داستان کوتاه «ساعتِ رقصِ انگشت روی تار» از سحر فرجی
باید کار را یکسره کنی … یا مرگ یا زندگی… سیبیل شاهرخخانی و قدوبالای به آن رشیدی_ وای _ مردی بامزه! با آن نگاه معصوم
باید کار را یکسره کنی … یا مرگ یا زندگی… سیبیل شاهرخخانی و قدوبالای به آن رشیدی_ وای _ مردی بامزه! با آن نگاه معصوم
شانزده مهر، ساعت دوازده ظهر، بیمارستان روبهروی خانهی عمو مجید، تو به دنیا آمدی. آن لحظه کنارت نبودم اما هر لحظه به فکرت بودم. زنعمو
ما فقط پنج ماه در سال هم سن و سال هستیم. من و همسرم. از ماه پنجم به بعد او یک سال از من بزرگتر
یعنی راست میگوید که به خاطر من آمده؟ پشت میز نشسته، دستکشهایش را انگشتبهانگشت درمیآورد. اول دست چپ، بعد دست راست. جوری نگاهم میکند که
در کوپه را باز میکنم. بر میگردم سمت مهماندار. «میشه من جامو عوض کنم؟» نگاهی به داخل کوپه میاندازد. میگوید خودش یک صندلی خالی برایم
میپرسد: «آقا این موتور ماشینم چن وقتیه زوزه میکشه. چند باری هم جوش آورده و وسط راه ولم کرده. باید دینامش رو عوض کنم؟ »
اگر میشد حتما کنترل را پرت میکردم تا صفحه خورد شود. اما مرا چه به این کارها؟ آن هم الان که شِپش در جیبم قاپ
ساعت ۱۸:۴۵ نفسنفس میزدم. کولهپشتی سنگینی روی شانههایم بود. وارد راهروی تاریکی شدم که تا به حال نیامده بودم و نمیدانستم انتهایش به کجا میرسد.
از پشت تشت بزرگ سبزیها، بیبی فقط سروسینهاش پیدا بود. به پشتیها تکیه نداده بود. میگفت عیب است وقتی یکی دارد باهاش حرف میزند چشم
مگر نقاش گذرش به اینجا میخورد؟ روی تخت دراز کشیده. به سقف خیره شده. انگشتش را در هوا سر میدهد. انگار چیزی نقاشی میکند. فکر
نشستهای. پشت پنجره. دست به چانه. خیره به پنجرهی روبهرو. آدمها که رد میشوند مینگری به چشمهاشان. راه رفتن و دستها. «شغل او چیست؟ کیف
کاش بیدار نشود. خوابش سنگین شود. نگاهش را ببینم دست و پام شل میشود. اگر کمی قرص حل کنم تو آب، بچکانم روی لبهاش، چی؟
“تو سگ کی باشی که بخوای توصیه کنی یا نکنی؟ مهم اینِ که خودم راضیام. بهترین دوستم هستی که باش. به جای من که زندگی
این فهرست بهتدریج تکمیل میشود. سه قطره خون از صادق هدایت خیمهشببازی از صادق چوبک داستانهای کوتاه از مهشید امیرشاهی مد و مه از ابراهیم
«هر عاشقی که جان داد، در باغ سروی افتاد، بر خاک و سرختر شد خوناب جویباران» -حسین منزوی در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز
در این فهرست از مینیسریالهایی نام میبرم که بهتازگی دیدهام و پسندیدهام: The Mess You Leave Behind – آشفتگی که پشت سر میگذاری I Will
این فهرستی از فیلمهای برتر تاریخ سینما یا محبوبترین فیلمهای عمر من نیست. فقط مجموعهای از آثاریست که گمانم میتوانند لحظاتی از بار ملالِ روزمره
«من به دستور زبان هیچ توجهی ندارم. وقتی هم که مینویسم، به خاطر عشق به کلمات است که مینویسم، مثل نقاشی که عاشق رنگ است
«نانِ حسرت خورم و جامهی حسرت پوشم کرمِ سیبم؛ خورش و پوشش من هر دو یکیست» -طالب آملی در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز
«گویا اینطور تصور میکنیم که هر چه کاملتر به نظر آییم، هر چه بینقصتر، بیشتر دوست داشته میشویم. در واقع عکس آن بیشتر احتمال دارد