«بهجای خلق يك عشق كامل، وقتمان را برای یافتن يک معشوق كامل تلف میكنيم.»
-تام رابينز
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
106 پاسخ
سالواژهام : تمرکز
خاب میدیدم و هی میخابیدم و هی خاب میدیدم و هی میخابیدم.
سریال دیدم.
یک ویدیوی آموزش نقاشی را دیدم.
نقاشی کشیدم.
نویسندهساز را بعد از یک هفته بودم. استاد تغییر کرده بود.
کتاب شکل، کلمه، رنگ را خاندم.
برای درست کردن سالاد الویه به پریا کمک کردم.
وبینار سحر را بودم. سحر نبود و آناهیتا بود. داستان مداد رنگیها را خاند.
بعد با فرشتو و نصیرو و فائزو گپ زدیم.
نوشتم.
جدولم را تیک زدم. خاندن در حد متوسط و نوشتن و پست در حد خرد.
پستم را یک جمله گذاشتم.
یکم با سایت درگیری داشتم.
بعد از یک هفته گزارش نیک نوشتم. چند روز که میماند چه سخت میشود برگشت دوباره. البته دیشب گزارش کل هفته را نوشتم اما توی کانالم پستیدم.
از دیشب چند بار فرستادم نمیفرستاد.
https://t.me/yaddashtneda
صبحانه و داروها را خوردم.
دو یا سه ساعت متنی را ویرایش و به آن اضافه کردم.
ده صفحه از سنگ صبور را خواندم.
ناهار پختم ولی تنهایی خوردم.
حوصله ام سر رفت.
چشمم نمیبیند نه میتوانم بخوانم یا بنویسم.
فکر کنم خسته شدم.
وبینار شرکت کردم.
ادامه نویسی داشتیم.
از جملاتی که نوشتم مینویسم.
دست میکشم روی سرم و خودم را نوازش میکنم. بهتر از دیگران است که به دلیل چیزهای الکی مرا نوازش کنند.
دست میکشم روی سرم و زمانی را به یاد میآورم که مقداری از موهایم کف حمام ریخت و من اشک ریختم. حالا خوشحالم که آن زمان گذشت.
زینب باعث شد مهوا بخندد. چیزهای منزجر کننده ای دید و قلبش پشک شد.
کلی در کلاس چرت و پرت گفت و نتوانست دهانش را ببندد.
استاد گفت متنش خوب است و او به آسمانهای دور پرواز کرد.
گزارش نیک 48من/ شنبه 17مرداد ماه 1405
۱. ساعت ۵دقیقه به ۶ با صدای گوشی به زور و با خماری و به ضرب آب زدن بصورت برخاستن و بعلت خواب ماندن در اثر تب سرماخوردگی و ضعف شدید و عطسه. فقط به وبینار ۶ صبح بیزنس کوچ بیپایان رسیدن که با جلسه آخر استاد اعظم رمضانی و موضوع جذاب«چرا میدانیم اما عمل نمیکنیم» به دلایل عدم تغییر میپردازد.
۲. پرداخت هزینه افزایش حجم فضای هاستم سایتم تا ساعت ۱۱ برمیگردد و جانی دوباره میگیرم.
۳. عدس پلوی پرملاتی به مناسبت برگشت سایتم با رقص و آواز و شادی برای دو روز میپزم.
۴. نویسنده ساز و کوتاه شدن موهای استاد و ده سال جوانتر شدنش. و وقوف دوباره ام بر تاثیر مو بر زیبایی چهره و هوس کوتاه کردن موهایم به سبک پسرانه که چون مثل پسربچهها میشوم که اگر شال و روسری نبود شاید کوتاه میکردم. در سیاهکل کوچک شمالیها بیحجابی زیاد پسندشان نیست و ما رعایت میکنیم. ادامه نویسی محبوبم با موضوع دیگر وقتم را صرف… ودیگری دست میکشم روی سرم …که هردو موضوعاتی جالب برای داستانی کوتاهند در آینده. استاد از مادرشیرینش با شیرینی خاصش میگوید که شاید بخش شیرین وبینار است و آغازی نیک برای کمی خنده که این روزها همه به شیرینیاش بسیار نیازمندیم.
۵. وبیکار الهه علیزاده نازنین و مفهوم و معنا و ایده و تفاوتشان و در پایان شیما صادقی نازنین و مبحثی از کتاب ما استراحت میکنیم که طاقچه بینهایت دارد و میگیرم و چون برایم جذاب است در برنامه خواندنیها یک گذاشته میشود.
۶. دولینگوی آلمانی و لذت بردن از ماندن در دایموند و پیشرفتم.
۷. همزمانی وبینار شخصیتشناسی وارن بافت حامیاندیش پریسا احمدی منش با وبینار افشین وزیریان و مهران بهشتی مستر ترینر کوچینگی و ضبط کردن اولی و شرکت در دومی و به اندازهی یک دوره بیست ساعته از وبینار دوساعت و نیمه بهره بردن و فهمیدن این که هر چه دانشت بالاتر تواضعت بیشتر است.
۸. گذاشتن داستان مادرم پیش از من بخش ۵۸ در کانال تلگرام و پست نقد کتاب مرگ ایوان ایلیچ توسط دوست نویسنده و منتقدم سندی مومنی در تلگرام و بله و یافتنش در طاقچه بینهایت و لینکش را در هر دو کانال گذاشتن و شروعش برای جلسهی دوشنبه
۹. شنیدن وویس جلسه دوشنبه شیما صادقی و نتبرداری
۱۰. خواندن جزوههای کوچینگ امتحانم طبق برنامهریزی و شنیدن دو جلسه وویسش. و رضایت از اجرای برنامه ام.
۱۱. خواندن ۲۰ صفحه از رمان رازهای سرزمین من رضا براهنی و ۱۰ صفحه حیوان قصه گو و نتبرداری
۱۲ بدنبال مطلبی در اینستا وارد شدن و نیمساعت چرخیدن و گذاشتن لینکی از معرفی چهار کتاب در کانال تلگرامم.
۱۳. در یوتیوب یک داستانک نیم ساعته به زبان انگلیسی دیدن برای تقویت زبانم.
https://t.me/mahro1402
سال واژهام: تحسیــن
شادیات را با عذاب آلوده میسازم.
با خیالت میدهم پیوند تصویری
که قرارت را کند در رنگ خود نابود.
درد را با لذت آمیزد،
در تپشهایت فرو ریزد.
نقشهای رفته را باز آورد با خود غبارآلود.
سهراب
۱. برای یادآوری تاریخ روز لازم نبود فکر کنم. زیرا امروز روز تولدم بود. بیست و پنج ساله شدم. به همین راحتی. خودم هم ماندهام که این بیست و پنج سال چگونه به این سرعت گذشت.
۲. همچنان شب هول میخوانم. اواسطش.
۳. بیماریشان مسری بود. بیماری پز دادن. پز پول دادن. پز پز دادن. تا دیدن به من نمیرسند، شروع کردند پز دادن. پز پولشان را دادن. من پول ندارم. شعور دارم. سواد دارم. اخلاق دارم. چیزهایی که آنها ندارند. در خواب هم نمیبینند. پز دادند. پز پول دانند. غیر از پول چه دارند؟ آبرو هم ندارند. حتی دندان ندارند. با پول دندان خریدند. سرهاشان کچل است. اما من مو داشتم. موی بلند. بلند تر از کمر. باز پز دادند. پز پول دادند. بعد هم دیدند با پز پول به جایی نمیرسند. تهمت زدند. پشت سرم غیبت کردند. حالا من پز میدهم. پز شعورم را میدهم. پز اینکه همهتان در چشم من مشتی بیشعور بیفرهنگ هستید. دلم میخواهد قید شعور و تربیت را بزنم. هرچه پدر در این سالها ادب به من آموخته را کنار بگذارم و سرشان خراب شوم. با بدترین کلمات فرهنگ لغت سرشان خراب شوم. شدیدتر از آنچه آنها سرم آوردهاند. بدتر از حرفهایی که کینهتوزانه بارم کردهاند. اما نه. وجودم برایشان کافیست. مانند خالی که در گلویشان گیر کرده است. همین که بی دلیل بزنم زیر خنده. همین که نبینمشان.
سالواژه: خایهی اخلاقی
برای ایدهپردازی بیشتر داستان کوتاهم بخشی از هایکوهای یک سامورایی را خاندم.«سامورایی نیستی اگر در لحظه، تصمیم نسازی و پیش نروی تا واپس»
دیروز فقط یک کانال گذاشتم گزارش نیک. کوچکترین بخش یک عادت. نوشتم سالواژه ولی همون هم پاک کردم. حال ادامه دادن نداشتم. ولی الان چرا. از تماسی هم آمدم که درش راحت بودم. او گفت چرا نیستی؟ گفتم حس میکنم من برات جایی ندارم. حرفام برات جایی ندارن. فکر کنم یه چیز دیگه شنید چون بعدش درومد گفت: کاش بگی چرا حوصله نداری؟ فکر نکنم هم. راستی در وبینار امروز صحبتی مطرح بود. خطخطی! هرگونه رفتار آزادانه با کاغذ خوب است. چه نوشتن و چه کشیدن. حتا پاره کردن و دورریزش هم در اصل مطلب تفاوتی ایجاد نمیکند. خاهد ماند با تو.
عصر هم پیاده روی زیاد با سر عت بالا . من تنها اما،
با تو.
https://t.me/dreamdrawgrow
روزمرگی
هرازگاهی، نه. تمامگاهی پیدرپی اما با اوج حضیض درونم جاریست. از کودکی تا بهحال که وراثتی نکبت غلظتش را افزون میکند. اینوقتها طفلی چُندکپیچ در زهدان مبلم. اشکم بیاجازه میریزد.ساعتها. لَمس و کرخ و بیحوصله. دستها و پاهایم مال من نیستند غل وزنجیرند به سنگی ته چاه. کلمهها لالمونی میگیرند که باهم قهرند و جملهها همدیگر را نفرین میکنند. میگیرم مچ خودم را. فکر نکن فکر نکن. دلمگرم میشود. سَرِ دَر ِخواب میسرم به درهی بیداری. باز کابوس جلوتر ازم میدود و آچمز. بیداری. بیداری. بیخوابم سردردها میآیند.سقف کوتاهست. تو جعبهیی جانبهسرم. هوا نیست. بالبالمیزنم. هوا نیست. بالبال میزنم. نفس… کم میآورم نفس… باید با چیزی خودم را مشغول کنم. بایدباید باید. هیچ چیز آرامم نمیکند. هیچچیز. گودالی کِرخم. چیزی نمیفهمم. رو به سرازیری. حسی مضحک و مطرود منفور. تو پایان خط رسیدی. تو تو تو تو تو ….
همین میشود گزارش نیکم میرود تو کون خر با عرض شرمندگی.
پروسهی دوران غروب غمانگیز را به بزرگواری ببخشید. نبخشیدید هم باز بزرگوارید. حالا از بالاوپایین شدن هورمونهاست یا چرخ دون یا ترکیب هردو تاش. نمیدانم.
-دلم برای هاشم تنگ شده
-ما کون سوختگانیم. ماتحت یدک سیری چند؟
برای پیگیری کاری باید بروم صنعت و معدن. از شرکت بیرون زدن این ساعتِ روز را دوست دارم. نه به خاطر شلوغیِ خیابانِ روزهای غیر تعطیل و نه برای دیدنِ مردمی که هرکدام به سویی میدوند. حتی نه به هوای آفتابِ تندِ این ساعت روز که پسِ کلهی آدم پهن میشود و تا پوستت را نکند ولکنِ ماجرا نیست. فقط چون تقریبا بیست سال است تنها موقع بیرون رفتن برای پیگیری مجوزی، بخشنامهای یا نامهای فرصتِ دیدنِ شهر این ساعت روز را داشتهام. چون هرچه که خیلی دست یافتنی نیست، به خیالِ آدم دوست داشتنیاست. توی صندلی عقبِ اسنپ نشستهام با صورتِ جفت شده به شیشه، مثلِ اسیری که از بند به دادگاه میبرند و از پنجرهی اتوبوس به خیابان زل زده باشد. از کنارِ نشر چشمهی کریمخان رد میشوم که آجری و خوشرنگ است و مثل سینما فرهنگ چند بنرِ بزرگ سردرش خورده. روی یکیش نوشته”من استادِ حرف زدن در سکوتم!” که گویا مربوط به پروژهیِ دیوارِ کلمات نشر چشمه است. روایتِ تجربهی زیسته از داستانها. خوش به حالِ پیادهها. آدم بخواهد نخواهد پایش سر میخورد به دنیای خیالانگیزِ شعر و داستان. فقط توی این شرجی و گرما نه! خوش بهحال پیادههایی که یک صبحِ زمستانی از این خیابان میگذرند. این را هم به لیستِ کارهایی که باید روزی (ترجیحا یک روزِ زمستانی) قبلِ رزومه فرستادن برای شرکت جدید انجام دهم اضافه میکنم. لیستی که انگار هیچ وقت قرار نیست تیک بخورد و مثل کارهای آن شنبهای است که نمیآید.
برای انتقام گرفتن از این وضعیت، کل مسیر پادکست نویسندهساز گوش میدهم و کلمههای با هم غریبهی زبان بسته را زوری میچسبانم بیخِ هم.
همیشه زود دیر میشه! همین که ثبت زدم دلم خواست اینطور تموم شه:
کلمههای هفت پشت با هم غریبهی بیزبان را زوری میچسبانم بیخِ هم.
گزارش نیک ۸۸
سالواژهام: فاصله
— همان صورتها همان هیکلها همان شبحها
همان روزها همان شبها همان خوردنها همان خوابیدنها همان نوشتنها همان خواندنها
همان صبحانهها همان ناهارها همان شامها همان شستنها همان رُفتنها همان پیادهرویها
همان آدمها همان انسانها همان بشرها همان مردمها همان زنها همان مردها
همان خیابانها همان انتخابها همان چانه زدنها همان لباسها همان پاساژها همان بوتیکها همان خریدنها
همان پزشکها همان دردها همان داروخانهها همان دارو
همان رستورانها همان کافیشاپها همان منوها همان کافیمنها همان دکورها همان قهوهها همان کیکها همان مزهها همان بوها همان صداها همان خندهها
همان اخبارها همان جنگها همان ورزشها همان فیلمها همان سریالها همان آهنگها
همان خفگیها همان زندگیها همان دعاها همان شکرها همان رضایتها
همان ملال در ملالها همان تکرار در تکرارها همان چرخه در چرخهها همان غوطهور در غوطهها
همان زندگیها همان زندگیها همان زندگیها
— ما امیدوارانیم
آدرس کانال من:
.https://t.me/nahid40rasti02
خیلی جالب و متفاوت بود خانم راستی عزیز.
یکی دیگه از دوستان توی گزارش نیکش نوشته بود حتی همین تکرارها مثل هم نیست، کمی با همفرق دارند. آدم میمونه همینِ اون دوست آنطوریه یا همانهای شما طورِ دیگریه 🤭
:
شنبهی نیک
سالواژهام «پیوستگی» است.
صبح چهل و پنج دقیقه پیادهروی سبک داشتم و همزمان دو اپیزود از پادکست «زوربای یونانی»، نوشتهی نیکوس کازانتزاکیس با ترجمهی محمد قاضی، را شنیدم.
بعد رفتم بیمارستان. پانسمان چشمم را باز کردند و توانستم دوباره ببینم. خدای را سپاس.
«همسایهها» بالاخره امروز تمام شد.
اعتصاب زندانیان برای برخورداری از حداقل حقوق انسانی- غذای خوب و آب سالم، در جدالی نابرابر خونین گشت.
«هزاران و هزاران و هزاران گربه بر چوبههای دار دستوپا میزدند. خالد به چوبهها هجوم میبرد و آنها را از ریشه در میآورد و گربهها از هر طرف میدوند.
کاش خالدی، نه در یک شب هذیانزده، که در لحظهی پیش از طلوع صبح، چوبههای دار را از ریشه میکند.
«همسایهها» حکایت آدمهایی است که تمام زندگیشان در چنبرهی بدبختی گره خورده، اما، همدلاند. تنها نیستند- به قول عمو بندر، جز خودشان کسی را ندارند و همین «خودشان» سرمایهی آنهاست برای گذر از رنجها.
احمد محمود در بستر زندگی یک محلهی فقیرنشین اهواز، فضای سیاسی ـ اجتماعی سالهای پس از ملیشدن نفت و پیش از کودتای ۲۸ مرداد را از سطح زندگی روزمرهی آدمها روایت میکند. وجه تمایز رمان در همینجاست که سیاست را از پشت شعارها فریاد نمیزند بلکه وارد خانهها، کوچهها، معاش، ترسها، عشقها، روابط و بدن آدمها میشود.
خالد هم در طول رمان فقط شاهد این جهان نیست، آهسته و پیوسته در آن شکل میگیرد و متحول میشود.
و حالا که به پایانش رسیدم، به خالد فکر میکنم، به اینکه ماموران حوزهی نظام وظیفه او را با تمام رؤیاها، دغدغهها و دلخوشیهای ناچیزش از پشت میلههای زندان با خود بردند.
با خودم گفتم: «همسایهها» برای بار سوم تمام شد، اما حکایت همچنان باقی است.
و یاد جملهای از رومن رولان در «ژان کریستف» افتادم- جملهای که از جوانی در خاطرم مانده است- زمانی که زیر صدای گوشخراش موشک و ضدهوایی، از زیر میزی که پناهگاهمان بود، با شمعی روشن خواندم.
««دشمنی در کار نیست، بدخواهی در میان نیست؛ هرچه هستند همه بیچارهاند و تنها سعادت بادوام آن است که یکدیگر را درک کنیم و سپس دوست بداریم.»
نمره امروزم هفت از ده باشد.
آدرس کانال تلگرامم:
https://t.me/Mitra_Nevis39
میترا رستگاران
➖️از صبح زود در مطب دکتر بودم، در اتاق انتظار علیرغم سرگیج و منگبودن، اندکی نوشتم
➖️کتاب جوی و دیوار و تشنه، تمام شد
گلستان سعدی را هم خاندم و حدود ۴۰ دقیقه نوشتم برای پست کانالم
➖️گوشه ماهور حصار خوب در آمده تا نظر استاد چه باشد
➖️وبیکار و نویسندهساز را در کلینیک و زیر سِرُم شنیدم و در اولین فرصت در خانه ادامه دادم
دیگر نیرویم را الکی صرف جنگیدنها نمیکنم
دیگر نیرویم را الکی صرف رامکردن زمان نمیکنم
دیگر نیرویم را الکی صرف کوشیدن نمیکنم
هیچ افتخاری پشت تلاش نیست اگر برای برتربودن و بهتربودن باشد
حلزونی هستم که نشسته در بالای هشتاد و هشتمین گزارش نیک
به سرخیِ تلاطمها و نابهسامانیهای امواج در آمده اما در سکونِ قطرهها آرام گرفته
➖️اهالی موسیقی معتقدند که باید استادی به پای شاگرد عرق بریزد تا روحش شکل بگیرد در مسیر، در کلاس نویسندگی خلاق دریافتم که این مهم در مورد نوشتن هم صادق است
استاد پدری میکنند برای قلمورزان
_ حلزون سر از فنجان روزمرگیهای ما در آوردهاست.
_ سالواژهام: واقعیت
_ امروز صبح آزمایشی داشتم که باید ناشتا انجام میشد. به همین سبب زودتر از همیشه از خانه بیرون زدم.
_ ساعتی از روزم نیز صرف پیدا کردن نوبت MRI برای سهشنبه شد.
_ از کم لطفی همکاری دلخور شدم.
_ عصر در وبینار« نویسندهساز» شرکت نمودم. قرار شد با جملهی آغازین «از این به بعد الکی انرژی خود را برای … هدر نمیدهم.» پنج دقیقه آزادنویسی کنیم. من که پشت فرمان بودم شروع به ضبط صدایم کردم. گفتم و گفتم و هنوز پنج دقیقه نشدهبود که غمی به سراغم آمد. متوجه شدم چقدر به خودم فشار میآورم؛ مخصوصن این روزها. چقدر انرژیم صرف موضوعاتی میشود که شاید بتوان سادهتر از کنار آنها گذشت.
_ عصر برای بهتر شدن حالم اندکی” آنا کارینا” گوش کردم.
« همهی این نقشهایی که هیچ حاصلی ندارد بر دل لوین باری جانکاه بودکه به احساس دردناک خفتهای میمانست که باید حرکت کند اما بر عضلات خود اختیاری ندارد.» شنیدن این جملات بر دلم نشست.
_ تماشای فیلم “The Invite” به نظرم به موضوعی تکراری با روشی که برای من تازگی داشت، پرداختهبود.
_ نمرهی روزم شش
۱.اسم مرض؟ نیاز.
درمان؟ ندارد.
سرچشمه؟ کودکی.
عوارض؟ رنج در پوشش سرخوشی.
۲.باید تا آخر روز یکشنبه، داستانک بفرستم؛ تخیلی درباره مزرعه در آینده. آیندهای هست؟ هر روز امروز است، هر لحظه، الان. نه گذشتهای نه آیندهای. آن به آن در اکنون جاودان.
۳.زشتیهایش را در من ریخت به خیال اینکه زیبا میشود، زشتتر شد و من زیباترم، کاملتر، قویتر و مغرورتر.
۴.همسر را نوازیدم نوای خوشی داشت.
۵.پسرم را وادار به انجام ۲ کار ناتمام کردم. درست که از آب درآمد و لذت برد.
۶.دخترم تودار است. قطرهچکانی حرف میزند اما انصافن از قبل بهتر شده.
۷.دو تا از کارهای لیستم ماند که گذاشتمشان بالای لیست کارهای فردا. به امید انجام.
۸.روزمرگیهای عادتساز کامل تیک خورد
۱۴۰۵/۰۵/۱۷
گزارش نیک ۸۸🐌❤️
سال واژه: بیداری
نمره روز: ده از ده
واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است
۱- صبح در راه رفتن به محل کار تمرین ریکی را برای هجدهمین روز پیاپی انجام دادم. استمرار عجب معجزه ای است. به نظرم اعظمت تداوم به احساس غروری است که در دل می کارد. افتخار به اینکه من در زندگی گم نشده ام. اینکه خشم، اضطراب، افسردگی روزانه من را از خط خارج نکرده است. دقیقا مانند خورشید، تیر، ناهید، زمین، بهرام، هرمز، کیوان، اورانیوم و نپتون که هرگز برنامه هایشان را لحظه ایی به عقب و جلو نیانداخته اند. اگر بدعهدی کنند ما آنرا معجزه می نامیم اما به نظر من شگفت انگیز تداوم است.
۲- امروز پیرمردی چشم آبی به کارخانه ی ما آمد از طرح زیباسازی کارخانه های هولدینگ گفت. ذوق زده شدم. یعنی می شود سرویس های بهداشتی مردانه شبیه آرزوهایم شوند یا آب داغ مهمان حمام های کارگران و گلدان های سبز همراه سالن اداری؟ یا اینکه برای رختکن مردانه جا کفشی بخریم و آنرا موکت کنیم؟ باغچه ها پر از شمشاد شوند و سنگ های افتاده ی نمای کارخانه تعمیر؟ طرح زیباسازی کارخانه نیامده زیبایم کرد.
۳- این جمله ها را امروز از کتاب معجزه گر خاموش، فصل دهم آموختم:
«به راستی که رستگار و سعادتمند آن کسانی که تشنه و حریص درستکاری و شرافتمندی اند، زیرا ایشان از آنچه خواهان آن هستند سیراب خواهند شد… »
۴- استاد مهربان شاهین خان دوستت دارم❤️.
دوستان اهل کتاب و کلمه دوستتان دارم❤️.
رفتم کوهنوردی.
درس خوندم.
کار کردم.
سریال چینی مو هم تموم کردم.
دستم کشیدم
روای
موجهاای
مو
هام
در تنک ناای
گذشته
واگزین
افتاد
بلاای
در
جنانِ
مغارگاه
ام
که
ناگهان
در یادِ
افتادم
کسییک دم
نگفت
موهات
مقبوله
بخودت
میآیه
نوازِش
اش
ده
نازش
کن
ببوس
که
روزی
در یادش
فروپاشی
جانم
و
تو کسی
نداری
جز
خودت
لاای
موهات
دست
کشه
و
بوی
کشه
حتی
بشوخی
ناز نوازش
ده
شعرگونه
استاد عجب روزی بود
ای مثال امروز آزاد نویسداری چه بود
پدر مره در آورد
هر چه خاستم آزاد نویسداری باشه شعر شد
چند تا گذاشتم
تو کانال شعرم
مضمونیو فرق داره
تا خاستم اینو نویسداری کنم
میرفتم
سراغِ دگر شعرها
ایوای
راستی
آغا شناسا
گفت:
زیاد تر شما هوشِ مصنوعی استفاده کردید
و یک فاش لحاب دار بما زد
گفت هواسم است مه چند نکته میفهمم که یکیشو میگم و دیگرا پنهون باشه بهتره
تو رو خدا متن که مه نویس داری کردم از هوشِ مصنوعی نبود به خورما قسم عقلِ جند هم نمیرسه
داخله فلم ها ازی تصویر بیرون استفاده میشه
در داستانک هرکس نمیتونه مثلِ مه جوک بکه
مه نبودم
از لیست خارج کن!
رفتم جستجو کردم داستانک چه است اما به خورما قسم مه نبودم
و دوستا عزیز دگه پش روان پزشک پولِ خوده حدر ندید بزارید سرمایه شه
تا عمو شناسا است روان پزشکان صبره
چو هردم هر ثانیه از هر کس یک پند به او میرسه
ساعت میخاد چهار شب بشه خدانگهدار تا فردا
https://t.me/sadegaalezadai
از نیکزیستی امروزم:
ـــ آزادنویسی پرو پیمون و دلچسب.
ـــ داستان کوتاهِ «از هیچ بهتر است» از مجموعه داستانهای «زیردندان سگ» بهمن فرسی.
ـــ شرکت در وبینار و همزماننویسی با دوستانِ خوشذوقِ نویسنده.
ـــ اتمام رمان« سورهالغراب» محمود مسعودی.
ـــ نوشتن شعری کوتاه و پست آن در کانالم.
ـــ پیادهروی و ورزیدن ذهن با تنفس عمیق.
ـــ کلمه برداری و رونویسی از جملات و کلمات کتاب.
https://t.me/zahraballampour
به نام خدا
گزارش نیک ۸۸:
از خواندنهایم :
امروز را با کتاب پنداشتهها شروع کردم به نظرم روز را با شعر یا جملات کوتاه شروع کنی بهتر است.
امروز که بیشتر از پنداشتهها خاندم متوجه شدم که پنداشتهها بیشتر جملات خلاقی هستند که علاوه بر نوشتن به توسعهی فردی هم کمک میکنند. این نشاندهندهی ذوق و خلاقیت آقای کلانتری است.
از جذابترینها:
دست نویس:
نوشتن دستیست که تو را به خودت میرساند.
شعر یا معما:
معنا ساختن با کلمات را شعر نمیدانم و نمیپسندم. بخش زیادی از شعر جدید ما صرفن مشتی معمای حل نشدنی است.
دور و نزدیک:
بزرگترین بیخردی ما زمانی است که به افکار نابخردی که نزدیک ماست، بیش از خردمندی که دور از ماست توجه میکنیم.
قدرت تغییر:
اگر نمیتوانی تغییر کنی، هیچ کار دیگری هم نمیتوانی بکنی.
کلمه=ایده:
هر کلمه ایدهای بیانتهاست.
هنگام راه رفتن:
ما درپیادهروی شکوفا میشویم. ممکن است فردی که خود را بی استعداد میداند، هنگام پیادهروی به چشمههایی از ذوق و خلاقیت خود برسد.
(پیاده روی فوقالعاده است.)
باور رسیدن:
برای تحقق اهداف، بیش از تکنیک و ترفند، به باور رسیدن نیازمندیم.
شکوه تنهایی:
تنهایی چراغ جادو است.
عامل تمایز:
عاملی اصلی تمایز تو، روحی است که در کارهایت میدمی.
شوق:
بازنده خوابیدن اشکال ندارد، مهم این است که به شوق برنده شدن بیدار شوی.
آگاهی:
دردش این است که میداند دردش چیست.
کاشف:
آنکه مینویسد کاشف شیوهای بهتر زیستن است.
از کتاب چهرهی پنهان حرف:
آنچه یدالله رویایی دربارهی احمد شاملو مینویسد.
(مرگ چهره
در احمد این بود. انسان را و چهرهی انسان را دوست داشت. این مفهوم انسانی و دوست داشتن غیر، در سراسر شعرهای او هست. اصلاً خود کلمهی «انسان» از زبان او و در کارگاه شاعری او، از دم دستترین مصالح او بود. مصالح او هم در واقع جز کلمهها، در تمام عمرش، چیز دیگری نبود. معتاد آنها بود. با آنها و در میان آنها زندگی میکرد، دنبالشان میگشت، پیدایشان میکرد، ردیفشان میکرد، تراش میداد، میشکست، میبست، پس میزد، پیش میآورد. اینها عشق او بودند، این کلمهها، این کلمهها همه چیز او بودند. رازش بودند و باغ پنهانش بودند، و انسانش بودند، یعنی خودش را هم کلمه میخواست، میخواست کلمه باشد. در مرگ او هم، وقتی که مرد، جایی نوشته بودم، که «دیوانهای کلمهها کلمهای شد». چرا که مرگ، گاه، کلمهایست.)
(مبارز با ارتجاع، شرم و عفاف در عشق، لائیسیته، بیگانه با عرفان.)
از کتاب بهتر بنویسیم:
خطاهای دستوری و لغزشهای کاربردی:
۳-۵. «را» پس از فاعل
۴-۵. تطابق اجزای جمله
(بی تناسبی میان اجزای جمله، به ویژه میان فعل و فاعل، از عیبهای بسیار رایج است. ناهماهنگی میان اجزای جمله، یا به دلیل ناهمسانی فعل با نهاد (فاعل یا مسندالیه) از حیث مفرد و جمع بودن آن است، یا به دلیل بی تناسبی در نسبت و اسناد است.)
از کتابخانهام دورم و رمان یا داستان کوتاهی در دسترسم نیست. به دانلود پناه میبرم.
از کتاب الکترونیکی سنگ صبور نوشتهی صادق چوبک:
نثر کتاب خیلی جذاب است. فکر کنم همان نثر عامیانه است. این سبک نوشتن باید خیلی سخت باشد. صفحات آغازین کتاب را خاندم برایم غریب و دلنشین بود تا به حال از صادق چوبک نخواندهام اما جالب است وقتی کتاب را میخاندم انگار صدای نویسنده در مغزم میپیچید. مشتاقم بقیهی کتاب را بخانم.
فکر کردم جای متون کهن در خاندنهایم خالی است. با کتابی که داشتم شروع کردم.
از کتاب متون عرفانی فارسی، نوشتهی دکتر محمد حسن حائری:
این کتاب شامل گزیدههایی از آثار و غزلهای شاعرانی مثل سنایی، عطار، مولوی، حافظ و غیره است.
امروز حکایت شیخ صنعان، از منطقالطیر عطار نیشابوری را شروع کردم. نویسنده در ابتدا زندگینامهی عطار را آورده بود. که چند صفحهای در مورد نحوهی زندگیاش و آثارش بود.
(آثار عطار بسیار است و معاصرانش وی را «بسیارگوی» میگفتند.)
حکایت که با زبان شعر نوشته شدهاست دربارهی شیخی است که در کمال، سرآمد زمان خودش است. پنجاه سال است در مجاورت کعبه زندگی میکند و چهارصد مرید دارد. شبی شیخ خوابی میبیند و به دنبال تحقق رویایش با مریدانش رهسپار روم میشود. در راه دختری ترسا میبیند و یک دل نه صد دل عاشق دختر ترسا میشود. مریدانش میفهمند و هر کدام شروع به نصحیت شیخ میکنند و شیخ جوابهایی زیبا و عرفانی به ملامتها و نصحیتهای آنها میدهد.
حکایت طولانی بود مابقیاش ماند برای فردا.
«گوهری خورشید فش» را خیلی دوست داشتم.
از نوشتنهایم :
آزاد نویسی، شکرگزاری، نامه
امروز در وبینار نویسندهساز، آقای کلانتری گفتند که نامهی من را خواندند و دوست داشتند کلی ذوق کردم و خیلی خوشحال شدم. برایم جالب است که ایشان حوصله میکنند و گزارشهای نیک را هم میخوانند. ممنون استاد مهربان.
امروز در وبینار آزاد نویسی داشتیم آن هم دوبار. ادامه نویسی اول: دیگر نیرویم را الکی صرف …
ادامه نویسی دوم: دست میکشم روی سرم و حس میکنم…
هر دو ادامه نویسی را بعد از وبینار ادامه دادم. در دومی از این نوشتم که چه کارهایی باید برای موهام انجام دهم تا آنها زندگی بهتری داشته باشند.
در ادامهی وبینار آقای کلانتری دربارهی اینکه نویسنده باید زیاد بنویسد و بخشی از نوشتههایش را منتشر کند، حکایت کوه و قله، صحبت کردند و حتا نویسندههای تازه کار باید زیادتر هم بنویسند.
و اینکه کتابهایی را که میخانیم شاید فراموششان کنیم اما اثراتشان را در ما باقی میگذارند. نوشتن هم همین گونه است اثرات آنچه مینویسیم در ما باقی میماند. امروز وبینار خیلی خوش گذشت.
امروز با کلمهی جدیدی آشنا نشدم.
گزارش نیک ۷۸: استاد کلانتری خیلی زیبا نوشته بودید.
پراکندههایی از زیر دستوپای روزمرگی:
– گفت: «اگه میخوای دنیا رو بفهمی، بخون. اگه میخوای خودت رو بفهمی، بنویس.»
– واژهی «سینهریز» را کی ساخته یعنی؟ خوشگل است.
– تخممرغ شعریست ذلیلِ روزمرهی آدمیزاد.
– زندگی را هورت میکشی.
– شخمیترین نوع حسرت هم این است که بگویی چرا در این زمانه به دنیا آمدم و در فلان زمانه نه، چرا اینجا، چرا آنجا نه، چرا اینجوری چرا آنجوری نه.
– آخر شبی مینشیم ترک موتورِ دوست. میرویم مغازهی جدیدش را نشانم بدهد. لبهسازی توی گاراژی کنار جاده. یاد فیلم «روسیِ» امیرحسین ثقفی میافتم. چرک و بیابانی. بعد گازش را میگیرد سمت یک کانکس حاشیهی شهر که نمونه نشانم بدهد. بدم نمیآید وسط مزرعهی بابابزرگ یک چاردیواری بنا کنم. چیزی شبیه کاروانِ فیلم «دست سوزان». بعد. میرویم یخدربهشتِ انبه میزنیم. خنکای شب هوسم میاندازد زودتر خودم را برسانم خانه و مابقیِ سریال «بیگانه» را ببینم و کمی هم از «خوانش فراگون» را بخانم.
—
و فهرستی از کارهای امروز:
– دو جلسه کلاس خصوصی
– وبینار نویسندهساز: برای تمرین ادامهنویسی جزوهای نوشتم که بنا دارم بهتدریج کاملش کنم تا کتابچهای بشود پر از جرقههای آزادنویسی. فهرستی هم نوشتم از نکاتی که به بهبود تمرین ادامهنویسی کمک میکند:
اگر حس میکنیم چیزی برای نوشتن نداریم، مدام پارهی نخست جمله را از نو بنویسیم.
از تکرار نپرهیزیم.
به جریان تداعیها توجه کنیم. یکی از اهداف آزادنویسی ایجاد ارتباط بین ایدههای بهظاهر بیربط است.
از نوشتن جملههای بد و غلط نهراسیم.
بیپرده بنویسیم.
هنگام نوشتن به ارائهی نوشتههایمان فکر نکنیم.
همهی شروعها را آسان بپنداریم. دربارهی نتیجهی کار پیشبینی نکنیم. همه چیز را بسپاریم به جریان نوشتن.
همهی انواع نوشتن را بیازماییم؛ شوخی و جدی، ادبی و غیر ادبی، داستانی و غیرداستانی.
– نخستین جلسهی ۷۶مین دورهی نویسندگی خلاق: همه چیز باکیفیت مطلوب و مطابق برنامه پیش رفت و شنگولم، شنگولترین.
1. سالواژهام: استمرار
2. امروز هم دیر از خاب بلند شدم اما تصمیم دارم که خابم را تنظیم کنیم. الانم برم بخابم ساعت سه و خردهای شده.
سالواژهام: شناخت
١. ویدئو رونمایی قلم «دیگر» که طراحی امیرمهدی مصلحی برای دفتر علیرضا تغابنیست را تماشا، کردم.
٢. برای بار بیشمار صفحهی دفتر «دیگر» و کانون معماران معاصر را اسکرول، کردم.
٣. نظر واقعیام را برای مامانم رونمایی، کردم.
۴. بیقراری شب و صبحم را روی کاغذ خطخطی، کردم.
۵. «نویسندهساز» را شرکت، کردم.
۶. با آهنگ «پل» گوگوش آزادنویسی، کردم.
٧. با ندا و فرشته و فائزه گفتوگو و دربارهی معماری تخصصینویسی، کردم.
٨. با مُب دو پانزده دقیقه آزادنویسی، کردم.
٩. از نوبتهای نوشتنم یک نوبت تایپ، کردم.
١٠. چند کتابم را از میزم به تختم جابهجا، کردم.
١١. در کانالم یادداشت منتشر، کردم.
١٢. نزدیک هشت نوبت آزادنویسی، کردم.
١٣. فعل کردن را هم.
https://t.me/elahebaseda
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
شش. چون بیشتر نوشتم.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
دریغ از یک سطر خاندن.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
آبگوشت جاافتاده.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
حرفهایی که نباید میزدم.
امروز با کی تماس گرفتی؟
خالهی کوچکم در لندن. هنوز هم فکر میکنم صحبت کردن زنده و تصویری با آدمها از هرجای دنیا، شگفتانگیزترین بخش تکنولوژیست.
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
آزادنویسی در دو نوبت، با جملههایی ناتمام که راه میدهد به پیوسته نوشتن.
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟https://t.me/hananeveshhtan
احساس: تابستان امسال مزهی لیموشیرین میدهد. در عین شیرینی، کمی هم به تلخی میزند.
وضعیت: میزم شلوغ شده است. کاش چند نفر بودم. هر کدام به یکی از کارها میرسید.
آزادنویسی: نوشتن همراه با موسیقی بیکلام، جنس کلمات را هم تغییر میدهد.
کتاب: در خردترین حالت، یکی دو صفحه خواندم.
کانال: با متن پیشنهادی استاد در وبینارهای قبل «به دستهایم که نگاه میکنم…» چند سطری نوشتم.
رنگآمیزی: امشب مدادم رنگ پاییز به خود گرفت و تمام صفحه را نارنجی کرد.
معاشرت: آشنایی با آدمهای جدید مثل خواندن کتابی تازهست.
تمرین: تمرین نوشتن، تمرین موسیقی، تمرین زبان و… تمرین خطی را دوست دارم نه دایرهوار. یعنی تمرینی که رو به جلو حرکت میکند نه اینکه صرفا تکرار باشد و به نقطهی آغاز برگردد. اما گاهی احساس میکنم باید از ابتدا شروع کنم.
سالواژه: ثمربخشی
روزم را با شکرگزاری آغازیدم.
آغازیدن را به دایره واژگان فعالم اضافه کردم.
امروز هم با اقتدار به ورزش نه گفتم.
مطالعه کتاب طرحوارهدرمانی را شروع کردم.
ذرهای زبان خاندم، یعنی آن ذره ذرهها کی دریا میشوند.
شبهایی که دیر میخابم عذابوجدان میگیرم حالا باید هم به مشکلات دیرخابیدن رسیدگی کنم هم به این عذاب وجدان.
https://t.me/sohahashayeb
«فرار»
ما با تمرکز روی چیزی، درحال فرار از چیز دیگریم.
چند سال پیش، وقتی یکبار از سوگم فرار کردم و آسیب شدیدی دیدم، بعد از آن همیشه سعی میکردم دیگر فرار نکنم و با شهامت با دردهایم روبهرو بشم. بعدها دیدم ما ناگزیرم به فرار. دردهای عزیزتر باعث فرار ناخودآگاه میشوند. مثل دردِ از دست دادن عزیز. وقتی من عزیزم را از دست دادم، با وجود اینکه نخاستم فرار کنم، هفتههای اول دچار بیش فعالی شده بودم. جاهای جدید میرفتم. کارهایی که مدام پشت گوش میانداختم را پیش میبردم. فقدان مثل یک غبارزُدا هوسهای انکار شدهام را بالا آورده بود.
دیگر فرار ناخوداگاهم وقتی بود که کمی از کیفیت ارتباطم با آدمهای موردعلاقهام کم میشد، هیچ به روی خودم نمیآوردم و وقتی کسی اسمشان را میآورد، حتا در چشمانشان نگاه نمیکردم.
ولی همه اینها ثابت کرد که چقدر این آدمها برایم عزیز و این دردها سنگین بودهاند تا منی که هیچ راضی به فرار نبودم را وادار به فرار کردند. هرچند ناخودآگاه.
یا وقتی که میخاستم تصمیم ناگهانیام را بپذیرم که شاید اشتباه بود فرار کردم.
وقتی از گذشتهام شرم داشتم فرار کردم.
وقتی که میخاستم بلاتکلیفی تحصیلیام را حل کنم فرار کردم. وقتی که کسی را دیوانهوار دوست داشتم و او دوستم نداشت فرار کردم.
کم کم فهمیدم بعضی چیزها ارزش فرار را دارند. چرا که اگر فرار نکنی، خل میشوی.
حتا فکر میکنم کتابی که میخانیم، فیلمی که میبینیم، آهنگی که گوش میدهیم، سفری که میرویم، خیالپردازیهایمان، وقتی که تصمیم میگیریم کار نکنیم، توی تخت بمانیم و افسرده باشیم، عیاشی و تفریح با دوستانمان همه و همه به نوعی فرارند. فرارهای سازنده. تا باشد از این فرارها.
ناچاریم به فرار. اگر فرار نکنیم خل میشویم.
حالا دیگر میدانم فرار بخشی از ذات و ذهن انسان است. و یکی از مهمترین راهها برای بقا. ناچاریم به فرار.
مبادا آنقدر جدی بگیری که فرار را هم از خودت دریغ کنی. تو انسانی. کسی که به مرگ خودش آگاه است. مبادا آنقدر خل بشوی. فرار کن. خل میشوی دیوانه.
-دوچرخه سواری
-خاندن چهار پیدیاف
-نوشتن تمرین
-نوشتن متن کانال
-شرکت در وبینار و به هنگام آن دو تمرین نوشتن
-دیدن دو تیکه فیلم جهت سرگرمی
-خوردن و خریدن خوراکی و بستنی
-پیدا کردن رسپی سالاد
-آزادنویسی
-سربهسر گذاشتن با برادر
-اومدن پیش دوستام
بقا در جنگل
صبح را از دست دادم. دیر بلند شدم. میخاستم چندتا گزارش کارآموزی بنویسم. وقت نشد. ناهار خوردم و رفتم داروخانه.
باز همان راننده تاکسی دنبالم آمد. کمی مرا میترساند. زیادی شوخی میکند. تازه پول هم زیاد میگیرد. اما رویم نمیشود چیزی بگویم.
داروخانه شلوغ بود. ولی امروز یک نسخه را خودم پیچیدم. به خانمدکتر قبلش گفتم کمکم کند یکی را خودم کامل انجام دهم. فقط او رفت دارو را آورد چون جایش را بلد نبودم. و دستورش را هم خودش نوشت. و مهرش را هم خودش زد.
هعی… نه مثل اینکه باز من نتوانستم بکنم. فقط توی سیستم زدم که آن را هم بلد بودم.
دوستم میگفت او دیگر میتواند خودش نسخه را توی سیستم بزند و آمادهاش کند. حسودیام شد.
با آتی صحبت کردیم. مشاور آرایشی بهداشتیمان. از این کمپهای جنگلی رفته بود. که چادر میزنند و آتش درست میکنند و روشهای بقا در جنگل یاد میدهند. منم دلم خاست. آخر یادم رفت اسم کمپشان را بپرسم.
شب میخاستم فایل کلاس شعر را گوش بدهم که سردردم نگذاشت. فردا صبح حتمن گوش خاهم داد.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
امروز خیلی زود رفتم خانهی مامان و خیلی شب برگشتم. الهام هم آنجا بود و برای فاطمه لباس میدوخت. من هم دستبندهای مرواریدی درست کردم و با الای بازی کردم. دور هم بودیم تا شب. وقتی برگشتم خانه خریدها را جابهجا کردم و کلی کار دیگر در آشپزخانه. در آخر هم کمی به پوستم رسیدم و با سهیل حرف زدم. کمی نوشتم و متنی را بازنویسی کردم که در نهایت شعر شد و ذوق کردم برایش. منتشرش کردم و همین.
برای امروز برنامهی فشردهای داشتم. از آن روزهای پرباری که حسابی به مذاق آدم خوش میآید.
کتاب خواندم. سفر به انتهای شب دیگر دارد کمکم تمام میشود. نوکی هم به ناتنی زدم. کمی آزادنویسی کردم، بدون حتا ذرهای خودسانسوری. آنقدر صادقانه و بیسانسور که تهش کاغذها را پاره کردم. پاره کردنش لذتی مضاعف بود. یادم باشد از این به بعد برخی از آزادنویسیهایم را پاره یا پاک کنم. برای ناهار لوبیاپلو پختم و عصر کمی رفتم قدم زدم.
وبینار نویسندهساز را شرکت کردم و یاد گرفتم چگونه میشود بوس بادکشی روی کلهی کچل اعمال کرد و چگونه هم ببوسیم هم سموم را از بدن دیگران دفع کنیم. همین بوس را رفتم روی گونه مامان اعمال کردم که یکی خواباند پس گردنم. فکر کنم کمی باید بیشتر در کنترل تف تمرین داشته باشم.
بعدش حمام کردم. آدم بعد حمام از وجود خودش کیف میکند. بوی شامپو و بادیاسپلش و کرم مرطوبکننده حس تازگی را در ترشیدگی این گرما به آدم یادآوری میکند.
سالواژهام: قدم
۱. طوری زود به مدرسه رسیدم که فقط سرایدار آنجا بود. البته خیلی زود زود هم نبود، بقیه دیر آمدند. امتحان در بینظمی برگزار شد. تفاوت نوع برگزاری امتحان در دو مدرسهای که من در آنها هستم، نمونهٔ کامل انجام کار باکیفیت و بیکیفیت است. چقدر شیفتهٔ نظمم. اگر در امور زندگی عمومی بخواهم به یک چیز بسنده کنم، آن نظم است.
سرانجام امروز بالاخره مراقبتهایم تمام شد و تعطیلاتم به طور رسمی آغازید.
۲. در مدرسه یادداشت صبحگاهی نوشتم.
۳. کتاب «حرف زدن» را شروع کردم و از مقدمهاش خواندم. مقدمهٔ کتاب دو صفحهاش کم بود. تازه خریدهام اما حوصلهٔ مرجوع کردن ندارم. فصل اول را شروع کردم و رسیدم به محفل گفتوگوی کانت. موضوع طوری است که تفکربرانگیز است.
۴. خانه را مرتب کردم.
۵. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. استاد بوس بادکشی را یاد دادند. قسمت کنترل تف سخت است. در بخشی دیگر دو مرحله هم ادامهنویسی انجام دادیم که یکی انتزاعی بود و دیگری حسی و مرتبط با بسودن. به نظرم این حس خیلی مهجور است. نوشتن از آن برایم جذاب بود. متن دومی که نوشتم عاطفیتر و محسوستر شد.
۶. احوالی از خواهرم پرسیدم.
۷. رفتم بازار. یک جایی پیدا کردم که پر بود از اشیای عتیقه. کلی وسایل قدیمی داشت. خیلی از وسایل برایم آشنا بود و در خانهٔ تبریز داریم. یکی از آرزوهایم این است که خانهٔ تبریز را موزهٔ شخصی کنم. موزه یکی از علایق مهم من است. یک رومیزی ترمهٔ خوشگل سبز رنگ همراه با یک کیف جاجیم هم خریدم.
۸. یادداشت کانال را هم نوشتم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
۹. امروز زندگی را کمی بیشتر از روزهای قبل دوست داشتم و شوقی در دلم بود. به نسبت خمودگی و ملال روزهای قبل، این حس برایم مثل هدیهای بود که دوست داشتم مراقبش باشم تا از دستم نرود. (شاید تأثیر در جمع بودن باشد. هفتهای را که گذشت، در جمعهای خوب گذراندم.)
سلام
سالواژه من بخانّویس هست بر وزن روان نویس
یعنی کار خوندن و پر کردن ذهن و در ادامه ریختن روی صفحه کاغذ. از تولید به مصرف.
امروز یک صفحه تقریبا صفحه صبحگاهی نوشتم
و در همین صفحه قرار شد که کتب متنوعی را در هفته پخش کنم و یا به طور روزانه پخش کنم.
هر کدام مزایا و معایبی دارد. ولی من کتب متنوع در هفته رو انتخاب میکنم اینطور که امروز مادام بوآری رو خوندم و یک بخش تموم کردم و نصفه نیمه نموند. فردا هم ابله رو یک بخش تموم میکنم و… ولی اگر روزانه پخش بشه تایمر روشن میشه روی ۱۰ دقیقه و سر دقیقه باید برم برا استراحت و تفریح.
در طول هفته قبل یک مراقبه جانکاه داشتم که در کانال درباره اش نوشته بودم. به این صورت که از صبح تا غروب با فجازی قهرم و وقتی غروب میشه خمارگونه میرم طرفش و تا جایی که میتونم تزریق میکنم. روز اول حقیقتش مثل معتادا شده بودم. انگار تو یک کمپ اعتیاد خانگی بستری شدم. کمپ اعتیاد به ماده بسیار خطرناک فجازی.
منم همین تزریق های شبانه سر پا نگه میداشت
همین پست گذاشتن تو کانال در حکم دز تزریقی بود.
حالا بگذریم
این اولین گزارش نیک من هست
امیدوارم که تداوم داشته باشه حالا چه یک خط چه چند صد خط. مهم نفس نوشتن و اشتراک گذاری اونه. مهم حس حضور رو گرفتنه. که آقا من هستم. این بودنه بهترین چیزیه که داریم.
سالواژهام: نظم
داستانکوتاه کوهنوردان را خواندم از رضا فرخبال. راوی ما بود. کسی داشت از طرف گروه توضیح میداد و اویی هم بود که تغییر میکرد. اینکه او ثابت نبود جالبترش میکرد.
انیمهی Wolf Children تمام شد. یکی از شاهکارهای دنیای انیمه. دربارهی نقشپذیری اجتماعی هم بود. اینکه حتی گاهی به ژنتیک غلبه میکند. آدمها خصوصا دخترها شاید قدرتهایشان را کمتر نشان میدهند تا شبیه بقیه باشند.
وبینار نویسندهساز را بودم. تمرین ادامه دادن. این تمرین را میدوست.
از این راهش نیست خواندم. دربارهی اهمیت مربی داشتن بود. قبلا تو زندگیام چندینبار تجربه کردم. دربارهی موضوعات مختلف و نوشتن. قبل از آشنایی با مدرسهی نویسندگی همیشه خیلی زود رها میکردم. اما بالاخره محیطی برایش یافتم که نگهم دارد. این برایم خیلی ارزشمند است.
درس خواندم.
بهش گفتم چی حس میکنم.
گزارش نیک
امروز یادداشتی را با حرص نوشتم.
چگونگی فهمیدم اینکه متنی با هوش مصنوعی نوشته شده یا نه.
درس خواندم و برای سالواژهام «تداوم» باشگاه رفتم.
این هفته به ادامه کاری نرسیدم.
ما واقعاً آیندگانیم؟
گزارش نیک، شنبه هفدهم مردادماه چهارصد و پنج
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۹ از ۱۰
امروز لابهلای سرگرمیهای بچگانه، توانستم کارهای ضروری و واجبم را هم انجام بدهم. شاید همیشه قرار نیست برای رسیدن به کارها، بچهها و زندگی را از سر راه کنار بزنم و یک گوشهی ساکت و بیدردسر پیدا کنم. گاهی باید وسط همین شلوغیها، بین بازی و حرف و خواستههایشان، برای خودم هم جا باز کنم.
امروز توانستم، و همین برای یک نمرهی ۹ کافی بود.
https://t.me/MashgheBodan
سال واژهام: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت 🥰
-صبح، بیداری قشنگه. مثل گربهای لوس و طناز در تن همسرم غلتیدم.
-صبحانه آماده کردم.
-لباسهای شسته شده را درحیاط روی بند آویزان کردم،
آفتابِ شدیدِ صبح گشنه بود پس خیلی زود تن خیس لباسها را خشک کرد.
-دبههای آب را جلوی در ورودی حیاط گذاشتم تا وقتی آقای آب(که نامش طیبیست) آمد، دبهها را پُر کند.
ما آب مصرفیمان از ناندل میآید آب خُنک و گوارای کوه.
-نهار را سرآشپز (خودم) امروز لوبیا پلو گذاشت، سرآشپز به اندازه چند وعده درست کرد تا در این گرما و بیکولری
مجبور نباشد هرروز پای گاز بایستد.
-آخرین قسمت سریال ( I will find you) را دیدم.
-بعد از صرف نهار شروع به نوشتن مونولوگ کردم و بلاخره بعد از بارها تلاش تونستم متنی بنویسم.
-از آنجایی که گرما قراره هرروز عرق ریزون باشه برام رفتم حمام تا از تنم دورش کنم.
-وبینار نویسنده ساز شرکت کردم و واقعا بهم خوش گذشت و با واژههای مندرآوردی استاد و مادر استاد کلی خندیدیم مثلا: زمان مار، شاید هم زبان مار بود دقیق یادم نمیاد. غضبانی که مخلوطی از عصبانی+غضبآلود
بوس بادکشی که یکی از دوستان گفت بوس دارکوبی.
دو ادامه نویسی داشتیم با شروع این چنینی(دیگر نیرویم را الکی صرفِ….) و(دشت میکشم روی سَرَم و حس میکنم….).
-چای رو با ادامهی آنچه از تیرامیسوی صبح مونده بود خوردیم، من و همسرم آدمهای قفلی هستیم و این چند روز در واقع هرروز تیرامیسو و ساندویچ خوردیم و هربار همون لذت رو برامون داشت.
– شام تصمیم گرفتم سوپ قارچ و شیر بزارم تا قارچامون به زباله تبدیل نشده.
و مجددا از گرمای شدیدِ محیط آبپز شدم و در حین پخت تصمیم گرفتم سوپ رو با دوستانمون بخوریم چون خیلی سوپ شیر دوست دارن ضمن اینکه هانیه حامله هم هست.
– شب رو پیش این دو دوستمون گذروندیم و دیر وقت به خونه برگشتیم.
حالا هم ساعت۱:۱۱ دقیقه نیمه شب
شبتون بهشت 🌟🌛☁️
مهلا گفت کتابی که بهش قرضیدم زندگیاش را تغییر داده. یعنی تصمیمی جدید و متفاوت گرفته. مرا بگویید: خرذوق. نعمتی الهیست کتابی که هم روی تو تأثیر میگذارد و هم روی دوستت.
اولِ کتاب «در کتابخانه پیدایش خواهی کرد» نوشتم برای هرکس که بهش نیاز دارد. هرکسی که به بنبستی خورده و میخاهد شروع کردن بیاموزد.
امروز مهلا را بهتر شناختم. دوستی یعنی بهتر شناختن. و من عاشقِ شناختنها و عمقها هستم. مهلا بغضیده بود اما از تصمیمات جدیدش گفت و دنبالِ عملیدنِ تصمیماتش. ترکیبی از غم و قدرت بود برایم.
نازلی که آمد شروع کردیم به حرفیدن.
از تمام سیاستها و چیزهایی که به عنوان دختر مور مورمان میکند. روی تاب نشستیم و تابیدیم.(به هردو معنا)
آنقدر که تابیدیم، به خودمان.(سومین معنی.)
از آخر رفتیم گالریِ کافه. عکسهای یهویی. من ترسناک گرفتم. تقصیرِ اینهاست. دیواری را به نقاشیهای ترسناک اختصاص دادند. من هم هربار با دیدنشان تبدیل میشوم. گاهی موقعِ ژستها میگفتم الان از پنجره میبینندم میفکرند دیوانهام. و همین حال میداد. اینکه بفکری و اهمیت ندهی و بگیری.
عکسهای اینطوری تا مدتها خاطره و لبخندند.
https://t.me/ReyhaneRabani
گزارش نیک:
سالواژهام: آفرینش
۱- امروز از آن روزهایی بود که دلم میخواست بیشتر بخوابم؛ حتی شده تا خودِ ظهر. اما دخترکم آنقدر در شکمم دستوپا زد که دلم نیامد بیشتر از این گرسنهاش بگذارم. پس بیدار شدم و با هم صبحانه خوردیم.
۲- به گلدان سبزی ریحانم که روزبهروز دارد بیشتر قد میکشد آب دادم. امیدوارم رشدش متوقف نشود و بهخوبی پا بگیرد تا بهزودی سفرهمان را رنگی کند.
۳- میوهها و سبزیهایی را که دیشب همسرم خریده بود شستم، خشک کردم و در یخچال چیدم. لباسها و ظرفها را هم شستم و برای ناهار آبگوشت گذاشتم تا با سبزی تازه و لیمو بخوریم.
دارم آخرین تلاشهایم را برای وزنگیری دخترم میکنم؛ امیدوارم فردا سربلندم کند.
۴- بخشی از کتاب شب هول را خواندم. تازه دارد برایم جذاب میشود. به دخترکم هم نامهای نوشتم. اینکه این روزها هر روز برایش نامه مینویسم، خوشحالم میکند.
۵- در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. امروز یکی از بهترین جلساتی بود که تجربه کردم. استاد یک چالش ادامهنویسی گذاشت و این دو جمله را ادامه دادیم:
«دیگر نیرویم را الکی صرف…»
«دست میکشم روی سرم و حس میکنم…»
جملهی اول را که ادامه دادم، به نتیجهای رسیدم که مسئلهی امروزم را حل میکرد. از این بابت خیلی از استاد سپاسگزارم.
جملهی دوم هم کاملاً بداهه و آزادانه تبدیل به متن جالبی شد. دوست دارم سر فرصت روی هر دو کار کنم و شاید در کانالم منتشرشان کنم.
البته ما در این وبینارهای نویسندهساز، تنها نوشتن نمیآموزیم؛ مطالب مفیدی دربارهی دنبلان گوسفند، آموزش بوسهی بادکشی و مجموعه سوتیهای مادرانه هم داریم که خالی از لطف نیست! :))
۶- امروز شروع نقاشی برایم دشوار بود. بارها پای تابلو رفتم و کنار کشیدم، اما بعد از وبینار نویسندهساز انگیزه گرفتم و شروع کردم. یک ساعت مدادهایم را تیز و آماده کردم و یک ساعت دیگر نقاشی کشیدم. نتیجه راضیکننده بود.
۷- به حمام رفتم، موهایم را سشوار کشیدم و ادامهی سریال This Is Us را تماشا کردیم.
همسرم گفت: «امیدوارم تا قبل از به دنیا آمدن نینی تموم بشه.»
گفتم: «که دوباره یک سریال دیگه شروع کنی؟»
گفت: «نه، اونوقت دیگه خودمون یه سریال کوچولو توی خونه داریم که وقتمون رو پر میکنه.»
۸- همستر زیادهگو میگوید:
امروز اگرچه صبح انرژی چندانی نداشتی، بهمرور به کارهایت رسیدی. قانون عادتهای انعطافپذیر دارد جواب میدهد. دیگر خودت را برای اینکه بهجای چهار ساعت، دو ساعت نقاشی کردی تنبیه نمیکنی و همین خودش ارزشمند است.
نمرهی امروزت: ۱۰ از ۱۰. 🌱
امروز آزمایشگاه کاری نداشتم ولی رفتم تا یک وسیله استریل کنم. برای فردا میخواستمش و خانه بود. رفتم.
بد نشد. ناهار خوردم، با بچهها حرف زدیم، به فاطمه گفتم نگران تستهای بعدیام و گفت نترس، بیا یک روز با هم تمرینی انجام میدهیم ترست بریزد. چه خوشحال شدم.
عصر دیر رسیدم خانه. چقدر خسته بودم. چه کار کردم مگر؟
امروز هوا خوب بود. بوی باران میآمد. هوا مثل اوایل پائیز بود. فردا دوباره گرم میشود.
درست وقتی فکر میکردم کارهایم تمام شده و میخواستم بخوابم دیدم ای وای، غلظت دارو برای تست فردا باید تغییر کند. دوباره نشستم به حساب و کتاب.
فردا بار چهارم است که این تست را میگذارم. یک روش جدید را میخواهم امتحان کنم.
https://t.me/f_mahmudpur
نمره روز : ۶ از ۱۰
عمر امروز کوتاه بود. دیر آمد و زود رفت. ساعت چهار و نیم عصر از خواب بیدار شدم. دیدم که صبح، گزارش نیک شانزدهم را ارسال نکرده خوابم بردهاست. از رخت خوابم بیرون نیامده نشستم پای وبینار . اولین سلام را فرستادم و سکوت کردم.انتظار نداشتم پیام نداده استاد مرا به خاطر داشته باشد که داشت. خدا میداند چقدر ذوق کردم از این محبت. همراه با وبینار یک صفحه آزاد نوشتم. بعد از وبینار کمی علافانه قدم زدم در خانه. کمی رمان خواندم. گفتم تمرین شعر کنم. سری زدم به کتابخانهام دیدم شعر به درد بخور هیچ ندارم. همهی کتابهایم را یا چند بار خواندهام یا به علت کلیشه بودن کنار گذاشتهام. خواستم اینترنتی چند کتاب بخرم که یادم امد امروز هفدهم است و نیمی از حقوقم را هنوز ندادهاند. آه در بساطم نیست. شاعر خوب هم در خاطرم نیست. کمی در اینترنت گشتم. ناگهان یادم آمد چند وقت پیش از آرش نصرتالهی شعری خواندهام. رفتم و آن را در دفتر رو نویسی ام پیدا کردم و دوباره خواندم. چیزی بود کمی بهتر از کشک. پس از اندکی جست و جو از طاقچه کتابی به اسم فصل کاشتن کلمات را از همین شاعر خریدم ۲۷ هزار تومان. طاقچه را فراموش کرده بودم. این هم از روزی امشب و نان فردایم. این هم از یک روز ۷ ساعته.
نوشتن عزیز؛
امروز هوا بهتر بود ولی من، نه چندان. نمیدانم چطور است که همیشه اشتباه میکنم. ولی عیبی ندارد، آدمیست و خطاهایش. بعدش هم، تو هستی که بهت بگویم. پس غمی ندارم.
انتقالیام هنوز تکلیفش مشخص نشده. ممکن است تا ۱۰ روز دیگر هم نشود. اصلا شاید کل برنامهی رفتن ما به تهران برود روی هوا. هیچچیز معلوم نیست.
خیلی حس بدی دارد. انگاری روی هوا معلقم.
امروز والیبال بازی کردم. گفتند بازیام خوب است، ولی واقعا اینطوری نبود. توپ که طرفم میآید خشکم میزند. بعد هم تلاش کردم بنویسم ولی کلماتم خشکیده بودند، پس به جایش زبان خواندم. بعد هم کلاس رفتم. متلکهای دوستانِ آنجایم را سوژهی تفکر امشبم میکنم. راستی، قانون هم زدم. این یکی آهنگ اسم جالبی دارد، رِنگ دلفریب.
این روز من بود. و تو مثل همیشه شنیدی. ایکاش تو بودم، نوشتن عزیز.
ارادتمند،
آوین
امروز را تنروز مینامم چرا که بیش از هر چیزی وقتم را برای آن سپری کردم.
صبح ناشتا رفتم آزمایشگاه و خون دادم. بعد رفتم دندانپزشکی و عکس دندانم را نشان دادم و برای هفتهی بعد وقت گرفتم. اینطور که بویش میآید کل پسانداز تابستانهام را باید خرج دندان کنم.
برگشتم خانه و خورش قورمه سبزی بار گذاشتم و ظرفها را شستم.
خواهرم آمد دنبالم و رفتیم دکتر تغذیه. دوستم میگفت مادرش پیش این دکتر بیست کیلو وزن کم کرده. وقتی برنامهی غذاییاش را دیدم دلیلش را فهمیدم. تقریباً همه چیز ممنوع است. حتی سیب. حتی خرما.
با این تفاسیر باید بدانید برنج هم ممنوع است.
مهمانیها را چه کنم؟ چطور به مادرشوهرم که همین حالا هم غصه میخورد که کم کشیدهام بفهمانم دیگر برنج نمیخورم؟
اصلاً میشود بدون برنج زنده ماند؟
راستی در مطب کتاب خواندم.
در راه برگشت به خانه پیادهروی خوبی کردم.
با نجمه اصغری و سمانه داوطلب تماس تصویری گرفتم و همزمان آزادانه نوشتیم.
تمرین ادامهنویسی را به عنوان پست امشبم محک زدم.
امروز تنروز بود و پستم را با بدنم میگوید… شروع کردم.
گزارش ۱۸ مرداد
🏝️امروز برای سال واژهام یعنی ارتباط سراغ ویدئویی رفتم در مورد مرزگذاری در روابط صمیمانه و خودمونی. نمیشود منتظر بمانم تا دیگری مرزها را رعایت کند وقتی خودم معیاری نداشته باشم.
🏝️صفحات صبحگاهی راکه نوشتم تصمیمم بر آن شد که گزارشم رو قطره قطره در طول روز بنویسم و انباشته نشود به هنگام خاب.
🏝️چند صفحهای از کتاب تئوری شعر خاندم و دوباره بخشهایی را بازخانی کردم. پیش از این روشم اینطور نبود. صرفا میخاندم تا تمام شود. اما اکنون مزه کردن را یاد گرفتم و شتابان خاندن را متوقف نمودم.
🏝️ترانه گوشیدم و دل و دلبر علی معلم دامغانی را خاندم:
اگه یاری نگیری
بیتعلق اسیری
هستی اینه
چرا عاشق نمیری؟
زلف پر خم آفرید
اون که آدم آفرید
دل و دلبر رو برا هم آفرید
🏝️در گروهدرمانی امروز متوجه شدم بعضی از ما، در زمینههایی دانش به وفور داریم و متاسفانه بینش اندک.
🏝️جلسه تمرین ورزش باعث شد دیر به خانه برسم. پناه کوچولو را بردم خرید. مثل خودم به مدادرنگی و کاغذ علاقه دارد.وقتی برگشتیم کمی با هم نقاشی کشیدیم و ماندلا رنگ کردیم.
🏝️وبینار امروز را گوش دادم. تمرین ادامهنویسی انجام دادم. این روزها متنوع نوشتن، عینی نوشتن، بدون سانسور نوشتن دغدغه من در نوشتن است. متوجه شدم چقدر این تمرین میتواند کمککننده باشد.👌🏻
🏝️خاندن شب هول ادامه دارد:
«باید به خاب برویم. به غیر از خاب همه چیز آزاردهنده است.»
https://t.me/fahimsaadat040
یک ساعت پیش میخاستم شروع کنم و بنویسم برایت، اما دوستی آمد و گرم صحبت شدیم. عجیب بود برایم این همه حرف زدن با او. چون چند هفتهی اخیر را نبود و من مثل همیشه فکر میکردم کل این روزها را، که من چه کردهام؟ دوباره با برگشتن و حرف زدن و اینکه دیدم همه چیز مثل قبل است، مخصوصن صمیمیتمان، فهمیدم که بهتر است دست از یقهی خودم بردارم. بس است متهم کردن خودم در همیشه. که هربار هر دوستی کمی فاصله میگیرد و نیست، احساس میکنم حتمن من خطایی کردهام که او نیست دیگر. فارغ از اینکه هرکس در زندگی خودش با مسائل مختلفی سر و کله میزند و همینها باعث میشود گاه نتواند به تو مثل قبل جواب بدهد و کنارت باشد. اما، این به این معنا نیست که تو خطایی کردی یا دوستیتان کامل تمام شده است.
امروز هوای اتاق را دوست نداشتم. پنجره را مثل هرروز باز کرده بودم از اول صبح، عود گذاشتم و پنکه را روشن کردم. اما هنوزهم حس بدی دارم به هوایش.
برای اولین بار شرکت کردم در وبیکار «معماری تفکر» از الهه علیزاده. و جالب بود برایم روند جلسه. نوع بیان حرفها و مشارکت ما. الهه از ایدهی امروزش گفت: «من به من چه آموخت؟» و دیدم جالب است منهم این را بنویسم و به آن فکر کنم. از این حرف زدیم که ضبط صدای خودمان و گوش دادن به آن، کمک میکند بیشتر یاد بگیریم. پرسشگری کنیم از مفاهیم و ایدههایمان. به ایدههایی که امروز به ذهنمان رسیده است فکر کنیم. اصلن ایده از نظر ما چیست؟ و من فکر کردم که شاید ایده، فکر شخصیسازی شده است. تو چی فکر میکنی؟
شیما آمد و برایمان از کتاب «بیشتر استراحت کنید» نوشتهی «الکس سوجونگ کیم پنگ» حرف زد. گفت آدمهای موفق جهان، لزومن در روز ساعتهای زیادی کار نمیکردند. بعضی از آنها، نهایت سه یا چهار ساعت کار انجام میدادند. و بقیهی زمانشان برای تفریح، پیادهروی، وقت گذراندن با خانواده و دوستان یا کار خلاقانه میرفته است. قرار شد کاری را انتخاب کنیم و در روز مثلن سه یا چهارتا نیم ساعت، یک ساعت سراغش برویم.
بعد از آنهم که مثل هرروز، رفتم به وبینار نویسندهساز. باهم دوتا پنج دقیقه نوشتیم. ادامهنویسی کردیم. با این جملهها، «دیگر نیرویم را الکی صرف…» و «دست میکشم روی سرم و حس میکنم…» چقدر دوست دارم باهمنویسی را. همیشه کیف دارد. دوست دارم هرروز، زمانی را با دوستی همزمان بنویسم.
برقهم نبود. دو دقیقه یکبار قطع میشدم و دوباره برمیگشتم به وبینار.
اتاق را کمی مرتب کردم. امروز پستی دیدم در اینستاگرام، که میگفت اهمالکاری وقتی بد است که، همین که میخاهی بروی سراغ یک کار جدی، بگویی بگذار اول اتاق را مرتب کنم. بگذار اول این پیام را جواب بدهم و… این است که آدم را به هیچجایی نمیرساند. ولی وقتی کارهای ریز و بیاهمیت را کنار بگذاری و برای انجامشان اهمالکاری کنی، آننوقت همه چیز فرق میکند. میگفت در انتهای عمرمان، هیچکس نمیداند ما چندبار اتاقمان را مرتب کردیم یا چند روز ظرفها را نشستیم، اما همه میدانند کاری که میخاستیم شروع کنیم را به سرانجامی رساندیم یا نه.
قبل از خابیدن، چند صفحهای که از کتاب «سفر در خواب» مانده است را میخانم. به دور از دیدن صفحهی گوشی، زودتر بخابم احتمالن.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
➖سالواژهام: بینجامیدن
✔️صفحات صبحگاهی را تلفیقی از فهرست و جمله نوشتم.
✔️زبان دیدم، گفتم، نوشتم.
✔️دنیای سوفی را خاندم.
✔️رونویسی سایه تن درشکهچی داشتم.
✔️به وبینار در حال پخش نویسندهساز رفتم.نام وبینار نویسندهساز هست ولی در آن مطالبی چون ماچیدن و چگونه ماچیدن و چیزهایی از این قبیل تدریس میشود. نام وبینار تنها پوششی برای خلافهای درون آن است.
✔️امروز رفتم گلس گوشیمو عوض کردم قاب جدیدم خریدم. اصن احساس میکنم گوشی زیر شال حضرت یوسف رفته و در آمده است. اینقدر تفاوتتتتت.
✔️حرص خوردم. حرص خوردم. حرص خوردم.
گاهی فکر میکنم از دست مثلث برمودای زندگیام به تیمارستان کارم بکشد.
✔️آزاد نویسی آخر شبی یا نه آزاد فحشی آخر شبی داشتم. سانسور درونم تنها اسم مخاطب را سانسور میکند. باید یه دور هم سانسور چی را مورد فیض قرار بدهم.
➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.
https://t.me/Jonnevice_channel
خاندن صد سال تنهایی
نوشتن داستان
نوشتن شعر
زبان
و کار
امروز به معشوقههایت فکر میکردم.
شاید حتی فکر کردن به آنها خیانتی در حق خودم باشد، که اولین معشوقهات بودم. از زمانی که در آغوشم کشیدی و جان و جسمم را نوازش کردی تا به امروز شیدای آن لمس و خطخطیهایی شدم که گاه و بیگاه بر تنم میانداختی.
معشوقههایی که تو را گره زدند به دنیای جادویی نوشتن.
گاهی مرا رها میکردی و غرق میشدی در نوشتن و تنها همدمت فنجانهای قهوهی پیدرپی بود.
یا وقتی دست در دست معشوقهی نویسایَت در گسترهی آسمانِ شب غرق میشدی در لذتِ کشف جهانی که از کودکی شیفتهی تماشای ستارههایش بودی. کاری که هرگز نتوانستی کنار بگذاری و در هر حالی، با چشمانی تار و گاه شفاف، با قلبی شکسته و شاد، با درد و ضعف، خیره میشدی به وسعت آن و غرق میشدی در ژرفای وجود آن تاریکی که میان ستارهها میجُستی.
و معشوقهی دیگرت درختان، که پارههایی از جان من بودند و برایت معنایی ژرف داشتند. آنها را در آغوش میکشیدی و در حالی که مورچهها از تن و بدنت بالا میرفتند با آنها حرف میزدی.
همان موقع در گوشهای کنار قلم نشسته بودم و باد وَزان و ورق خوران تماشایت میکردم.
به راستی من عاشقت بودم یا تو؟
روزی در گوشهی برگی از جانم یادداشت کردی:
« کلبهای میان جنگلی مخوف که در آن پر از کتاب و ابزار نوشتن است. و عطرِ قهوه که روزی دوبار در عشقبازیِ من و قلم و کاغذ در فضای کلبه میپیچد. باید روزی تمامِ خودم را بردارم و به کلبهی میان جنگل ببرم. به خودم بدهکارم. من باشم و تاریکی شب و سکوت خوفناک جنگل که آغشته به صدای باد و جغد میشود. و به آسمان چشم بدوزم. به ستارههایی که پردهی آلودگیِ نوری، رُخِشان را تار نکرده. و غرق شوم در چشمکهایشان، در درخشیدن و در هم پیچیدنشان.
و شهابی رد شود و چشمانم را ببندم و در دل آرزو کنم آرزویم را.»
آرزویت چه بود؟
گاهی که مثل امروز برگههایم را ورق میزنی و با سرانگشتانت که هنوز عطر قهوه دارد جانم را لمس میکنی، دلم میخواهد هرچه در دل دارم بیپرده با تو بازگو کنم. تو زیر کلماتم خط بکشی و واژههایی که از تنم میپرستی را رنگی کنی.
از دور در گوشهی قفسه میان معشوقههای دیگرت انتظارت را بکشم. تو در گوشهای مثل امروز بنشینی و غرق نوشتن شوی و گاهی سر بلند کنی و از پنجره، آسمان را ببینی.
در کدام خیالی سر میکنی؟!
کلمات را از روی کدامین ابر میچینی و روی کاغذ مینشانی؟
امروز چنان مینوشتی که انگار آخرین لحظات زندگیات فرا رسیده و باید هرچه در دل داری روی معشوقهات جا بگذاری…
و بعد از میان کتابهای قفسه، دزدکی نگاهت میکردم و تو، رکاب میزدی و پادکست گوش میکردی و بعد در گوشیات چیزهایی مینوشتی.
شب که شد دوباره تو بودی و آسمانی که تو را بلعیده بود. من بودم و انتظاری برای لمس دوبارهی سرِ انگشتانت…
🪽سمیرانویس
#گزارش_نیک
https://t.me/samiraneshanifar
چه بامزهس حلزون و فنجونش. فنجونِ یه مقتوله. حالا حلزون صاحب فنجون شده و خوشحاله که خونهی بزرگی گیرش اومده. مقتول کیه؟ قاتل کیه؟ جونور کامل کیه؟
شایدم اون قرمزی فقط آب آلبالوئه یا آبانار یا شراب قرمز اصلا.
صبح که بیدار شدم گفتم میشه امروز، شب بشه و بگم اوفیش تموم؟
:«اوووفییش تموم.»
صبح ضمنخدمت داشتم. ارزشیابی و سنجش و فلان و فلان. جالب بود. کلی چیز یاد گرفتم.
عصرش یه جلسه داشتم که به نویسندهساز نرسیدم متاسفانه.
داشتم به کودکنو فکر میکردم که دوستم پیام داد. از چین اومده یه توک پا ایران. واسه امشب قرار دیدار.
حتما.
پس کودکنو را چی کار کنم؟ همونجا تو کوچه خیابون.
آناااااا. هااهاااهاااا. خودش یهو گفت: «شاید امروز بتونم بیام بالا.» چون چندبار دعوتش کرده بودم.
منم از خدا خواسته گفتم: «حتما بیا امشب. اصن کلش با خودت.» هاااهاااهاا. دخترم طفلک پذیرفت و خداروشکر هم به خودش خوشگذشته هم به مهمانها.
با رفقا گفتیم و خندیدیم و هی لُمباندیم.
الان یکم شکمم درد میکنه.
بدم میاد زود بخوابم.
خواب که چه عرض کنم!🫥
ولی مجبورم سعی کنم، چون فردا باااازم ضمن خدمت.🫥
تلاشم،
ستودنی.😐
فعلا خداااحااافظ
عزیزدله خالشه آخه.
چسبید بهم نرمی.
سالواژه: تغییر
۱- امروز در ادامه تلاشم برای سالواژهام، بیشتر حواسم به محافظت از ذهنم در برابر حدس و قضاوت بود. هر وقت فکری سراغم میآمد، بهجای اینکه فوری باورش کنم، آزادنویسی میکردم و از خودم میپرسیدم: «چرا این فکر را دارم؟» بعد دلایلم را روی کاغذ میآوردم و همین کار کمکم میکرد کمکم از شر آن فکر خلاص شوم.
۲- بعد از مدتها سراغ رمان «خانوم» اثر مسعود بهنود رفتم و دوباره از قدرت زنی که در کوران حوادث زندگیاش ایستاده بود، حیرت کردم. بعضی شخصیتها هر بار که به سراغشان میروی، چیز تازهای برای دیدن دارند.
۳- امروز صبح، همانطور که در تخت دراز کشیده بودم، هوس تخممرغ گوجه کردم و همین هوس من را کشاند آشپزخانه. خوردنش در کنار شقایق، لذت صبحانه را دوچندان کرد.
۴- امروز «شادی» بیشتر از هر واژه دیگری در ذهنم میچرخید؛ چون تصمیم گرفته بودم هر کاری از دستم برمیآید برای خوشحال کردن خودم انجام بدهم.
۵- امروز یاد روزی افتادم که همکلاسی و دوست دوران کارشناسی ارشدم از اصفهان به تهران آمد. با هم به موزه ایران باستان رفتیم، کلی عکس گرفتیم و بعد خودمان را به خیابان سیتیر رساندیم؛ دونرکباب خوردیم و تا جایی که میشد گپ زدیم. هنوز یاد آن روز لبخند روی صورتم میآورد.
۶- اگر بخواهم به امروز نمره بدهم، ۹ از ۱۰ میدهم؛ چون خوشحال بودم و تمام تلاشم را کردم روزم را در بهترین حالتی که از دستم برمیآمد بگذرانم.
۱.اسم مرض؟ نیاز.
درمان؟ ندارد.
سرچشمه؟ کودکی.
عوارض؟ رنج در پوشش سرخوشی.
۲.باید تا آخر روز یکشنبه، داستانک بفرستم؛ تخیلی درباره مزرعه در آینده. آیندهای هست؟ هر روز امروز است، هر لحظه، الان. نه گذشتهای نه آیندهای. آن به آن در اکنون جاودان.
۳.زشتیهایش را در من ریخت به خیال اینکه زیبا میشود، زشتتر شد و من زیباترم، کاملتر، قویتر و مغرورتر.
۴.همسر را نوازیدم نوای خوشی داشت.
۵.پسرم را وادار به انجام ۲ کار ناتمام کردم. درست که از آب درآمد و لذت برد.
۶.دخترم تودار است. قطرهچکانی حرف میزند اما انصافن از قبل بهتر شده.
۷.دو تا از کارهای لیستم ماند که گذاشتمشان بالای لیست کارهای فردا. به امید انجام.
۸.روزمرگیهای عادتساز کامل تیک خورد.
سال واژهام: تحرک و پویایی
امروز نرفتم سرکار
آزادنویسی.
بچهها رو سپردم به بابک و یه چند ساعتی از خونه زدم بیرون و برنامهی خاصی نداشتم و خواستم چند ساعتی برای خودم باشم به خودم اومدم دیدم جلوی کتاب فروشی پارک کردم. یه چند تایی کتاب خریدم( قوی سیاه و اشعار سیاوش کسرایی و مسخ کافکا از صادق هدایت)
یه چند تا کتابهم دنبالش بودم که یافت نشد و باید میرفتم توی دل ترافیک که بیخیالش شدم. خواستم بعدش برم خونه مریم که فهمیدم برقهاشون رفته و آسانسورش قعطه و دیگه حس و حال پلهروی نداشتم.
دلم به خواندن هیچ کتابی نرفت.
نویسندهساز
رقصیدم.
دوستم مهمونم بود و کلی با بابک اذیتم کردن.
با پسرا بازی کردم.
این روزا فقط دارم کتاب میخرم باید به برنامه هم بزارم و بخونمشون.
شام خوردیم.
این روزا نیاز دارم تهِ آخرین خیابونِ شهر، توو یه کوچهی تنگ و قدیمی یه مغازه باشه با یه تابلوی کهنه که روش نوشته “مغازهی خوشحالی فروشی”
که کلمهی خوشحالی از فرط قدیمی بودن کمرنگ شده باشه..
یه پیرمرد با قامت خمیده و موهای سفید پشت میز وایساده باشه .
برم بهش بگم سلام آقا،یه خوشحالیِ کوچیک از ته دل دارین؟
عینکشرو از رو چشماش برداره، و همینجور که با پیراهن چهارخونهی قهوهایش تمیزش میکنه بگه: “راستش خوشحالیِ از ته دل خیلی وقته کمیاب شده ، اما من یه ذره واسه روز مبادا نگه داشتم ، بشین الان واست دَم میکنم و میارم”
منم بشینم پشت میزِ خاک گرفتهای که معلومه سالهاست کسی سمتش نیومده…
پیرمرد برام یه فنجون خوشحالی بیاره، یه نفس سر بکشم و حداقل برای یک روز با حسِ خوشحالیِ واقعی زندگی کنم.
“امروز شفافیت و آسودگی را زیست میکتم”
این عبارت تاکیدی را ۵ دقیقه تکرار کردم همراه نفسهای جاری و رها
با حرکات ین یوگا ، ۱۵ دقیقه ثبات، آرامش عمیق و کار روی بافتهای عمیق لگن داشتم.
دقایقی موزیکی با هدف دیتاکس کلسترول گوش کردم
باز محسور رقص سویینگ شدم و ۵ دقیقه فارغ از عالم و آدم بودم.
ویدئویی از مسیر خشایار تاک دیدم در مورد مسیر محتواگری تا درآمدزایی در یوتیوبش.
دو حضور کامنتی در لینکرین داشتم . برای پست کامران حاتمی نوشتم:
پسر از مادرش میپرسه: ناهار چی داریم؟
مامانه میگه: ترخینه
پسر غرغر کنان میگه این چه وضعشه هر روز هر روز ترخینه و از خونه بیرون میزنه به هوای خونه داییش و زندایی ادایی. تا میرسه، از زندایی میپرسه، ناهارتون چیه و اونم با ناز و ادا میگه: “بورفَتینا”
پسر توی دلش میگه، به این میگن کدبانو، بالاخره امروز یه غذای حسابی میخورم. ظهر که غذا رو میارن چشاش گرد میشه وقتی ترخینه رو میبینه، طاقت نمیاره میگه شما که گفتین نهار بورفتینا دارین اما این ترخینه است، زندایی میگه خوب ما توی تهرون به ترخینه میگیم بورفتینا.
اینجوری میشه که پسره میگه همینه که میگن ” خر همون خره، پالونش عوض شده” و مصداق این وضعیته…
و برای پست امین اسماعیلی نوشتم:
زمین
زمان
زمینه
یه جایی خوندم هر وقت توی شرایطی گیر افتادین برای تغییر تجربه، برین سراغ جابجایی و تغییر این سه مورد مثلا زمان گفتگو رو عوض کنید یا جابجایی فیزیکی و بدنی داشته باشین یا موضوع رو حداقل موقت عوض کنید البته بحثش گسترهتره اما خیلی برام اثربخش بود.
همین تغییر کوچیک در وضعیت بدنی پیام های متفاوتی داره . توی مباحث ذهنآگاهی و تن آگاهی میگه، تجربه زندگی در این حهان با “بدن” هست و تمام تجارب ذهنی و افکار ما میتونه تغییر فرم و ماهیت بده اگه به بدن آگاه بشیم چون این بدن ابزار ذهنه برای نمایش درک ما از وقایع
بنری برای بله زدم و محدودیت موجودی را برجسته کردم.
مهمترین کار نیک بازبینی سیستم آب، خواب، نفس بود که فردا تکمیلش میکنم.
یه جلسه حضوری یک ساعته با احتمال ادامه همکاری
شروع برنامه رشدی دو نفره با آیدا
و چقدر صفحه اصلی جدید کار داره و تموم نمیشه، دو ساعتی مشغولشم.
ویلویلی
– دیر خابیدم و دیر بیدار شدم. خوب نبودم و در جهت بهبودم تلاش میکردم. دست و پاهایم خاب رفته بود و نزدیک ظهر، پاهایم نود درصدی بیدار شدند. دستهایم اما نه. یک هوسی از خاب هنوز توشان موج میزد. ورزش کردم. SNPE و بعدش هم پیادهروی. در روز که جلو رفتم، اوضاعم بهتر شد.
-میخاستم شلوارکم را کامل کنم اما نکردم. هیچ کوفتی ندوختم. نهایت کارم در خیاطی شد بازی کردن با صابون، موقع ضبط روزگفتار.
– به قدیمی قول داده بودم کارهای بیلی وایلدر را تماشا کنم. از امروز شروع کردم. فیلم «رفیق رفیق» را دیدم و دوستش داشتم. و فکر کردم که ایدهی جالبیست این سوال «اگر روزی بخاهید خودکشی کنید، چطور این کار را میکنید؟» خودم دوست دارم بدون درد باشد. اصلن دلم نمیخاهد درد و استرس بکشم.
– با رفقایم یک چالش به راه کردهام که این هفته، هر روزش را شعری کوتاه بنویسیم. من مال خودم را نوشتم و فرستادم اما آن اوشکولهای مایهی ننگ، هنوز چیزی نفرستادهاند. چند بار توی ذهنم چرخیده که توی گروه فحششان بدهم. حتا سین هم نمیزنند. عصبانیام.
– با رفیقم حرف زدم. اندکی. در مورد چیزهایی راهنماییام کرد. امروز آخرین بخش از آشی را که برایم آورده بود خوردم. زیاد خوردم و هنوز معدهام سنگین است. نباید این کار را میکردم.
– در وبیکار الهه علیزاده شرکت کردم. لینک را برای قدیمی هم فرستادم که بیاید. الهه حرفهای باحالی میزند. از آنهایی که مجبورت میکند مغزت را آکبند نبری آن طرف. هی.
-در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. باهمنویسیها خیلی بهم خوش گذشت. «دست میکشم روی موهایم و حس میکنم…» را ادامه دادیم. تا توی کامنتها پیدا بود بچهها قربانصدقهی خودشان رفته بودند. بحث این نیست که بعضیها خودشان را دوست دارند و بعضیها نه. شاید هم باشد. ولی این هم هست که آدم بعضی روزها خودش را دوست دارد و بعضی روزها نه. من بعدن از این جمله برای چالش شعر روزانه استفاده کردم و شد این:
زنی و موهایی ترد از کهنگی
لبهایی خشک و مردی سرسری
زنی و مویی و مردی و لبی
گزش پیری و دَری و وَری.
– کتاب پلهای مدیسن کانتی را تمام کردم. عشق. عشق بین فرانچسکا و رابرت کینکید. چه بگویم. اینها هم برای خودشان خوش بودند دیگر. میدانم فرانچسکا به تنگ آمده بود اما این از ذهنم بیرون نمیرود که تقصیر خودش هم بود. داخل نشدن در این ماجرا راحتتر از خارج شدن از آن بود. یک مرد خوشتیپ دید و میل خودش را. و تصمیم گرفت. در حالی که متاهل بود و تعهد داشت و بچه، خاست تجربه کند. رنج یک عمر را خرید. چهار روز با یک غریبه گذراند و هر دوشان عمری را افسونشده زیستند، دور و بیخبر از هم. لابد میگویند ارزشش را داشت و به همان زندگیشان رنگ داد و از این حرفها. واقعن این باعث ایجاد معنا شد؟ یا صرفن نوعی چنگاندازی فرانچسکا و رابرت بود به چیزی که جلویشان ظاهر شده بود؟ به چیزی که هر دو لازمش داشتند؟ قبلش جوری رنج میکشیدند و بعدش جوری دیگر. این هم آدمیزادست دیگر. از رنجی به رنجی. اما قضاوت نه. خودت را جای هر کسی بگذاری، میتوانی بهش حق بدهی.
https://t.me/havirism
چه برنامهها داشتم امروز و هیچکدامشان را انجام ندادم.
خب بعضی روزها هم اینطور میشود دیگر.
عیب ندارد. عمری باشد فردا انجامشان میدهم.
-کتاب خاندم؟
بله که خاندم.
-چیزی نوشتم؟
هیچ ننوشتم.
-اما آهان برای شام یک مدل ماست و خیار اینستاگرامی درست کردم. با خیار و خرفه.
خوب شد. من در خانه معروفم به بیپروایی در امتحان کردن و یا ترکیب طعم های جدید.
دیگر اینکه عکس یک پیشی ناز را دیدم که موقع کتاب خاندن خابش برده بود، گردنش کج بود و دمش زیر پایش بود. خوردنش چه لذتبخش خاهد بود.
-چه جملهی قشنگی برای ابتدای این صفحه و چه حلزون نازززی. عاشقش شدم. گوگولیست.
-استاد موهایش را کوتاه کرده بود. چه بهش میآمد. مامامیاا.
-استاد لباس امروزتان را پشت و رو پوشیده بودید اما دلم نیامد بگویم دماغتان بینیی است. اصلن هم خبث نیتی ندارم. پیشاپیش تکذیب میکنم و تا آمدن وکیلم از حق سکوتم استفاده مینمایم.
الفرار و اودافظظظ.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
شنبهی مرغوبی را شروع کردم.
صبح، با اینکه کمی دیر به شرکت رسیدم، بالاخره توانستم از دفتر خدمات قضایی برای اجرای احکام نوبت بگیرم. امیدوارم تهِ این روند دادرسی، پولی که به دستم میرسد هنوز آنقدر ارزش داشته باشد که از فشارِ این همه دوندگی کم کند.
توی شرکت هم کارها سبکتر بود. وسط کار، برای ترشح دوپامین، دو سبد پر از کتاب سفارش دادم؛ یک سبد کتاب دستدوم و یکی سبد کتابنو. البته پول سبد دوم را اختلاس کردم و با کارت خودم نخریدم.
یک سایت منصف برای فروش کتابهای دستدوم پیدا کردهام که گمانم کمکم بیچارهام میکند. چندتایی کتاب هم از فهرست سایت استاد دانلود کردم. بعد نشستم یک تمرین مونولوگنویسی انجام دادم که چندان راضیام نکرد. بیخیالش شدم و رفتم سراغ کتابهایی که همراهم بود و چند صفحهای خواندم.
یکی از کتابهایی که حسابی غرقم کرده، «تنگنا» نوشتهی لئونید آندرییف است. وسط خواندن، با خودم فکر کردم کاش یکجوری کارم به کتاب متاب و نوشتن و اینها مربوط میشد. اصلاً نفهمیدم کی سه ساعت گذشت. حالا وقتی تسکهای شرکت را انجام میدهم، این عقربههای بیصاحب ساعت مگر جابهجا میشوند؟
توی راه برگشت از سر کار، رفتم شهریهی کلاس خوشنویسی را پرداخت کردم. انصافاً گران شده، ولی خب، باید نیازهایم را اولویتبندی کنم. ارزشش را دارد.
بعد از باشگاه، به هوسم برای بیرون رفتن غلبه کردم و آمدم خانه و با هرچه در یخچال پیدا میشد، یک غذای هردمبیل برای ناهار فردا درست کردم. برای منی که یک روز در میان غذای بیرون میگرفتم، پیشرفت بزرگی محسوب میشود.
وبلاگم را هم به روز کردم و حالا هم میخواهم بعد از فرستادن این گزارش، اگر خدا قبول کند، قبل از ساعت دوازده بخوابم تا پکیجِ دختر خوب بودن امروزم کامل شود.
زندگی فعل است/گزارش نیک:
امروز فهمیدم که زندگی فعل است. ما همیشه در حال فعلیدنیم. فعل، هستهی زندگیست و هستهی ما.
من امروز فقط فعلیدم. من هرروز میفعلم. ما هرروز میفعلیم. اگر ما میفعلیم یعنی زندهایم. ما میفعلیم که زندهایم. ما چون میفعلیم زندهایم.
امروز
ـبیدارشدمـ.
ـخوردمـ
اضافیترین وعدهی غذایی را در اول صبح.
ـگشتزدمـ
توی مجازی.
ـتمیزکردمـ
اتاقم را کمی.
ـشنیدمـ
خبر فوت امیر شوهر فاطمه را. و حسابی
ـغمگین شدمـ.
ـشنیدمـ
دوباره یک خبر دیگر را. و دوباره
ـغمگین شدمـ
ـخاستمـ
از خدا صبر و آرامش را برای مینا و فاطمه و همه.
ـخاندمـ
از فرسی.
ـدوستدارمـ
مدل نوشتههای فرسی را.
ـمشتاق میکندـ آدم را به نوشتن. اصلن وقتی فرسی میخانم، ویار نوشتن میگیرم و تا ننویسم آروم نمیگیگیرم.
ـگوشدادمـ
به پادکستهای سرزبان در چندروزی که نبودم.
ـحاضرشدمـ
توی سرزبان. با نتی فوقالضعیف.
ـنوشتمـ
توی نویسندهساز.
دستکشیدم روی سرم، و حسم را
ـنوشتمـ.
ـنوشتمـ.
ـنوشتمـ.
ـنوشتمـ.
ـشعریدمـ.
ـخیالیدمـ.
ـپنداشتمـ
خیالها را محال، و محالها را خیال.
ـخاندمـ
کامنتهای ملت را زیر یک پست. و از بعضیهایشان
ـرنجیدم.ـ
به قول الهه:
تاسفپلو با خورش کامنتها
ـخوردم.ـ
ـبیحوصله شدمـ.
ـدلتنگ شدمـ.
ـانجامدادمـ
تمرین سرزبان را.
ـفکرکردمـ
به این که آدم وقتی متولد میشود که به آنچه حقیقت میپنداردش شک کند نه وقتی که زاده میشود.
ـخسته شدمـ.
ـفعل شدمـ.
ـفاعل شدمـ.
و ـفهمیدمـ
که زندگی فعل است و فعلیدن است و ما انتخاب نمیکنیم که بپریم وسط این فعلکده؛ اما میتوانیم انتخاب کنیم که خودمان هم فعل بشویم یا نه.
و گاهی جمله بدون فعل میتواند کامل باشد؛ اما زندگی بدون فعل هرگز.
و این که گزارش نیک، گزارش فعلیدنهای من و توست.
همین.
https://t.me/mahdeyekazemiii
سالواژهام: ریلگذاری
امروزم را با پرسهگردی در تلگرام آغاز کردم. صفحات صبحگاهی هم ننوشتم. از صبح انگار دستم به نوشتن نمیرفت. بعد هم بیخودی پای تلویزیون نشستم و کانال عوض کردم.
کمی زبان خواندم، البته از روی Men Without Women هم رونویسی کردم.
شعری از بهمن فرسی خواندم.
برای دخترم سالاد سزار درست کردم.
سریال from را دیدم.
چند صفحه از «درد سیاوش» را خواندم. بازخوانی را دوست دارم.
صفحات زیادی از «این راهش نیست» خوانده شد.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. دو بار آزادنویسی کردیم. خیلی خوب بود.
برای شام پلو عدس با کشمش درست کردم.
از صبح حالت خستگی و خوابآلودگی دارم و یک حالت گرفتگی. انگار دلم از زندگی گرفته است.
از پیادهروی رسیدیم به نان خریدن و زود برگشتیم خانه. همسرم خواست تا برویم و سری به پدرش بزنیم. رفتیم. پدر و مادر همسرم از دیدن ما خوشحال شدند. پدر شوهرم با پای شکسته و بدن نحیف روی تخت دراز کشیده بود.
توی راه حس میکردم آن حالت گرفتگی در هوا، لابهلای ترافیک و دود هم موج میزند. واژهها در سرم میچرخیدند و ننوشتم.
از روی «روزنامه خاطرات فلانالسلطنه» رونویسی کردم.
کلمه برداری کردم.
شکرگزاری نوشتم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊🪆
نمره روز: ۷.۵
گزارش نیک:
۱. صبحانه خوردم.
۲. کلی با مامان صحبت کردم و من عاشق این لحظاتم.
۳. بعد رفتم آتیش درست کردم و کباب کردم چون بابا نبود و در نبودش مرد خونه منم.😔😂😂😂
حتی اگه داداشم هم باشه چون خوشم میاد این کار ها رو بکنم.
۴. بعد حدود ۴ ساعت انگلیسی تمرین کردم. کلی صحبت کردم و نوشتم و کلی کلمه جدید یاد گرفتم.
۵. وبینار شرکت کردم. استاد درمورد بوس بادکشی گفت و ما بسیار آموختیم.
۶. رقصیدم.
۷. با مامان رفتیم پیادهروی.
۸. رفتیم خونه مادربزرگ نبودش متأسفانه ما هم رفتیم پیش هووی مادربزرگ نشستیم. احساس میکنم درست نیست بگم هوو چون به اندازه مادربزرگ خودم برام عزیزه.
۹. برگشتیم خونه برقها رفته بودن.
۱۰. با دوستم یکم از فصل ۳ دایی جان ناپلئون رو خوندیم. چون خسته بود.
کانال تلگرام من:
https://t.me/symphonieverte
گزارش نیک ۸۸ فرح:
✍️خوابنگاری:. باید مدتی دوباره مدیتیشن کنم تا ذهنم آرام بشه و خوابهایی که میبینم بعد از بیداری بیادم بماند. البته امروز تا جایی که یادم آمد نوشتم. ولی عجیبه، در حین نوشت ذهنم یکباره خالی و تهی میشه.
✍️روزانه نویسی یک پاراگراف از صبحگاهی نوشتم.
✍️آشپزی زود هنگام ( پخت مرغ با سبزیجات و آلو بخارای مشهدی)
✍️پختن کته ( زود ناهار می پزم که امروز برای مادرم ناهار ببرم.)
✍️با مادرم حدودن بیست دقیقه گشتی در اینستاگرام زدم. بچه هایی که اخیرن با کامپیوتر طراحی کردن و حرفای بامزه و بانمک میزنن را میبینیم و کلی فان و خنده و سرگرمی برای مادرم هست.
✍️پیادهروی نیمساعت
✍️روزانه نویسی ، نوشتن از رانندههای اسنپی که امروز منو در رفت و برگشت خونه مادرم مرا همراهی کردند.
✍️خواندن کانال دوستان نویسندهام. از نوشتههاشون حظ میکنم.
✍️شرکت در وبینار نویسنده ساز شاهین کلانتری، عاشق جملات ناتمام/ ادامه نویسی شدهام. کلی تداعی از خاطرات و حوادث قدیم برام میشه.
دیدن یک کارتون، و انیمیشن جالب بود. به نام (A Sloth Story) محله تنبلها/ مسیر تنبلها
✍️نوشتن فهرستی از کارهای امروز
✍️راستی به راننده اسنپ مشاوره دادم و راهنمایی کردم که حتمن برای دختر نوجوانش به تراپیست خوبی مراجعه کند. او موقع رسیدن میخواست کرایه نگیره و گفت مهمون من باشید. اما کرایه آنلاین پرداخت شده بود. خداروشکر، از کار نیکم راضی هستم.
✍️ بازخورد به کاریکاتور و نقاشی حلزون مدرسه نویسندگی:
گر مَردِ رهی، میانِ خون باید رفت
وز پای فتاده، سرنگون باید رفت
تو پای به ره درنِه و از هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت
(عطار مختار نامه۲۵)
درودها
-روزم را با زبانآموزی شروع میکنم. هم ذوق آموختن دارم و هم زود خسته میشوم از غریبهگی با انگلیسی.
-رنگینکلامم را مینویسم ومنتسر میکنم.
– آشپزی میکنم و مادری.
– نمایشنامه حباب معلق را تمام میکنم و یادداشتبرداریم را از نمایشنامه کامل میکنم.
– دخترها را میبرم تکواندو
– بیش از چهارساعت دربارهی خانهی مشیرالملک مطالعه میکنم و از خرد معماری و ثروت مشیرالملک حیرتزدهام و از سرنوشت امروز خانه بیشتر.
تصمیم دارم جاذبههای مربوط به هر عکس را برایتان بگویم.
از شما هم دعوت میکنم، در کانال و سایت مرا همراهی کنید.
https://t.me/marzie_yarmohamadi
https://marziehyarmohammadi.ir
سالواژه: اندیشهنگار
صبح را با کمی آزادنویسی آغاز کردم؛ گویی میخواستم با کلمات، فضای ذهنم را برای روز پیشرو باز کنم. سپس درسنامههای هر کلاس را آماده کردم و به یادداشتهایم نظم بخشیدم.
رمانِ “یکلیا” را به پایان رساندم.
ساعتهای کاری گذشت و دوباره به خانه بازگشتم. شامگاهان، میانِ تمیزکاریهای خانه و بوی غذای در حال پخت، کمی در دنیای پادکستها غرق شدم.
فرصت حضور در وبینار نویسندهساز از دست رفت.
چند جمله از کتاب ” یکلیا و تنهایی او”:
➖ عشق را دریاب زندگی آسانتر خواهد شد.
➖ آسمان هر آن روشنتر میشد. همه چیز زندگی خود را از نو شروع میکرد.
➖ خواهشهای کوچک مانند سنگهای بزرگ به پای زندگی آنها بسته میشود.
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
۱. روزم با مهرنگار شروع شد؛ خوابید، درس خواندم، بیدار شد، شمع فوت کردیم، ماکارونیاش را خورد، گفت قایم، یعنی قایم شو تا پیدایت کنم. مادرش برگشت من هم رفتم سراغ بقیه کارهام.
۲. در گفتوگوی آنلاین امروز، رفتم سراغ چراهای بیپایان. رنجیدم، حالم چرخید، خواستم فیلم ببینم، اتاق. اما دلم نخواست به حال بد باج بدهم. پس گشتم دنبال خودم، به گمانم یافتمش.
۳. نوشتهی ۳۵ را روی سایت منتشتر کردم از مقالات چهل روز، چهل راهکار.
۴. نوشتم از دوستداشتنیهایم.
دوست دارم عاطفهای که ترک برداشته، پناه را بیابد.
یا اندیشهای که بیم اقتصاد دارد، آسودگی را ببیند.
دوست دارم دزدزده، دزد را ببخشد.
و مورد ستم، ستمگر را دوست بدارد.
دوست دارم رها شوم از هر چیزی که گام برداشتن را دشوار میکند.
دوست دارم بشوم آنچه که میخواهم داشته باشم را…
گزارش نیک امروز:
سالواژه: «پستاندلر درون»
_صفحات صبحگاهی را نوشتم.
_ناهار را با حوصله پختم و در حین انجام کارها به دکلمهی زیبای ایرج جنتی عطایی گوش دادم.
_پیادهروی در حیاط با گوش دادن مجدد به جلسهی سوم شعرماهی کلی مزه داد؛ (پیادهروی شب بود).
_وبینار نویسندهساز را بودم.
امروز باز هم ادامه نویسی داشتیم. یکی از جملهها این بود:
«دست میکشم روی سرم و حس میکنم»
وقتی قرار شد ادامهی این جمله را با هم بنویسیم، اولین تصویری که به ذهنم رسید دستهای مردانهی بزرگی بود که سر کودک یتیمی را نوازش میکرد؛ تصویری پرتکرار در قاب تلویزیون.
همانجا ذهنم درگیر سوالی شد: تفاوت «دست کشیدن روی سر» با «نوازش کردن سر» دقیقاً چیست؟
به نظرم «نوازش» عطر نزدیکی، عشق و گرمی عاطفه را تداعی میکند.
اما «دست کشیدن» بوی حمایت، بزرگی و لطفی را میدهد که از بالا به پایین جاری میشود، نه همسطح.
وقتی دست کشیدم روی سرم، مویرگهای دردناک سرم را لمس کردم و دلم به حالشان سوخت، این که ناراحتی و تنشهای اخیر در این رگهای کوچکجمع شدهاند. بعد به این فکر کردم که چهقدر سرم را و خودم را نوازش میکنم. معمولاّ وقتی سردرد دارم یا ناراحتم بیشتر به سرم و موهایم دست میکشم. و جالب این که در زمان ناراحتی اگر بچهها کنارم باشند به صورت ناخودآگاه شروع میکنم به نوازش سر و موهایشان؛ انگار نوازش آنها، تسکیندهندهی ناراحتی و غمهای خودم میشود.
https://t.me/mahnaz_roointan
در دوست داشتن شنبهها مرددم.
شنبهها شبیه رسیدن به دوراهیهایند.
نمیدانی قرارست تند کنی یا کند.
بنشینی یا ایستاده گز کنی.
شنبهها را نمیفهمم.
شنبه انگار میفهمد که روزاولی است و قیافه میگیرد.
امروز نیککرداری من کاویدن شنبهروزها بود.
امروز کاسهای زیر چکیدن دقایق گرفته بودم تا هرز نروند.
امروز تند نبودم و کند هم. تنها هوشیار بودم در گامیدن لحظهها.
شنبهها، بیتکلیف، یکشنبهها را عاریه میگیرند و خود را حوالهی فردا میکنند.
شاید تفالهی جمعهها را قی میکنند که تا از صافی ردشان نکنی، روزت روز نمیشود.
شنبهها را نمیفهمم.
شنبهها بینمره و بیسکویند.
ته ماندهی دیروز و وامانده از فردایند انگار.
بعد از عاشقی، تنهایی از آدم جدا میشود
آزادنویسی میکنم. رویایی که دم صبح دیدم را مینویسم. بازار صنایعدستی بود، میخاستم تابلویی بخرم اما فروشنده توجهی به من نداشت. به نظرم آشنا میآمد.
باید صبحها زودتر بروم پیادهروی تا خلوت باشد. دیدن بعضی از صحنهها آزار دهنده است. پسر نوجوان به دختری که کنارش بود و شاخهی درختی نازک را خم میکرد، گفت: …کِش.
از چه زمان اینطوری شد که بچهها فحشهای ناجور میدهند؟ نسل ما تنها فحشهای حیوانی مثل خَر، گاو، گوساله میدادیم. اینکه از حیوانات مایه بگذاریم خوب نیست، اما در قیاس با فحشهای ناموسی، آنها فقط کلمهاند، نه ناسزا.
با نان تازه صبحانه میخورم.
پرسه در کتابها را میآغازم.
«ذهن فریبکار من»، «هیچ چیز جای کتاب را نمیگیرد»، «هنر پرسشگری»، «سنگر و قمقههای خالی، داستان سراسر حادثه» و رمان «ناتنی».
مهدی خلجی در رمانش به نکته جالبی اشاره میکند.
«با من هم اگر باشی، تنها خواهی بود. تنهایی هیچ وقت از آدم جدا نمیشود. با تو که باشم تنهاییام را قسمت میکنم. عشق بیرون آمدن از تنهایی نیست. فقط تقسیم کردن آن است با کسی که دوستاش داریم.»
عشق واقعن چیست؟
برای من عشق فداکاریست و حمایت از آنکه دوستش داریم. البته میتوان تنهایی، رنج، افکار و دغدغههای خود را با او تقسیم کنیم اما عشق بدون گذشت از خاستههایمان، برای رفاه دیگری، عشق نیست.
این نظر من است و هیچ نظری قطعی نیست.
در سرزبان الههجان برگ تازهای باز میکند، از «کتاب هنر پرسشگری» یعنی «پرسش از مفاهیم و ایدهها».
«مفهوم، همان معناست. معنایی که ما از چیزها میسازیم و در ذهن داریم. مفهوم، برخاسته از برداشتهای حسی ماست.
ایده، تصویر یا الگوییست حاصل نوعی عاطفه یا تداعی. مفهوم و ایده هر دو با تصویر عاطفی و احساسی ما در ارتباطند.»
تمرین: انتخاب واژه و نوشتن مفهوم و ایدهای که در ما برمیانگیزد.
کتابفروشی: اگر در هر شهری کتابفروشی شبانهروزی وجود داشت شاید کمتر آدمها از بیخابی عذاب میکشیدند.
در نویسندهساز همراه استاد ادامهنویسی میکنم. وقتی در ادامهی «دست میکشم روی سرم و حس میکنم» موهای کوتاه و فرفری بیشتر از موهای بلند به چهرهام میآید، میفهمم اکثر مواقع فقط مقابل آینه میایستم بدون آنکه واقعن به خودم بنگرم و یا احساسی داشته باشم.
انیمیشن «روح» را میبینم. منم تجربهای مشابه دارم از اینکه وقتی در جستجوی جرقه و هدف خاصی هستی، متوجه میشوی مگر عادی بودن و لذت بردن از همین رخدادهای معمولی چه ایرادی دارد؟
چند هفته پیش، بعد از دیدن فیلم «میدسامر یا نیمه تابستان» از آریآستر، حالم بد شد. ضربهی شدیدی خوردم از شناخت فرقههای شیطانی و هراس از اینکه انسان میتواند چه فجایعی مرتکب شود. فعلن دوست دارم انیمیشن ببینم.
امروز پیادهروی، آزادنویسی، رونویسی، مطالعه، بازخانی، یوگا، نوشیدن آب کافی، پرهیز از شبکههای اجتماعی، تماشای انیمیشن لذتبخش، برایم نمرهی نه را میآورد.
صبح دانشکده بودم و انجام وظایف ارزیابیام. البته پیش از شروع وظایف 20 دقیقه آزادنویسی کردم.
بعد از ظهر وبیکارِ سرزبان الهه علیزاده و شروع موضوعی دیگر مربوط به زبان و پرسشگری. سپس وبینار نویسندهساز و ادامه نویسی این دو عبارت: « دیگر نیرویم را الکی صرف …» و « دست میکشم روی سرم و حس میکنم … .» حس جالبی پیدا کردم به ویژه با ادامهنویسی دومی.
روزخبرنگار را به دوستان خبرنگارم تبریک گفتم و پست «عمر خبرنگار مثل خبر کوتاه بود» را خواندم و در کانالم فورواردیدم. از صبح تو کانال رضوانه پیامهای مربوط به ارباًارباً شدن یک مداحی به نام حمیدرضا را میخوانم و این همه وحشیگری… . بگذریم.
کتاب مرزها و رابطهها را خواندم. از احمدرضا احمدی دو تا شعر خواندم. در ولی دیوانهوار… شیوا ارسطویی این جمله را هایلایت میکنم و کنارش مینویسم چه تناقض جالبی «برای بیان جنونم به سلامت نیاز دارم.» و از «دهلوخوشگلشان» شیوا ارسطویی میرسم به ترانهی دهلوخوشگلهی عباس قادری. چند یادداشت از کتاب از شیطان آموخت و سوزاند را هم میخوانم و میرسم به فصلی از کتاب شناخت که الهه علیزاده در کارگاه زبان تصمیم خواسته بخوانیم. همین برای امشب کافی است.
خدا کند بتوانم تا آخر هفته پروپزالم را درست اصلاح کنم. تا با خیال راحت بروم زیر تیغ جراحم.
1405.5.17
قهرمانی
#گزارش_نیک
گزارش: عنایت شعری
_ورزش کردم.
_آزادنویسی کردم که بیشتر به سمت شعر رفت. چون قصدم شعر سرودن بود. شعر سهسطری.
_نقاشی کردم. خسته شدم. اولش شوق بود بعدش تمام شد.
_روی داستان کوتاه جدیدم کار کردم. باید باز هم رویش کار کنم. این داستان با داستانهای دیگرم فرق دارد. حس خوبی دارم.
_عنایت بفرمایید. سعی کردم تمرین شعر را انجام دهم. به سختی. طاقتفرسا. باز هم قید و صفت بگویم؟ چندتای دیگرم مانده. چندتا. باز هم شعر است. شعر. دو بخش از امروز به شعر گذشت. کافیست؟ عنایتی دیگر بفرمایید. تلاشی مضاعف میکنم. همین عنایت دارد مرا میفرماید. عنایت شعری. بسیار. به غایت.
_چند قسمت دیگر سریال «وکیل ارواح» را دیدم. به این فکر کردم هر اتفاقی سر جای خودش است؟ یا فقط به صرف رسیدن دختر به پسر است؟ آیا همهشان در جریانند؟ یا از مسیر خارج شدند تا صرفن دختر به پسر برسد؟ بیشتر به ساختار داستان و سیری که میرود فکر میکنم.
https://t.me/elireine
سالواژه: صلحخویشی
امروز هم هیچ نکردم.
کمی نوشتم.
دو جا رفتم.
نویسندهساز و سرزبان را بودم.
یک فیلم را برای سومین بار دیدم.
غم است دیگر.
دست و دلم به کاری نمیرود.
خبر . خبر. خبر.
استاد کلآنتری چه زیبا شدهاند.
زیبا بودند، زیباتر شدند.
عجب چیزی را امروز فهمیدیم.
ماچ بادکشی و ماچ آبکشی داشتیم و خبر نداشتیم!
آنقدر هم خودشان را بوسیدند که من هم هوس بوسیدن خود را کردم.
از بارون تابستونی که بگذروم. اگه ندیدید. بارون درشتی بود بر تن ما و آفتاب. خیس شدن. کتاب خوندم.نوشتم. پیش غذا درست کردم. از پیادهروی با بوی بارون لذت بردم.
تا یازده و خوردهای خاب بودم اما آقا کلاغه بهم گفت که خاهرم تا آن موقع چه کار کرده. هنوز از خاب بیدار نشده رفته سراغ گوشی. معتاد. بعد نوشتههای یک مشت کانال را خاند و چندتا وویس گوش داد با هشتگ روزگفتار. برای آدمی به نام شیوا که فکر نکنم از دوستهای مدرسهاش باشد. آخر با هیچکدام از همکلاسیهایش حال نمیکند. به هر حال برایش ویدئویی عجیب فرستاد از پینترست. خدا را شکر. یکی را پیدا کرد تا این چرت و پرتها را نشانش دهد. تا همین چند روز پیش هر چی میدید به من نشان میداد.
پادکستهای درسش را دو باری گوش داد. تو ماشین هم گوش داد. رفت آرایشگاه. شلوغ بود. یک ربع تو صف پیشخان ایستاد. نمیدانم چه عادت بدی دارد تا موهایش دو چسه بلند میشود کوتاه میکند. تازه صورتش داشت دخترانگی پیدا میکرد. تا نوبتش شود داستان کوتاه هر روز را خاند از دیوید لویتان. خب خاهر من به جایش از یک نویسندهی معروف میخاندی. داستانش به تناسخ ربط داشت. اینها را میدانم چون کلاغی فرستادم تو مغز زهراعنو تا از تمام افکار و کارهای امروزش خبردار شوم. به محض اینکه خاهرم کاری انجام میدهد آقا کلاغه بهم پیامک میفرستد. کتابهای اون شاهین هم خاند. استادش. خیلی حال میدهد استاد خاهرت را مسخره کنی.
روزی این زهرای عنو را میکشم. تنبلخان خودش نمیتواند در طول روز بنویسد به من گفته به جایش بنویسم. مگر من نوکرتم؟ هر چند در عوض سیصد کاسب شدم.
پانزده دقیقهای لغت زبان خاند. عجیب است. غریب است. زهرا و زبان؟ این گشاد خانم از بهار دیگر کلاس زبان ثبتنام نکرده چون خوشش نمیآید. آمد خانه ازش میپرسم چی شد که بلخره فهمید زبان ضروری است.
آمد خانه. کلی مسخرهاش کردم. یک جاده گذاشته وسط. بقیه را زده. بهش گفتم:« شبیه اون شخصیته در آکادمی نظامی آرسنال شده.» دوش آب سرد گرفت. بهم گفت:« نیا داخل میخاهم روزگفتار بگیرم.» چند صفحهای افول خاند. به چهل و نه رسید.
تاریخ هنر جهان، تاریخ هنر ایران، طراحی یک، مبانی هنرهای تجسمی، دانش فنی انمیشین را خاند.
رفت کلاس نویسندگی. خوشبختانه تو ایوان بود و صدا مدا نشنیدم. هر چند کلاغه بهم گفت چی شده. دیانا نامی از جوانی مینالید. این شاهین هم یک ساعت رفت بالا منبر.
باز هم رفت تو ایوان کلاس نویسندگی. به قول کلاغه جریان قصهقصه.
رفت وبیناری که اسمش را نمیدانم. یک خانم عینکی بود. از کلماتی استفاده کرد که معنایش را نمیدانستم مثلن گازخوردک. انگاری این جلسه داشت موضوعی را جمعبندی میکرد.
تند تند و بیوقفه نوشت. هر وقت حین این کار میآیم اتاق یا کلی جیغ و داد میکند یا بیمحلی.
صدایم کرد تا بهم بگوید در کتاب درسیش پنل مانگای ناروتو است. خیلی ندید پدید است.
کلاغه بهم گفت در مورد منریسم، ماریسم یک همچنین چرت و پرتی تو گوگل تحقیق کرده.
دیگر عمرن گول سیصد تومان را بخورم و به جایش گزارش بنویسم. الان هم کلی دارد غر میزند که اینها چیه نوشتهام. همه چیز را هم دارد عوض میکند طوری که انگار نه انگار من نوشتهام.
سالواژهام: طلوع
بیدار شو،
مشق بنویس،
بخاب.
رو داستان کار کن،
بخاب.
برو وبینار،
بخاب.
گزارش نیک بنویس،
بخاب.
کلن بخاب اون وسطام پاشو یکم کار خوب کن،
چه بدونم منم مثله تو یبار امروزو زندگی میکنم.
https://t.me/lenaamirii
همین چرت زدنهای وسط روز نعمته لنا جان🪻☘️
تو خود را به من گره زدهای یا من خود را به تو دوختهام؟
که اینچنین همرنجیم.
باهم خاموش میشویم. با هم روز را دویده و خسته میشویم. با هم تاریک و سیاه میشویم.
با هم شب میشویم.
امروز چه بود؟ تکرار ؟ نه. امروز تکرار نیست. امروز تکرار نبود. حتی میان تکرارها هم اختلافی است.
هیچ روزی با روز ی دیگر یکی نیست. حتی وقتی شبیه هم باشد.
این چه نقشی است بر صفحه ریختهام؟ راستش را بخواهی نمیدانم. گاهی پارههایی از هرچه که در جانم دویده به هم میپیوندند و در کاغذ شکلی میشوند.
چه شکلی؟ نمیدانم. هرجور که خودشان صلاح میدانند.
هر بار نمیدانم، نمیدانم، نمیدانم؟ نرنج اگر این نمیدانم ها نبودند میدانمها از کجا میآمدند؟
خانه در تاریکی فرو رفته خوابیدی؟
هنوز بیدارم.
پارههای محبوبم از آناندا شهروز رشید که امروز کمی از آن را خواندم:
یک زندگی تلاش کردم تا از تو دور شوم، فراموشت کنم. آنقدر دور بروم که حافظه نتواند تو را ببیند. اما هرجا که رفتم تو با من آمدی. در تمامی ساعت این سالها با من بودی. به گاه به گاه رنجهایم تنها به تو اندیشیدم. در عشقهایم تو بودی در زنهایم تو بودی.
چیزی در ذهن من صورت میگیرد. پشت یک میز نشستهام و دارم با تمامی دنیا گفتگو میکنم. مثل موریانهای میز را و خودم را مصرف خواهم کرد و تبدیل خواهم شد به مشتی کاغذ. کسی نخواهد گفت در پایان چه آدمی! چه پسری! همه خواهند گفت: چقدر کاغذ! و این چقدر کاغذ حرفهایم را خواهد زد. تا خودم را به کاغذ محض تبدیل کنم یک دنیا با تو حرف خواهم زد.
در این سو هستم. هیچگاه خورشیدی کامل را بالای سرم احساس نکردهام. من از برادههای نور برای خود خورشیدکی ساختهام. و به زیر نور این فانوس است که خودم و زندگیم را میبینم. احساس میکنم به جز این دیدن چیزی برایم نمانده است. و مداوم از خودم میپرسم آیا نمیتوانستم از مسیر دیگری بگذرم؟ یا زیبا نمیشدم؟
در پاییز سستی و ضعفی بیکران جسم و روحم را در بر میگیرد و من ناگریز به یک سری اعترافات پراکنده دست میزنم. مثل حالا که نشستم و میخواهم تا پاییز تمام نشده کل زندگیم را اعتراف کنم. خدا میداند که قصد پنهان کردن کدام دروغ را دارم. خودم هم البته میدانم. چند جمله بیشتر نیست. ولی بر زبان آوردن آوردنش خارج از توانایی انسانی ست. آدم باید نخست وجدانش را به درون خود منتقل کند؛ نیمچه خدایی بشود تا بتواند آن چند جمله را که در واقع یک سوال است، بر زبان جاری کند. خواهم نوشت. بگذار دستم گرم بشود. درد که فصیحم کرد خواهم نوشت.
.سال واژه: «عمق نگاه» به روزهایی که میآیند و من فقط نگاهشان میکنم؛ اما اندوه دلم مثل موریانه آن را میجود. با این حال، کارهای نیکم را انجام دادم؛ شستن ظرف و لباس و تهیه ناهار. شام نداریم؛ سالهاست که موضوع آزاد است تا زندگی کردن را یاد بگیری! به قول پدرم: «آفتاب از حوض رد شده.» این توضیح قدیمی برای اندازهگیری روز بود؛ فاصله نوک آفتاب تا حوض خانه را اندازه میگرفتند و وقتی نور آفتاب از حوض رد میشد، یعنی به غروب نزدیک شدهایم. فایل جلسه سوم «دوره شعر ماهی» را گوش کردم؛ لذت شنیدن صدای حبیب و شعر انوری، یعنی سفر در زمان و حیاتی که مرگ را مقهور خودش میکند. چقدر از بودن در این کلاسها لذت میبرم. استاد کلانتری، به قول قدیمیها، دست به خاکستر میزنید طلا میشود. شما بیاغراق، عشق به کتاب را در من زنده کردید. مانا باشید. شعر انوری را دوباره مینویسم: ای دیر به دست آمده، بس زود برفتی آتش زدی اندر من و چون دود برفتی چون آرزوی تنگدلان دیر رسیدی چون دوستی سنگدلان زود برفتی زان پیش که در باغ وصال تو دل من از داغ فراق تو بیاسود، برفتی ناگشته من از بند تو آزاد، بجستی ناکرده مرا وصل تو خشنود، برفتی آهنگ به جان من دلسوخته کردی چون در دل من عشق بیفزود، برفتی
سپاس از مهر شما زهره جان
🙏🌹
۱ـ روز انجام دادنهای تازه بود. تیپ تازه، مراقبتهای تازه، رفتار تازه، برنامهغذایی تازه، وسایل تازه.
۲ـ بقیه کارها به ظاهر تکراری و در باطن هیجانانگیز بودند. میدانم باید فسفر بسوزانیم و نو بنویسیم همان کارهای تکراری را ولی حالش را ندارم فعلا. این ها را هم نوشتم که نوشته باشم.
۳ـ نقاشی مکتب آتن که در وبیکار برقرفتگیهایم( پرسشگری) در موردش صحبت شد را قبلا دیده بودم و با اینکه در موردش میدانستم و حتی میدانستم رافائل کشیده، یادم نبود از کجا این ها را میدانم و با تعجب به مغزم نگاه میکردم که« یک کیلویی، تو رافائل را از کجا می شناسی؟» گویا در پادکست پاراگراف درموردش شنیده بودم. معمولا حوصله نمیکنم به نقاشی ها نگاه کنم. نقاشی همیشه برایم هنر عجیبی بوده و سخت ارتباط گرفتهام با آن. با ولع این قسمتهای وبیکار را گوش میدهم. بلکه شفا بگیرم.
۴ـ این صفحات« جان شیفته» که در گِلش ماندهام بدجور دارند حوصلهی بیسوادم را سر میبَرند. داستانهای کوتاه خانم امیرشاهی ولی شبیه شکلات انرژیزا است. یک لقمهی خوشمزه و مقوی.
۵ـ پیامک آمده که بستهی شما به مقصد” رهسپار” شده. بستهای که “رهسپار” میشود را نباید” تحویل” گرفت. باید” به جان پذیرفت”.
۶ـ اندازه کرم خاکی که تمام خاک زیر درخت آلبالو را کنده باشد، خستهام.
—
امروز از فرط خستگی دیشب خاب بودم. نزدیکای ظهر بود که دیگه بیدار شدم. تمرینی که استاد خواسته بود رو نوشتم و تو سایت فرستادم. فیلمی دیدم، برق هم رفت و وبینار نویسندهساز شد، نوری در تاریکی. تمرینهای آزادنویسی رو دوست دارم؛ بهانهای است برای اندکی آزاد و رها نوشتن. بیشتر نوشتنها برای نوشتن است، نه چیز دیگر. بعد از اون رفتم آرایشگاه، سرو سامانی به ابروهایم دادم و کمی پیادهروی کردم هوا به نسبت روزهای دیگر کمی خنک تر بود. حالا توی این سکوت و آرامش شب، به سراغ گزارش نیک اومدم.
—
گرم است.هوا ناروا گرم است.نمیدانم چرا تعطیل نمیکنند.
سر کار کلی ارزشیابی پرینت گرفتم. ارزشیابیهای رسمی و آزمایشی را بایگانی کردم. برای قراردادیها هنوز چندتای دیگر مانده. بعدش میروم سراغ احکامشان و بعد یکباره همه را با هم بایگانی میکنم. شاید که تا آخر هفته زمان ببرد . یا تا هفته آینده. بعدش نوبت پیمانیهاست . باید گزینششان را هم پرینت بکنم. از رفتار طلبکارانهی یکی از پزشکان خیلی لجم گرفت. این بدترین اعصاب خوردی امروز اداره بود. بهترین لحظه هم آن بود که از گرمای اتاق رفته بودم جلوی کولر نشسته بودم به خواندن جستار زندگی و نویسندگی از کتاب «فقط روزهایی که مینویسم». یک آن پاشدم بروم شکلات تلخ بخورم و دیدم دارم با خودم میگویم کاش زمان همین الان متوقف شود. یعنی آن لحظه انگار برایم کافی بود. یک حس عمیق داشتم .فکری پشتش نبود. خودم هم از آرزویم در آن لحظه غافلگیر شدم. خوردن شکلات تلخ حین خواندن کتاب. چند وقت پیش هم تازه از خواب بعد از ظهر برخاسته بودم و داشتم به سایه عمیق حوله روی در کابینت نگاه میکردم و یکهو همین از دلم گذشت. بعضی لحظات در عین سادگی کاملند و آرامشبخش.
ولی در نگرم این احساس در معاشرت با عزیزانمان پیش نمیآید. در خوشترین لحظات ارتباط انگار غمی است . غمی از آن جهت که میدانی میگذرد و بعدش ممکن است که هرگز پیش نیاید.
آیا جدیدن دارم منزویتر میشوم؟ آیا دارم خودبسندهتر میشوم؟ یا هیچکدام؟
یا فقط آن چیزهایی که برایم لذت بخش است و به دیگری و حس و حالش بستگی ندارد را بیشتر کشف میکنم؟
آمدم خانه شلیلی خوردم و مشغول آشپزی شدم. برای خودمان قلیهمیگو پختم و برای پویا دوپیازهی میگو. دیگر حالی برایم نمانده بود وقتی داشتم ناهار میخوردم.
بعد نشستم فایل جلسه قبلی سرزبان را شنیدم و تو جلسهی امروز شرکت کردم. صبح کلی بر طبل شادانه کوفتم از اینکه باز ساعت 16 برگزار میشود. ساعت 19 کلی دردسر داشتم.
الهه درباره مفهوم ایده و مفهوم مفهوم صحبت کرد. و اینکه هر دو آنها بر پایه ی تصویرند. زیاد بازش نکرد. باید جزوه را بخوانم تا بتوانم تمرین را انجام بدهم.
خوابم برد و نرسیدم به نویسندهساز.
بعد از بیداری دیدم بلا به دور برای مرحله دوم داستانک نویسی چه چالش سختی گذاشتهاند . موضوع مزرعه است ولی برای 800 سال بعد. ایدهای دارم ولی ببینم قد میدهد به داستانک؟ قربان داستانک بروم نصفش زیر زمین است.
نرسیده ام به تمرین شعر و میترسم از تحتفشار و با عجله انجام دادنش. به نظرم فردا باید برایش وقت بگذرام.
شام حاضر کردم. ظرف شستم و نشستم به آزادنویسی.
-سالواژهام: تدریس.
-نقاشی کشیدن.
-بابا را دکتر بردن.
-نوشتن.
-انتشار داستانک تو کانال.
-گزارش نیک را تکمیل کردن.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
گزارش نیک
سال واژه: تداوم
1-پنجشنبه در راه بازگشت به شاهرود سری به کتاب فروشی مورد علاقهام در بابلسر و دوست خوب کتابخونم حدیث زدم و مثل همیشه با دست پر از کتابهای قدیمی و جدید از اونجا بیرون آمدم.
ما حدود چهار ساعت و نیم تا شهر شاهرود راه داشتم. داخل ماشین من صندلی عقب نشسته و آنجا یکی از کتابهایی که خریده بودم رو شروع کردم به خوندن. کتاب کم حجمی بود که سال 1366 چاپ شده بود. این کتاب از یک نویسنده ترک زبان به اسم عزیزنسین بود که رضا همراه اون سالها ترجمهاش کرده. اسم کتاب به خاطر چی با من ازدواج کردی؟ نام داره. یک مجموعه داستان به من حس فیلمهای جم تی وی رو میداد.
ناهار را در راه در یک رستوران خوردیم. تا اینکه حدود ساعت سه و نیم بعدازظهر به دیار بچگی خود برگشتیم.
2-امروز صبح بعد از نبودن یک هفته کمی گرد گیری کرده و ناهار پختم. بعد آرایشگاه رفتم و در حال برگشت خرید هم کردم.
3-بعدازظهر یک کتاب نیمه تمام داشتم که یک مجموعه داستان به نام گاهی به قبرها نگاه کن از عباس عظیمی بود رو شروع کردم به خوندن و تمومش کردم.
این کتاب مجموعهی داستانهای کوتاه به زبان خود نویسنده افغانی نوشته شده، و نیاز داره برای فهم بعضی کلمات به شمارهی درج شده روی کلمه که در زیر هر صفحه معنی اون نوشته شده و یا با گوگل کردن معنی اونها رو پیدا کنی و برای من این گشت زدن برای یافتن معنی کلمات جالب بود.
این کتاب داستانهایی از مهاجرت، جنگ و زندگی مردم این کشور را خیلی عالی به تصویر میکشه، و حس ترغیب کردن رو در خواننده ایجاده میکنه.
4-ساعت 5 به وقت وبینار همیشگی شاهین کلانتری
تمرین آزادنویسی با شروع دو جملهی ناتمام زیر به مدت 5 دقیقه بود.
1-دیگر نیرونیم را الکی صرف …..
2- دست میکشم روی سرم و حس میکنم …..
5-رفتن و کمی دور زدن و کشتن در شهر در هوای عالیه شب.
به خودم 7 میدم از یک تا 10
تا گزارش نیکی بعدی خدانگهدار
سالواژه: ریسکپذیری
– بهاحتمال قوی، این هفته قرار است خیلی مشغول باشم. با کانال یوتوب وظایفم کمی تغییر جهت دادهاند. چالش جدیدیست برایم و تا کارها روتین شود، طول میکشد. یک قدم به سمت ریسکپذیری.
– صبح، بخشبندیهای اسکریپت یوتوب را انجام دادم و روانهاش کردم به سمت ادیتور. او هم انگار بیکار منتظر من نشسته بود. خیلی زود کارها را انجام داد و توپ را انداخت در زمین من! نامرد!
– چند آهنگ برای پسزمینۀ ویدئوهای یوتوب پیدا کردم.
– در وبینار نویسندهساز کمی آزادنویسی انجام دادم. نمیگویم چند کلمه، فاجعهآمیز است و ناامیدکننده.
– اجقوجق و شلخته یک متن نوشتم و رهایش کردم در گروه سمپوزیوم.
– بالاخره دستهای نامرئی یاریام کردند و توانستم مقالۀ روزنامه را بنویسم. نیاز به ویراستاری دارد که تا آخر شب کَلک آن را هم میکَنم.
– سه قسمت پنتهاوس دیدم. «سوجین» با اینکه کاراکتر منفی است ولی دوستش دارم. زن قدرتمندیست، البته با افکار و روحیۀ پلید. برای خواستههایش در حد مرگ میجنگد. این ویژگیاش برایم الهامبخش است.
– پاراگراف اول اسکریپت بعدی یوتوب را هم نوشتم. سعی میکنم دوشنبه کاملش کنم.
– ۹ صفحه از «سنگ صبور» چوبک را خواندم. هنوز آنقدری نخواندم که دربارهاش نطق کنم. استاد گفته که خوب است بخوانیمش. امیدوارم مثل «ناتنی» برق از سرم بپراند.
سال واژه: پذیرش
مفیدترین کار امروز، گذراندن شیفتم بود. نمی دانم وقت هایی که همه چیز بر ملال و بی حوصلگی ام می افزاید، خوب است مهار کردن احوالات درون یا حکم سرکوب را دارد.
با وجود بی حوصلگی و غمی که در وجود داشتم؛
بیمه بدنه ی ماشین م را انجام دادم.
خرید وسایل غذای گربه های بیرون را هم انجام دادم.
به وبینار نویسنده ساز پیوستم.
ادامه نویسی را دست گرفتم، مسائلی که برایم آزاردهنده بود را جمع بندی کرده. جمله ی دیگر نیرویم را الکی صرف…برایم شفا دهنده بود. توانستم تکلیف خود را با مسائلی که انرژی من را هدر میدهد، روشن کنم. پنج دقیقه ی کامل جمله به جمله، بینش ام افزوده شد و ذهن ام سبک تر.
شام و نهار خود را غروبی نوش جان کردم.
امروز ۸ آگوست، روز جهانی گربه ها را با قربان صدقه های فراوان به آنها تبریک گفتم.
غذای گربه های بیرون را آماده کردم.
خود را قبل از به خواب رفتن، به ” گزارش نیک” رساندم.
کار تا دو.
استراحت.
نوشتن.
شنیدن نویسندهساز و فهمیدن تفاوت ماچ آبکشی و ماچ بادکشی.
بالشآغوشی و تکرار مانترای گی تو بختوم.
پست و روزگفتار.
تیکتیکی کردن عادتها.
خوردن آب زیاد.
حلزون آبی قرمز🙄
سالواژهام نوگرایی
*کفگیر بد جوری کف دیگ خورده. ایدهدانیم خالی شده. افتادهام به پتپتِ روزمرگی و تکرار مکررات. گزارش نیک برایم سخت است.اصلن این یک گزاش نانیک است. شاید هم یک ناگزارش نیک.
*زودتر از اعلام، پروندهی داستان کوتاه کارگاه ۶ را بستم. امیدوارم استاد این ناگزارش را نخواند یا اگر خواند، در این قسمت حرص نخورد. حداقل اگر حرص خورد، مرا دچار گازخورد نکند. قرار بود با شخصیت داستان یک هفتهای زندگی کنیم و روزمرهاش را بنویسیم. من حس کردم کش دادن داستان، موجب اطالهی کلام میشود و نمک داستان از بین میرود. فلذا جمعه شب داستان را پس از صیقلکشیهای فراوان برای استاد هوا کردم.
*اصلن تقصیر استاد است. به من چه! خودش گفتهبود که یک هفته با شخصیت زندگی کنید و یادداشتهای روزانهاش را بنویسید. اسنادش هم موجود است. خب… یک هفته تمام شد. ولی استاد اعلام نکرد که داستانتان را بفرستید. حتی به پشتیبان مدرسه هم پیام دادم که یادآوری کند. گفت نگران نباشید. من هم خیلی منطقی نتیجه گرفتم که وقت تمام است و داستان را فرستادم.
حالا هم میان خوف و رجا نشستهام و این گزارش نانیک را تقدیم میکنم.
* کتاب «فلسفهی مواجهه با دیگری» را برگ میزنم. فلسفهاش سبک و ملموس است. تا الان دستگیرم شده که در روابط دوستانه و عاشقانه منِ اجتماعی باید کنار رفته و منهای منتری خودشان را عرضه بدارند. منِ اجتماعی کسالتبار و یکدست است، در حالیکه یک انسان در مواجهه با زندگی حالتهایی را تجربه میکند که با شخصیت اجتماعی و کاری خود، شاید به زلالی نتواند بیان کند.
* داستانک کوچهام را هوا کردم. چه خوب که جای برندههای چالش نیستم_تواضع از جمله میبارد_. ولی این روزها توان پرکار بودن در من نیست. چالشهای مرحلهی دوم هم سختند.
* با بچهها از معیارهای زیبایی انسان بحث کردیم. در نظر شما انسان زیبا چطور است؟
* سپاسگزار بودنم.
بدرود تا گزارش نانیک دیگر. خوشحال میشوم اگر به دفتر پربرگم سرکی بزنید.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
۱-صفحاتصبحگاهی را نوشت.
۲-تیک رفتن به باشگاه را زد.
۳- به مطبدوستش رفت،درددل کرد. کلی خندید ونسخه گرفت وبرگشت.
۴-آشپزی کرد.
۵-ظرفهای مهمانی را جابهجا کرد.
۶-ماشینلباسشویی آه وناله سرداد.مجبور شد لباسها را با دست بشوید و پهن کند.
۷-بعد از ناهار بدون استراحت کردن برای مراسم ختم قرآن وصلوات به مسجدمحل رفت.البته با دوستش پیاده روی کرد.گوش شنوایی شد برای شنیدندرددلهایش.
۸-به خاطر طولانی شدن مراسم به وبیناراستاد شاهین نرسید وحسرت خورد.
۹-به آرایشکاه دوستش رفت.آنجا هم مجبور به شنیدن آه وناله دوستش از خانواده شوهرش شد.با سردرد به خانه برگشت.
۱۰-تیک خواندن نماز و دعای اول وقت را زد.
۱۱-قرار است ساعت ده با دوستانش رمان مادران ودختران مهشید امیرشاهی را بخواند.
امروز حسابی به خودم رسیدم. که بشینم چند ساعتی سلنیوم کار کنم آماده بشم برای یه روز آزمایشی شرکتی که دو بار مصاحبه کرده بودم. صبحانه و ناهار و دو تا کافه بعد اینها بیرون بودم. جیبم درد گرفت.
سالواژه: شناخت
سرم درد میکند. آنقدر درد میکند که دلم، دندانهایم، چشمانم هم درد میکند. آخر پیامرسان، پیغام مهمی آورده. تو این ماه برای بار سوم مادر نشدی.
خانم یوسفهای عزیزم، بیاید بغلم.🫂
براتون دعا میکنم.
گزارش نیک ۱۷ ام مرداد:
امروز صبح بعد صبحانه، آزادنویسی کردم. چندین صفحه.
کمی بوف کور را خواندم.
در وبینار شرکت کردم و ادامه نویسی انجام دادیم.
کلمه برداری هم انجام دادم و جمله سازی کردم.
کتابی غیرداستانی را استارت زدم. نام کتاب(رشد)
امروز گیجِ گیج بودم از آبریزش بینی اما بیشتر برنامههایم تیک خورد، خدارو شکر.
غزل شبانه حافظ تقدیم نگاهتان:
دلم رمیدهی لولیوَشیست شورانگیز
دروغوعده و قَتالوضع و رنگآمیز
فدای پیرهنِ چاکِ ماهرویان باد
هزار جامهی تقوا و خرقهی پرهیز
لولیوَش: زیبارو
گزارش نیک | شلختهفکری
داستان کوتاه ششم، «علت مرگ: سهشنبه» را تمام کردم. البته «تمام» که نه فعلاً به آخرش رساندم. حالا که تمامش کردهام، میبینم بیشتر از اینکه داستان کوتاه باشد، شبیه یک داستان بلندِ فشرده است و برای رسیدن به آن چیزی که میخواهم، بازنویسی اساسی لازم دارد. باید خیلی چیزها را بزنم، جابهجا کنم، شاید حتی بعضی قسمتهایی را که دوست دارم قربانی کنم.
امروز آمدم تهران که از اینجا بروم اصفهان.
نمیدانم چرا دیگر مثل قبل نمیکِشد. قبلاً هر سفری، هر هتلی، هر جادهای، هر شهر تازهای میتوانست یک چیزی در من روشن کند. حالا انگار باید خیلی بیشتر از اینها اتفاق بیفتد تا من تکان بخورم. مصائب این چند سال، چند برابرِ سنم پیرم کردهاند.
مخاطبها هم از شلختهکاریهایم شاکیاند. یکیشان امروز گفت: «اگر قرار بود حالت با نوشتن و کار کردن خوب بشه، تا حالا خوب شده بود. یکی رو پیدا کن.»
گفتم: «مگه پیدا کردنیه؟»
ولی بعد از قطع شدن حرفمان، جملهاش ماند توی سرم.
شاید واقعاً باید یک نفر را پیدا کنم. شاید هم مسئله همین «پیدا کردن» است. آدم که گمشده نیست که پیدایش کنی.
و اصلاً چرا مدتهاست نویسندهساز شرکت نکردم؟ چرا مدتهاست «گزارش نیک» ننوشتهام؟
شاید چون خودم را نیک نمیدانم.
این عجیب است. من اطرافیانم را دوست دارم. همهشان را. واقعاً دوستشان دارم. پس چرا اینقدر حس اضافه بودن دارم؟ حتی وسط همین خانواده کوچک. انگار یک صندلی اضافه گذاشتهاند و من روی آن نشستهام و مدام منتظرم یکی بیاید بگوید ببخشید، این صندلی برای شما نیست.
چرا دوباره حالم بد شده؟
چی کمه؟
و این استرس لعنتی چرا ولم نمیکند؟
گاهی حتی دلم برای جنگ تنگ میشود. برای همان روزهایی که نتها قطع میشد و دنیا برای چند ساعت از دسترس خارج میشد. کاش دوباره همهچیز قطع میشد، نه اینترنت، نه خبر، نه پیام، نه آدمها.
آن موقع فقط کتاب بود و قلم و وبینارها.
و عجیب اینکه آن روزها حالم خوب بود.
شاید چون دنیا کوچک شده بود و من بالاخره میدانستم باید با همین چند چیز چه کار کنم.
حالا همهچیز هست و نمیدانم با هیچکدامشان چه کنم. ایده زیاده، حق انتخاب زیادتر و پول کم.
1. صفحات صبحگاهی نوشتم. گاهی اوقات تقلای بیش از اندازه میکنم و جملاتی مثل «مگر مجبوری؟» یا «تازه صفحه اول است.» یا «همین دیگر.» انگیزهام را کم میکنند ولی سختیاش به لحظهپایان میارزد.
2. تمرین آلمانی با دوالینگو انجام دادم. دوست دارم دوره زبان آلمانی که در مکتبخانه دارم را هم استفاده کنم ولی عادت منعطفِ یادگیری زبانم چند وقتی است روی سطح خُرد مانده و به دوالینگو راضی میشوم.
3. باشگاه رفتم.
4. وبینار نویسندهساز را شرکت کردم. تمرین ادامهنویسی را دوست داشتم و با لذت انجامش دادم.
5. اولین جلسه دوره نویسندگی خلاق را شرکت کردم. میتوانم بگویم پنج سال است قصد شرکت داشتهام ولی شرایط فراهم نبود. گونههای زبانی جذاب بودند و بیصبرانه علاقمندم تمرین را انجام دهم و نمونههای بیشتری بخوانم. تا همین جا کافی است؛ «دیگر گپ هم زده نمیتوانم.»
امروزم با پادرد بیدار شدم. نمیدونم چند روز پیش چه اتفاقی افتاد و پام به کجا خورد که مچم ورم کرده و میدرده. دکترم میگه چیزیش نیست. یه ذره تاندونش کش اومده. اما همون یه ذرهام درد داره. میگه ببندش. با مچبند. مچبند آتلدار.
بیشتر وقتم صرف پیدا کردن مچبند میشه. کمدها را میجورم. دل و رودهی کشوها رو بیرون میریزم. اما نیست. پیداش نمیکنم. خرتوپرتا و جمع میکنم و میریزم تو کمد که یهو مچبند از اون ته بهم میگه: دالّی. باورم نمیشه جلو چشمم بود و ندیدمش.
پام رو میبندم و دردش بیشتر میشه. چاره چیه؟ باید تحمل کنم.
وسط آزادنویسی برق میره. وبینار سرزبان و نویسندهساز رو هم از دست میدم. تو گرما نشستم و دارم بیحوصلگی سق میزنم که نوتیف کانال داستانک میاد. تا فرداشب باید داستانک بنویسم. پنجتا مینویسم. یکی از یکی بدتر. مسخرهتر. به درد سطل آشغال میخورن. میفرستمشون همونجا. سعی میکنم تمرین شعرماهی رو انجام بدم. اونم نمیشه. اما تلاشم ستودنیه.
تا اینجای روز که هیچی. ببینم با بقیهش چیکار میکنم. البته اگه پادرد امونم بده. شاید لازمه مسکن بعدی رو برم بالا.
سارای عزیزم، برات آرزوی سلامتی میکنی.
داستانکهاتم انشاءالله به سرانجام میرسن.
واقعا تلاشت ستودنیه.❤️🫂
مرسی مریم جانم. 💖😘
گزارش نیک “1405/5/17″ مردادماه. روز شنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”درآمدی تاریخی بر نظریههای ادبی از افلاطون تا بارت” از ریچارد هارلند را خاندم.
کلمهبرداری هم انجام دادم.
کتاب”عقربکشی” از شهریار مندنیپور را خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
ورزش کردم.
بعد از ناهار امروز زمان زیادی را خابیدم.
نویسندهساز شرکت کردم.
https://t.me/speechoff
۱- جملهی روز: زندگی توربین است و عشقْ باد.
۲- خاطرهی روز: خیلی سال قبل (هر خاطرهای که میخواهم تعریف کنم با همین عبارت شروع میشود؛ به مرحلهای از سن و سال رسیدهام که همهی خاطرات مربوط میشوند به خیلی سال قبل. اگر باور نمیکنید این یکی مال پانزده سال پیش است. خیلی سال قبل به حساب میآید دیگر؟) بله میگفتم… با همکاران سوار قطار شدیم به مقصد مشهد تا چند جلسهی کاری را برگزار کنیم. مدیران شرکت زحمت کشیده بودند و قطار درجهی یک و هتل پنج ستاره برایمان مهیا کرده بودند. (الان که فکر میکنم میبینیم هیچوقت بابت این موضوع از آنها قدردانی نکردم. آن وقتها خیلی چیزها را نمیفهمیدم و حالا چیزهای خیلی بیشتری را نمیفهمم.) یک شب، دخترها همگی رفتیم به اتاق پسرها تا تولد یکی از پسرها را جشن بگیریم. بعد از تولدبازی رفتیم سراغ پانتومیمبازی. فکر میکنم گروه دخترها و پسرها داشتیم. دختر بسیار جوانی که تازه هم استخدام شده بود یک عبارت انتخاب کرد که هنوز هم هرچه فکر میکنم نمیدانم چطور آن را بازی کردیم؛ عبارت این بود: «شب زفاف». واقعن چطور میشود این را بازی کرد که تبدیل به یک فاجعه نشود و در عین حال قابل فهمیدن هم باشد؟ من که یادم نمیآید.
۳- اتفاق روز: یکی از ادامهنویسیهای امروز سر از هذیان درآورد درحالیکه اصلن تصور نمیکردم مرا ببرد آنجور جاها. در هذیانترین هذیانها که هیچ سر و تهی ندارند و میشود هر چیزی را آن لا لوها جا داد من خودم را سانسور میکنم؛ هم در سطح کلمه و هم در سطح معنا. واقعن نمیدانم چه مرضی است.
۴- شخصیت روز: پیرمردی در دندانپزشکی میگفت در حمام عطسه کرده است و دندان مصنوعی از دهانش بیرون آمده و شکسته است. آمده بود درستش کنند.
۵- فکر روز: با ماشین که اینطرف و آنطرف میروی آدمها را تجربه نمیکنی. تمام تجربهها در پیادهرویها شکل میگیرند.
۶- حس روز: جاماندگی.
۷- شعر روز:
«سه چیز را دوست دارم
دوستی به شرط پایبندی
عاشقی به شرط عهد
و تو را که شرط نمیشناسی»
-سعید عقیقی
۸-حکایت روز (به رسمالخط کتاب): «یکی از دیگری پرسید که قلیه را بقاف کنند یا بغین. گفت: قلیه را نه بقاف کنند و نه بغین قلیه بگوشت کنند.»
-عبید زاکانی
۹- هذیان روز: کشیده شود و کش آید و کشسانی را تجربه کنید ای چیزکشان کِشنده که چیزتان را چگونه چیزآلوده کردهاید ای ناچیزان چیزچیزکی و چرککی و چاپلوسکی و چگونگی آن ناچیزکردنهای کردنی را در قالبهای پلاستیکی و چاپکردن یک عکس از چالیدگیهای چپولیدگی و چرکآلودهای چاکرمسلکی و چروکیدگی که طاقت چیدن چای از مزرعه را به چشم چاییدن و چشمچرانیهای چسنالگی برآمده از چنبران نازکنارنجی تا چگونه چسبیدگی را به طریقی چپیده در زیر چهارطاق اتاق از پی چاپلوسی به چریکهای چرب و چیلی و چپقهای چرخیده از چارقدهای چروکیده.
۱۰- قدردانی روز: قدردانم که تو «فَإِنِّي قريب» هستی به من؛ همیشه بودهای و همیشه خواهی بود. به این ذرهی ناچیز در دورترین نقطهی جهان تو نزدیکترینی و من تا ابد این نزدیکی را قدردانم.
۱۱- دلتنگی روز: با هم فروشگاه رفتن.
۱۲- پایانبندی روز: الهی شکرت…
موضوع: آزاد نویسیِ دومِ وبینار
امروز بد نبود.
صبح طبق برنامه چهل صفحه از کتاب وقتی نیچه گریست را خواندم و به اتمامش رساندم. با کمک خدای کشته شدهی نیچه هم برویر و هم نیچه بهبود یافتند.
بعد از ناهار داشتم کمی روی پایاننامه کار میکردم که ساعت پنج یادم افتاد الآن وبینار استاد کلانتری برگزار میشود. از مادر گرامیشان جملهی قصاری نقل کردند: «آدم نابهنگام نمیرد.» یاد جملهی نیچه افتادم: «بهنگام بمیر.» طول و تفسیرش بماند برای بعد.
دو مرتبه آزاد نویسی کردیم. نوشتهی اولم آنقدر بد و منشوری بود که بیدرنگ میبایست امحا، منهدم یا معدوم میشد. گزینهی منهدم را بیشتر پسندیدم. پس ریز ریز کردم و به سطل آشغال ارجاعش دادم.
ولی متن دومم قابل ارائه است. میخواهم اینجا بنویسمش.
«دست میکشم روی سرم و حس میکنم پس چرا آنقدر خشک؟؟ خیلی حس خوبی ندارد. احتمالاً اگر کس دیگری هم دست کشد، حس خوبی نصیبش نشود. اما شاید، نه، نه، حتماً خودم این نوازش را خواهم پسندید. البته به شرطی که آن شخص، از آن دست اشخاصی باشد که مورد نظر هستند. آنهایی که پوستی لطیف، ظریف، ردیف و نحیفی دارند. گفتم مورد نظر؟؟ استغفرالله نظر کجا بود؟ ما خودْ نگهداریم! بصیرت نمیکنیم!! هر چند میگویند یک نظر حلال است اما نمیشود که همه را مد نظر قرار داد….»
میپرسید چرا ناتمام ماند؟ خب عزیزان من، آزاد نویسی است. آن هم با زمانی محدود.
خلاصه بعد از وبینار هم کمی کار کردیم و حالا آهنگ هوا کردن گزارش نیک را داریم.
شنبه روز نظم و انضباط و تعهدورزی را برایم تداعی میکند. از هر صبحی زودتر بیدار شدم به آسمان نگاه کردم کپههای ابر در کنار هم از جریان هوا جلوگیری میکردند و پتوی کلفتی بر سر شهر خواب زده کشیده بودند. فکر کردم دعاهایم بالا نمیرود اما ابرها را شکافت و بالا رفت. چند سطری هم نوشتم صدای خشدار جاروی رفتگر محله، در سکوت صبح بیشتر میپیچید و مرا به فراست پیاده روی انداخت. از خانه بیرون رفتم و توی کوچه و خیابان بوی باران میآمد اما نبارید هوا دم کرده و کمی خنک بود. در کلهی صبح بعضی ماشینها سرعتی مسابقه وار داشتند. هوا دارد آرام میگیرد و من به خانه برگشتم و صبحانه را آماده کردم و بیدار باش گفتم و با هم صبحانه خوردیم. واژهی دلمشغول در ذهنم آمده بود و مردم را دلمشغول میبینم یعنی نگران و من هم به آنها پیوستم و دل مشغول شدم. امروز فهمیدم بعضی از افراد زبان حالیشون نیست و یک فریاد ریز با الفاظ محترمانه بر سر کسی که زبان آدمیزاد حالیش نبود زدم. تاریخ بیهقی را ورق زدم و داستان حسنک وزیر را برای چندمین بار خواندم. شعر حافظ را هم خواندم. خیالپردازیام در حول و حوش داستانک بود. شاید روزی یکی از داستانکهایم را به رمان تبدیل کنم. در طول روز با خاطرات زیادی همراه میشوم. نمرهی امروزم را هفت میدهم. آدرس کانال تلگرام 👇
https://t.me/notetoday1
با آتش زدن درختها شروع شد. از دو سه سال پیش. هر دوسه روز یکبار. و تا بوی دود بلند میشد، زنگ میزدیم آتشنشانی و فوری میآمدند و آتش را خاموش میکردند. ولی کار بچه مدرسهایها نبود. پروژهی آتش زدن که شکست خورد تصمیم گرفتند درختها را بخشکانند.
زمینِ بزرگیست. جنگلی از کاج، که حالا ۶۰، ۷۰ در صد درختها خشکیده. متعلق به محیط زیست هست، یا بوده. از سالها قبل در نقشههای موجودِ شهری جزء محیط زیست و فضای سبز اعلام شده بود. نزدیک به سازمان محیط زیستِ کم زورِ مملکت هم قرار دارد. پنج ششسالیست برایش صاحب و صاحبانی ساختهاند. و درختهای سی چهل ساله، مزاحم ساخت و سازشان هستند.
قطع درخت طبق قانون هزینهی بالایی دارد. چه چیز راحتتر از خشکاندن. و دوسال است که پیروِ این پروژهی شیطانی، با وجود پیگیریها، این جنگلِ دو هکتاری آبیاری نمیشود و حدود هفتاد درصد درختها خشک شده است. گریهام میگیرد وقتی از پنجره به این اجسادِ معصومِ ایستاده نگاه میکنم. زمانی با صدای گنجشکهایی که اینجا خانه داشتند، بیدار میشدم. حالا صدای هیچ پرندهای نیست.
هفتهی پیش زنگ زدم به شهرداری و گفتم، زنگ زدم ازتون تشکر کنم. گفت ممنون. چرا ؟ گفتم از این باب که خیلی تمیز و هنرمندانه و کم هزینه این همه درخت را خشکاندید. مالکان جدید حتمن جبران میکنند.
بهشان خوش نیامد. اما طبقِ روالِ سابق پیام آمد که پیگیری میکنند.
پیام دادند که پنجم آبیاری میشود. پنجم آمد و رفت، آبی نیامد.
پیام دادند راضی هستید.
جواب دادم، نه.
دوباره زنگ زدند که آبیاری انجام شده.
گفتم،نشده.
گفت: «گزارشِ انجام دادهاند. عکس تانکر آب را هم برای ما فرستادهاند».
گفتم حضور تانکر و عکس تانکر دلیل بر آبیاری نیست. هیچ آبی به درخت داده نشده. خشکی درختها بهترین گواهِ بیآبیست.
گفتم گزارشها واقعی نیست.
گفت: «سیزدهم خودم میآیم بالای سر کار».
و سیزدهم درختها آب خوردند. گرچه خیلی دیر اما خوشحال کننده بود.
چند بارِ دیگر در باقیماندهی حیاتشان شانس خوردنِ آب خواهند داشت نمیدانم. شاید تا وقتی که این مسئول با وجدان بر سرِ کار بماند.
امروز شنبه بود و در خانه بودم و تمام مدت خواندم و نوشتم.
البته به کارهای خانه هم رسیدم.
غذا درست کردم.
گلها را آب دادم.
شلخته نویسی کردم.
وبینارِ نویسندهساز هم بودم. خوش گذشت.
گزارش نیک نوشتم.
بدری صفایی
https://t.me/badrisafaei
توفیق اجباری شد، نمیخواستم امروز بروم حرم، اما کسی نبود که علی را به کلاسش برساند. این شد که مجبور شدم برسانمش.
خودم هم نشستم کنار یک ستون، تکیه دادم و به مردم نگاه میکردم. دختر بچههایی که میدویدند، دختر یکسالهای که شیر میخورد، چهارتا دختر جوانی که حلقه زده بودند و حرف میزدند، دختر بچهای که زیر چادر رنگیاش کنار ستون خوابیده بود.
خانمهایی که زیارت میخواندند، پیرهایی که روی صندلی نشسته بودند و نماز میخواندند، ضریح سبز حرم و مردم، خادمانی که با چوبپرهایشان راه میرفتند.
هیچکس حواسش به من نبود. هیچکس نگاهم نمیکرد.
میتوانستم بلندبلند با خودم حرف بزنم و کسی فکر نکند دیوانهام.
حرف زدم؛ بلندبلند. با خودم، با خدایم، با امام رضا.
ساعت نه و نیم رفتم دنبال علی و با هم به خانه برگشتیم.
به خانه که رسیدیم، تمیزکاری و ظرف و جارو و ناهار؛ کارهای ثابت و همیشگی.
لپتاپم را باز کردم و مطلب چرکنویس سایتم را دوباره نوشتم، بازنویسی.
متن را برای هوشی فرستادم. گفت از چرکنویس اولی بهتر است، حالا باید روی روند پیاده کردن ایده کار کنی.
گذاشتمش برای بعد. فعلاً به یک ایده سرجمع خوب رسیدم. بقیهاش میماند برای فردا.
کاغذنویسی کردم و یک شعر نوشتم.
پیشنویس یک شعر.
هنوز جای کار دارد. سه خط شعر، یکی دو ساعت، گاهی حتی یک هفته وقت آدم را میگیرد. این پیشنویسی که نوشتم بیشتر از سه خط است؛ معلوم نیست چند وقت درگیرش باشم.
درست است که شاید محصول نهایی یک خط سهسطری باشد، اما برای این هرس، باید دل داد، دلدل کرد، دل کند.
https://t.me/meslenafas
کارهای نیک امروز
☑️ صبح را با یک خواب اروتیک و کمی دردسرساز آغاز کردم، ناخودآگاه، پیش از آنکه قهوه فرصت کند بیدارم کند، وظیفهٔ تولید محتوا را بر عهده گرفته بود! 😂
☑️ خواب را از بستر رؤیا بیرون کشیدم، چند قطره جوهر به آن اضافه کردم و به شعری اروتیک و رازآلود تبدیلش کردم، چون بعضی رؤیاها اگر نوشته نشوند، تا شب دوباره سراغ آدم میآیند.
☑️ شعر را در ابتدای صبح منتشر کردم و یک رؤیای خصوصی را به موجودی مستقل سپردم تا در جهان خودش زندگی کند.
☑️ نتیجه اخلاقی صبح امروز: گاهی ناخودآگاه، قبل از صاحبش بیدار میشود و ایدهٔ بهتری برای شعر دارد! 🌙✍️
☑️ امروز در بخش عاطفی زندگی، یک پرونده با عنوان «برادر ارجمند» دریافت کردم، پروندهای که ظاهراً پیش از رسیدن به مرحلهٔ عاشقانه، مستقیماً به بایگانی روابط خانوادگی منتقل شد! 😂
☑️ برای جلوگیری از هرگونه واکنش دیپلماتیکِ عجولانه، مدتی با کیسهٔ بوکس مذاکره کردم، مذاکرات سخت بود، اما خوشبختانه هیچ رابطهٔ بینالمللیای در این فرایند آسیب ندید. 🥊
☑️ سپس یک صفحه از حرفهای ناگفتنی نوشتم، آن را به شکل کاملاً نمادین با چاقوی کارامبیت خوشگلم، از وسط بالا و پایین، پارهپوره کردم و راهی سطل آشغال کردم، به این امید که بعضی احساسات، همانجا دفن شوند و دوباره برای ادامهٔ زندگی برنگردند. 😂
☑️ در پایان، آرامتر شدم و یاد گرفتم که گاهی یک پاسخ عجیب، ارزشِ خراب شدنِ یک روز کامل را ندارد، بعضی جنگها را باید فقط در ذهن شکست داد و بعد کیسهٔ بوکس را به حال خودش گذاشت.
☑️ امشب با خودم آشتی کردم، چون فهمیدم حتی وقتی زندگی یک «برادر ارجمند» تحویلت میدهد، هنوز میتوانی قهرمان داستان خودت باقی بمانی. 🌱
کانال تلگرام من :
https://t.me/draliandishmandir
آیدی اینستاگرام من :
draliandishmandir@
نویسنده: دکتر علی اندیشمند
شنبهی خسته
نظارت بر پسماند
وقتگذرانی در اینستاگرام و اینترنت
ادامهنویسی
ورزش (جامپاسکوات، برپی، کوهنوردی)
کراتین