📌 داستان کوتاههای تازه
در این صفحه فهرستی میبینید از داستانهای کوتاه و تازهای که همسفران من نوشتهاند: جلد پنجم: داستان کوتاه «تمام میشود» از لاله حقیقت داستان کوتاه
در این صفحه فهرستی میبینید از داستانهای کوتاه و تازهای که همسفران من نوشتهاند: جلد پنجم: داستان کوتاه «تمام میشود» از لاله حقیقت داستان کوتاه
با هر تکان واگن، کفشهای براقش نور زردِ ایستگاه را پسمیتاباند. شلوارش اتو کشیده بود. روی پیراهنش هم ردی از یک چروک دیده نمیشد. من
چجوری عاشقت شدم؟ راستش هنوزم جواب درست و حسابیای براش ندارم. اولین باری که پیام دادی، نوشته بودی: «جزوهی کلاسو داری؟» چند دقیقه به صفحهی
در جایگاه متهم قرار گرفتم. در این یک ماه این چهارمین باری بود که پایم به این دادگاه باز میشد. قاضی از دیدنم دیگر عاصی
با دیدنش جنسش را متوجه نشدم. گفتم میاید برویم خانه ما. سرش را تکان داد. گفتم یعنی موافقید؟ سرش را چرخاند و من نگاه کرد.
تا قبل از آن ماجرا هر روز بعد از مدرسه میرفتم به مغازهاش، خودکاررنگیهایی که از خودش گرفتم را برمیداشتم، گوشهای مینشستم و مینوشتم. او
دانشجو که باشی، پنجشنبه و جمعه شیفت برای تو است؛ با دوشنبهشبهایی که عمل پیوند قرنیه است و دانشجو پولِ عمل نصیبش نمیشود. دانشجو، دانشجو
همهی همکلاسیها، لیلا را به حسادت میشنتاختند. اگر میدید کسی بهتر از او لباس میپوشد یا با ماشین بهتری به دانشگاه میآید یا حتی صدمی
صدای محکم به هم خوردن در خانه آمد. گرمای زیادی در صورتم احساس میکنم. گُر گرفتهام. از اینکه گورش را گم کرد، نفس راحتی میکشم.
در جنوب کشور شهرستان کوچکی بود از نظر امکانات بدتر از ده. ساکنان این شهر به قناعت معروف بودند. بیشتر جوانان آن برای پیشرفت به
باز چسکلاس. ادب کیلو چند؟ صفحۀ نمایش را بالا و پایین میکنم و به رژۀ کلمات مینگرم. اصطلاحاتش هم مثل خودش اتوکشیده است؛ ادبمند، ادبوار.
روی کمرش دراز کشیدهام. مشغول شنا کردن است. از آب میترسم اما هیجانش غلغلکم میدهد. ترسم را قورت میدهم. دستهایم را دور گردنش حلقه میکنم
درواقع او رو هيچوقت مادر صدا نکردم و اسمش همیشه مامان بوده. مامان منم مثل همه مامانا مهربانه فقط مدل مهربانیش کمی فرق داره مثلا
خستهم. داغخوردهم. داغی هوا هم دارد میسوزاندم. دستهای ترکخوردهم را روی فرمان پوسیده میکشم که باز صدای دینگ پیامش کمرم را میلرزاند. یادم میآید روزی
_ تو برام مهم نیستی. _ الکی نگو. مهمم. خندید. _ خیلی بانمکی. الان دوست دارم. صدای پوتینهایش در سکوت سالن ضایعترند. کنارم راه میرود
واقعن داشت میرفت؟ کیفپولش را درمیآورَد. عجله دارد انگار برای حساب کردن. ولی من دستدست میکنم. سمت راستم را میگردم. سَرک میکشم زیر میز. روزنامه
گوسالهی کشته و بیگورشده را درسته چپاندم توی حمام. دل و رودهاش را در نیاوردم که گندش خانه را بردارد و نر و نرچههایش را
مگر قرارمان از اول این نبود که او از خودش خبری بدهد؟ مگر قرارمان این نبود که آدرس جدیدش را به آدرس من بفرستد؟ وقتی
کاش الان نیاد پشت پنجره تا منو تو این وضعیت ببینه. الان که تا زانو تو گلولای و لجن فرو رفتم. باز خوبیش اینه این
باید کار را یکسره کنی … یا مرگ یا زندگی… سیبیل شاهرخخانی و قدوبالای به آن رشیدی_ وای _ مردی بامزه! با آن نگاه معصوم