اول خیابانها را کُشت. بعد صداها را. بعد آدمها یاد گرفتند از هم بترسند، طوری که انگار هر آغوشی یک اسلحهی پر بود.
من از تخت، سهم خودم از جهان را میدیدم، یک پنجره باز با توری بسته، یک باغچه و پسری که هر صبح با یک فرغون زهواردررفته وارد حیاط کوچکم میشد. فرغونش آنقدر جیرجیر میکرد که فکر میکردم اگر روزی سکوت کند، لابد خودش مرده است.
سه هفته بود کرونا مرا در اتاق زندانی کرده بود. مادرم غذا را پشت در میگذاشت، انگار من دخترش نبودم، بمب دستسازی بودم که ممکن است هر لحظه منفجر شود. از پنجره فقط باغچه پیدا بود و او.
پسر جوانی با چشمهای سبز. نه سبز جنگل. سبز خستگی. چشمهایی که انگار چند شب نخوابیده بودند یا چند سال. هر روز خاک را زیرورو میکرد.
با خاک مؤدبتر از آدمها حرف میزد.
یک روز بیل را کنار گذاشت، روی لبهی باغچه نشست و گفت:
ـ امروز دیگه حوصلهی آدم ندارم.
فکر کردم با خودش حرف میزند.
بعد دیدم روبهرویش یک آخوندک سبز ایستاده. روی ساقهی رز خشکشده. بیحرکت. مثل یک کشیش لاغر که مراسم خاکسپاری خودش را برگزار میکند.
پسر گفت:
ـ تو هم از من نمیترسی؟
آخوندک تکان نخورد.
بعد صدای دیگری آمد. همان صدای پسر، اما آرامتر.
ـ باید بترسم؟
تنهاتر از من، باغبانی بود که نقش مانتیس را هم بازی میکرد. لبخند زدم.
دیوانهها همیشه از پنجره قشنگترند. پسر گفت:
ـ ممکنه ویروس روی پای تو نشسته باشه.
آخوندک گفت:
ـ ممکنه.
ـ ممکنه از تو به من منتقل بشه.
ـ ممکنه.
ـ ممکنه من بمیرم.
ـ ممکنه.
پسر خندید.
ـ عجب موجود امیدبخشی هستی.
ـ امید، شغل من نیست.
ـ پس شغلت چیه؟
ـ زنده موندن تا وقتی که نمیمیرم.
پسر بیل را برداشت.
ـ این که شغل همهست.
ـ نه.
ـ پس؟
ـ بیشتر آدمها قبل از مردنشون، مُردهکار میشن.
پسر بیلچه را در خاک فرو کرد، انگار میخواست جمله را هم دفن کند.
چند دقیقه بعد گفت:
ـ برادرم هم همین حرفو میزد.
اولین بار بود اسم کس دیگری را از دهانش میشنیدم.
آخوندک پرسید:
ـ کجاست؟
ـ زیر خاک.
ـ اونجا شغلی پیدا کرده؟
پسر خندید. خندهای کوتاه. خندهای که بیشتر شبیه شکستن لیوان بود.
ـ نه… مشتری ثابت مرگه.
باد آرام از روی باغچه رد شد.
پسر مشت خاکی برداشت.
ـ سی و سه سالش بود.
ـ یعنی از من خیلی پیرتر بوده.
ـ تو چند سالته؟
ـ حدود سه هفته.
پسر خندید.
چند لحظه هیچکدام حرف نزدند.
بعد پسر گفت:
ـ بیمارستان حتی نذاشت دستشو بگیرم. گفتن نزدیک نشو. گفتن ویروس، خطر، جنازه. فقط هیچکس نگفت اون چقدر از مرگ و تنهایی میترسه.
صدای باغبان جوان و خوشتیپ مثل چشمانش تنم را لرزاند. بعد از طلاقم دست مردی به هیچکجایی از بدنم نخورده بود. درست یک سال و اکنون که نمیدانم از بیماری جان سالم به در خواهم برد، ترس برادر باغبان را از مرگ و تنهایی بیشتر از قبل حس کردم.
صدای باغبان دوباره رسید:
ـ میدونی سختترین علامت کرونا چیه؟
ـ تب؟
ـ نه.
ـ تنگی نفس؟
ـ نه.
ـ پس؟
نهها را با لحن بانمکی میگفت، خندهام گرفته بود. اما باقی صحبتش را که شنیدم، بیاختیار بدنم داغ کرد. بیشتر از دمای تبم.
ـ اینکه آدم یادش بره آخرین بار کی یکی رو بغل کرده.
آخوندک گفت:
ـ من هیچوقت کسی رو بغل نکردم.
ـ خوش به حالت.
ـ چرا؟
ـ چون نمیفهمی چی رو از دست دادی.
آخوندک چند لحظه ساکت ماند.
ـ کسی هست؟
ـ هست…
ـ دوستت داره؟
ـ نمیدونم.
ـ تو دوستش داری؟
پسر لبخند زد.
ـ هنوز نه… اما دلم میخواست بفهمم موهاش چه بویی میده.
ـ اسمش؟
ـ هنوز زوده اسمشو به یه حشره بگم.
ـ شاید زودتر از خودت بمیرم.
ـ برای همینه که دارم بهت میگم.
فکر همآغوشی با چنان مرد جذابی، تبدیل شد به مایعی لزج که از میان پاهایم بیرون میریخت. نوک سینههایم را زیر سینهبندم لمس کردم. سینههایی که لمسدوری گریبانگیرش شده بود. دستم پایینتر آمد تا خط شرتم.
صدای پسر را شنیدم که با آخوندک سبز خداحافظی میکرد. بعد خداحافظی تبدیل شد به خنده. کنجکاو شدم.
صدای پسر آمد:
-طفلکی مرد. خوردیش؟
چشمانم را که با افکاری از صحنههای همآغوشی با بدن چهارشانهی باغبان پر شده بود، باز کردم.
یک گربهی سیاهوسفید، با قیافهی ژنرال پیروز جنگی، از روی دیوار پرید.
آخوندک، از فلسفه به معده منتقل شده بود. گربه نشست لب پنجره. سبیلهایش را لیسید. به قیافهاش میآمد که انتظار دارد برای خدمات ارزندهاش مدال بگیرد.
پسر چند ثانیه فقط نگاه کرد. بعد گفت:
ـ رفیقمو خوردی.
گربه جواب نداد. قهرمانها معمولاً مصاحبه نمیکنند.
باغبان سرش را انداخت پایین که برود.
فکر کردم توری را باز کنم، بگویم من هم هستم. بعد یاد اکسیژن افتادم. یاد تب. یاد اینکه عاشق شدن از پشت پنجره، کمخرجتر از عاشق شدن از نزدیک است.
چند ساعت بعد، عصر، همان گربه برگشت. رفت وسط باغچه. با جدیت یک مهندس حفاری، خاک را کنار زد. چرخید و محتویات معدهاش را تقدیم زمین کرد. بعد با آرامش رفت. انگار نامهای اداری تحویل داده باشد.
روزها گذشت. باران آمد. آفتاب آمد. خاک، همهچیز را بیسروصدا بلعید.
حالم بهتر شده بود اما هنوز پسر از وجودم خبر نداشت و من هر روز در خیالم از پشت پنجره با او عشقبازی میکردم. یک صبح، پسر خم شد. چیزی سبز از خاک بیرون زده بود. جوانه. بعد یکی دیگر. بعد چند برگ. بعد گل میمون.
گلها دهانشان را باز کرده بودند، انگار داشتند به لطیفهای میخندیدند که فقط خودشان شنیده بودند.
پسر آرام گفت:
ـ سلام…
نمیدانستم سلامش به گل است، به آخوندک است، یا به آن بخشی از خودش که هنوز حاضر بود چیزی بکارد.
من پشت شیشه، دستم را روی بخار پنجره گذاشتم. خواستم توری را باز کنم. خواستم اسمش را بپرسم.
خواستم بگویم این همه مدت، تمام درد دلهایت را شنیدهام. عاشقت شدهام یا نمیدانم شاید فقط کشش جنسی است. اما خودت نمیدانی چیزی در تو هست که نیمه دیوانهام کردهای.
اما همان لحظه سرفه کردم. آنقدر بلند که صدایم به باغچه رسید. پسر سرش را بالا آورد.
برای اولین بار مستقیم به پنجره نگاه کرد. نمیدانم مرا دید. یا فقط انعکاس آسمان را.
گلهای میمون، مضحکوار میخندیدند.
انگار هنوز کسی، جایی، داشت از زبان یک آخوندک حرف میزد.