گزارش نیک ۹۸: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«ملت‌ها در قلب شاعران متولد می‌شوند و در دست سیاستمداران‌ از بین می‌روند.»
اقبال لاهوری

در سلسله‌‌‌فرسته‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟

از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

امروز رفتی پیاده‌روی؟

امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

امروز با کی تماس گرفتی؟

امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

فیلم چی دیدی؟

نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

17 فروردین 1400

17 فروردین 1400

23 فروردین 1404

23 فروردین 1404

28 مرداد 1403

28 مرداد 1403

96 پاسخ

  1. گزارش نیک ۵۸ من سه شنبه ۲۷ مرداد ماه ۱۴۰۵

    ۱. ساعت ۳ بیدارشدن و وویس‌ جلسات کوچینگم را با گذاشتن هندزفری در گوشم شنیدن تا ۵ صبح و نوشتن صفحات صبحگاهی همانا و گویا قرص خواب خوردن همانا و خوابیدن تا ۷:۳۰ هنوز علت خواب‌آلود شدنم را موقع نوشتن صفحات صبحگاهی درنیافته‌ام و با اعلام دوست برای رفتن به خمام برخاستن و تا ۹ عازم آنجا شدن و غافلگیر کردن مسئول وام که گفته بود نیستم و بیش از هفت ماه است که پول خورده شده را نمی‌دهد و دستپاچه شدنش و سریع ما را از بانک خارج نمودن و حواله به بانک تجارت دادن و تا ۱۲ آنجا نشاندن که دوستم می‌آید و واریز می‌کند و بعد با یک فیش جعلی اعلام واریزی می‌کند و تا ما علت واریز نشدنش را دریابیم بانک تعطیل و روزی دیگر او از پرداخت گریخته و یک صبح از ۸ تا ۱۴ ما هم بی‌حاصل و با حرص خوردن از ریاکاری او پریده است. و جز کرایه‌ای یک میلیونی و ۷ ساعت ما بی‌حاصل پریدن برای ما چیزی نمانده و او حتی همین را هم جوابگو نیست و ایوای بر دغلکاران دزد.

    ۲. خواندن داستان‌های کوتاه «اول شخص مفرد» هاروکی موراکامی چون چهارشنبه باید به کتابخانه تحویل دهم تا پایان شب. و لذت بردن از سبک جذاب گزارشگرانه خاصش که او را از نویسندگان محبوبم ساخته است.

    ۳. دولینگوی آلمانی و به تورنمنت دایموند و پایانی رسیدن

    ۴. تماس نیم‌ساعته داماد خاله‌ام و تشکر از معرفی فردی که در دفتر هواپیمایی بود و انجام کارش به خوبی و از همه چیز پرسیدن حتی از قیمت خانه و زمین.

    ۵. جواب دادن به چت های دوستانه

    ۶.پبگیری هتلم برای امتحان کوچینگ شهریور ماهم

    ۷. نویسنده ساز و استاد کلانتری عزیز و آغازش با فاطمه که چپ اندر قیچی و هر یک ساعت به یکساعت گزارش نیک می‌ارسالد و ناراحتی استاد از آن و التماس که کیستی تو ای فاطمه؟ بگو کیستی و مکن با ما چنین مکن با ما و بیا و خود را معرفی کن و علت این کارت را بگو چرا آخر چرا؟  و ادامه نویسی محبوبم با کاش همین الان… و بعد موضوع جذاب حتی به عقل جن هم نمی‌رسد …و پرداختن به این موضوع جذاب و بعد مرغ آمین که در نظر من مرغ زیبا و جذابی با پرهای سفید است که استاد با کاریکاتوری کشیدن و نوک‌های مخوف ذهنیتم را به هم می‌ریزد. اما من هنوز آن را زیبا می‌بینم چون نویددهندگان خوبیها و زیبایی‌ها مگر می‌شود زشت باشند.

    و بعد خواندن اصطلاحات یا زبانزدهای فارسی از کتاب «فرهنگ زبانزدهای پارسی» غلامحسین صدری افشار که سعی می‌کنم همه‌شان را هر چند بیشترشان را در روزمره‌مان استفاده می‌کنیم بی‌توجه به زبانزد بودنش چون برای‌مان عادی شده است را می‌نویسم. و در پرسش و پاسخ معرفی مقاله‌ای از اسماعیل خویی بنام «وزن شعر بیاموزیم» از نشر ابهام و «وزن در شعر» ایرج کابلی نشر بوتیمار «چیدمان سطرها» یدالله رویایی و داستان کوتاه خوب چهار جلدی آنتوان چخوف با ترجمه سروژ استپانیان و یوزپلنگانی که با من دویده‌اند بیژن نجدی را معرفی نمودند. و در پایان برای حسن ختام شعری از بیژن جلالی شاعر محبوبم می‌خوانند.

    ۸. خواندن جزوات کوچینگم برای امتحان و طبق برنامه پیش رفتنم و رضایت از آن.

    ۹. شنیدن چند باره مثل خون در رگ های من  احمدشاملو از طاقچه

    ۱۰. گذاشتن بخش ۶۸ مادرم پیش از من در تلگرامم و صبحانه با شعرم:

    هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر
    آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم
    هر لحظه که می‌کوشم در کار کنم تدبیر
    رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر. که در حال تجربه‌ی این حس خوبم. و یاد داشت روزانه: سخت‌گیرید یا آسان‌گیر؟ در هر دو کانال تلگرام و بله.
    ۱۱. سر زدن به فرهنگواره فارسی استاد کلانتری عزیز و لذت بردن از آن .

  2. # داستان هاي _زندگي شده

    برای تو کنکوری ..

    دخترک نفس عمیقی کشید . به ساعتش دقیق نگاه کرد.داشت دیر
    می شد . زیر چشمی کتاب های زیادی را که رومیز چیده بود از نظر گذراند . چرا دوست نداشت برود ؟ چرا نمی توانست دل بکند ؟ خانه اولش شده بود اینجا . روی صندلی لم داد و سرش را عقب برد چشم هایش را بست . باورش نمی شد که این روزها لحظات آخرش را می گذراند ، یعنی تمام شد ؟ یعنی دوباره تاریخش را به هم نمی زنند؟ از گوشه لبش به شدت نفسش را به بیرون پرتاب کرد. ‌تارهای فرخورده موهای مجعدش از روی پیشانی کنار رفت . وقت رفتن است به سمت میز حضور وغیاب رفت . امضا کرد آن دفتر را. امضا کرد آخرین حضورش را . امضا کرد آخرین ساعت خروجش را . در ودیوار این سالن شاهد بودند ، شاهد خنده هایش، شاهد گریه ‌‌ها وترس هایش، شاهد زحماتش، شاهد اضطراب هایش ، شاهد دردودل های یواشکی وآهسته اش بین خود ‌ودوستانش ، شاهد خالی کردنها ونا امیدشدن هایش ، شاهد چرت های نیم ساعته ی وقت استراحتِ زیر میزش . مصمم قدم برداشت وکوله پشتی اش را روی دوشش انداخت وبه سمت در خروج رفت .خداحافظی از این فضا برایش سخت بود شاید ده سال بعد به این فضا ، به حس این فضا به این شب ها و روزها بازمی‌گشت و آنهارا با خوشی مرور می کرد . کوله اش را جابجا کرد واز آنجا خارج شد .خوب می‌دانست او‌ مثل همیشه بیرون‌منتظرش است . می دانست که در تمام این قدم ها واین لحظات تاب نیاور کنارش بود ؛مثل یک شیر مثل یک کوه مثل یک مادر …
    مادری که تمام عمرش را درکلاس درس با دلی خونین از جفای اجتماع با ریه ای مملو از گچ تخته با نگاهی سبز ومهربان ومادرانه صرف دانش آموزان بی گناه وامیدوار به آینده ای مبهم ،کرده بود.
    به عقب برگشت یک سال گذشت سالی که با دخترک نامهربان بود ، سالی پر از دودلی و ‌بلاتکلیفی .پر از تعطیلی از پیش تعیین نشده .سالی پر از جنگ ‌پر ازخبرهای نا ایمن. سالی پراز مصوبه های امروز بفرست فردا اجراکن .سالی پرازلغوهای دقیقه نود.جنگیددر این میدان جنگ گذر کرد از محدوده ی مین های بلاتکلیفی و نا امیدی . سلامت وامیدوار به آینده
    واکنون این منم !مهسا دانش آموز سیزدهمی ! سیزده مبارک است خوش یمن است این را ثابت خواهیم کرد .
    خدا با ماست.
    -خداحافظ کنکور۴۰۵
    -سلام دانشگاه
    #كنكور

    # داستانک
    ✍️داستان‌هاي زندگي شده

  3. سریال بود و کتاب بود.
    نویسنده‌ساز بود و ادامه نویسی و پرسش و پاسخ.
    گپ بود با فرشته و سایت بود. خاطره‌بازی بود و عکس بود و اسکرین شات و یادآوری.
    شعر بود و خوش گذرونی بود و خنده بود.
    آزادنویسی بود و هذیون نویسی بود و هزارکلمه.

  4. معمولن نصفه‌های شب گردو می‌پرد روی شکمم. اهه، بازهم اول بسم‌الله پنداشتم که شما تو باغید. لابد می‌گویید پنداشتیم؛ ما نه، که تو توی باغی و زیر درخت گردو. این گمان‌پروردنتان از کوتاهی من است نه درازی و پهنای ساحت اندیشه‌ شما در زیر درخت گردو.

    گردوی بنده چهار‌پا دارد و یک دم دراز و هوشی فراتر از دیگر گربگان. به فراخور طبع و صرافت هوش، شیطانی‌ست در لباس گربه یا بهتر بگویم ماکیاولی عالم گربه‌هاست.

    برای دستیابی به هدف هم ناز دارد و هم خشِ پنجول. درآنی آن ملس ملوس می‌شود ببری عبوس. بله داشتم می‌گفتم که شب از نیمه گذشت و گذشت گردو از جلد گربه به جلد آدمیزاد. به عادت مالوف پرید روی شکمم. بیدار‌خابی بودم طاق‌باز که نای هشیاریش نبود. چشم‌خمار و خرخرساز و پنجولدران، ناخن به ارادت کشید بر پوست نرم صورتم. فشار چنگال کرد بیشتر وبیشتر. انگار که از حرص دوست داشتن بسان آدمیان غلظت لمس بیشتر کند تا که باور آورد معشوق حقیقی است نه مجازی.

    وازده‌جان گشتم. از یک سو پنجول بران، از سوی دیگر شُره‌بزاق‌‌پاشان که از شور و شعف به خروش آمده بود وچون باران از سقفی سوراخ می‌چکید بر سر و صورتِ بیچاره من.

    پاک می‌کردم با سرآستین لباس خواب. می‌پیچیدم به این ور آن‌ور، گاه زیر گاه روی پتو. تا بِرَهم از باران رحمت گردو‌خان که گسیل بود از دهانش آبچکان. در تقلای گریز از کنسرو ارادت، قهری شد و فففف‌کنان پنجول کشید و در رفت. که نازم قبول نیست، عقوبت عتابم بچش و شهد زخمم بنوش.

    و این شد سهمم؛ نیم‌خابی از سوزش خراش تا نورد نور از روزن‌ پرده‌ی کور. که با فتح آفتاب برعرصه تختخواب کاملن گشتم گم‌کرده خاب.

    و این شد که دریافتم که عشق اگر از مرز بگذرد، انتظار بیشتر می‌شود و به همان اندازه تنفر بیشتر. پس به همان دوستی قانع باش و بساز که عاشق، قاتل نشود.

    راستیتش نخاستم فاز سجع بوستان و گلستان بردارم. اصلن نمی‌دانم فازم چه بود که به این سو رخ برتافت. شاید خاندن شعر و رونویسی از نثر شاعران جوگیرم کرد و نتیجه شد این ورژن هیبردی که پایین پایین‌ها جاش نیست. بالا بالا‌ها راش نیست.

    – امروز وبینار دیروز گوشیدم؛ گازخورد گرفتم که مکلف حضورم به معرف حضور از بابت؛ فاطمه‌‌. تنها. فاطمه‌. بی‌دم. گلابی بی‌دم. چه فرقی می‌کند؟ فاطمه نه فریبا. فریبا نه ثریا. ثریا نه مهوش، مهوش نه پریوش یک دُمم تنگش مثل فاطمه‌ی فرد. فاطمه‌ی تک. فاطمه‌ی فاطمه‌تبار… که چه؟ از کجا معلوم که درست باشد با دم یا بی‌دم؟ به هرحال از تفنن نبود که فعلم شاهد بر این ادعاست اما حرمت دوست برمن رواست که نمک‌گیرم به سفره‌ی نان‌ونمک قلم به ایشان. و زبانم در غلاف و گردنم از مو باریک‌تر به قداست آموختن.

    کوتاه سخن؛ چشششششممممم، از دمچه‌، محض گل روی شما پرده‌برداری می‌کنم. فقط، فقط خواهش می‌کنم هنگام گازخورد کمی دندان ملایم‌تر بفشارید که پوستم نرم است و نازک وسفید، زود لک می‌شود و کبود. نمی‌توانم جوابگوی خانواده شوم که گازخورد است، آبروبری نکنید و زیرآبی نرفتم والا.

    -قیمه درست کردم “خ” پکر بود. کم خورد بادنجان آورد میزا‌قاسمی خاست برای فردا نهار. سخت است درست کردنش به‌خاطر کبابی کردن و بعدش خرده‌پوست‌هایش را برچیدن از این ور آن ور. تعمیرکارهم آمد باقیمانده‌ی تعمیرات را انجام داد و نامه‌ی اعمالمان را داد کف دستمان با لبخندی ملیح. برخلاف آن یکی که شیر شرزه بود. به حرمت لقایش عطایش زود می‌بخشم شاید فردا.

    عزمم را جزم کردم تمام کنم، این کتاب چی بود چی بووود…؟ این دفعه‌ی هزارم است که جلدش را نگاه می‌کنم تا نامش را بگویم. مرض است دیگر…آها راهبری زندگی با شهود درونی. والا حلزون قرشمال گزارش نیک به پایان راهش رسید و من هنوز به پایان کتاب نه.

    – روز‌واژه:
    تناسان= تن‌پرور
    خسته‌ام هم روحی و هم جسمی جمله نمی‌نویسم ساختنش با شما.

    ✍️فاطمه مهرآور

  5. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. دیروز یادم رفت گزارش نیک بنویسم. یعنی وقتی یادم اومد کامپیوتر روخاموش کرده‌ بودم و حوصله نداشتم روشنش کنم. دیگه الان دارم می‌نویسمش.
    3. یک حرفی از بهمن فرسی رو خیلی دوست دارم:
    « زندگی این نیست که بهترین ورق‌ها توی دستت باشد این است که بتوانی یک دست‌بد را خوب بازی کنی.»
    واقعن این برام خیلی الهام بخشه.

  6. ۷ +۱ خودپند امروز:
    •هر فعالیتی که انجام میدهی، شش‌دانگ حواست به آن باشد.
    •فریاد درون را وقتی از لبه‌ی پرتگاه‌ِ انتخاب‌ها و تصمیم‌ها دورت می‌کند، نادیده نگیر.
    •در صدد تربیتِ دیگران نباش.
    در زمین دیگران خانه مکن
    وار خود کن کار بيگانه نکن
    •به هنگام هم‌سخنی با پدر و مادر، گوشی را کنار بگذار و خیره به چشمانشان فقط بشنو.
    •اگر برای رشدت می‌کوشی، به رخ نکش و دریافتهایت را بر روی دیگران مرور نکن.
    •بدون سقوط در چاهِ تبلیغات، به سلامت پوست و مو اهمیت بده‌.
    •فاصله‌ات را با شعر کم کن.
    •صدای سازت را با مترونوم هماهنگ کن.

    فهرست کارهای امروز:
    ■به عقل جن هم نمی‌رسید که صبحی و در عملیات کلمه‌نگاری، درجِ عدد 《1000》 در قسمت پایین و سمت چپ مانتیور، آرزویم باشد.
    ■ کلاس یوگا با ابزار را برگزار کردم و بچه‌ها کیفور بودند. اعضا و احشایشان حسابی چلانده‌شد.
    ■در کتاب مسافرنامه شاهرخ مسکوب غرق شدم با واژه‌هایی چون سلام توسری خورده، سد سکندر، دست‌انداز صدا و لبخند پر از تمدن.
    ■با نوشتن شصت جمله، دو شِبهِ گزین‌گویه به بار نشست.
    ■صوت وبینار را شنیدم و گفتم 《ای کاش همین الان که نویسنده‌ساز را می‌شنوم، ساخته بشوم》
    ■با هم‌صدایی با استاد شجریان در آلبوم بیداد و با اوج گرفتن در بیتِ
    گفتگو آیین درویشی نبود
    ورنه با تو ماجراها داشتیم
    چهاربندِ وجودشان را در گور لرزاندم.

  7. چشم می‌گشایم به روز که دارد کوتاه می‌شود. من روز‌ها را طولانی می‌خواهم. کاش آمدن پاییز با همه‌ی شکوهش، اینجور لکه‌دار نمی‌کرد شوقم را از بلندی روزها. روز که کوتاه می‌شود انگار عمر کم می‌آورم برای زیستن. ترش‌روتر می‌شوم.

    با روز گام می‌زنم. به اناری می‌رسم که تنش خال‌خالی‌ست از هورمون‌های سرخ بلوغ. و زنبوری نارنجی رنگ و بالابلند دورش می‌جردد. کاش زبان زنبورها را بلد بودم. وِزوِز شیرینی دارد.

    هزار کلمه هذیان می‌نویسم. کمتر شرم می‌کنم از هذیان. سالها پیش دلم شاید بیست و یکی دوساله بودم، نوشته‌هایم هذیانی بود. لباسها در نوشته‌هایم دندان داشتند و دنیا سروته بود. خجالت می‌کشیدم از وارونگی دنیای نوشته‌هایم. بی‌مایه بودند. معنی نداشت کراواتی که دندان دارد و زبانش کش آمده توی کاغذهایم بپلکد. هیچ نمی‌دانستم روزی افسوس می‌‌خورم از شرم‌های بیجا. از جنونی که دوستش داشتم و تازیانه زدم نا عاقلش کنم. عاقل که نه، مهجور شد و بغض‌آلود.

    ورزش را آنقدر بندری رقصیدم که سمیه هم همراهم شد.
    با فاطمه خانوم ابراهیمی در نوشتاردرمانی خوش گذشت.

    جلسه‌ی آخر شعرماهی، انگیزه ناب بود برای دوره‌ی بعد.تب هذیانی شعر مرا زنده می‌کند.

  8. ۲۷ مرداد
    چند شنبه بود؟
    یادم رفت. روز رو میگم. گزارش یادم بود اما تا دیروقت سرکار بودم. دیرتر از روزهای عادی. دیر برگشتم. له و کوبیده. خابیدم تا همین الان. نشد فرصت که آخرین جلسه شعر رو باشم. امید دوره جدید.🙃

  9. گزارش نیک ۹۸
    سال‌واژه‌ام: فاصله

    گزارش نیک امروزم برای «شعرماهی» است.
    — دوره‌های شعرماهی مرا به دنیاهای دیگری می‌برد.
    شاهین کلانتری بسیاری از سبک‌های شعری را درس داده است. با مثال‌ها با روخوانی‌ها و معرفی کتاب‌های بسیار و تمرین‌های کارگاهیِ همان لحظه، جلسه‌ها را آسان‌تر و جذاب‌تر کرده است.
    برای من هر شاعر پنجره‌ایست که از آن می‌شود جهان را طور دیگری دید. گاهی از چشم کسی می‌بینم  که هزار سال پیش می‌زیسته یا صد سال پیش و یا از نگاه کسی که همین امروز و همین اکنون در گوشه‌ای دیگر از دنیا زندگی می‌کند.
    در این دوره‌ها فقط شعر نمی‌خوانم، یاد گرفته‌ام مکث کنم، به کلمه‌ها بیشتر فکر کنم و از کنار هر کلمه‌ی عینی یا ذهنی، ساده نگذرم. گاهی یک جمله‌‌ی شعر باعث می‌شود چیزی را در خودم کشف کنم که تا پیش از آن حتی نمی‌دانستم وجود دارد.
    شعر برای من چیدن و بیان واژه‌ها نیست، راهی‌ست برای نزدیک شدن به آدم‌ها و به تجربه‌های‌شان و یا حتا به بخش‌هایی از خودم که در زندگی روزمره کمتر فرصت شنیده شدنش را داشته‌ام.
    به همین دلیل است در هر دوره‌ی شعر که شرکت می‌کنم وارد جهان شاعران گوناگون و اشعارشان می‌شوم که وقتی از آن بیرون می‌آیم جهان همان جهان قبلی‌ست، اما نگاه من دیگر دقیقن همان نگاه قبلی نیست.
    جالب است که من درس‌‌های اصلی را از جلسه‌‌های بازخورد می‌گیرم.
    ممنون از شاهین کلانتری.

    — ما امیدوارانیم.

  10. گزارش نیک سه‌شنبه

    ✓ دیشب خابی دیدم بدین شرح: خودم را در مسجدی دیدم، همراه استاد سعید معلی، مربی رزمی‌ام و آرین یکی از هم‌رزمی‌هایم. قرار بود استاد یک مسابقه خیریه مبارزه‌ی MMA در قفس برگزار کند، اما با آمدن نمازگزاران، بی‌هیچ اعتراضی عقب نشستیم تا آنان نماز بخوانند. بعد، استاد و من هر کدام رادیویی در دست گرفتیم و میان خش‌خش امواج، در جست‌وجوی ایستگاهی خاص بودیم و سرانجام صدایش را، هرچند ناتمام، گرفتیم.
    شاید خاب، تصویری از جست‌وجوی این روزهای من بود برای یافتن فرکانسی مشترک میان مبارزه و آرامش، تن و معنا، قدرت و بخشندگی. موج هنوز روشن و کامل نیست، اما هست و همین کافی است. من در خاب نترسیده بودم، فقط کنجکاو بودم، گویی می‌دانستم بعضی صداها را نباید با زور پیدا کرد، باید آرام نشست و گوش سپرد.

    ✓ صبح، پس از آن خاب که مسجد و رینگِ مبارزه‌ی رزمی و دو رادیو را در خود آمیخته بود، میان صفحات صبحگاهی نشستم و کوشیدم آن جهان ناپیدا را از حافظه بیرون بکشم، پیش از آنکه مانند بخار از شیشه بیداری محو شود. کلمات کم‌کم از میان خش‌خش ذهن بالا آمدند و خاب، از روایتی خام به شعری درباره فرکانسی نامعلوم بدل شد. جایی میان نماز و مبارزه‌ی MMA، میان مرگ و زندگی، میان مشت و بوسه، آنجا که گویی نام آدمی را می‌توان از دهان خدا شنید.

    ✓ بعد در جست‌وجوی تصویری برای این رؤیا، میان نقاشی‌های سوررئالیستی پرسه زدم و سرانجام تصویری را یافتم که می‌توانست هم‌خابِ این شعر باشد. شعر را با عنوان «خش‌خش خدا» در تلگرام منتشر کردم و با خود اندیشیدم شاید نوشتن چیزی جز همین نباشد، گرفتن موجی بسیار دور از میان پارازیت‌های روزمره و سپردن آن به کانال تلگرام، پیش از آنکه دوباره در سکوت گم شود.

    ✓ عصر امروز، روز در یکی از آن مکث‌های آرام خود فرو رفته بود و من در وبینار «نویسنده‌ساز» نشستم و به جست‌وجوی فرهنگ زبانزدهای فارسی رفتیم.
    زبانزدها، این تکه‌های کوچک و قدیمیِ زبان، ناگهان مرا به گذشته‌هایی بردند که هرگز زندگی‌شان نکرده بودم. هر کدام انگار اتاقی بود در خانه‌ای دوردست که در آن، صدای مادربزرگ‌ها، کوچه‌ها، بازارها و آدم‌هایی که سال‌هاست از میان ما رفته‌اند هنوز در هوا باقی مانده بود.
    آن عصر، به جای آنکه چیزی تازه بیافرینیم، کمی در حافظهٔ زبان قدم زدیم و فهمیدیم که گاهی نویسنده شدن، پیش از نوشتن، گوش سپردن به چیزهایی است که قرن‌ها پیش نوشته شده‌اند اما هنوز در دهان مردم زندگی می‌کنند.

    ✓ داستان یک لبخند مرموز در حاشیه‌ی روز:

    دیروز، در میان رفت‌وآمدهای معمول، چیزی بسیار کوچک اتفاق افتاد که شاید اگر دقیق نگاهش نکنی، اصلاً اتفاق محسوب نشود.
    یک لبخند کوتاه و ملیح، از چهره‌ای که هنوز نامش را نمی‌دانم، چند ثانیه از روز را از مسیر معمولش خارج کرد. عجیب است که گاهی یک نشانهٔ کوچک، بی‌آنکه وعده‌ای بدهد یا معنایی روشن داشته باشد، در ذهن آدم جا خوش می‌کند.
    نمی‌دانم این فقط یک لبخند بود یا آغاز چیزی که هنوز نامی ندارد.
    فعلاً چیزی را دنبال نمی‌کنم.
    فقط کنجکاوم ببینم اگر دوباره از آن حوالی عبور کنم، جهان همان‌طور لبخند خواهد زد یا نه؟ اللهُ اعلم!

    ✓ صدای خرخر قهوه‌ساز
    در غروبِ کش‌دار تابستان، اسپرسویی برای خودم درست کردم و صدای خرخر قهوه‌ساز، در سکوت خانه، چنان آشنا و صمیمی بود که انگار دستگاهی کوچک در گوشهٔ آشپزخانه، خاطره‌ای دور را از زیر خاکستر زمان بیرون می‌کشید و همزمان صدای شرشر آب از آب‌سردکن برای پر کردن یک لیوان شربت گل نسترن، دلم را جلا داد.
    عطر قهوه آرام‌آرام در هوا پخش شد و غروب، برای چند دقیقه، شکل دیگری گرفت.
    یک فنجان کوچک اسپرسو و صدای بخار و آب و قهوه، کافی بود تا جهان از غوغاسالاریِ خودش فاصله بگیرد.
    گاهی حافظه، نه با یک اتفاق بزرگ، که با صدای خرخر یک قهوه‌ساز در غروب تابستان به سراغ آدم می‌آید. برای داشتن نعمت بویایی، شنوایی و چشایی، تمرین سپاسگزاری کوتاهی نوشتم. این به خاطر داشتنِ صداهای خاص را مدیون خاندن چند یادداشت از پرویز دوایی هستم که برای همیشه جایی در حافظه‌ام جا خوش کرد. عمرش دراز باد.
    ✓ خرید
    بعد از غروب، وقتی گرمای روز کمی عقب نشست و خیابان رنگ دیگری به خود گرفت، از خانه بیرون زدم برای خریدی کوچک و بی‌اهمیت، از همان خریدهایی که در ظاهر چیزی به زندگی اضافه نمی‌کنند، اما گاهی خودِ رفتن و برگشتنشان حال آدم را عوض می‌کند.
    خیابان هنوز بوی تابستان می‌داد و مغازه‌ها در نورهای سفید و زرد خودشان شناور بودند. میان رفت‌وآمد آدم‌ها، لحظه‌ای احساس کردم شهر، با تمام شلوغی‌اش، دارد آهسته و بی‌صدا از کنار من عبور می‌کند.
    خرید را انجام دادم و راه خانه را در پیش گرفتم. چیز مهمی اتفاق نیفتاده بود، اما شب اندکی سبک‌تر شده بود، انگار همین بیرون رفتن کوتاه، صفحه‌ای کوچک از روز را ورق زده باشد.
    گاهی زندگی همین است.
    یک غروب گرم، خیابانی معمولی و بازگشت کوتاهی که بی‌آنکه بدانی چرا، چیزی از سنگینی روز کم می‌کند.

    ✓ پایان روز و نقشه‌ی فردا
    شب، با موسیقی معاصر و چند دقیقه تمرین مدیتیشن سپاسگزاری، آرام‌آرام از روز فاصله گرفتم. چشم‌ها را بستم و به چیزهای کوچک و ساده‌ای فکر کردم که در میان شتاب زندگی گاهی از یاد می‌روند: یک فنجان اسپرسو در غروب تابستان، صدای خرخر قهوه‌ساز، رفت‌وآمد کوتاهی در خیابان و موسیقی‌ای که شب را نرم‌تر کرد. بعد، خواب آمد تا آخرین سطرهای امروز را خودش بنویسد.
    پیش از خواب، نگاهی هم به فردا انداختم. صبح باید به ادارهٔ غذا و دارو بروم و مدارک موردنیاز برای پیگیری یک شکایت قضایی-حقوقی از کارفرما را بگیرم. بعد از بازگشت، کمی استراحت می‌کنم و عصر برای لیزر فول‌بادی می‌روم و پس از آن، نوبت دیدار با تراپیستم است تا دربارهٔ وضعیت این روزها و برنامهٔ دارویی‌ِ بیش‌فعالی‌ام با او گفت‌وگو کنم.
    امروز با مدیتیشنِ سپاسگزاری تمام شد و فردا با چند کار ضروری آغاز خواهد شد.
    گزارش نیک امروز سه‌شنبه، اینجا به آخرین ورقش رسید.

    پ.ن: خوبیِ گزارش نیک این است که تکه‌تکه در طول روز نوشته می‌شود و در پایانِ روز بازنویسی می‌شود و یک کل منسجم از آن فعالیت‌های نوشتاری، برای انتشار داری. از استاد شاهین کلانتری برای ترویجِ این ایده و فراهم‌نمودن بستری برای عمل‌گرایی نوشتاری، خیلی خیلی سپاسگزارم. احساس می‌کنم دیگر به قول یکی از دوستان، دستخوشِ اعتیاد به گزارش نیک شده‌ایم! روزمان بدون نوشتنِ گزارش نیک، روز نمی‌شود. بدون اینکه فشار و وسواسی برای ایده‌یابی باشد، هر لحظه‌ی ساده‌ی روز و روزمرگی‌هامان‌، بهانه‌ای برای نوشتن می‌شود.

    کانال تلگرام من: 🧿
    https://t.me/draliandishmandir

    آیدی اینستاگرام من: 🪬
    draliandishmandir

  11. دوره‌ی شعر نیک
    امروز را با بخش پایانی وبینار نویسنده ساز شروع کردم.
    روی ترانه‌ سرایی  که تمرین جلسات سه و چهار دوره‌ی شعر بود کارکردم.اگرچه جلسات بازخورد تمام شده من اینجا ترانه‌ام را می‌گذارم. امیدوارم استاد بخوانند و نظر بدهند. با قصه‌اش می‌آغازم.
    قصه کسی است که دارد عشقش را برای خودش و معشوق آرام‌آرام اعتراف می‌کند، تا ناگهان به لحظه‌ای می‌رسد که به خود می‌آید و متوجه تمام تضادها می‌شود و «نه» می‌گوید و همه چیز بهم می‌ریزد.
    شرار بی‌نشان
    ساحل امن منی
    ای همنشین قلب من

    خانه‌ی جان منی
    ای همرهِ روحِ بی‌پروای من

    سبزدشتِ فردایم تویی
    ای نقطه‌ی ابهام من

    آفتِ جان منی
    ای هستیِ هم جان و تن

    شورِ آغاز منی
    ای لالاییِ گهواره‌ام

    شمعِ شامِ تارمی
    ای صبحِ بی‌انجام من

    شاد زیدن با تو
    ای نقطه‌ی اِسکان من…
    دیر زیدن با تو
    ای خطِ شورانجام من…

    نه…

    نیست برهان
    ای دلیلِ نادلیل

    نیست سامان
    ای رفیقِ نارفیق

    نیست امکان
    ای شرارِ بی‌نشان
    امروز در جلسه‌ی پایانی استاد از شعر یداله رویایی گفت و از کتاب در مدت درخت خواند.  
    چند صفحه‌ای از کتاب داستان یک شهر را خواندم.
    قسمت اول سریال دائی جان ناپلئون را دیدیم.
    ادرس کانال تلگرامم:
    https://t.me/Mitra_Nevis39
    میترا رستگاران
    27 مردادماه 1405

  12. شب کلاس شعر بود زود بلند شدم تا تند تند کارامو انجام بدم و بفرستم ولی بازم یه کمش موند و بعد کلاس انجام دادم. خیلی کم زبان خوندم. snp انجام دادم. داستان «کوهنوردان» رو تموم کردم و «داستان گردش‌های عصر» از «آه. استانبول» رو تا وسطاش خوندم.

  13. تکرارِ روزهای قبلِ اجرا با کمی یا شاید هم‌ کلی تغییر. اگر تکرار نبود، هرگز فرصتی برای تغییر نبود. هر تکرار، یک روز نزدیک‌تر شدن به اجراست. عقربه شمارِ توی سرم هم به شمارشِ ساعت‌ها افتاده و معنی همه چیز را برایم متحول می‌کند.
    شش ساعت خواب، از دست و پا زدن در تخت خبری نیست (بدنم به کورتیزول گفته زکّی)، روز، ترافیک، نویسنده‌ساز، شرکت، ترافیک، دوش، تعویضِ رسمی به اسپورت، ترافیک، تمرینِ رقص (تمرینی که همان تمرین است اما در سیرِ دیالکتیکی اش برای من تغییر کرده. که حالا از پاییدنِ حرکت، شده تمرینِ درخشیدنِ لبخند)، دوش، شب.

  14. خوب ای‌چند روز پش نویس‌داری کردم اما استاد که گفت جوک نویس‌داری کنید
    گفتم باشه بفرستم حال‌کنید و وظیفه خوده ای‌طوری انجام داده باشم!

    خونه
    الف‌زار
    الف
    خوب بیام با ای‌ها یک شعر بسرایم، بنوازم، بسازم، بپازم، برقصانم، بچرانم؛ عجب واژه‌هاای ردیف شد.

    چی‌مثلِه اَلِف ایستاده‌ای!

    هشت‌تک؛ کاری‌کلماتور

    طوقاچ بیارید که به الف‌زار تنبلی نشسته رو به آسمان ستاره‌ها را می‌شمارد از سر قلم‌ کنم.

    بمعنی‌ای همان داس!
    هشت‌تک؛ کاری‌کلماتور

    ای‌بابا چقدر کاری‌کلماتور آسون‌تر از شعره، چرا نمیشه.

    نه‌‌نه عباس ندیده چه دارم می‌گم؟

    باشه یک چندتا دگه کلمه پیدا کنم
    مثلن:
    سطل، آشغال، سرک، سبزی‌خوردن، روح‌روان

    قصیده‌گوای بسرایم بنوازم
    تا که یک‌لحظه خَوّ نجیبی
    بمه بسراای بنوازی

    الف‌زاری چمنی
    داخلِه خونه مه و تو

    هر دو بپااِم داخل‌ِ او
    برقصانِم تنِ‌خویش

    حتی گر شده
    یک‌لحضه
    مثلِ الف

    واایستِم در کناره‌ای هم بپاکنِم
    به نجماای شادی خود به خود

    هورااااا شد شعر شد وای که شد تبریک می‌گم بخودم…

    خوب برِم سراغِ داستانکِ بادبادک یا کاغذ‌باد:

    خوب چه‌جوری نویسم که انگار جریان دارد
    مگه میشه نویس‌داری کرد در عینِ حال است!
    به ولله مه نمی‌خام روایت باشه می‌خام در عینِ حال باشه خاد شد خودم هم نمی‌دونم
    چه کنم. برم لباس آب‌کش کنم؛ دوباره سر می‌زنم.

    مفهومِه شعر:
    تلفظ و یا گفتگو کنم تاکه یک دقیقه خاب آرامش بمه هدیه کنی؛ داخلِه سرسبزی‌خونه برقصِم باهم حتی شده؛ مثلِ الف ایستاد، انجام بدِم شادی خود ناآگاه!

    خوب برِم دنباله داستانک:
    داستانک به سبکِ کاملِن هِراتی

    خوب بگیر بگیر نخِ‌یو بگیر ببین‌‌ اَیّ‌میره نخِ‌یو بگیر اگه نه او یکه می‌گیره نخِ‌یو!

    ای‌بابا بَفتاد ریش‌باَبو همه ریختن بالِه‌هم
    داد نزنید!
    چی اَی می‌گید اِی ازمنه مه خریدُم توکه نخریدی نخ‌ِ‌‌یو کند بفتاد
    مه‌ به مودر خود می‌گُم از تو بوستونه
    تکه‌تکه کردید ریش‌باَبومه باشه مودر خود بُگُم‌

    – مودر مودر مودر
    – هَههن‌چیه چی‌شده‌باز
    – او بچه‌ها ریش‌باَبومه تکه‌تکه کردند بُگو بخرند ریش‌باَبومه!
    – همی‌مونده که ریش‌باَبو که از هوا بفتاده از بچه‌ها واسطی‌تو؛ بسرینا بَخَروم

    نکته: ریش‌باَبو یک بادبادک یا کاغذباد پلاستیکی هسته که بنوم یا بنامِ ریش‌بابو یاد میشه توی هِرات

    خوب برم یک داستانک فارسی یا دری بسازِم از بادبادک:

    کُل خوردم ای‌کاش نمی‌خوردم منو باَزی‌داد کاغذِیو بَدَله بدرد نمی‌خوره؛ خوب یک‌کاری میشه کرد.
    اِی پلاستیک رنگی بیارید نقاشی کنید و سیخ‌ها اِی بادبادک بردارِم به ای وصل‌کنِم؛

    – دایی آمَده ای وای چقدر خوب شد
    – حال احوال دایی؛ بیا کنارِ ما بشین توام درست‌کن
    حال که آمدی دایی به او هر دو عمو هم زنگ بزن بیاد بچه‌خاله‌ها هم چنان کمی مسابقه بادبادک براه بندازِم حال می‌ده!
    – خوبه همه جمع شدِم به‌به چی نخ‌پرونی شد حال‌ داد برم ببینم دایی نهار آمده کرده مامانم!
    – دایی‌دایی رفتم حسابِ مامانم خراب بود گفت: از دستِ شما یک روز آرامش ندارم ای‌‌کاغذبازی‌ها کی تموم میشه کلافه شدم ازوری یهویی میریزید تو سرم!
    – دایی مه چی می‌گم تو داری می‌خندی می‌گی تهرانی، هراتی، دری، فارسی از وقتِ هِرات آمدی گرد کردی!

    https://t.me/Dastanak000

  15. اوف‌از دستِ استاد که می‌گه بی‌‌ربط بنویسید مگه میشه ای‌بابا چرتُ‌پرت نویس‌داری کنید یعنی چه چرتُ‌‌پرت ای‌‌بابا اشتباه‌ نویس‌داری کنید و یعنی چه که تازه واردا هیچ کدوم نتوانستم درست نویس‌داری کنند اما استاد دفعه اول گفت خیلی خوبه دفعه دوم گفت مه نمی‌فهمم دفعه سوم یکی بخاطری تکه‌‌‌تکه نویس‌داری کردم حرف‌زد بمه یکی آخر هم گفت خوبه اصلن یکی‌نخون که درست نویس‌داری نکردی و یکی نخوند که مه خراب‌اش‌کنم یعنی درگل صد‌فی‌صد خوب نبودم اما بهتر از بقیه که بودم بازم چرا استاد چنین گفت انگار شُکه زده شدم هردم به‌ای فک‌کنم چرا چرا چرا

    دیروز استاد گفت تکراری نویس‌داری نکنید شوخی نویس‌داری کنید باشه استاد تکه‌ای اول شوخی‌دیروز به تمرین نویس‌داری کردم

    حتی به عقلِ جند هم نمی‌رسه که همش هر رویداد می‌افته تو خونه و یا هرجا تبدیل به داستان‌کوتاه جوک‌دار می‌کنم! همه خدا ازم نجات بده اگه نه اوناهم به لیست مه اظافه می‌شند به امیدی ای‌که کسی خوده گرفتار چنین ظلمی به دستِ مه نکنه؛ ای وای مه از جند هم بدترم به یادِ عمو ترابی‌افتادم که دفعه‌اولم بود که داستانک کوتاه نویس‌داری کردم؛ توانستم اونا بخندونم دستم درد نکنه؛
    روزی برنده انتخاب کرد گفت:

    مه‌ فهمیدم شما به خوبی داستانک رو درک کردید بخاطری همی‌ شما وارد جمع صد نفر شدید دستون درد نکنه که ماره همراهی کردید؛

    بخورما آلو شفتالو پیازچه سیب‌زمینی قسم که مه داشتم شوخی می‌کردم وارد شدم 🤣🤣🤣

    اما او شوخی باعث شد وارد داستانک نویس‌داری شم
    دستِ شما درد نکنه که یک رشته دگه هم اظافه شد بمه که از او روز یک سر تمرین داستانک نویس‌داری دارم ممنون علاقه‌مند شدم

    ای‌بابا استاد گفت تکراری نویس‌داری نکنید
    باشه استاد همی‌دفعه معذرت می‌خام
    آههه طبقِ همواره می‌رم چای بزارم
    ادامه بعدن؛ خوب شروع کنِم ببینِم دیروز استاد چه می‌گفت:

    استاد داره نصیحت می‌کنه زیاد تکراری ننویسید آنلاین دارم گوش‌کنم و نویس‌داری می‌کنم و داره در ادامه می‌گه آدم خوده بشناس مثلن منِ بنده خدا به هرکس واژه تکراریست همه به صدد کنم اول بعدن بقیه گپِ خوده بزنم! انگار بقیه بنده‌ای خدا نیستند! اعلان نوبتِ آخ‌نمی‌که رسید باید اصطلاحات را نگاه کنید و پیاده کنید در نویس‌داری‌ کنید! بیااِم وسطی‌گورد اصطلاحات قدیمی یاد گیرید حال استاد گفت؛
    امروز روز اصطلاحات است پس امروز یک شعر حتی یک اصطلاح داشته باشه باید نویس‌داری کنم نوبت مرغ‌آمین شده ای وای اینو مامانه استاد گفته یکی از واژه‌ها اظافه شده خوبه مامان استاد هست اگه نه ما از قدیما چه می‌فهمیدِم؛ اگر ساقی توباشی می‌توان گفت، فک کنم ای‌هم استاد گفت باید دوباره گوش کنم تا جوابِ شو بفهمم!
    رستی ووس را گوش دادم از ۱۲‌دهمی دوره که تموم شد! و استاد گفت چنان تعریف نویس‌داری کنید که طرف عزیزان خوده بکشه بیاد اینجا راست گفتی بخورما قسم همسرم خبر نداره دیشب بخاطری ای مجبور شدم قطع‌کنم ادامه ووس گوش‌بدم! بعدن اگه همسرم موافقت کنه مه ۵۰۰ یک می‌لیون بند نمی‌آم که خودم همدست لباسم کموکم سه‌نیم چهار تومنه.‌..
    یعنی مه‌ای بنده مشکلِ‌متدی ندارم معنوی‌دارم که بدتر از مادی‌‌هسته اما باز هم چشم چنان تعریف‌کنم که طرف دوپاداره و دوپا دگه‌هم غرض‌کنه بیاد
    خوب تا‌فردا خدانگهدار…
    آهاااا واایستِم یادم آمد؛ استاد گفت هرکه دو وبینار بدون تخفیف بیاد مه‌ای کتاب رو هدیه می‌دم!
    استاد چنین ظلمی‌نکن ۱۰۰تومن هم ۱۰۰تومنه شما به همو جوجه پشی که اسمش‌چیه نمی‌فهمم قسم می‌دم لطفن کتاب رو بدید خاهش می‌کنم لطفن!!!….
    ای‌وای از دستِ استاد….
    به امیدی که تکراری نشده باشه!…

    https://t.me/sadegaalezadai

  16. _ سال‌ وا ژه ام: واقغیت
    _ پیاده‌روی
    _ نوشتن صفحات صبحگاهی
    _ شرکت در دو جلسه‌ی کاری
    _ خاندن چند جمله از کتاب« هنر پرسشگری»

  17. نمره روز: ۹ از ده
    آخیش بالاخره به رخت خوابم رسیدم. چو غریبی کهخودش را برساند به وطن. صبح ساعت ۹ بیدار شدم و دوباره خوابیدم هی سعی میکردم بیدار شم هی دوباره خوابم میگرفت. بالاخره ساعت یازده از رخت خواب اومدم بیرون. بعد ناهار کتاب خوندم، آزاد نویسی کردم، چندتا دوبیتی از باباطاهر خوندم و یکی دوساعتِ پربرکت داشتم کلا. بعدش رفتم حموم و زود برگشتم که به وبینار برسم. با وبینار آزاد نویسی کردم بعدشم ساعت شیش و نیم شد و رفتم سرکار. یه بیمار داشتم اونجا که اگه یه سوزن بهش میزدی میمرد. اختلال فاکتور انعقادی VII داشت. دکتر داورپناه اومد با شوخی و خنده توضیح داد چطور بیمار با یه زخم کوچیک میتونه بمیره. حالا جااب اینجاست که فردا میخواست بره اتاق عمل. دردسر داشتیم باهاش. خداروشکر شیفت قبل براش یه آنژیوکت گذاشته بودن. از عقلم بسیار ممنونم که توی دادن سرمش عجله نکردم صبر کردم ازمایشاشو درخواست کنن بعد از همون انژیوکت ازمایشاسو گرفتم‌. اگه با سرنگ میخواستم از رگش بگیرم قطعا می‌کشتمش. قرار شد کلی امادگی قبل عمل و دردسر داشته باشه که خداروشکر فرستادمش سونوگرافی گفتن که نه آپاندیسش نترکیده جراحم گفت پس جراحی بی جراحی. اصلا انگار دنیا رو بهم داده لودن که از شر همچین مریضی راحت شدم‌. شیفت سنگین بود ولی خیلی بهم بد نگذشت. صبح کارامو تمیز و مرتب و کامل تحویل دادم. ساعت هشت و نیم رسیدم خونه ساعت نه اومدم توی رخت خواب خیلی خوابم میاد

  18. امروز روز مادربزرگ‌ها بود.
    به خانه‌ی مادربزرگ پدری‌ام رفتم.
    همه‌ی نوه‌ها او را صدا می‌زنیم اَده‌. عادتی که از کودکی پابرجا است.
    قرار بود حال و احوال اده را بپرسم و برای عمه شیرینی ببرم. قرار بود تروتمیز گل بگیم و گل بشنویم. چای بخوریم. اما راستش همیشه همه چیز آنطور که دلت می‌خواهد پیش نمی‌رود. اینها که گفتم همه قرار بود اتفاق بیفتد و با چیزی که اتفاق افتاد زمین تا آسمون فرق می‌کرد. البته اگر چای را در نظر نگیریم. چون وی در همه حال حاضر است.
    نمی‌دانم بخاطر رودربایستی بود یا به حرمت تخم مرغ هایی که خورده بودم‌ اما دلیلش هرچه بود نه نگفتم.
    مادر همیشه می‌گوید یک نه و صد خلاص. اما نه نگفتم. البته همان اول با عمه اتمام حجت کردم که هیچ کدام را لمس نمی‌کنم. اما دویدن ربطی به لمس کردن نداشت. لعنت به آن روزی که این تخم جوجه شد. دوساعت دنبال مرغ‌ها دویدم. آخرین مرغ، آن لجباز سفید بدترکیب. شاید واقعا کور بود. این سطح از حماقت حتی برای یک مرغ هم زیادی بود. مرغ بی‌مغز گاوی؟ در باز است چرا نمی‌روی؟ به عمه کارد می‌زدی خونش در نمی‌آمد‌. بالاخره زیر درخت انجیر گیر افتاد.
    یکی، دوتا، سه تا، فکر می‌کنم شش تا بود. ضربه‌هایی عمیق‌. عمه خیلی حرفه‌ای عمل می‌کرد. دقیقا وسط سر مرغ می‌زد. بعد هم با یک لگد شوتش کرد داخل مرغدانی. مثل یک گوجه درشت بودم که با چکمه لهش کرده‌اند. عمه هم وضعش بهتر نبود.
    وقتی دستم را می‌شستم‌ انگور‌ها بالای سر حوض به من چشمک می‌زدند. مثل میمون از شاخه‌ها آویزان شدم. باید با دقت چیدشان. شاخه‌های پر خار گل رز لابه‌لایشان مخفی شده‌اند.
    اده فقط انگورهای درشت به رنگ بنفش تیره را می‌خورد. اما من فقط ساقه ها را نمی‌خوردم. پشه‌کش از او دور بود و پشه‌ها پاهای گوشتالویش را نیش زده بودند. پشه ها را نفرین می‌کرد. عمه هم وقتی ظرف هارا می‌شست مرغ‌ها را نفرین می‌کرد. اده درحالی که پیراهنش را روی پاهایش می‌کشید تا از پشه‌ها در امان باشد، ریز ریز می‌خندید. مرغ‌ها در واقع برای اده بودند نه برای عمه. بحث مهمی در حوزه‌ی روانشناسی شکل گرفت. اده با جزئیات مسائل را توضیح می‌داد. او معتقد بود که مشکل مرغ‌ها خیلی مهم و ریشه‌ دار است. کتک‌های زیاد عمه برای مرغ ها روان زخم ایجاد کرده و آنها آسیب دیده‌اند. با اینکه در هیچ کدام از کتاب‌ها در موردش نخوانده‌ام اما به نظر حق با اده باشد.
    گفتم مادربزرگ‌ها به مادر مادریم هم سر زدم. او را مادربزرگ‌ صدا می‌زنم. اینجا وضعیت آرام تر بود. مسائل مربوط به خاطرات قدیمی مادربزرگ‌ در رابطه با خواستگارهای خاله بود. مادربزرگ برایم لواشک خریده بود. صحبت کردیم و بله اینجا هم چای خوردم.

    ۱۴۰۵/۵/۲۷

    #روز_مرور

    https://t.me/maryamebrahimi21

  19. بنام خدا
    گزارش نیک ۹۸:
    امروز در تایپ هزار کلمه، آزادنویسی و جادوی نوشتن من را بردند به سرگذشت خاندن‌هایم و نوشتن‌هایم.
    تا قبل از اینکه با سایت مدرسه‌ی‌نویسندگی و آقای‌کلانتری آشنا بشوم چندان کتاب نخوانده‌بودم. مگر درس‌های دانشگاه و رمان‌هایی که اغلب از زندایی‌ام امانت می‌گرفتم. (زن‌دایی من عاشق خواندن رمان است و کتابخانه‌ی بزرگی مملو از رمان‌ دارد.) البته بعضی از رمان‌هایی که می‌خواندم چندان هم سطح پایین نبودند.
    ساکن جزیره که بودم نوشتن برایم جدی‌تر شد‌. در تابستان سال نودوهشت ( عجیب است در گزارش نیک ۹۷ تاریخ شرکت در چالش صد داستان را به‌جای فروردین سال نود‌ونه سال نودوهشت تایپ کرده بودم. همچنین نام شاعر عزیز و گرانقدر قبولی را مقبولی تایپ کرده‌بودم. البته در یادداشت کاغذی‌ام از وبینار، قبولی نوشته‌بودم اما نمی‌دانم چرا مقبولی تایپ شده‌بود.) با مدرسه‌ی نویسندگی و سایت آقای کلانتری آشنا شدم آن روزها فقط مطالب سایت را می‌خواندم مطالبی که اغلب مربوط به نوشتن بودند . و از تنوع مطالبی که درسایت بود لذت می‌بردم. در پاییز نودوهشت دوره‌ی نه‌ماه‌نویسندگی را شرکت کردم که مطالب آموزشی برایم ارسال شد و هر وقت فرصت داشتم می‌خواندم و می‌نوشتم. خیلی آن دوره را دوست داشتم چون علاوه بر آموزش، تمرین‌های خوبی داشت و هم بخشی‌هایی از کتاب‌ها و معرفی آن‌ها هم بود که برایم خیلی آموزنده و جذاب بود.
    در همان روزهای آشنایی با نه‌ماه‌نویسندگی، بانوی نازنینی که هم استاد زبانم بود و هم تنها دوستی که در جزیره داشتم وقتی متوجه‌ی علاقه‌ی من به نوشتن شد کلا‌سهای نویسندگی آقای ابراهیم حسن‌بیگی را به من پیشنهاد داد و‌ به اصرار این تنها دوست در تنها کلاس نویسندگی جزیره شرکت کردم . البته کلاسی که در کار نبود. هفته‌ای یک روز در کتابخانه‌ای در تنها فرهنگسرای جزیره جمع می‌شدیم و دوستان داستان کوتاهی که نوشته‌بودند، می‌خاندند و داستان‌ها نقد می‌شد. نه حرفی از نوشتن بود نه کتابی معرفی می‌شد. اوقاتی که در کتابخانه صرف گوش‌دادن به داستان‌های کوتاه می‌شد برای من که هنوز دستم به نوشتن خو نگرفته بود و کمتر خانده بودم. این محفل دوستانه خسته‌کننده و کسالت‌بار بود. فقط سه جلسه شرکت کردم. و تصمیم گرفتم به همان آموزش‌ها نه‌ماه‌نویسندکی بسنده کنم.
    فروردین سال نود‌ونه که کرونا دیگر جهانگیر شده‌بود، پیامی از گروه تلگرامی مدرسه‌ی نویسندگی دریافت کردم که خبر از برگزاری لایوهای آقای کلانتری در اینستاگرام می‌داد. اهل اینستاگرام نبودم . اما نصب کردم و در روز دوم فروردین سال نودونه در ساعت دوازده ظهر در اولین لایو اینستاگرام شرکت کردم. آقای کلانتری خندان و با انرژی بودند و در حال گفتگو با دوستان بودند. حرف از نوشتن بود و دوستان از تجربه‌ی تمرینی که انجام داده‌بودند در کامنت‌ها می‌نوشتند. صمیمیتی که بین آقای کلانتری و دوستان شرکت‌کننده برقرار بود و آنچه از نوشتن می‌گفتند برایم دلنشین بود. در آخر لایو هم تمرینی برای نوشتن پیشنهاد دادند. از آن روز به بعد در اغلب لایو‌ها شرکت کردم. اولین کتابی هم که آقای کلانتری معرفی کردند، کتاب «شب‌یک‌شب‌دو» از بهمن فرسی بود که در آن روز‌ها کتابخانه‌ها بسته بودند و متأسفانه نتوانستم کتاب را دانلود کنم. اما بعد‌ها کتاب را ‌خواندم و از کتابهای محبوبم شد. در آن سال‌ها در اغلب دور‌های آقای کلانتری و لایوهایشان شرکت می‌کردم و توسط ایشان بیشتر با بهتر نوشتن و بهتر زندگی‌کردن آشنا می‌شدم. همچنین با کتاب‌ها‌ و نویسندگان خیلی خوب آشنا ‌می شدم. متأسفانه چند سالی از دنیای نوشتن و خواندن دور شدم. اما امروز خوشحالم که دوباره به دنیای کلمات بازگشتم و دوباره در وبینارهای آقای کلانتری شرکت می‌کنم و هر روز از ایشان بیشتر می‌آموزم درباره‌ی بهتر نوشتن و بهتر زیستن . و همچنان با خواندن کتابهای بی‌نظیری که ایشان معرفی می‌کنند در مسیری هستم که هر روز بیشتر می‌آموزم. و همچنین خوشحالم از اینکه در جمع دوستان باذوقی هستم که همگی مشتاق خاندن‌ و نوشتن هستند.
    از احوالات خاندن:
    از کتاب فرهنگواره‌ی زبان خلاق فارسی:
    خاندن این کتاب را چند روزی می‌شود شروع کردم خیلی دوست داشتم در گزارش‌های نیک هم زودتر‌ درباره‌اش بنویسم اما باید اول کتاب پنداشته‌ها تمام می‌شد. البته از فصل اول کتاب «فرهنگواره» که درباره‌ی ترکیب ‌واژه‌هایی است خیلی با سیقه انتخاب شده‌اند در گزارش‌های نیک می‌نوشتم . نثر کتاب خیلی شیوا و روان است و مطالب کتاب خیلی آموزنده و جذابند . امروز خوشحالم که از این کتاب می‌نویسم و این کتاب یکی از کتابهای محبوب من است. از آنچه امروز خاندم:
    آیا برای گسترش لغاتتان باید لغتنامه را باز کنید و همه‌ی کلمات را به ترتیب حفظ کنید؟
    چنین کاری هم ملال‌آور است هم وقت‌گیر خاصیت چندانی هم ندارد چون اغلب کلمات پس از چندی از خاطرتان می‌رود.
    باید دنبال راهی برای استفاده‌ی فعالانه از واژه‌های تازه در گفتار و نوشتارمان باشیم. کلمه‌‌یی که زیاد استفاده شود بهتر در ذهن می‌ماند. تا واژه‌ها را فعالانه وارد گفتار و نوشتارتان نکنید. نمی‌توانید به زیروبمشان پی‌ببرید. برای این کار «کلمه‌برداری» تمرین ساده و سودمندی است.
    در این بخش نقل‌قولی که از یدالله‌رویایی نوشته شده است و اشاره‌ای که به نوشتن در فیلم مارتین ایدن شده است . که خیلی دلنشین و جذاب است.
    از کتاب خسرو‌خوبان:
    بخش‌های قم، گیتی و اندوه این جهان، ماهانه، و پرنده‌هایی که میان دو گیتی پرواز می‌کنند را خواندم. که بیشتر در‌باره‌ی زندگی بهرام راستین، کسی‌که ارتباط مرموزی با روستای کهندژ و آن دست قطع شده‌ دارد، است . همچنان شیفته‌ی نثرم و مشتاقانه کتاب را می‌خوانم.‌
    از کتاب چهره‌ی پنهان حرف:
    خواننده سبک خودش را دارد، مثل نویسنده که سبک خودش را. در سبک خواننده حضور حدس است و در سبک نویسنده گریز سطر. حضور حدس کمک می‌کند که نویسنده خودش را معاف از حدس نکند، و گریز سطر کمک می‌کند که نویسنده خودش را معاف از حدس نکند، و گریز سطر کمک می‌کند که خواننده خودش را اسیر سطر نبیند.
    در وبینار امروز ادامه‌نویسی کردیم ود در ادامه‌ی جمله‌های کاش همین الان… و حتی به عقل جن هم نمی‌رسه… نوشتیم.
    در ادامه‌ی وبینار آقای کلانتری کتاب «فرهنگ زبانزد‌های فارسی» نوشته‌ی غلامحسین صدری افشار را معرفی کردند که در ارتباط با اصطلاح یا زبانزد است. و هچنین توضیح دادند زبانزدها با ضرب‌المثل‌ها فرق می‌کنند و استفاده از آنها در نوشتن قلم ما را قوی‌تر و نوشته‌های ما را رنگین‌تر می‌کند.
    و مثال‌هایی زدند مانند همین جمله‌ی به عقل جن هم نمیرسه، آدمتو بشناس، آخرش چی، آتیش‌ می‌باره، آدم توش گم می‌شه و …
    ( آشنایی با زبانزدها خیلی برایم جالب بود امروز متوجه شدم فرق ضرب‌المثل و زبانزد چیست و اینکه شاید ما از زبانزدها خیلی بیشتر استفاده می‌کنیم.)
    آقای کلانتری امروز درباره‌ی جمله‌ی «بدبینی شناخت مانع خوش‌بینی اراده نمی‌شود» نیز صحبت کردند دوست دارم درباره‌ی این جمله بیشتر بیاندیشم.
    ادامه‌ی وبینار با پرسش و پاسخ گذشت و ایشان در جواب من در ارتباط به معرفی کتاب داستان کوتاه، داستان‌های کوتاه چخوف، داستان‌های کوتاه شهریار مندنی‌پور و هیچکاک‌آغاباجی را معرفی کردند. تاکنون بهترین کتابهایی را که خاندم آقای کلانتری معرفی کردند. مشتاقم این کتابها را هم زودتر بخانم. وبینارها اوقات خوشی هستند.
    محبوب امروز: ماهی‌وار
    دلش دریای متلاطمی بود که در سینه‌ی کوچکش ماهی‌وار دم می‌زد و دل‌دل می‌کرد و هی سرش را به سر‌و سینه می‌زد و هی دیوانه‌وار بال‌بال می‌زد. می‌زارید و می‌انگارید که به کجا می‌بری مرا؟

  20. ۷ خودپند امروز:
    1. وحشی‌تر بنویس. افسار زبانت را بگشا.
    2. در آزادنویسی‌های امروز از این واژه‌ استفاده کن: «زیست‌مایه»
    3. از غزل‌های سیف فرغانی بخان: «تو همچو جان لطیفی و من همچو تن کثیف/ای جان ترا چه بود که با تن نساختی»
    4. یک پوشه‌ بساز از تاریخ تولد دوستانت.
    5. برو پیاده‌روی، اما طولانی.
    6. صریح‌تر باش.
    7. نکته‌های «نویسنده‌ساز» را یادآوری کن:
    ➖یادداشت‌ روزانه، زمینِ بازی نویسنده است، بهترین جا برای آزمودن شیوه‌های گوناگون نوشتن و رسیدن به ایده‌های نو برای انواع مختلف نوشتار.
    ➖فراموش نکنیم که ایده‌‌ معمولن در هنگام نوشتن شکل می‌گیرد. پس آزادنویسی را جدی بگیرم و پیش از نوشتن نگران کمبود سوژه نباشیم.
    ➖تا می‌توانیم همه چیز را فهرست کنیم. حتا فهرست‌های عجیب‌وغریب و به‌ظاهر غیرکاربردی بنویسیم. فهرست‌نگاری ایده‌پردازی را سهل‌تر می‌کند.
    ➖زیستی پرسش‌بنیاد بسازیم و در سه مرحله درباره‌ی مسائل گوناگون پرسش طرح کنیم. نخست با «چرا…؟» بیشمار سؤال بنویسیم، سپس گزینه‌های بسیاری را با طرح «چه می‌شود اگر…؟» خلق کنیم، و در نهایت گزینه‌یی را انتخاب و برای اجرای آن تمرکز کنیم روی: «چگونه…؟».
    ➖با هویت رسمی خودمان یک کانال تلگرامی بسازیم و هر روز پاره‌ای برگزیده از یادداشت‌های روزانه‌مان را ویرایش و در آن منتشر کنیم.
    ➖انتقال آموخته‌های جدیدمان را در اولویت موضوعاتِ رسانه‌ی شخصی‌مان بگذاریم.
    ➖پیش از انتشار متن، بکوشیم هر جمله‌ی آن را دستِ‌کم به سه یا چهار شکل دیگر هم بنویسیم تا روان‌ترین و مناسب‌ترین شکل جمله برسیم.
    ➖سبدی متنوع از آثار داستانی و غیرداستانی برای مطالعه فراهم کنیم.
    ➖در کنار مطالب تازه، مطالعه‌ی مکرر یک یا دو متن کلیدی را در برنامه‌ی روزانه‌مان بگنجانیم.
    ➖انس با شعر به افزایش سلیقه‌ی کلامی می‌انجامد. پیوندمان با شعر کهن و نو را همواره محکم‌تر کنیم.
    ➖هر روز دستِ‌کم یک واژه‌ی تازه به دایره‌ لغاتِ فعالمان بیفزاییم.
    ➖پرورش مهارت نویسندگی‌مان را مانند پرورش نوزاد ببینیم. با توقعات نابهنگام به ذوق خودمان لطمه نزنیم.
    ➖برای ارزیابی کیفیت روزهایمان سنجه‌های مشخصی در نظر بگیریم و در میانه‌ی روز و پایان آن،‌ به عملکردمان نمره بدهیم و سپس از خود بپرسیم: چگونه می‌توانم در ادامه‌ی روز یا فردا بر نمره‌ام بیفزایم؟
    ➖چالش «گزارش نیک» را فراموش نکنیم. نوشتن سطری نیمه‌کاره بهتر از ننوشتن است.

    و فهرستی از کارهای امروز:
    – هزار کلمه آزادنویسی: زلال شدن در ۲۰ دقیقه
    – سه جلسه کلاس خصوصی: مقاله و شعر
    – وبینار نویسنده‌ساز: ادامه‌نویسی و تداعیِ این جمله از آنتونیو گرامشی: «بدبینی شناخت، مانع خوشبینی اراده نمی‌شود.»+اشاره به «فرهنگ زبانزدهای فارسی»
    – جلسه‌ی پایانی ۱۲مین دوره‌ی شعر: ‌این جمع فوق‌العاده. چقدر گفتیم و خندیدیم. هفته‌ی بعد ۱۳مین دوره را می‌آغازیم.
    – تماشای «Taken 2-2012» و «The Other Man-2008» و «Under Suspicion-1991». دلیل اصلی تماشای همه‌ی این فیلم‌ها بازیِ لیام نیسون بود، یکی از بازیگران محبوبم. هر سه فیلم هیجان‌انگیز و تماشایی‌ست، اما وسطی -اقتباس از یک رمان برنهارد شلینک- شخصیت‌محورتر است و به لایه‌های ژرفی از رابطه‌ی زناشویی و عشق و خیانت پا می‌گذارد.

  21. همسفر

    با سارا جلسه داشتیم. درباره‌ی کتاب سکسوالیته و آخرین داستان‌کوتاه کتاب مد و مه گپ زدیم.
    عصری به بازی با داداشی و دخترخاله‌ام گذشت.
    نزدیک شب به سرم زد بلیط‌ها را چک کنم. گران شده بود. باید زودتر می‌گرفتم. مهمانی هم دعوت بودم. همچنان که حاضر می‌شدم تلاش برای گرفتن بلیط را آغازیدم. به مهمانی که رسیدم، بلیط‌ها را گرفتم. خدا سر گرگ بیابان نیاورد. کار پراسترسی‌ست. سی‌بار کوشیدم بگیرم و سایت بیرونم می‌انداخت و قیمت را تغییر می‌داد. بعد ناگهان به قسمت پرداخت که می‌رسید، شک می‌کردم نکند اطلاعات را اشتباه زدم. برمی‌گشتم و تمام اطلاعات پاک می‌شد.
    ولی در آخر موفق شدم. بعد سعی کردم حواسم را به تولد پسرعمویم و شام خوشمزه‌شان بدهم.
    خوش گذشت. امشب با دخترخاله‌ام کلی ذوق رفتن را داریم. این هم کاری در راستای سال‌واژه‌ام بود، «نوزیستی».

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #یادداشت

  22. آزادنویسی
    مطالعه
    کلاس دختری
    مهمونی
    کلاس شعر
    فیلم
    هیجان
    اضطراب

  23. شماره‌هایمان راکه به یکدیگر دادیم گفت :«پیدا کردن دوستای جدید چقدر حس خوبی داره.» و واقعا خوب است کسی را پیدا کنی که بخشی از دنیایش با تو یکی باشد. البته جا دارد خدا را شکر کنم که دوستانم مرا پیدا کرده‌اند وگرنه من و حباب دورم بیشتر اهل گم کردن و گم شدنیم.
    صبح «دن کیشوت» خاندم. فکر نمی‌کردم نثرش انقدر ساده و روان باشد.
    آزادنویسی انجام دادم و هزار کلمه نوشتم.
    در بخشی از «نویسنده‌ساز» شرکت کردم.
    نیاز دارم چند روزی کسی به جای من زندگی کند تا کمی دور از نگاه شماتت‌بار کتاب‌های نخانده، نقشه‌های نیمه‌کاره و پیام‌هایی که جواب نداده‌ام، آسوده‌‌خاطر باشم

  24. – می‌پرسد: «طول روز بسیار می‌نویسم، اما دریغ از چیزی که در خور انتشار باشد.»

    مگر جز این است که هرکس سروکارش با نوشتن افتاد، باید پی این زیاده‌نویسی و کم‌بهره‌گی را به تن بمالد.

    مثل امروز که نمی‌دانم نوشتن چگونه تا می‌کند. از آن روزهایی‌ست که هرچقدر می‌نویسم، به جایی نمی‌رسد، یا از آن روزهایی که کمی زور می‌طلبد برای زایش ایده‌ها.

    – در جریان ادامه‌نویسی در «نویسندساز» با این جمله می‌آغازیم.
    حتی به عقل جن هم نمی‌رسد…

    حتی به عقل جن هم نمی‌رسد، چیزهایی را که آدم حین نوشتن می‌یابد و می‌پروراند.

    – هم‌بازی خوبی نیستم، دست‌کم امروز که بی‌حوصله‌ام. نیلا مدام دستم را می‌گیرد و دنبال خود می‌کشد که به بازی برگردم.

    حالا بازی جدیدش را رو می‌کند. می‌گوید خودمان را بگذاریم جای شخصیتهای کارتونی.
    «تو باب‌اسفنجی شو من پاتریک.»

  25. صبح اول صبح بود، تو صفحه‌های صبحگاهی از خودم پرسیدم که «زندگی برای تو چیه دقیقن؟» به خودم جواب دادم. زندگی، تجربه کردنه برای من. پس چرا تجربه نمی‌کنم؟ چرا صبح تا شب نشستم می‌چرخم تو اکسپلور و فقط تجربه‌های دیگران رو می‌بینم؟ چرا تلاش نمی‌کنم خودم چیزی به دست بیارم؟

    بعد دیدم اگه با خودم روراست باشم و اون روی خودسرزشگرم رو غیرفعال کنم، اونقدرهام اوضاعم بد نیست. می‌شه بهش امیدوار بود و بهترش کرد. بعد پرسیدم «خب به نظرت چطوری می‌شه بهترش کرد؟» جواب دادم که شاید اول از همه باید رها کنی. خیلی چیزها رو. زیاد اهمیت می‌دی به چیزهایی که واقعن اهمیت ندارن. به جاش تمرکز و اهمیتت رو بذاری روی تجربه کردن. روی یاد گرفتن. روی مهارت‌های قبلی رو پرورش دادن و بهتر کردن.

    بعدترش گفتم که شاید بهتر باشه دوباره یادآوری کنم به خودم که انبارداری قرار نیست چیزی بهم برسونه. حالا تو ده تا دفتر طراحی دیگه‌ام بخر و بذار تو کمد، اونا قرار نیست تو رو طراح یا نقاش کنن. وقتی می‌تونی بگی من طراحم، که برداری تو هرکدومش یه چیزی بکشی. دستت رو راه بندازی. خط بکشی. اولش اصلن گند بزنی. خراب کنی. بذار خودت و دوست صمیمیت بخندین به طرحی که کشیدی. ولی خب اگه ادامه بدی که همینطور نمی‌مونه، می‌مونه؟

    هربار و هرروز می‌گم که باید ساعت خابم رو تنظیم کنم و کمتر بخابم، اما آیا از ساعت‌هایی که بیدارم درست استفاده می‌کنم؟ نه. خب پس حالا اگه کمترم بخابی، بازم قراره از اون ساعت‌ها درست استفاده نکنی و چه فایده پس؟ آره می‌دونم که الان می‌گی نه، من اگه پنج صبح بیدار بشم قراره کلی کار انجام بدم و به فلان مهارت برسم. اما دروغه. قبول کن که دروغه. قبول کن که داری خودت رو گول می‌زنی. چون اگه قرار بود یه کاری رو انجام بدی واقعن، هر دقیقه‌ای که در روز گیر می‌آوردی، می‌رفتی سراغش.

    دیدم حتا فیلم دیدنم برای تبدیل شده به یه ماجرا. که بذار حالا یه روزی برسه که زمان داشته باشم و سرحوصله ببینم فیلم رو. خب چرا؟ چرا امروز نه؟ الان که دو ساعت زمان داری و برای هیچ کار دیگه‌ایم حوصله نداری، چرا فیلمی که چند روزه دلت می‌خاد ببینی رو نبینی؟

    امروز استاد تو وبینار پرسید، به امروزتون چه نمره‌ای می‌دید؟ گفتم دو. تازه حس می‌کنم زیادم گفتم. اما این مهم نیست. مهم وقتی بود که استاد پرسید «چیکار بکنی تا آخرشب می‌تونی به خودت نمره‌ی هشت، نُه یا ده بدی؟» بهش فکر کردم. گفتم احتمالن اگه تدوین اون دوتا ریلز رو تموم کنم، به خودم نمره‌ی بالا بدم. حالا شب شده و من هیچ کاری نکردم از بعد وبینار. فقط کمی کتاب خوندم. همین. ولی اگه الان دوباره این سوال رو از خودم بپرسم، می‌گم، اگه برم اون فیلمی که دو سه روزه دلم می‌خاد ببینمش رو شروع کنم.

    شاید اصلن رمزش اینه که، زمانی که دلت می‌خاد یه کاری رو انجام بدی، انجام بدی. بدون چون و چرا. بدون اینکه بگی الان زمانش نیست. بدون اینکه بگی بذار حالا یه زمان مناسب پیدا کنم. بدون اینکه بگی از فردا شروع می‌کنم. بدون اینکه بگی امروز هیچ کاری نکردم، حالا بشینم فیلم ببینم؟ جایزه‌ی چیو بدم به خودم؟ بدون اینکه بگی باید اول فلان کار رو انجام بدم و اگه وقت شد، می‌رسم به کاری که دوست دارم. بعد هیچوقتم اون کار به اصطلاح مهم رو انجام ندی و کار مورد علاقتم که دود بشه بره هوا.

    راستی، دم خودم گرم. شد هشتاد روز که مداوم نوشتم و منتشر کردم.

    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  26. یادداشت روزانه
    گزارش نیک
    امروز خانه قدیم‌مان در تهران را دیدم. از خیلی‌خیلی نزدیک. شاید اگر اینترنت کیفیت بهتری داشت از نزدیک‌تر می‌دیدم.
    خیال بود و شاید خواب.
    باور ندارم آنجا وجود داشته باشد.
    لابد تخیل است.
    توهم است.
    یعنی همه‌ی آن خاطره‌ها واقعی بودند؟ آن آشپزخانه و تمام خاطراتش واقعی بود؟
    نشستن توی بالکن و خوردن لته یک‌لیتری با بردیا واقعی بود؟
    ساندویچ پلو بندری خفه‌کننده سه خرس گرسنه توهم بود؟
    سنگ پرتاب کردن‌های کیارش و بردیا به پنجره اتاقم خیال بود؟
    دیدن و تحلیل فیلم همراه با غذای ویژه سرآشپز با ماهان و دانیال تخیلی بود؟
    آیا تمام آن خاطرات تخیلی است؟ یا آن خانه هیچ‌وقت وجود نداشته؟
    شاید هیچ‌وقت بردیا پایش را در آن بن‌بست نگذاشته.
    شاید هیچ اتفاق خارق‌العاده‌ای در آن بن‌بست نیفتاده.
    شاید احسان شناسا هیچ‌وقت در آن کوچه‌ها زندگی نکرده.
    پس یعنی اتاق تمیز و مرتب خواهرم که ۸ سال پایش را به آنجا نگذاشته بود کنار اتاق من که بعد از دو سال به انباری تبدیل شده بود واقعی نبوده؟
    نه، ممکن است خیلی هم تخیلی نباشد.
    قرار بود گزارش نیک باشد نه؟ به کجا رسید؟

  27. ده روز رنگی

    سال‌واژه‌ام: نظم

    🔴از کتاب:
    شعر از فروغ فرخزاد.
    فصل اول دن‌کیشوت از نسخه‌ی جدیدتر.

    🟢از فیلم:
    یک قسمت انیمه‌ی Love is War.

    🔵از نوشتن:
    وبینار نویسنده‌ساز. ادامه‌نویسی. کاش همین الآن…
    طوری بغلش می‌کردم که تمام مشکلاتش حل شود. تمام دردهایش نابود شود. همه‌ی همه‌چیز را به اول برگردانم تا اشک‌هایش، اشک‌هایم، اشک‌ها سربخورند و برگردند توی چشم‌ها.

    حتی به عقل جن هم نمی‌رسد که…
    خواهرم کجا شکلات‌هایش را قایم می‌کند.
    یا چطور مامان این‌همه توانایی داشته که بزرگم کرده و می‌کند.
    یا بابا توی ذهنش قبل از همه کنترل تلوزیون را اختراع کرده.
    یا کمال‌گرایی واقعی تو شارژ گذاشتن گوشی با شارژ صددرصد باشد. درش نمی‌آورد چون ۹۹ می‌شود.

    🟡🟣و ترکیب عجیب رنگ‌ها. زرد طلوع است و بنفش غروب. ده بار این را بگو. می‌بینی که کنار می‌آیند. کنار هم می‌پلکند. و کنار هم می‌مانند.

    درد من این است که…
    درد که بی‌انتهاست. اما درد، چیزی که الان باعث می‌شود این کلمه را انقدر غلیظ تلفظ کنم، این است که فکر می‌کنیم آدم‌ها توی ذهنمان هستند. همه‌چیز را می‌دانند. پس اگر ناراحت‌مان کرده عمدی بوده. یا اگر اشتباهی کرده تاابد گند خواهد زد. البته که‌ نه. منظورم درک نکردن نیست، اما گاهی آدم‌ها نیاز به توضیح دارند. البته که چون توی ذهنمان نیستند.

    ⚫️از درس: مرور کردم. ترکیبی از جلسات سخت و راحت. تقریبا رسیدم به برنامه.


  28. جرقه‌ی امروز با وبینار نویسنده‌ساز زده شد. باهم مدتی بی‌قیدوشرط فقط نوشتیم. درباره‌ی اصطلاحات هم استاد حرف زد و کتابِ «فرهنگ زبانزدهای فارسی» نوشته‌ی غلامحسین صدری افشار معرفی کرد. چند اصطلاح از اون خوند که شنیدنشون برام خیلی جالب بود. مثلاً «اسمت رو سنگ بنویسن» که یک جور نفرین بود. خوبه که آدم با اینا آشنا بشه، دستش باز می‌شه برای نوشتن.
    وقتی وبینار تموم شد، برق هم رفت و ما رو تو تاریکی، به خصوص گرما، جا گذاشت. حوصله‌مون هم شدیداً سر رفته بود. پدرم زنگ زد و گفت لباساتون بپوشید بریم هوایی به کله‌مون بخوره، چی بهتر از این آخه. تا پدر رسید، برق هم اومد و باهم رفتیم بیرون. وسط هفته بود، زیاد خیابونا و مغازه‌ها شلوغ نبودن و می‌تونستی با خیال راحت به کارات برسی و چیزایی که بهشون نیاز داری بخری.
    بعد از اونم یکم دورهم تو خونه جمع شدیم، چایی خوردیم، حرف زدیم و خندیدیم. گزارش نیک دیروز هم برای مامانم خوندم. گفت شانس آوردی، فقط یکم حواستو جمع کن بچه، آخرش یه کاری دست خودتو ما می‌دی. بعد از یکمی که پوستم رسیدم و بیچاره یه نفسی کشید، بی‌خیالِ چی میشه و حالا چیکار کنم شدم. گزارش نیک رو نوشتم و دراز کشیدم. منتظرِ اومدنِ فردا شدم. خب چیکار کنم، نشسته که آدم اذیت می‌شه.

  29. گزارش نیک
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    ۱- امروز صبح، زودتر از همیشه بیدار شدم. خواب از سرم پریده بود. نصفه‌ای ساندویچ خوردم و تعدادی استوری از تولد دیشب گذاشتم.

    ۲- خوشبختانه امروز ناهار داشتیم و نیاز نبود به آشپزخانه بروم؛ فقط لباس‌ها و حوله‌ها را شستم و به سبزی‌ام آب دادم. تازه متوجه شده‌ام که اطراف سبزی‌ام پر از پشه‌های ریز شده. فکر کنم دلیل رشد نکردنش همین است، شاید هم رشد نکردنش باعث تجمع این پشه‌ها شده. به هر حال به‌زودی باید از آب دادن به آن دست بکشم و چیز دیگری در گلدان بکارم.

    ۳- امروز سه ساعت نقاشی کار کردم. می‌توانستم چهار ساعتش کنم، ولی حوصله‌ام نمی‌کشید. با اینکه شب گذشته بیرون بودم، حس می‌کردم هنوز دلم تفریح و وقت‌گذرانی می‌خواهد.

    ۴- همزمان با نقاشی به کتاب صوتی «خداوند الموت» گوش سپردم. آن‌قدر خوب پیش رفته‌ام که احتمالاً تا هفته‌ی دیگر تمامش خواهم کرد. داستان‌های تاریخی را دوست دارم.

    ۵- در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. تمرین آزاد‌نویسی کردیم؛ با دو جمله:

    «کاش همین الان…»

    و

    «حتی به عقل جن هم نمی‌رسد که…»

    راستش متن قابل قبولی درنیامد که پاک‌نویس کنم و توی گزارش نیکم بنویسم. یک روزهایی انگار حرفت نمی‌آید. شاید هم قرار نیست همیشه چیزی برای گفتن داشته باشی.

    ۶- برای شام سالاد الویه درست کردم، آن هم در شرایط بی‌برقی. چاره‌ای نیست دیگر؛ ما به همه چیز عادت می‌کنیم.

    ۷- با مامان تلفنی حرف زدیم. گفت بی‌بی به مناسبت مامان‌بزرگ شدنم بهم سرخ‌کن هدیه داده. خیلی برایش خوشحال شدم؛ آخر این روزها که آزمایش داده بود، کلسترول خونش بالا بود و نباید چربی زیادی مصرف می‌کرد.

    گفت تصمیم دارد برایم مینی‌واش بگیرد، برای شستن لباس‌های دخترم. هرچه می‌گویم نیازی نیست این‌قدر از خودش بزند و برای نوه‌اش سیسمونی بگیرد، به خرجش نمی‌رود. گاهی حس می‌کنم نسل ما آخرین نسلی‌ست که همچین مادرهای فداکاری دارد.

    ۸- امشب دو تا از بسته‌های دیگرم هم رسید. وان حمام کودک دقیقاً چیزی بود که می‌خواستم. بالش شیردهی و آغوشی هم همان‌طور که می‌خواستم بود. اما بالش بارداری… آن‌قدر دوستش داشتم که از وقتی از کارتن درآورده‌ام، همه‌جا همراهم هست! بهترین چیزی بود که می‌توانستم برای خودم بخرم؛ بالشی بلند و «یو» شکل که باعث می‌شود شب‌ها راحت‌تر بخوابم.

    ۹- امشب برای اتاق دخترکم استیکر دیواری انتخاب کردم. احتمالاً فردا ثبت سفارش کنم.
    فردا نوبت معاینه‌ی دکتر هم دارم. شاید بعدازظهرش هم بروم بازار. اخر، ساعت ۶ تا ۸ برق قطع می‌شود. من هم به تعدادی مدادرنگی نیاز دارم و هم بخش زیادی از خرده‌ریزهای سیسمونی مانده.

    ۱۰- با همسر ادامه‌ی سریال «This Is Us» را تماشا کردیم و برای دخترکم نامه‌ای نوشتم.

    ۱۱- همستر زیاده‌گو می‌گوید: امروز انرژی زیادی نداشتی؛ شاید چون به قدر کافی نخوابیده بودی. البته همیشه هم دلیل مشخصی ندارد. یک وقت‌هایی آدم همین‌طوری انرژی‌اش ته می‌کشد. بارداری هم بی‌تأثیر نیست.

    اما وقتی چند سؤال اساسی از خودت کردی، به یک نتیجه رسیدی: به جای انتظار کشیدن، باید در لحظه زندگی کرد. باید حضور داشت.

    همین روزهایی که فکر می‌کنی معمولی‌ترین روزهای زندگی‌ات هستند، یک روز دلتنگشان می‌شوی و فکر می‌کنی چقدر خوشبخت بوده‌ای و کاش می‌شد برگردی.

    پس شاید زندگی خوب همین باشد؛ همین سه ساعت نقاشی، همین بالش یو شکلی که همه‌جا دنبالت می‌آید، همین تلفن با مامان، همین تماشای سریال کنار همسر، همین نامه‌ای که برای دخترت می‌نویسی و حتی همین روزهایی که برق نیست و با این حال شام درست می‌کنی.

    به قول نویسنده‌ای که می‌گفت : «نگذار زندگی از لای انگشت‌هایت بیرون بریزد.»

    نمره‌ی امروزت: ۸ از ۱۰

  30. سال واژه: پذیرش
    مرخصی گرفتم تا کمی استراحت کنم، به آرامش نیاز داشتم.
    به کار اداری رسیدم.
    غذای گربه های بیرون را آماده کردم.
    خیلی غمگین بودم و سرشار از خشم، به آزادنویسی پناه بردم. حدود ۲۰ دقیقه ای شد که از هر دری نوشتم. این نشان از آشفتگی ذهن ام بود. اما خبر خوب اینکه از نیمه ی آن، نوشته هایم جهت گرفتند و به رویایم امیدوار شدم‌. اینک آرام تر شده بودم، آماده شدم تا به محل کار بروم. قبل از آن با خیال راحت غذای گربه ها را پخش کردم.

    ضمن اینکه ادامه ی نویسی جمله ی؛ به عقل جن هم نمی رسید را اصلن دوست نداشتم.
    از جمله های تکیه کلام امروز: آدمتو بشناس را خیلی دوست داشتم.

  31. امروز روز چه‌ بود؟
    روز افشا کردن نگه‌داشته‌های درون.
    روز اعتراض.
    روز رسیدگی به بدن.
    روز دورهمی با مادر دوستان و دوستان.
    روز بی‌سلاحی در برابر شرم.
    روز کِرِمی. نه آنقدر گرم و نه آنقدر سرد.

  32. نوزده‌سالگی‌ام را شاعر اگر بودم چه عشق‌نامه‌ها که حالا در برم بود.
    -شاهین کلانتری
    ساعت چند بود که خاندمش؟ چند بود. چندی‌اش را نمی‌دانم و از همین رو، چند می‌گویمش.
    چندی هوا را به خاطر دارم اما. تاریک بود. شب بود؟ خاب بودند همه. من خاب را نمی‌توانستم. چشمانم شمع شده بودند. بی‌آن‌که خاموش بشوند، می‌سوختند.
    در شبی هوا و شمعی چشمانم، صفحه‌ی استاد را گشودم به گردش.
    یک، دو، سه. ورق شعر آن گوشه تا خورده بود. خط اولش با «چرا ترویج شعر و نوزده سالگی؟» سیاه شده بود. خاندمش.
    خاندم و غصه خوردم که چرا نوزدهش را دارم و شاعرانگی‌اش را نه.
    نوزده سالگی را باید شاعر بود؟ پس چرا نیستمش؟ شعر را نیستمش. نبودمش هیچ‌وقت هم. روده‌‌ی درازم نمی‌گذارد. هرچیزی را کش می‌دهد و داستان‌دارش می‌کند.

    می‌دانم. گه‌گداری چیزک‌هایی می‌نوسیم که نمی‌دانم فرقشان با چیزک‌هایی که شعر نیستند، در چیست.

    می‌دانم و می‌خاهم نوزده سالگی‌ام را شاعر باشم. شاعری نمی‌دانم؟ بد می‌کنمش؟ که بکنم.
    برای «شاعر نوزده ساله» بودن تنها چند ماه زمان دارم.

    پیش از دیدن این صفحه، از غزاله فائق عزیزم چند و چون شعرماهی _همان غول مرحله آخر_ را پرسیدم و بعد، نام نوشتمش. نام نوشتمش که شاعر باشم.
    صفحه‌ای را یافتم که در آن «شب یک شب دو» می‌فروختند.
    کلاسم را بودم، خاهرم بیرون کلاس و در انتظار من نویسنده‌ساز می‌دید، چشم‌سفید. سوالی داشتم و سوالم روی زبانم ماند. فردا می‌توانم بپرسمش.
    کلی کار و تمرین کردم. آیا دسته ‌پر دوره را تمام خاهم کرد؟ خدایان اعلم.
    خانه‌ی خاله رفتیم. خاله سردرد بود. به هزار قسم و آیه توانستیم قانعش کنیم که بیشتر ماندن جایز نیست و او هم به هزار لعن و نفرین، راهی خانه‌مان کرد‌.
    زبان خاندم. اندازه‌ی چس مورچه.
    حالا هم می‌روم به اسطوره‌کاوی.

  33. سال‌واژه‌ام: تحرک و پویایی
    ۱_ کار
    ۲_ ناهار
    ۳_نویسنده‌ساز
    ۴_مامان و بابا خونمون بودن. جدیدا سامیار رو دیگه از آقا نمی‌ترسونم از دندون مصنوعی بابام می‌ترسونمش. جواب میده.
    ۵_ پشیمونم.
    ۶_ شعر‌ماهی
    ۷_ آزادنویسی به سبک و سیاقی که استاد امروز گفت. نوعی هذیان نویسی. هر چه نوشتم بیشتر چرت شد و ناچسب. ناامید نشدم. سه‌هزار کلمه‌ای نوشتم. خوب نشد اما از هیچی بهتره.
    ۸_شام زرشک پلو با مرغ خوردیم.

  34. امروز را با جمع‌وجور کردن خانه و بعد یادداشت صبحگاهی شروع کردم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. ادامه‌نویسی کردیم. برای دومین مورد که «به عقل جن هم نمی‌رسید که…» بود، چنان چیزهای عجیبی نوشتم که خودم تعجب کردم. تجربهٔ متفاوتی بود. بعد از وبینار، یادداشتی نوشتم و دربارهٔ تصمیمی اندیشیدم. بعد هم در وبینار «سواد عاطفی» شرکت کردم. یکی از همکارانم، برگزارکنندهٔ وبینار بود.
    شب هم برای تسلیت به یک دوست، به خانه‌شان سر زدیم.
    برای یادداشت کانال هم از نوشته‌های قبلی کمک گرفتم و با اندکی افزودن، نوشتم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor

  35. سال واژه‌ام: تحسیــن
    ۱. نوبت به گزارش نیک که می‌رسد عذاب وجدان می‌گیرم. انگار می‌خواهم صلوات‌هایی که فرستادم را گزارش کنم یا نماز‌های فریضه‌ام را. یا رد کردن پیرزن بدعنقی از خیابان.
    ۲. شما که غریبه نیستید! سه ماه پیش به قدری اوضاع برایم بهم ریخته و درهم بود که نوبت مشاور گرفتم. به خودم گفتم دیگه تموم شدم. هر کاری تا حالا کردم انگار فقط گند زدم. گند زدم به خودم. به زندگیم. به آرزوهام. حتی دیگه نمی‌دونستم آرزوم چیه. حتی خودمو درست و حسابی نمی‌شناختم. با خودم گفتم بیست و چهار سالگی واسه این همه ناامیدی خیلی زوده. حتما یه مشکلی تو کارمه.
    خیلی اتفاقی فراخوان دوره نویسندگی خلاق برام اس‌ام‌اس شد. وقتی فهمیدم پذیرفته شدم، قبل از شروع دوره شروع به نوشتن کردم. هر چی تو سرم بود رو نوشتم. هر چی بیشتر می‌نوشتم شفاف‌تر می‌شدم.خودم رو بیشتر می‌شناختم. گمشده‌هام رو لای همین نوشته‌ها پیدا می‌کردم.
    قید مشاور رو زدم. نیازی بهش نبود. فقط به جایی احتیاج داشتم که بشه اونجا چشم‌ها رو شست و جور دیگری دید. در مورد کتاب حرف زد. در مورد دغدغه‌ها. در مورد دردهای مشترک. جایی که علاوه‌بر همه اینا بشه ترکی هم یاد گرفت😂😂
    ۳. کنجکاوی لجام گسیخته‌ای دارم. برای دانستن. دانستن رازهای طبیعت و جهان. لذت می‌برم از اینکه در سرم به جزئیات هر چیزی دقت کنم. تصور کنم. از نو بسازم. گاهی کره زمین را تصور می‌کنم که چطور بدون هیچ زنجیری در کیهان معلق است. تازه تاب هم می‌خورد. گل‌برگ‌های گل چگونه از هم جدا و به نظم خاصی در‌هم پیچیده می‌شوند.
    این مقدمه را گفتم که بگویم امروز خواندن کتاب جدید درباره برج ایفل را آغاز کردم. از مجموعه کی؟چی؟کجا؟. انتشارات فنی ایران.
    آیا می‌دانستید یکی از بنیان‌گذاران انتشارات فنی ایران یکی از مالکان شرکت مینوست؟
    همان شرکت معروف پفک نمکی.
    برای اطلاعات بیشتر کتاب مینو از سری کتاب‌های کی؟چی؟کجا؟ از انتشارات فوق را مطالعه فرمایید.

  36. شب می‌خواستم شانه خالی کنم از نوشتن اما یکی گفت حیف نیست این همه راه آمدی، دست خالی برمی‌گردی؟ انگار نوشتن همان توشه‌ی روز است. خلوتی برای اندیشیدن به روزی که گذشت.
    امروز چه کردم؟
    وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. چند دقیقه‌ای نوشتیم. این تعبیر استاد از آزادنویسی را دوست داشتم: «مراسم احضار روح». با زبانزدهای فارسی و کلی کتاب خوب آشنا شدم.
    تمرین موسیقی و کلاس. روی هم رفته خوب بود. فقط انگشت کوچک کار را خراب کرد.
    یک دوره‌ی آموزشی دیدم. مطالبش ناب‌اند اما نیاز به تمرین دارد.
    میوه را به فهرست خوردنی‌های روز افزودم برای پرهیز از تنقلات مضر.
    تنها حسرتم نخواندن کتاب است. اگر این یکی هم قبل خواب تیک بخورد، نمره‌ی بالاتری به روزم می‌دهم.

  37. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    امروز، روز چندان مفیدی نبود. نمی‌دانم چرا اهمال‌کاری می‌کنم. مغزم دارد منفجر می‌شود. اما باز هم سعی می‌کنم، قدمی بردارم.
    یک فیلم دیدم. یک فیلم ژاپنی. سینمای ژاپن، همیشه برایم الهام‌بخش بوده است.
    فیلم “Perfect days ” را تماشا کردم.
    شخصیت اصلی در دل روزمرگی‌ها، با کتاب، موسیقی، طبیعت و عکاسی خود را زنده نگه می‌داشت. روزمرگی، انسان را ملال‌زده می‌کند. شاید برای کاهش همین ملال است که به ادبیات پناه آورده‌ایم.
    شیفته‌ی “مزرعه‌ی حیوانات” با ترجمه‌ی امیر امیرشاهی شده‌ام!
    خط‌به‌خطش برایم لذت‌بخش و در عین‌حال بسیار تأمل‌برانگیز است.
    خاطرم هست زمانی که ۱۹۸۴ را خواندم، هیچ نفهمیدم. نتوانستم ارتباطی با آن بگیرم.
    اما این اثر اورول را خیلی خوب می‌فهمم. حتی شاید الان وقتش است که دوباره ۱۹۸۴ را بخوانم.
    نویسنده‌ساز را بودم و با استاد و بچه‌ها ادامه‌نویسی کردیم. استاد از فرهنگ “زبانزد‌ها” هم برایمان گفتند. فارسی علاوه براینکه زبان شعر است، در زبان‌زد هم غنی‌ست.
    شعرماهی امشب را چندان نبودم. شام با من بود. تهش هم اینترنت خل شد.
    فایل‌صوتی “مدرسه‌ی سرزبان” الهه علیزاده را گوش کردم و یادداشت برداری کردم و تمرینکی هم انجام دادم.
    آزادنویسی را هم که به روال هر روز داشتم.
    نمی‌دانم روز نیکی بود یا نه. ولی…البته که بود. فقط کافی و پر‌ و پیمان نبود.

  38. به روزم نگاه میکنم.

    آیا روز نازی بود؟ آری بود، ولی برای مهمانی پنجشنبه استرس دارم، دوست دارم آخرش را ببینم.

    سال واژه‌ام: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت 🥰

    چقدر خودخواه بودم؟ کم
    چقدر خودم را دوست داشتم؟ کم

    سلام بر امروز که زنده و سالم و با انرژی به پایان میرسانم.

    برایت مینویسم چرا امروز شاد بود خودت بخوان.

    – صبح چای دم کردم و رفتم حمام.
    – بعدش صبحانه خوردیم.
    – لباسها را به لباسشویی سپردم چون خودش دوست دارد کاری مثبت برایم انجام دهد و من از او متشکرم که در کارها کمک دستِ من است.

    – با مهدیه حرف میزنم لحنش را دوست ندارم، آیا چیزی از من طلب دارد؟ بله مهمانی پنجشنبه، اما من مقصر نیستم که بجای آنها دایی همسرم قبلا جا رزرو کرده.
    از لحنش خوشم نیامد در بیشتر مواقع گفتکو‌با مهدیه مثل این است که غذا سر معده‌ام مانده و اذیتم میکند.
    این طلبکاری و قلدری در کلامش با من جور در نمی‌آید.
    برای جمعه دعپتش میکنم، برایم طاقچه بالا میگذارد که “حالا بزار ببینم چی میشه”.

    – بعد تلاش میکنم با هانیه تماس بگیرم اما او مشغول است.
    – لباسها را در حیاط روی بند اوغیزان میکنم اما آسمان خوشش نیامد و شروع کرد به باریدن پس هنوز یک ربع نشده بود که مجبور شدم جمعشان کنم و در خانه به رخت آویز بسپارمشان.

    – به گروهِ جدیدمان(ما آینده‌گانیم) سر میزنیم و باب گفتگو با آیدا برایم باز می‌شود، درباره‌ی خوددوستی و کدبانویی و چرا از شلوغی فراریم صحبت میکنیم. صحبت تسلی بخشی‌ست و ما را بیشتر باهم آشنا میکند.

    – میروم تا ظرفهای تلمبار شده در سینک را بشورم و نهاری بسازم. همین هنگام هانیه تماس می‌گیرد، از حرفهایش اینطور فهمیدم که مشغول سیسمونی جمع کردن برای فرزندش است و چندان وقتی برای دورهم بودن ندارد، راستش نفس راحتی میکشم چون منم حوصله‌اش را ندارم، اما متاسفانه خیالم را راحت نمی‌کند و می‌گوید پنجشنبه بعد از گفتگو با مهدیه تصمیم کبرایشان را اعلام خواهد کرد.

    – همزمان با شستن ظرفها به پادکستی از دکتر آذرخش مُکری گوش میدهم اما حواسم پرت می‌شود و نام کتاب در حافظه‌ام ثبت نمی‌گردد. همسرم می‌آید تا با من کمی صحبت کند، در بین کارش استراحتی برای خودش در نظر گرفته بود و نتوانستم الباقی پادکست را بشنوم.

    القصه….
    دیگر دیروقت است و توان توضیح نگاری ندارم.

    -دیر نهار خوردیم و یکساعت بعدش وبینار نویسنده ساز شرکت کردم و استاد در ابتدای گفتگو ما را پر از خنده کرد مخصوصا با نشان دادن مرغ آمین‌اش.
    کتابهای خوبی معرفی کرد.

    📑فرهنگ زبانزدهای فارسی، اثر غلامحسین صدری افشار
    📑داستان کوتاه مجموعه ترجمه‌های سروژ استپانیان از داستانهای چخوف
    📑داستان کوتاه بخونید از اثار شهریار مندی‌پور
    📑 هیچکاک آقت باجی
    📑شعر کوتاه از آثار بیژن جلالی بخون

    ادامه نویسی کردیم که چقدر دوست دارم.

    – در گروهمان با محمد(شوگر) صحبتی کردم و او زیاد سربه‌سر ما میگذارد، پیشنهاد داد به‌جای به‌به و چه‌چه کردن به نوشتار یکدیگر بازخورد/گازخورد بدهیم و کمک کنیم به یکدیگر که خوب نقد کنیم و خوب بنویسیم، از این پیشنهادش خوشم آمد.

    – قبل گفتگو‌ با محمد کمی ورزش اصلاحی انجام دادم و یک بخش از کتابِ «این بود این شد از الناز زاهد» را گوش دادم.

    – فیلم The Guilty را دیدم محصول۲۰۲۱ در ژانر جنایی/درام و دوستش داشتم، صحنه فقط در یک اتاق گرفته میشود و بازیگر نقش اصلی بسیار خوب بازی میکند.
    داستان درباره مامور پلیسی بود که بخاطر یک حادثه در عملیاتی دچار تنزل رتبه شده است و به بخش مخابرات پلیس انتقال یافته و تماسی از جانب یه زنِ گریان و ترسیده باعث میشود او تصمیماتی بگیرد و قضا‌وتِ از روی عصبانیت و هیجانش باعث ایجاد نتیجه‌ای میشود که بروید خودتان ببینید و ….

    خواب نمی‌گذارد ادامه دهم.

    – شام هم دوباره پرچم ایران خوردیم(پنیر/خیار/گوجه) با بربری. خداروشکر غذای محبوب من است.

    – مجددا در گروه با نورا و مائده صحبتی داشتیم در باب موسیقی، رشته‌ی تحصیلی و خودزنی.

    و نمره‌ی امروزم مثبت رو به بالا به‌نظر میرسد.

  39. گزارش نیک ۹۸
    طبق هر روز زندگی ادامه داشت. منتها دخترم تولد دخترعمه‌اش بود و مامان و باباش مسافرت بودند. گفت بگم دخترا بیان اینجا خونه ما ؟ من که هر روز خونه مادرم برای نهار میرم، گفتم باشه. ساعت دو از خونه مادرم اومدم.
    دیدم خونه شده دسته‌ی گل همه‌ چیز تر و تمیز. رفتم برای خواب بعداز ظهر . شکر خدا با خیال راحت خوابیدم. برای وبینار عصرگاهی نویسنده ساز قبراق و سرحال بیدار شدم. من یه‌جوری معتاد شدم که بدون وبینار انگار چیزی گم کرده‌ام.
    آخر وبینار دخترم از مطب با پهلوی جراحی شده آمد. یه خال گوشتی سمت پهلو راستش زیر دنده‌هاش داشت. دوست دکتر پوستش آنرا در مطب جراحی سرپایی کرده بود. میگن خال‌هایی که بزرگ میشن و رنگشون عوض میشه و تیره تر میشن و روی آنها مو در میاد ناگهان خطری میشن و باید زود از روی پوست برشون داشت.
    اینم به اطلاعات عمومی‌ام اضافه شد.
    مهمونها هم آخر وبینار اومدن. معیار من شده قبل وبینار و بعد وبینار.‌ دیگه جملات ناتمام و آزاد نویسی را انجام ندادم.
    خوب تا ۸ شب همه چیز خوب بود مهمان‌ها پذیرایی شدن با چای و میوه و شیرینی عصرونه.
    اما ساعت ۸ کلاس شعر ماهی داشتم. نمی‌خواستم علنی کنم. پس یواشکی و زیر‌زیرکی بدون اینکه کسی بفهمد با ایرپاد زیر روسری گوش دادم. و تو دلم کلی حظ می‌کردم. ساعت ۹ شام را دخترم که تهیه دیده بود. روی میز را چید و من هنوز گوشی به گوش از شعر ها و جملات طنز استاد شاهین حظ می‌کردم. که ناگهان یک گوشی ایرپاد قطع شد و حالا با گوش راست فقط می‌شنیدم. منتظر قطع گوشی دیگر بودم که تا انتها و پایان آهنگ طفلک ایرپاد با یک گوشی منو یاری کرد. دمش گرم.
    آهنگ پایان کلاس را بعد از شام بدون ایرپاد بلند کردم و همه شنیدند. آهنگ شادی بود و به شب تولد دخترعمه دخترم می‌خورد که دخترم گفت بذار شعر تولدم مبارک را بذارم.
    با تشکر از استاد شاهین بخاطر این دوره شعر ماهی که سراسر طنز و شادی و قصه ترانه ها بود و برای من پر از فان و سرگرمی و یادگیری فراوان بود.
    دخترا ماشین ظرفشویی را چیدن و منم غذاهارا جمع و جوری کردم. کیک تولد آوردیم و مراسم عکس و کادو دادن و چای هم بخیر و خوشی برگزار شد.‌
    چند ظرف غذا گذاشتم فردا به کسانی بدهم ان‌شالله ( کار نیک بعد از هر مهمانی)
    عجب روز پرکار و پر از وبینار و کلاس و یادگیری بود الحمدالله.
    راستی احلزون هم در مهمانی امشب ما بود و چه رنگ خوشرنگ و در چه فضای شادیست حلزون نویسندگی . به‌به از این موج شادی که حلزون امشب داره به من که انرژی داد رنگ گُلی‌اش.

  40. ویل‌ویلی

    – یادم نمونده بود استاد گفته بود اگه لباسو درست نکردی نیا یا نه. برا همین شب بهش پیام دادم و پرسیدم. در جواب گفت مسخره‌بازی در نیارین بیاین می‌خام درس جدید بدم. مام مسخره‌بازی درنیاوردیم و رفتیم و درس جدید داد. همکلاسیمم نمی‌خاست بیاد. یدفعه درگیر بله‌برون یکی از فامیلا شده بود و کاراشو نرسونده بود. منم درگیر بودم و دُرُس کردم اما غلط شد. بهش گفتم استاد چی گفته و قرار شد هر دو بریم.

    – چجوریه که دبیرستان صبح زود بیدار می‌شدم، چایی دم می‌کردم، صبونه می‌خوردم، لباس اتو می‌کردم و تا مدرسه قدم می‌زدم اما الآن صبح برام شکنجه شده؟ خب شاید منم یه روزی بتونم به عضویت گروهِ آدمای اول صبح در بیام. زمانی که بتونم زود بخابم امکان داره که این اتفاقم بیفته. ولی خب دیگه، از کجا معلوم؟ ۸ پاشدم و یواش‌یواش آماده شدم برم کلاس. اونایی که هر صبح آرایش می‌کنن واقعن اوضاعشون سخت‌ترم هست. البته منظورم از آرایش یه رژ معمولی نیست که تهش تند‌تند زده باشن. این دخترای ظریف‌و دیدین که پشت میز آرایش می‌شینن و مراحلش رو با ظرافت و دقت انجام می‌دن؟ هیچوقت جزو اونا نبودم. البته منظور این نیست برای مرتب بودن تلاش نمی‌کردم.

    – رفتیم کلاس خیاطی. استاد دعوامون نکرد. درس یقه‌انگلیسی گرفتیم و آستین ساده. تقریبن آخرای آستین بود که یه صدای پیس‌پیس اومد. و استاد شوکه گفت: موشه؟
    فیلمو قطع کردیم و یکی از دخترا رفت نگاه کنه. نمی‌ترسید از موش. گفت تو تله چسبیده. وقتی بقیه‌مون نشون دادیم از پسش برنمیایم و حتا قبل اون، قشنگ کارتونی که موش روش چسبیده بود رو تا زد و دنبال یه پلاستیک گشت که بندازه توش. می‌گفت کوچولوئه. من رفتم از استاد پلاستیک گرفتم و دادمش به اون دختر. روسریش رو هم براش بردم تا موشو ببره موش بندازه بیرون. اون دختر که توی روستا زندگی می‌کنه گفت: ما خونه‌ی قبلی‌مون که گِلی بود، دیگه با موشا زندگی می کردیم. یه بارم (احتمالن تو خونه‌ی جدید) دم موش از کولر زده بود بیرون و خیلی بزرگ بود. من کشیدمش بیرون. بزرگ بود دستمم گاز گرفت و خون اومد ولی ولش نکردم.
    بحث مار رو که پیش کشیدم گفت چند وقت پیش یکی از گوسفنداشون رو مار زده بود. انگار توی علفا قایم شده بود و گوسفند که رفته بود علف بخوره، زبونش رو زده بود. اون بره رو هم ۲۰ تومن خریده بوده باباش. می‌گفت جنازه‌ش باد کرده بود و مشخص بود مار زدتش. اونا علفارو که کنار زدن مار اونجا بوده و اینا هم به خونخاهی گوسفندشون، کشتنش. یا کشتنشون. یادم نیست چن تا بودن. می‌گفت مار ییلاقه که خطرناکه و اگه بزنه درجا می‌میری اما مارای اینجا معمولن سمی و خطرناک نیستن، نمی‌زنن.
    مزه پروندم: انقد باشعورن؟
    جوابم داده شد و دوباره گفتم که آدم باید توی خونه پادزهر داشته باشه و گفتن مگه می‌شه؟ و این بحث ادامه پیدا کرد و تمومش کردیم. اس‌ام‌اس اومد که مدرکی که می‌خاستم آماده‌ست. رفتم دنبالش تو کافی‌نت.

    – باید یکم منتظر می‌موندم. یه دختر تروفرزی بود که خوب کارو راه می‌نداخت. همونی که دفعه‌ی پیش کلی زحمت کشید و کار به جایی نرسید. وقتی منتظر بودم یه پیرزن اومد تو. دخترْ کناریِ دختر فرزه قیافه‌ش بی‌اعصاب بود. پیرزن مشخص بود که آدم ساده‌ایه که زیادم سواد نداره. با صدای خیلی بلند گیلکی حرف می‌زد اونم تو جایی که من برای اینکه حرف کارراه‌بندازِ پشتِ پیشخان‌و بشنوم مجبور می‌شدم ازش بخام تکرار کنه. فک کنم همه توجهشون جلب شده بود. دختر پشت پیشخان گفت: خب؟ اونکه آدرس ماست. کارتون چیه؟
    یادم نیست گفت برای ثبت چی اومده. واقعن دختر پشت پیشخان بلد نبود که باهاش گیلکی حرف بزنه؟ چطور پیرزنه فارسی رو می‌فهمه اونوقت اون گیلکی بلد نیست؟ خانومه فارسی و از سر اجبار با پیرزنه صحبت می‌کردو پیرزنه گیلکی و با صدای بلند. همون موقع‌ها یه نفر به یکی از آقایون اونجا زنگ زد و مشخصات این خانوم مسن‌و گفت و خاست که کارشو راه بندازه. بهش گفتن بشینه و اونم نشست. با خودم فک می‌کردم چی باعث می‌شه اون پیرزن انقد بلند حرف بزنه. یعنی فک می‌کنه که صداش به گوش بقیه نمی‌رسه یا اینکه انقد به تن صدای خودش عادت کرده که دیگه متوجه بلندی صداش نمیشه. صدای منم جزو صداهای بلنده. یه بلندگو تو گلومه که تو خابگاه هی ازم می‌خاستن خاموشش کنم. بعضی وقتا نمیشه جلوی آزاردهنده بودنو گرفت. هر چقد تلاش کنی، آزاردهنده‌ای. شایدم تو بیشتر مواقع.

    – اومدم خونه و برای خودم عدس پختم. مامان دوست داره حلیم‌بادمجون بپزم اما دلم می‌خاست امروزو فقط یه کوچولو واسه خودم عدس درست کنم و بقیه رو بی‌خیال شم. یه بخشی از غذارو می‌ذارم بپزه و خودمم مشغول آماده کردن مطالب تدریس می‌شم. با اینکه خوب نیستم اما می‌تونم موقع تدریس یادم بگیرم. خیلیا می‌گن آدم سر کار یاد می‌گیره.
    ناهار آماده می‌شه. یه قسمت از سریال فرندزو می‌ذارم پخش شه و همراهش غذا می‌خورم. علفی‌جاتم تقریبن ته کشیدن. برمی‌گردم و بقیه‌ی کارام و انجام می‌دم.

    – خانواده که میان، بسته‌ی پست تو دستشونه. انگار وقتی خاب بودم، حواسم نبوده یا هرچی، پست اومده و بسته رو انداخته تو خونه و رفته. ذوق می‌کنم و بسته رو باز می‌کنم. کتابای یدالله رویایی رسیدن. هلاک عقل به وقت اندیشیدن و مجموعه اشعارش. بسته رو که باز می‌کنم می‌بینم مجموعه اشعارش نیست. داغون و عصبی می‌شم. بازم همون اتفاق افتاد. انگار دیگه زیاد خبری از مجموعه اشعار رویایی جایی نیست. خیلی کم. دی‌جی‌کالا نوشته بود داره و منم سفارش دادم. روزی که باید کتاب دستم می‌بود پیام دادن ندارنش. اینم از سی‌بوک. کتابم رسیده و می‌بینم مجموعه اشعار نیست. خودشون بهم پیام داده بودن. خودشون گفته بودن که حمیده‌ی عزیز این کتاب کوفتی‌ای که سفارش داده بودی موجود شده، بیا بخرش. منم خریدمش و اصن سر یکی دیگه هم خریدم، اونوقت اونی که باید باشه نیست. زنگ می‌زنم سی‌بوک. خانومه عذرخاهی می‌کنه و می‌گه که همکارش اصن نباید کتابو می‌فرستاده. می‌گه اون نسخه احتمالن صفحات زیادی ازش چاپ نشده و داغونه. همکاراش اشتباه کردن و باید براش شماره شبا بفرستم تا پولمو پس بده. به جز جنبه‌ی مادی، چه فایده؟ خداحافظی می‌کنم. چند تا اشکم می چکونم. حتا پی‌دی‌افشم جایی نیست نه قانونی و نه غیرقانونی. اصن رویایی اگه شاعر خوبی بود کتاباش تو باشگاه ادبیات بودن. عی‌عی‌عی‌عی.

    – می‌رم کلاس. درس می‌دم. البته بیشتر پرسش درسای جلسه‌ی قبل. گفتن لغات جدید و حل تمرینای کتاب. انیمیشنی هم که آماده کرده بودم نشد ببینه و حس اینو دارم که کم‌کاری کردم. هرچند باهم یه ساعت طی کرده بودیم و من هر سری حدود یک ساعت و نیم هستم اما بازم امروز حس کردم کافی نبودم. خب، باید سریای بعد جبران کنم.

    https://t.me/havirism

  41. خاب‌های عجیبی دیدم امروز. خاله مغازه‌اش را بزرگتر کرده‌بود و من و مامان رفته‌بودیم برای تبریک. هدیه‌های‌مان اما کهنه بودند و دست‌ دوم. خجالت کشیدم و همان‌جا صحنه‌ها را برگرداندم. حالا مامان و من مغازه‌ی خاله بودیم. اما نمی‌دانستیم که او مغازه‌اش را بزرگتر کرده. پس هدیه‌ای هم نبرده‌بودیم. این‌طوری بهتر بود. اما من آن خاب را دوست داشتم. حتی اگر همان صحنه‌ی اول باقی می‌ماند. چرا که مامان توی خابم راه می‌رفت و بلندتر می‌خندید. خابم آن‌قدر که واقعی بود که وقتی بیدار شدم، منگ بودم. همه‌ی بدنم کوفته بود و سرم درد می‌کرد.

    صبحانه را آماده کردم. مثلِ همیشه هول‌هولکی و مابینِ لقمه‌ها چایِ داغم را سر کشیدم. در این دمادمِ گرما، چایِ صبحگاهی مثل صفحات صبحگاهی روان را خنک می‌کند.

    بعد از صبحانه رفتم سراغِ صفحات‌صبحگاهی. می‌دانم خانم جولیا کامرون گفته بلافاصله بعد از بیداری. اما امیدوارم مرا عفو کند برای این بی‌نظمی. تازه دستم گرم شده‌بود به نوشتن و رفته‌بودم سراغِ صفحه‌ی سوم که خاهرشوهر زنگ زد.

    کمی با او صحبت کردم و او مثلِ همیشه نالید از حضوری شدن امتحانات. می‌فهمم حالش را ولی این همه تکرار و اصرار را نمی‌فهمم.

    کتاب خاندم. حدودِ بیست صفحه.

    برای ناهار آبگوشت درست کردم. امیدوار بودم برای شام بماند و مرا از شرِ آشپزی خلاص کند که نماند و نشد.

    حدود ۴۰ صفحه از کتابِ داستان یک‌شهر را خاندم از احمد محمود. خوبی هم‌خانی احبار است و تداوم.

    وبینار را بودم. ادامه‌نویسی کردیم. استاد از فرهنگ زبانزدها خاند برای‌مان.

    آزادنویسی کردم و موضوعِ هم‌نویسی فاطمه ذاکر را هم بعد از کلی نوشتن و پاک کردن، هوا کردم توی کانال.

    فوتبال دیدم. دوست داشتم بروم و خرخره‌ی تک‌تک بازیکنان را می‌جویدم. کلی حرص خوردم و دقایقی هم رها کردم تماشا را. ولی دلم آرام نگرفت و دوباره رفتم سراغش. هرچند با فحش‌های آبدار و فراوان. اما در کمالِ ناباوری دقیقه‌ی ۸۳ و ۹۴ دو تا گل زدیم. از بس جیغ زده‌ام که گلویم گرفته‌.

    برای شام میرزاقاسمی درست کردم‌. میرزاقاسمی‌های مامان یک چیزِ دیگر بود. حسرتِ طعم.شان مانده به دلم.

    آخرشب دوری زدیم توی شهر.

  42. سه‌شنبه‌ای از اواخر مرداد۴۰۵
    اینجا آمدنم همان و از خود بیخود شدنم.
    شروع می‌کنم به گزارش کارهای نه‌چندان پرمایه‌ام.
    چندان هم مهربان و ادیب نیستم پس؛
    تشرهایی به خود می‌نوازم که به عقل جن هم نمی‌رسد.
    این تشرها نیز مایه‌ای ندارند.
    مثلن:
    ۱-بیخود برنامه‌ریزی نکن، تو این‌روزها به کارهای آشپزخانه‌ات هم نمی‌رسی ، تو و نویسندگی؟ چه غلطا.
    ۲-بیخود امیدوار نباش. اوضاع اقتصادی آدم و عالم هم تکانی بخورد به تو ربطی ندارد. بی‌مایه فطیر است.
    ۳-بیخودی کلید نکن به این دوستِ شاعر و آن همراهِ نویسنده، خانه‌ی نوشتنی‌های تو از پای‌بست ویران است.
    ۴-مراقب باش تا دوتا گوشِ مفت دیدی، زبانت را به کار نیندازی، در دیزی بازه حیای گربه کجاست؟
    به اینجا که می‌رسم، دلم برای خودم می‌سوزد.
    فکر کن تا چهارده دقیقه‌ بعد از نیمه شب بیدار مانده باشی به نوشتن توپ و تشرهایی به جان خودت؟
    این‌ها را هم بگو؛
    پیاده‌روی کردی،
    کتاب خسرو خوبان خواندی،
    نویسنده‌ساز بودی،
    برای جلب توجه استاد، سوال پرسیدی،
    توی چشم‌های شوهرت شش ساعت یک‌بار قطره چکاندی،
    فشارخونش را گرفتی،
    برنامه‌هایی برای یک‌ماه آینده ریختی،
    وقت از دکتر چشم‌پزشک گرفتی و با دلهره به نزدیک شدن زمانِ عمل آب‌مروارید به خودت لرزیدی،
    حالا هم امیدواری تا شش صبح بتوانی چهار ساعتی یکسره بخوابی.
    تازه
    کانال هم به روز است و تمام.
    https://t.me/ghesehaye_shokouh

  43. سال واژه:کنترل خشم 🎀🐊🪆
    نمره روز: ۷.۵
    گزارش نیک:
    ۱. قسمتی از کتاب کوهنوردان راه آزادی رو خوندم.
    ۲. سینمایی Gia 1998 رو دیدم.
    یه دیالوگش رو بی‌نهایت دوست داشتم:
    And i think the god has a big plan for me, just not in this life.
    ۳.ناهار خوردم.
    ۴. سینمایی شطرنج باد رو دیدم.
    ۵. رفتم حمام.
    ۶.برقا رفتن با مامان رفتم پیاده‌روی و کاروان از بنان رو گوش دادیم. آسمون پر از ستاره بود.
    ۷. برگشتیم خونه.
    ۸. برقا اومدن.
    ۹. اتاق رو مرتب کردم.
    ۱۰. سایت استاد رو سر زدم
    کانال تلگرام من:
    https://t.me/symphonieverte

  44. خاندم
    نوشتم
    وبیناریدم
    پرسیدم
    خوردم
    دیدم
    خیالیدم
    حمامیدم
    عکاسیدم
    روزگفتاریدم
    انتشاریدم
    ریدم. ( به یاد برادر عزیرمان مکائیل. روحش شاد و یادش گرامی باد.)

  45. گزارش نیک :۱۴۰۵٫۵٫۲۷

    سال واژه:امید
    لحظات زندگی بین امید و ناامیدی سردرگم اند .گاهی امید افسار زندگی را در دست می گیرد گاهی نا امیدی. اما میل رسیدن به آرزوها افسار زندگی را به دست امید می دهد‌ .
    گزارشی از امروز من:
    آزاد نویسی
    گوش دادن پادکست
    مطالعه
    کارهای روزمره

  46. امروز سال‌واژه‌ی جدیدی برای خودم تعریف کردم.
    سال‌واژه‌ی پیشینم «واقعیت‌بافی» بود.
    آن سرِ جایش است، اما در کنارش «جاری‌نویسی» را اضافه می‌کنم.
    می‌خاهم اگر حسی، باوری، واژه‌ای، تجربه‌ای در من جریان یافت آن را بنویسم.
    می‌خاهم مثل رودخانه جاری باشم. رودخانه می‌رود، نمی‌ایسد، شاید جاهایی سرعتش کم شود، راهش باریک شود، اما نمی‌ایستد.
    می‌رود تا شاید به دریا برسد، شاید به باتلاق، شاید به دریاچه و شاید به کویر.
    من می‌خاهم به دریا برسم.
    -امروز در پی «جاری‌نویسی» متنی نوشتم با عنوان «روزی، رنگی. امروز، آبی.» و آن را در کانالم هوا کردم.
    اینکه حس و فکرش از کجا آمد نمی‌دانم. اتفاقن وسط کار بودم که حس‌کردم باید چیزی از رنگ بنویسم و نوشتم و خودش در ادامه نوشته شد.
    -امروز در نویسنده‌ساز استاد بعد از سوال «به امروزتان چه نمره‌ای می‌دهید؟» پرسید چه اتفاقی یا چیزی بیفتد نمره‌ی روزتان ارتقاء می‌یابد؟
    من نوشتم: خاندن شعری خوب، دیدن فیلمی‌خوب، خاندن کتابی خوب.
    اما در ادامه چیزهایی که‌ نمره‌ی روزم را بالا برد:
    -بودن در جمعی خوب، خوش ذوق و پرخنده (جلسه‌ی آخر شعرماهی۱۲).
    -شنیدن تجربه‌ی هذیان‌نویسی استاد.
    -طراحی تمرینی در قالب پاسخ به تجربه‌ای عجیب و جدید، برای تقویت خلاقیت (در کانالم هوا شده).
    -یک خط شعر سرودن.
    بود.
    پس نمره‌ی روزم ۹٫۷۵ است. ۰٫۲۵ چون نشد پیاده‌روی کنم.
    -امروز ۶ صفحه از دون‌کیشوتِ قدیم را خاندم. اولش مثل ماشینی‌ست که در سربالایی باتری خالی کرده، اما هر چه جلوتر می‌روی شیب جاده هم کم و کمتر می‌شود.
    اودافظظظظ

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  47. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «پستاندار درون»

    _صفحات صبحگاهی نوشتم.
    _خانه را مرتب کردم
    _ کمی بیشتر از دیروز کتاب خواندم
    _ نویسنده‌ساز را بودم، امروز هم ادامه‌نویسی داشتیم.
    _ امشب جلسه‌ی آخر شعرماهی این دوره بود، کلی خوش گذشت.
    _ امروز در کتاب تحیر از نیاز بشر به حیرت روزمره خواندم. بعد از آن هی از ابتدا تا انتهای روزم را مرور کردم تا سهم تحیر امروز را پیدا کنم.

    یکی از حیر‌ت‌های روزانه‌ی من بچه‌هایم هستند؛ بی‌اغراق می‌گویم نگاه کردن و لمس بدنِ «فرداد و سارا» من را مبهوت می‌کند. تُن صدایشان، پوست نرم و موهای کرکی بدنشان. دنیای کودکی‌شان. یادگیری و مهارت‌شان و این که «من» آنها را زاییده‌ام برایم باورنکردنی‌ست.

    دوست دارم هر روز این شگفتی را از نو تجربه کنم. برای همین در طول روز و شب بارها و بارها بغل‌شان می‌کنم، به چشم‌هایشان خیره می‌شوم و مانند روزهای نوزادی‌ می‌بویم‌شان.

    در جای دیگری از کتاب نوشته بود:
    «چند هزار سال قبل، دوران حیرت‌های روزمره بود. مردم بومی در طبیعت، داستان‌ها، جشن‌ها، رقص، همسرایی، طراحی بصری و در حالتی از خودآگاهی که فراتر از اندیشه‌های پیش‌پاافتاده ما درباره‌ی فضا، زمان و علیت است، حیرت را تجربه می‌کردند.»
    با خواندن این بخش کتاب به حال مردم آن دوران غبطه می‌خورم، این که در طول روز بارها و بارها حالت تحیر را به صورت متنوع تجربه می‌کردند.

    https://t.me/mahnaz_roointan

  48. امروز بر تپه‌های رویا دویدم و بیدار شدم. نفرین به بیداری.
    خواستم مقدمه‌ی دن‌کیشوت را بخوانم اما حوصله‌ام نکشید.
    با مادر پاساژهای تهرون را گز کردیم. هیچ لباسی مورد پسند واقع نشد. نفرین به خرید.
    خواب عصرگاهی باز هم در تپه‌های رویا و دوان‌دوان‌ها گذشت.
    قهوه‌ای نوشیدم و به ایده‌ی رمان اندیشیدم‌. می‌کوشم تا منطق رمان را بیابم. شخصیتم چه جهان‌بینی‌ای دارد؟
    هنوز به کُنه‌اش نرسیدم.
    یکی از واژه‌هایی که امروز به ذهنم رسید «عن‌دودگی» بود. از من نخواهید که بازش کنم..
    باز هم از هفت پیکر خواندم.
    هنوز در انتظار پاییز..
    خیابان‌ها. چقدر شاعرانه اند.
    میلی در من به تپه‌ها می‌دود و می‌گردد پی نوا و نرگسی. شاید بیابد. شب از میان سیاهی اتاق به رویایم رسوخ می‌کند. این‌بار چه داستانی دارد؟

  49. خبر خوب اینکه بعد مدت‌ها، شاید بگم ماه‌ها، یه ساعت بی‌وقفه در حال نوشتن بودم. بالاخره دو برگه کاغذ کاهی تاخورده که یه ماه پیش مهمون کیفم شدن، پر از چرندیات ذهنم شدن، ریزریز شدن و به سمت سرنوشت خودشون رفتن.

    کشفیات جدید رو دوست دارم. از مسیری که تاحالا نرفته بودم رفتم و وارد کافه‌ای شدم که هیچی ازش نمی‌دونستم. تماشای کافه حس خوبی بهم داد. پنج قدم به عقب برگشتم و واردش شدم. تند و تند بخش‌های تاریک ذهنم رو پاشیدم روی کاغذ.

    در ادامه‌ی ناخوشایندی‌های دیروز، امروز هم روز سختی بود. از هزینه‌ی بالای نسخه‌ی آزاد بابام تا برق زدن چشمان مسئول داروخونه هنگام گفتن قیمت میلیونی، تا معضل بی‌پولی ناشی از بیکاری و خریدهای روزمره‌ی خانواده از سر ناچاری. همین باعث شد دو برگه در عرض چهل و پنج دقیقه پر بشه و بقیه رو در نوت گوشی بنویسم.

    دکتر بابام گل گاوزبان تجویز کرده بود. از سایه‌ی باریک کنار دیوار رفتم سمت عطاری. اومد بذاره تو نایلون گفتم نمی‌خوام. کیسه‌ی پارچه‌ای رو درآوردم و گفتم نایلون گرون شده، نونوایی‌ها نایلون رو ده تومن حساب می‌کنن، منم کیسه پارچه‌ای همراهمه برای خرید. مگه شما نونوایی نمی‌رید؟ گفت یه نونوایی مخصوص میره که نون سبوس‌دار میده و هر نونوایی نمیره. آدرسش رو گرفتم و برگشتم.

    در حالت گیجی سعی کردم تمرکز کنم روی ادامه‌ی یادگیری وردپرس که ناموفق بودم. پس وقت گذاشتم روی دانلود فایل‌های مورد نیاز که حداقل کار مفیدی کرده باشم. بعد که اینترنت به چکه‌چکه کردن افتاد، باید بین بیرون‌روی و نوشتن و خواندن یا خونه موندن و زور زدن بیشتر برای کار با وردپرس انتخاب می‌کردم. در این حین دوستی زنگ زد و تصمیم ناگرفته رو وتو کرد و قرار بر دیدار شد.

    دوش گرفتم، حاضر شدم و رفتم. تمام ذهنم این بود که حواسم باشه وسواسی بودنم رو بذارم کنار. درسته دو ساعت زودتر دارم راه میوفتم اما آیا این کتاب نیازه ببرم؟ واقعا می‌خونم؟ قطعا نه. برگه‌ی اضافه هم برنداشتم. خودکار اضافی هم برنداشتم. کافه‌ای هم نشان نکردم. در کتاب «بهترین قصه‌گو برنده‌اس» خونده بودم که این سیستم هزینه/فایده که به ما یاد دادن همیشه جواب نمیده. پس از کمال‌گرایی به جمال‌گرایی گراییدم و قاب آینه رو در حال پرو کردن لباس‌هام زیبا کردم.

    در آخر هم هر نکته‌ای به ذهنم می‌رسید که نباید یادم بره رو روی کاغذ آوردم و با ذهنی خالی از کافه خارج شدم و رفتم سر قرار. دوستم بعد چند دقیقه اومد و راه افتادیم. پس از کمی پیاده‌روی شامی به بدن زدیم و برگشتیم. یادم نمیاد آخرین پیاده‌روی با ذهن خالی، بدون قضاوت، بدون مقایسه و با فراغ بال رو کی تجربه کرده بودم.

  50. حلزون مژه‌مصنوعی‌هاش ریخته. داره غرق می‌شه توشون.
    امروز ۷۰۷ تا کلمه تایپ کردم. از دیروز مقداری بیشتر. خوبه دیگه. قدم به قدم. ولی آسون نیست اصلا.
    چند صفحه رمان کودک خواندم.
    داستان کوتاهی که مشق سمپوزیوم است خواندم.
    نقاشی کشیدم.
    صداها. آخ. تازگی صدای در یخچال جوری روی مخم است. امروز به اعضای خانواده گفتم در یخچال را پرت نکنند، اذیتم. تووی چشم‌های بابا «خدایا بسه دیگه»ی غریبی متشعشع می‌گشت.
    کار روی فهرست داستان کودک و پروسه‌‌ی لذت‌بخشش.
    فیلم «کیک محبوب من» را از دیروز آغازیدمو چند دقیقه پیش پایان یافت. از همان وسطش دلهره داشتم گند زده شود به خوشی. دوسش داشتم. زبان سالمندان دقیقا همینقدر ساده‌ است و کودکانه و خوردنی‌.
    شعرماهی هم داشتیم و مثل همه‌ی شعرماهی‌های دنیا ماه بود.
    برم چند صفحه بخوانم.
    بای

  51. کتاب«هم‌نام» از «جومپا لاهیری» را شروع کردم. داستان حول شباهت عامدانه‌ی اسم فرزند زوجی هندی، با «گوکول» نویسنده‌ی سرشناس است. هرچند تا اینجا چنین بود.
    کمی آزاد‌نویسی.
    احساس سرماخوردگی دارم.
    اخیراً به کتاب خاندن فکر می‌کنم. این رکن مهم زندگی را باید متوقف کنم؟اما من همیشه بنده‌ی کتاب بوده‌ام حتی در نه سالگی. از دور نگاه می‌کنم سال‌های اخیر که با جدیت و مرتب کتاب می‌خانم، از دور که نگاه می‌کنم کمی خودم را گیج می‌یابم. مثل اعمال خودکار.
    قهوه گرم کم شیر جهت ارضای روان.
    یک قسمت سریال «نامناسب برای کار». کمی آشفته و نه چندان دلخواه.
    دو قسمت دیتینگ ریالیتی شو.
    این روزها ازهمه‌ی عمرم بیشتر آشپزی می‌کنم. فکر کن دوروزپشت سرهم. برای خودم سخته باورش.
    در کانالم کمی از «غادةالسلمان» نوشتم.
    امروز زندگی را داخل حباب گرد بلوری می‌بینم. انگار خودم داخل حبابم و هر لحظه از دهانه‌اش به داخل نگاه می‌کنم. گویی وجود خارجی ندارم.

  52. ➖در مورد فیلمی که دیشب دیدم نوشتم «بی‌داد». از عشق خالص و کمیاب. از پله‌هایی رو به پایین و تجربه‌ی اولین جرأت برای بالا آمدن و خاندن. از عشقی که تن برایش در حاشیه بود و جان، پیش‌قدم. از صحنه‌هایی که دوست‌داشتم. از انسانهای شریف. از تنهایی. از رنج. مدتی بود که علاقه‌ای به دیدن فیلم نداشتم، طوری که برای اطرافیان بسیار عجیب می‌نمود. شاید این فیلم دوباره وصلم کند به دنیای جادویی فیلم‌ها.
    ➖دوباره نوشتم، اینبار آزاد و رها.
    ➖کتاب نخاندم. خاندم، خاندم، چون پی‌دی‌اف بود و برگه‌ها را لمس نکردم حس می‌کنم نخاندم. بخشی از دن کیشوت را خاندم.
    ➖فیلم‌های باد کرده در گالری از نشست را سامان دادم. سندروم سه‌شنبه‌های ادیتوریسم.
    ➖بعضی اوقات فکر می‌کنم یک جهان درونم نهفته، آدمهای زیادی در وحودم هستند که هر کدام به حرفه‌ای مشغولند و علایق متفاوتی دارند. همه هم کارِ این جهان را راه می‌اندازند. نویسنده، نقاش، خیاط، آشپز، پرستار بچه، خانه‌دار، ناظم، معلم، نجار، صحاف، آرایشگر و…
    ➖دوچرخه، بالِ دیگرِ پروازم. رکاب زدم و غرق شدم در …
    ➖حس غریبی دارم.
    ➖در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم، وبینار نه، تراپی.
    ادامه نویسی کردم، حتی بعد از ویرایش هم امکان مشترک شدنش نیست. در خفا باشد این تمرین.
    ➖در شهر قدم زدم.
    ➖بخشی از شهر از آلودگی نوری در امان مانده، رفتم ستاره‌ها را با چشمانم عمیقن به جان کشیدم. چقدر تاریکیِ اطراف ستاره‌ها را دوست دارم، زیباست. اگر این ظلمت نبود، ستاره‌ای به چشم می‌آمد؟
    ➖دوباره نوشتم.
    🪽 سمیرا‌نویس
    https://t.me/samiraneshanifar

  53. – کمی دربارۀ پرسونال برندینگ خواندم و پادکست گوش دادم.

    – دو ویدئو در یوتوب دیدم که یکی درمورد یادگیری در بزرگسالی بود و دیگری دربارۀ رقابت. هر دو را دوست داشتم و نکات خوبی ازشان آموختم. در ویدئو دوم گوینده به نحوۀ پاداش‌دادن به دانش‌آموزان نروژی اشاره کرد. در نروژ به تلاش دانش‌آموزان پاداش می‌دهند و نه به نمراتشان. یعنی نمره مهم نیست و میزان تلاش دانش‌آموزان معیار است. همین باعث می‌شود که افراد رقابت‌طلب نباشند، بلکه تلاشگر بار بیایند. دقیقا برعکس ایران.

    – به رسم هر روز آزادنویسی انجام دادم.

    – وبینار نویسنده‌ساز که گل سرسبد هر روزم است.

    – در وبینار سئو و هوش مصنوعی شرکت کردم. البته چیز خاصی یاد نگرفتم اما مرا به سمت فراگیری بیشتر پرسونال برندینگ سوق داد.

    – چند ساعتی درمورد موضوع بعدی ویدئوی یوتوب تحقیق کردم، اما چیز خاصی دستگیرم نشد. حس می‌کنم خستگی کل روز در بدنم حبس شده. فکر می‌کنم ناتوانم، راهم اشتباه است و آخرش به هیچ چیز نمی‌رسم.

    – یک متن شلخته برای گروه سمپوزیوم نوشتم.

  54. آزادنویسی را دو تا یکی کردم با تمرین نوشتاردرمانی،‌ همچین آدم رذلی هستم. البته به خودم حق می‌دهم؛ سیصد کیلومتر رفتن، دو شاخ غول را شکستن، دوباره سیصد کیلومتر برگشتن، آن هم با سردردی خانه‌خراب‌کن، همین‌که انجامش دادم راضی‌ام.

    دعایم در هر موقعیتی این است که خدایا آبروی مرا حفظ کن؛ فرقی نمی‌کند کاری کوچک باشد یا شرایطی خطیر. حالا نه اینکه آبروی من چیز مهمی باشد در این جهان بی‌حد و مرز، اما لذت می‌برم از اینکه این اندک آبرویم را به دست او بسپارم و به چشم ببینم که او برای بنده‌اش آبرونگهدارترین است. از یاد نمی‌برم تک‌تک لحظاتی را که خودت را رساندی و آبرویم را خریدی، ایمان دارم که این بار هم قبل از من می‌رسی و کارها را ردیف می‌کنی.

    شاهین نجفی هم می‌گفت «تو آواره شو، من خونه‌ام برات.» کاملن هم منطقی.

    الهی شکرت…

  55. روز خوبی بود.
    -صبح را با چای شروع کردم ( عادت دل‌انگیز ).
    -برای خودم و او گلت (Gallete) پنیری درست کردم. بنظرم ساده ترین دستور پختی‌ست که بهترین نتیجه را به شما می‌دهد و از سادگی‌اش لذت می‌برید!
    دستور پختش را اینجا برای رهگذرانی که زبان عشقی جز نوشتن و بوسیدن دارند پیوست میکنم.
    -طبق عادت دوم همیشگی پس از چای ظرف ها شسته شدند و لیوان ها هم نسبتا مرتب چیده شدند.
    -صبح های خانه را الارقم اشفتگی های خودم نظم خوبی می‌دهم(جادوی اجبار زندگی با خانواده).
    صحبت از اشفتگی شد! مسیر پنج دقیقه ای را 45 دقیقه ای طی کردیم.تنها.
    -برای تاخیر قرار امروزمان یک ساعت از قبل حرص خوردم و یک از ساعت از بعد.
    اما به محض هم قدم شدنمان همه چیز از ذهنم پاک شد.
    دوست داشتن شیوه ی عجیبی از تکامل انسان است. وقتی کسی را دوست دارید ناخوداگاه صبور تر می‌شوید.
    ایوب عاشق بود؟
    حسن دوم دوست داشتن این است که دیدگاهتان به زندگی نسبتا لحظه ای تر میشود مثلا برای 40 دقیقه تاخیر کمتر حرص می‌خورید و یادتان می اید که زندگی همین تاخیر هاست و اگر نباشد عجیب است.( مورد تذکر جدی قرار گرفتم و جمله ی نازنین خیلی سخت میگیری را برای بار هزارم از هزارمین نفر شنیدم.)
    -روی اسم کانال شخصی ام کمی فکر کردم و قانع شدم که داشتن رسانه ی شخصی بهتر از نداشتنش است. کاش جای اینکه سختی هارا جدی بگیرم کار های واجب را جدی میگرفتم.
    – ایده های کار افرینی را دوباره بازیابی کردم و فعلا از ایده ها فرار میکنم تا پاییز شود و در هوای خنک بتوانم سریع تر از ایده هایم فرار کنم.
    -کار های دانشگاه را ساماندهی کردم هرچند که یار کمکی داشتم ولی معتقدم کار با اورانیومی که هر لحظه ممکن است غنی شود به مراتب اسان تر از کار با سایت دانشگاه ازاد است پس لطفا اینکار امروزم را بزرگ تلقی کنیم.
    – در نهایت اینجام و برای شب دوم گزارشی نسبتا نیک تر دارم. پایان را بعد از دستور پخت جادویی‌مان میگذارم.

    گلت پنیری ( که بنظر ما خیلی خوشمزه ست )
    – 200 گرم پنیر خامه ای
    – 1 قاشق غذاخوری نشاسته ذرت
    – 4 ق غ شکر
    – 1 عدد تخم مرغ
    – 5 ورق خمیر باقلوا
    – 300 گرم کره
    ………………………………………………..
    پنیر و شکر و نشاسته را مخلوط کنید و بعد تخم مرغ را اضافه کنید و خوب هم بزنید.
    خمیر های باقوا را به کره اغشته کنید و دونه دونه روی هم بگذارید و داخل ظرفی تو پر پهن کنید.
    مایه پنیری را در پودی خمیر بریزید.
    ان را در فر از قبل گرم شده با دمای 175 به مدت 30 دقیقه بپزید.
    ( عکسشو برای همه بفرستید و حس کنید اشپزی قادر و توانا هستید )
    ………………………………………………..
    امروز اینجا به پایان میرسد.
    اینجا-

  56. گزارش میگ میگ
    ۱. صبح در بانک بودم، برای تمدید کارت بانکی.
    ۲. بعد رفتم سر کار و از ساعت یک ربع به ده اینترنت رفت و از ساعت یازده برق تا ساعت یک. منم گفتم چه کاریه نشستم کتابی که باید برای نقد و بررسی می‌خوندم، خوندن. اسم کتاب«قانون جاذبه» بود با ایده داستانی زنی که شوهرش رو کشته و می‌رود پیش پلیس و حالا بازپرس می‌خواد مانع اعتراف به قتلش شود.
    به نظرم خود ایده خیلی جذاب بود و روند پیشرفتش جذاب‌تر. رمان جمع و جوری هم بود. لذت بردم.
    ۳. ظهر لیچ عرق رفتم برای بنزین زدن توی صف طولانی بعد که رسیدم به جایگاه دیدم ای دل غافل اینکه جایگاه کارت آزاد بود و الکی علاف شدم. درواقع علف شدم.
    ۴. رفتم ماست خریدم بعدش چون بی‌ماست هرگز با ماست عمری.
    ۵. بعدم نشستم مرغ و ماستم رو خوردم و برنامه آشپزیم رو دیدم.
    ۶. عصرم گیج خواب بودم و نویسنده‌ساز پر.
    ۷. جلسه شعر را بودم. پایان دوره و در انتظار شروع دوره‌ی بعدی.
    ۸. هزیان نوشتم‌ و انتشاریدم.
    ۹. برای تخصصی کمی از کتاب «کودک، انسان، خانواده» خوندم و نوشتم و انتشاریدم.

  57. امروز را دیر شروع کردم به عمد. هزار کلمه‌ام را نوشتم. ادامه شب هول را خواندم. شعری که نوشته بودم دیروز را کمی بازنویسی کرده و منتشر کردم. کتاب صوتی گوش کردم با کارهای خانه. دستشویی را سابیدم. گاز را پاک کردم. مرجان زنگ زد و تلفنی حرف زدیم از اینکه چقدر مرد‌ها استرس دارند و با این نگرانی‌های مداوم بلا سر خودشان می‌آورند و…
    دوباره برگشتم سر وقت کارهای خانه. چرا کارهای خانه تمام نمی‌شود؟ خانه، کارخانه است به گمانم. من هم کارگر تمام‌وقت لعنتی‌اش.
    آشپزی کردم. می‌خواستم غذای نونی درست کنم که کمتر وقتم را بگیرد که بیشتر گرفت. وبینار نویسنده‌ساز را این بین‌ها بودم. ادامه‌ی کارها و کتاب صوتی تا ساعت هشت که کلاس شعر شروع شد و سهیل آمد طول کشید. شام خوردیم. او فوتبال می‌دید و من کلاس بودم. آخرین جلسه بود و من خوشحالم که پیوسته دوره بعدی از سه‌شنبه بعد شروع می‌شود و وقفه‌ای نداریم.
    وقتی همچنان کلاس ادامه داشت، سهیل خوابش برد. من هم بعد از کلاس باز هم چند کار خرده‌ریز انجام دادم و چای بدمزه‌ای هم نوشیدم تا هلاک نشوم.

  58. گزارش نیک سه‌شنبه ۱۴۰۵/۵/۲۷
    سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    صبح با اضطراب زمان و کارهایی که باید انجام می‌شد، از خواب بیدار شدم. همسرم را صدا زدم که برود آزمایش، که نرفت. نشستم پای تلفن تا برای مامانم نوبت دکتر بگیرم که آن هم نشد. ظرفیت نوبت‌دهی تکمیل شده بود.
    جسمم خواب‌آلود بود، ولی خوابم نمی‌برد. ساعت ۹ برق هم رفت. بعد از یک ساعت و نیم، الطاف دولتی شامل حالمان شد و برق آمد.
    ناهار پختم.
    پادکست جافکری گوش دادم. نکات جالبی در مورد بدن یاد گرفتم.
    دخترم را کلاس بسکتبال بردم. تولد مربی بچه‌ها بود. با کمک هم برایش تدارک دیده بودیم. برق رفته بود. مربی آمد و گفت که جلسه را کنسل کنیم‌. بچه‌ها مخالفت کردند. برق که آمد، مربی بین بچه‌ها بود. داشت آموزش می‌داد. همان موقع آهنگ تولد پخش شد. معلم متعجب سر جای خود ایستاد. غافلگیری خوبی بود. همه خوشحال بودند و دست می‌زدند. بعد هم برف شادی، کیک و هدیه وسط آمد. مربی خیلی تشکر کرد. عکس گرفتیم و شب خاطره‌انگیزی رقم خورد.
    قسمتی از کتاب «نام من سرخ» را خواندم.
    سریال from را دیدم.
    سه صفحه آزادنویسی کردم.
    از روی دو داستانک از «شان هیل» رونویسی کردم.
    کمی اسپانیایی خواندم.
    دفتر عملکرد ناب را کامل کردم.
    برای غزاله فائق در کانالش کامنت گذاشتم.
    یک شعر از بیژن جلالی خواندم.
    سنجهٔ امروز من از عملکردم نمرهٔ ۷.۵ است.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  59. شرط می‌بندم حلزون از لاکش درآمده و پشت پرچین‌ها دارد لباس عوض می‌کند. از خجالت هم سرخ شده. راستی به آن پیچ‌پیچک سفت و سنگی حلزون چه می‌گویند؟ لاک؟
    ——————–
    سال‌واژه‌ام نوگرایی
    ——————–
    ۱- چند روزیست که گزارش‌ننویس شده‌ام. کثرت کارهای کم‌نیک، مجال گزارش نیکم نمی‌دهند. وقت‌دزدی هم می‌کنم ها. ولی وقت‌های دزدیده‌شده پای ایده‌پردازی داستان می‌روند.
    ۲- در کیبورد گوشی سامسونگ، یک ترفند فوق ممتاز کشف کردم. آمون به کمرتان بکوبد اگر سامسونگ دارید و این ترفند را نیازمایید.
    ترفند به این شکل است که متنی را در نوت گوشی یا هر جایی می‌نویسید. سپس کل متن را پاک کنید. با کشیدن دو انگشتتان روی کیبورد به صورت مورب از گوشه‌ی پایین راست به سمت بالا چپ، متن پاک‌شده برمی‌گردد.
    ۳- در خصوص تتو زدن، انگار یک ناخودآگاه جمعی وجود دارد مبنی بر اینکه یک بزرگتر می‌آید و دعوا می‌کند. البته همه که اینطور نیستند. از سری بدبختی‌های جمعیِ پاره‌ای از دهه‌ی ۶۰ و ۷۰ای است. وقتی با بچه‌ها صحبت از تتو زدن شد، انگار هر چند دقیقه، یک مامان یا بابا می‌آمد و نهی‌مان می‌کرد.
    ۴- عروسک کاموایی دیدم. قد یک بند انگشت بودند. خر و زرافه و هشت‌پا و … بودند. بامزه بودند.
    ۵- کلیپی دیدم از تاثیر نوشابه بر بدن. حالا با دیدن نوشابه، عذاب وجدان می‌گیرم. نخورید آقا. نخورید خانم. نوشابه نخورید. برای بدن سم خالص است.
    به کلمه‌ی نوشابه هم نیمچه‌نگاهی انداختم. همانطور که از اسمش پیداست، نوشابه یا نوشاب به معنی آب نوشین و گواراست. عجب اسم غلط‌اندازی. واقعن حیف این کلمه که به پای این سم شیرین، دارد عمرش تلف شد. «سم‌نوش» برایش بهتر بود تا «نوشابه».
    ۶- کتاب «نیمه‌ی تاریک ماه» را دست گرفته‌ام. مقدمه‌ی گلشیری چه باصفاست. مرا با خودش به انجمن‌ها و فعالیت‌های آن سال‌هایش می‌برد.
    ۷- هوای داستان و داستانک در کله‌ام پیچ می‌خورد. در دفترچه یادداشتم ایده ثبت می‌کنم تا روزکی داستانی داستانکی ازشان بیرون بکشم.
    ۸- حین گزارش‌نویسی به عقد رفیقم دعوت شدم.
    ۹- تماس‌های تلفنی بسیاری با خانواده و رفقا برقرار کردم.
    ۱۰- درگیر لیست سوال‌های زندگانی شخصی‌ام. آمدم بنویسم «شخصی»، نوشتم «شخمی». خیر باشد.
    ۱۱- فاصله گرفتن بد نیست. تنهایی بد است.
    ۱۲- در دفترم به جای «خوانش» نوشتم «خانش». یک نفر بهش برخورد و لفت داد. بهتر. اگر تقدم زبان بر رسم‌الخط را نمی‌داند، همان بهتر که لفتیده شد. به قول دکتر حبیب‌الله آیت‌اللهی، «با کمال گستاخی پوزش می‌خواهم.»
    ۱۳- سپاسگزار بودنم.
    نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  60. ➖ سال‌واژه‌ام: بینجامیدن
    ✔️صفحات صبحگاهی رو نوشتم.
    ✔️هزار کلمه نویسی کردم تو بیست دقیقه ۳۴۷کلمه نوشتم راستیتش تنبلیم اومد ادامه بدم، به همون بیست دقیقه اکتفا کردم.
    ✔️رقصیدم. پراکنده. با فاصله. نسبت به دیروز خوب نبود.
    ✔️زبان دارم پسرفت میکنم. امروز نخوندم.
    ✔️رونویسی سایه تن درشکه‌چی داشتم. این لامصب هنوزززز دو صفحه ازش مونده تموم شه.
    ✔️ ناخنکی به گزارش نیک بچه‌ها زدم.
    ✔️نویسندگی خلاق جلسه چهارشو دیدم. (دارم مرور میکنم.)
    ✔️به وبینار درحال پخش نویسنده ساز رفتم. مثل همیشه خوش گذشت.
    ✔️هم ناهار هم شام پختم.(چون به تازگی دست به پختن زدم اعلام میکنم😂.)
    ✔️پنج تیکه پیتزای نوشتن امروز گیرم اومد.
    ✔️دنیای سوفی خوندم.
    ✔️شب یک شب دو خوندم.
    ✔️کلمه برداری داشتم.
    ✔️ در کل روز بدی نبود بهش ۶ از 10میدم.
    ➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.

  61. گزارش نیک
    -غذای سالم پخت.
    -بی‌حوصلگی‌اش همه جای خانه پهن است اما با پسرک بازی کرد. باهم خندیدند.
    -برای درد این روزها، بالاخره نوبت دکتر گرفت.
    -خانه را مرتب کرد.
    -پنج صفحه داستان خواند.
    -کمی دورتر ایستاد. خودش را ورانداز کرد. مهربان‌تر شد. قول داد فردا آب بیشتری بنوشد و باز با کمی فاصله خودش را ببیند.
    کانال من:https://t.me/qalamgah_niku

  62. امروز خانه‌تکانی گوشی بود و فایل‌بندی جزوه‌های لب‌تاپ.
    امروز درد بود و خواب.
    ورزش نرفتن بود.
    خواندن بود.
    شعر بود.
    خاطره بود.
    مادر بود.
    دخترک بود و شوهر بود.
    کشک بادمجون و خوراک لوبیا.
    شیک توت‌سیاه.
    وبینار را خوابیدم.
    جلسه‌ی آخر شعر بود. موضوعی جدید و کمی شوق‌آور.
    هزارکلمه هم کمرم رو بزنه.

    https://t.me/manesehchtgrh

  63. امروز جواب تستمان را خواندیم. برای پنجمین بار. نتایج که هنوز جای تکرار دارند، ولی بهتر شدند. همه‌ی متغیرهای کارخراب‌کن را توانستم کنترل کنم و این خیلی خوب است. ما ناراحت بودیم که داریم این همه تکرار می‌کنیم. از دوستم شنیدم که ۶ ماه درگیر این تست بوده. خب پس طبیعی است.

    صبح با اولین نفر می‌روم دانشگاه و عصر با آخرین‌ها خداحافظی می‌کنم و می‌آییم بیرون. در ظاهر همه داریم هر روز کار می‌کنیم و از هر که می‌پرسی همان جایی است که ماه قبل بوده. تبدیل به جوک شده دیگر بینمان. اما خب این ظاهرش است. بالاخره نتیجه می‌زند بیرون یک جایی.

    https://t.me/f_mahmudpur

  64. غربوسه‌های روی تنم، صبح‌ها خسته بیدار می‌شوند و می‌بوسند و می‌گویند متنفرم.
    برق از حال رفته است. ۱۴ درصد رد نداده‌ام. یک‌جایی باید قبر باید برای ساعت سه عصر، برای من و گوهر؟ حالا چرا من و گوهر؟ راستی گوهر کجاست؟ گوهر سنگ صبور چوبک. راستی من کجایم؟ من زیر سنگ صبورم. له از خاب دیشبی، با رها بودم و عجیب و چندش‌خابی بود ولی.
    داستان کوتاه بودم. مثل چی؟ مثل جفت غزاله علیزاده، حس سومی بودن، ولی حتا سومی و چهارمی و پنجمی نبودن، حس آن نیر، که دیوانه بود یا دیوانه بودم.
    نویسنده سازه‌ای که می‌سوزد. گاهی هم مست می‌روم از یادم. که زندگی را مستانه خندانه دیوانه می‌کند. ای هَع خوب است، خندانه‌ی دیوانه.
    به ندا ندا دادم. ندا به من ندا داد. ندا داد به من، اسکرین شات‌های خاطره را که مرور می‌خوریم گاهی و همیشه قورت دادمشان و گاهی بالا می‌آورد‌. نه امروز. هر اسکرین یک خاطره و چه محدودخاطراتِ مشترکی و چه زیاد.
    کاش قلبم این‌قدر تند نمی‌تپید برای قلب قرمزی که خون آبی دارد. خون غمگین‌دار من، تی غم را قام‌قام. ابر در دستم ناله می‌شرمد و رعد و برقی برای باران را از لای کوچه‌های چه‌چه چه باید یافت؟ نه این خسته‌تر از آن است که بگذارم غربوسه‌ها روی تنش، فقط بوسه‌خاه، جا گذاشته‌ام در خاطراتم.
    زندگی برای امروز بس است، بمیر و فردا غربوسه‌ها را روی تنت ببین.

  65. امروز بلاخره به خانه برگشتم.
    ناهاری چریکی پختم.
    دوش گرفتم و دستی به سر و روی خانه کشیدم.
    دُخملک را به کلاس بردم.
    از کتاب بخواهم خسرو خوبان را استارت زدم اما ارتباط برقرار کردن با فایل بجای کتاب برایم کمی دشوار است.
    امروز حدود ۴۰۰ کلمه نوشتم.
    شربت زعفران قبل خواب خیلی شنگولتان می‌کند نخورید.
    و کسریِ خواب.

  66. باید از “نیک’ بنویسم تا “نیکو” بنُمایم.
    راستی نیک و نیکو هنوز با هم دوست هستن یا از هم بریدن و نمیخوان سر به تن اون یکی باشه، الان حتما آقای ملخ هفت کفن پوسونده و نمی‌تونه بینشون پادرمیونی کنه.هی چه ها گذشت…
    خدمتتون عارضم اگر از احوالات اینجانب خواسته باشین ملالی هست از گم‌شدن‌های زود به زود.
    اول صبح‌ها، نفس جابجا می‌کنم، بدن کش می‌دهم و آب شر می‌کشم. دو روز گذشته بر سر هزار(۱۰۰۰) کلمه می‌کوبم و در فایل ورد اسیرشان می‌کنم. خدا را چه دیدی شاید اینها هم عصای دوران پیری و کوری شدند.
    به عقل جن هم نمی‌رسید به فاصله کمتر از یکسال سبد معیشت یه خانوار ایرانی به ماهی ۹۰ برسه وقتی سال قبلش تبلیغ‌چی‌ها بنر پشت بنر می‌زدند و پا بر نت می‌کوبیدند که آهای جوان ایرانی بیا سکه‌هاتو بده من برات خاک می‌کنم بعد به درآمد ماهی ۱۰۰ میلیون میرسی و در رسته پولدارهای باشگاه انقلاب رفته و صدف می‌خوری و طلا پس‌انداز می‌کنی….
    کاش همین الان، مرغ آمینی بالای سرم باشد( کائنات عزیز، مرغ آمین از اونا که توی سریال شهرزاد و اسطوره‌هاست. شما انگار کن من وبینار نویستده‌ساز نبودم و هیچ دیتای جدیدی از مرغ‌آمین ندارم….)
    به قول نیچه، نُچ. من از اون انسان‌های خوب نیستم و با همین چیزهای کوچک دلخوش و قانعم.
    نمی‌دونم کدوم نیازم فعال و هیجانم غالبه که دلم میخواد بر مسند قضاوت بشینم و برای تمام عقب‌افتادگی‌های فردی و فامیلی حکم صادر کنم.
    دو ساعت خاموشی و خفگی از گرما داشتیم که از حسابم برای تجربه جهنم کم میشه و این جدابترین کسری از حسابه البته اگه علما راستش را گفته باشند و بهشت در انتظار در راه ماندگان باشد…( والا با عقل جور در نمیاد اگه این دنیا ادامه اون دنیا باشه ما و شرایطمون هم ادامه‌داره…)
    بگذریم در جریان نیکوکاری و نیک‌اندیشی و نیک‌گویی بمانم و از دستورات استاد کلانتری تخطی ننمایم‌
    از کتاب نست مامان خواندم و فصل اول تفکر طراحی را هم شنیدم.‌
    پیش از پایان از طراحان تصویر استدعا دارم، خوش قول باشند؛ لامصبا برای ۴ تا بنر سه هفته است آواره شدم یکی دلش شکسته، اون یکی با صاحبخونه دعوا کرده، یکی هم خواب شبش کم و زیاد شده.
    توصیه و تمنا می‌کنم اینقد کش ندید و امثال من را پاس نداده و پرهیزکار بمانید.( تصورش سخت نیست ، چنین گزارشی بعد از ۴ ساعت کار با نت کُند و کلافه‌کمنده این روزها….)

  67. صفحات صبحگاهی امروز پُر،پَر و پیمون بود. هی مینوشتم و هی باز م واژه می‌اومد. از هزار تا بیشتر.
    شعر هم خواندم. داستانک هم نوشتم. یک قسمتی از کتاب نام تمام مردگان یحیا است عباس معروفی رو هم خواندم با صدای بلند هم خواندم. فیلم بی‌داد هم دیدم با نقدهاش توی یوتیوب. امروزم از ۱۰به خودم ۷می‌دم.

  68. بعد از ۱۰ روز دوباره فرصتی ایجاد شد تا گزارش نیکم را بنویسم. امروز بعد از مدت‌ها نرمش کردم. با خراب شدن حال خواهرم، یک تلنگری به من خورد که بیشتر مراقب سلامتی‌ام باشم. ویتامین خوردم. بیشتر استراحت کردم. آب بیشتری خوردم. دمنوش را جایگزین چای کردم.
    *بعد از گوش دن به ویس وبینار سعس کردم کابینت‌های مغزم را نظم بیشتری بدهم. فایل‌های وردم را بررسی و مرتب کردم. نوشته‌های قبلم را سر و سامان دادم.
    *از رفتن برق سواستفاده کردم و ۱۰۰۰ کلمه آزادانه نوشتم.
    *با زکیه سپهرنیا و میترا رفیعی ادامه‌ی کتاب مادران و دختران امیرشاهی را خواندم. یک صفحه کلمه‌ی جذاب از داستان جستم و نوشتم.
    * یادداشتی نوشتم اما راضی به انتشارش نشدم. با نوشتن یک جمله در کانال، دلم را راضی کردم.
    *دفتر اهدافم را باز کردم. با رسیدن به بعضی از اهداف کوتاه‌مدتم ذوقیدم. در صفحه جدید لیستی از نواقص و رفتارهای اعتیادی‌ام را نوشتم و اولولیت‌بندی کردم تا به ترتیب برای رفع کردنشان اقدام و تلاش کنم.
    * کارهای خانه را با نظم انجامیدم تا با خیال راحت به کلاس زبان بروم.
    * یکی دو تا از شعرهای نصرت رحمانی را خواندم و در گروه هم‌نویسی گذاشتم تا دوستانم را از لذت خواندنشان مستفیض کنم.
    *در طول روز ۵ دقیقه، ۵ دقیقه نوشتم و به یکی دو تا از نوشته‌های دوستان در کانال تلگرام سر زدم و برایشان کامنت گذاشتم.
    * یک قسمت از سریال تد لاسو را دیدم اما نمی‌دانم چرا جذبم نکرد. شاید دیدن سریال سیلو توقعم را بالا برده است. به هر حال ممکن است قسمت‌های بعدی را هم بعدها ببینم.
    * به امروزم نمره ۶ می‌دهم. چون زمان داشتم کارهای بهتری بکنم و نکردم.

  69. سال‌واژه: اندیشه نگار

    وارونگی

    بعضی‌ها می‌گن: «آها، پس تو مثل رباتی، خشکی!» یا «تک‌بعدی هستی چون نمی‌تونی چندتا کار رو با هم پیش ببری».
    در جواب، با کمی خجالت بی‌معنا اما با صراحت می‌گم: «من فقط با انظباتم».

    عجیبه که این جواب، همه را معذب می‌کنه که چشمشون می‌زنه و به در و دیوار نگاه می‌کنن و نمی‌دونن چی بگن. انگار نظم داشتن، یه جور توهینه به بقیه!

    فهمیدم برای متعهد موندن، باید به خیلی چیزها «نه» گفت. اگه تک‌بعدی بودن یعنی بهینه‌ترین راه برای رسیدن به نتیجه، یا غرق شدن تو اشتیاق یه کار، پس تک بعدی بودن یعنی پرهیز از چندکارگی. البته با آشفتگی‌های محیط سازگار می‌شی و بقیه ابعاد زندگی مثل تفریح و هیجان داشتن را هم در نظر داری.

    من یاد گرفتم چراغ‌های اضافه رو خاموش کنم و نور رو فقط روی هدفم بندازم. این کار تمرین می‌خواد، تربیت می‌خواد. ولی ربات نیستم؛ سعی می‌کنم با مهربانی و خلاقیت پیش برم.

    امروز توی رمان “وقتی کلاغ‌ها عشق می‌خورند” خوندم: «به خاطر وطنی ماندم که مرا لازم نداشت…»

    درست زندگی کردن این روزها یه جور عصیانه. انگار اگه بخوای درست بازی کنی، یه توپ بسکتبال مستقیم می‌خوره تو صورتت!

    نظم و همدلی حالا شده یه سری صفت‌های عجیب که باعث می‌شه بقیه بپرسن: «مگه تو تو اروپایی؟ تو خیلی سخت می‌گیری! رها کن خودت را.»
    غافل از اینکه من خیلی وقت پیش، «باری به هر جهت بودن» رو سلاخی کردم و به برنامه‌ام چسبیدم تا غرق افسردگی و خودنابودی نشم.

    و بعد، یاد اون بخشی میفتم از کتاب وقتی کلاغ‌ها عشق می‌خورند…
    درباره فرصت‌طلبان؛ همون دشمن‌های ساده‌ای که با نقاب نادانی میان تو زندگی آدم، موذی‌گری می‌کنن و تهش وقتی تو داری فریاد می‌زنی که دوستشون داری، اونا تو میدان اعدام تو جشن می‌گیرن.

    حس می‌کنم معنی کلمات رو فراموش کردیم. دیگه نمی‌دونیم «خودشیفتگی» با «افتخار»، یا «انضباط» با «خشکی» چه فرقی داره.

    شاید حرف زدن از فضیلت‌ها رنگ باخته باشه، اما هنوز هم تنها همین‌هاست که کیفیت زندگی رو بالا می‌بره و ما رو نجات می‌ده.

    https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite

  70. #گزارش_نیک ۹۸
    شیر آب دوش نسبتاً گرمی که به پوستم می‌خورد، با اکو آهنگ «منو تو آغوش خودت بپوشونم» از گوگوش… کجا شنیده بودم؟ آها، مکث قبل کلاس‌های وبینار آقای کلانتری…
    امروز دیرتر بیدار شدم. داداشم و بابا خونه نبودن، احتمالاً برای ثبت‌نام مدرسه‌ی داداش بیرون رفته بودن. بعد شستن ظرف‌ها یه کاسه برنج خیس کردم و تیکه‌های گوجه رو برای سرخ کردن قاچ‌قاچ کردم، ولی مادربزرگ قبل از اینکه بجنبم برای من و خواهرم ناگت مرغ نیمه‌آماده سرخ کرده و لقمه گرفته بود؛ باز هم شرمنده‌ش شدم.ادامه‌ی طراحی کاپ‌کیک مداد رنگی رو با عجله تموم کردم و اسکیس اولیه‌ی طرح ماکارون رو شروع کردم. عصر هم وبینار نویسنده‌ساز رو شرکت کردم و قسمت جدید دختر امپراطور رو دیدیم. راستش سر یه موضوعاتی قسم خوردم صحبت نکنم و مثل فیلم‌ها با نوشتن مکاتبه کنم، حتی با خانواده. امیدوارم بتونم تا آخر.جلسه آخر شعر ماهی رو امشب عجیب یادم رفت؛ شب قبل خواب یکم داستانک کوتاه برای داداش خوندم.
    @Maryamwriter_2 چنل تلگرام

  71. کف حمام چکه می‌کند و سه روز است که تعمیرکار می‌آید و هر بار نوکی می‌زند و می‌رود. امروز خواب‌بیدار بودم که آمد. امیدوار بودم که امروز نوک آخرش را بزند و برود. اما ناامیدم کرد و فردا باز هم می‌آید.

    بعد از بیست روز بالاخره صفحات صبحگاهی نوشتم و چسبید. خواب‌نگاری هم کردم. دو شب متوالی خوابی دیدم مرتبط با هم.

    ساعت ۲ با ساحل جلسه داشتم که برق رفت. نیم‌ساعت اول نت خوب بود و درباره‌ی مد و مه و کتاب سکسوالیته حرف زدیم. قرار کردیم با ساحل که بی‌لنگر را بخوانیم. جلسه‌مان با قطع شدن نت من تمام شد و کوتاه‌تر از همیشه بود.

    پادکست دوم سرزبان را هم گوش کردم و دنبال اصل موضوعه‌ی پنهانی‌ام گشتم. بعد از کمی کندوکاو اصول موضوعه‌ی پنهانم را با صداقت و صراحت نوشتم و خون گریه کردم. اینکه بدانی گذشته‌ات تمام زندگی و هویت تو را می‌سازد دردناک است. اما خب این هم رنج آگاهی‌ست دیگر. کاش بتوانم اصول موضوعه‌ی دیگری را جایگزین کنم.

    کمی از بوطیقای جهالت خواندم. تا بشوید و ببرد حال بدم را. نمی‌خواهم این کتاب تمام شود. به همین دلیل جرعه‌جرعه می‌نوشمش. به وقت دلتنگی. به وقت خوشی. به وقت ناراحتی و افسردگی جواب است.

    در نویسنده‌ساز ادامه‌نویسی کردیم. بعد هم استاد از فرهنگ زبانزدها خواند و بعدتر هم پرسش و پاسخ.

    آزادنویسی کردم و مطالعه‌ی ساعت گرگ‌ومیش را ادامه دادم. بعد هم که آخرین جلسه‌ی شعرماهی بود و کلی کیف کردیم.

  72. نوشتنم بیشتر در نوت گوشی‌است. گاهی هم در دفتر. نوشته‌هایی که بخواهم در فایل خاصی قرار دهم از گوگل کیپ به پوشه خودش در لب‌تاپ منتقل می‌کنم. امروز اما اول صبح بیست دقیقه زمان گرفتم و در لب‌تاپ‌ تایپ کردم. سیصد و شصت کلمه نوشتم. با احتساب عدم رعایت نیم‌فاصله. چند انگشتی که تایپ کنم سرعتم از یک انگشتی کمتر می‌شود. نیم ساعت سه، چهار صفحه در دفتر می نویسم.
    نویسنده ساز امروز بودم در ادامه نویسی نوشتم: کاش همین الان جنگ تمام شود. تمام تمام. قبل از ظهر در خیابان می‌رفتم. امسال گرمای مرداد ذره‌ای کم و زیاد ندارد. زیاد رو به بالا، صبح شب، ظهر و عصر گرم و گرمتر. شیشه ماشین کیپ و کولر روشن. صدای انفجاری آمد، چندان متوجه شدت آن نشدم. وارد فروشگاه که شدم حرف از شدت و نزدیکی انفجار بود. کارکنان در تماس با خانواده. یکی با پدر پیرش که در منزل تنها بود صحبت می‌کرد و یکی با فرزندش. یکی صحبت از کنکور می‌کرد و نگران از نگرانی و تهدید آرامش بچه‌های کنکوری. احتمالا کنکوری در خانواده داشت. بعداً خبری نشد، گویا صدا از انفجارهای کنترل‌شده مهمات عمل نکرده بود.

    و اما متن ویرایش شده‌ای که دیروز گم شد و دیروز و امروز از غم فراقش دستم به ویرایش مابقی نوشته‌ها نمی‌رفت پیدا شد. یک لحظه متوجه منوی صفحه گوگل کیپ شدم. زدم گزینه حذف‌شده‌ها. ای جان
    اینجاست. جان تازه‌ای گرفتم برای ادامه کار.

  73. سال‌واژه‌ی تعهد ورزی را بیدار کردم و قول داده بودم چند صفحه از کتاب خسرو خوبان را بخوانم. چند واژه‌ی غیر تکراری از دلش بیرون کشیدم و به دفتر واژه‌هایم اضافه کردم. نوشتن را برگزیدم و چند سطری که نوشتم سرم را روی نوشته‌ام گذاشتم و در رویایی عجیب غرق شدم. عزم پیاده روی کردم ساعتی سرخوشانه راه رفتم و به صبح زیبای گرم مرداد به زمین و آسمان چشم دوختم و به خانه برگشتم و کارهای روزمره را انجام دادم. سامان پسر خواهرم چهارده ساله است دندانش را جراحی کرده امروز احوالش را پرسیدم. با خواهرم از روزمره حرف زدم و از بیان احساساتم ابایی ندارم برای مهمان تازه وارد شربت خاکشیر با گلاب درست کردم و با هم نوش کردیم گفتیم و خندیدیم و از خاطرات دوران بچگی‌اش برایم حرف زد خیلی شوخ و خوش مشرب است و بعد از کمی استراحت به وبینار دل سپردم و فکر داستان نویسی در سرم بود چند شخصیت خلق کردم و بی رحمانه سر همه را بریدم ودر سطل زباله انداختم. قسمتی از فیلم سایلو به کارگردانی گراهام یوست محصول امریکا ۲۰۲۳ را دیدم به کانال تلگرام من خوش آمدید.
    https://t.me/notetoday1

  74. خود‌پند امروز:
    دوستت دارم را بیشتر بگو.
    آزادنویسی را در چند نوبت بنویس.
    داستان‌های چخوف را دوباره‌خانی کن.
    تنقلات کمتر و پروتئین بیشتر بخور.
    کتاب‌های کتابخانه را مرتب کن.

    هزار کلمه‌نویسی با آزادنویسی برایم آسان‌تر است تا اینکه بخاهم از موضوعی بنویسم. موضوع تعیین کنم، مجبورم با درنگ و مکث بنویسم اما وقتی آزادنویسی می‌کنم و جریان تداعی‌ها را دنبال می‌کنم لذت‌بخش است و زود می‌رسد به هزار و چند کلمه.
    حین نوشتن یهو پرسیدم:
    کدام کتاب مرا اسیر کتاب‌خانی کرد؟
    بعد از اتمام کدام کتاب حس کردم من در کتاب غرقه‌گی را تجربه می‌کنم؟
    شاید در شش سالگی وقتی اولین کتابم، سیندرلا را از زری هدیه گرفتم. آن زمان مفهوم غرقه‌گی را نمی‌شناختم اما بارها کتاب را خاندم.
    از کلاس اول ابتدایی شیفته‌ی یادگیری بودم و تا امروز هم هستم. همین شیفتگی برای آموختن مرا در کتاب‌ها غرق می‌کند.

    در «فرهنگواره فارسی خلاق» استاد کلانتری با استعاره می‌‌نویسد:
    «گرد و غبار کلمه را هر روز باید زدود، تو بگو عین رفتار وسواسی‌ترین مامان دنیا با بلورهای ویترینش.»
    تشبیه «کلمه» به «بلور» برایم زیبا بود.

    بعد از ناهار استراحت می‌کنم. امشب خانه‌ی رضا هستم، ممکن است تا دیر وقت بیدار باشم.
    در وبینار نویسنده‌ساز ادامه‌نویسی می‌کنیم.
    به عقل جن هم نمی‌رسد که ترکیب لپه‌باقالی با سیر و شوید می‌شود خورشی به این خوشمزه‌گی.
    به عقل جن هم نمی‌رسد که با این حقوق بیست میلیونی چطور می‌شود تا آخر ماه رسید.
    امروز نمره‌ی عملکردم هشت است.

  75. یا لطیف

    آنقدر که روده‌هایم اذیت می‌کند و دارادار است جای زخم و خود زخم معلوم نیست. بی‌شعور چت‌جی‌پی‌تی دارو تجویز نکرد و گفت انسداد روده‌ است و باید بری اورژانس. یک قَرَمَه 🖐 برایش گرفتم و گفتم حتماً. به عرقیات ترکیبی ساخت
    آبجی کوچیکه پناه بردم. صبح که شد نماز خواندم و خوابیدم.

    برای مطالعه از کتاب هنر پرسشگری خواندم. چقدر جملاتش را می‌فهمم. چون توی سرزبان الهه هر بخش را برایمان شکافته. فصل ۲۰ کتاب ولی دیوانه‌وار را خواندم. این جمله را از این فصل دوست داشتم: هیچ مسکّنی تسکین نبود دردشان را. می‌دانم باید این جمله را داخل گیومه می‌گذاشتم، چون با نت گوشی می‌نویسم و گیومه‌اش را دوست ندارم، بی‌خیالش می‌شوم.

    تمرین پادکست دوم مروری سرزبان را به صورت یادداشتی نوشتم و منتشر کردم. گاه‌شمار را هم نوشته‌ام. ساعت ۱۶ تا ۱۸ برق نداشتیم که آنلاین بروم وبینار. نسخه آفلاینش را گوش دادم. عقل جن هم نمی‌رسه را ادامه نویسی کردند. تو آفلاین حس نوشتن نداری. گرچه تمرین قدردانی نوشتاردرمانی را انجام دادم. تمرین جالبی بود تاییدی شد برنقل قول استاد: بدبینی شناختی مانع خوشبینی اراده‌ها نمی‌شود.

    جواب احوالپرسی همکار دانشکده بغلی ، همکاران دانشکده خودم خانم‌ قاسمی، خانم اقوامی، خانم مهندس حاجیلو، خانم احمدی و خانم مرادی را دادم. از همه‌شان سپاسگزارم. همین‌ طور از ریحانه، رضوانه، محمدهادی، محمد‌حسن و کوثر. از خواهرم فاطمه و دخترش سحر و از زن‌داداش مهربانم مینا‌خانم هم سپاسگزارم. از دکتر نرگس هم سپاسگزارم. هر روز جویای احوالم است. از پزشکم و منشی مهربانش هم سپاسگزارم که کارم را پیامکی راه انداختند. اراده‌ی مهربانی‌ این‌هاست که جلوی درک سختی زندگی را می‌گیرد.

    خدا را هم همیشه سپاس.

    تا این گزارش به اینجا برسد. چند بار عق زده‌ام، بالا‌آورده‌ام، جای نگرانی نیست از عوارض مترونیدازول است. ده روز که بگذرد داروهایم تمام شود، حال من هم خوب می‌شود.

    شبتان پر از نیکی

    ۱۴۰۵.۵.۲۷
    قهرمانی
    #گزارش_نیک
    @bidemajnoon9

  76. گزارش نیک
    سال واژه: تداوم
    ‏1-خواندن کتاب به محض بیدار شدن.‏
    ‏2-دیدن فیلم و خوردن قرص و خوابیدن. ‏
    ‏3-کلاس ساعت پنج و نیم با استاد عزیزم.
    سه تا از بچه‌ها قصه‌‌هاشون رو خوندند، که نقد شد. کلاس تا نزدیک ساعت 9 شب طول کشید. اصلا خسته کننده نبود. خیلی عالی ‏بود و کلی چیز یاد گرفتیم و خوش هم گذشت. ‏
    ‏4-گوش دادن به وبینار شاهین کلانتری. ‏
    آزاد نویسی با ادامه نویسی به مدت 3 دقیقه بی‌وقفه
    شماره‌‌‌‌‌ی39 از لیست با ادامه نویسی کاش همین الان می‌شد……‏
    شماره‌‌‌‌ی50از لیست با ادامه‌نویسی حتی به عقل جن هم نمی‌رسد….‏
    از فرهنگ زبانزدهای فارسی گفته شد که با ضرب‌المثل متفاوت است.‏ باید اضافه کنم که من نمیدونستم به این‌ها زبانزده گفته میشه.
    که مثالهایی از این زبانزده‌ها: آخرش که چی؟ آتیش می‌باره. آدم توش گم می‌شه. و…..
    فرهنگ زبانزدهای فارسی از ‏غلامحسین صدری افشار که خیلی به نظر خوب و کاربردی مییادو خوندن و یاد گرفتن این فرهنگ لذت‌بخش هم هست. ‏
    و جمله بسیار الهام بخش در این وبینار «بدببینی شناخت مانع خوشبینیِ اراده نمی‌شود.» ‏
    ‏5-به امروز خودم از 1 تا 10 عدد8 رو میدم. ‏
    تا گزارش نیکی بعدی خدانگهدار. ‏

  77. گزارش نیک “1405/5/27″ مرداد‌ماه. روز سه‌شنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”درآمدی تاریخی بر نظریه‌های ادبی از افلاطون تا بارت” از ریچارد هارلند را خاندم.
    کلمه‌برداری هم انجام دادم.

    کتاب”بی‌لنگر” از بهمن شعله‌ور را خاندم.
    کلمه‌برداری هم انجام دادم.

    کتاب”عقرب‌کشی” از شهریار مندنی‌پور خاندم.
    کلمه‌برداری هم انجام دادم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    دوره شعر شرکت کردم.

    یکی از دوستان امروز در نویسنده‌ساز گفت استاد ۴۷ ساعت و ۱۹ دقیقه ایشان ندیدند.
    ۴۷ ساعت چند روز یا چند ماه می‌شود؟ نمی‌دانم.
    من را ۴ ماه و خورده‌ای‌ست که ندیده. گفتند پیام بده‌ بیاید بالا. پیام دادم اما این‌قدر ندیدند که رفتم کلن به پایین که هیچ. معلوم نیست به کجا رفتم. به پشتیبانی هم گفتم، یادآوری کنید که نروم دوباره پایین اما گفت خودتان پیام دادید، حل‌ست. اما در این حل هیچ اتفاقی نیفتاد. البته باید فکر کنم از دستور‌عمل بقیه پیروی کنم که شاید جواب بدهد. مثل قهر‌کردن. (فکر کنم اولی نیامد دوباره می‌فرستم(

    https://t.me/speechoff

  78. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -برق رفته. زل زده‌ام به کتاب‌خانه‌. چراغ‌قوه را روشن می‌کنم. شروع می‌کنم به نوشتن. از پسِ آزادنویسی و پرت‌نویسی‌هایم، یادداشت کانال خودش را نشان می‌دهد.
    -آن‌قدر غرقِ در «رود راوی» شده‌ام که صدای خلخال پای گایتری را می‌شنوم.
    -فایل ضبط‌شده‌ی وبینار را ذخیره می‌کنم. افسوس می‌خورم. برای روز دیگری که از دست رفت. فردا هر طور شده باید برسم به نویسنده‌ساز.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  79. امروز روز مادربزرگ‌ها بود.
    به خانه‌ی مادربزرگ پدری‌ام رفتم.
    همه‌ی نوه‌ها او را صدا می‌زنیم اَده‌. عادتی که از کودکی پابرجا است.
    قرار بود حال و احوال اده را بپرسم و برای عمه شیرینی ببرم. قرار بود تروتمیز گل بگیم و گل بشنویم. چای بخوریم. اما راستش همیشه همه چیز آنطور که دلت می‌خواهد پیش نمی‌رود. اینها که گفتم همه قرار بود اتفاق بیفتد و با چیزی که اتفاق افتاد زمین تا آسمون فرق می‌کرد. البته اگر چای را در نظر نگیریم. چون وی در همه حال حاضر است.
    نمی‌دانم بخاطر رودربایستی بود یا به حرمت تخم مرغ هایی که خورده بودم‌ اما دلیلش هرچه بود نه نگفتم.
    مادر همیشه می‌گوید یک نه و صد خلاص. اما نه نگفتم. البته همان اول با عمه اتمام حجت کردم که هیچ کدام را لمس نمی‌کنم. اما دویدن ربطی به لمس کردن نداشت. لعنت به آن روزی که این تخم جوجه شد. دوساعت دنبال مرغ‌ها دویدم. آخرین مرغ، آن لجباز سفید بدترکیب. شاید واقعا کور بود. این سطح از حماقت حتی برای یک مرغ هم زیادی بود. مرغ بی‌مغز گاوی؟ در باز است چرا نمی‌روی؟ به عمه کارد می‌زدی خونش در نمی‌آمد‌. بالاخره زیر درخت انجیر گیر افتاد.
    یکی، دوتا، سه تا، فکر می‌کنم شش تا بود. ضربه‌هایی عمیق‌. عمه خیلی حرفه‌ای عمل می‌کرد. دقیقا وسط سر مرغ می‌زد. بعد هم با یک لگد شوتش کرد داخل مرغدانی. مثل یک گوجه درشت بودم که با چکمه لهش کرده‌اند. عمه هم وضعش بهتر نبود.
    وقتی دستم را می‌شستم‌ انگور‌ها بالای سر حوض به من چشمک می‌زدند. مثل میمون از شاخه‌ها آویزان شدم. باید با دقت چیدشان. شاخه‌های پر خار گل رز لابه‌لایشان مخفی شده‌اند.
    اده فقط انگورهای درشت به رنگ بنفش تیره را می‌خورد. اما من فقط ساقه ها را نمی‌خوردم. پشه‌کش از او دور بود و پشه‌ها پاهای گوشتالویش را نیش زده بودند. پشه ها را نفرین می‌کرد. عمه هم وقتی ظرف هارا می‌شست مرغ‌ها را نفرین می‌کرد. اده درحالی که پیراهنش را روی پاهایش می‌کشید تا از پشه‌ها در امان باشد، ریز ریز می‌خندید. مرغ‌ها در واقع برای اده بودند نه برای عمه. بحث مهمی در حوزه‌ی روانشناسی شکل گرفت. اده با جزئیات مسائل را توضیح می‌داد. او معتقد بود که مشکل مرغ‌ها خیلی مهم و ریشه‌ دار است. کتک‌های زیاد عمه برای مرغ ها روان زخم ایجاد کرده و آنها آسیب دیده‌اند. با اینکه در هیچ کدام از کتاب‌ها در موردش نخوانده‌ام اما به نظر حق با اده باشد.
    گفتم مادربزرگ‌ها به مادر مادریم هم سر زدم. او را مادربزرگ‌ صدا می‌زنم. اینجا وضعیت آرام تر بود. مسائل مربوط به خاطرات قدیمی مادربزرگ‌ در رابطه با خواستگارهای خاله بود. مادربزرگ برایم لواشک خریده بود. صحبت کردیم و بله اینجا هم چای خوردم.

    ۱۴۰۵/۵/۲۷

    #روز_مرور

    https://t.me/maryamebrahimi21

  80. احساس می‌کنم از بند معرفی‌نامه‌ی کذایی رهیدم. امروز خسته‌تر از دیروز. از پنج‌شنبه تا به الان هنوز خستگی و بی‌خابی جبران نشده است. دعوت‌نامه‌ای نوشتم. و از ساعت ده و نیم تا یک در بی‌برقی به سر شد.
    وبینار را شرکت کردم. نیمی از فیلم وثیقه را دیدم. چند صفحه‌ایی از تقویم بی‌هدفی خاندم. حیف کتاب کاهی است. با فونت ریز. چشمم خوب نمی‌بیند. از لذت درک و خاندنش می‌کاهد.
    از قدردانی و نقاط قوتم نوشتم. با خاندن اسکرین‌شات، دلم خاست یک وبینار با نسیم جان می‌داشتیم.

  81. پدر و دختری

    سال‌واژه‌ام: خودآغوشی

    قرار نبود یک شب ننوشتن، یک هفته از اینجا دورم کند. آن‌قدر درگیر پروژه‌ی دانشگاه شده بودم که یک شب با خودم گفتم نوشتن و بقیه‌ی کارهایم را بگذارم کنار و این درس را یک‌سره کنم. فکر می‌کردم فردا دوباره برمی‌گردم. اما فردا و روزهای بعد هم همین‌طور گذشتند و تمام حواسم سمت ژوژمانی رفت که باید تا چهارشنبه تمام می‌شد. چهارشنبه نشد اما بالاخره پنج‌شنبه شب فرستادم.

    وقتی از پای میز بلند شدم، بعد از یک هفته خودم را شبیه همان داستان‌سرایِ کور در قصه‌ی هرمز شهدادی می‌دیدم؛ موجود عجیب با ریش انبوه و حفره‌های سیاه به جای چشم که پس از قرن‌ها در غاری پیدایش کرده بودند و پشت میزِ نوشتن قوز آورده بود. من هم پشت میز تحویل ژوژمان اینطور شده بودم. باید نفسی راحت از بی‌خوابی و خستگی و کمردرد می‌کشیدم. اما تازه یادم افتاد بابا صبح می‌رسد و باید خانه را تمیز کنم؛ اتاق‌ها، آشپزخانه، گاز و سرامیک‌ها. یک هفته بود از نوشتن دور افتاده بودم و حالا، درست وقتی کار را تمام کرده بودم، باید خودم را به یک شب شلوغ دیگر می‌رساندم.

    تمام روز جمعه به این فکر کردم که بیایم اینجا و از نبودنم بنویسم. از شب‌هایی که برق می‌رفت و ما با نور شمع غذا می‌خوردیم. بعد می‌نشستیم و با دست‌هایمان شکل سگ، گربه، پیرمرد، اردک و قو درمی‌آوردیم. این لحظه‌ها آن‌قدر برایم لذت‌بخش و کودکانه بودند که دوست داشتم اگر برق می‌رود، همیشه شب برود. آن‌وقت شب، شب‌تر می‌شود و شمع‌ها واقعی‌ترند انگار. فقط جای پروانه‌ها خالی است.

    دوست داشتم بیایم از بیماری پوستی‌ای که در این یک هفته مهمان صورتم شد برایتان بنویسم. لکه‌های سرخ و ملتهبی که از کناره‌ی بینی به سمت گونه و خط لبخندم شروع شد و بعد شقیقه‌ها و رویشگاه موهایم را درگیر کرد. هرچه دارو می‌مالیدم، بی‌فایده بود. نمی‌دانم اسم این التهاب‌ها چیست، اما دکتر می‌گفت هرگونه نور، گرما، غذاهای محرک، بی‌خوابی و استرس برایم مضر است؛ حتا بخار یک لیوان چای. گفت ترکیبات طبیعی پوستت به هم ریخته، چربی‌های صورتت بیرون می‌آیند و بعد، مثل روغن داغی که در ماهیتابه یخ می‌زند، روی صورتت می‌بندند. تقریبن تمام این دو هفته را مثل خفاش‌ها شب‌زی بودم. فقط شب‌ها از خانه بیرون می‌رفتم، و خانه را هم یخچال می‌کردم تا شاید خنکی کولر، درد سوزن‌سوزن شدنش را کم کند. در تعطیلات به دنبال دکتری بهتر می‌گشتم، اما هیچ مطبی تلفن برنمی‌داشت. درنهایت وا دادم. با خودم گفتم بعد از تمام شدن ژوژمان، حضوری می‌روم مطب. اما چطور می‌رفتم وقتی آفتاب صورتم را می‌سوزاند؟

    پنجشنبه‌شب گریه‌ام گرفت. کمرم درد می‌کرد و پوستم سوزن‌سوزن می‌شد. بابا داشت می‌آمد و خانه هنوز تمیز نبود و من این‌ها را ننوشته بودم. بعد داروهایم را نگاه کردم. با کمی جست‌وجو فهمیدم یک جای دستورِ پزشک روی جعبه‌ها می‌لنگد. شامپویی که باید روزی سه بار، قبل از داروها، به صورتم می‌زدم، دستور نداشت و من فکر می‌کردم فقط حمام تا حمام باید استفاده شود. دوباره داروهایم را از سر گرفتم و تا الان که دارم این‌ها را می‌نویسم، صورتم خوبِ خوب شده است.

    و اما بابا.
    بعد از آمدن بابا، همه‌ی این‌هایی که توی سرم می‌چرخید جایش را به او داد. تمام روز باید فکر می‌کردم برایش چه کار کنم؛ چطور سر صحبت را باز کنم و چطور برایش سرگرمی دست‌وپا کنم که حوصله‌اش سر نرود. اولین بار بود که به خانه‌مان می‌آمد. حدس می‌زدم غریبگی کند. ذهنش درگیر کار اداری‌اش بود. به این فکر می‌کردم الان برایش میوه بیاورم؟ اخبار بزنم؟ پیشنهاد بیرون رفتن بدهم؟ گفتم یک شب برویم شاه عبدالعظیم. فکر می‌کردم بگوید حوصله ندارم، اما استقبال کرد و خوشحال شد. من چی؟ دلم می‌خاست با زانو بِسُرم روی زمین، مشت‌هایم را بالا بیاورم و بگویم: «یِس!» اما…

    اما همان شب اول خبر فوت شوهرخاله‌ام رسید. شوکه شدیم. مخصوصن بابا. با هم رفیق بودند. می‌گفت چند روز پیش هم برایش زنگ زده و گفته بود: «بیا ببینمت. دلم تنگ شده.» بابا هم تصمیم داشته همین روزها برود. از آن شب تا همین حالا به خاله فکر می‌کنم و به دخترخاله‌ام، فاطمه. مرگ همیشه برایم تکان‌دهنده است. فرقی نمی‌کند کجا و در چه سن‌وسالی. چرا وقتی فکرش را نمی‌کنی، یک روز ظهر، کسی سکته می‌کند و برای همیشه می‌رود؟ به این فکر می‌کنم یتیمی برای همه زود است. فاطمه عزیز خانواده بود؛ عزیزدردانه‌ی بابا و برادرانش. به آلبوم‌های خانوادگی فکر می‌کنم و شدت علاقه‌ای که شوهرخاله‌ام به او داشت. انگار هر سال کسی از این آلبوم کم می‌شود و ترس، می‌خزد توی وجودم.

    بابا ناراحت بود و تهش نشست اخبار نگاه کرد. می‌گفت باید بروم؛ برایم همین فردا بلیت اتوبوس بگیر. نگذاشتیم. گفتم: «نمی‌رسی بابا. به تشییع نمی‌رسی. بمان و صبح کارت را بکن و بعد برو. تو با این زانوها نمی‌توانی توی اتوبوس بنشینی. خودم برایت قطار پیدا می‌کنم.» راضی شد. رفت وضو بگیرد.

    ادامه:

    وقتی برگشت، از سرخیِ صورت و چشم‌هایش فهمیدم چند قطره اشک ریخته. برای اولین بار دیدم که نمازش را نشسته می‌خاند. فقط خیره مانده بودم به او و هیچ. پرسیدم: «یعنی از کی نشسته می‌خانده که من ندیده‌ام؟»

    صبح روز بعد به دنبال کارش رفت اما حل نشد. قطار هم برای روز یکشنبه ظرفیت خورد و توانستم بلیت بخرم. همین بهانه‌ای شد یک روز بیشتر پیشم بماند. ظهر نشستیم کنار هم. پرسیدم: «بابا، فیلم چی دوست داری؟» گفت: «فرقی نمی‌کند. من خیلی فیلم نمی‌بینم.» همین‌طور که سایت‌ها را اسکرول می‌کردم، شروع کردم از دانشگاه برایش گفتم؛ از درسی که پنجشنبه پاس کردم، از خاطراتم، از اتفاقات. خندید، همراهی‌ام کرد، دلداری‌ام داد، امیدوارم کرد که درسم را تمام می‌کنم و برمی‌گردیم شیراز. به خودم که آمدم، دیدم نیم ساعت است نشسته‌ایم با هم حرف می‌زنیم. شاید نیاز بود فقط از خودم بگویم که سر حرفش بیاورم. همه‌ی نگرانی‌هایم را یکی‌یکی گرفت و امیدواری نصیبم کرد؛ امید به خیر، امید به خدا، امید به زندگی.

    شب دوتایی رفتیم شاه عبدالعظیم. مصطفی نتوانست به خاطر درد عملش بیاید. در اسنپ دقت کردم و فهمیدم چقدر می‌توانم مثل بابا سکوت کنم. حتی به یاد صبح افتادم که جفت‌مان در سکوت کارهایمان را می‌کردیم. درد زانویش آن‌قدر زیاد بود که نگران شدم اذیت شود، برای همین دنبال این بودم که زیاد راه نرود یا نایستد و جایی برایش نشستنش پیدا کنم. تحمل کردنمان هم شبیه هم است. همین که می‌گوییم درد دارم، کافیست و یعنی خیلی درد دارم که بیانش کرده‌ام. بیرون رفتنِ دوتایی خوش می‌گذرد. برمی‌گردیم خانه.

    صبح روز بعد، در حمام، به رابطه‌ی خودم و بابا فکر کردم. به فاطمه و پدرش که رفته. به آلبوم‌ها. به جنس رابطه‌ها. چرا این‌قدر همه‌چیز برایم مهم است؟ چرا همه‌چیز درگیرم می‌کند؟ چرا می‌خاهم به همه‌ی جزئیات انسان و پیرامونش نفوذ کنم، حس کنم و چیزی بدانم؟ بقیه هم شبیه من‌اند؟ اصلا برایشان مهم است که این‌قدر خودشان را در نسبت با دیگران و دیگران را در نسبت با خودشان بسنجند؟ شده بپرسند ـ مثلن من و بابا ـ چطور با هم ارتباط می‌گیریم؟ چطور از هم رفتار می‌پذیریم؟ چقدر تغییر کرده‌ایم؟

    صبحِ یکشنبه کار بابا جور شد. خوشحال بود. ظهر برق رفت و نمی‌دانم از کجا رشته‌ی صحبت‌مان باز شد که درباره‌ی اخبار، تاریخ، سیاست، خاورمیانه و همه‌چیز حرف زدیم. خاطره‌ای جدید از بابا شنیدم؛ اینکه وقتی زمانِ جنگ در کویت بوده‌اند، می‌‌رفتند جاده‌ای را که ماشین‌های کمک به عراق رد می‌شدند، میخ‌ریزی می‌کردند. هرچند خودش می‌گوید این کارها بچه‌بازی بود، اما من از خاطراتش خوشم می‌آید. 

    بابا از همان چهارده‌سالگی، مثل همین حالا، خوره‌ی اخبار بوده و تمام روزنامه‌ها را می‌خانده. برای همین خیلی جاها که چیزی سرسری می‌گویم مچم را راحت می‌گیرد. دقتش فوق‌العاده است. چطور روزنامه‌ها را به این وضوح یادش مانده؟ اصلن چرا ول‌کنِ اخبار و سیاست نیست؟ شاید چون مثل من بدش می‌آید به شعورش توهین شود، دروغ بشنود یا کسی ساده فرضش کند. شاید برای همین من هم از بچگی افتادم به اخبار و سردرآوردن از چیزهایی که بتوانم درباره‌شان با او حرف بزنم. ولی حرف زدن‌مان کمی صمیمی‌تر شده بود. من نشستم به غرغر و نق‌نق و بابا هم پا‌به‌پایم آمد. بعضی وقت‌ها برایش جالب بود چیزهایی از او یادم مانده که قبول نداشته‌ام، اما حالا به درست بودنشان رسیده‌ام. شاید برای همین سرذوق می‌آمد و بیشتر صحبتمان درباره‌ی همین چیزها گل می‌انداخت.

    به‌جز ساعت قطعی برق، تمام روز یکشنبه را به آشپزی گذراندم تا هم ناهار داشته باشیم، هم برای شام ساندویچ بگیرم و توی قطار بخورد. خلاصه عصر رسید و بابا آماده‌ی رفتن شد. دیدم دم رفتن چشم می‌دزدد و درست با من خداحافظی نمی‌کند. مردِ حسابی، دامادت را می‌بوسی و بغل می‌کنی، با من فقط دست می‌دهی؟ همراهش رفتم توی آسانسور. گفت: «کجا؟ نمی‌خاد بیای. نه، برگرد.» از او اصرار و از من هم اصرار. مصطفی که آمد وسط و گفت: «نه آقا، بذار بیاد باهات تا دم در»، راضی شد. این هم از مزایای بابای تعارفی. اما خب، نگذاشت پایم را از آسانسور بیرون بگذارم. از بس عجله داشت و چشم می‌پراند. می‌گفت نباید بیایی. گفتم: «بیا حداقل بغلت کنم و خداحافظی کنیم.» همدیگر را بغل کردیم و چنان فرار کرد که نگو. نمی‌دانم برای خودش سخت بود یا می‌خاست من اشکم درنیاید یا چه! فقط می‌دانم عادت دارد از احساساتش فرار کند.

    او که نگذاشت بیایم، اما وقتی سوار اسنپ شد، یواشکی در را باز کردم و رفتنش را به تماشا ایستادم. دلم برایش تنگ می‌شد. خیلی تنگ. تنگ و کور. توی آسانسور گریه‌ام گرفت. اما خودم را جمع‌وجور کردم و بغضم را قورت دادم. چرا؟ نمی‌دانم. شاید فرار کردن از احساسات برای من هم الگو شده است.

    ادامه:

    چقدر در تمام این بیست‌وچهار سال به این سفر سه‌روزه‌ی بابا نیاز داشتم. به اینکه همه‌ی این سه شبانه‌روز را کنارم باشد. ببینم جدا شدنمان برای او هم سخت است. ببینم ما دوتایی می‌توانیم با هم برویم بیرون. می‌توانیم با هم از تجربه‌ها و خاطراتمان بگوییم و می‌توانیم پدر و دختری خاطره بسازیم.

    | بیست و هفتم مرداد صفرپنج |

    https://t.me/sajedeh_haqparast

  82. ساعت یک و ربع بچه که خوابید با خودم رفتم توی زاویه، بش گفتم همش گوشی می‌گیری دستت و می‌ری می‌تابی تو اینستای جامونده و توییتر وامونده، بعد نوبت به نوشتن گزارش نیک که می‌رسه میگی وای نه بچه‌داری وقت برام نمی‌ذاره و اِله و بِله، رَواست؟ دو خط کتاب که می‌خوای بخونی یهو گوشی سُکِت می‌زنه، رواست؟ فرتوت که شدی می‌خوای برای نوه‌ت چُصی بیای که چی‌کارا کردی، فقط می‌تونی پُزِ اکسپلور‌گردی‌هاتو بدی، رواست؟ بسملا کن زن، به خودت بیا.
    بسم‌ الله الرحمن الرحیم.
    از صبح خیلی کارا کردم که ولش کن، ولی چیزی که خوشم میاد ازش بگم اینه که کتاب «بار دیگر، شهری که دوست می‌داشتم» رو برای دومین بار باز کردم که بخونم، به گمونم دفعه اولی که خوندمش شعور و سلیقه‌ی کتابخوانیم مثل الان نبود و برای همین گفته بودم عَی این چیه. همین که دَرِ کتابو باز کردم تمام اون حس غریبی که توی روزهای اول دانشجویی توی شیراز کشیده بودم یهو پرید بیرون. هفته‌ی اول دانشگاه استادی که هول بود ترمشو زود شروع کنه و نذاشت ما یکم قر و غمزه بیایم برا همکلاسی‌های جدیدمون، گفت اینو بخرید بخونید و هفته دیگه در موردش بنویسید، هفته بعدش من که بلد نبودم دو کلمه بنویسم هی سرمو انداختم پایین و بسملا بسملا کردم که نگه تو بخون، و بله اون‌بارم جَستم ولی این‌بار انگار نم‌خوام بِجَیَم (به جای جستم باید چی بگم اینجا؟) چون آق کلانتری هِی سر هر کلاس میگن گیتا کلاهدوز خوشحالم توی گزارش نیک می‌نویسی، بچه‌ها از ترانه زاجری یاد بگیرید نصف شماست، من هِی حسودیم می‌شه و گفتم می‌نویسم که استاد سر کلاس بگه خانم رویا امینی دستمریزاد. و این شد که شروع کردم.
    خب رویا خانم، دیدی درد نداشت؟
    خلاص.

  83. گزارش نیک “1405/5/27″ مرداد‌ماه. روز سه‌شنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”درآمدی تاریخی بر نظریه‌های ادبی از افلاطون تا بارت” از ریچارد هارلند را خاندم.
    کلمه‌برداری هم انجام دادم.

    کتاب”بی‌لنگر” از بهمن شعله‌ور را خاندم.
    کلمه‌برداری هم انجام دادم.

    کتاب”عقرب‌کشی” از شهریار مندنی‌پور خاندم.
    کلمه‌برداری هم انجام دادم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    دوره شعر شرکت کردم.

    یکی از دوستان امروز در نویسنده‌ساز گفت استاد ۴۷ ساعت و ۱۹ دقیقه ایشان ندیدند.
    ۴۷ ساعت چند روز یا چند ماه می‌شود؟ نمی‌دانم.
    من را ۴ ماه و خورده‌ای‌ست که ندیده‌اند. گفتند پیام بده‌ بیاید بالا. پیام دادم اما این‌قدر ندیدند که رفتم کلن به پایین که هیچ. معلوم نیست به کجا رفتم. به پشتیبانی هم گفتم، یادآوری کنید که نروم دوباره پایین اما گفت خودتان پیام دادید، حل‌ست. اما در این حل هیچ اتفاقی نیفتاد. البته باید فکر کنم از دستور‌عمل بقیه پیروی کنم که شاید جواب بدهد. مثل قهر‌کردن.

    https://t.me/speechoff

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *