یه رگ آبی از مچ اومده تا تپه ونوسش. دستش را توی دستم جابهجا میکنم. با شستم محکم میکشم رو رگِ آبی. کف دستش سفید میشه و رگهای ریز میزنه بیرون. برای اینکه بیشتر روش تاثیر بذارم توی چشماش زل میزنم.
– حساسی. روی حرف مردم قفل میشی و دیگه از ذهنت بیرون نمیره. حس ششم داری. رَب و رُب طرفو از تو کله ش میکشی بیرون.
مَثَل، آقا گاگول وقتی از قلعه* میاد قیافهش داد میزنه. بهش میگی کجا بودی لالمونی میگیره. میفهمه که فهمیدی. از کجا؟ نمیدونه. چاره نداره میگیرتت به باد کتک که خناق بگیری دیگه نپرسی.
تکونای سر دختر میگه همه چی درسته. روحش رو حسش میکنم. انگار سالها باهاش بودم. صدای ساعت زنگ دار رو که میشنوه میدونه وقتش تمومه. دستش را میخواد بکشه عقب؛ ولی من سفت دستش را میگیرم. گهگداری با مشتریای پولدار اینکار را میکنم. ولی این بدبخت یه پاپاسی هم نداره. برا پولش نیست. بنکل از این دختره خوشم اومده.
-لخت و پوست کنده قلفتی بهت بگم دختر. طرف دیلاقه. با اخلاق گُهمرغیش همون بهتر که رفته.
یه هوا جابهجا میشه. به کف دستم زیرجلکی نگا میکنه. درست به رگ آبی درشت که رفته تا تپه ونوسم. دستموکه میکشم صدای به هم خوردن النگوهای پهن رُدگل** میاد. شک و کَک، با هم رفته تو تنبونش.
-رباب خانوم برمیگرده؟
-اسمت معصوم بود نه؟
-از کجا فهمیدی؟
ابروم رو میدم بالا و سری تکون میدم که یعنی ما اینیم دیگه. ولی خب راستش از روی کارتی که چه میدونم مال یه موسسه خدماتی بود و با خودکار روش نوشته شده بود؛ حدس زدم. از کنار کیفش زده بود بیرون کارته.
-معصوم خانوووم اگه پولت از پارو بالا بره و بدونه میتونه تو پول تو خرغلت بزنه بازم برنمیگرده. نه که فکر کنی اون خناق گرفتهی دیلاق رو میشناسم. نه. خودم خوردم نون گندم.
وقتی میگه رباب خانوم نگفتم از تجربیاتت بگی. کف دستم رو بخون؛ میفهمم تند رفتم. باید یه جوری حواسش رو پرت کنم. اون روز که به اون پاپتی یهلاقبا التماس کردم که نره، کمرم شکست با یه بچه تو شکم. از اون مردایی نبود که پاگیر بچه بشه. رفت.
یه هوا دستم رو میبرم زیر دستش و با دقت به خطهای کف دستش زل میزنم. از خط ثروت که قایم شده لابهلای اون همه خط، تا خط عمر که خیلی طولانیه و خط ازدواج. یه علامت سوال هم رو عطارد داره. دنبال چشم میگردم. هیچ جای دستش نداره. تهوتوی دست چپش رو هم درمیارم. نداره. حالا اگه یه چشم چُسکی هم بود باز امیدی بود. هرهشت تا خط اصلی کف دستش سر جاشونه ولی نه عمیق. پوست نازکش نشون میده کار سخت میکنه طفلک.
میپرسم -خونه مردم کار میکنی؟
-نه. کارگر یه کارخونهم. تمیز کاری میکنم. چاره چیه؟ سه تا بچهی قدونیمقد رو کی نون بده؟
-آخ از این خندق بلا.
-خودت چند سالته؟ شست هفتاد رو داری دیگه.
اون دست آزادمو میکشم روی چروکهای عمیق پیشونیم.
-پیر پاتال نشدم هنوز اینقدر. چین چروک روزگاره اینا.
-حالا هر چند سال. برا نونه که هر روز میای این گوشه پارک؟
-آره برا نونه.
لالمونی بگیرم بهتره به حضرت عباس. من تو همین پارک دروازه غار بزرگ شدم. اون خرابه هم با اون اثاث شلخته پلخته از بابای آب دماغوم ارث بردم. هر چی گند و منده نصیب من دردمنده. هیچ وقت مث معصوم فکر نکردم. اینکه وایسم رو پا. اینکه بجنگم. خب بغل مردای زیادی خوابیدم. نه الان. اون موقعها که بَرو رویی داشتم. اونم برا نون بود.
چشماش دو دو میزنه. منتظره از آیندهاش بدونه. میرم سراغ خط ثروت. طفلک یک خط ثروت هم نداره کف دستش.
-خط ثروت پنهان داری یعنی معلوم نیست. بختت خوابیده دختر. یهروز بیدار میشه و سر راهت میشینه. اما فقط وقتی خودشو نشون میده. که آماده باشی. ولی بالا غیرتا فکر نکن پولدار بشی اون یهلاقبا برمیگرده.
بدجور قفلی زدم روی اون تخم جن. همشون مثل همند مادرصلواتیها. فک میکرد اون خرابه که توش بودم ملک طلق باباشه. مرد میآورد تو خونه لاشی. نه بچه مهم بود براش نه زن. با این همه خودش خواست بره.
-پول مهم نیست. بچههام رباب خانوم.
بچه که به دنیا اومد نخواستم مثل خودم بشه. از دروازه غار تا یاخچی آباد رو پیاده رفتم. فکر کردم پیاده برم از گناهم کم میشه. گذاشتمش جلوی در شیرخوارگاه رقیه. یک ساعتی نشستم. بچه سه روزه بود. گریه میکرد. زیر پاش خیس بود. برگشتم. روسریم رو درآوردم و یه پوشک باش ساختم و گذاشتم تو مشماش. مشما روی خال بزرگ بادومی کنار کشاله رونش رو گرفته بود. کنار زدم مشما رو خال بادومیش خراب نشه. برگردونومش. باز گریه میکرد. شیر میخواست. از اینکه سینهم رگ به رگ شده بود و شیر چکه میکرد فهمیدم. کسی برش نداشت. برگشتم. برش داشتم. سیرش کردم. بردم گذاشتمش کنار یه خیابون شلوغ پلوغ نزدیک امامزاده سداسمال. یه پیرمرد هفهفو که دوچرخهش خراب شده بود. وایساد کنارش. متوجهش شد. دور و برش رو نگاه نکرد. برش داشت با یه دست مثل یه هندونه گرفت زیر بغلش. با اون دستش فرمون دوچرخه رو گرفت و بردش. عرق سرد رو پیشونیم شره کرده بود. پدرسگ اگه هم میرفتم میگفتم بچهم رو پس بده میگفت کدوم بچه. شاید هم به ریشم میبست که خلایق بیاین زنیکه گداگشنه میخواد بچه رو بدزده.
معصوم میخواد کفشو ببینم و بگم برمیگرده. ولی اون هیچ وقت برنگشت. اینم برنمیگرده.
دیگه حوصله کف دستش رو ندارم. به چشمای قهوهای روشنش که انگار چشمای جوونی خودمه، نگاه میکنم و میپرسم بچه سد اسمالی؟ وقتی لبخند میزنه دلم برای اون مرتیکه تنگ میشه یهو.
-نه یه کم اونطرفتر. همونجاها بزرگ شدم. بابام منو همونجاها پیدا میکنه و میبره برای زن سوم که سوگلیش بوده و بچهدار نمیشده.
اون بزرگم میکنه. پیر بود و زود مرد. بچه بودم. ما موندیم بیارث. پسرای بزرگش از زن اول، چیزی به ما ندادن.
کف دستش رو گرفت جلوی چشمم:
-بقیه شو کف دستم ننوشته؟
-چرا نوشته. نوشته تو کشاله رونت یه بادوم قهوهای داری.
چشماش گرد شده بود. کیف پولش رو درآورد همونجور که توی جیب کیفش دنبال پول نقد میگشت گفت:
-رباب خانوم هر چی گفتی راسته. دستت درد نکنه.
– -قابل نداره بذار جیبت مهمون من.
دستم رو میگیره و میگه: برنمیگرده میدونم.
* قلعه: نام محلهی روسپیها در سالهای پیش از انقلاب
**رُدگل: تقلبی، بدل