«چون بدین زودی کفن میبافت او را دست چرخ
کاشکی در بافتن، من تار او را پودمی»
-خاقانی
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
83 پاسخ
گزارش نیک ۵۴ من/ جمعه ۲۳ مرداد ماه ۱۴۰۵
۱. بیداری ساعت ۸ و پکر از دیر بیداری و نوشتن صفحات صبحگاهی و نوشتن خواب خوبم.
۲. حال خوب از دیدن خوابی خوب و با سرچ گوگلی حس خوبم بهتر شدن
۳. دولینگوی آلمانی و صعود به تورنومنت دایموند
۴. وبینار راه هنرمند کارگاهی شده و انجام تمرینات و بازخوردهای آن که در نیمهی وبینار نت لپتاپم قطع شد و با گوشی ادامه دادنم و ترس از ضبط نشدنش که گویا با کمی ضعف در صدا ضبط شده است.
۵. وبینار نویسنده ساز و الهه علیزاده نازنین و معرفی کتاب هنر پرسشگری و تولد الهه ناز. و تولد سرزبان
۶. شرکت در وبینار سرزبان الهه ناز به مناسبت تولدها
۷. شرکت در وبینار رقص فاطمه یاوری ناز و نازنین به مناسبت تولد الهه علیزاده ناز
۸. ارسال گزارش نیک چهارشنبه و پنجشنبه بعد از سه بار ارسال نشدن و بالاخره شدن
۹. وبینار ارز دیجیتال
۱۰. خواندن سووشون برای وبینار نقد دوشنبه سندی مومنی نازنین
۱۱. جواب چتهای واتس و تلگرام رادادن
۱۲ درخواست هتل برای امتحانم ارسالیدن
۱۳ پیش رفتن طبق برنامه برای امتحانم و رضایت از آن و پی بردن به مطالب زیاد امتحان و تمام نشدنش.
۱۴.بخش ۶۴ مادرم پیش از من در تلگرام و صبحانه با شعرم از اسلامی ندوشن بود که میارمش اینجا جهت حسن ختام نیک گزارش نیکم.
صبحانه با شعر امروزمان با محمدعلی اسلامی ندوشن
این سوی جهان گهی بدان سوی شدیم
در رهگذر امید رهپوی شدیم
سرگشته از این کوی بدان کوی شدیم
دلخوش بخیال اوی بی اوی شدیم.
https://t.me/mahro1402
سالواژه: شناخت
در محلهمان دزدی زیاد شده. من تا حالا دزد را در محل کارش ندیده بودم که بالخره نصیب شد. پسری قدبلند و هیکلی. کم سن به نظر میرسید. شبیه آدمهای معمولی بود. فقط شغلش معمولی نبود. در شلوغی خیابان در حال باز کردن در ماشین با ابزار کارش بود. فامیل صاحب ماشین سررسید و آقا دزدهی قصهی ما به ماشینی که میخاست نرسید. به این فکر میکنم که چرا دزدی زیاد میشود؟ با ناامنی چه کنیم؟
همچنان نفس کشیدن سخت است.
به محض بیدارشدن ساعت هفت صبح خوشحال شدم چون می توانستم صفحات صبحگاهی ام را بنویسم من باور دارم هر چه به خود یاد آوری کنی فردا صبح زود بیدار شوم ذهن کم کم تو را زود بیدار می کند.
اشتباهم این بود رفتم اکسپلور گردی
بعد از ظهر هم به چند کتاب تُک زدم و جنگ و صلح رو انتخاب کردم خواندم . برای دومین بار است می خوانم جزئیاتی که یادم رفته بود را می خوانم و جذب می شوم و لذت می برم گویا در بین آن شخصیتها زندگی می کنم .
سخت کتاب دستم می گیرم اما وقتی بگیرم نمی تونم زمین بزارم .
وبینار استاد شرکت کردم در پاسخ سوالم مقاله تشویش نوشتن از نعمت الله فاضلی رو پیشنهاد دادن .
از مقاله فهمیدم خودم رو آنچه درون خودم می گذرد توصیف کنم.
ساعت ۷ صبح بیدار شدم. حالم چندان خوب نبود. سردرگم بودم که چه کنم. با توجه به مشکلات جسمیام و اینکه نمیتوانم آنطور که باید بخوانم و بنویسم، دچار تردید شدهام. آیا به نوشتن ادامه بدهم؟ هر وقت به اینجا میرسم، باز نیرویی درونی مرا به نوشتن سوق میدهد بهگونهای که نمیتوانم از نوشتن دست بکشم.
_کتاب «شبهای روشن» فئودور داستایوسکی را برای دومین بار تمام کردم و کتاب «گاو خونی» جعفر مدرس صادقی را آغازیدم.
_به خواهرم در یزد زنگ زدم و با هم گپ زدیم.
_فایل وبینار نویسندهساز را که دربارهی «پرسش کلی» بود، گوش کردم.
_در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. استاد دربارهی چگونگی مواجهه با آثار کلاسیک صحبت کردند که به دل و ذهنم نشست.
—
داروی بیحسی تزریق، و جراحیاش کردند. حالا به خاطر تزریقِ داروی بیحسی سردرد دارد. آنقدر که دوباره کارش به اورژانس و بیمارستان کشید. گفتند تا چندهفتهای سردرد همچنان ادامه خواهد داشت. از عوارض تزریقِ این داروست.
شاید اگر بیهوشیِ کامل میدادند عوارضِ کمتری داشت. نمیدانم.
طفلک دخترم.
و طفلک من که با بیماریِ دختر و خواهر و……. بیمارتر از خودِ بیمار میشوم. از بس که پیمانهام پُر است، و دیگر طاقتِ هیچ اندوهی را ندارم.
طفلک دخترم که در این شرایط مادرش کنارش نیست.
دو روز بیشتر نتوانستم پیشش بمانم و برگشتم به خانه.
چنان سایهی سیاهِ خستگی به زیر میکشدم، که تُهی میشوم از توانِ بودن.
باتمامِ خستگی و درد بازخوردِ شعر را در حالتِ درازکش گوش کردم.
و وبینارِ نویسندهساز را هم.
از این دریچه گاهی هوایِ تازه میآید.
بدری صفایی
-آشپزی و رُفت وروب و خوردن نهار.
– سکوت و نیمچرتی روی مبل.
-تلفن به “ر” و گپ وگفت.
– ساختن کانال و انتقال نوشتهها داخلش که زمان برد. عکسمو تو پروفایل گذاشتم اما با هوش مصنوعی تاریکش کردم و فضای پشتش رو تغییر دادم. این جوری بهتره. برای انتشار هنوز کانال و عمومی نکردم. به زودی لینکشو میذارم.
– خوردن بستنی با خانواده.
– ثبت نام برای دورهی شعر بعدی و دو جلسه آموزش داستان کوتاهنویسی. دلم ویار نوشتن داستان کرده، هِندِل لازمم.
– خوندن چندتا داستانک از بچهها. والبته تبریک به برندهها، خصوصن سارا چگینی. داستانک کمدشو دوست داشتم.
-گوشیدن و نتبرداری از پادکست رابطه و فن بیان، مجددن قسمت چهارم.
– دیدن فیلم بیداد و سربازکردن دُملی تو دلم با اشکریزون. دیالوگهای زیرپوستی پشمریزون. لیلی رشیدیم دمشگرم چه میکنه؟ آخرشم دههی شصتی بهگارفته خودش و سپر دهه هشتادی میکنه که صداش بشه. اونم زبونباز میکنه و با خوندن مرا ببوس آخرین خداحافظی رو از نسل سوخته( مامانش و پسره) میکنه و میره به سوی سرنوشتش.
خیلی فریمهای قشنگ و تاثیرگذار داشت از جمله اون صحنهیی که دختر تو تاریکی راهپله برای اولینبار میخونه. چهرش معلوم نیس. اما عکس روتیشرتش بهت تماشاچیاهو و خودشو نشون میده. خلاصه که دیشب فهمیدم چقد یه فیلم خوب میتونه، جوری رومخت بره که آخرش بگی وووااااییی پششماممم! با اینکه من صاف و صیقلیام و پشمی ندارم. که قبل فیلم به فنا رفته بود و با همذاتپنداری با آدمهای زندهی توی فیلم، اون چندتا دونشم ریخت.
– کارهایی که نشد انجامش بدم؛ رونویسی از نثرهای خوب و دیدن وبینار امروز و پریروز. و البته کتابهای نیمهتمام.🤷♀️
امروز صبح ساعت شش ونیم با انرژی دیگه ای از خواب بیدار شدم- انرژی که اصلا نداشتم یه خستگی مزمن توی وجودم لانه کرده ، خدا بخیر کند، اما با خودم گفتم فقط تکون بخور نباید جنگُ مغلوبه بشی.
وبینار را روشن کردم برای پیاده روی رفتم چند دقیقهای شنیدم تا اینکه اینترنت مخدوش و ارتباط قطع شد.
هوا خنک و مطبوع بود و هیچ صدایی و ندایی در هیچ جا نبود بیست و پنج دقه رفتم وهمان را برگشتم سکوت مطبوعی بود. امروز حتی پرندههای روی سیمهای برق هم آرام و در سکوت نشسته بودند و برای هم چهچه نمیزدند. درختهای نارنگی و پرتقال همسایهها از شکوفه عبور کرده اند و دیگه حالا میوه های سبز دارند بنظرم که زوداست ولی هرچه هستند بار خوب داده اند. درختهای کوتاه قامتی با بارهای سنگین که کمرشان از میوه های عمرشان خمیده و برایشان چهارچوبهایی گذاشته بودند تا دوام بیاورند.
آمدم خانه با مامان صبحانه خوردیم و بعد هزارکلمه بی وقفه نوشتم و هنوز هم نگاهش نکردهام.
امروز خواندم:
هفتاد صفحه از کتاب شاهرخ مسکوب را و چه لذت بخش بود خواندنش حالا دیگر«باهم اُخت شدهایم و گلِمان همدیگر را گرفت» حیف که پیدیاف را نمیشود بقول شاهرخ خان تحشیه کرد. بنابراین برای خودم نُت برداشتم.
دخترم تماس گرفت قرار شد باهم برویم خرید . برای اولین بار با فرزندش سه تایی رفتیم مرکز خریدی که حال و هوای خوبی دارد در هرساعتی از روز پر از جنب و جوش است و برای من انگار که بازار قائم تجریش است پرا ز شور و زندگی. تجربهای تازه بود و مزه کرد. نوهام دیدنی بود در کالسکهاش مدام چشمانش را اینسو و آنسو میچرخاند و وسطش میماند که الان باید خوشحال باشد و لبخند نثارمان کند یا گریه کند و گوله گوله اشک بریزد که تو ندانی واقعا چشه؟
دوساعت بعد در خانه بودم ناهار را آماده کردم. بعد از ناهار نوبت ظهر تابستان جنوب بود -پرده ها کشیده چراغها خاموش کولر روشن و سریالی برای مامان که جسته و گریخته با هم دیدیم.
یاداشتی برای کانال نوشتم درخصوص واژههای فراموش شده و منتشر کردم.
مروری بر کانالهای دوستان داشتم و لذت بردم.
آدرس کانال تلگرامم:
https://t.me/Mitra_Nevis39
میترا رستگاران
کارهای امروز:
1- نمیدانم چند صفحه را پشت در پشت همینطور نوشتم خیلی به راحتی تجربهی جالبی بود انگار یخ دستانم باز شدهبود.
2- جمعهی در مسافرت همیشه دلگیر است نمی دانم چرا؟ دلم میگیرد شاید در این روز تنها تر میشوم ودلم هوای خانه میکند به هرحال در این روزها جمعه برایم جمعه نیست.
3- فیلمهای قدیمی دیدم و به یاد قدیم افتادم رابطهی جالبی میان فیلم ها با زمان دیدنشان وجود دارد خودم همیشه به آن حس و حال اولین باری که آن فیلم را دیده بودم میروم خیلی لذت بخش است.
4- کمی هم قدم زدم یکی از دوستانم قدم زدن را خیلی دوست دارد هرگاه با وی روبرو میشوم برایم میگوید که نمیآیی که قدم بزنیم و من هم از این کار مداوم او میخندم.
نیکروز
امروز صبح ساعت شش ونیم با انرژی دیگه ای از خواب بیدار شدم- انرژی که اصلا نداشتم یه خستگی مزمن توی وجودم لانه کرده ، خدا بخیر کند، اما با خودم گفتم فقط تکون بخور نباید جنگُ مغلوبه بشی.
وبینار را روشن کردم برای پیاده روی رفتم چند دقیقهای شنیدم تا اینکه اینترنت مخدوش و ارتباط قطع شد.
هوا خنک و مطبوع بود و هیچ صدایی و ندایی در هیچ جا نبود بیست و پنج دقه رفتم وهمان را برگشتم سکوت مطبوعی بود. امروز حتی پرندههای روی سیمهای برق هم آرام و در سکوت نشسته بودند و برای هم چهچه نمیزدند. درختهای نارنگی و پرتقال همسایهها از شکوفه عبور کرده اند و دیگه حالا میوه های سبز دارند بنظرم که زوداست ولی هرچه هستند بار خوب داده اند. درختهای کوتاه قامتی با بارهای سنگین که کمرشان از میوه های عمرشان خمیده و برایشان چهارچوبهایی گذاشته بودند تا دوام بیاورند.
آمدم خانه با مامان صبحانه خوردیم و بعد هزارکلمه بی وقفه نوشتم و هنوز هم نگاهش نکردهام.
امروز خواندم:
هفتاد صفحه از کتاب شاهرخ مسکوب را و چه لذت بخش بود خواندنش حالا دیگر«باهم اُخت شدهایم و گلِمان همدیگر را گرفت» حیف که پیدیاف را نمیشود بقول شاهرخ خان تحشیه کرد. بنابراین برای خودم نُت برداشتم.
دخترم تماس گرفت قرار شد باهم برویم خرید . برای اولین بار با فرزندش سه تایی رفتیم مرکز خریدی که حال و هوای خوبی دارد در هرساعتی از روز پر از جنب و جوش است و برای من انگار که بازار قائم تجریش است پرا ز شور و زندگی. تجربهای تازه بود و مزه کرد. نوهام دیدنی بود در کالسکهاش مدام چشمانش را اینسو و آنسو میچرخاند و وسطش میماند که الان باید خوشحال باشد و لبخند نثارمان کند یا گریه کند و گوله گوله اشک بریزد که تو ندانی واقعا چشه؟
دوساعت بعد در خانه بودم ناهار را آماده کردم. بعد از ناهار نوبت ظهر تابستان جنوب بود -پرده ها کشیده چراغها خاموش کولر روشن و سریالی برای مامان که جسته و گریخته با هم دیدیم.
یاداشتی برای کانال نوشتم درخصوص واژههای فراموش شده و منتشر کردم.
مروری بر کانالهای دوستان داشتم و لذت بردم.
آدرس کانال تلگرامم:
https://t.me/Mitra_Nevis39
میترا رستگاران
_ سالواژهام: واقعیت
_ کدام آدم عاقلی برای روز جمعه جلسهی کاری ست میکند؟
_ برشهایی از کتاب « شب یک شب دو» ی بهمن فرسی را مزهمزه کردم.
_ اینروزها قطعی برق هم داستانی شدهاست. برق ما راس ساعت 8 شب تشریفش را میبرد و ساعت 10 بازمیگردد. دیشب غر میزدم که نمیشد صبحها برود؟ حتما نمیشد دیگر. به هرحال با خود اندیشیدم حالا که ادارهی برق روتینکاری دارد چرا من نداشتهباشم. بعد در ذهنم کارهایی را که میشود در این زمان انجام داد فهرست کردم. طبخ غذا، شستن ظرفها و حمام رفتن نیاز به برق و آب دارد. اما انجام حرکات یوگا و شام خوردن نه تنها برق نمیخواهد، بلکه در نور شمع شاعرانهتر هم میشود. سپس به کیانا پیشنهاد دادم یک بازی بدون نیاز به برق انجام دهیم. ابتدا استقبال نکرد اما بعد همراه شد. بازی شبیه اسم و فامیل اما بدون کاغذ. پانتومیم هم می شود. بچه که بودم پدرم با سایهی دستهایش تصویر حیوانات مختلفی را روی دیوار میساخت. کلاغ و گوزنهای متحرک , مرا به خود مشغول میکردنند و حوصله ام سر نمیرفت.
_ به محض اینکه برق آمد کولر را روشن کردم و به رختخواب رفتم.
_ نمونهی روزم شش است اما به خاطر ایدهی جالبم یک نمره اضافه میکنم. پس نمرهام ۷
برای جمعه ۲۴ مرداد
تهران برگشتن و خانهداری نو.
در برابر واقعیت تسلیم شدن و شرایط همخانهداری را فراهم آوردن.
غرولند کردن تکراری که چرا و کی بشود هرچه مینویسم شاهکار باشد.
بالاخره جزوه کردن نصف درسی که خیال نمیکردم این همه غنی و پر بار باشد. (طرف میگفت این سطح پایه است، سطح پیشرفته که هشتاد ساعت است. بدون یک نکتهی تکراری. راست گفته بود که.)
نقشه برای کل هفته. آمادگی برای فردا.
آشپزی برای هفته. مواد اولیه برای آخر هفته.
مدیت نکردن. ورزش نکردن. مو رنگ نکردن. پاتیل هوا نکردن. پادمستی نساختن.
امیدوار شدن به آیند-ه.
زرزرای مفت و عور
ترانهام کورِکور
من کجا و ترانه
ریدم به این بهانه
حالبدکن زورکی
آبروبر پِرتکی
تو فکر استعفا باشم
رها باشم
تقصیر استاد که نبود
تقصیر من تقصیر اون
من کجا و ترانه
ریدم به این بهانه
شاید راهو گم کردم
شاید بشه برگردم
پی استاد نگردم
دفترچمو ببندم
برم همون پارسالا
بیاستاد و دورهها
نه بحثو گازخوردی باشه
نه تاپتاپ قلبی باشه
همین بشور و وردارا
همین بپزبپز و کارمارا
نونم نبود آبم نبود
این شعر و داستانم چی بود
هر روز به جای آب و نون
شعرو بگو
داستان کوتاهو بگو
داستانک ماهان چی بود،
اینم آخه ترانه بود؟
ریدمانم بهانه بود.
استاد با عینک سیاه
زدش به بال زدش به خال
نوشجونم حقم بود
ترانهام جفنگ بود
برم سراغ سیمین؟
برم سراغ فرهاد؟
نه وزنی بود
نه نظمی بود
پرروی بدقواره بود
اسمش فقط ترانه بود
من کجا و ترانه
ریدم به این بهانه
https://t.me/manesehchtgrh
➖️نه اینکه طوطیوار انجامش بدهم، ولی با صبحنگاری و یوگای صبحگاهی روزم را میآغازم
➖️نوشتن و خاندن جایش را به پرسهزنی در اینستاگرام دادهاست
➖️برای کسب و کار آنلاینم فقط تمرین یوگا داشتم، تلاش برای جذب آدمها، آب در هاون کوبیدن است
➖️نمرهام ۷ از ۱۰ شد وقتی که امروز هم در هنگام نوشتن دغدغهی زمان داشتم و میخاستم متن در یک بازهی مشخص به بار بنشیند.
➖️در حضور مهمان ناخانده هم تار نوازی جریان داشت
➖️ادامهنویسی در نویسنده ساز به گفتگویی با بدن تبدیل شد:
+بدنم میگوید خانهی ایدهآل من جایی است که به زندگی معنا میبخشی.
باید از همین حالا روح، روحیه و بدنمندیِ آگاهانهای را که از من نفیبلد کردهای؛ با یوگا بازگردانی
– چهقدر کلیگوست، اصلن مگر بافتار خانه برای بدن فرقی دارد؟
چهطور میشود با یوگا به زندگی معنا بخشید ؟
با یوگا میتوان نفس کشید، دامنهی حرکتی مفاصل را گسترش داد، بارهای اضافه را از اتصالهای حیاتی بدن مانند استخوان گوی و کاسهای لگن و سرشانه برداشت،
میشود آساناهای پیشرفته را اجرا کرد،
مراحل هشتگانه یوگای پاتانجلی از یاما تا سامادهی را در جمجمه جای داد و حفظ کرد،
بدن فقط فضایی برای بودن میخاهد، گوشت و پوست و استخوان را چه به این حرفها.
➖️دیگز حتا تمیزکردن خانه و گردگیری را هم برای از سر باز کردن و تمام شدن در یک زمان مشخص انجام نمیدهم. نه اینکه آتش به زمانم بزنم ولی فشار اضافی را از مغزم برداشتهام
➖️چه ضربههایی میزند داستایوفسکی در کتاب ابله، انگار داستانش برای همین دوران است.
چهقدر دست و بالم خالی بود از معنا و مفهوم بدون ملکوت، دلم را برده.
روانشاد سیمین بهبهانی در کتاب با مادرم همراه، سخاوتمندانه اصطلاحات عامیانه را به کار میبرد.
➖️قرار گذاشتهام هر شب از روی اسامی سانسکریت آساناها رو نویسی کنم تا ملکهی ذهنم شود. باز پخش کلاس چینش را هم شنیدم.
گزارش نیک ۹۴
سالواژهام: فاصله
—مدرسهی نویسندگی فاصلهام با افکار بیهوده را بسیار کم کرده است.
— تا دوازده شب بازخورد شعرماهی را داشتیم.
—هفتهی گذشته بیشترِ وقتم، برای داستان کوتاه کارگاه شش و تمرین سرودن ترانههایی برای کلاس شعرماهی گذشت.
— تولد الهه علیزاده بود و یکسالگی مدرسهی سرزبان. به زیبایی از پرسشگری حرف میزند.
— ناهار چلو با قورمه سبزی پختم.
فکر کردم ترکیب چند نوع سبزی با گوشت، چه معجونی میشود.
هنوز که هنوز است چلو قورمه سبزی غذای محبوب اکثر ایرانیهاست. هنوز که هنوز است هر جا که ایرانی باشد پرچم این غذا بالاست. البته با احترام کامل به چلو کباب و خیلی غذاهای دیگر.
— «خودزندگینامهنویسی» اکبر رادی را دوباره میخوانم. اینگونه خودافشایی و شخم زدن به گذشته «دل» میخاهد. میتوانیم ننویسم بعضی چیزها را، اما اگر نوشتیم باید که حقیقت باشد.
— داستانک با موضوعهای مختلف مینویسم.
—فیلم «لبهی تیغ» را دوباره دیدم. اگر آقای کلانتری پیشنهاد نمیداد عمرن سراغ دیدن این فیلم میرفتم. یاد گرفتهام فیلمها را با دقت ببینم. هیچ لحظهای را جا نگذارم. تمرکزم بر بازی شخصیتها باشد، به صحنهها به دیالوگها…
—حواسم به نوشتن رفت، قهوهام سرد شد. دوست دارم نوشیدن یک فنجان چای را دو سه ساعت طول بدهم (یا بیشتر) اما با قهوهی سرد، اَصلا و اَبَدا نمیتوانم کنار بیایم.
—گلدانها را آب دادم. تمیزشان کردم. باهاشان حرف زدم.خواهش کردم گردنشان افراشته باشد. آنقدر سرشان را خم نکنند. آنقدر سر به زیر نشوند.
یعنی گوش میگیرند؟
— ما امیدوارانیم.
آدرس کانال تلگرام من:
https://t.me/nahid40rasti02
رفتیم کوه. قرار بود مسیر همیشگی رو بریم ولی تو مسیر برگشت از سنبله، دوستان تصمیم گرفتن برن آیغیاسی(از املاش مطمئن نیستم). یعنی اگه هی غر نمیزدم که «بسه دیگه، خستهام»، امکان رفتنشون به جارچی اصلا کم نبود. تمیز پنج ساعت کوهنوردی و گلگشت شد.
جلسه بازخورد شعر رو شرکت کردم. سعی کردم با دقت گوش بدم و از رو دست بچهها یاد بگیرم. یه بخشی از بازخوردها افتاد شب. اینم میخواستم همچین قشنگ گوش بدم، ولی خواب برد و آخر کلاس بیدار شدم. عذاب وجدان دارم بابتش. باید یه وقت گیر بیارم و جلسه رو دوباره ببینم.
یه بخشی از کارای عقبمونده رو انجام دادم و فرستادم.
تمرین کیورد ریسرچم رو باید اصلاح میکردم. یه دوتا کلاسی که قاسمپور قبلا برگزار کرده بود رو میخواستم ببینم و بعد اصلاحش کنم که افسردگی قبل تولد امونم نداد.
شب خیلی نوشتم. خیلی فکر کردم. فقط یه همچین خلوتی میتونست کنار اومدن با سن جدید رو برام راحتتر کنه.
ترانه را دیشب نشسته بودم پایش از نیمه شب تا 3. تا یک جاهایی رسیده بود. امروز هم حسابی خواندمش و بعد از بارها افزود و کاست به رضایت رسیدم. 2 دقیقه پیش از آغاز جلسهی بازخود ارسالش کردم. سختترین قسمت این بود که ظهر برق رفته بود و عرقریزان و حین پختن قلیه ماهی داشتم باهاش کلنجار میرفتم. و هی به ساعت نگاه میکردم. میدانی؟ ترانهی اول برایم دشوارتر بود چون صدایی در پسزمینه مدام میگفت نمیتوانی. نمیشود. ولی اینبار دیگر آن صدای بیخود نبود تا فشارم بدهد. معلوم بود که میتوانستم. یکبار انجامش داده بودم. حالا اگر ناخوب، ولی یک چیزی از آب درمیآمد دیگر.
چکار کنم که این صدای نمیتوانم، کار من نیست را خاموش کنم؟ این هفته یکبار دیگر هم این پیشفرض آزارم داد ولی بعدش اینقدر از نتیجهی کار ذوق کردم. هی میخواندمش. میگفتم راستی راستی من این را نوشتم؟ همان داستانک مزرعه در هشتصد سال بعد. قبلش میگفتم نه، راه ندارد. فانتزینویسی کار من نیست.
این صدا را میتوان برید یا باید صدای دیگری افزود و بعد آگاهانه آن را تکرار کرد؟ به جایش بگویم: صد البته میتوانم و میشود اگر به اندازه کافی رویش وقت بگذارم. اگر زمان بگذارم و درگیرش شوم، احتمال شگفتزده شدن با ایدههای تازه خیلی بالاست.
بعداز بازخود اول، کمی دوخت و دوز کردم. چای خوردیم با همسر. ظرف شستم. حمام کردم و داشتم آماده میشدم برا تولد سرزبان که زنگ زدند و گفتند خانهی بابا هم یک نفر تازه متولد شده آمده. خواهرزادهام و الهه تولدشان در یک روز است. صبح پیام تبریک فرستاده بودم. هدیه را هم. سرو صورتی صفا دادم و رفتم. یک هفته بیشتر بود که ندیده بودمشان. انتظار نداشتم بیایند. گفتم خستهی راهند. بازی کردیم و خندیدیم و قر دادیم و کلی خوش گذشت. خوش میگذشت ولی غمگین بودم.
به جبران محبت دوستی که یکی از دورههایش را بهم هدیه داده بود، بهش دوتا کتاب هدیه دادم. یکی را من در نظر گرفته بودم برایش. یکی را هم گفتم خودش انتخاب کرد. خیلی ذوق کرد. خیلی خوشحال شدم.
شب به اواخر بازخورد دوم رسیدم. حین گوش کردن فرم اداره را اتو کشیدم. استاد از ترانهی دومم خوشش آمد و گفت میشود براش تصویرپردازی کرد. وای عجب ایدهای خدااا. بعد ساجده همانجا گفت بریم واسه تصویرسازی؟ کلی هوایی شدم. اصلن غش کردم.
https://t.me/ladanshayanfar
جمعه ۲۳ مرداد
🕳️هر احساسی در روابط به ما پیامی میدهد که میشود جور دیگری به آن احساس نگریست. حتی احساس گناه.
✔️چند جلسه مشاوره آنلاین
✔️دوردور کردن با پناه کوچولو
✔️شرکت در جلسه بازخورد شعر.
✔️دیدن سریال آکادمی با پناه کوچولو
✔️نوشتن صفحات صبحگاهی
✔️تمیزکاری منزل
✔️به عیادت رفتن دوست بیمارم
۷ خودپند امروز:
1. فراموش نکن که همه چیز میتوانست بهمراتب بدتر از این باشد.
2. برای بدنت قصههای خوب بگو.
3. شکرگزار باش که میتوانی نوشتههای دوستانت را بخانی و بازخورد بدهی.
4. از یاد نبر: دست کشیدن از چیزهای نیمبند نوعی کمالگراییِ آسیبزا نیست؛ گاه برای محافظت از عمر و نیرویت نباید به نسخهی ناقص چیزها تن بدهی.
5. دربارهی صفحهی تازهی سایت «نیازمندیها» در وبینار نویسندهساز حرف بزن.
6. بیشتر به این پرسش بیندیش: «کدام پرسش تو را همواره به هیجان میآورد؟»
7. نقزدن از تکرار هم تکراری است. چرخههای کهنه را با ریسکهای تازه بشکن. ریسکهای نفسبُر.
—
و فهرستی از کارهای امروز:
– حدود سه ساعت برای بازخورد به تمرین اول همسفران ۷۶مین دورهی نویسندگی خلاق
– بیش از سه ساعت بازخورد به ترانههای بچههای ۱۲مین دورهی شعر
– وبینار نویسندهساز: تمرین آزادنویسی و ادامهنویسی و تلفیق موضوعات+الهه علیزاده و پرسشگری
– تماشای «The Next Three Days». نمایش باشکوه نهایتِ توان آدمیزاد؛ آدمی خم میشود اما نمیشکند. داداشِ بامرام و کلّهخرم راسل کرو هم که بهبه. استاد ادبیاتی که میکوشد به هزارترفند همسر بیگناهش از زندان برهاند. اشارهی ظریف او به «دنکیشوت» در کلاس درس، فشردهایست از مضمون فیلم و مسیری که او طی میکند.
نه دیشب شبِ خوبی بود نه امشب دیشب تا صبح که داشتم ترانه خود نویسداری میکردم
هر کلمه نویسداری میکردم
گریه میکردم
اصلن حالم بعد کرد
امشب هم وازخورد، گازخورد، پرت شدن، بنظر نگرفتن، آدم مهم نبودن انگار بازیچهای دستی بودم بمه حسداد شاید همه ایجوری فک کرده باشند!
اصلن نارحت یا افسردگی گرفته باشم
ایجوری نشدم چو مه بچهای دردهام
اما از استاد توقع نداشتم
ترانهای اول:
اوف دِگه دِگه از حالتِ ادبیات ساده استفاده کرده بودم
چیدَمانش ایجوری نبود که ازم راه مفهوم فهمیده شاه اول از حالت گپ شروع کردم
بخاطرِ ایگه حالت گپ تکه تکه شه حروف ره به هر خطِ چیندم او چیزی که میخاستم جوابداد
اوفدِگه یک پروداکس تکراری بود که حالتِ شِکوه و گله کردن ره نشون میداد
بعد به موزیک ترانه پرداختم
که یهوای ضرب آهنگِ کم ولی به مرور تند میشد
از حالت نفرِ دوم استفاده کردم
که بتونم
به رده سومِه ترانه تکه پرونم
و خلوت یک ساعته نشان بدم
گاهی وقت آدم نیاز به یک ساعت خلوت داره
و گاهی با آدمی زندگی میکنی که نمیتونی نه راهای پسداری نه راهای پش باید تحمل کنی دنبال یک ساعت خلوت میگردی
که هم فک کنی هم آرام گیری
وقتی تکههاای فاضِله استاد کنارِ هم میچیند و تمام میکرد میخوند متوجه میشد
مه در شعر نویسی دنبال ای نیستم همه بهم بچسپونم دنبالِ اینم که ببینم به چه میشه یک داستان کوتاه ساخت داخلِ شعر که هر کلمه یک جواب متفاوت باشه و چنان نقاشی داخلِ آن باشه که هرکه بخاد یک کلمهاش رو برداره تمام داستان بهم بخوره و دارم تمرین میکنم
و حتی شعر دوختی سه خطیام یک داستانِ داخلِ خود داره
امروز استاد میگفت از دگه شاگردا یاد بگیر
اگه خونده باشید در یک گذارشنیک نویسداری کرده بودم
اگه بخام حریف خوده انتخاب کنم به نویسا
الهه خانوم و ساجده خانوم هستند
چو که الهه خانوم
به درستی میفهمه چطوری سوال خلقکنه و عیده بده
ساجدهخانوم میفهمه چطوری قطعات نقاشی کنه داخلِ شعر که حتی به دیوار بگه در میشنوه!
مه نمیتونم با دیگرا الکو قرار دم
چو اونها ایدهها شان انگار از شاعران خیلی قدیم میگیرند
هیچ عیده جدید خلق نمی کند
و مه هردم دنبالِ عیده جدیدم که تنوع باشه دلم از نویسا سرد نشه و به درستی لذت نویسا کم هم نشه!
حال که فرصت داستانک کوتاه پشاومده دارم
ازش استفاده کنم که حتی به سبکِ شعری مهام نزدیکه و یک تیر دونشون میزنم هم داستانک یاد گیرم و هم داستانک داخلِ نحوِ شعر یاد میگیرم
چرا نویسا مه فرق داره
هردم نویسداری میکردم
میدیدم شکلِ بقیهام از خود هیچ سبکِ ندارم
گفتم:
چنین کوه نمیشه یعنی چه اگه روزی در را بسته باز بشه مه هیچ فرقِ با دیگرا ندارم
چنین نمیشه باید از خود یک سبکِ داشته باشم
حدودِ یکسال است تمرینکنم
یکم برابر شده
ضرب آهنگ حالته طنز مانند و حالت مفهوم مانند یک ۴۰ درصد خوب شده
مانده حالت تصویر سازی باید هرکلمه یک تصویر به نمایش در بده
تاکنون چنان موفق نشدم حدودن ۵ درصد توانستم
دلم نمیخاست او شعر مادر و دختر که سرنوشت خودم است
نویسداری کنم
چو توان رو به رو شدن به غمهام نداشتم
اما دگه چاره نداشتم
فرصت کم
ترانه باید ارائه میدام. چه کنم دگه شد رفت فنا
دگه نمیفهمم چطوری توضیح بدم ولله
استاد گفت باید صدا خود ثبت کنی که مه بفهمم
باید با خاهرزادهام مشورت کنم که فردا روز به دردِ سر نیوفتم ببینم او چه میگه
از برکت خاهرزاده منه که توانستم
تو دوره شعر شرکت کنم
حتی امروز هم مره دوره بعدی ثبتنام کرد
حتی به حساب مادی کمکام میکنه!
خدانگهدار تا فردا
https://t.me/sadegaalezadai
۱۴۰۵/۰۵/۲۳
گزارش نیک:۹۴🐌❤️
سال واژه: بیداری
نمره روز: ده از ده
واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است
1- اتوی لباسها، بستن باروبنه و قرتیسازی.
فردا صبح قبل از طلوع آفتاب راه میافتم و تا دوشنبه در کارخانه میمانم. میخواستم با کری-آن بروم اما گفتم شهر خبردار میشود که میخواهم در کارخانه بمانم. این اولین هفتهایی است که در سوئیت میمانم و ترسیدم که حرف و حدیث پر شود که فلانی با چمدان آمدهاست و از این به بعد جای خواب دارد و کبکش خروس میخواند. این بود که فقط یک کیف دستی به کوله پشتیام اضافه کردم. اما خوب تمام سختیش به بردن اتو است. نمی شود که هر روز لباس تمیز پوشید و اتو نکرد. اتو را در ملحفه و حولهی حمام و شلوار روز دومم قنداق پیچ کردم. امشب هزار بار به خودم یادآوری میکنم که حواسم باشد که اتو ضربه نخورد.
گمان کنم با دوشلوار و سه شومیز-مانتو برای سه روز لباس پاکیزه داشته باشم. این هم از تعالیم Reiki است که با لباس پاکیزه تمرین کنم. موهایم را هم براشینگ کردم. اتاقم را جارو زدم. لباسهای فردایم را اتو کردم. قبل از ساعت پنج بود که به جان بشقاب استانبولی و سالاد شیرازی افتادم. خدا شکر بالاخره جمع کردن وسایل تمام شد. در تمام این مدت سعی کردم شکرگزار باشم. غر نزنم که چرا باید اتو ببرم و تمام روز را صرف آماده کردن لباس کنم. تا همین هفتهی پیش این سوئیت را هم نداشتم.
2- از وبینار روزانه و ادامه نویسی تا نجات مرغ سیاه کاکلدار و سوال اینکه چرا من از بچگی دغدغهی نجات اینو آن را داشتم.
امروز در وبینار روزانه نوشتیم. من یاد مرغ و خروسهای مادربزرگم افتادم. رفتم به آن زمانها که میپرسیدم آخر یک خروس و پنج مرغ؟ همه چیز از این شروع شد که در ادامهنویسی با موضوع «خانهی ایدهآل من…» نوشتم:
«خانهی ایدهآل من مرغ و خروس دارد…» بعد هم در بار دوم نوشتن با همان موضوعهای یکسان، مرغ و خروسها را به دو موضوع دیگر ربط دادم. چه ربط بیربطی هم شد.
خلاصه کرم این در ذهنم لولید که چرا خودِ مرغ راضی بود و من این زندگی زناشویی را یک فاجعهی تاریخی میدانستم. یا اینکه چرا وقتی مرغ سیاه کاکلدار را بغل کردم که او را از این زندگی تماماً تخمگذاری و خیانت نجات دهم، خروس، مرغ، خاله و مادربزرگم همگی جوری جنگی شدند، که تا امروز آن روز یادم ماندهاست. حتی مرغهای دیگر هم چشمانشان گشاد شده بود و زبان هایشان در میان نوکهای بازشان راست ایستاده بود.
خلاصه امروز وسط وبینار فهمیدم من از بچگی دغدغهی نجات این و آن را داشتهام و این نجات دهنده بودن شوری ریشهدار در من است. اما اگر تمام تلاشهایم برای نجات این آن به همان مسخرگی نجات مرغ سیاهِ راضی از زندگی چند همسری باشد چه؟ آیا تمام این سوالها از حرف استاد ریکیام نمیآید که هاله اول روی خودت کار کن؟
3- سپاسگزاری
سپاسگزارم برای این جمع اهل نوشتن.
سپاسگزارم برای استاد قشنگم شاهین خان که چراغ وبینارهای روزانه و گزارش نیک را هر روز روشن نگه میدارد.
سپاسگزارم که کوپ کارِ آرایشگاه سرِ کوچهیمان با دستیارش از این صحبت میکرد که در زندگیش پیرو طرح الهی بود که خداوند برایش در نظر گرفتهبود.
سپاسگزارم برای سالاد شیرازی.
سپاسگزارم برای راننده سرویس با شخصیت کارخانه.
سپاسگزارم برای آموزههای الهه علیزاده.
سپاسگزارم برای فرصت نوشتن.
سپاسگزارم برای دوستم که هم صحبت هرشب من است.
سپاسگزارم برای تمرینهای ریکی روزانه
بنام خدا
گزارش نیک ۹۴:
_ داشتم فکر میکردم اگر بخواهم موجود دیگری در این کرهی خاکی باشم آن موجود چه خواهد بود؟ درخت را از همهی موجودات این کرهی خاکی بیشتر دوست دارم. درخت با اصالت است اهل خاک است و شاهد آسمان. به محیط اطرافش واکنش نشان میدهد. به عشق بهار گل میدهد، در گرمای تابستان سایه میشود، به ذوق پاییز رنگ عوض میکند و بیبرگی را در زمستان تجربه میکند. با برکت است و میوههایش را سخاوتمندانه میبخشد. خانهی امید پرندگان است. برگهایش بیریا هم آهنگ باد میشوند و تنهاش نصیب دلالهای چوب. گاهی هم مقدس است و شاخههایش دخیل گرههای سبز میشوند. بی درخت طبیعت دیدنی نیست. شاید درخت شاعر است.
سالها پیش در همسایگی ما درخت بلوطی زندگی میکرد که بسیار باشکوه بود. برگهای سبز و پهنی داشت که زمزمهی باد را فریاد میزدند. درخت موجود بیآزاری بود. ریشههایش را به خاک سپردهبود و شاخهایش را به خورشید. نمیدانست اگر طبق طبیعتش رفتار کند و روز به روز بزرگتر شود دیوار همسایه را خراب میکند. همسایه بیشتر نگران دیوارش بود تا زندگی درخت. یک روز وقتی از پنجره به حیاط همسایه نگاه کردم دیگر درخت نبود، آن موجود زیبا به تپهای از چوب تبدیل شده بود. تا مدتها جایخالیاش در حیاط همسایه دلتنگم میکرد و دیگر صدای باد را نمیشنیدم.
_ معمولن جمعهها از برنامهای که در طول هفته برای خاندن و نوشتن دارم فاصله میگیرم. امروز را با نوشتن شروع کردم. و چند صفحهای صفحات صبحگاهی نوشتم. خاطرم نیست آخرین بار چه زمانی صفحات صبحگاهی نوشتم اما دلتنگ نوشتن این صفحات بودم .نوشتن با موسیقی و داستانک را هم تجربه کردم. طبق معمول آزادنویسی، شکرگزاری و نامه هم نوشتم. امروز نوشتن پر برکت بود.
_ از احوالات خاندن:
از کتاب پنداشتهها: دلم نیامد امروز از این کتاب نخانم.
پنج بازی:
هر وقت ۵ نفر آدم پیدا کردی که توانستی ۵ کتاب را ۵ بار با آنها بخوانی یعنی خیلی خوشبختی.
برای گریختن:
نوشتن نقشه کشیدن برای فرار از زندان است.
آفوریسم:
بدیهی بودن آفوریسم ضعیف نیست مهم اینه که خودت بهش رسیده باشی.
شعر ناب:
هر حرف صادقانهای یک جور شعره.
(خیلی زیبا بود.)
زخم:
زخم چیزیست که نمینویسی.
گریزان از رخوت:
به هر چیزی و کسی که مرا به رخوت دعوت کند بد بینم.
تلقین تأثیر:
چه اصراری داری که خودت را تهته بنبست ببینی و هر راهحلی را بی حاصل؟ راهحل زمانی نتیجه میدهد که کمی هم اثربخشی آن را به خودت تلقین کنی.
جزئیات مایهی اصلی یاد آوریست:
در آینده بیاندازه افسوس خواهی خورد اگر یادداشتهای روزانهات آن را با جزئیات کامل ننویسی.
آسیب کارهای کوچک:
انگیزه و انرژی کارهای بزرگ را وقتی به دست میاوریم که کارهای کوچک را کنار بگذاریم. کارهای ریز و کمحاصل عامل حواسپرتی و بهانهی به تعویق انداختن کارهای ارزشمندند.
خوبی:
میکوشی خوبی آدمها را بیشتر به خاطر بیاوری یا بدی آنها را؟
ناکام:
آنکه فقط به زدن حرفهای ناز میاندیشد، هیچ حرفی نخواهد زد.
شیفتگی:
آسمان ابری به همه چیز میارزد.
(آره واقعن)
کم کلمه: نویسندهی کمکلمه راه به هیچ کجا نخواهد برد.
باراشهر :
کاش در بارانشهر میزیستم.
(«بارانشهر» چه کلمهی قشنگی.)
نویسندهای:
نویسندهای چون میخواهی آدمها را از برخوردت با کلمات غافلگیر کنی.
_ کنجکاویم دربارهی کلمهی «آفوریسم»در گوگل من را به مقالهی آقای کلانتری دربارهی آفوریسم رساند. مقالهی خیلی جالبی بود. البته با گزینگویهنویسی تا حدی آشنا بودم اما این مقاله خیلی کامل بود و باعث شد بیشتر با این گونه از نوشتن آشنا شدم. بخشی از مقاله:
آفوریسم چیست؟ دربارهی گزینگویه و گزینگویه نویسی.
برای واژهی آفوریسم(aphorisme) تاکنون برابر نهادهایی همچون گزینهگویه،کوتاهکلام، بیانموجز، سخنحکیمانه و کلمات قصار و … انتخاب شدهاست.
آفوریسم از لاتین و ریشهای یونانی میآید به معنای «محدود کردن افق».
درست مثل زیر آفتای نگهداشتن عدسی ذربین و متمرکز کردن نور خورشید بر یک نقطهی کوچک و آتش افروختن از آن، افوریسمها میتوانند «بمبهای مکتوب باشند»، در نهایت ایجاز، ضربههای تکاندهندهای به ذهن بزنند. مدتهای مدید آن را به خود مشغول دارند، الهامبخش و راهنمای سرنوشتساز در سیر زندگی و سفر زندگی گردند – یا به تعبیر دوستی منتقد ادبی، مثل مادهای سکرآور خلسهای ناگهانی و ناپایدار، اما ژرف بی نقص در مخاطب برانگیزند.
شاید بتوان گفت آفوریسم یعنی قطعهفکر.
_مقالهی اندرو هوی را هم خواندم خیلی برایم جالب بود. دوست دارم از آفوریسم در تمرینات نویسندگیام استفاده کنم. البته که این مدل نوشتن خیلی سخت است. و تفکر خلاقانه میخواهد.)
_ امروز از درخت بلوط نوشتم و از جنگل بلوط خاندم.
از کتاب در جنگل بلوط نوشتهی مجتبی گلستانی:
نوشتن، نوشتن از تو، شادی است. نوشتن برای تو جشن بزرگی است سرشار از وجد و شور، اما نه بیپایان، و اعتراف میکنم بیدوام؛ چون واژهها شتابان پشت سر هم به اندوه نبودنت اضافه میشوند و همزمان پیدرپی از پا میافتند. و دریغا که من بهجز همین کلمات پناهی ندارم. چرا من؟ من و تو. تو و من از این فاصله جز کلمات چه داشتهایم در این مدت؟ میخواهم فقط بنویسم. دلم میخواهد یک نامهی بلند بنویسم، یک نامهی بلند برای پر کردن حفرهای که غیاب تو در جهانم ایجاد کرده. شاید این نامهی بلند چیزی شبیه یادداشتهای روزانه از کار درآمد. نمیدانم تا کی به نوشتن این نامه ادامه خواهم داد اما تا اولین روشنا، تا نخستین روشنگاهی که در این جنگل ببینم خواهم نوشت؛ که در راهم در راهی ناتمام، در جستوجویی بیپایان شاید.
_ وبینار امروز را با ادامهنویسی شروع کردیم و در ادامهی جملههای زیر نوشتیم.
خانهی ایدهال من…
بدنم میگوید…
باید از همین حالا…
جملههای جالبی بودند و باید در موردشان بیشتر نوشت.
امروز خانم علیزادهی عزیز مهمان وبینار بودند و دربارهی پرسشکلی صحبت کردند. ایشان کتاب «آشنایی با هنر پرسشگری» را معرفی کردند.
اولین بار بود اسم پرسشکلی را میشنیدم برایم جالب بود و آنچه از صحبتهای ایشان متوجه شدم این بود که پرسشهای کلی پرسشهایی هستند که جواب های یک جملهای ندارند و حداقل باید یک پاراگراف به آنها جواب داد. مثلن چگونه نویسنده شوم؟ یک پرسش کلی است. پرسشهای کلی پرسشهایی هستند که شکل و ساختارشان مسیر است. یعنی باید یک مسیر باشد که در آن حرکت کنیم. در واقع پرسشکلی فانوس و مسیر راه است اما پاسخ نیست. و بهتر است برای آغاز کار یا حرفه از پرسشهایکلی استفادهکنیم.
در ادامهوبینار آقای کلانتری حوزههایی که خودشان در آنها سوال طرح کردهبودند معرفی کردند. همان مدیریت دانش شخصی در غالب پرسشنویسی. و حوزههایی که ایشان معرفی کردند عبارت بودند از:
مالیو پولی، هنری و مهارتی و تحصیلی، عاطفی و روابط اجتماعی، سلامتی، بهرهوری و مطالعه
ایشان پیشنهاد دادند که ما هم در چنین حوزههایی سوالاتی طراحی کنیم و ذخیره کنیم. در آخر ایشان کتاب «الگوی عادتهای انعطافپذیر» را معرفی کردند که در این زمینه به ما کمک میکند.(متأسفانه امروز اینترنم مشکل پیدا کردهبود و مدام قطع و وصل میشد نمیدانم چقدر از مطالبی که متوجه شدم از وبینار درست است). وبینارها ساعات خوشی هستند.
_ کاش فیلمها هم مثل کتابها راحت دانلود میشدند.
_ کلمهیمحبوب امروز : «بارانشهر»
_ واژه ترکیبی امروز : «گلباغ»
چون نور چراغ شهر ما تو
گلباغ دل مرا فزونی
_گزارش نیک ۹۳: آقای کلانتری زیبا آغاز کردهبودید.
«بیچراست گل
میشکفد چون میشکفد
اندیشهٔ خود نمیدارد
نمیپرسد آیا نمیبینندش»
شب خوابیدم و صبح با درد بیدار شدم. معدهام چنان بازیای درآورد که آخرش رفتم زیر سِرُم.
این روزها دست به هر چه میزنم خاکستر میشود. دو سه روزی است نه میتوانم بنویسم و نه چیزی بخوانم. آلوها را گذاشتم خشک شود، نمیدانم کجای کار را اشتباه کردم که همه گندیدند. یک بار در هذیاننوسیهایم نوشته بودم ترسم این است که افق دیدم را از دست بدهم و طول دیدم بزند خار و مادر آیندهام را دربیاورد. حالا همانم انگار. هیچ کاری برای انجام ندارم که دلم لااقل به حضور مفیدم خوش شود. همینطور روز است که دارد از زیر دست عمرم درمیرود. از آن روزها که به جان «عجب غلطی کردم» دعا میخوانم و نفرین حوالهی «حالا چه غلطی بکنم» میفرستم. فرق است بین این دو، کیلوها بلاتکلیفی و سردرگمی که آدم را از هر چه وجود است زده میکند.
توی چت خبیث را نوشتم خبیس. در ذهنم املای خبیس چیزی مثل خیس تصویر شد. طرف به سرعت غلطگیر شد. نوشتنم را مسخره کرد. گفتم چه حرفها که در دلت بود. از این به بعد غلطهای املاییام را بیشتر میکنم تا حرفها حناق نشود در وجودت. لجبازی کوری که همیشه مواقع حرص با من است. چند وقتی است دوست دارم کیک بپزم. نمیشود. نمیتوانم. گشادی چنان کنگر خورده و لنگر انداخته به روحیهام که شدم به درد نخور خالص. اگر زهرا بود میگفت اینقدر خودتخریبی نکن. کار من خودتخریبی نیست، حداقل از نظر خودم. بیشتر سعی میکنم نوشتن آینهام شود. شاید نیکی امروزم شد همین گزارش نیک نوشتن.
https://t.me/naghoftehayma
نیکروزی با غوک ویکتور هوگو
صبح آدینه با تخممرغ آبپز و چای و نان چایی قزوین میآغازد.
حین تدارک استانبولیپلو، فایل صوتی داستان کوتاه «غوک» ویکتور هوگو را میشنوم.
پیدیافش را گذاشتهام بخوانم. سطرهایی از آن را باید رونویسی کنم تا یادم بماند خری گاریکش و خرد و خمیر از کشیشی پیر و زنی قرتی و جوان و کودکانی بازیگوش و شهری، آدمیت را بیشتر بو کرده و انسانیت را به صحنه آورده.
چه زجرآور است آدمی تا این حد مغرور و خودشیفته از خری فرتوت، کمتر بفهمد و ادعایش گوش فلک را کر کند.
استانبولی با سالاد شیرازی و آبغوره، از بهشت آمده و امروز بهشت را به تن میچشانیم.
عصر نوبت میرسد به تمرینهای کلاس مرجان عزیز.
بعدترش شلهزرد آجی طیبه و طاهره را میبریم در خانهشان.
آجی طیبه با پرتقال تابستانهی شمال و انگورهای سیاه تاک حیاطشان پذیرایی میکند. از دلتنگیاش برای سعیدش میگوید که هرچه بگوید حق دارد.
شامی حاضری در خانهی آجی طاهره میخوریم و به گاه برگشت باقلوای داغ و دوغ خوشنام، دسر شام آدینهمان میشود.
قسمتی دیگر از سریال چرند «بدنام» را محض پرکردن اوقات دورهمی آخرشبمان میبینیم.
با نوشتن گزارش نیک امروز پردهی آخر آدینه را به تماشا مینشینم.
۱۴۰۵/۵/۲۳
@Maryam_jelvani
#گزارش_نیک
#درباره_امروزم
دیشب فیلم room 2015 را با دخترخالهام دیدیم. زاویهی دید دوربین را دوست داشتم. روایتش هیجانانگیز و دردناک بود. با اینکه داستانش را از قبل شنیده بودم اما نتوانستم یک ثاینه هم ازش چشم بردارم. چون جدا از داستانش خوب هم اجرا شده بود.
قصهی ترانهام را نوشتم گازخورد شعر را بودم. به شعر من نرسید. افتاد برای شب. نوبت منم که شد استاد «باد» را «یاد» خاند. آمدم توضیح دهم که باد است که بحث کامل منحرف شد. بعد هم از آن تکا گذشت. من آن همه خلاقیت به خرج دادم برای ترکیب کلمهها. مثلن «شیرریشه» را ساخته بودم یا «مرد ربودهها» همآهنگی جالبی پیدا کرده بود. هیچکدام از اینها را هم بیخود درست نکرده بودم. با مفهوم قصهام همخانی داشت. ولی خب استاد خسته شده بود. دیگر آنقدر توجه نکرد. همان چیزی را گفت که انتظار شنیدنش را داشتم.
عصری همه که خاب بودند، رفتم توی تراس و برای خودم خلوت کردم. شاملو خاندم. و روزگفتار ضبط کردم. شعرهای شاملو را هم شکافتم.
بعد هم به بازی مازی و باخت مطلق گذشت.
برای سال واژهام «نوزیستی» نیز، خودم منقل درست کردم و بلالها را کباب کردم.
راستش زیاد خوب نشد. چون هم بلالهایش مالی نبود، هم کمی زیادی کباب شده بود.
بعد از شام به تهران برگشتیم. بالاخره آبعلیدونم را پر کردم.
شعر خاقانی را که دیدم، این بیت فردوسی به ذهنم آمد که امروز در قسمت زال و رودابه میخواندم:
«پس آن ماه را شید پدرود کرد
بر خویش تار و برش پود کرد»
نوع استفادهاش از تار و پود برام جالب بود. الان هم بیت خاقانی باز با همان تار و پود. برایم جالب است که کاربرد اینطور تعابیر را در اشعار مختلف ردیابی کنم.
و اما امروز، با یادداشت صبحگاهی شروع کردم و با خواندن «شاهنامه» ادامه دادم و کمی ملالمند بودم. کانال دوستان را خواندم، از جمله تردیدار را. بعد وبینار شروع شد. در وبینار ادامهنویسی کردیم با سه جمله. این بار در قسمت یادداشت گوشی نوشتم. جالب بود که هر سه بخش رسید به توجه به رشد شخصی و احترام به بدن و دوست داشتنش.
بعد از وبینار یادداشت کانال را نوشتم.
بقیهٔ عصر را تا شب خانهٔ پدر و مادر همسرم بودم. از سفر آمده بودند. شام مهمان بودیم. یکی خواست سوپ سفید را یادش دهم، نقداً همانجا یاد دادم. اینطور که برگشتم خانه، وسایل بردم و همانجا درست کردم. اضطراب داشتم برای خوب یا بد در آمدنش. خوشبختانه خوب شد. این روزها، بودن در این جمعها را دوست دارم.
امروز نوشتم. حرص خوردم. تمرین رقص کردیم. بازخورد شعر را بودم. رفتیم خرید و بعد مهمانی. حرف زدیم و حرف زدیم. کلهام خورد به در کابینت و ترکید. همین.
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
۱.
ساعت ۹:۳۰ صبح از خواب بیدار شدم. مثل همیشه به سمت بالکن رفتم تا به گلدان سبزیام آب بدهم. حضور دو قاصدک روی جوانههای ریحان توجهم را جلب کرد.
قاصدک از کودکی برایم خوشیمن بود. بهآرامی برشان داشتم و کف دستم گذاشتم. خواستم آرزو کنم و بعد فوتشان کنم؛ اما هنوز آرزو نکرده بودم که باد هر دویشان را به رقص درآورد و در آسمان ناپدید شدند.
شاید رسالتشان همین حضور کوتاه و پیوند حال خوب بود. 🌱
۲.
برای ناهار داشتم هویجپلو درست میکردم که برق رفت. ماندن کنار گاز و تحرکی که داشتم باعث شد بیشتر احساس گرما کنم. البته حضور نوزادی که در شکمم داشتم هم بیتأثیر نبود.
همین که برق آمد، بیدرنگ وارد حمام شدم تا کمی سرحال شوم.
۳.
از حمام که بیرون آمدم، دیدم همسر در آشپزخانه است، قمیشی گذاشته و دارد ظرفها را میشوید. ظرفها خیلی زیاد بودند. پیشبندم را بستم که کمکش کنم، اما نگذاشت و گفت:
«تو برو موهاتو سشوار کن، من بیکارم، انجام میدم.»
با لبخندی روی لب و خیالی راحت، موهایم را خشک و سشوار کردم.
۴.
بعد از ناهار حاضر شدم تا به جنگل برویم. ماندن در خانه حوصلمان را سر میبرد.
خواستم شلوار جینی را که از گذشته داشتم بپوشم، اما متأسفانه اندازهام نشد. گاهی فراموش میکنم که کمتر از سه ماه دیگر به زایمانم مانده.
به ناچار شلوار بارداری و تیشرت یاسیرنگم را پوشیدم، کتونیهای سفیدم را که هنوز اندازهام هستند به پا کردم و با پاکتی از خوراکیها به سمت جنگل راه افتادیم.
۵.
هوای شهر شرجی و گرم بود، اما وقتی به سمت ارتفاعات دارابکلا رفتیم، هوا خنک شد.
زیر درختی زیلو انداختیم و نشستیم. دختر و پسری نزدیکمان از درختی بالا میرفتند. آن طرفتر آتشی افروخته شده بود و بدون اینکه خاموشش کنند، رفته بودند. چند سگ حیران هم در حال گشتن به دنبال تکهای گوشت و استخوان بودند.
هر طرف را که نگاه میکردی، اثری از حضور انسانها دیده میشد؛
پر از زباله.
۶.
همه که رفتند، ما ماندیم و کمی دراز کشیدیم. باران نمنم میبارید و هوا ابری بود. نتوانستیم از دوربین استفاده کنیم؛ عکسها تاریک میشدند.
گفتیم کاش با خودمان پاسور آورده بودیم و بازی میکردیم. به ناچار شروع کردیم به حرف زدن.
بعد از هشت سال زندگی مشترک، آدم گاهی حرف کم میآورد.
پادکستی را که صبح گوش داده بودم بهانه قرار دادم تا حرف بزنیم.
۷.
گفتم امروزه دیگر مدرک دانشگاهی اهمیت سابق را ندارد؛ مهم مهارت است و دنبال کردن علایق.
حسین در پادکست «این نقطه» گفته بود که بابک سعیدی از کودکی عاشق موسیقی بوده و پدرش مجبورش میکرده درس بخواند. او هم برای اینکه پدرش برایش گیتار بخرد، درس میخوانده و در نهایت آهنگساز شده است.
گفتم امروزه که عصر، عصر تکنولوژی و هوش مصنوعی است، شاید تنها چیزی که انسان را منحصر میکند، تواناییهای خلاقانهی او در حرفهای باشد که در آن تخصص دارد.
او هم موافق بود و میگفت دنیا به همهی شغلها نیاز دارد؛ عدهای باید مغازهدار شوند، عدهای لولهکش، عدهای استاد و عدهای پزشک.
مهم این است که کاری را انجام بدهی که برایش ساخته شدهای؛ حتی اگر هیچکس تأییدت نکند.
۸.
هوا که رو به تاریکی میرفت، زیلو را جمع کردیم و به سمت شهر برگشتیم. در راه دوباره باران زد و صدای معین و سیاوش حسابی سر کیفمان آورد.
۹.
برای شام همسر املت درست کرد.
روزهایی که او به آشپزخانه میرود و غذا درست میکند را خیلی دوست دارم. دستپختش به دل و جانم مینشیند.
انگار که با زبان عملش میگوید:
«من همیشه کنارت هستم.»
۱۰.
با هم ادامهی سریال This Is Us را تماشا کردیم.
دخترکم بعد از شام کلی جنبوجوش میکرد. حالا که بزرگتر شده، حرکتهایش گاهی دردناک میشود؛ اما دردی لذتبخش.
میخندم و میگویم:
«مامان، چه خبرته؟! انگار صبر نداری زودتر به دنیا بیای.» 🤍
۱۱.
همستر زیادهگو میگوید:
«امروز زندگی را لابهلای روزمرگیهایت پیدا کردی، دوباره به جهان لبخند زدی و برای هفتهی آینده امیدوار شدی.»
نمرهی امروزت: ۹ از ۱۰ 🌱
✓دیشب خواب دیدم در میدان مسابقهای فانتزی و شبیه کارتونهای کودکان، بازی فوتبال به ضربات پنالتی رسیده بود. میان هیاهوی رنگارنگ زمین، یک اسم رمز انگلیسی پیدا کرده بودم: KIR. هر بار که آن را با خود تکرار میکردم و شوت میزدم، توپ بیتردید گل میشد. اسنوپداگ هم یکی از همتیمیهایم بود و من در آن جهان عجیب و کودکانه، رازِ شوتهای قطعی را پیدا کرده بودم؛ گویی برای مدتی کوتاه، فوتبال هم مثل رؤیا از قانون تردید معاف شده بود.
شاید این خواب درباره پیدا کردن یک رمز شخصی برای عبور از تردید باشد؛ پنالتی، لحظه انتخاب و آزمون بود و KIR، کلیدی خیالی برای تبدیل احتمال به یقین. حضور اسنوپداگ و فضای کارتونی هم انگار یادآوری میکرد که گاهی برای پیش رفتن، باید کمی از جدیت جهان فاصله گرفت و دوباره بازی را آغاز کرد.
✓ صبح را با بازی کردن با چیدا خانم شروع کردم. همان بازیهای ساده و بیتا غروب، روز آرامآرام رنگ دیگری گرفت. از خانه بیرون زدم و به فروشگاه بانک پیرسینگ رفتم. میان ویترینها و زیورهای کوچک و براق، چشمم به یک جفت گوشواره مینیمال مردانه افتاد که فرم مثلثی ظریفی داشت. همانجا حس کردم این گوشوارهها چیزی بیشتر از یک زیور سادهاند. انگار نشانه کوچکی از همان بازیگوشی دیررس بودند که از صبح در خواب و بیداری، آرامآرام خودش را به من نشان داده بود. گوشوارهها را خریدم و با خودم به خانه آوردم، در حالی که هنوز سوراخ کردن گوشها مانده بود و تصمیمی تازه برای فردا در ذهنم شکل گرفته بود.پیرایهای که آدم را بیآنکه بفهمد به کودکی خودش برمیگردانند. چند ساعتی در جهان کوچک او چرخیدم و یادم آمد گاهی برای خوشحال بودن، نه فلسفهای لازم است و نه برنامهای پیچیده، فقط کافی است کنار یک کودک بنشینی و جدی بودن جهان را برای مدتی فراموش کنی.
✓ نزدیک ظهر، سفره با یک قرمهسبزی آبجیپز خانگی پهن شد. غذایی که بوی سبزی سرخشده و لیموعمانیاش پیش از خود غذا به استقبالمان آمد. قاشق اول که به دهان رسید، انگار تمام آن شتابهای صبح کمی عقب نشستند. قرمهسبزی خانگی چیز عجیبی است. گاهی یک خورشت ساده میتواند آدم را برای چند دقیقه به جایی ببرد که در آن خانه هنوز همان معنای قدیمی و گرم خودش را دارد.
✓ تا غروب، روز آرامآرام رنگ دیگری گرفت. از خانه بیرون زدم و به فروشگاه بانک پیرسینگ رفتم. میان ویترینها و زیورهای کوچک و براق، چشمم به یک جفت گوشواره مینیمال مردانه افتاد که فرم مثلثی ظریفی داشت. همانجا حس کردم این گوشوارهها چیزی بیشتر از یک زیور سادهاند. انگار نشانه کوچکی از همان بازیگوشی دیررس بودند که از صبح در خواب و بیداری، آرامآرام خودش را به من نشان داده بود. گوشوارهها را خریدم و با خودم به خانه آوردم، در حالی که هنوز سوراخ کردن گوشها مانده بود و تصمیمی تازه برای فردا در ذهنم شکل گرفته بود.
رفتن به مرکز تاتو و پیرسینگ اهواز تاتو و رزرو نوبتی برای سوراخ کردن گوش.
✓ شب را در کافهرستوران بالیست در خیابان وهابی کیانپارس گذراندم. روز تعطیل بود، اما برای یک جلسه کاری قرار ملاقاتی گذاشته بودیم تا درباره پرونده مالیاتی امسال و مسیر حقوقی آن مشورت کنیم. در کنار استاد سعید معلی، وکیل دادگستری، راههای طیشده در پرونده را مرور کردیم و درباره مسیرهای پیش رو، احتمالها و تصمیمهایی که باید گرفته شود، به بحث و بررسی نشستیم.
جلسه خیلی زود از فضای رسمی فاصله گرفت و به گپوگفتی دوستانه و نیمهکاری تبدیل شد. میان حرفها، دو فنجان قهوه نوشیدم و چند نخ سیگار وینستون عقابی قرمز کشیدم. بیرون، شب آرام کیانپارس جریان داشت و درون کافه، پروندهای که برایم جدی و سنگین بود، برای چند ساعت در میان قهوه، گفتوگو و رفاقت، کمی سبکتر به نظر میرسید.
✓ جلسه تا یک بامداد شنبه طول کشید و بعد از خداحافظی، خسته اما سبکتر از کافه بیرون آمدم و به خانه خودمان برگشتم. شب از نیمه گذشته بود و گرمای تابستان هنوز در هوای اهواز مانده بود. حالا میخواهم با یک مدیتیشن سپاسگزاری، پرونده روز جمعهی آدینهای گرم تابستانی را ببندم. روزی که از یک خواب فانتزی و رمزآلود آغاز شد، با بازی کودکانه و طعم قرمهسبزی خانگی ادامه پیدا کرد، عصرش به خرید گوشوارهای کوچک و بازیگوشانه رسید و شبش میان قهوه، گفتوگو و تصمیمهای کاری سپری شد. شاید زندگی همین باشد، مجموعهای از لحظههای کوچک که در پایان روز، کنار هم تصویری از بودن ما میسازند.
✓راستی یادم رفت بگویم دیروز روز جهانی چپدستها بود و به خودم و همسفران چپدستِ⏪⏪⏪ مدرسه نویسندگی شادباش و تبریک عرض میکنم.
کانال تلگرام من :🧿
https://t.me/draliandishmandir
آیدی پیج اینستاگرام من :🪬
.draliandishmandir
سالواژه: صلحخویشی
نوشتن گزارش نیک هم دیگر عادت هر شبم شدهاست. این گزارشنویسیها، فرصت بسیار خوبی برای قلمورزی است.
خستهی خستهام. “سقوط” کامو را کنار گذاشتم.
فعلا حوصلهی خواندن یک مونولوگ طولانی را ندارم.
” پیرمرد و دریا” را آغاز کردم. ترجمهاش چنگی به دلم نمیزند. اما چارهای ندارم. نخستین بار است که وارد جهان همینگوی میشوم. مهیج و شگفتانگیز است، نه؟
یک سفر کتابی تازه و بکر قرار است داشته باشم.
خداراشکر ترانهمان دلنشین بود و استادمان پذیرفت. باورم نمیشود که اینموقع شب دارم از استاد بنان گوش میدهم.
امروز هم نوشتم. بسیار نوشتم. دستم هم طبق معمول زنجمورههای طاقترباهایش را از سر گرفت. چه کنیم دیگر.
نویسندهساز و سرزبان را هم بودیم.
چه خوشی گذشت جلسهی بازخورد شعر ماهی. از خنده رودهبر شدیم. استاد کلآنتری خوب بلد است تمام وجود آدم را قلقلک دهد و خنده به لبهایمان بنشاند. خدا حفظش کند. یه پارچه آقاست. (پارچه؟!)
یک کار بدی هم کردم امروز. تولیدمحتوای پادکست دانشگاه را دربست سپردم به مستر چتجیپیتی! آخر چه میکردم؟
من یک سر و هزار سودا دارم. مگر فرصت نوشتن محتوای پادکستها را پیدا میکنم؟
همین که اعتراف به کار زشتم کردم، عمل نیکی است. قضاوت با شما.
دلم هوس فیلم و انیمیشن کردهاست. کاش فردا دلی از عزا در بیارم.
شبتان نیک.
غمتان نیز.
سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊🪆
نمره روز:
گزارش نیک:
۱. خیلی دیروقت با بدن درد شدید از خواب پاشدم.
۲. کل LCD گوشی داداشم سوخت.
۳. تصمیم دارم تمام روز توی اتاق بمونم.
۴. کل بدنم درد میکنه از دیشب و شستن فرشها.
۵. سالاد ماکارونی درست کردم.
۶. رفتم پیادهروی.
۷. یکم از کتاب کوهنوردان راه آزادی رو خوندم
۸. شعر خوندم.
۹.وقتم رو به بطالت گذروندم.
کانال تلگرام من:
https://t.me/symphonieverte
خانمهای خوشگل برای داشتن یه روز پرفکت با من آماده شید. ابتدا رخت خابتان را جمع میکنین. صورتهای نازتون رو میشورید. آیقون پرومکسِ نداشتهاتون رو برمیدارین. میرین تو تل. چنل دوستای گلتون رو چک میکنید. صدای بهشتی فرشته رو میشنوید.
یک پیمانه داستان کوتاه میریزین تو مغزتون. حسابی هم بزنین. بذارین ده دقه استراحت کنه. حالا چند قاشق عذاخوری افول میریزید. آروم هم بزنین. خیلی آروم. آفرین به گلای من.
خوشگل خانومای باهوش برین یک ویدیو آشپزی ببینن در مورد پختن ریاضی. نصفهش رو دیروز دیدین. وسطش نت قطع شد و الان رفتین سراغ ادامه.
از کاریکلماتوری که دیروز پختین عکس بگیرین بفرستین چنل. حالا باید آشپزخاونه را بساووین. اول گردگیری بعد جارو. اما چطوری؟ ببینین عشقای من اول دستمال پارچهای بردارین. مرطوبش کنین. رو سطوح بکشین. بعد با دستمالی هم خشک کنین. جارو برقی رو بردارین. بزنین به برق.دکمهش رو بزنین. حالا جارو بکشین. فرش رو بدین کنار. سوراخ سنبهها همهجا رو خوب تمیز کنین. کار که تموم شد عرقتون را پاک کنین. یک لیوان آب خنک بخورین. کمی زبان بخونین. کمی مبانی ماسک و گریم بریزید تو آرامپز. با خیال راحت از درس آزادانه مواد غذایی رو با هم ترکیب کنید. عسلای من اصلن از گند زدن نترسین. این صرفن آزادنویسیست. قرار نیس غذایی خوشمزه ازش بیرون بیاد. آفرین به همهی گلای تو خونه.
خانومای خوشگل نوک فاشق چایخوری سوزان روشن گوش بدین. میبینین از صدای بانو چه کمالاتی میریزه؟
برای اینکه کدبانوتر بشین از دستور پخت شب هول رونویسی کنین. بعد درموردش وویس بگیرین و بفرستین تو چنل.
وویس خاهر خوشگلمون شیماجون رو گوش بدین تا نیروهای خود رو به تعادل برسین. با کائنات بیامزین.
در مورد یک دسر تحقیق کنین. رئالیسم جادویی. نانازای من میبینین چه دسر خوشمزهایه؟ چه تاربخی داره؟ فهمیدین این دسر را کی پخته؟
تا غذا بپزد کمی کتاب بخونین. آینههای دردار رو پس از سالها تمام کنین. آفرین به شما خانومای نمونه.
ساعت پنج شد. زود باشین برین کلاس خانهداری. کمی آزادانه مواد غذایی را با هم ترکیب کنین. الهه میآید. کلی تولد مبارک. از سوالات کلی میگوید.
داستان کوتاه فرشته رو بخونین تا بفهمین چطوری شوگرددی تو بزنین.
کمی زیر قابلمهی درس رو زیاد کنین. حالا برین جشن تولد. کجا؟ وبیکار جمعبندی و توضیح مسیر. بعدش؟ مجلس شبانه تو قرینار. خانومای گل هر کی با الهه پرابلم نداره بیاد وسط که تولدشه. لالای لای. نانای نای. شمعدونیها دق میکنن. حالا از موهای الهه کیفور شین که چه خوشحالته. شیما اومد. سحرو اومد.
قندعسلهای من حالا وقت شامست. یک پاتیل درس باید بخوزین. ادامه بدین. شما میتونین. خوشگلا میتونن.
حالا عجقای من خابای خوب ببینن. گود نایت.
( خودم حالم از راوی بهم خورد. اگر لتوانم پاکنویس کنم و با ابن راوی عوق نزنم شاهکار است.)
راوی که عشق بود. 🥰❤️
نمره روز ۸ از ۱۰
۱. دیشب از شدت درد دستم فقط یک ساعت خوابیدم بقیشو مثل ارواح سرگردان توی اتاقم دور خودم چرخیدم
۲. صبح خواهرم برگشت تهران
۳. برای گرفتن استعلاجی رفتم بیمارستان خودمون پیش یه پزشک عمومی. برام هیدروکورتیزون و کفلین نوشت که بعدش خیلی دستم بهتر شد من میدونم اخرش با این همه کورتون دیابت میگیرم
۴. سرکار نرفتم
۵. انقدر که دلم خنک شه مطالعه کردم
۶. ۲۳ تا شعر نوشتم
۷. برای نوشتن کلی وقت گذاشتم(گاهی با دست چپ گاهی با دست راست گاهی دو دستی قلمو گرفتم ) لنگان خرک خویش به مقصد رسوندم بالاخره
۸. احوال دوست عزیزم خانم نوری رو پرسیدم و صحبت کردیم
۹. کانال و وبلاگ و گزارش نیک و دفترو… سعی کردم همه رو بنویسم هرچند متنوع بودن فضاهام برای نوشتن گاهی گیجم میکنه
چه شکلیست روزی که بیخاندن و نوشتن سپری شود؟
نه، نباید زیادی به خودم سخت بگیرم، که به دام تکلیفهای مدرسهای بیفتم.
امروز روز تفریح بود و دوردور و خرید. خدایا شکر که در این اوضاع وانفسا، هنوز میشود به خریدن چیزهای کوچک دلخوش کرد.
24مرداد
سال واژهام: کشف
به امروزم ۶ میدهم. روز بدی نداشتم. پر بود از هیجان. اما چند تا از کارهایم تیک نخورد. شاید بشود هفتش کرد برای خوشحالی از بردن تیمم.
۱. صفحات صبحگاهی را نوشتم. به مشکلی بر خوردهام که نوشتنِ صبحگاهی هم از دستش عاجز مانده. هر راه حلی که میدهد، سوختبار است و بیاثر. حالا مشکل چیست؟ مهمانیهای شلوغ و یک هفتهای و منی که نهایت توانم کم کردنش است به ۵ روز و غر و حرص.
۲. آزادنویسی کردم.
۳. موضوع همنویسیمان با من بود. چرا مینویسم؟ دوستانم نوشته بودند دربارهاش و من بالاخره با چند روز تاخیر پستش کردم.
۴. حدود ۴۰ صفحه از کتاب تکههایی از یک کل منسجم را خواندم. کلیگویی میکند کتاب. بسیاری از جاها اشاره شده که باید خودمان را بشناسیم و با بدنمان مهربان باشیم. یا مثلن هی تکرار میکند احساسهای ما ناپایدار هستند. تکرارهای ناخوشایند. بدون دلایل قانعکننده. حالا چرا کنار نمیگذارمش؟ چون برای من کنار گذاشتن یک کتاب ناتمام بد سختتر است از کنار گذاشتن یک رابطهی عاشقانهی بد. چه جالب. این جمله شد ادعایی فلسفی. باید بنشینم و مفصل بنویسم دربارهاش.
۵. فوتبال تماشا کردم. زیاد بالا پایین پریدم و با گلها جیغ کشیدم
فکر کنم صدایم را همسایهها شنیده باشند.
۶. ورزش کردم.
۷. با همسرم رفتیم لوازم التحریر فروشی. چند تا خودکار خریدم، یک دفتر و دستهای کاغذ کاهی. ذوق دارم برای نوشتن روی این کاغذهای کاهی.
۸. شام درست کردم.
۹. مدارکم را آماده کردم برای فارغ التحصیلی. میترسم از دانشگاه. میترسم از سنگهایی که امکان دارد هل بدهند جلوی پایم و کارهایم بکشد به درازا. چرا دانشگاه ما این شکلی است؟ ولی خداروشکر کخ تمام میشود. تمام شدنش، ارزشِ یک روز اعصابخوردی را دارد.
۱۰. با دوستم صحبت کردم. از استرسم برای فارغ التحصیلی گفتم به او. کی دوشنبه تمام میشود و خیالِ من راحت؟
۱۱. بعد از چند روز دوباره گزارش نیکم را نوشتم. چند روزِ گذشتهام چیزی نداشت. هیچ. پر بود از آمدن و رفتنهای بیخودی. میهمانی و میزبانی.
سالواژهام: ارتباط
نویسندهساز را بودم.
تاریخ خاندم و اسطورهای به دیوار افسانهزارم پاشاندم.
به موشها فحش دادم.
حلزون دریایی توی آرامش چشماشو بسته و خوابیده. رویای پرواز میبینه.
تندرد دارم چند روزه. تمام تنم درد میکنه. به زور قرص سر پام. من بعید میدونم زیاد عمر کنم با این تنِ قراضه.
پرتنویسی سمپوزیوم خیلی خالیکنندهست. خوشم میاد.
امروز کلی با ماهیا و استادماهی توی شعرماهی سَر کردیم. کلی ترانهی ناز و نمک. انقدر خندیدم از چشمام اشک میومد، از دست استاد شیطون و روح کبوتر و جسم کفتر.
زبان خوندم و سنگ صبور و مردی که در غبار گم شد.
دو سه تا داستان کودک هم بله.
برای کودکنو یه داستان انتخاب کردمو طرح جلسه رو نوشتم.
نگران آنا شدم. کلی ساعت آنلاین نشده بود. پیام داد بلخره. از دلنگرونی در اومدم. دخترهی ورپریده.🥲🩵
نودول، ماستمالی کردمو هورت کشیدم.
توی نویسندهساز ادامهنویسی کردمو خیالبافی و واقعیتدوزی.
ایستگاه رقصم بودم. تولد الهه بود.
با اون تندرد با دو تا آهنگ بندری کلی قر دادم واسه بچهها. 🫥
کاش مغزمو بیشتر در راستای بهبودی و مراقبت از خویش فعال کنم.
الهی آمین
یادداشت روزانه
گزارش نیک
از دیروز:
دیروز نتوانستم بنویسم. سردرد لعنتی نذاشت، اما روز مهمی بود. بالاخره توی وبینار نویسندهساز بودم.
دیروز استاد به یکباره در وبینار معنی آهنگ ترکی ازم پرسید. یعنی اینجوری که استاد به من شوک وارد کرد، اگر شماعیزاده یا شهرام شبپره هم میپرسیدند قادر به پاسخگویی نبودم. مغز نبود که یک تیکه نون خشک بود.
از نمایشنامه چه خبر؟
نمایشنامه «مرد بالشی» از مارتین مکدونا را یک قسمت دیگر ضبط کردم.
مشتاق به ادامه بودم، اما ضبط نمایشنامه انرژی زیادی از صدام میگیرد.
از کتاب چه خبر؟
داستان «مردی که نفسش را کشت» از صادق هدایت را نصفه خواندم و ضبط کردم.
داستان متفاوتی از صادق هدایت که برای فهمیدنش دست به خشتک پدر شدم تا معنی ابیات و شعرها و جملات سخت آن را برایم باز کند.
یک سوال احمقانه: چرا در چاپ ششم در سال ۱۳۴۱ «نیمفاصله» رعایت نمیشد؟
امروز کلمهی جالب به چشمت خورد؟
«خارجنویس» که در متن به معنای یادداشتبرداری استفاده شده بود.
از داستانک چه خبر؟
نتایج مسابقات داستانکنویس ماه معلوم شد. خانم چگنی (که من همیشه فامیلیشان را اشتباه تلفظ میکنم) برنده این ماه بودند.
به قدری این مسابقه و خواندن داستانکها برایم لذتبخش بود که از حالا مشغول طراحی مسابقه ماه بعدی هستم.
از سالواژهات «تداوم» چه خبر؟
امروز باشگاه رفتم.
مشغول طراحی یک آپدیت بزرگ برای اپلیکیشن هستم.
سالواژهام: نظم
●از کتاب این راهش نیست پایان فصل چهار: میدانستید که والتر گرین، رئیس و مدیر عامل شرکتی موفق، بعد بازنشستگی چه کرد؟ گلف بازی کرد؟ نه. فهرستی نوشت بنام چهلوچهار من. که شامل افراد مختلفی میشد. تمام دوستانی که به موفقیتش کمک کرده بودند، اعضای خانوادهاش، شاگردانش و… سن این افراد از ۲۸ تا ۸۷ سال بود. والتر یک سال وقت گذاشت و به دیدار تمام این افراد رفت تا ازشان تشکر کند. واکنش همهی آن این بود که: خوبی؟
و حسی که والتر بعد اتمام کارش توصیف کرد: آرامشخاطر.
●از کتاب تعقیب گوسفند وحشی: استعارهی اول کتاب وارد جریان داستان شده. یک قطار شبانهی شلوغ و خفه، پر از دود سیگار و بوی بد. آنقدر جمعیت زیاد است که تقریبا جایی برای ایستادن نیست و صندلیها هم کثیف و آغشته به استفراغاند.
بالاخره خودش را از قطار بیرون میکشد، چون فکر میکند به ایستگاه رسیده. اما وقتی پیاده میشود، میفهمد اصلا ایستگاهی در کار نیست. فقط یک دشت باز و خالی است. نه رئیس ایستگاهی، نه ساعت، نه جدول زمانی، هیچ چیز.
●از وبینار نویسندهساز: خانهی ایدهآل من خانهایست که…
بدنم میگوید که…
باید از همین حالا…
خانهی ایدهآل من خانهایست که کتابهایم روی زمینش پخش شده باشند، دریایی تویش داشته باشد.
بدنم میگوید که هنوز خیلی جاها را نرفته. بوی نمک را حس میکند.
باید از همین حالا یک مشت تابستان توی جیبم مچاله کنم.
ویلویلی
۱. امروز فرهنگ شخصیام را نوشتم. نمیدانم عضلهی فرهنگنویسیام خاب رفته یا کلمات سخت بودند که زیاد راضی نشدم.
۲. دو فصل از کتاب فلسفهی سیاسی جورج کلوسکو را خاندم. مردمی که توی گذشته زندگی میکردند هم مسائلشان همینقدر پیچیده بود؟
۳. بخشی از کتاب درباری از شعلههای نقرهای را خاندم. کمی اعصابم را خرد کرد. فکر کنم گاهی زیادی با شخصیتها همذاتپنداری و خودم را اذیت میکنم.
۴. در جلسهی بازخورد شعرماهی شرکت کردم.
۵. پارچهام را بعد از مدتها توی کیف ماندن برش زدم.
۶. یک شعر کوتاه نوشتم.
۷. برای هفتهی بعد کلمه تعیین کردم که با دوستانم برای فرهنگ شخصی بنویسیم.
https://t.me/havirism
گزارش نیک، جمعه بیستوسوم مردادماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۶ از ۱۰
حرفهای این روزهایم تکراری شدهاند، روزها هنوز در همان حالوهوای تعطیلات و بیبرنامگی میگذرند و من هم هر بار چیزی شبیه همینها مینویسم. انگار چند روز است زندگی را روی حالت موقت گذاشتهام و مدام به خودم میگویم از فردا، از شنبه، از شروع برنامهها دوباره همهچیز به روال برمیگردد. امیدوارم این بار واقعاً همینطور باشد. ایشالا از فردا برنامههای واقعی شروع میشوند و برمیگردم به همان روال روزانهی زندگی، به کارهایی که باید انجام بدهم و روزهایی که کمی بیشتر دست خودم هستند.
https://t.me/MashgheBodan
این داستان: پاقدم مدرسه
.
امروز را با جوشهایش شروع کرد.
واقعا دلش میخواست به طنز زندگی بخندد. حالا که فردا مدرسه داشت، صورتش جوری جوش زده بود که در تمام تابستان نزده بود.
به قدری سوگوار جوشها و مدرسه بود که اصلا جلوی خودش را هنگام صبحانه خوردن نگرفت. مثل جاروبرقی هر چی به دستش میرسید را چپاند توی دهانش و بیآنکه مزهای بفهمد لمباند. وقتی بخور بخور تمام شد بیکار و بیعار نشست سر میز و خیلی سوسکی، حرفهای مامان و بابایش را دربارهی طلا و انتقالی و مدرسه شنید.
کمی به جان مامان غر زد تا انرژی لازم برای ادامهی روز را دریافت کند. سپس عزمش را جزم کرد و پرقدرت به درون اتاق قدم بگذاشت. امروز نیز میدان جنگی دیگر چشمانتظارش بود.
جنگ با فیزیک.
خداوکیلی چه مرضی است که سرعت و تندی را از هم متفاوت میشمارند؟ از اینها بگذریم اصلا. حین خواندن دچار بحران معنا شده بود. کرهی زمین در هر ثانیه خیلی زیرزیرکی ۳۰ کیلومتر دور خورشید میچرخد، آنوقت او در یک ساعت نمیتواند ۴ صفحه فیزیک بخواند. (یک مقایسهی بسیییار مَنتِغی)
شیمی را هم یک نگاه سرسری انداخت. جرئت نکرد بیشتر از آن بهش ور برود، آخِر نبرد دیروزشان اصلا به او نساخته بود. هنوز هم دلش از یاد اتان و متان (که به نحو عجیب غریبی او را یاد پت و مت میاندازند) بههم میپیچید.
کمی با رفقایش چت کرد. کمی قانون زد. کمی هم کارهای دیگر کرد و به خودش آمد و دید عه! یازده و نیم است و من فردا مدرسه دارم و هنوز مثل جغد بیدارم! این شد که هولهولکی گزارش نیکی نوشت و فرستاد و رفت کپهاش را بگذارد.
شب همگی بخیر…!
سال واژه: شجاعت
امروز یک جمعهی خواباندود بود برایم. هنوز سرماخوردگی در بدنم چشمک میزند. موهایم را چیدم و نه کتاب درخوری خواندم و نه مدت درخوری را به نوشتن اختصاص دادم. آه از زمانی که یک دقیقهات بشود یک ساعت دیگر و یک ساعتت چندین و چند ساعت.
فردا راهکاری درمییابم.
سوباسا به مرکز سوباسا به مرکز
-امروز بیشتر از روزای قبل خابید و دیرتر بیدار شد.
خب البته خیر سرش جمعه بود.
-نزدیک دو ساعت الکی تو شبکههای اجتماعی چرخید.
-صبحونه خورد.
صبحونه که چه عرض کنم قهوه با بیسکوئیت، البته هنر کرد رو بیسکوئیت کرهی بادوم زمینی مالید.
-هدفون گذاشت تو گوشاش نشست هی آهنگ «گل یخ» گوش داد. بعد وسطاش هی قطع میکرد یه چیز مینوشت. گمونم گفت داره ترانه میسرایه.
تپهای مونده این نخاد فتح کنه؟
ولی خب خداوکیلی شعر بدی نسروده بود. استادشم لطف کرد بهش گفت آفرین با عشق سرودیشون. مرد مهربونیه دلش نمیاد دلشونو بشکونه.
-چند صفحهای از کتاب «موقعیت و داستان» رو خوند. گویا خوشش اومد چون میدیدم سرش رو تکون میداد و جاهاییش لبخند میزد.
این جملهاش رو هم انگار پسندید:
«نوشتهی خوب دو خصیصه دارد: روی کاغذ زنده است و خواننده قانع میشود که نویسنده در سفر کشف و شهود است.»
-جلسهی بازخورد کلاس شعرش رو شرکت کرد. هدفون تو گوشش بود و مثل همیشه عین خلها بیصدا میخندید.
-بعدش بلافاصله رفت سرِ جلسهی نویسندهساز. هی توی گوشیش جملاتی رو ادامه میداد.
اولینش:
خانهی ایدهآلِ من…
دومینش:
بدنم میگوید…
سومینش:
باید ازهمین حالا…
-بعدش نشست به نقاشی کردن. با ماژیکCD. دیوانه شده. درخت را برعکس کشید و خانهاش شبیه خانهی اجنه شد. واای از ابرها و خورشیدش نپرسید که فاجعه بود. هنوز هم که یادش میفتم سرم گیج میرود.
خیلی قشنگ کشیده بود، با افتخار هم درون کانالش گذاشت و تازه بقیه را هم دعوت به این جنون کرد. دخترهی مجنون.
-نشست ویس «کلاس نویسندگی خلاق پیشرفته» رو گوش داد و چند صفحه از کتاب «سبک شناسی» رو خوند.
الان مثلن این جزو خفنهاست.
-ادامهی کلاس بازخورد شعرش رو شرکت کرد. زیاد بودن تو یه ماشین جا نشدن.
انگار یه جمع سِرّیه. به اسم «انجمن شاعران لوده».
استادشون گفت حرفای این جمع همینجا میمونه. همینجا خاکش کنید.
یه چیزایی از بوبول و کمر و اینها میگفتن.
استادشون آدم عجیبیه رو یه کاغذ یه روحِ نوکدار کشیده بود با یه کفتر که شبیه کلاغ بود. بعد هی میگفت «روح تو روح کبوتر/جسمت اما جسم کفتر» گمونم اسم رمزشونه باید بررسیش کنم.
ولی دم این استادشون گرم. سرجمع نزدیک ۵-۶ ساعت واسشون بازخورد گذاشت. خودشون میگفتن گازخورد نمیدونم چرا.
کلن هیچکدومشون نرمال نبودن. آدمای عجیبی بودن.
-الانم باز نشسته داره کتاب «موقعیت و داستان» رو میخونه.
-آها. هر شبم ته گزارشش مینویسه «اودافظظظ». گمونم اینم اسم رمزشونه. باید بررسیش کنم.
اتمام گزارش.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
صبح راحت بیدار شدم. خوابم بهتر شده. چند روز پشت هم خوب بخوابی میافتد روی روال.
یک بار دیگر روتینهایم را تکرار کردم. پشت هم، یکییکی.
ظهر سریع گذشت. دوش گرفتم. ناهار خوردیم. بعد خسته بودم. رفتم درس بخوانم که پخش شدم روی میز، بعد ولو شدم روی زمین. خواهرم پتو و بالش آورد و گفتم نه میخواهم بلند شوم و بعد باز خوابیدم تا یک ساعت بعد. سرحالی الانم بیدلیل نیست.
عصر میدانستم باید بروم سر درس ولی حس و حال نداشتم. گفتم فقط نیم ساعت بخوان. خواندم، درگیر شدم. یک ساعت دیگر خواندم و اگر وقت بود باز هم دلم میخواست بخوانم. نباید هیچ عادتی را یک روز هم از دست بدهم. حس و حالش از بین میرود.
https://t.me/f_mahmudpur
روز عجیبی بود، احتمالن تا مدتها یادم خواهد ماند. باید دور بایستم تا خودِ امروزم را درک کنم.
حال الانم خستگی مفرط است.
الهی شکرت…
اعتصاب کردم. گلهای خشکیده را از پنجره بیرون ریختم. گلهای خشکیدهی آبی رنگ. زیباترینشان را نگهداشتم. گذاشتمش جایی که هیچامید زنده شدنش نبود، به امید ریشه زدن. خانهی کودکیها بود. گلدان نخل مردابم، با گلهای سفیدش زنده بود و شاداب. کم پیش میآید نخل مرداب اینجور گل دهد، اینجور که گلدان من. و کسی نخل مردابم را از بن بیرون کشیده بود. قلبم ضجه میزد از بیپناهی گلدانم. باید نجاتش میدادم. نجاتش نجاتم بود. بیدار که شدم فقط نوشتم. از خوابم. از زنی که گلدانم را با ریشه، با خاک، بیرون کشیده. پرسیدم، از معنی پشت اجزاء خوابم هزار سوال پرسیدم.
شعر برای من از کجا شروع شد؟ احتمالا از لالاییهای مادرانه. گویا نوار کاست لالاییهای ضبط شده مادرم، در آتیشسوزی خونهی یکی از خالهها سوخته. نمیتونم بگم مدرسه در معرفی درست شعر نقش جدی داشته. یکبار هم یازدهسالگی از کیف عزیز پول کش رفتم و رباعیات باباطاهر خریدم. اما آشنایی جدی با شعر رو از احمد دارم. اول از فروغ شروع شد، بعد حافظ، سهراب و شاملو. میتونم بگم بیشتر دفتر شعرهای شاملو رو از احمد هدیه گرفتم. و این به جهان شعر محدود نمیشه. جان شیفته، مزرعه حیوانات، برادران کارامازوف، شبهای روشن، هزار و یک شب، جوامعالحکایات و دهها کتابی که پیش از بیست سالگی خوندنشون رو وامدار احمدم. گاهی مهمونش بودم، احمد ساز میزد و من کتاب میخوندم. میون همه آدمایی که شعر براشون مسئله نبود، احمد که شعر میخوند و شعر میگفت، گنجی بود که نصیب من شد. یادمه یه روز تو مدرسه، گزنگ آزمایشگاه رو پیچوندم، موندن تو کلاس تا شعر بخونم. همون موقع هم منزوی بودم و از جمع فراری. ناظم مدرسه، خانم مطیعالحق، در کلاس رو باز کرد اول دفتر شعر شاملو رو ازم گرفت و پرت کرد وسط کلاس. بعد نظرش عوض شد. کتاب رو گرفت تا بخونه و نظرش رو بگه. دارم صفحاتی روورق میزنم که خانم ناظم زیرش خط کشیده یا نظرش رو نوشته.
عصر عظمتهای غولآسای عمارتها
و دروغ.
عصر رمههای عظیم گرسنگی
و وحشتبارترین سکوتها
هنگامی که گلههای عظیم انسانی به دهان کورهها میرفت
[و حالا اگه دلت بخواد
میتونی با یه فریاد
گلوتو پاره کنی:
دیوارا از بِتُنِ مسلّحن!]
عصری که شرم و حق
حسابش جدا است،
و عشق
سوءتفاهمی است
که با متأسفم گفتنی فراموش میشود.
بعله خانوم ناظم زیر چهارمین قطعهی شبانه از دفتر شعر «آیدا: درخت و خنجر و خاطره!» نوشته مزخرف. همینطور چند قطعهی دیگه. عطش من به جهان شعر، اما باقیه. هنوز مست میشم از خوندن و شنیدن یه شعر، غزل یا ترانه. خودی که بیشتر از همه دوسِش دارم، اونیه که با ترانه بغض میکنه، با اون یکی عاشق میشه.
دو روزه دارم رو ترانهم کار میکنم. هنوز هم کلی کار داره. هزار بار نوشتمش اما هنوز نیازه صیقل بخوره. هر کاری میکنم یه جاش میلنگه. چه اشکی ریختم وقتی داشتم از زبان راوی با سپهر حرف میزدم.
جلسه کوچینگ امروز لذتش به کشفهای مراجع بود. بازخوردش این بود، دیگران عجله دارن زودتر تموم بشه اما تو وقت میذاری. امروز حس کردم کوچینگ برام یه شوقه. پایان هر جلسه انرژی بیشتری دارم.
برای تمرین جلسهی دستور زبان تصمیمگیری، یکی از تصمیمات سخت اخیرم رو انتخاب کردم. تصمیمی که کم نداشت از نشستن به سوگ. به خودم میگم خیال کن با پای پیاده، تو دشت سوزان به زیارت خودت رفتی. رنجیدن برای یک گنج؛ «به پای خود نشستن».
ترانههای جنتی عطایی رو با دکلمه خوانی شاعر گوش میکنم. دفتر شعر فرامرز اصلانی رو ورق میزنم. یادم میره دیگه جسمش کنار ما نیست، دربارهی روحش اطلاعی ندارم.
بازخورد شعرماهی. شعرماهی. شعرماهی
گزارش نیکووی
یکی از دوستانم مرا نیکووی صدا میزند. به یادش هستم به همین دلیل اسم گزارشم میشود نیکووی. امروز تعطیل است. طبق عادت ۷:۳۰ بیدار میشوم و وقتی یادم میآید جمعهست سگذوق میشوم و میخوابم تا۱۰:۳۰.
آزادنویسی و خوردن صبحانه بصورت همزمان انجام میشود.
میروم سراغ جزوهی سبکشناسی از دکتر فتوحی.عجب حلواییست این جزوه. تفاوت سبک نوشتهها را از طریق نوع واژهها بررسی میکند.
سالادِ ناهار، کلم دارد. خلاف عادت همیشگی، امروز بسیار ریز خوردش میکنم شاید چون حوصلهام فربهتر است.
اهل داستان خواندن نیستم اما چند روزیست تصمیم گرفتهام بخوانم. پس چند صفحهای داستان کوتاه میخوانم.
به بازخورد شعرماهی میرسم. ترانهی دومم خوانده میشود و جالب نیست. خودم میدانستم اوضاع وزنش بیریخت است اما بیماری ثبت تمرین دارم یعنی ماشَکی هم تلاش کنم باید ثبت شود.
نویسندهساز شرکت میکنم. الهه علیزاده در مورد پرسشِ کلی صحبت میکند و اینکه پرسشهای کلی به ما مسیر میدهند. الحق گل میگوید. به کمک تمرینهای امروز لایههای زیرین ذهنم رو میشوند. موضوعاتی که از آنها سوالِ کلی ساختم تا در جادههایشان بگازانم.
در توالت، فکری ذهنم را درگیر میکند. همان لحظه میگویم که میتواند سوژهی یادداشت روزانه شود. صد حیف که بیرون از توالت به کلی آن فکر و ایده فراموشم میشود.
ساعت۱۹:۰۰ به قصد پیادهروی از خانه بیرون میزنم. شرجیست. گلهای نیست. فصل فصلِ خرماپزان است و من در جنوب کشور. دما تنم را آزرده نمیکند اما بعد از ربع ساعت نفسم میگیرد. آن طرف خیابان کارواش است. دلم میخواهد آن پسرک شیلنگ آب را سمتم بگیرد. به خانه برمیگردم و با تنِ چسبناکم میپرم داخل حمام.
ترانهی اولم در نیمهی دوم بازخورد، سرافراز میشود و شب ختم بخیر.
کانال من:https://t.me/qalamgah_niku
گزارش میگ میگ
۱. صبح نشستم پای نرمافزار اسکچ بوک و تصویر رنگ و روغن کشیدم تا ظهر.
۲. جلسه بازخورد شعر. بدرقه مادر و خواهر. جلسه بازخورد کارگاه الهه علیزاده. جلسه تولد سرزبان. جلسه تخصصی. جلسه شعر تا خود نصفه شب.(امروز در جلسه، صندلی شدم.)
صندلی شدم🤣🤣🤣🤣 وای🤣
سال واژهام پایندگی.
امروز چگونه گذشت؟
صبح چای داغ. خواندن کتاب مرغ دریایی جاناتان. همان مرغ دریایی که داستانش را ریچارد باخ میگوید.
از کتاب خوشم آمده. به نظر یک سبک زندگی است. پر از جملاتی دوست داشتنی.
چیانگ گفت:«نه جاناتان بهشتی به عنوان یک مکان یا یک زمان وجود ندارد. بهشت یعنی کامل بودن. وقتی به نهایت سرعت خود برسی، به بهشت نزدیک شدهای، جاناتان. اما این سرعت هزار مایل در ساعت یا حتی سرعت نور نیست. چون هر عددی یک محدودیت است، اما کمال هیچ محدودیتی ندارد.»
« غم او از تنهایی نبود، بلکه از این بود که دیگر مرغ ها نمیخواستند باور کنند پروازی بزرگتر و باشکوه تر در انتظارشان است. آن ها حاضر نبودند چشمانشان را باز کنند و واقعیت را ببینند.»
در وبینار آزادنویسی داشتیم.
نقاشیام را در بچه واژهها هوا کردم.
با لیلی عزیزم گفتو گویی کوتاه داشتیم.
دورهی بازخورد شعر برگزار شد.
خط تمرینی داشتم.
آزادنویسی صبحگاهی داشتم. تقریباً دو ماهی میشود که پایندگی را بر آن اعمال کردهام. حالا وقتی خودکارم را وی کاغذ میگذارم روان روان مینویسد.
یک قسمت دیگر از سریال دارک را تماشا کردم. سفر به زمان. تا به حال به این مسئله به طور جدی فکر نکرده بودم. دلم میخواهد سوالاتی را در این باره طرح کنم.
| گزارش: جفنگیات تِــرانه
_ورزش کردم. بعدش آب و مواد مغذی به بدنم رساندم. آخ بدنم. باز هم برگشتم به بدنم. بدنی که میگوید چه کنم و چه نکنم. بدنم دیگر چه میگوید؟ از صحبتهایش میفهمم دردهایش را میگذارد برای بعدن. بعد آخر کی؟ خب حرف بزن. بگو چه به روزت آمده دختر.
_مورد عنایت استاد قرار گرفتم. به بولدزر از روی تِرانهم رد شد. به قول خودشان، وازخوردم. چهقدر خندیدم از جفنگیات خودم. 🙂
_وبینار نویسندهساز را شرکت کردم. سه تیتر ادامهنویسی را استاد انتخاب کرد. پشت سر هم و بیقاعده نوشتیم. بعدش الهه آمد و از پرسشهای کلی گفت. از اینکه نمیتوان انتظار داشت، همچین پرسشهایی به پاسخ برسند. درواقع اینها راه را برای پرسشهای جزئیتر فراهم میکند و پاسخهای طولانیتر.
_به هوای تعویض گلس آبجی، گلسم را به نو و نوایی رساندم. هیچ نمیگفت تا الان.
_با آبجی رفتم ساندویج فلافل گرفتم. بردیم برای اهل خانه. نمیدانم چرا اینقدر غذاهای سادهیی که قبلن میخوردم، اینقدر خوشمزهتر شده؟
https://t.me/elireine
اومدم که باشم. سعی میکنم بیشتر باشم. نه برای…. شاید برای خودم.
بچه ام بی تابی میکرد. نشاندم یه گوشه و انیمیشن الیو را باهاش دیدم. ٢١ دقیقه اول فیلم زیاد به دلش نچسبید. اما همیشه همه چیز بعد از ٢١ دقیقه اول شروع میشود.
خوشش آمد بچه ی درونم . باز هم از این کارها برایش میکنم. سریال shrinking را دیدم فصل سوم اش. راستش رو بخواهید بدجوی بهش خو گرفتم.غصه تمام شدنش را، از دقیقه 2١ قسمت سه فصل سومش میخورم.
کارگاه روانشناسی شرکت کردم و فهمیدم شاید شاید باید بیشتر حرف بزنم. از خودم برای کسانی که دوستشان دارم ، تا درک شوم.
سخت است برای من. شاید روزی توانستم شاید.
مهربان بودم با مادر و برادرم. خب… بقیه اعضای خانواده راحوصله نداشتم.
انتخاب واحد ام را چیدم.
همین که نه.
ولی آره.
-صفحات صبحگاهی را نوشتی.
-دروبینار راه هنرمند شرکت کردی.
-نماز اول ماه را خواندی وصدقه را کنار گذاشتی.
-دروبینار نویسنده ساز ادامه نویسی کردی.
-در سر زبان تولدیکسالگیاش را جشن گرفتی.
-فیلم دیدی.
مفیدترین کار امروزم شفتن سه وبینار قضا شدهی استاد بود. معرفی کتاب برای «نگو، نشان بده» جذاب بود.اسمش چی بود؟ یه چیزی تو مایههای نگاه از دریچهی حواس پنجگانه اینا بود. دقیقش رو البته نوشتم جایی. نسخه رایگانش رو پیدا نکردم. تمرین جلمه تا ۵ کلمه هم جالب بود. حقیقتا فکر میکنم برای من این تمرین بسیار نیازه. چون دفعهی دوم که نوشتههام رو میخونم احساس میکنم باید تاکسی اینترنتی بگیرم تا به ته جمله برسم. نفسم هم میگیره. خدارو شکر که هنوز در مرحلهی نوشتن و پاره کردن ریختن دور هستم. وگرنه نفس مخاطبهام هم میگرفت. حرکتنویسی هم جالب بود. واقعا به این زاویه دید نیاز داشتم. چون انقدر رمان خارجی خوندم بیشتر وارد ذهن و افکار آدمها میشم. یادمه تو کتاب «چگونه میتوان داستان نویس شد؟» از جمال میرصادقی تفاوت قصه و داستان رو خونده بودم. تا جایی که یادمه به داستانهای شرقی میگفت قصه که بیشتر بر اساس اتفاق و حادثه بودن. یعنی عامل بیرونی باعث میشد که متن بره جلو. اما داستان خاستگاه غربی داره و بیشتر درونیه. شاید ما همین دروننگری و خودشناسی رو کم داریم تا آدمهای بهتری بشیم، نمیدونم. شاید به همین خاطره همه منتظریم یه اتفاقی بیوفته واکنشی نشون بدیم. و شایدهای دیگر که همینجا چشم و چال شما رو از بقیهی اونها نجات میدم. خب این هم از گزارش نیکم. حالا برم سراغ کانال تلگرامم
ــ به یکی از ویژگیهای مثبتی که دارم فکر میکردم « استمرار ». کاری که قرار نباشد آن را انجام دهم از همان اول شروع نمیکنم. اما اگر قرار باشد، شروع کنم، سعی میکنم به بهترین شکل ممکن انجامش دهم و مستمر.
ــ صبح داستان کوتاهی از همینگوی با عنوان « زندگی خوش و کوتاه فرانسیس مکومبر» خاندم. مدتیست که بعد از خاندن داستان دلم نمیرود عکس بگیرم. اما همیشه پسِ ذهنم این را دارم که شاید یکنفر با دیدن همان عکسی که دلم نمیخاست بگیرم یا آپلودش کنم، علاقمند شود به مطالعه.
پس سهم امروزم از ترویج کتاب را انجام دادم.
معمولا سعی میکنم بخشی از نظرم را در مورد کتاب یا داستان مورد مطالعه، کنار عکس بنویسم. بخش اعظم آن را در دفتر مخصوصم مینویسم. و چقدر این کالبد شکافیِ داستان و مهندسی معکوس، در مسیر نویسندگی کمکم کرده.
این عادت دوستداشتنی به سالهایی بازمیگردد که وبلاگ داشتم و داستانهای علمیتخیلی را در آن کالبد شکافی میکردم. یادش بخیر چه دورانی بود.
ــ این چند روز رنگ و بوی مرگ گرفته.
رنگی که ماهها تلاش کردم عمقش را کمتر کنم. نغمه را بر مزار مادربزرگش که دیدم، سوار بر ماشین زمان سفر کردم به دو سال پیش. چقدر دردش، دردم بود. چقدر اشکهایش را میفهمیدم. توان بیشتر ماندن نداشتم، نیمهی جانم را برداشته و به خانه آوردم. متنفرم که اشکم دم مشکم شده. مدتها پیش مثل سنگ بودم. یک سال تمام گریه نکردم. قوی بودم و موهایم رفت، چاق شدم و…
ــ خودم را در خانه مشغول کردم.
ــ بعد دوچرخه بود و من و پنجرهی پیش رویم. غرق شدم در صدا و از پنجرهی باز روی خیالِ بافته، رکاب زدم. قصد دارم در المپیک بعدی در رشتهی دوچرخهسواری قهرمان شوم.🙂↕️ (دوچرخه جسمم را نجات داد، یک قهرمانی به دوچرخهام بدهکارم)
ــ عصر وبینار نویسندهساز و تمرینهایش از فکرهای بیجا نجاتم داد.
چقدر تمرین را دوست داشتم و توانستم سه بخش ادامه نویسی را به هم ارتباط دهم.
ــ بعد از وبینار نویسندهساز از پشت پنجرهی خاک گرفته و چسبهایی که هنوز به شکل ضربدری روی شیشه مانده از غروب عکس گرفتم. امروز خورشید در پشت ساختمانی از نظرم ناپدید شد که روزی مادرم آنجا بود.
ــ بخشی از رمانم را خاندم. (ای سمیرای کمالطلبِ درون، اندکی ساکت باش و پیش برو، بعد وقت زیادی برای ویرایش داری. آخرین بارت باشد!)
ـــ برای کلاسهای جدیدم برنامهریزی کردم. زندگی مگر بیبرنامه هم میشود.( البته که میشود. گاهی به شلختهترین شکل ممکن پیش میرود. برود! تنوع نباشد که نمیشود.)
ــ در راستای «خویشتندیسی»ام.
ــ از کتاب « فرهنگواره فارسی خلاق» خاندم. دوباره نوشتهام سوار بر ماشین زمان به گذشته سفر کرد و عجیب اینکه اینبار حسابی شاعرانه هم بود.
ــ فیلمزده شدهام. باید دوباره به دنیای جادوییِ فیلمها بازگردم. امان از این دنیای…
ــ عاشق لکههای جوهرم…
🪽سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
دو بار آزادنویسی
خوانش داستانی ۳۰ صفحهای
مراقبه و یوگا برای ۲۰ دقیقه با نیت روز:
“من عادت دارم به آسانی و بدون تقلا تغییر کنم”
یک جلسه حضوری ۳ ساعته و برایم یادآوری شد ، با افرادی نشست و برخاست کن که آرزوهاتو زیست میکنن نه اونهایی که آرزویی ندارند یا چنان در جهان خیال سیر و سلوک میکنند که مجالی برای زندگی در واقعیت و تجربههای حقیقی ندارند.
با این دل و روده پر پیچ و تاب نمیتونستم فعالیت بیشتری بکنم.
گزارش نیک ۹۴
جمعه تطیله.
✍️ بازخورد به کاریکاتور و نقاشی حلزون مدرسه نویسندگی:
چه خوب که حلزون مدرسه نویسندگی خوشحالهو رفته آبتنی، شاید هم دریا رفته و خنک شده. خلاصه فضاش سفیده، خودش هم شنگوله. ( کلاس شعر ماهی بری و بازخورد ترانه دوستان را بشنوی با اجرای زیبا تئاتری استاد شاهین من مفلس بی انگیزه را وا میداره به لفاظی)
جمعه هیچم روز تعطیل نیست😊
صبح برنامهنویسی کردم.
فصل 2 کاربست روانشناسی و رواندرمانی را خواندم. نمیشود از کتابهای درسی و حرفهای غافل شد.
چند ساعتی صرف ادامهی اصلاح پروپزال شد. با اینکه وقتم کم است حوصلهاش را ندارم تمام وقتم را بگذارم برایش.
سایتم را با این مطلب به روز کردم: « از تشر محمدرضا شعبانعلی در متمم تا درسهای الهه علیزاده در سرزبان.» من از اواخرون مدرسه سرزبان هستم. ولی کلی درس آموختم. مهمترینش شاگردی کردن.
Reyhan از گروه ورزش و کاردرمانی زنگ زد حالم را پرسید. خوشحال شدم.
با خواهرم فاطمه هم صحبت کردم و باز خوشحالتر شدم.
از ولی دیوانهوار شیوا ارسطویی خواندم و این بخش را هایلایت کردم: «مهاجر گفت-قصهنویس بودن همیشه اینجور وقتها میشود طنابِ دار و میافتد دور گردن حقیقتی که قصهنویس به آن پی برده است.» از تفکر روشن هم مقدمه را خواندم: «هر لحظه معمولی، فرصتی است برای آسان یا سخت کردن آیندهمان. همه چیز بستگی به این دارد که آیا به طور واضح فکر میکنیم یا نه.»
باز برویم کمی پروپزال پرداخت کنیم و بعد خواب زیبا.
1405.5.23
قهرمانی
#گزارش_نیک
-امروز سراسر سالواژهام_ لذت_ بود.
وقتی هجوم میبریم به طبیعت. هندوانه را ول میدهیم توی جوب و مینشینیم زیر درختی از درختهای باغ. خیلی دوست دارم لحظههای طبیعت را.
-خاندن کتاب شعری که هیچ برایش برنامه نریختم هم لذت آفرید. سوغاتی گرفتن چه رسم خوبی است. هر چند اول کمی مقاومت دارم. چرا سوغاتی؟ بیمعنی است. چرا باید در سفرم مدام به فکر بقیه باشم که چه شادشان میکند؟ اما امروز با سوغاتی عارفه کیفور بودم و شاد. شعرهای حسین صفا زیباست.
بخشی از شعرش:
…
و زنهای جهان
هر چه آرایش کنند
بهاندازهی لهجهی مادرم
زیبا نمیشوند
….
https://telegram.me/NarjesAzimii
➖ سالواژهام: بینجامیدن
✔️صفحات صبحگاهی و بعد از دو یا سه روز ننوشتن نوشتم.
✔️نشستم پای نوشتن رمان و جزوه کلاس نویسندگی خلاق. به ذهنم اومد اون سناریویی که سالهاست باهاش زندگی میکنم و بنویسم.یه چیزایی تو ذهنمه ولی باید سر و سامون بدم.برای نوشتن طرحم باز یه چیزایی ته ذهنم هست ولی خب به نظرم اول رو شخصیتها مشخص کنم بعد برم طرح.شایدم وسط راه منصرف شدم برم سراغ طرح.
✔️به وبینار نویسندهساز در حال پخش پیوستم و ادامه نویسی نوشتیم و الهه جان و داشتیم.
✔️نشستم فیلم دیدم. ابدیت و یک روز. باید اعتراف کنم اخراش خسته شده بودم. نه اینکه فیلم بد باشه خودم خسته شده بودم. احتمال زیاد تاثیر اینستا رفتن این چند روزه ام هست. وگرنه سابقه چند ساعت فیلم و سریال دیدن رو دارم.
✔️رونویسی سایه تن درشکهچی داشتم.
✔️دنیای سوفی خاندم.
✔️بالاخره بعد از شیش ماه به روال سابق چای سبز و دمنوش خوردن بازگشتم.
➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.
https://t.me/Jonnevice_channel
گزارش نیک؟ امروز هم ندارم. این روزها درگیرِ کارهای کوچکِ غیرقابلِ عرضم؛ درگیرِ احتمالهایِ به صفر نزدیک. تلاشم این روزها در جهتِ اتفاقهایِ کوچکی است که نیفتادنشان محتملتر است. نیک و نانیکش را نمیدانم؛ اما پرداختن به امیدهایی که بیشتر بویِ نا میدهند را چه میگویند؟
من این روزها، به امیدِ یافتنِ گربهای زنده، مشغولِ بازکردنِ جعبههای شرودینگریام؛ گربههایی که به مرگ نزدیکترند تا زندگی.
https://t.me/meslenafas
دالانها
وقتی صفحات صبحگاهی مینویسم به کارکرد ذهنم فکر میکنم. اتاق تاریکی را تصور میکنم پر از درگیری، شلوغ و در هم ریخته. من توی این اتاق، از این درگیری به آن درگیری در رفت و آمدم. به این اتاق دالانهایی وصلند. هر کدام به یک درگیری. تاریکاند و مبهم. وقتی درگیریهای ذهنی را مینویسم دالانها یکی یکی روشن میشوند. دالانهایی که وقتی روشن میشوند درگیریهای ذهنم نظم میگیرند و حداقل یک بیرونرفت میگذارند جلوی پایم.
تنها راه روشن شدن دالانهای ذهنی نوشتن است. فقط نوشتن.
https://t.me/haniasefi
۱ـ کتابهایم را فهرست کردم. گاهی بعضیهاشان که ردیف پشتی هستند را فراموش میکنم و از بازخوانیشان جا میمانم. فهرست، به حافظهام کمک میکند.
۲ـ خوشحالم که در تولد سرزبان، لجبازی را کنار گذاشتهام و وبیکارها را گوش میدهم. چقدر حیف میشد اگر هنوز سرتقبازی در میآوردم. کاش الههخانوم وبینارهای معماری شهری هم میگذاشت. خیلی کیف میدهد وقتی در مورد معماری خانهها صحبت میکند.
۳ـ به سرم زد که برای تولدِ ماهِ دیگرِ فلانی، استایل جور کنم. هزار تا چیز مختلف از جاهای مختلف را به هم پیوند زدم. نتیجه چشمنواز بود. همهی آن دقایق، پر از خوشی و هیجان بودم. از وقتی یادم می آید، لباس برایم مسالهای قابل توجه بوده. 8 سالم بود گمانم که یانگوم پخش میشد. توی دفتر نقاشیام تمام مدلهای لباسهاشان را کشیده بودم. بعدتر، عروسک کاغذی درست کردم که میتوانست هر لباسی که نقاشی میکنم را بپوشد. اغلب اوقات دنبال پارچههایی با طرح جدید بودم. بیچاره مادرم، نصف روسری هایش قیچی خورده بود و لباس عروسک شده بود. یکبار تکهای از یک پارچه چیدم،( احتمالا آن هم روسری بود) و تمام روز درگیر بافتش بودم. با انگشتانم لمسش میکردم و انگار میخواستم رمز این بافت و حسی که به من میداد را بفهمم.
تولد فلانی هر سال برایم حکم” مت گالا” را دارد با تِم” ته مانده های کمد”.
۴ـ« دوندهی هزارتو_ فرمان کشتار» را میخوانم محض تقویت زبان. واقعا کتاب بدی است. صد رحمت به فیلمش. همان فیلمش هم هر قسمت بدتر میشد. هر صفحه از لکه های روی کاغذ میپرسم خب چراااا؟ چراااا؟ و دلیلی پیدا نمیشود. از زبانهکشی خورشید که میگوید گرم ترم هم میشود. نباید در تابستان خوانده شود. بخصوص وقتی برق نیست.
۵ـ دلتنگم. ولی میدانم تصمیم درستی گرفتم.
📝 #گزارش_نیک ۹۴
میگن یه شاعر باید تصویر سازی کنه سعی میکنم تصویر بسازم اما بیت هام گاهی انسجام ندارن و رها میشن یکی از همکلاسی های سابقم حتی کلاس نرفته اما وقتی شعر هاشو میخونم عجیب بغض میکنم با اینکه ساده و مذهبی هم هستن ولی وزن و آهنگ داره حتی تو استان جایزه آورد وقتی به ذهنم فشار میارم جمله به ذهنم میاد تا شعر؛ البته این تازگی نداره هر کاری رو که شروع کنم فارغ از اینکه چه کاریه بار پنجم ششم درست انجامش میدم انگار زندگی من روی این عدد پیوند خورده.بین دو راهی گیر کردم که برای دوره جدید داستان کوتاه ثبت نام کنم یا باز هم دوره شعر ماهی بیام هنوز تصمیم نگرفتم کاش چیزی توی این دنیا وجود داشت که پیوسته آروم و جذبم کنه و اینقدر علایقم شاخه شاخه نباشه.طرح چشم رنگ آبی رو تموم کردم و جلسه بازخورد شعرماهی استاد کلانتری رو شرکت کردم شعر اولم که توسط گازخورد استاد مثل شعر های قبلیم پودر شد اما شعر دومم رو واقعاً پسندید و گفت ایده گوی برفیم خوبه راستش چون زیادی واقعی بود همچین گوی دارم الان هم توی اتاقمه واقعاً برف داره اما هدیه از طرف کسی نیست فقط در شرایطی با پولی خریدم که روحیم بهم ریخته بود وقتی استاد از شعرم نقد میکنه بیشتر خوشحال میشم چون تلاشم رو بیشتر میکنه خوشبختانه عنبیه عسلیم هم توسط استاد نقاشی پارنی تایید شد و گفت بهتر کار های قبلیمه .شام آش دوغ خوردیم. قبل خواب هم همراه داداشم یکم پادکست گوش دادیم امشب قسمت اول سریال دختر امپراطور پخش شد و خانوادگی دیدیم.
Maryamwriter_2@ چنل تلگرام
امروز صبح که از خواب برخواستم، روبهراه شده بودم اما خانه روبهراه نبود.
نقاشیِ گیلاسِ بلور را امروز یک نگاهی انداختم و تقریبا تکمیل شده اما شیشهای نبود خیلی. بعدها باید بلوریتر کنمش.
تا جان در بدن داشتم خانه و کارهای را راستو ریس کردم و ناهار پختم.
۳۸ دقیقه ای بازخوردِ دوره نویسندگی را گوش دادم.
فایلِ «لایهی واژگانیِ سَبک» را مطالعه کردم.
بوفِ کور را ادامه دادم. انگار برایم کِش آمده.
کمی واژهها را نگاه کردم.
از آزادنویسیِ بدنم میگوید جامانده بودم، قضایش را بهجا آوردم.
جمله سازی پنج جمله ای را تا چند جمله ادامه دادم. فکر کنم داشتم اشتباه میزدم.
این روزها خیلی دلودماغ ندارم. گاهی دچار یأسِ فلسفی میشوم که آخرش چه. بنویسم که چه شود آخرش. نقاشی کنم که چه گِلی بر سرم بگیرم و اصلا آیا مطالعه و واژه برداری درعمقِ روزهای بیرمقِ زندگی چه تاثیری در کُلیتِ مسیر رشد دارد؟
ظرف ها را میشویم اما حوصله ندارم سینک را برق بیندازم. حوصله مرتب کردن دور و بَرم را ندارم. حسِ جواب دادن به پیام عزیزترین کَسَم را هم ندارم. حوصله هیچ کاری بجز هیچ کاری ندارم. انگار امروز وصلهی ناجوری برای روزهای زندگیم بود.
مواجهه
■ برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
تولدِ سرزبان بودم. سفت صندلی را چسبیدم و تا آخرین لحظه ماندم. تروخشک این یک سال را مرور کردند. کادویی ندادم اما شیرینی نصیبم شد.
سالواژهام، مدل ذهنی.
■ از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
نوسان داشت. میانگین بگیرم، ۶ از ۱۰. کار میکنم اما شلخته.
■ از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
مواجه شو.
■ امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
بخش اول «یک هزار کودن» تمام شد. فکر میکردم «عشق جاودانه است» مورد علاقهام بماند. «تحسین» احساس مورمور شدن داشت. کاش میتوانستم شخصیت «از پنجره بیرون را تماشا میکنم» را در آغوش بکشم. «فرا رسیدن بهار» را باید دوباره یا حتی بیشتر بخوانم.
به سرم زده بود در کارگاه داستان کوتاه شرکت کنم اما هنوز نه.
■ امروز رفتی پیادهروی؟
فرصت نشد و نخواستم.
■ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
سالاد شیرازی.
■ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
دودلی. ترس. ابهام.
■ امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
اگر بچهام یه روز به گوشهی خونه اشاره کنه و بگه «اونجا رو نگاه مامان، دوست جدیدمه، آقای موقشنگ»، قطعاً میگم «هر دوتون بیرون.»
کیف نکردم ولی خندم گرفت.
■ امروز با کی تماس گرفتی؟
کسی نبود.
■ امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
پرسش کلی. مهندسای مسیر زندگیمون، پرسشهای کلیمون هستند.
■ امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
ندارم.
■ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
خواهرم بچه که بود، صبحها اولین چیزی که بلافاصله بعد از باز شدن چشمهاش میپرسید این بود: «ناهار چی داریم؟» غافل از عقربههای ساعت.
■ امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
تنوع در روش ادامهنویسی. دوبارهنویسی.
پرسش. مدیریت دانش شخصی.
■ فیلم چی دیدی؟
هیچی.
■ نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/mrymahmdnzhd
سالواژه: تغییر
۱- امروز ذهنم درگیر واژه «رهاسازی» بود. فهمیدم بعضی مسائل را خیلی بیشتر از اندازه واقعیشان جدی میگیرم و همین باعث میشود ذهنم بیدلیل خسته و درگیر بماند. تصمیم گرفتم رها کردن بعضی چیزها را هم مثل یک مهارت به خودم یاد بدهم؛ کمی دست از چسبیدن بردارم و بگذارم ذهنم نفس بکشد. جالب اینکه این موضوع با سالواژهام هم هممسیر بود و همین، انگیزهام را برای ادامه راه بیشتر کرد.
۲- امروز هوس کردم کتاب «صد سال تنهایی» را ورق بزنم. چند صفحه که خواندم، خاطره اولین باری که سراغ این کتاب رفته بودم هم از گوشه ذهنم بیرون آمد و نشست کنارم. لذت خواندنش با خاطرهبازی قاطی شد و حالوهوایم را عوض کرد.
۳- مامان برای قورمهسبزی امروز برنج صاف کرده بود و مثل همیشه من را برای گرفتن سهمم صدا زد. لذت برنج صافشده و دمنکشیده برای من از کودکی شروع شده و هنوز هم دست از سرم برنداشته. همان چند لقمه کافی بود تا یکراست پرت شوم وسط کودکی.
۴- امشب هم طبق روال این روزها راهی پارک شدم. هوای خنک شبانه به صورتم میخورد و من هم قدمزنان، بدون عجله دور پارک میچرخیدم و از همین خنکای ساده کیف میکردم.
۵- امروز در وبینار نویسندهساز با استاد آزادنویسی کردیم. یکی از عنوانها «خانه ایدهآل من» بود که نوشتنش حسابی مرا با خودش برد. بعد رسیدیم به «بدنم میگوید»؛ عنوانی که هم دلم را برای بدنم سوزاند و هم کمی شرمندهام کرد. فهمیدم این مدت آنقدر درگیر ذهن و فکر و کارهایم بودهام که صدای بدنم را تقریباً نشنیدهام. «از همین حالا» هم عنوان آخر بود و نوشتهام را به بستن عهد و پیمانی با خودم رساند. حسن ختام وبینار هم صحبتهای الهه علیزاده جان نازنین بود که مثل همیشه شنیدنش برایم لذتبخش بود.
۶- امروز با شقایق درباره مرزبندیها حرف زدیم. به این فکر کردم که حفظ مرزهایمان گاهی باید جلوتر از احساساتمان بایستد؛ حتی وقتی دلمان میخواهد برای حفظ رابطه، از خط قرمزهایمان کوتاه بیاییم. انگار دارم کمکم یاد میگیرم مرزبندی قرار نیست دیوار کشیدن دور خودم باشد؛ قرار است مشخص کند تا کجا اجازه ورود میدهم.
۷- به امروز از ۱۰، نمره ۹ میدهم؛ روزی بود که هم یاد گرفتم، هم تجربه کردم، هم خندیدم و هم چند قدم دیگر در مسیر شناختن خودم برداشتم.
ده پند امروز به خودم:
۱. آزادانه و بیوقفه بنویس.
۲. از تکرار آموختهها و مرور آنها فرار نکن.
۳. به چند کتاب سرک بکش.
۴. بیست دقیقه پیادهروی برو.
۵. دوستنوازی را جدی بگیر.
۶. نیم ساعت یوگا انجام بده.
۷. به اشتباهات خود بیاندیش.
۸. آزادپرسی کن.
۹. از شبکههای اجتماعی بپرهیز.
۱۰. شب زودتر از ساعت دوازده بخاب.
صبح پیادهروی در سکوتی سنگین گذشت. چرا شهر انقدر ساکت است؟ مردم حوصله ندارند بیرون بیایند. بیایند چکار کنند؟
آزادنویسی میکنم تا ذهنم آزاد شود از هر دغدغهای که برایم رنجآور است.
به چند کتاب سر میزنم. خلاف زمان، از مفهوم نوستالژی میگوید. کریستین و کید، رمانی از هوشنگ گلشیری. هنر پرسشگری، دستهبندی جامعی از پرسشهاست. تفکر روشن، از شفافیت میگوید. در کمال سادگی، از ایدهها و پیامهای ساده میگوید که ماندگارند. سایهها، مجموعهای است از یک فیلم، یک جهان، تک نگارهای از فیلم سایهها با ترجمهی خشایار قشقایی.
ویس کارگاه دستورزبان تصمیم را دوباره میشنوم.
برای یکساله شدن سرزبان و تولد الههجان یادداشتی منتشر میکنم.
در وبینار با سه تیتر، ادامهنویسی میکنم. در مرحله دوم هر سه موضوع را به هم متصل میکنم. خوش میگذرد.
وبیکار سرزبان امروز به مرور مسیر یکساله و تجربهنگاری الههجان از اوایل راه میگذرد.
یوگا تمرین میکنم.
با مهناز تماس میگیرم. از دردهایمان میگوییم و از مسائل روز حرف میزنیم.
امروز از عملکردم راضیم و نمرهی ده میدهم.
خبری نبود، مثل روزای قبل. بعد از کلی اینور و اونور شدن تو خواب و بغل گرفتن پتو، پاشدم. دیگه وقت ناهار بود، منتظر آماده شدنش شدم. چقدر خوبه که مامان هست، حواسش به همهچیز است. قشنگترین لحظههای زندگیم تماشای آشپزی اونه. با خواهرم فیلم آموزشی انگلیسی دیدیم و باهم تمرین کردیم. بعد از ناهارم دوباره خزیدم زیر پتو. کلا امروز حوصله هیچی نداشتم، اما وبینار نویسندهساز بهونهای شد که بنویسم و دلی سبک کنم. و فهمیدم یک سوال کلی، جوابی نداره، بلکه میتونه فانوسی تو دل تاریکی باشه. چقدر آهنگایی که استاد میذاره رو دوست دارم. خانوادم رفتن بیرون که سری به مامان بزرگم بزنن، باهاشون نرفتم. یک روزایی فقط میخوام خودم باشم و خودم. یک آبمیوه و کلوچه آوردم و خودمو مهمون کردم. یک فیلمم گذاشتم. مثلا یادم رفت حالم از چی گرفته بود.
میای بچه شیم؟
-سالواژهام: تدریس.
-از نیکیِ امروز همین بس که زهرا را دیدم. بعدِ چند ماه فرصتی دست داد ببینمش و برویم بیرون.
حرف.
حرف.
حرف.
گفتم.
گفت.
شنیدم.
شنید.
سبک شدم.
سبک شد؟
امیدوارم.
حالا حس میکنم برگشتهام به کودکی. به کلاس اول. جایی که من نیکمت جلو بودم و زهرا نیمکت چهارم.
-در ادامهی نیکروز، «رود راوی» را آغازیدم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
– گزارش عملکرد این ماه را تکمیل کردم و بههمراه صورتحساب فرستادم برای کارفرما.
– یکی از ویدئوهای یوتوب مشکل داشت. دوباره ویرایشش کردم.
– یک متن کوچک را شلخته نوشتم و ارسالش کردم در گروه سمپوزیوم.
– حدود ۵۰۰ کلمه آزادنویسی انجام دادم.
– چهار قسمت از مینیسریال 11.22.63 را تماشا کردم. دربارۀ مردیست که در زمان سفر میکند تا جلوی ترور جانافکندی را بگیرد.
– تمرین جلسۀ بعدی سمپوزیوم را هم انجام دادم.
در معاشرت مامان خانوم، با استمرار فراوان یه قسمت از سریالی زیر خاکی و بسیار قدیمی و آبکی دیدم.
از خوردن خورش فسنجان لذت بردم.
درجهی مادرخواهِگیِ بشر در میانسالی پایین میآید.
مامان بسیار مراقب من بود امروز، از این همه کوشش باهودهی من رنجیده میشد.
جانبدارانه در کارها کمک میکرد و نمیدانستم کار درست کدام است، کمکش را قبول کنم، یا نگذارم دست به سیاه و سفید بزند.
صبحی موقع نوشتن صفحات صبحگاهی دست راستم درد گرفت و خواب رفت. چرا؟ نمیدانم.
نیهتوچکای داستایوفسکی را میخوانم.
نویسنده از آغاز فعالیتش خفن بوده.( معطوف به این حقیقت که نیهتوچکا مربوط به اوایل نوشتن داستایوفسکیست)
میدانید رنگآمیزی تصاویر با هر وسیلهی رنگدهنده، استادی میخواهد؟
و پیوسته به کودکان تذکرِ «از خط نزنی بیرون» میدهیم.
امروز بخشی از یک صفحه از کتاب رنگآمیزی مامان را رنگ کردم.
پیادهروی نکردم، باید زود بخوابم، تا صبح نشده.
سهروز، گرم در گیرِ مهمان و مهمانداری شدم.
فقط اندکی خواندن و صفحاتی نوشتن فراموش نشد.
حتا اینجا هم👇🏻👇🏻https://t.me/ghesehaye_shokouh با کیفیت به روز نشد.
حلزون جان مراقب شاخهایت باش که لکهدار نشودند.
سالواژهام نوگرایی
1- در داستان کوتاهم، حیاط را حیات نوشتهبودم. نمیشد آن را به سادهنویسی (مثل خواهر را خاهر نوشتن) بست. چون رسمالخط داستان برمیگشت به سنهی 2532 شاهنشاهی. حتی تشدیدها را باید رعایت میکردم. سوتی عظیمی بود به هر حال.
2- (بند نانیک) اینستا هم سیاهچالهای است برای خودش. ورود با خودت است، خروجت با خدا.
3- از زلالی تلگرامم محضوضم.
4- (بند نانیک) با گوشی گیم زدم.
5- کتاب فلسفهی مواجه با دیگری رو با اتمام hست.
6- نویسندهساز را بودم. از ایدهی ثبت پرسش برای زندگی خودم بسیار خوشم آمد. حتما جدیتر به آن فکر و تکمیلش میکنم.
7- با افتخار هفتمین کارگاه داستان کوتاه را ثبت نام کردم.
8- فیلم The other me 2016 را دیدم. از سری فیلم های پیشنهادی در سایت استاد است. جالب بود. کمی معمایی، کمی جنایی، و مثل همیشه نویسندهپسند.
9- سپاسگزار بودنم.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
سفیدی سقف من را در خود فرو میبرد صحنه های خوابم از جلوی چشمم در هم و برهم رد میشود ، سعی می کنم به یاد بیاورم. چند دقیقه ای میگذرد و به حال برمیگردم .این عادت هرروز من است بعد از بیدار شدن تلاش میکنم خوابم را فراموش نکنم کاملا در ذهنم شفافش کنم و بعد به ادامه روز برمیگردم ، گاهی هم می نویسمش
از نظر من امروز از خواب شروع میشود نه از زمان بیداری.
تا اینجا شاید بهترین کار امروزم همان کارهاییست که در خواب انجام دادم .نمی دانم برای ثبت گزارش نیک اولم, باید خوابم را تعریف کنم؟
نه ، سعی میکنم اتفاقات را شخم بزنم شاید چیزی عایدم شد…
بعد از کندن از رختخواب ،برای فرار از غم اتفاق دیشب به موزیک پناه بردم کمی بهتر شدم ، بعد
پادکست فهمِ هم با لذت بسیار و
پختن فیله مرغ رژیمی که البته هنوز نخوردمش( چون از غذای رژیمی خوشم نمیاد ) عوضش پیتزا سفارش دادم!
بخش اول کتاب ریگ روان را شنیدم درحالیکه تمام یک ساعت و نیم دراز کشیده بودم
ساعت پنج چون خانه بودم وبینار مدرسه رو آنلاین شدم (وای چقدر من این تمرین ادامه نویسی رو دوست دارم ) از نتیجه و بچه هام خوشم آمد، ادامه ی من ، بدن و خانه ام!
یه ساعتی هم رفتم پیست دوچرخه سواری و بعد از سالها بازم تجربه ش کردم، اولش سخت بود ، پنج دقیقه بعد داشتم از خودم راضی میشدم که پیچ پیچید و من نپیچیدم مثل همیشه ! افتادم.
در کل نیک روزی بود، دمت گرم بی تا!
گزارش نیک “1405/5/23″ مردادماه. روز جمعه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”درآمدی تاریخی بر نظریههای ادبی از افلاطون تا بارت” از ریچارد هارلند را خاندم.
کلمهبرداری هم انجام دادم.
کتاب”عقربکشی” از شهریار مندنیپور خاندم.
کلمهبرداری هم انجام دادم.
سبک شناسی دوره نویسندگی خلاق پیشرفته را تا نصفه خاندم.
نویسندهساز شرکت کردم.
جلسه شعر شرکت کردم.
https://t.me/speechoff
صفحات صبحگاهی که ننوشتم. دقایقی شاید هم ساعتی به ویرایش نوشتههای قبلی مشغول شدم.
در مسیر رفت و برگشت دیدن مادر، تعطیلی آخر هفته، ده درصد دیگر از خون دلی که لعل شد را خواندم. رسید به زندان ششم و انفرادی. شنیدن خبر جشنهای دوهزار و پانصد ساله از همان سلول. تغییر تاریخ از هجری به شاهنشاهی در سال پنجاه و پنج. اقدامی که دو سال بیشتر دوام نمیآورد. چند ماه قبل از بهمن پنجاه و هفت، تحت فشار افکار عمومی و انتقادات علما به هجری برمیگردد.
ناهار نصفالنهار دیروز بود و ناقصالحال. جورش را مدیرعامل آشپزخانه و مدیر سفره کشید با خوردن نون و ماست و سبزی. تا محاسباتش را بهتر کند، البته علاقمند ناهار تابستانه قدیمی است.
نویسندهساز را بودم با ادامه نویسی خانه ایده آل من که نوشتم:
حیاطش باغچهای دارد با دو سه درخت نخل، لیمو و … با چند بوته گل ایستاده، با سبزی خوردنهای زیرشان. ریحون و پرپین تابستان، تربیزه و نعنا، زمستان با نره، جعفری همیشگی. هر صبح باغچه را آب دهم و میوه و سبزی آن را بچینم. پذیراییاش از هال و آشپزخانه جداست. باغچه پشت پنجره آشپزخانه است و مهمتر، دور هم نشستن و با هم چای و میوه خوردن و تعریف کردن گوشهای از ماجراهای روزانه بیرون خانه.
غمگناگی روزواژه استاد را هم برداشتم این ور و آن ورش کردم نهایت یار و رفیق صمیمی خواندمش که زورگیری میکند از آدم تنها.
طریق گزارش نیک، سلام و بیداری زندهروح و زنده دل دو واژهی امروزم را در دفتر گلواژهایم نوشتم. سلام بر صبح گرم مرداد که عاشقم شده اما در گذر است. صِبح با نوشتن شروع شد و با پیاده روی ادامه یافت و بعد به خانه برگشتم صبحانه خوردم تعطیلی جمعه بیشتر اذیتم میکند و نمایان است. نمره امروزم را هشت میدهم. با زنی که دو بچه در گذر از بلوغ دارد حرف زدم چقدر تفاوت بین نسل مادر و فرزند وجود دارد. دوران بلوع مادر در عصر اینترنتِ دیالاپ و فلاپی و سیدی و دوران فرزند در هوش مصنوعی و جالب اینجاست که آن عصر و زمانه برچیده شده و مادر سردرگم بود. و نتوانسته بود خودش را وفق دهد و فکر میکرد عیب از فرزندش است. خاطرهای برای خودم زنده شد که من هم با بچههایم فاصله دارم با اینکه سعی کردم جا نمانم. اقتصاد در هم شکسته مثل دایناسورهای عصر ژوراسیک، پایمال میکند و به جلو میآید. برایم مهمان آمد و از باغ انگور آورده بود. نشستیم حرف زدیم و هندوانه خوردیم. و از کشاورزی و منابع آبی رشتهی کاریش صحبت کرد و من همیسه کشاورزی و کاشتن را دوست داشتهام. و رویای آن را در سرم پرورانده، اما زندگی شهری فرصتها را میدزدد و میخورد. آنقدر ایده در سر دارم و به قول استاد مهم چگونگی آوردن آن روی کاغذ است و اجرای درست آن. یک سریال ایرانی دیدم. اگر دنبال ایده میگردید به کانال تلگرامی من سر بزنید 👇 https://t.me/notetoday1
امروز روز مبارکی بود . تا می تونستم نیکیدم
وبینار استاد شرکت کردم
وبیکار الهه جان
وبینار خانم روحانی عزیزم
آزادنویسی با مدرسه
آزاد نویسی برای خودم
پیاده روی با مادرم
عکاسی در فضای باز
خلاصه گلستون بود
اول ربیع الاول مبارک
خداراشکر
ما آیندگانیم
سالواژه: اندیشهنگار
ساختن روز
روزم با یک «فلج اراده» شروع شد. از ساعت شش تا نُه صبح، میانهی خوابآلودی و نگرانیهای مبهم، در رختخواب ماندم. شروع یک روز دیگر، برایم سخت بود. اما وقتی بالاخره بیدار شدم، پناه بردم به رمان «از شیطان آموخت و سوزاند». در میان صفحات کتاب، با زن ماجرا همراه شدم که در تورِ گردشگری به ماسوله میرفت؛ در فضای بسته و امن اتوبوس، جایی که رقص و شادی جاری بود و زنان حجابهایشان را کنار میزدند تا برای لحظاتی از سختگیریهای بیهوده جامعه رها شوند.
در همین مسیرِ خواندن، با مفهوم «مهندسی طراحی ذهن» آشنا شدم. متوجه شدم که این یک نگاه بینرشتهای است؛ مسیری که پیش از هر چیز، نیاز به شناخت ساختار ذهن (به عنوان سختافزار) و سپس بازنویسی باورها (به عنوان نرمافزار) دارد. این کشف، مرا به یادداشتهای هفتهام درباره «تمرکز» کشاند و همین شد که متنی را به رشته تحریر درآوردم و نامش را گذاشتم: «تمرکز بر باد رفته».
ورزش کردن. ناهار خوردن. کمی تمیز کاری کردن.
روزم را با تماشای گفتگوی سوسن پرور و پادکست علی بندری درباره روابط ایران و لبنان گذراندم. حس میکنم این روزها بیشتر از هر چیزی، «گفتگوها» برایم خوشاینداند.
حالا میتوانم با تفاوتها کنار بیایم، اما دیگر تابِ تحمل افکار رادیکال را ندارم.
روزهای گذشته، با شنیدن گفتگوهای علی کلهرودی به این نتیجه رسیدم که شاید من یک نخبهی ثروتمند یا دانشمند نباشم، اما به عنوان یک معلم، رسالتم در «آگاهی» است. باور دارم که ارتقای سطح ادبی، هنری و جامعهشناختی هر فرد، نخستین قدم برای رسیدن به یک ساختار سیاسی سالم است. من تصمیم گرفتم که پیش از هر چیز، یک «شهروند آگاه» باشم.
بعد از وبینار نویسندهساز و نوشتن
از خانه ایدهآل من ….
بدنام میگوید…
باید از همین حالا…
دخترم را به خانه بازی بردم و در گوشهای از آن شلوغی، با PDF کتاب در طاقچه، به مطالعه مشغول شدم. همانجا با مفهوم «پیشتعهد» آشنا شدم؛ استراتژیای که ریشهاش در داستان اودیسه است. اودیسه برای اینکه صدای وسوسهانگیز سیرنها او را به کام مرگ نکشاند، دستور داد او را به دکل کشتی ببندند. پیشتعهد یعنی تصمیمگیری در لحظهی قدرت، برای لحظهی ضعف؛ یعنی محیط را طوری طراحی کنیم که دیگر نیازی به جنگیدن با اراده نباشد. مثل داشتن pdf کتاب و مطالعه کردن در حالی که منتظر چیزی نشستی.
لوبیا پلو برای شام و دیدن کارتون مینیونها.
تمام کردن گزارش نیک.
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
آش شله قلمکار
مهمترین خبر امروز؟ اینکه بلاخره گردنبندم ارسال شد. پُست جمعه هم فعال است؟ هرچی که هست تازگی از سرعتش راضیام. اگر فروشنده زود تحویل بدهد، پست فعالانه میکوشد خریدم برسد. خوشحالم.
بعد با خواهرکوچیکه آشپزی کردم. بعد از گیسوگیسکِشی بالاخره یک لقمه شام تحویل خانواده دادیم.
جلسه سهشنبهی زیست را آفلاین دیدم. مرد گنده یک لحظه عین پانزدهسالهها داشت برای اینستایش ویدئو میگرفت. ولی اینکه امیدوار است ما سال بعد دکتر باشیم خیلی روحیه میخواهد. امیدوارم کسی نتایج کنکورمان را نشانش ندهد. یههو دیدی قلبش ترکید.
اپیزود۳۲ رختکن بازندهها را شنیدم. آخرا توی بالکن وِلو شده بودم و دلم میخواست آنا را پیدا کنم. ولی سوژه داستانکوتاه خوبی میشود، نه؟ شاید نوشتمش. (الان گریه میکنم. چون به هیچ کاری نرسیدم امروز. بعد هم بازهم یه عالمه کارِ نکرده دارم.) برعکس چیزی که پروین تجربه کرده را خوب میفهمم. شاید خیلی سال بعد ازش نوشتم. ولی فعلن نه.
همین. یه کوچولو هم برای امتحان هفته بعد درس خواندم.
سالواژهام: ریلگذاری
صفحات صبحگاهی نوشتم.
به مامانم سر زدم.
دو شعر از بهمن فرسی خواندم.
یک داستانک نوشتم.
کانالم را به روز کردم.
با عموها و عموزادهها رفتیم باغ.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. آزادنویسی کردیم با جملات شروعکننده.
برای شام ماکارونی درست کردم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
گزارش نیک (۲۲مرداد)
اولین گزارش نیکی هست که دارم مینویسم. اصلن نمیدونم از چی باید شروع کنم.
۱-ساعت ۹ بیدار شدم، ساعت ۱۲ پا شدم.
۲ـناهار خوردم. بعد رنک آپ کردم.
۳ـبازم رنک آپ کردم.
۴ـخدا من رو ببخشه کلی نوب آزاری کردم.
۵ـاینجا استاد من رو ببخشه، همزمان با رنک آپ، وویسهای کلاس رو گوش میدادم.
۶ـتصمیم گرفتم «وا» رو از نوشتارم حذف کنم.(اتفاق مهم تا به اینجا).
۶/۵ـساعت ۶ بعد از ظهر، از اینجا به بعد تازه روز من شروع میشه.
۷ـقربون صدقهی پیشان رفتم. البته پیشان، پیشان خونگی نیست. هر از چندگاهی میاد مهمون ما، آبی و چایی چیزی میخوره میره.(پیشان: گربه)
۸ـداریم میریم دیلم، ویییی.😁
۹ـخیلی گرم بود، تنها راه خنک شدن این بود که مثل کروکدیل برم زیر آب و فقط سوراخهای دماغم بیرون باشه. اما از ماهی میترسم پس مثل گرگ لَهلَه زدم.(البته سگ ولی گرگ آبرومندانهتر بود)
۱۰ـشیشتا لیمو چلوندم و خوردم.😭
(بهترین درمان برای گرمازدگی لیمو ترشه. از این بزرگان نه، از این لیمو کوچولوها، ما بهش میگیم لیمو سنگی)
۱۱ـیک کوچولو به جستارم رسیدم.
۱۲ـآزادنویسی.
۱۳ـخوردن ۲تا ACA با هم.
https://t.me/+eS784DlGJYIwNGE8