📌 یاری جستن: بگوییم به چه نیازمندیم
«به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» -ویلیام کلمنت استون
«به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» -ویلیام کلمنت استون
«از میان تمام سخنان و کلماتی که انسان به زبان میآورد، غمانگیزترین آنها این است: “کاش میشد.”» –کورت ونهگات در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر
«در زندگی دوچيز هست كه میتوان آنها را هدف قرار داد: اول به دست آوردن آنچه میخواهيد، و دوم لذت بردن از آن. فقط خردمندترين
«بهجای خلق يك عشق كامل، وقتمان را برای یافتن يک معشوق كامل تلف میكنيم.» -تام رابينز در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم
«از من همه چیز را بگیرید، اندیشه و اراده را بگذارید؛ اندیشه را مرکز و اراده را شعاع دایرهی وجودم میکنم.» -هرمز انصاری در سلسلهپستهای
«نامت را پنهان کردهام تا تمام نامها صدایت کنند» -ضیاء موحد در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی
«بعد از هیتلر تمام آلمان درک کردند که او چه بلایی بر سر کشور و زیربناهای آن آورده است… اما یک چیز نابودشده هم بود
«همهی ما در زندگی رازی ناگفتنی، تأسفی چارهناپذير، رويايی دستنيافتنی و عشقی فراموشنشدنی داريم.» -ديگو مارچی در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم
«وقتی میتوانی دنیا را در قطرهای شن و بهشت را در گلی وحشی ببینی بینهایت را در مشتت بگیر و جاودانگی را در ساعتت جستجو
«من نسبت به کشمکشهای عاشقانهی اطرافم به شدت حساس بودم؛ به روابط زوجها، به روابط آشکار و نهان میان آدمها و البته خیانتها و بیمهریها؛
«من وقتی هم نامهی عاشقانه مینويسم يا پشت کتابی را برای کسی امضاء میکنم مشغول تمرين نوشتنام. برای آدمی که چهل سال است با خودش
«هر عمل نیازی را برطرف میکند. بسیاری از ما انتخاب میکنیم قربانی بمانیم چون به ما مجوز میدهد خودمان هیچ اقدامی انجام ندهیم. آزادی بهایی
«تا زمانی که توقف نکنی، مهم نیست چقدر آهسته پیش میروی.» -کنفسیوس در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و
«انسان امروزی باید درباره یافتههای ذهنی خود دو دل –بلکه هزاردل– باشد و در همه اندیشههای خود با دیدهی تردید بنگرد.» -ابراهیم هرندی در سلسلهپستهای
او با بقیه فرق داشت. فرید میگفت: «تو تابلوت رو برای همه بالا میبری؛ فرقی نمیکنه دختر ۱۷ ساله باشه یا زن ۵۰ ساله». اما
من اسپرسوی دابل خواستم، او آمریکانو. آن دو نفرِ دیگر را اصلاً ندیدم؛ انگار نبوده باشند. از برقِ ساعتِ «امگا» و چرمِ قهوهایِ کفشهای «گوچیاش»
اولینبار با آقحسنِ تاجر رفتیم دهشان. بنا بود تاجرباشی ازشان قالی بخرد. توی راه، مغزم را تیلیت کرد که «اگر یکنفر در اینمنطقه کِیف دنیا
خرد و خستهام. با ۲ ساعت تاخیر قطار تازه به هتل رسیدهایم و در حال شستن لیوانها در آشپزخانهی هتلم، که صدای پای کسی را
چرا دعوتم کرد؟ بعد از این که خانم شاکری، ماندانا شاکری، بغلم کرد و گفت:«سِتی جون تو تنها کسی توی شرکت هستی که از ته
من که حسش میکنم. او هم حالا چند وقتیست که حسش را گرفته کف دستش و مدام باهاش مرا نوازش میکند. خیال میکند نمیدانم شبها