«ما چون برنجزاران چوو هُوا
همه ساله دِرو میشویم
و
سال دیگر، پُربارتر میروییم
ما از مرگ قویتریم»
-هوشی مین
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
186 پاسخ
گزارش نیک ۳۰ من سه شنبه ۳۰ تیرماه ۱۴۰۵
سالواژهام: کودکانه درخشیدن
۱. صفحات صبحگاهی پنج صبح
۲. تکمیل نوشتن بخش ۶۹ و پایانی زندگینامه مادرم پیش از من و انتشار در بله و بخش ۴۴ در تلگرام
۳.پیشنهاد شراکت در بیمه ایران و مجوز گرفتن من و کار از محمد فاضلی که سایتش برای شرایط باز نشد.بعدا یا فردا بازمجدد پیگیری کنم نت افتضاح شده.
۴. نظرخواهی از دوستان کانال بله و دوستان نویسنده مدرسه نویسندگی. نسرین و سمانه که فعالند و نسرین که دو کتاب هم چاپ نموده لینک را گرفت که مطالعه نمایید تصمیم دارم اول در طاقچه چاپ کنم بعد چاپی. اول بدلیل هزینههایش و بعد فروشش که معضل بزرگی است به ویژه با گرانیها و مشکلات مالی مردم.
۵. نویسنده ساز: اشاره به دو کتاب دیروز معرفی شده یک پوست یک استخوان بهمن فرسی و دفتر حریق باد نصرت رحمانی. خواندن بخشهایی از دفتر شعر گل بر گسترهی ماه رضا براهنی و لذت بردن از این همه ذوقش. تصمیم بر گرفتن دفتر شعرهای رضا براهنی. تاسف برای در سفر بودن و نداشتن جا برای خریدن کتاب. جستجو در طاقچه بینهایت و یافتن سه کتابش کشتگان / قصهنویسی / تاریخ مذکر و طاقچه هم رازهای سرزمین من دو جلدی و ترجمههایش کلئوپاترا / قانون /عرب و اسراییل را یافتم. طاقچه را برای خود به ویژه در سفر نعمتی روزانه قابل شکر میدانم.
۶. وبیکار که روز به روز با موضوع چالشیاش جذابتر میشود. و انجام تمرین جذابش.
۷. خواندن کتاب زنان بدون مرز( زنانی که دنیا را به جایی بهتر تبدیل کردند) به خاطر عنوانش از طاقچه بینهایت که دنبال کتاب دیگری میگشتم برخوردم و عنوانش توجهم را جلب کرد و ده صفحه اولش جذاب بود. امروز روز شلوغی بود زیاد کتاب نرسیدم بخوانم و چون برای امتحانم میخوانم.
۸. جلسه کوچینگ سحر با مهر که بدلیل ضعف نت نیمساعت با تغییر جای و از اسکای بدلیل وصل نشدن سحر به گوگلمیتو و بعد واتس آپ انجام شد و بقیه جلسه به چهارشنبه موکول شد.
۹. دولینگوی ترکی استانبولی و زبان انگلیسی در همیار زبان
۱۰. لذت بردن از هوای خوب سیاهکل و بوی خوش برنج پخش در هوای بخصوص صبح زود که دیوانه کنندست که من عاشق این بوی برنج شمال از کودکی بودم و هستم که در حال نوشتنم انگار بیشتر جذبش میکنم.(اندر مزایای شمال برای منه البته, شاید دیگران خوششون نیاد) جالبه که از هیچکس تا به حال اینو نشنیدم. پارسال نکتهای را از خروس خوانیهای شمال که در لاهیجان و بعد سیاهکل متوجه شدم که صداهاشون با خروسای جنوب متفاوته انگار لهجههاشون متفاوته و وقتی تو کانالم بصورت وویس گذاشتم بازخوردها برام جالب بود که کسی به این نکته توجه نکرده بود و شاید به جزیینگری شخصیتی من برمیگرده این دقتم.
۱۰. پی بردن به این نکته که گزارش نیک را همان روز نوشتن بهترین کاره. چون من دیروز نتونستم تکمیلش کنم و امروز یادم رفته. با این که در دفتر سالنامه روزانه ام تیتروار مینویسم کارهامو. شایدم دارم پیر میشم که یادم نمونده توجه به آلزایمر خدا به دور.
۱۱. دوستم رفت خرید و با خانمی آشنا شده بود که آوردش خونه و ناگهانی تماسش قطع شده بود و دخترش که در سوئده و حامله، ترسیده بود که براش اتفاقی افتاده باشه و به من ز زد و منم خیلی یکهویی ترسیدم.
۱۲. گوش کردن به وویسای دوره کوچینگم ۲ بخش
۱۳. گوش داد به وویسای کارنکن بخش ۲ محمد رضا شعبانعلی. قبل از خواب.
۱۴ این روزا بخاطر جنوبیا رو زدن توسط ترامپ خیلی حالم بده. چون میدونم قطع برق که منتج به قطع آب هم میشه بدلیل جیره بندی روزانه و اکثر خونهها مجبورند موتور برق بگذارند و گرمای شدید و تحملش سخته. و درک نکردن مسئولین و بیتوجهیشون. چون خودم بیش از اندازه در هوای گرم حالم بد میشه. و همیشه وقتی از گرمای هوا از بچگی گله میکردم که بابا آخه جا قحطی بود اومدین تو این جهنم ساکن شدین؟ بابای خدا بیامرزم میگفت تو رو باید بدم به یک تبریزی که تو تابستون اونجا خنک باشه که از گرما ننالی. این تداعی چقدر جذاب و حیرتآوره که منو از کجا به کجا برد؟
نمره به روزم: ۸
نمیدونم چرا لینک کانالم میاد اینجا اینجوری میشه با اینکه از کانالم کپی میکنم.
لینک کانال تلگرامم:
https://t.me/mahro1402
گزارش نیک (۱۹)
سهشنبه | ۳۰ تیر ۱۴۰۵
سالواژه: Error 404
• نشد که برای این روز گزارش نیک بنویسم.
کار نیک آنچنانی هم در سبد نداشتم که انگیزهای باشد برای نوشتن. با خود گفتم صبح که از خواب برخاستم مینویسم. بیدار که شدم به کل فراموش کردم و به کارهای دیگر مشغول شدم.
• با گذشت یک روز این اینجا نوشتم که پیوستگی گزارشهای نیک خراب نشود. که بدانم گاهی بهتر است یک روز تنبلی را زیر فرش قایم کرد و به بازی ادامه داد.
صبح زودتر بیدار شدم یه کم کتاب بخونم. آیدا تو اتاق اومد گفت بیداری؟ دیشب نمیدونی چقدر زدند. ترسیدم اومدم پیشت دیدم خوابی. بیدارت نکردم . رفتم پیش بابا دیدم اونم خوابه. بهش گفتم منو بیدار کن. میدونی قرص خواب میخورم با هیچ صدایی بیدار نمیشم. دفعه بعد بیدارم کن که نترسی.
غذاش رو بهش دادم و رفت. سماور رو روشن کردم چایی دم کنم. یک ساعتی در اینستاگرام اخبار را دنبال کردم. اعصابم به هم ریخت. یاد حرف دکترم افتادم که اخبار نباید نگاه کنم ولی نتونستم خودداری کنم.
صبحانه و دارو خوردم. حالم بده. خسته شدم از جنگ و از اینکه تمام مردم در سختی زندگی میکنند. امید یعنی چی؟ از کجا شروع میشه؟
نمیتونم چیزی بنویسم فقط کتاب خوندم ولی تمرکز نداشتم.
حالم بد شد چکار کنم فکرم رو عوض کنم. دستم حتی به کار هم نمیره. فشارم رو گرفتم خوب بود پس چرا اینطوری هستم. خوب میشم. امروز هم میگذره.
وبینار و قصهقصه بودم. عالی بود.
نوشتههای دوستان رو خوندم.
خدا کنه امشب با این داروها خوابم ببره.
قرار بود برای بار دوم در یک هفته در مورد کسب و کار خودمون در لینکدین بنویسیم. برای منِ درونگرا این یعنی شکنجه و عذاب.
شنبه که قرار شد بنویسیم، هر چرت و پرتی در طول روز به ذهنم میرسید رو نوشتم. آخر روز جمعبندی کردم و منتشر کردم. اما امروز انگار ذهنم فریز شده بود. چقد شوآف دیگه؟ یه بار گفتم دیگه.
با تمرینهای گاه و بیگاه روزانهنویسی و نوشتن و پرکردن کانال تلگرام دربارهی همه چیز راحت مینویسم.
مثلا این نباتی که در لیوان نصفه پرشدهی نعنا و پونه قرار داره. دو سه تکهاش الان جدا شد. فحشهای خارومادرش رو میشنوم که حوالهام میکنه.
یا مثلا پنکهای که در کافه داره مستقیم بهم میزنه. احتمالا اونم داره فحش میده که چرا فقط به خاطر تو باید الکی بچرخم.
الان که سرم رو آوردم بالا انگار همه دارن بهم فحش میدن. شاید اینم از عوارض درونگرایی باشه، نمیدونم.
خلاصه داشتم میگفتم، دربارهی هر موضوعی راحت شروع میکنم و مینویسم. اما وقتی خودم رو انداختم وسط، حس کردم هر چی بگم تکراریه. خب یبار گفتم دیگه. چندبار بگم؟ حداقل بذار یه ماه بگذره. باشه استمرار دارم ولی چقد از کسب و کارم بگم؟
یه برنامهنویس سیپلاسپلاس بدبخت که از بعد جنگ تعدیل شد و الان مثل سگ دنبال کاره. هر کوفتی هم هر کی نوشته ول کرده رفته رو هم درست میکنم. ولی خب این کلمات رو نمیتونستم به کار ببرم. تازه زحمت کشیده بودم یه بار مودبانه نوشته بودم و مثلا خلاقیت و داستانسرایی هم به کار گرفته بودم.
الان اومدم کافه یه دمنوش بخورم ذهنم رو آماده کنم برای طوفان دو سه ساعتی آمادهسازی برای مصاحبهی فردا. تازه اگه مثل اون شرکته نگن عهههه ما زنگ زده بودیم؟ کی؟ آها! خب باشه حالا چون زحمت کشیدین تا وسط جاده مخصوص اومدین بدون صرف چای و پذیرایی باهاتون مصاحبه میکنیم.
میخواستم امشب هیچی ننویسم اینجا ولی نوشتم. اونم این همه. حالا تا یه ماه بگین از کسب و کارت صحبت کن. صم بکم میشم.
سالواژهام «نگاه عمیق» است. به نظرم خوب نگاه کردن از خوب نوشتن راحتتر است. ذهنم بیشتر دوست دارد نظر بدهد تا دست به کار شود. با این حال، امروز صفحات صبحگاهی را با روش پومودورو نوشتم.
از آرتور کوستلر خواندم: «ما میتوانیم به دانایی خود بیفزاییم، اما نمیتوانیم از آن بکاهیم.» بعد به این فکر کردم که نگاه آدمها در طول تاریخ چقدر فرق کرده؛ یک زمانی میگفتند «کتاب برای زن از تریاک بدتر است» و توی فیلم مارتین ایدن هم دوست مارتین به او پیشنهاد میکند زنی بگیرد که آشپزی کند و بچه بیاورد. انگار عوض شدن نگاه آدمها، مخصوصاً درباره زنها، واقعاً قرنها طول میکشد.
در کلاس استاد کلانتری، ساجدهخانم درباره وزن و موسیقی کلمات در شعر نکات جالبی گفتند. کارهای مفید امروزم هم اینها بود: درست کردن ناهار، شستن لباسها و ظرفها. با اینکه سردرد داشتم و خوب نخوابیده بودم، با دخترم درباره نقاشیهای پیکاسو و کتابهایش حرف زدم. به نظرم هنر، رنجهای زندگی را قابلتحملتر میکند و به آدم توان میدهد تا خودش را به صبح فردا برساند.
امروز بالاخره بعد مدت ها زنگ زدم به انتشاراتی ارشدان و پیگیر شدم که کتابم رو توی سایت بذارن.درسته نمیتونم فعلا بیشتر از این کتابمو چاپ کنم ولی حداقل از طریق الکترونیکی میتونم نشرش بدم.کلی ذوق کردم بعد مدت ها یه امیدی درونم زنده شد که شاید منم بتونم یه روزی از این زندگی بیریخت نجات پیدا کنم.رفتن به خونه آقاجون هر روز تو برنامه اس.آقاجون یه مدتی هست توی بستر بیماری هست و منم برای کمک میرم.
یه چندجا هم زنگ زدم برای کار ولی خب بازم بی فایده بود.واقعا به معنای واقعا تا فیهاخالدون تحت فشارم.
انشالله هر چه سریع تر رخت عافیت بپوشد
گفت برای یک بار هم که شده دوست داشت بفهمد آدمهای عاشق به هم که میرسند تا آخر احساسشان به همان شدت باقی میماند یا نه.
گفتم اگر حسشان اشتیاق باشد زود فروکش میکند ولی عشق؟ بعید میدانم از دست برود. بعدش بهنظرم آمد بقای عشق رابطهی مستقیمی با احترام دارد.
بوم. شیشهها لرزید. آیا زیر این موشکهای خودی و غیرخودی جایی برای عاشق شدن باقی خواهد ماند؟ قلم را از کاغذ جدا نکردم، همچنان به رونویسی از موش بهمن فرسی ادامه دادم. یعنی عادت کرده بودم؟ چقدر ترسناک و حتا دهشتناک است خو گرفتن با خونریزی و آتش و ویرانی.
جنگ نمیبایست به ترسی چنین ملموس در زندگیهامان تبدیل میشد. قرار بود فقط کلمهای مترادف با پیکار و مخالف با صلح وسط لغتنامههایی باشد که برای امتحان فارسی میخوانیم.
«جنگ رویهم رفته چیز هجوی بود.»¹ و هزاران سال هم بگذرد میل آدمها را برای جنگ درک نخواهم کرد. این روزها که آزادنویسیام تق و لق شده رونویسی از برخی کتابهایی که دوستشان دارم دستم را در نوشتن گرم نگه میدارد.
ناهار زیر سرمای مطبوع کولر خورده شد .بعد از شستن ظرفها بلند شدم و محتویات میز و قفسههای اتاقم را روی زمین خالی کردم. پنجرهی اتاق بالای میز و قفسهها بود و بادِ همیشه فعال این شهر هر چه خاک بود میریخت روی وسایلم. تابستان مجبور میشدم هر روز یا هر دو روز یکبار میز و وسایل را دستمال بکشم. موقع چیدن کتابها چشمم خورد به هشت کتاب سپهری. مدتها بود از سپهری چیزی نخوانده بودم. مثل اینکه بخواهم فال بگیرم شانسی صفحهای را گشودم: «ناگهان صدایی باغ را در خود جای داد،
صدایی که به هیچ شباهت داشت.
گویی عطری خودش را در آیینه تماشا میکرد. همیشه از روزنهای ناپیدا
این صدا در تاریکی زندگیام رها شده بود.
سرچشمهی صدا گم بود
من ناگاه آمده بودم.
خستگی در من نبود:
راهی پیموده نشد.
آیا پیش از این زندگیام فضایی دیگر داشت؟»
برش نگردانم به قفسه، گذاشتمش جلوی دستم تا دوباره قبل خواب سراغش بروم. کمی بعد برقها میرفت و باید گوشیام زر شارژ میکردم. شارژرم را پیدا نمیکردم. بعد گشتن بسیار و فحش دادن به خودم زیر تخت پیدا شد.
شب قبل خواب به قولم عمل کردم. از سهراب خواندم و مثل همیشه کیفیدم. گاهی حس میکنم هشت کتاب مثل یک رمان یا یک سفرنامه میماند. انگار شاعرِ دفتر اول همانی نیست که در دفتر آخر هست. بعدش دیگر نفهمیدم کی خوابم گرفت و مرا از نوشتن گزارش نیک محروم کرد.
۱_سفر به انتهای شب سلین
https://t.me/naghoftehayma
پرسش
امروز رفتم پیاده روی خیابون همون بود مردم همون برای کارن بستنی خریدم اومدم امروز بیشتر از دیروز احساس سبکی می کنم علی بیدارشد با هم حرف زدیم کم کم کارن بیدارشد اشتباه کردم بهش بستنی دادم صبحانه نخورده بود ناهار اماده کردم حوصله نداشتم مثل همیشه اشپزی حوصله مو اورد بهم خوش گذشت ظرفهای مونده هم شستم متن الهه علیزاده که تو تلگرام پین کرده بودم رو خوندم در مورد گفتگو بود نوشته بود گفتگو فقط حرف زدن نیست رفتار و کردار هم هست و برای رسیدن به اینکه جنگها تمام شوند خیلی مونده هیچ جوابی به ذهنم نرسید اما دلم می خواست بگم چقدر خوب تفکر میکنه ولی به جاش علامت تشویق رو گذاشتم الهه جان نیاز به تشویق من نداره دلم خواست یه کتاب بخونم شب یک شب دو رو دست گرفتم از وسطش باز کردم چند صفحه خوندم اشتیاق نوشتن دوباره جوشید گفتم می خوام کتاب خودم را بنویسم از خودم بنویسم
میدانی؟ از دستم در میرود.
گزارش نیک هم حتی از دستم در میرود گاهی.
مریض که باشم، بیحوصله ترم.
بیحوصله باشم فراموشی میبلعدم.
فراموش کردم بنویسمش.
در رفت و از نیمهشب هم فراتر رفت تا الانِ فردا کش آمد این فراموشی.
سردرد نکِشی الهی و هیچ تنابندهای نکشد سردرد.
دیروزم گفتن ندارد، بگویم خاطرهگویی میشود.
تنها میفرستم تا تقویم گزارشهایم تهی نماند.
https://t.me/manesehchtgrh
سلامت باشین ثمانه جان، بیماری و حالِ بد از شما دور باد.💕
😘😘🌿عشقجانی.
خسته نباشید هر روز با حوصله کزارشات را مبخونید و حتا اگه چیزی به ذهنتون نریه تا بنویسید در مورد اپن گزارش استیکر میفرستید.
گزارش نا نیک:
دلم میخواهد بمیرم، اما نیروی زیستن دست از سرم برنمیدارد.
او عاشق من نیست، اما من دوستش دارم. زیستن را میگویم.
دوست دارم کتاب بخوانم. دلم لک زده برای باز کردن کتاب ژنتیک و سعی در فهماندنش به خودم. برای آن پیچیدگی، برای حل آن معما. برای کلاسهای زبان، برای باشگاه رفتنهای شش صبح و آن همه انرژی و مفید بودن. برای جمع دوستانم. برای آب آقا زکریا دلتنگم.
کتابها را میچینم و فیلترشکن لپتاپ را وصل میکنم، اما مغزم کشش ندارد. حوصلهی خواندن و فهمیدن ندارد. مغز هم خستهست، مثل بدنم که انگار باری ۱۰۰ کیلویی حمل میکند.
به امید روزهای بهتر و مغز سالمتر، داروهای دکتر را به موقع میخورم. به امید آن روزها، لپتاپ را میبندم و به درس بدرود میگویم تا با سلامتیِ مغزِ شارژشده، دوباره آن را باز کنم. در این حال و احوال، دیگر برایم مهم نیست هیچچیز. سیگار را با سیگار روشن میکنم و دندانهایم را مسواک نمیزنم. آخر چه کنم، حتی رمق حمام کردن ندارم و روزی سه بار اسپری میزنم تا تعفن وجودم را خفه کنم.
اکنون زمان جنگ برای رسیدن نیست؛ زمان ماندن است. فقط میخواهم زنده بمانم؛ همانقدر چرک و کثیف برایم مهم نیست. بغل ایستگاه اتوبوس کفتری بشینم و سیگار دود کنم، یا با تیشرت خانهام در جامعه حاضر شوم، برایم مهم نیست. سالن مطالعه بیایم و درس نخوانم، و باشگاه و دوشهای آب سرد صبحگاهی را حذف کنم. اگر داروها نبودند، صدی به نود خود را خلاص کرده بودم و شاید راه درست همان بود.
دکترم گفت: «فکر میکنی چه چیزی زمان پژمردگیات تو را زنده نگه میدارد؟»
گفتم: «فکر میکنم بعد از هر رنجی، نعمتی میبینم. نعمت که خودش از رنج زاییده نمیشود؛ بلکه خودمان باید بذر نعمت را در رحم رنج بکاریم و نامش را معنا بگذاریم.»
اگر فرزندم، معنا، به دنیا نیاید، چه؟
https://t.me/neveshteaam
سالواژه: استمرار در تولید محتوا
لیست کارها:
_نوشتن صفحات صبحگاهی
_دو ساعت باشگاه و تمرین
_ حدود ده ساعت تصویرسازی شهودی و ایجاد کاراکتر از دل لکههای رنگ اتفاقی.
📌نتیجهی کار در کانال هنرنامه
https://t.me/majalehonarimaryamjouyandeh/190
ساعت چهار و پنجاه دقیقهی عصر درست ده دقیقه قبلِ شروع کلاس، صرفِ دومین فعل رو توی اکسلم کامل میکنم. آخرشم چهار فعل رو صرف نکردم. اما به هم نمیریزم. امروز صبح به توافق خوبی با خودم رسیدم. که لازم نیست تو همهی کارایی که شروع کردم عالی باشم. بعضی وقتا فقط استمرار داشتن کافیه. برایِ من کافیه. حتی نتیجهی خیلی ضعیف قابل قبوله. چون حسم به انجام دادنِ بعضی کارا مثل کشی میمونه که اگه رهاش کنم در میره و اگه زیاد بکشم پاره میشه. چیزی که باید مدیریت کنم فقط حسِ خودمه. نه زمان، نه خودِ اونکار.
شاید وقتشه از پروتکلِ سال واژه رمزگشایی کنم و منم یکی برای خودم انتخاب کنم. احتمالا جایی تو پستهای قبلیِ کانال راجبش صحبت شده که قدیمیترها همه یه سالواژه دارن. سال واژهی من چی باید باشه؟ کاستیگرایی؟ کمالنخواهی؟ نمیدونم. شاید فقط باید درنگ باشه. اما نه. درنگ منو تو دامِ بدی میندازه. من دائما تو مسیرِ رسیدن به کارای اصلی، در حالِ اصطکاک روی پس زمینهم. تو زندگیم از چه چیزایی نتیجه گرفتم؟ هرجا تخته گاز رفتم سریع موتور سوزوندم. ولی تقریبا هر جا نذاشتم نبضِ کار قطع شه، امروز توش خوبم. فقط استمرار. بدون هیچ زمانبندیِ مشخصی برای رسیدن. شاید سالواژهم باید فقط همین باشه؟
گزازش نیک ۷۰
سالواژهام: فاصله
— کلاس شعر داریم. شعرماهیپلو است به نظرم. با مخلفات عجیبش.
شاهین کلانتری از جملهی خام میگوید و بعد تبدیل کردنش به شعر. از اسماعیل نوریعلا و کتاب «تئوری شعر» او برایمان میگوید.
به گمانم شعر دنیایی برای خودش ندارد. شعر دنیایی برای ما دارد؛ جدا از هر چه که در بارهاش میدانیم. در شعر مثل یک ماهی باید بمانی، فیالنفسه، تا بدانی از تو چه میخاهد و تو از او چه میخاهی.
گفتن و نوشتن یک جمله شعر آسان میشود اگر مبناها و زیرساختهایش را بلد باشی.
شاهین کلانتری با توضیحات و مثالهایش، این کار را راحت میکند. هر دوره مشتاقتر میشوی که باز هم در «شعرماهی» بمانی.
— جارو کردم.
جارو برقی خوب بود.
اشپزخانه را تی کشیدم.
غذا پختم.
ته چین بود ناهارم.
طالبی قاچ کردم.
شیرین بود طالبی.
کتری آبش تمام شد.
کتری نسوخت.
زنگ موبایلم را نشنیدم.
حمام پر از بخار بود.
جاروی دسته بلندی خریدهام.
جاروی دسته بلندم صورتی و سبز و آبی است. سه رنگِ زِقش توی ذوق میزند. به سلیقهی خودم شک کردهام.
لباس پوشیدم.
کجا رفتم. نمیدانم.
معین غمگین میخاند. معین «بیبیگل فدات بشم» میخاند.
دلم گرفت. کاش خاموشش کنم.
صدای کولر روی مغزم است.
خیابانها داغ است.
پیادهروی کنم یا نه؟
— یواشکی اینستاگرام را باز میکنم. نمیدانم چه برنامهایست که سلین دیون my heart will go on رامیخواند.
حاضرینی مثل «تیلور سویفیت» و «جورج کلونی» و «دنزل واشنگتن» چشمانشان پراز اشک است.
چشمانم پر از اشک میشود با این صدای جادویی و آهنگ و شعر جادوییتر.
— یعنی قبول است گزارش نیکم؟
آدرس کانال تلگرام من:
https://t.me/nahid40rasti02
_ سالواژهام: واقعیت
_ حوالی شش بیدار شدم. آبی نوشیدم و زدم بیرون. نیمساعتی پیادهروی صبحگاهی کردم. نسیم تابستانی، عنصری نایاب در این روزها، روحم را جلا داد.
_ به خانه بازگشتم. از حس و حال آغاز روزم اندکی در صفحات صبحگاهی نوشتم. صبحانهی مختصری خوردم و راهی شدم.
_ در محل کار به چند موضوع سرو سامان دادم و چند چالش را حل کردم.
_ تلاش نمودم به خود مسلط باشم. واقعیت موجود را بپذیرم و طبق آن برنامهریزی نمایم. اما قلبن از تصمیمم برای ایجاد تغییر ناراضی هستم.
_ به” حسادت” اندیشیدم که گاهی دچارش میشوم.
_ به قدر کافی آب نوشیدم. اندکی هم غر زدم.
_ حین رانندگی دست و پا شکسته در وبینار ” نویسندهساز” شرکت کردم.
_ به خانه رفتم و دوش گرفتم تا اندکی خوشاخلاق شوم.
_ به اواسط ” آنا کارنینا” رسیدم. برخی از کلماتی که سروش حبیبی در ترجمهی آن بهکار برده برایم تازگی دارد. باید جایی یادداشتشان کنم.
_ کتاب ” سعادت زناشویی” از تولستوی با ترجمهی سروش حبیبی را از طاقچه بینهایت برداشتم. شنیدن آن را میگذارم برای آخر هفته.
_ قبل از خواب دوباره مقداری به جان خودم غر زدم.
_ نمرهای روزم ۵ است. روز م را خوب شروع نمودم اما از کیفیت آن تا پایانش راضی نیستم.« کلافه ام ناامید اما نه»
سالواژهام «نگاه عمیق» است. گاهی با خودم میگویم چرا آدم درست وقتی دلش هوای پیادهروی و ورزش میکند، بدنش با دردهایی مثل خار پاشنه جوابش را میدهد و بالا رفتن از چند پلهی مطب دکتر هم سخت میشود.
فیلم گوجهفرنگیهای سبز سرخشده را دیدم. دو جملهاش توی ذهنم ماند: «هرگز نگو نمیتوانم» و «کودکان، خدای مخصوص خود را دارند.» صفحات صبحگاهی را نوشتم و در کلاس استاد کلانتری، از براهنی شنیدم که گاهی شعرهای عاشقانه، از خودِ عاشق هم بیشتر به معشوق نزدیک میشوند.
نمرهی امروزم ۶ است. انگار تلاش را باید در عمل آفرید؛ همانطور که برای به حرکت درآمدن یک جسم، باید نیرویی به آن وارد شود.
ساعت نزدیک ده بیدار شدم. ساعت 5 و نیم، ساعت زنگ خورده بود و خوابیدار پیام داده بودم به مسوول واحد و گفته بودم مرخصی میگیرم. هیچ حال کار نداشتم با وجود آبریزش شدید و ماسکی که قوز بالاقوز بود.
نیم ساعت صبح آزادنویسی کردم و 20 دقیقه عصر.
درحالی که حوصلهام قد نمیداد، کش آوردمش و کلی کار خانه انجام دادم.
کمی خوابیدم و اواسط نویسندهساز رسیدم و میان خواب و بیداری به متن عاشقانهی قشنگی که استاد از کتاب گل بر گسترهی ماه از رضا براهنی میخواند گوش سپردم.
تمرین سرزبان را انجام دادم و فرستادم و وبینار را هم حضور داشتم.
قبل کلاس شعر، نامهی ملیحه به دستم رسید با پتهی زیبایی که برایم هدیه داده بود . نامه را با لذت خواندم و با اشک و لبخند از مهر فراوانش وارد کلاس شعر شدم که چه لذتبخش بود. این کتاب تئوری شعر را خوشحال شدم استاد برایمان گذاشت. دوست دارم کامل بخوانمش.
این هفته دو نفر از دوستان پیام دادند و از شوقشان گفتند به نوشتن و از مشکلاتی که سر راهشان است. و از نرسیدن به نوشتن آنگونه که میخواهند. گفتم که چقدر درکشان میکنم و من هم اینها را گذرانده یا هنوز دارم میگذرانم. گفتم که چقدر بهشان افتخار میکنم که با وجود این شرایط انتشار روزانه دارند. گفتمشان که انتشار مستمر کار هر کسی نیست. گفتم که تا جایی که میتوانند در وبینارهای نویسندهساز حاضر شوند و یا فایل صوتیاش را بشنوند. در چالشهای رایگانی که استاد میگذارد شرکت کنند و دو سه باری در سال در کلاسها . برای اینکه از زبان قلمرو دور نشوند. گفتم که درک میکنم که برای ماهایی که هم خانواده دوست داریم و هم پرداختن به علاقمندی شخصی، چقدر رسیدن به تعادل زمانبر و دشوار است. گفتمشان که این کانالها سرمایهگذاری بلندمدت مایند و وقتی بچهها بزرگ و مستقل شدند تازه آغازجیکجیک مستانهمان است.
هردو نفر در پایان گفتگو گفتند: چقدر خوب که آمدم سراغت.
چی بهتر از این که قوت قلب هم باشیم در مسیر نوشتن.
کار امروز هم خیلی خوب انجام شد و گوگل شیتش تکمیل رفت. رفتم 5 تا کتاب گرفتم همشونم داستانن. میخوام اول دیو پیر رو بخونم چون از همه کوچیکتره. نویسنه ساز و دوره شعر رو شرکت کردم. جالب بود مخصوصا اونجا که شعر ترکی خونده شد. یادمه بابابزرگم همیشه از این شعرا و شعرای خودساخت دیگه خودشو میخوند. حیف که شعراشو جایی ننوشتم. ولی میدونم یکی از پسر خاله ها یه جا شعراشو جمع کرده اما حوصله حرف زدن با این موجود رو ندارم پس با اشک و اندوه بیخیالش میشم. کم کم داره پوستم یه حالت عادی خودش برمیگرده واقعا که استرس این امتحانا با من چه کرد. برا ریزش مو هم چند تا محلول گرفتم هر کدوم جواب داد میام میگم. رفتم سراغ نوت گوشی و یکی از تیترایی که دلم میخواست براش متنی بنویسم رو بیرون کشیدم و یادداشتشو در کانال منتشر کردم.
سال واژه: تداوم
یکساعت وبینار از لحاظ ذهنی بارِ ذهنیام را سبکتر و سبد اندوختههایم را پربارتر میکند. وبینار امروز اینگونه بود که گویا در ظلماتِ چشمسوزی قرار داشتم و سخنان گُهربار استاد چراغی نورافکن بهدستم سپرد. حتما در روزهای آتی از احوالم در آن لحظات خواهم نگاشت.
ــ رمان شب یک، شب دو را که ورق میزنم زمان را احساس نمیکنم. خاندنش مرا متمرکز میکند به بهمنگویی فرسی. چقدر عاشقانهی او آرام و دلنشین است از تصویر زنان در قلبِ ذهنش تا آنجا که هر چه قلمش جاری کند، مینگارد. بیصبرانه مشتاق شفافیتی افزون برای شخصیتِ «بیبی» هستم.
ـــ احساس میکنم هر چه را از دست میدهم، نه بخاطر اهمال کاری یا حتی شتابزدگی در انجام آن، بلکه بخاطر «ترس» از دست میدهم. باید با ذرهبینی دقتنگر به سراغ ترسهایم بروم و ببینم این ترس چیست که مدام مرا به لبهٔ پرتگاه میرساند؟ از آن در کانالم نوشتهام.
ــ غزلهایی را از دیوان شمسِ مولانا خواندم.
غزلی که فرودی چسبان بر اندیشهام داشت این بود:
گر ناز کنی خامی ور ناز کشی رامی
در بارکشی یابی آن حسن و ملاحت را*
*غزل شمارهٔ۷۵
https://t.me/zahraballampour
غروب بود و سهشنبهای دیگر بود و من و تنهایی برمیگردیم از یوگا که جان تازهای داده بود به من. کولهی یوگا را دستهایم گرفته بود و دلشورهی جابهجایی پسرم و اندوهِ تب و درد و عفونتِ خواهرم را ذهنم میآورد.
تا شروع دورهی جدید شعر دوساعتی پیش رو بود. فرصتی بود به نشستن و نوشتن. در کافهای که رنگهایش سفید بود و آبی بود و چایِ تازهدم داشت خوش رنگ، خوشعطر، باطعمی خوش. تکهای دارچین و گلمحمدی هم کنارش بود. کنار چای رولِ دارچینِ تازه از تنور درآمده هم بود. خوش طعم بود و گرم بود برای من که گرسنه بودم و دلسرد. میخوردم و مینوشتم و تماشا میکردم آدمها را و گربههایی را که فراوان بودند دور و بر کافه. رنگ به رنگ.
میز کوچکی آمد نشست جلو کافه و دختر و پسر جوانی کنارش. دستسازههای چوبیشان را با دقت و وسواس چیدند روی میز. طول کشید تا به تفاهم برسند بر سرِ چیدمانِ دستساختهها.
خوردنِ رول دارچینیِ به آن بزرگی را گمان نمیکردم در توانم باشد. بیوقفه خوردم تا ذرهی آخر. بس که خوشمزه بود.
ریتم موزیک تند بود. اما تن صدایش مناسب بود و اذیتم نمیکرد. میشد تماشا کرد. میشد فکر کرد. میشد نوشت.
دخترهای خوشرنگ. جوانهای زیبا. زوجهای عاشق میآیند و میروند.
میل بیشتر ماندن هست. وقت نیست.
کتابفروشی و داروخانه هم باید سری بزنم.
صورتحساب را میآورد.
سرِوقت میرسم به کلاسِ شعر. موضوع اصلیِ کلاس خیال بود خیال یا تصویر که پایهاش تشبیه است.
شعرهایی خوانده شد از شهریار.
دفترتئوریِ شعر از اسماعیل نوریاعلا گذاشته شد توی گروه که ۲۰ صفحهای از آن را بخوانیم. و نوشتن یک شعر سه سطری هم تکلیفی دیگر برای هفتهی بعد.
ولعِ خواندن داشتم بعد از کلاس شعر. مد و مه خاندم از گلستان
گزارش نیک نوشتم با چشمهایی بیتاب از خواب در نیمه شب
بدری صفایی
https://t.me/badrisafaei
آخی، حلرزون اشکی و گستهست؟ و لز؟
سالواژهی من: شناخت (که اشکی و گسته نیست؟ و لز؟)
➖دیشب چیزهایی که پیش از این بارها و به جورهای مختلف گفته بودم و نوشته بودم، جمع شد توی یک یادداشت بلند. پس امشب اگر پاره مینویسم و پاره میگویم در کانالم، باکی ندارم. چون روالش همین است. پارهپاره مینویسی و میگویی تا بلخره یکپارچه شوی. اگر باشی و فرصت بدهی، میشوی. انتشار روزانه، همان فرصت است. برای همین کسانی که میگویند روزانه منتشر نمیکنند تا بتوانند یک چیز خوب منتشر کنند را درک نمیکنم. درک نمیکنم چون روال میطلبد که اول ناقص و پاره بگویی. بگویی تا چیزهایی را از دست بدهی و ببینی چه باقی میماند و کجایش ناقص است. و اتفاقن وقتی هر روز چیزی منتشر میکنی، این فرایند سرعت میگیرد.
➖دیگر چه؟ وبیکار سرزبان را بودم بعد از چند روز. دلم تنگ شده بود حسابی. چقدر صحبت امروز الهه را دوست دارم. حرف از احساسات بود و چیزهای آدمانه. نه، نمیخاهم بگویم حیف که نبودم روزهای پیش. خوشم نمیآید از این حرفها. فایل وبیکارها در دسترس است و میتوانم بروم سراغشان.
➖بهجای انرژی را به کس گاو زدن، پول را به کس گاو زدیم و غذا سفارش دادیم و چه بهتر از این. درود بر ما و کُ… کُسهامان؟ راستش همیشه میمانم، که به گاو زدهام، به خودم، یا به آنکه میفروشد.
➖دورهی محبوبم، دورهی محبوبم، دورهی محبوبم. چرا اینقدر دورهی شعر را دوست دارم؟ چرا اینقدر دورهی شعر را دوست دارم؟ دورهی شعر را دوست دارم. امشب اولین جلسهی دوازدهمین دورهی شعر بود. دورهی شعر را دوست دارم چون علاوهبر پرداختن به شعر، حضور در یک جمع صمیمی را تجربه میکنم. و خب مکرر برگزار شدن این دوره توی صمیمیتی که شکل گرفته بیتاثیر نیست. جلسه با تشبیه دردهای شخصیمان به یک تصویر آغازید و با صحبت دربارهی «تئوری» ادامه یافت. اشاره به فاصلهی حرف و عمل در نظرمان و کمبها انگاشتن تئوری و اصل دانستن عمل را خیلی بوست داشتم. چون ردش را خیلی میبینم. مثلن در خودم، همین دیشب میاندیشیدم که نمیخاهم کسی باشم که فقط از معماری میگوید، من رفتهام سراغ معماری که معمار باشم. انگار که فقط از معماری گفتن و به تئوری پرداختن، بیعرضگی باشد و حتا اهل آن حرفه به حساب نیامدن. پس جای درنگ دارد، ندارد؟ میگویم دارد، بگو دارد. بناست توی این دوره، کتاب «تئوری شعر» از اسماعیل نوریعلا را با هم بخانیم. استاد میگوید نرمهنرمه میخانیم. بعد ادامه میدهد توی این هفته از صفحهی ٢١٨ تا ٢٣٨ را بخانید. چه بگوید آدم. امیدوارم باران اینجور نرمهنرمه نبارد وگرنه سیاه توبهتوبه، سیل میبردمان. اشکال ندارد حالا، ولی بیست صفحه در یک هفته نرمه است؟ خاهرم میگوید لاکپشتمان در حدی عاشق کله زدن به توپ است که کون میدهد برای توپ و جوری دنبالش میدود که بیا و ببین. هنوز ندیدهام. با این حساب اما، لاکپشت و نرمه میتوانند استعفا بدهند و من سر جایشان بهعنوان لاکپشتتر و نرمهتر استخدام شوم. اشکال ندارد. هیچ اشکال ندارد. استاد برایمان از شهریار هم خاند. چوخ گوزل دی. چوخ گود دی. کاش قلبم در شرکت شعرهای شهریار استخدام شود و حسابی ازش کار کشیده شود. ها؟ چیه هی هوهو هوهو؟ سگاخلاقِ سگ. یک بار هم بگو میو. میو آمد و استاد خرخرهی محبت هاشم را جوید. استاد داشت دربارهی هاشم چه میگفت که داشتم مینوشتم کاش گربه بودم که استاد همزمان گفت هاشم هم یکی مثل این نصیرو؟ تخمجنگریاش را میگفت؟ بعد کلاس ولی میاندیشیدم کاش گربه بودم. لوسگریاش را. کاش «حیدربابا» بخانم. اینقدر کاش کاش نکن واسه من، میخاهی بخانی بخان، هی کاش کاش. کاش گربه بودم. سگها گربه میخورند؟ یک بار توی خیابان دیدم دو سگ، یک گربه دیدند و درجا مثل چی دویدند سمتش. به نظر من که پارهپارهاش کردند. حالا خود میدانید. کاش تمساح بودم. پرندهیی میآمد دندانهایم را تمیز میکرد. نمیدانم. شاید هم کاش کیر بودم. کاش ولی کاندوم نبودم. کاش پری دریایی بودم و جای اشکهایم، خندههایم مروارید میشدند. اگر به اشک باشد، بازارم خیلی کساد است. کاش تمساح بودم اگر پرنده میزدم زیر بال و میبردم حمام و آرایشگاه و؟ پروژهی دانشگاهام را انجام میداد و گواهینامهام را میگرفت و برخی شبها جملههایش را میداد بهم که با اسم خودم بگذارم توی کانالم. چه میدانم.
➖بعد چه شد؟ صبح امتحان «انسان، طبیعت، معماری» داشتیم. و خب یکی دو ساعت واقعن وقت زیادی بود. برای تقلب کردن.
➖به الناز میگویم بنویس، چرا نمینویسی؟ میگوید دیگر دلم نمیرود سمت نوشتن حتا. میپرسم قبلن میرفت یعنی؟ میگوید آره. فاطمه میگوید تو چون خودت مینویسی، میخاهی همه بنویسند. میگویم گه نخور فاطمه. نه، این را نمیگویم. میگویم… چه میگویم؟ به مب امشب میگفتم، اهمیت واقعی نوشتن را درنمییابیم، وقتی نوشتن را محدود کنیم به ادبیات و کسی که ادبیات و زبان برایش مسئله است. اهمیت نوشتن را وقتی درمییابیم که تعریفمان از نوشتن، گسترش یابد. یعنی وقتی که جنبههای مختلف نوشتن را بشناسیم. جنبهی درمانیاش بهقول مُب و جنبههای دیگر. و؟ همین الان صدای نوشتن الناز از کانالش آمد. کاش بنویسد خاهرم و غصههایش را کلمه کند. کاش بنویسیم و غصههایمان را کلمه کنیم. این حرف شهروز رشید در «آناندا» همیشه از آن حرفهای زندهی خاطرم است: «این نوشته، شرح یک نقاب است؛ شرح جرگههای نقاب است. صورتام را با سیلیهای ناروا سرخ نگه داشتهام. میبینی؟ دارم زندگیام را فکر میکنم. دارم به یک زندگی فکر میکنم که مرا آزرده است. من آزردهام؛ پس فکر میکنم. در واقع در اینجا حرفهایی را خواهم زد که نتوانستهام بر زبان بیاورم. اینجا دلیر خواهم بود چون با جبن گذشتهام از بالای سر زندگی پریدهام. میخواهم خوردههایم را بالا بیاورم. خب، طبیعتاً با تو شروع میشود. خیلی به تو فکر کردهام.» (ص ٢٠)
➖با مُب آزادنویسی کردیم.
➖با فائزه و ندا گپ زدیم و چه خوشحالم از چیزهایی که شنیدم.
➖دیگر چه؟ با مامانبابا و آتنا و ممدو هم تلفنی حرف زدم. دلنشین و خوشمزه بود. برای بابا تعریف کردم که به عمهام گفتهام آره خورشت دارد میپزد، در حالی که پیک رستوران پشتخط بود که سفارش را تحویل دهد. از دیروز که گفتهام پروژهام را باید بروم تحویل بدهم، بابا هر نیمساعت یک بار زنگ میزند که میخاستی پروژهات را تحویل بدهی چه شد؟ رفتی؟ مامان هم مهم نیست که من چه بگویم، او ربطش میدهد به اینکه ابروهایم آمده و نرفتهام آرایشگاه. آتو گفت جای بخیههایش درد میکند. خیلی سوسولاند بشههایش این دور و زمانه. و خیلی وراج. ممدو خیلی حرف میزند. خیلی. بهش میگویم ممدی، برای داداشم کتاب سفارش دادهام. میگوید من خودم خاب دیدم چارتا کتاب برای خودم خریدهام. میگویم خب دوتای مرا هم بگذار رویش.
https://t.me/elahebaseda
کاش پری دریایی بودم و جای اشکهایم، خندههایم مروارید میشدند. حیرت انگیزه که یه متن به این کوتاهی همزمان هم شاعرانهست هم گاهی طنز دارد و هم به هذیان شبیه است. اما آیا متنی هذیانگونه شعر نیست؟
سالواژهام: مَطلَع
_نویسنده ساز امروز را بودم ولی خواب و بیدار
_فایل صوتی دو وبینار اخیر را دوباره گوش دادم
_دفتر شعر حریق باد نصرت رحمانی را خواندم
_یک فصل از جلد اول مادران و دختران را خواندم
_چند قطعه از کتاب شاهراه را مرور کردم برای حفظ انگیزه
_پروژهی از پوشک گرفتن با موفقیت ۷۰ درصدی در حال انجام است.
_سه سری لباس با ماشین شستم و دو سری با دست.
_برای نهار فردا آبگوشت بار گذاشتم.
_خونه را شش دوری تمیز کردم و مرتب.
_یک جعبه دیگر را برای جابهجایی بستم.
– سالواژهام: تعهدورزی
امروز متعهدانهترین روز سال بود برایم انگار. برنامه را به ریزترین شکل ممکن برای خودم نوشتم و به بیشتر کارهایی که میخاستم رسیدم. چی از این بهتر؟
– کرمکی که در چنین روزهایی در من میلولد این است: بیا آن یکی دو کار انجام نشده را از برنامه حذف کنیم، تا کل برنامه تیک خورده باشد. یا گاهی میگویم فردا هرطور شده، علاوهبر برنامهی روز، کارهای روز قبل که ماندهاند را هم انجام بده. اما اینبار از هیچکدام این لولیدن کرمها خبری نیست.
چرا؟ چون آدمی بعد از بیست و یک سال، وقتی مسیری را طی میکند و نتیجه نمیگیرد، بلخره باید راهش را عوض کند دیگر، نه؟ -در سالِ پافشاری بر یک مسیر قطعن مبالغه کردم.-
اما بههرحال، اینبار نه قرار است خودم را گول بزنم و برنامهی امروز را تغییر بدهم که نرسیدنهایم پاک شود. (که این مثلن پاک شدنها، در جایی که فکرش را نمیکنی، بیرون میزند.) نه قرار است کارهای تیک نخورده را، به برنامهی فردا اضافه کنم و خودم را خفه.
فقط قرار است امروز را بعد از نوشتن و انتشار گزارش نیک، تمام کنم و به خودم استراحت بدهم. بعدهم، فردا را با همان برنامهی اصلی خودش بیاغازم.
– صبح هنوز بیدار نشده، داشتم به کندن برگهی کاهی فکر میکردم. که چطور بیصدا جدایش کنم که کسی در خانه نفهمد که بیدار شدهام زود، امروز را. دوست دارم در خلوت مطلق باشم دقیقههای ابتدایی روز را. در همین فکر بودم، که یاد دفترچههای بیمه افتادم. هربار که نمیدانم زمانش تمام میشد یا چی و دیگر به درد استفاده در مطب دکتر نمیخورد، میشد بازیچهی دست ما. من و خاهرم. میدزدیدیم از هم یک ورق بیشتر را. بامزه بود. نوشتن خرچنگ قورباغه در صفحهها و آن صدای کندن. دلم برای آن لحظهی جدا شدن نسخه از بیخ دفترچه و صدایش، تنگ شده. چرا دیگر دفترچه نداریم؟
– خاندم امروز «فُرسی» را. کامل. رونویسی کردم آن را. ناقص.
– اولین دو پومودوروی تدوین که تیک خورد باز جوگیر شدم. فکر کردم خب، عالی داری پیش میروی و حالا زمان داری. که یکهو ناغافل، تمام زمان تمام شد و من ماندم و آن چهار پومودورو تدوین دیگر که تیک نخورد. فردا و پسفردا اما جدیتر کار میکنم. میخاهم پنجشنبه خروجی را تحویل بدهم.
– بعد از مدتها آنافورا نوشتم. از کتاب فرسی قاپیدم آغاز جمله را:
من زبان باد را بریدهام …
– رفتیم سینما امشب را. با آبِجی و شوهرش. فیلم زندهشور. مثل اینکه این روزها زیادی سر و صدا کرده. بدکی نبود. اگر از تصویربرداریهای ساده و رنگ و نور مبتدی و بعضی بازیهای ضعیف بگذریم، بقیهی ماجرا خوب بود. (مخصوصن آنجا که در تمام فیلم، هرکسی میرسید حرفی را بار آخوند داستان میکرد.) داستان را میشد و میخاستی که دنبال کنی. پنج پروندهی قتل. شب اعدام پنج قاتل و ماجراهای هریک از این افراد و خانوادههای قاتل و مقتول.
بماند بین خودمان که با دیدن طناب دار و اعدام، به یاد بالا کشیدن هزاران آدم بیگناه افتادم و خوردم خودم را. گاز گرفتم لبم را. پاک کردم اشکم را. فرو کردم در پوست دست ناخن را.
راستی دو روز است که برقمان نمیرود. نگرانم، نکند همسایهی نامناسبی جدیدن به محله آمده باشد؟ (نامناسب جایگزین تمام فحشهایی است که به ذهنت آمد. راحت باش.)
https://t.me/maryam_ebrahiimi
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
ساعت نزدیک ۱۰ صبح بود که از خواب بیدار شدم. این روزها خیلی احساس خستگی میکنم و دلم میخواهد بیشتر بخوابم.
قدیمیها میگویند فرزند دختر، مادر را تنبل میکند. با این وجود، من خیلی هم تنبل نشدهام. با وجود بارداری، تمام کارهایم را خودم انجام میدهم و خانه را هم تا حد امکان مرتب نگه میدارم.
صبح، پیامکی از رفیقم به دستم رسید. گفت امروز میخواهد به دیدنم بیاید. صبحانهام را خوردم و برای ناهار زرشکپلو با مرغ اناردون درست کردم.
از آنجایی که تلفن حرف زدن با مامان باعث شده بود دیشب ظرفهایم را بشویم، امروز کلی دعایش کردم
گوجه، خیار، هویج و گلابیهایی را که دیشب همسرم خریده بود، شستم و خشک کردم و در یخچال گذاشتم.
هندوانه پاره کردم؛ خوشبختانه شیرین بود. میوهها را در میوهدان چیدم و کل آشپزخانه را دستمال کشیدم و برق انداختم. حال را هم مرتب کردم.
همسرم که آمد، خواستم جاروبرقی را او بکشد. من هم میز ناهار را چیدم. ظهر که او خوابید، شیرانبه هم درست کردم و آماده شدم تا مهمانم برسد.
متأسفانه همزمان با رسیدن مهمانم، برق عزیز تشریف مبارکش را برد! از آنجایی که خانه، با وجود پنجرههای بزرگ، نورگیر است، مشکلی با تاریکی نداشتیم. خوشبختانه یک ساعت بعد برق آمد و حداقل توانستیم کولر را روشن کنیم؛ هرچند خیلی هم احساس گرما نمیکردیم.
با رفیقم از هر دری حرف زدیم. صحبت کم نمیآوردیم. گل میگفتیم و گل میشنیدیم. از گذشته گفتیم و از آینده. از تجربههای مادر شدنش برایم گفت. از زندگی مشترک حرف زدیم و از کوچکترین خواستههای زنان که خیلی از مردها نسبت به آن بیتوجهاند.
رفیقم که کودکی یک سال و نهماهه دارد، میگفت: «صبر کن مامان که شدی! حتی فرصت نمیکنی آرایش کنی. نمیتوانی مثل گذشته هر وقت دلت خواست حمام بروی و چالشهای زیادی پیش رو داری. یک روز دندان درمیآورد، یک روز باید تمام گوشهوکنارهای خانه را بپوشانی که بچه هنگام افتادن آسیب نبیند. سالگرد ازدواج بعدیتان هم احتمالاً دیگر نمیتوانید با خیال راحت برای شام بیرون بروید.»
خلاصه که کمی ترسیدم. من اینجا حتی نیروی کمکی مثل مامان و خواهر هم ندارم. اما نمیدانم چرا، همینطور که تا امروز دخترکم، مامانیاش را اذیت نکرده و من تنهایی از پس بارداریام برآمدهام، حس میکنم بعد از به دنیا آمدنش هم با من رفیق و همراه خواهد بود.
تا ۹ شب کنار هم بودیم. برایش چای کرک درست کردم و او ظرفها را شست. هرچه اصرار کردم که خودم بعداً انجام میدهم، فایدهای نداشت.
سپس همسرش به دنبالش آمد و با هم خداحافظی کردیم.
پشت سر او، همسرم با شاگرد مغازه فرشفروشی آمد. شانس آورد که چای کرک تازهدم داشتیم و شیرانبه هم آماده بود!
برای آشپزخانه کوچک، فرش را اندازه زد و متر و برش کرد. حالا آشپزخانه را بیشتر دوست دارم. دیگر لازم نیست مدام با روفرشی بروم و بیایم.
از شاگرد فرشفروش پذیرایی کردیم. پسرک ۲۳ سالهای بود، اما درشتهیکل و قدبلند. تابلوهای نقاشیام را روی دیوار دید و باورش نشد که کار خودم باشد. بعد هم با همسرم رفتند.
شام، باقیمانده ناهار ظهر را خوردیم و تصویری با مادرشوهر و خواهرشوهرم حرف زدیم. شکمم را نشانشان دادم؛ گفتند هنوز خیلی کوچک است.
کمی حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم. قرار بود با هم به اینجا بیایند، اما با وجود جنگ و نبودن بلیط هواپیما، فعلاً نمیتوانند بیایند.
آخر شب، همسرم چند کلیپ از عادل فردوسیپور نشانم داد. ظاهراً برنامهای را که برایش خیلی زحمت کشیده بود و هزینه کرده بود، برای همیشه غیرقابل پخش کرده بودند؛ فقط چون از تیم ملی انتقاد کرده بود.
بیشتر از همیشه به این نتیجه رسیدم که در این کشور، آدمهایی که حرف درست میزنند و برای آیندهای بهتر تلاش میکنند، بیشتر از دیگران زخم میخورند.
همستر زیادهگو میگوید ساعت ۲:۳۰ نصف شب شده و بهتر است بخوابی. فردا کلی کار برای انجام دادن داری. امروز بیشتر از توانت فعالیت کردی و روز قشنگی داشتی. حقت است که از ۱۰، نمره ۱۰ بگیری.
با او موافقم.
اگه نقاشی هاتون رو در تلگرام قرار میدین لینک شو بگذارین تا ما هم نقاشی هاتون رو ببینیم و لذت ببریم
امروز برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
خاندن کتابهای خوب هم، گامی برای بهخانیست. چند کتاب خوب در صف بازخانی گذاشتم. تا در کنار موارد جدیدی که میخانم، یک گزینه برای بازخاندن هم باشد.
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
اگر امروزم را با وزنههای خاندن و نوشتن بسنجم، از پنج بالاتر نمیرود.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟ نگاهی اجمالی به دفتر شعری از رضا براهنی. «گل در گسترهی ماه».
امروز رفتی پیادهروی؟
آخرین باری که پیادهروی رفتم، بارانی تنم بود. کاش دوباره بیاغازمش.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
پاستایی که بعد از مدتها پختم. با آن سُس تند و لطیفش.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
تب نابهنگام نیلا، که حسابی بیقرارش کرده بود.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
ترتیبِ یک مسافرت کوتاه با جیب پُرپول.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
خامخیالی. تمام ترکیبهایی را که آمیخته با خیالاند، دوست دارم.
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
داستان بلند؟ یک زمان وسوسهاش بود اما بعدها فهمیدم، هدف پیشبرندهای ندارد. شاید روزی دوباره به نوشتنش فکر کنم.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
بچه بودم. در مغازهی لسباببازی فروشی، فروشنده تمام عروسکها را کوک کرده بود. دلم رفت برای آن عروسک نوزادی که لباسهای آبی داشت. پدرم فکر کرد ارزشی ندارد، پس به جای آن عروسک دیگری برایم خرید. اما چشم من همیشه دنبالش بود.
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
خاندن مقدمهای از رضا براهنی در باب شعر عاشقانه.
«شعر عاشقانه شعریست که شاعر عاشق پس از گفته شدن شعر، بدان به دیدهی حسرت و حسادت مینگرد. یعنی با خود میگوید: چرا این کلمات اینهمه به معشوق نزدیکترند و من نیستم.»
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟ https://t.me/hananeveshhtan
۱۴۰۵/۰۴/۳۰
گزارش نیک ۷۰
سال واژه: بیداری
نمره روز: ده از ده
۱- امروز بالاخره گزارش اقدامات کنترلی انجام شده و برنامه های در دست اجرا برای رفع نواقص بهداشت صنعتی را نهایی کردم و برای مدیر کارخانه فرستادم.
۲- وبینار نویسنده ساز شاهین خان کلانتری را شرکت کردم. تازگی ها این وبینار را با پیاده روی در خانه یا پارک ِ کنار آپارتمانمان یکی می کنم. هم از وبینار حظ می کنم و هم از کمردردم کم می شود.
۳- امروز چه مطالب ارزشمندی در مورد آزاد نویسی، شعر عاشقانه و در بخش پرسش و پاسخ وبینار از شاهین خان یاد گرفتم و این جمله هایش که نوشتن باید هر روز باشد و حتی یک روز هم جا نماند در گوشم زنگ خورد. از فردا یک ساعت آزادنویسی را در زندگیم فرو می کنم.
۴. امشب با دوستم به پیک نیک در پارک محله مان رفتیم و از زیباییِ درختان، ابرها، ستاره ها که تا امروز آنها را ندیده بودم، به گریه افتادم.
۵. در پارک حرکت ابرها و آسمان بی انتها را تماشا کردم.
۶. دوستم برایم شعرِ جدیدی را که از پروین حفظ کرده بود خواند و من کیف کردم.
۷. به پیشنهاد دوستم کف پاهایمان را بیرون زیر انداز بر روی چمن گذاشتیم و مثل سیم ارثی که به زمین وصل باشد، خشم و نفرت و افسردگی از پاهایمان به زمین منتقل شد و امواج مغزیمان خطی صاف شد.
۸. فردا گزارش نیک بهتری می نویسم.
۹.من دوستان این جمع ❤️و شاهین خان کلانتری را خیلی دوست دارم.❤️
باید نوشتن هر روز باشد و حتی یک روز هم جا نماند ممنون از یادآوری
😌❤️
❤️😌
خواهش می کنم دوست عزیز
❤️😌
سلام خانم کاشانی گرامی
شباهت سال واژه و کارتان به سال واژه و شغل خودم برایم جالب بود. ممنون از ابراز لطفتان به دوستان❤️
😌❤️
سلام خانم خوش آموز عزیز❤️❤️❤️
ممنون از پیامی که برای من گذاشتید.
گزارش نیک شما رو با اشتیاق خوندم و براتون نظر گذاشتم.
کاملا درست می فرمایید شباهت عجیبی بین زمینه کاری و سال واژه ما هست. ❤️
سال واژه ام: تحسیــن
۱. عصر داشتم به وبینار نویسنده ساز گوش میدادم و آب لیمو میگرفتم. استاد دربارهٔ شعرهای عاشقانه میخواند. من مانده بودم که میشود همزمان با آب لیمو گرفتن به عشق هم فکر کرد. مزه لیمو جوریست که نه تنها عاشقی، که حتی رویا را از سر آدم میپراند.
۲. تا به خودم آمدم دیدم ساعت نُه شب است. ساعتی از شروع کلاس شهر گذشته بود. چطور این مهم را فراموش کرده بودم؟ از فراموشی خودم متعجب شدم. شاید این نشانهای بود تا مطمئن شوم هیچ استعدادی برای خلق شعر در من نیست. میدانم که نیست اما دست نمیکشم. حداقل چندتا شعر خوب میشنوم و ذوق زبانیام تقویت میشود.
۳. دلم نمیخواهد دست بردارم از نوشتن.بیخود میگویند آدمی به نفس کشیدن زنده است. من تنها با نوشتن زنده میمانم.
۴.آخر شب همه را به بستنی دعوت کردم. بستنی بهانه بود. میخواستم از گلخانه کنار بستنی فروشی پتوس بخرم. بزرگترین پتوس عمرم را خریدم. حالا نمیدانم کجا جایش دهم. مادرم گفته بود که دیگر گلدان نخرم. اما من آدم حرفگوش کنی نیستم. آلودگی هوا را بهانه کردم. پتوس قدرت تصفیهٔ هوا را دارد. این حرف پدرم را خوشحال کرد. شاید از این به بعد شبها پیش پتوسها بخوابد.
۵.عمه هَدوه دارد دندانهایش را ایمپلنت میکند. عجیب نیست که در سن شصت سالگی به فکر دندانهایش افتاده است. عجیب این است که بالاخره تصمیم گرفته اندکی سر کیسه را شل کند و از مایملک کلانش، حالی به خود بدهد. امیدوارم برای یکبار هم که شده در عید او را با لباس جدید یا حداقل بدون وصله ببینم. استغفرالله… البته اینکه غیبت نشد. شما که عمه مرا نمیشناسید. حتی خود مرا هم خوب نمیشناسید.
سال واژه:بِقا
نمره روز؛ ۷ از ۱۰
امروز اگه مریض نمیشدم خبری از گزارش نیک نبود قرار بود صبح برم سرکار فرداش برگردم اما سیاه سرفه از همچین بقایی نجاتم داد. صبح با گلودرد در حالی از خواب بیدار شدم که گلوم آش و لاش شده بود. زنگ زدم گفتم نمیتونم بیام سرکار همش سرفه میکنم و تب و بدن درد دارم. نزدیک ترین احتمال اینه که از بچههای بخش سیاه سرفه گرفتم. سیاه سرفه اطفال حملات شدید سرفه همراه با سیانوز و کاهش اکسیژنه اما توی بزرگسال در حد یه سرماخوردگی. شایدم پنومونی باشه فردا خودشو نشون بده خدا میدونه. مریضیم نه تنها از کار بلکه از شستن فرش و پتو هم نجات داد. من خوابیدم و بابام فرش و پتوها رو شست. بعد از ظهر کتاب پرهتافل نوجوونیمو از اعماق کتابخونه کشیدم بیرون و شروع کردم زبان تمرین کردن. اره خلاصه شونزده سالگی انقدر گنگم بالا بود که برای تافل میخوندم. الان که دیگه تنبل شدم هیچ کاری نمیکنم. بعدش یکم آزاد نویسی کردم. یه دفتر داشتم که سال ۹۶ خریده بودمش و شعرایی که اون دوران ازشون خوشم اومده بود رو مینوشتم داخلش. اون رو هم پیدا کردم و گرفتم دستم دور خونه راه میرفتم و باصدای بلند شعر میخوندم(لذت محض) دفتر رو نویسی شعرای جدیدم رو هم خوندم حتی. یه دل سیر غزل نوشیدم و تشنه تر شدم. برای بار هزارم روی وحشی بافقی کراش زدم. کانالمو به روز رسانی کردم و توی وبلاگم پست جدید گذاشتم. شب رفتم کالاف بازی کنم که دیدم دوست قدیمیم بعد از پنج ماه انلاین شده کلی ذوق کردم. تا ساعت ۲ کالاف بازی کردیم هی وین گرفتیم کلی خوش گذشت. الانم که دارم بعد از یکی دو هفته گزارش نیک می نویسم. نوشتن گزارش نیکم رو هم مدیون سیاه سرفه هستم اگه بیماریم نبود روزی هم وجود نداشت. یعنی در واقع روزم شروع می شد ولی تموم نمیشد که بخوام اخرش گزارش بنویسم (آخری وجود نداشت) نمیدونم کی اخر روزم شب باشه که بتونم دوباره بنویسم فک کنم همین گزارش نیک نمره روزمو یه دونه بالا ببره
نمره روز : ۸ از ۱۰
1. آغاز روز با یک ساعت آزادنویسی. روی کاغذ. آزادنویسی اگر پیوسته و بیآلایش انجام شود بهم احساس لیاقت میدهد، حسی برانگیزاننده که تشویقم میکند به انجام کارهای متفاوت.
2. «شوالیه تاریکی» را دیدم، کاش در نوجوانی میدیدمش، گمانم حسابی به دل پسربچههای ۱۴-۱۵ ساله بنشیند.
3. سه جلسه کلاس خصوصی.
4. دارم روی دورهی پیشرفتهی نویسندگی خلاق کار میکنم. اطلاعیهاش همین امروز فردا هوا میشود. تمرکز این دوره بر سبکشناسی و نثرآزمایی است.
5. توی وبینار نویسندهساز از رضا براهنی برای بچهها خاندم؛ مؤخرهی دفتر شعر «گل بر گسترهی ماه»؛ از زیباترین نثرهای فارسی در باب پیوند عشق و شعر.
6. اولین جلسهی دوازدهمین دورهی شعر با حضور حدود ۱۰۰ تن از همسفران مدرسه نویسندگی آغاز شد. در این دوره روی تئوری شعر هم کار میکنیم، کتاب درسی هم داریم.
7. دارم فیلم تازهی استیون اسپیلبرگ را میبینم: «Disclosure Day». بدک نیست، ولی آی نوجوانی کجایی که…، بیشتر خوراک نوجوانهاست.
8. از گربهگانیها: وسط کلاس هاشمبچه آمد تو اتاقم آتش به پا کند که گرفتمش بغلم. بچهها خیال کردند الان گازم میگیرد، دیدند نه، هاشم مرامِ لوطیهای قدیم را دارد. هاشملوطی مهربانترین گربههاست. یکسره در حال شیطنت است، اما بغلش که کنی نه چنگ میاندازد نه گاز میگیرد،فقط ناز، فقط نگاه عاشقانه. بیاغراق میگویم: اگر همزیستی با گربهها را تجربه نکرده بودم، با کمبود بزرگی از دنیا میرفتم.
9. یاد «ازها»ی رضا قاسمی افتاد. یکیش را بدارید:
از قابلیتهای زبان فارسی
در نامه به دوستی نوشتم: « … میدانستم که اینطور وقتها چسب سوپرگلو معجزه میکند. پسرم آنجا بود. فرستادمش بخرد. رفت خرید آورد.» به اینجا که رسیدم دست از نوشتن کشیدم. اتفاق جالبی افتاده بود. جمله آخر فقط سه فعل بود! بی هیچ نیاز به فاعل، حرف ربط یا مفعول. از این قابلیت زبان فارسی به وجد آمدم.
10. اگر «بوف کور» را دوست دارید بخانید، «رود راوی» را هم بخانید. محققی لهستانی رود راوی را گفتوگویی با بوف کور قلمداد کرده بود.
11. کمی هم پرسه در غزلهای سعدی:
«رفتنش دل میرباید،گفتنش جان میفزاید
با چنین حسن و لطافت، چون کند پرهیزگاری»
12. ما آیندگانیم.
از ها چقدر جالب بود استاد
-دورهی پیشرفتهی نویسندگی خلاق، سبک شناسی و نثرآزمایی. نثر آزمایی چه جذاب. 👌🏻
-من چرا کلمهی موخره یادم نیامده بود که بنویسم و نوشتم انتها؟
-گربهگانی یعنی چه؟
-میخاهم یک دستمال یزدی و یک تسبیح برای هاشم بگیرم. سبیلش را هم خودتان بِکشید و بچسبانید پشت لبش.
-عمر سعدی گر سر آید، در حدیث عشق شاید
کاو نخواهد ماند بیشک، وین بماند یادگاری👌🏻
-آمد نوشت رفت.
بی صبرانه و مشتاقانه منتظر دوره پیشرفته نویسندگی خلاق هستیم
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
به فکر عوض کردنشم. ارتباط سنگینه. شاید باید از جزئیتر از ارتباط شروع کنم.
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
نوشتم. رونویسدم. خواندم. معماری تفکر دیروز را گوش کردم. نویسندهسازو بودم. مرغا رو بسته کردم. ظرفای ناهار و شام رو شستم. نصف حیاط رو جارو زدم. انتشار روزانه داشتم. اینستا رفتم. اتاقو جارو زدم. دو تا نامه نوشتم با نثر معمولی.
نمره نمیدانم.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
نبود.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
از زیروبم عشق.
رونویسی از دفترچه خاطرات و فراموشی.
کانال همسفران.
امروز رفتی پیادهروی؟
قدمزنان کتاب خواندم.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
دوغ. یاد دوغای مامان مامانم افتادم. گوسفندی. بهشتی.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
پول.
راهی برای درآوردنش میدانید؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
بچهدار شدن. رویای مامان شدن همیشه برام زیبا و ترسناکه.
امروز با کی تماس گرفتی؟
فکر کنم باید این سوالو حذف کنم چون جوابش هیچکسه.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
بر ما مگوزید. فکر کنم داره تبدیل به عبارت تاکیدی میشه. سیچایچینه.
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
یعنی اینم باید حذف شه؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
بهتر سوالو عوض کنم.
امروز یاد چه خاطرهای نیفتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
شعر. رضا براهنی.
فیلم چی دیدی؟
اینم باید عوض شه.
اینستا چی دیدی؟
پیج آقای دکتری بود که دربارهی رابطه صحبت میکرد. از برند عاطفی گفت. جزئیات یادم نیست.
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
داروَگ. https://t.me/sarazolfaghary
🥰
# گزارش نیک – سهشنبه ۳۰ تیرماه ۱۴۰۵
با پرکاری که امروز داشتم، انتظار داشتم همین که سرم را روی بالش بگذارم، خواب مرا با خودش ببرد، اما سهمم از شب، بیداری بود. تصمیم گرفتم با این بیخوابی مبارزه نکنم. از جا بلند شدم، پشت میزم نشستم و گفتم: نوشتن، بهتر از ننوشتن است؛ بهتر از غلت زدن در رختخواب و بیدارخوابی است.
صبح را با نوشتن صفحات صبحگاه آغاز کردم. واکاوی بخشی از باورها و رفتارهای خودم بود؛ باورهایی که دیگر مثل گذشته رنگ و بوی سابق را ندارند. درباره دلیل این تغییرها نوشتم و دیدم زمان، آرام و بیصدا، اثر خودش را گذاشته است.
بعد، چاشت، دمنوش و چند قاچ میوه را برای پسرم آماده کردم تا راهی محل کارآموزیاش شود. هنوز نتوانستهام عادت چاشت گذاشتن را کنار بگذارم. میدانم خودش از عهده این کار برمیآید، اما دلم راضی نمیشود. امان از دلِ چاکچاکِ مادر!
برای خودم و همسرم صبحانه آماده کردم و بعد سراغ کتاب «خاطرهنویسی» اثر سیدحسین حسینینژاد رفتم. بیست، سی صفحهای خواندم و چند صفحه را که احساس کردم برای دوره خاطرهنویسی مفید است، در گروه و کانال «کشکول خاطرات» در بله به اشتراک گذاشتم. کتاب به زبان ساده و صمیمی نوشته شده. بیغلط نیست ولی برای افراد مبتدی خوب است.
کمکم دارم به این نتیجه میرسم که دو کانالم باید در یک مسیر حرکت کنندبا محتوایی همسو، اما قالب و بیان متفاوت. کار آسانی نیست، اما ارزش تمرکز و تلاش را دارد.
ساعت ده همراه همسرم برای خرید هدیه نوزاد دخترِ دوستمان بیرون رفتیم؛ نوزادی که هنوز یک ماه هم از تولدش نگذشته است. شب، پدر نوزاد از ماجرای انتخاب نام دخترش گفت؛ اینکه هرچه تلاش کرده، نتوانسته عنوان «سیده» را از ابتدای نام او حذف کند و در نهایت نامی با آمیزهای عربی و ایرانی برایش ثبت شده است. شنیدن این ماجرا دوباره مرا به فکر ریشههای عمیق بعضی سنتها انداخت؛ سنتهایی که تغییرشان فقط با یک تصمیم ساده ممکن نیست.
از خرید امروز راضی بودم. از خدا خواسته بودم اسیر بازار و وسوسههایش نشوم و خوشبختانه همینطور هم شد. از اولین فروشگاهی که به ذهنم رسید خرید کردم. البته چرخی هم در همان پاساژ زدم تا قیمت و کیفیت را مقایسه کنم و مطمئن شوم انتخابم درست بوده است. همه چیز، کمتر از یک ساعت طول کشید.
به خانه برگشتیم. آبگوشت را سر سفره گذاشتم، عکس هدیه را برای بچهها فرستادم و خوشبختانه آنها هم پسندیدند. منتظر ماندیم تا پسرم از کارآموزی برگردد. آبگوشت غذای محبوبش نیست، اما اگر سیرترشی کنار سفره باشد، با میل میخورد.
بعد از ناهار پسرم باشگاه رفت و دو ساعت بعد برگشت تا برای مهمانی آماده شویم. به همین دلیل نتوانستم در وبینار «نویسندهساز» شرکت کنم. اولین فرصت، فایل صوتیاش را گوش خواهم داد.
دوستم و خانوادهاش از دیدن هدیه بسیار خوشحال شدند. دخترش گفت: «اتفاقاً همین لباس را میخواستم بخرم، اما نمیدانم چرا سرهمی برداشتم. هنوز هم دلم پیش همین لباس مانده بود.»
از شنیدن این جمله خوشحال شدم.
اما راستش را بخواهید، امروز بیش از هر چیز از قیمتها شوکه شدم. مغزم به جای سوت، آژیر کشید! مگر میشود یک تاپ نخی اندازه کف دست برای نوزاد، یک میلیون و پانصد هزار تومان قیمت داشته باشد؟ هر مغازهای که وارد میشدم، بر تعجبم افزوده میشد.
در پیامی شوخی به دوستانم گفتم: «به جای سکه مهریه که نه کسی درستوحسابی داده و نه کسی گرفته، از داماد سیسمونی و لوازم خانه بخواهیم!»
با این قیمتهای سرسامآور، شاید رسمهای تازه، جواب بهتری برای زندگی امروز باشند.
دو ساعتی منزل دوستمان نشستیم. نوزاد را بوییدیم، بوسیدیم و برای سلامتی، آرامش و رشدش دعا کردیم. بعد با خانواده گرم و صمیمیشان خداحافظی کردیم و به خانه برگشتیم.
تمام مسیر، ذهنم درگیر آن موجود کوچک و ظریفی بود که امروز برای زنده ماندنش باید لحظهبهلحظه مراقبش باشند؛ همان کودکی که چند سال دیگر قد میکشد، بزرگ میشود و آنقدر مستقل راه میرود که آدم فراموش میکند روزی اینهمه کوچک و ناتوان بوده است.
شاید اگر خدا نعمت فراموشی را در وجود انسان قرار نداده بود، هیچ زنی دوباره مادر نمیشد و هیچ مادری جرئت فرزند دوم یا سوم را پیدا نمیکرد.
بعضی از معجزههای زندگی، فقط با لطف خدا ممکن میشون، چیزهایی که از توان و محاسبه انسان بیروناند.
اره همش درسته مهتابجانم.
امروز نیکهایم خلاصهاند:
۱. نوشتن یادداشت صبحگاهی
۲. تصحیح اوراق از شروع روز تا پایان شب با وقفههای چند ساعته. حاصلش ۲۵ برگهٔ سهصفحهای ۴۳ سؤاله شد که همهشان هم فعلاً تأیید نشدهاند. هر سال این بازی را داریم. بگذارید در این باره حرف نزنم که اصلاً نیک نیست.
۳. شرکت در وبینار نویسندهساز. امید هر روزه. امروز استاد از رضا براهنی خواندند. نثر شاعر. لذتبخش بود و حتماً باید به این کتاب و دو کتاب دیروز و پریروز مراجعه کنم.
استاد جملهای در وبینار گفتند که خیلی استعارهٔ شگفتی بود. آینده سطل آشغال نیست. چقدر تأملبرانگیز است. از این زاویه به این موضوع نگاه نکرده بودم. تصمیم گرفتم آینده را چندان انباشته نکنم که از آن بترسم. دوست دارم به این موضوع فکر کنم.
۴. غذا پختم. بس که این روزها به خاطر تصحیح و فشاری که بهمان وارد میکنند، غذا نپختهام، پختن غذا کار نیکی محسوب میشود. دال عدس و کته. غذای سختی نبود اما لذیذ بود.
۵. ظرف شستم و جمعوجور کردم. وسط همان برگه تصحیح کردنها.
۶. با چند دوست تلفنی صحبت کردم و روحم روشن شد. یکیشان میگفت ظهر زنگ نمیزنم که نکند مشغول باشی، گفتم مدیونی اگر فکر کنی دارم غذا میپزم. روزگار چنین چیزی را کم دیده.
۷. دوباره وسط برگه تصحیح کردنها، تا صفحهٔ دوم یا سوم بارگذاری شود و برایم ظاهر شود، یادداشت نوشتم و کلمه هم ساختم. از «بن» کلمه ساختم: بنکوب، بندار، بنفکن.
۸. یادداشت کانالم را هم نوشتم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
۹. حین صبحانه پادکست شاهنامهٔ خودمانی شنیدیم. قسمت آخر «رستم و سهراب» بود. باز هم، مثل هر باری که این داستان را میخوانم، خشمآکنده شدم.
☘️☘️
گزارش نیک، سهشنبه سی تیرماه چهارصد و پنج
سالواژهام، جسارت
نمرهی روز، ۸ از ۱۰
امروز از کارهایم دلرضا بودم،
اما از زمانه دلزخمم،
تهِ وجودم وطندرد لانه کرده،
هنوز در بیقرارستانم، هنوز به یک خوبرخداد، به یک فردای جاندار، چشمانتظارم.
https://t.me/MashgheBodan
انتظار بهانهی بقاست انگاری.
سالواژهام: طلوع
گیتا برای توصیف خوشحالی مینویسه، « تا هفت آسمان شنیده شد خندیدنم» من مینویسم «بال دراوردم» اون مینویسه «خندهام کشیده شد به آسمان.» چرا خوشحالی هر دومون رو یاد آسمون و پرواز میندازه؟ احتمالن خیلی آدمای دیگه هم برای توصیف خوشحالیشون، از آسمون وام میگیرن. ما وقتی خوشحالیم به آسمون چنگ میزنیم، چون زبانمون فارسیه؟ یا نه، همه جای دنیا آسمونِ خوشحالی همین رنگیه؟
امروز تمرین دگرگویی کردیم با گیتا، به سیاق رضا بابایی. یه جمله انتخاب میکردیم و تلاش میکردیم به چند شکل و جور بنویسیمش. چه سخت بود و چه شادیبخش.
چهارتا ترجمهی متفاوت ناطور رو دشت گذاشتید و نمونهی زبان اصلی، که مقایسه کنیم؟ دمتون چه گرمه. ولی خب اگه برم کتابفروشی، هر چهارتاش موجود باشه، من اونی رو میخرم که جلدش خوشگلتره. واسه همین ترجمهی ترک تتازی، حتمن و قطعن، بهتر و دقیقتره. اگه حسش بود و سرک کشیدم توی کتابا، ویژگیهای خوبش رو هم مینویسم براتون. سوگیری تا کجا؟ تا همینجا.
کلم رو میکنم تو «ذهن زمستانی». جملههاش رو دوست دارم. میاندیشونندم. این یکی رو بیشتر میپسندم:«سعادت جز با یاری و کمک دیگران ممکن نیست.»
جملهی امروز گزارش نیک یاد «فالگوش» میندازوندم، نمیدونم چرا.
«دم باد باد دادند کوبیده خرمن را.
گرچه کاه رفت و ریخت گندمها»
یا مثلن اینجاش:
«مرد بلندتر است از دیوار»
پینوشت: فصاحت رو میبینید تورو خدا؟ میاندیشونندم. میندازوندم. ولی شما تو دوبله درستش میکنید. مگه نه؟
فدامدای شما، لنا
https://t.me/lenaamirii
منم وقتی خیلی خوشحال باشم حس میکنم روی اَبرهام.
چه جالب گفتی لنا جان.
تو دوبله درست کردنت عالی بود😄
چه خوبه لنا متنت.
ناناستاپ
امروز چون شب کلاس شعر داشتیم گفتم صبح تا ظهر بروم داروخانه.
نرگس (از کارکنان داروخانه) امروز داشت حرصش را سر داروها خالی میکرد. قفسهها را تکتک میریخت بیرون و تمیز میکرد و ما را هم به راه خودش میکشاند. البته کسی نگذاشت من کاری بکنم. تا خاستم جارو دستم بگیرم ازم گرفتند و فرستادنم دنبال نخودسیاه. گفتند برو تاریخ داروها را چک کن. داروهایی که تاریخشان گذاشته بود و میخاستیم بندازیم دور.
توی این شلوغی و تمیزکاری هم مریض میآمد و من مجبور بودم باز دنبال خانمدکتر و بقیه راه بیوفتم تا جای داروها را یاد بگیرم. میدانم توی دست و پا بودم اما چارهای نبود باید یاد میگرفتم.
ساعت سه اینطورها بود که بحث کتابهایی که میخاستم بگیرم را کشیدم وسط و در یک حرکت انتهاری خودم را در میان دستفروشهای میدان انقلاب پیدا کردم.
من تا حالا میدان انقلاب نرفته بودم. خیلی دلم میخاست بروم. اما کسی مرا نمیبرد. اجازه نمیدادند هم خودم بروم چون میگفتند میدزدنم.
برای همین نرگس گفت من میبرمت و باهم با مترو رفتیم. آخرینباری که تهران سوار مترو شده بودم را یاد نمیآید. شاید نه ده سال پیش.
شب هول و شب یک شب دو و مد و مه را گرفتم. خیلی دلم میخاست بازم بگیرم اما گفتم شاید نتوانم بخانم. بماند. نه چی چی بماند؟ بالاخره میخاندم دیگر. کاش قرنطینه را هم میگرفتم.
هوا خیلی گرم بود. زیاد نتوانستم میان کتابها پرسه بزنم. فقط سوال میکردم و رد میشدم.
برگشتیم داروخانه و من نرسیده، اسنپ گرفتم تا به خانهی مامانفخری بروم. میخاست خانه ببیند و تنهایی نمیتوانست برود.
خانه بدک نبود. اما مامانفخری نپسندید. نزدیک دادگاه بود و اتاقهایش کوچک.
برگشتیم خانه و رفتم سر کلاس شعر. دلم برای کلاس شعر تنگ شده بود. برای انجام دادن تمرینمان ذوق دارم. میخاهم زود سراغش بروم و برای روز آخر نیندازم.
کلاس هم تا تمام شد مامانم زنگ زد و آمد دنبالم.
خلاصه یک دقیقه هم آرام و قرار نداشتم. در رفت و آمد بودم و این رگ گردنم هم از صبح که بلند شدم گرفته و ولم نمیکند. این هم وقت گیر آورده بود.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelahkh
#گزارش_نیک
پس امروز نرقصیدی ساحلجانم؟
1. سالواژهام: استمرار
2. تمرین خط صاف روی کاغذ، این کار رو دوست دارم حتی تا ساعتها میتونم انجامش بدم.
3. شرکت در وبینار نویسندهساز . استاد نثرهای و گزنهگویههای عاشقانه خاندند که بسیار لذتبخش بود.
4.اگر برای یادگیری یک مهارت از اصول اولیه شروع کنی خوب یاد بگیری، مراحل بعدی برات آسانتر و لذتبخشتر خاهند بود.
چرا اینقدر خط صاف میکشی سامانخان؟ ی طرحی هم بزن. گلدونی، کوزه ای😊
چشم خانم چیتگرها. آخه خطام خیلی کجن.
سالواژه: شناخت
تنها دلخوشی این روزهای من خابیدن است. تنها جایزهای که میتوانم به خودم بدهم همان هشت ساعت خاب است. بقیه روزم را باید بدوم.
این هفته باشگاه نرفته بودم. بالخره امروز کمی زمان گیرم آمد. رفتم.
هنوز در محل کار چالش دارم. قرار است فردا برای این چالش یک جلسه با مدیر داشته باشم. در یک مورد صدام رفت بالا. مخاطبم تذکر داد صدات رو بیار پایین. از حرفش عصبانی نشدم. بهش گفتم منم از این شرایط به اندازهی تو خستهام. تا فردا صبر کن. درستش میکنم. تا نه تو اذیت بشی نه من.
بعد از مدتها امشب یک فیلم دیدم. “همه میدانند”. فضای فیلم را دوست داشتم. عاشق کیست؟ کسی که مدام مهر میورزد و زیاد بیمهری میبیند. الهی بِمرم براش.
این روزها حرف زیاد است. چرا من ساکتم؟
اره منم ساکتم این روزا.🌿🌿
●چکیده روز:
زن رسید.
زن سرانجام رسید.
زن سرانجام به تفاهم رسید.
زن سرانجام با خودش در گفتوگویی به تفاهم رسید.
زن برد.
زن روز را برد.
●تلاشهای معلق و شبه شعریِ روز:
منتظر میمانی. به انتظار اصرار میکنی واژه بگوید. واژهها را درکوچه پیاده میکنی. خودت کوچه میشوی. کوچهٔ انتظار. کوچهای که میدود.
●کتابِ روز:
استاد از اثر میگفت.
از ردپای کتاب همان روز بر ما.
قرار به نوشتن شد.
در کتاب «داشت میمیرد» قدمی زدم. شما اسمِ کتاب را ببین اصلاً!
چند روز پیش از استاد پرسیدم چطور مبهمتر بنویسم. معتقد بود باید در سمپوزیوم که مرا میبیند با ذرهبین به جان مغزم بیفتد تا ببیند چطور به همچین خواستهای رسیدهام اصلاً.
گفته بودم که باید مبهمتر شوم. هر روز مبهمتر. شعریتر.
به سبک لیلی و بچهها و به خواستهٔ استاد، خطوط موردعلاقهام را مینویسم؛
مجموعهای که به آهنگ و نحوهٔ بیان آن دچار شدهام:
بیپناهم به بالشها، پتوها و ملافهها
بیپناهم به آشپزخانه و هرچه در این خانه است
بیپناهم به این کوچه، خیابان
حتا به تمام آدمها
کسی مرا برمیدارد بیخودم میبرد.
●دغدغه مهم روز:
پیرمردهای آوازهخون که هندوانه قاچ میکنن، فرمول رهاییشون رو نمیفروشن؟ چند؟ من کاسبم.
کانال من:https://t.me/zeinaaaab_00
آخه خب ❤️
میدوست نثرت را. 👌🏼
خوشگل مااا 😍😚
چقدر بامزه نوشتی زینب جان.
مبهمتر نویسیت هم عالی بود. مشتاق شدم نتیجهی کاووش استاد در مغزت رو هم بدونم بعدن😄
مرسی خااانومِ هنرمند.😍
درضمن منتظر خبرهای بعدی ما باشید. 😆😚
درهبین یا ذرهبین؟
گزینه درست رو پیامک کنید برامون لطفا.
مرسی.😋
گزارش نیک امروزم
سال واژهام:نوشتورزی
– نوشتن صفحات صبحگاهی.
-آزادنویسی.
– خواندنشب هول
– نویسندهساز و آشنایی بانثر گل برگسترهماه رضا براهنی.
– وبینار سرزبان وآزادپرسی.
– خواندن داستانکوتاه دوستان.
🌿🌿
حلزون شبیه یه واژه شده با خط تحریری. چه ناز شده.
۱. داستان مَد و مِه ابراهیم گلستان رو خوندم. چه تصویرهای خوبی داشت. رفت و برگشتش به گذشته و حال جالب بود. اما باید توی ذهنم تهنشین بشه که بتونم دقیقتر نظرمو بگم براش.
ذوق کردم از کلمات شط. اهواز. شیراز.
۲. امروز زمان زیادی رو توی کلینیک بودم واسهی چشمام. نمرهی چشمام بیشتر شده. عضلات چشمامم ضعیفن. بعد از این همه سال بلخره یکی فهمید که چرا هیچوقت نمیتونم ارتباط چشمی طولانی برقرار کنم. البته خودم پرسیدم و تایید کرد که بله دلیلش همینه. چون عضلات چشمام ضعیفن زود خسته میشن و از فشار زیاد، درد میگیرن. پس مدام میپرونمشون یا خودشون میپرن. نمیتونن روی یک چیز متمرکز بمونن بیشتر از چند ثانیه. دو تا تمرین بم داد که باید هر روز انجامشون بدم. شیشهی جدیدی واسهی عینکم سفارش دادم. عینکم ۵شنبه حاضر میشه. امیدوارم قبل از کلاسِ حضوری آماده شه. توی کلاس بدون عینک خیلی سختمه.
۲. توی مسیر برگشت یکی از بچههام یهو پرید بغلم. با باباش بود و داداش کوچولوش. خیلی خوشحال شدم.
۳. از اخبار دوری میکنم چون خیلی اذیت میشم. ولی امشب یکمی دیدم و شنیدم و باز دلم کباب شد.
قبلش رفته بودم سوپری. بیشتر کباب شدم.
قبلشم که شیشهی عینک سفارش داده بودم، بیشترتر کباب شدم.
واسهی دل آدما.
۴. شعرماهی داشتیم. البته گویا اسمش دیگه شعر ماهی نیست. ولی من دوس دارم همیشهی همیشه شعرماهی باشه اسمش.
خوش گذشت. یکمشو تو راه برگشت بودم.
وبینار نویسندهسازم جستهگریخته بودمش. بازم تو راه.
۵. دو تا پست گذاشتم توی کانالم. رخدادک میشه اسمشون به گمونم. واسهی همین امروزه.
سحرجانم الهی چشات قویقوی بشه.
سالواژه: تغییر
۱- تا بیدار شدم، صورتم را شستم تا خواب از سرم بپرد. بعد برگشتم به تخت و صفحات صبحگاهیام را نوشتم.
۲- بعد از نوشتن صفحات صبحگاهی، توی تخت دراز کشیدم و کمی اینستاگرامگردی کردم. دعای خیری که یکی از دوستانم برایم فرستاده بود، قلبم را گرم کرد و من هم متقابلاً برایش آرزوی خیر کردم.
۳- با شقایق مشغول دیدن سریال بودیم که یکدفعه هوس شلهزرد کردم. دستبهدست هم دادیم و دیری نگذشت که بوی گلاب و زعفران تمام خانه را برداشت.
۴- مامان ازم خواست برای رفتن به عابربانک همراهیاش کنم. همین همراهی باعث شد به خانم سالمندی هم که برای کارتبهکارت کردن به مشکل خورده بود، کمک کنم.
۵- بعد از عابربانک، مامان را راهی خانه کردم و خودم برای خریدی که گردن گرفته بودم، راهی سوپرمارکت شدم.
۶- مایلو این بار ما را برای پارک رفتن همراهی نکرد، برای همین بدون او راهی شدیم.
۷- در حالی که دوستانم مشغول خندیدن و بستنی خوردن بودند، کمی از جمع فاصله گرفتم و روزگفتارم را ضبط کردم.
۸- نزدیک زمان برگشتن به خانه، گزارش نیکم را هم در کانال منتشر کردم.
آفرین☘️☘️
قبل از هرچیز به رسم رُند شدنِ نیکروزهایمان،
🎊🎉 ۷۰ روزگیمان مبارک. هفتااااد روز است که بی وقفه میآییم و مینویسیم.
– خسته نمیشویم؟
– نه.
– چرا؟
– شاید چون ما آیندگانیم.✌🏻🤍
و اما نامهی اعمال امروز:
-کتاب «آی، زندگی» محمود کیانوش را شروع کردهام. تا الان دو قسمتش را خاندهام.
نثر دوست داشتنیاش ترغیبم میکند به ادامه.
گویا راوی کودکی بزرگسال و بالغ است که داستان میگوید.
-در وبینار نویسندهساز، استاد از کتاب «گل بر گسترهی ماه» از رضا براهنی گفت.
انتهای کتاب (تصور من از شعر عاشقانه) را برایمان خاند.
باید چقدر عشق را فهمیده باشی که از شعر عاشقانه در نثرت بگویی و با همان نثر آدم را عاشقِ عاشق شدن کنی؟ چقدر باید زندگی را خوب دیده باشی که این چنین از روابط انسانی زن و مرد بگویی؟
و چقدر با شما موافقم آقای براهنی، «خالی ماندن سنگر عشق، خالی ماندن سنگربشریت خاهد بود».
-این جهان رو به سقوط را تنها ریسمان هنر نجات خاهد داد.
-آنقدر این متن آقای براهنی دلچسب بود که از رویش رونویسی کردم. عجیب بود که اینبار برخلاف دیشب به ای وای گویوم نیفتادم. نوشتنش شبیه مزهمزه کردن بستنی شاتوتی توی ظهر مردادماه بود.
-متن دیشب هم که رونویسی از «سایهی تن درشکهچی» بود، انگار که راوی دوربین فیلمبرداری در دستش گرفته بود و هرچه میدید را بلند توصیف و افکار توی سرش را بلند بلند عنوان میکرد. من نفهمیدم چه شد و داستان چه بود، فقط میدانم ضمن نوشتنش فیلمی پیش چشمانم به نمایش درآمده بود. تجربهی جالبی بود.
-جلسه اول شعر ۱۲ امشب بود. برگزار شد. بسیااار چسبید بر ما.
استاد از حیدبابایه گفت و خاند از «سلام به حیدربابا» که بهمن فرسی آن را به فارسی برگردان کرده بود. برای من که ترک زبان نیستم بسیار جذاب بود. همچنین از کتاب «تئوری شعر» اسماعیل نوری علا برایمان گفتند و قرار شد بخانیمش.
هاشم هم حضوری افتخاری در حد یک سکانش داشت که موجب بالارفتن قند کلاس شد.
-گفتم که کتاب «آی، زندگی» را شروع به خاندن کردهام، مضمون روزگفتار امشبم را با آن کوک کردم. دربارهی کتاب و نظر خودم گفتم، و همچنین بخش اولش را برای دوستانم روخانی کردم. باشد که خوششان آمده باشد.
-در فکر انجام تمرین نویسندگی خلاق هم هستم.
-راستی متن را که رونویسی کرده بودم، با ماژیک و درهم نوشته بودم. خاهرم آمد دید و گفت زدهای در کار دعانویسی؟ این هم شانس مایه. دفعه بعد با گلاب و زعفران رونویسی میکنم.
-الباقی هم میروم از اسماعیل جان کمی شعر بخانم و لالا.
اودافظظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
قوقولی جونز به هفتاد روزگیِ نیکنویسان 🥳
واقعا که مرا هم عاشقترِ عاشقی کرد انتهای این کتاب!
خسته نباشی غزاله جانم.
و، دعای سفارشی ما یادت نره 😃
بله. منم وقتی استاد شعر ترکی مخصوصا از شهریار میخونه، لذت وافر میبرم. مدتیه رونویسی نکردم. ترقیب شدم بهش غزالهجانم.🌿
سالواژهام: حرکت
_ هر صبحم را با خواندن همسایهها در تخت میآغازم.
شروع دلانگیز و دلچسبیست.
_دفتر جدید آزادنویسیام را افتتاح میکنم. انگار باهاش رودروایسی دارم باعث میشود و خوشخط مینویسم. دفتر نو نطقم را باز میکند و تا میتوانم مینویسم و جرقهی ایدهی پست امروزم میخورد.
_ کارهای خانه تمامی ندارند. چرا حتی وقتی هیچ کار خاصی نمیکنی باز هم خانه به هم میریزد؟
_ میروم دندانپزشکی. برای جرمگیری البته. دندانهایم نونوار میشوند. توصیه میکنم دو سال یکبار جرمگیری کنید و هر شب نخ دندان بکشید. اینطوری کلی از هزینههای دندانپزشکی جلو میافتید.
_ میروم OPG میگیرم. دندان آسیابم مدام آلارم میدهد که نیاز به سرویس دارد.
تمام عمرم را در دندانپزشکی گذاراندهام. اگر به خودم بود همه دندانهایم را میکشیدم و مصنوعیها را علَم میکردم .
_ در مسیر پیادهروی میکنم. هوا آنقدر گرم است که عرق پیشانیام سر میخورد توی چشمم.
_ مهمان جلسهی آخر نوشتاردرمانی فاطمه جان ابراهیمی میشوم و کلی لذت میبرم.
_ چند تماس تلفنی با نزدیکانم میگیرم.
_ پست کانال را پس از مدتها پیش از رسیدن نیمهشب منتشر میکنم
بهبه.🦷🦷
سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊🪆
من و کروکودیل خیلی خوب داریم با هم کنار میایم. جدی میگم من خیلی پیشرفت کردم و واقعا خوشحالم.😇
نمره روز: ۸.۵
گزارش نیک:
۱. صبحانه خوردم.
۲. ناتور دشت رو خوندم و تمومش کردم و یکی از تیکههاش که واقعا عاشقش شدم این بود:
«یه چیز دیگه که تحصیلات به آدم میده، البته اگه آدم به اندازه کافی تحصیل کنه، اینه که اندازه ذهن آدم رو نشون میده. نشون میده تا چه حدی کارایی داره و تا چه حدی نه. بعد یه مدت آدم دستش میاد که ذهنش چه افکار به خصوصی رو میتونه در بر بگیره. این یه جورهایی خیلی خوبه چون به آدم کمک میکنه وقت خارق العادهای رو، برای افکاری که به آدم نمیاد و در حد آدم نیس، تلف نکنه. آدم یاد میگیره لباس ذهنش رو به اندازه بدوزه.»
در کل خوشحالم رندوم و بدون برنامهریزی قبلی انتخابش کردم و خوندمش.(ناتور دشت کل صبح و بعد از ظهر من رو پر کرد.)
۳. وبینار شرکت کردم. من واقعا وبینار ها رو دوست دارم جایی که به آدم حس تعلق میده من هیچوقت حتی برای یک ثانیه حس بد نگرفتم و خب خدا ما رو خیلی دوست داره که وبینارهای استاد رو داریم و خود استاد و صحبتاشون و حضورشون و دوستان و همسفران.🤍✨️😇
۴. بعدش با خالهام و دو تا از پسرخالهها و مامانم رفتیم بیرون. خاله مورد علاقمه. ینی من هر وقت با این زن میرم بیرون حس پسرای لات و لاابالی رو دارم که به دخترا تیکه میندازن.😂😂😂 همچین خالهای رو برای همهتون آرزو میکنم.
۵. بعد وقتی برگشتیم خونه برقا رفته بود. مامانم با خاله رفتن پیش مادربزرگم ولی من موندم خونه. یکم اینستا چرخیدم.
بعدش با بابام صحبت کردم و پشت سر فامیل غیبت کردیم.😂😂
۶. بعدش رفتم که کتاب ما از یوگنی ایوانوویچ زامیاتین رو بخونم با دوستام.
۷. یکم از کوهنوردان راه آزادی رو خوندم.
نمیدونم نرماله من دارم انقدر خودم رو با کتاب خفه میکنم؟☹️
کانال تلگرام من:
https://t.me/symphonieverte
فاطمه من نفهمیدم اون اموجی سومیه که جدیدا به بر و بچ اضافه شده چیه داستانش 😁
خسته نباشی عزیزم. 🤍
تو کانال میزارم لیلی🪆😇😂
چه نقل قول زیبایی از ناتوردشت رو آوردی فاطمه جان.
خالهات را قرض هم میدهی؟😄
قرض که نه ولی میایم دنبالت بریم دور دور😂🤍✨️
از نرمالم نرمالتره. خودتو با کتاب خفه نکنی، خفت میکنن.😄
واقعا🥲
گزارش نیک ۱۴۰۵/۰۴/۳۰
امروز صبح ، باور کنید مقصر نبودم، فقط باورش نداشتم. آقامهدی خودش میخواست دست به چاقو شود. باور کنید قبل از اینکه چاقو را فرو کند، گفتم دست نگهدارید، قبول. اما او برای صحت گفتارش، شکم هندوانهی بیچاره را پاره، و تکهای تعارفم کرد. راست میگفت: فلفل نبین چه ریزه بود، هندوانه نقلی ولی شیرین و قرمز بود. خریدم. آقامهدی گفت: تا لات نشدم نخرید.
بعدازظهر که منتظر جوش آمدن آب برای آبکش کردن برنج بودم، چند صفحهای از نسترن مکارمی خواندم، داستان خانهی اشغالیاش دلم را لرزاند. فکرکردن به این که روزی خانه، محله، شهر و کشورم به دست بیگانه بیفتد، و هرآنچه تا امروز ساختهایم را بگذاریم و برویم به وحشتم انداخت. وقتی با شهناز همراه شدم و به این قسمت داستان رسیدم،
« شهناز زمزمهکرد: یعنی چه بلایی سرشون اومده؟
پیمان مکثی کرد و پرسید: کیا؟
شهناز گفت: همینا که همهچیشونو ول کردن و رفتن.
پیمان شانه بالا انداخت و گفت: از کجا بدونم به ما چه مربوط.
شهناز گفت: حتی وقت نکردن لباساشون رو ببرن.
این را گفت و تصور کرد برود جلوی در اتاقش و ببیند قفلها عوض شدهاند، بچهها سر به نیست شدهاند. اصلا همهچیز به چیزی غیر آنچه بوده تبدیل شده، به خانهی خودشان در شهر خودشان فکر کرد، به رژهی سربازان غریبه توی شهری که او در آن به دنیا آمدهبود، مدرسه رفتهبود، عروسی کرده، حامله شده،بچه به دنیا آوردهبود، در خیابانها و بازارهایش چرخیده و عرقریزان به خانه برگشته بود و برای خودش شربت ویمتو درست کردهبود، دلش برای خانه، برای جایی که بتواند به آن خانه بگوید تنگ شد، فشرده شد.»
حملهی ترس با سوزش نوک انگشتانم خودش را نشان داد. شوری اشک، زخم صورتم را سوزاند. به خودم آمدم، بیصدا گوشهی اتاق کز کردهبودم. ای کاش جنگ تمام میشد و این کابوس پایان مییافت.
😔😔😔😔
امروز خوب بود کارهایم را به خوبی انجام دادم البته کمی زیاد خوابیدم که نباید چنین می شد.
همان تمرین هزار کلمه که امروز هم انجام دادم و همان کتاب های فلسفی و چند صفحه ترجمه.
آدمی زمانی که مسائل بنیادین فلسفه را مطالعه می کند به این مطلب پی خواهد برد که پوشه سازی برای موجودات جهان که فلاسفه انجام می دهند چه کار دشواری است همچنان تجزیه و تحلیل عقلی موجودات کار هر کسی نیست ذهن شیر می خواهد و فکری بلند.
خوشبختانه در وبینار هم شرکت کردم واقعا برایم جواب داده خیلی خوب است به ویژه زمانی که انرژی کامل برای نوشتن ندارم شرکت در وبینار گوش دادن به سخنان استاد عزیز مان محرکی بسیار قوی برایم می شود که در نیمه راه جا نزنم.
یادم می آید زمانی شرح ملاجامی را در نحو عربی می خواندیم کتابی، نحوی چمنطقی است به عبارتی خشک است گاهی می شد که سختی عبارات، ژرف بودن استدلالات، ما را از کوره به در می کرد اما وقتی که استادمان را می دیدیم که با شوق توصیف ناپذیری این کتاب را تدریس می نماید آن انرژی مثبت به ما هم انتقال می کرد وما هم با شوق هرچه بیشتر کتاب را می خواباندیم. حالا هم با اشتراک در وبینار چنین حالتی رخ می دهد.
استاد همیشه شاد کام باشند!
🌿🌿
گزارش نیک با پرسشهای استاد:
– برای سالواژهات، «روایت»، چه گامی برداشتی؟
با عنوان خاص روایت کاری نکردم اما واقعیتش همش دارم روایت میکنم و روایت من با روایت دیگران در ارتباط است.
–از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از 10 به امروزم 8 میدهم از صبح کلهی سحر تا همین حالا که دارد نیمه شب میشود یک ریز فعالیت کردهام اما باز چند مورد جا مانده است.
–امروز چه کلاسهایی داشتی؟
صبح جلسه اول آموزش درمان مبتنی بر تعهد و پذیرش ACT در دانشگاه
عصر وبینار نویسندهساز استاد کلانتری با موضوع توجه به ترکیبهای جالب در شعرها و آشنایی با نثرِ گل بر گسترهی ماه از رضا براهنی
سپس وبینار سرزبان با موضوع چگونه گوی آتشین اطلاعات را سرد کنیم؟
–از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
تلاش کنم بیشتر حدومرزهای خودم را بشناسم و بهش پایبند باشم. تا نه دیگران اذیت بشوند نه خودم.
–امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
رودِراوی ابوتراب خسروی: میدانم که باز به نثر این کتاب بازخواهم گشت.
پادکست دیروز نویسنده ساز.
کتاب نزدیک ایده: مکانمندی تفکر در یادداشت مترجم این کتاب جالب بود.
جستار ادبیات چیست؟ از ماریو بارگاس یوگا: امروز که استاد در وبینار نویسندهساز از این جستار نام بردند از خودم خجالت کشیدم و سری زدم. امید است بتوانم من بعد برنامهی تکرار را دربارهی این جستار اجرا کنم و هفتهای یک بار بخوانمش.
– نوشتمرینهای امروزت چه بود؟
آزادپرسی: آن علامت گوش نقطهدار تهِ جملهها جه بازیهایی سرمان در نمیآورد امتحانش کنید
تمرین اکنون من در فهرستی از کلمات: کلمات این هفتهام نسبت به هفتهی پیش افزایش پیدا کرده بود. گرچه بعضی عناوین مثل عناوین فصول ثابت مانده بود.
گاهشمار نویسی: ثبت زمان حال. 5 سال است که دارمش.
گزارش نیک: اسم جدید یادداشت روزانهی من.
تمرین خنک کردن گوی آتشین شواهد سوار بر احساسات.
–امروز رفتی پیادهروی؟
نه. نمیتوانم.
–امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
آب ولرم جرعه جرعه.
–امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
خواندن اینکه سگهای ولگرد یک کودک سه ساله را دریدهاند. ندانستم دلم برای کودک و پدر و مادرش ریش بشود یا سگهایی که یک زمانی در محیط زندگیشان آزاد بودند اما حالا ما زمینشان را غصب کردهایم و انها شدهاند ولگرد، هار و وحشی.
–امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد؟
چرا حس غریب؟ چرا یک مرغ مهاجر؟
–امروز با کی تماس گرفتی؟
رضوانه جان. البته ایشان کار داشتند ولی مودبانه پرسیده بودند میتوانم تماس بگیرم؟ دلم ریش شد خودم تماس گرفتم.
–امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
نوشتن و مطالعه
–امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
از این پرسش امشب میگذرم چون دیرم شده.
–امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
همین حالا یاد علاقهام به سریال دور از خانه.
–امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
نثر براهینی
–فیلم چی دیدی؟
موزیک ویدئو فیلم باجیرائو مستانی در سرزبان
–نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/bidemajnoon9
1405.4.30
قهرمانی
#گزارش_نیک
خوشم میاد ازتون خانم قهرمانی. پر تلاشین همواره. الهی بمونین.🌿🌿
۱ـ برق امروز نرفت. فردا اگر برود شیفت کاریام کنسل می شود. موتور برق ترکیده. سولهی قطعه سازیاش هم. یعنی فردا برق میرود؟
۲ـ صبح که ماشین را از پارکینگ بیرون میبردم، از آینه عقب دیدمش. خودش بود. بلندقد و دراز مو. کلاه به سر. پشتش به من. خشکم زد. خودش بود؟ از ماشین پریدم بیرون. خواستم بدوم به مامان بگویم. ولی چیزی این وسط درست نبود. نمیتوانست خودش باشد. لباسهایش خوب و معمولی بودند. دخترکی قرمز پوش آمد و کلیدی چپاند توی دستش. رفت توی در اول دست چپ گم شد. نشستم توی ماشین. معلوم است که خودش نبود. دزد سه سال پیش خانهمان چرا باید برگردد به محل جرمش؟ باید ماشین را توی دنده میگذاشتم. یادم نمیآمد چطور. باید فرمان را میچرخاندم. یادم نمیآمد چطور. باید راه میافتادم. یادم نمی آمد چطور.
۳ـ فیلم may god save us را دیدم. زیرنویسش ایراد زیاد داشت. بعضیش را میفهمیدم و خیلیش را نه. باید فردا در موردش بنویسم. در مورد فیلم دیشب هم. باید سر فرصت در موردش فکر کنم.
۴ـ کلهی اسب را تمام کردم. راستش آخرش را نفهمیدم. شاید در خوانشهای بعدی بفهمم.
🌿🌿
اسم برنج که میآید، دوباره به همان نقطهی سبز برمیگردم؛ به شالیزارهایی که هر سال با درویشان، عطر برنج در هوا میپیچید و اشک شوق کشاورزان بر گونههایشان مینشست.
زمین، با هر رویش، اندکی از جانش را خرج میکرد؛ خستهتر میشد و برای دوباره برخاستن، محتاج کود و رسیدگی بود. اما زمین من، سالهاست بیکود مانده است؛ هرچه رویید، از ذخیرهی جان خودش بود.
شاید من هم با تجربه، ریشهدارتر شده باشم، اما هر سال که میگذرد، بیش از آنکه به بهار نزدیک شوم، یک سال به مرگ نزدیکتر میشوم. تفاوت من با شالیزار همین است؛ زمین، پس از هر درو، امید رویشی دیگر دارد، اما عمر انسان، مزرعهای است که هر برداشت، از فصلهای باقیماندهاش کم می کند.
چه تلخ🍀🍀😔
برای سالواژهات، «شجاعت»، چه گامی برداشتی؟
+همین که امروز را توانستهام تا به اینجا ادامه بدهم خودش شجاعت است. والا. گاهی آدم به جایی میرسد که باید به همین گذراندنِ سادهی روز هم افتخار کند و یک دستآورد بداندش.
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
+با ارفاق 7/5.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
+این که آدمها یا دربارهی کسی درست و کافی نمیدانند و اشتباه قضاوتش میکنند، یا درست میگویند و حق با آنهاست.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
+حریق باد از نصرت رحمانی. دوباره لغتنامهی نسل زد را خاندم و خندیدم. اندکی شاملو.
امروز رفتی پیادهروی؟
+احتمالن بروم.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
+کتلت مامانپز با خیارشور و گوجه با سس قرمز.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
+ابهامی که آیندهام را پوشانده.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
+مرضیه گفت: «فکر کن من برم المپیک» و کلی دربارهاش رؤیا پرداختیم و کیف داد.
امروز با کی تماس گرفتی؟
+هیچکس.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
+کلمهی «نوشتهورزی» که در کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق دیدم و این جمله از خدا:
بعد هر سختی آسانی هست.
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
+بیخیال بابا داستان بلند کیلو چند؟ ما الآن خودمون یه داستان بلندیم.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
+به مامان گفتم که دلم میخاد خوشحال شم. و یاد سال 93 افتادم که توی یه جشنوارهی بینالمللی برنده شدم و توی اختطامیه هم اجرا داشتم. خیلی خوب بود از ته دل خوشحال بودم.
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
+سه ساعت کارگاه مشاوره داشتیم و چون با نویسندهساز تداخل داشت نشد که توی نویسندهساز باشم.
فیلم چی دیدی؟
+ندیدم فیلم.
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/mahdeyekazemiii؟
🌿🌿🌿
سالواژهام: ارتباط
انسان اگر معیار داشته باشد…
به دنبالهی این جمله اندیشیدم.
صد سال تنهایی خاندم. صد سال است که میخانمش. باید فرق میان رمدیوس یکم با رمدیوس ۱۴۶۸ام را بدانم یا نه؟
تعریف اسطوره در «اسطورههای یونان و روم» نوشتهی دان ناردو و تعریف آن در «درآمدی بر اسطورهشناسی» از نامورمطلق را با یکدیگر مقایسه کردم.
محتوایی اسطورهای منتشر کردم. یکی نه دوتا.یکی صوتی و دیگری متنی.
🌿🌿
سالواژهام: نظم
صبح مبحث آسم را روی تختم شروع کردم که بخوانم. بعد خبر رسید که امتحان به شنبه موکول شد. یعنی اگر اینطور نمیشد بدجور تو ذوقم میخورد. عوضش کل امروز دیگر درس نخواندم.
پس چه کردم؟ اینها:
فیلم قرمز را از سه گانهی کیشلوفسکی دیدم. آبی را قبلا دیده بودم. این یکی را بیشتر دوست داشتم. بعد طرحش را هم نوشتم. موقع نوشتن متوجه نمادها شدم. سگی که از تصادف نجات پیدا کرد، درست مثل والنتین بود. چون والنتین هم جزو معدود نجاتیافتهها بود. یا قبل غرق شدن کشتی. طوفانی که پنجرهها را میکوبید و والنتین بستشان، پیشبینی اتفاق نبودند؟ داستانهای همسایهها فقط با رادیو شنیده میشد. به معنی بیتوجهی همسایهها به یکدیگر شاید. یا طوری که داستان پیرمرد را فهمیدیم. خوابی که دربارهی والنتین دیده بود امیدوارکننده بود. به نشانهی آیندهی خوب برای فرانسه؟ شاید. پسری که تو تلفن حرف میزد یا برادرش یا پسر قاضی که نجات یافت، هرکدام نماد چهچیزی بودند؟ این را باید نقد بخوانم. درکل اینطور فیلمها و نمادها را دوست دارم.
فصل اول انیمهی Made in Abyss را تمام کردم. جهانسازی متفاوتی دارد. جهان یک گودال که بیانتهاست و کاوشگرانی که عاشق کشفش هستند. فقط سوتسفیدها تا طبقهی ششم رفتهاند و قرمزها و آبیها و… تا چهار. و اینکه به آبیس (گودال) شخصیت داده شده. مثل نفرین آبیس، اعتقاد آبیس و…
آزادنویسی کردم. از بار بعضی افکار کمتر شد. رونویسی از داستان شمایل را هم تمام کردم. مضمون مورد علاقهام نبود، اما خیلی زیبا نوشته شده بود. واجآراییها و کلمات هموزن. اما نه آنطور که حس کنی صرفا برای هموزن بودن انتخاب شدهاند. خیلی طبیعی بودند و سرجایشان. زاویهی دید هم جالب بود.
از داستان سعادت زناشویی تولستوی خواندم. با ترجمهی سوروش حبیبی.
وبینار نویسندهساز را بودم. متن قشنگی از رضا براهنی خواندیم. گل بر گسترهی ماه. و سوال کردیم. من تازه فهمیدم که کلا دربارهی اتوفیکشن اشتباه میکردم. این خیلی از سوالهایم را جواب میدهد.
تلوزیون مادر بزرگم را درست کردیم و زدیم به برنامهی مورد علاقهاش که مربوط به آشپزی است (Master Chef). اولش کمی غر زد. اما از برق چشمهای بانمکش و از اینکه رفت نشست روی مبل جلو تلویزیون فهمیدم درست حدس زدم. کمی هم درموردش حرف زدیم. از اینکه این بار شرکت کنندهها بیکلاسند و فلان. و به جای داورها بهشان نمره دادیم.
بابام کتاب دومانلی تبریز (تبریز مهآلود) را تمام کرده. نسخهی ترکی. باهاش درموردش حرف زدیم و ترغیب شدم بخوانمش.
فکر کنم این طولانیترین گزارشنیکی شد که تا حالا نوشتم. به لطف تعویق امتحان. چوخ قسمت اولا.
امتیاز امروز: ۷.۵
چقده خوشم میاد با بابا کتاب میخونین.🥰
گزارش کار نیک فرح (۷۰)
صبحانهی شاهانه. تخممرغ پنیری، لقمه نانِ برنجی. چای خوشرنگ، رژیم بینان گندم. کاچیی کارد گندم. دعای توسل. دستگاه گوارش. معده دردسرساز. رودهی تحریک پذیر. حساسیت گلوتنی. آرد نیمه سرخ. آرد تفداده. روغن کنجد.
فیلم مستند. فیلم زندگینامهای. مستند پرندههای بینظیر. مستند حیات وحش. مستند جفتگیری پرندگان. انعکاس نور پرهای فسفری پرندگان. جلب نظر جنس مخالف. تلولو نور. اشعهی نور خورشید. مرغ مگس خوار کوچک.
مستند مدرسه میناب. دختران باهوش. پسران زرنگ. جنایات جنگی.
مستند وزوزگوش. مستند دوزبان بودن. تاخیر آلزایمر در دوزبانهها.
وسیله نقلیه عمومی. تاکسی اسنپی.خانهی مادری. زبان مادری. خانهی پدری. زبان پدری؟
کودکان دورگه.
اخبار روزانه دنیا. سیلویرانگر. پلهای تخریب شده. بمباران پلهای شهرهای جنوبی. مردمبیپناه جنگزده.
نظافت خانهی مادری. تهچین مرغ. تهچین ماهی. سالاد میوههای خردشده.
خواب بعدازظهر. خواب نیمروزی.
وبینار نویسندهساز مدرسه نویسندگی. گل برگسترهی ماه. شعر عاشقانه.
تعمیر کتریبرقی. خرید روسری. روسری مادرانه. رنگهای مردهبیحال.
شب شعر. سهشنبههای شعرماهی. کلاس شعرماهی. تمرین نوشتن شعر سهسطری. شعر کوتاه خسروانی. شعر کوتاه نوخسروانی. شعر پردازی. شعر خامدستانه. شعر پخته. شعر سوخته. شعرکی عریان. شعرکی بیدست و پا. خاطره دستهای مصنوعی. دانش شعری. تئوری شعری. سایت واژهدان.
شعر حیدربابا استاد شهریار.
با قطعی اینترنت منم مثل حلزون نویسنده ساز آبی شدم، قطع امید کردم از وصل،
ای خدا این وصل را هجران نکن/ سرخوشان عشق را نالان نکن . (حکایت این روزهای منو اینترنت خونه، و گاهی اینترنت همراه)
اوووووو چقد مستند. ایول اعصاب🌿🌿
📝گزارش نیک۷٠
🍳سال واژه: اولین جلسه شعر
تمام دیشب پلک روی هم نگذاشتم. هرچه ریزهخواری کردم و این پهلو و آن پهلو شدم، خواب به چشمم نیامد. حدود ساعت نه صبح، پلکهایم سنگین شد و تا حوالی بعدازظهر خواب ماندم.پس از بیدار شدن، در وبینار روزانهی استاد کلانتری شرکت کردم و قسمت آخر سریال چینی Love for You را دیدم و کمی تدوینش رو ادامه دادم . بعد هم سعی کردم چند خطی درباره سریالش نقد و تحلیل بنویسم. پیشتر هم با سبک کارگردانش آشنا بودم؛ قاببندیهای باز، حرکت آرام دوربین، روایتهای عاشقانه و آرام…شناسنامه کاریش بود. شب هنگام در جلسهی اول کلاس شعر هم شرکت کردم، اما ده دقیقهی پایانی را از دست دادم؛ چون باید مادر عزیز و خالهخانم را به جایی میرساندم و گوشی را به داداشم سپردم. وقتی از او پرسیدم ده دقیقهی آخر کلاس و تکلیف چه شد، معلوم بود در عالم دیگری سیر میکرده. موقع رفتن باز خاله خانم همان بحث همیشگی را در ماشین شروع کرد: «من تو مدرسم رات نمیدم و…». راستش، برای هیچ کاری دیگر نه توقعی از او دارم، نه از همخون، نه از فامیل، نه حتی از غریبهها… دست آخر، بعد از بازدید خالهخانم از مبلهای جدید، پدرم او را رساند و من هم به اتاقم پناه بردم. کمی با یکی از دوستان سابقم دربارهی سابقه خودکشی در میان افراد مذهبی و غیرمذهبی ویسچت کردیم و بعد هم چند صفحه از کتاب رابطهی جرمشناسی و روانشناسی را خواندم. آخر شب، خواب مرا هم پیدا کرد.
💬مریم باقری سی ام تیر ۱۴٠۵
🌿🌿
سالواژه: رشد پلهای
وبینار استاد کلانتری امروز مرا از احساس سستی دور کرد و با شور و اشتیاق رفتم سراغ آزادنویسی تا، به قول استاد، هیولای روزمرگی مرا نبلعد.
فقط من، کاغذ، قلم و قراری صادقانه؛ حتی لحظاتی عاشقانه.
نکتهای میان صحبتهای استاد، هم در وبینار و هم در دوره شعر، شنیدم که برایم بسیار جالب و تأملبرانگیز بود:
«شعر و شعور به هم گره خوردهاند.» در ادامه هم تاکید کردن « ناظم شدن، شاعر شدن نیست. اصل، خیال است و باقی، ابزار.»
🌿🌿
امروز برای تشویق مردم به خرید دورههای آموزشی کارفرما در مورد «استخوانِ ماهی» نوشتم و مراحل رسم نمودار آن با اکسل را توضیح دادم. خدا رحمت کند جناب «ایشیکاوا» خالق این نمودار را. ظاهرا خیلی دوستدار ماهی بوده که حتی برای ساده کردن حل مشکلات یاد و خاطره این حیوان نجیب را زنده نگاه داشته است. البته یاد استخوانهایش را.
هنگام گشت و گذار مفید در اینستاگرام به پیچ «واژه روز» رسیدم. یک کلمه بسیار برایم جالب بود: «سربازیچه» به معنی جوانی که جانش مهره اجباری شطرنج کسانی است که خود در خانههای امنشان خوابیدهاند. این روزها خیلی به ساختن کلمات این چنینی فکر میکنم. زیاد ساختهام و همچنان در حال ساخت و سازم. احتمالا از نتایج شرکت در سمپوزیم نویسندگی است.
شرکت در وبینار نویسندهساز عادت روزانهام شده است. مثل همیشه از صحبتهای استاد و بهخصوص بخش پرسش و پاسخ نکتههای زیادی یاد گرفتم.
در ادامه دیروز، بازهم به آلبوم دیجیتال عکسهایم در کامپیوتر سر زدم. گفتگوی شیرینی با یکی از دوستان در مورد آن داشتم. مرور خاطرات و روزهایی که مثل این روزها رنگارنگ نبود. همه چیز ساده بود. دورهمیها، صبحانه خوردنها، تولدها، هدیهها و همه زندگیمان.
به سالواژهام «بیشنویسی» وفادارم. فقط آن گره آخر کار که انتشار در سایت است، مانده که آن هم بزودی حل میشود. شاید لازم باشد یک نمودار استخوان ماهی برای مشکلات سایتم رسم کنم و هر روز یک تیغ از مشکل را پاک کنم تا یاد جناب «ایشیکاوا» را زنده نگاه دارم.
🌿🌿آفرین
کلاسهای دانشافزایی یوگا دیگر برای سالواژهام، کسب و کار آنلاین، نیست
فقط برای پروسعتکردن و ژرفابخشیدن به درونم است
تا درخت دوستی کی بر دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
چه چیزی برای گفتن دارم بدون یادگیری؟
نوشتهورزی لحنم را پُرمایه کرده و تاثیرگذار
خلوتطلب نیستم اما وارد هر گفتگویی نمیشوم
و فرصتی اگر دست دهد کتابها و کلمات در موبایل، چشم به راهم هستند
عسلرگ از فرهنگواره به قلبم چسبید
در نویسندهساز نبودم و فردا خاهم شنید
در وبیکار یک موزیک ویدئوی اندیشناک دیدم
بیتنش تار نواختم و آرام خابیدم
بیتنش تار نواختم.🌿🌿
– لنگ ظهر برخاستم.
– صفحات صبحگاهی نوشتم.
– بهزور چند صفحه از یک نمایشنامه خواندم.
ـ نان تازه بوییدم و نوش جانیدم.
ـ چرت زدم.
– نویسندهساز شرکت کردم.
ـ رزومه کوفتی فرستادم برایشان.
ـ شعرماهی بودم.
🌿🌿
پاسخهای نیک به پرسشهای نیکآفرین
سالواژه: ویلویلی
➖️ برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
شاید هر گامی که برمیدارم، هر قلمی که میجنبانم، هر نقشهای که میکشم، هر استراحتی که میکنم، هر بهبودی که مییابم و هر رنجی که میکشم، برای اوست. برای خودم. بهترکردن خودم. شعرماهی شرکت کردم و نویسندهساز و خیاطی. گوش دادم به صحبتها، تحمل کردم سکوتها را، شوق یافتم برای نوشتن، خاندم از همسفرانم، درنگیدم، رنجیدم.
➖️ از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
۷. چون روز مفیدی بود. ۷ را دوست دارم. حسش خوب است. حتا ۱۷ هم قشنگ است. قشنگتر از ۱۸. امروز بلخره مانتویم را تمام کردم. خود این لایق امتیاز نیست؟
➖️ از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
به فکر تغییر انداختندم. به این فکر میکنم که آن اندازهها هم اهل درککردن نیستم. همدردی فقط شنیدن و تصویرکردن نیست. مهمترینش عملکردن است. چه مسئولیتهایی دارم؟ میاندیشم که شانههایم زیادی نازنازیاند. فکر میکنی گردنکلفتی و منطق داری و از این حرفها. بعد متوجه میشوی یک بچهی لوسی با شانههای خودخاه. شانههایی که ادای بهدوش کشیدن درمیآورند درحالی که چیزی بارشان نیست. آنقدر نازکنارنجیاند که همیشه گردهی دیگران جورشان را میکشد تا خودشان خداینکرده اوخ نشوند. سرزنش گذشته کاری ندارد. فایدهای هم. تغییر است که فایده دارد. فقط تغییر.
➖️ امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
منگی، کلیدر. از روی منگی نوشتم هم. «با همهی اینا، آدمهایی که از کارشون لذت ببرن، زیاد نیستن. بیشتر ما، از همون دقایق اول صبح، منتظر وقت استراحت میمونیم که انگار آتشبسه. بعد منتظر آخر شیفت کاری و آخر هفته میمونیم، مثل دریانوردهایی که منتظر خشکی میمونن.»
➖️ امروز رفتی پیادهروی؟
صبح قدم زدم تا کلاس. بعد از کلاس به خانه. عصر قدم زدم تا خرازی. بعد از خرازی به خانه. و قدمزدن توی خانه هم که معمولن سر جایش هست.
➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
بستنی پروتئینی یا استانبولی؟ استانبولی یا بستنی؟ کدامش؟
➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
از یادداشتهای دوستانم غم میچکید. چرخیدم توی کانالهاشان. چه زیبا مینویسند. دستهجمعی غمگینیم؟ هر یک به غمی و شاید همه به یک غم؟ چه قشنگ که بنویسیم از غم. اما باز هم به تو چه که چیست این غم؟
➖️ امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
پول؟
➖️ امروز با کی تماس گرفتی؟
خانواده.
➖️ امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
درک.
➖️ امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
کدام داستان بلند؟
➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
یک استنداپ کمدی از ابوطالب حسینی. در داستان آن استنداپ، ابوطالب شکست عشقی خورده بود. پدرش هم برای بهترشدن حالش، پیشنهاد بازسازی خاطرات مشترک او و نامزدش را داده بود. اینطوری که مکان خاطرههای دونفرهشان را پدر-پسری بروند و خاطرههای جدید بسازند. پدرش توی نقش فرو رفته بود و مثل نامزدش رفتار میکرد. مثلن وقتی رفته بودند طلافروشی گفت: ابوطالب نیمسِتاشو ببین.
این بخش نیمست یادم میآمد.
➖️ امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
شعر، نثر، براهنی و آرامش استاد. گاهی استاد اینطوریست که میخاهد هرطور شده به نوشتن بیاوردت. امروز انگار بخش زیادی از روز حالش اینگونه بود. چه میگویند بهش؟ ستارهای؟ چه خوب است این حال شوقآور و شعرآورش.
➖️ فیلم چی دیدی؟
چیز خاصی ندیدم. نصفِ قسمت از انیمهی جدیدی را دیدم اما در کل زیاد وقتم را پای دیدن نگذاشتم.
https://t.me/havirism
مبارکت باشه مانتوی جدید. دستت طلا.
و ماجرای غم. این روزها و غم. غم و همهی ما. همهی ما و نوشتن و تغییر.
سال واژه ام: تحرک و پویایی
صبح ساعت ۵ بیدار شدم. چه توفیقی از این بهتر. هیجان نوشتن داشتم. یه ۳۰۰۰ کلمهای نوشتم. نخوابیدم. لحظه آخری تازه خوابم گرفته بود ولی خیلی دیر بود باید میرفتم سرکار. کلی به خودم فحشیدم. (دختره جَوگیر).
رفتم سرکار.
ناهار پلو مرغ خوردیم.
یه ۲۰ دقیقه خوابیدم.
نویسنده ساز شرکت کردم.
آزادنویسی کردم.
رفتم پیادهروی.
شعرماهی داشتم.
شام املت خوردیم.
🌿🌿جوگیر نیستی ملیحهجانم.
نیکمادرِ من
امروز خورشید صبحام به عشق مادر طلوع میکند. سهشنبه است و افتخار همنشینیاش را دارم. توی مسیر کالابرگهایمان را هم میخریم. چند تا شوینده و یه ظرف ماست و چند تا خنزرپنزر دیگر پنج میلیون تومان میشود. دو میلیون هم از جیب مبارک باید روی کالابرگ صدقهسری بگذاریم تا امورات روزمرهمان تا چند روز به سامان شود، اگر بشود!
من سال ۸۰ برای وام پنج میلیونی بانک مسکن کلی ذوقیدم و هشت و نیم میلیون دیگر هم چاشنی واممان کردم و آپارتمانی نقلی خریدم . حالا کسی باورش میشود با پنج میلیون فقط چند قلم خرت و پرت مصرفی میشود خرید؟
نسرین، برادرزادهام شلهزرد میآورد. برای ناهارمان چلو قیمه بارمیگذارم. همینطور که در آشپزخانه میپلکم، وبینارهای گذشته «نویسندهساز» را با ایرپاد میشنوم.
دیروز سرسیلندر ماشینمان واشر زده. خدا رحمتمان کند. چند میلیون برایمان آب میخورد، خدا میداند.
پردهها را میکشم تا هُرم آفتاب توی اتاق نزند. داداش اسماعیل زنگ میزند. خوشخبر است. میگوید امروز بیبرقی نداریم. ته دلم قنج میرود بابت من و اینهمه خوشبختیِ محال. کاش هرمزگان هم برق نرود. ما توی اصفهان داریم از گرما هلاک میشویم. خدا به داد جنوبیها برسد.
ساعت پنج گاه «نویسندهساز» است. امروز ترانهی «خانه» از معین پیشدرآمد وبینار است.
شاهین، معین را از خواندن پشیمان میکند با واژهی «خشنآهنگ».
از دفتر شعر «گُل بر گسترهی ماه» رضا براهنی برایمان اشعاری میخواند و از توضیحات براهنی پیرامون اشعار عاشقانه.
اولین چاپ این کتاب ۷۳ صفحهای براهنی، فروردین ۱۳۴۹ است.
«در شعر عاشقانه، باری واژهها عاشق یکدیگر میشوند، از هم جدا نمیشوند، به دور یکدیگر میچرخند، صداها سراغ یکدیگر را میگیرند و با هم به رقص برمیخیزند.»
به خانه که برمیگردم تمام ۷۳ صفحه کتاب شعر براهنی را میخوانم.
به قول براهنی، شب در سیطرهی ستاره آغاز شدهست ولی شبهای این روزهای جنوب ایرانمان، شبهای بیستارگی است.
قلب ستارهها از غرش پهبادها و جنگنده و موشکها شرحهشرحه شده.
ساعت ده و نیم شب آنیتا قسمتی دیگر از سریال بیست و یک را میگذارد و اولین قسمت فصل دوم «بامداد خمار» را.
و من همزمان گزارش نیکم را مینویسم تا برسانمش به سایت شاهین خان کلانتری.
تا نیکروزی دیگر بدرود.
۱۴۰۵/۴/۳۰
@Maryam_jelvani
#گزارش_نیک
#درباره_امروزم
خدا مادرو نگه داره. دمتم گرم.
امروز یکی از روزهای فاخر زندگیم بود. هم سینما رفتم هم تئاتر. فیلم جدید سروش صحت رو خیلی دوست داشتم. دقت به جزئیات و ظریفکاری سروش صحت رو واقعا دوست دارم. تئاتر هم نمایش معمولی بود. اما در این شرایط همین هم غنیمته.با این اضطراب و استرسی که این روزها سنگینیش رو حس میکنم، عدهای دارن تمرین تئاتر انجام میدن و نمایش به روی صحنه میبرن. دمشون گرم واقعا. هنوز نتونستم خودم رو با شرایط جدید وفق بدم. باید زندگی کرد. بالاخره که چی؟
بالاخره هیچی. زندگی میکنیم کمکم.
سالواژهام: تمرکز
صبح را دیرتر بیدار شدم. ستاره که اینجاست دیرتر بیدار میشویم. بیدار نشده برقا قطع شد.
ستاره گفت فیلم ترسناک ببینیم گفتم باشه که رویا از آنور گفت نه فیلم فلان را ببینیم جایی که خرچنگها آواز میخانند اگر درست یادم باشد. دانلود کردند و مشغول دیدن شدند. منم آمدم توی اتاق تا کمی بنویسم.
دراز کشیده نباید بنویسم. چون خابم میگیرد. یک قاچی نوشتم که گیج خاب شدم.
بعد یک ربعی خاندم. کتاب «در فاصلهی دو نقطه» را. از ایران درودی نقاش ایرانی.
باز یه قاچ دیگر هم نوشتم.
سیبزمین تنوری هم درست کردم که ستاره بخورد که نخورد و رفت خانهشان. هیچی نمیخورد این دخترک.
نویسنده ساز را بودیدیم. «گل بر گسترهی ماه» از رضا براهنی را خاند استاد.
کلی التماس یوتوب را کردم بلکه باز کند و بگذارد موزیکویدیوی پسرم را ببینم. هم این یکی پسرم هم اون یکی را. ولی به زور خودش را کشت یکی را با هزار با ایستادن پخش کرد و دیگر پخش نکرد که نکرد. از دی یوتیوبم کار نمیکند. هی نه گوشی لپتاپ. هقو.
شعرماهی ۱۲ شروع شد. شعری دربارهی احساسمان باید بنویسیم به گمانم همین بود دیگر نه.
با نصیرو و فائزو صحبت کردیم. داشتم از یوتیوب و اذیتهایش میگفتم که نصیرو به قربون صدقههایم برای پسرهایم اشاره کرد. هی یوتیوب لعنتی موزیک ویدیو را باز نکرد تا قربون صدقع بروم. ایح ایح ایح.
https://t.me/yaddashtneda
خدا نگه داره پسراتو. حرص نخور نداجانم.
-سالواژهام «لذت» است. چنان فرهیخته بهنظر نمیآید اما برای من لذت بیشتر برابری میکند با خودزنی کمتر، یادگیری بیشتر، نوشتن بیشتر، گریز از ترس و حرکت بیشتر. از روزی که لذت پا به تصمیمم گذاشت، بیشتر ورزش میکنم. کمتر غر میزنم. بیشتر معاشرت میکنم. در همهی موقعیتها به دنبال سوژهای برای درنگام. یکجورهایی فضولیام گل کرده نسبت به همه چیز.
-شبیه آدم فضاییهام؟ رباط؟ یک آدم که صورتش شطرنجی شده؟ یا همین که هستم؟ یک آدم که نشسته در مطب با نایلونی بر صورت، ذرهذره صورتش بیحس میشود. لمس میشود. از پیشانی شروع شد یا لبها؟ از گونهها یا از کنارهی بینی؟ در نویسندهسازام. استاد از نوشتن میگوید. مگر چیزی غیر از نوشتن هم میگوید؟ آره.
-روزها پیش که نویسندهساز را به خاهرم معرفی کردم. گفتم که فقط مناسب شیفتگان قلم نیست. همه چیز یاد میگیریم. ما آدمها نیاز به کمی شجاعت داریم. او نقاش است. خیلی هم خفن. خیاط هم. خیلی هم خفن. شیرینیپز و آشپز و خیلی چیزهای دیگر. خیلی هم خفن. فقط خودش را نمیباورد. خستهاش کرده بینگاهی، بیگناهی، بیتفاوتی به انبان رنگهای ذهنش. یا آزرده از فراوانی هنرهای شَستش. سیاهی روزها امانش بریده. ضخامت روزها، تابوتناکند برایش. فکر میکنم نویسندهساز یکجورهایی هنرمندساز است، و چون هر هنرمندی باید آدم باشد، آدمساز است. از نگر من که اینگونه.
-راستی مدرسهی نویسندگی شبیه خونهی مادربزرگهست. هر وقت بیایی، یکی هست برای نصیحت، دلگرمی، گوشمالی و درسی تازه.
-دکتر با دستگاهش به جانم افتاد. بیحسی اثر کرده. فقط صدای دستگاه را میشنوم و دستیار دکتر که زنی تپل و کوتاهقد است. اما مثل بقیهی منشیها اهل دکتربازی نیست. برای همین کنار دکتر ایستاده و درد و دل میکند:
«امروز داشتم کابینتا رو تمیز میکردم توی یه قوطی، یه دونه مروارید دیدم، قضیهاش به کل یادم رفته بود. وای چقدر غصه خوردم. دخترم این مروارید و کرده بود تو واژنش. هیچی هم نمیگفت. فقط میگفت مامان توپ کردم تو گلم.
باز خوبه آخرش لو داد. دیگه رفتیم قسمت سزارینیا. همه زائوها رو با یه بچه میدادن بیرون دست مادربزرگ. بچهی منو با یه مروارید تحویلم دادن. عجیبه یادم رفته بود. »
دکتر : «آدم نمیفهمه چطور فراموش میکنه تلخیها رو»
-تلخیها، فهرست عواطف منفی، پنج موضوع برای هر کدام، گوی آتشین من، که بارها پرتابههایش سوزانده میخاهد در فضایی جدید، به آرامی سرد شود. شاید تلخیها اینگونه فراموش میشوند.
https://telegram.me/NarjesAzimii
هییییی.😔🌿
گزارش نیک ۷۰ مرا به یاد آهنگ «هفتاد روزه که من از تو خبر ندارم..» انداخت. چه روزگاران خوشی داشتم 🙂
چند صفحه از منحنی خلاقیت خواندم.
با لنای نازنین تمرین دگرگویی کردیم و باعث شد دریابم چقدر در بیان احساسات ناتوانم. تمرین بسیار سازندهای بود و لذت بردیم.
چند صفحه از «شب یک شب دو» خواندم.
برای ماندن در جریان کمحوصله گزارشکی نوشتم.
🌿🌿
۳۰ تیر و گزارش ۷۰
✨اولین حضور من در دوره شعر. درست است که خیال شاعرانهام پویا نیست اما از این دوره هدفم صرفن شعر گفتن نیست. در هر دوره استاد کلی منابع بینظیر و نکتههای کمنظیر طرح میکنند که یادگیری میآفریند. همین برایم ارزشمند است. یادگیری و همدلی دو نیاز اساسی این روزهای من هستند. یادگیری احساس ارزشمندی و مفید بودن میدهد و همدلی مرا در روابطم معنا میکند.
✨صفحات صبحگاهی را نه صرفا در مورد خابی که داشتم بلکه رو به آینده و خیال پردازی درباره کسب و کاری که بسیار دوستش دارم، پیش بردم تا کمی امید برای خود بسازم.
✨از عطار چشیدم:
هزار نامهٔ حاجت فرو فرستادم
به سوی عرش به دست کبوتران دعا
نه یک کبوتر از آن نامهام جواب آورد
نه شد دلم به مراد تمام کامروا
✨جلسه کاری با همکارم خوب پیش رفت و کلی مطلب در مورد دوره آموزش مهارتهای زندگی کودکان با هم نوشتیم.
✨در میانه کارهایم با خاندن «من یک عابر پیاده هستم» سوخت مجدد زدم:
آن مادر دیگر پدرش درآمد
حوصلهاش هم سر رفت
دلش برای بچهاش هم سوخت
اورا گذاشت در خانهاش
و خودش را توی کوچه گذاشت😔
✨نامهای به پناه کوچولو برادرزاده نازنینم نوشتم. امیدوارم بتوانم ادامه دهم. نوشتن نامه مرا به حفظ ارتباط با او دلگرم و از نگرانیام کم میکند.
✨به دلیل کش آمدن ساعتهای کاریام فرصت شرکت در وبینار را نداشتم اما بعد از گزارش نیک قرار است بگوشم.
https://t.me/fahimsaadat040
🌿🌿😊
سالواژه: پیوستگی 🐜
مورچهوار؛ آرام، اما پیوسته.
چند درجه افت دمای هوا، نفس تازهای به امروز بخشید.
روزم را با داستان کوتاه «مسابقه» از جعفر مدرسصادقی آغاز کردم. چند روزی است موتورم را با خواندن گرم میکنم تا دستهایم برای نوشتن راه بیفتد.
دوستنوازی کردم؛ با یک تماس تلفنی، حال دوستی قدیمی را پرسیدم و لذت تازه شدن صلهٔ دوستی را با شنیدنصدایش با جانم حس کردم.
فایل وبینار دیروز الهه علیزاده را، همزمان با پختن ناهار، گوش دادم. از نکتههایش یادداشت برداشتم و تمرینهایش را در گروه به اشتراک گذاشتم.
حدود یک ساعت آزادنویسی کردم. در پایان، چند پرسش برای خودم نوشتم؛ نه برای آنکه امروز به آنها پاسخ بدهم، بلکه برای آنکه بیشتر به آنها فکر کنم.
در کلاس تحلیل و بررسی اشعار مولانا و غزلیات شمس، با تدریس استاد آژیر و استاد قدرتی، شرکت کردم و بهرهٔ فراوان بردم.
پیاده تا ایستگاه مترو رفتم و در مسیر، چند پیرنگ برای قسمت جدید داستانم در ذهنم شکل گرفت.
روزنگاه امروزم را نوشتم.
شام را کنار دخترم خوردم. گفتوگوی امشبمان دربارهٔ این بود که تا چه اندازه به ارادهٔ خودمان در تغییر سرنوشت باور داریم.
و حالا، در پایان روز، گزارش نیکم را مینویسم و در سایت استاد کلانتری بارگذاری میکنم.
امروز از ۱۰، به خودم ۸ میدهم.
خواندم، نوشتم، اندیشیدم و رشتهٔ پیوستگی را، هرچند آرام، حفظ کردم.
✍🏻 زری قوام
امروز روز خودم نبود..
روز آریانا دخترم بود که بعد از مدتهای زیاد با توصیههای مشاورش تونستیم با موفقیت به کلاسی بریم و خوشش بیاد و ثبت نام کنیم. البته امیدوارم که هفته دیگه نگه نمیخوام برم.
روز خانوادم بود تا بتونم کنارشون باشم و کارایی رو انجام بدم که دوست دارن.
و روز گذشتن از خواستهم برای خوشحالی کسی که یکی از عزیزترین آدمهای زندگیمه.
چی بهتر از این..
با وجود کوتاهی و سادگیس به این فکر انداخت مرا که وقت گذشتن برای خود دقیقن یعنی چه؟ وقتی که با عزیزانمون هستیم به نوبهای براب خود وقت نمبگذاریم؟ وقت گذاشتن براب خود صرفن یعنی خلوت و انجام کارهای مورد علاقهمان؟
سالواژهام: ریلگذاری
از خودم میپرسم برای سالواژهام چه کردهام؟ اخیراً کمکاریام زیاد بوده است.
صفحات صبحگاهی نوشتم. دخترم بیدار شد و گفت که گرسنه است و چون صبحانهای که میخواست نداشتیم، با غر دوباره خوابید. من هم باز نوشتم و نوشتم تا بتوانم روز را دوام بیاورم.
قسمت زیادی از کتاب «نام من سرخ» از اورهان پاموک را خواندم.
بعدازظهر برق رفت. بد هم نبود. اینترنت که نبود، دخترم هم سر گوشی نبود و کنار من بود. با هم وقت گذراندیم و خندیدیم.
دخترم را بردم کلاس بسکتبال. به یکی از خانمها کمک کردم که برای دخترش اشتغال به تحصیل بگیرد.
با همسر و دخترم رفتیم برای خانه خرید کنیم. از سوپر که بیرون آمدیم، من و دخترم یک نگاهمان به رسید و نگاه دیگرمان به پلاستیک خرید بود. مگر ما چه خریده بودیم با این قیمت؟ شبیه آدمهایی شده بودیم که بعد از خواب صد ساله آمدهاند خرید (نمیخواهم بگویم اصحاب کهف). باید عادت کنیم، این روزها هر روز حال چنین اصحابی را داریم. ماندهام چرا هنوز متعجب میشوم؟
شب ماکارونی خوردیم؛ خوشمزهترین غذای دنیا.
فیلم «اسلحه بزرگ» را دیدم. چقدر فیلمهای کلاسیک خوب هستند. دلم برای آلن دلون تنگ شده بود.
مطلبی در کانالم گذاشتم. نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
« صفحات صبحگاهی نوشتم. دخترم بیدار شد و گفت که گرسنه است و چون صبحانهای که میخواست نداشتیم، با غر دوباره خوابید. من هم باز نوشتم و نوشتم تا بتوانم روز را دوام بیاورم.»
لاله جان شیفتهی این یک تکه شدم.
نمیدونم چرا اما انگار خیلی قشنگ رابطهی مادر و دختری را نشان داده بود.
این غر زدنهای از سر خودخاهی ما به جان مادرانی که همیشه صبورند و همچنان عاشق، حتی وقتی خشنآهنگ میشوند.
از خوندن گزارشت لذت بردم عزیزم.
آرام، میشنوی؟
شب با تو سخن می گوید
شمع کوچک نمیر، پشت در کمین کرده است
دور شو دور شو
کسی میگرید
همه خفته اند
بین دیوارها خانه دارد تقه میزند
دور شو دور شو
گوش را با دو دست بپوشان
جادوگر سیاه ورد میخواند
گوش نسپار
دورشو دورشو
پیر گوژ پشت با چراغ بی زور زیر بید
میخندد ؟ میگرید ؟
دور شو دور شو
انگشت را پاره میکنم خون میجهد زندهام.
زندهای؟
زندهام؟
دور شو دور شو
به اصرار آشفته ذهنی و پریشان حالی تصمیم داشتم گزارشم را در غالب یک جمله بنویسم. اما پایندگیام خواهش کرد تا بلند تر بنویسم که نوشتن این دریای متلاطم را آرام میکند.حق با اوست. دلش را نمیشکنم.
آزاد نویسیام را انجام دادم. کتاب صبح جادویی را خواندم. شش اصل صبحگاهی آموختم که در لحظات ابتدایی روز انجام میشوند. برای افزایش بهرهوری .
در نقاشی کودکانهام بلند قامتی با دست های کوتاه را به کوتاه قامتی با دست های بلند رساندم.
در جلسه اول شعر شرکت کردم. شعر خام، شعر پخته، استاد در این باره صحبت کردند.
در وبینار شرکت کردم. کتاب گل بر گسترهی ماه رضا براهنی را استاد برایمان خواند. در پایان آن را برایمان فرستاد. دانلودش کردم اما هنوز نخواندهام.
داستان کوراوغلو و کچل همزه صمد بهرنگی را تا نیمه خواندم.
در شب هول کمی پرسه زدم.
بستنی یخی خوردم. برق که رفت آب هم تاب نیاورد دنبالش دویدو با او رفت. حالا برق آمده اما معلوم نیست آب کدام گوری مانده است.
چه خوب که به اصرار پایندگیت بلندتر نوشتی مریم جانم. اتفاقا گاهی اوقات، دقیقا همون مواقعی که دلت میخواد کم و کوتاه بنویسی و یا اصلا ننویسی، با یه فشار کوچولو، میبینی دو برابر همیشه نوشتی. چون در اینجور مواقع، به احتمال زیاد دستات هستن که نمیخوان بنویسن و دل و ذهنت، پر از حرفه.
بوس بهت عزیزم 🤍
ممنون از کامنت قشنگت 💕💕
سال واژه: تداوم.
1-کارهای منزل و پخت غذا.
2-کمی نوشتن به صورت آزادنویسی.
3-گوش دادن به کتاب قمار باز به همراه کار منزل.
4-شرکت در وبینار استاد کلانتری.
5-رفتن به دندانپزشکی.
6- کار کردن روی داستان کوتاه و …
7-در کل روز گرم همراه با قطعی برق خوبی بود.
از بعدازظهر هوا کمی بهتر شد، اما من بعد از درست کردنِ دندونم سریع خونه اومدم.
8- استاد امروز در وبینار پیشنهاد دادند که دربارهی شعر و داستان و کلا هر چیزی که در طول روز میخونیم، میتونیم در گزارش نیک نظرتون رو به اشتراک بزاریم.
من با خوندنِ کتاب قمار باز خیلی حال نکردم و از دیروز که پادکست اون رو با همراهی کتابش بار دیگه هم خوندم، باز هم دوسش نداشتم.
میدونم این اثرِ بزرگ و خیلی خوب و معروف در دنیای نویسندگی هست.
اما الان برای من باز هم نه . شاید روزی رسید که َاز این داستان خوشم اومد.
درسته که کتاب از نوع داستانهای نوع کلاسیکِ که من خیلی دوستشون دارم بود. اما خود داستان مورد علاقه من نبود.
9-گوش دادن به موسیقی …
10-به خودم 6 میدم از یک تا ده.
تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار.
َ
گاه از پایان رفاقتی آزردهایم
که بهراستی هرگز آغاز نشده بود
شاید باید شاد از آشکارشدن باشیم
و نه رنجیده از رسواییِ طمعی که
خود را «ارادت و محبت»
نمایش میداد
(حسام ایپکچی)
– اول صبح همینکه چشمگشودم چک کردم ببینم گزارش نیک در سایت جلوسید و یا خیر که اگر نجلوسید چرا؟ آیا هاشم خوردش یا سایت میخ داشت نشیمنش ریش شد. خواستم سفارش شورت آهنی دهم محض عاقبتاندیشی که سرانجام نشست و هزینهی شورت متقبل نشدم. بعد هم چندتایی گزارش نیک خواندم.
– کار کار باز هم کار. همینه حالواحوال هر بار میگم ریقیدم اینبار. بر وزن ترانهی هایده، خدایش بیامرزاد.
– امروز فقط وبینار دیدم و شنیدم نخست در وبینار نویسندهساز بعدِ معیننالهپژوهی و تجسمخلاق در باب رزمایش تابهکوبی زنان بر فرق مردان بدخوی ناسازگار، خواندند از سرودن شعر عاشقانه و شاعر عاشق. از رضا براهنی در موخرهی کتاب گل برگسترهی ماه. متنی زیبا، ساختارمند، یکپارچه با محتوای شاعرانه.
-وبینارهای سری جدید “سرزبان” الهه علیزادهجان گلقندی را پشت هم گوشیدم و آخریش را دیدم امروز. پرسش از دادهها و اطلاعات به عنوان پایهی تفکر نقادانه و سیستمی چطور کار میکند؟ همهی تمرینات را انجام دادم امروز.
خلاصهی پنداشتهها و دریافتهها: احساسات ما رل بزرگی بازی میکنند در بازخوردهامان از دادهها و پردازشهای اطلاعاتی از بیرون و درون. میتواند برداشتمان از واقعیتها، نسبی؛ تفسیری یا ساختگی باشند. یعنی منطبق نباشند با واقعیت واقعی. آدمیم دیگر. از فیلتر احساس عمل میکنیم برای پردازش اطلاعات اکتسابی. آخرین تمرین گوی آتشین بود. استعارهیی از جمع شدن احساسات و هیجانات منفی که از دیگر احساسات در ما قویترند. ندید نمیگیریمشان. باهاشان روبرو میشویم. چهطور؟ نرمنرمک با پرسش گرمایشان را معتدل میکنیم. تمرین، اینگونه بود که یکی از احساسات منفی متاثر از سوژهیی بیرونی یا درونی، آدمیزادی یا غیرآدمیزادی را گلدرشت میگذاریم وسط هدف. بعد، ازش هی بد میگویبم و هرچه فریاد داریم بر سر امریکا یعنی سوژهی نگونبخت میکشیم و دارتچپانش میکنیم. یعنی توصیف ناپسندیهایش. وصفالعیش، نصفالعیش. تا اینجا ماموریت انجام شد. ترور کردیم رفت. حال در تمرین فردا سوال میپرسیم مثل یک بازپرس که چرا چنین کرد و چرا چنان کردیم؟ زود تند سریع.
– میخواهم پادکشت بگوشم بلکه خوابم ببرد باز نیندیشم که ما از کونسوختگانیم.
امروز خبری نبود انگار. آدمها خمیازه میکشیدند و به جایی نامعلوم چشم ریز میکردند. شاید در انتظار گودویی چیزی بودند.
ولی من امروز به فکر فردا بودم. بخش زیادی از روز _و شاید هم هفته_ را برای فردا کنار گذاشتم. فردا یک جعبهی جادو برایم کنار گذاشته که باید هر چه زودتر سراغش بروم.
سهشنبه بود، یکی دیگر از همان سهشنبهها، شاید کمی سهشنبهتر از باقی سهشنبهها، شاید سهشنبهای که دیگر تکرار نشود:
ساعتی اندیشانه نوشتم.
دوباره با دیدنش هیجانزده شدم اما بیش از سهشنبهی پیش احساسم را پذیرفتم.
حسادتی برآمد ولی درنگی جانانه آسودهام کرد.
خواهرم نامهای منتقدانه نگاشته بود، خواندم، گریستم اما خودم را هم در آینهاش نگریستم.
به خالهام سر زدم، گل از گلش شکفت.
بعد از دو ماه آمدم نویسندهساز.
اولین گزارش نیکم را در هفتادمین روز چالش نوشتم.
سال واژه: سکوت
بیشتر سکوت میکنم.
سکوت ابهام میآفریند و گاهی مبهم بودن بهتر از معین بودن است.
۱- آزادنویسی دربارهی مشاهدهها
۲- صبحانه و چای
۳- پیدا کردن اپلیکیشن برای زیرنویس ویدئو
۴- آشپزی(کتلت)
۵- ادامهی جستجو برای زیرنویس خودکار
۶- بازی با پارسا (کار با ابزار رباتیک)
۷- بردن پریا به کلاس نقاشی
۸- استراحت و عصرانه
۹- شستن لباس
۱۰- تمرین با کش پیلاتس
۱۱- دو صفحه از کتاب«از دکارت تا دریدا»
۱۲- اتمام کار با اپلیکیشن زیرنویس
۱۳- ثبت گزارش نیک
➖ سالواژهام: بینجامیدن
✔️ صفحات صبحگاهی را همراه راه اندازی لپتاپ نوشتم. اعتراف میکنم تمرکزم کم بود اما خوب از آب درآمد.
✔️فردا راهی سفر میشوم. قصد دارم از فرداشب در کانالم سفرنامه بنویسم. نمیدانم میتوانم هر شب را بفرستم یا نه. امکان دارد بعضی شبها به نت دسترسی نداشته باشم.
✔️امروز نیمچه زبانی خاندم سعی کردم به مغزم فشار آورم و اندکی جمله بگویم.
✔️غرور و تعصب را خاندم ، احتمالن امشب تمامش کنم. نمیخاهم بین خاندنم فاصله بیفتد.
✔️کلاس طراحی پوستر رفتم. خوشم آمده. باید رویش کار کنم.
✔️سرکارم با لپتاپ هم بود و اندکی ذوق از خودم در کردم. با نویسنده ساز افتتاحش کردم اما متاسفانه به آخر جلسه رسیدم.
➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.
| گزارش، قابل قبول است
۱. اگر توی مقایسه بیفتی، کارت تمام است. نه جلو میروی نه میتوانی ادامه دهی. مدام درجا میزنی. مدام به دیگران نگاه میکنی، به جای اینکه خودت را ببینی. ببینی کجای این زندگی هستی؟ کجای راهت؟ اما با مقایسه فقط میمانی. در نقطهیی ثابت. بیهیچ حرکتی.
۲. حالا که دو روز از ترک عادتم گذشته، چه احساسی دارم؟ اول از همه که با به اتمام رساندنش، فکر میکنم دستاورد خوبی را کسب کردم. به گذشته که برگردم، میبینم روزم تحول یافته. پربارتر شده. گاهی از زیر دستم در میرود و حوصلهیی از ناکجاآباد میآید سراغم اما میتوانم روی اکسپلور نرفتنِ خودم، حساب کنم.
۳. عصبانی بودم. سر جریانی. اما چه کار میتوانم بکنم؟ ذهنم را از این فکرها پر کنم یا نه، بنویسیم برای کانالم؟ راهکار اولی مرا به فنا میدهد. گاهی شاید به فنا بروم اما خب راهکار دومی درستتر است.
۴. امروز ذوق شعر را دارم. بعد از یک سال تقریبن، باز به سراغش رفتم. در این مدت انواع و اقسام دورهها را شرکت کردم. از رمانجا، نثر وحشی، کارگاه متنگستر، پنج دوره کتابنقد بگیر تا کارگاه داستان کوتاه که آخریش بود اما هنوز هم ادامه دارد.
۵. شرکت توی دورهی شعر، مرا به گذشته برد. انگار تازه دارم یاد میگیرم.
سالواژهام: کشف. چه کردم برایش امروز؟ هیچ.
۱. پادکست دیروزِ نویسندهساز را گوش دادم. من هم کلماتِ هفتهام را نوشتم. مشتاقم بدانم هفتهی بعد چه تفاوتی خاهدداشت با امروز.
۲. سری زدم به کتابِ « حریق باد ». مقدمهاش را رونویسی کردم و چندتا از شعرها را خاندم.
۳. پرسه زدم در کتابِ « من فردای رفتن توام ». از خاندن شعرهای کتاب لذت بردم بسیار.
بیحوصله بودم امروز. بیشتر هم درازکش. چندبار تصمیم گرفتم کاری بکنم، ولی خرسِ تنبل وجودم تمایل داشت به خاب. کشمکشی بینِ خرسِ وجود و جغدِ وجدانم شکل گرفت. یکی میگفت راحت استراحت کن و پدرِ گوشی را در بیاور. دیگری میگفت خجالت بکش. تکانی بده به کونت. آخرش هم همان خرس پیروز شد در این نبردِ تنگاتنگ و کونم بیتکان ماند.
رکوردهای بازیام را جابجا کردم. این بازی، اینروزها وقتِ زیادی را از من گرفته. شاید بشود با پاککردنش لیستِ نیکهای امروز را زیادتر کرد. آیا این نیکتر از هر نیکی نیست؟
سلام سلام
چند روزی هست که نمیتوانم وبینار آنلاین باشم و حسابی دلم تنگ شده.
امروز گلستان سعدی را میخواندم. چه موجود عجیبی است این سعدیای فارسی. این را وقتی فهمیدم که از حکایتش رونویسی کردم و تصویری حکیمانه و شاعرانه در خیالم نقش بست. سوای عملکرد آدمهای همزمانهاش که برای رفع ترس دریا غلام را به دریا پرت کرده و تروماتیزهاش کردند نوشتن همچین حکایتی تبحر لازم دارد. به این فکر میکنم که سعدی چند کاغذ سیاه کرده؟ کاغذ را چند میخریده؟ آیا به خاطر کمبود کاغذ یا گرانی آن حکایت نویس شده؟ آخر در زمانهی ما یک دفتر صد برگ ناقابل صد و پنجاه آب میخورد.
آزادنویسی کردم و سعی کردم گزین گویه بنویسم و تجربه لذت بخشی بود.
از روزم نوشتم، از دیروزم نوشتم.
وبینار الهه علیزاده بودم خداراشکر.
میگن واژهها انرژی دارن، همین استمرار سالواژهی من، اونقد به من لطف داره که خب منم نمیتونم احترامشو نگه ندارم،پس مستمر مینویسم.
امروز با بیش از ده نفر «رودررو» گفتگو کردم و خیلی بیشتر، «واژهبهواژه».
نوع دوم، «واژه بهواژه» چیزای زیادی یادم داد و اولی«رودررو» لاجرم، اوقاتم رو پر کرد.
والدن رو ورق زدم و خوندم.
زمانِ معین برای پیادهروی صرف این شد،با کمک همسرم مجبور به کشفِ منشاء بوی سوختگی موجود در خانه شدیم.
ناشی از چی بود؟
موتور کولر دیگه حوصله نداشت کار کنه پس ریق رحمت رو …
واژهی سرگردان ذهنم شوق بود امروز.
تعریف از خود میشه اگه بگم من شوق زیادی برای آموختن مفاهیمِ تازهی انتزاعی و واقعی، و تجربههای سودمند و تازه در زندگی دارم؟
خوردنی لذت بخش امروزم هیچ بود.
زمانهایی که هیچی نخوردم عالی گذشت.
نگرانم، اما نمیگم از چی و ناراحتم از این که مجبورم زمان زیادی رو روزانه صرف کاری کنم که برام هیچ فایدهای نداره.
رویاپردازی امروزم؛
دارم خونه رو، تر و تمیز میچینم.
خالیتر از الان ولی رنگیتر.
یه خاطره یادم اومد،که باعث و بانیش آیدا سیدحسینیِ عزیز دوست نویسنده منه.
این خاطره شاید امشب بره تو کانالم.
وبینارو بودم، عالی بود.
دلم خواست معشوق کسی بودم که مثل جناب براهنی میتونست عاشقانگی کنه.☺️
و بیشتر ازون دلمخواست بتونم اونطوری رویایی، واقعی، شیرین و جذاب و پرحس بنویسم، نوشتهای عشقافزا💓
صبح پنج صفحه نوشتم که امیدوارم با توسعهش، بشه بهش بگی جستار .
و جز اینها، سه نفر باهام تماس گرفتن احوالپرسی و من با مامان خانوم تماس گرفتم احوالپرسی💓
مامانم امروز حوصله نداشت و کمی کلافه بود.
مطمئنمدلش برای روزای سرشلوغیش تنگه، وقتی بابا بود و بچهها کوچیک بودن و دور و برش.
فیلم ندیدم،
خونه من امروز خودش استودیو فیلمبرداری بود.
با حضور نوه کوچولوی خودم و دختر همسایه که میاد باهاش بازی کنه.
منم پختم و شستم و ساختم ازون مدل کارا که فردا صبح دوباره باید تکرار بشه.
خدافظ
https://t.me/ghesehsye_shokouh
بهمن فرسی تو خونه فارسی حرف میزده یا ترکی؟
برام سؤال پیش اومد.
یکروز به عضویت کانال یکی از بچهها درآمدم. اسم نمیبرم. ده دقیقهای میشد که تن به مجاز تلگرام زده بودم. وقت بسی تنگ بود و چون چماقِ قطعیهٔ فیلترشکن هم تهدیدم مینمود، تن از آن فضا شستم و بیرون آمدم.
چندی بعد دوباره به محل عَلق برگشتم. با اولین مواجههام با مطالب کانال نامنبرده، دچار اشمئزاز، اجابتِ مزاج، سندروم صرعِ نامادرزادی و تشنجِ صلبیهٔ چشم شدم و آثار برونشیتِ حادِ تنفسی هنوز گریبانم را رها نکرده است.
رویم به دیوار، از باسن دادن نوشته بود. با «خاست»، یعنی خواستن بدون واوِ معدوله و تأکید بر آن «خاستن». کامنتها را بررسی نمودم. در کامنتها جناب یا ناجنابی که نمیشناختمش، از حرمت قلم نوشته بودند. جالب آنجا بود که سیلی از دمپاییهای ساحلیِ پاره بر سرِ کچلِ کامنتگذارِ بختبرگشته حواله شده بود و دستِ آخر هم صاحب کانال تیرِ خلاص را حواله نموده بودند که: «کانال خودم هست، میخام مینویسم، نمیخوای نخان.»
بعد هم توضیح افاضه فرموده بودند که این نانجیبِ انسان بارِ دیگر هم آمده بودند و گندهدرازی کرده و از حرمیاتِ قلم ضرّیده بودند و ریموو از گروه لازم بودند.
جا خوردم.
شرمم گرفت که آخر حرمیاتِ قلم توی سرم بخورند. چرا من انقدر بیشرم و ناکیونده میباشم که مطلب را نپسندیدم؟ شرمم باد.
دیگر به آن کانال سر نزدم.
از مجموعهٔ ندایاسی خودکار خریده
#کرج_اوشاخلاری
مطلب بالا یک مطلب طنز انتقادی است و ان شالله هیچگونه پشتوانه و پیامد خصمانه با دوستان عزیزم در پی نخواهد داشت .
همه چیز با یک ضربآهنگ مشخص پیش میرود. مثل بچهای که بعد از چندساعت گریه ناگهان خوابش میبرد، ذهنم امروز آرام گرفته. صدایی نیست.
صفحات صبحگاهی جایشان را پس گرفتند.
چندساعتی مشغول درست کردن اشتباهی در طراحیم میشوم؛ اشتباهی که از اول جلوی چشمم بوده و ندیدم. یاد تجربهام با بعضی آدمها میافتم.
کارم زودتر تمام میشود. قبل از شروع وبینار در حریق باد پرسه میزنم. وبینار نویسندهساز، امروز هم حالم را بهتر میکند. مثل هرروز.
با دوستم تماس میگیرم هنوز صدایش درد دارد. تا چند هفته دیگر هم نمیبینمش.
اولین جلسه دوره شعر، لطیف و شیرین.
ادامه شب احتمالا به سریال دیدن و نوشتن بگذرد.
صبح بدون درد بیدار شدم. خیلی وقت بود این حس رو فراموش کردم. لبخندی بر لبانم نشست. ولی زیاد طول نکشید تا از تخت پایین اومدم درد باز شروع شد. خوشبختانه کمتر از قبل بود. روز خوبی بود هم چند صفحه از حریق باد و چند صفحه از یک پوست یک استخوان رو خوندم. واقعن دلم میخواد از یک پوست یک استخوان رونویسی کنم. چقدر عالی با کلمات بازی کرده بود. دفترچه شعر اول منو یاد الان و اتفاقات گذشته انداخت. شعرهاش این حس را به من داد. در وبینار و شعر ماهی بودم. هر دو فوقالعاده عالی بودند. شعرهایی که استاد میخونند خیلی دوست دارم و کتابهایی که معرفی میکنند عالیه. یه سری از دفترهایی که پر شده ورق زدم و مطالبی برای نوشتن پیدا کردم. دوست دارم معرفینامه خودم را در کانالم به صورت سوم شخص بنویسم. نمیدونم میشه یا نه خیلی دوست دارم امتحان کنم.
سال واژه ام: خوددوستی/خودیابی/ خودخواهی مثبت
به روزی که گذشت نگاه میکنم به اینکه آنرا چطور سپری کردم.
نیک بود آیا؟
راستش را بخواهید هم خوددوستی داشت هم درد.
یکساعت ول چرخیدن در اینستاگرام. خداروشکر به خودم آمدم.
امروز نوبت رسیدگی به گلهایم بود، بعضی را شستم و بعضی را آب دادم و کود محلول آنهایی که شش ماه است به روش هیدروپونیک پرورش میدهم را تعویض کردم.
کل روز به گزین گویه فکر کردم ولی راستش را بخواهید فکر کردن که مثل نوشتن نیست. نویسنده ای نام کتابش را گذاشته بود« بنویس تا اتفاق بیوفتد»، من هم باید مینوشتم تا گزین گویه در ذهنم جاری شود.
آلبالو پلو پختم، سالاد درست کردم و منتظر ماندم تا عامر برسد به خانه.
در این حین سریال you را دیدم و فهمیدم شخصیت آمریکایی در اکثر فیلمها و سریالها کشتن و گرفتن جان آدمی دیگر را موضوعی راحت و بی اهمیت جلوه میدهد،
او برای خوش زیستی خودش حاضر است جان دیگری را بگیرد و معمولا عذاب وجدان هم ندارد، در دنیای واقعی هم سران این قاره همین کار را میکنند، گرفتن جان دیگر ممالک چه اهمیتی برایشان دارد؟ وقتی پای سود، نفت و ثروت مملکت یا ملتی دیگر وسط است.
راستش هرگز این فیلم را به کسی توصیه نمیکنم، پر از کشتن است، کشتن هایی که اهمیتی ندارد، انگار با خودت میگویی اینها خانواده ندارند کسی که بدنبالشان باشد، سراغشان را بگیرد، نگرانشان باشد، تنها حضور دوستانی خوش باور و خوش خیال فیلمنامه را برای ساختن یک سریال آبکی در میآورد.
بیخود نیست که بیشتر مشتاق فیلم و سریال های فانتزی تخیلی و اکشن هستم.
امروز به وویس کلاس نویسندگی خلاق جلسات دو و یک گوش دادم.
دو کتاب معرفی شده را برای انجام تکلیف کمی ورق زدم البته در مبایل.
تکلیف یکی از دوستانمان را خواندم و بازخوردکی برایش گذاشتم.
خواندن داستانِ کوتاه «نویسنده نامرئی»اثر گیابند ابراهیم زاده عزیز را که در سایت دیده بودم و از دیشب نصفه مانده بود تمام کردم.
🐛 امروز به گلهای حیاط دوباره حشره کش زدم زیرا شپشک آردآلو گلهایم را خوشمزه یافته و ول کن ماجرا نیست. و باران شدیدی که بارید به گمانم همه را شست و برد.
🚿امروز به ساره که از کارها خسته شده بود یک حمام هدیه دادم.
دو روز گفتار ضبط کردم و بعد از مدتها در کانالِ بله به اشتراک گذاشتم.
و یک پست در اینستاگرام به جریان انداختم.
از خوبیهای دیگر امروز این بود که بلاخره بعد از بارها دیدن و خواندن پنج ترجمه از ناتور دشت اثر سلینجر، توانستم از۱تا۵ رتبه بندی کنم، البته این هم بخشی از تکلیفی بود که استاد ازما خواسته بود.
✅در ادامه ۲۴ گزین گویه(آفوریسم) نوشتم.
🌟با لیلا گلستانی عزیزم راجع به گزین گویه و چیزهای دیگر کمی حرف زدیم. کوتاه اما مفید و البته تلفنی.
شبتون بهشت ☁️ 🌛
آدرس تلگرام نوپای من.
https://t.me/pichesabz
شب و روز شما هم بهشت
صبح بدون درد بیدار شدم. خیلی وقت بود این حس رو فراموش کردم. لبخندی بر لبانم نشست. ولی زیاد طول نکشید تا از تخت پایین اومدم درد باز شروع شد. خوشبختانه کمتر از قبل بود. روز خوبی بود هم چند صفحه از حریق باد و چند صفحه از یک پوست یک استخوان رو خوندم. واقعن دلم میخواد از یک پوست یک استخوان رونویسی کنم. چقدر عالی با کلمات بازی کرده بود. دفترچه شعر اول منو یاد الان و اتفاقات گذشته انداخت. شعرهاش این حس را به من داد. در وبینار و شعر ماهی بودم. هر دو فوقالعاده عالی بودند. شعرهایی که استاد میخونندخیلی دوست دارم و کتابهایی که معرفی میکنند عالیه. یه سری از دفترهایی که پر شده ورق زدم و مطالبی برای نوشتن پیدا کردم. دوست دارم معرفینامه خودم را در کانالم به صورت سوم شخص بنویسم. نمیدونم میشه یا نه خیلی دوست دارم امتحان کنم.
گورِآتشین الههعلیزاده مرا پراز گورآتشینوار گرده؛
اینقدر احساسریخته که شدم پراز احساسات
دلسردی خودم
ایوای وقتی به احساسات نگهکردم دیدم
هیچاحساس توخالی دارم که پر نشده نریخته روکاغذ سوکواری شروع کنم بهنوشتن!
وبینار که رفتم دیدم
استاد هم از احساسات میگه گفتم غرق شدم
چهاحساسِ شد احساس بارون شدم
احساسات اوجزد تودلِ خودم پس گفتم گذارش نیکو احساسات بنویسم
که حتی خانم داداشم صبح تا دمیخونه آمادم از احساسات خلق شده گذشته که زیری آوار است گپمیزد
از ۳۰سالِ پش چهاتفاقات لبریز شده؛
چنان حرف زد که گفتم گذشته انگار خوده گاهویده و نموداده ولی درجا مانده ثمری نیست و فقط درجا مثلِ کوبیده شده فقط باید یک ۱۰تا روش بگذاری بکوبی که زیاد تر اوج زند مثلِ ابریشم!
کاش خونههای این کسانیکه به وبینارِ شعر شرکت کردن بلد میبود؛ با دوربینمخفی چکاپ میکردم روی سقفِ اتاق نویسندهگیشان خصوصن او میز چوکی نویسآنان بالاای آن آویزان میکردم و همه تحتِ نظر میگرفتم که ببینم سهشنبه هفته دِگه چهچیزها به استاد ارائه میدهند خصوصن الههعلیزاده و ساجده خانم چو اینها جاای خوده دارند تودلبرو استادن
استاد همش اینها را تمجید و تعریف میکنه و اگر خاسته باشم حریف خود در نویسندگی انتخاب کنم این دو هستند البته رقابت دوستانه اما خیلی مثلِ تیرکمانفقط تیراندازی کنم سویشان…
اشتیاق دارم ببینم استاد درباره من چه بهانهها مییاره و چه خالیچاههاایکه تا اعلان در نوشتنم خالی بود عیده میدهد که پُرکنم ….
خوب دنبال واژه ام برم پرسه زنم کهبینم بهچههااااا خوده میرسانم ارائه دهم هفتهای دِگه…
تا فردا خدانگهدار….
لینکِکانالم https://t.me/sadegaalezadai
گزارش نیک | زندگیِ معمولی، با کمی آتشسوزیِ خانگی
امروز از آن روزهایی بود که اگر کسی از بیرون نگاهش میکرد، میگفت: «هیچی نشده.»
اما مگر زندگی معمولی همین نیست؟ مسابقهی نفسگیرِ «هیچی نشده».
صبح، صفحات صبحگاهی را باز کردم و رفتم سراغ قبرستان رابطهای که سالهاست مرده، اما هنوز گاهی سرفه میکند. چون موضوع ولگویه «شروع خراب شدن رابطه» بود، دوباره با خودم نشستم پای پروندهی آن عشقِ خرابآباد. خاطرهها، مثل موشهای انباری، از سوراخهای ذهن بیرون میدویدند.
بعد رفتم پینترستگردیِ روانشناسانه. یکی از استادها جملهای گفت که مثل میخ رفت توی دیوارِ مغزم:
«اینکه بعضی آدمها آنقدر مرزهای دیگری را میجوند تا دفاع، اسمش بشود دیوانگی». عجب صنعتِ نامگذاریای دارد دنیا، آتش را یکی روشن میکند، دودش را دیگری باید توضیح بدهد.
فیلمش را در کانالم میگذارم.
ظهر، برای عادل فردوسیپور غصه خوردم. بغضش را دیدم. آن «لامصبا، چه کار کردید با ما» را که گفت، انگار یکی درِ انبار خاطرههای امیرعلی را باز کرد. بعضی جملهها ربطی به فوتبال ندارند؛ گلولهاند. مستقیم میخورند به جایی که سالهاست وانمود میکنی خوب شده.
بعد نوبت جنگ واژهها بود. در گروه معمارها، سر زبان فارسی دوباره لشکر کشیدیم. من گفتم زبان مثل رودخانه است، نه با اخطار میایستد، نه با خواهش. نسل زد هم حالا قایقش را انداخته وسطش. فرهنگنامهی نسل زد را که استاد کلانتری فرستاده بود، انداختم وسط میدان. چند نفر شمشیر کشیدند، چند نفر فرهنگنامه.
عصر رفتم باشگاه. سیصد کالری را به جرمِ بیحوصلگی اعدام کردم. دمبلها را هم چند بار از زمین بلند کردم تا یادم نرود هنوز میشود بعضی چیزها را بالا کشید، حتی اگر مواد نباشد.
بعد رفتم وبینار نویسندهساز. رضا براهنی آمد و شعرهایش، مثل آدمهایی که بلدند بیدعوا وارد خانه شوند، آرام نشستند کنارمان. ویژهنامهاش را برای کانال کنار گذاشتم. بعضی وبینارها را باید ذخیره کرد، مثل مربا. برای زمستانهای بیحوصلگی.
غروب با مامان رفتم هایپر. همهی کیسهها را خودم برداشتم. بعد هم فحش خوردم. کشف امروز این بود که در بعضی خانوادهها نیکی، واحد اندازهگیریِ جدیدی برای سرزنش است. انگار اگر کمک نکنی بدی، اگر کمک کنی، بدتر.
ظهر، قسمت اول استوریهای هتل درختی را منتشر کردم، دو اتاق وسط جنگلهای هیرکانی، اما به اندازهی یک شهر قصه برای گفتن. بعضی هتلها اتاق اجاره نمیدهند، پناهگاهِ موقتِ آدمهای خستهاند.
آخر شب هم به یک کاریکلماتور برخوردم که از خیلی از پایاننامهها باهوشتر بود:
«برق نخوندم، ولی جریانت رو فهمیدم.»
حالا هم گزارش تمام شد. (نیکترین کار امروز) روزی که از دور، زندگیِ معمولی بود، اما از نزدیک، نمایشگاهی از بغض، دمبل، فرهنگنامه، کیسههای خرید، شعر، هتل و چند آتشسوزیِ کوچک که خوشبختانه هنوز اسمشان را گذاشتهایم «روال عادی».
https://t.me/asa_fatemi
شب اونهایی بخیر که مثل رضا براهنی برایشان پرسش است: آخر چرا پروانه به دنیا نیامدم؟ 🦋
خیلی قشنگ بود خواندم و لذت بردم💚🩵💙
سال واژه: پذیرش
نمی دانم از کارهای تکراری بگویم؟
بهتر است اشاره کنم به مجموعه ی : گل بر گستره ی ماه “رضا براهنی “که امروز گویا استاد از آن صحبت کردند، پادکست را گوش خواهم کرد.
آخر چرا پرنده بدنیا نیامدم؟
…
حرفی زده است:
آیا پرنده وار؟
یا غنچه وار؟
یا آفتاب وار؟
در نهضت عظیم دو بازویش
من گریه ام گرفته که آخر
آخر چرا پرنده بدنیا نیامدم؟
“آخر چرا پرنده بدنیا نیامدم…”
علیرغم تلاطمهای درونی، در پیشبینیپذیر بودنِ روتینهایم، پناهگاهی برای لنگر انداختنِ آرامشم یافتم. اکنون در حال پیمودن مسیری هستم تا میان تلاطم احساسات و متانتِ ذهنی، تعادل برقرار کنم.
نوشتن و مطالعه
– مرتب کردن و شام پختن
– شنا
– چهار ساعت تدریس
– مدیریت کانالهای تلگرام
– تهیه منابع آموزشی برای دوره PTE
– عزیز داشتنِ لحظاتم در کنار دخترم
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
سالواژه: ترویج
امروز آمار آموزش بهداشت را دادم. فردا کلاس داریم. به گمانم چهرهام خستگیام را داد میزند چون همکارم که پاییز من را دیده بود امروز اشاره کرد به این خستگی در قیافهام. که میدانم فقط برای کار نیست.
آمدم خانه. با ندا حرف زدیم. با علیرضا داستان کوتاه خاندیم و دربارهی شخصیت تیپ حرف زدیم. یکی از داستانهای صادق هدایت، دن ژوان کرج. اسم خیلی بامزهای دارد.
نویسندهساز را بودم. گل بر گسترهی ماه از رضا براهنی. عاشقانه و عاشقانهنویسی. چه رنجی دارد، نه؟ نه رضای براهنی؟ لذت هم دارد. ولی درد بیشتر است.
دورهی شعر ۱۲. یادم میماندش. (من دو روز بعد، چی بود ماجراش؟ ماهیحافظه)
موضوع تمرین اول به حال الآنم میخورد.
و نامه. چند بار خاندم و نفهمیدم که دقیقن چه گذشت بر من.
بخابم برای فردا. امیدوارم فردا روز بهتری باشد. روز سلام.
گزارش نیــ( تنبلی در نوشتن یادداشت.)ــک
هرمــ( برخلاف من سکس برای جزئینگری و روایتست نه صرفن خشم.)ــافرودیت
فرشــ( چه آشی پختی زن)ــته
مثلثــ( درگیرم با سوالات چیستی)ــوال
آزادنــ( تا به حال اینقدر کم ننوشته بودم.)ــویسی
رونــ( پوست و استخان چه موجزست.)ــویسی
روزگفــ( عبدالرضایی و داستانی که خارج از کارگاه مینویسم.)ــتار
بیتا فیــ( دانلود دوستی هنری برای دیدن نمایشگاهش.)ــاضی
حریق در بــ( در وبینار هیچ نفهمیدم ازش. با خاندن میفهمم.)ــاد
وبیــ( به قول نصیرو معینشکافی.)ــنار
ملــ( دارم باهاش یکی میشوم.)ــال
وبیــ( لنعت به نت.)ــکار
شیــ( نودِ اوسکلونتر را فرستادم براش تا شاید از شیدایی به شیوایی برگردد.)ــوا.
رضا عابدیــ( گفتوگویش در آرکی گراف چه طولانی بود. سرعت نت هم طولانیزاتَر.)ــنی
زبان خانــ( چرا هر بار یاد آن سوگ میافتم با درس؟)ــدن
کاریکلــ( هیچ ازش نمیدانم چرا باید پس مسئول این بخش در نشریه شوم؟ شاپور زمانه مناسبتر بود.)ــماتور
– خودم را برای بیبرقی آماده کردم که برق نرفت!
– من ماندم و روزی که برایش برنامهای نداشتم.
– آزادنویسی مثل هر روز به راه بود اما کوتاه و مُچاله.
– آدم وقتی از ابراهیم گلستان رونویسی میکند تازه میفهمد که خوب او را نفهمیده.
– چند روزیست که یک عده آدم منتظرند تا بهشان زنگ بزنم.
– مطلب روزنامه هنوز در ذهنم رقص چاقو میکند و منتظر یک رشوه جانانه است تا روی کاغذ بیاید.
– استاد در نویسندهساز یک جمله جانانه گفت: «نوشتن به آدم حس لیاقت میدهد».
– «زندگی در جامعه، بیش از هر چیز، این است که ببینیم آیا هستیمان در واقعیتِ روزمرهاش فهمیده میشود یا نه.» از آنی ارنو در کتاب چراغها را ببین عشق من.
سلام و درود.
این اولین گزارشنیکی هست که دارم مینویسم و ارسال میکنم.خیلی اشنایی برای اینکه چه چیزی باید بنویسم ندارم.
امروز آرام و معمولی آغاز شد.سعی کردم افکارم بجای جلوزدن از من یا جاموندن، با من همراه باشه.کتابی از موراکامی که مدتها قصد خوندنش رو داشتم شروع کردم.(سوکوروتازاکی بیرنگ و سالهای زیارتش)بعد از خوندن اینجمله که”هر ادمی رنگ خاصی رو از خودش منتشر میکنه”دائما به ادمها نگاه میکردم تا رنگشون رو ببینم.مکالمات و کلمات و دیالوگهای ادمها برایم خوشاینده، داخل دفترچه کوچکی که همیشه همراهمه، اونهارو نسنجیده یادداشت میکردم.تمرکز کافی برای کاری نداشتم و دستدلم به انحام کاری نمیرفت، با این وجود کمی درس خوندم.حین یوگا کردن به خودم یاداوری میکردم که نفس بکشم، گهگاهی فراموش میکنم چگونه نفس میکشم.
ساعت دلخواهم در طول روز که مشتاقانه منتظرش هستم فرا رسید، ساعتپنجعصر. من سالها دغدغهم پیدا کردن همچین جمع باصفا و اینشکلوبیناری بود، شش روز پیش، روزی که درحال پلکیدن در کانالهای مختلف بودم و با کانال مدرسهنویسندگی اشنا شدم، به جرعت فرحبخشترین اتفاق این هفتهمبود.
از یک تا ده چه نمرهای به خودت میدی و چرا؟
نمرهی ۷؛ اگرچه فقط یک متن برای کانال نوشتم و زیاد نخواندم اما روی رابطهی عاطفیم کار کردم و از همین راضیام.
*از امروز چه نکتهای اندوختی؟ فهمیدم ارتباطات خیلی مهم است. باید بلدش باشی اگر طرف مقابل راه و روش صحیح ارتباط موثر را بلد نباشد.
*امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟ ادامهی کتاب بر فراز راز را خواندم. کمی از کتاب تناسب مفهومی و قرابت معنایی از دکتر هامون سبطی را ورق زدم و سرکی به شعرهای نصرت رحمانی کشیدم.
*امروز پیادهروی رفتی؟ پیادهروی نکردم ولی با همسرجان دور زدیم و به یک کافه رفتیم. خلوت دونفرهمان خیلی میتواند در ادامهی مسیر زندگی ملالآور کمککننده باشد.
*امروز از خوردن چی لذت بردی؟ پنینی و بستنی بعدش
*امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟ وضعیت نابهسامان جامعه و دلتنگی
*امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟ رویا؟ اصلن چی هست؟
*امروز با کی تماس گرفتی؟ با مادر و پدر و خواهرم.
*امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟ پناه
*امروز یاد کدام خاطره افتادی؟ یاد چیزی نیفتادم.
به نام خدا
سال واژه ام: سکوت آگاهانه
راستی چرا بعضی وقت ها آنطور که میخواهیم نمی شود؟ ۹۵ دقیقه زمان گذاشتم که گزارش نبک بنویسم یک دفعه همه چی دود شد رفت هوا.
الان باید چه کنم؟
فریاد بزنم؟
ناسزا بگویم؟ به کی ؟ به خودم؟ به موبایلم؟
نه به هیچ کس و هیچ چیز . اتفاق است دیگر.
چون سال واژه ام سکوت آگاهانه است، سکوت می کنم همراه با آکاهی و خلاصه می کنم امروز را در همین چند جمله:
– کتاب بیگانه آلبرکامو را خواندم از چند مترجم برای مقایسه . چه بازی دلچسبی بود! استاد جان سپاس. فردا هم می روم سراغ «ناتور دشت»
– تمرین های گزین گویه را به پنجاه رساندم، صیقل دادم و هنوز هم نیازمند بازبینی اند.
– نویسنده ساز را شرکت کردم و از عشق و عاشقی در شعر و شاعری آموختم. بهشت به کامش باد، استاد رضا براهنی. استاد خودمان هم که سنگ تمام گذاشتند در وبینار، هم نوشتن یاد دادند هم نیک بودن. نوشتمشان هرچه گفتید استاد جان.
از عزت نفسی که نوشتن به آدم می دهد تا برافروخته شدنی که زنگ خطر است و باید ما را به درونمان بکشاند تا بدانیم اوضاع از چه قرار است؟
– چشمهایم چند روزی است از نوشتن فراری اند، نه از سر بی علاقگی که از سر درد. حتی عینک هم نمی تواند فریبشان بدهد . پس تمامش می کنم با آرزوی عشق و دوستی و محبت برای همسفرانم در سفر پر هیجان نوشتن.
نمره ام: ۷
آفرین لیلی
آفرین لیلی که به تمرین ها پایبند هستین
■ از توجهات:
توجیه برای بیتوجهی، تاوان دارد.
تکیده بود. تکیه زده بر خیالهای خام.
خواب و خوراک خلاف داشت.
خاموش بود در خلسه نه.
خرسند بود به خست در خرج زمان
خوشخند ماند برای خدمت به همگان
■ از واجبات:
۳۶۰ دقیقه، در کار غلتید.
۹۰ دقیقه، تکاپوی ورزشی داشت.
۶۰ دقیقه، گوشسپردن به استاد جان
پست تلگرام هم برقرار
■ از روزمرگیها:
ظرف و لباس شست.
غذا پخت و خانه پاکیزه کرد.
با مادر دل داد و قلوه گرفت.
نیک گزار ۴
سالواژه: صبر
من صبر را هر روز، اول صبح کنار دیواراتاقم، ایستاده میبینم. حالش را میپرسم. بد عنق و ترشروست. از من زودتر سر میز صبحانه می نشیند و دست و رو نشُسته تماشایم میکند. حالم را نمیپرسد. لبخندی تلخ بر لب دارد و خیره نگاهم میکند. وقت ناهار برایم سوپ میکشد و منتظر غذا خوردنم میشود. شبها بدون شب بخیر، پتویی رویم می اندازد و به گمانم دیگر تا صبح، کاری به کارم ندارد. اما نه، خواب که میروم، درون نمناک ترین رویاهای کودکانه ام، برایم قهوه دم میکند و به خوردم میدهد.
بیدار شدن در نسیم صبحگاهی و استشمام عطر تفتیده تابستان اولین سطر از دفتر روزم بود.
یک لیوان شیر نوشیدم و صفحات صبحگاهی هم را نوشتم.
بطری آب م را پر کردم و کنارم گذاشتم.
پیش نویس اولیه تمرین دوره نویسندگی خلاق را تکمیل کردم.
کتابِ <> را پایان بردم.
کودکم را حمام بردم.
ناهاری پزیدم.
کمی در خانه کوزت شدم.
۷۰۰ کلمه نوشتم.
سیاهه ای به قلمم چکید و روانه بوم نقاشیِ من، شد.
گزارش نیک:
۱-چه میشود که هیجان آدمی فروکش میکند؟ دیگر نسبت به غم، شادی و دیگر احساسات هیجان ندارد. احساس را میفهمد اما هیجانش را نه. برای من که احساساتم همیشه روی سطح بوده، این حالت عذابآور است.
۲-بعد از ده روز بالاخره داستان کوتاهم را ویرایش کردم. با کمک این جملهی جناب کلانتری: از چیزی که دوست دارید شروع کنید به نوشتن. با حذف یکی از سه شخصیت و تغییر در نحوهی بیان دو شخصیت دیگر، سعی کردم سروسامانش دهم.
۳-وبینار نویسندهساز را شرکت کردم و حدود ربع ساعت وسط وبینار خوابم برده بود. شاید داروها خواب آور بوده.
۴- اولین جلسهی شعرماهی۱۲ را دور هم خوش گذراندم در بستر اسکایروم. مثل همیشه شاعرانه دیدن برایم یادآوری شد.
۵-پنج صفحه از کتاب فلسفهای برای زندگی را خواندم. اسامی یونانیها چرا شبیه به هم و گرد است؟ اگر بخواهم اسامیشان را به شکل هندسی تشبیه کنم دایره بهترین است. حتما دیگر کشورها هم در مورد هاشم و حشمت و آرمان و آریا و آروینمان احساسی مشابه مرا دارند.
۶-سکوت امشب را شعر میبینم. دلم میخواهد نثر شاعرانه بخوانم یا بخت یارم باشد و کلمات را ملوسانه کنار هم بچینم.
کانال من:https://t.me/qalamgah_niku
۱- چند صد کیلومتر مسیر و چندین ساعت رانندگی برای مواجهشدن با ادارهای که اصلیترین بخشش را روزهای سهشنبه تعطیل کرده است. حیف که تمرین میکنم صبور بودن را و اعتماد دارم برنامههای خداوند را و باور دارم خیر موجود در اتفاقات را، وگرنه که فاک یو آل. (این فحشها را فینگلیش که مینویسی فحشتر میشوند و بیشتر دلت را خنک میکنند.)
۲- اما ابرها چه خوشگل بودند، به دیدنشان میارزید. رودخانهای هم پرآب بود.
۳- ثابت شده است همهی آنهایی که میگویند واقعگرا هستند در واقع منفیگرایند؛ چون اگر واقعن واقعگرا باشیم باید تمام واقعیت را ببینیم و اگر تصویر کاملی از واقعیت ببینیم همیشه و در هر شرایطی، تعداد نقاط تاریک بسیار کمتر از نقاط روشن است. اگر ما فقط تاریکها را میبینیم این اسمش واقعگرایی نیست؛ چسنالهگرایی است. (به خودم یادآوری میکنم.)
۴- خسته و امیدوار به فردا.
۵- الهی شکرت…
_سر وقت از خواب بیدار شدم، سر وقت صبحانه خوردم و سر وقت ظرفها را شستم. سراغ موبایلم رفتم و صفحاتش را بالا و پایین کردم. نگاهی به کانال دوستان انداختم. دیدم هر کدام دنیای نوشتاری خاص خود دارند که از تفکر، احساسات و تجربههایشان نشأت میگیرد. آنها این دنیا را در قالب یادداشت، شعر و … مقابل دیدگان میگذارند و ما را دعوت به تماشای دنیای رنگارنگ پر از خیال خود میکنند تا در پرتو آن هم لذت ببریم و هم بیاموزیم.
_وقتی به کانالم نگاه کردم، دیدم مسیر سختی را پیمودهام و درست نمیدانم در کجا ایستادهام، اما این را خوب میدانم که مصمم به ادامهام، با وجود شرایط سخت جسمی و امکان نرسیدن. چرا که زندگی در پیمودن و پوییدن است و در جایی هم به کام دل نبودن و نرسیدن.
_ابیاتی را از حافظ خواندم. جالب اینکه با هر روحیهای که به سراغ حافظ بروی، فراخور حال و هوایت، شعری در مقابلت مینهد تا حالت را خوش کند و به تفکر بیندازد.
ای که مهجوری عشاق روا میداری
بندگان را ز در خویش جدا میداری
تشنهی بادیه را هم به زلالی دریاب
به امیدی که در این ره به خدا میداری
_فایل صوتی وبیکار خانم الهه علیزاده را گوش دادم.
_ در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
_ در دورهی شعر حضور یافتم.
گزارش نیک “1405/4/30” تیرماه. روز سهشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب “خسروخوبان” از رضا دانشور خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
کتاب “گتسبی بزرگ” از اسکات فیتزجرالد خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
شعری در کانالم هوا کردم.
ظهر را زمانی خابیدم.
زمانی را گفتگو با آجی گذراندم.
نویسندهساز شرکت کردم.
کارگاه دوره شعر شرکت کردم.
زنگ زدم اداره گاز به خاطر خطای فیش که اول تهران گرفتم کارشناس گفت ما به کرج دسترسی نداریم. کد کرج بگیرید دوباره شماره اداره گاز بگیرید.
همان کاری که گفت کردم اما کرج همه روی پیغامگیر بود. پیام گذاشتم کی رسیدگی شود خدا عالمست.
https://t.me/speechoff
– هیچِ همهچیزدار.
– پرسهی مجدد در «مَدّ و مِه».
– تمرینهای سمپوزیوم را تمام کردم. هر چند که تا آخرین لحظه در امان نخواهند بود از وانویسی.
– نوشتن تمرین پنجم کلاس «نویسندگی خلاق ۷۴» را شروع کردم، در ذهنم.
– وای که چه شاهکاری خواند برایمان آقای کلانتری در وبینار «نویسندهساز» از کتاب «گل بر گسترهی ماه» نوشتهی رضا براهنی.
عشق و شعر. شعرِ عشق. شاعر عاشق و عاشقی که شعر میشود. دچار است به عاشقی و ناچار به نوشتنش. شعر است چون عاشق است و حالا که عاشق است، موظف است به نوشتنش.
یاد این بیت از حافظ افتادم:
«مرا تا عشق تعلیم سخن کرد
حدیثم نکتهی هر محفلی بود»
– پلکیدن، نوشتن، اندیشیدن، موسیقی، ویدئوهای مسخرهی باحال در یوتیوب، قهوه روی قهوه مثل همیشه، پلکیدن، اندیشیدن، نوشتن و نوشتن.
https://t.me/LailyMaddah
امروز ماندهام: از رویای دیشب بنویسم یا تحلیل چتجیپیتی فرویدی؟
رویای من کمی شخصی است، اما بگذارید تجربه جالبی را برایتان به اشتراک بگذارم.
اگر به هوشواره بگویید «این خواب مرا تحلیل کن»، احتمالاً تحلیلهایی در حد کبرا خانم فالگیر محل دریافت میکنید.
اما اگر بنویسید «فکر کن فروید هستی و بر اساس آن خوابم را تحلیل کن»، جواب کاملاً متفاوت و قابل تأمل میگیری.
امروز در وبینار برای استاد نوشتم که با ویراستاری این حجم نوشته چه کار کنم و دقیقاً همان جوابی را شنیدم که انتظارش را داشتم:
«این لعنتی را باید مثل همان داستان «ادامهکاری» تقسیمبندی کنم و آرامآرام یک دور بازنویسی کنم، بعد چند جلسه خصوصی با استاد بردارم و نسخهی آخر را آماده کنم.»
این نسخهی آخر در زندگی من خیلی داستان دارد. در فایلهایم میتوانید به راحتی ببینید که نسخهی نهایی ۴۰ شماره دارد.
مشکل آنجاست که هم خیلی زود دوست دارم آن را آماده کنم، هم به راحتی با نسخهی نهایی کنار نمیآیم.
امروز دربارهی صمیمیت فیزیکی خواندم و فکر کردم.
صمیمیت فیزیکی آنچیزی است که بیشتر افراد درکی از آن ندارند و با صمیمیت جنسی اشتباه میگیرند.
صمیمیت فیزیکی میتواند یک بغل ساده باشد، یک آغوش گرم، یک نوازش آرام گردن، گرفتن دست، کشیدن لپ.
در کندوکاوهایم متوجه شدم این صمیمیت در نسل پدرهایمان مرده؛ اصلاً از اول وجود نداشته.
خیلی خواندم از افرادی که میگفتند «عقدهی آغوش پدر» در دلشان مانده. راست میگویند.
آنهایی هم که اعتراض کرده بودند، با این جملهی مشترک و کلیشهای مواجه شده بودند:
«من عشقم را با سختی کشیدن و زحمت کشیدن برای شما نشون میدم، مدل ابراز علاقهی من این شکلیه.»
دلم میخواهد همهی پدران این سرزمین که این تفکر را دارند، یکجا جمع کنم و بگویم: شما غلط کردید.
آره، یکم عصبی شدم انگار. این نسل ادعا دارند همهچیز را میدانند، اما خب، کسی هست که همهچیز را بداند؟
داشتم فکر میکردم چگونه میتوان این صمیمیت و مرزهایش را برای بزرگترها توضیح داد.
در سناریوهای ساختگی ذهنم، اکثر این سناریوها به دعوا ختم میشوند.
تنها دو چیز به ذهنم رسید:
یا بزرگتر و کسی که قبولش دارند (اگر چنین آدمی وجود دارد) برایشان توضیح دهد،
یا اینکه من بهعنوان فرزند، به زور این صمیمیت را بگیرم.
نمیدانم کسی ایدهای دارد؟
چه جالب دربارهی تحلیل فرویدی خاب با AI گفتی احسان جان.
شوربختانه که خابها با من قهرند و به دیدنم نمیآیند، اما اگر گذرشان به من افتاد حتمن یادم میماند تستش کنم.
و دربارهی صمیمیت فیزیکی، چه قشنگ موضوعی رو عنوان کردی. آفرین لذت بردم. در ترویج و توضیحش بکوش.
فقط این لپ کشیدن را برای همان بچههای کوچولو نگهدارید که به آرامی لپشان را میکشید وگرنه لپ ما بزرگسالان را بین گیره گذاشتن و کشیدن هیچم خوب نیست. مرسی . اَه.😂
✓برای سالواژهات، «خویشتندیسی»، چه گامی برداشتی؟
با تمام قوا در راستایش هستم.
✓از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
۶. نتوانستم آزادنویسی کنم. روز خوابیدم( عجیب بود این سه ساعت بیهوشیِ میانروزی)، خدا لعنت کند قهوه را که اسلحهی معطر به دست مجبورمان میکند بخوریمش و شب را زندهداریم.
✓از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
گفتوگو… هنوز در حال تحلیلش هستم. چقدر درکِ نوجوانان سخت است. یعنی ما هم در نوجوانی همینقدر غیرقابل درک بودیم؟!
✓امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
«گل بر گسترهی ماه» از « رضا براهنی» چقدر این سه کتابی که استاد به تازگی معرفی کرده را دوست دارم. خدای من باید با ادبیات کشورم آشتی کنم. روحم متعلق به همینهاست.
✓امروز رفتی پیادهروی؟
نه. ادیت.ادیت.ادیت
✓امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
خدا مرا بکشت، دوباره زرشک پلو با سینهی مرغ به خورد همه دادم. کلی کار داشتم و طبخ آن برایم به سرعت برق و باد بود و به شدت خوشمزه شد.
✓امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
😎، سوال بعدی.
✓امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
وای عجب خوابی بود که میانروز دیدم خدای من. بیدار که شدم ادامهاش را به شکل مطلوب تخیل کردم و انقدر خندیددم که ماهیچههای صورتم درد گرفت.
✓امروز با کی تماس گرفتی؟
من و تماس؟!🤣
✓امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
عشق
✓امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
صحنهای را که از خوابم الهام گرفته بودم با اندکی تغییر به بخشی از آن چسباندم.
✓امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
دوچرخه سواری در کودکی با پدر. گفت بران من کنارت هستم. رکاب زدم، اوج گرفتم. پشت سرم را که دیدم پدر در دوردست بود اما من یاد گرفتم که چطور دوچرخه برانم.
✓امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
معینکاوی 🫠
✓فیلم چی دیدی؟
فیلم اعضای نشست، فکر میکنم همه را حفظ شدم. کی امتحان داریم؟
✓نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
چون اصرار میکنید باشه😎🙏🏻🌱
https://t.me/samiraneshanifar
سالواژه: پژوهشیدن
خابِ بچههای مدرسه نویسندگی را دیدم. داشتیم میحرفیدیم، صدایی از راهپلهها آمد. رفتم چک کنم مردی در پارکینگ با تفنگ میدوید. با کنجکاوی از پلهها رفتم بالا. تفنگبدستِ دیگری رسید و بنگ بنگ کشتم. حالا بگید چه شد؟ رفتم اول بازی. توی رختخابم بیدار شدم.
ساعت ۳:۴۴ دقیقه. ذوقیدم. قبل از سروصداها بیدار شدم و خابم را نوشتم. رفتم آشپزخانه و قهوه پزیدم. ناشتایی هم لیوانِ شیر.(سرِ کی را شیره مالیدی؟) طوطو را بردم به اتاقم و نازیدمش. دلی بهش میگوید ناصر. هرچند مؤنث است. بعد به خیالم فقط من اینطورم را دست گرفتم. طوطو حسودیاش شد و شروع به جیغیدن کرد.
اقدام برای سالواژه: شرمکاوی. کتاب به خیالم فقط من اینطورم.
نویسنده از تأثیرِ ضعفهراسی بر شرم میگوید. در فرهنگی که ضعف ملامت میشود و پنهان شرم قدرت میابد.
یک پومودورو ایتالیایی گوشیدم و حسابی علامت سوال شدم. اما فعلن ابهام را میتحملیم شاید که رستگار شویم.
یک پومودورو هم کالکشن لباس دیدم و عصر از چتی جان منابعِ الهامشان را پرسیدم. تکلیف شماره یک تیک خورد. دو تای دیگر مانده.
با دلی و دوستش رفتیم پارچه فروشی و خریت کردیم. من سه پارچه خریدم که دامن شلواری و دامن بدوزم. پارچهها را شستم و فردا وقتِ الگواندازی و برش است.
عصر چرتیدم. نمیخاستم ولی شد. حالا که به روزم مینگاهم نمره ۶ را میگیرد چون پیادهروی هم رفتم. ولی از طرفی زیادی سریال دیدم و تا موعدِ تحویل تکالیف دو روز مانده. متأسفم جایی برای بخشش نیست.
زود میخابم.
✓سال واژه: ماراتن معکوس.
✓امروز تصمیم گرفتم کتاب جدید شروع کنم. هرکاری کردم نتوانستم بیشتر از ده صفحه کتاب نوجوان را بخوانم. نمیدانم. حس گنگی القا میکرد. بنابراین پناه بردم به کتاب«دختری از محلهی هارلم». همانطور که از این کتاب از قبل میدانستم، داستانش موردپسند بود.
✓آزادنویسی دز آزاد.
✓سه روزی میشود سریال و فیلم نمیبینم. در سراشیبی یک افراط، برای خود قانون منع تماشای سریال را وضع کردم. بله وضع کردم. برای زندگی در این جغرافیا وضع کردن سنگین است. آها پس اتخاذ کردم. نه تصمیم گرفتم.
✓دولینگو دارد ۱۶۰روزه میشود. دولینگو همیشه بین زبان های دیگر و انگلیسی فرق میگذارد. کافیست یک کورس انگلیسی پر کنی، حلواحلوایت میکند. حالا منتظرم بزاید.
✓امروز تیشرت تمام شد. دست نوار اریب را میبوسم. در این دو سه سال آیتم مورد علاقه ام شده.
✓به لطف آدمی که فکرش را نمیکردم واژهی پیک می را لمس کردم. در محیط مشترکم با آن آدم حس ناامنی دارم. پیک می، نمیتواند«دیوا» باشد.
✓اخبار و اکسپلور و هیجان و خفقان.
نمیدانم کلنگ هم شد اسم کوه؟
✓امروز دز روزانهی قرص های زنی زیبا هستم که فردا میمیرد.
معلومه از واژه درزخوشم آمده؟
https://t.me/setabdi
گزارش امروزم بعد از بیداری و سلام بر ساحت مقدس صبح صادق، هوشیارانه سراغ نوشتن رفتم دوسطر نوشتم و چراغش را روشن کردم. پا در راه پیادهروی گذاشتم و حظ فراوان از هوای لطیف و گرمازا بردم. به خانه بازگشتم با یک بغل سرور صبحانه را آماده کردم و اهالی را با زمزمه نوازیدم. دخترک حال روحاش خوب نبود. به روی خود نیاوردم اما هجوم افکار ول کن نبود به چشمهایش نگاه کردم چشمهایش را دزدید. رهایش کردم اما امروز دلشوره را به من هدیه داد و سر کار رفت. (صدای قلب تو، آری، صدای قلب تو پاشید بر در و دیوار)نصرت رحمانی
نمرهی امروزم هشت و نوکی در شعر حافظ زدم و دفتر شعر نصرت رحمانی را ورق زدم شعرهایش متفاوت و زیباست. اما روحیهاش در سرودن غمبار است. با همکار قدیمی گفتگوی شیرینی بدور از سیاست و اقتصاد و روزمرگی داشتم از خاطرات شیرینی که با هم گذراندیم حرف زدیم. از نخوردن غصه لذت بردم. جنگ ناراحتم میکند. رویا پردازی وقت میبرد. خیالی به نوشتن داستان بلند ندارم مگر خودکارم روی کاغذ اعجاب کند. از کودکی در کانالم نوشتم.آدرس👇
https://t.me/notetoday1
-سالواژهام: تدریس.
-امروز تا لنگ ظهر خوابیدم. خستگیام در رفت.
-برنامهی کلاس دیروز را بررسی کردم.
-اتاقم را جمعوجور کردم.
-چشمدرد ولم نمیکرد. چشم گذاشتم روی هم و دور شدم از گوشی.
-چشم باز کردم، شب شده بود. شام زدم و نشستم پای آزادنویسی. یادداشت کانال را نوشتم.
-گزارشم زیادی نیک نبود، ولی نوشتمش. از هیچی بهتر است.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
سالواژهام را آگاهی گذاشتم. چون آگاهی بالاترین انرژی است. و یادآور این است که در سطوح پائین انرژی باقی نمانم.
امروز وبینار خیلی برایم مفید بود. هرگز، پیش از این، اینقدر به آهنگها توجه نکرده بودم. واژه “خشنآهنگ” به دایره واژگانم افزود. بعد هم متن زیبایی از آقای رضا براهنی. و پرسش و پاسخهایی که برایم مفید بود.
امروز اداره، از آن روزهای بیبرنامه بود. برای پیگیری کارگروه پسماند پیش رئیس رفتم ولی سر از یک مأموریت دیگر درآوردم. بررسی شکایات با همکار قدیمیام. گفتن از خرابی ماشین و بیبنزینی بماند. یکی از کارهایی که انجام دادیم بررسی شکایت صوتی بود. همیشه این شکایتها من را به فکر فرو میبرد. هرچند دستگاه سنجش داریم، خیلی عوامل روی آلودگی صوتی موثر است. صداهای مزاحم محیط، فاصله، جهت و … . در حالی که گذشتگان خوشفکر ایرانی، از علم صداشناسی بهرهمند بودند. و از این هنر در معماری ساختمانها بکار بردند. در ارگ بم کرمان، در اصفهان، گنبد کاووس گرگان، در مساجد و … ، دیدهام و امتحان کردهام. در حال حاضر بیشتر شکایاتی که داریم از بو و صداست. به ویژه در تابستان و بیبرقی، روشن کردن چیلرها و ژنراتورها. ولی گاهی اوقات تشخیص منبع صدا مشکل میشود. متأسفانه اطلاعی از دانش گذشتگانمان در این زمینه نداریم. مثل باقی هنرهای قدیمی در مدیریت آب و هوا و انرژی. و همینطور در پزشکی، مثل آنچه در شهر سوخته مشاهده شده است.
صد جمله را نوشتم. دیشب کتاب “شب هول” را تا آخر خاندم. ولی هنوز بخشهایی برایم گنگ است. امروز دوباره چند صفحه اول را خاندم. چقدر در این کتاب تشابههای اسمی زیاد است. شهین، شیرین، علی، هادی و … . کتاب از یک اوضاع سیاسی و اجتماعی و تاریخی میگوید. دوست دارم بار دوم، دقیقتر این کتاب را بخانم و کلمهبرداری کنم.
واژه منخرین، یعنی دو منخر، به معنی دو سوراخ بینی.
سلام خانم خوش آموز عزیز؛❤️
پیامی که برای من گذاشتید من رو بی قرار کرد که اسمتون رو پیدا کنم و گزارش نیک شما رو بخونم.
از آشنایی با شما خیلی خوشحالم.
درست می فرمایید، سال واژه ی من بیداری است و سال واژه شما آگاهی.
رشته من مهندسی بهداشت حرفه ایی هست و انگار شما هم.
آه که این کنترل صدای محیط کار چقدر ذهن من رو درگیر کرده.
راستی من چقدر دوست دارم آگاهی ام رو بالا ببرم و مشاهده گرِ لحظه ی حال باشم. ما چه شباهت عجیبی داریم.
خوشحالم که برای من پیام گذاشتید.❤️❤️❤️
خوشحالم که امشب به این صفحه اومدم و پیام شما رو خوندم.😊❤️❤️
عشق به شما دوست عزیز❤️
سلام خانم خوش آموز عزیز❤️❤️❤️
پاسخ شما به گزارش نیکم رو خوندم و بی قرار شدم که اسمتون رو پیدا کنم و گزارش نیک شما رو بخونم.
حق با شماست. ما چه شباهت عجیبی داریم. سال واژه ی شما آگاهی است و سال واژه من بیداری.
شما از بالا بردن آگاهی نوشتید و دغدغه ی من ذهن آگاهی و زیستن در لحظه ی حال.
رشته ی من مهندسی بهداشت حرفه ایی است و شما هم احتمالا.
دغدغه ی من کاهش صدای زیان آور کارخانه است و شما هم از کنترل صوت نوشتید.
ممنون که برای من پیام گذاشتید.❤️❤️❤️
حسابی از این همزمانی، هم مکانی و همچنین آشنایی با شما احساس خوشبختی کردم.❤️❤️❤️