخی کی تن پوشم شود.‌
    بعد از ظهر استثنائا زیاد خوابیدم. جوش‌های ریز سر انگشتان و کف دستم که وفادار هستند و تابستان حتما سری به من می‌زنند، باعث شد دختر خونه ظرف بشوید. بنابراین شستن ظرفها انگیزه بریدن حلقه خواب عصری، از بین رفت. و بیخیال خوابیدم.
    در همین راستای مواظبت پوستی، پسر خونه برای اولین بار پیاز آماده کرد و همیار مادر در آماده کردن شام شد. ریز و استادانه خرد کرد، فکر نمی‌کردم اهلش باشد، ولی حسابی اشکش سرازیر شد.
    وبیکار معماری تفکر الهه جان شرکت کردم با صحبتهای خوب مهمان برنامه مبینای عزیز در مورد ترجمه. نوشتن امروزم همین یادداشت کوتاه أخر شب است.

  69. حلزون‌تابِ شب
    ۱. خواب‌های ظهرناک و ترسناک
    ۲. دفترچه‌ای گذاشته‌ام توی سرویس. کاشی‌ها و آب، نقش‌هایی به چشمم می‌آورند هر بار که باید ثبتشان کنم.
    ۳. نویسنده‌ساز و داستانی از چخوف و خنده.
    ۴. کلاس مروری با بچه‌هام. فقط ۱۰ نفر.
    ۵. وبینار ول‌گویه‌ی عسل و موضوع رابطه و عشق
    ۶. ترم دوی گیاه‌شناسی
    ۷‌. تفسیر نقاشی کودک
    ۸. پست و روزگفتار مثل همیشه
    ۹. خواندن یکی دو صفحه از‌ چند کتاب
    بای

  70. آزادنویسی کرد. با کاغذ نوشت. شعری از فروغ خاند. کمی از مد و مه خاند. کاریکلماتور خاند. کاریکلماتورها خوب بودند. روزگفتار گرفت. در مورد تمرین‌های سرزبان حرف زد. یادداشت نوشت. یادداشت ادامه‌دار هست. یادداشت خطاب به عزیزش بود. یادداشت همسفران را خاند. روزگفتارهایشان را شنید. فیلم پرتره‌ی دوشیزه‌ای بر شعله را دید. فردا ازش روزگفتار می‌گیرد. در مورد عشق دو دختر بود. مانهوا خاند. مانهوای بدی نبود. ارزش حرف زدن دارد. مانهوا، پلیسی- جنایی‌ است. اسمش خانم ژویینگ است. پوشه‌ی ادبیات را خاند. آفوریسم‌ها را خاند. از شب هول مشق نوشت. چند سوال برایش به وجود آمد. تمرکز نداشت. موزیک ویدیوی سرزبان را دید. وبیکار چهارشنبه را گوش داد. شمایل را خاند. از کاظم رضا است. با شیوا در موردش صحبت کرد. فایل کتاب را برایش فرستاد. پوستر و لوگوتایپ دید. سوالات جزئی‌تری ازشان پرسید. برق رفت. باز آزادنویسی کرد. مقاله‌ای در مورد تایپوگرافی خاند. از سایت بریتانیکا خاند. ترجمه‌ی گوگل بد بود. با ابرپرسش اول کار کرد. در مورد معنا کار کرد. کمی آزادنویسی کرد. به تابستان فحش داد. برق آمد. وبینار رفت. کلانتری قطع شد. کلانتری وصل شد. فهرستی از کلمه نوشتند. کلانتری داستان کوتاهی از چخوف خاند. از ترجمه گفت‌. از گزارش نیک گفت. سوال پرسیدند. جواب داد. نگاه کرد. قلم را رو مشق حرکت داد. خطاطی کرد. بد شد. عصبانی شد. خط زد. آزادنویسی کرد. قرینار رفت. فقط دو نفر بودند. بچه‌ گربه‌ها را نگاه کرد. خانم یاوری بیرون پرید. او هم بیرون آمد. آزادنویسی کرد. وبیکار رفت. موزیک ویدئو گذاشت. لنا برای اولین بار بود. فیلم‌های آری آستر را معرفی کرد. آزادپرسی کردند. فکریشه را معرفی کرد. جلسات پیش را مرور کرد. از تشخیص منبع گفت. مبینا مهمان بود. قصار خاند.. نظراتی از ترجمه خاند‌. تقلب نوشت. در جورابش خاهد گذاشت. ده دقیقه دینی خاند. دوباره نگاه کرد. دوباره خطاطی کرد. دوباره بد شد. نفس عمیق کشید. جوهر را خالی کرد. پخش کرد. کاغذ را با قلم‌تراش هزار تکه کرد. با تنگستانی صحبت کرد. با هم کارهای نشریه را انجام دادند. از اسکیس‌های پینترست کپی کرد. مدام دستش می‌لرزید. چند اسکیس کشید. میان کتاب‌ها پرسه زد. دنبال جمله‌ی اول گشت. در طول روز گزارش نوشت جملاتی کوتاه نوشت. همه را ماضی نوشت. سوم شخص نوشت. گزارشی و خشک نوشت. بازخانی کرد. ویرایش کرد. فرستاد. سال‌واژه‌اش کونیدن است.
    کانالش: https://t.me/hphp137

  71. – چقدر خوشحال شدم از صحبت با آقای حسین مرتضائیان آبکنار نازنین و عزیزم… افسوس که ایشان آنجا و من اینجا.
    – خاکستری‌ام دارد تیره می‌شود. خدا رحم کند.
    – «رفتن»، مهارت است. کمرنگ شدن هم.
    – سپاس از مریم ابراهیمی قندکِ با ذوق و دوست‌داشتنی که ایده‌ی باهم‌خوانی را به من پیشنهاد داد. دیروز اولین کتابمان را انتخاب کردیم: رمان «ناتنی» نوشته‌ی مهدی خلجی.
    – نوشتم اولین «رخدادک»ام را. به قول زهرا تنگستانی جانم، الآن در مرحله‌ی «خوشگلاسیون» است.
    – «اراده، طریق خاصی از اندیشیدن است.»
    («انسان در شعر معاصر»، ص ۴۹)
    – «جایی بند نبود. در بند جایی هم نبود. شبیه ژنوویو که همه‌اش در حال رفتن است. جایی نمی‌ایستد. هوس‌هاش تازه می‌ماند و از انجمادشان می‌ترسد. همیشه در استقبال از چیزی و بدرقه‌ی چیز دیگر است. در حال کندن و بریدن است. گذشته و آینده‌اش براش ابهتی ندارد.»
    («ناتنی»، ص ۴۱)
    https://t.me/LailyMaddah

  72. صبح، همین که بیدار شدم، مامان گفت بروم دنبال مادربزرگ. ویلچر را گرفتم و تا خانه دخترخاله رفتم.

    بچه‌های دخترخاله خواب بودند. سعی می‌کردم مادربزرگ را سوار ویلچر کنم که خانم همسایه آمد و کمکم کرد.

    با مادربزرگ راهی خانه شدیم.

    هوا گرم بود.

    هنوز چادرم را درنیاورده بودم که مامان گفت: «بریم نجمه رو برسونیم، تو هم یکم تمرین رانندگی کن.»

    چادرم را کنار گذاشتم و گفتم: «نمیام.» و غریدم که هوا گرمه، خیابون‌ها شلوغه، من هیچی یادم نیست.

    بعد از دو سه بار «بیا بریم» گفتنِ مامان، تسلیم شدم و با همان لباس‌های زرد خانه، چادر انداختم روی سرم و رفتیم.

    نجمه را که سر کار رساندیم، پشت فرمان نشستم و همان کوچه‌پس‌کوچه‌های محل کار را چرخیدم.

    دوتا دورِ یک‌فرمانه و دوتا دورِ یک‌فرمانه، و در نهایت از همان مسیر فرعی تا نزدیکی خانه را راندم. به شلوغی که رسیدیم، پیاده شدم و خواهر بزرگه پشت فرمان نشست.

    به خانه که رسیدیم، برق‌ها رفته بود. می‌خواستم خانه را جمع کنم، گرم بود. می‌خواستم ظرف بشورم، تاریک بود. می‌خواستم کیک درست کنم، همزن برقی بود. می‌خواستم کتاب بخوانم، مغزم بخارپز شده بود.

    این شد که دراز به دراز افتادم، منتظر آمدن برق.

    برق که آمد، ظرف شستم، خانه را جمع کردم، نماز خواندم، خوابیدم، فیلم نیمه‌دیشب را دیدم و در وبینار شرکت کردم.

    داشتم برای پیاده‌روی آماده می‌شدم که آقای انصاری پیام داد: «فلان جا نیرو می‌خواند، اگر تمایل دارین شمارشون رو بفرستم.»

    نوشتم: «اگر بفرستید ممنون می‌شم.»

    فرستادم و راه افتادم.

    https://t.me/meslenafas

  73. سال واژه: ثبات.

    همین سال واژه نوشتن‌هایم مرا پاگیر اینجا کرده وگرنه من اصلن‌ آدمِ ادامه دادن نبودم. و نه فقط اینجا بلکه در هر شروعی برای نوشتن، این پرسش و پاسخ را می‌نویسم.
    و اما..
    صفحات صبحگاهی؟ بله نوشتم.
    پنج تا پنج دقیقه‌ای؟ بله نوشته شد.
    آزاد نویسی؟ بی‌شک که انجام شد.
    پس کتاب هم که خواندی؟ قطعن.
    در وبینار هم که شرکت کردی؟ البته!
    اصلن بگذار این را بگویم. وبینارهایی که تا به حال بوده‌ام یا شنیده‌ام عالی‌ بوده‌اند، اما جلسه‌ی امروز چیز دیگری بود.
    سوالی که استاد مطرح کرد محشر بود. در ابتدای پرسیدنش با خودم گفتم جمله‌ها را که کسی به خاطر ندارد یا حتی نام تمام کتاب‌هایی که خوانده، که برود و جستجو کند. اما همین که وبینار تمام شد با کمی فکر، دیدم که اسامی کتاب‌های موردعلاقه‌ام یکی‌یکی دارد به ذهنم می‌آید. با کمی این‌ور و آن‌ور رفتن و جستجو بلاخره جواب خودم را پیدا کردم.
    پروسه‌‌ی تمرین تمام شد. اما ذهنم هی دارد کتاب‌هایی که خوانده‌ام از گذشته‌های دور و نزدیک به یادم می‌آورد.
    کتاب‌هایی که توی اتاق‌های تاریک ذهنم در حال خاک خوردن بودند را به خاطرم می‌آورد. حتی با خاطراتشان. که چه زمانی خوانده بودم، در چه حال و هوایی بوده‌ام و چه رویاهایی داشته بوده‌ام.
    (داشته بوده‌ام؟! عجیب به نظر می‌رسد ولی معادل دیگری هم به ذهنم نمی‌آید.)
    این سوال مرا به فضای عجیبی از سالهای دور می‌برد.
    و در پایان باید سپاسگذار استاد و خلاقانه‌هایش باشم.
    حالا حالم چطور است؟
    خوب. خیلی خوب.
    https://t.me/jenabe_adamizad

  74. سال‌واژه‌ام: مَطلَع

    _صبح را با کتاب “از عشق” آغازیدم، بخش آغاز عشق،
    این هم نقل منتخبم:
    گرفتم سهل سوز عشق را اول، ندانستم
    که صد دریای آتش از شراری می‌شود پیدا
    صائب تبریزی

    _در ادامه برای حفظ انگیزه چند قطعه “شاهراه تاثیر گذاری” خواندم:
    ▪میان باور و گفتار و رفتارمان انسجام ایجاد کنیم تا مرتکب خیانت به واژه ها نشویم.
    ▪بگذاریم دیگران با شنیدن برخی واژه‌هایی که می‌پسندیم، یاد ما بیفتند.
    دوست داریم کدام واژه‌ها تداعی کننده ما باشند؟

    _از “حق نوشتن” ابزار تشرف دیوار بدنامی را خواندم و تمرینش را نوشتم:
    وقتی صدمات و ناراحتی‌ها به جای اینکه تشخیص داده شوند و به رسمیت شناخته شوند دفن می‌شوند، مانع بالقوه برای نویسنده میشوند…

    _در ادامه کتاب تئوری شعر اسماعیل نوری علا را خواندم و بخش معین شده را تمام کردم، از شیوه‌ی استدلال دکتر نوری علا و استفاده اش از جستارهای داریوش عاشوری برای رسیدن به تعریف شعر بسی لذت بردم و آموختم.

    _از همه کتاب های بالا کلمه‌برداری کردم و بخش هایی را رونویسی.

    _غذا پختم و آشپز خانه را جمع و جور کردم.

    _پروژه‌ی از پوشک گرفتن شازده خوب پیش می‌رود.

    _ دو ساعتی ورزش کردم و همزمان چند اپیزود از دوره والدگری ماهرانه را شنیدم تا بشم یک مامان تکنیکال 🤗، امروز تکنیک داپ(دادن توجه و همدلی، اطمینان از بازگشت به موقعیت، پیشنهاد جایگزین) جهت جلوگیری از قشقرق کودک و تکنیک Silent return را برای زمان‌هایی که داپ جواب نمی‌دهد آموختم. 

    _نویسنده ساز را بودم استاد داستانی از چخوف برایمان خوانند، از ترجمه‌های مختلف گفتند، از سیمین دانشور.
    قرار شد تا فردا اولین جمله از رمان مورد علاقه‌مان را در گروه بنویسیم.

    _امروز تولد پسر خاله عزیزم بود که چند سال قبل ناگهانی از دستش دادیم، برای همین در ادامه روز کنار عزیز دیگرمان بودیم که امانش از داغ خاطرات بریده نشود.

  75. ۱ـ کارهای هر روزه را با شوق هر روزه انجام دادم. همراه با مقادیر کافی اشک که البته ربطی به کارِ در‌حال‌انجام نداشت.
    ۲ـ کتاب” نوشتن از من خواندن از شما” برایم عجیب بود. انگار آزاد نویسی روزانه بود. جمله‌ها را می‌خواندم و از خودم می‌پرسیدم آیا این جمله قرار بوده خنده دار باشد؟ سرگیجه‌آور بود برایم. آگاهی‌ام کم است و سلیقه‌ام لنگان. شاید بعد‌ها نظر عمیق‌تری در موردش پیدا کنم.
    ۳ـ تلویزیون فیلم مادر را پخش می‌کرد. چند دقیقه‌ای گوش دادم به دیالوگ ها. با سواد الانم، پرمایه می‌نمودند. اگر همه‌اش را می‌دیدم، گریه‌ام خانه را دریاچه می‌کرد. برگشتم به اتاق خودم.

  76. —سال‌واژه‌اش: درنگ

    —صبح کمی آزادنویسی کرد. غمگین و دلتنگ بود. شعر خواند. شعر کهن. غزلی از خواجو.

    —جلسه‌ی اول شعر را گوش کرد. درد و رنجش را به چیزهایی تشبیه کرد. هیچکدام به دلش ننشست. تمرین کلاسی بود. تا سه‌شنبه باید شعرکی خام را بپزد و تحویل دهد.

    —کمی از «سنگ صبور¹» خواند. به کتابازی‌ها قول داده که تا آخر هفته ده صفحه‌اش را بخواند. قبلا خوانده سنگ صبور را. بازخوانی‌اش نکات تازه‌ای به او می‌آموزد.

    —باز هم دلتنگ شد. کمی گریه کرد. کمی خط‌خطی کرد. کمی خندید. کمی نوشت.

    —دست‌به‌کار شام شد. مهمان داشت. گوشش به شاهین کلانتری بود که از «چخوف» می‌خواند و دستش پیاز خرد می‌کرد. وقتی کلانتری از اولین چالش(نوشتن یکی از جالب‌ترین جمله‌‌های آغازین یک رمان) گروه نویسنده‌ساز گفت، فوری جمله‌ی آغازین «دیدار در حلب²» یادش آمد. چون آن جمله آنقدر بلند است که هنگام خواندنش نفس کم آورده بود. پس همان را در گروه ثبت کرد.

    —مهمان‌هایش آمدند و جلسه با دوستانش را از دست داد. به سرزبان هم نرسید. مهمان امروز مبینا بود و یادش نیست آخرین‌باری که مبینا را در سرزبان دیده است کی بوده.

    —برق قطع شد. توی تاریکی و گرما به آشپزی ادامه داد. شام را هم توی تاریکی خورد.

    —روبه‌روی مهمان‌ها نشست. خیلی نامحسوس گزارش نیک نوشت. آن هم پس از سه‌شب وقفه.

    1. صادق چوبک
    2. جعفر مدرس‌صادقی

    —کانال تلگرامش:
    https://t.me/sarachegenii

  77. به چه حلزون خوش‌فازی.
    سال‌واژه‌‌ام نوگرایی.
    1- جمله‌ای به داستایفسکی نسبت می‌دهند که مضمونش این است: آدم‌ها منتظرند بمیری تا از تو تعریف کنند. در اینستا دیدمش. نمی‌دانم جمله را داستایفسکی گفته یا نه، ولی من داستانکی با این ایده نوشتم و در دفتر گذاشتم.
    2- در خانه آفتاب را ندیدم.
    3- وبینار نویسنده‌ساز را آفلاین گوش کردم. داستان چخوف شنیدنی بود. در کتاب‌های چخوف گشتی اینترنتی زدم.
    نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  78. ۱- به یک احمق اجازه نده ببوسدت و به یک بوسه اجازه نده احمق فرضت کند.

    ۲- به خدا که شرف ندارند کسانی که در خانه‌‌‌هایشان دزدگیر وصل می‌کنند. بیشترین دزد هم همیشه به خانه‌ی همین آدم‌ها می‌زند که البته حق‌شان هم هست. نظرشان این است که «مردم گرسنه‌اند، دزدی زیاد شده است.» مردم شرف دارند، تو نداری که اولن همه را دزد فرض می‌کنی و دومن با آن دزدگیر انکر‌الاصوات تجاوز می‌کنی به اعصاب و روان این همه آدم، آن هم درحالیکه معلوم نیست خودت در کدام گور به سر می‌بری وقتی ما تا گلو در باتلاق بیشعوری تو فرو رفته‌ایم. باور کن که من شخصن با دزدهای خیالی تو روی هم می‌ریزم و ثابت می‌کنم که این راهکارت مفت نمی‌ارزد. به خدا که باید صداآزارها را به اشدّ مجازات محکوم کرد. (این عصبانیت مال صبح است. اگر شب اتفاق افتاده بود که قطعن خون ناپاکش را می‌ریختم.)

    ۳- خاله را برای کارهای بانکی و خریدهایش بردم. به طرز محسوس و متاثرکننده‌ای شکسته شده است اما هنوز هم خودش را سرپا نگه می‌دارد؛ هدف دارد، برنامه می‌ریزد، دنبال می‌کند، می‌کوشد، امیدوار است.

    ۴- دندانپزشکی به بخش‌های امیدوارکننده‌اش نزدیک شده است. همین یکی دو هفته است که قال قضیه کنده شود. تازه بعدش هم دو نفری رفتیم و خریدهای به‌دردبخوری کردیم.

    ۵- امروز، چهار ساعت و نیم برق نبود؛ از ۲ تا ۶:۳۰ و اگر فکر کردید من درست وسط خرماپزان، قهوه‌ی داغ نخوردم مرا خوب نشناخته‌اید.

    ۶- اگر یک جایی در زندگی بتوانم «خودسرزنش‌گری» را مهار کنم می‌توانم بگویم یک کاری کرده‌ام.

    ۷- الهی شکرت…

  79. گزارش نیک ۷۵ فرح :
    روزانه نویسی
    خواندن بقیه کتاب “مردی که در غبار گم شد”
    خواندن شعرهای گلسرخی
    آشپزی کردن (ناهار ته‌چین مرغ و سبزیجات )
    بردن ناهار برای مادر
    خرید رفتن
    خیاطی رفتن، آستین‌های کت های دوبل را باز کرد، و به قد أستین کت اضافه کرد.
    خرید شلوار و روسری در گرمای بعدازظهر بازار تهران
    شرکت جستن در وبینار نویسنده ساز.‌ در راه خانه و در تاکسی بودم و فهرستم را ننوشتم. امیدوارم حتمن بنویسم و با هفته های پیش مقایسه کنم.
    شنیدن داستان “ یک دست و دو هندوانه از آنتوان چخوف از زبان استاد شاهین.
    وسط داستان ناگهان موبایلم مرد. از بس شارژ نداشت، مُرد
    عصر در خانه ضبط شده وبینار امروز را شنیدم . و ۵ دقیقه فهرست کلماتم را نوشتم.
    اخبار دیدم.
    مرتب کردن اشبزخانه.
    نوشتن ادامه روزانه نویسی‌ام.
    آخر شب گزارش نیک را خیلی فهرستی نوشتم.
    عاشق حلزون در شب مهتابی شدم . گویا حلزون در راه شیری کهکشان سرگردان است.

  80. سال واژه: تداوم.‏
    ‏1-این چند وقت اخیر دارم کتابهایی که از قبل خوندم رو با ترجمه از افراد دیگه و گاهی همون مترجم بصورت پادکست گوش میدم.
    امروز دوست داشتم قبل از گوش دادن به پادکست‌ها کتاب شب هول رو یک ‏بار دیگه بخونم. کلی گشتم تا بالاخره پیدا شد و ‏شروع کردم به خوندنش.
    بین کارهای روز، هر وقت خالی که داشتم حتی نیم ساعت کتاب رو خوندم.
    وقتی متوجه شدم که دارم بی‌‌توجه می‌خونم، بقیه‌اشو گذاشتم برای یه روز دیگه. ‏
    ‏2- برای گوش دادن پادکست هم رفتم سراغ چخوف و داستانهای آدم مغرور، اندوه، یک دست و دو هندوانه و ‏نان‌های جویده شده. ‏
    ‏3- بعد از ناهار گرما و شرجی و….اصلا حالمون بد شد رو داشتیم. ‏
    ‏4- نیم ساعت آزاد نویسی. ‏
    ‏4- به وقت وبینارساعت 17 با استاد شاهین کلانتری.‏
    طبق روال یکشنبه‌ها: نوشتن اکنون من در فهرستی از کلمات در 5 دقیقه بی‌وقفه در 100 کلمه ‌که بعد از اتمام ‏نوشتن، مقایسه میکنیم با 100 کلمه‌ی نوشته شده‌ی هفته‌ی قبل و به نتایج جالبی خواهیم رسید. ‏
    مثلا من با مقایسه هفته قبل فهمیدم این هفته فعال‌تر بودم، اما هفته‌ایی کاملا متفاوت داشتم.‏
    این کلمات را بصورت فایل ذخیره کرده و نگه می‌داریم و این روند ادامه پیدا میکنه تا در آینده با دیدن و فکر ‏کردن به کلمات و برگشت ‏به عقب خودمون با کشف کلماتی که اون زمان نوشتیم و اینکه با سوال ‏از خودمون که چرا من اون زمان این رو نوشتم؟
    این کار می‌تونه در آینده جذاب و حتی الهام‌بخش هم باشه. ‌‌‏
    موضوع کلاس داستان کوتاه بود.چیزی که برای من بسیار تعجب برانگیز بود و هم خیلی خوشحال‌کننده که استاد همون قصه‌‌‌‌ایی رو ‏برای خوندن انتخاب کردند که من امروز به پادکست اون گوش داده بودم.
    داستان کوتاه یک دست و دو هندوانه ‏از چخوف.
    استاد خیلی هنرمندانه برامون خوندند. میشه گفت که اجرا کردند. چیزی که من ‏نمی‌دونستم این داستان توسط چخوف در سن 20 سالگش نوشته شده. ‏
    ‏5- پیاده‌‌ روی در غروب گرم مردادماه که من انجام دادم، ولی اصلا پیشنهاد نمیکنم.
    بهتره اگه برق دارین جلوی ‏کولر دراز بکشید و یک نوشیدنیِ خنک بخورید.
    تا گرما کلافتون نکنه و هم خودتون لذت برید و هم بقیه. ‏
    ‏6- شام و بودن در کنار همسر و شستن ظرفها. ‏
    ‏7-از یک تا ده به خودم 6 میدم. ‏
    تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار. ‏

    ‏ ‏
    ‏ ‏

  81. سال واژه ام: خوددوستی/ خودیابی/ خودخواهیِ مثبت

    چند روزیست که من راوی داستان ساره و ناظر او هستم و ساره کاراکتر اصلی داستانم.
    برای شما از روزمره‌گی‌های زنی می‌نویسم که معمولی‌ست با بعضی خواسته‌ها و آرزوهای کوچک مردمان عادی و کمی آرزوهای بزرگ اما نه غیر عادی.

    دیشب بخاطر روزی که سپری کرده بودم بسیار خواب‌آلود بودم و قصه‌ی ساره نصفه ماند، امروز اما سعی میکنم از صبح که ساره بیدار شد داستانش را بنویسم تا نصفه رها نشود. مثل خوابی که به ناگهان از وسطش بیدار شده‌ای
    و کاراکتر اصلی خوابت در خواب تنها مانده.

    خب بریم که به ساره نگاه کنیم.

    🔻احتمالا از داستانی که دیروز گفتم فهمیده باشید که دیشب ساره در خانه تنها بود، دلش میخواست که فیلم ببیند چون فیلم قبلی «روز افشاگری» چندان پُرش نکرده بود و پیش خودش فکر کرد که فیلم
    «people We Meet on Vacation »
    را که دوستش بارها در گزارش نیک‌اش به آن اشاره کرده بود را ببیند ولی امان از خواب که نگذاشت.

    🔻پس ساعت ۱۱ شب بلاخره خوابید و در طول شب بارها بیدار شد و این را فهمید که بهتر است دیگر از ساعت ۶عصر به بعد چای ننوشد چون خوابش پاره پاره میشود، مگر اینکه اجباری در کار باشد یا در مهمانی با هوسی قوی گلاویز شده باشد.

    🔻ساعت بیداری‌اش مثل چند روز قبل نبود و امروز کمی بیشتر خوابید و ۸ صبح بیدار شد.
    به محض بیداری جلوی ولع‌اش برای دست بردن به گوشی مبایل مقاومت کرد و به سراغ صفحات صبحگاهی رفت و سه صفحه نوشت، امروز پدر مرحومش هم به لیست شاکیان اضافه شده بود، چون دیروز از او خواسته‌ای داشت و فکر میکرد چون پدرش در عالم بالا به خداوند دسترسی بیشتر دارد برایش پارتی بازی خواهد کرد ولی اینطور نشد و از انتظاری که دیروز کشیده بود به غُرهای امروز رسید، خلاصه به پدرش حالی کرد که از توام آبی گرم نمیشود حتی در آن دنیا و در ادامه افزود “پس این خواهرم فاطمه چه می‌گفت که به بابا بگو مشکلات و خواسته‌هاتو حتما گوش میده و کمکت میکنه” و فکر کرد مثل اینکه چندان هم این موضوع واقعیت ندارد و شاید هم باید سمج بازی در بیاورد یا اینکه با گفتگوی هر روزه با پدرش دوست شود، شاید خواسته‌هایش مورد اجابت قرار بگیرند. خلاصه که افکارش پُر شد از نقشه‌های مختلفِ ارتباط نوشتاری با پدرش.

    🔻بعد از تخلیه‌‌ی چاه افکارش، بلند شد تا به الباقی کارهایش برسد، کارِ خانه که تمامی ندارد و فکر کرد چرا بدنش دارد انقدر زود پیر میشود؟ آخر ۳۷ سال هم سن است که آدمی پیر بشود، زانو درد و سینه درد و سفیدی مو و کمر درد و خستگی داشته باشد؟ اصلا این زندگی‌ای بود که او میخواست؟ قانون جذب در ذهنش میگوید: بله، این همان چیزی است که ارتعاشش را فرستادی.
    گور بابای ارتعاش، من چیز دیگری فرستاده بودم اما آن را نگرفتند کائنات بالا نشین و خودشان را راحت کردند و این را فرستادند پایین.
    امروز چقدر افکارش وراج شده‌اند و زبان درازی میکنند.

    بگذریم…..

    🔻با همسرش تماس گرفت و حالش را جویا شد و همچنین حال برادرش را که دیروز عمل داشت، خداروشکر بیمار حالش رو بهبود بود و از منگی که مورفین و بیهوشی مسببش بودند درآمده و بعد از یک روز گرسنگی داشت با کروسان جانش را از بی غذایی نجات میداد.

    🔻بعد از آن ساره با مادرش تماس گرفت تا هم حالش را بپرسد و هم بگوید من دیشب تنها خوابیدم و زنده‌ام و هیچ دزد مادرمرده‌ای به خانه‌یمان نیامده، در نهایت هم مادرش خدارا شکر کرد و خداحافظی کردند.

    🔻فکر کرد برای نهار دوباره مرغ آلو بگذارد چون همسرش عاشق این غذاست و از خوردن چندباره‌اش در هفته سیر نمیشود، پس یک بسته از بسته‌های آماده‌ی مرغ‌های داخل فریزر را درآورد تا یخشان باز شود و رفت سراغ باقی کارها.

    🔻الان که ادامه داستان ساره را می‌نویسم ساعت ۲۱:۱۰ است، کار زیاد باعث میشود زمان از دستم در برود حالا به ترتیب یادم نیست او چه‌ها کرد اما هرچه یادم باشد می‌نویسم.

    🔻او ظرفهای شسته شده را در جایشان قرار داد و گاز را تمیز کرد، از دیدن گاز تمیز و سینک براق لذت میبرد.

    🔻برای خودش قهوه‌ای دم کرد و با مادرش حرف زد، امروز مادرش زیاد با او تماس گرفت و ساره بسیار از این کار کلافه شده بود. اینکه هربار باید وضعیت همسرش و بردار همسرش در بیمارستان را برای او تشریح کند.

    🔻فکر کرد فیلم پیشنهادی دوستش را ببیند ولی متوجه شد زیرنویس ندارد و او هم اصلا حوصله‌ی فیلم زبان اصلی را نداشت پس در میان لیست دلخواهش در سایت سریالی را پیدا کرد که خیلی وقت پیش نشان کرده بود و تا شب ۸ قسمت آن را دید و دوستش داشت، صبر کنید تا نامش را بیاد بیاورم.
    آهان این بود Normal People.
    خیالتان راحت شد؟ بابا جان شلوغی برای آدم حافظه نمی‌گذارد که.

    🔻 در میان سریال دیدن خورشت را آماده کرد و بعد متوجه شد همسرش به نهار نمیرسد.

    🔻این وسط چند ویدئوی آموزشی از ساخت خمیر کروسان را در کانالِ دوره‌ای که دیروز خریداری کرده بود دید و فکر کرد ای کاش این دوره را نمی‌خرید چون اصلا صفحه‌‌ی کار ندارد تا خمیر را روی آن پهن کند و وردنه بکشد. پیش خودش گفت حالا الباقی را هم می‌بیند شاید موردی بود که او بتواند تمرین کند و بلاخره چیزکی درست کند.

    🔻در طول روز نهارش را خورد، کابینت‌های بالا را تمیز کرد، سریال دید، میوه خورد، کیک زردآلو خورد و حمام رفت.
    آخ امروز چقـــــــــــدر گرم بود پدرمان درآمد🥴😵‍💫

    🔻در ساعت۱۴:۳۰ کلاس بازخورد شرکت کرد و بخاطر قطع و وصل شدن صدای استاد کلاسی زجرآور شد که بعد از نیم ساعت آن را قطع کرد چون اصلا متوجه نمیشد استادش چه میگوید.

    🔻همچنان به دیدن ادامه‌ی سریال مشغول بود تا ۶ عصر که چای دم کرد و با بخشی از کیک زردآلو خورد.
    هوا ذره‌ای فقط ذره‌ای خنک شده بود و دیدن سریال هم لذت بخش‌تر.

    🔻کم کم داشت برای جلسه‌ی سوم کلاس نویسندگی خلاق آماده میشد که همسرش آمد، خسته و لِه.
    برایش غذا را گرم کرد و تا او از حمام بیاید ساره هم به کلاسش رسید.
    همسرش هم که بعد از شام از فرط خستگی خودش را در آغوش زمین رها کرد و خواب هفت پادشاه میدید.
    و ساره هم از بودن در کلاس لذت میبرد.
    بنظرم نمره‌ای ساره برای تاب آوریش در این تابستان گرم و مرطوبِ شمال بدون کولر ۱۰/۱۰ می‌باشد.

    شب خوش☁️🌛

  82. چه شاد نفس می‌کشم. این لحظه که به پایان روزم نزدیک می‌شوم. ستاره‌هایی که در آسمان شبم می‌درخشند را من به آسمان پرت کرده ام. ماه دهانی .ندارد اما من خنده‌اش را دیدم
    یک تمرین از کتاب جولیا کامرون انجام دادم
    از نصرت رحمانی شعر خواندم . از رویش مشق نوشتم هم در دفتر و هم در بچه واژه‌ها
    با بچه های مدرسه نویسندگی
    فهرستی از کلمات نوشتیم در وصف اکنون خود سپس تحلیلم را همراه تاریخ روز در دفتر دریا گونه‌ام ثبت کردم.
    در کتاب ها پرسه زدم کمی هم فیلم بازی کردم.

    بلورها
    به من نگاه کن، نگاه کن. به بستر رگان من.
    بین چگونه موج می‌زند غمت میان آن، چو گیسوان بافته.
    ز پشت من گذر مکن، که راه شوم دردهای جانگزاست.
    و درد شیهه می‌کشد،
    گذر مکن، نگه مکن،
    که درد شیهه می‌کشد، میان بند بند نای استخوان تو.
    کجاست؟
    کجاست جاده‌های خواب؟
    کجاست راز سر به مهر خاموشی؟
    کجاست شهر ناشناس عطرهای ناب؟
    مرا میان جنگل بلور دست‌های خود، پناه ده. به زهر مرگ بار بوسه، التیام ده. مرا، مرا، بکش، بکش، نجات ده. تو ای فریب راستین!
    و آنچه رفت‌و
    رفت‌و
    رفت،
    رفت و در من است،
    بر آب ده.

    نصرت رحمانی_ حریق باد

    https://t.me/maryamebrahimi21

  83. گزارش‌ نیک “1405/5/4” مردادماه. روز یکشنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    داستان‌کوتاه کارگاه ۵ بازنویسی‌شُ تمام کردم.

    کتاب “خسرو‌خوبان” از رضا دانشور خاندم.
    کلمه‌برداری هم از این کتاب انجام دادم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    نیایشی در کانالم هوا کردم.

    نمی‌دانم امروز به‌هم چی شده بود. بعد از ناهار خیلی خابیدم. کار دیگری انجام ندادم.

    https://t.me/speechoff

  84. سال‌واژه‌ی تعهد را بعد از بیداری جلوی رویم قرار می‌دهم. دور برم پر از کاغذ و عینک و خودکار است. یک عینک دسته شکسته و یک عینک سالم و موبایل و دستمال کاغذی و چند شکلات و لیوان چای را از دور رختخوابم جمع می‌کنم. به صبح سلام می‌کنم چشمم دنبال نوشتن می‌دود. اگر یک سطر بنویسم موتور خودم روشن می‌شود و چراغ نوشتن را برمی‌افروزم. کماکان نمره‌ام شش است و واژه‌ای که در ذهنم ته نشین شده از رمان سنگ صبور است برایم معنای خاص دارد و آن واژه‌ی محترم (زاد و رود ) است. معنایش در جمله بیشتر وضوح پیدا می‌کند. یعنی فرزند و دنباله و نسل رمان صوتی سنگ صبور را گوش می‌کنم و تازه قسمت اولش را گوش دادم پر واژه و پر اصطلاح و استخوان‌دار است. رویای امروزم این است که رمانهایی که دوستشان دارم کتاب کاغذی باشد. در فکر تهیه آنها هستم و گرانی‌اش اجازه نمی‌دهد. این رویا را هنگام نوشیدن یک چای دارچین در سر پروراندم. اما با هدفون کارها را هم انجام می‌دهم با یکی از همکاران قدیمی تلفنی حرف زدم و احوالش را پرسیدم عمل جراحی کرده بود. با موبایل نمی‌توانم فیلم ببینم. یاد خاطره‌ی اسم سابق وزارت آموزش و پرورش افتادم. و وزارت فرهنگ بود و به نظرم قشنگ بود و کارآمد بود. به کانال تلگرامی من سری بزنید.
    https://t.me/notetoday1

  85. امروز ، برزخی میان شادی و غم بود.
    • صبح را با وقت‌تلفی در تیک‌تاک گذراندم.
    • کمی پیانو زدم، «تولدت مبارک» را.
    مردادماهی‌های اطرافم خیلی زیادند.
    • یک‌متنِ انگلیسی نوشتم، از تنفر به تیرماه.
    And only god knows how much I hate” summer.”
    • مامان گفت مقدمات انگلیسی را هم به رایان بیاموزم. همان چندحرف اول را.
    گرچه نه گوش داد و نه یادگرفت. از پسر، انتظاری جز این ندارم.🤣
    • ابله را ادامه دادم. به‌خاطر سپردن این اسم‌های عجق‌وجق روسی کار دشواری‌ست. زن و مردشان را به‌زور تشخیص می‌دهم.
    • داستانکی که استاد دیروز در نویسنده‌ساز خواند را به‌تنهایی، دومرتبه، خواندم.
    لطف این‌ها، حالا می‌فهمم، به خواندن استاد است.
    • کمی روی شعر سه‌خطی کار کردم. نمی‌دانم چرا مغزم عادت دارد همه‌چیز را بب‌تکلف بگوید و به‌این‌ترتیب شاعرانگی برایم خیلی سخت است.
    خیلی باید تلاش کنم، تا از مستقیم‌گویی بپرهیزم. اغلب تلاش‌هایم ناموفق‌اند.
    • کمی درس خواندم. ناراحتم که «کمی» بود. کاش «زیادی» می‌بود.
    • فیلم دیدم با مامان. کارتون.
    • گزارش می‌نویسم، نیک:)
    • بحث بزرگی با، بابا داشتم سر شعر.
    • فردا تولد پریاست. یعنی می‌توانم تا ساعت ۱۲ بیدار بمانم؟
    شب‌خوش:)

    کانالم؟
    https://t.me/hermionediana

  86. گزارش نیک ۴ مرداد ۴۰۵:

    امروز دیر بیدار شدم ناهار رژیمی برای خودم درست کردم کدو سبز و تخم مرغ با برنج .
    تا ساعت َشیش غروب منظر بودم هوا خنک بشه برم پیاده روی باید یک ساعت نیم به گفته دکتر خانه بهداشت تا چربی سوزی بشه.
    کارن رو راضی کردم خیلی راه باید بری خسته می شی در عوض برات بستنی می خرم .
    خیابون شلوغ بود اکثرن در حال دویدن .
    خانمی میانسال دیدم سانویچ شامی خونگی می فروخت دفعه بعد با کارن میام حتمن می خرم
    از یک پل گذشتم بر ترس از ارتفاع غلبه کردم
    از سایه درختان سبز که پیرمردان روی صندلی شان نشسته بودند گذشتم و پل چوبی کابلی آمدم و به سمت خانه راهی شدم .

  87. بخشی از تلاش و تکاپوی شکوه|پنجم مرداد
    به سالواژه نگاهی کردم،
    آفرین گفتم به او و خودم،
    با استمرار تمام، صبح کمی نوشتم،
    بعدش صبحانه و جمع و جور آشپزخانه.
    یک‌شنبه یعنی حضور السا.
    امروز جاهامان عوض شده بود.
    او مراقب من بود و کمکم می‌کرد.
    چند روزی‌ست با معده‌‌ام در مشاجره‌ام.
    با این‌که حوصله دعوا ندارم اما سر‌به‌سرم می‌گذارد و ناچار پاسخش را می‌دهم.
    ناهار آلبالو پلو پختم.
    نیلای همسایه هم آمد و نیم‌ساعتی را کنار السا به بازی پرداختند.
    نیلا رفت، ناهار خوردیم، مامان السا آمد و باهم رفتند خانه‌شان و من ماندم و حوضم.
    حوض اینجا استعاره از آشپزخانه‌ی پوکیده و داغان است.
    به جای رتق و فتق امورش، دراز کشیدم‌ روی مبلِ نشیمن و کانال دوستانِ عزیزم در تلگرام را درنوردیدم.
    کامنت گذاشتم و کامنت گرفتم. غرقه‌گی در مهر دوستان بسیار کیفورم ‌کرد.
    ساعت به صدا در آمد.
    زمانِ نویسنده‌سازی بود.
    فهرست‌نویسیِ کلمات هفته، من را به خودم نشان داد.
    سپس گوش و هوشم رفت به داستان چخوف.
    «یک دست و دو هندوانه»
    قبلن خوانده بودمش پس داستان را می‌دانستم.
    اما امروز استاد کلانتری، تنها داستان را نمی‌خواند بلکه یک تنه صداسازی می‌کرد و نقش‌آفرینی. لذت شنیدنش دوچندان شد.
    خوب می‌دانم روزهایی که کار زیاد دارم، باید نویسنده‌ساز را در مکان پیاده‌روی بشنوم.
    تعلل کردم و پیاده‌روی باد هوا شد، هوتوتو.
    در عوض، آشپزخانه‌م به عافیت رسید و عاقبت به خیری.
    شامِ پروتئینی فراهم نمودم با تخم‌مرغ آب‌پز و جعفری و گوجه خرد شده.
    جای شما سبز.
    با مامان خانومم، تماس برقرار شد.
    ده روزی‌ست ندیدمش.
    دلش تنگ شده، دل من هم.
    فردا، شاید بروم و ببینمش.
    دوران کهنسالی هم داستان‌های خودش را دارد.
    تا آخر امشب،
    کتاب می‌خوانم و جمله‌ی آغازین رمان، می‌فرستم برای حلزون مهربان و محافظ گروه.

    https://t.me/ghesehaye_shokouh

  88. – آزادنویسی امروزم را دوست داشتم چون یک‌جورهایی کلیشه‌زدایی از خودم بود.

    – وب‌سایت‌های پروژه سئو هنوز مشکلشان حل نشده و حالا نوبت هاستینگ است که به وظیفه‌اش عمل کند. این که خودم نمی‌توانم کارها را انجام دهم، آزاردهنده است. بدتر از آن، این است که هیچ کنترلی روی روند کارها ندارم و باید منتظر بمانم. وای که چقدر از انتظار بیزارم.

    – تصمیم گرفتم تمرین‌های سمپوزیوم را نگذارم برای دقیقه نود (که هم شما لذت ببرید هم من!). دیشب موقع خواب ۱۷ صفحه از کتاب ناتنی را خواندم و امروز هم ۵ واژه جدید ساختم برای جلسه بعدی.

    – سئوی وب‌سایت دوستم، خیلی آسان‌تر و کمتر از هفته‌های گذشته بود. از انجام‌دادنش لذت بردم.

    – استاد در وبینار نویسنده‌ساز یک داستان از چخوف برایمان خواندند. به نظرم داستان‌های چخوف، مفاهیم عمیقی را آشکار می‌سازد که متاسفانه روزمرگی‌هایمان مدفونشان کرده‌ است.

    – قسمت پنجم فصل اول Penthouse را دیدم. کم‌کم دارم به قسمت‌های انتقامی داستان می‌رسم. تا اینجا اصلا از شخصیت‌های داستان خوشم نیامد. نه توانستم با کاراکترهای منفی هم‌ذات‌پنداری کنم و نه اصلا کاراکترهای مثبت طوری هستند که آدم دوستشان داشته باشد. در یک کلام انگار همه چیز اغراق‌شده و اعصاب‌خردکن است.

    – بین کتاب‌های قدیمی‌ام گشتم تا یک جمله آغازین جالب بیابم (تمرین استاد در گروه نویسنده‌ساز). اما چیزی نیافتم و شوربختانه چیزی هم در گروه نفرستادم. این را نوشتم تا استاد بداند تلاشم را کردم اما نتیجه شد ارور ۴۰۴.

    – لوپِ اینستاگرام چند روزی است که مرا اسیر خود می‌کند. باید بیشتر روی بهره‌وری‌ام متمرکز شوم.

    – تحقیقاتی انجام دادم در راستای مطلب بعدی روزنامه. امیدوارم طلسم بشکند و فردا یا پس‌فردا مقاله اصلی را بنویسم.

    از توجه شما سپاسگزارم.

  89. _امروزم را با احساس درماندگی آغازیدم. منشا این درماندگی را نمی‌دانستم. شاید ناشی از وضعیت جسمی‌ام بود که نمی‌توانستم مطابق با خواسته‌ها و هدف‌هایم قدم بردارم. کوشیدم با مختصر آزاد‌نویسی تا حدی بر آن فائق آیم و به خود بقبولانم که زندگی همیشه بر یک پاشنه نمی‌چرخد و باید ظرفیت و تاب‌آوریم را بالا ببرم.

    _در طاقچه کتاب صوتی «این راهش نیست» را ذخیره کردم تا در فرصت مناسب آن را بشنوم.

    _قسمتی دیگر از کتاب «خداحافظ گری کوپر» را شنیدم.

    _فایل صوتی وبینار خانم الهه علیزاده با عنوان «شفاف‌سازی سنجش» را گوش کردم.

    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. در وبینار داستانی کوتاه از آنتوان چخوف توسط استاد خوانده شد. قرار شد در گروه نویسنده‌ساز، جمله‌ی اول یک کتاب را در گروه به اشتراک بگذاریم. من کتاب صد سال تنهایی مارکز را برگزیدم .

    _شب بعد از خوردن شام، گزارش نیک نوشتم.

  90. داغونِ داغونی
    -سال‌واژه‌ات: تدریس.
    صبح با گلودرد بیدار شدی‌. حلق‌َت باز نمی‌شد. به آینه نگاه کردی‌. ورم داشت. از این گوش تا اون گوش. دماغت هم گرفته بود. شاید مال خربزه‌ی دیروز بود. شاید هم یک ویروس جدید.
    نمی‌توانستی بلند شوی. صدایت هم در‌نمی‌آمد‌‌. صبر کردی تا ناهار.
    دمِ ناهار معده‌‌ات شروع کرد تیر کشیدن. به زور لقمه‌یی زدی و پشت‌بندش چند تا قرص.
    یک ساعتی این‌پهلو آن‌پهلو کردی‌‌ بل‌اخره خوابت برد.
    دم‌دمای شب بیدار شدی.
    به زور نفس می‌کشیدی. دستگاه بخور سرد را آوردی. مخزنش را پُرِ آب کردی.
    نفست که چاق شدی، سرگیجه گرفتی. ضعف داشتی. شام خوردی‌‌. چند تا قرص دیگر انداختی بالا.
    به امروزت نگاه کردی‌‌. بی‌خودی آمد و بی‌خودی هم رفت. نیکی بی‌نیکی.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  91. کتاب «عشق جایش تنگ است» از «آلیس مانرو» را می‌خوانم. محض بی مطالعه نبودن.
    زبان خاندم.
    آزاد‌نویسی یک ربع.
    امروز از هر زاویه‌ای در هپروتی خودخاسته بودم.

  92. در ادامه قرار همدلی با خودم، 11 خوابیدم و شش بیدار بودم.
    فصل اول و دوم کتاب دولت و فرزانگی را شنیدم و یادداشت برداشتم.
    فصلی از کتاب” فهرست کارهایی که نباید انجام دهم” را شنیدم و نکات مهم را در کانال خصوصی ” هردم‌نویس” گذاشتم.
    حواسم به لیوان آب ناشتا و حرکات کشش بود.
    برای چکاپ دوره‌ای آزمایش دادم و صبحانه املت قارچ و پیازچه به پا کردم با پای هل و گل محمدی
    بعد رفتم سونوگرافی و حسابی شگفت‌زده از اوضاع و احوال. باشد که دکتر آخر هفته گرد امید بپاشد.
    برگشتم خانه تا وسایل لازم برای جلسه را بردارم. از 11 تا 3 جلسه مشاوره و مشارکت داشتم.
    در برگشت تماسهای کاری را انجام دادم و ناهار فیله مرغی که شب قبل مزه‌دار کرده بودم با سالاد کلم و کاهو میل کردم تا طعم کرامبل سیب و دارچین کافه بپرد( هر چه سیب گندیده بود به زور شکر و دارچین لای نون و پودر قند قایم کرده بودند:(
    برای سفارش های امروز هدیه جداگانه گرفتم و ارسال هم رایگان کردم تا ذوقی بکنند و کیفی ببرم.
    از 5 پای سیستم بود و در جستجوی گرافیستی که جایگزین نفر بدقول قبلی بکنم و موفق شدم.
    جلسات فردا را هماهنگ کردم.
    با حمل و نقل برای ارسال فردا هماهنگ شدم.
    در جلسه باز یادآوری شد که چقدر خودم را دست کم میگرفتمو بعضی ها عجب تبحری در بزرگنمایی اندک داشته‌هایشان دارند و برخی چه بی‌رحم هستند نسبت به دانایی و بینایی خودشان.
    هنوز استخراج فایل هزینه ماه قبل مانده اما گزارش نیک را می‌سپارم به کبوتر نامه رسان وب و برمی‌گردم سر کار

  93. از سمپوزیسیوم نویسندگی بر‌می‌گشتم. استاد سرِ کلاس پرسیدند، از این‌جا که بیرون می‌روید دوست دارید چه اتفاقی بیفتد؟ بنویسید.
    دوست داشتم شادی را ببینم. ببینم حالِ درخت خوب است. حالِ خیابان، حالِ دیوارها، حالِ آدم‌ها خوب است.

    توی صورت‌ها، تویِ چشم‌ها، توی جیبِ بچه‌ها، که در زمانِ استراحتِ بین دو نیمه‌ی کلاس، توی حیاطِ کافه دور میز‌ها نشسته بودند، و کسی جرئت نداشت حتی یک فنجان چای سفارش بدهد، می‌شد دید. در بی‌حوصلگی‌شان در حرف زدن، در پراکنده شدنِ سریعشان بعد از تمام شدنِ کلاس، می‌شد حس کرد.
    در نگاهِ مضطرب و منتظر اهالیِ کافه برای گرفتنِ سفارش موج می‌زد که داشت به اجاره‌ی آخر ماهش فکر می‌کرد و تعطیلیِ به‌ ناچارش.
    دلتنگی فقط یک واژه نیست. دلتنگی رخساره‌های بی‌رونقِ آدم‌ها و خالیِ صندلی‌های کافه‌هاست.

    کافه‌کتابی که آپارتمانِ چهار طبقه را با سلیقه باز‌سازی کرده و خدا تومن در ماه هزینه دارد و با لبخند و تعارفِ ساختگی دوست دارد دستِ مشتری را بگیرد و ببنددش به صندلی، که بعد از دیدنِ مِنو و قیمت‌ها، بلند نشود و بدونِ سفارش نرود.
    حساب کردم که هفتصد، هشتصد تومن بدهم تک و تنها بنشینم این کُنجِ دلگیر، حالا زیبا هم باشد یا نباشد، چای و کیکی سفارش بدهم، نوشتنم هم که نمی‌آمد در هجمه‌ی تلخِ آن دل‌گرفتگی. بلند شدم و عذر خواستم و زدم بیرون. دلتنگی جلوتر از من پرید توی کوچه و بعد راه افتاد توی خیابان عضدی.

    بابا چند بار این خیابان را رفته بود؟ رفته بود توی خیابانِ ویلا شیرینیِ دانمارکی خریده بود و بعد برگشته بود تویِ رودسر، آمده بود جلوتر و رسیده بود درِ خانه و کلید انداخته بود و شیرینی دانمارکی را سوار آسانسور کرده بود و رفته بود طبقه‌ی چهارم که دورِ هم بنشینیم و بخوریم با چایِ تازه‌دم و خوش‌عطرِ مامان که بویِ عشق و زندگی می‌داد.
    چند بار از همین راه بابا و مامان باهم رفته بودند خانه‌ی هنرمندان و نشسته بودند روی صندلی و آدم‌ها را تماشا کرده بودند.
    چندبار کفشِ مامان و بابا سنگفرشِ این خیابان‌ها را بوسیده بود و من چند پنجشنبه‌ رفته بودم خانه‌شان و دست و صورتشان را بوسیده بودم. وای.

    کشیده شدم به قنادیِ دانمارکیِ خیابانِ ویلا. یک جعبه شیرینیِ می‌گیرم و سوارِ اسنپ می‌شوم و می‌روم خانه‌ی پسرم که تازه امروز اسباب‌کشی داشتند.
    خودم را که پرت کردم تویِ اسنپ، درِ جعبه‌ی دانمارکی را نیمه‌باز گذاشتم که دانمارکیِ گرم خمیر نشود.
    ماشین که راه افتاد حُزنَم از گوشه‌ی چشمم چکید رویِ دامنم و راه افتاد توی خیابان و لای درخت‌ها و هاله‌ی گُمی شد توی نورِ زرد رنگِ چراغ‌ها.
    بوی شیرینیِ دانمارکی پیچیده بود توی ماشین.
    سوارِ اسنپ که می‌شوم گاهی با راننده گپ می‌زنم، اگر سرِ کِیف باشم یا مِیلِ سخنرانی داشته باشم.
    امروز هیچ مِیلی نداشتم جُز اینکه بخَزم توی خودم. راننده هم توی خودش بود. دلتنگی داغ بسته بود پشتِ یقه‌اش. عکسِ بی‌حوصلگی افتاده بود روی سر و نگاهش توی آینه.
    دلم خواست دانمارکی تعارفش کنم. توی جعبه را نگاه کردم. حدود بیست‌ عدد بیشتر نبود. فکر کنم پسرم مهمان هم دارد. برو بچه‌ها آمده‌اند کمکشان.
    به همه می‌رسد؟
    فکر نمی‌کردم یک کیکو تعدادش این‌قدر کم باشد. قیمتش کم نبود. تا آن لحظه به قیمتش فکر نکرده بودم. رفتم تو ی حال و هوای محاسبه.
    عادت ندارم وقتی چیزی را می‌خرم، ریز بشوم به حساب و کتاب که مثلن تخم مرغ دانه‌ای چند می‌شود یا پسته دانه‌ای چند.
    حساب کردم یک کیلو، هشتصد هزار تومن. یعنی هر دانه دانمارکی چهل هزار تومن.
    دوسه روز است که قیمتِ اسنپ خیلی گران شده، نزدیک به دو برابر. فکر کنم چون قرار است بنزین گران بشود. مسیری که تا هفته‌ی پیش با صدو سی،چهل هزار تومن آمدم، امروز دویست‌ و‌ نود هزار تومن شد. و این راهِ برگشت را داشتم با سیصد هزار تومن می‌رفتم. چهل هزار تومن هم دانمارکی اگر اضافه کنم، سیصد و چهل هزار تومن برایِ، چقدر راه است مگر؟ کمتر از بیست دقیقه. نه نمی‌ارزد. بیشتر از دوبرابرِ هفته‌ی قبل. چه بد.
    -ولش کن اصلن.
    -اگه دلش می‌خواست خودش می‌خرید. ممکنه کم بیاد به نفرات.
    -بنده خدا. بوش میاد. ممکنه دلش بخواد.
    -ولش کن داره رانندگی می‌کنه. نمیشه که یک‌کاره تعارفش کنم.
    -انسانیت چی میشه؟ یه جا توی ترافیک وایساد تعارف می‌کنم.
    -تعارف می‌کنم. امیدوارم برنداره.
    هیچ نفهمیدم کِی رسیدیم. آنقدر که در شیش‌وچار تعارف کنم نکنم بودم. پلاکِ هشت را رد کردیم.
    گفتم آقا ببخشید پلاک هشت؟ گفت من چه میدانم.
    باز رگِ انسانیت زد بالا که با اینکه این‌قدر بداخلاقه، تعارفش کن. بنده خدا خسته‌س.
    -ممنون آقا همین‌جا پیاده میشم. بفرمایید.
    جعبه‌ی دانمارکی را گرفتم جلویش. بفرمایید. برنداشت.
    وجدانم آسوده شد.
    تا برسم طبقه‌ی پنجم حساب و کتاب ادامه داشت. حساب کردم، دیدم یک معلم با حقوقِ بیست و پنج میلیون تومنی‌اش در ماه، می‌تواند فقط بیست و پنج، الی سی جعبه‌ی یک کیلویی شیرینیِ دانمارکی بخرد. همین

    دوسه روز بود که حالِ خوشی نداشتم.
    امروز بهترم، گزارش می‌فرستم.
    گزارشِ بچه‌ها را خواندم.
    چند صفحه از«نامه به پدر» از فرانتس کافکا را خواندم.
    غذا درست کردم. آبگوشتِ سیب و سیر و غوره. محشر شد.
    امروز بالاخره همراه بانک کار کرد و من هرچه پرداخت داشتم انجام دادم. فقط مانده قبض تلفن که انجام نشد.
    برق هم رفته دَدَر، گُر گرفته هوا.
    وبینار نویسنده ساز را هم دیدم. وبینارِ امروز درباره‌ی فهرستِ کلماتِ این هفته بود و مقایسه آن با فهرست کلمات هفته‌ی پیش. این فهرست‌ها را باید در گوشی سیو کنم. تمرینِ جالبی است. مقایسه‌ی این فهرست با فهرستِ یک‌سال بعد باید جالب باشد. می‌تواند خوراکِ داستان‌ها یا اشعارم باشد و نیز رشد و تغییراتم را نشان بدهد.
    داستانِ زیبای« یک دست و دو هندوانه» باطنزی خوش و ترجمه‌ای خوب از سروش استپانیان، با خواندن و اجرای زیبای آقای کلانتری زیباتر شد.
    دوره‌ی داستان کوتاه از این‌ هفته شروع می‌شود. دوست دارم ثبت‌نام کنم و همراه بشوم. اما از اینکه سرِ خودم را این‌قدر شلوغ کرده‌ام کلافه‌ام. ترجیح می‌دهم از پس یکی دوتا برآیم و مزه‌مزه کنم مطالب و تمرین‌ها را، تا اینکه بخواهم به ده‌تا نوک بزنم و اصلاً نفهمم چه هست و بگذرم. قرارِ مسابقه که ندارم.
    کمی‌ نرمش می‌کنم و راه می‌روم.
    گزارش نیک می‌نویسم.
    به کانالم هم ارسال می‌کنم.

    بدری صفایی

    https://t.me/badrisafaei

  94. سال‌واژه‌ام آگاهی است. سعی کردم وعده شام را با تمرکز بخورم. ولی فقط سعی کردم. سعی کردم عزت نفسم را در محل کار حفظ کنم.
    چند روز است، درخاست ماشین برای مأموریت داده‌ام ولی ماشین نبوده. امروز هم در اداره بودم و کلی نامه‌هایم را سروسامان دادم.
    آنقدر خسته بودم که از زمان خانه آمدن تا شروع وبینار عملن کار خاصی نکردم.
    دم استاد گرم در بی‌برقی و گرما، به وبینار وفادار است. باز هم داستان زیبایی از چخوف، با اجرای زیبای استاد.
    پیج‌های جدیدی برای ورزش جستم. به تمریناتم در کل هفته تنوع بدهم.
    ظرف شستم و لباس‌های شسته را برداشتم.
    دیروز و روز قبل، فیلم office romance را دیدم. فیلم خیلی قشنگی بود. نکاتی که در فیلم توجهم را جلب کرد:
    – با وجود داشتن آسانسور، از پله زیاد استفاده می‌کردند.
    – در فرهنگ غربی هم جداسازی روابط از محیط کار اهمیت دارد.
    – قهرمان فیلم آقای وکیل جوان بود. همانطور که خاهرش بهش یادآوری کرد، همیشه به خاطر دیگران از خاسته‌هایش کنار کشیده. با توصیه خاهر به خود آمد و برای به دست ‌آوردن زن مورد علاقه‌اش، زبان به افشاگری گشود و از جایگاه زن مورد علاقه‌اش حمایت کرد. علاقه‌اش را در جمع ابراز کرد. حتی این افشاگری به دیگران هم کمک کرد تا از پنهان‌کاری راحت شوند.
    – بخش اعترافات از همه جالب‌تر و قیافه‌ی امور اداری شنونده‌.
    https://t.me/armaghannevesht

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *