گزارش نیک ۸۶: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«نامت را پنهان کرده‌ام

تا تمام نام‌ها صدایت کنند»

-ضیاء موحد

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟

از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

امروز رفتی پیاده‌روی؟

امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

امروز با کی تماس گرفتی؟

امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

فیلم چی دیدی؟

نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

1 شهریور 1397

1 شهریور 1397

11 اسفند 1403

11 اسفند 1403

93 پاسخ

  1. پنج‌شنبه ۱۵ مرداد چه غلطی کردم؟

    نیست. پیدایش نمی‌شود. کاغذپاره‌هایم را می‌گردم. میان همه خرده‌یادداشت‌های آزادنویسی. پیدایش نمی‌کنم.
    در میان آچارها که نبود.
    می‌یابمش. بالاخره.
    بر روی یک کاغذ کاهی.
    نوشته ام گزارش ۱۵ مرداد.
    کاغذ را می‌خوانم.
    گندش بزنند. چیزی نیست. تنها چند خط آزادنویسیِ سخت‌خوانا.
    یعنی واقعا پنج‌شنبه گزارش ننوشته‌ام؟
    دلم می‌سوزد.
    دل خوش می‌کنم که می‌دانم حداقل چندخط آزادنویسی بوده.
    راستی حافظ چطور؟
    چندروزی‌است که دیوانم را سرکار می‌برم. خیلی وقت نیست.
    اولین روز، پنج‌شنبه نبود؟
    شاید حافظ خوانده‌ام.
    حتما حافظ خوانده‌ام.
    حافظ نخوانده باشم پس چکار کرده‌ام؟
    نمی‌دانم.
    جمعه را به خاطر دارم. شنبه را هم که دیروز بود و ظهرش گزارش جمعه را روی کاغذ نوشتم.
    اما پنج‌شنبه چه؟ به یاد نمی‌آورم.
    پنج‌شنبه نان نداشتیم. نیمه شب در مغازه‌ها می‌گشتم.
    رفتم مغازه مرتضی.
    فقط تنوری داشت. قرصی ۱۲ هزار. نخریدم.
    آه مرتضی!
    یادم آمد. غرض فقط نون نبود. خواستم بپرسم کارگر می‌خواهد یا نه؟
    پنج‌شنبه تصمیم گرفته بودم استعفا دهم.
    بیایم بیرون.
    ظهرش از احمد پرسیده بودم مرخصی فردایم با حقوق است دیگر؟
    گفته بود نه.
    این شده بود آخرین دلیلم برای نماندن.
    به مرتضی ولی نگفتم.
    مغازه‌اش شلوغ بود.
    تازه نادر را هم دیدم که جنس می‌چید در قفسه‌ها.
    فکر کردم که خودشان زیادند.
    نپرسیدم.
    دیگر هم چیزی به یادم نمی‌آید.
    همین بود که گفتم.

    پی‌نوشت:
    چند ساعت پس از نوشتن، این متن، دست‌نوشته اصلی مربوط به پنج‌شنبه ۱۵ مرداد را پیدا کردم.

    گزارش نیک ۱۵ مرداد:
    -امروز دیوان حافظ بردم سرکار. و غزل خوندم و حس کردم که انگاری یه الگوی ثابتی هست در نحوِ ابیات و در ترتیب و چینش کلمات.
    به نظرم جالب بود که بیشتر وقت بذارم و راه‌هایی پیدا کنم برای شکستن قفل این معما.
    احتمالا رونویسی و حفظ کردن بتونن کمکم کنن در این مسیر.
    سوالی که دارم اینه:
    اگه [فرمول و قاعده) این نظم و الگو رو پیدا کنم می‌تونم این سبکِ حافظ رو اضافه کنم به ابزارهام برای نوشتن؟
    در این باره بیشتر فکر می‌کنم.

    لینک کانالم: https://t.me/Heydarnotes

  2. گزارش نیک ۴۶ من/ پنجشنبه ۱۵ مرداد ماه ۱۴۰۵

    ۱. خواب ماندن تا ۷ و ننوشتن صفحات صبحگاهی و تنش سه روزی زایمان بهار را با استراحت مورد نیازم رفع کردن.

    ۲. برنامه‌ریزی خواندن مطالب حجیم امتحان کوچینگم حدود بیست دقیقه انجامید تا جزوه‌ها به ترتیب شماره گذاری و مرتب شد. غصه‌ی شنیدن ۱۹ وویس بیش از یکساعت کلاسی مرا گرفته البته. و خواندن سه جزوه در دو ساعت با جدیت تمام. رضایت از امروزم در آغاز برنامه و کمبود وقتم.

    ۳. ثبت نام رایگان دوره خال‌خالی زهرا بیت سیاح در مورد نت‌های موسیقی که نیاز داشتم برای مرور نواختن مجدد گیتارم که ماه پیش مجدد خریدم و آغاز نمودن‌ش با جدیت بیشتر با این آموزش اولیه و یادآوری. خدا به داد همسایه‌ها برسد. و بعد خواندن داستان شرلوک هولمزش.

    ۴. گذاشتن بخش ۵۸ مادرم پیش از من را در کانال تلگرام و یادداشت روزانه جان نداشتن و مفهوم‌ش.

    ۵. دیدن فیلم_انیمیشن کارآگاهی به پیشنهاد زهرا بیت سیاح بنام کارآگاه پیکاچو. که برای خوب کردن حالم خیلی خوب بود.

    ۶. سه بخش مدار ثروت را چون هفته پیش نشنیده بودم امروز با فاصله شنیدم. رضایت از خود. و خوب شدن حالم از انجام کارهای عقب‌مانده. و پیگیری و ست کردن ساعات کوچینگم با مراجعین.

    ۷. گذاشتن  یادداشت روزانه پرسش سقراطی در بله

    ۸. ارسال گزارش نیک ۴۵ به سایت استاد جان

    ۹. پیگیری کار سایتم با پشتیبانی و حرص خوردن از احتمال بالا نیامدن آن و دعا برای بالا أمدن.

    ۱۰. نویسنده ساز: با ماهان ابوترابی و احسان شناسا و صحبت از چالش کوچه و جوابگویی سوالات و معرفی کتاب «داستان‌های یک لقمه ای» و گرفتن از طاقچه بی‌نهایت و قبل از خواب سی صفحه خواندن و لذت بردن. و کتاب «مرد بالشی» مک دونا و کتاب قصه‌هایی از نویسندگان بزرگ برای نوجوانان و داستانی از ویکتور هوگو را ماهان تعریف کردن (افسانه کرانه رود رن) و بعد معرفی «داستان‌های ارواح» چارلز دیکنز. که این‌ها در طاقچه نبود.

    ۱۱. خاندن ۲۰ صفحه از رمان رازهای سرزمین من رضا براهنی

    https://t.me/mahro1402

  3. من گزارش ۸۶ رو دوباره ارسال کردم. گویا نرسیده به دستتون.

  4. صبح ساعت ۶ونیم پریدم از خواب. هرچقدر چشم‌هام التماس خواب داشتند، تنم نه.

    آشپزخانه تمیز و مرتب بود. کمی لوس‌بازی خانه‌داری از خودم در کردم و الکی کله‌ی صبح اینوراونورو دستمال کشیدم. تمیز بودا. اما الکی. گفتم بذار ادای کدبانوهارو در بیارم.

    حموم رو تمیز کردم و چند تیکه لباس داشتیم که پرت کردم تو لباسشویی.
    با این دخترک قایق‌ران سبد لباس‌های خیس‌وویس هیچ‌وقت خالی نمی‌ماند.

    قارچ‌ و فلفل‌سبزهای توی یخچال باد کرده‌اند و برایم قیافه گرفته‌اند. همینم مانده است که محتوای یخچال برایم چس بیاید. همه‌شان را سلاخی کردم و تخم‌مرغ را زدم تنگش، برای صبحانه‌.

    بعد از صبحانه، یک حسی داشتم شبیه خب که چی حالا. سحرخیزی‌تم چنگی به دل نزد. همین تو را ساخته‌اند برای بشور و بساب.
    بعد دوباره یک حسی آمد بر علیه حس قبلی. شبیه اینکه با دهن‌کجی جواب بدهد، آهان.تو که راست میگی.
    فکر کنم اصلا سیستم من با سحرخیزی جور در نمی‌آید. اندیشیدم به روزهایی که ساعت ۴ صبح با بابا راهی کوه‌وکمر می‌شدیم و کلی می‌چرخیدیم و کوهنوردی می‌کردیم، شل‌وپل ساعت ۹ صبح خانه بودیم. تازه من پُرپُرش گفتم.
    الان چی؟ چسی‌چسی‌چسی.

    نشستم پای کانال سمپوزیوم. نکند کنسل باشد و من یک‌کاره تا تهران برانم و بیایم و پشت دربهای بسته، عاشق دل‌شکسته شوم.

    سمپوزیوم امروز پربار بود و انگار پوست زیرینش، به سختیِ سنگ زیرین آسیاب است که استاد خنده‌خنده رد می‌کند این سختی‌ها را. تا سخت بنظر نیاید. از خشونت گفتیم و از عطوفت. از بداهه‌نویسی‌های تندکی.

    در همین بداهه‌نویسی‌ها بحث جامعه و خشونتش بیشتر از همه پا می‌گیرد. چقدر اشک نریخته داریم و چقدر بغض نترکیده.

    پوششم برای بعضی سوال‌ناک می‌شود. اینکه نکند به من بربخورد از بحث‌هایی که کرده‌ایم؟

    دلم برای خودم شور می‌زند و دیدی که در میان مردم نهادینه شده است و تقصیر هم ندارند. خیالش را آسوده کردم که چادر من رنگ و بوی سیاست نمی‌دهد. خیالش آسوده شد که پوششم ربطی به پرچم‌به‌دستان خیابان‌های شهرم ندارد.
    غم می‌گیردم. سیاست کثیف ما با مردم من چه می‌کند؟
    چند دسته شده‌ایم. از هم گریزان و هراس‌ناک.
    و من تنهاتر از همیشه می‌مانم در افکارم.

  5. همه چیز در تعادل بود امروز. نور و سایه، آفتاب و درخشانیِ سبزِ برگ‌ها، رنگ‌ها، لباس‌ها، گفتگو‌ها، آدم‌ها، همدلی، مهربانی. نوشتن‌های بداهه و صمیمانه. چای و دود و لبخند و موسیقی. در سمپوزیسیومِ نوشتن.
    حالِ همه خوب بود.
    و بعد که رفتم، و چه به موقع رسیدم به خاهرم که پژمرده و افسرده آمده بود و نشسته بود توی حیاطشان. گل‌ها را آب داده بود و منتظرم بود. بغلش کردم. مثلِ جانم. گریه کردیم. آخ لعنت به این بیماریِ شیطانی.
    چند کیلو وزن کم کرده. میلی به غذا ندارد. داروها ذائقه را بد طعم می‌کند.
    رفتیم و نشستیم و گپ زدیم و خوردیم، به رسمِ روزهایی که شنگول و سرِحال می‌رفتیم کافه. دلم لک زده برایِ شنگولی‌اش و برای کافه‌های باهم. کمی میوه و غذا خورد. حالش بهتر شد. به بهبودش امید و ایمان دارم. اما در رنجم از رَنجَش.
    دیر‌گاه برگشتم. آسمانِ ذهنم پُر بود از ستاره‌های رنگارنگِ واژه‌ها.
    یک‌دنیا حرف و یک‌دنیا حس‌های غریب.
    کتاب بوف کور را خواندم. چندصفحه‌ای.

    🧚‍♂️بدری صفایی

  6. ۱_ خانه را تمیز کردم و غذای خوبی برای مامان و بابا پختم. یک مارمولک هم از زیر فرش پیدا شد. با هزار زور و زحمت گرفتمش و فرستادمش دنبال بخت‌اش.
    ۲_ ظرف‌ها را شستم. آهنگ قری گذاشتم و همراه با ظرف شستن رقصیدم.
    ۳_ سه صفحه کتاب خواندم تا حداقل برنامه‌ی مطالعه‌ام را برای امروز را از دست ندهم. کتاب ناتنی را برای بار دوم می‌خوانم.
    ۴_ نتوانستم چیز جدیدی بنویسم. فایل چند تا از نوشته‌های قدیمی را باز کردم و ویرایشش کردم. قبلن از ویرایش کردن متن‌هایم بیزار بودم. الان ولی وقتی بعد مدتی سراغشان می‌روم حس می‌کنم با چیزی کاملن متفاوت رو به رو هستم. ویرایش نوشته به محض اتمام آن نمی‌گذارد آدم با چشم باز عیب و ایراد کارش را ببیند.

  7. _ سال‌واژه‌ام: واقعیت
    _ امروز اندکی بیشتر از همیشه خابیدم و حوالی ساعت هفت و نیم از خواب برخاستم. صبحانه‌ خوردم و به پیاده‌روی رفتم. در مسیر برگشت، کم و کسری‌های خانه را تهیه کردم.
    _ همین‌طور که روی کاناپه لم داده‌بودم تا خستگیم در شود، پرسه‌ای لابه‌لای صفحات«چهره‌ها»ی علیمراد فدایی‌نیا زدم. داستان زن محترم و حواس‌پرتی را نقل می‌کرد که از سر حواس‌پرتی عاشق شد. ازدواج کرد و پس از مدتی جدا شد. اما چون حواس‌پرتی داشت دوباره عاشق شد. به‌خود گفتم که خوب است گاهی هم حواس‌پرت باشیم و یادمان برود چه بر ما گذشته‌است.
    _ یک شعله‌ی دیگر از “دوالینگو” را برافروختم.
    _برایم خنکی باد کولر که بوی قورمه‌سبزی را در فضای خانه پراکنده‌ می‌نمود لذت ‌بخش بود.
    _ در وبینار« نویسنده‌ساز» شرکت کردم. وقتی احسان گفت که بیشتر اوقات داستانک خود را از ضربه‌ی نهایی می‌آغازد و بعد به اجزای دیگر آن می‌پردازد، برایم جالب و الهام‌بخش بود. نمی‌دانم چرا من بیشتر اوقات نوشتن داستان را یک مسیر خطی که حتمن باید از نقطه‌ی صفر و ابتدایی حرکت نمود می‌دانستم. در حالی که شروع می‌تواند هر قسمت از مسیر باشد.
    _ عصر حس خفگی داشتم. تصمیم گرفتیم قدمی بزنیم. بعد هم خودم و کیانا را مهمان یک نوشیدنی خنک و بستی نمودم. کمی با هم گپ زدیم. از طی مسیر زندگی گفتیم. اینکه قرار نیست همه از نقطه‌ی شروع حرکت و لزوما به نقطه‌ی پایان برسند و هر فرد می‌تواند تکنیک خودش را داشته باشد. درست مثل شکل‌گیری یک داستانک.
    _ به قدر کافی آب نوشیدم و در طول روز غذای سالم و با کیفیت خوردم. البته در خوردن میوه زیاده‌روی کردم که برای یک روز قابل چشم‌پوشی است.
    _ یک جلسه از دوره‌ی« تصمیم‌گیری بالغانه»ی دکتر ویدا فلاح را گوش دادم. برایم یاد‌آوری شد که ارزش‌های ما در روند تصمیم‌گیری‌هایمان بسیار موثر است. پس خوب است هر چند وقت یک‌بار باورهای خود را بازنگری کنیم. از خود پرسیدم:« آخرین بار کی بود؟ اکنون کدام باورم نیاز به بازنگری دارد؟»
    _ با «آناکارنینا» همراه شدم به سمت مسکو.
    _ شب اندکی دیرتر از همیشه به رختخواب رفتم.
    _ نمره‌ای روزم ۷

  8. سال‌واژه‌: خایه‌ی اخلاقی
    به گوشم رسانیده و به دیدگانم نشانیده‌اند کلاغ‌ها پراکنده‌‌خبرها را اما میدونم« اگه با قلمم بجنگم شبیه خوک میشم، بندازمش رو زمین خوکا برمیدارن». سامورایی! جهان فقط یه تکه رویاست. غروب یه تیکه از دنیاست.
    برگرداندن یا زیروزبر گرداندن اسماعیل خوئی نشانده بودتم به خاندن. درست است شبیه چنین متنی مشق نکردم اما از نوع گسترشش و چگونگی بیانش لذت‌اندود شدم. باشد برای هفته‌ی چیز. دو هفته‌ی دیگر پس.
    از گفتگوهای امروز فهمیدم برای یک راننده تاکسی اینترنتی برای ترافیک گیر نکردن همون‌قدر به قدر وسع جابه‌جا شدن مسافر از مبدا میتونه کمک کنه که یک بیمار به پزشک. چی شد؟ هم‌کلاسی‌مان می‌گفت پزشکا یه درسایی رو می‌خونن که مراجعین برایشان میز و صندلی است. نه به آن ضخامت اما هم‌دلی گویا در پایین‌تر حد خودش است. در جمع‌بندی به این که درک متقابل از سوی بیمار هم باید رسیدیم. هرروز با چندین مراجع مواجهه. او در چه حالی است؟ او؟
    در رویا‌پردازی‌هایم از پنجره‌ی اتاق دوست‌دختری که ندارم رفتم تو. طبقه‌ی سوم. قهر بودیم انگار. تا صبح حرف خاصی نزدیم ولی آفتاب که زد دوییدیو رفتیم رو یه بلندی طلوع رو ببینیم.
    یاد کدام خاطره؟ یاد روزهای سخت چندسال اخیر. روزهایی که اگه رویای بالا قطره‌ای از رنگ واقعیت رویش پریده بود طوری دیگری بود.
    https://t.me/dreamdrawgrow

  9. گزارش نیک ۸۶
    سال‌واژه‌ام: فاصله

    — ای وای اصلن حوصله‌ام نمی‌کشد چیزی بنویسم. هیچی. هیچی. فاصله افتاده است بین دست و نوشتنم؟ نه. نه. پس چِم شده است؟
    فهمیدم. می‌خواهی بدانی؟ انرژی‌ام در پایین‌تر حد است. پس دست از خودسرزنشی بر‌دارم.

    — وبینار نویسنده‌ساز با ماهان و احسان برگزار شد. هر دو راحت و ساده از داستانک حرف زدند و کتاب معرفی کردند.

    — داستان کوتاهم برای کارگاه ۶ را ویرایش می‌کنم.

    — شعرهای ایرج جنتی‌ عطایی را می‌خوانم. به گمانم او ده سال دیگر جایگاهی به مراتب بالاتر از اکنون خواهد یافت. گذر زمان ارزش خیلی چیزها را بیشتر آشکار می‌کند.
    — تلویزیون روشن است. صدایش توی اتاق می‌آید. خدا را شکر اخبار نمی‌شنوم.
    معتمدی را می‌شنوم: «من با تو به آسمان رسیدم …»
    — خدا، حافظ شاهین کلانتری باشد با کل خاندانش با جد و آباء‌ش با هر آن که دوست دارد. ما را به نوشتن وادار می‌کند. خواندنِ تنها فایده ندارد. نوشتن مهم است انگشتان حرکت کنند مهم است.
    — ما امیدوارانیم.

    آدرس کانال تلگرام من:https://t.me/nahid40rasti02

  10. ➖️بیست دقیقه پیش از کلاس آموزش چینش و طراحی تمرین از خاب بیدار شدم، پنج دقیقه صبح‌نگاری و پنج دقیقه یوگا را انجام دادم
    استاد در طول دو ساعت میگفت و من روند تمرین در کلاسهایم را در ذهنم مرور میکردم؛ دل‌ریخته و غم‌بار که مبادا پیش از این یک مربی آسیب‌زا بوده‌ام؟
    ➖️با تارم یکی شده‌ام و حرکت انگشتانم هم با عطوفت و شفقت است
    ➖️ سرانجام بعد ازظهر نود دقیقه مداوم نوشتم و چه نوشتنی؛ فکرانگیز بود و خلوت‌طلب
    از سرمشقهای نویسندگی خلاق بهره بردم
    ➖️نویسنده‌ساز با آقایان ابوترابی و شناسا این منطق را شفاف‌سازی کرد که داستان کوتاه لزومن حرف کم و اندیشه‌ی لاغر ندارد
    ➖️ نیمی از فیلم صراط را دیدم و حظ کردم
    چه‌طور مدتها خودم را از نعمت فیلم‌ دیدن محروم کرده‌بودم؟
    ➖️رنگ‌بندی تخم‌مرغ آب‌پز با گوجه و خیار را دوست داشتم
    ➖️هرچه بیشتر در تمرین یوگا با صندلی به ژرفا میبرم
    ایمنتر و سلامت‌ترم
    ➖️چای بعد از شام را در کنار مامان و بابا خوردم و بدون هیچ اظهارنظری بخشی از سریال آقای قاضی را کنارشان دیدم و گفتم و خندیدم
    ➖️روی هره‌ی پنجره یک تخم کبوتر دیده شد
    اینکه کبوتر تخم‌بر چه‌طور آنجا رهایش کرده به زوجین مربوط است

  11. امروز بالاخره در برابر بیماری شکست خوردم و کورتون‌خوری را شروع کردم. راستش کمی افسرده شدم. وبینار آقا ماهان و دوستش را تا آخر همراهی کردم. داستان «افسانهٔ کرانهٔ رود» نوشتهٔ ویکتور هوگو غافلگیرکننده بود و بخش راهکارهای نوشتن داستانک هم برایم جذاب بود. هر بار اسم داستانک می‌آید، یاد لباس بچه می‌افتم؛ همان‌طور که دوختن یک لباس کوچک، مهارتش از لباس بزرگ کمتر نیست، نوشتن داستانک هم با وجود کوتاهی، کار آسانی نیست. اما موقع خرید، ناخودآگاه انتظار داریم چون کوچک‌تر است، ارزان‌تر باشد. چند صفحه دیگر از کتاب «در حال‌وهوای جوانی» را خواندم. خواندن دربارهٔ ساختمان شیشه‌ای که نهصد سال پیش در حومهٔ پاریس ساخته شده بود، هم شگفت‌زده‌ام کرد و هم دلم را گرفت. با خودم فکر می‌کردم چقدر ممکن است از دنیا عقب بمانیم. انگار به‌روز شدنِ ظاهر آسان‌تر از به‌روز شدنِ فرهنگ است؛ فرهنگی که برای دگرگون شدن، به سال‌ها زمان نیاز دارد.

  12. ـــ همیشه از تلاش ترس داشتم، چون گمان می‌کردم شکست می‌خورم. اما حالا که بی‌وقفه تلاش می‌کنم از زندگی‌ای بدون تلاش می‌ترسم.

    ــــ آزادنویسی کردم. پنج صفحه نگاشتم. از تک‌گُلی نوشتم که در قلب خانه ساخته. وحالا آن خانه رو به ویرانی است یا شادمانی؟

    ــــ داستان‌کوتاهِ «استخری پر از کابوس» از بیژن نجدی را خواندم. با مرتضی اتهامِ قتل را گردن گرفتم. و در نهایت از قضاوت شدن نهراسیدم. همه‌چیز در عین سادگی پیچیده بود. قتلِ یک قو در استخریِ که یک وجب روغن بر جز و مد امواجش نشسته است؟

    ـــ وبینار نویسنده ساز با حضور دو دوست نازنین، چقدر نشاط‌آور بود و پربار. برای پرسش‌هایی که ممکن بود روزی در دام‌شان اسیر شوم، پاسخی روشن دریافت کردم. معرفی کتاب‌ها بر محوریت داستان و ایده.

    ـــ غزل‌های از «همام تبریزی» و اشعاری از زنده‌یاد «سعید صدیق» خواندم.
    بیتی از غزل شماره۱۱۶ عقلم را تسلیم خود کرد:
    عقل گوید به نصیحت که مده جان به لبش
    عشق فریاد برآرد که مکن فرمانش.

    ـــ متن کانالم را با الهام از یک مصرع از غزلی از همام تبریزی، نوشتم‌. متنی که در بازه‌یی طولانی کم‌کمک به خط پایانی رسید. نمی‌دانم چرا این روزا متن‌هایم دیگر به دلم نمی‌نشینند.

    ـــ رمان« برادرم جادوگر بود» با تلخیِ تکان‌دهنده‌ای روبرویت می‌کند. از نثر خاص، تا رسیدن به معرفی شخصیتِ خود راوی، چه کسی از او این چنین شخصیتی ساخته؟ اطرافیان؟ یا خودش. زیباست و مسحورکننده.

    ـــ رمان «سوره‌الغراب» را ادامه می‌دهم. می‌گوید: جالب است گاهی آدم همه‌جای جایی که ندیده را می‌شناسد و گاهی هیج‌جای جایی که دیده را نمی‌شناسد. به گمانم این عدم شناخت به تصویر بر می‌گردد. رمانش برایم چونان است که درنگ را در سُرنگ به خود تزریق می‌کنم و تازه هوشیار می‌شوم.
    نمرهٔ روز:۹.۵/۱۰

    https://t.me/zahraballampour

  13. گزارش نیک
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    ۱.
    امروز صبح زود بیدار شدم تا به کلاس نقاشی بروم. راننده‌ی اسنپ، پیرمرد خوش‌اخلاقی بود که حتی اصرار داشت به ضبط ماشینش وصل شوم و برایش آهنگ بگذارم. گفت: «شما جوان‌ها خوش‌سلیقه‌ترید.» من هم گفتم: «اتفاقاً آهنگ‌هایی که شما گوش می‌دهید هم قشنگ‌اند. همین آهنگی که الان پخش کردید، این روزها ترند شده است.» کلی خوشحال شد و در راه هم درباره‌ی نحوه‌ی استفاده از امتیازهای اسنپ برایم توضیح داد.

    ۲.
    در کلاس، با مدادرنگی کار کردم. یکی از بچه‌ها با ذوق از مراسم عقدش برایمان گفت. یکی دیگر اشک‌ریزان و نگران کلاس را ترک کرد؛ چون تلفنی به او خبر داده بودند که خواهرش، که به‌تازگی زایمان کرده، حال خوبی ندارد.

    استاد هم از سیستم مدرسه‌ی پسرش شاکی بود؛ اینکه بعد از ثبت‌نام و دریافت شهریه، تازه اعلام کرده‌اند آدرس مدرسه تغییر کرده است. یکی از بچه‌ها هم درباره‌ی دریای خزر حرف می‌زد و می‌گفت فقط ده درصدش برای ایران باقی مانده است. یکی دیگر می‌خواست برای تولد پارتنرش هدیه بخرد و از من نظر خواست.

    من هم سرویس خوابی را که برای دخترم خریده بودم، به بچه‌ها نشان دادم. مثل همیشه از ما پذیرایی شد و درباره‌ی کتاب «خداوند الموت» که این هفته بخشی از آن را خوانده بودیم، صحبت کردیم.

    ۳.
    ظهر که به خانه رسیدم، ناهارِ دیروز را خوردیم و سعی کردم کمی استراحت کنم. در عالمی میان خواب و بیداری گیر کرده بودم و آخر هم نفهمیدم واقعاً خوابم برد یا نه.

    ۴.
    بعد از بیدار شدن، با مامان صحبت کردم. تشویقم کرد برای اینکه حوصله‌ام سر نرود، به بازار بروم و برای دخترکم هم کمی خرید کنم. آماده شدم و با دوستم مائده تماس گرفتم تا اگر دوست داشت، همراهم بیاید. او که به‌تازگی مادر شده بود، می‌توانست در خریدها خیلی کمکم کند.

    ۵.
    قبل از اینکه مائده برسد، یک جفت گوشواره و یک عینک برای خودم خریدم و از این خرید حسابی خوشحال شدم.

    بعد با هم به سیسمونی‌فروشی رفتیم و برای دخترم چند دست لباس، دستمال، کوله‌پشتی، آغوشگیر، بالش، سوهان برقی و پیش‌بند خریدیم.

    ۶.
    فروشنده‌ی مغازه گفت چهره‌ام برایش آشناست. برایش تعریف کردم که سال گذشته مشتری همین مغازه بودم و برای دخترخاله‌ام، که تازه قرار بود زایمان کند، چند دست لباس خریده بودم. آن زمان، وقتی فهمیده بود خودم سقط را تجربه کرده‌ام، برایم دعا کرده بود که دوباره صاحب فرزند شوم.

    حالا که دوباره به مغازه‌اش آمده بودم، در ماه هفتم بارداری بودم. خیلی خوشحال شد و دوباره برای سلامتی من و دخترکم دعا کرد.

    ۷.
    بعد از خرید، به مغازه‌ی همسرم رفتم و با هم به خانه برگشتیم. برای شام پاستا درست کردم. بعد هم همه‌ی وسایل نی‌نی را در دفترم یادداشت کردم تا ببینم چه چیزهایی هنوز باقی مانده و باید تهیه کنیم.

    ۸.
    آخر شب، برای اینکه قولم را زیر پا نگذاشته باشم، چند صفحه از رمان «شب هول» خواندم و نامه‌ای هم برای دختر کوچکم نوشتم.

    ۹. همستر زیاده‌گو می‌گوید:
    امروز روز پرباری بود. از کلاس نقاشی و گپ‌وگفت با دوستانت لذت بردی، با خرید هر کدام از وسایل سیسمونی ذوق کردی و قدم‌به‌قدم به آماده کردن دنیای دختر کوچکت نزدیک‌تر شدی. بیشتر کارهایی را که در ذهن داشتی انجام دادی و شب را هم با کتاب و نامه‌ای برای دخترت به پایان رساندی.

    نمره‌ی امروز: ۱۰ از ۱۰

  14. پراکنده‌هایی از زیر دست‌وپای روزمرگی:
    – از شیرین‌ترین بخش‌های امروز کتاب خریدن بود:
    •چاپ اول رمان «آزاده خانم…» رضا براهنی. نسخه‌ی چاپ سوئد. با طرح جلدی متفاوت با هر دو چاپ‌ داخل ایران.
    •«گنج‌واژه‌ی فارسی» از بهروز صفرزاده که اولین لغت‌نامه‌ی تزار‌س فارسی است. دریایی از واژگان قدیمی و جدید فارسی که در طیف‌های موضوعی دسته‌بندی شده است.
    •یک نسخه‌ی دیگر از چاپ «اتوپرتره» مفت چنگم شد. این هم مرض من: از کتاب‌های محبوبم چندتاچندتا می‌خرم. محض قحطی و هدیه و…
    •و کتاب جدید حسین رسول‌زاده‌. باز هم موضوعی نو در نظریه‌ی ادبی. عنوان فرعی کتاب: «خوانشی که می‌خواهد صدای حیوانات را به آنان بازگرداند تا خود سخن بگویند». از اشاره‌ی آغازین کتاب:
    «اینک برای نخستین بار، خوانشی جوانه زده تا حیوانات را به سخن درآورد، که خود سخن بگویند، که خود باشند. سخن بگویند از خود، با خود و برای خود… حیوانات برای باز پس گرفتنِ زیست‌گاه‌های خود، ابتدا باید صدای خود را باز پس بگیرند.»
    •یادداشت‌های پراکنده‌، افکار پریشان از اقبال لاهوری:
    «ملت‌ها در قلب شاعران متولد می‌شوند، در دست سیاستمداران‌ از بین می‌روند.»
    •کتاب غیرداستانی «خواب‌ها چه می‌گویند: سفری علمی به دنیای کابوس و رؤیا» از راهول جاندیال، جراح و پژوهشگر مغز و اعصاب. بیست صفحه‌ی اول چنان کنجکاوترم کرده درباره‌ی رؤیاها که مگو و مپرس:
    «شاید آنچه به‌راستی به آن‌ نیازمندیم نه خواب، که رؤیاها باشد.»
    و هفت هشت عنوان‌ دیگر که اغلب دفتر شعرند.

    و فهرستی از کارهای امروز:
    – سومین جلسه‌ی سمپوزیوم نویسندگی و دیدار نیک با دوستان نیک. بیش از همیشه با هم نوشتیم و به این پرداختیم که چگونه می‌توانیم صدای منحصر به فرد خودمان را در نوشتن آزاد کنیم.
    – اعلام فراخان دوره‌ی جدید شعر.

  15. کارهایی که این هفته در جهت سال‌واژه‌ام «ماجراجویی» انجام دادم:
    -ایونت مافیا -نشست گفتگو آزاد -نمایشگاه نقاشی -آشنا شدن با داستانک‌نویسی و عادت انعطاف‌پذیر -بیرون با دوست -خانه دوست -گشتن در کتابهای مختلف -بحث‌های عمیق و دوستانه -بغل کردن دخترخاله ها و خاله‌هایم -پوشیدن یک لباسِ ریسک‌دار -ارسالِ تمرین ریسک‌دار -حرفهایی که گفتنش سخت است را راحت‌تر زدن با برادر، مادر، در جمع و… -شستن ظرف‌ها -رفتن به بازارچه‌ی صنایع دستی
    کمی از انفعال خود خارج شدم. ریسک کردم و آرام شدم. فهمیدم خیلی بهتر است که بیکار نمانی و از ایونت‌های شهرت جا نمانی. و در فکرشان بمانی. این هفته خوش گذشت.:)
    برای هفته‌ی بعدی هم کلی ایده دارم.

  16. مشاورم گفت خودت انتخاب کردی رنج بکشی. پس کسی رو مقصر ندون.
    راست می‌گفت.
    خودم انتخاب کردم.
    هیچ‌کس مقصر نیست.
    بقیه هم فقط مث من انتخاب کردن. همین.

  17. صبح نتوانستم کتاب بخانم. اما عصری رقتم کتاب‌فروشی. یکم لا‌به‌لای کتاب‌ها پرسه زدم. خشم و هیاهوی‌ ویلام فاکنر توجهم را جلب کرد. استاد قبلن تزش حرف زده بود. باید بخانمش. کمی صفحات اولش را هم ورق زدم. بعد سراغ گزینه اشعار یدالله رویایی رفتم. شعر از دوستت دارمش را خاندم. همیشه خاندنش به وجدم می‌آورد. بعد شعر حالت را خاندم. همانی که استاد در وبینار خانده بود. از آن روز دلم می‌خاست این شعر را پیدا کنم و امروز اتفاقی بهش برخوردم.
    دلم می‌خاست بیشتر ازش بخانم. اما مجالی نبود.
    شب خانه‌ی خاله‌ام می‌مانم. اینترنت روی عصابم است. وی‌پی‌ان وصل نمی‌شود. بازی را هم باختم. همه چیز رو عصاب است. اه مرسی. یا مرسی اه.

  18. ۱۴۰۵/۰۵/۱۵
    گزارش نیک ۸۶🐌❤️
    سال واژه: بیداری
    نمره روز: ده از ده
    واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است

    ۱-امشب دوستِ عزیزی که به خیالِ زیبایش جشن تولدی به من بدهکار بود، به دیدنم آمد. از آنجا که شلوغی و غذاهای قلابی برایم رنگ باخته اند، او را به شب نشینی چمن، آسمانِ و درخت ها بردم. هدیه ام هم کتابی پرارزش بود و یک تیشرت و دامن به رنگ صورتی و کش موهای رنگارنگ. به راستی که شعرهای فروغ با چای، کیک تولد، شمع و بچه گربه ی پارک می چسبد.
    ۲- از تمرین های Reiki سطح سه، امروز هم پاکسازی چاکرای گلو و ریشه را انجام دادم. البته که تمرین تاباندن Reiki به تمام بدن سرجای خودش است. در جزوه نوشته بود که گاهی روزها و حتی سالها نیاز به پاکسازی است. مگر نه اینکه یک عمر افسار افکار منفی را نکشیده بودم؟ پس «سالها پاکسازی» چه جای تعجب دارد؟ همین بس که دوستان نزدیک متوجه ی تغییرات مثبت من شده اند.
    راستی تمرین های سومین دوره ی بیست و یک روزه ی پاکسازی چاکراها ۲۱ مرداد تمام می شود. بی قرارم که بدانم این دوره چه عادت خورنده ایی از سرم می افتد؟ یا اینکه چه باوری کم رنگ می شود؟ خلاصه اینکه این پوست اندازی جدید چه هاله ایی به ارمغان خواهد آورد؟
    اما باید اعتراف کنم که تمرین های Reiki سطح سه بسیار عمیق تر و البته وقت گیرتر است. اما من را همین بس که خواهرم و دوستانم را همدم طبیعت کردم. دل از کافی شاپ ها کندم و از زیبایی آسمان و درختان به گریه افتادم.

    ۳- با داستانِ «کارگاه داستان کوتاه دوره شش» شاهین خان کلنجار رفتم. طرح داستان و پایان بندی و سه کشمکش را چیدم. تعلیق را هم در داستان پاشیدم. قبل از گره گشایی نا امیدی اوج می گیرد. فکر می کنم هیجان در آوردن داستانم در تولد تبخال یک سانتیمتری گوشه ی لبم بی تاثیر نبوده است.
    ۴- تا پایان مرداد ماه باید ارزیابی ریسک، اندازه گیری عوامل زیان آور محیط کار را انجام دهم. شغلم را خیلی دوست دارم اما دلم همیشه پیش داستان و کتاب می ماند. آنقدر شور وظایف مرداد و معاینات دوره ایی شهریور را زدم که تبخالمند شدم.

    ۵- دوستی از من پرسید هاله چند سال است که پیگیری علاقه ات به نوشتن را به تاخیر انداخته ایی؟ جواب دادم «یک عمر» اما همچنان سپاسگزارم که بالاخره فرصتش نصیبم شد.
    برای بودن در این جمع❤️، استاد بخشنده ام شاهین خان ❤️و فرصت نوشتم سپاسگزارم ❤️❤️❤️.

  19. -خواندن از کتاب‌ها، داستانی و غیرداستانی.
    -گوش دادن به قسمت‌های قبلی وبینار نویسنده‌ساز و ادامه دادن با سطر «وقتی بهتر می‌نویسم که…»:
    وقتی بهتر می‌نویسم که درونم را خوب بکاوم.
    وقتی بهتر می‌نویسم که با طیف گسترده‌تری از واژه‌ها دوستی کنم.
    وقتی بهتر می‌نویسم که احساس پررنگی داشته باشم، حال خوشایند باشد یا نه.
    وقتی بهتر می‌نویسم که با فاصله انداختن، آتش نوشتن را سرد نکنم.
    -بیشتر روز به گفت‌وگو گذشت. گفت‌وگوی سالم به رابطه کمک می‌کند.
    -و چند خرده‌کار دیگر.

  20. 1. سال‌واژه‌ام استمرار
    2. امروز به احساساتی که داشتم توجه کردم. مثلن اعصبام خورد بود. دقیق نمی‌دونم برای چی اما بهش توجه کردم و نگذاشتم که به دیگران انتقال پیدا کنه چه در قالب حرف یا در قالب حرکتی. باعث شد که این احساس بعد از ده دقیقه فروکش کنه و به حال عادی‌ام بگردم. تجربه‌ی خوبی بود چون اگر به دیگران انتقال پیدا می‌کرد شعله‌ور تر می‌شد و احساسات بد دیگری هم فعال می‌کرد و در نهایت دوباره به خودم برمی‌گشت و معلوم نبود تا چند ساعت با من می‌ماند.

  21. نیلا دست‌هایش را جلو می‌آورد، می‌خاهد برایش لاک بزنم. لاک می‌زنم هم برای خودم هم برای او. گاهی تمناهای کودک درونم را در او می‌یابم.

    دوباره به جان خانه می‌افتم. از جارو، گردگیری و شست‌و‌شو گرفته تا قیچی کردن ورق قرصهای خورده شده.
    این کار برایم نوعی روان‌پالایی‌ست. اینکه نظم ببخشم به جاقرصی‌ها، ویتامین‌های روزانه را جدا کنم از مسکن‌ها و داروهای جانبی، قرص‌های تاریخ گذشته را دور بریزم.

    امروز جز چند صفحه‌ای کتاب نمی‌خانم. باز از رمان شب‌یک شب‌دو:

    «ما را طوری بار می‌آورند که هرگز نتوانیم فعل‌های یکرو و خالصی برای بیان کارهایمان به‌کار ببریم. به ما، «راضی نیستم» و «راضی هستم» یاد نمی‌دهند. به ما، «ناراضی نیستم» یاد می‌دهند که معنی آن، «راضی نیستم» است.»

    دو نوبت آزادنویسی می‌کنم. یک بار از زبان آدم صبح می‌نویسم که لیستی از کارهای ناتمام در انتظارش بود، یک بار هم از زبان آدم‌ شب که تمام کارهایش تیک خورده بود، اما خسته و افسرده از امروز می‌نوشت.

  22. از شب قبل، پرقدرت، یک لیست بلندبالا برای فردا آماده کرده بودم؛ چون قرار بود شرکت نروم ولی آلارم گوشی ساعت ۱۰ که به صدا درآمد، با غرغر و بدوبیراه به زمین و زمان از تخت بلند شدم. چرا؟ چون حتی روز تعطیل هم نتوانستم درست‌وحسابی بخوابم!

    خانمِ دفتر خدمات قضایی هم با بداخلاقی کارم را انجام داد و انگار همان‌جا تمام انرژی‌ام را گرفت. برای همین، کاغذ لیستی را که با ذوق آماده کرده بودم، مچاله کردم و گذاشتم توی جیبم و رفتم کمی تره‌بار تازه بخرم تا یک ناهار خوشمزه بسازم.

    کتاب «چرا باید بیشتر حرف بزنیم؟» استاد را یک‌نفس خواندم و تصمیم گرفتم از شنبه تمرین‌هایش را انجام بدهم؛ شنبه‌ی واقعی!

    چند صفحه‌ای هم از «شکوه شمس» با ترجمه‌ی حسن لاهوتی خواندم. وسط نویسنده‌ساز اینترنت قطع شد و من هم لعنت گویان به باعث و بانی تمام این بدبختی ها رفتم سراغ تمرین‌های کلاس خوشنویسی‌.

    شب، تئاتر «شازده احتجاب» را دیدیم که در یک کلمه: شاهکار بود. از خودم ممنونم که با وجود این اوضاع اقتصادی، اولویت‌بندی کردم و فرصت دیدنش را از خودم نگرفتم.

    وقتی برگشتیم، چند شعر از حسین منزوی خواندم.
    این بیت سهم شما :
    «یک صندلی برای نشستن کنار تو
    چشمی به تخت و پَخت ندارم، مرا بس است»

    روزانه‌نویسی و شب‌بخیر ✨

  23. سال واژه: پذیرش
    امروز در خانه ماندم. بهترین کاری بود که در حق خودم کردم.
    صبح طبق عادت زود بیدار شدم.
    به گربه هایم غذا دادم.
    فیلم” Rental Family” رو دیدم. لذت بردم، فیلم برای 2025 است. داستان فیلم با فرهنگ ژاپن تلفیق شده و بازیگر نقش اصلی که یک مرد آمریکایی مهاجر است، فوق العاده ایفای نقش کرده.
    استراحت کردم‌.
    پادکست گوش دادم.
    پروژه ی یخچال تکانی را به هر بهانه ای عقب‌ انداخته بودم، امروز به دل ماجرا رفتم. چند ساعتی وقت گرفت اما نتیجه عالی بود. زیر و بم یخچال را هم تمیز کردم‌.
    در حین کارهای مربوطه فقط یک کار انجام دادم. برای همین ذهن ام آسوده شد.
    برای امروز و فردا آشپزی کردم.
    بازیافتی ها و زباله ها را جمع کردم.
    غذای گربه های بیرون را آماده کردم و پخش کردم.

  24. به نام خدا
    گزارش نیک ۸۶:
    امروز که به چهره ‌دخترم نگاه می‌کردم می‌دیدم هر چه بزرگتر می‌شود انگار قیافه‌اش آشناتر می‌شود و رفتارش غریبه‌تر. او دورانی که در وجود من زندگی می‌کرد و از گوشت و تنم بود را به خاطر نمی‌‌آورد. خیلی عجیب است که موجودی در درون تو زندگی کند با تو نفس بکشد، با تو بخوابد، به شکمت لگد بزند و مرتب در درونت بلولد. و تو حتی نتوانی او را ببینی و مرتب در مورد چهر‌ه‌اش خیال‌بافی کنی، درباره‌ی گردی صورتش، انحنای بینی‌اش، مدل موهایش، ترکیب چشمانش. و در آخر شاید شانس بیاوری و خوابش را ببینی. شبها برایش قصه بگویی و لالایی‌ گفتن را تمرین کنی. و انتظار بکشی. مدام حالت بهم بخورد، از بو‌ها بیزار شوی و شبها نتوانی راحت بخوابی. اما وقتی انتظار به سر می‌رسد و برای اولین بار این موجود غریبه را میبینی در درونت خونی می‌جوشد، انگار دوباره متولد می‌شوی و می‌فهمی آنچه می‌بینی از آنچه تصور می‌کردی خیلی فراتر‌ است .چقدر برایت آشناست، انگار سالها منتظرش بودی. در دم دل‌ میبازی، و او می‌شود همه‌ی وجودت. و با خودت می‌گویی تمام آن سختی‌هایی که کشیدم ارزشش را داشت. اوایل خیلی به او وابسته‌ای از خودت دورش نمی‌کنی و بدون او نمی‌توانی زندگی کنی. اما کم‌کم که بزرگتر می‌شود و آشناتر می‌شود، دیگر تمام دنیای تو نیست، بخشی از زندگی توست. چند سالی طول می‌کشد که تا دوباره به خودت بر‌گردی و ببینی وجودی مستقل از او دارد. وقتی دیگر در آغوشت جای نمی‌گیرد دیگر نیازهایش فقط خوردن و خوابیدن نیست. دیگر نمی‌توانی از چشم‌هایش راز دلش را بفهمی. وقتی این موجود نازنین دیگر بیشتر دوست دارد با دوستانش وقت بگذراد تا تو، دیگر به لالایی‌ها و قصه‌های شبانه‌ات نیازی ندارد، کمتر به آغوشت پناه می‌آورد و تو می‌مانی و نگرانی‌ها و دلتنگی‌ها.
    امروز تولد دخترم بود. تمام روزم را با دخترم گذراندم.
    امروز فقط توانستم چند صفحه‌ی آخر رمان همنوایی ارکستر چوبها را بخانم. پایان جالبی داشت.
    لغت محبوب امروز، «طنطنه» به معنی حکایت، آواز طنبور و مانند آن

  25. نمایشنامه خواندم و نوشتم و منتشر کردم و یک قسمت سریال دیدم و باهاش حال کردم و دو تا چای مشتی خوردم و به پوستم رسیدم و مهمانی رفتم و خندیدم.

  26. گزارش نیک (۳۳)
    پنج‌شنبه | ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
    سال‌واژه: «در حال تراشیدن و صیقل دادن»

    • فیلم The Bucket list را دیدم.

  27. گفتم شروع کنم برای تو به نوشتن. شاید خاستی بخانی روزی گاهی. ساعت دوزاده و پنجاه و هشت دقیقه‌ی نیمه شب است. تازه شام خورده‌ام. معمولن شب‌هایی که کسی خانه نیست و در نور زرد لوستر می‌نشینم، دیر شام می‌خورم. حتا گاهی نمی‌خورم. چون غرق می‌شوم در کتاب و دیدن فیلم و شنیدن موسیقی و تا کسی کلید نیندازد به در، مشغولم. اما امشب خوردم و حالا معده درد، آمده است بیخ گلویم را گرفته است.

    امشب، بعد از مدت‌ها سکوت یادم آمد. یادت است قبلن چقدر در سکوت می‌نشستم و کار می‌کردم؟ قبلن، زیادتر در خانه تنها بودم انگار. شایدم کیفیت تنهایی‌ام بالا بود و بیشتر حسش می‌کردم. نمی… نمی‌خاهم از واژه‌ی «نمی‌دانم» استفاده کنم در هرجا. دیگر خسته شده‌ام از بس در جواب هرچیز گفتم نمی‌دانم. حتا وقتی می‌دانستم. انگار فقط می‌ترسم جواب‌ها را به زبان بیاورم.

    داشتم از سکوت می‌گفتم. امشب دوباره آن را یادم آمد. می‌خاستم یک ریمیکس بگذارم و مشغول شوم به خوردن شام و شستن ظرف‌ها. بعد گوشی را روی مبل رها کردم و گفتم بگذار دوباره سکوت را بغل کنم مثل قبل‌ترها.

    در سکوت که ظرف‌ها را می‌شستم، یاد سهراب افتادم:
    «کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش
    و بی خیال نشستن
    و گوش دادن به
    صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟» گوش دادم امشب. به صدای شستن ظرف‌ها. اما فکرهای توی سرم ساکت نشدند. می‌شنوی؟ هنوز داری می‌خانی مرا؟ پاسخ چه؟ می‌دهی حتا جمله‌ای مرا؟

    امشب سکوت خانه را نفروختم به شلوغی صدای بیرون. اجاره‌اش دادم به صداهای توی سرم. خاستم خودم صاحب باشم خودم را. حالا که خانه را دوباره قُرُق کرده‌ام، حداقل درست از سکوت آن استفاده کنم.

    امروز یک سوال ذهنم را درگیر کرده بود. دائم مرور می‌کردم و می‌کنم با خودم که یعنی «ما دوباره زندگی کردن را یاد می‌گیریم؟» تو را نمی‌دانم عزیزم، اما من واقعن فراموش کرده‌ام انگار. هرروز دارم تلاشی می‌کنم برای برگشتن و چرخیدن در آن، اما ناکام می‌مانم. انگار مسیر زود برایم پُر مِه می‌شود. دوباره فراموش می‌کنم. دوباره گم می‌کنم آن نخِ اتصال خودم با زندگی را. احساس می‌کنم در سرزمین و خاک ما، خود را به خاب زدن است که بگویی شادم. که وانمود کنی هرروز فلان کار را کردن و بهمان جا رفتن، تو را خوشحال نگه می‌دارد. که زندگی را از نهایت جان دوست داری و با آن کیف می‌کنی. من فکر می‌کنم به حقیقت نزدیک‌تر است که بگویم من واقعن از این زندگیِ گوه حالم بهم می‌خورد، اما به مرگ‌هم راضی نیستم. خوشحال نیستم، اما می‌خاهم بمانم و بدانم آیا می‌توانم دوباره خوشحال باشم؟ من می‌خاهم بمانم و بدانم دوباره می‌توانم زندگی کردن را یاد بگیرم؟ من در همین نارضایتی است که دارم می‌خانم و می‌بینم و می‌شنوم هرروز.

    امروز کتابی را خاندم که آن روز از ابتدایش در ابتدای کتابی که به او هدیه دادم، نوشتم. در ابتدای کتاب «سفر در خواب»، یادداشتی از «شاهرخ مسکوب» می‌آید که چنین است: «رفیق دوران نوجوانی، شکفتگی و سرزندگی. چه قهری کردم که دیگر هرگز درست نشد. چقدر دلم برایش تنگ شده. خیال می‌کنم اگر روزی ببینمش، اصفهانِ آن سال‌هایم را، آن سرسبزی و آن شادی بی‌قرار را به دست می‌آورم.» عجب ذوقی داشتم آن روزها. زیادهم دور نیستند اما من از آن‌ها دورم انگار. یادم نمی‌آید چطور آنجا، زیر آن سقف کوچک چطور همه‌چیز از یادم می‌رفت و فقط لحظه بود و من.

    از چند روز پیش می‌خاستم برایت بنویسم. از همان دوشنبه که بلخره جرات کردم و برای اولین بار چیزی را خودم تمام کردم. فهمیده بودم جلوتر برود، فرسوده‌تر از اینم می‌کند. هرچه که داشت آنجا مچاله‌ام می‌کرد را فروختم به شادی‌ اندک ابتدایش. به هوایِ آرام گرفتنم. می‌فهمی چه می‌گویم؟ خاستم یک‌بار خودم را نجات داده باشم. خاستم یک‌بار آدم بدِ ماجرا باشم اما از خودم محافظت کرده باشم.  می‌دانی چه می‌گویم، مگر نه؟

    نمی‌دانم امشب را چه ساعتی می‌خابم. چند شبی است، خاب درستی ندارم. اما فکر می‌کنم اگر به همین سکوت ادامه بدهم، زودتر خابم ببرد. آب، جوش آمده. خیلی وقت بود نگذاشته بودم کتری آرام و سرحوصله به جوش بیاید. زیرش را می‌کشیدم بالا که سریع دستی بجنباند و چایم را حاضر کند. امشب اما به حال خودش رهایش کردم. آنقدر بی‌صدا کار کرد که فراموش کردم روشنش کرده‌ام. حالا اما فکر نکنم چای بخورم. انگار می‌خاهم حالا که خاب چشم‌هایم را سنگین کرده، بقاپم سنگینی را و بخابم زودتر.

    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  28. از خودم راضی نیستم اما امروز را دوست داشتم.
    دو نفرم یکی منی که می‌‌خواهد یک لحظه بیکار نباشد و بکوشد و بکاود و بیابد یکی منی که خسته است و می‌خواهد آرام بگیرد.
    امروز به من محتاج آرامشم خوش گذشت و آن من سگ‌دوزنم آرزوه خاطر بود.
    همین.

  29. امروز آهسته گذشت.
    به بازنویسی داستان کوتاه مشغول شدم.
    قدری از هفت پیکر خواندم و افسانه‌های شیرینش.
    دوباره چاقویی گرفتم به قصد بریدن اضافات. (بازنویسی طاقت‌فرسا بود اما نتیجه لذت‌بخش.)
    پیاده‌روی و خیال.
    خیابان‌ها برایم شاعرانه‌ شدند. چرا؟
    خواستم کتاب «فاتحان» از آندره مالرو بخرم اما نخریدم.
    واپسین بازنویسی و فرستادن داستان کوتاه.
    مشتاقانه منتظر داستان‌های جدید همسفران هستم.

  30. سال‌واژه‌ام: قدم
    این روزها دغدغهٔ این را دارم که آیا در حال رشدم یا نه. می‌دانم که ممکن است این افکار خودشان تله باشند. راستش از یکنواختی به‌ستوه آمده‌ام. تا حالا این‌قدر بی‌تبریز نشده بودم.
    ۱. یادداشت صبحگاهی نوشتم.
    ۲. پادکست شاهنامهٔ خودمانی گوش کردیم.
    ۳. کمی‌ «در حال و هوای جوانی» خواندم.
    ۴. نشستم پای نوشتن در چند نوبت.
    ۵. با دوستی قدیمی حرف زدم. البته کار نیک او بود، چون او تماس گرفت.
    ۶. خانه را جمع‌وجور کردم.
    ۷. در جمع خانوادگی همسرم هستیم و خوش می‌گذرد. واقعاً این جمع‌ها را دوست دارم و بهشان نیاز دارم. دوغ دست‌ساز خودم را هم آوردم که همه لذت ببرند تو این گرما.
    ۸. غزلی از سعدی خواندم که آرام شوم.
    «پای سرو بوستانی در گل است
    سرو ما را پای معنی در گل است»
    ۹. یادداشت کانال را نوشتم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor
    ۱۰. احوال خانواده را تلفنی پرسیدم و از بابت هدایای ارسالی تشکر کردم.
    ۱۱. امروز یاد گرفتم دستبند پاندورا چه شکلی است. دوست دارم اما بعید می‌دانم طاقت بیاورم این همه خرده‌ریز از مچم آویزان باشند. فکر کنم آویزهای دستبند موردعلاقهٔ من، کتاب و دفتر و خودکار و چای با استکان کمرباریک و قلب و درخت و گل باشند. چقدر رنگی رنگی می‌شود.

  31. نیکروز داستانکی

    نان بربری را می‌گذارم توی هواپز. تروتازه می‌شود. پنیر را می‌کشم رویش و لقمه‌ی دختر را دستش می‌دهم. کلاس موسیقی کودک دارد. وقتی برمی‌گردد بابت همراهی قطعی برق و حرص و جوش بچه‌های چموش ارف، حالش گرفته.
    آموزش کودکان چالش پرهیجانی است. صبر ایوب می‌طلبد و محکی است برای حد صبوری و پذیرش.

    کتاب سه قطره‌ی خون، اثر صادق هدایت را دانلود می‌کنم. داش‌آکل را قبل‌تر خوانده‌ام. ذوق خواندن بقیه‌ی داستان‌های کوتاه این کتاب را دارم.

    همزمان با پلکیدن توی آشپزخانه، فایل صوتی کلاس مرجان موذنی عزیز را می‌شنوم.

    ساعت پنج وبینار نویسنده‌ساز با حضور ماهان ابوترابی و احسان شناسا شروع می‌شود. پنج‌شنبه‌ای داستانکی داریم.
    بحث پیرامون چالش داستانک «کوچه» است و نحوه‌ی ایده‌یابی قصه‌ریزه‌ها.
    بیشتر همسفران مدرسه‌ی نویسندگی حاضر در وبینار، برای بازنویسی داستانک‌هایشان مشکل دارند.
    احسان برای ایده‌یابی ضربه‌ها و نقاط غافلگیری را ردیف می‌کند تا از بینشان ایده‌ای شکل بگیرد.
    ماهان، عنوان‌های مختلف می‌چیند تا داستانکی از بینشان متولد شود.
    از نگر ماهان گاهی تجربه‌ی زیسته‌ی خود را داستانک می‌کنیم و مواقعی از اشیا وام می‌گیریم برای طرح داستانک.‌
    گوش دادن آهنگی یا مشاهده‌ی عکسی می‌تواند زمینه‌ساز ایده‌ی داستانک باشد.
    زمانی هم از کتاب‌های مشهوری که خوانده‌ایم، ایده‌ی داستانک می‌گیریم و پایانی غافلگیرکننده برایش می‌سازیم.
    نمایشنامه‌ی «مرد بالشی» از «مارتین مک‌دونا» و کتاب «قصه‌هایی از نویسندگان بزرگ برای نوجوانان» نوشته‌ی «ایتالو کالوینو» ترجمه‌ی «رضا سیدحسینی» و همچنین «داستان‌های ارواح» از چارلز‌دیکنز و کتاب «داستان‌های یک لقمه‌ای» اثر شان هیل معرفی می‌شود.
    موضوع تمامشان داستانک‌هایی است که خواندنشان فرح‌بخش است.

    شب قرارمان با مادر و خواهر همسرجان، جوار زنده‌رود است. شامکی جفت‌و‌جور و با سوروسات چای و ظرفی میوه راهی پارک آبشار می‌شویم.
    چند روزی است خبر از جنگ و حمله و بزن‌بزن نیست. میانجی‌ها دوباره برای توافق ایران و آمریکا تلاش می‌کنند.‌ ببینیم در آینده چه می‌شود.‍
    گزارش نیک امروزم می‌شود یادداشت روزانه و در تلنگر به یادگار می‌ماند.

    ۱۴۰۵/۵/۱۵
    @Maryam_jelvani

    #گزارش_نیک
    #درباره_امروزم

  32. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    صبح به بیمارستان گذشت. در انتظار نوبت، پاره‌ای از «صد سال تنهایی» را خاندم‌. آمارتانا مرد. صد سال تنهایی فوق‌العاده است. بیچاره آن‌ها که در پیچیدگی آغازش می‌مانند و از آن فراتر نمی‌روند.
    ظهر به کار و بازنویسی داستان. بعدازظهر هم به نویسنده‌ساز گذشت. خوشبختانه آمار کنسلی‌های کلاس زیاد بود و برای اولین‌بار مجال بودن در وبینار آقای ابوترابی و آقای شناسا را یافتم.
    شب وسایل مهم و ضروری را از گوشه‌کنار خانه به جایی امن منتقل کردیم. از شر کی؟ موش. این شیطان کوچک. بعد از آن هم پاره‌درباره‌ای بلندبالا نوشتم و منتشر کردم. ایده‌اش دو‌-سه روزی توی ذهنم می‌چرخید.
    کمی از نکاتی را که سال قبل از «تاریخ ایران» پیرنیا برداشته بودم، مرور کردم.

  33. هر‌غلتی می‌کنم هرچه شود و می‌شود چرا شود
    نمی‌دانم هیچ امروز به خود نمره صفر می‌دم و همیشه مه صفر هستم

    بجا شکوه بیا تمرین کن البته پروانه می‌گه!

    یک چندتا اسم نویس‌کنم یا واژه یا کلمه
    جمله‌ورزی
    تمرینِ دیروز وبینار که مه نکردم!

    شیچه یک دفعه به ذهنم رسید
    شی و چه :
    خوب حال ای‌ دو واژه جمله کنم

    شی:

    هر گلو بغضِ بخود یک دم پیچد
    دمیدگاه روزی بخود استطلال شی

    چه:

    قصه‌ای
    پروانه‌ای
    ذهنم
    که روزی
    یک کوشه

    افتاده
    بلاخره

    ماند چه

    دو واژه اینجا از دو جمله دارم

    یافت و پیچد

    اول برم سراغِ پیچد

    پیچد:

    غم‌زده
    دنبالِ

    خوشی

    یک روز نپیچد

    یافت:

    هر چه یافتی از خودت

    شوخی کردم

    یافت:

    قولی در قوایل داده ام

    چو
    دمی‌
    یافت کنم

    آغوش تو

    در آن
    یک دل سیر

    بخاب روم

    هر غموم

    دهی
    بمه

    به وجودِ کم بهام
    در آغوش گیرم

    ولی گاه

    چو
    رسید

    آغوش تو

    دنبال
    فرار کردن
    از آغوش ات هستم

    البته یافت را پاک کردم از شعر پروانه اظافه بود

    امروز از داستانک کوتاه چند نکته از برکت استاد ابوترابی یاد‌ گرفتم ممنونم ازش

    ولی فک کنم از آخر اول مه‌ام
    و از اول آخر مه‌ام
    به چالش کوچه

    اون روز لیوان چای استاد دیدم
    به این اخلاق مه به استاد رفتم
    اول صبح تا چای‌دم نکنم
    هیچ کاری نمی‌کنم
    باید یک لیوان
    مه‌ام بخرم

    امروز حالم بهتره
    چو همسرم
    گفت
    فعلن صبر کن
    بچه‌هات بزرگ
    بشن هرکاری
    می‌خاهی
    بکن

    پروانه ذهنم
    گفت
    ببین همسرت نمی‌فهمه که ای خیلی به تو خوبه
    و ۹۸ در صد نویسندگی اوف داره
    فعلن کارش نگیر
    هر وقت خونه نبود
    دو کلام نویس‌داری کن
    بچه‌هات تا بزرگ شن
    خود هم نویس‌داری یاد بگیری

    ولا حق گفته پروانه

    و اینجا افغانستان است هیچ کس به حقِ کسی
    کسی را نمی‌رسونه حتی بابا مامانش
    خود او بچه باید
    زحمت بکشه
    همه به اش بخندند
    بعدن فلانی جاای رسید
    باز گویند
    عجب بچه‌ای باهوشِ بود
    بخاطرِ همی‌ اگه نقطه صفر بمانم
    حد عقل دلم خوشه واسطی خود کاری کردم
    روحیه خوده شاد نگاه داشتم
    همین که حساب آدم آروم باشه
    از ۱۰۰ تا کتاب ارزشش بهتره
    باز ام تا جاای که توانم از دستم بر بیاد کوشش می‌کنم

    همین که همسرم یکم کوتاه آمده غنیمته

    فردا هم جاتون خالی عروسی دارِم تالار نیست
    خونه‌ای خودم
    عروسی داداش خانم داداش‌ خودم
    عجب جوکه شد
    فعلن خدانگهدار تا فردا!
    https://t.me/sadegaalezadai

  34. امروز را هم گذراندیم، شاید کمی بهتر از دیروز، نوشتن صبحگاهی را دوباره شروع کردیم، صفحات از احساسات و حرف‌های ناگفته یا نشنیده پر شده‌اند، کمی غبار از دل پاک کردیم، «نیچه گریست» مدتی رهایش کرده بودیم، دوباره سراغ خواندنش رفتیم، انگار کتاب‌ها هر بار که به سراغشان می‌روی، حرفی تازه دارند و هیچ‌وقت تکراری نمی‌شوند، خودم را برای تمرینی که استاد خواسته بود آماده کردم، عصر، مادر را پیش دایی که از این دنیا رفته بردیم تا خواهر و برادر کمی با هم خلوت کنند، در راه، خودمان را به آبمیوه و کیک مهمان کردیم، به خانه مادربزرگ رفتیم تا مادر برسد، همه خواب بودیم، کمی گپ زدیم و به حسادت زندایی خندیدیم، آخر نفهمیدیم این زن با چی راضی می‌شود، چند خرید کوچک هم داشتیم و کارهایمان را انجام دادیم، اگر بخواهم به خودم نمره بدهم، هشت می‌دهم، ادامه دادن خوب است، حتی وقتی حوصله‌اش را نداشته باشی.

  35. گپ‌رین

    ■ برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟

    تا به هوش مصنوعی درست و کامل نگی چی می‌خوای، جواب صحیح بهت نمی‌ده. چه جوری فکر می‌کردم آدما خودشون باید بفهمن من چی می‌خوام؟
    سال‌واژه‌ام، مدل ذهنی.

    ■ از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

    هشت. حالم خوب بود. بیرون رفتم. وقتی غذا می‌خوردم فکرم جای دیگه‌ای نبود.

    ■ از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

    با خانواده نشسته بودیم و چای می‌نوشیدیم که مامان یادآوری کرد «گپ‌رین» هستم.
    گپ‌رین کسی است که وسط گپ‌وگفت می‌پرد و بحث را به بیراهه می‌کشاند؛ خلاصه، در گپ می‌ریند.

    ■ امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

    شب هول. خوب بود تا یهو رسید به بخشی با ادبیات تاریخی. خوندم ولی نفهمیدم. برق هم رفت. فردا می‌رم سراغش با تمرکز بیشتر.

    ■ امروز رفتی پیاده‌روی؟

    با اجازهٔ فرمون عادت‌های انعطاف‌پذیر، بله.

    ■ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

    همون چای که قبلا گفته بودم.

    ■ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

    نتونستم خودمو به داستانک «کوچه» برسونم. تو نویسنده‌ساز غصم گرفت.

    ■ امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

    تصور کیک تولد بابا حسابه؟ چه مزه‌ای می‌شه یا خوش‌رنگ از آب درمیاد؟ چه جوری برش بزنیم تا عکس قشنگ‌تر دربیاد؟

    ■ امروز با کی تماس گرفتی؟

    هیچ‌کی.

    ■ امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

    «تو فضولی؟»

    ■ امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

    کدوم داستان بلند؟

    ■ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

    مسیری که از مدرسه برمی‌گشتم خونه وقتی کلاس اولی بودم. کفشدوزک می‌دیدم.

    ■ امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

    داستانک!

    ■ فیلم چی دیدی؟

    ندیدم.

    ■ نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟

    نخیر.

  36. امروز پیاده‌روی رو به پاهام هدیه دادم. بعد مدت‌ها حالم خوب بود. می‌تونستم ادعا کنم زنده‌ام. حسابی خودم رو خسته کردم. فکر کنم دارم سرما میخورم.

  37. سال‌واژه : ثمربخشی
    نیک خابیدم.
    نیک خاندم.
    نیک نوشتم.
    نیک نفس کشیدم.
    نیک اندیشیدم.
    نیک به موسیقی گوش دادم.
    زنده ماندم به نیکی.

    https://t.me/sohahashayeb

  38. پنجشنبه‌ای دیگر هم گذشت.
    و چه خوب گذشت.
    -برای اینکه یادم نرود، سال‌واژه‌ام «واقعیت‌بافی». لحظه را زندگی کن غزاله، اگر خوشی‌ست خوش باش، اگر غم است غمگین باش، اگر جهان اطرافت می‌دود بدو و اگر منظره‌ای ارزش دیدن داشت آرام بگیر و آن را بچِش. روی زمین راه برو و ابرها را گاز بزن و به موهایت باد بمال.
    کی به کیست؟
    -روزگفتار، گفتاریدم. بروید بگوشیدش.
    -«شب یک شب دو» را چند صفحه خاندم.
    -پیاده‌روی در هوایی دلچسب که وزیدنِ نسیمی دلچسب‌ترش می‌کرد.
    -حالِ خوب.
    -حرفِ خوب.
    -گوشِ خوب.
    -خیابانِ خوب.
    -قهوه‌ی خوب.
    -تیپِ خوب.
    -کتابِ خوب.
    -پنج‌شنبه‌ی خوب.
    😌

    فردا کلی کار دارم پس اودافظظظظ.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  39. ۱۵ مرداد
    گزارش ۸۶
    ✔️نوشتن صفحات صبحگاهی
    ✔️چشیدن حافظ:
    اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
    گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
    ✔️آزادنویسی
    ✔️کارگاه نمایش‌درمانی با وروجک‌های ۵ ساله
    ✔️خاندن شب هول
    ✔️نوشتن فهرست جدید از کارهای روزمره
    ✔️نقاشی کشیدن و آشپزی‌کردن با پناه عزیزم
    ⚫چرا همیشه روزهای کاری طولانی‌تر از روزهای تعطیل هستن؟🤔

  40. مهمانداری ، آشپزی،نظافت، کمبودآب، قطعی برق، گرما،خسته، کلافه.

  41. نوشته مهم‌تر است یا نوشتن؟ – گزارش نیک ۱۴۰۵/۰۵/۱۵

    ۱. در گفت‌وگو چه آموختم؟
    داشتن سودمندتر است یا شدن؟
    پول بیشتر بهتر است یا شخصیتی غنی‌تر؟
    شاید این سؤال هنوز انتزاعی باشد. این‌طور بگویم: نوشته مهم‌تر است یا نوشتن؟

    ۲. از روزم چه آموختم؟
    از این به بعد زمان صرف‌شده برای هر پروژه را می‌نویسم؛ تا با داده‌های واقعی، هر کدام را بسنجم.
    صبح‌ها؛ مرور چراییِ هر کدام.
    و وقتی نوشتن سخت می‌شود، مثل امشب، همین چند خط از روز، از برگه سفید مفیدتر است.

  42. 30 کلمه همسفران نویسنده‌ساز

    ۱. موسیقی: مدتی‌ست نمی‌توانم از آن لذت ببرم. آخرین‌باری که گوش‌هایم با میل خود پذیرای موسیقی بوده‌اند را یادم نمی‌آید.

    ۲. عشق: کلان‌مسئله‌ی روزهایم.

    ۳. تحرک: همین که می‌توانم دراز بکشم بزرگترین تحرک است. درد می‌برید هر امانی را امروز. نشستن. درازیدن. ایستادن.

    ۴. گفت‌وگو: گفت و نگفتم. نخواستم بگویم. نخواستم بگوید. ناچار بودم به شنیدن. مادر نمی‌داند هر بار که از سرگذشت فلانی‌‌هایی که نمی‌شناسم می‌گوید کیلوکیلو استرس، رنج، ترس می‌افزاید بر باری که خود در ذهن دارم.

    ۵. داستان: مدتی هم‌زیستی با خانواده‌ی انتخابی خودت. هنوز دلتنگ باغ دایی‌جان ناپلئونم.

    ۶. کلمه: به نهانش علاقه‌مندم. چندین معنا می‌تواند در نهان کلمه باشد. توجه به نهان کلمه کمک می‌کند به دریافت زیرمتن.

    ۷. پرهیز: نباید انسان‌بودگی را از یاد ببرم. رباط‌وار نتوانسته‌ام پایبند بمانم.

    ۸. رؤیا: می‌انگارم رویاهای پوچ دارم. باید تمرین کنم. رویا و رویاپردازی را. رویا چه تصویری از من می‌سازد؟

    ۹. پیگیری‌: با عادت‌های انعطاف‌پذیر می‌شود پیگیر بود. پیگیری‌هایم را باید فهرستن کنم.

    ۱۰. لبخند: از تمام خودم لبخندم را بیشتر دوست دارم.

    ۱۱. مرور: اگر می‌توانستم کتاب‌ها و دور‌ه‌ها را چون خاطراتم مرور کنم به‌جای پسرفت، پیش می‌رفتم.

    ۱۲. خاطره: او پررنگ‌ترین است در خاطرم. باید به خاطرات جدید بها دهم.

    ۱۳. خط‌خطی: هر کس آزادنویسی‌هایم را ببیند بی‌بروبرگرد می‌گوید خط‌خطی‌ست. غصه‌دارم که بعدها نمی‌توانم این روزها را بخوانم.

    ۱۴. نظم‌دهی: با عادت‌های انعطاف‌پذیر می‌شود به نظم هم رسید. هر بار که رباط‌وار آمده‌ام منظم باشم شلخته‌تر شده‌ام.

    ۱۵. خلوت: بدون آن نمی‌توانم آدم‌ها را بپذیرم به‌ حضور.
    اگر می‌خواهید به کسی چون من آسیب بزنید، خلوتش را از او بگیرید.

    ۱۶. رنگ: به سرخ می‌اندیشم. به نهان سرخ. لب‌های سرخ از زیبایی می‌گوید. پوست سرخ از التهاب و تب. سرخ ‌شدن. سرخ کردن. سرخ رنگ عجیبی‌ست. شاید رنگ نه، کلمه‌ی عجیبی‌ست.

    ۱۷. احساس: درد جسم بود احساس صبح تا شب. ترس شد احساس حالایم. می‌ترسم کاف و صاد را می‌بینم خسته و دردآلود.

    ۱۸. لمس: شاید روزی این حسرت، حسرت نباشد دیگر. آغوش او بی‌استرس.

    ۱۹. مزه: آب‌جوش ولرم شده خوشمزه‌ترین مزه‌های امروز.

    ۲۰. شعر: شعر هشت اسفندم را بیشتر از بیش‌تر دوست دارم. فیل هیچ روزی تکرار دیروز نیست. اما چرا هر روز، روز موش‌خرما است؟

    ۲۱. طبیعت: آسمان امروز با تکه‌های ابر پینترستی بود.
    چرا پینترستی؟ چون هر چیز قشنگ را پینترستی می‌گویند. چسی تا کجا.

    ۲۲. آینده: با پیگیری عادت‌های انعطاف‌پذیر می‌توان انتظار آینده‌ای روشن داشت.

    ۲۳. بو: بوی تاریخ می‌دهد. او.

    ۲۴. قرار : روزهایم فاقد قرار است.

    ۲۵. تمرین: تمرین انعطاف می‌کنم با نوشتن گزارش نیک. البته نرمشم از کوچک تجاوز نکرده‌ به متوسط و بزرگ. تجاوز همیشه هم بد نیست. اینکه از کوچک به متوسط تجاوز کند انعطافم دستاورد است.

    ۲۶. شب: او را کنارم می‌نشاند در خیال.

    ۲۷. هدف: و باز هم عادت‌های انعطاف‌پذیر. انسان‌بودگی را در رسیدن به هدف بفراموشی به خودفراموشی می‌رسی.

    ۲۸. پول: یاد محمودرضا خاوری می‌افتم. باید درباره‌اش بخوانم و بیاموزم. البته حلال‌وار.

    ۲۹. تغییر: چگونه می‌توان تغییرات کوچک را دید؟ اگر کوچک‌ها را ببینم می‌توانم پیش‌بینی و پیش‌گیری کنم چیزهایی را.

    ۳۰. نوشتن: آدمم می‌کند.

    فکر می‌کنم به اندازه‌ی کافی روزم در فهرست کلمات همسفران نویسنده‌ساز جا دارد، پس همین را قالب گزارش نیک می‌کنم.
    https://t.me/sarazolfaghary

  43. امروز حساسیت کهنه به گلودرد منجر شد و فهمیدم
    سرماخورده شدم.
    فایلِ «آهو و پرنده ها» نیما یوشیج را خواندم.
    کمی واژگان را از نظر گذرانیدم وجمله‌سازی کردم.
    ناهار کته با قلقلی و ماست، سریع ترین گزینه برای آشپزی که سرماخورده است و بی‌حال.
    فصل آخر یک کتاب غیر داستانی را خواندم و تمام شد.
    بوف کورهدایت را شروع کردم.
    یکی از پادکست‌های وبینارهایی که نبودم، گوش دادم.
    خانه را گردگیری و جاروبرقی کشیدم.
    گاهی که مشغول سابیدن خانه یا بازی کردن در نقش ِ یک کدبانو برای بارگذاشتن یک غذای تمام‌عیارهستم، به این می اندیشم که چرا باید زمان را کُشت تا نتیجه کار یک خانه تمیز یا یک غذای عالی باشد؟
    اگرهزار کلمه بنویسم،کلمه برداری کنم، مطالعه کنم، ورزش کنم، فیلم ببینم و همه کارهای مفید مورد علاقه ام را در برنامه روزم بگنجانم، آن‌گاه از ناهار،بیش از نیمرو نباید انتظار داشته باشم.
    تعادل برقرار کردن بین کمال‌گرایی و به بطالت گذراندن وقت، شاید سخت ترین کار دنیا باشد.
    گاهی از دلم می‌گذشت که ایکاش، روز بجای بیست و چهار ساعت، سی ساعت داشت، اما به خودم می آیم و میبینم در هر صورتی برای انجام تمام برنامه ها وقت کافی نیست. پس، روزم را به مثابه یک دسته گل میبینم و هر روز دسته گلی از برنامه ها و کارهای مفیدم می‌سازم. هیچ دسته گلی قرار نیست مانندِ دیروزی و یا روزهای دگر باشد. هر برنامه، هر کتاب، هرقدم به سوی هدف، یک گل به دسته گل اضافه می‌شود.
    آخر شب هم غزلیات حافظ را تورق کردم:
    تاب بنفشه می‌دهد طُره مشک‌سای تو
    پرده غنچه می‌درد خنده دلگشای تو

  44. سال واژه ‌ام: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت 🥰

    دارم فکر میکنم که چطور روزم رو گذروندم.

    صبح قطعا با بیداری شروع میشه وقتی نمرده باشم.
    و خدا رو شکر که چشمانم نور و زندگی رو‌ دیدن.
    کمی در آغوش همسرم غلتیدم مانند کودکی که خودش رو برای پدرش لوس میکنه.

    و بعد روزم رو با حمام شروع کردم چون از دیشب دلم میخواست برم امّا رمق نداشتم.بعد از بشور و‌ بسابِ صبحگاهی رسیدم به بخش صبحانه.

    همسر شکموم صبحونه رو تیرامیسو با چای در نظر گرفت و منِ شکمو هم دست رد به سینه‌اش نزدم🙃🥧.

    همزمان با آماده سازی چای، لباسها رو به لباسشویی سپردم چون کارِش درسته.
    بعد از صرف صبحونه‌ی جانانه با همسر، لباسهای شسته شده رو توی حیاط رو طناب پهن کرد.

    و در ادامه منم حیاط رو شستم.

    بعدش رفتیم خونه‌ی همسایه تا به تایماز(سگی که خواهرزاده‌ام واگذار کرده) سر بزنیم. متاسفانه بدنش عفونت داره و باید آمپول بخوره.

    از باغ همسایه کمی فندق هم نصیبمون شد و چهار عدد انجیر سبز. مجددا همه‌ی لباسهامون که بواسطه‌ی تایماز لیسیده شده بودن رو‌به لباسشویی سپردم تا خوب بشوره.

    برای نهار ساندویچ در نظر گرفتیم که درست کردنش افتاد گردن همسر محترم، منم تا قبل از اماده سازی نهار لباسهای شسته شده رو پهن کردم و سرامیک آشپزخانه و پذیرایی رو دستمال کشیدم تا از گرد و غبار پاک بشن.

    تصمیم گرفتیم بعداز ظهر بریم برای تولد دوستمون هدیه بخریم و بعدش به مادر همسرم سر بزنیم.

    در مدت استراحتِ نیمروزی در این روز بسیار گرم، ایده‌ی یه مونولوگ به ذهنم رسید که در نوت گوشی تایپش کردم.
    هنوز خیلی شکل و قیافه نگرفته.

    ساعت۶ عصر بعد از خوردن چای حاضر شدیم و رفتیم برای خرید هدیه که البته خودم هم بی نصیب نموندم و کاسه و بشقاب سرامیکی برای خونه‌ی خریدیم.

    دیگه حدودا ۷ غروب بود که به خونه‌ی مادر همسرم رفتیم دور هم چای و میوه خوردیم و حرف زدیم و بعد از خریدی کوچک به خانه برگشتیم.

    همسرم سریال I will find you رو پلی کرد و گفت: بیا بشین ببین چی پیدا کردم برات.
    گفتم: اتفاقا استادمون چندین بار تو وبینارا گفته بود این سریالو ببینیم یه مقدارشم لو داده.
    نمی‌دونم چم شده ولی این دلهره و استرسی که تو فیلم هست رو نمیتونم طاقت بیارم.
    و تیکه‌های دلهره‌آورش رو پناه میبرم به اتاق تا نبینم.
    دو قسمتش رو دیدیم.

    و حالا هم دلم میخواد بخوابم.
    🌟🌛

  45. سرکار
    ناهار
    خواب
    دورهمی فامیل‌های مادری
    کمی آزاد‌نویسی
    وقتی توی جمع فامیل میرم بیشتر احساس تنهایی می‌کنم. گاهی خلوت خودت آرامشش بیشتر از حضور کنار فامیله.

  46. گزارش نیک

    امروز راه متفاوتی برای رفتن به دانشگاه انتخاب کردم.
    به نظر شما منظره کنار دریا برای کسانی که هر روز از آنجا رد می‌شوند تکراری می‌شود؟
    در دانشگاه خیلی خسته بودم. تقصیر خواب دیشب بود؛ خیلی بدخواب بودم. شاید برای بدن‌دردم بود.
    البته این موضوع که نصف شب آقا شوگری و آقا اسکاتی تصمیم گرفته بودند حرکات کشتی‌کج را تمرین کنند، در بی‌خوابی دیشب من بی‌تأثیر نبوده.
    امروز مهمان وبینار بودم. چقدر بودن در وبینار و صحبت کردن با بچه‌های نویسنده‌ساز انرژی‌بخش بود.
    تازه فهمیدم استاد چه انرژی از این وبینار ها می‌گیرد.
    با ماهان درباره تفاوت یک نوشته‌ی ادبی یا دلنوشته با داستانک صحبت کردیم و در این میان ماهان تکنیک‌هایی هم برای نوشتن داستانک به همه‌ی ما یاد داد.
    امروز وقت نکردم نمایشنامه ضبط کنم، اما فردا جبرانش می‌کنم.
    برای سال‌واژه‌ام «تداوم» با هزار زحمت به باشگاه رفتم. یک ساعتی تمرین کردم.
    البته بهتر توضیح بدم زحمت فقط برای قانع‌ کردن خودم است نه تمرین کردن.
    آخر سر به خودم گفتم فقط لباس بپوش برو تا باشگاه و برگرد.
    یاد باشد از استاد بپرسم: چرا ما آیندگانیم؟

    احسان شناسا

  47. داغ‌روز مردادماهی. عجیب داغ.
    آزاد نوشتن.
    صبحانه خوردن.
    جاروبرقی کشیدن و سابیدن گاز و یخچال و کابینت‌ها.
    آشپزی.
    احوال‌پرسی با خواهرشوهر.
    مطالعه‌ی قسمت‌هایی از کتاب ذهن فریبکار من.
    شرکت در نویسنده‌ساز.
    نوشتن داستانک جدیدی با موضوع کوچه و ارسال در کانال.
    دوباره قرار خانه‌ی بابا با خواهر. پاستای میگوی مامان با سالاد. بازی کارتی دورهمی.

  48. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    هر چه از خوابم یادم بود را نوشتم.
    امروز تصمیم داشتم کارٍ خانه انجام ندهم، ولی شروع کردم به وایتکس‌کاری و دستم بند شد. بعد هم با همسرم رفتیم خرید برای مهمانی فردا. وقتی برگشتم خانه، لکه‌گیری لباس‌ها و بقیه کارها را انجام دادم.
    مراقبه کردم.
    کمی از داستانم را نوشتم. هنوز چند روز دیگر دارم و بدجوری به بن‌بست خورده‌ام.
    سریال from را دیدم.
    لباس‌ها را اتو کردم.
    با همسرم رفتیم باغ را تمیز کردیم برای مهمانی فردا. به محض رسیدن به خانه، رفتم توی آشپزخانه. برای شام کباب تابه‌ای درست کردم.
    داستانکی نوشتم و در کانالم گذاشتم.
    شکرگزاری نوشتم.
    یک شعر از حسین منزوی خواندم و کلمه‌برداری کردم.
    آزادنویسی کردم.
    فیلم جدید مرد عنکبوتی را دیدم.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  49. سال‌واژه‌ی من: شناخت

    ١. مار نیش زد. مار از بس نیش زده که مارگزیده دیگر نه از مار می‌ترسد نه از ریسمان سیاه و سفید.
    ٢. بچه‌ها را پدر و مادرها بزرگ می‌کنند یا زندگی خانوادگی؟
    ٣. وقتی می‌پرسند بچه‌ی اول خانواده بودن چطور است، می‌گویم فرقی نمی‌بینم بین خودم و خاربرادرم، ولی توی شرایط سخت می‌بینم که فرق می‌کند.
    ۴. نتوانستم با بچه‌ها بقرارم ولی جدول تخصصی‌کاری‌‌ام را تیک زدم. در سطح خرد.
    ۵. نویسنده‌ساز. چه وبینار جالب و باحالی بود امروز با ماهان ابوترابی و احسان شناسا. پربار و شیرین. برخورد ماهان با کلمه‌ی «جالب» باعث شده این کلمه از بی‌باریِ دستمالی‌شده‌اش بیرون بیاید و «جالب»، «جالب» شود.
    ۶. پانزده دقیقه تایپیدم.
    ٧. چشمم را به جمال آلن‌ دلون روشن کردم و آی قلبم. دارم «سامورایی» را می‌بینم و خیلی ناراحتم که می‌گویم دارم می‌بینم، چون از آن فیلم‌هاست که یک‌سره دیدنش خیلی بیشتر می‌چسبد. چشم تو چشم دلون بودم و داشتم می‌گفتم توی این چشم‌ها می‌شود مُرد که ستار توی ذهنم خاند: «هنوز می‌شه تو چشات خیلی چیزا رو تازه کرد/ می‌شه با گُرگُر دستای تو خیلی کارا کرد/ می‌شه تو چشمای تو گم شد و مُرد/ می‌شه دریا رو به بغض تو سپرد/ می‌شه با چشم تو رنگا رو شناخت/ می‌شه بهترین ترانه‌ها رو ساخت/ نگو دیره من از این فاصله‌ها بدجوری گریه‌م می‌گیره/ نگو دیره من از این بی‌خودیا بدجوری گریه‌م می‌گیره». «فاصله» برایم از کلمه‌های خاص است. مثل «دیگر» که برایم. خیلی دوست دارم این ترانه را. شاید برای تمرین این جلسه‌ی دوره‌‌‌ی شعر، یک کاری کنم باهاش. گُرگُر دست‌ها چه قشنگ است نه؟ گُرگُر دست‌ها. دست، باران است مگر؟
    ۸. آهنگ «کلمات» ماجده رومی را شنیدم و نه، نرقصیدم با تمام رقصین و رقص‌برانگیز بودنش.

    https://t.me/elahebaseda

  50. سال‌واژه‌ام: نظم

    موهایم را خیلی کوتاه زدم چون بهم می‌آید. احساس رهایی و پرواز کردن بعدش را دوست دارم. زودتر از همیشه هم این کار را کردم. به‌خاطر گرما.

    از این راهش نیست خواندم. درباره‌ی اهمیت مربی داشتن بود. فعلا فقط مثال بود.

    درس خواندم. ویس‌ها را گوش دادم و سوال دیدم.

    بین پارت‌های درسی چندتا ۵ دقیقه آزادنویسی کردم.

    وبینار نویسنده‌ساز را بودم. از داستانک‌نویسی گفته شد. که جالب بود.

    چندتا آهنگ خفن پیدا کردم و درموردشان جست‌وجو کردم. و به اشتراک گذاشتم.

    رفتم خانه‌ی مادر بزرگم. خوابیدم. حرف زدم. عکس گرفتم.

    حالا می‌روم دو روز دیگر از داستانم را بنویسم.

    امتیاز امروز: ۷

  51. | گزارش: یادآوران کودکی

    _باز هم با ورزش آغازیدیم. مثل چند روز پیش.

    _چند روز پیش داستان اسباب‌بازی ۵ را خواستم ببینم اما خب نصفه‌شب بود و بخشی ازش ماند. خوابم می‌آمد. پس دیشب ادامه‌ش را دیدم. اولاش مثل همیشه برایم جذابیت نداشت. بچه که بودم، عاشق این کارتون بودم. تمام اتفاقاتش برایم هیجان داشت. فکر می‌کردم اگر واقعن اسباب‌بازی‌ها زنده شوند، هیجان‌انگیز است. راه رفتن و فکرهایشان برایم سوال بود. اینکه به چه چیزی فکر می‌‌کردند و با چه چیزی خوشحال می‌شدند؟ مدل راه‌رفتنشان و نگاهشان که ثابت می‌ماند روی نقطه‌یی. چرا باید مستقیم نگاه می‌کردند؟

    از آن موقع سال‌ها گذشته اما با دیدن کارتون باعث شد تا سوال‌ها برایم تداعی شود. چه‌قدر ساده بود همه چی. انگاری همین ایده‌ها و نگاهم بود که مرا به سمت نویسندگی برد.

    از بچگی خاطراتم را جسته‌و‌گریخته می‌نوشتم. چندین سال بعد باز این حس درونم زنده شد. مرا به سمت نوشتن و رمان کشاند. این حس درونم زندگی می‌کرد و من فقط فراموش کرده بودم. فراموش کرده بودم تا وقت مناسبش برسد. وقتی که برسم به مدرسه‌ی نویسندگی و آشنایی با استاد و افراد جدید. خوب بودن استاد و دوره‌هایش را شنیده بودم اما باز این فراموشی آمد سمتم. آمد تا وقتی که وقت مناسبش سر رسید و رفتم کلاس.

    من ساده نیامدم. ساده هم نمی‌روم. فراموش نمی‌کنم. فراموش نمی‌شود.

    _تلاش کردم تا تمرین شعر را بنویسم. سخت بود اما شیرین. حسی که تا حالا تجربه نکردم‌. حتا در دوره‌های قبلی شعر. باید باز هم تلاش کنم. باز هم باید بنویسم.

    _صبحی دوش گرفتم.

    _رفتم خرید کردم. برای تولد. لوازم تحریری همیشه حس خوبی داشت. حالا باید خرید لوازم ‌تحریری داشته باشم. خریدم‌. چه‌قدر کودکی‌م امروز بالا زده بود.

    _امروز قرار بود گزارش نیک باشد اما نوشتن مرا به سمتی برد که کودکی‌م زنده شود. سوالاتی که از یاد برده بودم و حالا با دیدن کارتون به یادش آوردم.

    https://t.me/elireine

  52. سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊🪆
    نمره روز: ۸.۵
    گزارش نیک:
    ۱. صبحانه خوردم.
    ۲. ناهار درست کردم.
    ۳. کوهنوردان راه آزادی رو خوندم.
    ۴. کمی انگلیسی تمرین کردم.
    ۵. حمام و مرتب کردن اتاق.
    ۶. وبینار شرکت کردم.
    ۷. با دوستم رفتم پیاده‌روی و هدیه تولدش رو با کلی تاخیر بهش دادم و کلی ذوق کرد یه آینه که روش یه شعر نوشته بود.
    ۸. با هم کلی صحبت کردیم.
    ۹. هر دو تصمیم داشتیم بریم خونه مادربزرگ‌هامون و چون خونه‌هاشون تو یه خیابون بود با هم رفتیم کلی تو کوچه پس کوچه‌ها دور زدیم که دیر‌تر برسیم و خیلی کیف داد خیلی.
    ۱۰. اومدم خونه مادربزرگ، در واقع مهد کودک مادربزرگ وای وای شلوغ صحبت عادی داد میزدن.
    ۱۱. برقا هم رفتن.
    ۱۲. کتاب نخوندم با دوستم چون نتم کلا رفته بود تازه نمی‌رفت هم نمی‌تونستم تو اون سر و صدا بخونم.
    ۱۳. زبان انگلیسی کار کردم.
    ۱۴. واقعا خسته‌ام.
    کانال تلگرام من:
    https://t.me/symphonieverte

  53. سال‌واژه: ریسک‌پذیری

    – قبل از این که بروم سمپوزیوم یک اتوفیکشن نوشتم.
    – پیش از اینکه آماده شوم برای رفتن به سمپوزیوم آزادنویسی انجام دادم.
    – رفتم سمپوزیوم و کلی کیف کردم. کجا می‌شود چنین جمع فرهیخته‌ای یافت و در جوارشان هم لذت برد و هم یاد گرفت؟
    – از سمپوزیوم تا خانه پیاده‌روی کردم.
    – سه ساعت بعد از سمپوزیوم، یک قسمت از سریال پنت‌هاوس را دیدم.
    – برای اهل خانه از سمپوزیوم گفتم.
    – به سمپوزیوم و روزی که گذشت، اندیشیدم.

    متوجه شدید رفتم سمپوزیوم یا واضح‌تر توضیح بدهم؟!

  54. گزارش نیک امروز

    سال‌واژه «پستاندار درون»

    صفحات صبحگاهی نوشتم.
    نویسنده‌ساز را بودم.
    امروز کمی سرم‌ شلوغ است.

  55. گزارش نیک | پنجشنبه پانزدهم مردادماه ۱۴۰۵
    سال‌واژه‌ام: جسارت
    نمره‌ی روز: ۷ از ۱۰

    امروز فهمیدم ظاهراً با جسارت فاصله‌ای زیاد دارم.

    هر وقت صاحبخانه زنگ می‌زند و می‌گوید: می‌شود یکی خانه را ببیند؟ من هم با لبخند می‌گویم: بفرمایید. انگار این خانه مال من نیست، سالن نمایش است، هر کس خواست، بلیت می‌گیرد، می‌آید دوری می‌زند، کابینت‌ها را وارسی می‌کند، به ترک دیوارها اخم می‌کند و می‌رود.

    حمید می‌گوید: تا وقتی قرارداد داریم، هیچ‌کس حق بازدید ندارد.

    من اما از آن آدم‌هایی‌ام که اگر کسی در بزند، قبل از اینکه بفهمم حق با کیست، می‌گویم: بفرمایید داخل.

    بعد هم با عجله اسباب‌بازی‌ها را جمع می‌کنم، ظرف‌های توی سینک را قایم می‌کنم و نقش مستأجرِ مؤدب را بازی می‌کنم، انگار قرار است آخرش به من جایزه‌ی همکارترین مستأجر سال را بدهند.

    گاهی فکر می‌کنم جسارت، برای من از نه گفتن شروع می‌شود، نه به غریبه‌هایی که می‌خواهند خانه را ببینند، نه به ترسی که مدام می‌گوید اگر مخالفت کنی، همه‌چیز خراب می‌شود.
    هنوز هم بفرمایید گفتن برایم راحت‌تر از نه گفتن است، و احتمالاً به همین دلیل نمره‌ی امروز، فقط هفت شد.
    https://t.me/MashgheBodan

  56. چند برنامه نوشتم برای پروژه‌های مختلف.
    چیزی که یک ماهی ذهنم را درگیر کرده بود، پیگیری کردم و راحت شدم. این هفته تکلیف خیلی نگرانی‌هایم معلوم شد. مدیریت استرسم خیلی بهتر شده. دَم‌زیستی( سال واژه‌ام) خوب دارد جواب می‌دهد.
    برق رفت و وبیکار‌های دانلود شده هم باز نشد. یک قسمت از جافکری که در مورد استرس بود را گوش دادم. یکی از روش‌های پیشنهادی، شبیه همین دَم‌زیستی خودم بود. فهمیدم چرا گاهی ناگهانی دلم بغل می‌خواهد. فهمیدم مغزم دشمنی ندارد با من که بدترین سناریو‌ها را می‌چیند. می‌خواهد مانور برگزار کند ولی گند می‌زند.
    چند صفحه از زندگی دوزخی آقای ایاز را خواندم و دلم آشوب شد. هم می‌خواستم بخوانم و هم تصاویر جلوی چشمم بود و چشمم به سطل گوشه اتاق و مغزم در حال ارزیابی فاصله من تا سطل که اگر همین‌جا بالا بیاورم و با سرعت 80 کیلومتر بر ساعت بدوم سمت سطل، شتک‌های استفراغ می‌پاشد به کاغذدیواری یا نه.
    پودر پروتئین سفارشی رسید و اندازه‌ی یک بچه گراز است.
    در مطب دکتر نشسته بودم و خودم را بی‌آرایش توی آینه‌ی دیوار روبرو می‌دیدم. خوشگل بودم. بدون بزک دوزک هم خوشگل بودم.
    این روز‌ها حسابی با مامان گپ می‌زنیم و وقت می‌گذرانیم.

  57. گزارش نیک۸۶ فرح
    ✍️سال واژه‌ام گفتگو است. امروز با گفتگو خوب هفته پیش با مسئول استخر باعث شد که او امروز گفت این تو ، و این استخر😂و واقعن چون بین تعطیلی بود. در منطقه عمق کسی نبود جز من! استخر، شد استخر فرح شد!
    ✍️تغذیه کانالم با قسمتی از گزارش نیک ۸۵
    ✍️خواب‌نامه نویسی ( تو خوابم استاد شاهین بود که با خانم گزارشگری برنامه آنلاین داشت و وسط برنامه شومینه هیزمی داشت و…)
    ✍️پیاده روی یکساعت در آب ، نیم‌ساعت شنا و یکساعت ماساژ
    ✍️امروز حس جمعه داشتم. بخاطر پیاده‌روی دیروز و باربری خریدهایی کردم بودم خسته جسمی بودم بیشتر استراحت کردم و در کانال دوستان نویسنده‌ام پرسه زدم و از کانال مریم نیکومنش پستی را در کانالم منتشر کردم.
    ✍️مثل همیشه و هر روز انیمیشن دیدم. آنهم کارتون “رامکال “ یاد کودکی فرزندانم افتادم. چه زود بچه‌ها بزرگ شدن، و من هنوز در آن حال و هوا کودکی آنها هستم.
    از استخر اومدم خونه عصرونه خوردم و استراحت کردم.
    ✍️یک جای ایرپاد برای لیلا دخترم بافتم.
    ✍️کارتون دیدم و یک فیلم پلیسی همراه با بافتنی بافتن دیدم.
    ✍️امروز وبینار نویسنده ساز قضا شد. حالا باید سیو انرا گوش بدم. تا الان که گزارش نیک را بفرستم سیو و ضبط وبینار امروز را ندیدم و نشنیدم.
    ✍️بازخورد به کاریکاتور و نقاشی حلزون مدرسه نویسندگی:
    از رنگ لباس حلزون خوشم آمد. نمی‌دونم حلزون عاشق شده یه چشمش دنبال کسی رفته. دلشو کسی برده. خدا بخیر کنه.

  58. ادامهٔ کتاب به عقب نگریستن ارفئوس را خواندم، دو تا از داستانک‌های کلاغه به خونش نرسید را هم خواندم و کمی آزادنویسی کردم.

    ساعتی هم در بازنویسی مطلب سایت لَنگ زدم.

    بازنویسی سخت‌ترین بخش نوشتن است؛ می‌نویسی و پاک می‌کنی،
    می‌نویسی و پاک می‌کنی،
    می‌نویسی و…

    یک جمله را در ذهنت می‌گذاری و هزار بار از زاویه‌های مختلف به آن فکر می‌کنی. از ده‌ها دریچه، همان جمله را دوباره می‌نویسی.

    برای یک مطلب، ده‌ها مثال را زیر و رو می‌کنی تا حرفت را به شفاف‌ترین شکل ممکن بزنی. این‌طور می‌شود که ساعت‌ها می‌گذرد و تو بر سر یک جمله، با خودت چانه می‌زنی.
    به همین خاطر می‌توان از بازنویسی متنفر بود.
    اما نتیجه کار همیشه لبخندت را در می‌آورد. و به تو حس آفریدن می‌دهد.
    و به همین خاطر ‌می‌شود بازنویسی را دوست داشت.

    https://t.me/meslenafas

  59. ویل‌ویلی

    – برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
    + با وجود تمام خرابکاری‌هایی که انجام دادم، قدری از روزو نجات دادم.

    – از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    + ۵. چرا نداره که. به تعداد چیزایی که تیک خورده.

    – از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    + وا بده.

    – امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    + پل‌های مدیسون کانتی.

    – امروز رفتی پیاده‌روی؟
    + از آرایشگاه تا خونه رو قدم زدم.

    – امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    + چرا بگم؟

    – امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    + هی.

    – امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    + کسی که نیستم.

    – امروز با کی تماس گرفتی؟
    + هیشکی.

    – امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    + ول کن.

    – امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    + هیچی.

    – امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    + املت قارچی که دیشب داداشم پخت.

    – امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    + نبودم.

    – فیلم چی دیدی؟
    + سریال زیبای حقیقی.

    – نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    + چه فایده؟

  60. چقدر بدنم نیاز داشت تا لنگ ظهر بخوابم. صبح چند بار با ترس بیدار شدم که باید بروم و بعد می‌فهمیدم نمی‌روم و خوشحال شدم.

    بلند که شدم سرحال بودم و ناراحتی‌هایم کمتر بود. مشکلات کارم قابل حل به نظر می‌رسیدند. خواب خوب چقدر مهم است‌.

    در ادامه روتین‌هایم را خوب جلو بردم. خیلی ذوق می‌کنم که دارم عادت می‌کنم. کارهایی می‌کنم که انجام همه‌شان در یک روز برایم غیرممکن بود. الان مثل بچه‌ی آدم یکی یکی می‌روم سراغشان و تمامشان می‌کنم. خیلی لذت دارد که بعد از چند وقت نتیجه‌های کوچولو موچولو ظاهر می‌شوند.

    روز بی‌حاشیه‌ای بود در کل. تا شب کار کردم و بهترم. فردا هم خانه‌ام و دیگر حالا که خوابم درست شده باید صبح زود بیدار شوم.

    کانالم:
    https://t.me/f_mahmudpur

  61. توصیف حلزون امروز سخت است. بیشتر از حلزون بودن، انگار یک مارپیچ و یک تونل را کنار هم گذاشته‌ند.
    سال‌واژه‌ام نوگرایی.
    1- همچنان داستان کوتاهم را صافکاری و نقاشی می‌کنم.
    2- یاد گرفتم که با لوبیا و تخم‌مرغ می‌توان املت شاپوری پخت. باید املت را درست کنی و یک گوشه‌اش را لوبیای کنسروی یا آبپزشده بگذاری.
    3- فیلم Memories of Murder را دیدم. اولین فیلم در صفحه‌ی فیلمدونی سایت استاد بود. در وصف زیبایی فیلم همین بس که با دیدنش کلی ایده‌ی داستان به ذهنم رسید. کلا اگر با خواندن، دیدن یا شنیدن داستانی، میل به داستان پروردن یا نوشتن پیدا کنم، آن داستان مورد علاقه‌ی من است. Memories of Murder اینطور بود.
    4- سپاسگزار بودنم.
    نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  62. کارهای نیک امروز

    ☑ بامداد را با نوشتن آغاز کردم و اندکی روشنایی بر کاغذ نشاندم.

    ☑ رؤیای شب را از فراموشی نجات دادم و به شعر و اثری هنری سپردم و در کانال تلگرام هوا کردم.

    ☑ با همراهی دوستان برای شعرم عنوانی درخور جستم.

    ☑ دربارهٔ مهرهٔ مار خواندم و میان افسانه و واقعیت به جست‌وجوی حقیقت رفتم و فهمیدم اکثرش خرافات است، البته هنوز وسوسه‌ی جمع آوری کلکسیونی از خرافات و جاهلیت دارم !

    ☑ سفارش یک دسته کارت اوراکل Wisdom of the Oracle را از تهران ثبت کردم تا آن را نه برای پیشگویی بلکه برای خودشناسی ژرف‌تر و تأملی صادقانه در گفت‌وگوی درونی به کار گیرم.

    ☑ عصر در وبینار «نویسنده‌ساز» شرکت کردم و با جهان فشرده و درخشان داستانک‌ها و Microfiction آشناتر شدم و دریافتم که گاهی کوتاه‌ترین روایت‌ها بلندترین پژواک را در جان آدمی بر جای می‌گذارند.

    ☑ چند دست Call of Duty: Modern Warfare III بازی کردم و در هزارتوی نقشه‌های ناآشنا راه گم کردم تا راه یافتن را بیاموزم.

    ☑ چند صفحه از کتاب مغز زنانه را خواندم و پنجره‌ای دیگر به جهان جسم و احساس زنانه گشودم.

    ☑ امشب با CBD به تن فرصت آرام گرفتن دادم و خواب را به نرمی به خانهٔ شب دعوت کردم.

    ☑ پیش از خواب با مدیتیشن آرام‌سازی پیشروندهٔ عضلات PMR و اسکن بدن از هیاهوی روز فاصله گرفتم و تن و جان را گام به گام به آستانهٔ خواب سپردم.

    آخر هفته تان بخیر و شادی 💙

    کانال تلگرام من:
    https://t.me/draliandishmandir/729

    بایگانیِ رویاها | نویسنده: دکتر علی اندیشمند

  63. داس تان کو تاه خاند. مَر ده زیر زَ می نی را‌.
    زَه را تن بل است. دی روز به خا هَ رش گفت گَ زا رِش بِ نِ وی سد. ام روز به من گفت. نِ می دا ند بَ را یِ آ دم آ هَ نی ها نِ وِش تن سخ تَ‌ست. با ید به هو شِ مص نو عی می گفت. او از من پیش رف تِ تر است. ال آن خا نن ده اَ ذی یت می شَ ود. من هم نِ می تَ. وا نم هِ جا ها را بٕ هم بِ چس با نم. حو صِ له هم نَ دا رم که مَ دام ئَـ ئِـ ئُـ بگ ذا رم. تف به زه را.
    خب. دی گر چه کرد؟ آ هان. درس خاند. باز هم درس. درس. درس. طَ را حی خاند. تا ریخ هَ نر جَ هان خاند. زَ بان خاند.
    با زه را حرف زد. با خو دش نه‌. با زه را یی دی گر. با حا جی مع صو می. در مو رِ دِ داس تا نَ کِ زه را. چی زی از داس تا نک نِ می دا ند وَ لی کَ مَ کش کرد. خوب نِ وش ته بود. زیر متن داشت.( از مع دود جم له ها یِ عاد دی.)
    عَ وَ ضِ کِ تاب خان دن مان هَ وا خاند. مان هَ وا یِ خا نُ مِ ژو یینگ. سگ بر قب رش بِ ری ند. من این بی‌ اَ دَ بی ها را بَ لد نیس تم. صا حا بم یع نی زه را بِ هم گف ته بِ نِ وی سم.
    کا نا لِ هَ مه یِ هم سَ فَ ران را خاند. فَ قط وویس ها یِ مَ دار و سر زَ بان مان ده.
    آ زاد نِ وی سی کرد. کم.
    روز گُف تار گِ رفت. طو لا نی. چِ هل دَ قی قه. مکث و سُ کوت زی یاد داشت. از آ مو زش گا هش گفت. به قو لِ دوس تش خَ دا یِ نا بود کُ نن ده یِ اه ری مَ نان کُن کور کو نی هست کور.
    یاد داشت نِ وشت. نا مه به سا غر زَ ما نِ زی یا دی می گی رد. اِ نِر ژی هم. مو قع نِ وش تن نا گَ هان می رَ ود تو فکر و خی ال. زَ مان هم از دس تش در می رَ ود. به آ خر ها یِ نا مه نز دیک می شَ ود.
    پاد کست گوش داد. در مو رِ دِ مَ کا تِ بِ قر نِ بیست. مو قع نا هار گوش داد. می خا هد مُ شا وِ رش را بُ کُ شد. خو دش را بُ کُ شد. پِ درش را. پِ در بُ زُر گش را‌.
    خا نِ وا ده اش باز رف ته اند سَ فر. پش تی با نش بِ هش زنگ زد. مع تَ قد است آن حرف ها را می تَ وا نست پَ یا مک کُ ند.
    مَ دام از کا ری به کا ری دی گر می گُ ری زد. از درس به نِ وش تن. از نِ وش تن به روز گف تار. از روز گف تار به نا رو تو. از نا رو تو به خان دن.
    ( خودم هم موقع نوشتن اذیت شدم. در حدی که جرئت نکردم برای اصلاحات تایپی بازبینی کنم. خدا به داد مهربان‌ترین شقیِ جهان برسد.)

  64. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    ۱. امروز را هیچ نکردم.
    ۲. کمی خوابیدم.
    ۳. کمی نوشتم.
    ۴.کمی خواندم.
    ۵. کمی نویسنده‌ساز را بودم.
    ۶. کمی بیرون رفتم.
    ۷. یک فیلم هم دیدم.

  65. به شب‌نویسی‌هایم بازگشته‌ام.
    اصلا شب که می‌شود منم و سکوتی آغشته به خنکیِ هوا و تخیلی که پرواز می‌کند و هزاران قصه می‌بافد.
    بخشی از شب‌نویسی‌ها را برای بی‌پروا نویسی اختصاص داده‌ام و بخش دیگرش را برای برداشتنِ پرده‌ی میانِ من و من.
    دیروز آرتا در کلاس نویسندگی می‌درخشید.
    موجود سبز، غیبت داشت و این جلسه نتوانست در کلاس شرکت کند اما سر که برگرداندم، برگی بزرگ از گیاهی سبز، روی دفترم، ظاهر شده بود.
    در پایانِ کلاس، همراه طاها و فاطمه، یک پروژه‌ی گروهی را کلید زدیم و سپس به اتفاق هم در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردیم.
    بعد کتابخانه را به قصد قدم زدن در شهر و صحبت در مورد پروژه، ترک کردیم.
    منتظریم هفته‌ی دیگر با بقیه‌ی بچه‌ها راجع‌به آن صحبت کنیم. از هیجان و ذوقش دیشب خوابم نمی‌بُرد.

    یکی دو روزیست، دردهای گهگاهی مهمانِ نا‌خوانده‌ی جسمم شده ولی رکاب زدن و غرق شدن در پادکست، درد را با دردِ آغشته به آرامش می‌شویَد.
    فیلم‌هایی که این روزها بازبینی کردم:
    Serendipity 2001
    هنوز هم دوستش دارم.

    Notting Hill 1999
    حال خوب کن بود دوباره.

    Sleepless in Seattle 1993
    همیشه بعد از دیدنش این سوال را دارم که:« نیمه‌ی گمشده حقیقت دارد؟»

    You’ve Got Mail 1998
    دوباره همان نیمه‌ی گمشده و سوال‌های بیشتر…

    Kate & Leopold 2001
    سفر مردی از دل گذشته به آینده و یافتن نیمه‌ی گمشده‌اش…

    فکر می‌کنم در دوره‌هایی، بازگشت به بعضی فیلم‌ها و بعضی کتاب‌ها، نوعی تراپی و بازگشت به خانه ی امن باشد.(جمله ای برای آرام‌داشتِ تکرارِ مکرراتِ درون).

    در عین حال چند فیلم جدید هم دیدم:

    Pretty crazy 2025
    یک فیلم سینمایی جذاب از کشور کره که معمولا عادت دارد سریال و مینی‌سریال بسازد. البته همین فیلم هم قابلیت سریال شدن داشت ولی چه خوب می‌شود اگر تمام سریال‌ها را فشرده کنند، دیگر لازم نمی‌شود مثلا « نوش‌جان عالی‌جناب» را یک نفس در یک روز دید( یادآوری فیلم باعث شد دوباره به هیجان و شیفتگیِ سفر به گذشته، فکر کنم.)

    Two words one wish 2025
    پس از سال‌ها یک فیلم ترکیه‌ای دیدم. البته اگر در ابتدا می‌دانستم کشور سازنده‌اش ترکیه است احتمال اینکه این فیلم زیبا را از دست دهم بسیار بود. دوستش داشتم. هم تخیلی بود هم عاشقانه هم رازآلود. چقدر کشش داشت و تا پایان فیلم میخکوب ماندم.

    از فرهنگواره‌ی فارسی خلاق چند واژه خواندم. نمی‌دانم چه جادویی است اما همین که واژه‌هایش را می‌خوانم شروع میکنم به نوشتن. حتما امتحانش کنید!
    صفحه‌ی ۲۹ را بیابید و توجه مضاعف کنید در واژه‌های:
    خلوت طلب، شیون فروش، هم پا ، خواب پرست، لب افشان، گلوسوز، ستیزگاه، هم‌شانه، چناروار، هوس خیز، تبردار.
    و سپس متنی از ذهن به سرانگشتانم تراوش می‌کند و باعث می‌شود حس کنم سمیرایی هستم که سوار بر ماشینِ زمانِ واژه‌ها به ۲۰۰ سال پیش سفر کرده و همانجا یک متنِ کهن با حال‌و‌هوای آنجا نوشته، متنی که شاید روزی واقعا آن را همانجا نوشته.
    بروم به ستاره‌چرانی‌ام برسم و شب‌نویسی‌.⭐
    🪽سمیرا‌نویس
    https://t.me/samiraneshanifar

  66. 1. باشگاه رفتم. امروز تمرین بالاتنه بود که کمتر عرق‌ریزی دارد.
    2. کلاس خصوصی زبان را برگزار کردم.
    3. با دوالینگو آلمانی خواندم. شد روز صد و نود و یکم که آن جغد بینوا را شاد کردم.
    4. ناهار قرمه سبزی دستپخت مادر را خورده و کمی چرت زدم.
    5. چند صفحه‌ای از کتاب «تو به اصفهان بازخواهی گشت» را خواندم. بعد از گوش دادن به نسخه‌ی صوتی «خانه‌ی لهستانی‌ها» به داستان‌هایی با اشاره به مهاجرت لهستانی‌ها علاقمند شده‌ام.
    6. نیمی از وبینار را شرکت کردم و بعد برای قدم زدن رفتم بیرون. بستنی خوردیم و درمورد اینکه حس می‌کنم وجودم در این دنیا بیهوده است صحبت کردم.
    7. آمدم خانه و یک قسمت از Grey’s anatomy را نگاه کردم که اخیرا حسابی جوگیرم کرده و باعث می‌شود سری به کتاب‌های دبیرستان بزنم. مخصوصا زیست‌شناسی.
    8. تصمیم گرفتم گزارش نیک بنویسم. هنوز به حدی نرسیده‌ام که از این کار لذت ببرم ولی گمان کنم با استمرار اعتیادآور باشد.

  67. امروز نمره‌ام را نه می‌دهم و واژه‌ی چاه طمع را یافتم و یادداشت کردم. پیاده روی رفتم کمی بی‌حال بودم. دخترم می‌گوید زندگی سخت شده و در جمعی حاضر شدم که همه مجرد بودند و نسخه ازدواج کار نمی‌کند. سال‌واژهام تعهد ورزی است یک کتاب صوتی از گلی ترقی گوش کردم با عنوان فرصت دوباره قلم شیوا و شیرینی دارد. چند صفحه از مقالات دهخدا چرند و پرند خواندم. در وبینار امروز شرکت کردم و آقای ماهان و احسان در باره‌ی داستانک صحبت‌های خوبی داشتند. بی ملاحظه‌گی و بی‌قیدی بعضی از افراد ناراحتم می‌کند و از خوردن یک لیوان خاکشیر لذت بردم. امروز به کتابخانه رفتم و در جمعی داستان‌نویس حاضر شدم. داستان بعضی از آنها خیلی شنیدنی و جالب بود. یک خانم از کلمات جدید اینستاگرام مطلب درآورده بود و کلی هم خندیدیم. امروز هم رویای داستان‌نویسی در سرم پروراندم. به کانال تلگرام سری بزنید.
    https://t.me/notetoday1

  68. سال‌واژه: اندیشه‌نگار

    سپاس‌گزارم برای تمام آنچه در این مسیر می‌بینم و حس می‌کنم؛ برای تمام آنچه «هست». شکر می‌گویم برای تماشای رنگ‌های شاد روی ناخن‌هایم، برای بازتاب چهره و پیکرم در آینه و عکس‌ها، و برای صدای گرم داستان‌های آدم‌هایی که در مسیر زندگی با آن‌ها برخورد می‌کنم. شکر برای خبر شیرین تولد برادرزاده‌ام که یک ماه زودتر از انتظار، دنیای ما را روشن کرد. سپاس برای تماشای سبزینه‌های آرام‌بخش در پارک بانوان و دیدن زنان زیبا و خوش‌پوشی که با حضورشان به جهان رنگ می‌بخشند. شکر برای فرصت شنیدن و دیدن در وبینارهای «نویسنده‌ساز»، برای لمس کلمات در صفحات کتاب‌ها و برای حضور گرم خانواده، دوستان و شاگردانم که شنیدن صدایشان، آرام‌بخش روح من است.

    وقتی یک نعمت “عادی” می‌شود، آیا در واقع از بین می‌رود یا اینکه در لایه‌ای عمیق‌تر، به بخشی از هویت ما تبدیل می‌شود؟
    https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite

  69. کور‌خَلقی
    می‌دود خون شعر
    در رگهایش
    باز بن‌بست است
    کوچه

    وبینار دیروز: تمرین بداهه‌نویسی و جریان تداعی‌ها از هر چیزی تا بارقه‌ی ایده برای نوشتن حتی در حد پنج سطر. ساجده هم آمد از شعر گفت. از اسکلت شعر که تصویرست و بعد ته‌نشین‌شدن شعر آنچه می‌ماند تصویر است. احساس و عاطفه و خیال و اندیشه‌ی شاعر، تصویر‌ساز شعرند، تا مانا شود و ملموس. آناهیتا هم قطعه‌یی زیبا در باب دوست‌داشتن خواند و کمی صحبت کرد از دوست داشتن با تکیه به متنش.

    -صحبت‌کردن من و “خ”این سه سال کمتر و کمتر شد تا به گِل سکوت نشست. اینجوری بهتر است هر کس سرشلوغیِ تنهایی خودش را دارد که نمی‌خواهد پرش به پر دیگری برخورد. که‌ آلوده نشود. که شلوغی مسری است. وقتی با شلوغی دیگری درهم تنیده شود گره‌ی کوری می‌شود مثل خشم، دلآزاری و زدن حرف‌هایی به ارتفاع آسمانخراش و بعدش هم سقوط آزاد از آن بالا بخاطر حرف‌هایی که بهتر بود به جای قدکشیدن سکوت‌کش می‌شدند تا شریک‌جرم در قتل حرمت همدیگر.

    سه‌سال قرنطینه‌ی ما به جنگ ربط نداشت. اوضاع از خیلی قبل‌تر جنگی بود‌ و از خیلی پیش‌تر استخوان‌سوز بلا بودیم. جنگ فقط استخوان‌های نیم‌سوز را توی قبر کرد و فاتحه‌اش را خواند‌.

    گربه‌یی دست‌آموز و نازپرورده، ناکوک با دنیای بیرون. شکار کردن؟ خش و خنجول‌پنجولِ دفاع؟ جستن بالای درخت؟ بی‌عرضه و نابلد. در رقابت تنازع بقا او زیر بوته‌ها آن‌قدر پنهان می‌شود تا از گرسنگی بمیرد یا طمعه‌ی درنده‌یی. ناز‌پروردگی‌اش؛ نفرین. تقدیر‌‌سرشتی ناخواسته. او پنجول‌هایش را از یاد برده حتی گربه‌بودنش را. تنها آموخته دست‌وپاشکسته آدم شود. آخر دنیای بیرون بی‌ادب و رُک و وحشی‌ست، این چندپاره‌ی نافرم برزخی را کجای دلش بنشاند. آناکوندا می‌شود می‌بلعدش. بدون خم‌به‌ابرویی. به‌آنی.

    -رونویسی از مقدمه‌ و چندتا از شعرهای “یک پوست یک استخوان”ِ فرسی. خواندن کامل اشعار.
    گفتم آینه
    نفس
    گفت آرزو
    قفس
    آرزو شکست و آینه خمید
    در خم قفس
    نفس برید

    روز‌واژگان :
    تناسان: آسوده‌تن، تن‌پرور. از یک پوست یک استخوان
    آبدانه؛ بازهم از آن.
    واژگونه‌ واژه‌یی
    از غم آمده
    در عدم مقیم
    اوفتاده بر کرانه‌ی مقامه‌ی وجود
    آبدانه‌یی آتشین زبان
    رفته بی‌گدار
    برخلاف موج سربه‌راه مردمان
    من کدام؟
    تو کدام؟
    یعنی یک آنُمالی ِآنارشیست‌انقلابی😁

    بالاخره و پایین‌خره قسمت اول فیلم شوگر را دیدم. بقیه برای بعد.
    وباز هم شعری برای پایان نیک از یک پوست یک استخوان.

    من آسان
    من باز بودم
    بر زیانم راز
    تو چکاندی
    به دشواری‌ام
    تو نشاندی

  70. ـ گاهی خالیم مثل همین امروز، مثل این چند روز. خالی از هرچیز. اما خوابهام آشفته بازار است‌. از خیابان پرت می‌شوم به بازار، از بازار به پس‌کوچه‌ها از پس‌کوچه‌ها به خانه‌ای اشرافی و کلفت‌مآب توی خانه می‌چرخم‌. خانه منم، خیابان منم، آشفته بازار منم. به عمر فکر می‌کنم، به زندگی، به پیر شدن. من چه جوری پیری دلم می‌خواهد اگر قرار باشد تا پیری عمر کنم؟

    ـ امروز سمیه از مریم سبزه‌کار گفت. اینکه می‌رود برای مدیتیشن اما می‌میرد. از گزش مار. در ارتفاعات لواسان. دو سه روز بعد پیداش می‌کنند. به هر مردنی در این خاک مشکوکم. اما، در تنهایی مردن ترس دارد؟ مردن ترس دارد؟ مردن برای من ترس دارد. پیر شدن هم ترس دارد. پیری هزار ماجرا دارد. زوال عقل هم ترس دارد. رو دست دیگران ماندن و وبال گردن شدن ترس دارد. آرزو کردم در هشتاد سالگی یک روز صبح، صحیح و سالم در اتاقم چشم باز کنم و بعد همانجا آرام چشمهایم را ببندم و بمیرم. هنوز نمی‌دانم چرا می‌خواهم اول بیدار شوم بعد بمیرم. لابد از غافلگیری می‌ترسم.

    ـ مهمان خواهرشوهر بودیم. دورهم تا جا داشت غیبت کردیم. جای همگی خالی.

    ـ تماشای Shaun the sheep . مزرعه‌دار دِیت دارد. حسابی به خودش رسیده، با هِیرپیِس هویجی رنگی، طاسی سرش را پوشانده که دلبریش را تکمیل کند. شیطنت گوسفندها می‌کشاندش بیرون از خانه و بازیگوشی باد می‌زند زیر هیرپیس. ماجراجویی شروع می‌شود. هیرپیس می‌افتد تو استخر، آویزان می‌شود رو بندرخت و حین بازیگوشی گوسفند ناقلا، پرنده‌ بی‌خانمان هیرپیس نارنجی را می‌برد رو درخت، تا گوسفندها بهش برسند چند تا تخم‌ هم گذاشته. خلاصه گوسفندها و سگ بیچاره جان می‌کنند که مزرعه‌دار شیک و پیک سر قرار حاضر شود. چه سود که بی‌وقت برداشتن عینک کار دستش می‌دهد و لحظه موعود چشمهاش نمی‌بیند بجای هیرپیس، شرتش را به سر می‌کشد و در را به روی یار باز می‌کند. یار هم الفرار.

    ـ تولد زهراست. «برای عروسیم رقص چاقو می‌خوام. تو باید برقصی». می‌رقصم. قشنگترین عروس دنیا می‌شی تو. فرسنگ‌ها دور هم که باشی، من برای عروس شدنت مستانه می‌رقصم.
    آن چشم جاودانه عابد‌فریب بین
    که‌ش کاروان سِحر به دنباله می‌رود.
    خوی کرده می‌خرامد و، برعارض سمن
    از رشک روی او عرق ژاله می‌رود.

    ـ هنوز دارم «فاجعه در شکار» را می‌خوانم. ظاهرا روایت معماگونه رویدادها، الهام‌بخش نویسندگان جنایی‌نویس بعد از چخوف بوده

  71. تفاوت احساس و ادراک در چیست

    سه صفحه آزادنویسی می‌کنم. می‌خاهم به هیچ چیز فکر نکنم. کلمه پشت کلمه، جمله پس چمله می‌نویسم.
    تا خانه‌ی دوستم پیاده‌روی می‌کنم. از روزهای قبل بیشتر راه می‌روم. با اینکه صبح زود است عرق می‌کنم. در صف نانوایی می‌ایستم برای صبحانه نان تازه می‌گیرم. زود از صف خسته می‌شوم اما صبحانه با نان تازه می‌چسبد.
    بعد از حدود یک‌سال دوستم را می‌بینم. از گرانی، بلاتکلیفی و مشکلات تربیت بچه‌ها حرف می‌زنیم. از کنترل کردنشان و اینکه سن بلوغ بچه‌ها پایین آمده. دوستم می‌ترسد بچه‌هایش کار اشتباهی بکنند. گفتم زیاد سخت نگیرد. دوستانه با آنها صحبت کند.
    صبحانه می‌خوریم و قبل از ظهر بر‌می‌گردم خانه.
    ظهر که برگشتم، پمپ کولر کار نمی‌کرد، باز خوب است با دو میلیون درست می‌شود.
    به چند کتاب سرک می‌کشم. تمرکز ندارم. کمی استراحت می‌کنم. آزادنویسی می‌کنم و حرصم از گرانی و شرایط جامعه را روی کاغد خالی می‌کنم.

    در کتاب «هیچ چیز جای کتاب را نمی‌گیرد»، در اهمیت بازخانی آمده:
    «دوباره‌خانی می‌تواند یادتان بیندازد قبلا چه کسی بودید.
    دلیل بازگشت مکرر کتاب‌خوان‌ها به کتاب‌های محبوب این است: آن کتاب‌ها ما را به خود سابقمان بر‌می‌گردانند و ایامی را یادآور می‌شوند که مدتها گذشته. بازخوانی کمک می‌کند تغییراتمان را ببینیم.»
    هر وقت به رکود مطالعه می‌رسم یا «چرا ادبیات» یوسا را بازخانی می‌کنم یا یکی از داستان‌های چخوف را می‌خانم. به بوف‌کور و سورة‌الغُراب هم زیاد سر می‌زنم.
    بقول ان‌بوگل، «کتاب‌های قدیمی مثل دوستان قدیمی‌اند»، روان و ذهن را شاد می‌کنند.
    به نظرم بازخانی با ویرایش یک شباهتی دارد، در هر دو با هربار مراجعه، متن بهتر درک می‌شود. چه ویراستار، چه آنکه بازخانی می‌کند، با متن آشناتر می‌شود و دقیقتر آن را می‌بیند.

    چند صفحه از «ذهن فریبکار من» را می‌خانم و بخش‌هایی را رونویسی می‌کنم. با یادداشت برداری و رونویسی مطالب را بهتر درک می‌کنم.
    نویسنده تفاوت احساس و ادراک را توضیح می‌دهد.
    «احساس اثری است از یک محرک داخلی یا خارجی که از گیرنده‌های حسی تا سیستم اعصاب مرکزی پیش می‌رود و ارزش شناختی خاصی ندارد و اساس آن فیزیولوژیک است. اما ادراک ابعاد وسیعی است و به معنای فرآیند ذهنی یا روانی که گزینش و سازماندهی اطلاعات حسی و نهایتا معنا‌بخشی به آنها را بر عهده دارد.
    در واقع ادراک تعبیر، تفسیر و معنا‌بخشیدن به احساس است.»

    ما بیشتر مواقع می‌گوییم «احساس می‌کنم» اما گاهی احساسات، در واقع ادراک ماست چون فقط فرآیند فیزیولوژیک نیست، حسی‌ست که به آن معنا بخشیدیم.

    نیم ساعت یوگا و تنفس عمیق می‌کنم. احساس رهایی و نشاط دارم.

    نمره‌ی امروزم هشت از ده است.

  72. صبحش با بازطراحی صفحه اصلی سایتی گذشت.
    سر ظهرش ۹۰ دقیقه ورجیدم.
    بعد از دوش به استقبال مامان و بابا رفتم .
    عصر جلسه داشتم برای بازاریابی محصولی در حوزه بهداشت و ۴ ساعت طول کشید
    ۴۵ دقیقه پیاده‌روی
    ماسک و مراقبت پوستی
    مشغول نوشتن گزارش جلسه بودم که سراغ گزارش نیک اومدم مبادا به فردا بکشه

  73. ورزش کردم. مدیتیشن کردم. کلی داستان‌های خوب خاندم. خاطرات آبله‌رو، دفترچه خاطرات، دفتر خاطرات حیوانات، مرد زیرزمینی، دفترچه ممنوع.، من، آقای نویسنده و بانو. چقدر داستان‌های زیبایی بودند. داستان کوتاهم را نوشتم ولی هنوز به انتها نرسیده.
    وبینار شرکت کردم. آقای ترابی و آقای شناسا، نکات خوبی را در مورد داستان گفتند. دوباره ورزش کردم. کراتین خوردم. و قسمتی از فیلم بیماری یکشنبه را دیدم.
    https://T.ME/ARMAGHANNEVESHT

  74. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -گوشی را کوک کرده بودم. که زود بیدار شوم مثلن. خاموشش کردم و خوابیدم. حسش نبود.
    -گالری‌تکانی‌ کردم. عکس و فیلم‌های بی‌آشیان را آلبوم بخشیدم. مرتب شد. و خلوت.
    -رفتم نویسنده‌ساز. بحث داستانک حسابی گُل انداخته بود.
    -از تو گزارش نیک، یادداشتی را دست‌گیر کردم و کَت‌بسته تحویل کانال دادم.
    -من هم گم شدم. تو غبارِ «مردی که در غبار گم شد».
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  75. امروز زودتر از همیشه بیدار شدی. پیام پشتیبانی رو باز کردی. عضو کانال و گروه داستانک‌نویسی شدی‌. دیدی جمع خفنا جَمعه. بعید می‌دونی داستانک تو شانسی داشته باشه‌.
    گپ زدی با دوستات و کتاب خوندی. کتابی که خیلی دوسش داری. بوطیقای جهالت. به چندتا کتاب دیگه‌ام نوک زدی.

    آزادنویسی کردی و آزادپرسی. هربار قبل از آزادپرسی می‌گی سوالی ندارم. اما همین‌که شروع می‌کنی شوکه می‌شی از اون همه سوالی که تو مغزت وول می‌خوردن.

    تو تلگرام چرخیدی و کانال خوندی. بیشتر از همه تو کانال زهرا مرادپور موندی و از خوندنش لذت بردی. مث همیشه. بعدش رفتی سراغ دوره‌ی نثرانه و پروژه‌ی مرور کردن رو ادامه دادی.

    دوست داشتی امروز با دوستات جلسه داشته باشی. اما نشد. باید از خونه بیرون می‌رفتی. پس جلسه رو کنسل کردی. تند‌وتند پوشیدی و رفتی. رفتنت بی‌نتیجه بود و زود برگشتی خونه.

    دوش گرفتی و به خودت رسیدی. رفتی مهمونی. دوست داشتی امشب خونه باشی. حوصله‌ی مهمونی نداشتی. اما باید می‌رفتی.

    آوا اومد پیشت. بغلش کردی. ماچش کردی. تنها دختربچه‌ایه که انقدر دوسِت داره. معمولا پسربچه‌ها میان سمتت. توام دوسِش داری. همه‌ی بچه‌ها رو دوست داری. این مدت که امیررضا پیشت بود، حسابی بهت خوش گذشت و کودکی رو دوباره تجربه کردی.

    بحث سیاسی داغ بود. علاقه‌ای به شنیدنش نداشتی. جفت تلویزیون نشستی که صدای بقیه رو نشنوی. گوشیت رو برداشتی و سوال نوشتی. سوالای امروزت زیاد بودن. پی جوابم براشون می‌گردی یا فقط می‌پرسی؟

  76. وای چه حلزون بانمکه.اولین روزی که می‌ری کلاس ژیمناستیک.
    صبحی ۱۰ صفحه‌ی باقی از جستار «برگرداندن یا زیروزبر گرداندن؟» را خواندم. بعد سعی کردم مشابه نثر و سبکش بنویسم. تمرین سمپوزیوم بود.
    زبانکی خواندم.
    سمپوزیوم. خندیدیم و حسابی نوشتیم کنارهم. موهای استاد هم، پر.

  77. ۱- جمله‌ی روز: تلخی‌ها را نمی‌شود با شکرافزایی از بین برد؛ شیرین نمی‌شوند، بدمزه می‌شوند. باید بگذاری همان‌قدر که منظورشان است تلخ باشند.

    ۲- خاطره‌ی روز: خیلی که جوان بودیم یک روز تصمیم گرفتیم دخترانه‌طوری برویم جاده‌ی چالوس. همان اول بسم‌الله جاده بسته بود و در ترافیک ماندیم. خواهر بسیار عاقلم گفت حالا که در ترافیک هستیم من می‌روم یک چیزهایی بخرم که بخوریم و حوصله‌مان سر نرود. خواهر بزرگتر بود دیگر، به عقلش اعتماد کردیم و گفتیم برو. ایشان هم رفت و چند دقیقه‌ی بعد با یک سینی در دست راست و یک کیسه در دست چپ برگشت. در سینی چای بود و در کیسه بستنی. اگر چای را می‌خوردیم بستنی آب می‌شد، اگر بستنی را می‌خوردیم چای یخ می‌کرد. (این ضریب هوشی بالا در خانواده‌‌ی ما مسری است.)

    ۳- حکایت روز (به رسم‌الخط کتاب): «شخصی با دوستی گفت که مرا چشم درد میکند تدبیر چه باشد. گفت: مرا پارسال دندان درد میکرد بر کندم.» -عبید زاکانی

    ۴- اتفاق روز: از صبح که چشم باز کردم چنان دلپیچه‌‌ای داشتم که رسمن به گِل نشستم. تمام روز یا در دستشویی بودم یا درازکشیده. روز تازه از اول وبینار برایم شروع شد، آن هم نه یک شروع طوفانی و پیش‌برنده، بسیار کند و کشان‌کشان، اما همین هم خوب بود.

    ۵- تمرین روز: برای من هنوز تمرین «صد جلمه» با اختلاف سریع‌ترین مسیر برای رسیدن به ایده است. البته که شرط دارد؛ اولین شرط «کلمه» است و دومین شرط «سرعت»؛ چندین کتاب می‌گذارم کنار دستم و ورق می‌زنم و با هر کلمه‌ای که نظرم را جلب می‌کند به سرعت یک جمله می‌سازم، بدون هیچ فکر یا تعللی. خیلی اوقات هذیان از کار درمی‌آیند یا خیلی لوس می‌شوند. اما از هر نشست چند جرقه هم بیرون می‌آید که قابلیت گسترش خواهند داشت. آن جرقه‌ها را می‌برم به گوشی و هر از گاهی نگاهشان می‌کنم. آنقدر نگاه می‌کنم تا از رو بروند و تبدیل به یک چیزی بشوند.

    ۶- کتاب روز: «نوشتن با تنفس آغاز می‌شود» لرن هرینگ.

    ۷- شعر روز:
    «بدین صفت که ز هر سو کشیده‌ای صف مژگان
    تو یک سوار توانی زدن به قلب سپاهی»
    – فروغی بسطامی

    ۸- فکر روز: از هر چیزی که می‌ترسی با تمام سرعت به سمتش پیش می‌روی.

    ۹- حس روز: ضعف و بی‌حالی.

    ۱۰- شخصیت روز: حلزون امروز که خیلی جذاب است. 🐌

    ۱۱- قدردانی روز: سلامتی نازنینی که اغلب اوقات همراهم است.

    ۱۲- پایان‌ روز: الهی شکرت…

  78. سال‌واژه: ترویج

    جمع کردن اتاق و خالی کردن لپ‌تاپ و گوشی.
    تراپ.
    خواندن داستان کوتاه.
    گوگل‌گردی.
    نوشتن زیاد.
    روزگفتار.
    کتاب «خودمراقبتی برای زنان شاغل».
    گوش کردن فایل‌های شنیداری دوره‌ی شعر و آهنگ.
    پست‌نویسی.
    تیک خرده‌عادت‌های تخصصی‌نویسی.
    خابیدن و استراحت.

  79. گزارش نیک “1405/5/15″ مرداد‌ماه. روز پنج‌شنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”خسروخوبان” از رضا دانشور خاندم.
    کلمه‌برداری هم انجام دادم.

    کتاب”درآمدی تاریخی بر نظریه‌های ادبی از افلاطون تا بارت” از ریچارد هارلند را خاندم.
    کلمه‌برداری هم انجام دادم.

    کتاب”عقرب‌کشی” از شهریار مندنی‌پور را خاندم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    بخشی از داستان کوتاه ۶ را نوشتم.

    ترانه‌های دوره شعر را گوش کردم.

    ورزش کردم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    https://t.me/speechoff

  80. امروز پنجم مرداد بود.
    امروز فردای دیروز بود‌.
    امروز باران بود.
    امروز خنکی از پنجره جاری بود.
    امروز گوشه‌ی لب هایم پایین افتاده بود.
    امروز چای خون من کم بود.
    امروز طعم هیچ خوراکی باب میلم نبود.
    امروز دلم به فکر بستنی بود.
    اما یخچال بی‌بستنی در دلش به ریشم خندید بود.
    امروز مگس مزاحم دائم در اتاق بود.
    پشه کش حوصله نداشت وضعیت من هم بدتر بود.
    امروز توصیف پیرمرد بود.
    امروز در مرور خاطراتم یک شخصیت منفور از کودکی بود.
    امروز تا رفتم عکس بگیرم گنجشک پریده بود.
    امروز نقاشی هم بود.
    امروز وبینار همراه آقایان ماهان ابوترابی و احسان شناسا بود.
    امروز ماچ بچه نارنج ها به گونه‌ام بود.

    ۱۴۰۵/۵/۱۵

    https://t.me/maryamebrahimi21

  81. گزارش میگ میگ
    امروز رانندگی کردم. سریال کره‌ایییی دیدم و دیدم و دیدم و احساسات من را بلعید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *