«ذهنهای خلاق از هر نوع آموزش بدی جان سالم به در میبرند.»
-آنا فرويد
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
80 پاسخ
پنج ساعت خواب، دو ساعت این رو و آن رو شدن در تخت (احتمالِ ته گرفتنم کمتر شده گویا)، روز، ترافیک، نویسندهساز، شرکت، ترافیک، دوش، تعویضِ رسمی به اسپورت، ترافیک، تمرینِ رقص، سلام به کورتیزول، دوش، نگاهی به عنوانهای فایلهای تلمبار شده در گروه نویسندگی خلاق پیشرفته و حسرت اندوزی تا هفتهی آینده، شب.
سالواژهام: واقعیت
_ نوشتن صفحات صبحگاهی
_ پیادهروی
_ شرکت در وبینار « نویسندهساز» و بهروزرسانی «اکنون من در فهرستی از کلمات»
_ روشن نگهداشتن شعلهی دوالینگو
_جمعبندی کارها و دریافت یکسری از تأییدات
_ نمرهی روزم ۷
✔️با کلمهنگاری صبحم را آغازیدم. ۷۰۱ واژه مکتوب شد که نفس کم آوردم و جریان متوقف شد. جدایی خودم از محیط را احساس کردم که به جانم نشست. پیش از این تجربهی غرقشدن در نوشتن را نداشتم.
✔️برایم مبهم و حلنشده است که چرا در حضور استاد تارم دچار اضطراب موقعیت میشوم. گذشته از اینکه با چماقی بالای سرم هستند و با کمترین میزان خروج از ریتم آهنگ، میپرسند حواست کجاست؟ با نخستین پرسش ایشان، دست و پایم را گم میکنم و فاتحهی قطعه خوانده میشود.
ولی من ادامه میدهم یعنی تارنواختن و یوگا و نوشتن هرچهقدر هم که بر دوشم سنگینی کنند ولی مسئولم که به سرمنزل مقصود برسانماشان. مهم نیست که چه اندازه طول میکشد.
✔️صبح و ظهر و شب، سی جمله نگاشتم و هیچ کزینگویهای ثبت نشد.
✔️حالِ اکنون کلمات در نویسندهساز خوب بود. این هفته احساساتم به صورت شفاف در قالب کلمات ثبت شد.
✔️به کتابخانهی پارک شهر رفتم. بعد از سه سال، اولینبار بود که پرواز دستهجمعی سنجاقکها را میدیدم.
ارتعاش بالهای متصل به یک بدنهی نازک، توجهم را جلب کرد.
خود زندگینامهنویسی وودیآلن و کتابی دربارهی آثار ناصرتقوایی را به امانت گرفتم. ابله را هم تمدید کردم.
در یکی از وبینارها از استاد کلانتری و خانم ملایی در مورد اهمیت زندگینامهخانی شنیدم.
✔️امروز درسبرگ دورهی نویسندکی خلاق، جملههای تکپایهای و بخشی از مسافرخانهی شاهرخ مسکوب را خاندم. پیرو بحث دو روز پیش نویسندهساز،
روش درج نیمفاصله در کامپیوتر را کشف کردم.
باید ctrl+ – را بزنیم.
✔️تار نواختم. آگاهانه و بدون توجه به نتيجه.
✔️صوت کلاس طراحی تمرین و چینش یوگا را شنیدم.
یک استاد زندهدل و شاگردپرور، دانشآموز را به جلو هُل میدهد.
خداروشاکرم که از محضر اساتیدی ارزشمند و انسانپرور در ساحتِ نویسندگی، تار و یوگا بهره میبرم.
✔️یک پست در کانالم منتشر کردم.
نوشتن ، قوتش بخشیده.
مرتضی احمدی عضو تازهی مدرسه نویسندگی شده. دلم غنج میزند زودتر ببینمش. گردنبندم پاره میشود. دانههایش پخش. باید یک جوری جمعش کنم. برسم به دیدار مرتضی احمدی. با خلق من جور نیست. همه چیز باید سرجایش باشد تا من آرام بگیرم. سالها پیش از شاهین خان کلانتری شنیدم که تنها بعد از مردن آرامش کامل برقرار میشود. به گمانم به مرتضی احمدی رسیدم. به دیدنش. نقل مجلس بود. مجلس که حیاطی بود قدیمی. مسقف. دور تا دور حوضی بزرگ. نیمکتهایی بود و شاگردهای مکتب نویسندگی جمع بودیم. کاش خالی شوم از شهوت کمال هر چیز.
نوشتم. با «شبانتظار» هزار کلمه آزادنویسی کردم، هذیان نوشتم. غر زدم. نالیدم. این روزها غر زیاد دارم. ناله هم.
از همه چیز عقبم. کم. خالی. بیهوده.
خنجر یعنی کلاسهای فلسفه و نویسندگی خلاق پیشرفته همزمان باشد.
آهنگ امروز ساحل و دریا. بیا دریا کاری کن، غما رو چاره بکن.
شاعر این روزها باباطاهر:
شب تاریک و سنگستان و مو مست
قدح از دست مو افتاد و نشکست
نگهدارندهاش نیکو نگهداشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست
پدر و پسر آشپزی کردند. خوشمزه شده. جای همه خالی. هرچند خسیستر از این حرفها هستم. هستم؟ نبودم ولی نمیدانم چرا حالا دارم میشوم.
با دوستی از مسیر پردیس حرف زدیم. پردیس چه دارد که من دلباختهش هستم؟ یک گوشهی دنج که وقتی میخزم توش کوه میبینم و صدای زندگی و گاهی صدای زنگولهی بزها و آسمان پهناور، صاف و یکدست. زمستانهایش اگر برف چنان ببارد که راه رفتن بند شود. پشت پنجره قربان صدقهی دانههای شنگول سفید بروی و بخوانی :«برف نو، برف نو، سلام سلام، بنشین که خوش نشستهای بربام». صدای قل زدن آش روی گاز، برف بازی بچهها و پارو زدن مردها از بیرون و خزیدن زیر لحاف و خواندن کتاب. سختی کم ندارد. سه ماه آخر سال که هیچ نمیگذرد و روزهای کوتاهش. راه دور و امکانات محدود و هزینه روزانهی عوارضی که تعهد پسرفتگی از الکترونیکی به نقدی رساندش. طوریکه هر روز صف میکشیم تو عوارضی که نوبت پرداخت برسد. اگر رانندهای هوس ردکردن عوارضی به سرش بزند، مثل امروز، مسئول باجه تا کمر خم میشود از پنجره کوچک دکهاش، دوربین موبایل را تنظیم میکند، سپس از غبار جاماندهی لاستیک ماشین رانندهی بیادب عکس میگیرد. عبرت سایرین.
یادم باشد وقتی از آدمها مینویسم بیشتر دقت کنم. من از برادرم نوشتم که سکته خفیف داشته و دوستی خیال کرده از دوست مشترکمان نوشتهام. بعد از کلی غصه خوردن و دعوا با دیگران که شما مسببید، زنگ میزند برای همدردی. دوستمان هم که سکته نکرده، لابد به خیال شوخی بودن ماجرا، چیزی برای رفع سوءتفاهم بروز نمیدهد. البته بهروز زحمت رفع سوءتفاهم را کشید.
جلسهی نویسندگی خلاق پیشرفته. از آن یکی زدم بیرون. نوشتن، ادبیات، شعر معشوق من است که اینطور همهچیز دارد به پایش میسوزد. و من دنکیشوتم. جهان ذهنم با دنیای بیرون هیچ هماهنگ نیست. لااقل کم هماهنگ است. مادام بوآری را خیلی جوان بودم که خواندم. من او هم هستم. همین است که تلخم.
هیچ میدانی چرا چون موج در گریز از خویشتن
پیوسته میکاهم؟
زان که براین پرده تاریک،
این خاموشی نزدیک،
آنچه میخواهم نمیبینم
و آنچه میبینم نمیخواهم.(شفیعی کدکنی)
با همهی خستگی فصل اول دن کیشوت ترجمه محمد آقای قاضی را خواندم.
آنقدر خستهم که پندار از خیر بازی میگذرد. همهی خودم را سر نوشتن و خواندن خرج میکنم. به او که میرسم عطای بازی را به لقای حال زارم میبخشد. «مامان منم الان نمیخوام بازی کنم، برو بخواب»
آخر ماه همیشه کاراربیشتر میشه. تا شب مشغول بودم. ناراحت بودم که کاری نتوستم بکنم پس یه کم زبان خوندم و آزاد نویسی کردم.
نوشتنم خنگوله یا من؟
هیچکدوم؟
چایی بیارم؟ نون بخرم؟
آب بخورم؟
امروز نیک بود و نبود یا چی؟ گزارش نیک برای من تعهد آورده یا من برای اون؟
امروز بیشترش تو حس بودم. حس قاطیپاتی. عصبیمصبی. تو مایههای فحشمالی. زبون چیه خدایی؟ هیچی. ی تیکه گوشت. با این زبونم امروز غرغر نکردم اما فحش چی؟ نه. با ادب بودم. اما بیاعصابم بودم.
چرا؟ معلوم نیس؟
از کلی چیزمیز که اول همشون «بی» بذارم.
مثلا شعور + بی = بیشعور.
نیک نموند برام. نرسیدم به نویسندگی خلاق مزید علت. کلاسا قاطی. خودم قاطی. سکوت. بغض. تنهایی. چشمهای کور. دلهای کورتر. نویسندگی کو؟ نیک کو؟ من کو؟ نیستم. اگنور شدم. خودم رو از خودم. در دنیا رو ببند
بذار بمونم پشت در.
“چه کنم
چه کار کنم
تو منو نشناختی
چی بگم
به کی بگم
هی منو دور انداختی”
دیرگاهی زیر نویس افکار پر سر و صدایم همین ترانههای خودخرابکن بودند و البته هنوز هم گاهی روی دور میروم و بیهوا بلغورشان میکنم.
هیچ راهکار ندارم که بابتش سینه سپر کنم و جفتپا بایستم رویش .
اما یک ” خوب که چی” دارم که گاهی اول، وسط یا آخرش از خودم میپرسم و قائله را ختم به خیر میکنم.
بابت همین سرگرانی و سرگردانیها بود که شیفته پادکست شدم. یک آدمی زحمت میکشد و دو جین حرف و شعر و آهنگ جور میکند که به هم میآیند.
پادکست ” چای با بنفشه” جنس و عطر و طعمش از ایرانه و یک ایرانی خارجنشین اجرایش میکند و حسابی جایی توی دلم باز کرده و من را رها کرده از گندپسندیهای سحرگاهانه که حاصل گرسنگی روانی و خستگی جانیست.
باقی روز هم کار بود و کار که البته چسبید اما نه قدر داستانی از کلیله و دمنه با خوانش بنفشه
یوگا و مراقبه هم دورچین محتوای زندگی هستند. برای من که دورچینها حرمت دارند، کملطفیست نگفتن از حس و حال بعد یوگا
یکی هم گفته بود ” محتوای بیخرج بیارجه” بر وزن ” زن بی خرج ارج ندارد” و چند کامنت پاس دادم به این بازیکن اما از دفاع تکان نخورد. همچنان اصرار و تکرار، که مادربزرگهای ما دیدگاه زن ستیز داشتند و بیچاره بودند که محتاج توجه مردها بودند و ما قهرمانانه در حال گذریم( خوب، عزیز دل شما در گذر از چه هستی؟ حذف توجه در رابطه، نادیده گرفتن وجه مردانه وجودت یا چه؟)
از این بخش کامنت حرصم در میآید که تو حرفی میزنی و ساعتها بعد جواب نصفه و نیمه میگیری و اغلب وفتی تنور ذهن و آتش شوق در کلامت نیست.
بعد از کتاب پافیلی، سراغ شرم از مکنا گودمن رفتم. اصلا نمیشناسمش ولی قطع کتاب، صفحات کاهی و مقدمهاش جذبم کرده….
ادیب نیک
صبح را با پیاده روی شروع کردم.
برای ازاد نویسی امروزم را به هزار کلمه نوشتم.
به بیمارستان رفتم برای چکاپ .
کتاب شاهرخ مسکوب به قلم علی بزرگیان را تمام کردم و یاداشتی بر آن نوشتم. هنوز خام است و باید بازنویسیاش کنم.
میخواهم مهاجران نیک- گزارش نیک شب قبلم را در کانال بگذارم.
میترا رستگاران
میشه تائید نکنید قبلی رو ویرایش نکردم پسرم بیدار شد میخاستم رد شم دیدم ویرایش میخاد اما پسر کوچولومه بیدار شد رفتم که دیرتر بفرستم متاسفانه تائید شد!
خوب آزاد نویسا کردم خصوصی برای خودم و چندتا شعر دوتا داستانک نویسداری کردم
خوب اول صبح طبقِ همیشه چایدم کردم جاشماخالی میخام تا پسر کوچولوام بیدار نشده نهار درستکنم و روز را به یکم نارحتی مثلِ همیشه شروع کردم فقط هردم تمرین میکنم چجوری روحیه خوده شاد نگاه دارم که پسر و دخترم خوشحال باشند آسیب نزنه کوچولوایمه ۱۵ روز دگه تولد اش است میخام نونخامهای با چای و پیتزا برای تولد او بخرم داخلِ خونه چشنِ خانوادهگی بگیرم
دیروز استاد گفت هرکه که دائمی است لطفن بیاد اینجا باشه استاد مه دائمی هستم اما داخلِ وبینار هاای رایگان شما باشه استاد ما پوزشمیخاهِم که نمتوانِم دگر وبینار ها شما باشِم اگه نه همه باید جواب پسبدم!
خوب دگه اینم زیستِ منه تا بجاای نرسی همه توره مخصره میکنند نه کمک وقتی رسیدی همه توقع دارند چرااااااا؛ کسی مثلِ مه بدبخت هست موقیع بکار باشم گویند صدیقه، وقتی بکار نباشم حتی از کنارم قیافه میگیرند رد میشند ایبابا خدا کفرم گرفتار چنین ظلمی مثلِ مه بکنه نه نکنه شوخیکردم
خوب کسایی دوست نداری ایبابا چه دارم میگم خداکنه ایبابا یعنی نکنه…
هاااا دگه ای گوشم انگار صدا آهنگه هنوز ازوری از دستِ نینیکوچولو ساکت بشینه و برقصه آهنگ میآرم ناگفته نمانه هرروز تا نرقصم روزام شام نمیشه ایبابا
خوب کمِه ما کرم شما خدانگهدار تا فردا…
https://t.me/sadegaalezadai
خوب آزاد نویسا کردم خصوصی برای خودم و چندتا شعر دوتا داستانک نویسداری کردم
خوب اول صبح طبقِ همیشه چایدم کردم جاشماخالی میخام تا پسر کوچولوام بیدار نشده نهار درستکنم و روز را به یکم نارحتی مثلِ همیشه شروع کردم فقط هردم تمرین میکنم چجوری روحیه خوده شاد نگاه دارم که پسر و دخترم خوشحال باشند آسیب نزنه گوچولوای مه ۱۵ روز دگه تولد اش است میخام نونخامهای با چای و پیتزا برای تولد او بخرم داخلِ خونه چشنِ خانوادهگی بگیرم
دیروز استاد گفت هرکه که دائمی است لطفن بیاد اینجا باشه استاد مه دائمی هستم اما داخلِ وبینار هاای رایگان شما باشه استاد ما پوزشمیخاهِم که نمتوانِم دگر وبینار ها شما باشِم اگه نه همه باید جواب پسبدم!
خوب دگه اینم زیستِ منه تا بجاای نرسی همه توره مخصره میکنند نه کمک وقتی رسیدی همه توقع دارند چرااااااا؛ کسی مثلِ مه بدبخت هست موقیع بکار باشم گویند صدیقه، وقتی بکار نباشم حتی از کنارم قیافه میگیرند رد میشند ایبابا خدا کفرم گرفتار جنین ظلمی مثلِ مه بکنه نه نکنه شوخیکردم
خوب کسایی دوست نداری ایبابا چه دارم میگم خداکنه ایبابا یعنی نکنه…
هاااا دگه ای گوشم انگار صدا آهنگه هنوز ازوری از دستِ نینیگوچولو ساکت بشینه و برقصه آهنگ میآرم ناگفته نمانه هرروز تا نرقصم روزام شام نمیشه ایبابا
خوب کمِه ما کرم شما تا فردا خدانگهدار…
https://t.me/sadegaalezadai
استاد من دیروز این گزارش نیک را فرستادم. فکر میکنم نرسیده. با اجازه آن را دوباره میفرستم.
وصلههای نچسب
شاهین کلانتری در وبینار نویسندهساز از یادگیری زبان دانمارکی! و شیرینی دانمارکیِ خیابان ویلا حرف زد.
حرف شاهین خان برد مرا به سالهای خیلی دور.
چند ماه از پیروزی انقلاب میگذشت. با پدر و مادرم رفتیم تهران. بچه که بودم تهران را دیده بودم اما بعد از آن دیگر نه.
مادرم مریض بود. با پدر و خواهر بزرگم بردیمشان تهران.
آشنا و فامیل داشتیم اما ترجیح پدرم هتل بود. ما را برد «هتل آمباسادور» خیابان ویلا، کوچه نیکو. بعدن اسم هتل شد «سفیر».
از هتل که بیرون میآمدیم و وارد خیابان ویلا میشدیم -که شده بود «استاد نجاتاللهی»- به سمت انقلاب، نه به سمت کریمخان، قنادیی بود با تابلوی «شیرینی دانمارکی.»
قنادی بزرگ بود. سادهی زیبا. نورش را از تکچراغهای چسبیده به سقف میگرفت، چشمنواز. قشنگ و باسلیقه. نه با نئون نه با لوسترهای بزرگ و چلچراغی. کف قنادی چیزی بین سنگ و موزاییک بود، به رنگ نسکافه. دیوارها سفید بود نه سفید گچی. رنگی شبیه به خامه. دیوار و کف و سقف، رنگهای شیرینیها را یادآور بودند. روی یک ضلع دیوار دو تابلو از طبیعت کشور دانمارک آویزان بود، با دورقابهای ظریف سفید.
در دو طرف، یخچالویترینهای بزرگ شیرینی بود. فضای قنادی یادآور ملیت شیرینیها بود: دانمارک.
همان زمان «قنادی فرانسوی» در خیابان انقلاب و «قنادی آلمانی» در اقدسیه هم بود اما فکر میکنم فقط اسم کشورها را برای قنادیشان یدک میکشیدند نه شیرینیهایشان را.
وارد قنادی «شیرینی دانمارکی» که میشدی چند خانم را میدیدی. آنها با سارافونهای آبی آسمانی و روسریهای بسیار کوچک مثلثی سفید، رژهای ملایم روی لب، پاکیزه و آراسته، مسئول آوردن شیرینیها از آشپزخانهی پشت بودند. دو نفر آقا هم به مشتریها میرسیدند.
فکر کنید جعبههای شیرینی، چهل و چند سال پیش چقدر زیبا و شیک بودند. در عین ظرافت توانایی ظرفیت را هم داشتند. جعبهها قُوطور( کلفت و قطور) نبودند. شیرینیها به واقع فرمول دانمارکی داشت. در حد پنج شش مدل: کرم وسطشان، مربا و مارمالاد میوههای فصل و خاک قند رویشان و چند مدل ساده. خشک، ترد و لایه لایه. نه خمیری و پختهنپخته. تا چند روز هم در خانه و یخچال میبود همان مزه و کیفیت را داشت.
شیرینیها چیزی نبود که امروزه به نام دانمارکی میفروشند که پر از تزیین کنجد و مغزِ تخم آفتابگردان و کدو و خلال مغز بادام است که این تزیینات به شیرینی دانمارکی بیچاره نمیچسبد. که بیشتر شبیه شیرینیهای خود ایران است، آن هم شیرینیهای اصیل و سنتیاش.
زمین تا آسمان فاصله. شما باید باید شیرینیهای آن زمانِ قنادی را میخوردید تا داور خوبی برای مقایسه میشدید.
شیرینیهای دانمارکی این چیزی نبود که اکنون به آنها میگویند. نه که شیرینیهای امروزی خوشمزه نباشند، نه منظورم این نیست، اما خداییاش مارک «دانمارکی» برازندهشان نیست.
خلاصه کار ما هر روز این بود که ساعت یازده پیش از ظهر از هتل بیرون بزنیم و برویم سمت قنادی. شیرینیهای داغ و تازه همان ساعت از فرها بیرون میآمدند. نمیگذاشتیم ویترینی شوند همان موقع میخریدیم. من بجای صبحانه و ناهار میخوردم.
چند خانم و یکی از آقاها به زبان دانمارکی حرف میزدند. اگر چه کلمات فارسی را با چاشنیِ لبخند زمزمه میکردند. بعدن از فامیلهای مادرم شنیدیم که آشپزها و عدهای از فروشندهها دانمارکی هستند و بعد از انقلاب هم هنوز تهران ماندهاند. حتا میگفتند خود اروپاییها هم از پخت چنین شیرینیهای دانمارکی در تهران متعجبند.
اما بعدها با شروع جنگ ایران و عراق، پرسنل دانمارکی هم از تهران رفتند.
سالها گذشت. موقع جنگ ایران و عراق که دو سال تهران بودیم و بعدن در دوران دانشجوییام هیچ وقت سراغ این قنادی نرفتم. هیچوقت.
دو سال پیش در یکی از سفرهایم به تهران با اصرارهای فراوانم، شوهرم و دخترم را که تهران دانشجو بود راضی کردم از آنجا شیرینی بخریم.
قنادی آن چیزی نبود که من در خاطرم بود. انواع و اقسام شیرینیها بود غیر از شیرینی دانمارکی. از فروشنده شیرینی اصل دانمارکی خواستم. یکی دو تا سینی نشان داد. خریدیم. اما هیچ فرقی با شیرینیهای معمولی نداشت.
حالا منتظرم روزی گذارم به دانمارک بیفتد و از قنادیهایشان طالب همان شیرینیهای چهل و چند سال پیش تهران شوم.
اما نکند موازنهی مواد شیرینیهای آنها هم عدم توازن را نشان دهد؟
نکند شیرینیهای اکنون آنها هم سر از ترکیب هل و دارچین ایران درآورده باشد؟
— ما امیدورانیم.
کانال تلگرام من:
https://t.me/nahid40rasti02
سلام!
بعضی روزا ما فقط تلاش میکنیم زنده بمونیم.
حس کردم خیلی وقته فاصله گرفتم.
گفتم بیام یه چیزی گفته باشم.
۱۴۰۵/۰۵/۲۶
گزارش نیک:۹۷🐌❤️
سال واژه: در مسیر معنوی
نمره روز: ده از ده
واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است
۱- هشت سطح آگاهی
در کتاب جادوگر خاموشی، فصل پایانی، پاراگراف های زندگی ساز خواندم که هشت سطح آگاهی داریم:
✅در سطح آگاهی اول شخصی که عملی اشتباه را انجام می دهد؛ اصرار دارد که عمل او درست بوده و دیگران را محکوم می کند.
✅ در دومین سطح آگاهی شخص پس از انجام عمل اشتباه خود، پی به اشتباه خود برده و از درون احساس پشیمانی می کند، ولی این پشیمانی را بروز نمی دهد.
✅ در سومین سطح آگاهی شخص در حین انجام عمل اشتباه خود، پی به اشتباه خود برده و دیگر آن را ادامه نمی دهد.
✅در چهارمین سطح آگاهی شخص قبل از انجام عملی اشتباه متوجه آن عمل شده و آن را انجام نمی دهد.
✅ در پنجمین سطح آگاهی شخص خود عمل اشتباهی انجام نمی دهد ولی اعمال اشتباه دیگران موجب آزار و خشم او می شود.
✅ در سطح ششم شخص خود عمل اشتباهی انجام نمی دهد و با دیدن اعمال اشتباه دیگران متاثر نمی شود.
✅ در سطح آگاهی هفتم شخص عمل اشتباهی انجام نمی دهد و با دیدن اعمال اشتباه دیگران احساس ترحم و دلسوزی نسبت به آن ها می کند.
✅ در سطح آگاهی هشتم. شخص عمل اشتباهی انجام نمی دهد و در دیگران نیز عمل اشتباهی نمی بیند. سطح آگاهی هشتم همان عشق است.💕💕💕 در این سطح فرد می داند که هر کس دقیقا در جایی است که باید باشد یعنی در سطح آگاهی خود عمل می نماید و از این طریق موجب رشد و تجربه ی دیگر ارواح و خود می گردد.
۲- شکرگزاری
شکرگزار هستم که سم پاشی سالن تولید را انجام دادم.
شکرگزار هستم که برای بالا بردن بهداشت آشپزخانه، غذا خوری و انبار مواد غذایی جلوی آشپز و کمک آشپز قاطع ایستادم.
قدردان راننده سرویس باشخصیت شرکت هستن.
قدر دان مدیر کارخانه ی فرهیخته شرکت هستم.
از کارگر خدمات که توان خواندن و نوشتن ندارد اما وظیفه شناس، خوشبو و محترم است، ممنونم.
سپاسگزارم که در مسیر رفت و برگشت محل کار آسمان صاف می بینم و رشته کوه.
شکرگزار Reiki و مدیتیشن هستم.
از گزارش نیک، استاد دوست داشتی شاهین خان❤️، دوستان اهل کتابِ این جمع قشنگ❤️ سپاسگزارم.
*اصلاحیه
دوشنبهای بود خوش مرام.
اذیتم نکرد، اذیتش نکردم.
چندتا بهترین داشت،
-اولی:
نویسندهساز بود. صحبت از اهمیت کابینتهای آشپزخانههایمان شد.
اَه اَه قهوهای که از زیر ران مرغها درش بیاوری دیگر چه مرض لاعلاجی میشود؟
آححح عطر قهوهی من.
ولی استاد راست میگوید، النظافتُ من الاِمکان.
در آشفتگی همه چیز گموگور میشود، یک هو میبینی چیزِ باارزشت هم قاطی آشغالها انداختی دور و یا گمش کردی. کلمهنویسیهمکردیم. هر هفته دارد برام لذتبخشتر مشه.
-دومینش:
جلسهی اول «نویسندگی خلاق پیشرفته» بود. باید برایش اسمی پیدا کنم. یک کِرمی در وجودم مانع گفتن آدموارانهاش میشود.
آری خلاصه خیییلی خوب بود.
گزارشم را که ارسال کنم حتی شده به اندازهی یک صفحه «دون کیشوت» میخانم.
استاد یک اصطلاح جدید ترکیهم یادمان داد که من به دلیل کهولت سن فراموش کردم اما شاید «زهرا هادی» که جوان است و جویای نام در گزارشش آورده باشد.
مردی در میان آناکونداها. نام فیلم جدیدیست شاید.
-سومینش:
افترکلاس بود. بعد از خداحافظی کمی ماندیم و بسیار خندیدیم.
من شدم چنگیزخان.
الهه نصیری شد عضوی از ساواک.
و تنی چند از عزیزان هم سفیران صلح و غذا.
حتمن الان هم دارید میخندید به جمیع شیاطینیتهاتان؟
باشد بخندید. اصلن آدم که خوشخنده باشد، باید هی بخندد. حلالالسون.
و در این لا و لو
-پیاده روی کوتاه.
-دادن هدیهای کوچک به همکارم.
-خودرسیدگی.
اودایم حافظتان
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
سال واژه: ترویج
کار زیاد. از ساعت ۹ تا ۱ پشت هم مراجع و آن یک ساعت هم به بقیهی کارهای آمار گذشت. و کلی کار ماند. من دگه نمت.
استراحت و استراحت.
نویسندهساز. کلمات هفته را نوشتیم. آنوسط یکی زنگ زد و داشت نظرم را دربارهی وضعیت گیلان میپرسید. اصن حالم بد شد.
دوباره استراحت.
خاندن کمی از کتابی که در دورهی پیشرفته قرارمان بود.
خود دوره. رمان. کلاسیک. تمرین را دوست دارم و میماند آخر هفته که انجامش بدهم.
جلوس با تخصصینویسون و مراسم تیکتیکانی.
نوشتن ۱۰۰۰کلمه در ۲۰ دخیخه.
چشمهایم دارند میروند. به کجا؟ به آنجا.
https://t.me/Fereshteh_bargi
۱ـ یک ساعت آزادنویسی. تو آزادنویسی، دوتا نامه نوشتم از حرفهای نگفتهام به دو عزیز.
گفته بودم تیر ماهِ پرنوشتهای بود برای من. مرداد از اون هم بیشتر.
۲ـ باز هم مطالعهی کتاب ذهن فریبکار من. چند تا سوگیری شناختی خواندم.
۳ـ تلاش کردم واسه ترانهام با چت جیپیتی تصویرسازی کنم. کارش بد نبود ولی بینقص هم نبود. باید باهاش سروکله میزدم که اصلاح بکند، حوصلهم سر رفت. رهاش کردم.
۴ـ آشپزی کردم.
۵ـ تو بیبرقی خوابیدم زیر باد پنکهی دستساز همسر. برق که اومد، خیس عرق بیدار شدم.
۶ـ نویسندهساز را بودم و مبینا از نوشتاردرمانی گفت.
پادکست ۷ ارتباط و فن بیان را گوش دادم و نتبرداری کردم.
– رونویسی از مقدمهی حریق باد مصطفی رحماندوست: آرایش برخی ازجملات با کلمات هموزن و هم قافیه. سخنش در بارهی وزن و شکستن آن و قالب مناسب با مفهوم شعر. خاندن اشعار و گلچینی از ترکیبهای شاعرانه:
آب آتشناک( پارادوکس)
غرق آب ذهن درهم و مخدوش
…متهی جویای چشمها در سینهی تو رخنه کند.
ابرهای عقیم اشک.
و قسمتهایی برگزیده از شعرها:
سکوت درمان نیست
اگر نهفتن درد التیام واهی بود،
لبان خستهی من، قفل آهنی میشد!
**
سکوت نعرهی سنگ است،
سنگ راه سکون.
سکوت بیشنرین هدیه است تهمت را.
مهار کردن نیرو خیانت عبثیست.
قطعهیی از شعری دیگر
-کسی نمیآید؟
در انتظار نبودی وگرنه میآمد.
-در انتظار نماندی وگرنه میتابید،
ستارهی سحری
– امروز تو پیچهای معماری سرک کشیدم. جدا از حرفهی خودم معماری و طراحی داخلی را میپسندم و از دیدن طرحهای خلاق لذت میبرم. به ویژه بکارگیری طرحهای ارگانیک منحنی و مواج از فکوفامیلهای دایره که به طبیعت نزدیکند. همینطور ترکیب رنگهای ُاکر و فیروزهیی با طرحهای مارپیچی، دوار، گنبدی برگرفته از معماری ایرانی. و شیشههای رنگین مشجر با کاشیهای منقش، اما ترکیببندی عناصر باید بدون زیادهروی در تزئینات و مینیمال باشد. برخلاف بیشتر آدمها ساختمانهای نورگیر با پنجرههای زیاد را نمیپسندم. احساس میکنم تمرکزم از پنجرهها میگریزد. دوست دارم ساختمان طرحی داشته باشد نیمهتاریک ودنج. رازگونه پیج در پیچ. مثل خیال، رویا. عین شعر. حالا میگویید چیزی دیگر نمیخواهی بیدرنگ آماده کنیم؟ مگر منوی رستورانست که سفارش میدهی؟ میگویند، وصفالعیش نصفالعیش. لذت تماشای معماری همانند لذتبردن از شعر یا نقاشی یا هر هنر دیگریست. برمیانگیزاند شوری در تو به آفرینش دوباره . این تکرار لذت از پی لذت از میل به جاوادانگیست و جاودانگی مایهی آرامش و امنیت. آفرینش همواره اثر هنری نیست گاه ساختن روزی خوب است برای خودت یا دیگری.
– بعضی اوقات از “خ” دلآزرده میشوم. از کوره دررفتنهای دمادمش. من هم کم سرتق نیستم و کلکل سرخود که بعد میشوم پشیمان و دلم میسوزد برایش. مهم این است که از ته قلب به هم باورمندیم. هرچقدر هم سخت دعوا کنیم به یکساعت نکشیده، چشمپوشی میکنیم و بیمقدمه گپ میزنیم. مهم این است که در هرشرایطی بهویژه روزهای سخت ازهم رو برنمیگردانیم و پشت هم را خالی نمیکنیم. وخانواده یعنی همین.
بنام خدا
گزارش نیک ۹۷ :
_ امروز انگشتانم به تایپ کردن بیشتر خو گرفتهبودند. سرعت تایپ کردن هم بالاتر رفتهبود. از آزادنویسی شروع کردم به دیالوگ رسیدم و پای دیالوگها به یک داستان کوتاه هم باز شد. این جادوی نوشتن است که نمیدانی از چه میخواهی بنویسی و از کجا شروع میکنی و نوشتن تو را به کجا میبرد. زمانی خیلی مشتاق نوشتن داستان بودم اما الان بیشتر از خواندن داستان لذت میبرم. تجربهی اولین داستاننویسیهایم برمیگردد به فروردین سال هزاروسیصدونودوهشت وقتی که در چالش صدداستان مدرسهی نویسندگی شرکت کردهبودم. خاطرم هست، صدتا داستان نوشتم که اغلبشان را حتا خودم رغبت نمیکردم دوباره بخانم. اما در این صدتا داستان چندتایی، شاید کمتر از انگشتان دست بودند که میشد بیشتر رویشان کار کرد. الان حتی نمیدانم آن داستانها کجا هستند، چون اغلب روی کاغذ مینوشتم. دنیای داستان و داستاننویسی هم بستر مناسبی برای خیال پردازی است.
_ امروز آخرین جملههای کتاب پنداشتهها را خاندم. خیلی از خاندن این کتاب لذت بردم. بعضی از جملهها و متنها واقعن برایم آموزنده و الهامبخش بودند. بعضیها هم مانند شعر زیبا بودند. خوشبختانه کتاب قابل دسترس است و میتوانم گاهگاهی دوبار آن را بخانم. سپاس از آقای کلانتری به خاطر نوشتن این کتاب دلنشین.
تنظیم مغز:
نوشتن مغزمرا تنظیم میکند.
معرفی:
معرفی مفید و مختصر و جذاب خودت را مدام تمرین کن.
پیادهروی:
با آدمهای با انگیزه و خلاق حین پیادهروی حرف بزن؛ دستاورد چنین گفتگویی هزار برابر است.
یک مرد جنگی؛
داشتن صد مخاطب عمیق، هزار برابر بهتر از داشتن یکمیلیون مخاطب سطحی است.
حتا یک پاراگراف:
از کتابهای نخواندهات حتا اگر یک پارگراف هم بخوانی عالی است.
انتظار خلاق:
همیشه دنبال کتابی بگرد که در زندگیات معجزهای بزرگ ایجاد کند شاید هرگز چنین کتابی را نیابی، اما چنین انتظاری دستاوردهای بیشماری دارد.
معیار انتخاب کتاب:
چیزهایی بخوان که بیسوادیت را به رخت بکشند.
(چقدر خوب است با کتابهایی در زندگی آشنا شویم که به ما نشان بدهند چقدر کم میدانیم.)
کار مورد علاقه:
کار مورد علاقهیتو کاری است که دوست داری دربارهی آن بیشتر و بیشتر و بیشتر یاد بگیری.
بهانهآلود:
علاقهات را به بهانه آلوده نکن.
تمرکز:
هر وقت کمتر از کار دیگران ایراد گرفتی یعنی بیشتر سرگرم کار خودت هستی.
همیشه:
همیشه در حال نوشتن یک کتاب باش، حتی اگر تنها خوانندهی آن خودت باشی.
بهرهوری:
زمانی که صرف سرزنش خودت بهخاطر عقب انداختن کارها میکنی صرف انجام همان کارها کن.
_ از کتاب چهرهیپنهانحرف:
«آیا قصه هم میتواند آن چه شعر به خواننده میدهد، بدهد؟»پرسید.
_ آری، اگر همان کاری که در شعر با زبان میکنیم در قصه هم بکنیم. یعنی آن چه در شخص من و در شخص یک حجمنویس میگذرد وقتی که مینویسد.
_ منظور؟
_ سابقاً میدانستم چه مینویسم. امروز برای این مینویسم که بدانم چه مینویسم. آن روز میدانستم که مینویسم، امروز مینویسم که بدانم.
بر این تأمل در آینده تأمل میکنیم.
از کتاب خسروخوبان: امروز فصلهای جانور کیهانی و زابل را خواندم خیلی شیفتهی کتاب شدم. میخواستم بیشتر دربارهی این کتاب اظهار نظر کنم اما ترسیدم نظرهای ناشیانهی من از ملاحت و زیبایی این کتاب بکاهد.فقط اینکه خیلی مجذوب نثر کتاب شدم. مخصوصن در بخش زابل، نثر خیلی خوب بود، نثر هم روان هم آهنگین است. انگار برای هر کلمه در جمله طراحی خاصی شدهاست. (خواستم اظهار نظر نکنم اما باز نشد.) نمیدانم من چون کتاب کم خاندهام، که این کتاب اینقدر برایم جذاب است یا اینکه خسروخوبان واقعن کتاب بینظری است. موضوع کتاب هم خیلی برایم تازگی دارد و جذاب است. خیلی وقت است از خاندن کتابی به این اندازه لذت نبرده بودم. مشتاقم در فصلهای بعدی این کتاب بیشتر غافلگیر شوم.
از کتاب بهتربنویسم: دلم برای این کتاب تنگ شده بود.
۹-۵. جمع ناروا
گفتیم که در فارسی و اکثر زبانهای زندهی دنیا، جمع مکسر وجود ندارد. بنابراین کلمههایی مانند «دراویش»،«خواقین»،«بسانین»،«دساتیر»،
«فرامین»و «اکراد» بیرون از قاعدهاند. در فارسی برای جمع، از دو علامت استفاده میشود: «ها» و «ان».
هر کلمهای را _ اعم از این که فارسی باشد یا غیر فارسی، و جاندار باشد یا غیر جاندار _ میتوان با «ها» جمع بست؛ مانند کتابها، مردها، سنگها، زمینیها، خداها، سرها، بوعلی سیناها. اما جمع واژهای با الفونون. مشروط به جانداری آن است؛ مانند خدایان، مردان، زمینیان، سگان، درختان، گلان.
_ وبینار امروز با فهرست کلمهها هفتگی شروع شد و پنج دقیقه فقط کلمه نوشتیم . بعد کلمههای این هفته را با هفتهی قبل مقایسه کردیم. جالب این است که در فهرست من هر هفته تعداد کلمههای جدید بیشتر میشوند.
_در وبینار امروز، آقایکلانتری دربارهی مدیریت دانش شخصی صحبت کردند. و گفتند بهتر است بخشی از افکار و اطلاعاتمان را در نت گوشی یا فایلی ذخیرهکنیم و در برنامهای باشد که بستر اینترنت برای آن مهیا باشد. تا اطلاعات ما همیشه در دسترس ما باشد. و اینکه هر فردی که میخواهد کار فعالانه انجام دهد باید دارای ذهن دوم باشد.در ذهن دوم ما میتوانیم از شلختگیها و پراکندگیهای اطلاعاتمان فاصله بگیریم. و از فضای مجازی میتوان بهرهبرد برای ساختن ذهن دوم. و ایشان از فایل مدیریت شخصی خودشان برای ما مثال زدند. ( بحث مدیریت دانش شخصی و ذهن دوم خیلی برایم جالب و مفید بود. امروز این کار را انجام دادم و فایلهایی در نت گوشیام باز کردم و هر کدام را به بخشی اختصاص دادم. حداقل اطلاعاتی که در نت گوشیام ذخیره شدهبودند تا حدودی مرتب شدند.
امروز مبیناملائی عزیز مهمان وبینار بودند و خلاصهای دربارهی نوشتاردرمانی و تمرین نامه گفتند. و نامههای برخی از دوستان را خواندند.
( در میان صحبت مبینای عزیز در ارتباط با نامه، به یاد آنچه دربارهی «نامههای خانده نشده» در کتاب چنگلبلوط نوشته شدهاست میافتم:
منظورم نامههاییست که فقط یک طرف نامهها به دست ما رسیده است: با خواندن کتابچهی این نامهها صدای دیگری، صدای مخاطب نامهها، شنیده نمیشود. بخشی از اهمیت و جذابیت نامهها به این است که برای انتشار نوشته نمیشدهاند. برای همین است که در نامهها صمیمیت و صداقت و حتی خشونت بیشتری موج میزند؛ راحتی در انتخاب کلمات، گاهی بدون توجه به ساختار و نکتههای مربوط به نویسندگی. و نامهها مملو از دقیقههای خصوصیاند.)
در انتهای وبینار، آقای کلانتری غزلی از مقبولی خاندند که خیلی زیبا و دلنشین بود. متأسفانه اسم مقبولی را اولین بار بود میشنیدم. چه حیف که این شاعر را تا به حال نشناختهام. و چه خوب که این وبینارها بستری هستند برای آشنائی ما با شاعرهایی که کمتر میشناسیم. وبینارها ساعات خوشی هستند.
_ از نوشتن: نامه و شکرگزاری
_ محبوب امروز: گلریسه
تعبیر نگاه توست گلریسهی ابریشممعنا ز تو میگیرد گلواژهی زیبایی.
_ حلزونهای گزارشهای نیک خیلی خلاقانه و جذاب هستند و هرروز به یک سبک و سیاقاند.
(گزارش نیک ۹۶: شکل حلوزون خیلی بامزه بود.)
سالواژه: ثمربخشی
روز کسالتباری را گذراندم.
جنابِ آزادنویسی هم تلاش خودش را کرد تا حالم را بهتر کند و تا حدودی موفق بود.
امروز تمرین فهرست هفتگی کلمات را انجام دادیم چون نوشتن این فهرست را در هفته های قبل درست مدیریت نکرده بودم نتوانستم مقایسه را انجام دهم و قوه قضاوتم معلق ماند.
یک آهنگ ترکی جدید یاد گرفتم.
همچنان پارهنویسی را منظم انجام میدهم.
https://t.me/sohahashayeb
۷ خودپند امروز:
1. با هر واژهی تازهای که میبینی شعری بساز.
2. فهرستی بنویس از تمام آثاری که باید تکرار کنی؛ بارها بخانی و ببینی و بشنوی.
3. برای بچههای نویسندهساز از «مدیریت دانش شخصی» و ساختن «ذهن دوم» بیشتر بگو.
4. در آزادنویسیهای امروز از این واژه استفاده کن: «دستگریز»
5. نه در سیری، نه در گرسنگی، تصمیمهای مهم نگیر. فکر خوب جایی میان سیری و گرسنگی صورت میبندد.
6. از غزلهای سنایی بیشتر بخان: «ما را مگوی سرد که ما رنج دیدهایم/از گشت آسمان و ز آسیب روزگار»
7. فهرست نکتههای نویسندهساز را تازه کن:
➖یادداشت روزانه، زمینِ بازی نویسنده است، بهترین جا برای آزمودن شیوههای گوناگون نوشتن و رسیدن به ایدههای نو برای انواع مختلف نوشتار.
➖فراموش نکنیم که ایده معمولن در هنگام نوشتن شکل میگیرد. پس آزادنویسی را جدی بگیرم و پیش از نوشتن نگران کمبود سوژه نباشیم.
➖تا میتوانیم همه چیز را فهرست کنیم. حتا فهرستهای عجیبوغریب و بهظاهر غیرکاربردی بنویسیم. فهرستنگاری ایدهپردازی را سهلتر میکند.
➖زیستی پرسشبنیاد بسازیم و در سه مرحله دربارهی مسائل گوناگون پرسش طرح کنیم. نخست با «چرا…؟» بیشمار سؤال بنویسیم، سپس گزینههای بسیاری را با طرح «چه میشود اگر…؟» خلق کنیم، و در نهایت گزینهیی را انتخاب و برای اجرای آن تمرکز کنیم روی: «چگونه…؟».
➖با هویت رسمی خودمان یک کانال تلگرامی بسازیم و هر روز پارهای برگزیده از یادداشتهای روزانهمان را ویرایش و در آن منتشر کنیم.
➖انتقال آموختههای جدیدمان را در اولویت موضوعاتِ رسانهی شخصیمان بگذاریم.
➖پیش از انتشار متن، بکوشیم هر جملهی آن را دستِکم به سه یا چهار شکل دیگر هم بنویسیم تا روانترین و مناسبترین شکل جمله برسیم.
➖سبدی متنوع از آثار داستانی و غیرداستانی برای مطالعه فراهم کنیم.
➖در کنار مطالب تازه، مطالعهی مکرر یک یا دو متن کلیدی را در برنامهی روزانهمان بگنجانیم.
➖انس با شعر به افزایش سلیقهی کلامی میانجامد. پیوندمان با شعر کهن و نو را همواره محکمتر کنیم.
➖هر روز دستِکم یک واژهی تازه به دایره لغاتِ فعالمان بیفزاییم.
➖پرورش مهارت نویسندگیمان را مانند پرورش نوزاد ببینیم. با توقعات نابهنگام به ذوق خودمان لطمه نزنیم.
➖برای ارزیابی کیفیت روزهایمان سنجههای مشخصی در نظر بگیریم و در میانهی روز و پایان آن، به عملکردمان نمره بدهیم و سپس از خود بپرسیم: چگونه میتوانم در ادامهی روز یا فردا بر نمرهام بیفزایم؟
➖چالش «گزارش نیک» را فراموش نکنیم. نوشتن سطری نیمهکاره بهتر از ننوشتن است.
—
و فهرستی از کارهای امروز:
– ۲ جلسه کلاس خصوصی: مقالهنویسی دربارهی هنر و آموزش
– وبینار نویسندهساز: مدیریت دانش شخصی و استعارهی آشپزخانهی ذهن+فهرست هفتگی کلمات+غزلی از قبولی+مبینا ملائی و تجربهنویسههای نوشتار درمانی
– جلسهی اول دورهی پیشرفتهیدورهی نویسندگی خلاق: واخ که چقدر خندیدیم. ۹۰ دقیقه کلاس به سرعت برقوباد گذشت. کار با بچههای آشنا حلاوت دیگری دارد. از رمان و واقعیت حرف زدیم و فهرستی برای «همیشهنویسی».
– تماشای «Angel of Mine 2019». فیلم از این جنبه جالب است که میتواند تجربهی مادر بودن را تا عمیقترین لایههای آن به تصویر بکشد. ته فیلم اکلیلی میشوید، میارزد به دیدن.
گزارش نیک
دیشب گزارشنیک نوشتم و فراموش کردم بفرستم.
گزارش نیک بزند بر کمرم.
امروز فراموش کردم چه کردم.
مقداری خواندم و نوشتم و فکر کردم.
راجب چه فکر کردم؟
به اینکه چجوری بازیهای کامپیوتری حدود ۲۰ نویسنده دارند.
۲۰ نویسنده فقط برای داستان بازی.
به اینکه طراحی یک مرحله بازی، چقدر میتواند جذاب باشد.
همین.
نیکنویسیِ امروز
سالواژهام«استمرار»
امروز استمرار در نوشتن در اولویت بود.
هزار و پنجاه و هشت کلمه تایپ کامپیوتری. صد و پنجاه کلمه با خودکار. و حدود ۲۰۰ یا ۳۰۰ کلمه هم در گوشی. و البته که همیشه کمیت معیار نیست.
لابهلای ساعتها
همچای با یکی از مریمها
همکلامی پیامکی با خانداداش و ذوق بابت ارسال کتابهای خوب
همصحبتی تلفنی با دوستی از جنس آرامش
همسفره با پسر برای غذای مورد علاقهاش
همنشین با اهل وبینار
همنفس با بیژن نجدی در شعر:
عاشقان گیاهاناند که
ریشههایشان فرو رفته است در کف دست من
در استخوان کتف تو
در جمجمهی شکستهی من
و این خاطرات من و توست که توت میشود یک روز
انار میشود گاهی
که دیروز انگور شده بود
که فردا زیتون و تلخ.
همقدم با همسر برای صحبت و خرید
همنوا با صفحه کلید برای نوشتن
همراه شما
همرسانی گزارش نیک امروز
#گزارش_نیک
#سبزنوشت 🍃
https://t.me/SabzNevesht27
#گزارش_نیک
#سبزنوشت🍃
خب، کارهای نیک امروزم:
✓بیدار شدم.
✓قهوهخوردم.(نیکترین بخش روز)
✓داستان کوتاه «آهنگ روزاری» از ویلیام فاکنر را خاندم و در اینستاگرام برای عابرین احتمالی هوا کردم.
✓هزار واژهام را نوشتم.
✓لباسم را با اتو سوزاندم.( نیک است، دوستش نداشتم. پس از لباس سوزانی آرامشی نسبی یافتم)
✓خانه را داری کردم و داری را خانه و حسابی به لفاظیهای تداعی شده در ذهنم خندیدم.
✓تماس تلفنی که دوستنداشتم را جواب دادم!( سختترین بخش)
✓ناهار نپختم.( حسابی چسبید. پختند.)
✓قهوه خوردم.(چه نیکانه)
✓رفتم نشست. ( کمگوترین انسان در طول هفته ناگهان به شکل معجزهواری از کتابها میگوید و زمان به سرعت میگذرد.)
✓در نشست بچههایم را بغل کردم. یک عالمه بچه دارم، یکی از یکی قشنگتر.
✓خانم معلمم را نیز مخفیانه بغل کردم.(همیشه پیامهای محبتآمیز میفرستد و از پشت گوشی نمیشد بغلش کرد.چسبید)
✓در مورد چیزی که آزارم میداد حرف زدم، بخشی از دیالوگهای تمرینی در آزاد نویسی، زنده شدند.
✓بخشی از مشکلات حل شد. پیام مهمی دریافت کردم، حاوی خبرهای نیک.
✓شال خفهام کرد. ادامه دادم.( نیک است که ادامه دادم، یقهی لباسم بهم خورد)
✓برنامهریزی قرار ملاقاتی که ماهها به تعویق انداختم.
✓پاسخ پیامهای محبتآمیز.
✓شرکت در کلاس نویسندگی پیشرفته. تجربهای فوقالعاده و تمرین وسوسه برانگیزش. ( دگرگونی وضعیت. چقدر چسبید همه چیز)
✓ادیت بخشی از فیلم معرفی نشست و آپلود.
✓دیدن ادامهی فیلم «بیداد». (چقدر حرف دارم در موردش)
✓تصویر یک حلزون که جدیدن به هم معرفی شدیم را در کانالم آپلود کردم.
🪽سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
به نظر میرسد مطبها مکانی هستند که وامیدارندت به جایی نشستن، منتظر بودن و با ملال سر کردن.
اما مگر همین انتظار هم خود نوعی کار نیست؟ همین نشستن و گهگاهی به گوشی نگاه کردن، چک کردن ساعت، زمان را پاییدن. همین افکاری که در حالت سکون در ذهن رژه میروند، بیهیچ ترتیبی.
مثل همین حالا که همه روی صندلیهای یکشکل و منظم نشستهاند.
زنی که به نظر آرایشگر میآید، دارد تلفنی نوبت مشتریاش را فیکس میکند. دختری نوجوان مدام با موهای وزوزیاش ور میرود، گاهی پاشنهی کفشهایش را به زمین میکوبد. پسری جوان هر لحظه صفحهی گوشیاش را روشن و خاموش میکند. و من گاهی بلند میشوم از کلافگی، قدمی میزنم و باز مینشینم.
شاید حل شدن در ملال باید ناآگاهانه اتفاق بیفتد. مثلا یک آن به خودت بیایی و ببینی ساعتی در یک حالت ماندهای، بیهیچ اندیشهای، بیآنکه کاری کرده باشی یا در پس آن کوششی باشد برای هیچ کاری نکردن.
بعد میبینی که ملال آنقدرها هم دردناک نیست. شاید آنچه ملال را منفور میکند همین آگاهی از بودنش است.
امروز با احساس خابآلودگیای که قرار نبود به خاب ختم شود:
ورزش کردم، حمام رفتم، لباس راحتی تازهام را پوشیدم، موهای آشفتهام را که حالا نه کوتاهند نه بلند، با هر زحمتی بود از پشت سر بستم، رژ قرمز همیشگیام را زدم.
اغلب انگار تن ندادن به کسالت کارساز است، اما گاهی هیچجوره نمیشود سرپا شد، مگر با تن دادن به کسالت.
سال واژهام: تحسیــن
۱. شاهین خطابش میکنند. خودمانیتر است. اسمش است. اما من ترجیح میدهم استاد خطابش کنم. رسمیتر است. شاهین معروف است. همه میشناسندش.چند سالی هست که بین اطرافیانش حرف اول را میزند. مغازههای کناریاش هم پرمشتریاند. اما همهٔ ترافیک خیابان بخاطر شاهین است. فلافل شاهین. بندریهایش محشرند.
۲. توی آینه بجای خودم، خستگیهایم را دیدم.
۳. کلاس نویسندگی خلاق پیشرفته خوش گذشت. تا حالا از این زاویه به دنکیشوت و مادام بوواری دقت نکرده بودم. هر دو را نصفه خواندنم. دنکیشوت خیلی ریز بود. احساس کردم اگر دست از خواندن نکشم تا ده صفحه دیگر کور خواهم شد.
مادام بوواری هم سال اول دانشگاه سروکلهاش پیدا شد. درسها سنگین بود. گفتم بعداً میخوانم و تا حالا نخواندم. بجایش نظریهٔ شرطیسازی نمیدانم کی را خواندم. حتی اسمش یادم نیست. همان که روی سگها آزمایش میکرد.
این کلاسا انگار جلسه تراپیه. کتابتراپی. شاهیندرمانی.
۴. بابام حق داشت. حتما یه چیزی میدونست که میگفت دخترجون، اینقدر کتاب داستان نخون. به درد نمیخوره. منظورش رمان بود. منظورش این بود که حقایق تلخ زندگی از درون همین رمانها به من سلام خواهد کرد.
۵. تموم شد. شب دیگر هول نیست. شب هول تموم شد. میتونم بگم از خیلی از کتابهایی که تا حالا خوندم بهتر بود. با وجود حس تلخی که ازش گرفتم اما خوب بود. یعنی خوب نوشته شده بود. خیلی خوب. اما باید بره جزو لیست سیاه. کتابی نیس که هر کسی بتونه دست بگیره. محدوده سنی و فکری داره. برای خونه ای که بچهداره جزو وسایل خطرناکه.
۶. شب هول انگار فقط رمان نبود. بوی جامعهشناسی فلسفی میداد. نمیدانم چه بویی میداد. هنوز ذهنم به این چیزها قد نمیدهد. هنوز سوادم کم است. ولی لامذهب ترسی به جانم انداخت.
واژه : اشتراک معرفت
راستش اين گزارش از اتفاقات خوب من در چند روز گذشته است؛ که همه ی روز ِمن را تحت الشعاع خودش قرار داد . اینقدر این اتفاق خوب بود که از ذوقم میخواهم فقط آن را برایتان به اشتراک بگزارم .حوالی ظهر بود طبق معمول مشغول امور خانه بودم وهم زمان درحال گوش دادن به کتاب صوتی دزیره . البته بماند که کتاب خواندن را خیلی ترجیح می دهم تا گوش دادن به همان کتاب . اتفاقا چند روز پیش دریکی از این شبکه های آنور آبی فیلم دزیره با بازی مارلون براندو وجین سیمونز ، محصول ۱۹۵۴ هالیوود را دیده بودم. مگر میشود لذت نبرداز تماشای این فیلم ؟! بعد از اتمامکاربه گروه دوستانم در تلگرام سرزدم و ویس های یکی از دوستان دست به خیر را گوش کردم صحبت از خانومی زحمت کش بود به نام پروانه که با دسترنج وکار در منازل بالاشهر خرجی خودش ودختر ۲۰ ساله اش رو در می آورد . پروانه خانوم بعداز فوت همسرش در یک تصادف نابهنگام ، تک سرپرستِ دختر دانشجو وبا استعدادش شده بود
دوستِ دست به خیر من ميگفت پروانه خانم مجبور بوددر منزلی اشتراکی با اتاق های جدا ازهم دور تادور یک حوض بزرگ و آشپزخانه ای مشترک زندگی کند .خانه ای درست مثل خانه قمر خانوم در دهه ی ۲۰ و ۳۰ ! درجوار این پروانه خانوم یک همسایه مجرد ناموجه ویک جوان معتاد هم زندگی میکنند وحالا صاحبخانه پروانه خانوم را جواب کرده ؛شاید به خاطر نجات دختر جوان وزن تنها.واومانده بود وپول پیش خانه ای که نمی تواند جورش کند . خلاصه دوست من دست به دامن دوستان شد واز ما می خواست که هرکسی کمکی کن واگر نمیتواند پولی واریز کند حداقل پیام رو به دوستان وگروههای همکار ارسال کندتر شاید فرجی شود . صحبت از ۱۰۰ میلیون پول بود برای پول پیش یک خانه ی کوچک . خلاصه سرتان رابه درد نیاورم مبلغ خیلی ناچیز خودم ریختم که از ارسال فیش آن شرمنده بودم ولی با خودم میگفتم کمه من و کرم خودت ! اما نکته جالب توجه وخوشحال کننده این که دوستان عزیز من مبلغ ۲۵ میلیون ذره ذره و قطره قطره به حساب دوست خیر من واریز کردند . وقتی این پیام دوستم را دیدم که «مصی جانم شما هم پیش خدا اعتبار داری هم پیش دوستان !» باورکنید خداروشکر کردم ودروغ چرا به خودم بالیدم به واسطه حضور رفقای با معرفتم. خداهمه آنها را برای من وعزیزانشان حفظ کند
#گزارش نيك✍️
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
۱- امروز صبح دو اتفاق جالب افتاد.
اول اینکه غرق در خواب بودم که همسر، قبل از رفتن به مغازه، به رسم عادت گونهام را بوسید. یکهو ترسیدم و با تکان خوردن من، دخترکم هم در شکمم بیدار شد و لگدی زد. خیلی خندهدار بود؛ فکر کنم چند فحش آبدار هم نثارم کرد! البته بعدش تلافی کرد و آنقدر تکان خورد که به سختی دوباره توانستم بخوابم.
۲- دومین اتفاق جالب این بود که وقتی از خواب بیدار شدم آنقدر هنگ بودم که در کانال ساری به دنبال ساعت قطعی برق میگشتم؛ غافل از اینکه همان موقع برق رفته بود و خودم متوجهش نبودم!
۳- برای صبحانه حوصله به خرج دادم و املت با گوجه درست کردم. قبلاً وقتی تنها بودم، خیلی اهمیت نمیدادم که چه بخورم، اما حالا با وجود دخترم، بیشتر حواسم به تغذیهام هست.
۴- از آنجایی که برق نداشتیم، به جای اینکه مرغ را در فر بگذارم، مجبوس مرغ درست کردم. یک پارچ شربت بهارنارنج خنک هم گذاشتم کنارش و سالادی که از دیروز باقی مانده بود.
۵- با مامان تلفنی حرف زدیم. تعریف کرد که اتفاق ناگواری برای یکی از زنهای مسن فامیل افتاده؛ مثل اینکه پیرزن تنها در خانه بوده که دو زن چادری با صورتهای پوشیده در میزنند و میگویند برایت خرما آوردهایم. او هم در را باز میکند و میرود برایشان آب بیاورد که ناگهان خفتش میکنند و النگوهای طلایش را به زور از دستش درمیآورند؛ به قدری که دستهایش تاول میزند. دورهزمانهی عجیبی شده!
۶- به گلدان سبزیام که هنوز در حد جوانه باقی مانده و رشد نمیکند آب دادم. دیگر دارم ناامید میشوم.
گوشتی را هم که دیشب همسر خریده بود در کیسههای یکبارمصرف تقسیم کردم و در فریزر گذاشتم.
۷- امروز حال نداشتم نقاشی بکشم. فقط کمی از کتاب «شب هول» را خواندم و دراز کشیدم.
۸- به حمام رفتم و زیر دوش به حرفهای استاد در وبینار نویسندهساز گوش دادم. خوبی کلاس آنلاین همین است که در هر لحظه از زندگیات میتوانی در آن حضور داشته باشی.
۹- اکنون خود را در فهرستی از کلمات نوشتم.
۱۰- موهایم را سشوار زدم و حاضر شدم تا به همراه همسر به آمل برویم و رفیقم را برای تولدش سورپرایز کنیم. تا همسر بیاید کمی طول کشید که خوشبختانه علتش آمدن مشتری بود؛ در این بیبازاری، اندکی فروش هم غنیمت است.
۱۱- یک ساعت راه را با ماشین طی کردیم. قطرههای ریز باران به شیشه میخورد و صدای سیاوش و معین و ابی و حبیب و هایده، روح و جانمان را نوازش میکرد.
وقتی رسیدیم، اول کیک را تحویل گرفتیم و سپس به سمت کافه رفتیم. سودا در پایین کافه منتظرمان بود. به الناز گفته بود که اسنپ قرار است برایش کیک بیاورد و الناز وقتی ما را دید، کلی ذوق کرد و سورپرایز شد.
۱۲- تعدادی عکس گرفتیم و گفتیم و خندیدیم و کیک خوردیم و شام سفارش دادیم و خیلی خوش گذشت.
در نزدیکیمان یک صندلی غذای کودک قرار داشت. گفتم: «در تولد بعدیات دخترم هم حضور دارد.» سپس همگی دربارهی آمدنش رویاپردازی کردیم و خندیدیم.
سودا میگفت این آخرین روزهایی است که از طرف من مهر و محبتی میبینی، چون بعد از آمدن عشق خاله، دیگر تمام محبت و توجهها برای اوست.
الناز میگفت در تولد بعدیام، حتی اگر خواست به کیکم دستبرد بزند، بغلش میکنم و مخالفتی نمیکنم؛ اتفاقاً با هم کلی عکس میگیریم.
۱۳- همستر زیادهگو میگوید:
امروز چیزی نیافریدی ولی بیشتر از همیشه در حال زندگی کردی و خوشحال بودی و خندیدی.
گاه زیبایی زندگی به همین دیدار ها و تولدها و خوشیهای کوچک ساده است.
به امروزت از ۱ تا ۱۰ ، ۱۰ میدهم.
گزارش نیک دوشنبه
گزارش نیک | حملهی سحرگاهی به یخچال
✓ ساعت پنجونیم صبح بود. شهر هنوز در خوابِ نیمهکارهی خودش فرو رفته بود و جهان، برای چند دقیقه، از شرّ هیاهوی روزانه خلاص شده بود. من اما بیدار شده بودم و نخستین اقدام تمدنیام این بود که چند لیوان آب نوشیدم، گویی قرار بود تمام خشکیهای جهان را در یک عملیات آبیاری گسترده نجات بدهم.
اما این پایان ماجرا نبود.
چند دقیقه بعد، حملهای ناگهانی به یخچال آغاز شد.
درِ یخچال باز شد و سه عدد نان خامهای، که تا آن لحظه تصور میکردند روز دیگری را در امنیت و آرامش پشت سر خواهند گذاشت، ناگهان با واقعیت تلخ سرنوشت مواجه شدند. من چیزی شبیه به گرسنگی نبودم. بیشتر شبیه یک نیروی ویژه بودم که برای یک مأموریت محرمانه اعزام شده باشد.
سه نان خامهای در فاصلهای کوتاه ناپدید شدند.
صبح هنوز طلوع نکرده بود و من رسماً اولین بحران غذایی روز را پشت سر گذاشته بودم.
اگر کسی از بیرون نگاه میکرد، شاید تصور میکرد این بیدار باش صبحگاهی قرار است با مراقبه، کشش بدن، موسیقی کلاسیک و یک فنجان چای آغاز شود. اما زندگی گاهی تصمیم میگیرد طنز خودش را بنویسد.
صبح من با آب شروع شد و با خامه پایان گرفت.
و یخچال، خاموش و حیرتزده، احتمالاً هنوز در حال بررسی ابعاد این حادثه است.
✓ ساعت هنوز پنجونیم صبح است و من، پس از حملهای ناگهانی و نسبتاً موفقیتآمیز به یخچال، اکنون کنار گوشی نشستهام. شرلوک درست کنارم جا خوش کرده، چسبیده به گوشی، چنان باوقار و جدی که گویی از ابتدای خلقت مأمور نظارت بر بیدار شدن من بوده است.
آن طرفتر، شارلوت در حال جستوخیز است. از یک سو به سوی دیگر میدود، میپرد و دوباره مسیرش را عوض میکند، بیآنکه کوچکترین توضیحی دربارهی این همه انرژی در ساعت پنجونیم صبح ارائه دهد.
من میان این دو موجود نشستهام.
شرلوک، آرام و متفکر، در کنار گوشی.
شارلوت، بیقرار و جهنده، در تمام عرض خانه.
و من، با چند لیوان آب در معده و سه نان خامهای در حافظه، دارم تلاش میکنم بفهمم دقیقاً چه کسی در این خانه زودتر از همه بیدار شده و چه کسی از همه کمتر عقل معاش دارد.
فعلاً شواهد علیه من است.
یخچال هم حاضر است شهادت بدهد. 😂
√ امروز صبح، پیش از آنکه روز کاملاً بیدار شود، شعر تازهای از «خابی نارَس» نوشتم
تکهای از خاب که پیش از فراموشی به کلمه تبدیل شد
حالا منتشرش کردم تا این رؤیای نارس، زندگی تازهای بیرون از خاب پیدا کند.
√ بقیهٔ روز به استراحت فعال گذشت و در کشاکش بیبرقی طاقتفرسای اهواز آرامآرام سپری شد
بعدتر هم در وبینار «نویسندهساز» شرکت کردیم و روز، میان سکوت و کلمه و در انتها با ساعتی مدیتیشنِ سپاسگزاری به پایان رسید.
کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آیدی اینستاگرامم: 🪬
draliandishmandir
نویسنده: دکتر علی اندیشمند 🌷
گزارش: بدنم میگوید
_ورزش. ورزش. ورزش. هر بار نوشتم ورزش، بدنم آمد بالا. قبلنا آن زیر بود اما حالا نه. همش جلویم خودش را کِش میدهد. انگاری تازه فهمیده، بدن است. حالا هی دارد خودش را میبیند.
_بدنم میگوید کتاب بخوانم. «نمایش ذهن در داستان»* را. میخوانم. خیلی خوب است. بدنم این را میگوید. میگوید باید باز هم بخوانی. خستهم و نمیدانم جوابش را چه بدهم.
_بدنم دستم را به سمت لپتاپ میبرد تا بنویسم. آزادنویسی کنم. بلا. میداند چگونه آرام میشوم.
_بدنم میگوید بروم وبینار نویسندهساز. میروم. مبینا آمد و از نوشتاردرمانی گفت.
_بدنم میگوید جلسهی اول دورهی پیشرفتهی نویسندگی خلاق را شرکت کنم. همیشه قطع و وصل میشدم اما بدنم اصرار داشت که بمانم. اصرار داشت که با تعویض اینترنتها، در کلاس بمانم. دستم روی برگشت نرود و از صفحه بیرون نیایم. بیرون نیامدم اما وقتی هر دو نت کار نمیکرد چگونه میماندم در صفحه؟ خب باید حق بدهد که گاهی نمیشود.
_بدنم میگوید باید تمرین دوم دوره را انجام دهم. انجام دادم. خوب شد بدنم باهام بود وگرنه نمیدانستم چی کار کنم.
_فیلم «بیداد»** را دیدم. فریاد. فریاد از همهی واقعیت.
*دکتر فواد مولودی
**سهیل بیرقی
امروز رفتم خانهی مامان. قصدی برای رفتن نداشتم اما او زنگ زد که بیا. رفتم کمک الهام که با هم برویم به خاطر الای که کوچک است. به خانهی مامان رسیدیم. بابا خواب بود. حرف زدیم و وقتی بیدار شد ناهار خوردیم. رفتم سراغ لپتاپ، با کمک جیپیتیجون کم کم داشتم این ور آن ور سایتمرا درست میکردم که مدتیست رها شده. کار سخت و زمانبری بود. تا جاهایی پیش رفتم و نت هم دقم داد این وسط.
بعد از کلنجار رفتن با سایت، رفتم سراغ گلهای سفید دستهگلم که مامان میبافت که نخ بپیچم به پایین مفتولهایش. پیچیدم و این حین مامان دستش را با قیچی برید و بد هم برید. کمکش کردیم و پانسمان.
بعد از گلها، آزمون ضمن خدمت زپرتیای دادم که باز هم نت رفت رو اعصابم.
دیگر سهیل و آقامسعود آمدند که شام بخوریم. سهیل حالش بد شد سردرد شدیدی داشت و دستانش گزگز میکرد. کار به اورژانس کشید و خداروشکر چیز خاصی نبود جز فشار عصبی. لحظههای ترسناکی بود که گذشت به سختی اما. و من فکر کردم چه خوب شد امروز آمدم خانهی مامان. که تنها نبودیم وقتی سهیل حالش بد شد.
1. سالواژهام: استمرار
2. متاسفانه برقا ساعت 4 الی 6 عصر قطع میشن و وبینار نویسندهساز رو نمیتونم شرکت کنم.
3. از وقتی که با ابزار نوشتن آشنا شدم بهتر میتونم احساساتم رو کنترل کنم. این امر باعث شده که احساساتم مثل قبل بر عملکرم تاثیر نگذارند. از استاد بابت معرفی این ابزار سپاسگزارم.
امروزم تموم شد. حالا چطوری تموم شد؟ بذارین براتون بگم.
تا نزدیکی ظهر که خاب بودم. آخرش که بیدار شدم دیدم مامانم سرش درد میکنه و دراز کشیده. پس پاورچین پاورچین با خاهرم رفتیم طبقه بالا. شروع کردیم انگلیسی یاد گرفتن. آدم از کجا خبر داره شاید فرجی شد و ما هم رفتیم سفر خارجه. باید زبونشون بفهمیم یا نه.
بعد از اونم رفتیم سراغ مامان. چیزی که دیدم شوکهام کرد. داشت فلافل درست میکرد. گفتم وا چطوری پاشدی از جات. اینو موادشو حالا درست کردی؟ گفت نه. صبح زود ی خاب بد دیدم. پریدم از خاب. دیگه گفتم درست کنم. فکر کردی ناهار نداریم؟ خب برام عجیب بود با اون حالش پاشه. اما دمش گرم. همیشه حواسش به ما هست.
تو وبینار استادم بودم. چقدر از ساختن این ذهن دوم خوشم اومد. آشفتهبازار ذهنم مرتب کردم. هرچی سرجای خودش گذاشتم. ذهن بیچارهام مثل اتاقم که سالی یهبار رنگ تمیزی میبینه یه نفسی کشید. به کلمات دو هفتهپیش آزادنویسی که نگاه میکنم میبینم این هفته نسبت به اونا آزادتر شدم.
حالا وسط اینا حواسم نبود در حموم رو مامانم بستم و رفتم بالا. اونم هی در زده و من و آبجیم مشغول فیلم دیدن بودیم و نفهمیدیم. یهو دیدم با دمپایی اومده سروقتم. وای آخه چرا نفهمیدم در بستم؟ خوبه این عادت خندیدن توی موقعیتهای جدی نجاتم داد و از بس خندیدم زیاد کاریم نداشت.
مامانم میگه آخه بار اولتم نیست همچین کاری میکنی. یه بار بچه هم بودی بردمتون حموم. تو هم زودتر اومدی بیرون. در قفل کردی رفتی طبقه بالا خونه مادربزرگت. آخه اون زمونا خونه مادربزرگم زندگی میکردیم. آخرش اینقدر صدات زدم که عمت اومد در باز کرد. درست نمیشی. از بس که هولی معلوم نیست حواست کجاست؟
منم بعد این دست گل آب دادن فرار کردم و چپیدم تو حموم نفسی تازه کردم. میخام موهام کوتاه کنم. خیلی بلند شده. رمان مانشکا رو هم خوندم. دارم خودمو این آخرشبی تو خیالی آروم رها میکنم.
ویلویلی
۱. نوشتن روزانه.
۲. حرف زدن با دوستم.
۳. خیاطی.
۴. بازی با جوجو.
۵. ورزش.
۶. خاندن شعر.
۷. غذا پختن.
۸. گوش دادن به کتاب صوتی.
https://t.me/havirism
امروز نیک روزی بود و نمرهاش نه است صبح که بیدار شدم. و به زمین و زمان سلام کردم و سر به سجده گذاشتم، به سراغ نوشتن روی کاغذ رفتم. و مثل همیشه تعهدورزی را به همهی ارکان زندگی در آمیختم. به پیاده روی رفتم و کارهای روزانهام را هم انجام دادم کاری در ادارهای خاص داشتم که صبح زود با دخترم که سر کار میرود گفتم من را هم برساند. بعد از انجام کار، برای برگشتن به خانه سوار اتوبوس شدم. یک پیرمرد به زور خودش را از پلهی اتوبوس بالا کشید. دو دختر جوان هم سوار شدند و اتوبوس با سه مسافر حرکت کرد یاد خاطرهی تلانبار شدن مردم در اتوبوسهای قدیمی افتادم. به خانه آمدم کمی آزاد نویسی کردم و در وبینار شرکت کردم. یادداشت روزانهام را آماده کردم و بقیه گزارش نیک را آماده کردم. واژهی سبز رخ را به گلواژههای دفترم افزودم. در ادامه شاید کمی از داستانی که نوشتهام حذف کردم به کانال تلگرام من سری بزنید. 👇
https://t.me/notetoday1
امروز
به مو رسید و از قضا پاره هم شد.
دنکیشوت و آدمبرفی
سالواژهام: نظم
■از کتاب:
چیزی نخواندم. اما چندتا کتاب خوب از کتابخانه پیدا کردم. دونکیشوت جلد اول، شعرهایی از فروغ فرخزاد، یک مجموعه داستان کوتاه آمریکای لاتین. عکاسی هم کردم از محیط آنجا.
■از فیلم:
نصف دوم فیلم Backrooms. فیلم جالبی بود که تعلیق زیاد داشت. بخاطر موسیقی، صدای قدم زدن هیولا، اتاقهایی خالی یا پر مبلمان که دائم تکرار میشدند. یکی از راهروهای دراز و کمنور مدرسهها را درنظر بگیرید. فرض کنید آن را ادامه میدهید و میدهید و… تمامی ندارد. خود این تمامی نداشتن ترس ایجاد میکند.
شروع انیمهی Love is War. کمدی جالبی داشت و عشق را مثل یک مسابقهی فوتبال توصیف میکرد.
■از نوشتن:
وبینار نویسندهساز. مدیریت دانششخصی و صد کلمه. کلمههای این هفتهی من با قبلی کم فرق نداشتند. خصوصا که هوا بهتر شده کلمههای عطسه و آلرژی حذف شدهبودند.
نویسندهی خلاق پیشرفته. بررسی رمان دنکیشوت. همان کتابی که امروز صبح قرض گرفتم. چه تصادفی. مترجم هم همان.
تایپ تو وورد و شروع استفاده از برنامهی ztype برای سریعتر پیشرفت کردن.
ادامهنویسی. پارسال اینموقع…
خب من پارسال این موقع فقط عمودی و افقی بودم. پس فقط کتاب بود و پادکست. خوشبختانه بهکمک پرسی جکسون آشنایی با اسطورههای یونانباستان پیدا کردم.
و من عاشق زمستانی هستم که…
تصویر قشنگی بود. کلا همهچیز زمستان از جمله لباسهایش را دوست دارم.
و من عاشق زمستانی هستم که صبح بیدار شوم و ببینم همزمان با سال نوی میلادی برف باریده. آنقدر که بشود آدمبرفی ساخت. آدمبرفی را میسازی و بعد رهایش میکنی. قرار نیست همیشه کنارش بایستی تا سرپا بماند. چیزی که ساختهای، بدون تو، به زندگیاش ادامه میدهد.
■از درس: فقط لحظهشماری میکنم برای پایان امتحانات.
کم خابیده بودم. بیشتر روز تصویری محو است از نگاه آدمی گیج و شاد که نمیشناسمش. شاید هشیاری برایم غمآور است. اتاقم پر شده از کتابهای نخانده. گاهی فکر میکنم تلاش برای نوشتن را باید از چندسال پیش شروع میکردم. کمالطلبی یا اضطرابمرگ یا هر چیزی که اسمش هست در ماههای پایانی این دههی عمرم با من زندگی میکند. البته به او عادت کردهام.در صلحیم. امروز بعد از کار، هزار کلمه آزادنویسی انجام دادم.در جلسهی اول نویسندگی خلاق پیشرفته هم شرکت کردم.
مدتی هم با گربهای آشنا نزدیک محل کارم همنشینی کردم. من صدایش میزنم سفیده ولی خیلی هم سفید نیست.
دیروز در «نویسندهساز» صحبتی راجع به الگوریتم اینستاگرام شد ازینکه ممکن است باعث شود به اشتباه فکر کنیم همهی آدمها همان محتوایی را میبینند که پیش چشم ما قرار میگیرد. امروز فکر کردم شاید تصویری که از خودمان داریم هم همین باشد. بیشتر چیزی که از خودمان میدانیم اطرافیان به ما نسبت دادهاند. ویژگیهایی که با تکرار شبیه به حقیقت شدهاند. اگر خیال کنیم همهی آدمهایی که در آینده وارد زندگیمان میشوند نیز حتمن مارا به همان شکل خواهند دید، فرصت تجربه کردن نسخههای دیگری از خودمان را از دست میدهیم.
دارم کارهایی را انجام میدهم که با آنچه دربارهی خودم یاد گرفتهام متفاوت است. برای این روزها شکرگزارم.
صبح زودتر از معمول برخاستم و یادداشت صبحگاهی نوشتم. تاریخ کمتر بر خود دیده بود که در آن ساعت روز، غذا درست کنم اما درست کردم.
از کتاب «با کلمهها هم میشود سفر کرد» بخشهایی را خواندم. از کانالهای دوستان هم چند یادداشت خواندم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. موضوع خیلی مهمی بود که دقیقاً به آن نیاز داشتم: «مدیریت دانش شخصی». استاد کلانتری بسیار خوب دربارهٔ شیوهٔ مدیریت دیجیتال منابعمان صحبت کردند. این سخنان گرچه در شنیدن ساده به نظر میرسند اما رسیدن به چنین سادگی، حاصل کلی آزمون و خطا و آزمودن انواع روشهاست. اساساً سادگی در گرو عمق است.
بعد از وبینار خانه را مرتب کردم و ظرف شستم.
جزوهٔ کلاس پیشرفتهٔ نویسندگی خلاق را دوباره مرور کردم. در کلاس نویسندگی خلاق پیشرفته شرکت کردم. عالیتر از عالی بود. مطالب کلاس دقیقاً آن چیزهایی هستند که دوست دارم. بعد از کلاس، به شوق آمدم.
یادداشت کانال را هم نوشتم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
بعد از مدتها کاچی درست کردم. کمی خوردیم و بقیه را بردیم خانهٔ پدر و مادر همسرم.
کنترل هیجانات از واجباته. باید یادش بگیرم.
امروز از استاد کابینتبندی یاد گرفتم. فعلا یه لنگه کابینت زدم تا دونهدونه اضافه کنم.
یه عالمه دیگه کار کردم اما بیخیالش.
میخوام الان برم فیلم Love & Other Drugs 2010 رو ببینم.
راستی دنبال یه اسم برای استودیوی گرافیکم میگردم. خوشحال میشم بهم اسم پیشنهاد بدین.🙂
سالواژه: صلحخویشی
فهرست نیکهای امروز:
۱. آزادنویسی
۲. تمام کردن “پیرمرد و دریا”
۳. شروع کتاب “مزرعهی حیوانات”
۴. دیدن پادکست کار نکن، مصاحبه با محمدرضا شعبانعلی، بنیانگذار سایت آموزشی متمم
گزارش نیک، دوشنبه بیستوششم مردادماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۸ از ۱۰
این روزها رسماً وارد مرحلهی همزمان چند نفر بودن شدهام، یک نفر مادر آروین، یک نفر داوطلب آزمون یوگا و یک نفر هم مسئول اینکه somehow ــ کلمهای که تازه یاد گرفتهام و یعنی به یک شکلی، به هر طریقی
ــ somehow همهی اینها را با هم مدیریت کند
چهارشنبه آزمون یوگا دارم و از امروز خودم را برایش آماده میکنم. بعضی حرکتها تا وقتی قرار نیست از آدم امتحان بگیرند، خیلی بیخطر و دوستداشتنی به نظر میرسند، اما همین که اسم آزمون میآید وسط، ناگهان تبدیل میشوند به حرکاتی که انگار از اول با آدم دشمنی شخصی داشتهاند😄
از آن طرف، فردا آروین کلاس دارد و طبق معمول از صبح تا ساعت هفت عصر درگیر کلاسهای او هستم، با این تفاوت که فردا باید از ساعت هشت صبح راه بیفتم. تازه بازدید خانه هم داریم و فکر میکنم از همه سختتر همین قسمت باشد، چون باید قبل از رسیدن مهمانها، لشکر دونفرهی پسرها را مدیریت کنم که حداقل خانه را کمتر به هم بریزند و آبروی مادرشان را نبرند 😄
حالا وسط این ماجراها باید somehow ــ بله، همان کلمهی جدید و محبوبم ــ تمرین یوگا هم بکنم و somehow زندگی را هم بچرخانم!
فعلاً استرسم را گذاشتهام برای فردا، آزمون را گذاشتهام برای چهارشنبه و امروز را هم با نمرهی ۸ از ۱۰ میبندم، چون با وجود این حجم از برنامه و شلوغی، هنوز سرپا هستم و حتی دارم برای آزمون یوگا هم آماده میشوم، همین خودش کم جسارتی نیست😄
https://t.me/MashgheBodan
صحنهی اول، سحر:
بیدارم کرد. دفتر و مداد را برداشتم. به آغوش تخت بازگشتم. جلسهی صفر پیشرفته را شنیدم. ضمائمش را داندولیدم. صحبت از بررسی یک متن از نظر وازگانی بود. وویس چهل دقیقه بود.
صحنهی دوم، حمام:
ایوان رفتم. سایه بود. حوصله برداشتم. حمام رفتم. بر دست خویشتن شامپوی بدن زده، آرام و آهسته با دقت یک جراح به همت آلتِ شیو پشم را از خود دور کردم. از حمام آمده و بخشی از گزارش را نوشتم. مرضی در مورد جولان داد که به زبانی مضحک و مثلن قدیمی بنویسم. هر چند تا حدی به مرض خود فائق آمدم. نشد یکبار بنویسم فائق آمدم و نیفتم یاد دختران مسکوب. از دو ماه پیش غزالهی خودمان به فرزندخاندگی مسکوب در آمده. نمیدانم چطوری. مگر مسکوب نمرده بود؟
مسکوب:« من هنوز زندهام حرامزادهها.»
به روشی سامورایی لباس پوشیدم مبادا خاهرم یکهو دو چشم همایونی خود را بگشاید و چیزهایی را ببیند که خود دارد و فقط در رنگ و شکل و اندازه با همدیگر تفاوت دارند.
صحنهی سوم، روزمردگی:
رخت خاب را میجمعانم. عینک تمیز میکنم. از این کار بیزارم. از طرفی می پسندم عینک را بگذارم کنار تا وقتی برای تمیز کردنض مروپ از طرفی شلوار من است. نباشد احساس میکنم مامانطاهرِ عریانم. صبحانه میخورم. ضحاک نیمرو پخت. شیر برایم ریخت. مربا و پنیر آورد. نان مال دیروز بود. با این حال نرم بود. سنگک بود. وسایل صبحانه را میگذارم سرجایشان. میز را دستمال کشیدم. لکههای مربا آلبالو برود.
صحنهی چهارم، شیوا:
ساعت نه و پنجاه و سه دقیقه پیام داذ:« زهرا آیا تو میخوای کنکور هنر بدی؟» نیمفاصله به کمرت نزند. میخورد؟ چطور دلت آمد؟ ده و نیم نوشتم آری. یک دقیقه بعد پرسید آیا تو هم زورکی رفتی تجربی؟ همان لحظه نوشتم خیلی فرزندکم. ریاضی بودم. مجبوری بودم. برای حفظ آژادی خود را چاهی دیگر انداختم. تازه ابتدا با همین تجربی هم مخالفت نمودند. شقیت تا کجا؟ پدر مادر مردم آرزوشانست بچهاشان برود تجربی. ده و سی و دو دقیقه نوشت:« چی شد که دلت هنر خواست؟» درود بر شرفت که اصول نگارشی را رعایت کرد. شاهین ازت راضی باشد دخترم. ده و سی و پنج دقیقه جواب دادم:« ای فرزندکم بنده از زمانی که از شکم مادربزرگت بیرون آمدم پیوند نامحسوسی مابین خویشتن و هنر دیدم.» در آخر شکر و دعایی کرد که به مرادت برسی و چه خوب که هنر میدهی.
صحنهی پنجم، کانال:
روزگفتار گرفتم. اگر اینبار هم ارسال نشود خود از همین صندلی پرت میکنم پایین. گفتم که همسفر جادویی است. گفتم که همسفر نه عافت جونه نه نامهربونه نه قدر هم ندونه ندونه ندونه.
با گوشی یادداشتی نوشتم. بعد از چند ساعت اصلاح کردم. فرستادم. پورفورمنس تعاملی. البته تعاملی به این شرط که همسفران در جاکامنتی جواب دهند چه کارهای عجیبی برای نوشتن میکنند.
صحنهی ششم، کنکور لجی:
پادکست درسی گوش دادم. به این نتیجه رسیدم هیچ وقت موقع پادکست چشمهابم را نبندم و دراز نکشم. خابم برد. حدود ده دقیقه. بیدار که شدم احساس میکردم یک ساعت خابیدم.
شنبه کلاس ریاضی داشتم. پیچانده بودمش و رفته بودم خانه هنرمندان. امروز آفلاین دیدم. میزان چرتیت سوالها در حدی بود که هی میزدم جلو. داشت ضرب و تقسیم یاد میداد. یعنی وضع هنرستانیها اینقدر خرابست؟ بعد تازه من فکر میکردم ریاضیم ضعیفست.
کااس خلاقیت تثویری رفتم. پیرهن کرمی بر تن داشت. ماندهام چگونه تو این گرما موهایی به این بلندی به این پرحجمی را باز میگذارد. نمیدانم این معلمها وه عادت بدی دارند که پنج ده دقیقه دیرتر میآیند. مبانی هنرهای تجسمی و طراحی یک را درس داد. آشنایی هنرهای تجسمی را ترجیح میدهم. سواللت احمقانه میپرسیند که آقا تو دفتر جزوه بنویسیم یا تو کون من؟ نوک اتود تمام شد. نوک انداختم. پشت معلم یک قفسه کتاب چوبی بود. خلاقیت تثویری دارد به درس مورد علاقهام تبدیل میشود. معلم قطع شد. خوش ندارم بگویم استاد. استاد فقط عصاقورت دادههای دانشگاه و کلاسهای غیر درسی. عصاقورت دادهها هم فقط به خاطر اجباری. پانزده دقیقه استراحت داد. صندلیاش چرمی است. در استراحت آزادنویسی کردم. محدودیت زمانی غالبن دستم را تند میکند. بزرگ نوشتم. روی کاغذ نوشتم. تا شش و ربع کلاس بود. یک ربع زودتر تعطیل کرد. شیوهی درس خاندن را یاد داد.
ساعت هفت. کلاس مواد و دوخت دارم. نیمساعت دیگر هم که کلاس نویسندگی. پس چه فایده؟ کلن نمی.روم. فردا ویذیو را میبینم.
جلسهی مشاوره داشتم. نت کار نکرد. برگژار نشد. وقت من در انتظار باد رفت. وقتی که میتوانستم گزارش نیک بنویسم. مردک… خاستم بگویم شقی اما شقی که حرف بدی نیست. کلمهای محبتآمیز است که تنها نثار اوسکلونتر میکنیم.
کمی معماری داخلی خاندم. حوصلم سر رفت. اصلن ربطی به هنر داشت. در مورد برق و سیمکشی بود. در لهتربن حالت به معماری خارجی ربط دارد. وسط خاندن برق رفت. چراغ قوهی گوشی را زدم. ادامه دادم. زود برق آمد. چرا رفتی که چنین زود برگردی؟
از پشتیبانم وندتا سوال کردم. معلوم نیست وویس کی ارسال شود. روزگفتارم هنپز ارسال نشده.
صحنهی هفتم، من آدم آرومیم: .
عینکشلواری به دلایلی نامکشوف به طور پیوسته لکمند می شود. لکلک. لکه. کله. باید صد بار تمیز کرد تا لکهها برود. دارم کم کم از دست عینک خشنپوش و خشناهنگ و خشنهرترکیب دیگری میشوم. زبان خاندم. دیدن حروف بزرگ لاتین اذبتم میکند. عصبانیم میکند. نمیدانم چرا. همیشه این مشکل را داشتم. چشمم عادت ندارد. نمیتواند کلمهای را بخاند که کاکلن با حروف بزرگ نوشته شده. آلارم گذاشتم برای کلاسهای کنکور. همشان زمانی که وبینارهای همسفران است. میمرید حداقل یک کلاس هشت نه شب به بعد باشد؟ معلمهای تنبل. تازه زمان دوتا از کلاسها را هنوز اعلام نکردهاند.
صحنهی هشتم، مطالعه:
دو صفحه افول خاندم. در مورذ کنش فرتگیس و مرسده بود. فرنگیس اصرار داشت مهندس آدم لجی است. مرسده میگفت نه. بعد از سالها رفتم پادمستی. یک عالم یادداشت نخانده انتظارن را میکشیدند. سه چهارتایی را خاندم. برنامهی درسی امروز را نکاه کردم. فقط باید یک ساعت درک عمومی بخانم. البته از دیروز دزس نخانده دارم. با این حال باز باید سه ساعت درس بخانم. در یکی از اندامهای همایونیام عروسی است. ضمیمهی دورهی پیشرفته را خاندم. کمک کرد مطالب جلسه کامل جا بیفتد. دو سه صفحهی آخر دورهی پیشرفته شروع شد. به لطف ضمیمه بلخره فهمیدم آرکائیک دقیقن به چه زبان کهنی میگویند.
صحنهی نهم، وبینار:
نویسندهساز نبودم. گویا دعوایی را از دست دادم. حیف. هر چند که قضیهی اسم کلیشه شده. تو دورهی پیشرفته اوسکلونتر منت بر سر ما کذاشته و عوص دستنویس جزوه را کامپیوتری کردند. پلوخوری بر تن مبارک خود داشتند. عکسی از خود رو کردند. ترکیب صورتشان با بدن آن کت زرد. باده و لنا و نصیرو . فرشتو بودند. آنا و سحر هم که همهجا هستند. اوسکلونتر بهتر از معلم دینی به من آموختند که چگونه وضو بکیریم. ارجاعات مختلفی در طول جلسه زدند. چه آموزش پویایی. صدای هاشم بود. خوپش نبود. استاد لجی بود. مرد تو که حساسیت داری چرا نگهش میداری؟ از وقتی کله در درس کردهام مقدار خباثتم کمتر شده. در مورد دن کیشوت و مادام دو بوآری صحبت شد. نمیدانم ساختار یعنی چه اما حسی میگوید بررسی دن کیشوت از این منطر بررسی ساختار بود. عمهی ناتنی اوسکلونتر صد و بیستتا شوهر دارد. ای کاش همینمقدار زن داشتم… نه چ، آن وقت اسمشان را یادم میرفت. یکی از شغلهایژ که دوست دارم رئیس خانهی سرگرمی در منطقهی سرخ است. بعد در کنار قمار و سکس و میخارگی آن زیر زیرها خلافهایی صورت میگرفت. اطلاعات محرمانه به فروش میرسید. خرید مواد و آدم و امثالهم. اوسکلونتر بهمان گفت گت. قصد نداشتم این را بنویسم تا اینکه نقل به مضمون گفتند شانس بیاورم هادی این را در گزارش ننویسد. نتوانستم بروم مدار. همان زمان دورهی پیشرفته بود. این هفته را میآغوشم. امروز که پیشرفته فردا شعر پسفردا داستان کوتاه، آخر هفته هم گازخورد. خدایا من چهقدر خوشبختم.
خدا: دو سه ماه دیگر بهت بیلاخ نشان میدهم.
صحنهی دهم، فیلم:
خاستم بیداد را ببینم. ویپیان بهم بیلاه نشان داد. نمیدانم چرا تازگیها همه بهم بیلاخ نشان میدهند. خوشبختانه فقط نشان میدهند و واقعن مرا نمیگایند. خدایا مرسی.
۱۴۰۵.۰۵.۲۶
۱. صبح زود بیدار شدم. حدود ۷.۵. امروز قرار بود، بروم دانشگاه برای انجامِ کارهای فارغالتحصیلی. استرس داشتم. میترسیدم از گیرهای بیخودی. از اینکه یکی بگوید، تو همیشه رژ پررنگ میزدی. پس امضا نمیکنم برگهات را. تو هیچوقت توی مراسمات شبانهی ما نبودی. پس باید برو و بیا کنی تا مدارکات را بدهیم. سه ساعت طول کشید اما آرام سپری شد. هرچند آنقدر از این سر دانشگاه رفتم آن سر که سردرد گرفتم. از این امضا بگیر. از آن امضا بگیر. برای آن لبخند بزن. از این تشکر کن که لیاقت تشکر را ندارد اما بالاخره تمام. بله. تمام شد. دانشجویی توی این دانشگاهِ تنلرزان، تمام شد.
از مهر دورانِ سختی را شروع خاهمکرد. دورانی که واهمه دارم از آن. نکند خوب نباشم؟ نکند حقی بگذرام بر گردنِ کسی؟
۲. حدود بیست صفحه از کتابِ درحضر را خاندم. تا حالا چنین و به وضوح از آن دوران چیزی نخاندهبودم. همهچیز را گل و بلبل برایمان نشان دادهبودند. اما مهشید امیرشاهی جوری به خوبی و خلافِ همه و البته منطقی تعریف کرده که دوست دارم بروم توی آن زمان و خرخرهی عدهای را بجوم. چه آوردند بر سرمان با حماقتشان.
۳. جلسهی پیش، دوشنبه مهمان داشتم و جلسهی صفرِ نویسندگیِ پیشرفته را نبودم. امروز گوش دادم.
۴. برای ناهار ماهی سرخ کردم. این روزها حالم به هم میخورد از ماهی. احتمالن باید راهِ دیگری یاد بگیرم برای درست کردنش.
۵. میخاستم بعد از ناهار، جزوهی دوره را بخانم. اما چون بیدار شدهبودم، حسابی خابم میآمد. ساعت را کوک کردم برای چهار. تا قبل از وبینار جزوه را تمام کنم. اما سنگین خابیدهبودم، خیلی. وقتی بیدار شدم، ۱۷.۰۴ بود. پس باعجله پریدم توی وبینار.
۶. وبینار را بودم. کلماتِ هفته را نوشتیم. استاد از ذهن دوم گفت و من همزمان رفتم سراغِ گوگلِ کیپم و مرتبش کردم. مبینا هم صحبت کرد و استاد دو تا شعر خاند از قبولی.
۷. جزوه را خاندم. دوتا از نوشتههای خودم را با آن بررسی کردم. نوواژههایی را هم کلمهبرداری کردم. برایم کیف دارد، اینگونه نقادانه با واژهها سروکار کله زدن. از اینکه مهارت پیدا کنم برای شناخت و تحلیلِ متنها، شوقلرزه دارم.
۸. توی کلاسِ نویسندگی خلاقِ پیشرفته بودم. تمرینی که استاد داد، کمی چالشی به نظر میآید و همزمان کارساز و به قولِ بچهها جاندار.
۹. کلاس دیر تمام شد. زمان نداشتم. املتی سرهم کردم برای شام.
۱۰. با همسرم اسمبازی کردیم. چنتا حرف انتخاب کردیم و سی تا اسم نوشتیم از هرکدام. مثلِ همیشه من برنده شدم. آخرش هم اعتراف کرد، آن تعدادِ کمی که نوشتهبود، از اینترنت گرفته. متقلبِ جایِخالی. جایِخالی را خودتان پر کنید.
۱۱. قسمتی از وبینار دیروز را گوش دادم.
سالواژه: اندیشهنگار
«بسیار است که با دیدن عکسی، به یاد خودمان بیاییم؛ آن بخشهایی از وجودمان که در آنها، احساس ویژهی کمال و بهزیستن ظاهراً در یکدیگر میآمیزند.»
امروز با مطالعهی بخشهایی از کتاب « در باب مشاهده و ادراک»، متوجه شدم چرا برخی عکسها را میپسندم و به عنوان عکس پروفایلم میگذارم؛ چون آینهای از بخشهایی از وجودم هستند. به یاد اولین عکس پروفایلم افتادم: دختری که پشت به عکاس، روی میز در حال نوشتن است. هرچند در آن دوران زیاد نمینوشتم و مطالعه نمیکردم، اما «حس» آن تصویر بود که مرا به یاد خودم میانداخت.
«آنچه از ناممان بر میآید، در واقع ارتباط ناچیزی با روحیه یا سلوکی دارد که برای شناساییِ خود برمیگزینیم. دینامیک تصویری، معادلی روانشناختی نیز دارد؛ زیرا در درون اذهان خود نسبت به منظومهای از آرا و حالات متمایز آگاهی پیدا کردهایم که برای شناسایی شخصیتهای گوناگون کفایت میکند. نوعی سیالیت درونی که در برخی لحظات میتواند ما را — بدون نیاز به هیچ کنایهای به متافیزیک — به جایی برساند که احساس کنیم دیگر خودمان نیستیم.»
زنی با موهای تیره و بلند در مرکز تصویر دیده میشود که پشت به نقاش و رو به یک میز تحریر (یا میز توالت) چوبی قدیمی نشسته است. او در حالتی متمرکز و صمیمی، مشغول نوشتن است. این زاویه (پشت به بیننده) حسی از درونگرایی و خلوت شخصی را القا میکند؛ گویی ما شاهد لحظهای خصوصی هستیم که او در حال ثبت افکارش است.
تصویر سرشار از سکوت و تأمل است. رنگهای کرم، قهوهای گرم و سفیدِ استخوانی، اتمسفری صمیمی و امن ایجاد کردهاند. این دقیقاً همان تصویری است که میتواند یادآورِ «نوشتن»، «خلوت با خود» و «جستجوی کمال در سادگی» باشد؛ همانطور که آلن دو باتن در کتاب “در باب مشاهده و ادراک” اشاره میکند، این همان حسی است که گویی بخشی از وجودم را در آن بازمییابم.
کار بیرون از خانه: ۷ ساعت
آشپزی: عدسپلو و ماست و خیار
نظافت: شستشوی ظرفها و لباسها
آموزش: آپلود ویدئو و عکس و تکالیف در گروههای زبان
مطالعه: رمان «از شیطان آموخت و سوزاند»
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
-سالواژهام: تدریس.
-دیدید یک روزهایی روز ما نیست؟
امروز هم روز من نبود. از صبح گرفته و داغون بودم. لِه بودم. دلم نمیخواست از اتاق بیرون بیایم. چند ساعتی دراز کشیدم و گوش کردم. به آهنگهایی که از هدفونم بیرون میزد. انگار استرس این مدت جمع شده بود تا امروز حالم را بگیرد. و گرفت.
-نوشتم. آزادانه. سبک شدم. خوشبختانه.
-یادداشت کانال را سروسامان دادم و گذاشتم.
-گزارش غیرنیکم را هم نوشتم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
سالواژهام: ارتباط
۲۰۰۰ کلمه نوشتم. همان دم که بیدار شدم. چه شعری در آوردم از آن.
دربهدر دنبال نقد خوب از صد سال تنهایی گشتم.
نتیجه؟ بیلاخ.
بخشی از اسطوره در جهان امروز را خاندم. باید یه برنامهی درست و درمان در زمینهی اسطورهشناسی بریزم.
زبان خاندم.
و کار و کلاس
-امروز روز اسطورهها بود. مشی و مشیانه از نطفهی کیومرث، اولین انسان، بهوجود آمد. چیزی شبیه ریواس. گیاهی که تکامل یافت و شد انسان. ترجیح میدهم جدم ریواس باشند تا میمون.
-کلمهی زور گجستک (gojestak) به معنی ملعون.
-درد کشیدم و خابیدم.
-انگور یارم بود.
کتاب هنر پرسشگری را باز کردم و به سرعت بستم. البته که شوخی میکنم چیزهایی خاندم در مورد تفکر، سوال، مفاهیم.
گزارش نیک ۹۷
ورزش صبحگاهی. صبحانهی بدون نان. حلواارده شیرین یزدی. نان برنجی تردد. نان بدون گلوتن. ورم معده. دستگاه گوارش تنبل. دستگاه گوارش پیر فرتوت.
استراحت صبحگاهی. تغذیه کانال فرحنامه. شارژ کانالم.
وسیله نقلیه عمومی. ماشین اسنپ اول پژو ۲۰۶ خاکستری. گفتگو روزمره.مسیریاب نشان.
کبابسرای مهدی. چلوکباب مشدی. قیمه نذری. شله زرد نذری. مادر کودکگونه. مرحلهی سالمندی. پیری درمانده. پیر فرتوت. حمام فوری. کولر خاموش. پنگه بیصدا.
مادر لوس. مادر مهرطلب. مادر درمانده.
اسنپ دوم اکو پلاس. ماشین کوییک سفید قرمز. جانباز جنگ. روستای دور . طبیعت بکر. دوربین ترافیک. مقصر تصادف. جریمه شکایت. تسویه حساب بانکی.
سبزیخوردن تازه. چلوکباب سرد خوشمزه.
درد مفاصل بزرگ بدن. مسکن خارجی. اتمام شیشه مسکن. مسکن ایرانی قوی . استامین کدین قوی.
نماز قضا شده. نماز غذا. نیایش الهی فوت شده. نیایش شبانه. گریه شبانه.
تابآوری مشکلات مردم. تحمل درددلهای رانندههای اسنپ. مشاورههای رایگان. روانشناس حساس. روانشناس سنگدل. مسایل روانشناختی جامعه. درد بیدرمان جامعه.
وبینارهای پر از یادگیری. وبینار نویسنده ساز شاهین کلانتری، شرکت جستن. رمان خسروخوبان. اکنون من. فهرست کلمات من. فهرست دلخراش. فهرست تابآوری دردها. فهرست رنجهای. فهرست بدیها. فهرست خوبیها. فهرست راهحلهای فوری.
شعر های قدیمی. زلف صنم. دیدهیقلم. قلم مادر. بندهی حقیر.
سریالهای مزخرف. میدانهای زندگی. میادین شلوغ. تشویق غلط. عملکردهای جهان سومیها.
نماز عشق. نیایششبانگاهی. بخشش الهی. بنده فراموشکار. طلب بخشش.
حلزون دردبه در. حلزون خانه به دوش. حلزون قرتی. حلزون انواری. حلزون اطواری. حلزون چهارچشم. حلزون بی چشم. حلزون مدرسه نویسندگی. حلزون رقصنده. حلزون صورتی. حلزون آبی. حلزون سفید یخی. حلزون سیاه مشکی . حلزون پریشون. حلزون درمانده. حلزون بیخط. حلزون مواج. حلزون زیگزاگی . حلزون تکهپاره. حلزون سرگشته. حلزون اسیر. حلزون زندانیتن. حلزون فراری. حلزون مادرمرده. حلزون یتیم. حلزون بیپناه. حلزون نویسنده.
این روزها نمینویسم،
جز همین یادداشتهای کوتاه و یهوییِ دست و پا شکسته.
این روزها جزو حساسترین روزهای زندگیام به شمار میرود. هر روز با پیامد انتخابهای دیروزم روبهرو میشوم.
میدانی؟
کسی که خانهاش را عوض میکند، مدتی از زندگی معمول خارج میشود. خارج شدن از تعادل، دور شدن از درآمد، کار و تفریح، خارج شدن از معمول، هزینهای است که باید بدهد.
و من دارم ذهنم را پاکسازی میکنم.
با خودم روبرو میشوم، خودم را زیر سوال میبرم، احساساتم را، افکارم را.
همین امروز، پنجاهمین، یا شاید شصتمین روزی است که یکی از عادتهای بدم را ترک کردهام.
اینکه در گزارش روزانهام چیزی برای گفتن ندارم، به این معنا نیست که کاری نمیکنم.
من دارم به هر کورسویی که میبینم دست دراز میکنم.
دارم پایه و اساس یک زندگی متفاوت را بنا میکنم.
دارم میجنگم
و هزینهای که پرداخت میکنم، متناسب با مسیری است که انتخاب کردهام، پاکسازی ذهنم، بازسازی مسیرم.
در این یکی بود، یکی نبودها دلتنگ میشوم، اما افسرده نه.
چرا که من دارم ادامه میدهم.
هرچند لنگان لنگان
هرچند دست و پا شکسته
https://t.me/meslenafas
-باشگاه
-صفحات صبحگاهی
-پرستاری مامان
-شرکت درجلسه نقد سووشون
-آزاد نویسی
-پذیرایی از مهمانان
روزمرگی ابر است، نوشتن تگرگ.
۱. چند ساعتی با شعر خلوت کردم. از روی بعضی شعرهای این سه کتاب رونویسی کردم: «قرمزتر از سفید، کیومرث منشیزاده»، «لعل بدخش، پروشات کلامی» و «تا زانو در زمانه فرو رفتم، سعید اسکندری». عاشق شدم. «قرمزتر از سفید» شد کتاب شعر موردعلاقهام.
۲. صبحم را با هزارکلمه و موکا صفا دادم. هزارکلمهام شلوغپلوغ بود، از همه رنگ. با نوشتن از نوشتن آغاز کردم. هر وقت خیلی دورم، همین کار را میکنم.
۳. پروندهی ریچارد رمیرز را دنبال کردم. یکی از بیاحساسترین قاتلهای سریالی از نظر من. روانشناس پرونده میگفت او یک سایکوپث خودساخته است. دیوانه نبود. زندگینامهی قاتلهای سریالی پیش از خود را میخواند. باهوش بود، از آن قاتلهای سریالی باهوش، آنهایی که خوب میدانند دارند چه میکنند.
موضوع دیگر، ضربه به سر بود. این الگوی تکراری را در چندین پرونده دیدهام: ضربهی شدید به سر در کودکی، تشنج و تشخیص صرع، تغییر رفتار آشکار و شدت گرفتن رفتارهای قاتلمآبانه. میگویند این ضربه در پنجسالگی به لوب تمپورال ریچارد آسیب زده.
۴. فهرستی از کتابها نوشتم. این روزها هر چیزی دستم میآید را فهرست میکنم. فهرستنویسی مثل رنگآمیزی روزمرگیست.
📝 #گزارش_نیک ۹۷
یکی از دلایل دوست نداشتن اسمم پر یاب بودنشه این همه اسم مریم؟! توی هر کلاسی که بودم چندین مریم داشتیم کاش اسمم یکم کمیاب بود یه طوری منحصر به فرد تر؛امروز هم مامان نبود برای ناهار دمپخت درست کردم البته از حق نگذریم یکم از مادربزرگم کمک گرفتم خوب شد خدا رو شکر؛ کیک هم درست کردم اما چون آردش خراب بود پیشم خوب در نیومد ادامه طرح رنگ آمیزی کاپ کیکم رو ادامه دادم اما تموم نشد وبینار نویسنده ساز آقای کلانتری رو شرکت کردم عصر خواهرم و بابا برای جشن تقدیر قبول شدگان نمونه دولتی و تیز هوشان همراه داداشم رفته بودن قلم چی، شب هم نودلی درست کردم و سریال دختر امدراطور رو دیدیم و مانهوا عمارت رز رو همراه داداش خوندیم.
سال واژهام: تحرک پویایی
_ کار
_ ناهار
_ نویسندهساز
_ تمرین مشاهده میکنم.
_ جزیی نگاری رو به نوشتنم اضافه کردم.
_ سامی سرماخورده، از شرایطش کلی سوءاستفاده کرد.
_ فراموشم میشه رونویسی کنم، از فردا با آلارم میرم جلو.
_ ترک فست فودیم شده دو هفته، باشد که رستگار شوم.
_ آزادنویسی
_ چند شعری از خاقانی به شرح عباس ماهیار رو خوندم. شعر با معنی هم مزه میده.
_ از کانالم دور شدم.
امروز زودتر بیدار شدم. انگار که خواب نبودم. از خواب تا بیداری، چشم برهمزدنی گذشت. متوجه گذر زمان نشدم. دلم میخواست بخوابم و ادامهی خوابم را ببینم. اما بلند شدم و به مدرسه رفتم. باید فرم ارزشیابی را امضا میکردم. نزدیک به هفتماه دوری از مدرسه دلتنگم کرده است. هر چقدر هم که بگویم، نه اصلا دلتنگ نیستم. پرسوجو دربارهی دانشآموزان و کلاس جدید، امیدوارم میکند به ادامه دادن.
برگشتم خانه. برای سومین روز متوالی، قرمهسبزی خوردم. برقها رفتند. در بیبرقی کمی زبان خواندم. برقها آمدند. ادامهی آناکارنینا را خواندم. رشتهی داستان از دستم در رفته بود اما کمی که حوصله کردم و جلو رفتم، دوباره در آن غرق شدم و این جملهش که میگوید :«باور نمیکنی کار چه دوای فوقالعادهای است. هر درد و مرضی را درمان میکند.»
ساعت پنج و وبینار نویسندهساز و تلنگرهای همیشگی استاد. کلمات هفتگی را نوشتیم. در مقایسه با هفتهی قبل، نوشتن و کلمات مربوط به آن در فهرستم کمرنگ شده بود. در عوض کلماتی میدرخشیدند که نشان از تجربیات جدید بود. تجریباتی که خوب یا بد، مدتی بین من و نوشتن فاصله انداخته بود.
بعدِ وبینار مشغول آشپزی شدم. کوکو سیبزمینی. اینبار نه به ظرف چسبید و نه مزهش کم و زیاد شد. برای همین لقب کوکوی آسمانی را بهش دادم.
یک ساعت تمرین ساز کردم. سعی کردم از مترونوم عقب و جلو نیفتم و مُچم حرکت اضافی نکند. مغزم رگبهرگ شد.
در آخر هم، آزادنویسی و نوشتن گزارش نیک.
بیبرق میخابیم و بیبرق بیدار میشویم.
صبح برق را برده بودند که بیدار شدیم. اصلن از گرما بود که بیدار شدیم. چند دقیقه را در تخت غلت زدم فراوان، که شاید باز ببرد خابم. نبرد. بیدار شدم. بلند شدم. نشستم به نوشتن. در بیبرقی انگار خوشخطتر میشوم. نمیدانم، شایدهم چون درست نمیبینم رسم واژهها را، اینگونه فکر میکنم. شایدهم در بیبرقی با آرامش بیشتری مینویسم و همین باعث خوشخطی میشود.
صفحهها را که نوشتم، از اتاق زدم بیرون. آبِجی و داداش بزرگه همهی آشها را خورده بود و چیزی برای من باقی نگذاشته بود. مامان گفت، فکر کردم مثل هرروز دیر بیدار میشوی و به صبحانه نمیرسی. بابا دوباره رفت بیرون که برایم آش شلهقلمکار بخرد. همیشه این غذا مرا یاد سفرههای قلمکار اصفهان میاندازد. گره خوردهاند باهم. دوست دارم هردوشان را.
تا بابا برگردد، چرخیدم در گوشی. در اکسپلور چرخیدم و چرخیدم. بعد گفتم امروزهم که زود بیدار شدم، درنهایت باز دیر غذا رساندم به معدهام. اما خب مثل اینکه همین یکی دو ساعت زودتر بیدار شدن و غذارسانی، کار مثبت خودش را کرده. تا الانِ امروز، معدهام درد نگرفته هنوز. البته قرص قبل از صبحانه را هم دست کم نگیریم که دوباره از امروز شروع کردم.
برق که آمد، حمام را بغل کردم. دوش. آب داغ. شیری که به سمت آب سرد میتابد و هنوز آبهایش داغ است. خنکی لازم را نمیرساند به بدنم. اما خودم را قانع میکنم. از حمام که بیرون میآیم، میروم سر وقت ناهار. باید سریع بخورم و راه بیفتم سمت استودیو. چند روز شد که از تدوین و ماجراهایم نگفتم؟ یادم نیست. زیاد این روزها، کار نبوده دستم. خودمهم زیاد پی آن را نگرفتهام. غلط کردهام، ولی خب بگذریم. -تکه کلامت بود، ولی خببببب گفتنها. خوشحال بودم که امروز به تو نپرداختهام، اما باز سر و کلهات پیدا شد. البته قبلترهم پیدا شده بود. در راه برگشت از استودیو و ادکلن آقا. چرا دقیقن باید یکی باشند؟-
در استودیو، تا منتظر بودم مشتریها بیایند، نشستم به حرف زدن. با زرا خانوم و زهرا. چقدر حجم زهراها زیاد است. عجب. از وسواسهای فکریمان گفتیم، از کار کردن گفتیم در فضاهای شلوغ که بیشتر خستهمان میکند، از تولد کارفرما گفتیم و شیرکاکائوهایی که خریده بودم. آب را گذاشتیم جوش بیاید و چای را دم کنیم و با کیک تولد بخوریم. یادم رفته بود بطری آب بخرم در مسیر، تشنه بودم، به جایش چای خوردم. همیشه چای جواب است. -یاد رسا میافتم که گیر داده بود به منوی کافه و میگفت چرا بالا برای شروع فهرست نوشته چایی و پایینتر، برای معرفی هرکدام، نوشته چای؟ میخندید و گیرش را ول نمیکرد. نمیدانستم چطور توضیح داده میشود. درست مثل وقتی که نمیدانستم چطور توضیح بدهم به علیرضا که چرا به ترکیب سبز و آبی، میگویند فیروزهای. چرا همان سبزآبی نه؟-
زرا و زهرا رفتند از ادامهی استودیو، در خاقانی قدم بزنند. نرفتم باهاشان. قول داده بودم به آبِجی و شوهرش که زود برگردم خانه و بنشینیم پای بازی. رسیدم و نشستیم. به قول داداش، بازی را به بازی گرفته بودم. کیف کرده بودم به چیدن ریزه میزههای بازی رویهم و سرگرم کردن خودم. همین شد که بازی را باختم، وگرنه من و باخت؟ -نمیدانم چه کسی چه وِردی خانده که جدیدن بیشتر بازیها را میبازم. اما خب، دوران ماهم دوباره میرسد. عوضش این روزها، مافیا را خوب بازی میکنم. از خودم راضیام. کم پیش میآمد از خودم در این بازی راضی باشم، مگر نه؟ همیشه میگفتی رها کن بازی را، حرص نخور، چرا از حرص میلرزی؟ گند بزن به بازی و هرکسی که با داد باهات حرف میزند. یاد گرفتهام این را. اما خب، نیستی ببینی چطور جواب میدهم هرکسی را که برایم باید نباید میکند و میخاهد قلدربازی دربیاورد. شاید همین که دیگر بازی زیاد برایم اهمیت ندارد، باعث خوب بازی کردنم میشود. همان حرف وقتی رها کنی میآید سمتت.-
چقدر دلم میخاهد کتابهایی که دیگر چاپ نمیشوند و کتابهای قدیمی و ته انبار مانده را پیدا کنم و بخرم. الهام قول داده این هفته یا هفتهی بعد برویم جایی و بخریم از این کتابها. کاش زودتر برسد آن روز. دلم لک زده برای گشتن بین کتابها و الهام. فکر کنم روزی که آمد دیدنم بعد عمل، دیدمش. چقدر گذشته از آن روز. چقدر ندیدمش.
امشبهم با «ولی دیوانهوار…». به قول استاد دارم قسطی میخانم این کتاب را، با اینکه «مرک قسطی» نیست.
زیاد خط کشیدم امشب جملههایش را، اما شاید این یکی شانس بیشتری برای دوباره نوشته شدن را داشته باشد:
«نگران لحظههایی میشوم از خودم با تو که نکند در ذهن تو دارند یکی یکی میمیرند.»
https://t.me/maryam_ebrahiimi
➖ سالواژهام: بینجامیدن
✔️صفحات صبحگاهی نوشتم.
✔️هزار کلمه نوشتم منتها نه در بیست دقیقه بلکه در یک ساعت و بیست دقیقه. خیلی اصرار داشتم هزار کلمه بشه و طی همین طرح رمانم نوشته شد. منی که مونده بودم چی طرح بنویسم. این هم از معجزات پیشنهادات استاده.
✔️ناخنکی به دنیای سوفی زدم.
✔️شاملو خوندم خیلی خیلی کم اندازه کله مورچه همینم غنیمت میشمارم.
✔️چهار تیکه پیتزا نویسندگی خوردم.
✔️رونویسی سایه تن درشکه چی داشتم.
✔️شب یک شب دو خوندم.
✔️زبان تنها دیدم.
➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.
سالواژه: تغییر
۱- امروز حسابی در پارک قدم زدم و در حین پیادهروی از هوای پارک و حالوهوایش لذت بردم. از ابتدای پارک تا انتهایش تقریباً به هر همسایه و دوستی که رسیدم سلام و احوالپرسی کردم؛ انگار امروز نیمی از مسیر را با پاهایم و نیم دیگرش را با احوالپرسی طی کردم.
۲- مامان گفت دیشب به خاطر بدندرد نتوانسته بخوابد. همین کافی بود تا چند ساعت حواسم به او باشد و هر از گاهی زیرچشمی بررسیاش کنم تا مطمئن شوم مسئله جدیای نیست.
۳- امروز وقتی به زحمتها و محبتهای مامان فکر کردم، دلم خواست تا جایی که از دستم برمیآید بخشی از آن همه توجه را جبران کنم. همین شد که «جبران» بخش پررنگ ذهنم را به خودش اختصاص داد.
۴- امروز عجیب هوس بستنی کرده بودم. همینطور ناخودآگاه رو به مامان گفتم که دلم بستنی میخواهد و مامان هم خیلی زود بلند شد و رفت برایمان بستنی خرید. هم قلبم گرم شد، هم کمی احساساتی شدم. اما قسمت شیرینتر ماجرا خوردن بستنی دورهمی بود؛ بستنی وقتی جمعی خورده شود، انگار مزهاش هم چند برابر میشود.
۵- این مدت سعی کردهام حرفها و رفتار آدمها را کمتر به خودم بگیرم و پیش از اینکه از یک رفتار نتیجهگیری کنم، احتمال بدمنظور نبودنش را هم در نظر بگیرم. همین تغییر کوچک باعث شده خیلی از چیزهایی که قبلاً میتوانستند ذهنم را ساعتها درگیر کنند، حالا راحتتر از کنارم رد شوند.
۶- قبلاً «زن همسایه» را به شکل کتاب صوتی خوانده بودم، اما امروز تصمیم گرفتم این بار نسخه پیدیافش را بخوانم. فکر کنم چشمهایم از گوشهایم بهتر با داستان کنار میآیند؛ خواندنش برایم لطف دیگری داشت و بیشتر توانستم خودم را در فضای داستان جا بدهم.
۷- به امروزم از ۱۰ نمره ۷ میدهم؛ چون با وجود بدخوابی دیشب که سایهاش را تا آخر روز با خودش کشاند، توانستم استمرارم را حفظ کنم و کارهای مهمم را انجام بدهم. چند خردهکاری هم ماند برای فردا.
سالواژه:شوق زندگی
۱.صبح قبل از ساعت ۷ چشمهایم باز شد. قرار بود بیشتر بخوابم. استرسی در دلم بود. تا ۳ صبح بیدار بودم و پروژه را فرستادم. کامل نشد. مچ دستم به شدت درد میکرد. حالت تهوع داشتم. به دوستم گفتم:«دیگر نمیتوانم. این چند روز بخاطر قولم به تو انجامش دادم.»و تمام شد.
۲. رفتم باشگاه. مربی گفت ۱۰۰ کالری بسوزان با تردمیل و بعد شروع کن. به ۶۰ تا که رسید گفتم:«بیخیال. سخت نگیر.» رفتم و شروع کردم. بالا تنه بود. انجامش دادم. مثل همیشه متمرکز. مربی آمد و یک تعریف حسابی ازم کرد و رفت.
۳. خانه رسیدم. برقا قطع. فحشهای بد نثار باعث و بانیاش کردم. شاید فحشها به گوششان رسید که بجای ۲ساعت، ۲ونیم ساعت قطع کردند.
۴. استراحت کردم. خوابم نبرد. صدای بچهها. بیحالی.
۵. بعدازظهر به زور خودم را انداختم حمام. گفتم حالت عوض میشود و شد. بعدش رفتم بازار به چرخیدن و خرید. قیمتها فضایی. آنقدر همه چیز را بالا و پایین میکردم که حالم بد شد. باز هم فحش دادم. نالهی کاسبان بلند بود دلها پر از خون. مغازهها خلوت. رگال لباسها معمولا خالی.
۶. رسیدم خانه. ظرف شستم تا دلت بخواهد. صفحات روزانهام را نوشتم. یادِ گزارش نیکم افتادم. نمیدانم کجایش نیک است.
روبهروی آینهام/گزارش نیک
خودم را میبینم که روبهروی آینه نشسته است و دارد شعر میخاند. از فرخی یزدی.
خودم را میبینم که روبهروی آینه نشسته است و دارد کتاب «تئوری انتخاب» را میخاند.
خودم را میبینم که توی نویسندهساز است.
خودم را میبینم که دارد فهرست هفتگیِ کلماتش را با هفتهی قبل مقایسه میکند.
خودم را میبینم که روبهروی آینه ایستاده است مضطرب و دلواپس و نگرانِ یک تکرار؛ و منتظر است که آینه اضطرابش را ببیند و به آن پاسخ دهد.
آینه میگوید «همین است که هست؛ اما این هستبودنِ همین حتی اگر طولانیترین هستِ دنیا هم باشد باز هم یک روزی تمام میشود».
خودم را میبینم که دارد مینویسد و مینویسد و دیوانگیهای بیانتهایش را به جانِ کلمهها میریزد و این کلمههای صبور اگر نبودند چهها که نمیشد.
خودم را میبینم که جلوی آینه دارد موهاش را درست میکند.
خودم را میبینم که جلوی آینه دارد چشمهاش را میبندد تا کمی متمرکز شود برای کلاس.
خودم را میبینم که توی فکر است و آینه میپرسد «حواست کجاست؟ نزدیک بود بیافتم.»
خودم را میبینم که دارد یک فیلم آموزش ترکی از دوره را دانلود میکند تا اگر برق رفت ندیدنش قطع نشود.
خودم را میبینم که دارد اتاقش را گردگیری میکند و چه لذتی بالاتر از تمیزکاری؟
خودم را میبینم که دارد به صدای موسیقیای که از بیرون اتاق میآید گوش میدهد و خودش را میپرتد بیرون.
خودم را میبینم که دارد به خودش هی میگوید «کم چرتand پرت بنویس این گزارش نیک است نه فایل خلوتنوشتههات».
خودم را میبینم که خسته است و دلش میخاهد زود شب بشود و بخزد توی رختخاب.
خودم را میبینم که دارد به این فکر میکند که با وجود این همه خستگی آیا میشود امشب برم پیادهروی یا نه.
خودم را میبینم که دارد نون و ماست میخورد به معنای واقعی.
و خودم را میبینم که جلوی آینه دارد لبخند میزند. نمیدانم به چی. شاید به این آینهی صبور و همیشه آرام. شاید به این همه تقلای ناپایدار. شاید به این همه پندار و احساس واتِ ناپایدار. هرچه بیشتر خودم را به علم نزدیک میکنم بیشتر میفهمم این همه ناپایداری و عدم قطعیت را در جهان. این هم آزاردهنده است و هم خیال راحتکن.
۱- آزادنویسی کردم، ۱۷۶۳ کلمه. قفل شدهام روی این حدود کلمه در بیست دقیقه. نه اینکه مسابقهی تایپ باشد، تایپکردن از روی یک متن آماده به مراتب سادهتر است، اما کافیست هنگام آزادنویسی کمی شل کنم، میافتم به دام فکرکردن و تصحیحکردن. صفحات صبحگاهی به من یاد داد که روی کاغذ فکر نکنم، حتی وقتی کلمهای را نابجا مینویسم کلن حرف و جمله و همه چیز را تغییر میدهم یا حتی رها میکنم برای اینکه متوقف نشوم، اما همینکه مینشینم به تایپکردن فکر گریبانم را میگیرد و نمیگذارد بیفتم در خلسهی نوشتن. برای همین گاهی آزادنویسی را میبرم به سمت هذیان تا فکر نکنم و میکوشم از سرعت هم بهره بگیرم. امیدوارم که بتوانم به این آزادنویسی پایبند بمانم؛ حتی شده به شیوهی عادتهای انعطافپذیر.
۲- مرا بگو که باید دوباره با اینجا آشتی کنم، چه کسی فکرش را میکرد؟ زندگی قصهای پر از تعلیق و غافلگیری است، قصهای که اگر عینن نوشته شود احتمالن باورپذیر نمینماید.
۳- قدردانم برای اتوبونهای تازهتأسیسی که مسیرها را کوتاهتر و سهلتر میکنند؛ بهویژه وقتی تو هستی و یک جادهی خالی و حتی یک سگ هم کنار اتوبان نیست، آنوقت تابلوها میگویند سرعت مجاز شصت کیلومتر بر ساعت و هر یک کیلومتر دوربین هست. آیا من به تابلوهای تعیین سرعت و دوربینها اهمیت میدهم؟ قطعن میدهم، نه فقط برای پیشگیری از پیامکهای جریمه، برای اینکه کلن آدم اهمیتدهندهای هستم به چیزهایی که تعریف میشوند، حتمن دلیلی برای تعریفشان بوده. اما انصافن سرعت ۶۰ کیلومتر در برهوتی که ساعتی یکبار ماشین از آن رد میشود تعریف چندان درستی به نظر نمیآید، احتمالن به آینده اندیشیدهاند، حالا تا آن موقع من گاهی تابلوها را بازتعریف میکنم.
۴- سر زدم به عزیز قلبم.
۵- الهی شکرت…
گزارشنیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
_ صفحات صبحگاهی را نوشتم.
_ فیلم دیدم.
_ به نویسندهساز نرسیدم.
_ رفتم خانهی بیبی، نبودش چه دردناک است. خانه ساکت، خاموش و بیحرف بود.
https://t.me/mahnaz_roointan
صفحات صبحگاهی نوشتم.
امروز سه بار مجبور شدم از خانه بیرون بروم؛ یک بار برای ثبتنام مدرسهٔ دخترم، دو بار هم برای مامانم. مامان را پیش از ظهر بردم بیمارستان تا نوبت آندوسکوپی بگیریم. خانمی که آن طرف دیوار شیشهای اطلاعات نشسته بود، گفت که باید اول از دکتر متخصص نوبت بگیریم تا مامانم را ویزیت کند. منشی دکتر هم ساعت سه میآید. سه بیایید.
وقتی رسیدیم خانه، از گرما نزدیک به هلاک بودیم. کاش حداقل اتومبیل، کولر داشت تا اینقدر اذیت نمیشدیم.
ناهار آبدوغ خیار خوردیم. مامان هم پیشمان بود. میخواستم فیلم Everest را ببینم که دیدهام، خستهام. فیلم را روی حالت ضبط گذاشتم و رفتم که بخوابم. خوابم نبرد. در عوضش رفتم پیش برادرم و خودم را به یک قهوه مهمان کردم.
ساعت ۳ با مامان رفتیم بیمارستان. منشی یک کارت داد و گفت باید فردا ۷ صبح زنگ بزنید و نوبت بگیرید. دست از پا درازتر بزگشتیم.
ظرفها را شستم. لباسهای رنگی و تیره را توی لباسشویی انداختم. خانه را تمیز کردم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. استاد از ساختن ذهن دوم گفت. به نظرم ایدهٔ جالبی است. باید انجامش بدهم؛ از این همه کاغذ و بینظمی نجاتم میدهد.
فایل صوتی وبینار دیروز را که از دست داده بودم، گوش دادم.
شام پختم و لباس ورزشی دخترم را با دست شستم.
بالاخره وقت پیدا کردم و ۱۰۰۰ کلمه آزادنویسی کردم.
مطلبی در کانالم گذاشتم.
چند شعر از بهمن فرسی خواندم و یکی از آنها را در دفترم نوشتم. کلمهبرداری هم کردم.
از روی یک صفحه از «جستارهایی اندر مصائب نوشتن» رونویسی کردم.
دفتر عملکرد ناب را کامل کردم.
کمی زبان اسپانیایی خواندم.
سریال From را دیدم.
سال واژه: پذیرش
کار
وبینار نویسنده ساز ؛ فهرستی از واژه های اکنون را نوشتم. کلماتی برآمده از درون ام.
برای پنجمین روز متوالی از شبکه های اجتماعی دور بودم، ادامه می دهم.
فیلم Allied محصول سال ۲۰۱۶ را دیدم. فیلم مضمون جاسوسی داشت اما کلام اصلی فیلم” عشق” بود. عشق واقعی بر هر ماموریت یا تکلیفی غلبه می کند. بازی ها بی نظیر بود. اما پایان بندی فیلم به نامه ای ختم شد که شخصیت زن فیلم برای دخترش می نویسد. حیرت انگیز است این نامه نگاری، اشک هایم در این سکانس دیگر صبر نکردند و سرازیر شدند.
“به نظر من نامه؛ با ارزش است، حرمت دارد، حقیقی ترین حرف ها در قالب نامه بیان می شود، تا سالیان سال با آدمی می ماند”.
با شنیدن این نامه پی به وجود عشقی راستین می بریم. عشقی که هرگز دروغ نبوده است.
( یاد فیلم ژولیتا افتادم، او هم برای دخترش نامه می نوشت. گویی نامه روایتی کامل از زندگی است).
با دوست ام خاطرات مشترک را مرور کردیم، اینقدر خندیدم که نفس ام به سختی بالا می آمد، بلافاصله اشک هایم سرازیر شد. تناقض به این وضوح خیلی وقت بود ندیده بودم.
شام سبک آماده کردم.
غذای گربه های بیرون را پخش کردم، دوری هم در محل زدم و گربه های غریبه را هم غذا دادم.
۲۶ مرداد گرمِ ۱۴۰۵
به اقتدا و تأسی از استادجان:
هفت خودپند امروز؛
۱-کارها را با سختترین روش انجام نده.
۲-در خاطرت نگهدار«یک بیشتر از صفر است»
۳-کارها را «نیچ» انجام بده.
۴-پیادهروی بدون گوشی فایده دارد.
۵-مراقب سلامتت بیشتر باش.
۶- برای نوشتن توی سایتت بعد از یکسال شلوغ و ناآسان، از خودت تمجید کن.
۷-تایپ کردن را بیشتر تمرین کن.
این شعر مولانا از صبح توی سرم میچرخید؛
دانه تویی، دام تویی، باده تویی، جام تویی،
پخته تویی، خام تویی، خام بمگذار مرا
کارهایی که انجام دادم👇🏻👇🏻
امروز برای سامان دادنِ سایتم کلی فکر و برنامهریزی کردم،
از دوستِ هوشمصنوعی هم سؤالایی پرسیدم
جواباش معقول بود
کارای معمولی رو بنویسم؟ دوستشون دارین؟
ناهار سمبوسه داشتم تو هواپز پختم با دوتا قاشق روغن و عالی شد.
نویسندهساز رو بودم،
فهرست کلمههای هفتگی منو به خودش معتادیده.
پیادهروی کردم، یه پیکانتو دیدم دلم خواست، جیبم نه.
https://t.me/ghesehaye_shokouh
واقعا ش.ل.خ.ت.ه.ای
چی؟ من رو میگی؟
بله. خود خودت.
دو تا شعری که دوست داری این ور نوشتی. چند تا ایده روی دستمال کاغذی. کلمه روزت روی اون کاغذ تو کشو. اسم کتابایی که باید بخونی هم لای ورقهای دفترچه دم دستیت گم و گورن
اینطور است که شرکت در نویسندهساز در بدو بدوی رفتن به مغازه زیر و رویت میکند. اعتراف کردم زیر نور چراغ مطالعه. ش.ل.خ.ت.ه. الکی میگی؟ چرا الکی؟ هستممم. نقاب آدم منظم داشتم. آخه نویسنده به این …استغفرالله. اسمش رو نبر. این گزارش نیکه یا ش.ل.خ.ت.ه نویسی؟ فرقی داره مگه؟ کاربرد چند منظوره داره. مثل این شویندههای همه کاره. توش کلی کلمه ش.ل.خ.ت.ه اومده پس ش.ل.خ.ت.ه نویسی هستش. برو خودتو درست کن بابا. نویسنده ش.ل.خ.ت.ه. برو ذهنت رو سر و سامون بده. دستش رو بذار تو دست کامپیوترت. قفسهبندی. روکش آبی. ضد خش. قفل ضد سرقت. دوربین مداربسته. سیستم ضد هک. آنتیویروس.
دیگه داری هذیون میگی. موهاتم که وز کرده آخر شبی. کاملا ظاهرت هم ش.ل.خ.ت.ه
حالا هی بگو. اصلا آینه.
باشه. اعتراف میکنم. من، آزاده یک شلخته هستم. دست از سرم بردار. رفتم که منظم بشم. اصلا تو کی هستی؟؟؟؟؟؟
گزارش ۹۷
🌱چند روزی دمق بودم و شاکی. امروز ارتباط گرفتن نجاتم داد. به همون اندازه که از ارتباط با دیگران گریزونم، برام نجاتدهنده هم هست.
🌱جلسه سوپرویژنی گروهدرمانی نوبت من بود که از دغدغهام بگم. گفتم. بازخوردهای جذاب و متفاوتی گرفتم. گروه همیشه تجربه جالبیه برام. فرقی نمیکنه تسهیلگریش با خودم باشه یا عضوی از اعضا باشم. گروه یکی از فضاهاییه که به من نشون میده چه چالشهای ارتباطی رو با دیگران تجربه میکنم.
🌱دوره نویسندگی خلاق پیشرفته حضور داشتم. وقتی استاد از رمان دنکیشوت میگفتن برام خیلی جالب بود که جدیتر و بیشتر بخونم. ناگفته نماند از ذوق و انرژی کلاس هم خیلی لذت بردم.
🌱امروز هم صفحات صبحگاهی نوشتم.
🌱تمرین هزار کلمه داشتم. چقدر حس نزدیکی و رفاقت با واژهها رو تجربه کردم. بماند که وسط نوشتن برق قطع شد.😍
🌱با همکارم در مورد حل چالشهای جدید محل کار گپ مفصل زدم.
🌱به برادرم در حل یه مشکل مالی تا جایی که میتونستم کمک کردم.
🌱امروز یاد گرفتم دیگران مستقیم حسی رو در من ایجاد نمیکنن. اگر حسی از رفتارشون به من منتقل میشه، در اثر دریافت و معناییه که من از رفتارشون دارم.
کارهای نیکی هم باید انجام میدادم اما نشد.🤦🏻♀️
مثل:
خوندن
بیشتر نوشتن
انتشار پست کانال
ورزش
عالیه حلزون. وارد منظومهی شمسی شده انگار.
۱. صبح زود جن گرفتم. نامهی نیمهتمامی را کامل کردم و همانموقع ارسال. دلی را زدم به دریا.
۲. یک کتاب کودک خواندم برای کودکانیم. یک کتاب کودک خواندم برای بچههایم. چند صفحه از رمان کودک و نوجوان خواندم برای خودم و چند دوستم.
۳. ۶۲۸ کلمه تایپ کردم. بیشتر نتوانستم ولی چقدر چقدر چقدر کیف داد. انگاری لبتابم و صندلی چوبیام شدهاند دریچهای به کتابی عجیب و دلچسب.
۴. برای مامان ماهیتابه سفارش دادم از دیجیکالا. یهو دیدم ۱میلیون و خردهای توی کیف پولم دارم توی دیجیکالا. حسی را داشتم که زمانی پول میافتم توی جیب لباسهای زمستانیم.
۵. باز زمان را گم کردم. از دیروز میاندیشیدم ۳شنبه میشود ۳۰م و نشست کاتابازها. خواندم قرارمان را از کتاب سنگ صبور. چند دقایقی پیش متوجهم کردند که ۳۰م جمعهست.
۶. نقاشی ول دادم روی کاغذ.
۷. زبانی خواندم.
۸. امروز آنا کلی هوس انداخت به جانم که برای دومین بار دورهی نویسندگی خلاق پیشرفته را شرکت کنم. ثبت نام کردم. ویس جلسهی صفرش را گوش دادمو به توی جلسهی یک ورودداخلوارد کردیم.
خییییلی خوش گذشت. ببشتر شد و حسابی یادگرفتیم و حسابی هم خندیدیم.
۹. با مبیناجان ملائی در اندیشه و کاربِریزی هستیم برای انتشار مقالهای. برای معرفی کتاب کودک.
امروز روزِ آرامی بود. سرشار از تکاپو اما نه به اندازه دیروز و دیروزها.
صبحانه نان و حلوا ارده خوردم و چایی پررنگ.
ناهار پلو و کتلت درست کردم. برای مادر سوپ پختم و عصر دو ساعت هلاک افتادم.
چند روز است از وبینار جا مانده ام .آخر مادرم آب مروارید چشمش را عمل کرده و من مشغول پرستاری از مادر و مهمانداریِ عیادت کنندگان هستم.
بعدازظهر دوری در پارک زدم و بعدشم پیاده روی. برای مادر آبمیوه گرفتم و شام تازه برایش پختم.
این روزها از خودِ واقعیم دورم. شاید از وجوهی از خودم دور شدم. از زهرایی که همیشه بیشتر اوقاتش کتاب در دستش بود و میخواند و مینوشت. بیشتر مشغول پرستاری هستم. این روزها هم روزهای زندگیم هستند. از فردا به خانه ام میروم. باید خستگیِ از تن به در کنم و کمر همتم را برای برنامه هایم محکم ببندم.
ساعت ۱۰ شب آمدم تا آنلاین فیلم ببینم اما امان از این وضع اینترنت.
به ناچار بدون قصد شروع کردم به هزار کلمه نویسی. امشب حدود ۹۶۵ کلمه نوشتم مجموعا. جالب بود مثل یک تراپیست. انگار ضعف نِت امروز برایم بد نشد.
به امروز رسیدم و خوشحالم که زنده ماندم.
سال واژهام را نمیدانی؟ هر شب مینویسمش.
میخواهم خودم را دوست بدارم؛ آنطور که لایق دوست داشته شدن است. خوددوستی، خودیابی و خودخواهیِ مثبت.
صبح بهقدری سردمان شد که از ملحفه سوئیچ کردیم به پتو. چندین سال است من پتوی خود را «شیر» صدا میزنم، از آن جهت که پرزهای بلندش مرا یاد شیر، سلطان جنگل میانداخت. اما مدتیست که پرزهایش کفخواب شده و دارد کهنه میشود، با این حال بسیار دوستش دارم.
امروز کار نیک بسیار انجام دادم، اجازه بده برایت نام ببرم:
باران پشت پنجرهی گلخانهام را کثیف کرده بود. باران به اضافه خاک، باران گِلی را سبب شده بود. در نتیجه، بارانِ عزیز برایم کار تراشیده بود و مجبور شدم گلخانهام را از بالا تا پایین بشورم.
نهار هم گذاشتم و جاروبرقی کشیدم.
در گروهی که برای دوستان جدیدم در نویسندگی خلاق ساختم، تصمیم گرفتیم سه جمله در روز بنویسیم و به اشتراک بگذاریم؛ توفیق اجباریست و اجبار قشنگیست. با آنها بیشتر آشنا شدم و معرفینامهای از اعضای گروه نوشتم و آن را پین کردم؛ مانند تابلویی در معرفی اعضا به یکدیگر که بسیار دوستش دارم. گروهی خلاق، شاد و متنوع از ردههای سنی مختلف.
در وبینار «نویسندهساز» شرکت کردم و قبل از آن مفصل با «لیلی گلی»، دوست عزیزم صحبت کردیم. در وبینار، صد کلمه از اکنونِ خودمان نوشتیم.
با مادرم صحبت کردم، اما قبلتر با زندایی همسرم حرف زده بودم که برای مهمان شدن در روز پنجشنبه جا رزرو میکرد در خانهی ما.
فیلم «ارین براکوویچ» را دیدم که استاد در کانال آموزشی نویسندگی خلاق قرار داده بود، اما متأسفانه بعد از یک ساعت و پنجاهوپنج دقیقه دیگر پخش نشد.
چقدر شخصیت ارین را دوست داشتم، شخصیتی که اصلاً شبیهش نیستم، اما برایش بلند دست میزنم، برای اعتمادی که به خودش و مهارتش داشت، برای ایستادگیهایش و برای کوتاه نیامدنهایش. شخصیتی آسیبپذیر، اما انسان.
روزم قشنگ بود و خدا را شکر میکنم بابت نان بربری، پنیر لاکتیکی، خیار و گوجه، ترکیب برندهی پرچم ایران برای شام.
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
به امروزم هفت میدهم و به خودم ده.
چون میتوانستم امروز را طوری بگذرانم که یک هم نگیرد اما تمام تلاشم را کردم که از روزی که پتانسیل فاجعه بودن را داشت یک روز متوسط بسازم.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
اینکه هر چه بکاری همان را درو میکنی.
اگر میخواهی عادتی در فرزندت نهادینه شود آن را نگو؛ انجامش بده.
نمیشود بیست و چهاری اینستاگرام را اسکرول کنی و به بچهات بگویی: کتاب بخون. گوشی جیزه.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
سی صفحهای از داستان یک شهر احمد محمود را خواندم. لطف همخوانی جمعی به این است که خودت را ملزم میکنی هرطور شده یک کتاب را تا انتها پیش ببری.
در دورهای جدید هم شرکت کردم که هر روز بخشی از کتاب آخر الزمان اثر اصغر طاهرزاده را میخوانیم.
خلاصه که این روزها در راستای افزایش سرانهی مطالعهی کشور گامهای بلندی برداشتهام.
امروز رفتی پیادهروی؟
رفتم اما نه به اندازهی همیشه. یک ربع هم پیادهروی محسوب میشود. مگر نه؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
ساعت چهار عصر در بهشت زهرا داشتم شرشر عرق میریختم که زنی با یک سینی پر از آبدوغ خیار به سمتم آمد. خنک بود و خوشطعم. انشاالله که جمیع رفتگانش امروز بر سر سفرهی آبدوغخیارهای بهشتی بنشینند.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز خیلی چیزها برایم ناراحت کننده بود. بزگترینش سالگرد فوت مامان.
از دیدن قبرهای کثیف و ترکخوردهای که چهل سال از مرگ صاحبانشان گذشته بود هم دلم لرزید.
به این فکر کردم که آیا هنوز کسی از اقوام سری به مزارشان میزند؟ به آیندهی قبر خودم هم فکر کردم راستش.
روی قبرشان دانهی گندم ریختم تا خیراتشان شود.
دعای خیر حیوانات گاهی از دعای ما آدمها گیراتر است.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
دربارهی چیزهایی که تقریباً رسیدن بهشان محال است. اما چون آرزو بر جوانان حیف نیست باز هم بهشان فکر میکنم و اصلاً عکسش هم میزنم روی تابلوی کائناتم که طبق قانون راز جذبش کنم.
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
به امروزم هفت میدهم و به خودم ده.
چون میتوانستم امروز را طوری بگذرانم که یک هم نگیرد اما تمام تلاشم را کردم که از روزی که پتانسیل فاجعه بودن را داشت یک روز متوسط بسازم.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
اینکه هر چه بکاری همان را درو میکنی.
اگر میخواهی عادتی در فرزندت نهادینه شود آن را نگو؛ انجامش بده.
نمیشود بیست و چهاری اینستاگرام را اسکرول کنی و به بچهات بگویی: کتاب بخون. گوشی جیزه.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
سی صفحهای از داستان یک شهر احمد محمود را خواندم. لطف همخوانی جمعی به این است که خودت را ملزم میکنی هرطور شده یک کتاب را تا انتها پیش ببری.
در دورهای جدید هم شرکت کردم که هر روز بخشی از کتاب آخر الزمان اثر اصغر طاهرزاده را میخوانیم.
خلاصه که این روزها در راستای افزایش سرانهی مطالعهی کشور گامهای بلندی برداشتهام.
امروز رفتی پیادهروی؟
رویم سیاه. رفتم اما نه به اندازهی همیشه. یک ربع هم پیادهروی محسوب میشود. مگر نه ؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
ساعت چهار عصر در بهشت زهرا داشتم شرشر عرق میریختم که زنی با یک سینی پر از آبدوغ خیار به سمتم آمد. خنک بود و خوشطعم. انشاالله که جمیع رفتگانش امروز بر سر سفرهی آبدوغخیارهای بهشتی بنشینند.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز خیلی چیزها برایم ناراحت کننده بود. بزگترینش سالگرد فوت مامان.
از دیدن قبرهای کثیف و ترکخوردهای که چهل سال از مرگ صاحبانشان گذشته بود هم دلم لرزید.
به این فکر کردم که آیا هنوز کسی از اقوام سری به مزارشان میزند؟ به آیندهی قبر خودم هم فکر کردم راستش.
روی قبرشان دانهی گندم ریختم تا خیراتشان شود.
دعای خیر حیوانات گاهی از دعای ما آدمها گیراتر است.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
دربارهی چیزهاییی که تقریباً رسیدن بهشان محال است. اما چون آرزو بر جوانان حیف نیست باز هم بهشان فکر میکنم و اصلاً عکسش هم میزنم روی تابلوی کائناتم که طبق قانون راز جذبش کنم.
امروز با کی تماس گرفتی؟
با خواهرم. طی تبادل تجربهای که از ده روز رژیممان داشتیم تصمیم گرفتیم به لیست رژیمهای رها کردهمان اضافهاش کنیم.
اگر همین فرمان ادامه دهیم روزی که به وزن ایدهآلمان برسیم نه مو و دندانی برایمان میماند و نه نایی برای رفتن روز ترازو.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
حرکت. بهترین سالواژهای بود که میتوانستم انتخابش کنم.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
با همسرم یاد روزهایی را کردیم که دلمان ميخواست کافه بزنیم.
ایرانی نیستی اگر حداقل یکبار در عمرت هوای کافه زدن به سرت نزده باشد.
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
شنیدن متن مریم کاشانکی عزیز، قلبم را صمیمانه نوازش کرد.
در مسیر سوگواری معجزهای در کار نیست و هیچ راهکاری نمیتواند اوضاع را تمامن بهبود دهد؛ مثل قطعشدن عضوی از بدن است، صرفن یاد میگیریم که چگونه در نبود آن عضو به زندگی ادامه دهیم. اما برای مایی که روی نوشتن حساب باز میکنیم، نامهنگاری مثل آب در صحرای سوزان سوگ است که به شرط صبر میتواند دری را به سوی شفا و آرامش درونی باز کند.
فاطمه ذاکر
بعد از چند روز، امروز صفحات صبحگاهی نوشتم. برای انتقال متنی ویرایش شده به فایل مخصوص آن، سراغش رفتم، نبود. چند بار نوت گوشی و گوگل کیپ را گشتم نبود. باورم نمیشد، که نباشد، گم یا حذف شده باشد. یکی دو روز وقت رویش گذاشتم و حالا ندانسته، حذف شده. حسی ناخوشایند سراغم آمد: متضرر شدن، بیهودگی، دلسردی، گمکردگی، ناامیدی، توذهنی. دنبال نامیدن و شناختن احساسات هم هستم. میخواستم سراغ قسمت بعدی بروم.ناامید از پیدا شدن و قبول نبودنش، دلزده از ادامه، رهایش کردم.رفتم سراغ کتاب صوتی و کارهای آشپزخانه. تا موقتاً حواسم از موضوع جدا شود.
ثریا در اغما از اسماعیل فصیح. راوی مهندس جلال آریان، همان شخصیت اصلی ، در دو اثر تابستان ۶۲ و دلکور. مهندس شرکت نفت در آبادن. خواهرش فرنگیس تهران است. دختر فرنگیس، ثریا در پاریس سوار دوچرخه چپ یا تصادف کرده و حالا در کماست. مستور کارگر عرب بومیاش، و پسرش ادریس در این داستان هم هستند. زاویه دید اول شخص و شخصیتهای تکراری به گونهای است که انگار داستان زندگی خود نویسنده روایت میشود.
به تقلید لادن جان و برای امتنان به بیرنگانه دیشب سعی کردم با پوست و از آن جملاتی بنویسم، امروز چندتایی به آن اضافه کردم.
نویسنده ساز را خواب ماندم. باید فایل صوتی گوش کنم. باز مدتی است استاد لطف میکند، آن را برای جاماندگان در کانال میگذارد.
نوشتنم همین یادداشت است، البته برای انتشار. صفحات صبحگاهی و جملاتی در طول روز نوشتهام. امروز تا این ساعت نرسیدم از همسایهها چیزی بخوانم.
گزارش نیک “1405/5/26″ مردادماه. روز دوشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”درآمدی تاریخی بر نظریههای ادبی از افلاطون تا بارت” از ریچارد هارلند را خاندم.
کلمهبرداری هم انجام دادم.
کتاب”بیلنگر” از بهمن شعلهور را خاندم.
کلمهبرداری هم انجام دادم.
کتاب”عقربکشی” از شهریار مندنیپور خاندم.
کلمهبرداری هم انجام دادم.
نویسندهساز شرکت کردم.
نویسندگیخلاق پیشرفته را شرکت کردم.
متن نثری را در کانالم هوا کردم.
https://t.me/speechoff
ساعت ۴:۳۷ دقیقهی صبح بیدار شدم و دیگر خوابم نبرد. ساعت گذاشته بودم ۶. تازه نزدیکیهای ۶ داشت چشمهایم گرم میشد که باید بلند میشدم.
۷:۳۰ دانشگاه بودم. باید زود کارم را تمام میکردم که بروم به دندانپزشکی. تا ساعت ۹ هنوز کسی نیامده بود آزمایشگاه.
کار تمام نشده بود تا ساعت ۱۰. بقیهاش را سپردم به محمد و رفتم.
فکر میکردم دندانپزشکی کار خاصی ندارد. اما رفتم و به خاک و خون کشیده شدم. تا خانه که آمدم اثر بیحسی هم رفته بود و درد شروع شد.
دوش گرفتم و همینطور داشت از دندانم خون میآمد. چیزی نمیتوانستم بخورم و داشتم از خواب میمردم. خوابیدم تا عصر.
بلند که شدم درد رفته بود. توانستم چیزی بخورم و سرحال شده بودم و رفتم سراغ روتینها.
https://t.me/f_mahmudpur
آقا اگه از من بپرسید روز خود را چگونه گذراندید،من واقعا چیزی برای گفتن ندارم. فقط اینکه از صبح تا ساعت سه بعدازظهر رفتم موهام رو فر کردم. اونجا یه عالمه بانو تو سنهای پایین و بالا اومده بودندموهاشونو فر کنند و منِ ساده تا الان فکر میکردم موهای این همه خوشگل فرفری که تو خیابون میبینم، خدادادیاند. فکر مردم فقط منم که دارم مواد میزنم به موهام که نابودشون کنم. خب این هم یک جور خودزنیه. راستش ارزش یک بار تجربه رو داره. حالا در مورد اینکه باز هم اینکار رو میکنم یا نه هنوز مطمئن نیستم. سرم از تندی بوی مواد باد کرده بود و دردمیکرد. وقتی رسیدم خونه کولر رو گذاشتم رو دور تند. با موی فر رفتم زیر لحاف وخوابیدم. فقط شانس آوردم برق نرفت. بیدار شدم . شام خوردم با موهای فر. گفتم الان وقت نوشتنه. شاید همین چند دقیقه که دارم مینویسم، اونم با موهای فر ، کار مفید امروزم باشه.
عصری اتفاقی افتاد که ناملایمات قبلش رو شست و برد. رفتم کافه یه دبل اسپرسو بخورم، چشمم افتاد به کلدبرو. سابقهی نوشیدن آیس آمریکانو داشتم که خوشم نیومده بود اما حقیقتا کلد برو واقعا متفاوت بود. بسیار خوشمزه و جذاب بود.
ظهر که برق رفت، از سر شب هم آب قطع شده. سر رفتار بابام تو درمونگاه به شدت عصبی شدم. باعث شد یه ساعتی الکی علاف بشیم. قبلش که برق نبود و کولر خاموش، الان هم به خاطر بیآبی کولر خاموشه. مامانم هم که عشق ظرف شستن و آببازی داره، یه ذره آب باقی مونده برای توالت رفتن رو هم داره حروم میکنه. عین دو تا دیوار سیمانی هیچ حرفی تو گوششون نمیره. نمیدونم چیکار کنم دیگه. دیوونم کردن.
– اتوفیکشن نوشتم.
– آزادنویسی که شده سوگلیام و ازش جدا نمیشوم.
– مطلب این هفتۀ روزنامه را راستوریست کردم.
مطلب هفتۀ پیش هم چاپ شد و استوریاش کردم در اینستاگرام.
– دوباره این پنتهاوس اعصابخردکن شده. این سریال را که تمام کنم مغزم یک استراحت حسابی میکند.
– ویدئوی آموزشی دربارۀ سئو و هوش مصنوعی دیدم، بد نبود.
– معلم ریاضی سال اول و سوم راهنماییام را در اینترنت پیدا کردم. دوست دارم با او تماس بگیرم و فحشبارانش کنم. کاری کرد که از ریاضی برای همیشه متنفر شوم. فعلا دارم سبکوسنگین میکنم. سالها منتظر این لحظه بودم. بالاخره یک طوری زهرم را به او میریزم.
خودپند امروز:
۱. کمتر نوشابه بنوش و بیشتر آب.
۲. گاهی به خاسته دیگران اهمیت بده.
۳. نوشتن با واژگان تازه را جدی بگیر.
۴. از کلیشهنویسی بپرهیز.
۵. کتابهای «روانشناسی تکاملی» بخان.
برای ناهارِ مهمانها، قرمهسبزی میپزم. به به. بویش میپیچید در خانه.
ده دقیقه آزادپُرسی و آزادنویسی میکنم.
در کتاب «فرهنگواره فارسی خلاق» استاد کلانتری در بخش «اسم خوب و حس خوب» پرسیدند:
«به رابطهی نامیدن و انگیختن اندیشیدهیی هیچ؟
راستی، اسم دفترچهی یادداشتهای روزانهات را چه میگذاری؟»
چندین اسم مینویسم تا از «قلمگشت» خوشم میآید. اسمش مرا به ذوق میآورد مدام به گشتوگذار بروم و میان صفحات بچرخم و برقصم.
از دفتر شعر «گل بر گسترهی ماه» از رضا براهنی چند شعر را رونویسی میکنم.
یکی از آنها شعر: «دعا کنیم که عاشق تباه خواهد شد»
«سوال میکنی آخر کدام یادم را
نگاه دارم و آخر کدام یادم را
رها کنم
و یادهای تو پروانهوار میخواهند
که چرخچرخ بچرخند دور هالهُ سبز»
کمی طبعآزمایی میکنم اما شبیه نثر است تا شعر. چه اشکالی دارد مهم این است از کلیشه عبور کنم.
غروب با مهناز و سمیه میرویم پیادهروی، مینشینیم توی پارک از تیپ و قیافهی عجیب بعضی از دخترها که با نیمتنه و شلوارک هستند گپ میزنیم. خوشم میآید بچههای دهه هشتاد و نود، زیر بار حرف زور نمیروند. هر چه دوست دارند میپوشند.
امروز به روزم نمرهی هفت میدهم.
چند روزی است دلم میخواهد شعر بخوانم. شعری از نصرت رحمانی. امروز شعر خواندم از سهراب سپهری.
امروز دلم بستنی خاست. رفتم سمت یخچال. سه تا بودند. دو تا بستنی کیم و یک بستنی شکلاتی. باید کدام را انتخاب میکردم؟ مسئولیت سختی بود. بالاخره تصمیمم را گرفتم. یکی از کیمها را برداشتم. با هم دوست شده بودند و بستنی شکلاتی را تحویل نمیگرفتند. یکیشان را خوردم تا حالشان گرفته شود.
یادتان میآید پیشترها از بوته خیاری گفته بودم که به درخت به در باغچه مان چسبیده بود؟ همان بوته خیار یک دستش را انداخت روی ایوان و حالا چند تایی بچه دارد. یکی از بچه خیارها مقابل چشمهایم است. نمیتوانم صبر کنم تا بزرگ شود. چه کنم؟
گلدان نعنایم مرض گرفته. نمیدانم چه مرضی است. شبیه شبنمهای صبحگاهی است که روی برگ گیاهان مینشیند. پیشترها برگهای نعناهایم پهن، بزرگ و سرزنده بودند. هر کدامشان اندازهی شست پایم بودند. اما حالا که مرض گرفتهاند. اندازه انگشت کوچیکه پایم شدهاند. آیا حالشان خوب میشوند؟
امروز یک نکتهی بسیار مهم یاد گرفتم. وقتی فردی را میبینیم که در حال کاشتن گیاهی در گلدان است یا حتی در حال کاشتن گیاهی در زمین، به جای آنکه بگوییم او در حال کاشتن گیاهی در گلدان یا در حال کاشتن گیاهی در زمین است میتوانیم بگوییم او در حال کاشیدن است. بهتر نیست؟
یکی از نگرانیهایم این است که به جای مریم ابراهیمی قندک بنویسم مریم ابراهیمی فندک.
امروز چه روز نامرتب و شلختهای بود. انگار یادش نداده بودند که کتابها را جمع کند. در کمد را ببندد. نمکدان را گوشه تخت رها نکند. جنازه خودکارها را جمع کند. عجب زمانهای شده امروزها چقدر عجیب غریباند.
۱۴۰۵/۵/۲۶
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
امروز اهواز ماموریتم. دورهی آموزشی در مورد دندان. خلاصه که آقای دکتر میگوید اگر جرمگیری را انجام ندهیم آسیبی که به دندان میرسد جبرانناپذیر میشود. و این باور اشتباه است که جرمگیری به مینای دندان آسیب میزند.
بعد از کلاس دو دوست قدیمی که در این شهر زندگی میکنند به دیدنم میآیند و سوپرایز تولدم شروع میشود. امروز روز تولدم است. مراسم سوپرایزشان تا ساعت شش عصر طول میکشد. مرا به ترمینال میرسانند تا به خانه برگردم. در نتیجه کلاس نویسندگی پیشرفته را از دست میدهم و باید فایلش را گوش دهم.
من برای ماموریت کاری به اهواز رفتم و سر از تولد درآوردم.
امروز غیرقابلِ پیشبینی بودنِ لحظهها به من یادآوری شد.
پیشنهاد امروزم این است که همیشه قبل از ارسال پیام چند ثانیه مکث کنیم اهمیتش را بسنجیم و بعد ارسال کنیم.
خسته و لهیده هستم و البته خوشحال بابت دوستیهای محدود و عمیقی که دارم.
کانال من:https://t.me/qalamgah_niku
ادامهی داستان دیروز و مقاومت من برای ننوشتن نامه. یک مأموریت یکهویی که من را نجات داد. ولی سرتاپا پر از خاک شدیم.
گرفتن وسایلم از دکاپست.
شرکت در وبینار مدرسه نویسندگی. ساختن ذهن دوم جدن مفید بود. خانم ملایی از نوشتن برای درمان گفت. و ممنون که نوشته من را هم خاند.
هزارکلمه امروز را بالاخره نوشتم. نوشتنی آرامشبخش است.
گشتن در اینستاگرام و برخورد با واژه “تناس”. تناس به معنی فتق، لایهای که بعد از مدت طولانی حرف نزدن روی دهان میبندد.