گزارش نیک ۸۷: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«از من همه چیز را بگیرید، اندیشه و اراده را بگذارید؛ اندیشه را مرکز و اراده را شعاع دایره‌ی وجودم می‌کنم.»
-هرمز انصاری

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟

از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

امروز رفتی پیاده‌روی؟

امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

امروز با کی تماس گرفتی؟

امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

فیلم چی دیدی؟

نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

3 مرداد 1402

3 مرداد 1402

63 پاسخ

  1. سال‌واژه‌ام: نظم

    چرا جمعه‌ها خاص باشند؟ حتی یادم نبود جمعه‌ست. همه‌ش تقصیر امتحاناست. زندانی‌ام کرده‌اند. خب:
    داستان کوتاهم را کامل کردم. البته نیازمند بازنویسی‌ست. اما حسی خوب دارم به اینکه به جایی رسید.

    درس خواندم. پاتولوژی تناسلی.

    چندتا ۵ دقیقه آزادنویسی کردم. بیشتر برای بررسی عملکرد روزانه.

    کمی از انیمه‌ی Wolf Children دیدم. خیلی بانمک بود. خصوصا اینکه با جزئیات به زندگی متفاوت گرگینه‌ها توجه کرده بود.

    کتابی نخواندم که این نیک نیست. اما حداقل بیشتر نوشتم.

    آهنگ‌های جالبی یافتم و گوشیدم. آهنگ فیلم بربادرفته و کارتون‌های قدیمی.

    اتاقم را مرتب کردم.

  2. با هم که می‌نویسیم‌ نویسنده‌تریم. هر واژه دستی‌ست. نوشتن هم‌دستی‌ست. می‌نویسیم و هم‌دست اسطوره و تاریخ می‌شویم. در کلمه‌ اعضای یک پیکریم. بدهکار و طلبکار کلماتیم. ما کلمه‌ایم چون باهمیم. هم‌واژه‌ایم.

  3. گزارش نیک

    از صبح شروع به دوباره‌خوانی و بررسی داستانک‌ها کردیم.
    نه یک‌بار و دو بار؛ شاید ده‌ها بار داستانک‌ها را بررسی کردیم و خواندیم.

    بیشتر اجازه ندارم بگم؛ مثل اینکه.

    به نظرم چند تا داستانک نوشته هوش مصنوعی بود که یک بازنویسی انسانی روش اعمال شده بود.
    از الان بگم، من شاید نتونم ثابت کنم، اما اگر با هوشواره نوشته باشید، فحش گذاشتم روش اندازه پیتزا ایتالیایی کش‌دار.

    امروز درس خوندم. احتمالاً یک چند روزی زیاد نتونم راحت کتاب بخونم و درس بخونم؛ این امتحان باید بگذره بعد.

    امروز روز دومیه که دوباره اینستاگرام و یوتیوبم رو پاک کردم. همین الان استفاده از گوشیم به نصف رسیده.
    دپامین‌زده شده بودم.

  4. گزارش نیک

    ساعت سه صبح بود. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم. از بعدازظهر غمی گوشه‌ی دلم مانده بود که هی بزرگ و بزرگتر می‌شد. پشت هم نزدیک هزار کلمه نوشتم. خودم را گول زدم که خالی شدم. همه چیز حل شده. اما نشده بود. تا بهش نمی‌گفتم نمی‌شد. پس برایش نوشتم. از هر آنچه که در لحظه به دست‌هایم ریخت و بغضم را توی خودش نگه می‌داشت، نوشتم. نوشتم. و برایش فرستادم.

    صبح حس بهتری داشتم. او نوشته‌ام را خانده بود و مرا فهمیده بود.
    با اینکه دیر خابیده بودم، اما زود بلند شدم. قرارمان ساعت یازده، جمعه‌بازار پروانه بود. من و دخترخاله‌ام با یکی از دوستانش.

    بازار شلوغ بود.‌ اما از غرفه‌ها بی‌نصیب نماندیم. هرچه که خیلی خاستم خریدم. و هرچه که خیلی می‌خاهم هم عمومن آتاشغال است. آتاشغال‌های گوگولی و ذوق‌زا.

    فکر کردم خیلی خرید کرده‌ام. اما به خانه ک رسیدیم دیدم آنقدر هم نبود. همه‌ش چند جفت گوشواره و قاب گوشی و گردنبند و جاسوییچی و دفترچه یادداشت و گیره‌های چوبی مو (از این چوبا که چینی ژاپنی‌ها موهاشونو باهاش می‌بندن) بود.

    عصری کتاب سکسواایته را خاندم. و یک شعر از عباس صفاری.
    اما هیچ‌چیز فایده نمی‌کرد. عصر جمعه، تخم غمش را تو جون ما هم ریخته بود.

    بهتر است هرچه زودتر بخابم و تمامش کنم. ها؟

  5. سال واژه: پذیرش
    کار، چای، بیژن، گپ و گفت …
    امروز را در خلوت خود، زندگی کردم.
    به گربه هایم رسیدگی کردم و طنازی شان را پاسخ دادم.
    آزادنویسی کردم.
    سبزیجات یخچال را تبدیل به کوکو و سالاد کردم.
    چای نوشیدم و لذت بردم.
    فکر کردم.
    چورت زدم.
    غذای گربه های بیرون را آماده کردم‌.
    چای دوم در خانه اصلن لطف دیگری دارد.
    ظرف ها را شستم.
    گربه های بیرون که سیر شدند با خیال راحت خوابم می برد. (هیچ گربه ای در شب سرگردان نیست مگر اینکه به امید لقمه ای غذا سطل به سطل را سرک بکشد).

    *هنوز هم از یادآوری سالروز مرگ “فریدون فرخزاد” آه از نهادم بر می آید. حیف…

  6. از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    چهار. جمعه‌ها آن‌طور که دلم می‌خاهد به کارهایم نمی‌رسم.

    امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    هندوانه‌ی تٓگری.

    امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    توقعات همیشگی خانواده.

    امروز با کی تماس گرفتی؟
    پدرم.

    امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    سطرهایی شکل گرفته، اما فعلن عقیم‌تر از آن است که راه به جایی ببرد.

    امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    دورهمی‌های جمعه، خانه‌ی پدربزرگ.

    نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟

  7. سال واژه‌ام: خوددوستی🌷خودیابی 🌟خودخواهیِ مثبت 🥰

    روزجمعه باید چطور شروع بشه؟
    شاید با استراحت کافی، البته اگر مهمونی نخواد بیاد و من مهمون نداشتم اما..
    – صبحِ زود بیدار شدم.
    – صفحات صبحگاهی نوشتم.
    – صبحانه آماده کردم.
    – به تمام گل‌های داخل خانه و حیاط کود دادم.
    – حیاط را شستم چون این روزها که زمینهای کشاورزی اطرافمون برنج هاشون رو برداشت می‌کنند بسیار گرد و خاک و صدا ایجاد میکنند.
    – به تمرینات دوستان نویسنده‌ی خلاق بازخورد دادم.
    – تیرامیسو درست کردم.
    – سریال ( I will find you ) تا قسمت هفت دیدم.
    – آزمون تعیین سطح زبان دادم، و کمی هم زبان خوندم.
    – نهار رو همسرم درست کرد.
    – حمام رفتم.
    – حاضر شدم و به مهمانی رفتیم ولی قبلش کیک تولد هم خریدیم.

    و شبتپن بهشت🌟🌛
    ماه امشب یه حلالِ نارنجیِ بسیار قشنگ و نزدیک به زمین بود، خداروشکر که میتونم ماه رو ببینم، بسیار دوست داشتنیِ.

  8. گزارش نیک، روز جمعه شانزدهم مردادماه چهارصد و پنج

    سال‌واژه‌ام: جسارت
    نمره‌ی روز: ۸ از ۱۰

    امروز با نازنین یوگا تمرین کردیم و همین، از همه‌چیز بیشتر به دلم چسبید، بدنم انگار بعد از مدتی دوباره یادش آمد صاحب دارد، نه فقط یک چیزی که باید از این اتاق به آن اتاق بکشد و بچه جمع کند و غذا بدهد و بنویسد و باز بچه جمع کند.

    دلم می‌خواست بیشتر روی داستانم کار کنم، بیشتر ویرایشش کنم، بیشتر ور بروم به جمله‌ها، اما نشد، این «نشد» هم شده یکی از پرکاربردترین کلمات زندگی‌ام، یک جور فعلِ مادرانه، زنانه، روزمره، «می‌خواستم، نشد»، «قرار بود، نشد»، «وقت داشتم، نشد»، انگار یک موجود نامرئی هر شب می‌آید و از روی فهرست کارهایم با مداد قرمز خط می‌کشد و آخرش فقط می‌ماند: نشد.

    اما همین داستان کارگاه ۶، هرچه بیشتر بهش فکر می‌کنم، بیشتر دوستش دارم، داستانی براساس یادداشت‌های روزانه، اینکه خودمان را بگذاریم جای شخصیت، برویم توی پوستش، با ترس‌هایش بترسیم، با خشمش عصبانی شویم، با خرابکاری‌هایش حرص بخوریم، شاید حتی جاهایی از او بدمان بیاید و بعد یکهو بفهمیم داریم از خودمان بدمان می‌آید.

    برای من این نوشتن فقط داستان‌نوشتن نیست، یک جور خودکاویِ کاغذی است، یک جور تراپیِ بی‌وقت و بی‌نوبت، می‌نشینم روبه‌روی خودم و شروع می‌کنم به نوشتن، بعد یک نفر از توی کلماتم بیرون می‌آید که شاید خودم هم تا قبلش نمی‌شناختمش.

    شاید برای همین است که این روزها بیشتر از اینکه بخواهم داستانم را بنویسم، دلم می‌خواهد خودم را از لابه‌لای داستان‌ها پیدا کنم.
    و یک تشکر ویژه از شاهین کلانتری، برای اینکه هر بار کارگاه داستان را طوری طراحی می‌کند که آدم فقط با یک تمرین نوشتن روبه‌رو نمی‌شود، با دنیای جدیدی روبه‌رو می‌شود. بعضی تمرین‌ها را انجام می‌دهی و تمام می‌شوند، اما بعضی‌ها بعد از تمام شدن، تازه شروع می‌شوند و می‌روند یک گوشه‌ی ذهنت می‌نشینند و هی چیزی را در تو جابه‌جا می‌کنند. این ایده‌ی داستان کارگاه ۶ برای من دقیقاً از همان‌هاست، هم داستان است، هم بازی، هم خودکاوی، هم یک جور تراپیِ بی‌نسخه و بی‌نوبت.
    ممنون که هر بار برای نوشتن، یک درِ تازه به سمت خودمان باز می‌کنی.
    https://t.me/MashgheBodan

  9. با «ری‌ بردبری» عزیزم به دل طبیعت زدیم.
    همینطور که داشت از خودش و مسیر نویسندگی‌اش می‌گفت، با در قابلمه جوجه‌های روی آتش را باد می‌زد.
    صدای جلز و ولز جوجه‌ها با صدای گُر گرفتن آتش و صدای باد یکی شده‌بود.
    سرش را رو به من چرخاند و گفت:
    ـــ خیلی‌ها می‌کوشند که روح آدم را بکُشند. کُشتنِ روح آدم، یعنی کشتن همه‌ی وجود او.
    بعد سیخ‌ها را روی آتش جا‌به‌جا کرد و ادامه داد:
    ـــ از نظر من در این دنیا دو حرفه شریف‌اند. یکی پزشکی و دیگری نویسندگی. پزشک، تن را درمان می‌کند و نویسنده، جان را.
    با ظرافتی خاص جوجه‌ها را از روی سیخ میان نان می‌کشید، انگار که داشت کتابی را ورق می‌زد و میانش نشانک می‌گذاشت.
    سیخ گوجه و فلفل را به دستش دادم و همچنان محو کارها و حرف‌هایش بودم.
    مشتاقانه ادامه داد:
    ـــ نگذار کسی تخیلت را از تو بگیرد! همه‌ی آدمهای دنیا تا ببیند که هم‌سو با آنها نیستی، قصد می‌کنند که تو را هم‌شکلِ خودشان کنند. هرگز اجازه نده! از منِ نود و چند ساله به تو نصیحت، حالا که در ابتدای راهی تا زمانی که به سن من برسی کودک درونت را زنده نگه‌دار. در تخیل غوطه‌ور شو و هرگز، تاکید می‌کنم، هرگز از مسیرت منحرف نشو! حرف استادت را هم بخاطر داشته‌باش. تعریف‌ها و موفقیتها را چون الکلی بدان که اثرش سریع می‌پرد، لذتش را در همان لحظه ببر و به سرعت از آن گذر کن. در مورد حرفهای نا‌معقول و ایستاننده هم چنین کن…می‌دانم مونولوگ بلندی شد، اما چه اهمیتی دارد؟! اینجا اصول و چارچوب را خودمان تعیین می‌کنیم. خودمانیم. کسی ما را نمی‌بیند. فقط من و تو هستیم.
    سپس به جایی که کیفم از شاخه‌ای از درخت آویزان بود اشاره کرد. درون کیفم دفتر روزانه‌نویسی و کتاب «ذن در هنر نویسندگی» ری بردبری بود که بی‌صبرانه منتظر بود دوباره در جهانش غرق شوم.
    نگاهم را از کیف به ری بردبری دوختم. چقدر دوستش داشتم و شیفته‌ی افکار و شخصیتش بودم.
    سراغ کتابم رفتم و مدتی در جهانش غرق شدم.
    سپس آزاد و رها نوشتم. با وجود صدای باد که در میان برگهای درختان می‌پیچید، حس پروازم دو چندان شد.
    و بعد سوار بر بالِ خیال، سفر کردم در دنیایی که هر روز بخشی از آن را جان می‌بخشیدم.
    شب، ستاره‌چرانی کردم و تا می‌توانستم سرمست شدم از آسمان شب و سکوتی که آرامِ جانم بود.
    🪽سمیرانویس
    https://t.me/samiraneshanifar

  10. سال واژه: تغییر
    ۱- امروز در راستای سال‌واژه‌ام بیشتر از همیشه درگیر کنترل ذهنم بودم. ذهنم هر طرف می‌خواست سرک بکشد و من هم تلاش می‌کردم سر به راهش کنم. برای همین دست به دامن نوشتن و قدم زدن شدم؛ هر دو تا حدی جواب دادند و توانستم افسار افکارم را دوباره دست بگیرم.

    ۲- امروز از خوردن قورمه‌سبزی‌ای که برای آماده کردنش وقت زیادی گذاشته بودم، کنار ته‌دیگ نانی که مامان زحمتش را کشیده بود و سالاد شیرازی شقایق، حسابی لذت بردم. هر کدام سهمی از این ناهار خوشمزه داشتند و نتیجه‌اش یک شکم سیر و یک حال خوب بود.

    ۳- امروز بعد از مدت‌ها از خودم پرسیدم: «چه چیزی خوشحالت می‌کند؟» همین سؤال بهانه‌ای شد برای آزادنویسی. هرچه بیشتر نوشتم، بیشتر فهمیدم چقدر مدت‌هاست این سؤال ساده را از خودم نپرسیده‌ام و چطور بی‌توجهی به خوشحالی خودم، آرام‌آرام مرا به سمت فرسودگی روانی هل داده است.

    ۴- امروز کمی قدم زدم و در مسیر، یکی از دوستان پارکی‌ام را دیدم. چند دقیقه‌ای کنار هم از دغدغه‌هایمان گفتیم و همین گفت‌وگوی کوتاه، انگار بخشی از بار ذهنم را زمین گذاشت.

    ۵- نصف روز را با «اگه نشه چی؟» گذراندم و مدام سناریوهای مختلف را در ذهنم بالا و پایین می‌کردم. خدا را شکر نیمه دوم روز بالاخره به این نتیجه رسیدم که فعلاً هیچ اتفاق خاصی نیفتاده که این‌همه انرژی برای نگران شدن درباره‌اش بگذارم.

    ۶- امروز برای بار هزارم سراغ کتاب «بیگانه‌ای با من است» جوی فیلدینگ رفتم و برای بار هزارم هم از خواندنش لذت بردم. بعضی کتاب‌ها انگار تاریخ انقضا ندارند.

    ۷- اگر بخواهم به امروز نمره بدهم، ۸ از ۱۰ می‌دهم؛ چون توانستم ذهن افسارگسیخته‌ام را تا حد قابل قبولی رام کنم و در نهایت، به آرامشی نسبی برسم.

  11. حلزون خار درآورده است. شاید هم خار کردند توش.
    داشت یادم می‌رفت گزارش نیک بنویسم.
    با اینکه امروز کار نیک خاصی نکردم.
    کلی فکر کردم فقط
    و
    با مامان رفتیم روضه‌ی دوستش که خیلی سال بود او را ندیده‌بودیم. از نشستن مداوم داشتم دیوانه می‌شدم. تمام حواسم به نوه‌هاش بود. یکی دو ساله و دیگری ۲ ماهه. دوست داشتم قورتشان دهم.
    توی راه رفت و برگشت یک متن نوشتم و چند ایده آمد توی سرم که یادداشتشان کردم.
    وبینار نویسنده‌ساز هم خوب بود با الهه. یاد گرفتم.
    بروم بکپم که فردا ضمن خدمت و ۴ ساعت صندلی‌نشینی.
    آه…
    کاش همه‌ی صندلی‌های جهان ماساژور داشتند حداقل.
    آه… خدایا…
    بداهه‌نویسی سمپوزیوم هم حال می‌دهد.
    مرسی استاد خلاق.
    بای.

  12. سال‌واژه‌ام: قدم
    ۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.‌
    ۲. چند تا از مجموعه یادداشت‌هایی که استاد در کانال دورهٔ ششم داستان کوتاه گذاشته بودند،خواندم.
    ۳. چند نوبت نوشتم و اندیشیدم.
    ۴. به خانهٔ پدر و مادر همسرم رفتم و در کارها کمی کمک کردم.
    ۵. یادداشت کانال را نوشتم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor
    ۶. چند تا از گزارش‌های نیک دوستان را خواندم.
    ۷. از عزیزی بابت رفتار زیبایش تعریف کردم.
    ۸. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. الهه جان علیزاده دربارهٔ موضوع مهمی صحبت کردند، ارتباط معنا و ملال و نیز استعاره‌هایی که با آن‌ها زندگی می‌کنیم. در زندگی چند وقت اخیر درگیر ملال و معنای زندگی هستم. این وبینار برایم روشنگر بود. از سویی دیگر به موضوع شغل و استعاره‌ای که دربارهٔ آن دارم، اندیشیدم‌ اصلاً آیا استعاره‌ای برای شغلم دارم؟ شاید بازاندیشی به این موضوع، تحمل چالش‌های شغلم را برایم آسان‌تر کند. بعد از وبینار با نوشتن دربارهٔ استعاره‌های زندگی‌ام اندیشیدم‌. مواردی را که باید برای استعاره‌هایشان بازاندیشی کنم، فهرست کردم و اندکی هم دربارهٔ شغل و ارتباط آن با هویت نوشتم. مطلب نیمه‌کاره ماند اما در گوشهٔ ذهنم فعال است.
    ۹. امروز حین نوشتن متوجه یک مشکل اساسی در یادداشت صبحگاهی نوشتنم شدم. مثل گنج بود برایم. متوجه شدم که در یادداشت‌هایم بیشتر از آن‌که چیزی بنویسم، دربارهٔ چگونگی نوشتن می‌نویسم‌ و مدام درگیر ایجاد عادت یا روش نوشتن هستم. دریافتم که به موضوع‌ها توجه نمی‌کنم مگر در موارد معدود. همین کشف جدید باعث شد که دربارهٔ موضوع شغل بنویسم.

  13. تالنگ ظهر، رخت‌خوابم خوب پذیرایی کرد. دیگر گفت: آدم حسابی خسته شدم، پاشو چقدر می‌خوابی؟ من هم سرانجام از بالشتم دل کندم. کمی نوشتم، کمی هم فروغ خواندم. فیلم کره‌ای دیدم. همیشه در بچگی آرزویم بود لباس‌های بانوهای فیلم را بپوشم و با خدمتکارانم در قصر قدم بزنم. عصر هم با خانواده‌ی مادری رفتیم مشهدِ قالی؛ چه خبر بود، جای سوزن انداختن نبود. عجب هوای خنکی داشت، دورهم خوش گذشت. پیشِ «سهراب» هم کمی نشستم:
    «به سراغ من اگر می‌آیید،
    نرم و آهسته بیایید،
    مبادا ترک بردارد
    چینیِ نازکِ تنهایی من.»

  14. امروز تمام روز را درگیر دل‌درد سهیل و ویروسی که گرفته، بودم و بودیم. دکتر رفتیم. هم سوپ مریض درست کردم برایش هم کته. یا تو آشپزخانه بودم یا مشغول ببر و بیار دارو و فلان. تمامش همین بود و چقدر دلم می‌سوخت برایش که انقدر مظلوم بود. و کمی قبل که خوابش برد، کمی خواندم و کمی نوشتم. همین.

  15. سال‌واژه: شناخت

    امروز در دنیای کودکی پرسه زدم. پسرکانم را به موزه‌ی کودکی ایرانک بردم. اولین بارمان بود به آنجا میرفتیم. برای کارگاهک “دویدم و دویدم” بلیط تهیه کرده بودم. امروز سحر جان فرهادی را زیاد یاد کردم. چرا؟ چون موضوع کارگاهک متل‌ها بود. چند روز پیش خانم فرهاتی در وبینار نویسنده‌ساز از متل‌ها گفت و خاند. اتفاقن موضوع فعالیتهای امروز در موزه هم همین متل‌ها بودند. نمایش سایه‌بازی با متل‌ها اجرا شد. بچه‌ها بعد از نمایش با کاراکترهای نمایش، سایه‌بازی کردند. بعد از آن، همه با هم متل‌های آشنا را با ضرب تمبک خاندیم. دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده. سواد داری؟ نوچ نوچ. بی‌سوادی؟ نوچ نوچ. پس، تو، دوس، تِ، من، هس، تی. البته ما به جای واژه‌ی باادبانه‌ی دوست، خر میگفتیم. بقیه هم همین را میگفتند. اما جلوی جمع که خوبیت ندارد خر و خربازی. من متل” بیدیلی بیدان” را که در زمان کودکی فرزند اول میخاندم را برای جمع خاندم. تجربه‌ی شیرینی شد. بزن کف قشنگه رو. فضای متل‌ها شادی‌آور است. شعرهای آهنگینی که بار معنایی قوی و مستحکمی ندارند و به ما کمک میکنند که آزادی در بیان و بازی با ارکان زبان را بدون نگرانی از درست و غلط بودگی بیازماییم.
    از بخش‌های مختلف موزه دیدن کردیم و چقدر برایمان جذاب بود.
    دیدار اتفاقی دوستی در آنجا خیلی خوش‌حالم کرد. استاد داریوش میرزایی. از سازندگان چیره‌دست ماکت‌های خلاقانه‌ی معماری، عروسک‌ها و آثار مینیاتوری در موزه. جای خیلی خوشمزه‌اش اینجاست که ایشان بخش بازگشایی نشده‌ی موزه که ماکتهای دست‌ساز خودشان بود را به من نشان دادند. خانه‌های قدیم تهران در قسمتی از شهر، همراه با مغازه‌هایی مثل خیاط‌خانه، بقالی و اسباب‌بازی فروشی. با تماشایش غرق خاطره‌ها شدم. عطر و طعم آن روزها برایم تداعی شد. چقدر همه‌چیز بو داشت. طعم داشت.
    تعدادی کتاب و ابزار قصه‌گویی از دکّانک موزه خریدم و به خانه برگشتیم.
    به اواسط کارگاه دستور زبان تص+میم رسیدم. باید فایل کلاس را با دقت گوش کنم.
    کمی آزادنویسی کردم تا ایده‌هایم گم‌وگور نشوند. انگار در مواجهه با محیطها و انسانهای خوب، آدمی شکوفا میشود.
    امروز از خیال کار کردن کنار بزرگان و یاد گرفتن از آنها در کار باکودکان کیف کردم. اینکه بتوانم اثر خوبی روی مخاطبانم بگذارم. اینکه بتوانم اجراهای موفقی داشته باشم.
    امروز چند کتاب کودک خاندم. دویدم و دویدم، وقتی اندوه به دیدارم می‌آید، آنجا که شادی آغاز میشود، اِلمر، لی‌لی لی‌لی حوضک و هاجستم و واجستم. امروز، روزِ کودک بودن بود.

  16. گزارش ۸۷
    🍃به به. جمعه و دیر بیدار شدن‌هایش.😍
    🍃صفحات صبحگاهی و خابم را نوشتم. خابم بوی بیماری و مرگ میداد. در ادامه، خاب ندیده هم نوشتم. آن مدلی که دوست دارم باشد🙃
    🍃چند بیت از رهی معیری نوشیدم:
    باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم
    وز جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
    من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران
    اول به دام آرم ترا وانگه گرفتارت شوم
    🍃سری به حال و هوای جوانی مسکوب زدم. جذاب است. ثبت وقایع روزانه به شیوه خاص خود. ترغیبم می‌کند به بیشتر نوشتن.
    «مدتی پیش فرسی به من تلفن کرد و گفت اگر مجله‌ای باشد که اهل بند و بست نباشد و از توبره و آخور نخورد، حاضری باهاش همکاری کنید.»
    🍃احساساتم را نوشتم. موجی از خشم و تنفر. لایه‌های زیرینش در نوشتن رو شد. لایه‌روبی شدن.🙂
    با پناه وقت گذراندم. نقاشی، بازی، دیدن فیلم و رقصیدن.
    جلسه ششم کتابخانی گروهی را برگزار کردم. ذوق کردم که عضو جدید هم داشتیم. با هم خاندیم و آموختیم که ذهن ما همیشه پر از صداهای جورواجور است و ما نمی‌توانیم ساکتش کنیم . تلاش برای کنترل ذهن وهم است. گاهی بهتر است کمی از ذهن دور شویم و تماشاچی محتویاتش باشیم.
    🍃گاهی به ناچار با آنها کنار می‌آیی تا کنار گذاشته نشوی.
    https://t.me/fahimsaadat040

  17. گزارش نیک عزیز؛
    سلام. حالت چطور است؟ من هم که مثل همیشه، عالی. این روزها دارم سعی می‌کنم زندگی را دوست داشته باشم. از ایتا فاصله گرفته‌ام، از دوستانم نیز. شاید کار درستی نباشد. به‌هرحال سال دیگر پیششان نخواهم بود. اما بازهم بهم احساس آرامش می‌دهد، پس حالا حالاها قصد ندارم بروم سراغ ایتا. اگر کاری داشته باشند زنگ می‌زنند. مثل دیشب که ملیکا زنگ زد تا نظرم را راجع به یک سوال ریاضی بپرسد. سوال ریاضی‌ای که سروقتش هم نرفته بودم. ریاضی، عققق.
    خدایا، ریاضی را بکش لطفا. حلوای ختمش با من.
    امروز هم قانون نزدم یا راجع به رشته‌ها و مشاغل تحقیق نکردم. مطمئنم سال نهم که رفتم این تنبلی‌ها بدجور به کمرم می‌زنند، ولی واقعاً حسش نیست. شاید بعداً. درگیر جنگ درون خودمم، حوصله‌ی آینده‌نگری ندارم.
    گزارش نیک عزیز، تو هم تا به حال خودت را گم کرده‌ای؟ امروز جلوی آینه ایستاده بودم و از خودم می‌پرسیدم آن بچه‌آوینِ بااراده و پرتلاش کو، همانی که کلی کتاب می‌خواند و به پشتکارش معروف بود. جایی لابلای فضای مجازی و درس‌ها و رفاقت‌هایم گمش کرده‌ام. یعنی پیدا می‌شود؟ خدا کند بشود.
    بهترین کار امروزم بازنویسی تکلیف نویسندگی‌ بود. تکلیفی که مثل باقی نوشته‌هایم دوستش دارم، ولی هنوز انگار آن چیزی که می‌خواهم نیست. من می‌نویسم تا گم‌شده‌ام را پیدا کنم. و آن گم‌شده توی این متن هم نبود.
    تازه نتایج امتحان سمپاد هم آمد. پس لابد نتایج انتقالی‌ها هم فردا بیایند.
    از صبر بیش‌از هر کلمه دیگری بیزارم. با این وجود سه ماهی هست که برای این انتقالی لعنتی صبر کرده‌ام.
    خلاصه سرت را درد نیاورم. بازهم برایت می‌نویسم. امیدوارم خوش و خرم باشی. به خانواده سلام برسان.
    ارادتمند،
    آوین

  18. 🔶️ رفتیم خرید.
    🔶️ توی راه «باربر بازی» کردیم.
    یکی‌مان شد ارباب و آن یکی رعیت.
    من رعیت نبودم.
    رعیت بارها را تا پای ماشین آورد.
    🔶️ مرغ ها را شستیم و بسته‌بندی کردیم.
    بازی تمام شده بود.
    قانون ارباب‌رعیتی منحل شده بود و بقول بابابزرگم رفته‌بود توی بادسنِ خر.
    پس من هم رعیت‌مآبانه کار کردم.
    🔶️ الان دارم داستان کوتاهم را می‌گسترانم. داستان ‌نوشتن روحم را قلقلک می‌دهد. ذهنم را ماساژ.
    🔶️ کانالم: https://t.me/zargooyehaa

  19. صبحِ زود:
    -با امیرو (داداشم) رفتیم بازار گل.
    برای ختم برادر دوستمون گل سفارش دادیم.
    یه دسته گل رز قرمز گرفتیم برا خونه.
    یه شاخه هم ارکیده.
    نه من نه امیرو دلمون به پول دادن واسه گل نمی‌سوزه.
    چرخ زدن بین اونهمه گل و گیاه روحمو تازه کرد.
    همش فکر می‌کردم اگه یه خونه‌ی حیاط‌‌دار داشتم کلی گل و گیاه می‌خریدم.
    یه پسر جوون به باباش می‌گفت من یه گلدون کاج کوچیک میخام، باباش می‌گفت جاااااا نداااارررریمم.
    لعنت به روزی که حیاط خودش رو از خونه‌ها دریغ کرد.
    -بعد گل‌گردی، با امیرو رفتیم قهوه زدیم جاتون خالی.

    ظهر مایل به بعد‌ از ظهر:
    -«لمس» را خاندم. آخرین باری که کتابی من رو به سمت خودش این‌جور می‌کشید «کوچه‌ی ابرهای گمشده» بود.
    چه هدیه‌ی نیکی.
    -خابم میومد زیاااد، مثلن خاستم چرتی بزنم، اما در چرت زدن استعداد ندارم. نشد.
    -رفتم حمام و آماده شدم.

    عصرِ بعد از بعد از ظهر:
    -رفتیم ختم.
    منو امیرو و سجاد.
    آخوند‌ها عایا خودشان می‌فهمند چه می‌گویند؟
    چهل دقیقه‌ای نشستیم، من در زنانه و بچه‌ها در مردانه، بعد امیرو پیام داد که پاشو بیا ما بیرون وایستادیم.
    گفتم صبر کنید اینجای صحبت‌های حاج‌آقا مهمه.
    زندگی همین است دیگر. هشت ماه بعد از فوت بابایت، در همان مسجدی می‌نشینی که ختم بابایت بود، برای جوانی که برادر دوستت بود. گریه می‌کنی و با برادرت در پیام دادن دلقک‌بازی در میاوری و می‌خندید. زیبا نیست؟
    -در راه نگاهی به کتاب «موقعیت و داستان» انداختم. تنها دو صفحه‌اش را خاندم. اما دوستش داشتم. ادامه می‌دهم.

    دیگه شب شد:
    -چون خابم می‌آمد یک قهوه‌ی دیگر هم تزریق کردم.
    -فیلم Monster-2003 را داندول کردم و چون نمی‌خاستم اون ساعت بخابم، نشستم به فیلم دیدن.
    فیلم قشنگ و در عین حال تلخی بود. فیلمی در ژانر زندگی‌نامه‌ای ، جنایی.
    قشنگ‌ترین قسمت فیلم بازی درخشان کراشم از جوانی تا به حال سرکار محترم بانو «شارلیز ترون» بود.
    داستان فیلم واقعی و درمورد «آیلین وورنوس» است. برخی اون رو اولین قاتل زنجیره‌ای زن آمریکا می‌دونن.
    بنده فیلم را دوست داشتم.
    -دوباره «لمس». به من چه. خودش صدایم می‌زند.
    -دوست داری مرا به چه نامی صدا بزنی؟
    -این‌که لحنم مدام تغییر می‌کند آگاهانه‌است. کرم دارم.
    -بس نیست؟ ولم کنید بروم بخابم دیگر. مرسی. اَه.
    اودافظظظ ولی.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  20. ویل‌ویلی

    ۱. نوشتن یک شعر.
    ۲. خاندن کتاب.
    ۳. قدری درس.
    ۴‌ چره‌ای خیاطی.
    ۵. اندکی پیاده‌روی.
    ۶. معاشرت کتابی-شعری.

    https://t.me/havirism

  21. چند سال بود بهشت زهرا نرفته بودم. غسال‌خونه شلوغ‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم. انگار بُعدی از شخصیت آدم‌ها اونجا متبلور میشه که دست خود آدم نیست. صاحب عزا باشی یا همراه یا رهگذر هم فرقی نداره. دیر و زود آدم رو می‌گیره.

    امروز نبودن رو با تمام وجود حس کردم. مرحله‌ای از زندگی که می‌دونم هست اما ازش فرار می‌کنم. چون بهش فکر کنم نمی‌تونم زندگی کنم. با اینکه هر روز بهش نزدیک‌تر میشم اما ناز می‌کنم و روم رو برمی‌گردونم. کدوم آدم عاقلی همه وقت و انرژیش رو می‌ذاره برای بازی‌ای که می‌دونه می‌بازه؟

    من بازنده‌ام. آخر این مسیر، سقوط در دره‌ی پوچیه. چه فرقی داره خط‌های جاده رو پررنگ کنم، سنگ‌های وسط جاده رو بزنم کنار و چاله‌چوله‌ها رو پر کنم یا بیخیال به تماشای سرنوشت از قبل مشخص شده بنشینم؟ من که آخر می‌خوام بمیرم 🤷‍♂

  22. امروز هم گذشت، بدون خواندن و نوشتنی. گاهی این گونه می‌شود دیگر. البته بدون نوشتن نمی‌شود گفت، زیرا الان دارم می‌نویسم. و هنوز چهار دقیقه تا شروع روز جدید باقی‌ست. پس می‌ماند خواندن. که آن را هم قبل از خواب انجام می‌دهم.

  23. گزارش نیک ۸۷
    سال‌واژه‌ام: فاصله

    — امروز‌‌ آخر هفته نبود. جمعه نبود. استراحت نکردم. غذا نپختم. چیزی ننوشتم. تمرینی نکردم. صبحانه نخوردنم. قهوه نخوردم. گلدانی آب ندادم. جایی را جارو نزدم. لباسی نشستم. یادداشتی منتشر نکردم. فیلم ندیدم. آهنگی گوش ندادم. گرمم نبود. سردم نبود. دوش نگرفتم. پیاده‌روی نرفتم. کتابفروشی نرفتم. کتاب نخریدم. ناهار نخوردم. شام نخوردم. میوه نخوردم. هیچی نخوردم. حرف نزدم. داد نزدم. جر و بحث نکردم. نفس نکشیدم. گزارش نیک ننوشتم.
    آدمم من؟
    — ما امیدوارانیم.

    آدرس  کانال تلگرام من:
    https://t.me/nahid40rasti02

  24. 1. با شوق عجیبی منتظر اعلام نتایج چالش داستانک‌نویسی بودم. جزو هفت نفر نبودم ولی کلی ذوق کردم که تو این مسیر هستم. تا ببینم چی پیش میاد.
    2. به‌خاطر مشکلات تن‌خاره‌ی حساسیتی نتونستم متمرکز بشم روی کارایی که می‌خواستم انجام بدم. ولی امروز با خاطره خوش دیروز کلاس حضوری در «سمپوزیوم نویسندگی» گذشت. یه پنج‌شنبه پر ازحرف‌های جدید، یادگیری جدید و تجربه جدید.
    3. با شنیدن بازخورد استاد در مورد رمانم دیگه باید جدی‌تر به فکر باشم که هم زودتر تمامش کنم و هم اصلاحات رو انجام بدم. بازم کلی ذوق دارم.

  25. فهرستی از امروز
    آزادپرسی از یک نفر.
    آتش زدن مویش.
    استرسی از یک تماس.
    استرسی ادامه‌دار از یک تماس.
    استرسی مزمن از یک تماس.
    چرا چیزهایی که می‌خواهم را می‌نویسم به هیچ کجای قلم و سوگندش نیست؟ چرا تمامن بلعکس عمل می‌کند؟
    برای شما هم چنین اتفاقاتی با نوشتن افتاده است؟

  26. دستور زبان تصمیم

    صبح بعد از نماز خوابم نبرده بود. سودوکو مشغول بودم. کمی نوشتاردرمانی کردم. صبحانه خوردم و کمی کتاب خواندم از یادداشت‌های اشتاین بک در کتاب برای امروز کافی است و نزدیکی‌های 11 صبح خوابیدم.

    ساعت 14 با صدای جارو برقی بیدار شدم. تا نماز بخوانم و ناهار بخورم و کمی درباره فرم مصاحبه بالینی جستجو کنم شد ساعت 17 و وبینار نویسنده‌ساز که الهه جان امروز از معنا و پرسش صحبت کرد. آزادپرسی هم داشتیم برای خودمان البته. سپس در کارگاه دستور زبان تصمیم شرکت کردم و تمرینش را هم بلافاصله انجام دادم. نکته‌های شگفتی داشت.

    پادکست جمع‌بندی پرسش از نتایج و استنتاج سرزبان الهه علیزاده را گوش کردم و فایلش را خواندم. پادکست وبینار سیزدهم مدار شادزی شیما صادقی را که درباره‌ی مرزها و رابطه‌هاست را نیز شنیدم. مستند بهرام صادقی را هم دیدم.

    نظرات اساتید درباره‌ی پروپزال اصلاحی را جمع‌بندی کردم. افتضاح نوشتم. باید مجدد درست بنویسم. راستش متوجه شدم که خودم هم نگرفتم می‌خواهم توی پایان‌نامه‌ام چکار کنم؟

    به سحرجان قول داده بودم مستندی را ببینم. حوصله‌ام نکشید. جایش مجدد نامه‌اش را خواندم. دلم برایش تنگ شد.

    حالا هم با اینکه حوصله کتاب خواندن ندارم، اما برای این که تنبلی عادتم نشود. سری به برخی خواهم زد و چند دقیقه‌ای مطالعه خواهم کرد و سپس خواهم خوابید.

    شبتان نیک

  27. گزارش نیک ۸۷. فرح
    جمعه تطیله.
    سرانجام جمعه آمد. از سه شنبه تعطیل بودم و خونه مادرم نرفتم و ماموریت رسیدگی از مادر را برادرم برعهده گرفت فکر می کردم برام هر روز جمعه بود.‌
    جمعه رسید
    ✍️خواب نویسی که بعلت غفلت همه‌ی خواب از دستم رفت فقط می‌دونم که خواب استاد رضایی و خانم یکتا معلم‌های خط نقاشی‌ام را دیدم که خونه من اومده بودند و…
    ✍️سرآغاز روزانه نویسی در چند مرتبه (مثل قرص‌های انتی بیوتیک هر ۸ ساعت یک پاراگراف.)
    ✍️دیدن فیلم دلشدگان عجب دیالوگ‌های جالبی داشت،
    ✍️…چرخ‌زدن در اینستاگرام نیمساعت. ساعت گذاشتم.
    ✍️ولگردی در تلگرام کانال دوستانم. خواندن داستان کوتاه‌های دوستان نویسنده‌ام ، از لاله حقیقت “داستان تمام می‌شود”.
    بعضی داستان تا عمق وجودم اثر گذاشت.داستان آناهیتا را هم دوست داشتم خیلی روان و راحت نوشته بود.تمام داستان این دفعه که استاد در دانلود ها گذاشته بود را خواندم.
    جمعه است واقعن تعطیله. منم فقط داستان خوندم و حظ کردم.
    ✍️ عصر وبینار الهه علیزاده تا یکربع به شش حضور داشتم بعد اینترنت بازی در آورد و اخرش را به قول خارجی‌ها (میس کردم) از دست دادم.
    ✍️طبق هر جمعه دورهمی خانوادگی در خونه مادر و کنار مادرم، دوسه ساعتی گفتگو داشتیم.
    ✍️فیلم مستآجرها را دیدم. قبلن هم دیده بودم. بنظر خیلی شلوغ آمد ولی موضوعش اجتماعی جالب بود.
    ✍️روزانه نویسی وقت شبانگاهی.
    ✍️خلاصه و فهرست کردن روزانه نویسی در گزارش نیک و برای قسمت ۸۷ تنظیم و ادیت و ویرایش کردم که قبل از ۱۲ پست کنم ان‌شالله.
    ✍️ بازخورد به کاریکاتور و نقاشی حلزون مدرسه نویسندگی:
    امشب حلزون در فضایی دارای ۵ خط‌ موازی و نقطه چین در حرکت است.
    چرا حلزون در این فضای سیاه با خطوط موازی است؟
    چرا خط ها نقطه‌چینه؟
    چرا خط ها ممتد نیست؟ و اصولن لازمه در این فضا باشه؟
    چرا اینقدرحلزون پر از خطوط سفید دور و برش است؟
    چرا خودش را شبیه جوجه تیغی کرد.؟
    آیا چشم‌هایش را مژه کاشته؟
    اصلن حلزون عمدن خودش را سفید کرده؟ اینم از اثر وبینارهای جمعه خانم الهه است. و سوال طرح کردن ها پی‌در‌پی. ( شاید هذیانات ذهن منم باشد.)
    بنظرم آمد حلزون پریشان احواله، اما پریشانی‌اش خوبه، مشغولیات عالی داره. اگر رنگش تیره بود می گفتم افسرده شده ، اما سفید یک دست هم خیلی بنظرم ارام نمی‌اید.

  28. صبح ساعت 9 بیدار شدم. تا کتری برقی جوش بیاید لباسها را جمع کردم. صبحانه دوتا تخم‌مرغ آبپز خوردم. با لیموترش چسبید.

    دور اول لباسها را ریختم تو ماشین. مشغول تدارک ناهار شدم. تا بپزد رفتم حمام. تا برگشتم زارپ برق رفت. ساعت 12 بود. می‌خواستم بروم سراغ ادامه‎‌ی آشپری. همسر گفت بگذار وقتی برق آمد.

    لباسها را روی بند انداختم. نشستم جلوی پنکه شارژی دست‌سازی که همسر درست کرده برای روزهای بی‌برقی. و چند صفحه کتاب ذهن فریبکار من خواندم. قدری درباره خطاهای بینایی گفت. این که ما فقط با چشم‌هامان نمی‌بینیم. ذهنمان هم دخیل است با سابقه‌ای که از آن چیز دارد. تا رسید به خطاهای شناختی. گفت با توهم فرق می‌کند. این خطاها برای همه هست ولی توهم در بیماران روانی یا گاهی افراد افسرده دیده می‌شود.
    یک دفعه باران گرفت. اینجا سابقه نداشته که باران بیاید مرداد ماه.

    برق که آمد آشپزی کردم. بعد از ناهار خوابیدم. اصلن عجیب خوابم گرفته بود.

    در وبینار نویسنده‌ساز، الهه اجرا داشت درباره معنا. گفت که استعاره کمک می‌کند به معناسازی، به معنایابی. چون به ساخت تصویر در ذهن ما کمک می‌کند. دو تا کتاب هم معرفی کرد. بعد از آن خیلی به شغلم فکر کردم. و تصمیم گرفتم ازش بیشتر بنویسم. حتا اگر انتشاری در کار نباشد. از چالشهام، از کارهایی که برایم ملال‌انگیز است،از کارهایی که می‌کنم. از همکارهام که هر روز از کنارشان رد می‌شوم و بهشان سلام می‌کنم. حتا اگر گفتگویی میانمان رد و بدل نمی‌شود، توصیفشان کنم. از ویژگی‌های اخلاقی‌شان بنویسم و …

    بعد با مامان رفتیم عیادت خواهرشوهرم که زانویش را عمل کرده. هنوز پاش ورم داشت چقدرش را شکافته بودند. بنده‌خدا چقدر درد می‌کشد. چقدر درد کشیده توی زندگیش. چقدر آدمی درد می‌کشد توی زندگی.

    وقتی آمدم خانه و ماشین را پارک کردم، در همان چند دقیقه‌ای که کمی صندوق عقب را مرتب کردم، خیس عرق شدم و آمدم داخل.

    چای گذاشتم و از نانی که مامان برایمان فرستاده بود گرم کردم و خوردم. پسر آمد گفتم چیپس و کرانچی بخوریم؟ گفت آره. خرچ‌خرچ‌ چیپس‌خوران خاطره مرور کردیم و خندیدیم.
    یک ساعت آزادنویسی کردم و دستی بر سر و روی گزارشم کشیدم.

  29. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    استاد کل‌آن‌تری، دلمان برایتان تنگیده‌است.
    ازاینکه از فردا دیگر استاد را می‌بینم، خوشحالم.
    امروز هم هیچ نکردم.
    چرا چرا! یک کار خیلی مهم کردم. رفتیم عیادت زن‌دایی بیمارم.
    کمی هم نوشتم. هیچ نخواندم.
    خوابیدم تا حالم بهتر شود.
    با دوستم بسیار حرف زدم‌. در واقع درددل کردم.
    نمی‌دانم چه خواهد شد.
    فقط می‌خواهم زندگی کنم.

  30. | گزارش: دردهایم خوبند

    _ورزش. ورزش. ورزش. درد. درد.

    _آزادنویسی کردم. لابه‌لایش متنی برای تلگرام شکل گرفت. حس خوبی داشت چون نگاهی جدید را برایم آورد.

    _چند قسمت از سریال «وکیل ارواح»¹ را دیدم. چه‌قدر به روح‌ها فکر کردم. سریالم که می‌بینم به شخصیت‌ها فکر می‌کنم. چه‌قدر من یو یئون سوک را دوست دارم. اسمش را باید تکرار کنم تا یادم بماند. یو یئون سوک. همه‌ش‌ یاد سریال «آقای آفتاب»² میفتم. تمام بازیگران خیلی خوب بازی کردند. حتا سناریوش به دلم نشست و طبق معیار من بود. همه‌ چیز شسته‌رفته بود. هیچ صحنه‌یی بی‌دلیل اتفاق نمیفتاد.

    _رفتم بیرون غذا خوردم. کره‌یی.

    _گفتم عضلات رانم گرفته؟ نه. درد. درد. در سطر اول چشمک می‌زد. این همان درد. درد. است. خوب می‌شود. مثل تمام دردهایی که داشتم. مثل تمام زخم‌های داشته و نداشته‌م.

    _برنده‌ی داستانک ماه را خواندم. چه‌قدر خرسند بودم. خوشحال بودم برای برنده‌ها.

    ¹. Phantom lawyer 2026
    ². Mr Sunshine 2018

    https://t.me/elireine

  31. حلزون چرا شلوغش کردی؟
    سال‌واژه‌ام نوگرایی.
    لیست پاره‌ای از کارهای امروز:
    1- نظافت خانه
    2- نهایی‌سازی و ارسال داستان کوتاه
    3- خواندن داستانک‌های دوستان و کیفور شدن
    4- مراجعه به بازار تعطیل و خیط شدن
    سپاسگزار بودنم.
    نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  32. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    صفحات صبحگاهی نوشتم.
    به پرندگان رسیدگی کردم و گل‌ها را آب دادم.
    گزارش نیک دوستان را خواندم.
    مراقبه کردم.
    فایل صوتی وبینار نویسنده‌ساز را گوش دادم.
    رفتیم باغ. مهمانی دورهای نوبت ما بود‌؛ پذیرایی و دیگر مخلفات.
    دفتر عملکرد ناب را همراه خودم برده بودم، ولی مگر می‌شود میزبان باشی و به کارهای خودت هم برسی؟
    شب خوبی بود در بین فامیل. خوش گذشت.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  33. چه کردم؟
    – شلخته‌نویسی برای سمپوزیوم
    – آزادنویسی، حدود ۵۰۰ کلمه
    – برنامه‌ریزی برای هفتۀ پیش‌رو

    چه خواندم؟
    – داستان اول یک قصۀ قدیمی از هرمز شهدادی

    چه دیدم؟
    – سه قسمت از سریال پنت‌هاوس
    – اینستاگرام
    – یوتوب

  34. احتمالن ساعت هفت هشت صبح بیدار شوی. قهوه‌ای چیزی بزنی به رگ. اگر چنین کنی ازت ناامید می‌شوم. این قرتی‌بازی‌ها به شما نمی‌آید. ناگهان گوشتان صوت می‌کشد. چون با شیوا پشت سرتان غیبت کرده‌ام. بهم گفت دفترچه‌ی خاطرات حیوانات حدود پنجاه صفحه‌ است. اوس‌کلونتر قبلن‌ها نصفه بود خبر می‌دادی. بد رکب خوردم کیومرث. البته اسم شما شاهین است ملقب به شاهرخ و شقی و لجی و هزارتای دیگر ولی خب. خوشحال بودم که روزی یک داستان کوتاه می‌خانم اما زکی. قرار شد در گزارش امروز ازتان انتقام بگیرم. به شیوا این را گفتم او هم تشویقم کرد ولی خب چه انتقامی؟ خودم هم نمی‌دانم. باید شقیت درونم را لول آپ کنم. به اضافه کار خاصی هم نکردید که.
    اما بگذارید از خودم بگویم. همان وقت که شلوارکتان را کشیدید پایین تا قهوه یا اسپرسو یا هر لوس‌نوش دیگری که خورده بودید را به کاسه‌ی توالت تقدیم کنید من داشتم روزگفتارهای ریحون و نصیرو و برگی را می‌شنیدم. حالیدم.( پس کی می‌خاهی مرض مصدرسازیت را درمان کنی؟) به پیام‌های شخصیم جواب دادم.( کُشتی ما را با این پیام‌های شخصیت. مگر پیام عمومی هم داریم؟)
    داستان کوتاه نوشتم. یعنی خاستم بنویسم اما حالتی رفتم که محراب به فریاد آمد. برای رفتن حالت و خاموشی محراب آزادنویسی موضوعی کردم. سر چند خط به دِزِرت آف کربُ‌بَلا زدم.( هه‌هه. عاقبت دقیقه نودی‌ها همین است. وقتی در گزارشت نوشتی روزانه داستان کوتاه نمی‌نویسی رفتم زیر ناودان. باران نمی‌آمد اما در عوض سگ همسایه شاشید. بعد سینه‌هایم را گرفتم بالا و گفتم ای خدا ای فلک تو را به امام اولی قسم می‌دهم روزگار این شیطانِ به ظاهر معصوم را سیاه بفرمائی. الهی آمین.) ( این چه بلایی است بر سر من آوردی هادی؟ زبان من این‌طوری است؟ مگر صد بار نگفتم باید زبان داستان مطابق با راوی باشد؟) اوس‌کلونتر چنین پرانتز بزرگی در گزارش نیک ملت باز کردی طلبکار هم هستی؟ به اضافه گزارش خودم است. هر کار دلم بخاهد می‌کنم. زبان بقیه را تغییر می‌دهم چون من اسطوره‌ی خباثتم. ها‌ها.( زهرا کمی جنبه داشته باش. یک‌بار گفتم بهت اسطوره‌ی خباثت هی همه‌جا تکرارش می‌کنی.) شیوا لطف کن از گزارش نیکم برو ببرون. تو این گزارش فقط برای دو نفر ظرفیت هست. خودم و اوس‌کلونتر.
    منشیِ صدیق شدم. نن‌جونم را می‌گویم. هر کی زنگ می‌زد بر می‌داشتم بهش می‌گفتم دارد چای صبحانه را پیش‌کش توالت فرنگی می‌کند. یک بار شوهر صخاک زنگ زد. یک بار دختر بزرگترش. یک بار دختر وسطیش. و دوباره دختر بزرگتر. خوراک لوبیا سبز گذاشت. فکر می‌کرد ناهار می‌مانم. آخر من کی ناهار ماندم؟
    احتمالن به چندتا کتاب نوک زدید. احتمالن بینشان دیوانی از شاعری ایرانی و کلاسیک بوده. حتمن ازش تمرین کلمه‌برداری کردید. برای هضم خانده‌ها کمی آزادنویسی می‌کنید. لابد با ماژیک رنگی که چند روز پیش برای خریددرمانی گرفته‌اید. تشنه‌تان می‌شود. در لیوان‌های سکسی خود آب می‌نوشید. حواستان هست مادرتان شما را حین اعمال جرم نبیند. بعد چنان لبخندی می‌زنید که گویا آب ارمنی خورده‌اید. همش تاثیر لیوان است.( بچه مگر تو درس نداری؟ مگر نباید داستام بنویسی؟ پس چرا این‌جا نشسته‌ای و هی چرت و پرت می‌گویی؟) نگران نباشید اوس‌کلونتر. خدا بزرگ است. نهایتن جبرئیل را می‌فرستد تا چیزهای ذهنم را مکتوب کند.
    خاستم بعد از صبحانه باز داستان کوتاه بنویسم اما کایروسم گفت بیا یادداشت بنویس از هویت و این کص‌فلسفه‌ها. به گمانم حدود یک ساعتی درگیرش بودم تا اینکه دیدم ای وای گویوم دارد دوازده می‌شود و هنوز داستان ننوشته‌ام. تجربه ثابت کرده چنین روزهایی بهتر و سریع‌تر می‌نویسم به دلیل استرس زمانی و ترس از کشته شدن توسط شما. هر چند این‌بار نمی‌دانم چرا این‌قدر لفتش می‌دهم. به قول شخصیتم نمد. برای یادداشتم دنبال چیزی گشتم در فایل‌هایم نبود. فرصتی شد تا دستی به سر و رویشان بکشم. البته فقط اضافه‌ها را پاک کردم و نه مرتب‌سازی.
    روزگفتار گرفتم. گفتم حتا در ادبیات عشق سوم زندگیم هم باسن‌فراخ هستم.( خاستم بهت گیر دهم چرا راه به راه فحش می‌دهی ولی خب هر چه باشد جزئی از زبان کثیفت است و واژه‌گزینی بابد متناسب با راوی باشد.) قربانتان استاد گیر ندادید. گفتم باید تا ساعت نه درس‌هایی بخانم و به مشاورم گزارش بدهم. وقتی می‌نویسم مشاورم احساس می‌کنم امپراطوری چیزی هستم و با مشاورم در مورد کشور صحبت می‌کنیم. باید تا هفت و نیم داستان کوتاهی کامل بنویسم، وارد گوشی کنم و بازبینی نهایی و با این حال بیخیالانه نشسته‌ام گزارشی طولانی می‌نویسم. الان هم می‌روم که ناهار بپزم با اینکه از دیروز کمی کرفس مانده. استاد هدر دادن وقت در شرایط بحرانی.
    این دفعه روی مرغ پنیر پیتزا ریختم. فهمیدم یا باید در ماکروفر پینر را آب کنم یا داخل مرغ بگذارم. برخلاف همیشه سیب‌زمینی را سرخ کردم. به دلایلی نامکشوف مرغ را با سیر و شیر مزه‌دار کردم. این‌جور مواقع با خودم می‌گویم چه کارهای مسخره‌ای در آشپزی می‌کنم. بعد دختر کوچکتر ضحاک یادم می‌آید که یک‌بار بدون حبوبات آش‌رشته پخته بود. یک‌بار هم خاست بدون لپه و گوشت قیمه درست کند. برای اینکه غذاهای ایرانی زیر سوال نرووند جلویش را گرفتیم. الان فقط زیر نظر ضخاک می‌تواند دست به اجاق بزند. تا غذا بپزد پادکست‌های درسی را گوش دادم و اجاق را دستمال کشیدم.
    حال کم‌کمک برای کلاست با سمپوزیوم آماده می‌شوی. مطلب جور می‌کنی. شاد و خندانی تا اینکه با صدای مادرت یعنی حادثه‌ی محرک از وضعیت تعادل خارج می‌شوی. بهت می‌گوید پسرم بیا ناهار آماده است، برایت آش گذاشته‌ام. به ناگهان تمام غم‌های عالم بر شما نازل می‌شود. شکمتان هم از گرسنگی سمفونی می‌زند. پس می‌روید بیرون و از جگرکی دنبلان کبابی می‌خرید.
    پیش‌نویس داستان کوتاه را تمام کردم.( درود به شرفت. حقا زیر دست خودم بزرگ شدی.) اوس‌کلونتر پیر شدی‌ها. مثل مامان‌بزرگ‌ها نوه‌هات را قاطی کردم. من که مبینا نیستم‌. می‌دانید چرا؟ چون شفاف نیستم. چون طلق نیستم.( بس‌ست زهرا. دو زار بهت خندیدیم پرو شدی. شور بذل و هجو را در نیار. از عبید یاد بگیر.) اوس‌کلونتر خودم هم خیلی می‌خاهم برابش مرزی تعیین کنم ولی فعلن که فقط دارم مرزش را جا به جا می‌کنم. راستی جا به جا را باید با نیم‌فاصله نوشت؟ وسط داستان گزارش‌های هشتاد و شش را خاندم. ظرف‌ها را شستم. خیلی خیلی خیلی کم آزادنویسیدم. از پایانش اصلن خوشم نیامد. تو ذهنم بود بگویم راوی ترنس‌ست. راه‌هایی هم داشتم تا مستقیم نگویم اما خب که چی؟ تو روند داستان کاری نمی‌کند که. حذف ترنسی بسی سخت بود. مگر می‌شود من داستان بنویسم و تویش هیچ مسئله‌ی جنسی نباشد؟
    زبان خاندم. در ویرگول کمی تحقیقیدم در مورد فوویسم. رنگ‌های جیغ. به صورت لکه و نقطه گاهی. آن هم به دلیل تاثیر از سورا. بدون پرسپکتیو و سایه‌روشن. رنگ‌ها هم عشقی است. چمن را آبی می‌کنند. آسمان را بنفش. دریا را قرمز. به این نتیجه رسیدم که چه قدر مکاتب هنری قرن بیستم مثل هم است.
    وویس گازخورد داستان کوتاه را دوباره گوش دادم. البته بخش‌هایی را.( تازه داشتم بهت امیدوار می‌شدم.) چیزهایی را از دست داده بودم. مثلن فاک‌دامن.( ضربه‌ای تو به من زدی مادر به پدر نزد. چهار ساعت بازخورد دادم فقط همین را فهمیدی؟) خنده‌های شیطانی. ولی اوس‌کلونتر دمتان گرم با این خلاقیت و فاک‌دامن. در ضمن مغناطیس رجیم هم برایم یادآوری شد‌.
    خدا را شکر می‌کنی که الهه هست و به جایت وبینار برگذار می‌کند. گزارش‌های نیک را می‌خانی. تائید می‌کنی. برای امشب چندتا حلزون می‌کشی. خیلی‌ها را می‌اندازی دور تا مبادا السحر الفرهادی باهاش مضمون کوک کند. به مبینا و باده و نصیرو پیام می‌دهی در مورد کارهای پشتیبانی و الغیره.
    داستان را وارد گوشی کردم. فقط توانستم اشتباهات تایپی را رفع کنم. به بررسی ساختار و این‌جور چیزها نرسیدم.( تا تو باشی دقیقه نودی ننویسی.) شخصیت‌پردازی ضعیف و سطحی است. چند دقیقه مانده به پایان مهلت داستان را فرستادم.
    شش و نیم هم بعد از مدت‌ها رفتم قرینار. یک دستم نی‌ناش‌ناش می‌کرد و یک دستم تایپ. خیلی بودیم. شیوا و ریحون و چندتایی دیگر. آهنگ اسپانیایی گذاشتند. ( آه فرزندان من. اگر بدانید چه قدر قلبم اکلیلی می‌شود وقتی می‌بینم شماها با هم چنین وقت می‌گذرانید.) اوس‌کلونتر بفرمائید دستمال. اشکتان را پاک کنید.
    عاشق درس انیمیشین هستم. در بخشیش از فیلم ایدا گفته بود‌.( فکر می‌کردم در کتاب‌های درسیت فقط نمونه‌های بد یا معمولی باشد.) من هم همین فکر را می‌کردم.
    به الهه پیام می‌دهید. حسابی از خجالتش در می‌آیید که وبینار را برگذار کرد. خرذوق می‌شوید که فردا نویسندگی خلاق شروع می‌شود. احتمالن داستانک‌ها را می‌خانید. چند خطی برای هر کدام می‌نویسید. گاه می‌گویید به‌به فلانی چه پیشرفتی کرده و من نمی‌دانستم. گاه هم می‌گویید کیومرث از تو توقع نداشتم این چیست نوشته‌ای؟ بعد هاشم می‌پرد روی پایتان. چنان می‌بوسیدش گویی همسر نداشته‌اتان است. دو گربه‌ی دیگر حسودی می‌کنند. به نیابت از دیانا قهر می‌کنند اما تو چاله نمی‌روند. بلکه خودشان را برای مادرتان لوس می‌کنند‌.
    طراحی یک را خاندم. هی تو سرم اوپنینگ‌های بوروتو پلی می‌شد.( وای اسفا. مدام می‌کوشم رو سلیقه‌ی موسیقی شما کار کنم هیچی به هیچی. من این همه معین و شماعی‌زاده نگذاشتم که آخرش یکی بنویسد اوپنینگ انیمه.) نگران نباشید اوس‌کلونتر. من پیروی مکتب شما هستم. موقع آشپزی گوش می‌دهم. البته می‌دادم. الان مجبورم به پادکست‌های درسی.( ای وای گویوم. تو هم که داری به روزگار فریما دچار می‌شوی.) خدا آن روز را نیاورد. زبانتان را گاز بگیرید.
    تا یادم نرود کمی نمایش‌نامه بخانم. یک صفحه. البته خرده‌عادتم یک دیالوگ است اما توانش را داشتم. اگر زمانش هم باشد بعد از فرستادن گزارش حتا شده یک صفحه‌ دیگر می‌خانم. فعلن که باید یک ساعت کارگاه نقاشی را بخانم و از درس‌های هفته به مشاورم گزارش دهم. همش داریم گزارش می‌دهیم. گزارش به شما. گزارش به مشاور. گزارش به شیوا برای داستان کوتاه خاندن. این شد زندگی؟ غرهای الکی

  35. 📝#گزارش_نیک ۸۷
    بعد از صبحونه، آبمیوه‌ی پرتقالی‌ای که دیشب با هزار زحمت زیر بالشم قایم کرده بودم رو گذاشتم ته فریزر؛ غافل از اینکه خواهرم اومد و به اصطلاح قاپیدش!سر ظهر، همراه داداشم فیلم سینمایی ایرانی «داینامیت» رو دیدیم. بد نبود، کمدی خوبی داشت، ولی به نظرم بازخوردهایی که گرفته بود یه کم اغراق‌آمیز بود.
    به خاطر گرمای سوزانی که پسِ کله‌م می‌زد، رفتم توی اتاق داداشم که هم پنجره داره هم کولر و روی تختش خوابم برد؛ خوابی سنگین… و باز هم وبینار رو از دست دادم.
    با صدای موسیقی، نم‌نم بارون و بوی عطرش بیدار شدم. شام ساندویچ مرغ خوردیم و مشتاقانه منتظر اعلام نتایج مسابقه‌ی داستانک‌ها بودم. راستش اصلاً قصد ندارم از داستانک خودم طرفداری کنم، ولی به نظرم بعضی از داستانک‌های برگزیده واقعاً معمولی بودن و حتی محوریت «کوچه» رو هم نداشتن. با همه‌ی این‌ها، این چالش تجربه‌ی شیرینی بود و از حضور توش لذت بردم.
    بعدش یه جلسه‌ی سی‌دقیقه‌ای روانکاوی خانگی با داداشم داشتیم و قبل از خواب، هر دومون مشغول کشیدن یه پرتقال با پاستل روغنی شدیم. آخر شب هم با خوندن ادامه‌ی «جنگل نروژی» خوابم برد.
    @Maryamwriter_2 چنل تلگرام

  36. درون‌سیبی
    من خودم را می‌گیرم
    من بلندم می‌کنم
    من بغلم می‌کنم
    من سرپایم می‌کنم
    وقتی می‌خزانم
    ریشه در درون
    و بیرون
    سیب می‌کارم
    بر بایر‌های چور در چور
    در اَبرابر سیب‌افشان
    می‌بارم سیب
    حتی
    از کلاغ‌ها تا شغال‌ها
    و تو می‌بینی
    که سیب می‌شود دهانت
    در بلندای تعجب

    و می‌فهمی سیب‌
    در تنهاتر از تنهاتر
    سیب‌ترین می‌شود

    – ماهان و احسان در وبینار پنج‌شنبه بیشتر درباره‌ی داستانک توضیح دادند که فرم فشرده‌ و مینیمال داستانست. با همان روال. گفتند دوروبرمان پر از ایده است. در رخدادهای روزمره، گفتگوها، در بخش کوچکی از یک داستان می‌توانیم بیابیمش. بعدش در پردازش داستانک بپرسیم همه‌ی جملات در خدمت ضربه‌ی ناگهانی انتهای آن هستند یا باید حذف شوند و بیهوده و اضافی‌اند؟ یعنی این‌گونه پرسش می‌تواند بهترین سنجه برای ایجاز داستانک باشد.
    – کتاب تئوری شعر را مطالعه کردم. بعدش چلانده‌یی از این قسمت می‌نویسم. چندتا از ترانه‌های ایرج جنتی عطایی را گوش جان سپردم. اوج ظرافت تصویرسازی برجسته و شاعرانه در ترانه در دهه‌ی پنجاه. راستی چرا از آن به بعد ترانه‌نویسی هم مانند داستان و دیگر عموزاده های هنر رو به افول رفت؟
    دو سه‌تا ترانه گفتم مال نبود. دوست دارم ترانه‌سرایی را. بنابراین تمرینش خفن و خارق‌العادست برای ادامه.
    – امروز کُشتی داشتم با چند‌تا مرغ گردن‌کلفت. من مقلوب شدم یا آن‌ها از نظر دستگاه عقلی مرغ‌ها شقه‌‌شقه شدند و بدرون یخچال گسیل اما از نظر عاطفه‌ی تصویری‌ام من شدم فسیل، گرخیده از عهد ماموت‌ها و مرغ‌ها شسته و رفته رفتند به خانه‌ی بخت با طبل و سُرنا.
    امروز آه کشیدم برای چیزی. مرغِ آمین شنید در راه و زد کنار جدول و وحی کرد بیخ گوش “خ” که حاجت‌روا کند مرا که قولش داد و فعلش ماند پشت در فردا.
    هرچند امروزها از بس به در و دیوار دخیل بستم که مستجاب‌الدعوه شوم خودم امامزاده‌سیاری شدم. و گفته‌اند امامزاده خانگی شفا نمی‌دهد که نمی‌دهم مگر برای موچول که گوشتکی برایش بیاندازم آنسوی پنجره.

    – قسمت دوم شوگر را دیدم. قسمت بعدی رفت تو اتاق انتظار تا معاینه‌ی بعدی و سپس ترخیص. مابقی هم به همین‌منوال با فوت وقت یا بی‌‌فوت وقت با جواز رفت.

  37. جمعه‌ست.
    خانه‌ی مهربان مادرست،
    و انگورهای شاهانی دست‌چین پدر.
    سفره‌ی گرم و خلوت‌های صمیمیِ بی‌رخوت.
    عطر گل‌های قالیچه‌های قالی‌اش.
    شربت شیره و سکنجبین.
    و خیارهای سبز باغستان، تازه‌چین.
    گرمای مرداد و جیرجیر کولر آبی،
    لالایی خواب قیقوله در خانه‌ی پدری.
    بازی ماروپله و باختن از برادرزاده.
    تمام شد جمعه. به همین سادگی.

    https://t.me/manesehchtgrh

  38. ساعت شش و نیم بود، خواهرم زنگ زد که حاضر شو، آمدم. من هم حاضر شدم و او آمد.

    دو ساعتی با من تمرین رانندگی کرد. امروز برای اولین بار تا خود خانه راندم. حس خوبی داشت. خواهرم گفت باید بروم و برای افسر درخواست بدهم.

    بعد از این پا و آن پا کردن، تصمیم گرفتیم با مامان برویم حرم که دخترخاله پیام داد: «تا خواجه‌ربیع می‌آیی، لباسی را که خریدم تحویل بگیر.»

    این شد که مامان را گذاشتم و خودم رفتم.

    قرار بود زود برسد. به مامان گفتم: «من یکم دیرتر می‌آیم، زیاد طول نمی‌کشد.»

    از هم جدا شدیم و تا او بیاید، کمی راه رفتم و راه رفتم و راه رفتم.

    مردی چپ‌چپ نگاهم می‌کرد، انگار ارث پدرش را خورده‌ام.

    دو ساعتی قدم زدم و دنبال تصویر مرد در خاطراتم گشتم تا ببینم کجای عمرم به او ظلم کرده‌ام.

    قرار بود زود برسد، اما دو ساعتی طول کشید.

    بلافاصله راهی حرم شدم. به حرم که رسیدم، مامان داشت برمی‌گشت. سلامی دادم و با هم برگشتیم.

    در راه، مامان گفت: «تو برو خانه، من می‌روم تخم‌مرغ بخرم.»

    از آنجایی که دوست ندارم رفیق نیمه‌راه باشم، گفتم: «با هم می‌رویم.»

    تخم‌مرغ‌ها را گرفتیم و با هم برگشتیم خانه.

    خوابیدم و چه خوابیدنی. از زیادیِ زمان خوابم خجالت کشیدم.

    خانه را نظافت کردم، جارو زدم، ظرف‌ها را شستم و بعد هم شروع کردم به کتاب خواندن، داستانک یوتیوبم را به‌روز کردم و حالا هم در مسیر پیاده‌روی‌ام.
    https://t.me/meslenafas

  39. سال‌واژه: اندیشه‌نگار

    بی‌پناه

    دیشب در خواب، پای صندوق رأی ایستاده بودم. در تقابل با میراث‌های کهنه و وعده‌های توخالی سلطنت، هیچ امیدی نداشتم. اما در میان زندگان، کسی نبود که بشناسم و بتوانم با اطمینان به او رأی دهم؛ تنها نام‌هایی در ذهنم می‌چرخید: طالقانی، طباطبایی، مطهری، بازرگان… کسانی که می‌خواستند دین را در چارچوب عقل، قانون و حقوق شهروندی تعریف کنند.

    با بیداری، حقیقتی تلخ را پذیرفتم: من دیگر در قالب‌های قدیمیِ دین‌پذیری نمی‌گنجم. در این بلبشو، کسی را نمی‌شناسم که بتواند کشتی کشور را به ساحل برساند. می‌بینم که حتی دانایان نیز در مسیر گم شده‌اند و دشمنانی نامرد پیرامون ما را گرفته‌اند. وقتی ویدئوهایی از رنج و سرکوب ایرانیان را می‌بینم، مو به تنم سیخ می‌شود؛ به یاد سوریه می‌افتم که چگونه با شعارهای مشابه، خانه‌شان را ویران کردند.

    دیگر باور نمی‌کنم که فقط «آمدنِ کسی» راهگشا باشد. اگر فرهنگ و ایدئولوژی اشتباه باقی بماند، هر چه کسی بیاید، نتیجه تکرار خواهد بود. در این میان، چقدر احساس تنهایی و بی‌کسی می‌کنم. اما غم‌انگیزتر از من، نسل آینده است؛ فرزندانی که در سایه یک نظام آموزشی ورشکسته، چون علف‌های هرز در خیابان‌ها می‌چرخند و درس زندگی را از صفحات سرد یوتیوب و تلگرام می‌گیرند.

    با این حال، ایران‌جانم! تو چقدر بزرگی که با تمام زخم‌هایی که به تو زدیم، باز هم ما را در آغوش گرفته‌ای. تو مانند مادری هستی که در برابر نامردی‌های ما، صبور بودی. من تو را دوست دارم؛ به همین دلیل تلاش می‌کنم صادقانه هر آنچه بلدم را به کار ببندم و هر روز انسانی بهتر و شهروندی مفیدتر شوم. می‌خواهم فرزندم را چنان پرورش دهم که خوبی را در خاک تو بجوید؛ با کار، با مهربانی و با عشقی که ریشه در این خاک دارد.

    در هنر رمان خواندم: ” در جامعه‌ای که مردم از آزادی محرومند، عشق فرصتی برای تجربه کردن آزادی است.”

    ۱. چرا ذهنِ ما ما را به سمت مقاصد غلط می‌برد یا چرا از راهنمایان اشتباه پیروی می‌کنیم؟

    ۲‌. عجب تناقض عجیبی است؛ چرا این‌قدر نگران مرگ هستم، در حالی که می‌دانم لحظه‌ی مرگ، لحظه‌ای است که دیگر نیستم تا متوجهش شوم؟ من هرگز شاهدِ رفتنِ خودم نخواهم بود، پس این اضطراب برای کیست و برای چیست؟

    حقیقت این است که “تمام کردن”، همیشه اتفاق خوبی است، حتی اگر در ظاهر چیزی را از دست بدهیم. وقتی نوشتنِ هزار کلمه در روز را تمام می‌کنی، در واقع “احمق بودن” را از دست می‌دهی. وقتی یوتیوب‌گردی‌های بی‌هدف و انباشتِ بیهوده اطلاعات را تمام می‌کنی، در واقع “اتلاف وقت” را از دست می‌دهی.

    پس چرا منتظریم و امروز تمام‌اش نمی‌کنیم؟
    https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite

  40. امروز برای بازنویسی متنم تلاش کردم
    کتابکی ورق زدم. یک صفحه آزاد نویسی داشتم. فصل اختلالات افسردگی را هم تمام کردم. زمانی که به فکر نوشتن گزارش نیکم بودم دختر عمه ام را دیدم صدایش زدم بازی کردیم و این مصاحبه بامزه را ترتیب دادم.

    🥰مصاحبه با کیمیا ۴ ساله‌‌

    ۱- کدوم غذا رو بیشتر دوست داری؟
    کلوچه
    ۲- به نظرت آدما خوبن یا بدن؟
    خوبن
    ۳- به نظرت تولد یعنی چی؟
    تولد یعنی قشنگ
    ۴- می‌دونی خدا کجاست؟
    رو زمین
    ۵- کدوم حیوون از همه عاشق تره؟
    جوجه های عمه
    ۶- مامان ها چه رنگی‌اند؟
    صورتی
    ۷- بابا ها چه رنگی‌اند؟
    کرمی
    ۸- شب ها خوشگل ترن یا روز ها؟
    شب ها
    چرا؟
    آخه خوشگل ترن‌.(کمی فکر کرد) ماه دارن خودشید دارن
    ۹- چی از همه خوشگل تره؟
    هلیا (خواهر بزرگ ترش)
    ۱۰- چی از همه بدتره؟
    هلیا
    ۱۱- چه میوه‌ای رو بیشتر از همه دوست داری؟
    انبه
    ۱۲- وقتی که کسی مریض میشه چه کاری انجام بده تا زودتر خوب بشه؟
    سیب بخوره و لاغر بشه بعد بره دکتر آمپول بزنه.
    ۱۴- چه بستنی رو بیشتر از همه دوست داری؟
    صورتی
    ۱۵- وقتی نینی بخاطر درد مریضی ناراحته چیکار کنه؟
    نینی کجاست؟
    نیومده
    باید آمپول بزنه بره خونه بخوابه نماز بخونه
    ۱۶- سگ ها باادب ترن یا گربه‌ها؟
    سگ‌ها

    ۱۴۰۵/۵/۱۶

    #روز_مرور

    https://t.me/maryamebrahimi21

  41. گزارش نیک ۱۶ مرداد
    امروز صبح مثل مادربزرگ‌ها زودتر از همه بیدار شدم و مشغول بارگذاشتن آبگوشت شدم. جای دوستان خالی. ساعت ۱۲ ظهر متوجه شدم نان نداریم. روز جمعه‌ای درخیابان‌ها دنبال نان بودم و عاقبت یافتم.
    کمی صفحات صبحگاهیم را سیاه کردم.
    کمی آزاد نویسی کردم، آش شُله قلمکاری شد که بیا و ببین.
    واژگانی که در گوشی سیو کردم را جلوی دست گذاشتم و جمله سازی کردم.
    دوباره، آزاد‌نویسی کردم.
    یکی از پادکست های وبینارهایی که نبودم گوش دادم.
    مطالعه کتابِ درسی مرتبط با کارم را امروز انجام دادم.
    کمی بوفِ کور را جلو بردم.

    کمی حافظ را تورق کردم:

    گلعُذاری زِ گلستانِ جهان مارا بس
    زین چمن سایه آن سروِ روان ما را بس

  42. با یوگا و مراقبه به استقبال آدینه رفتم.
    یک صفحه از ” تکه‌هایی از کل منسجم” خوندم، درباره مظلوم و ظالم بودن در رابطه
    فصلی از “ژرفای زن‌یودن” را شنیدم و پاراگرافی در موردش نوشتم.
    قطعاتی از هنگ‌درام، فلوت و گیتار شنیدم برای ۲۰ دقیقه و روحم پرواز کرد.
    فهرست موجودی کالاهای سایتی را بروز کردم.
    گزارش نیک دیروز را نوشتم.
    پستی با تیتر ” محیط غنی، نیروی کار قوی” در لینکدین هوا کردم.
    بالاخره سراغ google flow رفتم و ویدئویی با سناریوی بامزه فریمهر( برادرزاده جونم) ساختم.
    قالبی برای دعوت به مذاکره درآوردم و عصر هم امتحانش کردم برای دعوت یکی از مشتریان.
    سری به ایده‌های مرتبط با موضوع غذا زدم.
    هفت هزار قدم پیاده رفتم و چند شات عکس گرفتم.
    یه جلسه مشاوره ۴۵ دقیقه‌ای با برند تولید ابزار و آلات موسیقی داشتم.
    به دوستی پیام دادم و آرزوی سلامتی کردم و موفقیت عمل جراحی
    دو فیلم آموزشی کوتاه درست کردم.
    یه تبلیغ در بله رفتم و نتیجه رضایت‌بخش بود.
    مقدمات تبلیع در ترب هم بررسی کردم و نیم ساعتی وضعیت رقبای سایت مشتری را پاییدم.
    چند سکشن از صفحه اصلی سایتی را جهت تست تغییر دادم.
    خوشحالم برای نوشتن به موقع گزارش نیک

  43. ➖سال‌واژه‌ام: بینجامیدن
    ✔️صبح خود را با اعصاب خوردی شروع کرده و تا شهر ادامه داده است. صفحات صبحگاهی را دو صفحه نوشته است.
    ✔️کتاب دنیای سوفی را شروع کرده و خوشش آمده است.
    ✔️هوای تازه از احمد شاملو را هم کنی بیشتر ناخنک زده و کلمه‌برداری هم کرده است.
    ✔️لپ‌تاپ مرده گویا به اذن حضرت عیسی زنده شده‌است.
    ✔️زبان را تنها کمی دیده است. فقط برای حفظ استمرار.
    ✔️وبینار نویسنده ساز در حال پخش را شرمنده کرده و آزادپرسی نوشته است.
    ✔️به گذشته نویسنده‌ساز هم رفته و اندازه سه پادکست یادداشت برداری کرده است.
    ✔️رونویسی سایه‌تن درشکه‌چی را هم داشته.
    ➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.
    https://t.me/Jonnevice_channel

  44. گزارش نیک “1405/5/16″ مرداد‌ماه. روز جمعه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”درآمدی تاریخی بر نظریه‌های ادبی از افلاطون تا بارت” از ریچارد هارلند را خاندم.
    کلمه‌برداری هم انجام دادم.

    کتاب”عقرب‌کشی” از شهریار مندنی‌پور را خاندم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    بخشی از داستان کوتاه ۶ را نوشتم.

    ورزش کردم.

    بعد از ناهار امروز زمان زیادی را خابیدم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    https://t.me/speechoff

  45. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -رفتم سراغ نقاشی. ۱۲ تا از طرح‌ها را کشیدم. طرح‌های کارتونی. همان سفارش بچه‌ها. گاهی فکر می‌کنم تکلیف خانه‌ی من بیش‌تر است یا بچه‌ها؟ هر چی هست، کیف می‌کنم باهاش.
    -عادت کرده‌ام به خواب عصر. تازگی‌ها. نخوابم، بی‌حوصله می‌شوم. و بی‌تمرکز. بخوابم، کسل می‌شوم. و شب‌ها بدخواب.
    -بعد از بیداری، رفتم سراغ آزادنویسی. ایده‌یی چشمک زد بهم. رو هوا زدمش. شد یادداشت کانال. شاید هم شروع یک چالش.
    -ساعت را نگاه کردم. وقتش رسیده بود. «مردی که در غبار گم شد» مرا صدا زد‌.
    -ساعت ۱۰ کانال داستانک‌نویس ماه را چک کردم. داستانکم انتخاب نشد، ولی چه باک؟ باز هم می‌نویسم. باز هم می‌کوشم. شاید دفعه‌ی بعد بهتر از آب دربیاید.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  46. از خانه می‌زنم بیرون. فکرم پیشِ زکریا و رئوف می‌چرخد. بعضی فاصله‌ها معلوم نیست از کجا شروع می‌شوند. اتفاقات را ورق می‌زنم بلکه جایی ردی از تیغِ کلامی یا رفتاری از خود بیابم. هیچ بعید که نیست، هست؟ من درست برعکسِ آن ضرب المثلِ از دور دل می‌برد و از نزدیک زَهرِه‌ام. از دور، پشت به پشت سورپرایز دارم و زبری و ضخامت. همین است که تقریبا تمامِ دوست‌های نزدیکم، دوست‌های دوست‌هایم هستند که مجالی برای نزدیک‌تر شدن به من داشته‌اند. برای دوست‌یابی نیاز به بازاریابِ حرفه‌ای دارم. دخترِ نوجوانی که چهره‌اش آشناست به من می‌رسد و سلامِ خندانی می‌دهد. لبخندی دوبرابر گشادتر از خودش تحویلش می‌دهم و سلام عزیزمِ گرمی می‌گویم. یاد گرفته‌ام وقتی کسی را نمی‌شناسم چطور لو نروم. وارد ساختمان‌مان می‌شود. یادم می‌آید دختر همسایه است که ماهِ پیش در پارکینگ بچه گربه‌‌ی بی پناهی را پیدا کرده بودیم. دو شبانه روز ازش مراقبت کردیم و مادرش نیامد. و بعد سرپرستیش را دوستِ دخترِ همسایه گرفته بود. حالا بچه گربه رفته بود پیِ سرنوشتش و دوستیش مانده بود بین دخترِ همسایه و من. دوستی‌ها از این‌جا می‌آیند. از گربه‌ای که با هم پیدا کرده‌ایم. از خندیدنی، شادی یا اندوهی با هم. از احساساتِ آشنا. من از روابطِ سطحی و احوال‌پرسی‌های تصنعی روزمره بیزارم. و هرقدر هم لبخندِ گشاد بزنم با فرکانسِ آن دیگری کوک نمی‌شوم. در مورد زکریا و رئوف هم همین‌طور است. حتما جایی مثلِ سیارکی چرخان از کنارِ هم عبور کرده‌ایم و در مدارِ هم قرار نگرفته‌ایم.

  47. صبح زود پا شدم. عاشق اینم که روزهای تعطیل زود بیدار شوم. تا ظهر کلی کار جلو رفت.

    امروز بعد از مدت‌ها نشستیم فیلم دیدیم. چقدر دلم تنگ شده بود.

    عصر رفتم سراغ خواندن درباره‌ی دوز دارو برای تست هفته‌ی بعد. چیزهایی خوانده‌ام در مقالات ولی دلم می‌خواست منبع کامل‌تری بخوانم. می‌خواستم موضوع را پایه‌ای تر بفهمم. گشتم در اینترنت، چیزهایی پیدا شد، ولی کامل نبود. یادم افتاد کارشناسی که بودیم فارماکولوژی داشتم. رفتم نوشته‌هایم را پیدا کردم.

    من کل این موضوع را قبلاً خوانده‌ام؟ هیچی یادم نبود واقعاً. با چه جزئیاتی هم نوشته‌ام و مثال آورده‌ام. خدا خیرم بدهد چه خوب هم نوشته‌ام.

    خیلی امشب طولش نمی‌دهم. زودتر بروم لباس‌های فردا را اتو کنم که بتوانم زودتر بخوابم.
    اول هفته که بد بخوابم تا آخر هفته اثرش می‌ماند.

    https://t.me/f_mahmudpur

  48. تنها چیزی که این روزا با خوندن کتاب «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» یاد گرفتم، یه تیکه کلامه؛ «به من بگو خَر»

  49. سال‌واژه‌ام تعهد ورزی و معجزه‌ی هر روزم بیداری صبح است. نمره‌ی امروزم را هشت می‌دهم. داستانهای گلی ترقی را گوش کردم. بعد از بیداری خودکارم را پیدا کردم و ورق نداشتم در سررسید چند خط نوشتم و برای پیاده روی خودم را آماده کردم. چه صبحی همه‌اش انرژی و نور بود خلوت و خوش و طبقی از هوای تازه و انرژی به خانه آوردم. صبحانه خوردم و به فکر ناهار وشام هم بودم. جمع وجور کردم و دوباره چند سطری نوشتم و ادامه کتاب صوتی را گوش دادم. کمی هم شله‌زرد نذری خوردم کم مایه بود. از صدای گوینده‌ی کتاب صوتی خوشم آمد رسا و شیوا نقل می‌کند. رویای من خوشحالی مردم است. و به رمان نویسی نه برای انتشار بلکه برای نوشتن فکر می‌کنم. واژه‌ی رخ اخگر را به واژگانم اضافه کردم. از خاطرات فیلم‌هایی که چند سال پیش در تلویزیون پخش می‌شد و تمام خانواده‌ها تماشا می‌کردند خنده‌ام گرفت. چه دوران خشک فیلمی بود. یک قسمت از کارتون مارکوپولو را با بچه‌هایم دیدم. به کانال تلگرام من سر بزنید.
    https://t.me/notetoday1

  50. پشت‌پرده‌ی تصمیمات ما چه می‌گذرد

    تا ساعت نه در رختخاب می‌مانم. در خنکی کولر و زیر پتو احساس کرختی می‌کنم. کافیست. سیر‌ از خاب و سرحال بلند می‌شوم. سه صفحه آزادنویسی می‌کنم.
    پارک نزدیک خانه به درد پنج دقیقه پیاده‌روی می‌خورد. غنیمت است.
    دلم می‌خاهد حرکات کششی و آسانا انجام دهم‌. امروز نمی‌خاهم زیاد به مغرم اطلاعات وارد کنم. عصر کارگاه جدید داریم و می‌خاهم ذهنم آماده باشد.

    چند صفحه از «ذهن فریبکار من» را می‌خانم.
    «خطای ادراکی در همه افراد یکسان است و همه آن را تجربه کردند، اما توهم در اشخاص یکسان نیست عموما افرادی که دارای افسردگی و اختلال‌روانی هستند یا افرادی که مواد‌مخدر مصرف می‌کنند توهم را تجربه می‌کنند.»
    یعنی می‌توانیم از آموخته‌های دیگران در شناخت خطاهای ادراکی بهره‌مند شویم و برای تغییر رفتار به کار بگیریم.

    برای ناهار بادمجان و گوجه سرخ می‌کنم و غوره‌های له‌کرده به آن اضافه می‌کنم. به‌به.
    قسمت شش فصل سوم سریال «سیلو» را می‌بینم. دوست دارم زودتر بفهمم بلاخره ژولیت موفق می‌شود افراد باقیمانده از سیلوی تخریب شده را به سیلوی خودشان بیاورد؟ تلاش آنها برای یافتن حقیقت و نجات الهام‌بخش است.
    امروز الهه جان در وبینار نویسنده‌ساز در مورد «معنا» صحبت کردند. در آغاز پنج دقیقه آزاد‌پُرسی می‌کنیم و به این پرسش می‌رسم که:
    اگر در گذشته یکی می‌گفت، یک زمانی «جمعه»ها با اشتیاق به مدرسه‌ می‌روی، باور می‌کردم؟
    شاید در کودکی که عاشق مدرسه بودم و ناراحت از تعطیلی جمعه‌ها، به چنین خبری چون رویا می‌نگریستم. اما در بزرگسالی قطعن می‌خندیدم.
    الهه جان از «چه‌کار کنم؟ خوب که چی؟»ها گفتند. از فشار روانی و در برزخ بودن، از بی‌معنایی و ملال. اینکه در آن شرایط برزخی بهتر است «پرسش‌های معنایی» بکنیم.
    بلافاصله بعد از وبینار، کارگاه «دستور‌زبان تصمیم» جلسه‌ی اولش شروع می‌شود.
    ما چطوری تصمیم می‌گیریم؟ پشت‌پرده‌ی تصمیم‌گیری ما چه می‌گذرد؟
    بقول الهه‌جان
    «مسئله فقط فکر و ذهنیات نیست، اگر یک جمله می‌تواند همه چیز را تغییر دهد، چرا به «جمله» یا بهتر بگویم «زبان» اهمیت نمی‌دهیم»؟
    از تفاوت تصمیم‌گیری و احتمالات گفتند. کتاب مرجع: «زبان و شناخت» از الکساندر لوریا.
    نگاهی می‌اندازم به فصل:
    «زبان و تفکر کلامی_ منطقی: فرآیند استنتاج»
    هر‌آنچه به شناخت «زبان» و مهارت زبان‌آموزی کمک کند، مهم است.
    چون سال‌واژه امسالم «زبان» است.

    چند صفحه از رمان «ناتنی» می‌خانم. نسل ما احساسات مشترک فراوانی داریم با این راوی که قبلن طلبه‌ای در قم بوده. زندگی عادی را به ما حرام کردند. مدام حرام و حلال کردند. روان ما را درگیر خزعبلات اعتقادی کردند.
    پرسشی در کتاب آمده که سالها پرسش من بوده:
    «دیدن دیدن است دیگر. چرا اگر مرد جرم و جنایتی را دید، شهادت‌اش قبول است، اما اگر همین واقعه را زن دید، شهادت‌اش نصف شهادت مرد ارزش دارد؟»
    واقعن چرا؟ مگر چه تفاوتی بین نگاه زن و مرد وجود دارد؟
    نیم ساعت آزادنویسی می‌کنم. چراهای بسیاری می‌پرسم. البته که پاسخ‌هایی هم می‌نویسم.

    به عملکردم امروز نمره‌ی نه می‌دهم.
    کانال نوشت‌گاه: @p_a_52

  51. کارهای نیک امروز جمعه

    ☑ صبح را با نوشتن آغاز کردم تا واژه‌ها پیش از شلوغی جهان، سهم خود را از سکوت بگیرند.

    ☑ رؤیایی را که شب در من به امانت گذاشته بود، به شعر سپردم تا از فراموشی در امان بماند.

    ☑ برای شعری که زادهٔ خواب و بیداری بود، در جست‌وجوی نامی شایسته برآمدم. نامش شد «ضیافتِ زهر ».

    ☑ شعر جدیدم را در اینستاگرام هم منتشر کردم و قصد کردم آرشیو تلگرام (حدود ۳۰۰ شعر) را در بازه‌ی زمانی معینی در اینستاگرام هم بگذارم. اندکی روز جمعه به خودم سخت نگرفتم و ناخنکی به اکسپلورگردی هم زدم.

    ☑ عصر را در وبینار «نویسنده‌ساز» گذراندم.

    ☑ با کنسول پلی استیشن چند دست Call of Duty: Modern Warfare III بازی کردم و در پیچ‌وخم نقشه‌های ناآشنا آموختم که هر گم شدن، مقدمه‌ای برای یافتن راهی تازه است. از چرخیدن در دنیای این بازی شاهکارِ گرافیکی شرکت فناوری اکتیوژن لذت بردم و با برادرم درباره مرحله‌ی جدید، دقایقی تلفنی گپ زدیم.

    ☑ چند صفحه از کتاب« مغز زنانه» نوشته‌ی لیوزا براندن را خواندم و با لایه‌هایی از پیوند میان تن، مغز و احساس در زندگی زنان و تفاوت با مردان آشناتر شدم.

    ☑ از اسنپ‌فود پیتزایی دو نفره سفارش دادم و در میانهٔ روز، سهم کوچکی از لذت‌های ساده را نیز به خود هدیه کردم، زیرا گاهی مراقبت از جان از همین مهربانی‌ها و پاداش های کوچک به خیش آغاز می‌شود.

    ☑ شب را با اندکی آرامش حاصل از مصرف روغن CBD به استقبال بردم تا ذهن از شتاب روز فاصله بگیرد.

    ☑ پیش از خواب، با آرام‌سازی پیشروندهٔ عضلات PMR و اسکن بدن، از سر تا نوک انگشتان، سکوت را در تن پراکندم و خود را به آغوش شب سپردم.

    کانال تلگرام من :
    https://t.me/draliandishmandir
    آدرس اینستاگرام
    @dralindishmsndir

    نویسنده: دکتر علی اندیشمند

  52. ۱- جمله‌ی روز: اگر حاضر نیستی برای داشتن چیزی که می‌خواهی خودت را تغییر دهی، یعنی به اندازه‌ی کافی آن را نمی‌خواهی.

    ۲- اعتراف روز: صبح‌ها تا یکی دو ساعت خیلی گنداخلاقم، مخصوصن اگر مورد سوال قرار بگیرم. این یکی دو ساعت را باید در سکوت بگذرانم. دست‌کم تا وقتی که صفحات صبحگاهی را بنویسم و چند صفحه‌ای بخوانم. بعد می‌توانم در جهت رفتار آدمیزادی قدم بردارم.

    ۳- اتفاق روز: یک از خدا بی‌خبری هست که آلارم گوشی‌اش از ساعت یک ربع به پنج تا ساعت هفت صبح بی‌وقفه زنگ می‌زند و او که ظاهرن قبل از خواب پنبه در گوشش می‌گذارد که صدای آن را نشنود بیدار نمی‌شود که نمی‌شود. کاملن مشخص است که ساعت برای سر کار رفتن تنظیم نشده است،‌ انگار طرف خیلی دلش می‌خواهد جزء باشگاه پنج‌ صبحی‌ها باشد اما باسن فراخ به او اجازه نمی‌دهد و لعنت به او که همسایه‌ها را در باشگاه پنج صبحی‌ها ثبت‌نام کرده است.

    ۴- حکایت روز (به رسم‌الخط کتاب):
    «سلطان محمود را در حالت گرسنگی بادنجان بورانی پیش آوردند خوشش آمد گفت: بادنجان طعامیست خوش. ندیمی در مدح بادنجان فصلی پرداخت. چون سیر شد گفت بادنجان سخت مضر چیزی است. ندیم باز در مضرت بادنجان مبالغتی تمام کرد. سلطان گفت ای مردک نه این زمان مدحش میگفتی گفت من ندیم توأم نه ندیم بادنجان. مرا چیزی میباید گفت که ترا خوش آید نه بادنجانرا.»
    -عبید زاکانی

    ۵- شعر روز:
    «وقتی کلمه‌ی آینده را بر زبان می‌آورم،
    بخش اول کلمه، دیگر متعلق به گذشته است.

    وقتی کلمه‌ی سکوت را بر زبان می‌آورم،
    آن را می‌شکنم.

    وقتی کلمه‌ی هیچ را بر زبان می‌آورم،
    چیزی می‌سازم که دیگر در نبودن، جای نمی‌گیرد.»
    -شیمبورسکا

    ۶- هذیان روز: یک جور استدلال مستدل پردلیل و پردلالت بر تمام افکار و احوال پرشتابت که هرچند ما را از راهی که آمده بودیم اما بی‌شک دلایل کافی برای نرفتن و ما که قانع می‌شویم به سکوتی سترگ و شتابی شب‌مانند که شاید دیگر نتوان کسی را قانع کرد به این بی‌پروایی سخت گفتن و دلیل‌ها را تراشیدن و ریختن خرده‌هایشان روی هر پشه‌بندی.

    ۷- حس روز: همدردی.

    ۸- سوال روز: سال‌واژه‌ات دقیقن در کدام بخش از برنامه‌هایت جا دارد دوست عزیز؟

    ۹- قدردانی روز: ماشینی که کارها را برای آدم ساده می‌کند.

    ۱۰- پایان روز: الهی شکرت…

  53. روز واژه: تنهایی و نه‌تنهایی
    در تکاپوی تنها نبودن خسته ترینم. آدم‌ها بدجور ذوق کور می‌کنند. مدام باید زور بزنم و کل زندگی‌ام را تعریف کنم تا گفت و گو کمی ادامه یابد.
    امروز رفتم خانه‌ی خاله مهوش. دخترخاله‌ام بازهم بی سلام در اتاقش فرو رفت. از بچگی از من متنفر است. نمی‌دانم چه هیزم تری به‌ش فروخته‌ام.
    بگذریم. کمی با عموهایم حرف زدم. مهوای فسقل را بغل کردم.
    می‌گذرد.

  54. امروز اول صبح قبل از صفحات صبحگاهی طبق قرار این روزها با الگوبرداری از نوشته دوستی عزیز، صفحه مربوط به دعا در نوت گوشی باز کردم و همان خواسته‌هایی که شفاهی از خدا طلب می‌کنم‌ و اغلب متوجه عملکرد خودم است، چندتایی نوشتم. حس می‌کنم با نوشتن بیشتر حواسم به رفتارهایی در همان راستاست.
    صفحات صبحگاهی را هم نوشتم و یادآوری کردم توصیه استاد به خودم: خواندن همزمان یک رمان، یک دفتر شعر و یک کتاب غیرداستانی مثلا روان‌شناسی.
    روز تعطیل و فرصت صله رحم، وظیفه دیدار و خدمت پدر و مادر، صبح زود راهی شدیم، قبل از اوج گرما برگشتیم گرچه پیش از ایستگاه میان‌آسمانی خورشید هم دماسنج ماشین پنجاه درجه نشان می‌داد. ناگفته نماند این روزها فصل خارک و رطب است و انگیزه رفتن دوچندان. سهم خود از نخل‌های باغ و باغچه با خود می‌آوریم.
    خواندن رمان بی‌لنگر را امروز تمام کردم. به همان سبک، صرف خواندن خودم، بی‌درنگ و تأمل و تأثر، البته بی‌تأثر نه، متأثر شدم. احساس دردناکی بود. ماجرای اسفناک قهرمان و خانواده و جامعه‌شان‌مان.
    بعد از ظهر برای تسلیت فوت همسری هم محله‌ای به زوجه‌ی سیده‌اش به مراسم ختم در مسجد کنارمان رفتم، بسیار منقلب و بداحوال بود که متوجه افراد دور و برش نمی‌شد.، به دخترهایش تسلیت گفتم که نمی‌شناختنم و قبلاً ندیده بودمشان.
    وبینار نویسنده ساز هم شرکت کردم که امروز الهه‌جان برگزار کرد، حول محور چیستی معنا و‌ معنادانی.

  55. من بودم و رقص بود و اینستاگرام بود و ندا بود و سارا بود و پست و روزگفتار بود و من بودم و من بودم. زین به بعد خرده‌عادت‌ها را تیک‌تیکی می‌کنیم و بعد لالا. حالا لالای لالای لالا لای لااای.

  56. سال واژه ام:ادامه کاری
    سلام گزارش نیک خوبی چقدر دلم برایت تنگ شده بود منو ببخش که بعضی شب ها به دلیل کار زیاد جا می مانم ازت. ولی بدون همیشه بهت فکر می کنم و دلبستگی عجیبی به تو پیدا کردم،اگر شبی هم نرسم به نگارشَت سعی می کنم یکی دو نمونه از شیفتگانت را بخوانم. اگر بخواهم از خودم بگویم حال خواندن و نوشتنم خوب است امشب داستان کوتاهی خواندم که اسمش هفت طبقه از (دینو بوتزاتی) بود.من را به فکر وادار کرد و حسم را درگیر خودش کرد داستان جالبی بود من دوستش داشتم البته اگر تو حسودی ات نشود .
    این روزها درگیر نوشتن داستانم هستم و دائم موضوع جدیدی به ذهنم می رسد و باز خوراکش تغییر می کند.و شب ها سرکی به کانال بانو گلی موعودی (نوشتزار) میزنم،کار اغلب دوستان خوب است ولی نوشتزارانگارموجود زنده است پُر از حسِ،پُر از تازگی.زنده باد بانو بدرخشی همیشه.
    به امید دیدار دوباره ات گزارش نیک جان.
    دوستدار همیشگی تو،افسانه

  57. روزمرگی بود.
    رایا آزمون قلمچی را آنلاین داد.
    خیلی کم خوابیدم.
    لباس شستم.
    همسایه گفت سقف آب می‌دهد ولی ما چیزی ندیدیم.
    نهار مهمان بودیم چون میزبان مامان بود، متصل شد به شام.
    با مامان حرفم نمی‌آید. نه برایش و نه برایم مهم نیست.
    با او درباره عشق و سقف صحبت کردم. گفت از زندگی زناشوئی‌ت مرخصی بگیر بیا ورِ دل من چند روزی استراحت کن.
    گفتم تعهد ۲۴ ساعته ۳۶۵ روز در سال و حتی روز ۳۶۶ام از سال کبیسه هر ۴ سال یک بار سنگین است، دست کم برای من.
    رونویسی کردم. دوست دارم.
    ادامه نویسی کردم نمی‌دانم چرا تمام جملات به او رسید.
    آموزش زبان تورکی را از سر گرفتم.
    داستانکی که نوشتم را دوست دارم و پیگیر موفقیتش هستم شایدم زیادی خوش‌بینم.
    قرآن هم خواندم.
    رایا تنها رفت دوچرخه‌سواری. مثل من نیست.
    خیلی از من بهتر و آزادتر زندگی می‌کند

  58. و اما گزارش نیک امروز
    امروز به نوشتن و اتمام داستان کوتاه گذشت.
    فیلم بیماری یکشنبه را به پایان بردم. پایان غریبی داشت. و کمی مبهم. رفتار مادر را در آخر فیلم درک نکردم.
    روزنامه خاطرات یک آدم ناقابل را خاندم. چه داستان‌های فوق‌العاده‌ای. ده یازده‌تایی از این داستان‌فایل‌ها مانده برای خاندن.
    ورزش هم کردم. سه حرکت پوش‌آپ، پلانک و کرانچ.

  59. ۱.یک قسمت وبینار نویسنده ساز پلی کردم.
    ۲.دو کلمه‌ی جالب
    آکله: زن شکمباره
    آسیه:غمخورک.
    ۳.کمی دیالوگ‌نویسی.(باورم نمیشه بدون فکر قبلی به کجا رفت نوشته)+آزاد‌نویسی.
    ۴.یک قسمت سریال.(همچنان به زور)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *