«بعد از هیتلر تمام آلمان درک کردند که او چه بلایی بر سر کشور و زیربناهای آن آورده است… اما یک چیز نابودشده هم بود که فقط ما روشنفکران آن را میفهمیدیم و آن خیانت هیتلر به کلمات بود. خیلی از کلمات شریف دیگر معانی خودشان را از دست داده بودند، پوچ شده بودند، مسخره شده بودند، عوض شده بودند، آشغال شده بودند. کلماتی مانند آزادی، آگاهی، پیشرفت، عدالت!»
-هاینریش بُل
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
96 پاسخ
گزارش نیک-۱۴ مرداد
یهبار در پستی خوندم که اوستا، “امین آرامش” رو با این عنوان که اهل چسناله نیست، ستایش کرده.
منم شاهین رو دوست دارم و واقعا میل ندارم لب به شکوه و گلایه از زندگی باز کنم که “آی مردم حالم بده”
با اینحال، واقعیته که این روزها،
غیر از غم زمانه خوردن و فراق یار کشیدن، کار دیگهای(نیک بودنش که جای خود) نیست که انجام بدم و بخوام گزارشش رو بنویسم.
هر روز که بیدار میشم در این فکرم که امروز چطور گزارش نیکُ بنویسم و این دو خط رو با چی پرکنم که یه فرقی با دیروز و روز قبلش داشته باشه؟
تعهد دادم به خودم که یه گزارشمم قضا نشه. اینه که با هرمکافاتی که هست، باز نمیخوام تسلیم بشم.
امروز سرکار یه کاغذ درآوردم و همینطور شروع کردم به نوشتن. دنبال کردن جریان تداعیها.
منتها چون رو کاغذ بود خیلی راحت نبودم. میوفته دست کسی. چیزی.
اینه که مجبور بودم هر ساعت جلو خودم رو بگیرم که نه این رو نگو! اینو ننویس!
دیگه شما حساب کن.
چه “آزاد” نوشتنی بخواد بشه این؟
از لحظات خودخوری و زاری به حال خویش که بگذریم، دو تا چیز رو امروز متوجه شدم که دوست دارم در موردشون بنویسم:
– یک اینکه، این شغله که اینقدر ازش متنفرم، یه کوچولو حسم رو نسبت به خودم بهتر کرده:
اینبار رنجم بیشتر از اینه که حس میکنم آتش گرفته به خرمن عمرم.
و اگه این شغل مسخره رو نداشتم، کارهای زیادی بود که میتونستم بهشون بپردازم و یاد بگیرم و لذت ببرم از انجام دادنشون.
با این حال، به خاطر این شغله، اون حس همیشگی که من” یه آدم بیعرضهام که هیچی بلد نیست” هم در وجودم کم رنگ شده.
حداقلش این بوده که اگه در یه آگهی شغلی، ببینم نوشته” مسلط به فن بیان” مثل قبل وحشت نمیکنم و صفحه رو با سرعت نمیبندم.
– فهمیدم احساس “ارزشآفرینی” روی رضایت شغلی خیلی تاثیر داره.
من قبلا در یه کارگاه نونفانتزی کار کردم.
به عنوان یه کارگر ساده.
تی بکش، سینیهای آهنی رو چرب کن، آرد و شکر و نمک و مایهخمیر رو بریز تو پاتیل.
از این کارها.
اما اون کار یه فرقی که داشت چی بود؟
شما اگه چند قطره روغن بیشتر میریختی رو کهنهات، خمیرها جمع میشد و هزارتا باگت از دست میرفت
اگه هم کم میریختی، نون میچسبید به کف سینی و کنده نمیشد.
همین که میدیدی مسئولیت تو،-یعنی کنترل همین جزئیات خیلی کوچک- در نتیجه پایانی تاثیرگذاره و نقش تو ملموسه، حست به خودت بهتر میشد.
میگفتم نه. کار منم مهمه!
هرچند کاری بود که هرکسی میتونست انجام بده و “مهره غیرقابل جایگزین” نبودم.
اما الان چی؟
کارم شده این، مشتری که بشکههاش رو پر کرد، برم شلنگ آب رو طوری آویزون کنم که تو جاده نمونه ماشینا از روش رد بشن.
پاشم از دکه، دو نخ سیگار در بیارم بدم به مشتری، فندکش رو گاز کنم.
کارهای احمقانهای که آدم خجالت میکشه بگه ۲۱ سالمه، کارم اینه!
لینک کانالم: https://t.me/Heydarnotes
شوقم برای نوشتن گزارش گم شده
دلیلش هم شلوغهای زیاده بدون لحظهنگاری.
شب چنان له و لورده میشم که چشمام تار و تاریکه و نوشتن رو حواله میکنم به صبح
شمای کلی امروز
صبحش با گزارشهای ترب و اسنپ سرگرم بودم و سفارشهای مرجوعی
ظهری بیش از دو ساعت بیبرقی
نه راه رفتم نه وروجه ورجه کردم
برنامه پیکها و سفارشهای کارخونه رو نوشتم و ارسال کردم.
ویدئوهایی از محصولات برای بخش کنترل کیفی فرستادم.
کامنت پشت کامنت درباره ذهنآگاهی در زمانی که هوا پس و دلواپسم
شب همپا شدم با جارو و تی بعد سینک و اسکاچ و آخرش دستمال
حوالی دو صبح کورمال کورمال در مسیر تخت بودم و در آغوش خواب
سهم من از این زندگی است، واژهای به نام تنهایی. مهم نیست زیبا باشم یا کریه المنظر. اندوهگین باشم یا خندان. امواج لخت داشته باشم یا پرتلاطم همچون دریای بیکران . حتی اهمیت ندارد هوای کجای این هستی را به اندرون میبرم؛ در فاصلهی من هیچکس نفس نمیکشد. هیچکس شادی نمیکند، خوشبختی را نمیسودد. از احوالاتم بگویم که هیچ است یک هیچ خالی و تهی نه به تیرگی غم و سبزی شادی به رنگ بنفش کبود که خسته کننده، جانگیر و انزوا طلب است. صدای سوت سرو سبز من را از قعر افکار بیپایان بیرون میکشد. چاییام که جفت آب سرد گشته را بر روی پاتختی میگذارم. با قدمهای شاهق به سمت پنجره میروم. به درخت سرو داخل کوچه مینگرم. مانند دهلوی برایم سوال میشود که چه شد کان سرو سیم اندام سوی من نمیآید. منظورم از تنهایی در حول و حوش آدمیزاد بود یعنی سرو سودای من را نمیخواهد؟ کاش آوایم به غصونش برسد :« بیا تا چای بنوشیم و گپ بزنیم در این جهان فانی.» البته که این سرو، سبز اندام است حتی تنهاش هم از رنگ حیاطبخش پوشیده شده. باد میرقصد و برگهای سرو، موزون به سویم پرواز میکند. واژهی هیچ در ذهنم پاک میشود، ذوق و شادی میآید؛ شادی نتیجهی توجه سرو به من است فرضا هم دلسوزی باد. هرچه است فهمیدید قلبهای خاک خورده به چه آسانی جوانه میزنند؟
( سایه )
https://t.me/photos_12345678
_ از خواب که برخاستم گیج و منگ بودم. فقط پیادهروی صبحگاهی میتوانست اندکی هوشیارم کند. بعد از خوردن صبحانه زدم بیرون. نیمساعتی راه رفتم. راه رفتم و افکارم را هم زدم.
_ دستچین انجیر سیاه نوبرانه از دل دشت رنگارنگ سرصبح چهارشنبه بازار. نکند نوکم کج شود؟
_ حوالی ساعت هشت به محل کار رسیدم و غرق در دنیای دیتا و فرآیند شدم. چند فایل تحویل کار را بهروز نمودم. در یک جلسه تحلیل و بررسی شرکت کردم. این روزها شبیه مسافری هستم که در حال بستن چمدانهایش است. شاید هم شبیه مستجری که قصددارد آخر ماه اسبابکشی کند. راستش تصور میکنم یکی از مراحل سخت کار، تحویل یک پروژه و جدا شدن از یک تیم و اضافه شدن به تیم جدیدی است. باید به ذهنت و کارهایی که تا کنون انجام دادهای و آنچه قرار است به عنوان نقشهی راه در اختیار نفرات بعدی قرار گیرد سامان دهی. در کنار همهی اینها با احساسات ضد و نقیضت کنار بیایی. همچنین انرژی خود را برای پیوستن به تیم جدید و معرفی خود به آنها بالا نگهداری. خلاصه که حس میکنی اکنون زمان خستگی نیست اما خستهتر از همیشهای و من در همین نقطهام. ساعت حوالی 4 بود که برق شرکت رفت. من که دیگر حوصلهی ادامه نداشتم سری به کانال” نویسندهساز” زدم. میخواستم جملات آغازین مورد علاقه خود را که در شروع یک کتاب خاندهام بنویسم. احتمالا چند سطر از « شب یک شب دو»ی بهمن خان فرسی یا پاراگراف آغازین«ربهکا» شاید هم شروع رمان «آناکارنینا» اما بعد مشتاق شدم کامنتهای همسفرانم را بخوانم و از آنها لذت ببرم. دوستداشتم بدانم از کدام کتابها نام بردهاند و چه چیز جالب و در خاطره ماندگاری در آن جملات وجود دارد؟
_ خیلی اتفاقی شرکت در یکی از دورههای” مدرسهی شرپا” به من پیشنهاد شد و من دورهی “کوچینگ در محل کار” را انتخاب نمودم. این کوپن یکی از همکارانم بود که نخواست و به من رسید. پس شاید خیلی هم اتفاقی نبود. راستی چطور میشود که آدمها دورههای این چنینی را که میتواند سبب رشدمان شود پس می زنند؟
_ در وبینار ” نویسندهساز” شرکت کردم.
_ تماشای ادامهی فیلم ” آناکارنینا”
وقتی تیتراژ پایانی پخش شد از خود پرسیدم:” در این رمان چه چیز وجود دارد که همراهی با شخصیتهای آن برای بار دو و سوم هم تا این اندازه برایم جذاب است؟”
_ به موقع و عمیق خوابیدم.
_ نمرهی روزم شش
وقتی یه کوآلا سگکاری میکنه.
دیروز میگرن بازم دندوناشو فرو کرد
تو سرم و چشمم و از کاسه درآورد.
تو همین بلبشو تعمیرکار هم اومد. هم کولر سالن بالا خراب ، هم پمپ آب و هم آبگرمکن. باید حواسم به همه چی میموند. خصوصن به ریختوپاشها و جامالهی سیاه کفشهاشون رو فرش. از اونور برادزادم زنگ زد کاری ضربالعجل داشت و عمهلازم بود. خلاصه فقط تونستم کَمَکی تمرین داستانکنویسی کنم و شبهداستانکی بفرستم برا چالش و بدش آخر شبی مثل لش بیفتم تو رختخواب.
همین والسلام نامه تمام.
روز واژه: سگکاری
برای من خرید یه تراپیه. گشتن میان انواع کالاها و ساختن داستانی برای هر کدوم در ذهنم که باهاش چیکارها میتونم بکنم من رو از این دنیا جدا میکنه و به دنیای خودم میبره. دو مدل ماکارونی بود هفتصد گرمی و پونصد گرمی. ضرب و تقسیم کردم دیدم کدوم به صرفهتره،هفتصد گرمی با تخفیف پنجاه و نه و پونصد بود میشد گرمی هشتاد و پنج. و الان هم گزارش نیک هشتاد و پنجه. اینا همش نشونهاس.
در قفسهی شکلاتهای صبحانه و مربا و ارده، زمانی صرف یافتن چیزی کردم که بتونم به عنوان لیوان هم ازش استفاده کنم. انقدر به این چیز بیارزش که فقط به خاطر رهایی از حال بد و فراموشی واقعیت دنیا بهش چنگ زدم، که همون یه قلم کالا اسباب زحمت شد. سیصد و پنجاه تومن قیمت روش چهارصد و سی در فاکتور خورده بود و تقریبا نیم ساعت علاف شدیم تا سوپروایزر بخش بیاد و تایید کنه که هشتاد تومن باید به ما برگرده. ولی الان گزارش نیک هشتاد و پنجه. پس ربطی نداشت. احتمالا اگه پنج تومن گرونتر بود به قیمت فاکتور دقت نمیکردم و شاد و خندان نیم ساعت زودتر میرسیدم خونه.
راستی یادم افتاد که دیشب اشتباهی نوشتم یازده دوازدهم. درستش اینه که سی و پنج سی و ششم حالتهای دو تا تاس در تخته نرد مطلوب نیست. و اگه تخته نرد رو معادل زندگی در نظر بگیریم، فقط یک سی و ششم قراره شانس به ما رو کنه. یعنی تقریبا سالی ده روز. کمتر از ماهی یک روز. حالا چند روزش رو قراره خوب بازی کنیم. همهی اینها مسالهاس.
گزارش نیک ۴۵من چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
۱. بستری شدن بهار نازنین برای زایمانش در بیمارستان سوئد از ۳ صبح بعداز دو شب درد کشیدن و هی سوزن بیحسی زدن و برگرداندن به خانه بعلت شلوغی بیمارستان و جا برای بستری کردن نداشتن و دوست همخانهام اینجا از دور جلز و ولز کردن. و تا ساعت۱۹ با ضعف شدید بهار و بچه و تنش زیاد ما در کل این روزها و شبها بالاخره پسر ی سالم زاییدن. سه روز ما بیچاره شدیم و او درد کشید و الان در حالت آرامش پس از طوفان این سه روزیم. جالب است که در سوئد فقط ماماها زایمان میکنند و سزارین معنی ندارد حتی اگر مادر و بچه خطر مرگ داشته باشند و در نهایت حتی بمیرند. و آنقدر بیدانشند که در زایمان ها مثل افراد عادی هم رفتار نمیکنند و زائو را زجرکش میکنند با نابلدیهاشان. تازه این چند روز فهمیدیم از نظر دارو و درمان و پزشکی ایران بهشت است. قدر بدانیم.
۲. صبح پیشنهاد خرید هفتگی دادن تا از تنش دوستم در شلوغیها کاسته شود و چند ساعتی از تنش زایمان دخترش آرام گیرد. و بعد از خرید خودم برای برگرداندن کتابها و گرفتن کتاب جدید به کتابخانه مرکزی مفتح میروم و کتابهای جدید آورده شده که توسط مسئول فهیم و آشنا با من کتابخانه معرفی میکند. همانهاست که من میخواهم و سه کتاب
۱ . رازهای سرزمین من رضا براهنی
۲. اول شخص هاروکی موراکامی
۳. در ستایش مرگ ژوزه ساراماگو
را که نو و برای اولین نفرم میگیرم و با مسئول آنجا که فوق لیسانس است و از رفتار مراجعان نالان است و در مورد کوچینگ کنجکاو است و میپرسد توضیح میدهم. که برایش جالب است. و در برگشت خرید خرمای خشک و گلپر و تخم کتان و دانه چیا و گلاب و سمنو برای صبحانه که در شمال در کل سال همه جا حتی سوپریها فراوان است و نشان از اهمیت به جسمشان و آگاهی از فواید سمنوست و جوانساز بودنش. شاید یکی از دلایل نسل پیرها زیاد بودن در شمال همین تغذیهی سالم و هوای سالم و طبیعت زیباست.
۳. بعد از ناهار رازهای سرزمین من را که اشتباهن توجه نکردهام و جلد دوم را که در قفسه بعنوان کتاب جدید معرفی کرده آوردهام شروع میکنم و تا نویسنده ساز ۴۰ صفحه میخوانم و از جملاتش نتبرداری و کلمهبرداری میکنم و از نحوه رماننویسیاش لذت میبرم. و خوشحالم که چون همیشه لیست کتاب دارم و پرسیدن نام کتابها به گفتهی کتابدار موجب یادداشت نام کتابهایم و درخواست کتابهایم از جانب او شده است.
۵. نویسنده ساز و افسانه و افسانهپردازی ما و اشتباهات مان در آن رابطه و دین و سیاست و…واقعیت و پیچیدگیآن و تواضع علم و در نتیجه آن اعتبارش از تواضع. و بعد قطعه نویسی محبوب من و نحوه نوشتنش که من تا استاد عزیز توضیح میدهد قطعه روزم که اتفاق افتاده بود را مینگارم. و بعد ساجده حق پرست شاعر و نازنین و شعر و مبحث شیرین شعر و بیان شیرینترش.و تفسیر این دو بیت مولانای شکرافشان:
«خامش کنم از غیرت، زیرا ز نبات تو / ابر شکرافشانم، جز قند نمییابم»
که برایم انگار پردههایی از اشعار مولانا شکافته میشود و معنای واقعی را دریافتن بود و علت عاشقیام به مولانا را بیشتر دریافتن. و حسن ختام با آناهیتا آهنگری نازنین و معرفی کتاب «دال دوست داشتن» که طاقچه بینهایت صوتیاش را داشت و گرفتم. دیشب موقع خواب داشتم فکر میکردم اینهمه کتاب نخوانده را کی بخوانم؟ هر چه بیشتر کتاب میبینم و میخانم در مییابم که هیچ نمیدانم و خیلی خیلی خیلی وقتم تنگ است برای خاندن و فهم بیشتر.
۶. وبیکار الهه نازنین را از دست دادن، برای دیدن میتاپ با سخنرانی دکتر کیومرث احمدی « مستر ترینر»و دکتر حسن فرضی و دکتر سید رضا پورغفاری در مورد «استاندارد ملی نظام کوچینگ سازمانی و الزامات اجرایی آن» و کلی حظ بردن از وبینار دو ساعته آنان.
۷. دولینگوی آلمانی بالاجبار و حظ از یادآوری آن و حیرت از یادنبردن آن. شاید چون خیلی به این زبان علاقمندم
۸. وبینار ۶ صبح استاد علوی در مورد اتیکت و جلسه پایانی این مبحث مهم و جذاب را که تحتتاثیر زایمان بهار قرار گرفته بود را فراموش کردم اول بنگارم و صفحات صبحگاهی ۵ صبحم.
۹. جواب دادن به چت خواهر جان و باخبر شدن از زایمان سه قلوی دختر دخترعمهام و خوشحالی زایدالوصف و نگرانی از وضعیتشان بعلت پدر معلمش و هزینههای کنونی و… و خبر زاییدن خواهرش هم که پنجمین فرزندش است.
چه روز پرحادثه و پر زاییدنی بود امروزها. الان که نوشتمش متوجه شدم. خداوند همه را در پناه خود حفظ کند. هم مادران و هم فرزندان این آب و خاک ستمدیده را. آمین
https://t.me/mahro1402
امروز به بازنویسی داستان کوتاه گذشت. کوشیدم لحن لیلی (قهرمان داستان) را در بیاورم.
«در قالب روزانهنویسی چگونه فضای داستان را بیشتر توصیف کنم؟»
این سوال از اساسیترین چالشهایم بود. اگرچه در حد توان و حتی یکم بیشتر، کوشیدم تا فضا را توصیف کنم. کوشیدم در صحنههای احساسی مکث کنم، حتی شده با تغییر پاراگراف.
عصر به دیدار دوستان عزیزم در کافه کای گذشت. اندر فواید «شوهر نکردن» صحبت نُمودیم و بار دیگر عزبی را نیک شُمردیم.
و باز هم گشتزنی در نثر عجیب «شب یک و شب دو».
امروز کار زیادی نداشتم، زمان داشتم و میشد بروم سراغ خواندن، ولی خیلی خسته بودم. این هفته فشرده کار کردم و فردا و پسفردا را میخواهم بمانم خانه استراحت کنم.
صبح با بچهها نشستیم چایی خوردیم و حرف زدیم. دوست دارم این حرف زدنها را.
بعد رفتم سلولهایم را نگاه کردم و حالشان بد نبود.
رفتم اتاق پای لپتاپ که وسطش خیلی خوابم گرفت و سرم را گذاشتم روی دستم و چند دقیقهای خواب و بیدار بودم. بیدار شدم دیدم روی صورتم رد لباس مانده و قیافهام داد میزند که خواب بودهام. حالا مجبور بودم بنشینم در اتاق تا این خطها بروند و بعد بروم بیرون.
امروز مهسا آمد و دربارهی تستها کمی حرف زدیم. او هم پرسید چرا ناراحتم و من دیدم چقدر این هفته این را شنیدهام و واقعاً ناراحت نیستم، فقط قیافهام خیلی خسته است. باید فردا و پسفردا بمانم خانه تا سرحال شوم.
با بچهها رفتیم ناهار خوردیم.
یک نفر پیام داده بود و سلول میخواست و ساعت ۳ قرار بود پیک بیاید بگیرد. برایش بستهبندی کردم و پیک آمد گرفت. امیدوارم صحیح و سالم برسند بعد از این همه راه.
پیک که رفت دیدم من که اینجا کار خاصی نمیکنم، بروم خانه حداقل به شلوغی مترو نخورم.
خانه هم نخوابیدم. آرام و کند کارهایم را کردم تا شب.
https://t.me/f_mahmudpur
امروز به نسبت روزهای قبل بیشتر نوشتم تجربههای جالبی دست می دهد که مایهی تعجب است با ذهن خالی بر ورق سپید نشستن آنگاه چنان نوشتن که ورق تحمل آن نتوان کرد عجیب است این مخلوق دوپای سخنگو.
در این چند روز روی از کتب فنون رو برگشتاندهام که این مطلب دلم را ریش میکند و شوق بازگشت را بیش از پیش.
امید که کارها به روال عادی برگردند تا به عهد قدیم نبشتن را بیش از پیش سازیم.
➖️قصد داشتم که سالواژهام را تغییر دهم که دیدم کملطفی است در حق آموزش آنلاین یوگا، علاوه بر مرا واداشت به یادگیری هنرهای پیشنیاز و شاید پایهی آموزش یعنی مهارت نوشتن و گفتن و خودسازی و خلاصه اینکه مرا به نویسندهساز وصل کرد
➖️امروزم ۹ گرفت، کمی کسالت داشتم
نمیخاستم از تخت پایین بیایم که عادتهای منعطف دستم را گرفت و بلندم کرد
از ۵ خط کتابخانی به ۱۰ صفحه ابله رسیدم
و از ۵ خط نوشتن به دو صفحه نوشتن در حالت خابیده
➖️داستان کوتاه ماه را به پشتیبانی ارسال کردم و کیف داشت، پیش از این هرگز به صورت جدی متنی و اساسن داستان کوتاهی برای خاندهشدن ننوشته بودم
➖️منطق ریز شکسته را که در تار به درستی اجرا نمیکردم، ریز به ریز روی کاغذ نوشتم همراه با مضرابهایش
امید که موثر افتد
➖️سرانجام یک قدم به سوی فیلمبینی برداشتم و یک فیلم کوتاه دیدم به نام جعبه از الیوت بلرُز، موشی جهانبینی پیرمردی را تغییر داد
➖️در سوپ جو، جعفری و شوید تازه ریختم
طعمی ناب گرفت
➖️در نویسندهساز یک متن فوری نوشتم
شم هوش حرکتی را کشف کردم
➖️در وبیکار یاد گرفتهام که در روابطم، نتیجهگیری را به تاخیر بیندازم
➖️نزدیک غروب کمی بهتر شدم و نیمساعت یوگای با صندلی دا
➖️متد ریز شکسته را با تار اجرا کردم و کمی به واقعیت نزدیک شد
➖️امروز رژیم کلمات داشتم
حرف اضافهای نگفتم، چه تاثیری دارد که بگویم فلانی باید چه کار کند و نکند
تن صدایم را پایین آوردم
دست کشیدم از توجیه دیگران
➖️شب، گرما را کمی مهار کرده
۱۴۰۵/۰۵/۱۴
گزارش نیک ۸۵🐌❤️
سال واژه: بیداری
نمره روز: ده از ده
واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است
۱- تمرین های Reiki سطح سه که هاله ی انرژی را پاکسازی می کند انجام دادم. قبل تر ها تا سالها خاطرات تلخ را رها نمی کردم و آنها را در گفتار و افکارم طوری می پروراندم که انگار لحظاتی پیش اتفاق افتاده اند و شاید همین هم شد که کم کاری تیروئید گرفتم. به قول دوستِ دکترم بدن تا یک جا همه جوره ما را همراهی می کند حتی جور کم کاری های ما را هم می کشد اما از یک جایی به بعد دیگر نمی تواند و حتی به کمک ما هم احتیاج دارد. خلاصه چه خاطره هایی که از این پاکسازی روی آبِ ذهن نیامد.
۲- شب، روی زیرانداز کنار خواهرم به آسمان شب که با شاخ و برگ درختان قاب شده بود و به ستاره های کم رنگ و پررنگ نگاه کردم. روی چمن خوابم گرفت. آرزو کردم که کاش می توانستم تا صبح در پارک بخوابم. مثل همان آدم هایی که نمی دانم شغلشان چیست و این گوشه و آن گوشه ی چمن به خواب رفته اند.
۳- در آخِر برای وبینارهای روزانه ی نویسنده ساز، این جمعِ دوست داشتنی، بازی با بچه گربه و شنیدن صدای پرنده ی آواز خوان هنگام اذان صبح سپاسگزارم❤️❤️❤️.
سالواژهام: مَطلَع
_نویسنده ساز رو بودم:
*تیزماخ
*روزهایی که درد کمتره، آدم باید بشکن بزنه.
*علم متواضعه، برای همینه که معتبره.
*بعضی وقتا عقیده درسته ولی اجرا شکست میخوره.
*آنا جان آهنگری: کتاب دال دوست داشتن
*ساجده جان حقپرست هم از شعر گفتن و تمثیل و عینیت و …
*تمرین نوشتن یادداشت کوتاه با نوشتن کلمات مرتبط و ساخت ترکیب و بارش فکری
_فایل جلسه سوم دوره شعر را شنیدم.
_از شعر انوری و چند ترانه از ایرج جنتی عطایی رونویسی کردم.
_با وزن یکی از ترانههای ایرج جنتی عطایی ترانهای گفتم.
_با پسر جونی:
کتاب خوندیم
پازل چیدیم
گِلبازی کردیم
رفتیم پارک
_از شهر کتاب، کتاب چنین کنند بزرگان و دو جلد کتاب از مجموعه پپا پیگ با تم دکتر رفتن خریدم.
گزارش نیک ۸۵
سالواژهام: فاصله
— آناهیتا آهنگری در وبینار نویسنده ساز از کتاب «دال دوست داشتن» گفت.
کتاب را دو سال پیش خریده بودم. دقیقن. دو مرداد چهارصد وسه.
بیش از سه بار آن را خواندهام. «سرآغاز» را رونویسی کردهام.
حسین وحدانی راحت و ساده مینویسد. از عشق از وابستگیهای ذهنی از هر چه پیش چشم ماست اما مغفول مانده، مینویسد و آگاهمان میکند.
حسین وحدانی قصه نمینویسد. اما نه، مینویسد.
به گمانم نام «قصهجستار» بهتر است برای نوشتههایش.
عجیب است که بعضی کتابها را اگر در فاصلههای مختلف زندگی به سراغشان برویم، نه تنها چیزهایی را به یاد ما میآورند بلکه چیزهای تازهی دوبارهای را به ما نشان میدهند. «دالِ دوست داشتن» برای من از همان کتابهاست.
از همان کتابهایی که مرتب ورقشان میزنم.
حسین وحدانی راحت و ساده مینویسد. اما این سادگی، حاصل سادهانگاری نیست. از عشق مینویسد، از وابستگیهای ذهنی، از دلبستگیهایی که گاهی خودمان هم از وجودشان خبر نداریم، مینویسد. از چیزهایی که هر روز پیش چشم ما هستند اما چون آنقدر به حضورشان عادت کردهایم که دیگر نمیبینیمشان، مینویسد. نوشتههایش بیش از آنکه پاسخ بدهند، نگاه آدم را عوض میکنند.
حسین وحدانی قصه نمینویسد. اما نه، مینویسد. به گمانم او قصه مینویسد فقط قصههایش لباس دیگری بر تن دارند چون نه داستاناند نه مقاله نه یادداشت. پس دوباره ترجیحم گفتن «قصهجستار» است.
ارزش خواندن «دال دوست داشتن» نه در تعداد پاسخهایی است که به ما میدهد بلکه در پرسشهایی است که پس از بستن آخرین صفحهاش دیگر رهایمان نمیکند.
— ما امیدوارانیم
ادرس کانال تلگرام من:https://t.me/nahid40rasti02
🔶️ نوشتن به تقلید از نثر خویی.(تمرین سمپوزیوم)
دشوار بود برایم.
🔶️ نوشتن داستانک کوچه.
دوتا داستانک نوشتم. بلااستثنا همه گفتند اولی قشنگتر است. من اما دومی را برای چالش فرستادم.
🔶️ اندکی یا بقول «اسمالآقا خویی» اندککی از داستان کوتاهم را پیش بردم.
🔶️ همین. مابقی نیک نیست. شر هم نیست. مباح است.
🔶️کانالم: https://t.me/zargooyehaa
سالواژه: تداوم
نمیدانم چرا هربار احساس روی غلتک افتادن را دارم دقیقا در بیماری و بیحالی غلت میزنم. این دو سه روز نیز چنین بر من گذشت. بیقرار و ناتوان سهلترین امور به سختترین بدل شدند.
فقط توانستم نیمههوشیار در وبینار باشم و دستوپا شکسته یادداشتی بنویسم.
و اما امشب از سری کارایی که انجامشان از شدت سردردم کاست و به تنِ کمجانم، جانی دوباره بخشید؛
ــ رمانِ « برادرم جادوگر بود» از اکبرسردوزامی را آغاز شدم؛ از معرفی تا اعتراف. لحنی شاعرانه با شرحی جدینگر و شاهکاری به نام «تکرار». حرمتی که با تکریر، نه تنها شکسته نمیشود بلکه به مرور تحکیم مییابد که دقیقا شاخکهای کنجکاویت را به شاخهٔ پاسخی دقیق وصل میشوند تا نهالِ ادراک، دست یافتنی شود.
ـــ وبینارِ نویسنده ساز امروز، هم یک جلسهٔ تراپی بود، هم ایدهای جهت یافتن جرقهیی ناب برای ادامهنویسی. و دیگران دوستان عزیزی که از شعر و عشق گفتند. روزهایی که دچار ضعف جسمانی میشوم و اخیرا بیشتر گرفتار آنم، با همین سخنهای کوتاه تمام آن انگیزهیی که بدان نیازمندم را از ایشان دریافت میکنم. او نه تنها در تدریس حرفهایست بلکه در اخلاق نیز درجه یک است.
ـــ رمان« سورهالغراب» را ادامه میدهم. چقدر قلمِ مسعودی شیواست. سطر به سطر سیاهی را پشت سپیدی پنهان میکند. این صفحاتی که من مطالعه آنها پرداختم از خواب چنین میگفت: «خواب و خواب دیدن مثل کتاب و داستان خواندن است. چطور داستان توی کتاب است، خواب هم توی خواب است.» از خواب به خواب پناه میبرد. خواب میبیند کلاغ شده و این ابهام را بیشتر در سرم میپروراند، نکند واقعا کلاغ باشد؟
ـــ اشعاری خواندم، غزل و رباعی از استادِ سخن؛ «سعدی» و چند شعر از گل بر گسترهٔ ماه «رضا براهنی».
چنین گفت سعدی در رباعی شمارهٔ۱۹
آن سست وفا که یار دلسخت من است
شمع دگران و آتشِ رخت من است
ای با همه کس به صلح و با ما به خلاف
جرم از تو نباشد گنه از بخت من است
ــ یادداشت از پشیمانی نوشتم. در اصل وقتی به نگارش و انتشار رسید، پی بردم بخش اعظم پشیمانی از پریشانی حاصل از دلتنگی است؛ دلتنگی برای گذشته. گذشتهای که از خاطره و ارتباطات انسانی به حال رسیده است. پس هر نوع دلتنگی میتواند قِسمی از پشیمانی هم باشد.
نمرهٔ روز:۸/۱۰
https://t.me/zahraballampour
به نام خدا
گزارش نیک: ۸۵
ذهن من مثل یک کاغذ سفیدی است که همیشه در انتظار کلمهها به سر میبرد. گاهی کلمهها سرزده و ناخوانده میآیند و راحت و روان در آن جاری میشوند. گاهی کلمهها سخت و محکم سرجایشان مینشینند و باید التماسشان کنی تا مهمان کاغذ سفید شوند و در نهایت شاید کاغذ سفید باقی بماند. گاهی کلمهها شادابند و کاغذ سفید با آنها میرقصد. گاهی کلمههای غمگین و دلمرده چنان کاغذ سفید را سیاه میکنند که تا چند وقت کاغذ بیچاره روی سفیدی به خود نمیبیند. گاهی کلمهها عاشقند و کاغذ سفید را به آتش میکشند. گاهی کلمهها قاصد دلتنگیهای کاغذ سفید میشوند و شکل نامه به خود میگیرند و تا ابد در کاغذ سفید اسیر و محبوس میمانند. گاهی کلمهها شعر میشوند و روی کاغذ سفید پرواز میکنند. گاهی کلمهها نقاب تقدس بر چهره میزنند و روی کاغذ سفید خدایی میکنند. گاهی کلمهها آنقدر صمیمی هستند که کاغذ سفید از آنها سیر نمیشود و گاهی آنقدر غریبه میشوند که کاغذ سفید ترجیح میدهد سفید باقی بماند. سرنوشت کاغذ سفید به کلمهها گره خورده است.کاغذ سفید هنری جز نشان دادن آنچه کلمهها با آن میکنند ندارد، کلمههایی که اگر نباشند کاغذ سفید برای همیشه سفید باقی میماند.
این متن در ادامهنویسی وبینار دیروز شکل گرفت، البته بیشتر شبیه آنافورا شدهاست.
امروز رفتم سراغ کتاب نثرهای یومیهی احمدرضا احمدی، کتاب شیرینی است. قبلن آن را خانده بودم اما دوباره در کتاب پرسه زدم.
از پشت جلد کتاب، آنچه احمد رضا احمدی دربارهی شعرش میگوید:
(من زبان را در دو قلم تجربه کردم و ساختم. در قلم شعر و نثر. اعتقاد دارم یک شاعر واقعی باید مسلح به زبان شعر و نثر باشد.
من از یک جای دیگر شروع کردم. شعر کلاسیک هیچ کمکی به من نکرده…
سینما بیشتر روی من تأثیر گذاشته تا شعر کلاسیک ایران من آدم امروزم…
خیلی آدمها از من با استعدادتر بودند که اسیر وزن و قافیه شدند. و شعرشان متوقف شد … شانس من این بوده، که از همان ابتدا، کار را عریان شروع کردم. یک پیکر عریان با همهی زیباییها و زشتیهایش. این نوع شعر در عین حال سختترین نوع شعر است؛ چون هیچ عنصر فریبندهای ( مانند وزن و قافیه ) در آن نیست. شعر من را نباید در شعر کلاسیک فارسی یا حتا در روش نیما جست و جو کرد.
اما این شعرهای دیوانه دیگران را به عقل آورد که جهان را میتوان دیگر گون دید. شاعر معماریست که خانهای را میسازد و بعد هم میرود. حالا اینکه مستاجر این خانه چه کسی باشد دیگر به او مربوط نیست…)
و اما از جذابیتهای همنوایی شبانه ارکستر چوبها:
( این «گذشته» است که شب می خزد زیر شمدت. پشت میکنی میبینی روبهروی توست. سر در بالش فرو میکنی میبینی میان بالش توست. مثل سایه است و از آن بدتر. سایه، نور که نباشد، دیگر نیست. اما «گذشته» در خموشی و ظلمت با توست.)
امروز در وبینار نویسندهساز، آقای کلانتری دربارهی دغدغهی دیانا صحبت کردند، که برای من خیلی جالب بود. بیشتر به رنجهایی که در زندگی انسانها میکشند اشاره داشتند. امیدوارم باز هم از این صحبتها در وبینارها داشته باشیم.
قرار شد از این به بعد در وبینارها یک متن بسازیم. که هر چیزی میتواند باشد. یک قصهیکوتاه یا یک متن آموزشی یا یک شعر.
سوژهی امروز کلمهی «شروع» بود، که با متردافهای این کلمه آغاز کردیم و بعد کلمهها را کنار هم گذاشتیم. خیلی جالب بود. در واقع با کلمات بازی کردیم، ترکیبهای جالب شکل گرفت.
امروز ساجده جان مهمان وبینار بود و برایمان دربارهی شعر صحبت کرد. بیشتر به تصویر در شعر اشاره کرد. اینکه تصویر به معنی استعاره یا تشبیه نیست.تصویر حسی است که تجربهاش میکنیم.
تصویر اسکلت کار هنری است. تصویر کار پایهی اثر هنری است. ساجده برایمان مثالهایی هم آورد که خیلی موضوع را روشن میکرد. خیلی از صحبتهای ساجده دربارهی شعر لذت بردم امیدوارم باز هم مهمان وبینارها بشود.
خوش به حال ساجدهی عزیز، چقدر شعر را خوب میشناسد. خیلی دوست دارم دنیای شعر را بیشتر بشناسم. خیلی دلم میخواست در کلاسهای شعر آقای کلانتری شرکت کنم اما فعلن امکانش را ندارم. متأسفانه منابع خوب و درست را هم نمیشناسم. امیدوارم آقای کلانتری در وبینارهای آینده کتابهایی هم دربارهی آموزش شعر و شناخت شعر معرفی کنند.
امروز در وبینار مهمان دیگری هم داشتیم آناهیتا آهنگری عزیز، که بخشی از کتاب دال دوست داشتن حسین وحدانی را برایمان خاند. خیلی دلنشین بود. خوشبختانه این کتاب را دارم و آن را چند بار خاندهام.
در آخر هم نتم رفت و بقیهی وبینار را از دست دادم.
امروز رفتم خرید. زیاد اهل خرید نیستم، مگر اینکه چیزی نیاز داشته باشم. (البته خرید کتاب و مغازههای کتابفروشی را دوست دارم.)
البته دیدن خیابانهای شلوغ، ترافیک، مردم همیشه در صحنه، دستفروشها و زندگی، خالی از لطف نبود. اعتراف میکنم که خرید حالم را خوب کرد. دستفروشی کنار خیابان جوجه میفروخت، برای اولین بار جوجهی بلدرچین دیدم. فکر نمیکردم جوجهی بلدرچین اینقدر با مزه باشد.
کلمهی محبوب امروز «شم».
صبح صبحانه خوردهنخورده و تلوخوران، آلبالوپلوی خوشمزهای درست کردم، جای دوستان خالی. و در خلال آشپزی «برگردان_ یا_ زیر_و_زبر_ گردانی» اسماعیل خویی را خواندم. و خواندنم و بعد نوشتن متنی با سبک اسماعیل خویی تا آخر شب ادامه یافت. و در این فاصله وبینار نویسنده ساز را هم شنیدم.
گزارش نیک نوشتم
بدری صقایی.
https://t.me/badrisafaei
گزارش نیک (۳۲)
چهارشنبه | ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
سالواژه: «در حال تراشیدن و صیقل دادن»
• به بانک رفتم، در جلسهی مشاوره حاضر شدم. سفارشم از دیجیکالا را تحویل گرفتم. مادر را رساندم به پارک. وبینار را با وبینار روشن کردم و سه وبینار را یکی پس از دیگری دیدم. دربارهی سفارش جدید با مشتری صحبت کردم. با عزیزی دربارهی احوال این روزهایم صحبت کردم. اولین قسمت از فصل جدید سریال «تد لسو» را دیدم و با همهی اینها حس میکنم که روز مفیدی را پشت سر نگذاشتهم. ساعت نزدیک سه نصف شب است و من دارم خود را به هر دری میزنم تا کاری بیابم که با انجام آن مغزم احساس رضایت کند و مجوز خاموشی دهد.
امروزم را به خاک فنا دادم رفت. هیچی به هیچی. دلداری هم فایده ندارد؛ هیچی.
بگردم دنبال کار مفیدی؟ نوچ؛ گشتم نبود نگرد نیست.
والسلام
گزارش نیکککک
روی دور تند بودم امروز. (همان دیروز شما)
پایان داستانم را نوشتم. همینجایش سوراخم کرده بود. میماند بازنویسی و بازنویسی تا زمان موعود.
صد سال تنهایی خاندم، بیشتر از همیشه.
نویسندهساز را بودم.
سرزبان را هم همینطور.
زبان خاندم.
و کار.
سالواژهام: حرکت
کتابم را گذاشتهام لب تخت. صبح ناشتا کتاب میخوانم و گرسنه که شدم از جا بلند میشوم.
حمام میکنم و میروم خانهی مادرشوهر. هدف پیادهروی امروزم را در مسیر مترو به خانهشان تیک میزنم.
ناهار آبدوغ خیار خنک میخوریم. در این هوا عجیب میچسبد.
در نویسندهساز شرکت میکنم. از صمیم قلب ذوق ساجده را در از شعر گفتن تحسین میکنم.
سر راه کتابی که چهار سال است دوستم امانت داده را برمیگردانم و به جبران تأخیر طولانیمدتم یکی از کتابهایم را به او هدیه میدهم.
در سایت نویسندهساز میچرخم و ایدهی پست امشبم را مییابم. دیشبش هم همینکار را کردم.
اصلاً تازه فهمیدهام وقتی استاد این همه از فواید سایت میگوید یعنی چه؟
یک آرشیو کامل با لینکهای مرتبط که تو را به درستی در راستای چیزی که دنبالش هستی هدایت میکند و میتوان بسیار از آن آموخت.
روزانهنویسی میکنم.
کانال دوستانم را میخوانم و دوستنوازی میکنم.
عجب نقلقولی. دکتر شفیعی هم تعبیری در این باره دارد در کتاب «رستاخیز کلمات»؛ تجاوز به کلمه.
و اما امروز:
۱. یادداشت صبحگاهی نوشتم.
۲. با همسرم پادکست شاهنامهٔ خودمانی گوش کردیم.
۳. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. در تمرین تولید متن به نکتهٔ جالبی رسیدم که میشود دربارهاش بیشتر جستوجو کرد: تفاوت و شباهت شمّ و شهود. هر کدام به یکی از حواس پنجگانه مربوطند. متنی هم دربارهاش نوشتم و پرسشهایی مطرح کردم.
۴. یکی دو بخش از کتاب «تابستان با مونتنی» را خواندم.
۵. کمی هم «شاهنامه» خواندم.
۶. یادداشت کانال را هم نوشتم. کمی دیر شد. باید موعد نوشتن یادداشت کانال را به حوالی ظهر منتقل کنم. شبها دیر میشود چون چند روز است رفتوآمد داریم و ساعتش با ساعت نوشتن یادداشت کانال تلاقی پیدا میکند. در جمع هم خوش ندارم گوشی دستم باشد.
۷. در مجلس ختمی شرکت کردم.
امروز:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
بهخانی؟ همین را بس که روزم بدون خاندن سپری نشد.
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
چهار، به کارهایم نرسیدم. کم نوشتم، کم خاندم. بیشتر زمانم صرف میزبانی شد.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
اینکه انتظاراتم از آدمها، همیشه معقول نیست.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
دو صفحه از رمان «شبیک شبدو» خاندم.
امروز رفتی پیادهروی؟
توی این گرمای جانفرسای شمال؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
کوفتهریزه.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
معدهدردهای همیشگیام.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
آیندهی پُرپول، البته در کنار سلامتی، که همیشه اولویت است.
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
رسیدن به ایده با جریان تداعیها.
فیلم چی دیدی؟
جز سریالهای مزخرف سینماخانگی، خیلی وقت است یک فیلم خوب ندیدم. اما در روزهای آینده حتمن برایش زمان میگذارم.
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/hananeveshhtan
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
۱. امروز ساعت ۷:۳۰ صبح، دخترکم با حرکتهایش بیدارم کرد. دوست داشتم بیشتر بخوابم، اما خواب از سرم پرید. اینطور که پیش میرود، بعد از تولدش هم قرار است سحرخیز باشد.
مثل هر روز، به گلدان سبزیام آب دادم و صبحانه خوردم.
۲. یک ساعتی نقاشی کشیدم و همزمان کتاب صوتی «خداوند الموت» را گوش کردم. سپس با مامان تلفنی حرف زدیم و از حال و روزمان گفتیم.
۳. به حمام رفتم و موهایم را سشوار کردم. بعد از ناهار هم کمی دراز کشیدم و بخشی از رمان «شب هول» را خواندم. احساس کردم چشمهایم سنگین شده است؛ بیاختیار خوابم برد.
۴. بعدازظهر که بیدار شدم، حاضر شدم تا به دیدار فاطمه بخشیان عزیزم بروم؛ دوستی که در وبینارهای نویسندهساز بهصورت مجازی با او آشنا شده بودم و امروز قرار بود برای نخستینبار او را در دنیای واقعی ببینم.
۵. این روزها خیلی احساس خستگی میکنم، کمتر از خانه بیرون میروم و گاهگاهی پاهایم ورم میکند. دیگر نمیتوانم صندلهای سابقم را بپوشم و بعضی از کفشهایم هم تنگ و آزاردهنده شدهاند.
از طرفی حس میکنم صورتم پُرتر شده و عوارض بارداری کمکم دارد خودش را نشان میدهد.
راستش گاهی خودم را با نسخهی قبل از بارداریام مقایسه میکنم و دلم برای آن روزها تنگ میشود. اما هر وقت به سمت ناشکری میروم، به یاد فرشتهی قشنگی میافتم که در بدنم زندگی میکند و میدانم وجود او باارزشتر از همهچیز است.
۶. فاطمه را دیدم؛ از عکسهایش هم زیباتر بود و همصحبتی با او چقدر حالم را خوب کرد. هر دو دمنوش «ریلکس مایند» سفارش دادیم، همراه با وافل و کیک براونی. از کلاس نویسندگی گفتیم، از استاد شاهین کلانتری، از بچهها و از خودمان.
او برای دخترکم یک کتاب قصه هدیه آورده بود که نویسندهاش خودش بود. ارزشمندترین هدیهای بود که میتوانستم بگیرم؛ اولین کتاب دخترم.
چند عکس هم گرفتیم تا سالها بعد به دخترم نشان بدهم و بگویم: «تو هم در این لحظهها حضور داشتی.»
۷. دخترک مهربانی که گارسن کافه بود، چند عکس قدی هم از ما گرفت. به او گفتم حس میکنم ورم کردهام و اصلاً زیبا نشدهام. لبخندی زد و گفت:
«اتفاقاً شما خیلی خوشگلید؛ چرا این حرف رو میزنید؟ 🥹 من اصلاً متوجه بارداریتون نشدم.»
حرفهایش لبخندم را پررنگتر کرد و دلم را روشنتر. شاید این روزها تنها کسی که با من نامهربان است، خودم هستم.
۸. با فاطمه از زندگیهایمان گفتیم، از تجربهی مادر شدنش برایم تعریف کرد، از نوشتن، علایق مشترکمان و گاهی هم خاطرات خندهداری تعریف کردیم و از ته دل خندیدیم. او و همسر محترمش مرا تا خانه رساندند و خاطرهی این شب قشنگ برای همیشه در ذهنم ثبت شد.
۹. شب که به خانه برگشتم، ادامهی سریال This Is Us را تماشا کردیم و بعد هم نامهای برای کودکم نوشتم.
۱۰. همستر زیادهگو میگوید:
امروز برایت روزی بهیادماندنی و قشنگ بود. اینکه گاهی برای خودت وقت بگذاری و دوستان جدیدی را ملاقات کنی، حال و روحیهات را بهتر میکند.
کاش همانقدر که عاشق دخترت هستی، خودت را هم دوست داشته باشی و به این فکر کنی که بدنت، هر لحظه، تمام توانش را برای پرورش یک انسان به کار گرفته است؛ و شاید این، زیباترین شکلِ بودن باشد.
نمرهی امروزت: ۹ از ۱۰
کار نیک امروزم تا الان یعنی ساعت یک و نیم بامداد انتشار چند جمله ی کوتاه برای اعلام تصمیم شروع به فعالیت و نوشتن در رسانه ای شخصی (که استاد هم بهش تاکید میکنن) در پیج قدیمی و کوچکی که برای معرفی فیلم و کتاب و به خصوص” نوشتن” داشتم و بعد از اندکی فعالیت برای حدود ۶ سال رهایش کرده بودم،بود.
(پیج @sana_mostafavi_ که خوشحال میشم اونجا میزبان نگاهاتون باشم^^)
و کار نیک دومم هم که الان دارم انجامش میدم و تصمیم دارم دیگه درش اهمال کاری نکنم نوشتن گزارش نیکه:)
تعهد به سالواژهام، استمرار، پایم را به نوشتن میکشاند. به گزارش نیک.
صبحم با صدای حبیب شروع شد. ای دیر بدست آمده و زود برفتی…. امتداد شعرماهیست. تا ساعت ۳ بعدازظهر، ممتد شنیدن یک آهنگ، فقط از روحیه کسالتبار من ساخته است. برای خیلیها کسالتبارم. از ترندها بیخبرم. سریالهای باب روز مثل بامداد خمار و … نمیبینم. آخرین تحلیلهای داغ اینترنشنال را هم که هیچی. آخرین فیلمهای روی پرده سینما… دیگران را هم تایید نمیکنم که بله بله شما راست میگویی. گاهی آنقدر کسالتبارم که پرسشی هم از حرفهایی که شنیدم میپرسم. بارها پیش آمده که اطرافیانم گفتهاند:«شد ما یه چیزی بگیم تو تایید کنی». خلاصه این روحیه کسالت بار امروز تا توانست صدای حبیب را گوش کرد. هر بار شنیدنش، وجه تازهای داشت. بعضی غمها آدم را تازه میکند، سبز میکند. طعم گسی دارد اینجور غمها.
گلهای داوودی سفید و یاسی خریدم، از پیرمرد گلفروش. پیرمرد سرجای همیشگیش نشسته بود. میان رزها، داوودیها، سفیدها، بنفشها، سرخها، رنگها، عطرها. سفر بوده و حالا با آن صورت خونسرد مغولیش در جوابم میگوید«نبودم، رفته بودم شهرستان» انگار نه انگار که اینهمه خیالم آشفته بود از پیاده روی خالی که همیشه جای نشستن اوست.
گلها روی میزم خودنمایی میکنند.
روزم با موفقیت پاس میشود برای کشفهایش. برای تمام چیزی که در حرفهای دیگران میجستم و نمییافتم و امروز از زبان خودم شنیدم. برای شنیدن صدای پنهان پشت حرفهایم.
بعضی از جلساتم کنسل شد. فرصت استراحت برام مهیا شد.
بهد از چرت نیمروزی رقصیدن همراه فاطمه خانوم یاوری. بهش احتیاج داشتم
وبیکار و نردبان استتنتاج و اینکه جامعه ما پذیرای صراحت کلام نیست.
بازی با پندار.
حدودا دو ساعت جلسه.
بازی با پندار
و گنجشک لالا
1. سالواژهام: استمرار
2. الان به زور اومدم و سالواژهام را نوشتم. اصلن تصمیم داشتم که بذارمش برای فردا اما گفتم تا کامپیوتر روشنه یه گزارش نیک هم بنویسم.
3. امروز نمیدانم چرا زوتر از خاب بلند شدم. کلن همش چهار یا پنج ساعت خابیدم. خدایا توبه.
صبح که بلند شدم تا دیدم خونه سوت و کوره رفتم سراغ کتاب. فایل تئوری شعر را باز کردم و نشستم به خوندن.
هر صفحه و شاید هر پاراگرافش به ذوقم میاورد. کلی حاشیه نویسی کردم. امشبم توی پست کانالم، با عنوان خفنشناسی* درموردش نوشتم. چون استاد گفته بود فایده نداره همینجوری کتاب بخونید و ازش رد شید. باید بتونید باهاش همزبون شید و با زبون خودش باهاش حرف بزنید. پست امشبم تلاشی برای این کار بود. حالا نمیدونم تونستم همزبون شم یا نه. هنوز به دنبالشم. که همزبونی با کتاب یعنی چی؟ نمیخام کسی زود به جواب برسم. میخام انقدر زبونای مختلف رو امتحان کنم، تا زبون هر کتاب رو یاد بگیرم.
اما دیگه چی؟ آهااا سنسباستین درست کردیم با دخترخالهم. خیلی خوشمزه شد. جای شما خالی.
اینم در راستای سالواژهم نوزیستی بود. چون برای اولینبار درست کردم.
*اینم لینک پستم خدمت شما:
https://t.me/sahelshkh/1068
گاهی فکر میکنم موفقیت یعنی کاری بزرگ کردن برای همین بعضی روزها را نزیسته میانگارم.
فکر میکنم یک پاراگراف نوشتن هدفم در حفظ استمرار روزانه را ادا نمیکند. سودای نوشتن یادداشتیِ بلند یا حتا یک مقاله کوتاه به سرم میافتد و نمیگذارد قدمهای کوچک را ارزشمند بدانم. امروز به زهرا میگفتم که چقدر افسانهباور شدهام، که ناتوانیِ واقعیت را دوباره فراموش کردهام و بار غیرمعقول روی شانههای خودم انداختهام. دوباره یادآوری کرد که دارم سختگیری میکنم. احتیاج داشتم که این را از زبان غیر بشنوم.
گفتم خوب شد که به تو گفتم زهرا. سکوت کرد. اصولن عادت ندارد جواب تعریفها را بدهد و من هم از این بابت از او ممنونم چون افتادن در زنجیره به اصطلاح «تعارف تیکه پاره کردنها» عذاب محض است.
بعدِ گفتگوی دلپذیر با دوستم نشستم پشت میزم. راستی گفته بودم پشت میز نشستن و دست به قلم شدن به من حس پشت فرمان هواپیما نشستن میدهد؟
استعارهای دور هم نیست. نیم ساعت نوشتن مثل هزار سال نشستن پای منتقل میماند. حالا منتقل از کجا آمد؟ از همان استعاره هواپیما. من مینشینم پای منتقلِ نوشتن تا هواپیمای خیال را برای پرواز به کار بیندازم.
روی قلم و کاغذ نوشتم. کیفاش با تایپ کردن متفاوت است.
راستش بعد از نوشتن دیگر هیچ کار بهخصوص دیگری نکردم. چای دم کردم، با خانواده حرف زدم، گربهام را ناز کردم و بعد با گوشی سر و کله زدم. و شاید اصل زندگی در همین «هیچ کار بهخصوصی نکردم» پنهان شده.
نیکروز بردگان افسانههای بیمار
چهارشنبهای دیگر با یوگا و سمیرا میآغازد. سفرهی درد زانو را برای مربی میگشایم. آساناهای امروزش حول برچیدن درد زانو میچرخد.
به گاه مدیتیشن همسایهی طبقهی بالایی باشگاه دریلی بر دیوار فرو میکند و صدایش تمام هوش و حواسمان را میبرد. گویی دستی تمام تن سَبُکشدهمان را از بالای سیطرهی آسمان به زیر میکشد.
امروز ابتدای نویسندهساز، نقل بایدها و نبایدهای موهوم است و افسانههای بیمار.
ما در این روزگاری که افسانه از حقیقت پیشی گرفته، بردگان همین افسانههای بیماریم.
دوستی میگوید:
«آدمهای بزرگ با عقاید کهنه جنگیدند.»
استاد میگوید:
«علم، فروتن است.»
دوستی دیگر میگوید:
«جامعهای که موافق علم نیست، خرافه درش گسترش مییابد.»
یادداشت کوتاهی از هیچ خلق میکنیم، با انداختن همان واژهی «شروع» در میان کاغذ.
کلمهای میآوریم وسط و خانوادهاش را دعوت میکنیم. جرقهای شکل میگیرد. همان جرقه را ادامهاش میدهیم. یادداشتی شکل میگیرد.
ساجده حقپرست برایمان شعر میخواند. از انتزاعی میگوید که برایمان قابل لمس میشود و تصویر میسازد.
کتاب «گیومههای سرگردان» از علیرضا عامری معرفی میشود.
آناهیتا آهنگری از کتابی دیگر برایمان میگوید: «دال دوست داشتن» اثر حسین وحدانی.
استاد کلانتری اشاره میکند این کتاب تأثیر حسی زیادی دارد. یک جور قطعهی ادبی است که مایهی جستارگونه هم دارد. زبان لطیفی دارد و خواندنش را به همسفران پیشنهاد میدهد.
دیروز داستانک «کوچه» را نوشتم و فرستادم برای پشتیبان چالش داستانک ماهان ابوترابی. آدینه قرار است برگزیدههای داستانکها معرفی شود.
دمادم غروب میروم میدان نقشجهان. سینی سیلور را دادهام آبکاری انصاری. قرار است آب تیتانیوم بزند که ماندگار باشد. خود سینی سیلور پاسارگاد را چند سال پیش بیست هزار تومان خریدهام و امروز دو میلیون تومان برای آبکاریاش دادهام. ماندهام به حال خودمان بخندم یا بگریم.
شب در جمع خانواده سریالهای داغون کلاغ و بامداد خمار را میبینیم.
نمیدانم چرا تمام سریالها این روزها رنگ خیانت گرفته. جلال در کلاغ و بصیرالملک در بامداد خمار، هر دو به نحوی در حال خیانت به همسرانشان هستند. آن سریال بدنام هم که از اسمش پیداست چه سمی است.
کاش فیلمنامهنویسان ما اندکی از این چرندیات فاصله میگرفتند. جالب این جاست که مثل طرحهای پایلوت ادارات که بدون توجه به نتایج خوب یا بدشان، در سطح کلان اجرایی میشود، نقد فیلم و سریالها هم فقط در حد نوشتن باقی میماند بدون اینکه در ساختههای بعدی توجهی به آنها شود.
آخرشب گزارش نیک امروزم را میفرستم توی تلنگر و سایت مدرسهی نویسندگی شاهین خان کلانتری.
۱۴۰۵/۵/۱۴
@Maryam_jelvani
#گزارش_نیک
#درباره_امروزم
➖سالواژهام: بینجامیدن
✔️امروز صفحات صبحگاهی و در حد فهرست نوشتم. کوتاه بود.
✔️ساختن فیلمی کوتاه و ابتدایی با الایت موشن به عنوان تمرین برای کلاس طراحی پوستر. بدم نبود. خوب هم نبود.
✔️خابیدن و خاب موندن برای وبینار. دو روز است که خاب جای وبینار را در کرده است. دروغ چرا میچسبد حسابی.
✔️پیش آمدن موضوعی و عصبی شدن در حد کوه آتشفشان. پناه بردن به کتابخانه و در نهایت ۵۰۰تومن ناقابل خرج رفع عصبانیت.
خریدن روانویسی که جون میدهد بنویسی. خریدن پرونده جنایی(امیدوارم معتادش نشوم.)
✔️نوشتن داستانک کوچه اما به علت دیر نوشتن و بازنویسی نکردن و صد البته یاد رفتن، نفرستادن.
افسوس خوردن در حد لالیگا.
✔️زبان دیدن.
✔️دو سه روزی ول کردن زندگی و شل کردن. اما به زودی بازگشت به کارخانه را میزنم.
➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.
گزارش نیک
پادکست درباره موضوع «عقل چیست» گوش دادم. گول عنوانش را نخورید؛ مطلب علمی بود.
به زبان ترکی درباره ایران ارائه دادم. چقدر همه تعجب کردند از طبیعت ایران.
از شنیدن آهنگهای فرهاد و ابی و داریوش و گوگوش لذت بردم. قشنگ پیرمرد درونم یه حال اساسی کرد.
وبینار و قصهقصه رو نتونستم شرکت کنم؛ خواب بودم راستش.
رفتم باشگاه و گیر کاپیتان افتادم؛ همسایه پیرمرد خلبان و ورزشکارمان. دو ساعت تمرین کردیم.
۵ دقیقه از نمایشنامه «مرد بالشی» از مارتین مکدونا رو ضبط کردم.
حدود هزار کلمه نوشتم.
ما جدی جدی آیندگانیم؟
سالواژهام: شناخت
١. هفت نوبت نوشتم و این هشتمیست.
٢. نمیخاستم بخانم چون نمیخاستم بخانم چون نمیخاستم بخانم «همسایهها»ی احمد محمود را ولی جویای ادبیات عن کی باشد که حس و حال شخصیاش را در نظر بگیرد برای خاندن، خاندم. میخانم، باز هم.
٣. باید گذر کرد. دفتر رفتن و تنها بودن با الناز، حالت بالقوهی گفتوگوست. گفتوگو کردیم. یک قدم جلوتر دیدم، الناز را در دیدن و بیان کردن خودش. گفتم باید گذر کرد. گذشتن و گذشتن و گذشتن. توی راه برگشت، الناز زمزمهید که گفتوگو چیزیست بهسود. گفتم چه گهخوریها. در یک گفتوگو وقتی از خودم خوشمودم که همدل و بهاندازه باشم و اعتماد گرانقیمت طرف را حراج نکنم. و سکوت کنم. و بدانم مرزها را نمیشود خرکش کرد. خوشمودم.
۴. گمانم گذر کردم امشب.
۵. جدول تخصصیکاریام را تیک زدم. بر اساس ایدهی «عادتهای انعطافپذیر» یک جدول تخصصیکاری درست کردهایم و در گروهمان کار را سر گرفتهایم. مغزبوس آن یاروِ طراحِ این ایده و استاد و فرشته که پیشنهادش کرد.
۶. آزادنویسی و همشوقی، با مب.
٧. چکهشعری را بازنویسی کردم و چکاندم توی کانال تلگرامم. و آن یادداشت دیشب ماند. و این یادداشت امشب هم. کیلم تویش ولی چه بهتر.
٨. ولی باز کیلم تویش، چه زندگی سختی.
٩. حلرزون پست با موفقیت دانلود شد.
https://t.me/elahebaseda
گزارش نیک امروزم
سال واژهام:نوشت ورزی
-برای سال واژهات چه گامی برداشتی؟
خواندم به همراهش رونویسی کردم ،آزادنویسیزیاد.
-امروز رفتی پیادهروی؟
نه ولی دوساعت درباشگاه با دمبل وهالتر ودستگاههای دیگر حسابی دوست شدم.
-امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
مربی امروز طومار بلندی به دستم داد که اجرایش کنم با حرصتمام به غذاها نگاه میکردم وبه خودم بد وبیراه میگفتم آخر مرض داشتی حرف از تناسب اندام زدی وبه پایخواهر پریدی که برای عروسی برادرزاده خوش تیپ شوی وپول بیزبان را برای نوشتن برنامه غذایی هدر دادی حالا مزه گرسنگی رابچش که زیادی خوشطعم است.
-امروز درکدام کتابها پرسه زدی؟
با دوستان همنویس کتاب “مردی که درغبارگم شد ازنصرترحمانی را خواندم ورونویسی کردم.
دراین داستان غبارنماد همه چیزهایی است که باعث میشود آدم کمکم خودش را گم کند. از ناامیدی و تنهایی گرفته تا فشارهای زندگی و شکستهایی که یکییکی روی هم جمع میشودشخصیت اصلی یکشبه سقوط نمیکند. او آرامآرام از خودش فاصله میگیرد. انگار هر اتفاق تلخ، بخشی از هویت و امیدش را از او میگیرد. رحمانی از تجربهای حرف میزند که ممکن است برای هر انسانی پیش بیاید. نویسنده میخواهد نشان دهدکه پشت هر سقوطی، دنیایی از تنهایی، سرخوردگی وزخمهای دیدهنشده وجود دارد.شاید شکل مشکلات عوض شده باشد، اما احساس گمگشتگی، اضطراب و دور شدن از خود، هنوز هم بخشی از زندگی بسیاری از آدمهاست.
-بعداز ظهرم حسابی وبیناردر وبینار شده بود.
نویسنده ساز،سرزبان، شادزی، وبینارآقای چپانی که باقطعی برق همراه شدوشرمنده شدم.
بعد از چهار پنج روز مامان رو دیدم. بابا رو بوسیدم. برادر با دیدنم ذوقی شد. کل امروزو خلاصه میکنم تو همین. حالا آزاد نویسی، نویسندهساز، خواب، رفتن سر بیلنگر، پست کانال و کارای ریز و درشت خونه بماند.
امروز هم خدا رو شکر. به قول ندا امروزو خوب زندگی کردیم، ايشالا فردا هم خوب زندگی کنیم.
https://t.me/sarazolfaghary
۱۴۰۵/۰۵/۱۴
گزارش نیک ۸۵🐌❤️
سال واژه: بیداری
نمره روز: ده از ده
واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است
۱- تمرین های Reiki سطح سه که هاله ی انرژی را پاکسازی می کند انجام دادم. قبل تر ها تا سالها خاطرات تلخ را رها نمی کردم و آنها را در گفتار و افکار طوری می پروراندم که انگار لحظاتی پیش اتفاق افتاده اند و شاید همین هم شد که کم کاری تیروئید گرفتم. به قول دوست دکترم بدن تا یک جا همه جوره ما را همراهی می کند حتی جور کم کاری های ما را هم می کشد اما از یک جایی به بعد دیگر نمی تواند و حتی به کمک ما هم احتیاج دارد. خلاصه چه خاطره هایی که از این پاکسازی روی آبِ ذهن نیامد.
۲- شب، روی زیرانداز کنار خواهرم به آسمان شب که با شاخ و برگ درختان قاب شده بود و به ستاره های کم رنگ و پررنگ نگاه کردم. روی چمن خوابم گرفت. آرزو کردم که کاش می توانستم تا صبح در پارک بخوابم. مثل همان آدم هایی که نمی دانم شغلشان چیست و این گوشه و آن گوشه ی چمن به خواب رفته اند.
۳- در آخِر برای وبینارهای روزانه ی نویسنده ساز، این جمعِ دوست داشتنی، بازی با بچه گربه و شنیدن صدای پرنده ی آواز خوان هنگام اذان صبح سپاسگزارم❤️❤️❤️.
سال واژه ام: تحرک و پویایی
سرکار
ناهار.
نویسنده ساز
قصهقصه
امروز بچههای مشهدی دورهمی داشتن، متاسفانه نتونستم برم، خالهام از تهران اومده و خونه مریم بود البته بعد کلی گشت و گذار خونه دخترداییها میدیدمش. رفتم دنبالش که بیارمش خونه خودمون.
خالهام از اون دسته آدمهاست که خانم شیما صادقی در وبینار خانم علیزاده خوب بهش اشاره میکنه و میگه: آدمی که باید حد و مرزی رو باهش رعایت کنی و بهش تفهیم کنی که من اینم و این رفتار تو اصلا درست نیست.
حالا نمیدونم که تفهیم به این خانم آیا کار درستی هست یا نه؟
حرفهای خالهخانم: سامیار چه لاغر شده. لاستیک پاشه. زود از پوشک نگرفتیش؟ آراد خیلی داره چاق میشه، جلوشو بگیر. بفرستش کلاس شنا. با ماشین اومدی یا نه؟ ساعت کاریت چطوره؟ چقدر حقوق میگیری؟
اونجا بهت ناهار هم میدن یا نه؟ با چی میری با چی میای؟
امروز بهش گفتم: خاله، این همه راه اومدی اینجا اینا رو بهم بگی؟
شوکه شد و دلخور. البته پرحرفیهای آراد نمیذاشت زیاد توی حال و هوای ناراحتیش بمونه.
وقت آزادنویسی نداشتم و یه نصف صفحهای نوشتم از بابت رعایت استمرارم در نوشتن.
سالواژهام: کشف
به امروزم ده میدهم از ده. تمامِ کارهایم تیک خوردند. اما قضیه فقط این نیست. امروز امتیازهای مثبتِ زیادی دارد. اول اینکه دغدغهی آشپزی نداشتم امروز. ناهار و شام مهمان بودم. دوم اینکه میان مهمانیهای شلوغِ دلنخاه، به کارهایم رسیدم.
صفحات صبحگاهی را نوشتم. غر زدم. راهحل یافتم. جاهایی خشمگینتر شدم و در انتها آرام و تهی از احساسات پوچ.
بیست صفحه از کتابی را خاندم.
خانه را مرتب کردم.
امروز زیاد رانندگی کردهام. توی جاده. در آن شرجی و گرما. در آن باد. در آن آفتاب.
مهمانِ خانهی مامان بودم ناهار را. شب را هم مهمانِ خانهی مادرشوهر
آزادنویسس کردم ک پشتِ کانال را آماده.
درحضر را خاندم. حدود بیست صفحه.
سری زدم به کانالِ دوستان و از خاندنشان لذت بردم.
تولدِ آشنایی بود و تمام بعدازظهر عکاسی کردم برایش.
خستهام و سردرد امانم را بریده. شاید خاب دوایِ کار باشد.
صبح با خبر خوبی آغاز شد. سراغ دفترم رفتم. اول میخواستم یک صفحه بنویسم اما سه صفحه شد. دو درسنامه زبان خواندم. این هم شده جز عادتهای صبحگاهی.
بعد ولاگی دیدم در یوتیوب. دلم خواست دوباره بروم سراغ ژورنالینگ. از اینها که توی دفتر، کلی خنزرپنزر میچسبانی و برنامههایت را مینویسی. حوصلهی زیادی میخواهد اما به شدت آرامشبخش است.
بعد از ظهر به بهانهی کلاسهایی که میخواستم ثبتنام کنم از خانه بیرون زدم. کمی هم در پارک چرخیدم، کتاب خواندم و نیمساعت دوچرخهسواری کردم.
شب آزادنویسی کردم و کلی سوال نوشتم که اگر فلانکار را کنم خوشحال خواهم بود یا فلانیکی را؟ بعد دیدم خوشحالی وسیعتر از این حرفهاست. در یکی دوکار خلاصه نمیشود.
گزارش نیک را نوشتم و ثبتش کردم.
نمره روز ۹ از ۱۰
امروز روزی پر برکت تر بود نسبت به دیروز. تا لنگ ظهر خوابیدم. اصلا خوابیدن برای من لذتیست فرا تر از حوریان بهشتی و نهر های پر از عسل.
مادرم بساط کوکو سبزی گذاشته بود و من سرخشان کردم. روز گرمی بود. هرچقدر گرما بیشتر فشار میآورد بیشتر چایی میخوردم. بعد از ظهر نسشتم کنار دوبیتیهای باباطاهر و چشم سپردم به ابیات خوش آهنگش. آنقدر خوش گذشت که به فکرم رسید اگر روزی خواستم شوگر ددی برگزینم حتما بروم سراغ باباطاهر.با خودم گفت است حیف است تنهاخوری کردن و سهیم نکردن پدرم در این خوشی. کتابم را برداشتم بردم کنار پدرم نشستم و با هم باباطاهر خوانیدم. من و پدرم هردو از این دوبیتی خوشمان آمد
شب تاریک و سنگستان و من مست
قدح از دست من افتاد و نشکست
نگهدارندهاش نیکو نگه داشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست
و پدرم از این دوبیتی خیلی خوشش آمد:
چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی
که یک سر مهربانی دردسر بی
اگر مجنون دل شوریدهای داشت
دل لیلی از آن شوریدهتر بی
گفت برایم بنویس. برگه آوردم و نوشتم و دادم دستش. با هم حفظشان کردیم و با هم چند بار دوبیتیها را خوانیدم از حفظ.
برق رفت و من گرما را تاب نیاوردم. پناه بردم به حمام و تمام دو ساعتی که برق قطع بود دراز کشیده بودم زیر آب خنک تا مادرم آمد و گفت الارم وبینارت زنگ میزند. اگر وبینار نبود تا شب بیرون نمی آمدم. وبینار را شرکت کردم و با وبینار یک پاراگراف متن درست حسابی نوشتم. شام را من پختم. یک جوری آلو و دارچین و هل خالی کردم در قابلمه که بویش تا ده کوچه آن طرف تر رفت.
کتاب مرشد و مارگاریتا را که دو سه سال پیش رها کرده بودم آوردم و تصمیم گرفتم تا آخر بخوانم. البته مقداری از صفحاتی که قبلا خوانده بودم را دوباره خواندم که یادم بیاید قبلا چه خواندهام. تا آنجا خواندم که شاعر را میبرند تیمارستان بستری میکنند و بعد مرخص می کنند. بعد از آن مقداری آزاد نویسی انجام دادم. بعد رفتم با دوستم چت کردم. دیروز نشته روی میزی در محل کارش و شیشهاش را شکسته. دو روز است که عذاب وجدان دارد. بعد از تمام شدن حرفم رفتم سراغ شعر بگردم. امیدصباغ نو که قبلا دوستش می داشتم چنگی به دلم نزد. رفتم سراغ احسان افشاری. دو سه تا شعر نوشتم که یکیشان به دلم نشست و نوشتمش در دفتر شعرهایم. حالا هم که گزارش نیک نوشتم و باقی ماجرا…
امروز آهنگهای زیادی گوش دادم تا از بینشون برای تمرین شعر یکی رو انتخاب کنم. بالاخره گلواژهی هایده رو انتخاب کردم و فقط برای شروع تمرین،شعری روی ریتمش نوشتم که خیلی خندهدار شد. هی جلوتر میرفتم و تنهایی کلی میخندیدم و آهنگ جدیدم رو میخوندم با صدای بلند. در آخر ضبطش هم کردم و مایه ی خندهی بقیه هم شدم. دیشب که استاد کلانتری تمرین رو گفت اصلا فکر نمیکردم انقد موقع انجام دادنش بخندم. روزهای دیگه رو جملاتش جدی کار میکنم که از این حالت دربیاد. راستش چند ساعتی درگیر آهنگ و این تمرین بودم.
با مهسا تلفنی حرف زدم. غذا پختم. بازم نوشتم. هی نوشتم. وبینار نویسندهساز رو بودم و کارای خونه رو انجام دادم.
با سهیل هم یه عالمه حرف زدیم. همین.
صبح ساعت چهار و نیم بیدار شدم. میخواستیم با لاله و مژده برویم دریا. دیر رفتن مساوی است با آفتابسوختگی و قل خوردن از گرما. برای اولین بار پدلبورد را تجربه کردیم و هر سه افتادیم. اول مژده رفت و شالاپ افتاد. خوشبختانه آب کمعمق بود. بعد من و لاله با هم نشستیم و در قسمت عمیقی افتادیم و دست و پا زدیم و آب شور خوردیم تا آمدند نجاتمان دادند. سخت بود کنترلش. اصلن قصد نداشتیم اینقدر برویم جلو ولی دور خوردن و برگشتن خیلی طول میکشید. فرمانمان نبود اصلن.
ولی اینقدر خندیدیم که نگو. همانجا صبحانه را زدیم و آمدیم خانه. من حین کارهای مختلف هی یادم میافتاد و هرهر میخندیدم.
شب هم با مژده و نسرین رفتیم بیرون شام خوردیم. نسرین بعد از مدتها آمده بود دیلم و دوست داشت برویم بیرون. خوش گذشت. بعد از ماهها فستفود بیرون خوردم.
توی خانه هم به جبران بیداری سحرگاهی، کلی خوابیدم.
ناهار سادهای پختم.
کلی سر موضوعی غصه خوردم و فکر کردم و آزادنویسی.
داستانک کوچهام را هم فرستادم.
فقط ناراحتم که به نویسنده ساز و اجرای ساجده نرسیدم. نمیدانم چرا یادم رفت.
سال واژه: کنترل خشم🎀🐊🪆
نمره روز: ۷.۵
گزارش نیک:
۱. صبحانه خوردم.
۲. دزدکی از مامان گرفتم تا ظهر خوابیدم
۳. ناهار خوردم.
۴. کوهنوردان راه آزادی رو خوندم.
۵. یک قسمتی از یادداشتهای کانال لیلی مداح رو برای مامانم خوندم.
۶. بعد کلی غر زدم که حوصلهام سر رفت و اینا. هیشکی هم بهم اهمیت نداد چون میدونستن تموم میشه.
۷. بعدش افتادم رو مود انگلیسی صحبت کردن و به یه نتیجه رسیدم که به هنگام عصبانیت بهترین کار همینه و جوابگو بود.
۸. بعد رفتم پیادهروی با دوستم و اون در رابطه با رفاقت ۱۲ سالهاش صحبت کرد که اون میزان توجهی که از سمت خودش هست از سمت اون نیست. گفت میخواد باهاش کات بکنه ولی خب ۱۲ سال رفاقت از بچگی کم نیست که خلاصه کلی صحبت کردیم من واقعا دوست ندارم دوستم آسیب ببینه برا همین در انتها به این نتیجه رسیدیم که یه مدت فاصله بگیره. امیدوارم همهاش سوء تفاهم بوده باشه و جدا نشن.
۹. رفتم خونه مادربزرگ
۱۰. با بابا پیاده برگشتیم خونه
۱۱. دوستم نیومد که دایی جان ناپلئون رو بخونیم.(فک نکنین بدقوله نه، اصلا وکیله و خب سرش شلوغه)
۱۲. مود انگلیسیم پابرجا بود با یک آقای ژورنالیست اهل پاکستان صحبت کردم درمورد قلههای پاکستان (k2 و گاشربروم و…)، غذاهای پاکستانی، قوم سند و… بعدش یه دختر اهل بنگلادش اومد و خب سه تا فرهنگ رو با هم مقایسه کردیم و خیلی جذاب بود. گوش منم داره به لهجههای مختلف عادت میکنه. اون آقای پاکستانی عکاس هم بودن و قرار شد یه عکس من رو ادیت بزنن و آدرس پیج اینستاش رو داد تا عکساش رو ببینم. میزارم اینجا شما هم ببینید.
sanu.khan705
بعدش خداحافظی کردن و رفتن و یه آقای دیگه اومدن و یکم شعر خوندیم. بعدش بالاخره دوستم اومد که کلی خسته بود یکم از خاطرات دانشگاه گفت بعدش سر شعر و ابتهاج کلکل کردیم منم چند تا شعر از ابتهاج خوندم و بعدش خداحافظی کردیم و تمام.
کانال تلگرام من:
https://t.me/symphonieverte
سالواژهام: ریلگذاری
صفحات صبحگاهی نوشتم.
مامانم خواست که ببرمش ادارهٔ بیمه. بردمش. بعد هم چند کار دیگر داشت. تا رسیدم خانه ظهر شده بود و ظرفهای شستهنشده انتظارم را میکشیدند. ظرفها را شستم.
مراقبه کردم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
با دخترم جنگا بازی کردیم.
کمی حرکات یوگا انجام دادم، حدود نیم ساعت.
برای شام ماکارونی درست کردم.
آزادنویسی کردم که مطلب شد برای کانالم.
از روی داستانک «گیتار» رونویسی کردم.
کمی از داستانم را نوشتم.
یکی از شعرهای احمدرضا احمدی را خواندم و کلمهبرداری کردم.
کمی زبان اسپانیایی و انگلیسی خواندم.
نردبان نویسندگیام را کامل کردم.
آخر شب با همسر و دخترم رفتم پیادهروی.
شکرگزاری نوشتم.
به امروز خودم نمرهٔ ۹ میدهم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
چهارشنبه چهاردهم
به آنجا و اینجایی رسیدم موقع نوشتنِ این گزارش نیک که؛
مداوم و پیدرپی، طرح زدم و مربع و دایره کشیدم که بنویسم،
آقا اجازه، دیشب خوابم رفته بود خانهی همسایه بغلیمان.
همان که سگشان یکشبدرمیان مهمان دارد.
دو تا مهمان داشت دیشب.
هاپوی پرسروصدا و خوابِ من.
دارم شمِّخودم در نویسندگی را پیدا میکنم.
اگر تخممرغ بودم با من فقط دیپ درست کنید.
آقا اول من اسمِ سگ را آوردم در نیکنویسی و بعدش استاد کلانتری، در نویسندهسازِ چهارشنبه چهاردهمِ مرداد.
۱۲:۱۰ دقیقه شب، نویسنده ساز میگوشم و نیکگزارش مینویسم.
کارهای امروزانهی من؛
_رفتم پیلاتس تا زهره مربیم پوستمان را بکند.
_بیپوست آمدم خانه وکارهای مکرر را مثل قند مکرر پنداشتم و به انجام رساندم.
_بعد از دوشی و آبی و آرامی، به دیدار دوستانِ نابی شتافتم.
پیادهروی انجام شد.
با خواهر تصویری تماس گرفتم، شایان بیمار در بیمارستان افتاده،کاش میشد پیشش باشم.🥹
حالا هم دارم یکچشمی تایپ میکنم و به اواخر نویسندهساز مینیوشم.
امروز خیلی نوشتم که شکرش واجب است.
https://t.me/ghesehaye_shokouh
امروز میتواند به قبل و بعد از اینکه وبینار نویسنده ساز را دیدم تقسیم شود، قبل از آن ذهنم شلوغ و سردرگم بود، برای خودش رو مبل لم داده بود، نمیخواست هیچ کاری کند، اما استاد با تمرین هایش روغن کاریش کرد، به راهش انداخت، به طوریکه بعد از آن شروع به نوشتن احساساتش یا همان نوشتن صبحگاهی که غافل شده بود کردحالش به نسبت بهتر شده بود، فهمیده بود درزندگی باید بپذیرد و ادامه دهد، مگر چاره ای به غیر این هم داشت، بعد به سراغ مادرش رفت و باهم سمبوسه درست کرده اند که البته شیطنت هابی هم کرد و صدای مادر را درآورد، ولی مزه اش اصلا به همین است دیگر، بعد از شام تو حیاط دورهم جمع شدن، مشغول گفت و گو شدن، و شاید زندگی درهمین لحظاتی باشد که تو تا سرحد مرگ از او بدت میاد، اما یک روزنه تو را دوباره وصل میکند، و تو ادامه میدهی، شاید یک روز خسته شوی، ناامید شوی، روز دیگرهم درد کمتر باشد، به قول استاد بشکن بزنی .
سال واژه: پذیرش
جمله ی ابتدای گزارش نیک از هاینریش بل، در بیان حقیقت حیراگت انگیز است.
این دومین باری است که گزارش نیک امروز را می نویسم، لعنت به این اینترانت. مفصل گویی داشتم اما به علت خستگی زیاد، صرف نظر می کنم.
شیفت دیشب را دوام آوردم. صبح بعد از رسیدن به خانه و رسیدگی به گربه هایم، فقط به آغوش خواب برای چند ساعتی پناه بردم.
نهار لذیذی که آماده داشتم را نوش جان کردم. ترکیب مرغ نگینی تفت داده شده با هویج و زرشک و فراوان. نوعی زرشک پلو محسوب می شود اما در مدت زمان کوتاه تر نتیجه حاصل می شود.
با وجود خستگی زیاد، روز تمیزکاری خانه بود. سرویس بهداشتی را شستم. با آمدن جاروبرقی به میدان، طبق معمول تافی و جینجر هر کدام به ارتفاعی پناه بردند تا خیالشان راحت باشد که جارو با آنها کاری ندارد.
گردگیری کردم. تِی کشیدم و در این مرحله مهندسین ناظر هم حضور داشتند.
ظرف ها را شستم و غذای گربه های بیرون را آماده کردم.
در وبینار نویسنده ساز حضور یافتم.
ساعتی را به پیاده روی اختصاص دادم.
گربه های حومه ی ساختمان ام، سیر شدند.
در ابتدای آزادنویسی با حسادت توام با دلبری های جینجر مواجه شدم. پس حسابی نوازش کردم او را، چند تایی هم عکس گرفتم.
پناه بردم به آزادنویسی؛ بدون توجه به زمان فقط تند و تند نوشتم. انصافن حکم آرام بخش بی ادایی را دارد که نه تنها خواب آلود نمی کند بلکه تاب و توان را بالا می برد. بعد از آزادنویسی گویی ذهن، ذهن تر است.
سپاسگزارم برای تمام لحظاتی که به آزادنویسی گذشت.
سالواژهام: نظم
●دوتا داستانکوتاه از چخوف خوندم. جوراب صورتی و مسافر واگن درجه یک. هردو طنز داشتن.
●تو اتوبوس وبینار بودم و قصهقصه و خواب. تو وبینار سعی کردم کاری که میکردن رو تو ذهنم انجام بدم که موفق نشدم. بعدا این کارو میکنم. و تو قصهقصه داستانهای جالبی معرفی شد که میخوام بخونم.
●دو روز از داستان خودمو نوشتم. صحنهدارش کردم.
●برا فردا برنامهریزی انجام دادم و بعضی از معیارهای امتیازدهی رو عوض کردم.
●آزادنویسی کردم. بیشتر از احساساتم.
●امتحانم خوب دادم. این مال ترم قبل بود. دی ماه برای اینکه اعتراض کرده باشیم نصف بیشترمون نرفتیم اینو. و حالا دیدیم کیا بودن و نبودن. معیار واقعی بودن.
سالواژه: اندیشهنگار
صبح اندیشی
امروز صبح، در حالی که میان صفحات کتاب “قوی سیاه” غوطهور بودم، به واژهای برخوردم که ذهنم را به تکاپو انداخت: ذهن عملگرا. در متن آمده بود که “هیوم، ذهنی عملگرا داشت.”
همزمان، در کتاب “۵ ذهن برای آینده” اثر هوارد گاردنر، با الگوهای مختلف ذهنی آشنا شده بودم و حالا تکههای پازل در ذهنم کنار هم مینشستند. گویی ذهن عملگرا، همان ذهنی است که تئوریهای بلند و ایدههای زیبا را در برابر “کارآمدی” میسنجد. او نمیپرسد که آیا این ایده زیباست یا از نظر فلسفی درست است؛ بلکه با نگاهی تیزبین میپرسد: “آیا این راهکار، در واقعیت کار میکند؟”
برای چنین ذهنی، حقیقت چیزی نیست جز آنچه در عمل نتیجه دهد. او به هیچ قانون خشکی زنجیری نمیزند و اگر مسیر “الف” به بنبست رسید، بدون درنگ، مسیر “ب” را میپیماید. او هدف را میبیند و تمام مسیر را بر اساس نتیجه میسنجد. در حالی که ذهن تئوریک در جستوجوی “چراها”ی بیپایان است، ذهن عملگرا با عجله و دقت میپرسد: “چطور باید آن را به سرانجام رساند؟” او پلی است میان دنیای انتزاعی اندیشهها و دنیای سختِ واقعیت.
۱. کجا عملگرایی تبدیل میشه به یه جور “نابیناییِ هدفمند”؟
۲. اگر فقط بپرسیم “آیا این کار میکند؟”، تکلیف اون چیزهایی که “کار نمیکنند” اما “معنادارند” چی میشه؟ مثلاً یه شعر که هیچ نتیجهی مادیای نداره، یا یه عشقی که هیچ سود عملگرایانهای نداره… ذهن عملگرا اینها رو میندازه دور چون “کار نمیکنند”؟
۳. آیا کسی که فقط به دنبال “بهترین راه رسیدن به هدف” است، نمیتونه لذت “گم شدن در مسیر” رو تجربه کنه؟
۴. اگه هیوم ذهنی عملگرا داشت، آیا این یعنی “حقیقت” فقط همون چیزیه که “به درد بخوره”؟
یعنی هر چیزی که به درد زندگی ما نخوره، لزوماً “غلط” یا “بیفایده” است؟»
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
تا یازده و خوردهای خاب بودم اما آقا کلاغه بهم گفت که خاهرم تا آن موقع چه کار کرده. هنوز از خاب بیدار نشده رفته سراغ گوشی. معتاد. بعد نوشتههای یک مشت کانال را خاند و چندتا وویس گوش داد با هشتگ روزگفتار. برای آدمی به نام شیوا که فکر نکنم از دوستهای مدرسهاش باشد. آخر با هیچکدام از همکلاسیهایش حال نمیکند. به هر حال برایش ویدئویی عجیب فرستاد از پینترست. خدا را شکر. یکی را پیدا کرد تا این چرت و پرتها را نشانش دهد. تا همین چند روز پیش هر چی میدید به من نشان میداد.
پادکستهای درسش را دو باری گوش داد. تو ماشین هم گوش داد. رفت آرایشگاه. شلوغ بود. یک ربع تو صف پیشخان ایستاد. نمیدانم چه عادت بدی دارد تا موهایش دو چسه بلند میشود کوتاه میکند. تازه صورتش داشت دخترانگی پیدا میکرد. تا نوبتش شود داستان کوتاه هر روز را خاند از دیوید لویتان. خب خاهر من به جایش از یک نویسندهی معروف میخاندی. داستانش به تناسخ ربط داشت. اینها را میدانم چون کلاغی فرستادم تو مغز زهراعنو تا از تمام افکار و کارهای امروزش خبردار شوم. به محض اینکه خاهرم کاری انجام میدهد آقا کلاغه بهم پیامک میفرستد. کتابهای اون شاهین هم خاند. استادش. خیلی حال میدهد استاد خاهرت را مسخره کنی.
روزی این زهرای عنو را میکشم. تنبلخان خودش نمیتواند در طول روز بنویسد به من گفته به جایش بنویسم. مگر من نوکرتم؟ هر چند در عوض سیصد کاسب شدم.
پانزده دقیقهای لغت زبان خاند. عجیب است. غریب است. زهرا و زبان؟ این گشاد خانم از بهار دیگر کلاس زبان ثبتنام نکرده چون خوشش نمیآید. آمد خانه ازش میپرسم چی شد که بلخره فهمید زبان ضروری است.
آمد خانه. کلی مسخرهاش کردم. یک جاده گذاشته وسط. بقیه را زده. بهش گفتم:« شبیه اون شخصیته در آکادمی نظامی آرسنال شده.» دوش آب سرد گرفت. بهم گفت:« نیا داخل میخاهم روزگفتار بگیرم.» چند صفحهای افول خاند. به چهل و نه رسید.
تاریخ هنر جهان، تاریخ هنر ایران، طراحی یک، مبانی هنرهای تجسمی، دانش فنی انمیشین را خاند.
رفت کلاس نویسندگی. خوشبختانه تو ایوان بود و صدا مدا نشنیدم. هر چند کلاغه بهم گفت چی شده. دیانا نامی از جوانی مینالید. این شاهین هم یک ساعت رفت بالا منبر.
باز هم رفت تو ایوان کلاس نویسندگی. به قول کلاغه جریان قصهقصه.
رفت وبیناری که اسمش را نمیدانم. یک خانم عینکی بود. از کلماتی استفاده کرد که معنایش را نمیدانستم مثلن گازخوردک. انگاری این جلسه داشت موضوعی را جمعبندی میکرد.
تند تند و بیوقفه نوشت. هر وقت حین این کار میآیم اتاق یا کلی جیغ و داد میکند یا بیمحلی.
صدایم کرد تا بهم بگوید در کتاب درسیش پنل مانگای ناروتو است. خیلی ندید پدید است.
کلاغه بهم گفت در مورد منریسم، ماریسم یک همچنین چرت و پرتی تو گوگل تحقیق کرده.
دیگر عمرن گول سیصد تومان را بخورم و به جایش گزارش بنویسم. الان هم کلی دارد غر میزند که اینها چیه نوشتهام. همه چیز را هم دارد عوض میکند طوری که انگار نه انگار من نوشتهام.
سالواژهام: ویلویلی
-درس خاندم.
-نمایشنامهی پلهای مدیسون کانتی را تا جایی گوش دادم.
-جلد جدید دربار را شروع کردم.
-وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
-بخشی از وبیکار الهه علیزاده را ببودم.
-فرهنگ شخصی نوشتم.
-کتابهای غیر داستانی نوک زدم.
-روزگفتار گرفتم.
-شلوار مامان را کوتاه کردم.
-بخش اعظم شلوارک خودم را دوختم.
-چند شعر از کانال شعر مرضیه عطایی را خاندم.
– داستان عطسه از الهام خزایی را خاندم.
https://t.me/havirism
گزارش میگ میگ
صبح سر کار در تلاش برای بازنویسی داستانک بودم. و بالاخره فرستادم.
پانسیون زمانی که برق رفته بود. کتاب «اول عاشقی را» تمام کردم. برایم جالب بود که کتابی اسمش انقدر طعنهزن باشد.
عصر نویسندهساز را نصفه و نیمه بودم و رفتم باشگاه.
وبینار الهه را در راه برگشت به پاسنیون گوش کردم. جلسه نقد و بررسی کتاب را از وسطهایش بودم.
با گروه تخصصی حرف زدم و ندا از سفر فشردهاش گفت. خواندن و نوشتن تخصصی را در سطح خرد تیک زدم.
اگر شعر نبود – گزارش نیک ۱۴۰۵/۰۵/۱۴
۱. چندی است برای هدفی تازه میکوشم. گاهی مردد میشوم؛ اما تردید مهمان تازه نیست، همراه همیشگی روزهای من است. به خاطر میآورم. آرام میشوم.
۲. سه روز نوشتم، ولی منتشر نه. خب، ترسیدم.
۳. برای اجتناب از اضطراب، معمولاً از این کارها نمیکنم؛ ولی این بار پرسیدم: «چطور از چالش داستانک کوچه حظ کنم و همزمان دل به نتیجه نسپرم؟» اینطور بگویم: بزرگترین دستاوردِ نوشتن چیست؟ نوشتن؟ همین را میخواهم.
۴. هادی توحید؟ صبح گفتگوی کاری؛ عصر هم دو تا مقاله را روی سایت هوا کردم.
۵. باز از دوستداشتنیهایم نوشتم و البته فهرست ترسهایم.
۶. با مهرنگار تسلیبخشهای فلسفه را ورق میزنیم. حالا یاد گرفته بگوید «شوپنار» (شوپنهاور) مادرش که از کار برگشت میگفت: «خستهام» (یعنی خسته نباشی)، یا «تنگ» (دلم تنگ شده بود).
۷. آبجی زنگ زد؛ از نقاشی و خطاطی گپ زدیم. شاید خط ثلث بیاموزم.
۸. شعر میخوانم، آیدا در آینه، سرود پنجم:
سرود پنجم سرود آشناییهای ژرفتر است.
سرود اندُهگزاریهای من است و اندُهگساری او.
راستی، اگر شعر نبود، چه میشد؟
https://t.me/SedaghatiMh
گزارش نیک امروز
امروز هم با آدمهای جدید آشنا شدم. مهربان بودند و خودمانی.
یکی از آنها زنی بود سرپرست خانواده که لباسهای سنتی را با چرخ گلدوزی میکرد.
«سنتی». مردم هر شهری بر سنتهایشان تعصب دارند و به آن میبالند.
در فرهنگ جنوب و بخصوص بندرعباس خانمها به لباسهای سنتی علاقهی خاص و ویژهای دارند. این سنت با پیکر زن بندری عجین است و جداناشدنی.
من هم یک «زن بندری» هستم، که از کودکی لباس سنتی پوشیده و هنوز نیز میپوشم و خواهم پوشید. سارا هم به عنوان یک کودک و «دختر بندری» به سنت و لباس بندری علاقه دارد. اما هیچ وقت او را مجبور به پوشیدن لباس خاصی نکردهام و تا اینزمان نخواستم او را درگیر سنتی کنم. انتخاب را گذاشتهام به عهدهی خودش. حالا او مشتاق پوشیدن لباس سنتی شهرش است.
اما چیزی که این روزها ناراحتکننده و نگرانکننده است طغیان مُدگرایی و هزینهی سرسامآور آن است. مُد این روزها گلو را میفشارد و کمر را خم میکند. مُد سواره شده است و ما پیادههایی که به دنبال آن میدویم. و گاهی چارپایانی میشویم که به مُد سواری میدهیم.
ترند
«ترند روز». وقتی میگویند ترند روز، منظور امروز است. چون تا فردا طرح جدیدی وارد بازار میشود. یک روز برای خرید چادر رفته بودم بازار. طرح زیبایی را پسندیدم که چند روزی بود وارد بازار شده بود. مغازهها را میگشتم که خانمی زیبا و شیکپوش با همان طرح چادر وارد مغازه شد و با دلخوری به فروشنده گفت: «پس چادرهای جدیدت کی میرسند؟». تا چند روز حالم بد بود، از این که آیا من نیز دارم وارد این جرگه از آدمها میشوم؟
البته باید گفت مدگرایی ویژهی زنان بندری یا حتی زنان ایران نیست؛ این اسبِ تیزتک، همهی جهان را زیر سم خود گرفته است. صنعتیست جهانی که هرکجا پا بگذارد، سلیقهها را دگرگون میکند.
خیلی وقت است که خواندن را به خرید ترحیح میدهم. انتخابم این است که از تِرند ماندن جا بمانم تا از تعلیم روانم.
https://t.me/mahnaz_roointan
سالواژه: صلحخویشی
از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، امشب حال مساعدی برای نوشتن نیکها ندارم.
سعی میکنم در همین گزارشها، به شکلهای مختلفی طبعآزمایی کنم. رفتم گزارش نیک دیالوگی بنویسم که خوب از آب در نیامد. از حق نگذریم نوشتن و سامان دادن دیالوگ هم دشوار است.
امروز بیشتر خواندم. احساس میکنم بخش نویسایم به بخش خوانایم حسادت کرد!
برای شما هم پیش میآید گاهی سهم یکی_نوشتن یا خواندن_ بیشتر باشد؟
البته که پیش میآید.
اما مسئله، عذاب وجدان است. وجدان من واقعا درد میگیرد که روی یکیشان بیشتر وقت بگذارم.
البته نمیدانم خواندن را بیشتر دوست دارم یا نوشتن!
تا کنون به این پرسش فکر کرده بودید؟
شاید برای من هردو به یک اندازه حیاتی باشند.
باری، خواندم و نوشتم و نویسندهساز و وبیکار الهه علیزاده را بودم.
پس از آن هم دوستم را ملاقات کردم.
خداراشکر که کنار من میتواند غصههایش را بیرون بریزد و کمی آرام بگیرد.
همین دیگر.
به قول پدربزرگم خدابیامرزم: کاری؟ باری؟
شبتان نیک.
دوستدار شما
صدآقت
پیشنهاد مطالعه
در یونان باستان وقتی از سقراط فیلسوف پرسیدند تعالیم فلسفی را چگونه میتواند خلاصه کرد، پاسخ او چنین بود: « خودت را بشناس». خودشناسی تا این حد اهمیت دارد که ما تنها بر مبنای درک دقیق از آنکه هستیم میتوانیم تصمیماتی قابل اعتماد بگیریم ، به خصوص در زمینه عشق و شغل.
این کتاب ما را رهسپار سفری به ژرفای درونمان کرده و به مجموعه ابزارهایی مجهز مان میسازد تا ویژگیهای خود را به خوبی درک کنیم.
ما به روشن بینی جدیدی از آن که هستیم دست مییابیم اینکه هنگام تصمیمات به چه چیزهایی باید توجه کنیم و اینکه اولویتها و پتانسیلهایمان چه میتواند چه باشد.
تسلط بر پویایی شناسی و زندگی در سیاره ای دیگر آسان تر از این است که بدانیم در تودرتوی مغز خودمان اوضاع از چه قرار است .
خودشناسی آلن دوباتن
مریم بردبار
۱۴۰۴/۵/۱۴
https://t.me/maryamebrahimi21
ریشهها، انعکاس عکس دستهجمعی شاخههاست
خودم🫠
– هر چه در خاب و بیداری با مینا گذرانده بودم، روی قصهام پیاده کردم.
-یادداشت روزانهام را منتشر کردم.
ـ نمایشنامهی حباب معلق را میخانم.
– با دخترها رفتیم خانهی مشیرالملک را دیدیم. رفت و برگشت و بازدیدمان سه ساعت زمان برد.
این هفته قرار است راجع به خانهی مشیرالملک مقاله بنویسم.
-وبینار شرکت کردم.
– توی تاریکی، زیر نور چراغتوری، ادامهی نمایشنامه را خاندم و یادداشت برداشتم.
– تعدادی از شهرهام را توی سایت منتشر مردم.
https://marziehyarmohammadi.ir
لطفن سری به سایتم بزنید.
شب بخیر
امروز نیکیدم .
دوباره باز رفتم کاوک . نقد دو تا داستان بود . نقدیدیدیم . همزمان وبینار استاد توی گوشم بود . تا آخر صحبت های خانم حق پرست بودم . مثل همیشه عالی بود . سپاس
نیکانهی امروز
-یک صفحه آزاد نویسیدم
-کمی داستانم را کیسه کشیدم تا شاید چرکهایش بریزد.
چند دقیقه نوشتم. بلند شدم قدم زدم. جایم را عوض کردم. ازش فرار کردم. دوباره برگشتم. این چرخه سه ساعتی زمان برد.
-از بخش آیسییو بازدید کردم.
-هشت صفحه کتاب خواندم.
-پنج صفحه در مورد شعر خواندم.
-پسرک را برای تست فوتبال بردم زمین چمن. ورزشگاه همیشه زندهست. بعد هم بردمش آرایشگاه تا موهایش را کوتاه کند. از محیط این آرایشگاه خوشم آمد. کسی صحبت نمیکند. آرایشگرها کارشان را میکنند ،هایده و ابی هم میخوانند. برعکس آرایشگاه قبل که گویی مجلس نمایندگان کشور است.
-این چند شب دلم میگیرد. شاید چون منِ امروز هنوز تمام نشده است.
کانال من:https://t.me/qalamgah_niku
دیر خوابیدم. تا نصفههای شب مشغول نوشتن بودم. سعی داشتم سردربیارم الان چند چندم با خودم، چرا همچین شده کار و بارم. یه چیزی تو مایههای تلاش تنبلانه خورد تو صورتم. هیچی بدتر از سردرگمی نیست. اینم از معایب این شغله.
از دورهای که داشتم یه دو ساعتی دیدم. البته تیکهتیکه در طول روز. تمرکز نداشتم یهسره بشینم. مدرسش مسلطه به مطالب. منومن نمیکنه، صداش قویه و رو مخ نیست. فقط کاش اول هر اپیزود پنج دقیقهای نمیگفت: «سلام، امیدوارم حالتون خوب باشه.»
وبینار نویسندهساز رو بودم. بخش تمرین که شد، زود گوگل کیپ رو آماده کردم. خودم ایدهای نداشتم، پس هرچی گفته میشد رو مینوشتم. به لطف جزوهنویسی از ویسهای کلاسای دانشگاه، کارم تو این بخش بد نیست. آخر سر کلانتری گفت به ایده رسیده و «از حدسهای اشتباه» نوشت. یه کم نوشتم، منم به ایده رسیدم. از «علاقه به نابودی» نوشتم.
قصهقصه رو بودم. سوال پرسیدن و داستان خوندن. کاش شاهین کلانتری به فکر بیرون دادن یه کتاب صوتی داستان بیفته.
چند قسمت از Veil of Shadow دیدم.
عصر با وبینار معماری تفکر گذشت. بودن دور و بر الهه علیزاده بهم حس خوبی میده. نفس کشیدن کنار همچین آدمایی استخون آدمو محکم میکنه.
فکرای خودم کمه، حالا دوباره این بشر مسئله رو کش میده. بچه بزرگه به شکل احمقانهای داره بیخیال دختری میشه که از خفن بودنش هرچی بگم کمه. ترسو. از بودن کنار آدمای قوی میترسه. تو هی ظاهر رو حفظ کن، بگو فلانم و بیسارم. منو که نمیتونی گول بزنی. مردک عادت داره دور و برش آدم ضعیف باشه. چی جذابتر از اینکه با آدمی بقیه زندگیتو ادامه بدی که عامل پیشرفت و آرامشت باشه. بچه بزرگه شانس بزرگ زندگیشو داره از دست میده. فکر میکنه همهچی معاملهست. بلد نیست عاشق بشه. ندیده که بلد شه.
آسمون شب ابری بود. با اینکه نمیتونم ماه و ستارهها رو ببینم، ولی خیلی خوشحالم که ابرای قرمز این بالان. نوشتن زیر آسمون ابری یه مزه دیگه داره. تو تاریکی، نوشتن چشامو اذیت میکنه، ولی نه اونقدر که مجبورم کنه چراغ روشن کنم.
سال واژه: پذیرش
لعنت به این اینترنت.
۱۴ مرداد
گزارش ۸۵
یکساعت زودتر از معمول از خانه زد بیرون.
صفحات صبحگاهی را در مترو نوشت. به بدنش نیز نامهای نوشت. خیالاتی شده. هوس دارد که برای بدنش شعری بگوید. اما فقط هوسش را دارد. طفلی ذوق دارد گرچه چندان هم بلد نیست و دانش و شناخت شعری ندارد اما همینکه جدیدا شعر میخاند کیف میکند.
با رفیق شفیقی دیدار داشته. او هم خیال شاعرانه ندارد اما از اینکه با هم در مورد شعر گپ زدند، کیفور شد.
گاهی از کار و مسئولیتهای زیاد کلافه میشود. به دفترچهاش پناه میبرد. نوشتن حالش را بهتر میکند. امیدوارش میکند.
به کانال همسفران سری زد. از این همه شیفتگان نوشتن لذت میبرد. چه قلمهای خلاقی. کیف میکند. افتخار میکند که در این جمع حضور دارد حتی کمرنگ و در سایه.
در وقت استراحتش سراغ تمرین ادامهنویسی رفته:
وقتی بهتر مینویسم که گیر کردم و راهی جز نوشتن ندارم.
وقتی بهتر مینویسم که با خودم تعارفی نداشته باشم.
وقتی بهتر مینویسم که حوصله نوشتن ندارم.
وقتی بهتر مینویسم که در ابهام باشم و کلی پرسشهای جورواجور ذهنم را اشغال کردهاند.
وقتی بهتر مینویسم که خیلی زیاد بنویسم.
بعد از نوشتن همکارش را به خوردن قهوه دعوت کرد. و کمی هم در مورد نحوه گفت و گو و لحن با هم گپ زدند.
از روابطش رضایت دارد. تغییر را میبیند. گرمتر و صبورتر شده، و حواسش هست که در گفت و گوها به تفسیر و برداشت خودش صرفا نچسبد، بلکه به دیگری گوش کند و مشاهدهگر باشد.
برای خود دفترچه جدید خرید. از اینکه زندگی منفعلی ندارد به خودش افتخار کرد.
چند صفحهای از آناندای شهروز رشید را ورق زد.
«باور کن هر کس دنیا را در آینهخود میبیند. دنیا تعریف نگاهی ست که از ما به بیرون نشت میکند.»
کمی از تئوری شعر را جهت ارتقاء دانش و شعور شعریاش، ورق زد.
https://t.me/fahimsaadat040
به دلشوره که میافتد دلم، همهی عالم وآدم زیر تیغ سوال میروند.
الان بیشتر از همه خودم، خودم را در دادگاه نویسندهساز وجودم محاکمه میکنم.
باید به چند سوال اساسی جواب اساسی بدهم تا حکمی محکمهپسند صادر شود.
۱. چرا خیال میکنی همین که میآیی و صفحهی گزارش نیکت را سیاه میکنی، وظیفهات را انجام دادهای؟
نکند که تو راست بگویی؟ اصلا سرجمع از این گزارشهای نیکِ من چه چیزی سبز میشود؟ سیاه میکنم؟ چه چیزی را سیاه میکنم؟ اگر سیاه نکنم و چیزی ننویسم، رنگش سفید میشود؟ رویم چه؟ از خجالت آب نمیشوم؟ اگر سفید باشد یعنی چه مدلی از آب در میآید؟
۲. همین دیگر. چرا فکری برای سفید بودن گزارشهایت نمیکنی؟ تا الان چه گلی به سرت زدهای با این گزارشهای زورکی و پختکی؟
آره والله. هیچ. باید اعتراف کنم که تنها مثل آیین عبادیای شده است که خود را موظف به انجامش میدانم. اما آیا هیچ نوری از آنها بر من میتابد؟ نورش من را سرشار از زندگی و انگیزه میکند؟ رشد میکنم؟ پیشرفتی دارم؟
۳. تمام سوالات را با سوال پاسخ میدهی و این وضعت را بدتر میکند.
ولی مشخص است که درجا میزنی و آیا تنها پر کردن برگههای تقویم گزارشها کفایت است؟
نه، کفایت نیست. ادعا دارم که در پی تکاملی هستم در هزارتوی مدرسهی نویسندگی. حتما راهی از هزارراه نرفتهی آن هزارتو مختص منست. پر کردن تقویم گزارشها دلخوشترم میکند. نمیکند؟
۴. معلوم نمیکند. مثلا از امروزت اگر چه چیزی بگویی بوی پیشرفت کیفکورت میکند؟
از امروزم تنها خوابیدنم کیفکورم کرده است. دیشب سراسر شب جاده بود و تاریکی. چشمهایم زودتر از جاده، تاریکی را میشکافت. جادهای بیچراغ. و من بیخواب.
وبینار را نبودم و به جای آن در محضر خواب بودم.
ننوشتم و نخواندم و تنها خوابیدهام.
عذابوجدان بگیرم یا نگیرم، خیلی دورترم از بچههای نوجوان و مجردی که تنها به هدف میاندیشند.
و باید به همین بسنده کنی یا نکنی؟
معلومست که دلم فراتر از اینها را میخواهد. اما چاره چیست؟ نمیکشم بیشتر از اینها خودم را درگیر کنم. نه اینکه راضی باشم. ناراضی بودن و نمره نگرفتنها همه از نارضایتیست که رشد میکند.
اما مصمم ایستادهام. خدا را چه دیدهای. شاید خورشید روزی به هوای من طلوع کند.
https://t.me/manesehchtgrh
-امروز «شب یک شب دو» را شروع کردم. تا ص۲۲ را خاندم. خاندنش تجربهی جالبیست. ادامه میدهم.
-در «لمس» هم پیش رفتم. همش میخاهم زودتر بفهمم اینهمه اسم آخر چطور به هم میرسند. هنوان چطور و چی شد که به سرنوشت اول داستان رسید، اما هم وقت خاندنم کم است و هم دروغ چرا دوست دارم مزه مزه کنان بخانمش، گفتوگوهاشان عمیقاند. حرفشان حرف زندگی انسانیست، زندگی واقعی.
-نویسندهساز هم عالی بود. صحبتهای استاد که از سوال دیانا شروع شد. ساجده جانم آمد اما من گوشیام زنگ خورد و آخر وبینار را از دست دادم.
-کمی به کارهای خودم رسیدم.
-کمی خسته بودم امروز. صبحهایی که با حال خوب شروع نمیشوند آن روز را خسته زندگی میکند.
یادتان هست گفته بودم برادر دوستم بیمار است؟ صبح فهمیدم که حریف تقدیر نشد. آه که زبانم قاصر است و روحم خسته از سوگ. اما یکوقت فکر نکنید ناامیدم و دلزده، نه، اما ناراحتم که اینهمه ناراحتی وجود دارد. توازنش با شادی به هم خورده.شادی کم شده. کاری باید کرد.
-دیگر همین, بروم بخابم که فردا خوبتر باشم.
اوداافظظظ + گل برای گل
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
شور میدهند به زندگیم، بچهها
-سالواژهام: تدریس.
-صبح رفتم مدرسه. اتوبوس واحد نبود. ده دقیقه دیر رسیدم. از آنور ده دقیقه بیشتر ماندم برای کلاس.
بچهها هر چی نوشته بودند، خواندند. از دلقکی که بستنی خورده بود تا جوجهیی که نامه نوشت. کلی خیال. کلی حال خوب.
نقاشیهایشان را دادم. خوشحال شدند. خیلی. منم ذوق کردم.
تمرین اول جورچین کلمات بود. با کلمههای به هم ریخته جمله ساختند.
دومی نقاشینویسی بود. باید جملهی زیر نقاشی را کامل میکردند.
تو تمرین سومی باید برای یکی از شخصیتهای نقاشی مشکلی میساختند. و بعد راهحلی.
ادامهدادنش هم شد تمرین توی خانه. به اصرار خودشان. تازگیها تکلیف داستانی را خیلی دوست دارند.
-سرِ ناهار رسیدم. خوردم و ولو شدم زیر کولر.
-عصری بیدار شدم. گزارش نیک را کامل کردم.
-بعد شام رفتم سراغ «مردی که در غبار گم شد». گم شدم در نثر غبارگرفتهاش.
-بعد چند روز فرصتی شد با زهرا گپ بزنم. کوتاه بود ولی شُست برد نگرانیها را.
-گزارش نیک را تکمیل کردم. پُروپیمان بود انصافن.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
سالواژه: تغییر
۱- امروز بعد از مدتها با شقایق و مایلو راهی پارک شدیم. دور تا دور پارک قدم زدیم، گپ زدیم و از هوای عصر لذت بردیم.
۲- امروز بیشتر از هر واژهای، «استیصال» در ذهنم پرسه میزد؛ هرچند تا پایان روز توانستم تا حد زیادی از زیر سایهاش بیرون بیایم.
۳- امروز دوباره به این نتیجه رسیدم که مهم نیست دیگران چه میگویند یا شرایط چقدر میتواند آشفته باشد؛ اگر بتوانم حال خوبم را حفظ کنم، بخش مهمی از مسیر را درست آمدهام.
۴- با این حال، ناراحت شدم که هنوز حرفهای دیگران روی من اثر میگذارد و گاهی باعث میشود بیشتر از همیشه احساس درماندگی کنم. انگار هنوز باید روی این بخش از خودم بیشتر کار کنم.
۵- امروز سراغ کتاب تازهای نرفتم و با تمرکز، مطالعه کتاب «راحت بگویید نه» را ادامه دادم.
۶- با دوستم تلفنی درباره چالشهای «نه» گفتن و پیامدهای ناخوشایندی که گاهی برایمان به همراه دارد، مفصل صحبت کردیم و هر کدام از تجربههایمان گفتیم.
۷- امروز ویترین جینگیلیجات مامان را بیرون آوردم و حسابی تمیزش کردم. درست همان لحظه که کارم تمام شد و خسته روی مبل نشستم، آتوسا یک خوشه انگور خنک برایم آورد و خستگی از تنم بیرون رفت.
۸- امروز در وبینار نویسندهساز، استاد در ابتدای کلاس از «راز حیات» گفت و یادآوری کرد که هیچ عقیدهای را نباید حقیقت مطلق دانست. این جمله تا مدتها در ذهنم ماند.
۹- اگر بخواهم به امروز نمره بدهم، ۶ از ۱۰ میدهم. چون از اواسط روز انرژی مثبتم را از دست دادم و درگیر افکاری شدم که احساسات مخربی را در من به وجود آوردند؛ با این حال، نگذاشتم این حال بد کل روزم را تحتالشعاع قرار دهد.
من بازم هستم
عمو آمد با اهل و عیالش. وبینار را از دست دادم و خیلی چیزهای دیگر را.
نمیشود آدمها را نادیده گرفت، هیچوقت نتوانستم از کنار آدمها بیتفاوت بگذرم. شاید خیلی اوقات باید این کار را میکردم، اما نشد، نتوانستم. دلم راضی نمیشد. ناراضی هم نیستم البته. خوبیاش این است که سرم را نمیچرخانم عقب، چیزی را در گذشته جا نگذاشتهام، یا دستکم چیز زیادی را جا نگذاشتهام.
الهی شکرت…
ساعت ۱۲:۲۹ ظهر
سالواژهام: خوددوستی 🌷 | خودیابی 🌟 | خودخواهیِ مثبت 🥰
دلم میخواهد امروز را تکهتکه بنویسم؛ نه اینکه بگذارم برسد به آخر شب و از فرط بیخوابی، یک متن چپرچلاق تحویل سایت بدهم.
دلم میخواهد بنویسم روزم چطور گذشت و چطور دارد میگذرد.
راستش این سردرد هم ولکن نیست؛ انگار دکمهی ول کُنَش خراب شده. از دیروز چسبیده به پشت گردنم و سنگینیاش را تمام روز اینور و آنور با خودم میکشم. دیشب فکر کردم از آویزان بودن خسته شده و دست از سرم برداشته، اما آخر شب دوباره برگشت؛ به همان پُستی که هیچ عایدیای برایش ندارد.
به نام خدا… سردرد.
روزم از ساعت هفت صبح شروع شد. لباسها را داخل ماشین لباسشویی انداختم تا قبل از اوج مصرف برق کارش تمام شود و آنقدر لباسها را بجود تا تمیز و خوشبو تحویلم بدهد.
صفحات صبحگاهی هم که یادم نمیرود. بعد از مسواک زدن و گوجه کردن موهایم بالای سر، مداد نوکی محبوبم را برمیدارم و مینویسم:
«سلام خدا، سلام بابا… اومدم براتون بنویسم از…»
اما بعد از یک صفحه، انگار کلمهها دیگر حاضر نیستند قصه تعریف کنند. نمیدانم چرا مغزم ریپ میزند! البته من هم زیاد اصرار نمیکنم و میروم سراغ جملهنویسی آزاد. نزدیک شصتوسه جمله مینویسم؛ بعضی پرتوپلا، بعضیها با معنی حتی.
همان موقع معدهام اعتراضش بلند میشود:
«لامذهب! یک صبحانهای هم به ما برسان. اَه، چقدر مینویسی!»
آخ، یادم رفت بگویم. همان اول که دفتر صبحگاهی را باز کردم، چای را هم دم گذاشتم. بعد رفتم سراغ نوشتن. وقتی برگشتم، صبحانه را آماده کردم و منتظر همسرم ماندم، اما او تازه جلسهی کاریاش را شروع کرده بود؛ یعنی خبری از صبحانهی دونفره نبود.
دیگر منتظرش نماندم. نان و خیار و گوجهای بر بدن زدم، بلکه معدهام دست از غر زدن بردارد.
اصلاً نمیدانم این اعضای بدنم این روزها به که رفتهاند! یکی، یعنی همین مغزِ بیحیا، از دیروز درد را انداخته پشت سر و گردنم؛ آن یکی هم، یعنی معدهی پررو، مدام میپرسد: «پس غذای من چه شد؟»
کمی دندان روی جگر بگذارید دیگر!
حالا که حرف دندان شد، او هم مدتی است ساز خودش را میزند. پارسال آبان رفتیم دندانپزشکی، اما از همان موقع دردش هنوز با من مانده و هر وقت دلش بخواهد، تیر میکشد.
نمیدانم این بدن چه مرگش شده!
حین صبحانه، مستندی را که افشین (سازندهی برنامه تیوسی) از خرید خانهاش ساخته بود در یوتیوب دیدم.
بعد لباسهای شسته را به حیاط بردم و به خورشید سپردم تا برایم خشکشان کند. البته حرارتش آنقدر زیاد بود که خودم هم نزدیک بود خشک شوم!
وقتی برگشتم، تمرینهای دوستانم را در صفحهی «نویسندهی خلاق» خواندم و برایشان بازخورد نوشتم.
امروز بالاخره عزمم را جزم کردم تا خمیر نان درست کنم و در نهایت یک نان تست خانگی داشته باشیم. همهی مراحلش را انجام دادم و گذاشتم گوشهای تا استراحت کند.
همسرم هم که بیرون رفته بود، دستِ پُر برگشت. شکمو جان، مواد لازم را خریده بود تا دوباره یک تیرامیسوی ساده با بیسکویت درست کنیم. من هم آستین بالا زدم و دستبهکار شدم.
بعد برنج دم کردم و باقیماندهی خورشتِ مرغ و آلوی دیروز را خوردیم.
سینک هم پر از ظرف شده بود، اما گذاشتمش برای بعد.
کمی استراحت کردم، بعد لباسهای خشکشده را جمع کردم و ظرفها را شستم.
همسرم دوباره برای انجام کاری بیرون رفت.
وبینار «نویسندهساز» شروع شد. ساعتهای خوشی بود. علاوه بر اینکه دربارهی موضوعی که جرقهاش در ذهنم خورده بود نوشتم، و کمی با شعر و شعرگویی اشنا شدم ان هم بلطفِ ساجده ــ که نام خانوادگیاش یادم نمانده ــ و از صحبتهایش نکتهبرداری کردم. بعد هم آناهیتا پاراگرافی از کتاب «دالِ دوست داشتن» برایمان خواند و حسابی مشتاق ادامهی کتابمان کرد.
بعد از وبینار، به توصیهی آقای کلانتری، سریال «هیولای فلورانس» را دیدم. آخرش هم نفهمیدم بالاخره کدام از خدا بیخبری این همه قتل را انجام داده بود! راستش حال و هوایم با دیدن این سریال کثیف شد و فهمیدم سلیقهی سینمایی من و استاد خیلی هم شبیه هم نیست.
آخر منِ عاشق فیلمهای فانتزی و اکشن، چه کار به قتل و کشتار و این همه سیاهی دارم؟ این جور فیلمها نمیگذارند شب راحت بخوابم؛ ترس را درونم زیاد میکنند، طوری که حتی از تنها ماندن در خانه هم میترسم.
وسط روز، هنگام خواندن کتاب «پاتوق بولشری» و تمرینهای دوستانم، جرقهی یک مونولوگ به ذهنم رسید. سریع آن را در گوشی تایپ کردم، هرچند هنوز به بازنویسی و پرداخت احتیاج دارد.
همسرم از بیرون برگشت. با هم ساندویچ سرد خوردیم و البته از تیرامیسو هم نگذشتیم؛ سهم امشبمان را با لذت نوش جان کردیم.
شب خوش. 🌟🌛
گزارش نیک امروز من: یاد زیبای دوستان
صبح تو دانشکده مشغول جمع و جور کردن مستندات بخش ارزیابی آزمونها بودم. بخش قشنگ و حال کن امروز این بود که استادم خانم قاسمی که الان همکار هستیم از پیادهروی اربعین برگشته بود و برام تسبیح آورده بود. میگفت هر زخمی که میبسته و هر مراقبتی که میکرده به یاد من بوده. کیف کردم. یاد حدیثی افتادم و براش تعریف کردم.
عصر بعد از استراحت، حمام و نماز، جلسه با درمانگرم دکتر طاهری داشتم. حسابی حالم خوب شد. یاد یکی از پستهای دکتر پریسا سعادت افتادم که نوشته بود جلسات هیچی هم نداشته باشد تخلیه است با حرف زدن پیش یک آدم امن.
دیروز مراجعم هم پیام داده بود و حالم را پرسیده بود و احوالپرسیاش حالم را بسیار خوب کرده بود. با خواهرم هم تصویری کمی صحبت کردم و حالم خوبتر شد.
به پادکست جریان قصه قصه استاد گوش دادم. داستانهای صد داستان را دانه به دانه میخواندم و توی فایل ورد خلاصه میکردم و نکاتش را مینوشتم باید تو جریان قصه قصه هم این کار را میکردم. حیف.
از پادکست جلسه سرزبان الهه علیزاده خبری نیست. پس لپتاپم را میبندم و میرم کمی کتاب بخوانم و بعد بخوابم.
شبتان آرام و خوابتان خوش.
1405.5.14
قهرمانی
#گزارش_نیک
گزارش نیک ۸۵ فرح
✍️خوابنامهنگاری
✍️روزانه نویسی صبحگاهی( ظهر عصر و شب)
✔️آرایشگاه رفتن برای رنگ کردن موهایم.
✔️امروز و دیروز برادرم مسئول مادرم بود. پس در این مورد کار نیکی نداشتم.
✔️پیاده روی و خرید گوشت از قصابی قدیمی و آشنا خودم در ترهبار فرحزادی، و جریان کمک کردن به زن مسنی
( گوشت کیلویی دومیلیون یک سردست گرفتم با دو کیلو گوشت گوساله برام چرخ کرد.
یک مرغ کوچیک دختر جوانی خرید به مبلغ ۳۵۰ هزار تومان. خانم مسنی از من تقاضا نیمکیلو گوشت کرد. گفت گوسفندی باشه و گوشت هم داشته باشه فقط استخوان بهم نده. قصاب فقط استخوان میده.مانده بودم چه کنم قصاب گفت اینا کارشون همینه. برن کار کند. یک گروهند، عدهای روز زوج میان عده دیگرشون روز فرد .
خلاصه من گفتم که باید بهش گوشت و استخوان از گوشتهای من بهشون بدهی. هی خانم هم می گفت بده دیگه. نذار قصاب بده. خودت بده. سرانجام مقداری گوشت با استخوان قصاب بهش داد و با من حساب کرد.
همه مردم فقیر شدن. و این منو همیشه رنج میدهد. پسر قصاب گفت من اگر جای او بودم نان و پنیر میخوردم وگوشت گدایی نمیکردم . زن هم دم در قصابی نیم ساعت مثل طلبکاران ایستاده بود و هی طلب گوشت میکرد. و مصر بود که گوشت گاو یا گوساله نده ، چون ابگوشت با گوشت استخوان دار گوسفند خوشمزه میشه. سرانجام گوشت را گرفت و دعا خیر برای من کرد و رفت . و قصاب گفت کار هر روزشان هست. ولی دلم ریش شد و تا خانه به فکر زن بیچاره بودم. )
عصر دلم میخواست بخوابم اما با خوابیدنم مبارزه کردم که خواب شبم را از دست ندهم.
کمی بافتنی بافتم . در کانال های تلگرامی دوستان کمی گشتم و خواندم.
✍️در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم. وسط وبینار قبل از اینکه سجاده جان برای شعر خواندن و از شعر گفتن بیایید ده دقیقهای قطع شدم ولی دوباره به وبینار برگشتم و از سخنان درباره شعر استفاده بردم.
✍️دیدن فیلم با دخترم و تحلیل در مورد زنان سایکوتیک فیلم
✍️درمورد حلزون مدرسه نویسندگی:
بنظرم حلزون طبق تئوری روانشناسی یونگ داره با سایهاش یعنی بخش پنهان و ناخودآگاه شخصیتش ارتباط برقرار میکند.
🎧ولوم صدام کمه؟!
با خودم فکر میکنم لازمهی شوخطبعی چیه؟! احساس میکنم چون زیادی جدیام،گاهی از نظر بقیه جذاب و تو دل برو نیستم بنظرم وقتی آدم خشک نباشه و شوخی کنه بیشتر باهاش حال میکنن.امروز صبح زود میخواستم برم بیرون تا ده تراکنش آخر حسابم رو بگیرم، ولی یه سری کشمکشهای خانوادگی و زودرنجی خودم باعث شد بیخیال بشم.حوالی ظهر دخترخالهم با دخترش بعد از مدتها زنگ زدن که دارن میرن بیرون. منم از خدا خواسته، سنگ مفت گنجشک مفت، جلدی لباس پوشیدم و سوار آژانس شدیم. اما از کجا معلوم بود آخرش من بازم نقش نخودسیاه رو واسشون دارم؟!منو توی ماشین گذاشت و خودش با دخترش رفت پارچهفروشیها. راننده هم بعد از چند دقیقه کلافه شد و گفت سرویس داره و نمیتونه بیشتر منتظر بمونه. از اون بدتر، گوشی هم همراهم نبود. پیادهم کرد و رفت. منم کل اون خیابونها رو گشتم دنبال دخترخالهم، ولی انگار آب شده بود رفته بود تو زمین!
آخر سر فقط تونستم کار عابربانک ملت رو انجام بدم و با یه آژانس دیگه برگشتم خونه. راستی، نکنه تن صدای من پایینه؟! چون راننده آژانس سه بار صدامو نشنید و چند متر اونطرفتر پیادهم کرد. عجیبه؛ تو خونه و وقتی تو اتاقم تنهام، برعکس، صدام کاملاً بلنده.
وقتی رسیدم خونه، دیدم دخترخالهم هشت تا تماس بیپاسخ گرفته. گفت: «کجا بودی؟! کل شهر رو دنبالت گشتم!» منم گفتم: «اول خودت منو وسط اون گرما راحت ول کردی…»
ده تراکنش آخر رو هم برای یه بندهخدایی فرستادم که میگفت پول به دستش نرسیده و معلق مونده. بعد هم گفت: «من لنگ این مبلغ نیستم و…» خلاصه اعصابم حسابی خطخطی شد و دیگه حوصلهی پیگیری دوباره و بیرون رفتن رو نداشتم.همه ظهر رو خوابیدم. عصر وارد سمینار استاد کلانتری شدم، ولی برای اینکه صدای وبینار به اتاق بغلی نرسه (بینمون فقط یه تخته چوبیه!) ولوم صدا رو اونقدر کم کردم که عملاً هیچی نمیشنیدم و فقط تصویر استاد با لباس زرشکی و کراواتش رو داشتم! احتمالاً همین باعث شد دوباره خوابم ببره.پاسی از شب بیدار شدم، دوش گرفتم، کارهای عقبافتادهی طراحیم رو انجام دادم، با داداشم یه دل سیر با پاستل روغنی خطخطی کردیم و چند فصل از «جنگل نروژی» هاروکی موراکامی خوندم احتمالاً بعداً یه نقد هم دربارهش توی کانالم مینویسم.
@Maryamwriter_2 چنل تلگرام
گزارش نیک | چهارشنبه چهاردهم مردادماه ۴۰۵
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۸ از ۱۰
دو نمره کم کردم، نه چون کاری را جا انداختم، بلکه چون دلم میخواست از زمان اضافهام بهتر استفاده کنم، فیلمی ببینم یا داستانم را ویرایش کنم، اما حوصلهاش را نداشتم.
این روزها بیشتر از قبل، بیهدف و بیدلیل در اینترنت پرسه میزنم. از این صفحه به آن صفحه، از این ویدئو به آن یکی، انگار دنبال چیزی میگردم که خودم هم نمیدانم چیست. آخرش هم فقط زمان میرود و ذهنم خستهتر از قبل میشود.
امیدوارم فردا جسارتِ نه گفتن به این پرسههای بیحاصل را داشته باشم و آن وقتِ اضافه را خرج چیزی کنم که بعدتر از خودم بابتش راضی باشم.
https://t.me/MashgheBodan
گزارش نیک، شمارهی یک
۱. سالواژهام نظم است. بزرگترین فقدان زندگیام همین سهحرفیِ نشسته توی حرکات میز اولیهای مدرسه است. برای دستیابی هم، کارهایی میکنم اما سینوسی. مدتی خوب و مدتی نه. هدف هم قطعاً رسیدن به حالتی هموار و متعادل است.
۲. چند روز پیش از باده علوی یادداشتی دربارهی گزارش نیک خواندم و همانجا هم برایش نوشتم: «هیچکس نمیتوانست مرا اینقدر ترغیب کند که گزارش نیک بنویسم.» این بین کمی مریض شدم و سفری داشتم و فلان تا رسیدم به امروز و حالا. بیدار که شدم ورم لوزههام خوابیده بود و حالم کمی خوشتر از دیروز. آزاد نوشتم مثل چند روز اخیر ولی انتشار؟ نه. دو تا داستانک برای مسابقهی داستانکنویی ماه نوشتم و فرستادم برایشان؟ نه. چرایش را بعداً میگویم، در اولین گزارش نیکم آیهی یاس نخوانیم بهتر است. مهم همین است که بنویسم و نوشتم، بسیار بیشتر از دیروزها.
۳. قهرمان را دیدم. عجب فیلمی. چه امیر جدیدیِ درخشانی. اگر بخواهم در یک کلمه توصیفش کنم میگویم «ساده». هیچ درس نخواندم تا ببینمش و ارزشش را داشت.
۴. شروع کردهام به زیر و رو کردن بایگانی سایت استاد. امروز یکی از مطالب را خواندم. هرکدامشان کارگاهی جداگانهاند.
۵. آخر شب مهمان دارم، کار به کتاب خواندن نمیرسد. فردا شاید بیشتر خواندم. اگر عمری بود.
۶. چون اولین بار بود سعی کردم کمی محتاط بنویسم، دستم که گرم شود با بیلچه و شاید بیل خلاقیت میزنم تنگش.
۷. راستی چند تا از گزارشهای دیروز را خواندم و از میانشان آنیکی که برای خانم میترا رستگاران بود نثر دلنشینی داشت. اگر وقتی بود پیشنهاد میکنم بخوانید.
https://t.me/setayesharyan
صفحات صبحگاهی را امروز در دفتر نوشتم از کانال وبینار نویسنده ساز متوجه نوشته هایی با شروع وقتی مینویسم که، شدم. وبینار پریروز از اول گوش کردم حس کردم از زمان انجام تمرین گذشته و عقب افتادم ولی خواستم با ادامه دادن آن حرفم را بزنم بنابراین چند جملهای ساده حرف دلم را نوشتم.
از بین سه داستانکی که برای چالش نوشتم یکی را انتخاب و با کلی خواندن و واخواندن ارسال کردم.
جمله ذهن من را ادامه دادم و در کانال قرار دادم.
چند صفحه از بیلنگر را خواندم رسیدم به قسمتهایی که نیاز به شناخت از فیلم و کتابهایی است که بعضی را نمیشناسم. فواید خواندن همین آشنایی با منابع دیگر است.
نه دیروز و نه امروز از خانه بیرون نرفتم هوا خیلی خیلی گرم و دمکرده است. دیروز پوشیدم بروم پیادهروی جاماندگان. روبروی در حیاط ماشین پارک بود. وقتهایی این اتفاق میافتد. با این همسایه باید چه کار کرد.
سال واژه: ثبات.
این روزها زندگیام در مسیری قرار گرفته که به کلمهی «جسارت» خیلی بیشتر از ثبات نیازمندم. شاید هم هر دو باید جز اولویتهایم باشند. حتی به تغییر دادن سال واژهام فکر کردم اما سریعا روی این فکر خط قرمز کشیدم. حداقل برای یکبار هم که شده باید روی یک کلمه ثابت بمانم.
این روزها تلخم. ذهنم تلخ است. جنگی در گرفته میان منی که میخواهد تغییر کند و منی که در منطقهی امنش مانده و دوست ندارد از جایش جم بخورد.
و من در میانهی این جنگ نشستهام و عوارضش را دارم تحمل میکنم. آشفتگی. سردرگمی و ناتوانی.
نه میتوانم شرایط موجود را بپذیرم و نه انگار توانایی تغییر را دارم.
حتی گاهی چنان به بیش از حد فکر کردن میرسد ذهنم که حس میکنم اگر یک جمله بیشتر از آن عبور کند منفجر شود.
منفجر که نمیشود اما، انرژیام تا آخرین قطره مکیده میشود.
و به این هم فکر میکنم که آیا خارج شدن از منطقهی امن برای تمام انسانها همینقدر دردمند است یا فقط برای من اینگونه است؟
به هر حال، امروز توی وبینار استاد شرکت کردم و تلاش کردم برای یک ساعت هم که شده به دغدغههایم فکر نکنم.
و نوشتن.
این روزها مینویسم. خیلی بیشتر از هر زمانی. زمانسنجم را روی پنج دقیقه تنظیم میکنم ولی هر بار ده یا پانزده دقیقه نوشتن ادامه پیدا میکند.
و با اینکه خیلی دوست دارم «آناندا» را ادامه دهم اما هر بار باید کلی تلاش کنم تا تمرکزم را جمع نگه دارم برای خواندن حتی یک یا دو صفحه!
امیدوارم این دوران زودتر سپری شود.
https://t.me/jenabe_adamizad
گزارش نیک
سال واژه: تداوم
1-امروز صبح کتابی رو که از مغازه کتابهای دست دوم خریده بودم، شروع کردم به خوندن.
این کتاب فوقالعاده بود. اوه البته ببخشید طبق گفتهی استاد نباید با این دانشِ کم من در نویسندگی این نظر رو بدم. ولی میتونم بگم که خیلی دوسش داشتم.
این کتاب به قدری قدیمی هست، که موقع خوندش باید مراقب باشی ورقههاش جدا و خورد نشنو این رو واقعن و بدون اغراق میگم.
اسم کتاب داستانهای یونانی20 داستان از 12 نویسنده ترجمهی قاسم صنعوی.
در این کتاب قبل از روایت داستان بیوگرافی کوتاه راجع نویسنده نوشته شده.
من فکر میکنم یکی از خوش شانسیها همین باشه، که بتونی توی این همه کتابِ دست دوم اونی رو که خوبه و دوست داری پیدا کنی.
راستی این کتاب رو من 300 تومن خریدم اما قیمت روش اون زمان 150ریال بوده، که واقعا نمیدونم الان چقدر هست.
2- کمی نظافت کردم چون فردا دیگه همسر مییاد دنبالم و امشب آخرین شبِ تنها بودنمه.
3-ناهار یک تخممرغ به یاد دوران دانشجویی خوردم و کمی خوابیدم.
4- وقتی به گوشیم سرزدم دیدم آخرین روز برای فرستادن داستانک کوچه هست.
قبلا کمی بهش فکر کرده بودم، پس خیلی سریع خودش اومد و نوشته و آماده شد و من هم بدون معطلی فرستادمش.
5-ساعت 5 عصر به وقت وبینار با استاد متن کوتاه نوشتیم . به همراه ساجده که راجع تصویر در شعر و آناهیتا هم کتابی که فراموش کردم اسمشو، ولی راجع عشق و دوست داشتن بود. فایل رو باید گوش کنم چون استاد گفت کتاب خوبیه تا بعدن اگه جایی دیدم بخرمش.
6-کلاس قصه قصه و معرفی کتاب آه، استامبول از رضا فرخفال. که خیلی ذوق دارم فردا بخونمش.
7- به خودم 7 میدم از1 تا 10
تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار
کارهای نیک امروز، چهارشنبه در چلهٔ تابستان
☑ صبح را با نوشتن آغاز کردم. کلمات، پیش از آنکه جهان از خواب کامل بیدار شود، آرامآرام بر صفحه نشستند؛ گویی هر جمله، راهی بود برای آشتی دوباره با خویشتن.
☑ در کوچههای تلگرام پرسه زدم و از میان نوشتههای دوستان و همسفران مدرسهٔ نویسندگی گذشتم. چندین صدا و چندین چراغ تازه یافتم و فهمیدم که راه نوشتن، هرگز راهی یکنفره نیست.
☑ جملهای کوتاه، زادهٔ همنشینی با اندیشههای نیچه و شوپنهاور، در جهان رها کردم؛ شاید اندیشه نیز، مانند دانهای کوچک، روزی در ذهن رهگذری جوانه بزند.
☑ اندکی با خانواده سخن گفتم. گاه چند دقیقه گفتوگو، بیش از ساعتها سکوت، خانه را از حضور انسان سرشار میکند.
☑ ساعتی به موسیقی سپردم و در جهان Call of Duty: Modern Warfare III قدم زدم. هر بازی، اگر بهاندازه باشد، فرصتی است تا ذهن نفسی تازه کند و بار گرمای روز را اندکی زمین بگذارد.
☑ عصر در وبینار «نویسندهساز» نشستم؛ هنوز باور دارم که نوشتن، پیش از آنکه هنر باشد، شیوهای برای زیستن است و هر آموختن، روزنهای دیگر به جهان میگشاید.
☑ در راز کارتهای اوراکل اندیشیدم و به خرید یک دک از آنها دل سپردم. سفارش کتابی جامع برای تفسیر تاروت را نیز در ذهن و عمل آغاز کردم و چند دست فال گرفتم تا راز امروز را از زبان نمادها بشنوم. پاسخ، نه پیروزی بود و نه شتاب؛ تنها یک واژه بود که آرام و استوار در جانم نشست: دوام آوردن. گویی گاهی بزرگترین هنر زندگی، همین است که در گرمای چلهٔ تابستان و در فراز و فرود روزگار، چراغ درون را خاموش نکنیم.
☑ شب، با مدیتیشن سپاسگزاری، روز را به آرامی به شب سپردم و خواب را نه پایان روز، که آغاز تجدید قوای روح برای فردایی دیگر دانستم.
آدرس کانال تلگرام من:
https://t.me/draliandishmandir
بایگانیِ رویاها
نویسنده: دکتر علیرضا اندیشمند ✍🏻
یادم رفت تمرین داستانک هم بود وقتی سردردم هنوز شدید نشده بود
گزارش نیک ۸۵
امروز با خوشحالی توانستم به دکتر مراجعه کنم و این دردِ موزی را ضربهفنی کنم. از نوشتن هنوز خبری نیست، اما ۲۵ صفحه از کتاب در حالوهوای جوانی را خواندم. چشم توشه برنمیدارد و آدم از دیدنش سیر نمیشود. وبینار استاد، خانم ساجده و خانم آهنگری را هم همراه بودم. این روزها، من چشم در راهم.
میگرن
چشمدرد
مسکن
تعمیرکار
بیرمق
خواب
خواب
خواب…
گزارش نیک “1405/5/14″ مردادماه. روز چهارشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”خسروخوبان” را خاندم.
کلمهبرداری هم انجام دادم.
کتاب “درآمدی تاریخی بر نظریههای ادبی از افلاطون تا بارت” از ریچارد هارلند را خاندم.
کلمهبرداری هم انجام دادم.
کتاب”عقربکشی” از شهریار مندنیپور را خاندم.
کلمهبرداری را انجام دادم.
بخشی از داستان کوتاه ۶ نوشتم.
ورزش کردم.
نویسندهساز شرکت کردم.
قصهقصه شرکت کردم.
https://t.me/speechoff
بازهم مثل هم همیشه در تنگنای رفتن بیدار شدم. امروز کلی کار بود برای نوشتن. کلی نامه نوشتم. علیرغم اینکه فکر میکردیم روز خلوتی باشد، برای من و سایر همکاران روز پرکاری بود.
شروع کردم دوباره به گوش دادن فایل درسی داستان کوتاهای ششم. شاید بتوانم داستانم را پیش ببرم.
امروز وبینار، برای من درسهای زیادی داشت. نوشتن وقتی چیزی به ذهنت نمیرسد و به قلمت نمیآید. بعد هم ساجده جان چه قشنگ ساختار شعرگویی را تشریح کردند. یاد مجمسمهسازی افتادم، وقتی از ساختار و بدنه گفتند. بعد از مدتها آناهیتا را هم دیدم ولی خیلی کوتاه.
امروز آقای کلانتری، چیزهایی گفتند که درد و دل ما هم هستند. حق گفتند. البته همیشه حق میگویند. این جلسه حقتر گفتند. افسانههایی که در تار و پودمان تنیده و چقدر طول کشید تا تعدادیشان را کنار زدم و چقدر افسانهها که در جانم تنیده و هنوز باید باهاشان بجنگم.
آقای کلانتری از شروع گفتند و آغاز و سر. یادم آمد که یک شب زمستانی موقع برگشت به خانه، در میدان انقلاب گیر افتادم. هیچ ماشینی تا انتهای کارگر نمیرفت. تعداد زیادی زن و مرد و بچه و جوان، با هم تکرار میکردند، سرجلال. آنقدر این کلمه را گفتم و شنیدم، همون شب، خاب آقای جلالآلاحمد را دیدم. خاب دیدم وقتی من شب به خانه رسیدم، در حیاط خانه نشسته بودند و مهمان مامان بودند.
سر کار رفتن یا واقعن سرکاررفتن. همیشه سرکار بودم. یکجورایی سرگرم بودم. این کلمه سر چه واژه عجیبی است.
امروز یک واژه تازه از گردش در اینستاگرام آموختم، بنامیزد. واژهای معادل ماشاءاله. در اشعار زیادی از شاعران آمده است، از جمله نظامی.
برون آمد ز طرف هفت پرده بنامیزد رخی هر هفت کرده
از آقای اندیشمند و خانم صباحی بازخورد مثبت گرفتم در کانالم. چه خوب که کانالم را دیدند و خوششان آمد.
https://t.me/armaghannevesht
امروزم با کوفتگیِ روزِ سنگینِ گذشته بیدار شدم.
از تعدد کارهای ناکرده، ظرف های نشسته، لباس های نشوریده ، صفحات روزنگاریِ ننوشته، ورزشِ نکرده و ده ها کار تلنبار شده، خودم را زدم به درِ بیخیالی.
خیلی بد هم نبود. بیخیال زیستن، نه برنامه ای، نه کتابی، نه ورزشی، نه کارِ مفیدی.
اما دلم برای روزهایی که برنامه هایم یکی یکی تیک میخوردند تنگید.
باری، بعضی روزهای زندگی را هر کاری کنی، سر به راه نمی شوند. مثل فرزند ِ ناخلَفِ خانواده یا دوستِ نابابِ دوران نوجوانی. ماهیتشان همین است که هست، کاریش هم نمیتوان نکرد.فقط باید با او ساخت اما خامش نشد، باید فقط بگذاری تا بگذرند، این روزها و این دوست ها و…
گاهی از اینکه همه برنامه هایم را در حجمِ روزانه ام نمیتوانم بگنجانم، دلم میگیرد اما کمالگرایی دشمنِ پیشبُرد برنامه هاست.صدای منتقدِ درونی در گوشم نجوا میکند که انجام نمیدهم تا یک روز شنبه صبح زود، برَوم توی کارش. این حرف ها را بریز دور.
گاهی روزت مال خودت نیست. سهم دلجویی از مادربزرگِ پیری میشود یا تسکینِ آلام رفیقِ قدیمی یا شاید هم زُدودن غبارِ دلگرفتگی از دخترکوچولویت.
به نظرم مهمترین چیز این است که هرچند ناچیز، هرچند دشوار، هرچند دیر، به سراغ برنامه هایت بروی.
درکِ صبوری
در صبری
صبری
و
صبری نخاهد بود
به مقصدی
ریز ریز
برنامه تودرهمی
گه گاه
شانسی
اقبال
گرداند
زبانِ
گم کشتهام
هیچ حوصلهای تشبیح ندارم
شوک زدهام
چو که
جواب سوالم رو
استاد
در وبینار رایگان
بمه داد
و
داستام
واایستاده
فقط یک چیزی گفته میتونم
ایکه نتونم نویسداری کنم یا به خلقها صدا گم شده مو برسونم
اشکالی در پی نیست
فقط میخام
خوب نویسداری یاد گیرم
هر چند سال بعد حتی بعد از مرگ شاید
کسی پیدا شود و رساند
صدا ام را
و دلم به این دو خطم خوشه چو که اگه نبود
تا اعلان خودکشی میکردم
حد عقل ازین منو نجات میده
خدانگهدار تا فردا
لینک کانالم https://t.me/sadegaalezadai
درکِ صبوری
در صبری
صبری
و
صبری نخاهد بود
به مقصدی
ریز ریز
برنامه تودرهمی
گه گاه
شانسی
اقبال
گرداند
زبانِ
گم کشتهام
هیچ حوصلهای تشبیح ندارم
شوک زدهام
چو که
جواب سوالم رو
استاد
در وبینار رایگان
بمه داد
و
داستام
واایستاده
فقط یک چیزی گفته میتونم
ایکه نتونم نویسداری کنم یا به خلقها صدا گم شده مو برسونم
اشکالی در پی نیست
فقط میخام
خوب نویسداری یاد گیرم
هر چند سال بعد حتی بعد از مرگ شاید
کسی پیدا شود و رساند
صدا ام را
و دلم به این دو خطم خوشه چو که اگه نبود
تا اعلان خودکشی میکردم
حد عقل ازین منو نجات میده
خدانگهدار تا فردا
بدون رنجِ جسمی، خاندن و نوشتن، خوشحالی دارد
هوا مثل تابستان پیش گرم نیست. از هوای خنک صبحگاهی لذت میبرم. ده دقیقه راه میروم مینشینم روی نیمکت.
مرد سالمندی از حیدربابای شهریار ابیاتی را از بر میخاند. آفرین به حافظهاش.
در سایت «گنجور» حیدربابا را جستجو میکنم و چند بیت میخانم. ترجمه فارسی کمک میکند لغات تُرکی را تلفظ کنم.
در کتاب «هیچ چیز جای کتاب را نمیگیرد» انبوگل به «دوقلوهای کتابی» اشاره میکند. افراد هم سلیقهای که کتابهای مورد پسند ما را معرفی میکنند، مثل استاد کلانتری، نعمت بزرگی هستند.
آنها سبب میشوند برای انتخاب گیج نشویم و در زمان صرفهجویی کنیم. به لطف این افراد لیست بلندی از کتابهای خوب در صف مطالعه داریم.
تمرین «نردبان استنتاج» را برای وبیکار سرزبان مینویسم. یکی از تصمیمهای مهم زندگی را با کمک این نردبان مرحله به مرحله شفافسازی میکنم. درسهای سرزبان، الگوهایی برای شناخت بهتر فراهم میکند.
کتاب «فرهنگواره فارسی خلاق» استاد را ورق میزنم. با چند واژه جمله مینویسم. بقول استاد «کلملت تازه شوق بیشتری برای نوشتن ایجاد میکنند.»
«فرداپرست»: این سالها فرداپرست ماندم و از اکنون لذت نبردم.
«عسلرگ»: مومهای عسل، عسلرگهایی هستند که جای خون، در آنها عسل جاریست.
در نویسندهساز استاد گفت: «همین که بعضی روزها رنج کمتری داریم باید بشکن بزنیم.»
موافق نظر استاد هستم، همین که میتوانم بدون رنجِ جسمی مطالعه کنم و بنویسم، ذهنم را فعال و در حیرت نگه دارم، جای خوشحالی دارد.
تمرین امروز وبینار، ساختن یک قطعهی کوتاه بود. به کمک چند کلمه و ترکیبسازی. کلمهی مرکزی من «شاهدِشیرازی»ست که در کوچههای سرسبز قصردشت، فانوس به دست در روز دنبال چیزیست که نمیداند، چیست.
بیست دقیقه یوگا تمرین میکنم. خابآلودگی رفع میشود.
در قصهقصه، استاد کتاب «آه، استامبول» رضا فراخبال را معرفی و به دو داستان «کوهنوردان» و «بارانهای عیش ما» اشاره میکنند.
راوی داستان «کوهنوردان»، اولشخصجمع است. «ما» داستان را روایت میکند. داستان را کامل بخانم بهتر میفهمم.
نیمساعت آزادنویسی میکنم. از پیشفرضها و نتیجهگیریهای بیپایه و اساس مینویسم.
الهه جان میگوید تغییر پیشفرض، با تغییر در سازوکار مغز و مسیر ذهنی ایجاد میشود، که سخت است. میشود آرام آرام مسیر تازهای ساخت.
به چند کتاب نوک میزنم. داستان «سراسر حادثه» از مجموعه «سنگر و قمقههای خالی» را بازخانی میکنم. شخصیتپردازی خلاقانه در کنار ماجراهای چند مستاجر که تفاوتهای زیادی با هم دارند، داستان پُر کششی ساخته.
امروز به عملکردم میتوانم نُه نمره بدهم.
امروز روز نامفیدی بود:
• صبح را به ولگردی در بیمحتواترین محتواهای ممکن تیمتاک گذراندم.
• یکساعت هریپاتر دیدم.
• فصل دوم “stranger things” را بهپایان رساندم.
• نویسندهساز دا دوستداشتم
آهنگ «happier» از اولیویا را آغازیدم.
اگر همهچیز خوب پیش برود و دوباره، از پیانو دور نشوم هفتهی دیگر ، آماده خواندن است.
• از تمرین شعرماهی جلسهی بعد، بینهایت میترسم.
ممکن است از دوشنبه تا چهارشنبه ناپدید شوم.
• «دیانا بدو برو سروقت داستانکوتاهت»
• ۱۰۰صفحه مانده «ابله» تمام شود.(متاسفانه ازسر رفع تلکیف میخوانمش)
• یادداشت کانال ندارم و بهقول استاد کفگیرم بدجور خورده کف دیگ، اما شما بیایید شاید ایدهمند شدم:
https://t.me/hermionediana
به سالواژهام امید دارم تعهدورزی. به صبح سلام کردم و به زور خودم را از رختخواب کندم لختی نشستم تا خودم را بیابم انگار تریلی از روی جسمم رد شده بود خورد بودم. آبی بر سرو رویم ریختم کمی بیدارتر شدم. بعد از نماز وثنا سراغ نوشتن رفتم چون دستم کلید آزاد نویسی را دارد. و چند سطری مینویسم و به مراتب بقیهاش را در چند مرحله تمام میکنم. نمره امروزم هشت است. پیادهروی صبحگاهی را فراموش نکردم. یک داستان کوتاه برای گروه داستان کوچه فرستادم. واژهی گلوسوز را هم به واژهگانم اضافه کردم. امروز از صبح تا ظهر به مدت چهار ساعت وقتم را در درمانگاه چشم پزشکی گذراندم برای معاینه و تعیین نمره و خارش چشم نوبت گرفته بودم. تا نوبتم شود، به همهی مردمی که در رفت و آمد بودند توجه کردم همه دردمند و دچار بیماری چشمی و یا حوادث چشمی بودند. عبرت گرفتم و شکر کردم. یک سیب بوییدم بوی بهشت میداد سیب را خوردم. با همسایه طبقه دوم حرف زدم دوتا بچهی گوگولی دارد. خیال دارم دیدن سریال را شروع کنم. به کانال تلگرام من سری بزنید👇
https://t.me/notetoday1
حلزون دچار مهمغزی شده انگار.
امروز تصمیم گرفتم همهی خردهریزه کارهایی که مدتها عقب انداخته بودم انجام دهم. مثلا نوشتن نامه. ارسال پیام. برنامهریزی خیلی کوچولو ولی بسیار موثر برای سلامتیم.
امروز بِکُل پای درس و تمرینهای سمپوزیوم بودم. دقیقهنودیام دیگر. خاک تو سرم دیگر.
کلمههایی ساختم و واژهنامه خواندم و جستاری که باید باز بروم بخوانم.
راستی چیزکی هم برای کوچه نوشتم. باز هم دقیقهی نود. خاک تو سرم دیگر. شعرست بیشتر. شعر اگر قصه داشته باشد میتواند به داخل داستانکها ورود کند؟🚣♂️🏊♂️🏇
بروم بقیهی جستار را بخوانم.
دقیقهنودیام دیگر. خاک تو سرم.
سر قصهقصه داشتم تمرینهای فردا را مینوشتم. اصلا نفهمیدم چه شد و استاد چه گفت و چه پرسید و چه جواب دادند.
خاک تو سرم دیگر.
فعلا خداااحاافظ
خاک تو سرم دیگرگر گر
کار.
نوشتن.
خاندن داستان کوتاه و «عادتهای خودمراقبتی برای زنان شاغل» و یک بخش از کتاب «دال دوست داشتن».
دانلود فیلمهایی که برای آخر هفته میخاهم ببینم.
تیک زدن عادتها با بچز.
سالواژه: ثمربخشی
امروز آنقدر آزادنویسی کردم گرههای ذهنی من که هیچ گره های ذهنی نیاکانم نیز باز شد.
قرار بود امروز پنجمین روز پیادهروی صبحگاهی من با پدرم باشد که برنامه بهم خورد، از خدا کمک خاستم برای توان ادامه ورزش روزانه که از جانب خدا ندا آمد بنده عزیزم خود مبارکت را تکان بده گردن من ننداز! این جمله یادم اومد اگه صد بار انجام یه هدفی شکست خورد یکبار دیگه هم امتحان کن شاید اینبار شد.
این روزها هوا به قدری گرم است که انگار کسی به هوا فحش ناموسی داده است. هر سال میگویم امکان ندارد هوا دیگر از این گرمتر شود و متاسفانه امکان دارد.
در دوراهی بزرگ موهای بلند یا کوتاه گیر کردهام آنقدر در این دوراهی ماندم که دیگر ساکن آن شدهام.
برای سه روز متوالی کانال تلگرامم را بروز کردم این موفقیت بزرگ را به خودم تبریک میگویم.
https://t.me/sohahashayeb
سالواژه: ریسکپذیری
نمره امروز: ۲
– حالوحوصلۀ هیچ کاری را ندارم. البته حالم از دو سه روز پیش بهتر است. فکر اینکه از ماه بعد بیکارم، آزارم میدهد.
– خواهرم و کارفرمای پروژۀ سئو هنوز با من قهرند. خیال میکنند میروم و منتشان را میکشم؟ کور خواندهاند. کارفرما را نمیدانم ولی خواهرم اصلا انتظار نداشت که بیشتر از خودش لجباز باشم. حقیقتش این است که دیگر از مداراکردن بیشازحد فرسودهام. تا کی باید بیملاحظگی تحمل کنم و برای حفظ رابطه بکوشم؟ آدم یک جا به تنگ میآید. این همان بهتنگآمدنیست که استاد در سمپوزیوم برایمان گفت. همان بهتنگآمدنی که در نهایت چیزی را در کاراکتر تغییر میدهد. در حال تغییرم؟
– نصف «ولی دیوانهوار» شیوا ارسطویی را خواندم. نثرش آهنگین و جملههایش تفکربرانگیر است.
– آزادنویسی انجام دادم. کم بود ولی بود. همین بودنش را غنیمت شمردم و به خودم سخت نگرفتم.
– تمرین سمپوزیوم را روی کاغذ نوشتم، چقدر نوشتن با دست برایم سخت است. بچه که بودم هر روز آرزو میکردم که زودتر بزرگ شوم و مثل بابا همهچیز را در کامپیوتر بنویسم. وقتی پانزدهسالگی تایپ را یاد گرفتم دیگر به انگشتانم فشار نیاوردم و چقدر از معلمها سر تایپکردن تمرینها منفی گرفتم. الان دارم چالش جدیدی را تجربه میکنم. بالاخره بعد از ۱۵ سال انگشتانم با قلم آشتی کردند. تجربه جدیدیست و چالشبرانگیز.
– در وبینار نویسندهساز بودم، در قصهقصه هم همینطور. استاد یک مجموعه داستان خیلی خوب برایمان در کانال قصهقصه فرستاد که مشتاقش خواندنشم.
– دو قسمت از فصل دوم پنتهاوس را تماشا کردم. دوباره اعصابخردکن شده است. البته بهجای اینکه قسمت ۱ و ۲ را ببینم، حواسم نبود و اول قسمت ۳ را دیدم و بعدش که فهمیدم اشتباه کردم، قسمت ۱ را گذاشتم.
این حلزون منو یاد گرافیتی میندازه.
سالواژهام نوگرایی.
1- وسط شلوغبازار کار، به قول استاد تو روز روشن وقت دزدیدم و یک قبضه داستانک سراییدم. داستانک رو تو دفترم هوا کردم. البته ایدهاش رو از دیروز تو سرم داشتم.
2- برنامهی آخر هفته رو چیدم. باید فردا برم سر کار. آخ که اضافهکاری پنجشنبه قشنگ مینیره به کل آخر هفته.
3- داستان کوتاهم در دست صافکاری و نقاشیه. صافکاری بابت اصلاح جملهها و نقاشی برای عینیتر کردن توصیف صحنهها. اسمش هم شد شهر افسون.
4- نویسندهساز رو بودم. ماحصل ادامهنویسی شد نوشتهای در باب تخممرغدزدی موشها.
5- کتاب فلسفهی مواجهه با دیگری رو برگ زدم.
6- سپاسگزار بودنم.
آدرس دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
امروز با تمام وجودم درک کردم، هیچ چیزی در این دنیا برایم به اندازهی سلامتی مهم و ارزشمند نیست.
البته به باور یک چیز دیگر هم رسیدم. اینکه زن و شوهرهای خوب زود میمیرند اما آنهایی که مشکل دارند تا ۱۰۰ سال عمر میکنند تا همدیگر را زجرکش کنند.
* خوانش کتاب مردی که در غبار گم شد را با میترا نعیمی و زکیه سپهرنیا تمام میکنیم. بعد سه تایی در موردش حرف میزنیم.
*فصل اول سریال تا پای جان را تمام میکنم و هنوز در حیرت دوستی جودیت و دبی هستم. راستش را بخواهید حسادتم برانگیخته شده و آرزو میکنم کاش من هم بتوانم روزی، یک دوستی عمیق را با کسی تجریه کنم. فیلم سینمایی اتاقهای پشتی را هم میبینم. هر چند زیاد متوجهش نشدم و باید بروم نقد فیلم را بخوانم.
*آزادنویسی میکنم تا جایی که دست و قلم از کار بیفتد.
*به سلامت پوست و موهایم میرسم. نرمش میکنم. غذاهای مقوی میپزم تا ویروس را از تن پسرکم دور کنم. خوشمزهترین چیزی که امروز خوردم، سوپی بود که با عشق پختهام.
* بالاخره موفق میشوم بعد از چند ماه به عمهجانم زنگ بزنم و حالش را بپرسم. دلم برایش تنگ شده حسابی و این تماس و گفتن احساساتم، کمی حسم را خوب میکند.
به خودم نمرهی ۶ را میدهم. فقط امیدوارم تا آخر شب ادامهی داستان کوتاهم را بنویسم و نمرهی بالاتری بگیرم.