«نانِ حسرت خورم و جامهی حسرت پوشم
کرمِ سیبم؛ خورش و پوشش من هر دو یکیست»
-طالب آملی
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
47 پاسخ
سالواژهام: ریلگذاری
صفحات صبحگاهی نوشتم، ولی خیلی کم.
مراقبه کردم.
وبینار نویسندهساز را گوش کردم. آزادنویسی کردم.
داستانکی در کانالم گذاشتم.
از پیشگفتار کتاب «آوا در کاواک» رونویسی کردم و همزمان کلمهبرداری هم کردم.
از دیروز که شروع به پرکردن دفتر عملکرد ناب کردهام، به نظر میرسد کارها به نظم بهتری رسیدهاند، به امور خانه هم بهتر میرسم. آرامش پیدا کردهام و کمتر نگرانم. حتی زمان هم که گویی همیشه با من سر ناسازگاری داشت، از در سازش درآمده است.
دو تا از پلههای نردبان نویسندگیام را پر کردم.
دخترم را کلاس بسکتبال بردم و رفتم توی صف نانوایی. زنی مستأصل کناری ایستاده بود. من را که دید و جلو آمد. با خجالت از من خواهش کرد که اتومبیلش را در گوشهای جا بدهم. کوچه ناگهان خیلی شلوغ شد. قبول کردم. بعد از اینکه یک جای خوب پیدا کردم، اتومبیل را پارک کردم. زن بسیار سپاسگزاری کرد.
شب سری به مامانم زدم. عمو و زن عمویم هم آنجا بودند.
شکرگزاری نوشتم.
سریال from را دیدم.
نمرهٔ ۷ را به امروز میدهم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
امروز برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
هیچ، بیخواندن گذشت.
چیزی نوشتی؟
کمی آزادنویسی کردم. صد کلمه هم نوشتم. لابهلای همین کلمات فهمیدم که نیاز مبرمی به دوستی دارم. عجیب اینکه در واژههای هر هفتهام، یک کلمه مشترک بود: «شُکوه».
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
پنج. برای روزهایی که کفههای ترازو برابرند، عدد معقولی است.
از خوردن چه چیزی لذت بردی؟
سیرابی.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
بیهیچ دلیلی دلتنگ بودم.
امروز از رویاپردازی دربارهی چه چیزی کیف کردی؟
بیش از رویا، به گذشته آلودهام.
آدرس کانال تلگرامت را میگویی؟
https://t.me/hananeveshhtan
نیکروزی با عطر قورمهسبزی
بابک نیمههای شب از تهران برگشته. صبح سفارش قورمهسبزی میدهد. مادرم میهمانمان است و عاشق قورمهسبزی.
نگران تلخی لیموهای عمانیام که همچون تلخی موشکباران محلههای شلوغ پایین شهر است.
که تمام ذوقت را برای چشیدن اندکی لذت با طعم خوش زندگی دود میکند و میفرستد هوا.
عطاری برگ سبز صد گرم پودر لیموعمانی را میدهد چهارصدهزارتومان. چیزی نیست. کمی کمتر از پول خانهی پدری است در سال ۶۱. توی قولنامهاش خواندم، دویست و چهل متر خانه را بابا آن سال خریده پانصد و چهل هزارتومان.
ظهر بشقابی برنج با کاسهای قورمهسبزی تعارفی میبرم برای خانم جوان همسایه. بچهی اولش را باردار است و بوی قورمهسبزی بدجور توی راهرو پیچیده.
عصر آنلاینام در وبینار نویسندهساز. بحث داستان کوتاه است و گریزی به داستانهای کوتاه چخوف.
از داستان «یک دست و دو هندوانه» میگوید که چخوف در بیست سالگیاش نوشته. از ترجمهی بد سیمین دانشور میگوید که نوشتهی روسی را از ترجمهی انگلیسی کتاب به فارسی برگردان کرده و اصلاً به دل نمینشیند.
قراری میگذارد بر نوشتن یکی از بهترین جملات ابتدایی رمانهایی که تاکنون خواندهایم. باید در کانال نویسندهساز به اشتراکش بگذاریم.
ترامپ دستور موقت توقف حملات هوایی را داده. از آن طرف هواپیمای سوخت رسان عازم منطقه میکند و از طرف دیگر حرف مذاکره میزند. خودش گیج میزند و ما را هم گیج کرده.
غروب مادر را به خانهشان میبرم. آذر، پرستارش زودتر آمده.
گاه برگشت با همسر میرویم دنبال رودخانه پیادهروی. سر پل خواجو جای سوزن انداختن نیست. اندکی درنگ میکنیم بر لبهی پلکان سنگی پل.
توی کوک مردمی میرویم که متفکر لب پلکان نشسته و چشمانشان به دنبال هیاهوی آبی است که از دهانههای پل، عجولوار بستر رودخانه را در آغوش میکشد. این روزها همه گویی غصهدارند.
آخرشب قسمتی دیگر از سریال «کوری» را میبینیم. چند تا رمان را زیرورو میکنم. جملات اولش را میکاوم تا بهترینش را برای نویسندهساز کنار بگذارم.
قدمهای گزارش نیکِ امروز باز به بعد از نیمهشب میرسد. گزارش نیک یادداشت امروز تلنگر میشود.
۱۴۰۵/۵/۴
@Maryam_jelvani
#گزارش_نیک
#درباره_امروزم
-ادامهی خاندن «لمس». فضایش جالب است اما هنوز گیجم و داستان دارد لذتبخش پیش میرود.
-فیلم «بید و باد» را دیدم.
-روزگفتارم را درمورد تجربهی تماشای فیلم گفتم.
-در عین خوش بودن کسلم و این کسالت کِدِرم میکند.
-کمی آزادنویسی کردم.
-زمان نویسندهساز، کار امانم نداد درست به وبینار گوش کنم، نشد کلمه نویسی یکشنبه را با دیگران انجام دهم. صبح زودتر بیدار میشوم و مینویسمش.
استاد داستان «یک دست و دو هندوانه» از چخوف را خاند. تمرکز نداشتم و درست متوجه نشدم اما خیلی بانمک میخاند. فردا موقع رفتن به کار ویس وبینار را گوش میدهم.
اولین چالش نویسندهساز برگزار شد. موضوع چالش این است:
یکی از جالبترین جملههای آغازین یک رمان از نظرمان چیست؟
از آنجاییکه در این مواقع حافظهام با من قهر میکند. تنها «همنوایی شبانهی ارکستر چوبها» به خاطرم آمد، که تکراری هم نباشد.
-چند شعری از اسماعیل جان خاندم.
«انگار جان شده باشم.
کسی چه میداند؟
شاید
چیزی
یا کسی
فرای این جهان شده باشم.»
-روزهایم کم کارآمد شدهاند، باید کاری برایشان کنم.
اوداففظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
سلام سلام
چقدر دلم برای شما و بچهها تنگ شده حیف که نمیتوانم آنلاین سر وبینار و جلسهها باشم امروز جلسه هشتم نویسنده خلاق را گوش دادم. باورم نمیشود به جلسه هشتم رسیدیم. چقدر زود.
این لیست کارهای نیکم است به اضافه یادداشتی که نوشتم و امیدوارم که درست انجام داده باشم.
1. کارهای خانه
۲. آزادنویسی
3.تماس با مادر و خواهر
۴. رفتن به پارک
۵. حمام کردن پسرو
«دوست خوب من مغز»
همیشه برای خودم کار درست میکنم. مثل امروز. همزمان با شلوغی خانه و گرمای ظهر به جای این که زودتر بجنبم و دور و اطراف را مرتب کنم بعد ولو شوم و از خنکی کولر لذت ببرم کرمکی سراغم میآید که چه نشستهای باید فلان جا را از نو تمیز کنی. فلان نقطهی خانه را باید دوباره خانهتکانی کنی. جای فلانچیز خوب نیست یا آن یکی چیز دیگر کاربردش را از دست داده و باید برود جای دیگر یا شوتینگا شود سطل آشغالی.
من که شکرخدا هیچ وقت دلم نمیآید رویش را زمین بزنم به این راضی نمیشوم که الان چه وقت این کارهاست تو باید اول دور و برت را جمعکنی، ظرفها را بشوری، لباسهایت را مرتب کنی بعد. بابا اولویت. اولویت قربانی میشود. بیچاره اولویت. فکر کنم بدبخت هر بار به الوهیت میپیوندد و اولویت دیگری جایش را میستاند.
_ سلام خوبی؟ من اولویت جدیدم.
وقتی بالای چهارپایه از نبود هوای خنک نفسم بالا نیامد فهمیدم چه خبطی کردم. ژانگولربازی و شیرزنبازی در آوردم و کمددیواری که باید نهایتا سالی دو بار تمیز شود را برای شصتمین بار تمیز کردم. کیف هم دادا حاشا نمیکنم. حتی بعد از روبهرو شدن با یک عالم کارنکرده با تنی خسته. علاوه بر کارهای ناخوانده خواندهها را نیز انجام دادم و حالا عضلاتم خودشان را گرفتهاند و غرورشان جریحهدار شده است.
این بازی دوپامینی مغز من است. بینوا مغزی دارم بیقرار که همیشه دنبال ساختارهای جدید میگردد و هر چقدر توضیح میدهم به کتش نمیرود که بابا ساختار قبلی مگر چه مشکلی داشت که تو تصمیم گرفتی بکوبی و از نو بسازی. خرم میکند هر بار با تیتابهای شیرین و خوشمزه. من هم که عشق کلنگزنی و مهندس بازی و خوردن تیتاب شیرین نه نمیگویم به این دعوت. البته شاید این بار درس عبرتی شود. شاید. امیدوارم
سالواژه: صلحخویشی
هیولای کمالگرایی چنگالهایش را محکم در دستم فرو میکند تا گزارش نیکی هوا نکنم. امشب امّا دل را زدم به دریا و گفتم هر چه بادا، بادا.
میآیم و چیزکی مینویسم و میروم. حتی اگر نوبل “مفتضحترین گزارش نیک” را بگیرم.
امروز خورهی فیلمدیدن به جانم افتاده بود. سهفیلم را درسته قورت دادم. چسبید!
آن هم چه فیلمهایی. یکی از یکی بهتر و نابتر و ژرفتر.
صبحم را با عباسجان کیارستمی آغاز کردم.
جای سهراب خالی. سپهری را میگویم.
آخر “خانهی دوست کجاست” را دیدم.
جا داشت که این شعر را باریدیگر بخوانم و حظ کنم. اما گلاب به روی شما سندروم “گشادیسم”ام فعال شدهاست و نمیگذارد به یک قدمی وادی شعر نزدیک شوم.
حالا شاید شعردوستان جبهه بگیرند و تشر بزنند که: شعرخوان نیستی خواهر. وگرنه شعر باید برات هلو بپر تو گلو باشد.
اما چه کنیم. خودم هم نمیدانم چه مرگم زدهاست.
بگذریم.
عصرانه را با هانکهی بزرگوار صرف کردم. مغزم فیلم را خوب مزهمزه کرد و آخرش هم نفهمید چه مزهای میدهد! خوب است گاهی نفهمد و بیشتر بکاود تا بالاخره بفهمد.
“پنهان” واقعا پنهان بود. شما پیبردید که ضبط آن نوارها بالاخره کار کی بود؟
شاید کماهمیتترین بخش فیلم، گرهافکنی همین معما بود. پیامها در پس این فیلم پنهان بود و غرض اصلی کارگردان جای دیگری بود.
شام را کنار زیبارویان سینمای ایران بودم.
به معنای واقعی کلمه غرق فیلم شدم و حظیدم از این همکاری آیدا پناهنده و همسرش. فیلم “تیتی” اگر آدم بود، به جرئت میگفتم: عجب آدمحسابی بود.
پارسا پیروزفر که کراشالعالمین است تا ابدالدهر.
از غرقگی الناز شاکردوست در نقشش هم که هرچه بگویم کم است.
آخر کی باورش میشود آن حبیبِ خل و چل سریال سروش صحت، در این فیلم چنین شخصیتی داشته باشد؟
از طبیعت گیلان هم که نگویم.”تی جانِ قربان گیلان جانم.”
و بله. امروز را دربست به تماشای زیست دیگران نشستم. دیگرانی که شاید هیچگاه آنها در واقعیت نبینم، اما میدانم که در ورای زمان و مکان، در جایی که نامش را “داستان”مینامند، هستند و همچنان میزییَند.
آخ آخ! نزدیک بود فراموشم شود. صبح من در واقع با چشیدن طعم تلخ یک داستان آغاز شد.
داستانی که روایت یک دردِ دیرینه در جامعه بود. “زشتی” و “زیبایی” همیشه مسئلهی بشر بودهاست. مگر نه؟
سطح زیبایی یک دختر در جذب خواستگارهایش هم نقش زیادی دارد. مگر نه؟
“آبجیخانم” صادق هدایت را بخوانید و به تفکر بنشینید.
این درد، دوایی هم دارد؟
یا تنها چارهاش، همانی است که آبجیخانم کرد؟
راستی! دیروز با دیدن آردی که مادرم با آن شیرینی درست کرد، کاریکلماتوری به ذهنم آمد:
آرد، سفیدآب کشاورزان است.
پایان
گزارش نیک (۲۴)
یکشنبه | ۴ مرداد ۱۴۰۵
سالواژه: «یافت مینشود، جستهایم ما» به همین سوی چراغ قسم.
• با صدای ساختوساز همسایه از خواب بیدار شدم. از زمان دایناسورها تا به حال، هر روزش یک نفر دارد چیزی در این خیابان میسازد. باور نمیکنید از «زیزونگوسور»شان بپرسید. ساکن همین محله بودهاند بنا به روایات متعدد و اظهارات شاهدان عینی.
• خاطرم نمیآید با صبحم چه کردم. امیدوارم همسایهمان زنده باشد.
• برای مسئلهی مهمی که مدتها ذهنم را درگیر کرده بود، خوشهسازی کردم و کاغذاندیشی. تا دل و رودهی مسئله را روی کاغذ نریختم شفاف نشد که نشد. شفاف هم که شد، حل نشد که نشد لاکردار.
• رفتم پیش مشاور. هر چه بیشتر حرف میزنیم، پیچدرپیچتر میشود کلاف ذهنم.
• نویسندهساز را بودم. نیمی پشت فرمان و نیمی در خانه. آموختم یا خدا را بخواهم یا خرما را. هر دو را که با هم بخواهی، ته داستان سرت بیکلاه میماند و سر از باقالیها در میآوری.
• عصر که حوصلهام سر رفت یک سر رفتم صحرا و چند عکس گرفتم از درخت گردویی که دست دراز کرده بود برای لمس ماه.
• همچنان «تئوری اکت» تنها کتابیست که این روزها مشغول خواندنش هستم.
به این رسیدهام که: یک «فکر» میتواند آسیبزاتر از چیزی باشد که فکرش را میکنیم. گاهی به اندازهای آسیبزا که فکرش را هم نمیکنیم.
سالواژهام: پژوهشیدن
اقدامِ امروز: یک فصل از کتابِ به خیالم فقط من اینطورم.
صفحاتِ صبحگاهیای جاندار نوشتم. تصمیم گرفتم حالا که شلوغتر شدم به اصلها بیشتر بها بدهم و اگر هیچکار نکردم همانها باشند.
رفتم سراغِ دامن شلواریام خدا لعنتش کند. شب که شد لامصب جانم را درآورده بود. خطِ کمرش را گم کردم و این یعنی فاجعه. فعلن گندها را جمع کردیم اما حسابی سببِ اعصابخوردیمان شد.
با خاهرم همبرگری جاندار پختیم. بخاطرِ برقرفتگی نشد پنیرش را آب کنیم. اما نانِ نرمش نقطه قوتش بود. مامان بخاطرِ گازهای بزرگم از همبرگر بدش آمد. من گفتم اگر اینطوری گاز نزنی که حال نمیدهد. یادِ جولیای بابا لنگدراز افتادم.
امروز زیادی تمرکزدری کردم و در نتیجه تکالیفم را از دست دادم. بجایش دامن شلواری درست شد بله. ولی تکالیف تلنبار شد. فردا باید رویشان بیوفتم.
https://t.me/ReyhaneRabani
سالواژهام: ارتباط
هزار کلمه آزادنویسی کردم.
صد سال تنهایی خاندم.
پارهای از «درآمدی بر اسطورهشناسی» را خاندم.
کلاسم را پیچاندم و نویسندهساز را بودم.
به بهانهی تمرین «نویسندهساز» سرکی به رمانهای خاندهام، کشیدم. چه خاندههایی داشتم و یادم نبود. نیمهش متعلق به پیش از «مدرسه نویسندگی» و زباله.
از میان نیم دیگر جالبش را بیرون خاهم کشید.
شیچههاای مه به رو نویس مبدا شد بیا به آغازِم سحرای رو نویس
از دفترچههاای یادداشت
از ملاایهای بیشمار ؛
اندکهاای غمگین؛
سحراهاای خیالی؛
مثابههاای واپسین؛
بروزهاای ناتموم جدولهاای خورده!
خرد مندهاای دلگیر شقایقهاای ناب پستیبلندیهاای جنونانداز؛
شکوههاای کم دید
بلغم هاای ذوبمانند
آتشزدههاای کمیاب
ناسوز و اجبارهاای ناتموم
زیکزالزدنیدهن
لببازنکردن پیبیگناایی
جنجالیهاای کوچک اما مثلِ یک کوه در چشم بیاد
سورخیهاایلبان که همهجا را درخششکرداند
بیتنینانداز واژینال چوکه جبران محیط کند
شیشههاای آینه سرازینه سینه را چاک زند
بیپرواای در چشم هم نگاه کنند و رد شونده باشند!
ملولیهاای بیملول؛
نوتاندازهاای که باعثِ جنجالیباشند؛
ملکههاای کفشگُهنه؛
متیننماایهاای نهانی!
غیرتیهاای جیبخالی!
سوجههاای بیدنبالی!
وغیره!
آتشکرده گیرنده بخویشتنم!
هیچگیرنده مرا تایید نکند
دانید!
بمثالهام دارم مینکرم که بینم جملههاای کوتاهای مه در خود چه جوابها پنهان کرده؛
آیا توانم اینهارا جز روزانه نویسیهام اظافهکنم
آیا شود ازینها داستانک نوشت!
آیا داستان کوتاهای جالبهمیشه بنظرم بنظرتون بنظرِشما بنظرِآنها بنظرِ او…
یک بنظرِ چیهم باکلمهای دیگر تغیر کند چهجالب
گاهی به واژهها که گیرمیمانم
همینطوری با یک واژه دیگر آنکلمه را بازی میدم که بینم کدام بهترن!
سوالهاای جملهکوتاه ام نوشتم حالاز اول بخانم که بینم چهشده است
بینمدگه!
ایبابا بمه نخندید
آخه بالیمه نخندید
فقط مینویسم
بینم چهشده
دگه…
لینککانالم
https://t.me/sadegaalezadai
گزارش نیک امروز: رؤیاهای نیمروز چرا پر ماجراترند؟
بعد از نماز صبح خوابم نبرد بیشتر بخش مراسم عبادی سیاسی خود (سوره فتح، دعای توسل و دعای 14 صحیفه) را در همان صبح انجام دادم.
در دانشکده دو تا کارگاه مربوط به انجام تحقیقات مقطعی و مرور سیستماتیک را آنلاین شرکت کردم.
بعد از ناهار داشتم از خوابآلودگی میمردم که روی کاناپه چرت زدم و هی رویا دیدم و دوستان دهه پنجاهیام را به دوستان دهه هفتادیام وصل شد و همه هم شهید. با هوش مصنوعی فایل ارائه تولید کردم که تا برسم پاکش کنم دیده شد و اتفاقاً مقبول افتاد. بعد از بیداری و نوشتنش توانستم ریشههایش را در آوردم.
در وبیکار پرسشگری سقراطی سرزبان الهه جان علیزاده رسیدیم به حلاجی تفسیر ثانویه با منابع خارجی آن هم 5 منبع. ابتدای وبیکار هم آزادپرسی نوشتیم.
جلسه با مراجعم داشتم.
به ویس نویسندهساز استاد کلانتری گوش دادم و داستانی که خواندند. تمرین اکنون من در فهرستی از کلمات را انجام دادم. مقایسهاش با هفتهی پیش این است که تعداد کلماتم کمتر شد. اسم فصل مطرح نشد.
اینم شروع رمان برای گروه نویسندهساز:
رودِ راوی: «سالها قبل که من رونیز دارالمفتاح را ترک میکردم، پدر خواندهام مرا سوار وانتش کرد و از آن جاده سنگلاخ تا کنار جاده اصلی آورد و پیاده کرد. پدر چمدان چرمی لباسهایم را از باربند وانت پایین گذاشت و با هم کنار جاده منتظر یک اتومبیل عبوری ایستادیم.»
سالواژهام روایت است.
https://t.me/bidemajnoon9
1405.5.4
قهرمانی
#گزارش_نیک
گزارش نیک”:
1. چند روزی است که دوباره حال ندارم بنویسم. حال ندارم زندگی کنم. حال ندارم حال داشتهباشم. دوباره این سؤال هی میکوبد روی مخم: «خوب که چی بشه؟» و هی میخاهد سد راهم بشود توی انجامیدنِ کار و زندگی. یکی هم نیست که بگویدش «خوب که چی بشه و کوفت» البته سعی میکنم زیاد محلش ندهم چون بیتفاوتی بهترین جواب است.
2. ناراحتم. ناراحتم. ناراحتم. ولی مهم نیست. تمامِ داراییام اشک بود. شبی ریختمش و تمام شد. حالا معتقدم که دنیا دو روز است یک روزش دیروز بود و یک روزش هم امروز است که دارد تمام میشود. فردا هم به درک. بگذار خستهام کنند. بگذار متهمم کنند. بگذار تخریبم کنند. بگذار آسیام کنند. بگذار تنهایم کنند. من اگر برای مانا ماندن آمده باشم هر قدر هم که دنیا بر سدد نابودیام برآید، باز خاهمماند.
3. کتاب «کشتن مرغ مینا» را تمام کردم. بگید آفرین.
4. دارم کمی شعربازی میکنم. بازیِ خوبی است حیف بچگی که هی دنبال بازی میگشتم و از بازیهای تکراری خسته بودم نکشفیدهبودمش.
5. دیروز توی نویسندهساز «باید سرش فریاد میکشیدم و میگفتم ……..» و کشیدم فریاد و گفتم و دلم خنک شد. اما این فقط توی نوشتن اتفاق افتاد و کاش میشد فیس تو فیسش میایستادم و میگفتمش. البته مخاطبم خودم بودم. ولی این را دوست دارم که دنیای نوشتن از عالمِ امکان امکانتر است.
6. باید بروم اولین جملهی تمامِ رمانهایی را که تا حالا خاندهام یک بار دیگر بخانم و ببینم کدامش برایم جالب و دلپذیر بوده و هست. اولین جملهی رمانها همیشه توی ماجراهای داستان گم میشود. باید اولین جملهی جالب را با بقیه توی گروه نویسندهساز به اشتراک بگذارم. راستی به نظرت اولین جملهی داستانِ زندگیِ من چه بود؟
7. شعرهای فرسی در «آوا در کاواک» را هم خاندم. کلمهی «کاواک» برایم جالب است.
8. چرا استاد شاهین هی میگوید «ما آیندگانیم»؟ ما که داریم به گذشته میپیوندیم آینده کجاست؟
https://t.me/mahdeyekazemiii
صبحنگاری و یوگا، روزم را روشن کرد
تارنواختم و قطعهی ماهور صغیر باز هم درنیامد
پیادهروی و گرما با هم نمیسازند و حرف هم را نمیفهمند
من به روی خودم نمیآورم و میروم
در کلاس یوگای عصر، پرتوجوی جدیدی درخاست آموزش آسانایی خاص داشت و یک تنفس نشاطآور
پاسخ دادم که طراحی تمرین در یوگا، منوی رستورانی نیست عزیزدل!
از سفر در کتابهای سرزمینی دلربا و مرتضا کیوان و کتاب مستطاب آشپزی به این انگارهها و واژهها رسیدم:
عقلی که با اعقال، افسار و زانوبند شتر هم ریشه است
مردم هنر اصیل میخاهند و هنرمندان از آنها نیرو
واژهای که مزه آتش دارد
دنیای آبستن رنج و آبستن نجات
چارقاچ
چه جالب که نجفدریابندی مکاتب آشپزی را در مستطاب آشپزی معرفی کرده و ایران را خاستگاه آشپزی معرفی کرده
با بیآرتی رفتم باشگاه و کولرش خاموش بود و چه جنجالی به پا شد، راننده میگفت خراب است و رئیس خط باید پیگیری کند
مسافران میگفتند پس تو چهکارهای؟ گور بابات، خاک بر سرت، پول مفت میگیری، ….کِش
راننده جواب نداد و به راهش ادامه داد
و یکی از آقایان گفت زر زر اِلَمه بابا
تقصیر این ننهمرده نیست
اگه خیلی زور بزنه این صاحاب مرده رو میخابونن وصدا از ندای مسافرها در نیامد، یعنی ترسیدند؟
واااای چرا اینهمه به گفتگوها و آدمها دقت میورزم؟
بیادب شدهام یا فضول؟
ساعت پنج در کلاس بودم و چشمم به ساعت که الان نویسندهساز شروع شد، صوتش را فردا میشنوم
کوفتهی ناهار ملس و خوش آب و رنگ بود، جایتان خالی
سیر نشدم ولی دست از غذا کشیدم به خاطر تمرین عصر
آغاز گر هر روز وبیکار یک موزیک ویدئوست
چهقدر خوب که با موسیقی ملل هم آشنا میشوم
گزارش نیک ۴ مرداد ۱۴۰۵
امروز طبق معمولِ این روزها به زور از خواب بیدار شدم. با اینکه زود نبود اما تمایلم به خواب چیزی فراتر از حد معمول بود. بلند شدم و کمی صبحانه خوردم. ظرفهای صبحانه و مانده در سینک را شستم.
به فاطمه زنگ زدم که گفت سرش شلوغ است و بعدا خودش زنگ میزند.
سهیل زنگ زد و گفت وام را از بانک پرسیده. بروم در سایتش و نگاه کنم. کمی درگیرش شدم اما به نتیجهای نرسیدم.
به یاد حرفهای مامان کمی اسفند دود کردم. دسشویی را که خیلی کثیف بود و چند روز بود میخواستم بشویم، بالاخره شستم.
کمی با فائزه چت کردم و رفتم سراغ نامهای که به زهرا نوشته بودم تا از دفترم تایپ کرده و بعد در کانالم منتشرش کردم. گرسنهام شد. ناهار خوردم و باز ظرف شستم کمی.
این روزها فروغ میخوانم. دیوانش را برداشتم. رسیدهام به دفتر تولدی دیگر و عجب شعرهایی. بعضی قسمتها را هایلایت میکنم.
با صدای بلند شعر خواندم و شعر خواندم.
بعد سراغ خواندن تحلیل دکتر علی سلامی بر کتاب گتسبی بزرگ رفتم. کمی سرسری خواندمش. و بعد معرفیای برای گتسبی بزرگ نوشتم و بعدش کمی آزاد نویسی.
وبینار نویسندهساز را شرکت کردم و به داستان چخوف گوش دادم و خندیدم.
و البته قبل از اینها شعرهایی که قبلا نوشته بودم را در کانال دفتر شعرم که قبلا زده بودم، گذاشتم. تا برسد به شعرهای جدیدم که قرار است بنویسم.
قرار بود زهرا بهم زنگ بزند تا با هم حرف بزنیم. طول کشید و من تا او زنگ بزند برای شام کوکوسبزی درست کردم. و بعد زهرا زنگ زد و گفت ماجرایی با دوستشان که دیشب خانهشان بودند داشتند و اینطور شد که دیر شد.
با زهرا حرف زدیم از اینکه چقدر بعضی آدمها بچهاند و وقتی قطع کردیم سهیل رسید خانه.
حرف زدیم و شام خوردیم و حرف زدیم و چای خوردیم و حرف زدیم.
با هم رقص دو نفرهمان را تمرین کردیم و وسطش خندیدیم.
احتمالا تا بخوابیم همدیگر را بغل میکنیم و باز هم حرف میزنیم و حرف میزنیم.
آدرس کانال دفتر شعرم:
https://t.me/melikasher
روز داستاندار
سالواژه: ترویج
قبل از رفتن آزادنویسی کردم.
رفتم پایگاه تایمکس زدم و بعد رفتم مرکزی که قرار است تا آخر هفته آنجا باشم. ازین به بعد مستقیم همانجا میروم. به خاطر اشتباهی قبلترها تایمکسم آنجا هم تعریف شده بود و الان به دردم خورد. البته ماموریت میتوانستم بزنم ولی خب.
موقع برگشتن دپرس بودم. آمدم خانه، برق رفته بود. گرم است. گرما افسردهام میکند. تابستان فلانفلان.
درازکش و کمی حرف با ندا. غروچتهای همیشگیمان. میچسبد. بعدش رفتیم سراغ نقاشی. توی پینترست میگشتم و طرحی را انتخاب کردم و همین پیش پای شما روی کاغذ کشیدمش. برای این یکی قصدم تکنیک رنگ روغن است. هنوز نمیدانم چه غلطی باید بخورم ولی همین هم هیجان انگیز است.
بعد حاماما.
داستان کوتاه تو میگی من اونو کشتم؟ از احمد غلامی را خاندم. داستان کوتاهی با دیالوگ. در فضای جنگی و دو شخصیت که با هم حرف میزنند. حس میکنم یکی از آنها بیشتر حرف میزد و یکی کمتر. کمی من را یاد دیالوگهای خودم با خودم مینداخت که یکی پرسنده است و یکی پاسخهای بلندتری دارد.
نویسندهساز را ببودم و داستان یک دست و دو هندوانه از چخوف خانده شد. اجرا و جلوههای ویژهی بصری و صوتی عالی بود. استاد از جونز مایه میگذارد. مایع میگذارد؟ مایه درست است دیگر؟ همیشه به شک میفتم.
با بچز تخصصینویسی گپ تخصصی حول محوری تخصصی زدیم. متخصص قضیه هم من که نبودم ولی دیدیم که دست مردم.
یک داستان از یوتاب کیخا خاندم.
روزگفتار ضبطیدم که فردا صبح میبینم نرفته و باز میزنم رویش. همین کارها را میکنند که هوف.
https://t.me/Fereshteh_bargi
سال واژه:کنترل خشم 🎀🐊🪆
نمره روز:
گزارش:
۱. اول جسد مورچههای بالدار رو دور تا دور اتاقم جمع کردم.
۲. صبحانه خوردم.
۳. یکم از سعدی خوندم.
۴. ناهار درست کردم.
۵. ناهار خوردم.
۶. ظرفای ناهار رو شستم.
۷. یه دوستی سمی ۲ ساله رو تموم کردم. و راضیم بابتش
۸. نتها رفتن وبینار رو شرکت نکردم.
۹. مرغ رو تمیز کردم و خورد کردم.
۱۰. رفتم پیادهروی و یه دوست کوچولوئه ۳ ساله اونجا پیدا کردم.
۱۱. با یه خانم صحبت کردم و درمورد اختلاف سنی توی ازدواج صحبت کردیم و من گفتم برام مهمه بعد همینجور ادامه پیدا کرد و من واقعا لذت بردم.
۱۲. اومدم خونه شام خوردم.
۱۳. یک یادداشت از کتاب ما از یوگنی ایوانوویچ زامیاتین رو با دوستم خوندم و یه تیکهاش خیلی تکان دهنده بود:
باور دارید که خواهید مُرد؟ آری، انسان فانی است، من انسانم: بنابراین… نه، مقصودم این نیست. میدانم که شما هم آنرا بلدید. سوالم این است: هرگز واقعاً باور داشتهاید؛ کاملاً -نه در ذهنتان بلکه با جسمتان- باور داشتهاید؛ هرگز احساس کردهاید، روزی همین انگشتانی که کاغذ را نگاه داشتهاند، زرد و مثل یخ خواند شد…
۱۴. بعدش درمورد طاس شدن سر و اینا و ریزش مو صحبت کردیم و بحث کشید به روانشناس و آخرشم گفتیم همه درد ما از اینه که کسی رو نداریم بهمون گوش بده و واقعا هم همینه.
رفتم خیاطی. قبلن که با هم میرفتیم، دوستم میگفت ترس از بُرش دارد. من اما نه. بریدن کاری نداشت. ترس من چیز دیگری بود. امروز کمی شفافتر متوجه شدم که ترس از گذاشتن الگو روی پارچه دارم. همهچیز باید درست باشد و حسابشده. راستاگیریها دقیق باشد و اضافهدرزها بهاندازه. پارچه بدون ولخرجی علامت بخورد و رضایت استاد جلب شود. بعد از اینهاست که دیگر برش کاری ندارد. ترس من، مرحلهی قبل از برش است. باید بگویم ترس؟ یا سختی؟
خود استاد هم میداند کار سختیست. برای همین ما که شاگردانش باشیم را با الگوها و پارچهها تنها میگذارد. تا تلاش کنیم و الگو بگذاریم وسط و با سوزن بچسبانیم که تهش بیاید بگوید غلط است. و ما دوباره از اول شروع کنیم. البته او خودش هم دلش نمیخاهد که ما تا این حد مشنگ باشیم. کسی چه میداند؟ شاید توی زندگیاش خطایی مرتکب شده که ما شدهایم کیفر آن گناه.
امروز الگوی آستینم را بد کشیده بودم. بهعلاوه، پارچهام برای یقهملوانی کافی نبود. توی آن هیروویر تغییر میبستم به ناف الگو. احتمالن باید توصیهی «روزانه یک پارچ آب» استاد کلانتری را جدی بگیرم. حتا شاید باید با خودم آب ببرم خیاطی. امروز تشنگی و خستگی و کلافگی و منگیام را همه دیدند. آشکار توی صورتم نوشته بود. قدیمترها بیشتر دلم نمیخاست که احساساتم را از صورتم بخانند. حالا، دیگر چندان اهمیتی نمیدهم. احساس میکنم خوب نیست. این چهرهی شکننده، خوب نیست.
خستهام. اما بلند میشوم ناهار درست کنم. توی جاژلهای سالاد درست میکنم. بینمک، بیآبلیمو، بیسس. میگذارم داخل یخچال. پلو که میپزد میروم حمام. این جمله قاطی چیزهای دیگر از ذهنم عبور میکند که: «کاش میشد خودمو بندازم تو ماشین لباسشویی تا بشوره.» بعد از حمام جای خودم لباسها را میاندازم ماشین تا حداکثر استفاده را از برق، قبل از قطعی احتمالی ساعت ۴ کرده باشم. ناهار. به جای بشقاب، توی ماهیتابه برای خودم غذا میکشم و بیشتر ظرف را با سالاد پر میکنم. هم میزنم. میگویند تاثیر دارد توی سیری چشم. هر قاشقی که دهن میگذارم بیشتر از آنکه پلو باشد، علف است.
میروم سراغ نوشتن. از روی بیگانهی کامو مینویسم و منگی ژوئل اگلوف. کلی کلمه برداشتهام و حیف است که هنوز شعرشان نکردهام. جمع کردن این کلمات به چه دردی میخورد اگر در شعری همکنار نشوند؟
در نویسندهساز هم مینویسم. یکشنبهها مخصوص نوشتن اکنونمان است در کلمات. و مقایسهشان با قبل. توی کلمات هفتهی قبلم تبخال را میبینم. توی کلمات این بارم نیست. کمرنگ شده است و کمکم از بین میرود. استاد داستانی از چخوف میخاند. خیلی خوب شد که یک جلد داستانهای چخوف را الکترونیکی خریدم. به این فکر میکنم که مجموعه داستان قبلی که میخاندم را کنار بگذرام و جایش، روزانه چخوف بخانم. چرا با نوشتن این یاد «شیطان و خدا» از سارتر میافتم؟ چه نمایشنامهای بود. چه نمایشنامهای. کاش دوباره بخانمش. دوست دارم که بخانمش. به خاطر این یاد چخوف افتادم که ربطی داشت به جریان. گروهی که برای فیلم و کتاب و شعر داشتیم.
کتاب میخانم. غرق درباری از بال و تباهی میشوم. در این کتاب، یکسری چیزها از نظر من هنوز خامند. و ناراحتم میکنند. با این حال جلسهی پریان دربار از جلسهی الروند در ارباب حلقهها دوستداشتنیتر است. حداقل برای من.
تخممرغ میگذارم بپزد. خوب درنمیآید. مدتی میشود تخممرغ حرام نکردهام. پس به خودم اجازه میدهم این یکی را حرام کنم و بروم سراغ بعدی. سعی میکنم ادامهی سریال the mess you leave behind را تماشا کنم اما توانش را ندارم. نه توان آن را و نه فصل آخر جلد نهم کلیدر را. دلم چیزی میخاهد آبکی. که ازم نخاهد فکر کنم و رنج ببینم و بیندیشم. دلم واقعن چیزی آبکی میخاهد. پس باز هم انیمه میبینم.
https://t.me/havirism
سالواژهام: نظم
کتاب تعقیب گوسفند وحشی را از موراکامی شروع کردم و یک فصل خواندم. شام نودل درست کردم و انیمهی Made in Abyss دیدم دو قسمت. کلا فضا ژاپنی بود.
درس خواندم. الان تو شب امتحانام.
وبینار نویسندهساز را بودم. داستانکوتاهی از چخوف خواندیم و صد کلمه در توصیف امروز نوشتیم. با مقایسهی کلماتم به نتایجی رسیدم. مثلا اینکه این هفته بیشتر خودم بودم و نظرم را ابراز کردهام. کمی بهتر خودم را شناختهام. و کارهای متفاوت بیشتری انجام دادهام.
از کتاب این راهش نیست خواندم. کارهای زیادی را امتحان کنیم و خیلی از آنها را کنار بگذاریم. و داشتن کارهای تفننی بیشتر حتی خارج از تخصص خودمان کمککنندهست. چون مواجه شدن با چالشهای مختلف کمک میکند با نگاه متفاوتی به مسائل نگاه کنیم. اگر ایدههای مختلفی داشته باشیم، به موفقیتهای خیلی بزرگی دست پیدا میکنیم.
بستنی با طمع بادام خوردم. و کرهی کنجد با پسته. و نسکافه.
یک تسک از Duolingo انجام دادم.
امتیاز امروز: ۷
۱. در راستای پرسشگری، اندیشیدنِ پرسشگرانه را طرح ریختهام. اینطور که چون اندیشهای دستوپا گیر سراغم میآید. لباس سوال تنش میکنم. مثلا امروز این فکر مدام توی سرم پخش میشد؛ اگر پرتلاشتر بودی، درآمدت بیشتر بود. فارغ درستی یا نادرستی گزارهی مذکور، این سوالات تاملبرانگیزند. چه نسبتی بین میزان و درآمد تلاش وجود دارد؟ تنها عامل افزایش درآمد، تلاش است؟
من تنبلم؟ تنبل بودن یعنی دوستداشتنی نبودن؟
۲. به پشتیبانی تیکت زدم، گواهی SSL را فعال کردند.
۳. گفتوگوهای قبلی را بارگزاری کردم در cute ftp.
۴. ساعتی پرسشگرانه پژوهیدم، اندیشیدم و نگاشتم. هر چند بیقالب.
۵. سهشنبه آزمون آییننامه دارم، کمی کتاب را ورق زدم.
۶. با خواهرزادهها بازی کردیم، فردا که بروند دلتنگشان میشوم.
۷. گزارش نیکم را که مینویسم، یادم میآید به خودم بگویم دوستت دارم، با همین نثر دستوپا شکسته هم.
سال واژه: پذیرش
صبح دو بخش از کتاب: این بود این شد، را خواندم.
راستش با همین شروع خیلی تحت تاثیر رویایی با احساسات درون ام قرار گرفتم.
شاید مرور احساسات سرکوب شده باعث مودِ پایین ام شد.
کار، خنده، چای، غم، نوازش بیژن با دلبری هایش و رسیدگی به زخم پای آن…
وبینار نویسنده ساز، نوشتن فهرستی از کلمات، لذت بردن از اجرای داستان کوتاه یک دست و دو هنداونه از چخوف.
خواب، شامی سبک، درس، ادامه ی کتاب: این بو د این شد…
زندگی با گربه هایم که جهان را برایم قابل تحمل تر می کند.
گزارش نیک
۷۵
۴/۵/۰۵
امروز از راه دور و تلفنی پیگیر دوا درمان و تزریق آمپول مادر بودم. نرفتم ولی دغدغهمند و پرسان وقت گذاشتم.
کمی با نوشتههای بی سر و سامان «یعنی رمان بالقوه » وقت گذراندم.
لحظاتی پشت چرخ خیاطی نشستم تا مانتو نخی کی تن پوشم شود.
بعد از ظهر استثنائا زیاد خوابیدم. جوشهای ریز سر انگشتان و کف دستم که وفادار هستند و تابستان حتما سری به من میزنند، باعث شد دختر خونه ظرف بشوید. بنابراین شستن ظرفها انگیزه بریدن حلقه خواب عصری، از بین رفت. و بیخیال خوابیدم.
در همین راستای مواظبت پوستی، پسر خونه برای اولین بار پیاز آماده کرد و همیار مادر در آماده کردن شام شد. ریز و استادانه خرد کرد، فکر نمیکردم اهلش باشد، ولی حسابی اشکش سرازیر شد.
وبیکار معماری تفکر الهه جان شرکت کردم با صحبتهای خوب مهمان برنامه مبینای عزیز در مورد ترجمه. نوشتن امروزم همین یادداشت کوتاه أخر شب است.
حلزونتابِ شب
۱. خوابهای ظهرناک و ترسناک
۲. دفترچهای گذاشتهام توی سرویس. کاشیها و آب، نقشهایی به چشمم میآورند هر بار که باید ثبتشان کنم.
۳. نویسندهساز و داستانی از چخوف و خنده.
۴. کلاس مروری با بچههام. فقط ۱۰ نفر.
۵. وبینار ولگویهی عسل و موضوع رابطه و عشق
۶. ترم دوی گیاهشناسی
۷. تفسیر نقاشی کودک
۸. پست و روزگفتار مثل همیشه
۹. خواندن یکی دو صفحه از چند کتاب
بای
آزادنویسی کرد. با کاغذ نوشت. شعری از فروغ خاند. کمی از مد و مه خاند. کاریکلماتور خاند. کاریکلماتورها خوب بودند. روزگفتار گرفت. در مورد تمرینهای سرزبان حرف زد. یادداشت نوشت. یادداشت ادامهدار هست. یادداشت خطاب به عزیزش بود. یادداشت همسفران را خاند. روزگفتارهایشان را شنید. فیلم پرترهی دوشیزهای بر شعله را دید. فردا ازش روزگفتار میگیرد. در مورد عشق دو دختر بود. مانهوا خاند. مانهوای بدی نبود. ارزش حرف زدن دارد. مانهوا، پلیسی- جنایی است. اسمش خانم ژویینگ است. پوشهی ادبیات را خاند. آفوریسمها را خاند. از شب هول مشق نوشت. چند سوال برایش به وجود آمد. تمرکز نداشت. موزیک ویدیوی سرزبان را دید. وبیکار چهارشنبه را گوش داد. شمایل را خاند. از کاظم رضا است. با شیوا در موردش صحبت کرد. فایل کتاب را برایش فرستاد. پوستر و لوگوتایپ دید. سوالات جزئیتری ازشان پرسید. برق رفت. باز آزادنویسی کرد. مقالهای در مورد تایپوگرافی خاند. از سایت بریتانیکا خاند. ترجمهی گوگل بد بود. با ابرپرسش اول کار کرد. در مورد معنا کار کرد. کمی آزادنویسی کرد. به تابستان فحش داد. برق آمد. وبینار رفت. کلانتری قطع شد. کلانتری وصل شد. فهرستی از کلمه نوشتند. کلانتری داستان کوتاهی از چخوف خاند. از ترجمه گفت. از گزارش نیک گفت. سوال پرسیدند. جواب داد. نگاه کرد. قلم را رو مشق حرکت داد. خطاطی کرد. بد شد. عصبانی شد. خط زد. آزادنویسی کرد. قرینار رفت. فقط دو نفر بودند. بچه گربهها را نگاه کرد. خانم یاوری بیرون پرید. او هم بیرون آمد. آزادنویسی کرد. وبیکار رفت. موزیک ویدئو گذاشت. لنا برای اولین بار بود. فیلمهای آری آستر را معرفی کرد. آزادپرسی کردند. فکریشه را معرفی کرد. جلسات پیش را مرور کرد. از تشخیص منبع گفت. مبینا مهمان بود. قصار خاند.. نظراتی از ترجمه خاند. تقلب نوشت. در جورابش خاهد گذاشت. ده دقیقه دینی خاند. دوباره نگاه کرد. دوباره خطاطی کرد. دوباره بد شد. نفس عمیق کشید. جوهر را خالی کرد. پخش کرد. کاغذ را با قلمتراش هزار تکه کرد. با تنگستانی صحبت کرد. با هم کارهای نشریه را انجام دادند. از اسکیسهای پینترست کپی کرد. مدام دستش میلرزید. چند اسکیس کشید. میان کتابها پرسه زد. دنبال جملهی اول گشت. در طول روز گزارش نوشت جملاتی کوتاه نوشت. همه را ماضی نوشت. سوم شخص نوشت. گزارشی و خشک نوشت. بازخانی کرد. ویرایش کرد. فرستاد. سالواژهاش کونیدن است.
کانالش: https://t.me/hphp137
– چقدر خوشحال شدم از صحبت با آقای حسین مرتضائیان آبکنار نازنین و عزیزم… افسوس که ایشان آنجا و من اینجا.
– خاکستریام دارد تیره میشود. خدا رحم کند.
– «رفتن»، مهارت است. کمرنگ شدن هم.
– سپاس از مریم ابراهیمی قندکِ با ذوق و دوستداشتنی که ایدهی باهمخوانی را به من پیشنهاد داد. دیروز اولین کتابمان را انتخاب کردیم: رمان «ناتنی» نوشتهی مهدی خلجی.
– نوشتم اولین «رخدادک»ام را. به قول زهرا تنگستانی جانم، الآن در مرحلهی «خوشگلاسیون» است.
– «اراده، طریق خاصی از اندیشیدن است.»
(«انسان در شعر معاصر»، ص ۴۹)
– «جایی بند نبود. در بند جایی هم نبود. شبیه ژنوویو که همهاش در حال رفتن است. جایی نمیایستد. هوسهاش تازه میماند و از انجمادشان میترسد. همیشه در استقبال از چیزی و بدرقهی چیز دیگر است. در حال کندن و بریدن است. گذشته و آیندهاش براش ابهتی ندارد.»
(«ناتنی»، ص ۴۱)
https://t.me/LailyMaddah
صبح، همین که بیدار شدم، مامان گفت بروم دنبال مادربزرگ. ویلچر را گرفتم و تا خانه دخترخاله رفتم.
بچههای دخترخاله خواب بودند. سعی میکردم مادربزرگ را سوار ویلچر کنم که خانم همسایه آمد و کمکم کرد.
با مادربزرگ راهی خانه شدیم.
هوا گرم بود.
هنوز چادرم را درنیاورده بودم که مامان گفت: «بریم نجمه رو برسونیم، تو هم یکم تمرین رانندگی کن.»
چادرم را کنار گذاشتم و گفتم: «نمیام.» و غریدم که هوا گرمه، خیابونها شلوغه، من هیچی یادم نیست.
بعد از دو سه بار «بیا بریم» گفتنِ مامان، تسلیم شدم و با همان لباسهای زرد خانه، چادر انداختم روی سرم و رفتیم.
نجمه را که سر کار رساندیم، پشت فرمان نشستم و همان کوچهپسکوچههای محل کار را چرخیدم.
دوتا دورِ یکفرمانه و دوتا دورِ یکفرمانه، و در نهایت از همان مسیر فرعی تا نزدیکی خانه را راندم. به شلوغی که رسیدیم، پیاده شدم و خواهر بزرگه پشت فرمان نشست.
به خانه که رسیدیم، برقها رفته بود. میخواستم خانه را جمع کنم، گرم بود. میخواستم ظرف بشورم، تاریک بود. میخواستم کیک درست کنم، همزن برقی بود. میخواستم کتاب بخوانم، مغزم بخارپز شده بود.
این شد که دراز به دراز افتادم، منتظر آمدن برق.
برق که آمد، ظرف شستم، خانه را جمع کردم، نماز خواندم، خوابیدم، فیلم نیمهدیشب را دیدم و در وبینار شرکت کردم.
داشتم برای پیادهروی آماده میشدم که آقای انصاری پیام داد: «فلان جا نیرو میخواند، اگر تمایل دارین شمارشون رو بفرستم.»
نوشتم: «اگر بفرستید ممنون میشم.»
فرستادم و راه افتادم.
https://t.me/meslenafas
سال واژه: ثبات.
همین سال واژه نوشتنهایم مرا پاگیر اینجا کرده وگرنه من اصلن آدمِ ادامه دادن نبودم. و نه فقط اینجا بلکه در هر شروعی برای نوشتن، این پرسش و پاسخ را مینویسم.
و اما..
صفحات صبحگاهی؟ بله نوشتم.
پنج تا پنج دقیقهای؟ بله نوشته شد.
آزاد نویسی؟ بیشک که انجام شد.
پس کتاب هم که خواندی؟ قطعن.
در وبینار هم که شرکت کردی؟ البته!
اصلن بگذار این را بگویم. وبینارهایی که تا به حال بودهام یا شنیدهام عالی بودهاند، اما جلسهی امروز چیز دیگری بود.
سوالی که استاد مطرح کرد محشر بود. در ابتدای پرسیدنش با خودم گفتم جملهها را که کسی به خاطر ندارد یا حتی نام تمام کتابهایی که خوانده، که برود و جستجو کند. اما همین که وبینار تمام شد با کمی فکر، دیدم که اسامی کتابهای موردعلاقهام یکییکی دارد به ذهنم میآید. با کمی اینور و آنور رفتن و جستجو بلاخره جواب خودم را پیدا کردم.
پروسهی تمرین تمام شد. اما ذهنم هی دارد کتابهایی که خواندهام از گذشتههای دور و نزدیک به یادم میآورد.
کتابهایی که توی اتاقهای تاریک ذهنم در حال خاک خوردن بودند را به خاطرم میآورد. حتی با خاطراتشان. که چه زمانی خوانده بودم، در چه حال و هوایی بودهام و چه رویاهایی داشته بودهام.
(داشته بودهام؟! عجیب به نظر میرسد ولی معادل دیگری هم به ذهنم نمیآید.)
این سوال مرا به فضای عجیبی از سالهای دور میبرد.
و در پایان باید سپاسگذار استاد و خلاقانههایش باشم.
حالا حالم چطور است؟
خوب. خیلی خوب.
https://t.me/jenabe_adamizad
سالواژهام: مَطلَع
_صبح را با کتاب “از عشق” آغازیدم، بخش آغاز عشق،
این هم نقل منتخبم:
گرفتم سهل سوز عشق را اول، ندانستم
که صد دریای آتش از شراری میشود پیدا
صائب تبریزی
_در ادامه برای حفظ انگیزه چند قطعه “شاهراه تاثیر گذاری” خواندم:
▪میان باور و گفتار و رفتارمان انسجام ایجاد کنیم تا مرتکب خیانت به واژه ها نشویم.
▪بگذاریم دیگران با شنیدن برخی واژههایی که میپسندیم، یاد ما بیفتند.
دوست داریم کدام واژهها تداعی کننده ما باشند؟
_از “حق نوشتن” ابزار تشرف دیوار بدنامی را خواندم و تمرینش را نوشتم:
وقتی صدمات و ناراحتیها به جای اینکه تشخیص داده شوند و به رسمیت شناخته شوند دفن میشوند، مانع بالقوه برای نویسنده میشوند…
_در ادامه کتاب تئوری شعر اسماعیل نوری علا را خواندم و بخش معین شده را تمام کردم، از شیوهی استدلال دکتر نوری علا و استفاده اش از جستارهای داریوش عاشوری برای رسیدن به تعریف شعر بسی لذت بردم و آموختم.
_از همه کتاب های بالا کلمهبرداری کردم و بخش هایی را رونویسی.
_غذا پختم و آشپز خانه را جمع و جور کردم.
_پروژهی از پوشک گرفتن شازده خوب پیش میرود.
_ دو ساعتی ورزش کردم و همزمان چند اپیزود از دوره والدگری ماهرانه را شنیدم تا بشم یک مامان تکنیکال 🤗، امروز تکنیک داپ(دادن توجه و همدلی، اطمینان از بازگشت به موقعیت، پیشنهاد جایگزین) جهت جلوگیری از قشقرق کودک و تکنیک Silent return را برای زمانهایی که داپ جواب نمیدهد آموختم.
_نویسنده ساز را بودم استاد داستانی از چخوف برایمان خوانند، از ترجمههای مختلف گفتند، از سیمین دانشور.
قرار شد تا فردا اولین جمله از رمان مورد علاقهمان را در گروه بنویسیم.
_امروز تولد پسر خاله عزیزم بود که چند سال قبل ناگهانی از دستش دادیم، برای همین در ادامه روز کنار عزیز دیگرمان بودیم که امانش از داغ خاطرات بریده نشود.
۱ـ کارهای هر روزه را با شوق هر روزه انجام دادم. همراه با مقادیر کافی اشک که البته ربطی به کارِ درحالانجام نداشت.
۲ـ کتاب” نوشتن از من خواندن از شما” برایم عجیب بود. انگار آزاد نویسی روزانه بود. جملهها را میخواندم و از خودم میپرسیدم آیا این جمله قرار بوده خنده دار باشد؟ سرگیجهآور بود برایم. آگاهیام کم است و سلیقهام لنگان. شاید بعدها نظر عمیقتری در موردش پیدا کنم.
۳ـ تلویزیون فیلم مادر را پخش میکرد. چند دقیقهای گوش دادم به دیالوگ ها. با سواد الانم، پرمایه مینمودند. اگر همهاش را میدیدم، گریهام خانه را دریاچه میکرد. برگشتم به اتاق خودم.
—سالواژهاش: درنگ
—صبح کمی آزادنویسی کرد. غمگین و دلتنگ بود. شعر خواند. شعر کهن. غزلی از خواجو.
—جلسهی اول شعر را گوش کرد. درد و رنجش را به چیزهایی تشبیه کرد. هیچکدام به دلش ننشست. تمرین کلاسی بود. تا سهشنبه باید شعرکی خام را بپزد و تحویل دهد.
—کمی از «سنگ صبور¹» خواند. به کتابازیها قول داده که تا آخر هفته ده صفحهاش را بخواند. قبلا خوانده سنگ صبور را. بازخوانیاش نکات تازهای به او میآموزد.
—باز هم دلتنگ شد. کمی گریه کرد. کمی خطخطی کرد. کمی خندید. کمی نوشت.
—دستبهکار شام شد. مهمان داشت. گوشش به شاهین کلانتری بود که از «چخوف» میخواند و دستش پیاز خرد میکرد. وقتی کلانتری از اولین چالش(نوشتن یکی از جالبترین جملههای آغازین یک رمان) گروه نویسندهساز گفت، فوری جملهی آغازین «دیدار در حلب²» یادش آمد. چون آن جمله آنقدر بلند است که هنگام خواندنش نفس کم آورده بود. پس همان را در گروه ثبت کرد.
—مهمانهایش آمدند و جلسه با دوستانش را از دست داد. به سرزبان هم نرسید. مهمان امروز مبینا بود و یادش نیست آخرینباری که مبینا را در سرزبان دیده است کی بوده.
—برق قطع شد. توی تاریکی و گرما به آشپزی ادامه داد. شام را هم توی تاریکی خورد.
—روبهروی مهمانها نشست. خیلی نامحسوس گزارش نیک نوشت. آن هم پس از سهشب وقفه.
1. صادق چوبک
2. جعفر مدرسصادقی
—کانال تلگرامش:
https://t.me/sarachegenii
به چه حلزون خوشفازی.
سالواژهام نوگرایی.
1- جملهای به داستایفسکی نسبت میدهند که مضمونش این است: آدمها منتظرند بمیری تا از تو تعریف کنند. در اینستا دیدمش. نمیدانم جمله را داستایفسکی گفته یا نه، ولی من داستانکی با این ایده نوشتم و در دفتر گذاشتم.
2- در خانه آفتاب را ندیدم.
3- وبینار نویسندهساز را آفلاین گوش کردم. داستان چخوف شنیدنی بود. در کتابهای چخوف گشتی اینترنتی زدم.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
۱- به یک احمق اجازه نده ببوسدت و به یک بوسه اجازه نده احمق فرضت کند.
۲- به خدا که شرف ندارند کسانی که در خانههایشان دزدگیر وصل میکنند. بیشترین دزد هم همیشه به خانهی همین آدمها میزند که البته حقشان هم هست. نظرشان این است که «مردم گرسنهاند، دزدی زیاد شده است.» مردم شرف دارند، تو نداری که اولن همه را دزد فرض میکنی و دومن با آن دزدگیر انکرالاصوات تجاوز میکنی به اعصاب و روان این همه آدم، آن هم درحالیکه معلوم نیست خودت در کدام گور به سر میبری وقتی ما تا گلو در باتلاق بیشعوری تو فرو رفتهایم. باور کن که من شخصن با دزدهای خیالی تو روی هم میریزم و ثابت میکنم که این راهکارت مفت نمیارزد. به خدا که باید صداآزارها را به اشدّ مجازات محکوم کرد. (این عصبانیت مال صبح است. اگر شب اتفاق افتاده بود که قطعن خون ناپاکش را میریختم.)
۳- خاله را برای کارهای بانکی و خریدهایش بردم. به طرز محسوس و متاثرکنندهای شکسته شده است اما هنوز هم خودش را سرپا نگه میدارد؛ هدف دارد، برنامه میریزد، دنبال میکند، میکوشد، امیدوار است.
۴- دندانپزشکی به بخشهای امیدوارکنندهاش نزدیک شده است. همین یکی دو هفته است که قال قضیه کنده شود. تازه بعدش هم دو نفری رفتیم و خریدهای بهدردبخوری کردیم.
۵- امروز، چهار ساعت و نیم برق نبود؛ از ۲ تا ۶:۳۰ و اگر فکر کردید من درست وسط خرماپزان، قهوهی داغ نخوردم مرا خوب نشناختهاید.
۶- اگر یک جایی در زندگی بتوانم «خودسرزنشگری» را مهار کنم میتوانم بگویم یک کاری کردهام.
۷- الهی شکرت…
گزارش نیک ۷۵ فرح :
روزانه نویسی
خواندن بقیه کتاب “مردی که در غبار گم شد”
خواندن شعرهای گلسرخی
آشپزی کردن (ناهار تهچین مرغ و سبزیجات )
بردن ناهار برای مادر
خرید رفتن
خیاطی رفتن، آستینهای کت های دوبل را باز کرد، و به قد أستین کت اضافه کرد.
خرید شلوار و روسری در گرمای بعدازظهر بازار تهران
شرکت جستن در وبینار نویسنده ساز. در راه خانه و در تاکسی بودم و فهرستم را ننوشتم. امیدوارم حتمن بنویسم و با هفته های پیش مقایسه کنم.
شنیدن داستان “ یک دست و دو هندوانه از آنتوان چخوف از زبان استاد شاهین.
وسط داستان ناگهان موبایلم مرد. از بس شارژ نداشت، مُرد
عصر در خانه ضبط شده وبینار امروز را شنیدم . و ۵ دقیقه فهرست کلماتم را نوشتم.
اخبار دیدم.
مرتب کردن اشبزخانه.
نوشتن ادامه روزانه نویسیام.
آخر شب گزارش نیک را خیلی فهرستی نوشتم.
عاشق حلزون در شب مهتابی شدم . گویا حلزون در راه شیری کهکشان سرگردان است.
سال واژه: تداوم.
1-این چند وقت اخیر دارم کتابهایی که از قبل خوندم رو با ترجمه از افراد دیگه و گاهی همون مترجم بصورت پادکست گوش میدم.
امروز دوست داشتم قبل از گوش دادن به پادکستها کتاب شب هول رو یک بار دیگه بخونم. کلی گشتم تا بالاخره پیدا شد و شروع کردم به خوندنش.
بین کارهای روز، هر وقت خالی که داشتم حتی نیم ساعت کتاب رو خوندم.
وقتی متوجه شدم که دارم بیتوجه میخونم، بقیهاشو گذاشتم برای یه روز دیگه.
2- برای گوش دادن پادکست هم رفتم سراغ چخوف و داستانهای آدم مغرور، اندوه، یک دست و دو هندوانه و نانهای جویده شده.
3- بعد از ناهار گرما و شرجی و….اصلا حالمون بد شد رو داشتیم.
4- نیم ساعت آزاد نویسی.
4- به وقت وبینارساعت 17 با استاد شاهین کلانتری.
طبق روال یکشنبهها: نوشتن اکنون من در فهرستی از کلمات در 5 دقیقه بیوقفه در 100 کلمه که بعد از اتمام نوشتن، مقایسه میکنیم با 100 کلمهی نوشته شدهی هفتهی قبل و به نتایج جالبی خواهیم رسید.
مثلا من با مقایسه هفته قبل فهمیدم این هفته فعالتر بودم، اما هفتهایی کاملا متفاوت داشتم.
این کلمات را بصورت فایل ذخیره کرده و نگه میداریم و این روند ادامه پیدا میکنه تا در آینده با دیدن و فکر کردن به کلمات و برگشت به عقب خودمون با کشف کلماتی که اون زمان نوشتیم و اینکه با سوال از خودمون که چرا من اون زمان این رو نوشتم؟
این کار میتونه در آینده جذاب و حتی الهامبخش هم باشه.
موضوع کلاس داستان کوتاه بود.چیزی که برای من بسیار تعجب برانگیز بود و هم خیلی خوشحالکننده که استاد همون قصهایی رو برای خوندن انتخاب کردند که من امروز به پادکست اون گوش داده بودم.
داستان کوتاه یک دست و دو هندوانه از چخوف.
استاد خیلی هنرمندانه برامون خوندند. میشه گفت که اجرا کردند. چیزی که من نمیدونستم این داستان توسط چخوف در سن 20 سالگش نوشته شده.
5- پیاده روی در غروب گرم مردادماه که من انجام دادم، ولی اصلا پیشنهاد نمیکنم.
بهتره اگه برق دارین جلوی کولر دراز بکشید و یک نوشیدنیِ خنک بخورید.
تا گرما کلافتون نکنه و هم خودتون لذت برید و هم بقیه.
6- شام و بودن در کنار همسر و شستن ظرفها.
7-از یک تا ده به خودم 6 میدم.
تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار.
سال واژه ام: خوددوستی/ خودیابی/ خودخواهیِ مثبت
چند روزیست که من راوی داستان ساره و ناظر او هستم و ساره کاراکتر اصلی داستانم.
برای شما از روزمرهگیهای زنی مینویسم که معمولیست با بعضی خواستهها و آرزوهای کوچک مردمان عادی و کمی آرزوهای بزرگ اما نه غیر عادی.
دیشب بخاطر روزی که سپری کرده بودم بسیار خوابآلود بودم و قصهی ساره نصفه ماند، امروز اما سعی میکنم از صبح که ساره بیدار شد داستانش را بنویسم تا نصفه رها نشود. مثل خوابی که به ناگهان از وسطش بیدار شدهای
و کاراکتر اصلی خوابت در خواب تنها مانده.
خب بریم که به ساره نگاه کنیم.
🔻احتمالا از داستانی که دیروز گفتم فهمیده باشید که دیشب ساره در خانه تنها بود، دلش میخواست که فیلم ببیند چون فیلم قبلی «روز افشاگری» چندان پُرش نکرده بود و پیش خودش فکر کرد که فیلم
«people We Meet on Vacation »
را که دوستش بارها در گزارش نیکاش به آن اشاره کرده بود را ببیند ولی امان از خواب که نگذاشت.
🔻پس ساعت ۱۱ شب بلاخره خوابید و در طول شب بارها بیدار شد و این را فهمید که بهتر است دیگر از ساعت ۶عصر به بعد چای ننوشد چون خوابش پاره پاره میشود، مگر اینکه اجباری در کار باشد یا در مهمانی با هوسی قوی گلاویز شده باشد.
🔻ساعت بیداریاش مثل چند روز قبل نبود و امروز کمی بیشتر خوابید و ۸ صبح بیدار شد.
به محض بیداری جلوی ولعاش برای دست بردن به گوشی مبایل مقاومت کرد و به سراغ صفحات صبحگاهی رفت و سه صفحه نوشت، امروز پدر مرحومش هم به لیست شاکیان اضافه شده بود، چون دیروز از او خواستهای داشت و فکر میکرد چون پدرش در عالم بالا به خداوند دسترسی بیشتر دارد برایش پارتی بازی خواهد کرد ولی اینطور نشد و از انتظاری که دیروز کشیده بود به غُرهای امروز رسید، خلاصه به پدرش حالی کرد که از توام آبی گرم نمیشود حتی در آن دنیا و در ادامه افزود “پس این خواهرم فاطمه چه میگفت که به بابا بگو مشکلات و خواستههاتو حتما گوش میده و کمکت میکنه” و فکر کرد مثل اینکه چندان هم این موضوع واقعیت ندارد و شاید هم باید سمج بازی در بیاورد یا اینکه با گفتگوی هر روزه با پدرش دوست شود، شاید خواستههایش مورد اجابت قرار بگیرند. خلاصه که افکارش پُر شد از نقشههای مختلفِ ارتباط نوشتاری با پدرش.
🔻بعد از تخلیهی چاه افکارش، بلند شد تا به الباقی کارهایش برسد، کارِ خانه که تمامی ندارد و فکر کرد چرا بدنش دارد انقدر زود پیر میشود؟ آخر ۳۷ سال هم سن است که آدمی پیر بشود، زانو درد و سینه درد و سفیدی مو و کمر درد و خستگی داشته باشد؟ اصلا این زندگیای بود که او میخواست؟ قانون جذب در ذهنش میگوید: بله، این همان چیزی است که ارتعاشش را فرستادی.
گور بابای ارتعاش، من چیز دیگری فرستاده بودم اما آن را نگرفتند کائنات بالا نشین و خودشان را راحت کردند و این را فرستادند پایین.
امروز چقدر افکارش وراج شدهاند و زبان درازی میکنند.
بگذریم…..
🔻با همسرش تماس گرفت و حالش را جویا شد و همچنین حال برادرش را که دیروز عمل داشت، خداروشکر بیمار حالش رو بهبود بود و از منگی که مورفین و بیهوشی مسببش بودند درآمده و بعد از یک روز گرسنگی داشت با کروسان جانش را از بی غذایی نجات میداد.
🔻بعد از آن ساره با مادرش تماس گرفت تا هم حالش را بپرسد و هم بگوید من دیشب تنها خوابیدم و زندهام و هیچ دزد مادرمردهای به خانهیمان نیامده، در نهایت هم مادرش خدارا شکر کرد و خداحافظی کردند.
🔻فکر کرد برای نهار دوباره مرغ آلو بگذارد چون همسرش عاشق این غذاست و از خوردن چندبارهاش در هفته سیر نمیشود، پس یک بسته از بستههای آمادهی مرغهای داخل فریزر را درآورد تا یخشان باز شود و رفت سراغ باقی کارها.
🔻الان که ادامه داستان ساره را مینویسم ساعت ۲۱:۱۰ است، کار زیاد باعث میشود زمان از دستم در برود حالا به ترتیب یادم نیست او چهها کرد اما هرچه یادم باشد مینویسم.
🔻او ظرفهای شسته شده را در جایشان قرار داد و گاز را تمیز کرد، از دیدن گاز تمیز و سینک براق لذت میبرد.
🔻برای خودش قهوهای دم کرد و با مادرش حرف زد، امروز مادرش زیاد با او تماس گرفت و ساره بسیار از این کار کلافه شده بود. اینکه هربار باید وضعیت همسرش و بردار همسرش در بیمارستان را برای او تشریح کند.
🔻فکر کرد فیلم پیشنهادی دوستش را ببیند ولی متوجه شد زیرنویس ندارد و او هم اصلا حوصلهی فیلم زبان اصلی را نداشت پس در میان لیست دلخواهش در سایت سریالی را پیدا کرد که خیلی وقت پیش نشان کرده بود و تا شب ۸ قسمت آن را دید و دوستش داشت، صبر کنید تا نامش را بیاد بیاورم.
آهان این بود Normal People.
خیالتان راحت شد؟ بابا جان شلوغی برای آدم حافظه نمیگذارد که.
🔻 در میان سریال دیدن خورشت را آماده کرد و بعد متوجه شد همسرش به نهار نمیرسد.
🔻این وسط چند ویدئوی آموزشی از ساخت خمیر کروسان را در کانالِ دورهای که دیروز خریداری کرده بود دید و فکر کرد ای کاش این دوره را نمیخرید چون اصلا صفحهی کار ندارد تا خمیر را روی آن پهن کند و وردنه بکشد. پیش خودش گفت حالا الباقی را هم میبیند شاید موردی بود که او بتواند تمرین کند و بلاخره چیزکی درست کند.
🔻در طول روز نهارش را خورد، کابینتهای بالا را تمیز کرد، سریال دید، میوه خورد، کیک زردآلو خورد و حمام رفت.
آخ امروز چقـــــــــــدر گرم بود پدرمان درآمد🥴😵💫
🔻در ساعت۱۴:۳۰ کلاس بازخورد شرکت کرد و بخاطر قطع و وصل شدن صدای استاد کلاسی زجرآور شد که بعد از نیم ساعت آن را قطع کرد چون اصلا متوجه نمیشد استادش چه میگوید.
🔻همچنان به دیدن ادامهی سریال مشغول بود تا ۶ عصر که چای دم کرد و با بخشی از کیک زردآلو خورد.
هوا ذرهای فقط ذرهای خنک شده بود و دیدن سریال هم لذت بخشتر.
🔻کم کم داشت برای جلسهی سوم کلاس نویسندگی خلاق آماده میشد که همسرش آمد، خسته و لِه.
برایش غذا را گرم کرد و تا او از حمام بیاید ساره هم به کلاسش رسید.
همسرش هم که بعد از شام از فرط خستگی خودش را در آغوش زمین رها کرد و خواب هفت پادشاه میدید.
و ساره هم از بودن در کلاس لذت میبرد.
بنظرم نمرهای ساره برای تاب آوریش در این تابستان گرم و مرطوبِ شمال بدون کولر ۱۰/۱۰ میباشد.
شب خوش☁️🌛
چه شاد نفس میکشم. این لحظه که به پایان روزم نزدیک میشوم. ستارههایی که در آسمان شبم میدرخشند را من به آسمان پرت کرده ام. ماه دهانی .ندارد اما من خندهاش را دیدم
یک تمرین از کتاب جولیا کامرون انجام دادم
از نصرت رحمانی شعر خواندم . از رویش مشق نوشتم هم در دفتر و هم در بچه واژهها
با بچه های مدرسه نویسندگی
فهرستی از کلمات نوشتیم در وصف اکنون خود سپس تحلیلم را همراه تاریخ روز در دفتر دریا گونهام ثبت کردم.
در کتاب ها پرسه زدم کمی هم فیلم بازی کردم.
بلورها
به من نگاه کن، نگاه کن. به بستر رگان من.
بین چگونه موج میزند غمت میان آن، چو گیسوان بافته.
ز پشت من گذر مکن، که راه شوم دردهای جانگزاست.
و درد شیهه میکشد،
گذر مکن، نگه مکن،
که درد شیهه میکشد، میان بند بند نای استخوان تو.
کجاست؟
کجاست جادههای خواب؟
کجاست راز سر به مهر خاموشی؟
کجاست شهر ناشناس عطرهای ناب؟
مرا میان جنگل بلور دستهای خود، پناه ده. به زهر مرگ بار بوسه، التیام ده. مرا، مرا، بکش، بکش، نجات ده. تو ای فریب راستین!
و آنچه رفتو
رفتو
رفت،
رفت و در من است،
بر آب ده.
نصرت رحمانی_ حریق باد
https://t.me/maryamebrahimi21
گزارش نیک “1405/5/4” مردادماه. روز یکشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
داستانکوتاه کارگاه ۵ بازنویسیشُ تمام کردم.
کتاب “خسروخوبان” از رضا دانشور خاندم.
کلمهبرداری هم از این کتاب انجام دادم.
نویسندهساز شرکت کردم.
نیایشی در کانالم هوا کردم.
نمیدانم امروز بههم چی شده بود. بعد از ناهار خیلی خابیدم. کار دیگری انجام ندادم.
https://t.me/speechoff
سالواژهی تعهد را بعد از بیداری جلوی رویم قرار میدهم. دور برم پر از کاغذ و عینک و خودکار است. یک عینک دسته شکسته و یک عینک سالم و موبایل و دستمال کاغذی و چند شکلات و لیوان چای را از دور رختخوابم جمع میکنم. به صبح سلام میکنم چشمم دنبال نوشتن میدود. اگر یک سطر بنویسم موتور خودم روشن میشود و چراغ نوشتن را برمیافروزم. کماکان نمرهام شش است و واژهای که در ذهنم ته نشین شده از رمان سنگ صبور است برایم معنای خاص دارد و آن واژهی محترم (زاد و رود ) است. معنایش در جمله بیشتر وضوح پیدا میکند. یعنی فرزند و دنباله و نسل رمان صوتی سنگ صبور را گوش میکنم و تازه قسمت اولش را گوش دادم پر واژه و پر اصطلاح و استخواندار است. رویای امروزم این است که رمانهایی که دوستشان دارم کتاب کاغذی باشد. در فکر تهیه آنها هستم و گرانیاش اجازه نمیدهد. این رویا را هنگام نوشیدن یک چای دارچین در سر پروراندم. اما با هدفون کارها را هم انجام میدهم با یکی از همکاران قدیمی تلفنی حرف زدم و احوالش را پرسیدم عمل جراحی کرده بود. با موبایل نمیتوانم فیلم ببینم. یاد خاطرهی اسم سابق وزارت آموزش و پرورش افتادم. و وزارت فرهنگ بود و به نظرم قشنگ بود و کارآمد بود. به کانال تلگرامی من سری بزنید.
https://t.me/notetoday1
امروز ، برزخی میان شادی و غم بود.
• صبح را با وقتتلفی در تیکتاک گذراندم.
• کمی پیانو زدم، «تولدت مبارک» را.
مردادماهیهای اطرافم خیلی زیادند.
• یکمتنِ انگلیسی نوشتم، از تنفر به تیرماه.
And only god knows how much I hate” summer.”
• مامان گفت مقدمات انگلیسی را هم به رایان بیاموزم. همان چندحرف اول را.
گرچه نه گوش داد و نه یادگرفت. از پسر، انتظاری جز این ندارم.🤣
• ابله را ادامه دادم. بهخاطر سپردن این اسمهای عجقوجق روسی کار دشواریست. زن و مردشان را بهزور تشخیص میدهم.
• داستانکی که استاد دیروز در نویسندهساز خواند را بهتنهایی، دومرتبه، خواندم.
لطف اینها، حالا میفهمم، به خواندن استاد است.
• کمی روی شعر سهخطی کار کردم. نمیدانم چرا مغزم عادت دارد همهچیز را ببتکلف بگوید و بهاینترتیب شاعرانگی برایم خیلی سخت است.
خیلی باید تلاش کنم، تا از مستقیمگویی بپرهیزم. اغلب تلاشهایم ناموفقاند.
• کمی درس خواندم. ناراحتم که «کمی» بود. کاش «زیادی» میبود.
• فیلم دیدم با مامان. کارتون.
• گزارش مینویسم، نیک:)
• بحث بزرگی با، بابا داشتم سر شعر.
• فردا تولد پریاست. یعنی میتوانم تا ساعت ۱۲ بیدار بمانم؟
شبخوش:)
کانالم؟
https://t.me/hermionediana
گزارش نیک ۴ مرداد ۴۰۵:
امروز دیر بیدار شدم ناهار رژیمی برای خودم درست کردم کدو سبز و تخم مرغ با برنج .
تا ساعت َشیش غروب منظر بودم هوا خنک بشه برم پیاده روی باید یک ساعت نیم به گفته دکتر خانه بهداشت تا چربی سوزی بشه.
کارن رو راضی کردم خیلی راه باید بری خسته می شی در عوض برات بستنی می خرم .
خیابون شلوغ بود اکثرن در حال دویدن .
خانمی میانسال دیدم سانویچ شامی خونگی می فروخت دفعه بعد با کارن میام حتمن می خرم
از یک پل گذشتم بر ترس از ارتفاع غلبه کردم
از سایه درختان سبز که پیرمردان روی صندلی شان نشسته بودند گذشتم و پل چوبی کابلی آمدم و به سمت خانه راهی شدم .
بخشی از تلاش و تکاپوی شکوه|پنجم مرداد
به سالواژه نگاهی کردم،
آفرین گفتم به او و خودم،
با استمرار تمام، صبح کمی نوشتم،
بعدش صبحانه و جمع و جور آشپزخانه.
یکشنبه یعنی حضور السا.
امروز جاهامان عوض شده بود.
او مراقب من بود و کمکم میکرد.
چند روزیست با معدهام در مشاجرهام.
با اینکه حوصله دعوا ندارم اما سربهسرم میگذارد و ناچار پاسخش را میدهم.
ناهار آلبالو پلو پختم.
نیلای همسایه هم آمد و نیمساعتی را کنار السا به بازی پرداختند.
نیلا رفت، ناهار خوردیم، مامان السا آمد و باهم رفتند خانهشان و من ماندم و حوضم.
حوض اینجا استعاره از آشپزخانهی پوکیده و داغان است.
به جای رتق و فتق امورش، دراز کشیدم روی مبلِ نشیمن و کانال دوستانِ عزیزم در تلگرام را درنوردیدم.
کامنت گذاشتم و کامنت گرفتم. غرقهگی در مهر دوستان بسیار کیفورم کرد.
ساعت به صدا در آمد.
زمانِ نویسندهسازی بود.
فهرستنویسیِ کلمات هفته، من را به خودم نشان داد.
سپس گوش و هوشم رفت به داستان چخوف.
«یک دست و دو هندوانه»
قبلن خوانده بودمش پس داستان را میدانستم.
اما امروز استاد کلانتری، تنها داستان را نمیخواند بلکه یک تنه صداسازی میکرد و نقشآفرینی. لذت شنیدنش دوچندان شد.
خوب میدانم روزهایی که کار زیاد دارم، باید نویسندهساز را در مکان پیادهروی بشنوم.
تعلل کردم و پیادهروی باد هوا شد، هوتوتو.
در عوض، آشپزخانهم به عافیت رسید و عاقبت به خیری.
شامِ پروتئینی فراهم نمودم با تخممرغ آبپز و جعفری و گوجه خرد شده.
جای شما سبز.
با مامان خانومم، تماس برقرار شد.
ده روزیست ندیدمش.
دلش تنگ شده، دل من هم.
فردا، شاید بروم و ببینمش.
دوران کهنسالی هم داستانهای خودش را دارد.
تا آخر امشب،
کتاب میخوانم و جملهی آغازین رمان، میفرستم برای حلزون مهربان و محافظ گروه.
https://t.me/ghesehaye_shokouh
– آزادنویسی امروزم را دوست داشتم چون یکجورهایی کلیشهزدایی از خودم بود.
– وبسایتهای پروژه سئو هنوز مشکلشان حل نشده و حالا نوبت هاستینگ است که به وظیفهاش عمل کند. این که خودم نمیتوانم کارها را انجام دهم، آزاردهنده است. بدتر از آن، این است که هیچ کنترلی روی روند کارها ندارم و باید منتظر بمانم. وای که چقدر از انتظار بیزارم.
– تصمیم گرفتم تمرینهای سمپوزیوم را نگذارم برای دقیقه نود (که هم شما لذت ببرید هم من!). دیشب موقع خواب ۱۷ صفحه از کتاب ناتنی را خواندم و امروز هم ۵ واژه جدید ساختم برای جلسه بعدی.
– سئوی وبسایت دوستم، خیلی آسانتر و کمتر از هفتههای گذشته بود. از انجامدادنش لذت بردم.
– استاد در وبینار نویسندهساز یک داستان از چخوف برایمان خواندند. به نظرم داستانهای چخوف، مفاهیم عمیقی را آشکار میسازد که متاسفانه روزمرگیهایمان مدفونشان کرده است.
– قسمت پنجم فصل اول Penthouse را دیدم. کمکم دارم به قسمتهای انتقامی داستان میرسم. تا اینجا اصلا از شخصیتهای داستان خوشم نیامد. نه توانستم با کاراکترهای منفی همذاتپنداری کنم و نه اصلا کاراکترهای مثبت طوری هستند که آدم دوستشان داشته باشد. در یک کلام انگار همه چیز اغراقشده و اعصابخردکن است.
– بین کتابهای قدیمیام گشتم تا یک جمله آغازین جالب بیابم (تمرین استاد در گروه نویسندهساز). اما چیزی نیافتم و شوربختانه چیزی هم در گروه نفرستادم. این را نوشتم تا استاد بداند تلاشم را کردم اما نتیجه شد ارور ۴۰۴.
– لوپِ اینستاگرام چند روزی است که مرا اسیر خود میکند. باید بیشتر روی بهرهوریام متمرکز شوم.
– تحقیقاتی انجام دادم در راستای مطلب بعدی روزنامه. امیدوارم طلسم بشکند و فردا یا پسفردا مقاله اصلی را بنویسم.
از توجه شما سپاسگزارم.
_امروزم را با احساس درماندگی آغازیدم. منشا این درماندگی را نمیدانستم. شاید ناشی از وضعیت جسمیام بود که نمیتوانستم مطابق با خواستهها و هدفهایم قدم بردارم. کوشیدم با مختصر آزادنویسی تا حدی بر آن فائق آیم و به خود بقبولانم که زندگی همیشه بر یک پاشنه نمیچرخد و باید ظرفیت و تابآوریم را بالا ببرم.
_در طاقچه کتاب صوتی «این راهش نیست» را ذخیره کردم تا در فرصت مناسب آن را بشنوم.
_قسمتی دیگر از کتاب «خداحافظ گری کوپر» را شنیدم.
_فایل صوتی وبینار خانم الهه علیزاده با عنوان «شفافسازی سنجش» را گوش کردم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. در وبینار داستانی کوتاه از آنتوان چخوف توسط استاد خوانده شد. قرار شد در گروه نویسندهساز، جملهی اول یک کتاب را در گروه به اشتراک بگذاریم. من کتاب صد سال تنهایی مارکز را برگزیدم .
_شب بعد از خوردن شام، گزارش نیک نوشتم.
داغونِ داغونی
-سالواژهات: تدریس.
صبح با گلودرد بیدار شدی. حلقَت باز نمیشد. به آینه نگاه کردی. ورم داشت. از این گوش تا اون گوش. دماغت هم گرفته بود. شاید مال خربزهی دیروز بود. شاید هم یک ویروس جدید.
نمیتوانستی بلند شوی. صدایت هم درنمیآمد. صبر کردی تا ناهار.
دمِ ناهار معدهات شروع کرد تیر کشیدن. به زور لقمهیی زدی و پشتبندش چند تا قرص.
یک ساعتی اینپهلو آنپهلو کردی بلاخره خوابت برد.
دمدمای شب بیدار شدی.
به زور نفس میکشیدی. دستگاه بخور سرد را آوردی. مخزنش را پُرِ آب کردی.
نفست که چاق شدی، سرگیجه گرفتی. ضعف داشتی. شام خوردی. چند تا قرص دیگر انداختی بالا.
به امروزت نگاه کردی. بیخودی آمد و بیخودی هم رفت. نیکی بینیکی.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
کتاب «عشق جایش تنگ است» از «آلیس مانرو» را میخوانم. محض بی مطالعه نبودن.
زبان خاندم.
آزادنویسی یک ربع.
امروز از هر زاویهای در هپروتی خودخاسته بودم.
در ادامه قرار همدلی با خودم، 11 خوابیدم و شش بیدار بودم.
فصل اول و دوم کتاب دولت و فرزانگی را شنیدم و یادداشت برداشتم.
فصلی از کتاب” فهرست کارهایی که نباید انجام دهم” را شنیدم و نکات مهم را در کانال خصوصی ” هردمنویس” گذاشتم.
حواسم به لیوان آب ناشتا و حرکات کشش بود.
برای چکاپ دورهای آزمایش دادم و صبحانه املت قارچ و پیازچه به پا کردم با پای هل و گل محمدی
بعد رفتم سونوگرافی و حسابی شگفتزده از اوضاع و احوال. باشد که دکتر آخر هفته گرد امید بپاشد.
برگشتم خانه تا وسایل لازم برای جلسه را بردارم. از 11 تا 3 جلسه مشاوره و مشارکت داشتم.
در برگشت تماسهای کاری را انجام دادم و ناهار فیله مرغی که شب قبل مزهدار کرده بودم با سالاد کلم و کاهو میل کردم تا طعم کرامبل سیب و دارچین کافه بپرد( هر چه سیب گندیده بود به زور شکر و دارچین لای نون و پودر قند قایم کرده بودند:(
برای سفارش های امروز هدیه جداگانه گرفتم و ارسال هم رایگان کردم تا ذوقی بکنند و کیفی ببرم.
از 5 پای سیستم بود و در جستجوی گرافیستی که جایگزین نفر بدقول قبلی بکنم و موفق شدم.
جلسات فردا را هماهنگ کردم.
با حمل و نقل برای ارسال فردا هماهنگ شدم.
در جلسه باز یادآوری شد که چقدر خودم را دست کم میگرفتمو بعضی ها عجب تبحری در بزرگنمایی اندک داشتههایشان دارند و برخی چه بیرحم هستند نسبت به دانایی و بینایی خودشان.
هنوز استخراج فایل هزینه ماه قبل مانده اما گزارش نیک را میسپارم به کبوتر نامه رسان وب و برمیگردم سر کار
از سمپوزیسیوم نویسندگی برمیگشتم. استاد سرِ کلاس پرسیدند، از اینجا که بیرون میروید دوست دارید چه اتفاقی بیفتد؟ بنویسید.
دوست داشتم شادی را ببینم. ببینم حالِ درخت خوب است. حالِ خیابان، حالِ دیوارها، حالِ آدمها خوب است.
توی صورتها، تویِ چشمها، توی جیبِ بچهها، که در زمانِ استراحتِ بین دو نیمهی کلاس، توی حیاطِ کافه دور میزها نشسته بودند، و کسی جرئت نداشت حتی یک فنجان چای سفارش بدهد، میشد دید. در بیحوصلگیشان در حرف زدن، در پراکنده شدنِ سریعشان بعد از تمام شدنِ کلاس، میشد حس کرد.
در نگاهِ مضطرب و منتظر اهالیِ کافه برای گرفتنِ سفارش موج میزد که داشت به اجارهی آخر ماهش فکر میکرد و تعطیلیِ به ناچارش.
دلتنگی فقط یک واژه نیست. دلتنگی رخسارههای بیرونقِ آدمها و خالیِ صندلیهای کافههاست.
کافهکتابی که آپارتمانِ چهار طبقه را با سلیقه بازسازی کرده و خدا تومن در ماه هزینه دارد و با لبخند و تعارفِ ساختگی دوست دارد دستِ مشتری را بگیرد و ببنددش به صندلی، که بعد از دیدنِ مِنو و قیمتها، بلند نشود و بدونِ سفارش نرود.
حساب کردم که هفتصد، هشتصد تومن بدهم تک و تنها بنشینم این کُنجِ دلگیر، حالا زیبا هم باشد یا نباشد، چای و کیکی سفارش بدهم، نوشتنم هم که نمیآمد در هجمهی تلخِ آن دلگرفتگی. بلند شدم و عذر خواستم و زدم بیرون. دلتنگی جلوتر از من پرید توی کوچه و بعد راه افتاد توی خیابان عضدی.
بابا چند بار این خیابان را رفته بود؟ رفته بود توی خیابانِ ویلا شیرینیِ دانمارکی خریده بود و بعد برگشته بود تویِ رودسر، آمده بود جلوتر و رسیده بود درِ خانه و کلید انداخته بود و شیرینی دانمارکی را سوار آسانسور کرده بود و رفته بود طبقهی چهارم که دورِ هم بنشینیم و بخوریم با چایِ تازهدم و خوشعطرِ مامان که بویِ عشق و زندگی میداد.
چند بار از همین راه بابا و مامان باهم رفته بودند خانهی هنرمندان و نشسته بودند روی صندلی و آدمها را تماشا کرده بودند.
چندبار کفشِ مامان و بابا سنگفرشِ این خیابانها را بوسیده بود و من چند پنجشنبه رفته بودم خانهشان و دست و صورتشان را بوسیده بودم. وای.
کشیده شدم به قنادیِ دانمارکیِ خیابانِ ویلا. یک جعبه شیرینیِ میگیرم و سوارِ اسنپ میشوم و میروم خانهی پسرم که تازه امروز اسبابکشی داشتند.
خودم را که پرت کردم تویِ اسنپ، درِ جعبهی دانمارکی را نیمهباز گذاشتم که دانمارکیِ گرم خمیر نشود.
ماشین که راه افتاد حُزنَم از گوشهی چشمم چکید رویِ دامنم و راه افتاد توی خیابان و لای درختها و هالهی گُمی شد توی نورِ زرد رنگِ چراغها.
بوی شیرینیِ دانمارکی پیچیده بود توی ماشین.
سوارِ اسنپ که میشوم گاهی با راننده گپ میزنم، اگر سرِ کِیف باشم یا مِیلِ سخنرانی داشته باشم.
امروز هیچ مِیلی نداشتم جُز اینکه بخَزم توی خودم. راننده هم توی خودش بود. دلتنگی داغ بسته بود پشتِ یقهاش. عکسِ بیحوصلگی افتاده بود روی سر و نگاهش توی آینه.
دلم خواست دانمارکی تعارفش کنم. توی جعبه را نگاه کردم. حدود بیست عدد بیشتر نبود. فکر کنم پسرم مهمان هم دارد. برو بچهها آمدهاند کمکشان.
به همه میرسد؟
فکر نمیکردم یک کیکو تعدادش اینقدر کم باشد. قیمتش کم نبود. تا آن لحظه به قیمتش فکر نکرده بودم. رفتم تو ی حال و هوای محاسبه.
عادت ندارم وقتی چیزی را میخرم، ریز بشوم به حساب و کتاب که مثلن تخم مرغ دانهای چند میشود یا پسته دانهای چند.
حساب کردم یک کیلو، هشتصد هزار تومن. یعنی هر دانه دانمارکی چهل هزار تومن.
دوسه روز است که قیمتِ اسنپ خیلی گران شده، نزدیک به دو برابر. فکر کنم چون قرار است بنزین گران بشود. مسیری که تا هفتهی پیش با صدو سی،چهل هزار تومن آمدم، امروز دویست و نود هزار تومن شد. و این راهِ برگشت را داشتم با سیصد هزار تومن میرفتم. چهل هزار تومن هم دانمارکی اگر اضافه کنم، سیصد و چهل هزار تومن برایِ، چقدر راه است مگر؟ کمتر از بیست دقیقه. نه نمیارزد. بیشتر از دوبرابرِ هفتهی قبل. چه بد.
-ولش کن اصلن.
-اگه دلش میخواست خودش میخرید. ممکنه کم بیاد به نفرات.
-بنده خدا. بوش میاد. ممکنه دلش بخواد.
-ولش کن داره رانندگی میکنه. نمیشه که یککاره تعارفش کنم.
-انسانیت چی میشه؟ یه جا توی ترافیک وایساد تعارف میکنم.
-تعارف میکنم. امیدوارم برنداره.
هیچ نفهمیدم کِی رسیدیم. آنقدر که در شیشوچار تعارف کنم نکنم بودم. پلاکِ هشت را رد کردیم.
گفتم آقا ببخشید پلاک هشت؟ گفت من چه میدانم.
باز رگِ انسانیت زد بالا که با اینکه اینقدر بداخلاقه، تعارفش کن. بنده خدا خستهس.
-ممنون آقا همینجا پیاده میشم. بفرمایید.
جعبهی دانمارکی را گرفتم جلویش. بفرمایید. برنداشت.
وجدانم آسوده شد.
تا برسم طبقهی پنجم حساب و کتاب ادامه داشت. حساب کردم، دیدم یک معلم با حقوقِ بیست و پنج میلیون تومنیاش در ماه، میتواند فقط بیست و پنج، الی سی جعبهی یک کیلویی شیرینیِ دانمارکی بخرد. همین
دوسه روز بود که حالِ خوشی نداشتم.
امروز بهترم، گزارش میفرستم.
گزارشِ بچهها را خواندم.
چند صفحه از«نامه به پدر» از فرانتس کافکا را خواندم.
غذا درست کردم. آبگوشتِ سیب و سیر و غوره. محشر شد.
امروز بالاخره همراه بانک کار کرد و من هرچه پرداخت داشتم انجام دادم. فقط مانده قبض تلفن که انجام نشد.
برق هم رفته دَدَر، گُر گرفته هوا.
وبینار نویسنده ساز را هم دیدم. وبینارِ امروز دربارهی فهرستِ کلماتِ این هفته بود و مقایسه آن با فهرست کلمات هفتهی پیش. این فهرستها را باید در گوشی سیو کنم. تمرینِ جالبی است. مقایسهی این فهرست با فهرستِ یکسال بعد باید جالب باشد. میتواند خوراکِ داستانها یا اشعارم باشد و نیز رشد و تغییراتم را نشان بدهد.
داستانِ زیبای« یک دست و دو هندوانه» باطنزی خوش و ترجمهای خوب از سروش استپانیان، با خواندن و اجرای زیبای آقای کلانتری زیباتر شد.
دورهی داستان کوتاه از این هفته شروع میشود. دوست دارم ثبتنام کنم و همراه بشوم. اما از اینکه سرِ خودم را اینقدر شلوغ کردهام کلافهام. ترجیح میدهم از پس یکی دوتا برآیم و مزهمزه کنم مطالب و تمرینها را، تا اینکه بخواهم به دهتا نوک بزنم و اصلاً نفهمم چه هست و بگذرم. قرارِ مسابقه که ندارم.
کمی نرمش میکنم و راه میروم.
گزارش نیک مینویسم.
به کانالم هم ارسال میکنم.
بدری صفایی
https://t.me/badrisafaei
سالواژهام آگاهی است. سعی کردم وعده شام را با تمرکز بخورم. ولی فقط سعی کردم. سعی کردم عزت نفسم را در محل کار حفظ کنم.
چند روز است، درخاست ماشین برای مأموریت دادهام ولی ماشین نبوده. امروز هم در اداره بودم و کلی نامههایم را سروسامان دادم.
آنقدر خسته بودم که از زمان خانه آمدن تا شروع وبینار عملن کار خاصی نکردم.
دم استاد گرم در بیبرقی و گرما، به وبینار وفادار است. باز هم داستان زیبایی از چخوف، با اجرای زیبای استاد.
پیجهای جدیدی برای ورزش جستم. به تمریناتم در کل هفته تنوع بدهم.
ظرف شستم و لباسهای شسته را برداشتم.
دیروز و روز قبل، فیلم office romance را دیدم. فیلم خیلی قشنگی بود. نکاتی که در فیلم توجهم را جلب کرد:
– با وجود داشتن آسانسور، از پله زیاد استفاده میکردند.
– در فرهنگ غربی هم جداسازی روابط از محیط کار اهمیت دارد.
– قهرمان فیلم آقای وکیل جوان بود. همانطور که خاهرش بهش یادآوری کرد، همیشه به خاطر دیگران از خاستههایش کنار کشیده. با توصیه خاهر به خود آمد و برای به دست آوردن زن مورد علاقهاش، زبان به افشاگری گشود و از جایگاه زن مورد علاقهاش حمایت کرد. علاقهاش را در جمع ابراز کرد. حتی این افشاگری به دیگران هم کمک کرد تا از پنهانکاری راحت شوند.
– بخش اعترافات از همه جالبتر و قیافهی امور اداری شنونده.
https://t.me/armaghannevesht