«خیلی فرق است که آدم خودش کلید بیندازد و داخل خانهاش شود یا اینکه در بزند و منتظر باشد یارش در را باز کند.
خیلی فرق است بین کسی که خودش برای خودش چای میریزد با کسی که یاری در کنار دارد تا برایش چای بریزد.»
-مسعود کیمیایی
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
83 پاسخ
ترجیح میدادم اولین گزارش نیکم را در روزی نسبتا نیک تر منتشر کنم اما زندگی سرشار از اولین هاییست ک خوب پیش نمیرود.
مثلا امروز 6 امین باری بود که تصمیم گرفتم کانال تلگرامی ام را از نو بسازم و قطعا باز هم نساختم.
کمالگرایی تنها توجیحی شده که این روز ها به ریش خودم میبندم.
ولی به هرحال!
ظرف ها شسته شدند.
لیوان هارا مرتب چیدم.
سرم پوستی را از نو درست کردم چرا که بعضی اسید ها زود در ترکیب کریستال میشوند.( مثل غم ها در گلو؟ )
زیبایی دسته گل هارا با انداختن قندی بی تاثیر در گلدانشان تحسین کردم.
جزوه ی جلسه صفر را هم از رودروایسی کمکاری هایم خواندم.
جوجه ی عروسکی آبی رنگی که دو روز بود در مغزم جیک جیک میکرد را برای صاحب مد نظرم دوختم. مهم این است که او فکر میکند زیبا شد و این کافیست!
تازه !کلاس نویسندگی را هم بودم.
از همه مهمتر بعد از مدت ها طلسم دوری و دوستی مغز و دست و کیبورد را شکستم.
و اولین تجربه ی گزارش نیکم را هم نچندان نیک اینجا به پایان میرسانم.
-اینجا.
گزارش نیک: یکی از دلایل دوست نداشتن اسمم پر یاب بودنشه این همه اسم مریم؟! توی هر کلاسی که بودم چندین مریم داشتیم کاش اسمم یکم کمیاب تر بود؛ برای ناهار دمپخت درست کردم البته از حق نگذریم یکم از مادربزرگم کمک گرفتم خوب شد خدا رو شکر؛ کیک هم درست کردم اما چون آردش خراب بود پیشم خوب در نیومد ادامه طرح رنگ آمیزی کاپ کیکم رو ادامه دادم اما تموم نشد وبینار نویسنده ساز آقای کلانتری رو شرکت کردم عصر خواهرم و بابا برای جشن تقدیر قبول شدگان نمونه دولتی و تیز هوشان همراه داداشم رفته بودن قلم چی، شب هم نودلی درست کردم و سریال دختر امدراطور رو دیدیم و مانهوا عمارت رز رو همراه داداش خوندیم.
دیگه هیچ کاری از دست ریچوال های خانم فلان و حکمت و معرفت آقای بهمان یا دوره پاکسازی کارمای مادری و کارمای بی پدری، لااقل برای این روزگار و این احوال من برنمیاد.
نمیتونم باور کنم خدا از توی آسمون تیر از تیردان نکشیده و مدام منو هدف نگرفته باشه. مگه میشه این همه فشار ؟
این تمام فکر و ذکر امروز من بود با من قهوه خورد، برام فرمون و نگه داشته بود ، وسط صفحه ی مانیتور اعداد لیست بیمه رو چک میکرد اشتباه نشه، کلی فاکتور ثبت کرد و انتقال وجه انجام داد، تازه اینا به کنار حین شنیدن( آفلاین) وبینار امروز مدام یادآوری می کرد و داد و فریاد و تکرار میکرد نکنه صداش مثل صدای مبینا پارازیت داشته باشه و نشنوم.
سالواژهام: تمرکز
صفحات صبحگاهی و خابنویسی.
خاندن کتاب «سنگ صبور» و «بیلنگر».
نویسندهساز. غزل و پرسش و پاسخ و هزارکلمه.
سایت و درگیری.
متخصصون و تیکیدن جدول و گپیدن.
نوشتن هزارکلمه و بعد مدتها روزنگاری.
نوشتن پست.
روزگفتار.
https://t.me/yaddashtneda
گزارش نیک را میخواستم همان دیشب هوا کنم. ومی خواستم آزادنویس را دستکم به۵۰۰ کلمه بنگارم. که دست یکی از موجودات کرهی زمین به نام خواهر خورد و یکجا همه پرید. من در لاکی از تنهایی و غم فرو رفتم. این یک
دو: آهنگ توهم توطعه را گوشیدم. فهمیدم توهم زدم به توهم توطعه گوش سپردم. همین
گزارش نیک ۹۶
سالواژهام: فاصله
حالا چه شد یاد قنادیِ شیرینیِ دانمارکی افتادم؟
شاهین کلانتری در وبینار نویسندهساز از یادگیری زبان دانمارکی! و شیرینی دانمارکیِ خیابان ویلا حرف زد.
حرف شاهین خان مرا برد به سالهای خیلی دور.
چند ماه از پیروزی انقلاب میگذشت. با پدر و مادرم رفتیم تهران. بچه که بودم تهران را دیده بودم اما بعد از آن دیگر نه.
مامان مریض بود. با بابا و خواهر بزرگم بردیمشان تهران.
آشنا و فامیل داشتیم اما ترجیح پدرم هتل بود. ما را برد «هتل آمباسادور» خیابان ویلا کوچه نیکو. بعدن اسم هتل شد «سفیر».
از هتل که بیرون میآمدیم و وارد خیابان ویلا میشدیم -که شده بود «استاد نجاتاللهی»- به سمت انقلاب نه به سمت کریمخان، قنادیی به چشم میخورد با تابلوی «شیرینی دانمارکی.»
قنادی بزرگ اما ساده بود. با تکچراغهای به سقف چسبیده روشن بود، خوشرنگ و چشمنواز. قشنگ و باسلیقه. نه با نئون نه با لوسترهای بزرگ و چلچراغی. کف قنادی چیزی بین سنگ و موزاییک بود،کرمی. دیوارها سفید بود نه گچی که امروزه به آن سفید خامهای میگویند. دور تا دور، ویترینهای شیرینی بود. فضای قنادی یادآور ملیت شیرینیها بود: دانمارک.
همان زمان «قنادی فرانسوی» در خیابان انقلاب و «قنادی آلمانی» در اقدسیه هم بود اما فکر میکنم فقط اسم کشورها را برای تابلویشان یدک میکشیدند نه شیرینیهایش را.
چند خانم با سارافونهای آبی آسمانی و روسریهای بسیار کوچک مثلثی سفید، مسئول آوردن شیرینیها از آشپزخانهی
پشت بودند. دو نفر آقا هم به مشتریها میرسیدند.
فکر کنید جعبههای شیرینی چهل و چند سال پیش چقدر زیبا و شیک بود. در عین ظرافت توانایی ظرفیت را هم داشتند. شیرینیها به واقع فرمول دانمارکی داشت. بیش از هفت هشت مدل: کرم وسطشان، مربا رویشان خاکه قندی و ساده. ترد و لایه لایه. نه خمیری و سنگی. تا چند روز هم همان مزه و کیفیت را داشت. شیرینیها چیزی نبود که امروزه به نام دانمارکی میفروشند که پر از تزیین کنجد و مغز تخم آفتابگردان و کدو و نارگیل است که این تزیینات و مخلفات به شیرینی دانمارکی بیچاره نمیچسبد.
زمین تا آسمان فاصله است. شما باید شیرینیهای آن زمان قنادی را میخوردید تا داور خوبی برای مقایسه میشدید.
شیرینیهای دانمارکی این چیزی نبود که اکنون به آن میگویند. نه که بخواهم بگویم شیرینیهای امروزی هم خوشمزه نیستند اما خداییاش برچسب «دانمارکی» بهشان نمیچسبد.
کار ما هر روز این بود که ساعت یازده پیش از ظهر از هتل بیاییم بیرون و برویم سمت قنادی. شیرینیهای داغ و تازه همان ساعت از فرها بیرون میامدند. نمیگذاشتیم ویترینی شوند همانموقع میخریدیم. من بجای صبحانه و ناهار میخوردم.
چند خانم و یکی از آقاها نمیدانم به چه زبانی حرف میزدند. اگر چه کلمات فارسی را با چاشنی لبخند زمزمه میکردند. بعدن از فامیلهای مادرم شنیدیم که آشپزها و عدهای از فروشندهها دانمارکی هستند و بعد از انقلاب هم هنوز ماندهاند.
اما بعدها با شروع جنگ ایران و عراق پرسنل قنادی هم از تهران رفتند.
سالها گذشت. دوران جنگ که تهران بودیم و بعد دوران دانشجوییام هیچ وقت سراغ قنادی نرفتم تا دو سال پیش. با اصرارهای فراوانم، شوهرم و دخترم را که تهران دانشجو بود راضی کردم از آنجا شیرینی بخریم.
قنادی آن چیزی نبود که من در خاطرم بود. انواع و اقسام شیرینیها بود غیر از شیرینی دانمارکی. از فروشنده شیرینی اصل دانمارکی خواستم. یکی دو تا سینی نشان داد. خریدیم. اما هیچ فرقی با شیرینیهای معمولی نداشت.
حالا منتظرم روزی گذارم به دانمارک بیفتد و از قنادیهایشان طالب همان شیرینیهای چهل و چند سال پیش تهران شوم.
نکند موازنهی مواد شیرینیهای آنها هم عدم توازن را نشان دهد؟
نکند شیرینیهای اکنون آنها هم سر از ترکیب هل و دارچین درآورده باشد؟
آدرس کانال تلگرامی من:https://t.me/nahid40rasti02
زندگی از دید خرس قطبی
تازه از مصاحبه کاری تمام شدم. داخل قطار به سرم زد بنویسم. اما نمیدانم این عنوان از کجا به ذهنم آمد.
یک ساعت قبل
مثل همیشه زودتر از موعد رسیدم. آنجا یک منطقه صنعتی بود، پر از کامیون های بزرگ و تقریبا یک منطقه کاری مردانه.
کنار شرکتی که مصاحبه داشتم، حدود پنج دقیقه فاصله، یک کافه کوچک بود. صاحب کافه مرد خوش برخوردی بود. برای اینکه جایی برای نشستن داشته باشم و زمان را بگذرانم، یک قهوه سفارش دادم. بعد فهمیدم فقط پول نقد قبول میکند و من هم فقط یک یورو داشتم. پرسیدم کارت قبول میکنید؟ گفت نه. گفتم من فقط یک یورو دارم. خندید و گفت اشکال ندارد. قهوه آنقدر تلخ بود که انگار تمام تلخی های روزگار را میتوانستی با همان یک جرعه مزه کنی. در فضای آزاد، یک چوکی دراز چوبی قرار داشت و سه تا بیلر سیاه که به عنوان میز استفاده میشد. من روی همان چوکی چوبی نشستم.
گوشه کافه نشسته بودم و برای مصاحبه آماده میشدم. یک آهنگ فوق العاده غمگین هم گذاشته بودم، طوری که انگار به جای مصاحبه کاری به مراسم ختم دعوت شده ام.
وسط آن همه فکر و اضطراب، یک سوال مدام در ذهنم میچرخید:
چرا ما آدم ها اینقدر برای زندگی کردن سخت میگیریم؟
من از کار کردن بدم نمی آید. حتی شاید از بیکار ماندن بیشتر بدم بیاید. اما گاهی فکر میکنم چرا باید بیشتر عمرمان را صرف کاری کنیم که فقط برای پرداخت هزینه زندگی انجامش میدهیم. صبح بیدار میشویم، به سر کار میرویم، ساعت میزنیم، کار میکنیم، برمیگردیم، خسته میشویم، میخوابیم و دوباره از اول.
بعد اسمش را میگذاریم زندگی.
شاید عجیب باشد، اما امروز در آن منطقه صنعتی بیشتر از همیشه دلم میخواست خرس قطبی باشم.
خرس قطبی وقتی صبح بیدار میشود، به این فکر نمیکند که رزومه اش را کجا فرستاده، قراردادش تمدید میشود یا نه، رئیسش از او راضی است یا نه و برای آینده چه برنامه ای دارد.
او فقط زندگی میکند.
یخ را پیدا میکند، غذا پیدا میکند، راه میرود، زنده میماند و شب که میشود میخوابد.
ما اما برای زنده ماندن، زندگی را تبدیل به یک پروژه بزرگ کرده ایم.
برای هر چیزی برنامه داریم جز خود زندگی.
برای پول کار میکنیم تا خانه داشته باشیم. خانه داریم تا جایی برای استراحت داشته باشیم. استراحت میکنیم تا دوباره بتوانیم کار کنیم.
و گاهی وسط این چرخه ناگهان از خودمان میپرسیم:
پس خودم کجای این زندگی هستم؟
شاید مشکل این نیست که برای دیگران کار میکنیم. شاید مشکل این است که گاهی آنقدر مشغول ساختن زندگی هستیم که فراموش میکنیم زندگی کنیم.
امروز من از یک مصاحبه کاری بیرون آمدم. شاید این کار را بگیرم، شاید هم نگیرم. شاید فردا دوباره رزومه بفرستم و دوباره در یک کافه کوچک بنشینم و منتظر مصاحبه بعدی باشم.
اما یک چیز را فهمیدم.
شاید آدم همیشه نمیتواند انتخاب کند کجا کار کند، چقدر پول داشته باشد یا زندگی چه چیزی پیش پایش بگذارد.
اما شاید هنوز بتواند انتخاب کند که در میان تمام این دویدن ها، خودش را گم نکند.
و شاید اگر روزی خرس قطبی شدم، دلم برای همین روزهای عجیب انسانی تنگ شود.
برای قهوه تلخ یک یورویی، آهنگ های غمگین قبل از مصاحبه و حتی همین سوال همیشگی:
واقعا داریم زندگی میکنیم یا فقط داریم سعی میکنیم زنده بمانیم؟
_ سالواژهام: واقعیت
_ نوشتن صفحات صبحگاهی
_ پیادهروی
_ آمادهسازی صورتجلسهی تحویل مسئولیتها
_ آغاز «خسروی خوبان » و پیشروی تا صفحهی ۱۹
«صدای گلوله از جبهههای جنگ تا درون مرزهای و دیوارها، خوابها را چندان سبک کردهبود که مرز روز و شب را بیمعنا میساخت…. افراط در واقعیت و در خیال، معنای دلپسند خود را از دست داده بود و خیال و واقعیت، به سوی نهایتهای بیمرز خود میجوشیدند»
_ باز برقهای شرکت رفت. انصاف نیست سهم من از این قطعی روزانه دو سانس باشد. حوصلهی کار در تاریکی و گرما را نداشتم. قبل از شروع وبینار«نویسندهساز» کمی لابهلای گزارش نیک همسفران پرسه زدم. استاد برای بار هزارم گفت که تمرین«هزار کلمه» را جدی بگیرید زیرا این تمرین سبب میشود فاصله ذهن و دست کاهش یابد. خبحچ حرف استاد را جدی بگیر دختر جان
_ در مسیر برگشت نیازهای خانه را تهیه کردم. وقتی رسیدم کم حال بودم و یک چرت کوچک زدم. سپس خریدها را جابجا کرده و شام پختم. حاضر و آماده منتظر قطع برق نشستم. چقدر دوستانمان در اداره برق منضبط هستند. راس ساعت هشت برق قطع شد. تصور میکنم اگر سایر شاخهها را هم اینگونه مدیریت میکردنند دیگر غمی نداشتیم.
_ به«آناکارنینا» سر زدم و سپس خابیدم.
_ نمرهی روزم شش
کیف کردم🌷
رخصت فرصت را سمیه باید بدهد. ما تو زیرزمین هستیم و او بالادست ماست. «معلم ورزش؟» نه. تازیانه دست کودکیست به نام سمیه. کودکی که خوب میشناسمش. کودکی که… و بیدار میشوم.
دنیا را آب میبرد، مرا هپروت. هپروت مأمن من است. از خیلیها به هپروت پناه میبرم. از دروغها، از ترسهام، از خیلیها. این شعر فروغ تو سرم میکوبد
«این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که تو را میبوسند
در ذهن خود طنابدار تو را میبافند
هپروتم پناه میبرم از آنها که شادند به سقوط دیگری، بلکه مرهمی بر حقارتشان. همه قبض پرداخت میکنند و میروند به بخش نمونهگیری، من تو هپروت خودم غرقم. به رگهای آبی رنگ نگاه میکنم. «خیلی وقته صداتون کردیم، برید کابین ۱۷». رگها بدون خون چه رنگی هستند. لابد شبیه رودخانه جاجرود که حالا فقط سنگلاخ است و خشکیده. بدون خون میخشکیم. چه سود از رود در شورهزاری که منم.
تلافی خون تلخ رفته، یک فنجان قهوه.
روز به بیهودگی، عمر به بیحاصلی.
سری زدم به نویسندهساز. هزارکلمه نوشتن. داریوش و ترانه تازهش. از طالب عاملی شنیدیم:
من آن تیره شامم که چون اژدها
ز غفلت فرو بردهام ماه خویش.
رقصیدن، آیین است. آیینه است. جان سپردن است به هر ضرباهنگ. پایکوبان به مرگ ثانیه رفتن. مرگ را در آغوش کشیدن است. رقصیدن، خروشیدن تلخی خون است.
جنگ دارم با هرکاری که بخواهدکدبانو جلوهام دهد و حسرت کدبانوها را میخورم.
گلدانم حالش خوب نیست. و من میترسم. میترسم دوباره سرپا نشود. هر روز خزههای قیمش را مرطوب میکنم. باهاش گپ میزنم. میداند عشقی را که نارفیقی لگد کرده به پایش میریزم. خدا کند دوباره تازه شود. دوباره تازه شوم.دلم خالی شود.
هزار کلمه نوشتم. نمیشد شمرد اما زیاد نوشتم، خودکار بیکم میرفت که یکی دو روز دیگر دوام بیاورد. آنقدر نوشتم که خالی شد ولی من نه. بیهوده پرم کاش رها شوم.
کِیف کردم🌷و خوندمت.
اونجایی که به کدبانو بودن اشاره کردی، از تجربهی خودم مینویسم. راستش اوایل ازدواج لذت میبردم که کدبانو باشم از نظر بقیه، اما چند روز پیش که وبلاگی از یه دختر و پسر ایرانی(همسر بودند)در ژاپن دیدم و کار کردن پسر رو و اینکه میگفت: در نبود همسرش خونه رو تمیز کرده، ظرفارو شسته، لباسهای شسته شده رو پهن کرده، راستش اونجا به این موضوع فکر کردم که کدبانو بودن انگار یه جورایی مهرِ پذیرفتن کلی مسئولیت در زندگی همسرانگیست و اینو چند روز پیش فهمیدم و اون وبلاگ باعثش شد یا حداقل این برداشت من بود.
➖️نوشتن و یوگا در صبح خشنودم میکنند.
برای انجام کاری باید با پدرم بیرون میرفتم.
اگر ۲۵ مرداد ۴۰۴ بود، پدر باید از هفتخان رستم میگذشت.
➖️امروز تنها کتاب زبان معیار اثر غلامحسین خیر را خاندم. زیبایی، رسایی و آسانبیانبودن مهمترین ویژگیهای یک واژه برای فراگیرشدن هستند.
➖️از وقتی که نوشتن به تارنوازی هم تسری پیدا کرده، روند رشدم صعودی است، پیش از آغازیدن یک قطعه نتخانی و تحلیل اتصالها گرهگشا هستند.
➖️کلاس یوگایم آبروبخش بود ولی چشمم به جمال نویسندهساز روشن نشد.
ایدههای جدیدم را اجرا کردم، پرتوجوهای پیشرفته با صندلی نمیتواستند تمرین کنند و عرق از چهار بندشان میچکید.
➖️سی جملهنویسی آنتیبیوتیکی بود که صبح و ظهر و شب
عفونت فکرم را بهبود بخشید.
از نود جمله، فقط دو جمله بر روی الک گزینگویه ماند.
➖️شخصیسازی یوگا، کمر و لگن را منعطفتر کرده اما هنوز فرسنگها با یک نرمتن فاصله دارم.
➖️در راه باشگاه 《جانِ جهان دوش کجا بودهای را 》 از استاد شجریان را شنیدم.
همان علامت سوالی بودم که در جادهی بیدرخت تهران-مشهد کودکیاش را پیش میبُرد.
پس از سالها، نیمکت چوبی و زردیِ پسزمینه پوستر آلبوم نوا را در گوشهای از خانه آوردم.
➖️تتها سی کلمه از هزار کلمه را نوشتم.
خوندمت و متشکرم که نوشتی تا بتونم بخونمت🌷
امروز دغدغه بود یا نبود؟ حالتی توام با خیال یا بیخیالی. سکوت و صدا. همهچیز در هم بود. شاید هم نه. مجزا یا حتی تابهتا. در کنار هیچچیز نبودم و در عین حال همهچیز مال من بود. غم نبود و شادی هم نبود. سرخوشی نبود اما گریه هم نبود. کتاب نبود اما نوعی نوشتن سراسر با من بود. شعر و ترانه بیشتر با من بود. دورماندههایم نزدیکتر بودند. ترانه خواندم بلند تا بهتر بسرایم. زیبایی بود. شکرگزاری بود. ورزش بود. رضایت بود. شکرگزاری بود. شکرگزاری پررنگ بود. ناسپاسی کمتر بود. نارضایتی کمرنگ بود. دلهره اما بود. تا شب بود. مانده بود و بو گرفته بود. در گوشهی بشقاب دلم دلمه بسته بود. قهر نبود و آشتی هم نبود. دلخوری شاید به قد یکوجب. بیخیالی بود یا نبود. راندن بود. آهنگ بود. خواندن بود. دخترک بود و رقص بود و ماندن بود. مصممبودنم بود و نمرهای هنوز نبود. خبر از پیشرفت هم نبود. درجا زدن هم نبود. چیزی مثل پای کوهپایه بودن و آرزو. عشق نبود و نفرت هم نبود. هرچه بود راحت نبود اما درد هم نبود. شاید امید بود. همت بود.
یک پیشنهاد داشتم بهتر نیست مسابقهی داستانک یک مرحلهیی باشد و از آن یک نفر انتخاب شود؟ چون تو مرحلهی دوم کم نبودند داستانکهای خوب و شاید، البته شاید بهتر. مثلن داستانک مزرعه مال… فکر کنم مهریخانمی بود. واقعن نوعآورنه بود. حتی آقا ماهان هم برایش لایک گذاشت. ولی خوب جز مسابقه نبود تا سنجش شود. البته ایننظر شخصیست. گفتم نگویید که نگفتم. بههرحال چالش است و مهم آموختن از آن نه برندهشدن. خداوکیلی برگزیدن داستانکها با توجه به دومرحلهیی بودن عادلانه بود.
– امروز فهمیدیم یک هفتاد هشتاد میلیاردی ناقابل از محل کسبوکارِ قبلن بهفنارفته، دزدی شده. دستشان درد نکند مامورین انتظامی. فیلم دوربینهای مداربستهی اطراف را دیدند و چند قلمی دزد ریقونهی معتاد گرفتند. میگویید پس دوربین، یعنی دوربینهای خودمان چه؟ خوب، دزد دوربینها را با تمام سیمپیچی و دم و دستگاهش قبلترها خورده و یک آب هم روش.
بله گفتم چندتایی دزد گرفتند اما طبق معمول باز کو مالخرها؟ دادیم دیوار چین کشیدند تا الباقی در ودیوار را نخورند. بازم جلوی چشم مامورین آنهم توی یک محلهی شلوغ پمپ آب را هم بردند. احسنت به شجاعت دزدها و حراست مامورین. دست هردوشان درد نکند. آسودهخاطرمان کردند که از فرط مالباختگی سبکبار از مال دنیا به دیارباقی بشتابیم.
“خ” به پاس قدردانی به مامور جانفدای ملت گفت: “آقا شیرینیتان محفوظ خاهش و عاجزن نگذارین این چهار تکه آجر باقیمانده و البته تابلوی سردر را که ارثیهی شوهر مرحوم است ببرند، فقط پشت تلفن… ”
مامور گفت: “ای خانم حال داری با حقوق سیمیلیون تومان چه برسرم میخاهند بیاورند که نیاوردند. مخلص شیرینیتان هستم و زیرمیزی نمیخاهم همین رومیزی بدهید. ابایی نیست.”
راست هم میگوید والا اینکه رقمی نبود و نیست و نخاهد بود تا هفت پشت، مقابل اختلاصهای تریلیونی. وقتی خانهی از مابهتران و نظرکردگان “الله” تو فرشته قیمتش چندهزار میلیارد تومن است این که رقمی نیست. سگ خورد؛ یعنی همان دزد ریقونه و باتفاق شرکای مخفی و همکاسههای قانونیش.
اقلن آقازاده نخورد که البته، خان در خورش نبود که در قدیم عتیقه داشتیم خوردند و مابقی موزه برد. پس نوش جانِ گداگودولههای وطنی و مامور جانفدای میهن. و زندهباد ملت ایثارگر از جمله بنده با هفت مشتگره کردهی مردهباد و هفتپشت نفرینتبارِ خاورمیانهیی.
– فیلم The Next Three Days را دیشب نتوانستم ببینم دانلودش دیر شد و خابم برد. که البته بدخاب شدم. باز هم تکانشهای عصبی و خشمی پیدرپی و خابی پَران و فرفرهیی چرخان و هی این ور و هی آن ور تابان و رگخاب گمشده کاوان و نصفه شبی ناتوان از دادن آگهی گمشدگان به در و دیوار نالان و تاچند ساعت متکا و لحاف و دشک را مشتکوبان و فحشدَران…، تا. بیهوش شدم●
– شنیدن ویس ششم ارتباط و فن بیان و گفتن هاااا. مثل صمد پرویز صیاد، یعنی بعععله شیرفهمم تا خرتناق.
– دیدن وبینار که گفتند از هزارکلمهنویسی. انجامش دادم. زنست و قولش. بالاغیرتن و پایینحیرتن خوب بود و حال کردیم و افتادیم به تختهگاز و چسنفسی که ساعت ترمزم برید و گفت بس است دیگر. ثقلت میشود. ای سر تخت مردهشوری بگذارمت کارهای دیگر هم داری.
از غزلیات طالب عاملی خواندند که در تصویر شعری و خیال بیهمتا بود و بهروز. اکلیلی شدم. پایافسارِ نظمِ شعر، دستوپای شاعر نبسته برای گرفتن کمر ظریف خیال که هیچ، تازه تانگو هم رقصیدند.
– خاندن هفت صفحه از آخرهای کتاب راهبری زندگی با شهود درونی. این قسمتش را دوست داشتم که مشکل الانم است.
… “اما این فکر در من آغاز شد که آیا من مرتاض زیر درخت انبه را دیدم یا او رویای مرا؟”
تردید همیشگی من. توانایی موازنهیی بین سری به هوا و پای رو زمین. یعنی همان گرانیگاه تعادلم برای آرامش. سهمی از آسمان و زمین داشتن در حد کفایت و توانِ خودویژه.
– بالاخره و پایینخره دیدن فیلم دیشب.
– برای فردا دلشوره دارم. این موقعها “میزنم فریاد هرچه باداباد” مطابق چهچهبلبلی خانم هایده. خوش بیندیشم که خوش پیش آید. فعلن “خ” فردا از پلِ چنود بگذرد. که “بسیار است تندآبها”. فکر کنم فیلم کلاسیک “بالاتر از خطر” را از زندگی ما ساختهاند. اندر مصائب آداب جمکلاسیک دیدن.
– ما کون سوختگانیم
از جنگ و اختلاص و بیپولی و چوبتپانی و ماتحتدَرانی سیاست و فردای آویزان
وازده جانیم
آیا شود روزی
نیمچسکی
محض دل خویش
کونجنبانیم
که ما آیندگانیم؟
نیکروزی با کتابهای محمود دولتآبادی
صبح زود وقتی اهل خانه خواب نازند، ساعت بیداریام کوک است.
نباید سروصدا کنم تا دیگران بخوابند، تا غُرَم نزنند.
باید نوشتنیهای جامانده را به مقصد برسانم.
«گزارش نیک» دیروز دوباره دیر بارگزاری میشود.
صبحانه از همان معجونهای دوستداشتنی. برشهایی از موز، چندتایی بادام و دو قاشق ارده بدون نان.
وقتی اهل و عیال دنبال کارشان میروند و خانه خالی میشود، سیستم صوتی را روشن میکنم. فایلهای دانلود شدهی رمان، فایل وبینارهای نویسندهساز و یا فایلهای کلاس مرجان موذنی عزیزم را با صدای بلند سیستم گوش میدهم. همزمان ناهار را روبهراه میکنم. لباسهای شسته را توی کمدها جا میدهم و برنامههای دورهمی فردا توی پارک را هماهنگ میکنم.
ناهار خوراک بادمجان با تزیین بامیه میپزم. قصد دارم برای خانم باردار همسایهی کناری تعارفی ببرم ولی ناهار جایی میهمان است.
قسمتی از داستان «روز و شب یوسف» را میخوانم. اثر محمود دولتآبادی است. مهیج است و اشتیاقم را برمیانگیزد برای ادامهاش.
کلمهبرداری میکنم از کتاب:
لَچَر، لَت، بویناک، کُمبُزه
و جملهبرداری:
خام بود مثل کمبزهی نارس.
موهای سرش خواب نداشت و….
از استعارههایش خوشم میآید، خاصه آنجا که واگنهای مستعمل ایستگاه قطار را به گاوهای فربهای تشبیه کرده که کنار ریلهای آهن لش کرده و شکمشان را بالا آوردهاند. یا جایی که وجنات سایهی خیالی ذهنش را وصف میکند، همان که شکمبه از دهانش آویزان و نیم تنه و شلواری گشاد به تن دارد.
عصرش پیگیری برای تعمیر پمپ آب مجتمع. تیوبش مستعمل و نیاز به تعویض دارد. میثم خوشقولی میکند و عصر برای تعمیرش میآید.
کاغذ را برمیدارم و کلمهنویسی میکنم. نوشتاردرمانی روزم را میسازد. خالی میشوم از بغض و حرفهای ناگفته. خالی از استخوانهای مانده در گلو. گویی چاهی خشک را با مته عمیقش میکنند و این بار واژههاست که فوران و سیراب میکند صفحهی کاغذی سپید را.
دخترک صبح و عصر کلاس موسیقی است. شب باشگاه بدنسازی.
شام به سیاق بدنسازان، سیبزمینی و تخممرغ آبپز و باقیماندهی ناهار ظهرمان.
سریال «کوری» را در کنار هم میبینیم. گزارش نیک امشب نیمهکاره است که دیگر چشمانم تحمل بازماندن ندارند.
من هم شدم اکبر عبدی خدابیامرز در محلهی بروبیا.
باز گزارش نیکام دیر شد، حالا چی کار کنم.
۱۴۰۵/۵/۲۵
@Maryam_jelvani
#گزارش_نیک
#درباره_امروزم
۱۴۰۵/۰۵/۲۵
گزارش نیک:۹۶🐌❤️
سال واژه: بیداری
نمره روز: ده از ده
واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است
۱- سپاسگزاری
سپاسگزارم برای شربت آبلیمو تخم شربتی خاکشیر دم غروب کارخانه.
سپاسگزارم برای ریشه های دو میلیمتری برگ های پتوس در آب.
سپاسگزارم برای اتاق موقتم.
سپاسگزارم برای پرینتر.
سپاسگزارم برای منظره ی ردیف درختان توت وسط بلوار.
سپاسگزارم برای تداوم تولید در کارخانه.
سپاسگزارم برای آقای شادی که با طرح زیبا سازی کارخانه دلم را شاد کرد.
سپاسگزارم برای بربری با کره.
سپاسگزارم برای فرصت خواندن.
سپاسگزارم برای فرصت نوشتن.
سپاسگزارم برای فرصت گرفتن لیسانس.
سپاسگزارم برای نوشتن گزارش نیک ❤️و تمرین استمرار.
سپاسگزارم برای فرصت شرکت در وبینارهای روزانه نویسنده ساز❤️ و جمع اهل کتاب و کلمه❤️.
سپاسگزارم برای شاهین خان کلانتری ❤️ که مهربان ماند.
چرا استاد گفت که:
مه به یک گوشه خونه خوبم بخورما قسم که ماه پشتِ ابر نمیمونه یک روز بدر میشه از پشتِ ابر باشه استاد بمهبیچاره تکه بنداز ایبابا اشکالِه نداره خوب اگه هزار کلمه نمیبود حال دنبال کلمه برای پروداکس میگشتم ای دارم هزار کلمه نویسداری کنم ایدادوبیداد؛
عجب روزی بود امروز استاد که داخلِ وبینار گپ میزد فکر کردم هرچه میگه از مشکلات نویسداری مه داره میگه مثلن حال مه کو کاغذ و قلمم دارم هزار کلمه به گوشی نویسداری کنم مه کاغذ قلم هم کجاست!
ایقدر بیچارهم ایدادوبیداد تورو خورما چی نویسداری کنم که هزار کلمه بشه ایوای دادوبیداد
استاد داشت دمیکه نویسداری مخصره میکرد انگار داشت نویسداری منو مخصره میکرد چو دقیقن مه همینجوری ام بخاطری فرصت کم دارم میگم ای پنچ دقیقه وقت دارم درست نویسداری کنم
بخاطری همیام وقتی آزاد نویسداری کنم زیاد به مشکیلی ویرایش درگیر نیستم عادت کردم درست نویسداری کنم
دلم خیلی میخاد کلمه پروداکس پیدا کنم چندتا شعر نویسداری کنم!
یکی دلم میخاد زودتر پنچشنبه بشه که یکم داستانک هم بفهمم و دوباره تمرین کنم ای چهارتا داستانک نویسداری کردم خیلی علاقه پیدا کردم چو که شعر یهوای نمیشه نویسداری کرد میشه بجاش داستانک نویسداری کنم عجب وزی وووزی ایدادوبیداد
امروز تا بعد از ظهر بیحال بودم وقتی استاد گفت هزار کلمه انگار دوباره جون پیدا کردم یک بهانهای شد؛ پاشم زودتر کارا خود کنم خاب بشم و نصفِ شب پاشم هزار کلمه نویسداری کنم ایدادوبیداد.
خوب چاره چیه بنفشهاای زرد همیشه سبز نمیمونند چند وقت بگذره زرد میشه دقیقن مهام همینجوری ام گاهی چنان خوب نویسداری میکنم که میگم ایمهام و گاهی چنان بعد نویسداریکنم که میگم باید خوده مجازات کنم ایدادوبیداد؛ چه مدلی هست روزِگار.
اگه بمه میگفتند روزی یک استاد نویسا از ایران تو را میشناسه میگفتم آره باید خاب ببینم واقعن باورم نمیشه ایقدر خوشحالم که نگو انگار از هزارکلی که قفل بود یکی باز شده ایدادوبیداد تبریک میگم بخودم بکم همسرم ام به نویسداری مه یکم رام شده خبرِ خوبیه یعنی امسال سالِ خوبیه مبارک باشه میگم بخودم چشام روشن ایدادوبیداد.
حال استاد میگه ایچری اِیقدر دادوبیداد نویسداری کنه چو میخام هزار کلمه تکمیل شه
چکارکنم دارم خودم میخندم وقت کم با گوشی دفعه اوله که دارم اینطوری با خودم لج کردم حالکه هیچی ندارم با گوشی تمرین میکنم حتی اگه ۵۰۰کلمه یا شصصد کلمه بشه اشکالِ نداره بخودم افتخار میکنم به ایکه هیچی نیست دارم کاری انجام میدم
آهههه دلم میخاد مرحله بعد شعر ۱۳ دیر شروع شه میفهمم چرا چو هیچدلم نمیخاد که از دورههاای شعر دور شم ولا همیحال میگم چرا میخاد تموم شه نمیشه یک هفته تخفیفبدید تموم نشه ایدادو بیداد
بچههام خابند مه دارم نویسداری کنم خوبه حدعقل اول شب خابیدم سیرابم از سیرخابی؛
دعا کنید پسرم بیدار نشه اگه نه همیجوری هزار کلمه مه میمونه ایدادو بیداد
ناخودآگاه چشام افتاد تو ساعت گوشی یک دقیقه وقت دارم چه شده نمیفهمم آیا هزار کلمه شده محاله ولا نشوده نه نشوده شایدن ۲۰۰ کلمه شده باشه نمیفهمم ایدادوبیداد
تنوبازی داره ختم میشه تافردا خدانگهدار…
https://t.me/sadegaalezadai
خابِ طوطو پریشانم کرده بود. طوطو در خاب سریعتر و شیطونتر میدوید و گربه هم طبق معمول دنبالش.(دلیل دشمنیام با گربهها) میلههای قفسش را باز میکرد و بیرون میزد.
برخاستم و بیدارش کردم. یک مشتیِ من. آمد لبهی قفسش نشست. کمی ناز و بوس و قربان صدقه. بعد تا قهوه بگذارم دیدم سرش را از قفس کرده بیرون و آسه آسه نوکش را به میلهها میگیرد و میرود بالایش. رفتیم باهم بابا را با جیکهایش بیدار کنیم.
دو فصل پشت هم دُنکیشوت خاندم. آخرش دیگر بدندرد و بیطاقت شده بودم. وسطش نرمش کردم. ولی تا ذهنم تمام کرد خاندم و لذتاندم.
فقط درازکشیده میتوانم کتاب بخانم و بس. گاهی حتا چانه را بخاطر سرعتی خاندن از دست دادهام.
ذوقِ اردوی فردا مرا گرفته.
دوستم میگوید:«با بیست سال سن هنوز نمیتوانم شب اردو بخابم.»
برای من تکرار همان اردوهای مدرسه است. هرچند یادم نیست آن زمانها را(نکه شصت سالی گذشته بی بی) ولی خب حسشان را تداعی میکند.
فیگورآموزی کند پیش میرود. دو تا پنج تا باید بکشم تا تازه بفهمم اشتباه یاد گرفتم. همینطوری میکشم، دوباره ویدئوها را میبینم و تازه حالا با توجه. انگار وقتی به بنبست میخوری و میبینیشان بهتر میآموزی.
*اکیدن پیشنهاد میکنم از نشر ثالث بخرید. با اینکه نگارستان کتاب هم ترجمه محمد قاضی رو داره ولی ویرایشش بده. با حروف میشه کنار اومد ولی گاهی جمله رو ناقص گذاشته حتا.
۷ خودپند امروز:
1. روز کاریات را با هزار کلمه آزادنویسی بیاغاز.
2. برو راه برو.
3. یکی از نوشتههای قدیمیات را بازنویسی کن. دگرگونیهایت را در بازنویسی بهتر میسنجی.
4. به یکی از مسائلت ژرفتر بیندیش، با نوشتن.
5. از داستان کوتاه دور نیفت؛ هر روز یکی بخان.
6. با این واژه بنویس: «ناشکیبانه»
7. برای بچههای نویسندهساز از غزلهای قبولی بخان: «مباش مانع عشق مجازی ای زاهد/که عاشقان به حقیقت برند ره ز مجاز»
—
و فهرستی از کارهای امروز:
– هزار کلمه آزادنویسی: زلال شدن در ۲۰ دقیقه
– کلاس خصوصی: بازنویسی رمان
– وبینار نویسندهساز: غزلی از طالب آملی+گفتآمدی دربارهی چالش هزارکلمه
– جلسهی ششم ۷۵مین دورهی نویسندگی خلاق: صحنهپردازی و دیالوگنویسی و یک عالمه گفتوقند
بنام خدا
گزارش نیک ۹۶:
_ بلاخره رفتم خونه و لپتاپم را آوردم خونهی پدری، البته کمی قدیمه اما کار راهاندازه. فایل ورد را باز کردم و شروع به تایپ کردن کردم . خیلی وقته تایپ نکردم و تقریبن جای حروف روی دکمههای کیبورد را یادم رفته، اما چند دقیقه که تایپ میکنم اوضاع بهتر میشه. اولش نمیدونم از کجا باید شروع کنم، اما بعد کمکم کلمهها جای خودشون را در فایل ورد باز میکنن. و تایپ میکنم، بیشتر آزاد نویسی،کمتر نامه و چند خط هم شکرگزاری. نمیدونم چقدر طول میکشه ولی بلاخره هزار کلمه تموم میشه. بعد از مدتها تایپ کردن واقعن دلچسبه.
امروز را با کتاب پنداشتهها شروع کردم:
زادهی ابهام:
نوشتن از همان دری وارد زندگی تو میشود که یقین و قطعیت از آن خارج شدهاست. میل نویسندگی زادهی ابهام است.
وقتی در یادداشتهایروزانهام بیش از حد به خودم میاندیشم:
مگر میتوان میل به فلسفیدن دربارهی زندگی خویشتن را نادیده گرفت؟
ایدهال:
کاش هر جملهای که از دهن آدم میاد بیرون مثل یه شعر باشه: اما نه مثل اون مزخرفات کهنهای که آدمها شعر میدونن. یه شعر بیزلمزیمبو باشه مثل این:
«به تو حسودیم میشه
هر وقت دلت بخواد
میتونی ترک کنی منو
اما من نمیتونم
ترک کنم خودمو.»
آنااشویر، کتاب «دارد هوا که بخواند»، ترجمهی محمدرضافرزاد
(چه شعر زیبا و دلنشینی.)
تهتکرار:
کاش یک جا قرص و محکم به خودت بگویی«تکراربس، تکراربس، تکراربس،»؛ از دور باطل بیرون بزنی فقط جاهای جدید بروی و کارهای نو بکنی و حرفهای تازه بزنی.
پذیرش ضعفها:
میخواهی خوانندگانت دوستت بدارند؟
نقصهایت را پنهان نکن.
از میان نامهها:
نقونالههایم هیچ به کارت نخواهد آمد. گلایههایم برای خودم، امیدهایم برای تو.
(این نامه خیلی دلنشین بود.)
نمیدانم:
نمیدانم،نمیدانم،نمیدانم،نمیدانم، در نوشتن، از تکرار هیچ کلمهای اندازهی تکرار «نمیدانم» لذت نمیبرم.
استادانه خواندن:
هر کتابی بخوان به کتابهای مختلف نوک بزن، هزارن کتاب را سطحی و سرسری بخوان؛ اما علاوه بر این، یک کتاب، فقط یک کتاب را خیلی خوب بخوان، استادانه بخوان.
خزعبلات:
نوشتن خزعبل خیلی بهتر از خواندن آن است، لااقل اینطوری قلمت راوان میشود.
ایده:
هر تصمیمی ایدهای برای نوشتن است.
_خیلی کنجکاو بودم کتاب خسروخوبان را بخانم . خوشبختانه راحت دانلود شد و مشتاقانه شروع به خاندنش کردم. متأسفانه فقط توانستم فصل اول کتاب را بخانم.
«شمهای از سرگذشت این نامه و راوی آن»:
این فصل شامل گزارشاتی بود از سازمانها و ادارههای مختلف که هر کدام به توصیف روستای باستانی و اسرارآمیز «کهندژ» پرداختهبودند. روستایی که در زمانهای مختلف ناپدید میشود.
با خاندن همین یک فصل، شیفتهٔ این کتاب شدم. نمیدانم شایدهم نباید با خاندن یک فصل نظری بدهم. فقط خیلی دوست داشتم چنین کتابی را بخوانم. نثر کتاب خیلی سلیس و روان است. البته در برخی جاها آهنگین هم میشود. خیلی مشتاقم ادامهی کتاب را بخوانم.
_امروز سراغ کتابهای دیگرم نمیروم. دخترم مهمانم است و بیشتر با او وقت میگذرانم.
_ امروز وبینار نویسدهساز را آقای کلانتری با خاندن غزل بسیار زیبایی از طالب آملی آغاز کردند. اولین بار بود که اسم طالب آملی را میشنیدم و چه حیف که قبلن این شاعر را نمیشناختم. البته آقای کلانتری توضیحاتی در مورد شعرهای این شاعر دادند که عبارت بودند از: سبکهندی، مضمونپردازی وخیالپردازی. مشتاقم از طالب آملی بیشتر بخوانم.
ایشان در ادامهی وبینار در مورد فیلم «بیداد» صحبت کردند خیلی دوست دارم این فیلم را ببینم امیدوارم موفق شوم.
امروز آقای کلانتری از چالش هزار کلمه گفتند و اینکه بهتر است علاوه بر نوشتن بر روی کاغذ، تایپ کردن را هم تجربه کنیم. فایل وردی باز کنیم و بدون اینکه به موضوع خاصی فکر کنیم فقط تایپ کنیم. قرار شد این چالش را از امروز آغاز کنیم و در گزارشهای نیک در موردش بنویسیم.
امروز آقای کلانتری توضیحاتی دربارهی نیمفاصله دادند و مثالهایی برای آن زدند که جالب بود.
امروز آقای کلانتری پیشنهاد دادند برای کسی که میخواهد خواندن رمان را شروع کند بهتر است از رمان«دنکیشوت» ترجمهی محمد قاضی آغاز کند. همچنین ایشان تنوعخانی را هم برای نویسنده لازم دانستند.
پایان وبینار هم مانند آغاز آن، با شعرهای زیبایی از طالب آملی خاتمه یافت. وبینارها ساعات خوشی هستند.
_ امروز از لیست فیلمهایی که مشتاق دیدنشان هستم فقط فیلم «Taken» دانلود شد. از آنچه فکر میکردم فیلم خیلی بهتر بود. و در کل فیلم خیلی خوبی بود.
امروز از خاندن «از میان نامهها» در کتاب پنداشتها خیلی لذت بردم. دیگر دنبال کلمهی محبوبی نگشتم.
محبوب امروز: از میان نامهها:
نقونالههایم هیچ به کارت نخواهد آمد. گلایههایم برای خودم، امیدهایم برای تو.
گزارش نیک ۹۶: چه نقلقول زیبا و دلنشینی از مسعودکیمیایی.
کتاب … هنوز دارم میخونم. یعنی جرات ندارم که اسم کتاب رو بگم.🤪
شرکت در وبینار نویسندهساز. کیف میده واقعنی.
۱۰۰۰ کلمه که نه، ولی نوشتم. البته با کیبورد. برای اولینبار. هنوز برام عجیبه که چطور میتونستم خوب تایپ کنم. اصلا انتظارشو نداشتم.
متنی نوشتم و تو کانالم منتشر کردم. گاهی وقتها حس میکنم نباید خیلی متنم رو بازنویسی کنم. چراشو نمیدونم. شایدم حسم اشتباهه.
این شعر از شمس لنگرودی رو خیلی خیلی زیاد دوست دارمش.
«نابينای توام
نزدیکتر بیا
فقط به خط بريل مىتوانم كه تو را بخوانم،
نزدیکتر بیا
كه معنی زندگی را بدانم.»
هماهنگیهایی برای کارهای مختلف انجام دادم.
تو پینترست بین طرحهای مختلف یکمی چرخیدم.
یه سوالی که این روزا از خودم میپرسم اینه که چرا هم وقتی ناراحتم میرم سراغ خوراکیهایی که دوست دارم، هم وقتی خوشحالم؟ طبیعیه؟
و در کنار همه اینا، همزمان خونه تکونی اجباری.
به گمانم منتظری و ناراحت هرشب، از دیر نوشتنم. میدانم که هرشب میگویم از فردا دیگر بهموقع مینویسم و بهموقع میخابم و هربار ناموفق بیرون میآیم از این ماجرا. اما خب بلخره یکبار میآیم و مینویسم که موفق شدم درست کنم این مشکلات را. البته مشکلات عجیبیهم نیستند، ولی خودم دوست دارم چنان باشد و نه چنین. بگذریم. از امروز بگویم برایت.
صبح را با صدای مامان که داشت میگفت «بیدارشو ببین زهرا چیکارت داره» بیدار شدم. زرا خانوم کاری باهام نداشت، میدانستم. دیشب گفته بود معده دردهایت برای دیر بیدار شدن و نامنظم غذا خوردن است. باید روزها زودتر بیدار شوی و صبحانه بخوری و ناهار را فلان وقت و شام را بهمان وقت. برای همین پیگیر شده بود صبح بیدارم کند. پیام و زنگ فرستاده بود برای خودم، اما چون گوشی روی حالت پرواز بود، نفهمیده بودم و به خاب ادامه داده بودم. زنگ زده بود به مامان که بیدار کن مریم را خاله. و مامانهم بیدارم کرد و نشستم به نوشتن. درهرحال سه صفحهی صبحگاهی باید سیاه شود و بعد بروم سراغ بقیهی روز.
غزل خاندم از سعدی و رونوشتم از او. این غزل را آنقدرها دوست نداشتم و ارتباط نگرفتم باهاش که برایت بخانم یا بنویسم اینجا. بماند این کارها برای غزل بعدی. بعدهم کمی قائد خاندم. میگفت: «دنیا محل امتحان نیست، محل کنکور و مسابقهای است که در آن مدام باید کسانی را حذف کرد تا معلوم شود چه کسی واقعا سرش به تنش میارزد.» این جملهاش را دوست داشتم و خط کشیدم زیرش.
در وبینار که حاضر شدیم، کمی گفتیم و خندیدیم در ابتدا. خوش گذشت مثل بیشتر روزها. امروز از «طالب آملی» شنیدیم چند بیت، که این یکی را دوست داشتم توهم بخانی:
دوستان شاد شوند از غم پنهانی ما
جمع گردد دل یاران ز پریشانی ما
ما که ویران شدگانیم بدین دلشادیم
که جهانی شده آباد ز ویرانی ما
از آزادنویسی و اهمیت آن حرف زدیم باز. قرار گذاشتیم گروهی، هرروز هزار کلمه بنویسیم. من که از دیروز شروع کرده بودم آزادنویسی و خوشنود از این ماجرا. تازه دیروز بیش از هزار کلمههم نوشتم. البته چون روی کاغذ بود نشد حساب کنم دقیقن چقدر شده است. فقط میدانم ده صفحه را سیاه کردم. امروز اما با سیستم و در وُرد آزادنویسی کردم. بیست و دو دقیقه طول کشید هزار کلمه آزادنویسی. کیف داد. از همهچیز و همهجا نوشتم. دوست داشتم بازهم ادامه بدهم، اما چون انگار با ذوق و جدیت نشسته بودم که سریع تمام کنم هزار کلمه را، دستم درد گرفته بود. شایدهم بد نشسته بودم، نمیدانم. تصمیم گرفتم استراحت بدهم به خودم. شایدهم در همان هزار کلمه، گفته شده بود هرآنچه باید.
امروز دوباره با آقای رضاییراد گفتگو کردم. میان صحبتهایمان از تو پرسید. درواقع از این پرسید که اینها را دقیقن برای کدام شخص مینویسم؟ کمی از تو برایش گفتم. مثل تمام دوستان مشترک و غیرمشترکمان، معتقد بود که باید رها کنم. آخرای گفتگو بود که پرسید امشبهم میخاهی برای استاد بنویسی؟ پرسیدم استاد؟ گفت اسمش را که نمیدانم، برای همین گذاشتمش استاد. گفتم آها، او را میگویی. آره احتمالن. گفتم دوست دارم کمکم نوشتن برای او را متوقف کنم چون فایدهای ندارد. حتا اگر جوابی بیاید از این پس، چه فایدهای دارد به حال من؟ هردو به همین نتیجه رسیدیم. پس چرا امشب باز برای تو نوشتم؟ نمیدانم. اما باور کن کمکم همین نوشتههاهم از سمت من به تو نمیرسد.
گفتگو با رضاییراد کیف دارد. اذیت نمیکند ذهنم را که حالا با چه حرفی شروع کنم و به کجا برسم و با کدام یکی جمله تمامش کنم. زنگ میزند و شروع میکنیم و پا میدهد حرف بعدی خودش. این را دوست دارم و سرخوش میشوم از همصحبتی با او. که صحبتهایمان هربار به هزارجای ناهماهنگ سرک میکشد و خودمان را هم غافلگیر میکند انگار. گاهی، خندههایم را پس میگیرم از دنیا در این گفتگوها.
بابا و مامان آمدند خانه. بابا رفته بود برای جراحی دندانهایش. خوش ندارم اینطور ببینم او را. که درد نگذارد راحت بخندد و مواد بیهوشی آنقدر در بدنش جولان بدهد که فقط نگاهم کند و لبخند بزند.
به خودت گفته بودم که بعضی وقتها شبیه بابام رفتار میکنی؟ فکر نکنم، انگار از آن حرفها بود که پیش خودم نگه داشته بودم تا امروز.
برق را بردند. کمی کتاب خاندم. باز «ولی دیوانهوار…». دارم زیادی کش میدهم خاندنش را؟ آخر هربار مست میشوم با خاندن چند خط از آن و دوست دارم این مستی را ادامه بدهم کمی دیگر.
گفت «ما داریم همدیگه رو میکشیم.»
گفتم «ولی تو زنده باش.»
ساعت سه و بیست و سه دقیقهی نیمه شب است و همین حالا نوشتم اینها را برایت. چند دقیقه پیش، به دوستی گفتم میخاهم تازه بروم و بنویسم آنچه را باید، گفت اوه، خدا قوتت بدهد. داد. نوشتم. حالا بروم بخابم. صبح را هم به زرا خانوم قول دادهام زودتر بیدار شوم. امید که بدقول نشوم.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
بخش آداب کلمهبرداری «فرهنگوارهی فارسی خلاق» استاد کلانتری را خاندم.
«صد سال تنهایی» خاندم.
در نویسندهساز بیشتر دربارهی آزادنویسی یاد گرفتم.
ترغیب شدم برخلاف میل قبلیام «بیداد» را ببینم.
سر کلاس طراحی داخلی بیدار ماندم.
۱۰۰۰ کلمه آزادنویسی کردم.
و بعد از نمیدانمچندنسخه بالاخره نقشههای نهایی را تحویل دادم.
امروز پراکنده کار کردم. وسط جمع و جور وسایلم چشمم به مجموعه داستان چخوف خورد. همانجا نشستم و دوتا از داستانهایش را خاندم.
قهوه درست کردم. چه قهوهای شد. آهنگ گوش دادم. رقصیدم. البته در حد حداقل. باید فردا یا پسفردا مفصل تمرین کنم.
نقاشی کردم. نقاشی جایی که همیشه توی مدیتیشنهایم تصورش را میکردم و بهم آرامش میداد. دو سه تا گزارش کارآموزی پاکنویس کردم. با داداشی بازی کردم. کمی هم پای دردودل هم نشستیم.
بعد هم رفتم سراغ آشپزخانه و شام را گردن گرفتم. مانتی. غذای ترکی. این هم قدمی برای سالواژهام بود. «نوزیستی».
راستی نامهای نوشتم و دو نامه دریافتم. با سه نقاشی.
نمره روز: ۹ از ۱۰
۱.همون اول روز قبل از این که از رخت خوابم جدا بشم یه آهنگ سنتی پیدا کردم که این شعرو میخوند: غرق غم بود و نمیمرد ز حسرت فرهاد خواندم افسانهی شیرین و به خوابش کردم. تمام طول روز انقدر این آهنگ رو گوش دادم که خودمو باهاش خفه کردم
۲. ناهار و شام رو خودم درست کردم
۳. رفتیم بازار دو گرم طلا خریدم حالا دیگه هیچی پول ندارم
۴. توی کانالم پست جدید گذاشتم
۵. آزاد نویسی کردم
۶. کتاب خوندم
۷. شعر نوشتم
روی هم رفته روز خوبی بود
امروز پراکنده کار کردم. وسط جمع و جور وسایلم چشمم به مجموعه داستان چخوف خورد. همانجا نشستم و دوتا از داستانهایش را خاندم.
قهوه درست کردم. چه قهوهای شد. آهنگ گوش دادم. رقصیدم. البته در حد حداقل. باید فردا یا پسفردا مفصل تمرین کنم.
نقتشی کردمگ نقاشی جایی که همیشه توی مدیتیشنهایم تصورش را میکردم و بهم آرامش میداد. دو سه تا گزارش کارآموزی پاکنویس کردم. با داداشی بازی کردم. باهم درد و دل کردیم.
بعد هم رفتم سراغ آشپزخانه و شام را من درست کردم. مانتی. غذای ترکی. این هم قدمی برای سالواژهام بود. «نوزیستی».
راستی نامهای نوشتم و دو نامه دریافتم. با سه نقاشی.
بوق، بوق، بوق
بیوقفه بوق میزند، مابین کلماتی که زور میزنند به هزارتا برسند.
تعمیرکار میگفت مشکل از باتریست. حالا که باتری اصل در بازار نایاب شده و توان عوض کردنش را نداری، هنگام روشن کردن، دکمهی پاور را نگه دار تا بوق قطع شود.
هزار و چند کلمه مینویسم، با سرعت و بیوقفه. کلمات از روزمرگیهایم جان میگیرند. از مبل، صندلی و کمر دردی که حین نوشتن آزاردهنده است. از نداشتن میزی برای کار، و شاید همین دلیلیست که از تایپ کردن دورم میکند.
بعد میرسند به چیزهایی از جنس گذشته، چنگ میزنند بر خاطرات. در بزنگاه اندوه، ناگاه شوخی میشوند و شکل عوض میکنند.
شگفتی امروزم همین است: بعد از مدتها لپتاپ را از پستوی کمد بیرون کشیدن، خٓرنویسی تا مرز هزار و اندی کلمه.
آنچه امروز خاندم:
صفحاتی از رمان شبیک شبدو. چند غزل از حافظ.
و امروز فکر کردم، به اولین کتاب داستانی که اوایل نوجوانی خاندم:
«درخت برکعلی» داستان پسری که در یک روز زمستانی، از شدت باد و سرما درخت کوچکش را بغل کرده بود تا شاخههای نازکش نشکند.
برق شد. اینجا مشهد نیست. از خبرگزاری تهران با شما صحبت میکنیم. هر چی به ذهنت میرسد را منتشر نکن. چشم آقغلام. پویانمایی کوتاه میبینم. چندتایی. سمفونی احمقانه را دیدم. خیالش ففط. روی ستون فقرات هم با استخانهای دست ساز میزدند. درختان و گلها را هم دیدم. رنگی بود. در مورد خاستگاری درختها. کرم را لوله کرد و به عنوان حلقه بهش داد. خیالبینی را میبوسدارم. خیالپزی را میعشقم.
ویپیان پیکو پیکو میکند رو مغزم. مدام قطع و وصل. صحبت با خانم یاوری. نکاتی را یادآوری کرد.
گرما هم نورونهای مغزم را علیه هم برانگیخته. هماکنون شاهد سومین جنگ جهانی هستیم. احمدینژاد، رم. لباس عوض میکنم. هوا کمی بهتر میشود. سحر ساقیش را عوض کرده. تازگیها چیزهایی میفرستد تو کانالش که هیچ ربطی به ادبیات ندارند. هر چند… ای وای گویوم. چرا اینقدر فقیرم؟ کلماتی که به ذهنم رسید برای وصف، همه کلیشه. مثلن جالب و باحال. کیرم تو این کلمات. در اصل کصم اما کص که نمیتواند توی چیزی برود. کوتاهتر از این حرفهاست. نتیجهی اخلاقی: اگر میخاهید توی چیزی، کاری، جایی بروید باید بلند باشید. ویدیویی فرستاده بود از عروسکی نقاش. فقط توانایی عروسکگردان.
دینگ دینگ. بله؟ از هنریونم. به عنم. کلاسهات شروع شده. نه بابا. خودم میدانم. عزت زیاد.
از دیروز تا الان دارم روزگفتار میفرستم.
آلارم میگذارم برای هشت. کلاس موسیقی. البته تئوری و مبانی
از بازنویسی دورم. همین هم ریده تو قلمم. چند روزی با خودم میگفتم کیفیت کارم آمده پایین. چه تو گزارش چه تو کانال. فهمیدم چون کم بازنویسی میکنم. برای کانال یک پیشنویس تو کاغذ. وارد کردن به گوشی. اصلاح. فرستادن. برای گزارش نوشتن از همان اول تو گوشی. اصلاح. فرستادن. قبلن دو بار پاکنویس میکردم و بعد در گوشی مینوشتم. سگ بر قبرم بریند. قبرم سراسر گوه شده. قبرم سقوط میکند رو جنازهام. جنازهای فقط پوست و گوشت. بیاستخان. بنگ. انفجار پو… هر چیز به ذهنت میرسد ننویس.
بلند میشوم. سیاهی میرود. کجا؟ چشمهایم را میگویم. چند روز است. میشینم هم. سردردهایی که با مسکن نمیخابند را باید کشت. قرص آهن میخورم. باید هر روز بخورم. یادم میرود. تا همه جا را سیاه نبینم یادش نمیافتم. قرص کوچکی است. زردی بیریخت. این چه عادتی است قرص را بیآب میخورم؟ عادت آب نخوردن با قرص. خسته نباشی.
نشد یکبار آزادنویسی کنم و ننویسم همتان را میکشم. همتان کیست؟ چیست؟ ریست؟ میان چرت و پرتهایم فرضیهای هم به وجود آمد. دلیل اینکه زیاد میآزادنویسم. دلیل عشقم بهش. از ترس مرگ معنا. از ترس نخابیدن با ادبیات چندماه دیگر. فقط بوس و بغلی اندک. دارم چه غلطی میکنم؟ چرا برخلاف معناها و ارزشهایم میرفتارم؟
بعد از چند وقت برگشتم به نقاشی؟ نقاشی که رنگ نداشته باشد نقاشی نیست. نیست؟ همهی ظهرها، جمعهاند. دارند میشوند. دو ساعت دیگر زندگی شروع میشود.
چند روزی میخاهم نشخاری را بتحریرم. نمیدانم از کجا بیاغازم، از کدام حالت.
رفتم نویسندهساز. پیرهن سفید پوشیده بود. برقش شده بود. از داریوش گفت. دار یوش. از ترانه. زهرا جویای خصومت شخصی اوسکلونتر با صحت شد. شامپو صحت در حمام هتلها است. غزل خاند. آهو را نه. غزاله را نه. دختر مسکوب هم نه. شعر. پیکان. از هزار کلمهنویسی گفت. چی گفت؟ دم گوش من گفت. نام یکی از عشقهای زندگیم بود. نَود. نود بعد از هفت دوستداشتنیترین عدد است. نصیرو بود. شیوا نبود. غزاله هم که مثل همیشه آماده در صحنه. مبینا بود. ساکت بود. به گمانم میخاست وصل شود ولی از بس استادش حرف زد که نتوانست. هشتگ شقیالوجود نباشیم. بزن زنگ رو. کاپیتان میشناسی ارژنگ رو؟ پرسش و پاسخ. الگوریتم. الگوی ریتم. ریتمِ الگو. قبلنها اینقدر گت وجود خارجی نداشت. گت. باگت. ناگت. شش و خوردهای گفت:« خیلهخب. گمشین برین خونههاتون. نخود نخود هر که رود خانهی خود.» آقا ما خانهمان همینجاست کجا برویم؟
هر جور حساب میکنم امروز همین که گزارش بنویسم، یک صفحه افول بخانم و چیزی منتشر کنم یاالله است. رونویسی و شب هول و خوشنویسی و زبان و درس بروند خانهی خاله. جدن نمیخاهم امروز را درس بخانم اما از آنور حوصلهی پشتیبانم را آخر هفته ندارم. میپرسد چرا درس نخاندی. خب چی بگویم؟ دلم نمیخاهد. نه مریضم نه پریودم نه ننهم مرده نه فک و فامیل به خانه حمله کردهاند. هیچی. کنکور و به قول شیوا کون کور برایم نه بیمعنا است و نه ناارزش. با این حال تهدید میکند معناهای دیگرم را. کنکور نه. موسسهی کنکور تهدید میکند. شیره و جوهرهی وجودت را میکشند بیرون. پیرت میکنند تا چی؟ تا رتبههای برترشان از پارسال بیشتر شود، اعتبارشان بیشتر شود، سال بعد افراد ببشتری ثبتنام کنند و پول بیشتری بزنند تو جیب. حالا درست که خودت انتخاب میکنی تو این بازی کثیف باشی. خودت جوهرهات را تقدیم میکنی تا دانشگاهی عنکمتر بروی. هر چند عن عن است. تر و خشک هم ندارد: آیهی سی و نه، سورهی مادر غلام.
کمتر از نیم ساعت دیگر کلاس موسیقی شروع میشود. امیدوارم استادش خانمی خوشگل باشد. تا آن موقع باید کمی بنویسیم. فردا روز سمی است. هم جلسه مشاوره دارم هم دوتا کلاس هم کارهایی که از امروز با خود به فردا میبرم.
کلاس شروع شد. رکب خوردم. ریش و پشم. حتا آقایی ژذاب نبود چه برسد به خانم. این دنیا دیگر به درد زندگی کردن نمیخورد. اولین سال تدریسش است. من جاش بودم چنین اعترافی نمیکردم. پشمی عینکی بود. ماگش کوچک، سرامیکی و نارنجی. حدود سی و شش سی و پنچ سال. بالای سی و پنج را پیر میدانم. چند ایده داد برای کاریکلماتور. نِت و نُت. ض
گروهی داریم با چندتا بروبچ تهرونی. زهرا پیام داده بود آخر هفته برویم بیرون. دوتا از بچهها سمپوزیوم داشتند. تولد آبجی شبنم هم آخر هفته بود. پس برنامه را انداختیم برای هفتهی بعد.
نویسندگی پیشرفته ثبتنام کردم. بیش از این نتواستم جلوی خودم را بگیرم. هی میگفتم درس داری. داستان کوتاه و شعرماهی هم داری میروی. وقت نمیکنی. از بس نصبرو و فرشته تو روزگفتار گفتند تو این دوره ثبتنام کردهاند و کلی شوق دارند من هم وسوسه شدم. ابتدا قرار بود با شیوا پولش را نصف نصف بدهیم. دوتایی از یک لینک استفاده کنیم. بعد به این نتیجه رسیدیم که کاری غیر اخلاقی است. بله من هم به این چیزخا اعتقاد دارم. با تمام خبث نیتم. دقیقن همان روزی که رفته بودم موزهی هنرهای معاصر.
همین ثبتنام و شنیدن صدای زهرا اینقدر انرژی داد که رفتم درس خاندم. وقتی شب درس بخانم بیجانم. اینبار نه. انگار که صبحی بعد از نیمساعت آزادنویسی و صبحانهای مشتی دارم درس میخانم.
ای وای گویوم. یازده و نیم است. سریع کزارشم را اصلاح میکنم و میفرستم. اکر ویپیان لجیبازی در بیاورد خودم را میاندازم تو حفره و میمیرم. مثل آن یارو تو پونماییِ روح. هر کار کردم در قالب تکیادااشت فرستاده نشد.
خشم دارد مییابد نمود. حالم لهم خورد از نوع جملهپردازی. پسوند پردازی را میدارم دپست. چند رپز پیش الهه برای توضبح چیزی از مرز خشم حرف زد. با خودم گفتم ان موقع نه بابا. مرزهای خشمم اینقدر بزرگ نیست. من آدم آرومیم. الان میبینم که نه. شاید قببن آرام بودم اما دیگر نه. با انرژی درس را میآغازم که یکهو خاهرم می آید اتاق چند کلمه حرف میزند. کل تمرکز مرا لهم مب.زند. بعد برای چنین موضوع کوچکی کلی قشرق راه میاندازم. به گمانم چند ماه دیگر به یک قاتل روانی تبدیل شون. بعد از کنکور برای مرگ مغناها به یک افسرده که همینطور زل زده به در و دیوار. نه کرفی می.زند که ماهیچههای ثورتش تکانی میخورد و نه چیزی میخورد.
ککی مغماری داخلی میخانم. کلمه برداری میکنم: ادبورزی. بله شقیها هر کار کنید من باز ادبیاتم ادامه میدهن. حالا هر چه قدر تو بیا بگو باید بیست و وهارساعته با تممرکز سد دزس بخانیم. به قول فرشته سی اکتبر.
با جادوی همسفر زندهام.
از تمزینهای فاز اطلاعات و استنتاج: فاطمه حورا رو دکترها کراش دارد. این از فرض. پدر سحر دکتر است. این از حقیقت. یعنی چیزی پیدیرفته شده که رد خور ندارد. حال میتوان نتیجه گرفت که فاژمهحورا میخاهد بنیاد خانوادهس سحر را از هم بپاشاند؟
رسیدم به صفحهی هفتاد و نه افول. کم خاندهام امروز. بعضی اوقات کتاب کم میخانم اما مطالعهی قابل توجهی داذم. مثلن مقالهای یا گزارش و کانالی از همسفران. امروز اما نه.
گزارش نیک میفرستم. میخاستم مثل ترمز حدادی با جزئییات بنویسم. باز فقط تداعیعا و افکار و کمی عمل. دریغ از جزئیات. شاید بد نباشد روز را صحنهبندی کنم و صحنهها بوصفم.
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
۱- ساعت ۹ بیدار شدم. صفحات صبحگاهیام را نوشتم. به گلدان سبزیام آب دادم، برنج خیس کردم و گوشت بیرون آوردم.
۲- برای ناهار برنج و قرمهسبزی درست کردم. سالاد فصل هم که پایهی همیشگی سفرهمان است. نگذاشتم هیچ ظرفی در سینک بماند و گوجه و خیاری را که همسر دیشب خریده بود شستم و در سبد یخچال گذاشتم.
۳- امروز هم چهار ساعت نقاشی کشیدم؛ دو ساعت صبح و دو ساعت بعدازظهر. نسبت به هفتهی قبل که روزی دو ساعت کار میکردم، پیشرفت چشمگیری داشتهام. یک روز اگر مجالی بود، نقاشی را به روزی شش ساعت هم میرسانم. فعلاً توانم در همین حد است و فکر میکنم همین هم خوب است. البته قطعی برق هم بیتأثیر نیست.
۴- این روزها استوری گذاشتن برایم سخت شده. انگار حس میکنم همهچیز تکراری است و دیگر چیزی برای گفتن ندارم. اما امروز این سختگیری را نسبت به خودم شکستم. از سادهترین لحظات زندگی و دغدغههایم چند استوری گذاشتم و حالا حس خوبی دارم.
به این نتیجه رسیدم که کارهای زندگی میتوانند تکراری باشند، اما نگاه ما به همان روزمرگیها هر روز میتواند متفاوت باشد.
۵- همزمان با نقاشی، کتاب صوتی «خداوند الموت» را گوش کردم. چند ساعت در تاریخ ایران سیر کردم و وارد دنیایی دیگر شدم. گاهی فکر میکنم چقدر خوب است که فرزند پادشاهی در ایران گذشته نبودهام؛ چرا که ممکن بود در مسیر کسب قدرت و مقام، توسط اعضای خانوادهام کشته یا کور شوم!
۶- بخشی از کتاب «شب هول» را خواندم. جملهای از کتاب توجهم را جلب کرد:
«روشنی روز را دیدن، به رنج تاریکی میارزد.»
۷- در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. استاد اشعاری از طالب آملی خواندند که خیلی زیبا بود:
«خشت بر خشت زوایای جهان گردیدم
منزلی امنتر از گوشهی تنهایی نیست»
و:
«دوستان شاد شوند از غمِ پنهانی ما
جمع گردد دلِ یاران ز پریشانی ما
ما که ویران شدگانیم بدین دلشادیم
که جهانی شده آباد ز ویرانی ما…»
۸- نامهای به دخترم نوشتم و ادامهی سریال This Is Us را تماشا کردم.
۹- همستر زیادهگو میگوید:
امروز اتفاق خارقالعادهای نیفتاد. یک روز معمولی بود؛ با غذا پختن، ظرف شستن، نقاشی، کتاب خواندن، نوشتن و تماشای سریال.
اما شاید آفرینش همیشه قرار نیست به معنای خلق یک اتفاق بزرگ باشد. گاهی همین که چهار ساعت پای نقاشی مینشینم، یک غذای گرم درست میکنم، برای دخترم نامه مینویسم، شعری میخوانم یا از یک لحظهی سادهی زندگی لذت میبرم، یعنی هنوز دارم چیزی به جهان خودم اضافه میکنم.
امروز فهمیدم شاید مشکل از تکراری بودن زندگی نیست؛ از جایی شروع میشود که دیگر با دقت نگاهش نمیکنم.
پس فعلاً همینجا میایستم، به همین زندگی معمولی نگاه میکنم و سعی میکنم دوباره شگفتزده شوم.
نمرهی امروز: ۱۰ از ۱۰
زهرا قاسمیزادگان
| گزارش: رفتم و آمدم
_رفتم آزمایش.
_صبحانهیی خوردم.
_آزادنویسی کردم و متنی برای تلگرام نوشتم.
_سری به کتابنقد ۴ زدم و کتاب «سیری بر تاریخ ادبیات و مکتبهای ادبی جهان»* بخش پسامدرنیسم را بازخوانی کردم. انگاری اطلاعات دوباره ساخته شدند. مثل قبل نبود. تثبیت شدند. بازخوانی کاری که میکند همین است. تثبیت اطلاعات. اینطوری فراموشی هم شکل نمیگیرد.
_مهمانی رفتم.
_شده تا حالا وسط خوشی، دلت بگیرد؟ غمی بنشیند روی سینهت و برای مدتی رهایت نکند؟ چنان سفت که احساس کنی برای مدتی نفس نمیکشی. یا حتا طنابی بهت قلاب شود. محکم. امشب همینطوری شدم. خیلی جلوی خودم را گرفتم تا نزنم زیر گریه. گریه. گریه.
*دکتر منصوره تدعیتی
https://t.me/elireine
گزارش نیک، روز یکشنبه بیستوپنجم مردادماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۷ از ۱۰
امروز ترجیح میدهم گزارش نیک دوستان را بخوانم و خودم چیزی ننویسم،
گاهی همین که چند خط از روزهای دیگران بخوانی و ببینی هرکس با چه چیزهایی دستوپنجه نرم میکند، برای یک روز کافی است.
https://t.me/MashgheBodan
هزار و سه
امروز زورِ دست نوازشگرم بیشتر از زبانِ سرزنشگرم بود. دستی به سر و روی خانه کشیدن و سری به کتابها زدن و دلی به نوشتن دادن و گپی با مریمان.
یکی از مریمها زنگ زده بود و نشنیده بودم. صدای زنگ موبایل در صدای جاروبرقی گم بود. تماس میگیرم و میگویم که جاروبرقی میکشیدم. میگوید چرا گزارش روزمرگیات را در کانال نمیگذاری. گفتم که سرم شلوغ بود. تأکید میکند که بنویسم و حتماً ذکر کنم که از جاروبرقی کشیدن متنفرم. ولی انجامش میدهم. گریزی نیست. جبر چهها که نمیکند.
منِ سرزنشگر هم گهگاهی سر و کلهاش پیدا میشود و شاکی از وضع موجود که چرا فلان کار چنین است و فلان کتاب و نوشته بهمان و …
سخت است دهان به دهان شدن با او. چارهاش مهربانی و شفقتورزی با خود است. همین.
ساعت را برای پنج بعدازظهر کوک میکنم تا در وبینار شرکت کنم. استاد چندین بیت از غزلهای طالب آملی برایمان خواندند. از چالش هزار کلمهنویسی صحبت کردند. دلم میخواهد شرکت کنم. شب مینشینم و هزار کلمه تایپ میکنم. البته هزار و سه کلمه شد. همسر میگوید هزار و پنجاهش کن. یک لحظه حس کردم در مزایدهی کلمات شرکت کردم.
شوق چهها که نمیکند.
#گزارش_نیک
#سبزنوشت 🍃
https://t.me/SabzNevesht27
سال واژه: ثبات.
از وبینار استاد که برگشتم شروع کردم به هزار واژه نویسی. دلم برای این تمرین تنگ شده بود. آخرین هزار واژهام را یادم نیست که کی نوشته بودم ولی یادم هست که چند سال پیش برای مدتی به صورت جدی و هر روز انجام میدادم. نتایجش را به وضوح توی نوشتههایم و نحوهی تفکرم دیده بودم اما چه شد که ادامه ندادم؟!
از ناخوبی آن تمرین قطعا نبود. از بیثباتی من بود. بیثباتیای که هنوز هم ادامه دارد.
گاه هستم و گاهی نه! و همین است که باعث شده بعد از گذشت این همه سال هنوز پیشرفت چشمگیری در نوشتن نداشته باشم یا حتی از نوشتن فعلهایم خیالم راحت باشد.
بگذریم.
ــ تمرین امروز را دو بار انجام دادم. انگار به اندازهی یک دریا حرف داشتم.
ــراستی آناندا را هم تمام کردم. اما قرار است دوباره بخوانماش. بیش از حد دوستش داشتم.
ــ پنج تا پنج دقیقهایم را هم نوشتم.
و امروز چه احساسی نسبت به خودت داشتی؟
حسی سرشار از رضایت. روزهایی که زیاد مینویسم خودم را بیشتر دوست دارم.
1. سالواژهام: استمرار
2. نمیدونم چرا هی حس ناامیدی میاد سراغم. کار کردن با این حس برایم دشوار است اما شرایط با کار نکردن بهتر نمیشود.
3. معمولن دوست دارم هر روز متنی را با صدای بلند روخونی کنم بنابراین کتاب«مغازهی جادویی» رو میخونم. یکم شاید زرد باشد یا شایدم کلیشه. اما برام تاثیرگذار بود مخصوصن این جملش«به نتیجه باید امیدوار بود نه وابسته»
سال واژهام: شجاعت
نمرهام به امروز: ۲۳۴۵
امروز به گفتهی استاد شاهین بیست دقیقه آزاد نویسی کردم. توی ورد. ورد برایم کلماتم را شمرد. توی بیست دقیقه شد چهارصدو نود و یک کلمه. یک کله کل بیست دقیقه را نوشتم. هی اشتباه تایپی داشتم. پاک میکردم و برای گذاشتن نیمفاصله هم باید به قول استاد مثل فلجها، دست از تایپ ده انگشتی میکشیدم تا نیمفاصله بگذارم. سرعتم را میگرفت. من زمانی در نوجوانی تایپ دهانگشتی یاد گرفتم. نمیدانم چرا. شاید چون از صدای کیبورد خوشم میآمد.نمیدانم اما چرا وقتی به آموزش و تمرین نحوه نیمفاصله گذاشتن رسیدم دیگر آموزش را رها کردم. یعدها در دانشگاه به برکت استادی چگونگی نیمفاصله گذاشتن با کیبورد را آموختم اما کماکان فکر میکنم راه آسان تری باید باشد برای گذاشتنش.
دیگر آنکه امروز اولین نوشتهام را داخل کانالم قرار دادم. امروز روز راهاندازیش بود . هویج.
و پادکستی از آذرخش مکری شنیدم.باید بگویم متنی که در کانالم گذاشتهام کم نامرتبت به آن نیست. و دیگر آنکه، پیاده روی با نیچه را هم کمی جلو بردم. «فراسوی غم و شادی، نوعی آرامش.» فکر میکنم برای به خوبی خورد رفتنش باید آن را صبحها بخوانم. این هم آدرس هویج:
https://t.me/fatemekabirii
سالواژهام: ارتباط
هزارکلمه نوشتیم در ۲۰ دقیقه و پرت نوشتیم. پرت پرت. از هر دری. چه دری که رو به دریا باز میشود، چه دری که باز نمیشود.
صد سال تنهایی را تمام کردیم آن هم درست در زمانی که فکر میکردیم بیست صفحهاش مانده.
تبلیغات بودند.
اولیشان را به بلوط میبندند و آخریشان خوراک موریانه میشود. در گیومه نذاشتم چون اصل حرف را یادم نیست. میخاهم دو جین نقد خوب از آن بخانم و تا تنور آئورلیانوها در ذهن داغند، نان «پارهدرباره»ی کانالم را بچسبانم.
به صد سال تنهایی بازخاهم گشت.
زمانی که عاقلتر و بالغتر و نویسندهتر شدم، بازخاهم گشت.
حلزون؟ امروز؟ کو؟ ابلفصل!
این متن هم که قطعا از آناس که با نام مسعود کیمیایی به سرقت رسیده.
چندوقته دلم دوچرخه میخواد. امروز نگاه کردم تو سایتا.
ببینم میتونم واسهی تولدم از خانواده دانهایش رو طلب کنم.
همین الان فیلم بیداد هم دیدم که دختره و دوچرخهش جریحترم کرد برای دوچرخهسواری در اقسانقاط شهر.
تو بیداد بغض بودم کلش. آخرش بغض پوکید دیگه. راستی امیرجدیدی بد کراشمه خیلی ساله. هااااهااااهاااا.
چند تا کتاب کودک خوندم. یک رمان کودک و نوجوان هم شروع کردم. واسه اینکه نندازمش دور و پشت گوش، ۴ تا از دوستان عزیزم رو مجبور کردم تحمل کنند هر روز چند ویس بخوانمو بفرستم. گوش ندادند هم عیبی نداره ولی من باید بفرستم واسشون. آخه خیلیوقته دلم میخواد بدونم رمانهای کودک و نوجوان هم چیبهچیان؟
با شخصی مثل همیشه یکهبهدو داشتم و مثل همیشه تمام تلاشش رو کرد که حرفش رو به کرسی بنشونه و حالم گرفته شد مثل همیشه.
با بچههام کلاس مرور داشتم. لذت میبرم. چون الان دیگه همهچیو بلدن و خب دستاوردیه واسم.
چند روزه کمکمک دارم گوشیمو تخلیهی جسمی و روانی میکنم چون از مهرماه دوباره باید حسابی سواری بده بهم بدبخت .
چند تا مقوا و بطری و رول دستمال و.. انبار کردم تو اتاقم که باهاشون کاردستی بسازم هی نَمیشود.
۱۰۰۰ کلمهنویسی رو از فردا میآغازم.
فرهاتی
سالواژهی من: شناخت
١. تخصصینویسی در سطح خرد و گپ زدن با ندا و فرشته و فائزه. دریافتم علاوهبر خودم که در رابطه با پول، یک عدد «من چرا اینجوریام؟» هستم، دوستانم هم هرکدام یک عدد «من چرا اینجوریام؟» هستند.
٢. تایپیدن هزار کلمه و آزادنویسی روی کاغذ.
٣. ورق زدن دفتر «من آسمان خودم را سرودهام» از سعید صدیق.
۴. طراحی استوری.
۵. یک قاشق گهخوری، رفتن به دفتر.
۶. انتشار در کانال تلگرامم. همان که دیشب قصد داشتم: انتشار بخشی از گزارش نیک دیروز. و روزگفتار.
https://t.me/elahebaseda
آچارکشی
صبح زود بیدار شدم و روز بیکیفیتی بود. مدت کمی تنها بودم و لذت امروز، همان بود. به اعصابم مسلسل شده بودم و کسی سالم نماند، حتی خودم.
آزادنویسی اشکم را درآورد. فاصلهای چند ساعته گرفتم و وقتی برگشتم، سودمند واقع شد. در یک نفس نوشتنِ هزار کلمه، اولین بار که تعداد کلمات را بررسی کردم حدود سیصدتا مانده بود و دومین بار هم کمتر از پنجاهتا. در آخر، هزار و صد و هشتاد و یک کلمه تایپ کردم. وسوسه میشوی جا بزنی اما چند ثانیه که دستهایت بر صفحهکلید حرکت میکند، یادت میرود چه میخواستی.
سالواژهام، مدل ذهنی.
شیما صادقی از مرزگذاری برایم گفت و دلم سنگین و سبک شد.
آموختم برای رهایی از احساس گناه، نوشتن احساسات و جبران اشتباه میتوانند مؤثر باشند. هنوز ویدیو تمام نشده.
زمان بیشتر و انرژی بهتر میخواهی؟ «نه» بگو.
چند روزی است وقتم صرف دیدن دکوری میشود. در آخر نتیجه این بود که آنچه دارم عالی است. اگر چند گلدان تهیه شود، بهتر هم میشود. بین ساعت دیواری یا رومیزی… .
کانال تلگرامم
https://t.me/mrymahmdnzhd
امروز را با دیدن خوابهایی شبیه فیلم شروع کردم. مدام خواب و بیدار. یادداشت صبحگاهی نوشتم. تصور میکنم در خانه ماندن ذهنم را خشکانده. نه اینکه ننویسم اما کممایه مینویسم انگار، اما مداومت میورزم. شاید باید این روزها را بگذرانم و دنبال چیزهایی در درون خودم و همین خانه باشم. در اهواز بودن در این فصل، شبیه در بند بودن است. جز به اجبار، نمیتوانی از خانه بیرون بروی. دماسنج ماشین تا ۵۸ درجه را نشان میدهد.
از کتاب «با کلمات هم میشود سفر کرد» بخشهای مربوط به تهران را خواندم و هوس گشتوگذار در تهران به سرم زد. خیابانگردی در تهران را خیلی دوست دارم. یادش بهخیر روزهایی که قصد کردم از ابتدا تا انتهای خیابان سعدی و امام(سپه سابق فکر کنم) بروم. چقدر خاطرهانگیز بود. در خیابان سعدی، به خیابانهای فرعی هم سر زدم. کوچهٔ نفیسی، خیابان برادران قائدی. عمارتهای قشنگی هم دیدم و کلی یادگار از تهران گذشته.
عصر در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
بعد از وبینار، برای انجام کارهایم بیرون رفتم. باد داغ به صورتم میزد.
یادداشت کانال را هم در آموزشگاه نوشتم.
به خانوادهٔ همسرم سر زدم.
(امروز از بعد وبینار تا الان بیرون بودم و نشد چالش هزار کلمه را شروع کنم. فردا در یادداشت صبحگاهی امتحان میکنم.)
چیزهای چسبناک
سالواژهام: نظم
🍦از کتاب:
از داستان کوتاه درک مطلب از سپیده جدیری:
نگاه میکنم به سنگریزهها. اشکهای دیو رودخانه… این را او گفته و به اینجای راه میگوید: اَشکراه!…
از این راهش نیست: افراد موفق خیالباف هستند. آنها به گذشته بهعنوان مهر تأییدی برای اینکه چه کسی هستند و چه دستاوردی داشتهاند نگاه میکنند. تفسیر مثبت از گذشته باعث افزایش خوشبینی و احتمال موفقیت میشود…
و این بخش: افراد موفق مرکز کنترل درونی قویتری دارند. آنها به انگیزه و تواناییهای خود اعتماد دارند. نه فرصتهای تصادفی و تقدیر.
🍦از نوشتن:
هزارکلمهنویسی که برای من سیصدتا شد تو بیست دقیقه. اولینباری بود که با لپتاب تایپ میکردم. اما اواخر سرعتم داشت بیشتر میشد.
وبینار نویسندهساز. از فیلم بیداد گفته شد و شعر. کنجکاو شدم ببینمش.
🍦از فیلم:
نصف انیمهی شهر اشباح با دخترخالهی گرامی. چسبید. اینبار اسمها یادم ماند. به لطف دخترخالهی گرامی که حواسش بهاین چیزها بود. مهم است که با کی چی میبینی. یوبابا، سن، چیهیرو…
🍦از موسیقی:
عبارت جالبی کشف کردم: موسیقی ومپایری.
در طول روز چیزی که بهت میچسبد میشود تغییر کند. گرسنگی هرنسخه از تو را میشناسد. و هربار از تو چیز متفاوتی را میمکد. خواب، خستگی، ناامیدی، بیتمرکزی، تمرکز، تنهایی.
سالواژه: تغییر
۱- ریختن آب خورشت روی تهدیگ نان مامانپز لذتبخشترین قسمت ناهار امروز بود؛ تُرد و خوشمزه.
۲- امروز به واسطه چیزهایی که این مدت دیده و شنیدهام، واژه «وفاداری» مدام در ذهنم میچرخید. به این فکر کردم که وفاداری فقط پایبند ماندن به یک آدم نیست؛ گاهی یعنی وقتی کسی کنارت نیست هم حرمتش را نگه داری.
۳- امروز از دیدن و شنیدن بعضی رفتارها ناراحت شدم؛ از اینکه برای بعضی آدمها خیانت آنقدر عادی شده که دیگر قبح سابقش را ندارد. ذهنم رفت سمت آدمهایی که قرار است به هم تکیه کنند و با خودم فکر کردم اگر اعتماد از رابطهها حذف شود، دیگر چه چیزی قرار است آدمها را کنار هم نگه دارد.
۴- امروز برای آینده رویا بافتم؛ آیندهای پر از اتفاقهای خوب و غافلگیریهای شیرین. آیندهای که در آن رویاهایم یکی پس از دیگری به حقیقت تبدیل میشوند، آنقدر پشت سر هم که گاهی خیال کنم هنوز خوابم و قرار نیست بیدار شوم.
۵- سوم راهنمایی بودم که عمه یکی از این فنرهای اصلاح صورت خریده بود و فریما هم آن را با خودش به خانه ما آورد. من هم که برای شیطنت همیشه پایه بودم، یکهو فنر را روی صورتم کشیدم و سیبیلهای همایونیام را به باد دادم. مامان با دیدنم اول سکته ناقصش را رد کرد و بعد در اقدامی تکمیلی، باقیمانده سیبیلها را هم به دست باد سپرد. استرسی که فردای آن روز در مدرسه کشیدم، برای همیشه درس عبرتم شد. حالا که به تلاش مذبوحانهام برای پوشاندن سفیدی پشت لبم با خاک فکر میکنم، فقط میتوانم بخندم.
۶- امروز برای کارهایی که در راستای سالواژهام انجام میدهم، تکنیک پنجثانیه را امتحان کردم. برخلاف چیزی که فکر میکردم واقعاً جواب داد؛ حالا باید آنقدر تکرارش کنم تا از یک تکنیک موقتی به بخشی از رفتار روزمرهام تبدیل شود.
۷- امروز «صد سال تنهایی» را با جدیت بیشتری ادامه دادم. بعد از مدتی سراغ یک دنیای متفاوت رفتن برایم دلچسب بود؛ چند صفحه که خواندم، همان حس آشنای غرق شدن در کتاب دوباره سراغم آمد و دلم نیامد زود کنارش بگذارم.
۸- به امروز از ۱۰ نمره ۸ میدهم؛ با حوصله کارهای روزم را جلو بردم و در کنارش برای سالواژهام هم یک اقدام سازنده انجام دادم. امروز بیشتر از اینکه فقط به تغییر فکر کنم، یک قدم عملی برایش برداشتم.
امروز، روز کارهای چندش بود. حمام را شستم و توالتفرنگی گوشهی حمام را هم که اصلا استفادهای ندارد. ولی رسوب آب همهجایش را قهوهای کرده بود. انگار که ما واقعا قهوهایاش میکنیم هر روز. در حالی که یک قطره جیش هم رویش نمیریزد. و اینها فقط رسوب آبهای تمیزی هستند که هر روز استفاده میکنیم!
بعد از اتمام کار چندش شماره یک دوش گرفتم و بیرون آمدم. در یخچال را که باز کردم، کار چندش شماره دو بهم ریشخند میزد. مرغها را باید میشستم و بستهبندی میکردم. دست زدن به گوشت لخت مرغ با آن اضافاتش کم از شستن توالتفرنگی ندارد برایم. به خصوص که چربی و خونلختههایش هم همهجا میچسبد و عوق.
امروز روز کارهای چندش بود و هنوز سر و کلهی کار چندش شماره سه پیدا نشده بود که…
امروز تمام شد و من نجات پیدا کردم.
و البته میان چندش بودن امروز، کتاب صوتی گوش کردم. آشپزی کردم. یک قسمت سریال با سهیل دیدیم. حرف زدیم. هزار کلمهام را نوشتم.
سال واژهام: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت 🥰
امروزم با مقایسه و افسوس شروع شد اما در انتها قشنگ تمام شد.
در گروهِ کوچکی که برای همراهانِ نویسنده خلاق ساختم دوستان جدیدی پیدا کردم و کلی باهم حرف زدیم. خندیدیم، نوشتیم، سربه سر هم گذاشتیم.
کلاس نویسندگی خلاق شرکت کردیم، با استاد گفتیم وخندیدیم و یاد گرفتیم.
شعری از محمد(معروف به شوگر ددی گروه) خواندیم و بازخورد دادیم.
داستان ترسناکی از نورا.
و نوشتهای شاعرگونه از یاسمن عزیز.
راستش صبح میخواستم گروه را ترک کنم، از شلوغی تلگرامم کلافه بودم اما شب خوشحال بودم که این کار را نکردم.
امروز نویسنده ساز روز چهارشنبه را گوش دادم و ادامه نویسی کردم.
در گروهمان سه جمله نوشتم.
کمی هم ورزش کردم امروز.
ویلویلی
۱. رفتن به کلاس خیاطی.
۲. پختن ناهار.
۳. طرح کردن سوال برای بچهها.
۴. رفتن به کلاس و تعیین سطح بچهها و راهنمایی دادن به اولیا.
۵. برگزاری اولین جلسهی کلاس خصوصی.
۶. تمام کردن صوتی دایی جان ناپلئون.
۷. ورزش کردن.
۸. فرستادت تکالیف.
۹. نوشتن شعر.
۱۰. ضبط روزگفتار.
۱۱. کشتن یک سوسک.
۱۲. عذاب وجدان گرفتن.
https://t.me/havirism
امروز از صبح ساعت نه و نیم رفتن خونه رفیقم.
بساط صبحانه و غیبت.بعدش نشستیم پای لپتاپ و نصب فوتوشاپ.
وقت ناهار برق رفت.
بعد از اون یکم سریال دیدیم و چون سریال منم دوست نداشت خابش برد. من فرصت و غنیمت شمردم و پریدن وبینار. البته نیم ساعت گذشته بود ولی باز هم چیز میز خوبی گیرم اومد.
مثلن باید هزار کلمه نویسی کنیم. از فردا مینویسم. چون تا ساعت نه شب خونه اونا بودن و بعد اومدم شام خوردن الان یکم با مرده از گور برگشته(لپتاپم)ور رفتن و تازه ورد و نصب کردم با بدبختی.
میرم بخابم چون فردا روز بهتری عه.
امروز نیکیدم
جشن تولد موسسه کتابخوانی بود . دلم پیش وبینار بود 🥺
شب هم یک جلسه آنلاین حافظ خوانی شرکت نمودم.
روز شماری می کنم تا دو هفته بگذره و وبیکارهای الهه جان شروع بشه .
ما آیندگانیم
# سالنامه: رشد 🌱(۲)
_بالاخره نور رو بغل کردم، مثل یه بالشت نرم پشمی یا عروسک سفید غاز شکلم که خلاقانه غازی نام گذاری شده…
_۱۰۰۰کلمه ام رو نوشتم برای من روده دراز اتفاق خوبی بود از در و تخته و زمین و اسمان و خدا و پغمبرش حرف زدم.
_ کمدیلای مذکور بدنیا امد. متولد مرداد است یک عدد مغرور دوست داشتنی. فعلا تا ۵ روز در دستگاه میماند تا ببینیم چه میشود.
_ ایده های زیادی به ذهنم رسید. برای کلی ولاگ و پست و چیز میز و با خواهرم غیبت کردم، از اونجایی که متن هام خودافشایی دارن. نمیخواستم توی کانالم باشه ولی گذاشتم حس کمک کردن، همدلی و صمیمتی که میخواد رو دریافت کنه ( اخ که چقد خوبم من)
_نمره ی امروز ۱۰ و حس امید و افتخار.
_ امروز باز تو همون باغچمون لول خوردم و برای درخت انار خوشگلم اهنگ انار انار بیا به بالینم گذاشتم، لطفاااا براش انرژی بفرستید خیلییی کوچولوعهههه
_شرم بر من کتابی نخوندم
_با پسر داییم حرف زدم یه گفت و گوی زیبا و پر از خنده داشتیم؛ همچنین قرار شد فردا همدیگه رو ببینم
_برق رفته بود برای خودم شمع و عود روشن کردم. داشتم به جریان هوا و نور نگاه میکردم که چقد خاص تکون میخورن و بو های زیباشون.
همینطور توی گالریم و کانال شخصیم که توش تنهام گشتم. خاطرات زیادی برام سرازیر شدن زمانی که تو طبیعت پیاده روی میکردیم با جمعی از فامیل و دوستام خوش میگذروندیم.
یا وقتایی که روتین ورزش روزانه و شکرگزاری داشتم و هر روز از خودم فیلم میگرفتم…
_ قبل از خواب فیلم ماه تلخ ۱۹۹۲ رو میبینم.
_واژه نامهی امروز امید و نور بود.
کانالم، چقدر من است؟
حسام ایپکچی در یکی از پادکستهای «می» مثالی زده بود و سؤالی پرسیده بود که هرچند وقت یکبار این مثال را برای خودم یادآوری میکنم و این سؤال را از خودم میپرسم.
گفته بود از محتویات کیف یک نفر میشود اطلاعات مهمی از شخصیت آن فرد گرفت؛ اینکه آن آدم به چه چیزهایی اهمیت میدهد و با چه چیزهایی درگیر است.
میگفت از اتاق یک نفر میتوان فهمید به چه چیزهایی اهمیت میدهد، به چه چیزهایی فکر میکند، به چه چیزهایی علاقه دارد و با چه چیزهایی درگیر است.
حالا زندگی ما چقدر از ما و هدفمان را نشان میدهد؟
آیا ظاهر زندگی ما، ارزشها و علایقمان را نشان میدهد؟
من این سؤال را در مورد کانالم از خودم میپرسم.
کانال من چه چیزهایی از من را بیان میکند؟
چه چیزهایی را بیان نمیکند؟
ارزشهایم را نشان میدهد؟ تفکراتم را چطور؟
اصلاً این کانال چقدر من را نشان میدهد؟
راستش را بخواهی، به جواب دلآرامی نرسیدم.
مثلاً من سیزده سال است شبها خانهی مادربزرگم میخوابم؛ اما چقدر از پستهایم دربارهی مادربزرگم است؟
من چادرم را، کشورم را، خانوادهام را دوست دارم. کجای کانالم از این علایقم نوشتهام؟
از فیلمهای علمیتخیلی که میبینم چطور؟
از سریالهای کرهای و چینی؟
کجا از کریستوفر نولان نوشتهام؟
کجا از پشیمانیهای تماشاییام نوشتهام؟
درمورد انیمهها چطور؟
مباحث علمی، فلسفی، نظریههای مختلف کیهانی چه؟ نوشتهام درموردشان؟
از سوالهایی که کل عمرم ذهنم را درگیر کرده چه؟
از اینکه رپ را به پاپ ترجیح میدهم گفتهام؟
امروز داشتم به این فکر میکردم که اگر تقریباً جواب تمام این سؤالها «هیچ، هیچ» باشد، کانالم به واقع چه چیزی از من را نشان میدهد؟
https://t.me/meslenafas
سالواژهام: ریلگذاری
به پرندگان رسیدگی کردم.
صفحات صبحگاهی نوشتم.
دو غزل از حسین منزوی خواندم و یکی از آنها را در دفترم نوشتم.
کلمهبرداری کردم که باعث شد یک شعر بنویسم و در کانالم بگذارم.
فیلم Society Of The Snow را دیدم.
مراقبه کردم.
آزادنویسی کردم.
از روی «جستارهایی اندر مصائب نوشتن» رونویسی کردم.
دخترم را بردم کلاس بسکتبال.
کمی از رمان «نام من سرخ» را خواندم.
تمرین نوشتاردرمانی را انجام دادم و نتیجهاش را در گروه گذاشتم.
تمرین کتاب «حق نوشتن» را انجام دادم.
سریال from را دیدم.
سپاسگزاری نوشتم.
نمرهٔ امروز من: ۷
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
امروز صبح بعد صرفِ صبحانه، سریع سراغ بارگذاشتنِ قیمه رفتم تا وقتم را آزاد کنم که بنویسم، اما انگار کارهایم کِش میآمد.
خبرِآمدن مهمانِ سرزده، باعث شد وقتم آزاد نشود که هیچ، جاروبرقی و مرتب کردن خانه نیز به لیست کارهای روز اضافه شود.
ساعت دو بود که از ناهار و ظرفها و تمیزکاری فارغ شده بودم و قصد کردم نوشتن را شروع کنم.
رخدادک و تمرینِ دیالوگ را نسخه نهایی زدم و فرستادم برای بازخورد.
آزاد نویسی کردم. ادامه نویسی کردم.
رمانِ جدیدی باید شروع کنم اما باید ببینم با کدام ارتباط میگیرم.
عصر نوبتِ پزشک گوش و حلق گرفتم تا معاینه لوزه برای دخترم انجام شود. احتمالا عمل روی شاخ اوست.
شب به خانه آمدم و نای هیچ کاری را نداشتم اما حدودا ۵۰۰ کلمه آزادنویسی کردم. به هزار نرسید چون خسته بودم و کلمات از مغزم فرار میکردند.
ها چیه؟
دنبال چی هستین؟
کار خاصی نکردم.
مهماش اینا بود:
-زنده موندم.
-یه روز دیگهام زندگی کردم.
-از قهوهام لذذذت بردم.
-چایم رو مزمزه کردم.
-شکلات خوشمزه بود.
-دنیا رو نجات ندادم.
-برای خودم جایزه گرفتم.
-به دیدن دوستم رفتم و گپ زدیم.
-خوب گوش دادم.
-خوب فکر کردم.
-نویسندهساز بودم.
-کتاب، فقط «موقعیت و داستان» رو خوندم.
-کار اداری جانم را کاست.
-از آقای لیف فروش لیف نخریدم چون پول نقد نداشتم و دیرم شده بود.
-روزگفتارم رو ضبطیدم.
-از وسطشون رد شدم و چپچپ نگام کردن.
-خیابان مالِ پدر من هم هست.
-هزار کلمه ننوشتم ولی دوهزار کلمه حرف زدم.
-گرم بود.
-کاش حواسمون به احساس هم و حرفهایی که میزنیم باشه. آدما آدمن مجسمه نیستن.
-هر واژه وزنی دارد.
-به دَرَک.
-ماکه تا اینجاشو اومدیم، باقیشم خدا بزرگه تنهامون نمیذاره.
-به خودم افتخار کردم.
-برای خورشید اسمهای احمقانه نوشتم.
-کمکم داری پاک میشی.
-اسماعیل من دلم برایت تنگ شده، تو هم دلت برایم تنگ شده؟ امشب به دیدنت میآیم.
همین.
اودایم حافظظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
مفیدترین کار امروزم این بود که اراده کردم روی وردپرس کار کنم. فیلمهای آموزشی تموم شد. یه هاست گرفتم از یه جا. اول نصب وردپرس خطا داد. تیکت زدم. اولین تیکت عمرم. باورم نمیشد. کمتر از چند دقیقه جواب دادن که داریم روش کار میکنیم. بعد گفت که چند ساعت طول میکشه. شماره کارت بده پولت رو برگردونیم. واقعا باورم نمیشد. انگار دارم خواب میبینم. انتظار نداشتم انقدر با درک بالا جواب بدن.
وردپرس روی سیستم خودم آوردم بالا. تا بهش مسلط بشم شاید نیازی به هاست نباشه. عزم و ارادهی امروز رو باید ادامه بدم. تا به زندگی برگردم. تا هر جا بشه اتفاقات گذشته رو فراموش کنم. تا بتونم نفس بکشم و زنده باشم.
گزارش میگ میگ
امروز به خودخوری و درگیری ذهنی گذشت.
چه سرکار، چه پانسیون، چه موقع نوشتن پست.
خبر خوش اینکه نویسندگی خلاق پیشرفته را ثبتنام کردم و فایل جلسه صفر را امشب گوش کردم. میدانم قرار است خیلی خوش بگذرد.
به به. بببه به.
تو کلاسِ نویسندهی خلاق فهمیدم که اصلن تو سوال پرسیدن خوب نیستم. این چه سوالی بود و پرسیدم، آخه از جوابم سادهتر بود. مثلن خیرِ سرش میخواست سوال باشه، یه گره باز کنه، خودش یه گره درست کرد. اینجوری نمیشه. باید یه فکرِ اساسی به حالش بکنم.
اگه نتِ عزیز اجازه میداد، یه وقتی وبینار برام وصل میشد، از حرفهای استاد چیزهایی میفهمیدم، مثلاً اینکه سوال خوب باید درگیرکننده باشه و مخاطب رو به فکر واداره، نه اینکه خودش یه جوابِ آماده داشته باشه. از آزادنویسی و رها بودن خوشم اومد. باید عادتِ بد اینکه هی فکر میکنم چی بنویسم رو ترک کنم. بزارم این ذهنِ بیچارهام نفس بکشه، کار بدم به مداد، بزارم اون کار رو ببره جلو. نوشتاردرمانی حس سبکی و آرامش بهم میده، دوستش دارم. شده مثل نوشتنِ صبحگاهی که آدم با خودش خلوت میکنه.
به جز اینا، با خواهرم داشتیم انگلیسی میخوندیم که بینِ علما اختلاف پیش اومد، دعوا شد، اونم چه دعوایی. هیچکدومم کوتاه نیومدیم. منم وسطش قهقهه میزدم، نمیدونم چه مرضی دارم، تو موقعیتهای جدی خندم میگیره. اما خوبیش اینه که اوضاع روبراه میشه.
روزمونم اینجوری گذشت، دیگه.
گزارش نیک
چندوقتی بود که میخاستم یادگیری زبان ترکی را شروع کنم و هی نمیشد. اما امروز بلاخره تلاشهایم در مهار قدرت احمالکاریام نتیجه داد و شروعش کردم.
منی که به آشپزی بیعلاقهام دارم فیلمهای آشپزی میبینم و میبینم چندان هم شایستهی بیعلاقگی نیست. امروز هم داشتم فیلم آموزش آشپزی میدیدم که برق رفت.
امروز درگیر بودم. با سیستم اینترنت و مشکلاتش. هی میرفتم توی یک سایتی و چون v p nم روشن بود سایته فکر میکرد ایالات متحدهایام و نمیگذاشت وارد شوم. حالا خود سایت هم خارجی بود. بعد که بدون فیلترشکن وارد میشدم برای انجام کارهام فیلترشکن میخاست. و هی وصل نمیشد و هی نت میپرید و هی من رد دادم. همهچیز ناتمام ماند تا فردا.
امروز هیچ ننوشتم. فقط
همنوایی شبانهی ارکست چوبها
را خاندم. و پادکست تولد سرزبان را گوشدادم.
فقط پیادهروی میتوانست کمی حال و هوایم را خوب کند که کرد.
و من هنوز هم هستم. هنوز هم پر از رنج و رنجورم. هنوز هم دلتنگ و دلخور و دلواپسم. هنوز هم امیدوارم به فردا و خالق دیروز و امروز و فردا.
و به شدت معتقدم که پشت هر شعری یک داستان است و پشت هر داستان، یک زندگی.
https://t.me/mahdeyekazemiii
سالواژه: صلحخویشی
امروز، بکر بود. یکی از بکرترین روزهای تابستانم.
رفتیم جنگل. روز دلپذیری را سپری کردیم. بیش از حد تصورم خوش گذشت.
به طور شگفتانگیزی همهجا سبز بود. دل من که برای این طبیعت سبزینهپوش رفت.
پرتوی خورشید، لای شاخههای درختان میرقصید. چنان روحنواز بود که احساس میکردم سراسر وجودم لبریز از آن روشنی شده است.
گاه و بیگاه، نسیم تکانی به درختها میداد و شاباش برگ بود که از درختان روی سرمان ریخته میشد.
باباجان و مامانجان مثل همیشه، بسیار عرق ریختند و زحمت کشیدند. بههرحال تفریح هم زحمت خودش را دارد. بابا هیزم جمع کرد و آتش به پا کرد. مامان هم طبق معمول کار پختوپز و بشور و بساب را به عهده داشت.
یک اتفاق تاریخی هم افتاد. آتش چنان تند بود که ماهیتابهی روی آن شعلهور شد!
مامان هم توپید به بابا که: چرا اصرار داشتی که آتش را به اصطلاح خودت “مرد” کنی؟
عرق بود که از سر و پایش میریخت.
تصور کنید، آن حالت طاقتفرسا با عصبانیتش از بابا آمیخته شده بود. چه شود!
آتش درونش را خوب میشد حس کرد.
بادمجانهای داخل ماهیتابه هم کم مانده بود که جزغاله شوند. طفلیهای بیزبان.
اما هرچه بود، بهخیر گذشت.
صبحانهی خوشمزهای را دور هم خوردیم.
در طبیعت بودن و همکناری با خانواده، طعم خوشش را دوچندان کرده بود.
اما هموطنهای عزیزم!
ما امروز به جنگل رفتیم یا زبالهدانی؟
الهی که این بیشعوری از شما دور باشد.
جور مایبیبی بوگندوی بچهی ما را باید طبیعت بکشد؟
تا چشم کار میکرد، پلاستیک بود. کرور کرور پلاستیک، بلای جان جنگل شده بود.
آخر این انصاف است؟
جنایت از این روشنتر؟
خیانت از این شنیعتر؟
حقالناس از این بزرگتر؟
آیندگان چه میشوند؟
جنگل را باید در موزههای ایران و جنگلهای به چوخرفته، بیابند؟ وصف جنگل را به عنوان پدیدهای منقرضشده باید در کتابهای تاریخی بخوانند؟
این رسم انسانیت است؟
حقوق بشر، پایمال کردن حقوق جانوارن دیگر است؟
همه چیز را میتوانیم گردن سازوکارها و سیاست بندازیم؟
شاید بله! نمیدانم. چراکه اگر من سیاستمدار بودم، انگشت کسی که جنگل را آشغالدانی کرده بود را قطع و اصلا در ملا عام اعدامش میکردم!
سزای یک آدم خائن و پستفطرت و خودخواه همین است.
خدا را خوش میآید با معجزهی خداوند چنین کاری کنیم؟
من ماندهام! توقع ما این است که تحول شگرفی هم در این ممکلت بختبرگشته رخ دهد؟
با این سطح شعور میشود؟
وقتی سادهترین چیز را نادیده میگیریم، چطور میتوانیم انتظار یک کشور خوب را داشته باشیم؟
عصبانیام.
اما تو را به خدا یک پلاستیک دست بگیرید و تا میتوانید، آن کثافتها را از گوشت و پی خاک بکشید بیرون. آن خاک بینوا چطور با آن تفالهی آشغالی در دهانش، نفس بکشد و مثل یک مادر گیاهانی را بپروراند؟
اگر هرکس کار خودش را درست انجام دهد و نسبت به این نعمت رایگان الهی، تعهد داشتهباشد، بدونشک حال این طبیعت بیمار بهتر و بهتر میشود.
امید که همهی ما در حفظ طبیعت، کوشا باشیم.
امروز روزی زیبا و شلوغ بود.
اومدم بگم برای گزارش نیک هستم، ولی خستم.
پایندگی هست. حتی همین چند خط.
سالواژه: اندیشهنگار
روزی از نو
ساعت ۷ صبح بیدار شدم. پایم را از رویاهایم بیرون کشیدم؛ چرا که در هر جای آشنا از کودکیام، شبحی سرگردان بودم. آدمهای آشنایی از دوران کودکی را ملاقات کردم که همگی بزرگ شده بودند.
بعد از پاسخ دادن به صدای طبیعت! کمی آب نوشیدم و نشستم پای نوشتن. ۵۰۰ کلمه اول، باری به هر جهت بود؛ اما از کلمه ۵۲۸ام، شروع کردم به رجوع به کتابها. کمی حافظ خواندم و نوشتم. کمی از کتاب روانکاوی افکار منفی خواندم و نوشتم؛ از این نوشتم که روابط سالم، بدون آسیب میسر نیستند. کمی «قوی سیاه» خواندم و تقریباً چیزی نفهمیدم، جز اینکه شکورزیدن به پیامدهای رویدادها، به شما فرصت میدهد که دلنگران نباشید. سکستوس کاتب و شارح اندیشههای مکتب شکورزان پورونی، در جستجوی شکلی از درمانِ خودمحور بودند که از «تعلیق حکم» سرچشمه میگرفت.
همچنین کمی از کتاب «داستان اندیش» خواندم؛ جایی که غزالی و ابن رشد به سوالاتی چون «جامعه چیست؟» و اینکه آیا از فردیت حمایت میکند یا آن را محدود میسازد، پرداخته بودند.
قهوه درست کردم و با تکه شکلات خوردم. هوا گرم بود و کولر را روشن کردم. انگار از صبح هوا ابری است؛ رو به شهریوریم و هوا باید خنکتر شود.
دیروز روشا (دختر ۵ سالهی کلاس زبانم در مهد که بسیار کنجکاو و پرجوش و خروش است) از من پرسید: «کی بهمون از این چیزایی که تو جعبه گذاشتی میدی؟» (وسایلی را که برای بازی و کاردستی استفاده میکنم در سبدی سفید گذاشتهام؛ دیروز برای درست کردن لیوان ژلهای هیولا، برای روز دوشنبه داشتم از تویش چشمهای متحرک برمیداشتم و چند کاردستی هیولا را که بچهها با کارتون ساخته بودند، برای ریسه کشیدن در Monster Party برداشتم و بقیه وسایل را سر جایشان در قفسه میگذاشتم). در جواب به او گفتم: «یک روز بارانی».
او پرسید: «کی بارون میآد؟» گفتم: «نمیدانم». گفت: «پس معلوم نیست کی بهم چیزی بدی!» و دوید و رفت.
۳ ساعت کلاس بیرون داشتم و بعد نیم ساعت ورزش کردم. نیم ساعت هم وقت گذاشتم تا چشم متحرک و ژله بخرم. برای شام کتلت درست کردم و کارهای خانه شامل جارو و گردگیری و رسیدگی به گروههای کلاسها در بله را انجام دادم.
به گفتگو خِفتاک در مورد افسردگی گوش دادم که خیلی جالب بود. با دخترم ۱۷ لیوان ژله هیولایی برای مهد کودک درست کردیم و کمی هم از رمان «از شیاطین آموخت و سوزاند» خواندم.
در بخشی از کتاب آمده بود: «سی و سه سال بود که از شوهرش جدا شد.»
بعد از این جمله انگار ویار کردم کتاب “تا طلاق نگرفتند کتاب ننوشتند” را شروع کنم به خواندن.
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
– چند ساعتی در وبسایت دوستم چرخ زدم و کمک کردم مقالههایش را سئو کند. دلم برای کارکردن تنگ شده.
– آزادنویسی انجام دادم، حدود ۶۰۰ کلمه.
– امروز برق نرفت و توانستم در وبینار نویسندهساز باشم.
– دو قسمت از فصل سوم پنتهاوس را تماشا کردم.
– دو اتوفیکشن و چند کاریکلماتور نوشتم. حالم را بهتر کردند و حس کردم: من مینویسم پس هستم.
– شلختهنویسی و ارسالش در گروه که کار هر روزم است. شلختهنویسی چارچوبهای ذهنم را کنار زده و بر خلاقیتم افزوده.
– ویدئوی آموزشی دربارۀ سئو دیدم.
۱- گزارش آزادنویسی: ۱۶۸۰ کلمه در ۲۰ دقیقه با رعایت نیمفاصلهها. نباید به مانیتور نگاه کنم وگرنه سرعتم پایین میآید چون ذهنم درگیر غلطهای تایپی میشود. چشمبسته هم نمیشود چون مغز زیادی حرف میزند و نمیگذارد غرق شوی در نوشتن. راهکارم این است که به یک نقطه در سمت چپ خیره میشوم و بعد شروع میکنم به نوشتن. به سمت راست هم اصلن نمیتوانم نگاه کنم، کلن فکر هم که میخواهم بکنم فقط به سمت چپ خیره میشوم. فعلن این بهترین گزینه است برای افزایش سرعت. تا ببینیم که چطور پیش میرود.
۲- خاطره: خیلی سال قبل دوستی داشتم که به واقع دختری افادهای بود و این افادهایبودن خوب هم به او مینشست؛ شخصیتی درست مثل «جولیا پندلتون» در «بابا لنگ دراز». روز عروسی من ساقدوشش بودم، شرایطی پیش آمد که ناگزیر شدم از صبح علیالطلوع همراه او بروم آرایشگاه و چه خوب هم شد که رفتم. ساعت هنوز هشت نشده بود که دیدم سر گذاشته است به داد و فریاد بر سر دختر ناخنکار که تو ناخن مرا کج کاشتهای. دخترک گفت به خدا کج نیست، او هم بیشتر فریاد میزد و میگفت یعنی میگویی من نمیفهمم؟ مگر بار اولم است که ناخن کاشتهام و فلان و بهمان. دختر بینوا کاملن سکوت کرده بود چون نارضایتی یک عروس پرهزینه میتوانست به قیمت شغلش تمام شود. من دیدم کار دارد حسابی بالا میگیرد، گفتم باید به وظایف ساقدوشیام عمل کنم. رفتم جلو و گفتم بگذار ببینم، به ناخن نگاه کردم و دیدم که واقعن کج نیست یا من کج نمیدیدم اما قطعن این شیوهی صادقانه جواب نمیداد. گفتم «ببین، خیلی کم کجه، من تضمین میکنم که توی هیچ عکسی مشخص نمیشه. بیخودی روز خودت رو سر این یه ذره کجی خراب نکن.» چون عکاس بودم تضمینم پذیرفته شد، دخترک نفس راحتی کشید و قائله ختم شد. پند اخلاقی ماجرا هم بر عهدهی خودتان، چون من هرچقدر هم بگویم که تن به این بیگاری نکبت ندهید که گوش نمیکنید، تصور میکنید حلوا خیرات میکنند یا شاید هم مثل من نمیتوانید نه بگویید. در هر صورت باید خودتان را برای یک پارگی نهچندان نسبی آماده کنید.
۳- خیلی جاها رفتم، خیلیها را دیدم و با خیلیها حرف زدم.
۴- غصهها کم بودند حالا غصهی یک نفر دیگر هم بدجوری روی قلبم است.
۵- خداوند ما را تا اینجا نیاورده است که اینجا رها کند. من به این ایمان دارم.
۶- الهی شکرت…
گزارش ۹۶
۲۶ مرداد
مهمان کوچولوی ما صبح رفت. تا تعطیلات بعدی که بتونه بیاد و چند روزی رو با عمههاش به گفته خودش مجردی و دخترونه بگذرونه.
دو جلسه ارزیابی داشتم. یکیش پسر جوونی بود که متاسفانه از ۱۸ سالگی ماریجوآنا مصرف میکرد و حسابی درگیر توهم شده بود. ازم پرسید: خیلی از دوستای من مصرف میکنن اما مثل من گرفتار نشدن؟
براش توضیح دادم مصرف ماریجوانا برای کسی که آما گی و آسیبپذیری واسه اختلال داره مثل زدن کلید برق میمونه که لامپ مستعد به روشنایی رو روشن میکنه.
فرقی نمیکنه آسیب روانی یا جسمی. هر چیزی که زمینه و بسترش رو داشته باشیم با یه تلنگر، نمایان میشه. خیلی از ماها با انکار کردن این آمادگی میخوایم از خودمون مراقبت کنیم اما کافیه بدونیم در مقابل چه چیزایی آسیبپذیری بیشتری داریم. پرهیز کنیم. پرهیز از چیزی که زمینه آمادگی ما واسه بیماری رو فعال میکنه.
◾نوشتن صفحات صبحگاهی
◾خاندن از لایه واژگانی سبک
◾آزادنویسی از تجربه ناکامی امروزم در گروه درمانی😵💫
◾چند جلسه مشاوره آنلاین. این روزا بیشتر درگیر رویکرد اکت شدم. در این اوضاع و احوال بیشتر از هر رویکردی کمک کننده است.
🤔 آیا پذیرش واقعی فعالانه است یا منفعلانه؟
بموقع محل کارم هستم. اول آزادنویسی و بعد خوردن صبحانه. غمگینم چون به اشتباه قضاوت شدم. از اتاق عمل بازدید میکنم و بعد شرکت در کمیتهی کنترل عفونت. ساکت مشغول خوردن بیسکویت هستم اما مدیر بیمارستان سُکم میدهد. بیسکویت را کامل میخورم و میرسم خدمتشان با دلی پر از وضعیت بهداشت مرکز. خوشحالم که حرفهایم آماده است و غصه نمیخورم که کاش فلان حرف را میزدم. چون معمولا روال همین است .بعدها یادم میافتد که چه باید میگفتم.
یادداشتی برای کانالم مینویسم و کمی رونویسی شعر.
هنوز غمگینم. لاک ناخنهایم را پاک میکنم.
فردا را زیباتر میسازم.
کانال من:https://t.me/qalamgah_niku
سه پند امروز:
بیشتر برای اشعار کلاسیک وقت بگذار.
هزارکلمهنویسی را دوباره بیآغاز.
بیدلیل بخند.
پیادهروی امروز، با خرید میوه و نان به پایان میرسد. با چند خانم آشنا احوالپرسی میکنم.
سه صفحه روی کاغذ آزادانه و بیوقفه، از دغدغههای جورواجور امروز مینویسم. از یک نفر حرصیم، آبدارتر از آنچه دلم میخاست به او بد و بیراه بگویم را، مینویسم.
در کتاب «خلاف زمان» از مفهوم «زمانآگاهی» که ارسطو بهره گرفته تا نوعی ادراک را بیان کند، چند جمله مینویسم.
چه مواقعی حس میکنم زمانآگاهانه زیستهام؟
چنین ادراکی را حس کردهام؟
یک جای کتاب آمده:
«طبیعتا ما در زمان حال زندگی میکنیم، عشق میورزیم، میاندیشیم و احساس میکنیم اما لحظهی حالِ ما از گذشته سرچشمه میگیرد و به سوی آینده پیش میرود.»
دقیقن میتوانیم بگوییم زمان «حال» چقدر طول میکشد؟ یک ساعت، یا یک ثانیه؟
در واقع مرز لحظهی «حال» با گذشته و آینده برایمان روشن است یا مبهم؟
فکر میکنم این موضوع پیچیده و مبهم است.
در وبینار نویسندهساز استاد غزلی از «طالب آملی» میخانند. از این بیت خوشم آمد:
«خشت بر خشت زوایای جهان گردیدم
منزلی امنتر از گوشهی تنهایی نیست»
اگر این گوشه را نداشتم نمیتوانستم برای علایقم وقت بگذارم، یعنی همین خاندنهای مداوم و نوشتنهای گاهوبیگاه.
چسبید. هزارکلمه آزادنویسی را میگویم. نیم ساعت زمان میگذارم، بدون مکث مینویسم. از دو مکالمهی تلفنی میرسم به دوستان باشگاه تیام. در انتها چند آفوریسم شکل میگیرد.
(شانس آوردم عشق کورم نکرد وگرنه بعد از اولی بقیه را نمیدیدم.
شانس آوردم عشق کورم نکرد وگرنه چطوری چشم بقیه را کور میکردم.)
کمی به خانه میرسم. گردگیری میکنم، روی میز وسط و میز تحریر را مرتب میکنم. فردا میهمان دارم.
یوگا تمرین میکنم بدنم خوشحال میشود.
امروز از عملکردم هشت نمره میگیرم.
گزارش نیک:
سال واژه: تداوم
سال واژهی من تداومه و اگر چند روز گزارش نیک ننوشتم دلیل نمیشه که کاری هم انجام ندادم نه اصلا اینطور نیست خداروشکر هنوز در مسیر تدوام قرار دارم و هر روز سعی میکنم بهتر از روز قبل ادامه بدهم و بنویسم. اما مشکلات زندگی گاهی باعث میشه برنامهها طبق برنامهریزی و خواستهی ما جلو نره. ولی در نهایت در کوچکترین فهرست پرداختن به اولویتها حال آدمو خیلی خوب میکنه.
با این مقدمه بریم سراغ گزارش نیک امروز
1-صبح ساعت5 بیدار شدم کمی نا خوش هستم اما من قویتر از این حرفها هستم که کم بیارم در رختخواب کتاب شوهر آهو خانم نسخه خیلی قدیمیشو که از چند روزه خوندنشو شروع کردم خوندم تا ساعت شش و نیم
همسرم وقتی ساعت هفت رفت سرکار صبحانه خوردم و با وجود دردی که داشتم کمی به کارهای خونه رسیدم.
2-داستانم را ویرایش کردم.
3-برقها به مدت 2ساعت رفت ما هم در این مدت ناهار خوردیم و خوابیدیم وقتی از گرما رو به موت بودیم بالاخره برقها اومد.
4-قرص خوردم خوابم برده بود و یک رب دیرتر به وبینار شاهین کلانتری رسیدم ولی بعد متوجه شدم همون زمانی که من نبودم وبینارضبط نشده و استاد تصمیم گرفته دوباره کمی ازشروع وبینار را دوباره تکرار کنه که این به نفع من شد خوشبخانه.
خواندن رو غزل بسیار زیبا از طلب آملی خوانده شد و بعد چالش صد کلمه
5- دیدن فیلم وسوسه.
تا گزارش نیک بعدی بای بای
سال واژه: پذیرش
آمدم تا حضور داشته باشم.💛
امروز هم روز سختی بود.
غرق در حرفها و افکار گروهی بودم که ، فضاها و آدمهایی را میخاهند پرورش دهند که یک دور باطل را طی میکنند و انسانها را تشویق به نادانی میکنند.
و افرادی را که با تمام توان در تلاشند با وجود سختیهای جهان درونی و بیرونیِ خودشان، جهان اطراف را اندکی قوت بخشند، منزوی میکنند گروهی که ماهی میدهند دستت و هر کسی را که ماهیگیری یاد میدهد و دستی میگیرد، به انزوا میکشانند.
… رفتم دریا، جنگل، هوا به شدت مطلوب و بارانی بود. ساعتها زیر باران قدم زدم و فکر کردم. چه خلأیی درونِ ذهنِ برخی انسانهاست که اینگونه عمل میکنند؟! چه کمبودهایی از درون، اینچنین بیرونی شده و بازتاب آن به دیگران آسیب میزند؟!
نوشتم، زیاد نوشتم. باید افکارم را نظم میدادم. باید سامان میدادم این آشوب و ناتوانی از درک و چگونگیِ برخی انسانها را.
وبینار و حرفهای استاد، باعث شد بیشتر به فکر فرو روم. چطور انسانها اینچنین متفاوتند، یکی حرف میزند و حرفهایش روحت را نوازش میکند و مانند تکهای از پازل گمشده با اندیشهات همنشینی دارد و گروهی در یک سطح محدود مانده و فقط در قفسِ درونی و حرفهای تکراریاند و با تمام توان برای آسیب و خرابی جهان تلاش میکنند.
مثل « رودین» در جهان تورگنیفم.
دوباره باید قوی بمانم و جانم برود؟ نه. دیگر هرگز آن دور باطل را پیش نمیبرم. باور دارم اگر خداوند دری را به رویت میبندد، دری بهتر را برایت گشوده و باور دارم، اگر در مسیر درست باشم باید هم اینگونه آزار ببینم. اصلا اگر مسیر روان و بی سنگلاخ باشد، باید شک کنم که، آیا اصلا مسیر درستی را میروم؟!
…
در بیست دقیقه تمرین تایپ هزار واژه، توانستم ۹۲۰ کلمه بنویسم. بخشی از مونولوگ درونیام را نوشتم و بعد گفتوگویی ترتیب دادم با آن گروه. زمان بیست دقیقه به سرعت برق و باد گذشت و من چنان با عصبانیت تایپ میکردم که هنوز هم نوک انگشتانم گزگز میکند.
بخش ابتدایی فیلمی که استاد در وبینار در موردش صحبت میکردند را دیدم. «بیداد». در همان چند صحنهی نخستی که دیدم، چقدر جهان ذهنی زنان را خوب به تصویر کشیده بود و چقدر میفهمیدم شخصیت اصلی و درماندگی او را در جامعهای مردسالار که به زور میخاهد تو و شوقت را سرکوب کند. مشتاقم فردا کامل ببینمش.
… برای پوستر نشست کتاب، یک تصویر ساده را طراحی کردم. بدون استفاده از هوش مصنوعی. میخاهم بیشتر یادم باشد که همه چیز باید رنگ و بوی خودم را داشته باشد و به نقل به مضمون از استاد، اثر باید امضا و اثرانگشتمان را داشته باشد. ممکن است حتی زشت و بیشکل باشد، اما همین که کمکم یاد بگیریم، چگونه خودمان را در عرصههای مختلف بیان کنیم، عالیست.
🪽 سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
۱ـ فکر کردن به جینگیلیجات، استرسم را کم میکند. اگر قرار است کسی را ملاقات کنم و بابتش نگرانم، توجهم را معطوف میکنم به لباسی که میخواهم بپوشم و رژی که قرار است بزنم و اصلا یادم میرود نگران خود ملاقات باشم.
۲ـ پادکست رخ گوش میدادم. بعضی جاهای متنش درّه داره و چاه. پیوسته نیست. حالا نه که خودم خوب بنویسم. فقط خوشحالم که کمکم دارم متوجه این نکات در یک متن میشوم. سر اپیزود مریم میرزاخانی عین چی گریه کردم. بدون اینکه بدانم چرا. یک چیزیم بود گمانم. یک حدسهایی میزنم در مورد دلیلش.
۳ـ جملههایی به دهانم آمد برای خالی نبودن عریضه. برای خالی نبودن طویله باید گاوهایی به زبانم بیاورم.
۴ـ شاعر تیتراژ برنامهی” علی کوچولو” املاکی است گمانم.( خونه شون در داره، حیاطش باغچه داره، دو خوابه با حمام و دستشویی جدا)
۵ـ از دوستی شنیدم بچهای را آوردهاند اورژانس که مگس قورت داده و والدین محترم حشرهکش به حلق بچه زدهاند. دغدغه اصلیشان مگسه بوده نه بچه هه.
۶ـ یکشنبه ها را دوست ندارم. مثل آن بچهی کلاس اولیام که روز دوم مدرسه گریه کرد چون فهمید باید هر روز برود مدرسه.
امروز وقتی به سایتم نگاه کردم، دلم ضعف رفت براش. نوشتههام با عکسهایی که خودم گرفتم ترکیب رویایی بود که همیشه آرزوش را داشتم. بیشتر از همه این خوشحالم میکنه که میدونم چی می خوام بنویسم. مقالههای آموزشی در زمینه تولید محتوا که کار خودم هست در کنار داستانها و یادداشتهای شخصیام. به قول خودم یک ترکیب اتمی. هر روز یک بخش دیگرش را هم تغییر میدم. امروز بعد اینکه مقاله « چگونه محتوای سئو شده بنویسیم» را منتشر کردم، به خودم گفتم: چرا تا حالا فقط برای دیگران نوشتم و به خودم توجه نکردم؟ به آزادهای که میتونه حرفی برای گفتن در فضای مجازی داشته باشه. لذتی که از این کار میبرم خیلی زیاده. مثل یک ذوق بچگانه.
کتاب هم میخوانم. ادامه «نیمه تاریک وجود» و «همسایهها»
وفادارم به سالواژهام «بیشنویسی»
《تا میای زور به ناد کنی زور به پات کن》
“هر که نان از عمل خویش خورد منت حاتمی طائی نکشد”
امشب مینویسم تا نوشته باشم اما نمیخواهم از چرتگذرانیهایم بگویم، چون قرار است گزارشی از کردارهای نیک باشد.
اما این انتخاب روغن آدم را درمیآورد، چه انتخابی؟
خفهخون انتخابی
اصل براندولینی میگوید؛ میزان انرژی لازم برای ردکردن چرندها، بیشتر از انرژی لازم برای گفتن از آنهاست.
( با تشکر از پارسا کاکوئی که از راه دور ، با پست لینکدین یادمان انداخت: قبل از پاسخ مطمئن شو ارزشش را دارد؟)
کردارهای نیک امروز ؛ کار، حضور متوازن در پلتفرمها،
خواب امانم را بریده، باقی کار برای فردا
۱. مرور چندبارهی فرهنگوارهی فارسی خلاق استاد، سبب شد فایل «کلمهبرداری- کلکسیون کلمات من» را بسازم و دفترچهی کلمهبرداریام را از قفسه بیرون بکشم. متأثر از این کلمات آزادنویسی کردم. نو بود و نو شدم.
۲. از هوس سوپ جوی داغ، نوک زبانم را سوزاندم.
۳. با این فکر که «چیزی از امروز برای نوشتن نیست» کلنجار رفتم. این گزارش را مینویسم و میدانم که همیشه چیزی برای نوشتن وجود دارد.
۴. پس از شش روز فاصله، به جریان تمرین «اکنون من در فهرستی از کلمات» پیوستم.
۵. قرار گذاشتیم در گزارش نیک از «۱۰۰۰ کلمه آزادنویسی» بگوییم. در این هزار کلمه دربارهی کلمهبرداری و جملهنویسی نوشتم، از اینکه توجه نویسنده به کلمه و جمله، به توجه آشپز به مواد اولیه میماند. از تجربهی دیدن فیلم «ماشینیست» (The Machinist) نوشتم. از مزههای موردعلاقهام در نوشیدنیها نوشتم که تلخ و شیریناند. از ریزریزِ دیروز و امروز نوشتم. حین نوشتن، دستم سعی میکرد پابهپای ذهنم بدود و حروفی را تکراری تایپ میکردم، یک جور لکنت تایپی.
۶. این روزها، بیشترِ آزادنویسیهایم در قالب وعدههای صدجملهایاند. گاهی که اشتهایم زیاد میشود، وعدهها تا دویست جمله پیش میروند.
۷. فهرست «لذتهای نوشتن برای من» را مرور کردم.
۸. پی بردم مدتهاست که روزهایم، با نوشتن به نظم پایبند میمانند.
۹. دربارهی تابآوری در دوران تحصیل پزشکی (از مدرسهی پزشکی) پادکستی شنیدم.
از اینکه برق میرود، گرم است، نت و آنتن میرود حالت تهوع میگیرم. حاملهام؟ همهمان حاملهایم.
توی کلاس آموزش بهداشت بودیم. با اینکه کلی خابیده بودم و صبحانه هم خورده بودم باز خسته بودم. یعنی اولش خسته نبودمها، بعد که گلهها و غرها شروع شد، بعد که کمبودها پاچیده شد توی صورتم، میدانی؟ آدم خابش میگیرد. تراپ میگوید از اضطراب است، کاش آدم بهتخمگیری بودم. ولی همیشه یک گولهی کاموای در هم پیچیده در مغزم سفت میشود و اینور و آنور قل میخورد. مامان توی اینجور تشبیهها خیلی خوب است. وقتی داستان پرفشاری را تعریف میکند میگوید انگار پوست سرم بالا آمده بود.
میدانم که نه تقصیر من است و نه دست من چیزی، ولی؟ از نفس کشیدن در جو سمی هم آدم مسموم میشود. نه فقط کمبودهای کار، توی خیابان هم راه میروم، توی مغازهها، گرد مرده پاشیدهاند به شهر. میبینی؟ روی این نوشتهها هم.
آن وسطها جزوهی دورهی پیشرفته را کمی خاندم و دوباره به جدول نگاهی انداختم.
دارم برای رفتن به آن کافه دستدست میکنم. سمیرا گفت کار سختی است اما میتوانی و میتوانم؟ اما من دلم لک زده برای آن رویا، مثل دهههای قبل، بنشینیم و کتاب و نوشتن و ادبیات، و چیزهای دیگر گاهی. اما نیست. اینجا نیست. نیافتم. بسازم. ساختن. به ندا میگفتم، خسته چگونه بسازد؟ بعد دیدیم استاد هم خسته میشود، از سه تا یازده جمعه شب کوندرد نگرفت؟ اما آخرش میاید میگوید اصلن هم درد نداشت (از آن جهت که خیلی نشسته بود و کلاس پشت کلاس). شبیه باباها. بابا هم غر نمیزند زیاد. آرام میآید خانه، میرود مغازه. کار میکند. خسته هم میشود. کاش غر بزند.
ولی من دلم میخاهد زیاد حرف بزنم. مامان هم.
واکنشها به خستگی متفاوت است. با خستگی باید ادامه داد.
میروم ولی. ایمتیحان میکنیم.
نویسندهساز بودم. نتمان گوه. ۱۰۰۰ کلمه. بنویسم و بعد گزارش را بفرستم. غزل خاند.
۱۰۰۰کلمه در ۲۰ دقیقه. چرا حرفها تمام نمیشوند؟
برق رفته است. در تاریکی مینویسم. روزگفتار گرفتم و به کتابها نوک زدم. زبان کِی زندان است و کِی قلمرو؟ تفاوت زندان و قلمرو برایم خیلی جالب شد. وقتی اثری تبدیل به ادبیات میشود که قلمرو باشد نه زندان؟ به نقاشی و موسیقی و سفالگری و فرش و بقیهی هنرها نگاه میکنم، تا وقتی هنر هستند قلمروی خود را دارند، آدمها وارد میشوند، تا حد خودشان پرسه میزنند و دریافت میکنند و میتوانند آن را با خود ببرند به دیار خودشان، اثر حفظ میشود. ولی وقتی اثری زندان است، خیلی اجازهی ورود و پرسه و خروج نداری. هممم، نمیدانم. اینها اثرات نوک زدن است. فکرهای پراکنده.
با سارا هم حرف زدم. هی قطع میشد. فکر کنم آنتن هم مشکل جدی دارد. میگفتم بیا برویم دریا تا من هم رانندگی تمرین کنم که وقتی آمدی بیشتر بگردیم. اگر میشد خوب بود دیگر. از جاده بدم میآید. رانندگی برایم نماد خسارتهای ناخاسته شده است. اینکه یک جای ماشین را بمالی و میلیونها تومن که چسهچسه در ماه در میآورم را باید خرجش کرد. ولی از آنور دلم طبیعت و گشتن زیاد میخاهد. مثل خیلی چیزهای دیگر که دلم میخاست و اما دور بود. آدم باید زیاد بخاهدها اما زیادی نخاهد. سس گفتم. کلمات هفته را ننوشتیم امروز. نسبت به هفتهی قبل، غم بیشتر و اضطراب کمتر. راضیام. مجبورم.
ندا لینکی فرستاد، مطلبی با عنوان «زندگی را قبل از مصرف حسابی تکان دهید»، از استاد. خاندم. خاندیم. تغییر. تغییر میخاهم. چگونه تغییری؟ از اول سال دارم این کلمه را میگویم. کار میخاهم، کاااار بامعنا. معنا میخاهم. معنا کجاست؟ چیزم توی معنا.
«سنگ صبور» خاندم.
خاستم «بیداد» را ببینم ولی شاید. خابم میبرد وسطش.
آب خوردم کم و بیش زیاد. یکی دو روز است که فراموش میکنم. وقتی میرقصم بطری را در میکنم و میگذارم روی اپن، آنوقت یک لیتر را در یک نوبت رقص مینوشم و خیلی میچسبد. اصلن حس نمیکنم که آب خوردم.
دلم میخاهد پست بنویسم. یک پست منسجم.
تخصصینویسی با بچز. گفتوگوی خیلی خوبی هم بود. به شیوههای مختلف دخل و خرجها اندیشیدیم. به گرانی.
در تیکتیکم دوست دارم سهم بیشتری به خاندن و نوشتن بدهم. انتشار شاید کمتر. مقاومتی دارم. اصلن راحت نیستم دربارهی سلامتی بنویسم برای انتشار، چون مدام اما و اگر به چیزی که مینویسم اضافه میشود. علم تجربی، تجربی است دیگر. صرف تئوری میشود مگر؟ همان خاندن و نوشتن و زیستن. و البته مدیریت دانش شخصی. توی کلاس به ساختار کارم فکر کردم. شاید ظرف مناسبی یافتم.
گزارش نیک۹۶ فرح
✍️نرمش و ورزش ملایم صبحگاهی
✍️روزانه نویسی بخش صبحگاهی
✍️آشپزی زودهنگام ( لوبیا پلو که دیشب مایع گوشت ولوبیا و ربگوجه و ادویههاشو درست کردم)
✍️در اسنپ رفت به شرق تهران به باز خورد ترانههایی که دوستان سرائیده بودند گوش دادم.
✍️شنیدن شعر عروسک جونم با صدای هایده در اسنپ برای اولین بار، چون ایرپاد یکباره مرد. و من مجبور به گوش دادن ترانههایی که راننده میگذاشت ، شدم.
✍️نماز و ناهار در کنار مادر، نمیدونم من مهمون اویم و یا او مهمان منه!
✍️اسنپ برگشت راننده دبیر بازنشسته فیزیک از شهر پاوهبود و عجب داستان زندگیای داشت. بماند برای نوشتن
✍️بعداز ظهر رفتن به استخر و آب درمانی و شنا
✍️شرکت در وبینار نویسنده ساز و آشنا شدن با طالب آملی ( عجب زندگینامه عشقی اقا طالب آملی با زهره خانم داشت ، که آخر هم مثل همه عاشقها به عشقش نرسید.)
✍️دیدن یک فیلم کرهای با موضوع پاستا
✍️ کتاب نخواندم.
✍️گزارش نیک دوستان را خواندم.
✍️مطالعه کتاب خسرو خوبان را اغازیدم امیدوارم مثل رمان بی لنگر در جنگ چهل روزه یکسره بخونمش.
✍️دیشب و امشب من تصویر حلزون نویسندگی را نداشتم. البته صبح که گزارش نیک دوستان را میخواند کاریکاتور و نقاشی حلزون را دیدم. ولی الان دوباره تصویر حلزون را ندارم. باشه این حلزون هم با من قایم باشک بازی میکنه ، شاید خوشش نمیاد من خودم را جای او میگذارم. و یا شاید خوشش نمیاد که من ، خودش و فضاشو تحلیل و نقد و بررسی روانشناختی میکنم.
گزارش نیک یکشنبه ۲۵ مرداد تابستان ۰۵
✓صبح، آرامتر از روزهای دیگر از راه رسید. خانه هنوز در آن سکوت نیمهخواب میان شب و روز مانده بود و من، پیش از آنکه به سراغ کارهای روز بروم، چند لحظهای در همان فاصله ایستادم، جایی میان انتظار و بیانتظاری.
گاهی آدم منتظر یک پیام میماند، بیآنکه خودش بداند دقیقاً منتظر چیست. شاید چند کلمه، شاید توضیحی کوتاه، شاید فقط نشانهای که ثابت کند آن سوی سکوت، کسی هنوز به یاد توست. اما صبح که گذشت، فهمیدم بعضی انتظارها را باید پیش از رسیدن پاسخ، پایان داد.
گوشی را کنار گذاشتم و به روز نگاه کردم. جهان، برخلاف دل آدم، برای آمدن یا نیامدن هیچکس متوقف نمیشود. نور از پنجره بالا میآمد، اشیا جای خودشان بودند و صبح، بیاعتنا به تمام پیامهایی که نوشته نشدند، راه خودش را میرفت.
شاید بعضی آدمها قرار نیست برگردند. شاید بعضی سکوتها توضیحی ندارند. و شاید پذیرفتن همین سکوت، شکل دیگری از شنیدن باشد.
بعد، در همان سکوتی که میان من و دوست غایبم کش آمده بود، رابطهام را با او قطع کردم. نه از سر خشم، بلکه با همان اندوه آرامی که آدم هنگام بستن کتابی احساس میکند که زمانی آن را با شوق خوانده بود و حالا میداند دیگر صفحهای از آن برایش گشوده نخواهد شد. نامش را از انتظارم بیرون آوردم و گذاشتم در همان جایی بماند که خاطرهها میمانند، جایی نه چندان دور از قلب و بسیار دور از زندگی.
✓البته برای آنکه این پایان تراژیک بیش از اندازه شبیه رمانهای قرن نوزدهم نشود، باید اضافه کنم که پس از سه هفته بیخبری، دوست غایبم را به شیوهای که فقط میتوان آن را «هفت روش سامورایی» نامید، از تمام صفحات شبکههای اجتماعی مجازی بلاک کردم. چنان با دقت و قاطعیت این عملیات را انجام دادم که اگر شوگان توکوگاوا شاهدش بود، احتمالاً مرا به فرماندهی قلعهای منصوب میکرد. اکنون دیگر نه مشتاق دیدنش هستم، نه منتظر ظهور ناگهانیاش در افق دیجیتال. اگر روزی هم در جایی ظاهر شود، ترجیح میدهم همانطور که پروست با زمان از دسترفته رفتار میکرد، من نیز با او رفتار کنم، با کمی تأمل، اندکی حسرت و مهمتر از همه، بدون هیچ قصدی برای بازگرداندنش.
گاهی، نیامدنِ آدمها، رساترین پاسخِ آنهاست.
✓عصر امروز، در ادامهی آن رشتهی نامرئی از پیگیریها و رفتوآمدهایی که سرنوشت یک پروندهی مالیاتی را به خود گره زده بود، بار دیگر راهی کافهی بالیست در کیانپارس اهواز شدم. همان کافهای که این بار میزهایش برای من نه فقط جای نشستن، که نوعی اتاق انتظار میان گذشته و آینده بود.
جلسهی دوم پیگیری حقوقی را با یکی از دوستان حقوقدانم برگزار کردیم و پرونده، پس از آن همه کاغذ و عدد و تبصره و نگرانیهای کوچک و بزرگ، سرانجام به ساحل آرامتری رسید. گویی مسئلهای که مدتها در ذهنم همچون گرهی کور مانده بود، در آن عصر گرم اهواز آهسته باز شد و جایی میان فنجانهای قهوه و کلمات دقیق دوست حقوقدانم، پایان خود را پیدا کرد.
بعد از آن، اسپرسو نوشیدیم و مدتی دربارهی چیزهایی حرف زدیم که شاید هیچ ارتباطی با مالیات و قانون نداشتند، اما همین بیارتباطی شیرین، زندگی را دوباره به اندازهی طبیعیاش برمیگرداند. گاهی آدم برای بیرون آمدن از جهان پروندهها و اعداد، فقط به یک فنجان اسپرسو و یک گفتوگوی بیمقصد احتیاج دارد.
و سرانجام، پس از بیستوچهار ساعت تأخیر، یک نخ وینستون قرمز عقابی را روشن کردیم و دودش را با هم قسمت کردیم. سیگار، بعد از یک روز کامل انتظار، چنان به لب رسید که انگار مسافری قدیمی بود که از راهی دور برگشته باشد. دود در هوای کافه بالا رفت و لحظهای میان ما و سقف گم شد، و من به این فکر کردم که بعضی پایانها نه با امضا و مهر، که با یک جرعه اسپرسو، چند کلمهی دوستانه و پیچیدن رشتهای از دود در هوا کامل میشوند.
امروز عصر، پروندهای بسته شد و دوستی در میان فنجانهای اسپرسو و دود سیگار ادامه پیدا کرد. شاید زندگی همین باشد، مجموعهای از گرههایی که یکییکی باز میشوند و فاصلهی میان هر دو گره را باید با قهوه، گفتوگو و اندکی دود پر کرد.
شب را نیز، پس از فرونشستن هیاهوی روز، به موسیقی معاصر و مدیتیشن سپاسگزاری سپردم. صداها در خانه پخش میشدند و ذهنم را آهسته از غبار روز خالی میکردند، و من در سکوت، میان نفسهای آرام و چشمهای بسته، برای آنچه هنوز در زندگیام روشن و پابرجاست سپاسگزاری کردم. حتی برای داشتن دوستی حقوقدان که در روزهای دشوار مثل کوهی پشت آدم میایستد و حضورش، پیش از آنکه کلمهای بگوید، آدم را به آرامش میرساند. چه نعمت بزرگی است داشتن رفیقی که گاهی فقط دانستنِ اینکه هست، خودش نوعی پناه است.
کانال تلگرام من :🧿
https://t.me/draliandishmandir
آیدی پیج اینستاگرام من :🪬
draliandishmandir
گزارشنیکامروزم
– به محض بیدارشدن صفحات صبحگاهی نوشتم.
– همسروپسرم را با خواندن آیتالکرسی وچهارقل بدرقه کردم.
– کتاب سووشون را قبلا خوانده بودم اما برای شرکت درجلسه نقد دوباره میخوانمش.
– برای ناهار عدسپلو پختم به همراهش سالاد شیرازی درست کردم.
– دروبینارنویسنده ساز شرکت کردم.استاد غزلی از کلیات طالبآملی خواند. از فیلم زیر زمینی بیداد تعریف کرد. نوشتن هزار کلمه در روز را سفارش کرد.
– آزادنویسی کردم.
-سالواژهام: تدریس.
-شکسته بود. چند تا از ناخنهایم. گرفتمشان. حالا مساوی رشد میکنند.
-کمک مادر رفتم خرید. چشمم گربهیی را صید کرد.
-برگشتنی نشستم پای آزادنویسی. همان گربههه شد یادداشت کانالم.
-دل سپردم به موسیقی.
-تصویری از پینترست دانلود کردم. فرستادمش تو گروه داستانکنویس ماه. به نظرم راه میداد به داستانک.
-چند صفحهیی از «رود راوی» خواندم.
-گزارش نیک را تکمیل کردم و ارسال.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
گزارش نیک و غرغرهای قبل از عمل جراحی
اگر فکر میکنید عمل جراحی پیچیده و ۴-۳ ساعت طول کشیده باعث شود من ننویسم سخت در اشتباهید 😄 مخاطبین عزیز اصلاً همش شما در اشتباهید. حالا طولش نمیدهم و بخشی از گاهشمارم، زیباترین تمرین نوشتن مدرسه نویسندگی، را همین جا کپی میکنم.
ساعت 6 تا 7: نشستیم تو نوبت.ظرفیت بیمه تکمیلی پر شده بود ۳۳ تومن بیشتر تو حسابم پول نبود. داداشم ۲۷ تومن هم از کارتهای مادر کشید. حقوق نجومیبگیری که ۶۰ تومن پول جراحی نداشت. خاک بر سر اقتصاد این مملکت. که نجومیبگیرش اوضاش اینه. تف البته گمونم بهتره. اونم هیئت علمی که نهایت خرجش دورههای ۵۰۰ هزار تومنی شاهین کلانتری و الهه علیزاده است و چند تا کتاب از طاقچه و فیدیو و کتابراه. ممنون که داداشم صادق و مامانم بودن. جا خالیه بابای حامیه برام پرمیکنن.
ساعت 7 تا8: اومدیم بخش رضایت عمل قطع عضو رحم و تخمدانها رو گرفتند دکتر درباره برداشتن تخمدانها چیزی نگفته بود. شایدم تقصیر خودمه که نپرسیدم. تختم ۳۵۲ هست همان تخت قبلی.
ساعت 8 تا 9: خانم پرستارم مهری هست واقعا مهر بود. به حرفم گوش داد جای خوبی از دستم رگ گرفت. داشتن میبردنم عمل که هی انما انما کردم اومدن انما دادن چقدرم شیک دیگه وسایل قدیم و اون شلنگ کلفت که تو پراتیک دیده بودم لازم نبود با سرم و ست سرم کارمو ردیف کرد.
ساعت 9 تا 10:
دارم آهنگ تولد معین رو میخونم.
برای روز میلاد تن من، نمیخوام جام خوشبختی بنوشی و عوضش میکنم و از قول خود اعضا و جوارم که امروز از دست میدمشون میخونم. از رحم جان بابت اینکه بهش گفتم بیخاصیت عذر خواهی میکنم و
قبلش به اساتید دکتر ازخوش و دکتر جعفری فایلا رو تو بله و ایتا فرستادم
و بلاخره ۱۰ و نیم رفتم اتاق عمل
۱۴۰۴.۵.۲۵
قهرمانی
#گزارش_نیک
گزارش نیک “1405/5/25″ مردادماه. روز یکشنبه..
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”درآمدی تاریخی بر نظریههای ادبی از افلاطون تا بارت” از ریچارد هارلند را خاندم.
کلمهبرداری هم انجام دادم.
کتاب”بیلنگر” از بهمن شعلهور را خاندم.
کلمهبرداری هم انجام دادم.
ادامه سبکشناسی نویسندگیخلاق پیشرفته را خاندم.
نویسندهساز بهزوری وارد شدم. نمیدانم چرا تا ۵/۱۷ تلاش میکردم نمیتوانستم وارد شوم.
متاسفانه هزار کلمه نتوانستم بنویسم.
https://t.me/speechoff
سالواژهی تعهد ورزی همیشه از من مراقبت میکند و تا حد توان کارهایم را درست انجام میدهم. بیداری صبح با شوق بود چرا که به پیادهروی صبحگاهی می روم و برمیگردم و صبحانه را آماده میکنم و همه خانواده با هم صبحانه میخوریم. عادت صبحانه خوردن را از کودکی در خانوادهام یاد گرفتهام و از پدرم که خدایش بیامرزد او مرد سحر خیز و نانآوری بود. و من هم پایهی این کار را در خانوادهام آموختهام هیچگاه بچهای حق نداشت ناشتا از خانه خارج شود و در مدرسه غش کند. و با کیک صنعتی خودش را سیر کند. به امروزم نمرهی پنج میدهم چون یک روز گرم و با شنیدن جوابهای منفی سپری شد به وبینار نرسیدم و خدا را شکر که فایل صوتیاش را در تلگرام میشنوم. از خوردن یک لیوان آب خنک لذت بردم. و به یاد خاطرهای از دوران دبیرستان افتادم دبیر شیمی سال دوم دبیرستان یک آقای بسیار محترم بود درس شیمی را در ده دقیقه میداد و از شگفتیهای علم شیمی مثل داستان نقل میکرد. با آدمهای بدجنس حرف زدم. نتیجه خوب نبود. رویایم نوشتن چند داستانک در حد خیلی خوب است بدون غلط و ایراد و خلاقانه. چند صفحه از کتاب خسرو خوبان را خواندم و تاریخ بیهقی را در حد یک صفحه با معانی خواندم.پرسه زدن در کتابها را دوست دارم. یک واژهی دیگر به واژهگانم اضافه کردم. به کانال تلگرام وارد شوید به آدرس
https://t.me/notetoday1
اول صبح راحت بیدار نشدم و گفتم باید خیلی بیشتر حواسم باشد به خواب. اصلاً باید مدتی تمرکز کنم و قانون سفت و سختتری بگذارم برای خواب و بیداریام.
آزمایشگاه خلوت بود. کار زیادی هم نداشتم. رفتیم ناهار خوردیم و بعدش دوستم را دیدم. خیلی وقت بود هم را ندیده بودیم و کلی حرف داشتیم.
عصر رسیدم خانه و روتینهایم را انجام دادم. اول هر کاری شوق و ذوق هست، اما وقتی میرسد وسطش نه هیجان اولیه هست و نه هیجان دیدن نتیجه. هیچی نیست. ولی تو باید ادامه دهی.
فردا برای بار نمیدانم چندم میخواهیم تستمان را تکرار کنیم. دستورالعمل آزمایش فردا را بنویسم و بخوابم که باید صبح زود دانشگاه باشم.
https://t.me/f_mahmudpur
همچنان ساق پایم درد میکند. دردش از ران پایم به ساق منتقل شده است. امروز چه چیزهایی دیدم که آرزو کردم کاش امکانش بود همین امروز خودم را بازنشسته میکردم ولی حداقل 13 سال تا بازنشستگیم مانده است.
از من خاسته شد با عجله نامهای را جواب بدهم. عجله در انجام کار، برای گیجکردن و فریبدادنم بود. من با آرامش و دقت نامه را خاندم. و فهمیدم، نامهایی که ازم میخاستند، شروع دردسر برای من است. و من زود متوجه شدم. و انجام ندادم. خدا ما را از شر فریبکاران نجات دهد.
برای سالواژهام چه کردم؟ ادامهی شنیدن فایلهای صوتی طرحوارهها.
برای نوشتن چه کردم؟ شرکت در وبینار و نوشتن هزار کلمه. نوشتن هزارکلمه، چقدر سبکترم کرد. از نوشتن درکانالم دور افتادم.