«زندگی مانند موسيقی است؛ بايد با گوش، حس و غريزه تنظيم شود، نه با قاعده و قانون.»
-ساموئل باتل
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
103 پاسخ
سالواژه: شناخت
دلم میخاست کمی بیشتر بخابم. با اینکه کلی کار داشتم و همیشه دارم. متکا را بغل کردم و روی خنکی رختخاب سر خوردم. هیچ لذتی برابرش نمیشناسم.
۹ بیدار شدم. صبحانه خوردم و رفتم باشگاه.
بعدازظهر چند کتاب کودک دیگر هم خاندم. خیلی دوستشان داشتم. این روزها روی کتاب کودک قفلی زدم. به کارم هم میآید. هم در مادری و هم در شغل جدید کتابداریام.
وبینار نویسندهساز را شرکت کردم. خوشحالم که با مدرسه نویسندگی آشنا شدم. سه ماه دیگر عمر این آشنایی یکساله میشود. در این ۹ ماه با نگاه جدیدی آشنا شدم که مرا روز به روز به شناخت تشنهتر میکند.
پیادهروی رفتم. از آنها که ضربان قلب کمی تندتر بزند.
شب با همسر و پسران به سالن ورزشی رفتیم. خیلی دلم میخاست بعد از مدتها والیبال بازی کنم. میدانستم که مجوزی برای این کار وجود ندارد. در دلم گفتم شاید بشود. اگر هم نشد که چیزی را از دست ندادهام. از شانس من آنشب یک نفر کم داشتند. با اینکه مجاز نبود اما برای اولین بار در سالن ورزشی با تیم آقایان والیبال بازی کردم. دزدکیها طعم جاودانهایی دارند.
گزارش نیک:
سالواژهام: آفرینش
۱- برای ناهار باقالیپلو با شامی و سالاد درست کردم.
۲- برای دخترکم از سایت، صندلی غذا و تاببازی سفارش دادم.
۳- با مامان تلفنی حرف زدم. گفت دوباره برایم پول واریز میکند تا قبل از قطع شدن برق، بروم و کمی از سیسمونی را بخرم.
۴- کمی استراحت کردم و با دوستی در اینستاگرام حرف زدم. از نگرانیها و دغدغههایش برایم گفت و در موضوعی نیاز به مشورت داشت و احساس کرد من میتوانم کمکش کنم.
۵- قبل از اینکه برق برود حاضر شدم و همزمان با قطع شدن برق از خانه بیرون رفتم. مدتها بود قصد داشتم به آرایشگاه بروم تا ابروهایم را مرتب کنم؛ فرصت خوبی بود.
۶- وقتی دیدم هنوز فرصت دارم، به فروشگاه سیسمونی رفتم و برای دخترم ست شانه چوبی که این روزها خیلی از آن تعریف میکنند، تبسنج دیجیتال، قنداق بیمارستان، دو دست لباس خواب، شیشهشور، ست کلاه و دستکش و جوراب و پیشبند خریدم.
۷- به مغازه همسرم رفتم و برای برطرف کردن مشکل اکانت اینستاگرام مغازه، با همکارش به موبایلفروشی رفتیم. کارمان راه نیفتاد، اما محافظ صفحه و لنز گوشیام را عوض کردم.
۸- به مغازه رفیقم رفتم که همان نزدیکی بود. خریدها را نشانش دادم و کمی با هم درباره مادر شدن حرف زدیم. او این روزها از بیتابی و غذا نخوردن دخترش به خاطر دندان درآوردن شاکی بود. میگفت هر مرحله از بزرگ شدن کودک پر از زحمت است و قرار است روزهای پرچالشی در پیش داشته باشم.
۹- برق مغازه هم قطع شد، با همسر به خانه رفتیم و ادامه سریال This Is Us را تماشا کردیم.
۱۰- همستر زیادهگو میگوید: «دو روز است که نقاشی نکردهای؛ فردا آخرین فرصت است. نگران نباشی که به خاطر تعطیلی و بودن همسر در خانه، باز هم نتوانی کار کنی. استرس نداشته باش و ادامه بده. همه روزها مثل هم نیستند.
سالواژه: اندیشهنگار
اگر امروز…
امروز صبح با ۱۰ دقیقه آزادنویسی شروع کردم و بعد رفتم سراغ طراحی سوالات پایان ترم برای کلاسام. شنبه آخرین جلسه است و طبق معمول، بعد از امتحان با بچهها فیلم میبینیم و دربارهاش حرف میزنیم. برای این ترم “موآنا” را انتخاب کردم چون درسهای خیلی خوبی دارد: موآنا ( قهرمان داستان) یاد میگیرد کسی باشد که واقعاً هست (خودشناسی)، شجاعت به خرج میدهد تا از منطقه امنش خارج شود و به طبیعت احترام میگذارد. یادم آمد دفعه پیش “فارست گامپ” را دیدیم و واقعاً فیلم جالبی بود.
معروفترین جمله فیلم این است: «زندگی شبیه یک جعبه شکلات است؛ هیچوقت نمیدانی چه چیزی گیرت میآید.» این یعنی زندگی غیرقابل پیشبینی است و ما باید هر چه پیش میآید را با پذیرش و مهربانی قبول کنیم.
بعدش برای اینکه دوباره حس نوشتن بگیرم، کتاب “اگر من کتاب بودم” را خواندم. یک جملهاش خیلی من را گرفت: “اگر من کتاب بودم، دلم میخواست همیشه آزاد باشم و مرا بخوانند.”
این جمله مرا به یاد کتابهای خوبی انداخت که آزاد نیستند یا کسی آنها را نمیخواند؛ مثل آثار مهشید امیرشاهی، بهمن فرسی، رمان غوک و خیلیهای دیگر. متأسفانه نسبت به کودکیام حس میکنم سبد فرهنگی خانوادههای ما خیلی خالی شده و کتاب و هنر دیگر جایی در زندگیمان ندارند. هرچه بیشتر بیفکر میشویم، این محدودیت فکری بیشتر آزاردهنده میشود. مشکل دقیقاً از کجاست؟ آیا مقصر، نظام آموزشیِ فرسودهی مدرسهها و دانشگاههاست یا نهادهای فرهنگی و اجتماعی بیهدف و بیدر و پیکر؟ یا شاید هم حقیقت این است که خودمان کوتاهی کردهایم و دیگر نمیخواهیم دشواریهای مسیرِ تربیت و تکامل فرهنگی را بپذیریم؟
یک جمله دیگر از کتاب هم خیلی جالب بود: “اگر من کتاب بودم… فکر میکنم واژهی نادانی را بیرون میانداختم.”»
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
گزارش نیک | دو کیلو فراموشی با خامه
ظهر، درست در همان ساعتی که آفتاب با بیرحمی بر شهر اهواز فرود میآید و آدم به این نتیجه میرسد که شاید بشر اساساً برای زندگی در سایه آفریده شده باشد، من دست به یک تصمیم بزرگ و تاریخی زدم.
دو کیلو نان خامهای سفارش دادم.
نمیدانم چرا دو کیلو شاید یک کیلو برای شکم کافی بود و یک کیلو دیگر برای آن بخش ناشناختهٔ روان که همیشه چیزی بیشتر میخواهد همان بخش محترمی که در برابر فقدان، تنهایی، بیحوصلگی و روزهای کشدار، راهحلهای بسیار پیچیدهای ندارد و ناگهان میگوید «شیرینی سفارش بده»
و من، به عنوان انسانی که سالها دربارهٔ سازوکار بدن، مغز، میل و عادت مطالعه کردهام، با تمام دانش حرفهای خود تسلیم این استدلال شدم.
دو کیلو
چه عدد باشکوه و در عین حال شرمآوری.
جعبه که رسید، خامهها کنار هم خوابیده بودند سفید، نرم، بیخبر از بحرانهای فلسفی صاحبشان هر کدام شبیه ابر کوچکی که از آسمان جدا شده باشد و اشتباهی سر از جعبهٔ شیرینی درآورده باشد.
یکی را برداشتم.
خامه از میان انگشتانم سر خورد و همان لحظه فهمیدم بعضی لذتها اصلاً برای توضیح دادن ساخته نشدهاند
آدم گاهی تمام عمر میکوشد خودش را اصلاح کند کمتر بخورد بیشتر ورزش کند منظمتر باشد بهتر بنویسد بیشتر بخواند کمتر دل ببندد کمتر غصه بخورد.
و بعد، یک ظهر گرم مرداد، روبهروی یک جعبه نان خامهای میایستد و تمام این پروژهٔ باشکوه خودسازی را با یک گاز کوچک به تعویق میاندازد.
شاید اشکالی هم نداشته باشد.
شاید زندگی همیشه قرار نیست پروژهای برای بهتر شدن باشد گاهی باید فقط نشست چای ریخت شیرینی برداشت و اجازه داد جهان برای چند دقیقه، بدون هیچ نتیجهای، شیرین باشد.
من امروز دو کیلو نان خامهای خریدم نه برای اینکه گرسنه بودم برای اینکه شاید هنوز در من کودکی زندگی میکند که گاهی نمیخواهد چیزی را حل کند فقط میخواهد شیرینیاش را بخورد و کسی از او نپرسد.
«خب، حالا برنامهات برای فردا چیست؟»
و شاید این هم یکی از شکلهای کوچکِ نیک بودن باشد اینکه گاهی به جای نجات دادن جهان، خودت را با یک نان خامهای کوچک نجات بدهی.
البته «کوچک» را جدی نگیرید من دو کیلو سفارش دادهام!
در بخشی از روز، چند مقاله از هفتهنامهٔ خوزستانی «راوی سلامت» به سردبیری همکار ارجمندم خانم کیماسی را که تازهترین شمارهاش به دستم رسیده، خواندم. میان سطرهای نشریه، روایتهایی از سلامت و زندگی جاری بود و دوباره به یاد آوردم که گاهی شناختن یک سرزمین، از خواندن نوشتههایی آغاز میشود که آدمهای همان سرزمین دربارهٔ رنج، تندرستی و زندگی نوشتهاند. مطالعه، ساعتی مرا از هیاهوی روز جدا کرد و به جهان آرام کلمات برد.
با سردبیر هفته نامه هماهنگ کردم چند مقالهام در موضوعات سلامت، بهداشت فردی و داروسازی را در اختیارشان قرار دهم جهت چاپ.
امروز برای دو دوست، دو فال گرفتم. نخست با Tarot، از میان تصویرها و نمادها گذشتم و کارتها را چون آینههایی کوچک برابر پرسشهای پنهان گذاشتم. سپس سراغ Decameron رفتم و روایت دیگری از همان جهان مبهم و انسانی را ورق زدم. میان کارتها، گاهی آدم بیش از آنکه آینده را جستوجو کند، چیزی از اکنون خود را پیدا میکند. شاید فال، در نهایت، پیشگویی نباشد، بلکه گفتوگویی باشد میان ما و بخشهایی از خویشتن که در هیاهوی روز کمتر صدایشان را میشنویم.
ظهر، برای تحویل حضوری و معاملهی دو کارتن قرص جوشان انرژیزا به شرکت پخش دارویی رفتم. معامله انجام شد و کالا را تحویل دادم و با دست پر، اما با خیال سبکتر، به خانه برگشتم. گاهی زندگی همین رفتوآمدهای کوچک و بیادعاست که چرخ روز را میچرخاند. امروز نیز سهم من از اقتصاد جهان، یک کارتن انرژیزا بود و معاملهای که بیدردسر با خیر و خوشی به پایان رسید.
عصر، در وبینار «نویسندهساز» حاضر شدم
ساعتی را میان کلمهها و تجربههای نوشتن گذراندم و دوباره به یاد آوردم که نویسنده شدن، بیش از آنکه رسیدن به مقصدی معین باشد، نوعی ماندن در راه است.
راهی که هر جمله در آن، اندکی از آدم دیروز کم میکند و چیزی از آدم فردا به او میافزاید.
پس از غروب، شب را اندکی به بازی سپردم
یک دست Ace Combat در آسمان پرواز کردم و بعد، در زمین سبز FC 26، توپ را دنبال کردم.
دو بازی کوتاه، دو گریز کوچک از جدیت روز، تا ذهن برای ساعتی از خودش فاصله بگیرد.
امشب برای سرگرمی و تامل، برای دو دوست، دو فال گرفتم. نخست با Tarot، از میان تصویرها و نمادها گذشتم و کارتها را چون آینههایی کوچک برابر پرسشهای پنهان گذاشتم. سپس سراغ Decameron رفتم و روایت دیگری از همان جهان مبهم و انسانی را ورق زدم. میان کارتها، گاهی آدم بیش از آنکه آینده را جستوجو کند، چیزی از اکنون خود را پیدا میکند. شاید فال، در نهایت، پیشگویی نباشد، بلکه گفتوگویی باشد میان ما و بخشهایی از خویشتن که در هیاهوی روز کمتر صدایشان را میشنویم.
آخر شب را با دل سپردن به موسیقی معاصر کانالهای ماهواره و مراقبت از گربههایم ( شارلوت خانم و آقا شرلوک ) سپری کردم. صداها، ملودیها و ترانههای تازه یواش یواش از اتاق گذشتند و روز را از غبار روزمرگی شستند. حالا خودم را برای مدیتیشن سپاسگزاری با اپلیکیشن «آرامیا» آماده میکنم، تا پیش از آنکه شب کاملاً فروبسته شود، چند دقیقهای در سکوت بمانم و برای آنچه امروز به من رسید، از زندگی تشکر کنم.
کانال تلگرام من :
https://t.me/draliandishmandir
آیدی اینستاگرام:
draliandishmandir
بازآمدهی نیک
امروز صبحم را با کارگاه «شعرماهی» آغازیدم. استاد گفت شعر و ترانه از هم جدا نیستند و کوشش برای ترانهسرایی میتواند برای یک مشتاق شعر سودمند باشد.
حالوهوای کارگاه امروز برایم شبیه گردشی رها در نوجوانیام بود. شاهین مروری داشت بر آثار ترانهسرایان نامآشنا- از شهریار قنبری تا زویا زاکاریان و مجموعهی بیتمبر و تاریخ، از فرامرز اصلانی و سبک ماندگارش تا سعید دبیری و اردلان سرفراز. دلم نمیخواست کلاس تمام شود.
امروز را خیلی دوست داشتم- عمویم را که دو سال بود در این دیار گم کرده بودم، پیدا کردم و بالاخره توانستم صدای گرم و آشنایش را بشنوم. برای یک ماه دیگر با او قرار دیدار گذاشتم. گفت: «اگه اومدید، از دهکده بریم بیرون. گفتم: «حتماً. با هم میگردیم و حالوهوایی عوض میکنیم.»
بعد با ظفر و مامان هم حرف زد- خوشحال شدیم، خوشحال شد.
برای سر زدن به بیتا راهی خانهاش شدم تا قدری استراحت کند و به کارهای خودش برسد و من به نورسیدهاش رسیدگی کنم. در راه، وبینار چندروز پیش را با موضوع «رمانورزی چگونه کاری است؟» را شنیدم. برایم خیلی مفید بود و کلی ایده گرفتم. سه ساعت بعد، در راه برگشت، باز هم گوش دادم به الهه علیزاده و گفتن از ناگفتنیها.
امروز خواندم:
بخشی از «شاهرخ مسکوب» به قلم علی بزرگیان،
بخشی از «داستان یک شهر» به قلم احمد محمود،
و پارهی «خون» از کتاب «با شما نبودم» به قلم بهمن فرسی.
بیست دقیقهای هم نوشتم.
و پایان شب، با مامان در محوطه یک ربع قدم زدیم.
آدرس کانال تلگرامم:https://t.me/Mitra_Nevis39
گزارش نیک 91
میترا رستگاران
گزارش نیک ۵۱ من/ سه شنبه ۲۰ مرداد ماه ۱۴۰۵
سالواژ: کودکانه وار درخشیدن ( سخت بودنش هر چند در ظاهر آسان نمودنش)
۱. بیداری ۵ صبحی و صفحات صبحگاهی نوشتن در خنکای صبح و لذت از نسیم خنک و بوی خوش جاری در هوای ابری سیاهکلی
۲.نوشتن گزارش نیک یکشنبه و دوشنبه را اشتباهی در روز یکشنبه گذاشتن و ارسال مجدد هر دو به سایت استاد جان و ترس از گازخورد ایشان.
۳. دولینگوی آلمانی و دیدن فیلمی یکساعته به زبان انگلیسی از یوتیوب ظهر و شب.
۴. خواندن جزوات امتحانی طبق برنامه
۵. گذاشتن بخش ۶۰ مادرم پیش از من در تلگرام
۶. دیروز کانال خود شفقتورزی را در تلگرام ایجاد کردم و بخش دوم مطلب را ارسال نمودم و جهت تبلیغش نمیدانم چه کنم. این دورهی بیش ۵ میلیونی را در ۱۷ اسفند ۱۴۰۴ در بحبوحه جنگ و قطع نت بینالمللی و بدلیل شرایط سخت روحی مردم و مراجعانم رایگان در بله گذاشتم و بازخوردهای بسیار خوبی از مفید بودنش دریافت نمودم و به همین دلیل تصمیم گرفتم در تلگرام نیر رایگان ارائه کنم. در بله بیش از صد نفر ورودی داشتم در تلگرام نمیدانم. همیشه دورههای رایگان در نظر مردم ایران بیهوده است. اما من چون خود بهره زیادی بردهام رایگان ارائه دادم. تا هر کس دیدش درست است بهرهمند شود و آنکه نه، هم به قول پدر مرحوم و نازنینم، سرش سلامت.
۷. معرفی کتاب میعاد در سپیده دم رومن گاری توسط سعید اسکندری که از طاقچه گرفتم که پس از امتحانم بخوانم. داشتن دوست کتابخان همینش خوب است.
۸. الهه و بی برقی و انتقال به ساعت ۱۹ و تقابل با جلسهی کوچینگ نکسوس بهناز طریقپیمای بیبدیل و جلسه بیش از دو ساعت به طول انجامیدن اما بدلیل جذابیت تا پایان ماندن با لذت و با یادگیری بسیار و تحسین بهناز طریقپیمای که اسوهی دانش بسیار است و فروتنی قابل تحسبن.
۹. نویسنده ساز و قطع برق و پختن و کم کم تا پایان وبینار به حد آبپز شدن رسیدن و تحمل کردن از ناچاری. مبینا ملایی و معرفی مجدد و ادامه پست دیروزی نوشتاردرمانی محبوب من و به صرافت انداختنم که مجدد دوره را تشکیل دهم بعد از امتحانم. و ادامه نویسی آغازین جلسه: از بین تمام بوها… مرا به کودکی پسرانم و بوی خوش نوزاد که عاشقش هستم میکشاند و اشک دم مشکم را سرازیر میکند که بعد از تمرین نیز ادامه مییابد از تداعی خاطراتم و از دست دادنهای از سر ناچاری.
معرفی کتاب اسب سیاه تاد رز و گرفتنم از طاقچه بینهایت و ۲۰ کهن الگوی پیرنگ نویسی که در خانه دارم و اینجا که نیست انگار ندارم و افسوس از در خانه نبودن و استفاده نکردن از بسیاری کتابهایم که نیاز دارم اکنون و نیست و انگار ندارم.
۱۰. رفتن در گوگل برای خرید بلیط و هتل برای امتحانم و دیدن بنر ثبتنام «دورهی درآمد دلاری از یوتیوب رایگان» ۳ دقیقه قبل از شروع آن با ظرفیت صد نفره که من نفر ۹۷ بودم و بهره از نکات جالبش با نتبرداری و بعلت اختلال بانکی امکان ثبتنام و استفاده از تخفیف ۶۵٪ را از دست دادن اما اصلن تاسف نخوردن و در آن خیر دیدن به دلیل دیدگاهم که بدون شک در آینده علت آن برایم روشن خواهد شد. اندر مزایای فهم خیر الهی.
۱۱. دچار بیخوابی شدن چون سر ساعت ۱۰ نخوابیدم بعلت جلسه نکسوس بهناز و تا ۴ صبح بیدار ماندن و یوتیوبگردی کردن، به علت بیحوصلگی و خستگی و سردرد و سرفههای خشک گلوسوز و تب ناشی از سرماخوردگی و پشیمانی ناشی از هدر دادن وقتم.
۱۲. از دست دادن وبینار مورد علاقه «سوگیریهای ذهنی مدیران کوچینگی» زهرا مرشدلو و مژگان ممدوحی به علت تداخل با وبینار نکسوس بهناز و انتخاب بهناز.
۱۳. ادامه کتاب «عشق سعادت بخش» کاترین پاندر و نوشتن پستی از آن در تلگرام و بله گذاشتن آن. و ارسال بخشی از آن به بیمار نازنینم زینب که به آن نیاز دارد و توصیه به خواندن و انجام تمرینش و نوشتن جملات تاکیدی آن جهت بهبود حالم حین خاندن کتاب.
۱۴. ویرایش داستان مادرم پیش از من در سایتم.
https://t.me/mahro1402
چه کسی پا روی گردن حلزون گذاشته؟
سالواژهام نوگرایی
۱- آلارمهای صبحگاهی گوشیمو خاموش کردم تا بتونم چند روز به ساعت طبیعی بدنم بیدار بشم.
۲- یه مشتری اومده بود و هوار میزد. رسمن کل دو طبقه رو روی سرش گذاشته بود. همه جمع شدهبودن دور اتاق محل دعوا. یکی آب میآورد. یکی میرفت وساطت. یه عده از جلوی اتاق دعوا هی الکی رد میشدن. منم تو اتاق روبرویی نشستهبودم و هار هار با بچهها میخندیدیم.
۳- با بچهها صحبت از رشتهخشکار شد.
۴- فیلم خانوادگی Handmade 2016 رو دیدم. عجب فیلمی. نقش راوی در روایت قصه رو به خوبی میتونی درک کنی. توصیف صحنههای بینظیری هم داشت. فیلمش نویسندهپسند بود.
۵- سپاسگزار بودنم.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
➖️دیگر سرم را که میچرخانم دنیا نمیچرخد
سرگیجه ام رام شده اما هنوز قدمهایم کوچک است
➖️نوشتن در زندگیام جا باز کرده
دو مشق را تکمیل و ارسال کردم
کانالم هم حرفی برای گفتن دارد و زبانش باز شده
➖️تمرین سبک یوگا و بدون درگیر کردن سر و گردن داشتم
برای آموزش آنلاین یوگا، روی بیانم هم کار میکنم
بازهم کلاس یوگایم را با هدایت کلامی برگزار کردم
در نویسندهساز نبودم به خاطر کلاسم
➖️نوشتاردرمانی و نامهنگاری را آزمودم
تا قلمم به کار بیفتد برای ارسال در گروه نویسندهساز، امکان ارسال پیام بسته شد و اما نامهام
نامهای به آینده
دوست داشتم به تو بگویم کاش این همه برای رسیدن به تو نمیکوشیدم
تو در همین حالا بودی و هستی
پس چرا چنگکی سهشاخ برای آینده، به خاطر آینده و به نام آینده در قلبم قلاب انداخت؟
دریافتم که هیچ حلقهی اتصالی بین تو و پول نیست
هر کدام در دو لیگ جداگانه میجنگید ولی با هم که دست به یکی کنید مرا گوشه رینگ میبرید؛ تو بزن پول بزن
تو بزن پول بزن
دیگر کافیست عزیزِ دل؛ نقش امروز را بر سینهام خالکوبی کردهام و سیستم مغزم برای ۲۴ ساعت برنامه میریزد
با احترام
ارادت همچنان باقی
نعیمه
➖️با تارم یکدل شدهام، دیگر تنها به عنوان یک وسیلهی تولید صدا نگاهش نمیکنم
➖️وبیکار و خودسازی، مرزبندی را آموختم
➖️سفت و سخت به عادتهای منعطف پاییندم
شنیدن فایلهای تئوری موسیقی، یک آواز در دستگاه آوازی ایران و صوتهای گروه یوگا
➖️ملکوت و گلستان و ابله را خاندم
➖️پیادهروی در حد ۵ دقیقه
➖️نمیدانم چرا از خوردن هیچ غذایی لذت نمیبرم
کار تا دو. این را هی اینطوری مینویسم چون از ریتمی که میسازد خوشم میآید.
داستان کوتاه «رشتهی تسبیح» از عباس معروفی و رمان «سنگ صبور» صادق چوبک.
چرا حس میکنم دچار دژاوو شدم.
نویسندهساز. ادامهنویسی و پرسش و پاسخ و از تمرکز. اگر بخاهم تمرکز را به نور شبیه کنم تمرکز من الان شبیه نور آفتاب است که به همهجا میپاچد، تمرکز خیلی زیاد میشود نور لیزر.
با ساحل گپی دربارهی ترانه.
شنیدن ویس فائزو.
کنسرت استاد در دورهی شعر. برایمان ریمیکس اجرا کرد و این ترانهبازی چه خوب است، تمرین بچهها را خاندم و از لذتهای عجیب و غریب امروزم بود. آنقدر ذوق داشتم که به همکارانم میگفتم امروز کلاس شعر دارم و موضوع ترانه است.
تیکیدن تقویم تیکتیکانی.
پست و روزگفتار.
آها فهمیدم چرا انگار قبلن نوشتهام اینها را، چون در روزگفتار گفته بودم.
ایدهی کتابخانه چه خوب است، این ایدهها آدم را به وجد میآورند تا در شهر خودش هم کاری کند. یعنی من هم میتوانم روزی جمع کوچک خودم را حضوری حس کنم؟ باید ساخت، نه؟ ساختن.
نمره روز ۶ از ۱۰
۱. روتین پوستیمو رعایت کردم
۲. شبکار بودم و شیفت سبکی داشتم زیادم برای خوابیدن تلاش الکی نکردم فقط یک ساعت رفتم یکم دراز کشیدم
۳. خیلی اتفاقی متوجه شدم همکارم به شعر علاقه داره ساعت دو و نیم بود و مریضا همه خواب. ما برای خودمون شب شعر گرفته بودیم. مولانا و سعدی و حافظ هرچی حفظ بودیم رو خوندیم. جالبه هرچی من حفظ بودم اونم حفظ بود و با من میخوند. حتی بیشتر از منم حفظ بود. حتی ایرج میرزاهم خوندیم کلی خندیدیم. همش صدامونو می اوردیم پایین کسی نشنوه داریم چه جفنگیاتی میخونیم. بعدشم رفتیم سراغ شهریار و وحشی و کلی خوش گذشت
۴. صبح رییس اومد سر تحویل از قصد ببینه ایرادی از کارم پیدا میکنه که گیر بده و. بتونه ماجرای دیروزو از زیر زبونم بکشه؟ اما هرچقدر گشت نتونست از کارم ایراد بگیره
۵. صبح که برگشتم خونه دیدم خواهرم اومده. کلی ذوق کردم. برام مارشمالو سوغاتی اورده بود. من عاشق مارشمالوعم
۶. خدا کنه خوابم بگیره
روزهای سهشنبه رو دوست دارم، به خاطر اینکه میتونم کلی تمرین تصویرسازی داشته باشم.
سالواژه: استمرار در تولید محتوا
لیست کارها:
_تصویر سازی
_به روز کردن یادداشت سایتم در مورد سهگانهی هنر .
داشتی مینوشتی. چی شد هواش نکردی. خوابم برد. کاش بیدارم میکردی. بیدارت کردم ولی از یادت برده بود خواب که بنویسی از صبحت را. نیکت را.
خواب بختکوار افتاد روی پریشانحالم.
خواب دیدم ترکیهام. خیابانهاش شبیه خیابانهای ترکیه نمیماند. دنبال خرید بودیم. دو جوان دوچرخهبازی میکردند میان میدانی بزرگ. درِگوشی گفتمشان بپّایند. خطرناکست. ماشینها پرسرعتند. خندیدند. مجید نیامده بود. خاله و دخترخالهام بودند. خرید میکردیم. ارزانی بود. حوله و لوازم بهداشتی.
چه خوابی بود؟ چرت بود چقدر.
دیروز گذشت. نیکیاش میزبانیام بود از خواهرزادههای فسقل و شیطان. انگاریدم نسل اینها فرق دارد. من چه محجوب و آرام بودم. رام بودم. الان هم هستم به خیالم. نسل اینها گودزیلاخورند. اگر گیرشان بیاید یک گاز را میزنند حتما.
کلاس شعر نبود. گاه ترانه بود. سخت نبود اما پیچیده بود. خندهدار نبود اما خندههامان سر میرفت از ادابازیهای استاد. خواننده میشد. شبیه میشد. صدا میشد. شعر میخواند. ترانه میشد. پرنده میشد. خنده میشد. ورقهای کاغذی کتاب میشد. استاااادست دیگر.
علی گفت: «خاله شام میگو میذاری؟ میگوهات خوشمزهست.»
میگو گذاشتم خوشمزه. به سفارش صادره از بالا.
رفتهام در خیالات ترانهسرایی. این همه آهنگ و ملودی. تاکنون به سرایندهاش اندیشیده بودم؟
نه. چه مظلومست نویسنده. سراینده. شاعر.
نیست؟
و تقلید و قاپیدن وزن. آسان نیست. جالبناک اما هست.
جمعه باشد گاهگازخوردمان بیشتر میچسبد.
پنجشنبه بگذارد بگذرد در حالات خودش. استاد کارمان نداشته باشد در پنجشنبهگاه. بهترست.
گمانم مصممبودن جواب میدهد. قد نکزدن. قد نوکناخن. راضیام نمیکند اما بدک هم نیست.
رفتهام در کانال قیاس. خودم با خودم. خودم با استاد. چه میشود کرد تا گاهی گامیدنم بوی گامهای استاد بردارد؟
کار و بار و رفتوآمد و بذار و وردارم زیاده از حدست شاید که به خوراک روح و قلمم کم میرسد زمان.
دلم خودم را میخواهد و گوشهی کمنور کتابخانهام را. بیدغدغه، آزاد. انبود ورقهای چرکنویس قهوهایرنگم و هزار کتاب نشاندار که از هر کدام چند برگی ورق خورده باشد
📝 #گزارش_نیک شماره ۹۱
بین خانهی ما و مادربزرگم فقط یک درِ آهنی کوچک و رنگ و رورفته فاصله بود؛ دری که همیشه باز بود. امروز که رفتم دیدنش آبغوره گرفته بود و حرف های ناامیدی میزد یکم پیشش نشستم. برای ناهار فلافل سرخ کردیم توی حموم بودم که مامان جیغ کشید. فکر کردم مامانبزرگ فوت شده. شیر آب رو بستم، حولهمو تن کردم و در رو باز کردم؛ نه، خبری نبود.جریان اینه مامان بهخاطر شکستگی پای بابابزرگم و اینکه بابا اجازه نمیداد بره پیشش، ناراحت بود…عصری کلید ماشین رو برداشتم تا هم نوبت دکترم برم و هم داداشم رو برسونم کلاس والیبال، راستش قرار بود بخاطر قبولی داداشم تو مدرسه نمونه دولتی شام هم بیرون بخوریم ولی نشد؛ موقع برگشتن مقوای اشتنباخ و الر هم خریدم به درد کار مداد رنگی و پاستل روغنی میخوره. هوا خیلی تاریک بود و با احتیاط رانندگی میکردم؛ در حین رانندگی تو جاده و پشت اون تریلی ها کم و بیش صدای آقای کلانتری رو هم از کارگاه شعر ماهی داشتم؛ یادم افتاد عینک دسته شکسته ام رو هم نبردم تعمیرکار، باز خوبه که یه عینک زاپاس از قبل تو این مواقع دارم.تا رسیدم خونه روی تخت افتادم شدم و بدون اینکه حتی شام بخورم خوابم برد.
Maryamwriter_2@ چنل تلگرام
امروز روز شلوغی بود و تا همین پگاهان ادامه داشت.
۱. یادداشت صبحگاهی نوشتم.
۲. «شاهنامه» خواندم.
۳. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. ادامهنویسی کردیم. دربارهٔ بو بود. از بوهای محبوبم نوشتم. هنوز از خاک خارج نشده بودم که وقت تمام شد.
۴. خانه را جارو کردم و ظرف شستم.
۵. بخشی از جزوهٔ سبکشناسی را خواندم.
۶. یادداشت کانال را هم نوشتم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
۷. با همسرم رفتیم بازار. کمکم دارم عازم تبریز میشوم. رفتم کادو و سوغاتی بگیرم. کلی کرم معطرکنندهٔ مو و پوست و عطر عربی و از این جور چیزها گرفتم. تو محصولات عربی از این جور چیزها زیاد است.
۸. خاگینه درست کردم که البته با یک مرحله اشتباه، به پف کافی نرسید اما خوشمزه بود. بردم خانهٔ برادر همسرم که نذری شلهزرد داشتند و آنجا با هم خوردیم.
۹. در مراسم نذری پختن کمی کمک کردم. تازه الان که صبح است، آمدیم خانه.
۱۰ فرمان روزانه به خودم
۱. نگاه کن. دقیقتر نگاه کن. بیش از حد معمول نگاه. فرقی نمیکند به چی. مهم آن است که چنان خیره شوی که چیزهای نادیده به چشمت بیاید.
۲. کتابهایت را مرتب کن.
۳. این کلمه را به دایرهی واژگان فعالت بیفزا: «زیانبار»
۴. چند تا حلزون تازه طراحی کن. قلمهای متفاوت را به کار بگیر.
۵. از سر رودربایستی خودفرسایی نکن. از هر چه به آن اطمینانی نداری دست بردار.
۶. نگاهی بینداز به دیوان یکی از شاعران سبک هندی.
۷. آب ولرم بیشتر بنوش.
۸. قهوهات را با جانودل مزهمزه کن.
۹. دوباره ستون «روزواژه» را فعال کن تو کانال مدرسه نویسندگی.
۱۰. خلاصهی قصهی فیلمهایی که میبینی بنویس.
—
و فهرستی از کارهای امروز:
– دو جلسه کلاس خصوصی
– وبینار نویسندهساز: پرسشوپاسخ+ادامهنویسی. نباید فراموش کنیم که بنیان این وبینارها بر پرسشوپاسخ است. از امروز سهم بیشتر به گفتوگو میدهیم.
– جلسهی جهارم دورهی شعر: ادامهی بحث ترانه، اینبار با تنوعی بسیار بیشتر و پرداختن به آثار ترانهسرایانی مانند: شهیار قنبری و زویا زاکاریان و اردلان سرفراز و سعید دبیری و فرامرز اصلانی.
– تماشای فیلم هیجانانگیز و خوشساختِ «Taken 2008». بازیگر محبوبم: لیام نیسون
خوابِ نیک، روزِ نیک
➖️ بعضی روزها خوابیدن، تنبلی نیست؛ ادامهی خودمراقبتی است. وقتی میدانم با انرژی اندک کاری پیش نمیبرم، ترجیح میدهم دو ساعت دیگر بخوابم و بعد به سراغ روزم بروم.
➖️ کارهای روزمره انجام شدند. میانشان چای، استراحت، سر زدن به کانال دوستان و خواندن چند مطلب ناب هم جا گرفت. با خواهرم تلفنی حرف زدم و غروب هم نوبت گفتوگو با مادر بود.
غروب وبینار را شرکت میکنم. باز هم مینویسیم.
برای فرار از تنهاییهایمان، «صد سال تنهایی» گابریل گارسیا مارکز را میخوانیم با همسر.
هر چند شبی یک ساعت، و البته نه هرشب. و نمیدانم چند تا یک ساعت میشود صد سال.
سیزده فصل خواندهایم، جالب است دیگر مثل گذشتهها اسمهای شخصیتهای کتاب را قاطی نمیکنم. گوشه جلد کتاب کمی کنده شده. طبیعی است. سنی ازش گذشته است. شانس آورده فقط گوشهی جلدش کنده شده است و البته برای کتاب همین هم دردناک خواهد بود.
بیست و پنج سالی بود که در کتابخانهی خانداداش جا خوش کرده بود. در آن سالها تبِ خواندن رمانهای فهیمه رحیمی و امثالهم چشم مرا از دیدن این رمان باز میداشت. حتی آن موقع خواندن اسم مارکز هم برایم غریب بود چه برسد به اینکه کتابش را بخوانم. و البته بماند که چندبار شروع کردم و از شباهت اسامی کلافه میشدم و کنارش میگذاشتم.
این بار اما خوانش دونفره، کتاب را برایم جذابتر کرده است.
مثلا امشب این جمله ها:
وضع روزگار او را وادار میکرد که هر چیزی را نیمه کاره رها کند. در حقیقت، با وجود این که حساب سالهای عمر از دست اورسولا خارج شده بود، اما با لجبازی تلاش میکرد که پیر نشود و مدام در کارهای دیگران دخالت میکرد.
یا این قسمت:
هر وقت میکوشید حقیقت هایی را که از طریق الهامهای درونی درک میکرد، از راه چشم مشاهده کند، به اشتباه دچار میشد.
و در این پاراگراف:
اورسولا موقعی که خوزه آرکادیو را مهیای رفتن میکرد این فکرها از ذهنش میگذشتند و از خودش سؤال میکرد آیا بهتر نبود که میرفت در گورش میخوابید و اجازه میداد رویش خاک بریزند؟ بدون وحشت از خداوند سؤال میکرد که مگر انسانها از آهن ساخته شدهاند که قادر باشند آن همه رنج و عذاب و فلاکت را تحمل کنند. این پرسشهای مداوم بیشتر از پیش او را گیج میکرد و احساس میکرد که از ته دل قصد دارد مثل غریبهای ناسزا بگوید و برای لحظهای قیام کند و همان لحظهای که بارها آن را آرزو کرده بود، اما هر بار به تعویق انداخته بود. بالاخره از تسلیم خود دست کشید با خیال آسوده به همه چیز کثافت پاشید و کوه های ناسزا را که در مدت یک قرن در درونش انباشته شده بود بیرون ریخت و داد زد:
ای کثافت
آمارانتا که رختها را در صندوقچهای می چید فکر کرد عقرب او را نیش زده است با ترس گفت:
کجاست؟
اور سولا گفت:
چی؟
آمارانتا گفت: جانور.
اورسولا با انگشتش دل خود را نشان داد و گفت: اینجا.
این است روزمرگی.
#گزارش_نیک
#سبزنوشت🍃
سه شنبه ۱۴۰۵٫۰۵٫۲۰
https://t.me/SabzNevesht27
دلمه خیلی شکسته به اولین بار رفتم نامه نویسداری کردم بخود رو به رو شدم
ببینم چه میشه اینقدر گریه کردم
نویسداری کردم
اما رفتم
مفهوم نامه خود به گروه بفرستم
گویم
دلمه تازه شد
درد هاای که نمیخاستم رو بشه
رو شد حالم پریشونه
نمیفهمم دگه توانم
نامه نویسکنم
حتی خابم نمیبره
انگار سر زخم هام تاول زده عفونت کرده سرباز
کرده یک جوری میخام خالی کنم
اما نشد که نشد
حق پیام گروه مرا حذف کردند
پس گفتم
چهجوری خوده خالی کنم
بگی مفهوم بفرستم
باشه
داخلِ
گذارش نیک
که خودِ شون
تشویق کردن تا که به حقیقت هاای زندگی
رو به رو بشم
و خوده خود شناسی کنم
به اولینبار کردم
و هر دفعه از بدی هاای زیست خودم فرار کردم
بخاطری ای شعر نویسداری میکنم
که داخلِ آن میشه مخفی باشی
اینو نگفتم
تا که داخلِ گروه بتونم باشم
البت لیاقت نداشتم
خدانگهدار تا فردا
https://t.me/sadegaalezadai
ترانهبازی
صبح زودتر بیدار شدم رفتم داروخانه تا شب برای کلاس شعر برسم. آخرین روز کارآموزیام بود. یکم ناراحت بودم. چون تازه داشتم راه میافتادم و یکم حس خوبی گرفته بودم. اما عیبی ندارد. حالا دیگر بیشتر فرصت وقتگذرانی با خانواده را دارم.
از خانمدکتر نشد مفصل خداحافظی کنم. باید زنگ بزنم به خاطر زحمات نکشیده و اخلاق گلمحمدیاش تشکر کنم.
خانه که رسیدم نودلی درست کردم که عینش را هیچکس نمیتواند درست کند. فقط آشپز ماهری مثل من، میتواند یک دیگ توش آب بریزد و به بیمزهترین حالت ممکن درش بیاورد.
از شدت خوشمزگی دلم نیامد با سطل آشغال خانهمان قسمتش نکنم. نصفیش رفت توی شکم آن.
با فرشته جلسکی داشتیم. برای نوشتن ترانهام کمکم کرد. آخرش هم جوری تهدیدم کرد که همان لحظه که قطع کردیم نشستم بیوقفه دو ساعت تمرین کردم. و توانستم یک ترانهوارهای ازش بیرون بکشم.
کلاس شعر داشتیم. نفهمیدم چطور یک ساعت و نیم گذشت. حرف از ترانه بود. ترانه خاندیم و ثانیه به ثانیه کیفیدیم.
بعد کلاس بدو بدو کیفم را حاضر کردم برای مسافرت.
حالا عازم آبعلی هستیم. بسی ترافیک است.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
فردا خودم را معرفی میکنم. فعلن ففط کارهای سازندهام را مینویسم:
بیزار است که مدتی فقط معناهایش راحفظ میکند.
بیزار است که مدتی فقط آشغالی در کانال میفرستد تا بگوید آقا ما هم هستیم.
بیزار است که هنوز کتابب نخانده. درکش میکنم. کتابخانهای بزرگ دارم اما از بس ملکه کار سرم ریخته فرصت نمیکنم بخانم.
بیزار است که عاشق مرگ موقتی شده.
بیزار است که از صبح تا عصر یک عالم نوشت و باز هیچ عایدش نشد. خابهای خاهرش را نوشت. آزادنویسی نوشت. یادداشت نوشت. همه را پاره کرد. بابد خدایش را شکر کند. تو این چند سال فقط توانستهام خاطراتم را بنویسم. تازه غالبن هم چند روز بعد مینویسم.
بیزار است که فیلم بیو میترسد را کامل دیده و نمیتواند در موردش حرف بزند.
بیزار است که باید هر روز بدون استثنا درس بخاند. حتا درسهای هنر هم کاری نیست که بخاهد روزانه انجام دهد.
بیزار است که چند روزی نویسندهساز نمیرود. فردا خاهد آمد.
بیزار است… بیزار است نداارد. در واقع خوشحال و شاد و خندان است که رفته وبیکار الهه، که کلاس مواد و دوخت را پیچانده. بعد که ویدیو را دید فهمید معلمی دارد که از بیمزگی و لوسی زیاد آدم را به خنده میاندازد.
بیزار است که مدتی به تایپوگرافی و خطاطی نرسیده.
بیزار است که دارد برخلاف معناها و ارزشهایش عمل میکند.
به نام خدا
گزارش نیک ۹۱:
کاش کلمهها هم بو داشتند. البته برخی از آنها تداعی کننده بویی آشنا برای ما هستند بویی که مغز ما بارها آن را تجربه کرده است. مثل بوی نم خاک، بوی سیب، بوی گلاب و … اما کلماتی مانند شعر، داستان، رویا، عشق،فلسفه و … بیبو هستند. چه دلنشین بود وقتی کتابی را میخاندیم عطر کلمهها هنگام خاندن کتاب در فضا پخش میشدند. و هر صفحه از کتاب بوی خاص خودش را داشت. کتابها معمولن بوی خاصی میدهند بویی شبیه بوی کاغذ. اما کلمهها اغلب بی بو هستند. دوست داشتم بدانم وقتی حافظ میخانم چه رایحهای در فضا پخش میشود؟
حیف موسیقی هم بو ندارد. نتها و آهنگها بی بو هستند.
از احوالات خاندن:
از کتاب پنداشتهها: آغاز گر روزهای من.
عشق ورزیدن به زبان هم بخشی از ماجراست:
امروز کلی قربان صدقهی زبان فارسی و ظرفیت فراوانش برای ساخت کلمات تازه رفتم.
ضد سوزش:
تو مینویسی که کمتر احساس سوزش کنی، که حس کنی عمرت را مفت از چنگ ندادهای.
فکرهای پنهان:
از میان یادداشتهای قدیمیام:
« میخواهم آنقدر تند و زیاد بنویسم که تا فکرهای پنهان، فکرهای سرکوب شده بالا بیایند.»
فهرست افسوسها:
از افسوسها:
چرا فلان کتاب را تا آخر نخواندم؟
جالب شدن:
بیشتر آدما کتاب میخونن تا آدمای جالبتری بشن. و این هیچ میل بدی نیست.
سوژهی نوشتن:
از چه میگریزی؟ از همان بنویس.
شوق افزایی:
به همه بگو که چقدر به خاطر انجام کار موردعلاقهات خوشحالی، شاید آتش شوق آنها را هم برانگیختی.
دفترچهی محافظ:
دفترچهای داشته باشیم برای ثبت جملات مهرآمیزی که از زبان دیگران میشنویم.
مرور این دفترچه ناجی ما در تاریکی و تنگاست.
(چه ایدهی جالبی)
هر روز از زندگی:
هر روز از زندگی میتواند اثری هنری باشد اگر…
همیشه به ادامهی متفاوتی برای این جمله بیندیشیم.
هر خری:
به هر خری میتوان به چشم منبع الهام نگریست.
از کتاب چهرهی پنهان حرف:
یدالله رویایی درباره هنر عکاسی مینویسد.
قابی بر قابی در قابی
_ کویر کادر نداشت، تربیت من هم . بعدها فهمیدم چرا به عکس و سینما رو نکردم و در تئاتر هم به جایی نرسیدم. عکس پیش از این که پیدا شود، بیاید و سرنوشتی در قابی پیدا کند، خودش چیزی جز قابی نیست. از همان اول با قاب میآید و قاب او پیش از او متولد میشود. این رفتار او با نگاه ماست. از همان اول. و به نگاه قاب میدهد.
_ من عادت نداشتم داخل کادر بروم. از جاهایی که نگاه من آمده بود، آن جاها از کادر سر میرفتند. و تجاوز از کادر را هم، همان جاها به من آموخته بودند: کویر از کادر سر میرفت، نگاه من هم.
«دربارهی نیما یوشیج»
_ میتوانست عکاس خوبی باشد چون نگاه او به راحتی از داخل پنجرهی دوربین میگذرد. نه تنها به راحتی میگذرد بلکه میخواهد به راحتی خلق کادر کند. الان به یاد میآورم و میفهمم چرا در یوش از من و «شراگیم» بیشتر میخواست که از پنجرههای عمارت عکس بگیریم، از سردر، از دریچه، از در، ناخودآگاه. از پنجرهی داخل دوربین به پنجرهای در بیرون رسیدن، یعنی قابی بر قابی نهادن، که میراثی جز تربیت کوهستانی نباشد باشد. و اتفاقاً سرنوشت یکی از آن عکسها رفتن در قابی بر دیوار خانهی من در «درازشیب» شد: قابی بر قابی در قابی. این، میتواند کوهستانی باشد ولی کویری حتماً نیست ( سه زندان برای یک نگاه )
از کتاب متون عرفانی فارسی:
آثار عطار نشان از قدرت تخیل و آگاهی وی از راز و رمزهای عرفانی و تصوف دارد. و بیان کنندهٔ احاطهٔ او بر دانشهای زمان و تمثیلات و تلمیحات و تشبیهات و استعارات و اصطلاحات ادبی است.
_ شیخ صنعان به مریدانش که نگران او بودند و میخواستند او را به سوی کعبه بازگزداند چنین میگوید: شما هر کجا میخواهید بروید. من تا جان دارم در دیر میمانم و همهی جان من دختر ترسا است.
مریدان شیخ به کعبه باز میگردند و شیخ خود را در روم تنها میگذارند. شیخ صنعان مریدی داشتهاست که وقتی شیخ به سوی روم میرفتهاست او غایب بودهاست. وقتی این مرید که خیلی هم با کمالات است به کعبه بر میگردد و از احوالات شیخ با خبر میشود خیلی ناراحت میشود. و مریدان دیگر را شماتت میکند که چرا شیخ را تنها گذاشتند. و به آنها میگوید: شما همه باید کنار شیخ میماندید و مانند شیخ ترسا میشدید.
این مرید که در زهد و تقوا چیزی از شیخ صنعان کم نداشته است از دیگر مریدان شیخ میخاهد که همگی رهسپار روم شوند و شیخ را از این گرفتاری نجات دهند.
همه مریدان رهسپار روم میشوند و د آنجا معتکف میشوند .چهل شبانه روز به دعا و تضرع میپردازند. سرانجام در شب چهلم آن مرید پاکباز در خواب حضرت محمد را میبیند و از او میخواهد که شیخ را نجات بدهد. حضرت محمد به آن مرید میگوید شیخ نجات پیدا کرده است و از بند خلاص شدهاست. آن مرید خوشحال از خواب برمیخیزد و به اتفاق مریدان دیگر نزد شیخ میروند.
مابقی حکایت ماند برای فردا.
از کتاب بهتر بنویسیم:
۵-۵. زمان افعال جمله باید یکسان باشد.
_ مثال: بایست باران بیاید تا کشاورزی رونق بگیرد.
در این جمله «بایست» فعل گذشته است و حال و آیندهی آن «باید» و «میبایست» است.
۶-۵. در زبان فارسی،نوعی فعل وجود دارد که صرف نمیشود و برای همهٔ اشخاص و زمانهها به شکل «صفت مفعولی» میآید.شخص، زمان، و وجه فعل وصفی، از فعلی که پس از آن میآید معلوم میشود.
_ دانستنیهایی از این فعل بازیگوش:
یک. از فعل وصفی، فقط در زبان نوشتاری استفاده میشود و استعمال آن در زبان گفتاری و مانند آن ( ادبیات داستانی، وبلاگ، نامههای دوستانه، متنهای غیر رسمی و…)
دو. در زبان نوشتاری نیز باید از فعل وصفی، بسیار کم استفاده کرد.
سه. بعد از فعل وصفی، نباید «واو عطف» بیاید.
از کتاب صنگ صبور:
مکالمههای احمد آقا و همزادش خیلی جذاب است. و اینکه در بخشی که در قالب نامه نوشتهشدهاست نثر نویسنده عوض میشود البته که این نثر پر بود از کلمههایی که معنی آنها نمیشناختم. نثری که بسیار متفاوت از نثر قبلی است. و این نشاندهٔ هنر این نویسنده است. خیلی مشتاقم ادامهی این کتاب را بخانم.
_ «نویسندگی چه هنر ناقصیه. هیچ وخت نمیشه حقیقت رو رو کاغذ آورد. همه چیز بم گفته، اما اونا که گفته نمیشه نوشت. این الفبا نمیتونه اونا را نشون بده.»
وبینار امروز را با ادامه نویسی دربارهی جملهی«از بین تمام بوها… » آغاز کردیم. جملهی ادامه نویسی را خیلی دوست داشتم. و حتمن از آن بیشتر خاهم نوشت.
در ادامهی وبینار آقای کلانتری به پرسش دوستان جواب دادند. جالب بود که با بعضی از دوستان هم دغدغه بودم و این پرسش و پاسخ خیلی مفید بود.
آقای کلانتری کتاب فرهنگواری فارسی خلاق را که خودشان نوشتهاند معرفی کردند که دربارهٔ کلمهها و گسترش دایرهیلغات است. مشتاقم این کتاب را بخانم. آقای کلانتری همچنین درباره شرایط زندگی که امروز بر ایران حاکم است صحبت کردند. و اینکه این شرایط میتواند بر روی تمرکز ما اثر بگذارد.
(واقعن شرایط سختی را تجربه میکنیم. امیدوارم بیش از این شاهد رنج هموطنانمان نباشیم و ایران هر چه زودتر حالش خوب شود.)
در انتهای وبینار مبینا ملائی عزیز دربارهٔ نوشتار درمانی صحبت کردند و گفتند که بهتر است بجای خفهنگه داشتن دردهایمان، از آنها بنویسیم. بعد در مورد تمرینهای نوشتار درمانی گفتند، که یکی از این تمرینها نوشتن نامه است. نامههایی که منتشر نمیشوند و ما برای خودمان آنها را مینویسم. برای مخاطبی که امکان داره اصلن بین ما نباشد. مشتاقم مبینای عزیز بیشتر دربارهٔ نوشتار درمانی برایمان بگوید. وبینارها اوقات خوشی هستند.
روزی که در دانلود سراغ کتابهای آقای کلانتری رفتم اسم کتاب پنداشتهها خیلی به دلم نشست و با خاندن آن کتاب شروع کردم. اما امروز که سراغ کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق رفتم و نگاهی به مقدمهی کتاب و بخشهای مختلف کتاب انداختم خیلی مشتاق خاندن این کتاب شدم و متوجه شدم چقدر این کتاب را لازم داشتم. همیشه دوست دارم با کلمات تازه آشنا شوم و کلمات این کتاب همراه با متنی که در آن استفاده شدهاند بینظیرند. شک ندارم که این کتاب، یکی از کتابهای محبوبم خواهد شد.
از احوالات نوشتن:
امروز خوشبختانه نوشتن خوب پیش رفت .
محبوب امروز، «همیشه آشنا»
دچار اندوهی شدهام که انتظارش را میکشیدم، اندوهی که ریشهاش در خود من است. راستش من همیشه غمگین بودهام. این غمگینی را حتی در عکسهای دورهی کودکیام میبینم، این اندوه را، این همیشه آشنا را، من همواره در خود داشتهام.
🌿🌿
سلام مرضیه عطار
از تو کم خوندم اگر کانال داری بذار . خیلی کوتاه و موجز از همه چیز نوشتی.خصوصن از شیخ عطار عزیزم. عاشق عطار و مرغانش در منطق الطیرم. شاید بیشتر از یکسال یا گروههای در وونکور کانادا منطق الطیر شیخ عطار و شخصیت مرغانش و داستانهای زیبایش را بررسی یونگی کردیم اما یونگ کجا و شخصیتها و الگوهای عطار کجا. ممنون که نوشتی و مینویسی من خیلی از سبک کوتاه کوتاه نوشتن و از همه چیز گفتن و نوشتن حظ کردم.بنویس که به قول استاد شاهین هم تو حظ ببری و هم ما😊
امروز را با درد و سوزش استخوان دستِ لامصب سر کردم، اما از صبح تا ۹ شب همهچیز را «فواره» دیدم! البته اطلاعات جالبی هم پیدا کردم؛ مثلاً اینکه بزرگترین فواره در دبی است. یا اگر خونِ قلب را به یک فواره منتقل کنند، میتواند تا ۹ متر به بالا فوران کند.
با همه حساسیت و کمالگراییِ عذابدهنده، بالاخره داستانک را هوا کردم.
وبینار را هم همراه بودم. «شعر ماهی» خودش یک ابرکلاس بود؛ مثل کلاسهای روز آخر کنکور که فقط نکات مهم را مرور میکنند. چقدر نگاهم به ترانه و ترانهسرا عوض شد؛ اصلاً دلم خواست!
درست است که محدودیت جسمی هر روز غافلگیرم میکند، اما با خواندن کتاب سعی میکنم ضربهها را خنثی کنم. داستانک و اینکه یک مرحله بالاتر رفتهام، خوشحالم کرد؛ کوچک، اما واقعی.
وقتی رنج خواندن و نوشتن میتواند امید نویسنده شدن بدهد، همین خوشحالی کوچک ارزشمند است.
خلاصه، ترمز را بکش؛ داری میروی سمت خاکی!
روزها میآیند و هر روز عشقی و رنجی را به من میچشانند.
آن کیفی بود
که همراه
ام
یارم
داشت داشت
به بازی
موهام
نوازش میداد
میداد
به آن که خرید نوازی شد
شد تنم
مرهمی
به راه ام شد
شد
نه
کنارم بود
بود
و نه دور بهانه
از مه
گاهی خوشی
و گاهی غم ورزی
برام
میساخت میساخت
هر چند
که بعد
بود
نوازش میداد
میداد
به تنِ پوسیده ام
قسم
که
از دستِ
عزیزان
پوسیده ورزی شده است
است
ولی او
گاهی
مرهمم میشد
میشد
اما صبحی دمی که میشد
میشد
مرا تا شب
فراموش میکرد
میکرد
ولی
هیچ لذتی
به نوازش
موهام
نمیرسد نمیرسد
خداای مه رفتم ترانه نویسکنم شعری سپید شد
ای وای
نمره صفر
استاد امشب میگفت کیکم کی زیاد نویسداری میکنه تقلید نکنید
از خود انرژی بخرج دید و مثال هم زد
که مه از ساجدهخانم الهه خانوم و یکی دگه نمیفهمم اسم اش چیه گفت توقع دارم که هم وزن هم قافیه را رعایت کنند!
استاد به خورما قسم که مه منظورم تقلید نبود
گفتم حال نگید چرا اینقدر زیاد نویسداری کردم
چو که شعری که بنظر داشتم تعداد کلمات اش تک ضربه و یکم تکراری بعضی جاش بود که هدف شعر معلوم میشد و بخاطری همیام که مطمئن شم خوب نویسداری کردم
منتظر بودم ساجده خانوم چکار میکنه
و دگه ایکه همه رو خوندم حتی خودم هرچه ادبیات جمع کردِم وارد ترانه شد خخخخخ
ای اشتباه خیلی بزرگ که پش از وبینار شروع شه فهمیدم
خدا ما دوست داشت تعویق افتاد اولین شبیقبر
ولا مه از ساجده خانوم اینقدر کلماته ردیف کنه
دلم نمیخاد نویسداری کنم
ولا تنم میخاره بخود نیست
میگه
نویسداری کن
ای موضوع
اما مه پشِ خودم
میگفتم
ساجده خانوم با کلمات کم ضربدار و آهنگ دار
واژههاای کم
مینویسه امشب و مهام سوپرایز میشم
ولا نشدم
خوب بود طرزِ کلمات اما نحوه ای ترانه زیاد جذب کننده نبود اونقدر تصور میکردم
یعنی یکم از مه بهتر بود
اما در کُل تمام ادبیات را جمع کرده بودِم
هرچه که دیدِم خوبه نویسداری کردِم داخلِ ترانه میترسم یک دمی ساجده خانوم نارحت نشه ولا یکی عیبی منو بگه خیلی دوست دارم ازی که بگم خوبم بگم بدم بهتر بمه است
چو زیادتر کوشش میکنم اگه بفهمم خوبم تنبلی میکنم
اما اونقدر زیاد هم نگند که بدم دل پروانه عینِ شیشه لبریز از سنگ میشه و به گرما خوده میترغونه
عجب تک شعری شد
خوب پسر کوچولو خاب کنم و برم تمرین نویسداری کنم
ای پسرِ گوچولوای مه سرشام به اینکه دوست نداشتم خاب شد
و تا حال بیدار است
تا فردا خدانگهدار
https://t.me/sadegaalezadai
🌿🌿
۱. خابِ عجیبِ نشدنویسی دیدم. نشدنویس یا نشدبنویس؟ یک راند بیدار شدم و نوشتمش. قهوه خوردم و نون کره. دوای بیکتابی را با کلاسیکها درماندم. از دن کیشوت و دن آرام و برادران کارامازوف چند صفحه خاندم. اولی را انتخابیدم و تا شب کمی درمان شدم.
۲. چند دقیقه پیادهروی کردم. به بهانهی کتابفروشی. رفتم و تا گرمِ دیدکتابی شدم گفتند: جسارتن داریم تعطیل میکنیم.» به خشکی شانس.
۳.وبینار نویسندهساز شرکتیدم. از بهترین بحثها بود. اینکه انتظاراتمان را درباره نوشتن درست بسنجیم. به نوزادِ نویسندگیام نگاه کردم. تازگی سه ساله شده قربانش رَوم. این بحث را هربار بشود دوست دارم. انگار چیزهای جدیدی بهم میدهد.
با خودم فکریدم باید از نوب بودن نهایتِ استفاده را کرد. آدم اگر نوب باشد و منتظرِ تمام شدنش، لذت نمیبرد. ولی وقتی نوبی و با چالشِ یادگیری طرفی لذتی متفاوت دارد.
۴. رفتیم خانه مادرجان. همیشه پشیمان میشوم.کلی دعوا را باید به جان بخرم.
۵.متنی دلخاه نوشتم. پس از مدتها. این را از برکتِ دن کیشوت دیدم.
🌿🌿
حس کردم دارم مریض میشوم. اطرافم همه سرما خوردهاند. صبح به محمد گفتم صدایم گرفته؟ گفت الان وقت سرما خوردن نیست. به محمدجواد گفتم صدایم گرفته؟ گفت آره.
بخشی از کار تمام شد و رفتیم ناهار. ساعت ۲ برگشتیم و تا ۴ باید صبر میکردم. رفتم پای لپتاپ.
۵ دقیقه کار نکرده خوابم گرفت. اصلاً سرم را نمیتوانستم بالا بگیرم. گلویم درد میکرد. سرم را گذاشتم روی دستم. چشمهایم گرم شد. بلند شدم. هنوز ۵ دقیقه نخوانده همان بساط بود.
یک ساعتی گذشت.
صدای محمد را شنیدم که گفت فاطمه. گفتم بیا تو. نیامد. در را باز کردم کسی نبود. خواب دیدم؟
چند دقیقه بعد نیما صدا کرد. رفتم دم در. گفتم تو بودی چند دقیقه پیش؟ گفت محمد بود. توهم نبود. خواب بودی؟ نه.
گفت میرویم قهوه بگیریم. میآیی؟ میآیم.
رفتیم آسانسور. فاطمه گفت خواب بودی؟ نه. اینقدر قیافهام خواب بود؟
یک آیسلاته این همه میتواند اثر داشته باشد؟ خیلی بهتر شدم.
۴ برگشتیم. جواب تست نه که خیلی خوب باشد، ولی بد هم نبود. سری بعد حتماً بهتر میشود. شاید سری بعد سری آخر باشد.
گرفتگی صدایم رفته. سرم هم درد نمیکند. ولی قهوه بیدارم نگه داشته.
https://t.me/f_mahmudpur
🌿🌿
زرا اونی سلام
مدتیست که هر روز گزارش نیک مینویسم و گزارش امروز را میخواهم برای تو بنویسم.
زرا اونی امروز از ظهر درگیر شعر بودم. خیلی روی تمرینم ماندم. آنقدر که آخرش حالم داشت ازش بهم میخورد. از دوستانم، لاله و ساجده و حمیده کمک گرفتم اما باز هم به دلم نمینشست و زور میزدم که بهترش کنم. حتی وقتی میخواستم آزادنویسی کنم باز هم افکارم غل میخورد توی شعر. در نهایت همچنان با قسمتی درگیرم. میبینی که منتشرش کردهام اما چند کلمه بهم دهن کجی میکنند و احتمالا فردا حسابشان را برسم.
زرا اونی کتاب صوتی درسهای شیمی در ساعت شش با الیزابت را شروع کردم. راستش صدای گوینده را زیاد دوست ندارم اما حالا ببینم چه میشود. این کتاب را قبلا دوست داشتم بخوانم اما حالا که دیدم در طاقچهبینهایت صوتیاش را دارد گفتم موقع کارهای خانه میشود گوشش کرد.
زرا اونی جدیدا خیلی با کلمات و ترکیبها به خصوص در شعر درگیرم و گاه گیج میشوم. در وبینار نویسندهساز این چالش را بیان کردم و جواب استاد آرامشبخش بود. حالا با خیال راحت با کلمات کلنجار میروم و میگذارم حالم ازشان بهم بخورد یا دوستشان داشته باشم چون خاصیت هنر همین است.
زرا اونی ساعت هشت که سهیل تقریبا تازه رسیده بود دورهی شعر شروع شد. او رفت پی استراحتش و البته جاروبرقی. من هم کلاس را بودم و حسابی خوش گذشت با ترانهها. آنقدر که بعد از کلاس، آهنگ مرداب، منو گنجشکای خونه و غریب آشنا را گوش کردم.
زرا اونی نمایشنامهی پابرهنه در پارک از نیل سایمون را تمام کردم و بامزه بود. کمی زیادی رویش ماندم اما خب اینطور شد. معرفیای برایش نوشتم که فردا منتشر کنم.
امروز نصفهنیمه آشپزی کردم چون خیالم راحت بود که سهیل فردا تعطیل است و لازم نیست ناهار ببرد. این مایهی خوشحالیام بود.
زرا اونی با سهیل میخواستیم فیلم نگاه کنیم که نیم ساعت جلو نرفته او خوابش برد و قطعش کردم.
و باز هم نوشتم.
البته در آن نیم ساعت تخمههای مانده در کابینت را چیک چیک شکستم. فکر میکردم خراب شدهاند اما خیلی هم خوشمزه بودند. جایت خالی.
زرا اونی مرداد همیشه برایم کش میآمد اما امسال متفاوت بود. روزها خیلی سریع میگذرند و مردادِ سریع برایم عجیب است. مثل همیشه دلم میخواهد روزها هم دیر بگذرند و هم زود. دوگانگی مسخرهایست که هیچوقت ربطی هم به خواستهی من ندارد.
نوزدهمین نامهام به تو
از خیلی دیر با صدای عجیب غریب کولر
زرااونی آدمه؟🌿🌿
این روزها عاشقترم.
دفترچهممنوعه تمام شد.
دسسپهدس خوب نوشته بود اما ترجیح میدادم والریا استقلالش را بازیابی کند.
زنان علیه زنان را خواهم خواند.
هنوز هم همراه قصه میشوم اما بیشتر از قبل به ارزش نوشتار آگاه میشوم.
سومین داستانک را نوشتم.
شاید از انجمن خوشنویسان کلاسی بگیرم.
دو روز است گزارش نیک ننوشتهام چون وقتم با او بیشتر میگذرد.
خوب که فکر میکنم میبینم خیلی به بچه ها وابسته نیستم فقط برایشان هستم. حمایتگرم.
فردا بیداد را میبینم. نیاز به گروه همنشینی خوب دارم.
موهای رایا را بافتم. قشنگ شد. بیدار میمانم و رمانم را ادامه میدهم.
🌿🌿
دو روزه اینجا ننوشتم. به بهونهی کانال تلگرام، اینجا مینویسم که اونجا هم چیزی منتشر بشه. شاید این بار گره زدن اتفاقات به هم مفید واقع بشه.
وارد ایستگاه امروز شدم، به سمت: سرنوشت. سکوی روبرو خالی بود. همه منتظر قطار بودند تا ببیند چرخ روزگار امروز چه برنامهای براشون داره. از خونه اومدم بیرون و سوار قطار شدم.
انتخابی نداشتم. باید به بانک میرفتم. با این شرایط دیگه پذیرفتم آب خوردن تو بانک هم حداقل یه ساعت طول میکشه. تو بانک یکی داشت کارهای وامش رو میکرد. خیلی هیجان داشت. براش خوشحال شدم. گفتم خدایا شکرت.
بعدش رفتم به شرکت و قرارداد بستم. بعد چند ماه بالاخره تونستم قرارداد کاری ببندم. شرایط رو ذرهذره محدود میکردن اما باز هم مشکلی نداشتم. از بعد جنگ بیکار شدم و رسما باید از صفر شروع کنم. یه ماه و نیم دیگه تحمل کنم جیبم از قحطی نجات پیدا میکنه. باز هم خدا رو شکر.
تو راه برگشت به خونه رفتم خرید. یکی با هیجان اومد تو و از بقال محل خداحافظی کرد. بعد که رفت پرسیدم چی شد؟ گفت اینجا اجاره بوده الان رفته شهرقدس خونه خودش. خیلی خوشحال شدم. تو این شرایط یکی تونسته خونه بخره. خداروشکر.
اومدم خونه و خوابیدم. یاد مراسم ختم چند روز پیش افتادم. مادر خانواده فوت شده بود. از صبح که من بیرون بودم چند نفر تو بهشت زهرا خاک شدن؟ چند نفر عزیز از دست دادن؟ چطور میتونم دوستی که عزیز از دست داده رو التیام ببخشم؟ آیا اصلا کمکی از من برمیاد؟ وقتی نمیتونم به حل یه مساله کمک کنم، چرا باید اون رو درک کنم و فقط زجر بکشم؟ الان چطور واقعیت رو بهش بگم؟ بگم هنوز یاد مادربزرگم میوفتم گریهام میگیره؟ چطور بهش بگم داغ عزیز هیچوقت سرد نمیشه؟ چطور بگم آدم خودش باید قویتر بشه تا اون رو تحمل کنه وگرنه تا آخر عمر روی شونههای آدم سنگینی میکنه؟
از خواب بیدار شدم. یاد متن چند روز پیشم افتادم. مشکلاتی که آدم با پوست و گوشت خودش لمس میکنه اما کاری ازش برنمیاد. فقط باید بسوزه و بسازه. من با فکر مرگ نمیتونم زندگی کنم. هر وقت یادش میوفتم کل اون روزم به فنا میره.
عصر مامانم رو بردم کافی شاپ. یه بچهی دستفروش اومد تو کافه. تعجب کردم. بعد که رفت با خودم گفتم امروز همش گفتم خداروشکر. برای اینم باید بگم خداروشکر؟ همین قضاوت باعث شد تو تلهی تصمیم بیوفتم و نگم خداروشکر.
قطار امروز عجیب بود. وسط روز که خوابم برد و بیدار شدم آدمهای شاد جاشون رو به آدمهای غمگین داده بودن. وجود داشتن اما من نمیدیدم. به آخر مسیر رسیدم. پیاده شدم و منتظر قطار فردا هستم. نباید مثل امروز فرصتسوزی کنم.
خداروشکر🌿🌿
1. سالواژهام: استمرار
2. امروز یکم از خاب زودتر بلند شدم و از این بابت خوشحالم.
3. امروز از استاد یه چیزی یاد گرفتم اما نمیدونم که بتونم انجامش بدم یا نه. این برای نوشتن ابتدا باید سریع بنویسی بدون وقفه و بعد زمان زیادی را به بازنویسی اختصاص بدی.
4. یه چیز دیگر هم یاد گرفتم اینکه«درد را باید دید.»
استاد به قول گیلمجان شما« غریب استاد» هستین و به قول روتشیلد «واخ».
🌿🌿استااااااادست دیگر.
گزارش نیک، روز سهشنبه بیستم مردادماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۷ از ۱۰
امروز خواستم مهربانتر باشم، چون احساس میکردم دیروز نسبت به خودم بیانصافی کردم. انگار جسمم امروز تلافی دیروز را درآورد، بیحال بودم، سردرد داشتم و اصلاً همراهی نمیکرد. با این حال مدام مجبور بودم بیرون از خانه باشم، آروین را به کلاس ببرم، دوچرخهی بچگی آروین را برای آرتین سرویس کنم، چون آرتین بهانهی دوچرخه گرفته و میخواهد با دوچرخه پا بزند و تا خانهی مامانجونش برود.🤣
وسط این همه کلافگی و عصبانیت، آرتین یک جمله گفت که خندهام گرفت. وقتی دید عصبانیام، با همان لحن بچگانهاش گفت: «چرا دعوایی؟» و من وسط آن همه فشار، خندهام گرفت. بعد از خودم خجالت کشیدم که این بچه دو ساله دارد از عصبانیت من تعجب میکند و من دارم به جملهاش میخندم.
از آن طرف، کنترل اسپلیت را هم زدهاند و داغانش کردهاند. وقتی میپرسم «کی این کارو کرده؟» آرتین خیلی مظلومانه کنارم مینشیند، توی چشمهایم نگاه میکند و با چشمهای برقی میگوید: به خدا من نکردم و من واقعاً میمانم با این به خدا من نکردم چه کار کنم. اصلاً وقتی هنوز نگفتهام تو کردی، چرا باید اینطور مظلومانه از خودش دفاع کند؟ و اصلا میداند خدا کیست؟
امروز با وجود همهی این فشارها، یک کار مهم هم انجام دادم، اولین روز گفتارم را ضبط کردم.
شاید همین برای امروز کافی باشد، اینکه با این بدن بیحال و این همه رفتوآمد و کلافگی، باز هم یک قدم از چیزی که برای خودم میخواهم برداشتم.
جسارت شاید همیشه شبیه کارهای بزرگ نباشد، گاهی فقط همین است که با سردرد و اعصاب داغان، باز هم کاری را که برای خودت مهم است انجام بدهی.
https://t.me/MashgheBodan
🌿🌿برایت آرامش را آرزو میکنم مرضیهجانم.
صبحزود با سردرد بیدار شدم باخوردن قرص ساکتش کردم.تا کلروز دست از سرم بردارد اما پرروتر ازاین حرفها بود، توجهی نکردم.صفحاتصبحگاهی نوشتم درآن از این مهمانناخواندهی امروزم سطرها سیاه کردم. دو داستان کوتاه خواندم تا شاید کمک کند به بهتر نوشتنم،لذت بردم از خواندشان. با این عنوان
-کارد را گذاشته بود زیر گلویم
-آدمکش احساساتی
برادرم به دیدنم آمد.سریع دست به کار شدم وغذای دلخواهش را درست کردم حسابی خورد وکیف کرد.
آزاد نویسی کردم. آزاد ورها از احساساتم نوشتم وجان تازهای گرفتم. بعداز این لباس پوشیدم وآماده شدم که همسرجان به دنبالم بیایدتا به دورهمی همکاران بروم. ترافیک بود وحسابی شلوغ با تاخیر رسیدم. از دیدن گل روی دوستان ذوق زده شدم. مدتی بود که فرصت نشد همدیگر را ببینیم، به خاطر فوت برادر یکی از دوستان، دربرنامه گروه وقفهای ایجاد شد که شکر خدا دوباره از سر گرفته شد. از هردری حرف زدیم وباخوردن تنقلات ومیوه، شیرینی وعصرانه حسابی بهمان خوش گذشت. از داشتن دوستان همراه وهمدل احساس خوشبختی میکنم.
خدایا شکرت بابت این همه خوشبختی.
🌿🌿
گزارش نیک / ۲۰ مرداد ۰۵
* سئوی مقالههای سایت: ۴ تا
* درس: هوش، تعلیم، ریاضیـفیزیک
* گفتوگوی کاریِ یواشکی: «حالا که تو هوایم را داری، چرا هنوز میترسم؟»
* ادامهی فهرست دوستداشتنیهایم
* خرید
* نیکنگاری
* شکرگزاری
شکرگزاری
۱. میگوید: بیچاره که میمانی، دقیقاً همان لحظهها که نمیدانی.
به نادانیات خیره نمان. مرا که از بری.
بنبست هم که باشد، برایت راه میگشایم.
میدانم کارت را خوب بلدی.
۲. میگوید: نگران نباش، درست میشود؛ آن هم چهجور!
خودت هم تو کَفَش میمانی: «آخه چطوری؟»
🌿🌿و خدا هست.
هستم ولی خستم.
سالواژهی من: شناخت
١. انتشار یادداشت و روزگفتار.
٢. کلمهمشغولی و کوشش برای نوشتن ترانه. ترانهسرایی را از همان اول دوست داشتهام. در نظرم جذاب و اوج بوده. مثل کپیرایتینگ. ولی نزدیک شدن به ترانه برایم ناممکن و سخت نموده، همیشه. حالا که توی دورهی شعر به ترانه میپردازیم، شوقم چندچندان شده. دلم میخاهد تمرینِ ترانه کنم. شاید بدن مناسبی باشد برای عمیقترین و پراکندهترین تجربهی عاطفیام. ترانه، زبان عاطفهست. دوستش دارم چون علاوهبر زبان عاطفه، زبان ارتباط و همدلیست. زبان گفتن و فریاد کردن. و هنوزم دیواره. «یه دیواره یه دیواره یه دیواره». هنوزم فاصلهست. «همیشه فاصله بوده». اما نه پرنده نه پنجرهست، منم. یه الههست. یه الا. چند شب پیش دربارهی ترانه و نامه حرف میزدیم، به الناز گفتم زندگی بدون ادبیات ممکن نیست، یا تو به ادبیات میدهی یا ادبیات به تو یا هردو، وگرنه دق میکنی از نیافتن آنچه که تجربه میکنی. از ترانه و آهنگها میگیرم، خودم را، عواطفم را.
٣. جلسهی چهارم دوازدهمین دورهی شعر.
٣. تیک زدن جدول تخخصیکاری در سطح خرد. اندازهیی حالم بد و کثافت بود که میخاستم قید دوتایش را بزنم: هم تخصصیکاری هم انتشار در جَستوجو. اما نه. نه.
۴. به مانو (مامانو) توی مراسمی که گرفته بود کمک کردم. چرا آدم توی خانهاش روضه میگیرد و نذری میدهد؟ تماشا کردم. من که به جمعهای دیگری نزدیکم، وقتی هر هزار سال یک بار توی جمعی قرار میگیرم که فامیل و در و همسایه را توی خودش دارد، بههم میریزم و تعجب میکنم، از این میزان حرفها و ارتباطهای نسنجیده. و این بههمریختگی، به هم ریختن بدنیست که از یک هوای سالم آمده به هوایی آلوده. اما روضه، گریهی زنها، گریههای مختلف از اطراف میآمدند سمتم و نمیخاستم، انگار به خلوتِ عاطفانه و شخصی یک شخص پا گذاشته بودم و این ناخوشایند بود و فشار. تماشا کردم. یک نفر را بیشتر. دلم میخاست بشکافمش و دریابم چه چیزی توی دلش میگذرد.
۵. باز استادو میخاهد کاری کند که حسد من شق شود از اینکه تهران زندگی نمیکنم: کتابخانهیی برای مشتاقان جدی هنر نویسندگی. جدا از حسد شقم، با تمام وجودم امیدوارم سر بگیرد این جریان.
https://t.me/elahebaseda
سالواژه : تغییر
۱- امروز برای «تغییر» یک قدم کوچک اما واقعی برداشتم؛ به جای اینکه فقط دربارهاش فکر کنم، سعی کردم ببینم کدام رفتار یا تصمیم کوچک را میتوانم همین امروز اصلاح کنم. برای من تغییر دیگر فقط یک شعار نیست؛ باید خودش را در انتخابهای روزمرهام نشان بدهد.
۲- اگر بخواهم به امروز نمره بدهم، ۷ از ۱۰ میدهم؛ چون روز کاملی نبود، اما کاملاً هم هدر نرفت. مهمتر از نتیجه این بود که هنوز در مسیر یادگیری، نوشتن و ساختن آیندهام قدم برمیداشتم.
۳- از گفتوگوهای امروز این نکته را اندوختم که برای حل هر مسئلهای لزوماً به یک تغییر بزرگ نیاز ندارم؛ گاهی کافی است یک قدم مشخص بردارم و همان یک قدم را درست انجام بدهم.
۴- امروز بیشتر از اینکه در کتابها پرسه بزنم، در ایدهها و نوشتههایم پرسه زدم. ذهنم بیشتر درگیر نوشتن و داستان بود.
۵- امروز پیادهروی نکردم و همین را صادقانه ثبت میکنم؛ شاید بهتر باشد برای فردا به جای وعدههای بزرگ، یک پیادهروی کوتاه و مشخص برای خودم در نظر بگیرم.
۶- امروز بیشتر از خود غذا، از لحظهای که بدون عجله نشستم و با حوصله غذا خوردم لذت بردم.
۷- نگرانیام بیشتر حول آینده، مسیر شغلی و زمانی بود که برای تغییر شرایط لازم دارم. گوشه دیگری از ذهنم هم مدام غر میزد که چرا باید بعضی چیزها را زودتر به دست میآوردم.
۸- از خیالپردازی درباره آیندهای لذت بردم که در آن نویسندگی فقط یک علاقه جانبی نیست و واقعاً بخشی جدی از زندگی و هویت حرفهای من شده است؛ خود تصورش هم برایم شیرین بود.
۹- امروز «تغییر» در کانون ذهنم بود؛ اما نه تغییر به معنای یک اتفاق ناگهانی. بیشتر به این فکر کردم که تغییر واقعی از مجموعهای از تصمیمهای کوچک ساخته میشود که کمکم مسیر زندگی را جابهجا میکنند.
۱۰- درباره رمانم به این فکر کردم که نباید خواننده خیلی زود بفهمد قاتل چه کسی است. میخواهم هر سرنخ همزمان بتواند یک مسیر را باز کند و مسیر دیگری را ببندد و فضای تریلر هم فشار روانی داستان را بیشتر کند.
امروز خلاصه شد در:
خانهداری: فهرستی از کارهای تیکنخورده.
مطالعه: چند سطر از کتاب پادزهر.
«انسان متوجه میشود که ذهنش دائم در حال حرف زدن است. دائم در حال طرح برنامه و نقشه است.»
نوشتن: چند وعده آزادنویسی بیهدف.
نویسندهساز: چالش نامه نوشتن به شخصی، بیآنکه برایش بفرستیم. «محض نوشتاردرمانی.»
گزارش نیک
_ این روزا فقط یه دونه آهنگ گوش میدم و دارم فکر میکنم چطور میشه که یه نفر میتونه شاهکاری بسازه که بقیه از شنیدنش خسته که نشن هیچ مشتاقانه بازم گوشش بدن.
_ شعر خوب پادشاه محتواست؟
_ هر کس باید نوشتن رو به سبک خودش لذتبخش کنه.
_ شاید در آینده شاعر شدم ولی میترسم از قهر کردن کلمهها.
_ شاید در آینده تصویرساز شدم ولی میترسم تصویرها هم قهر کنن.
_ فصل سوم خاندان اژدها بالاخره تموم شد. یکی از معدود سریالهایی که دیدم.
_ میدونستید مارشا لینهان یکی از روانشناسان مطرح اختلال شخصیت مرزی خودش دچار همین اختلال بود و یه سبک درمانی براش ابداع کرد؟
_ شما پست چگونه از دست انواع زامبیها نجات پیدا کنیم رو دیدید؟ هفت هشت نوع زامبی داریم. نمیدونستم. من با خودم فکر کردم از نوع دو به بعد خودم خودمو زامبی میکنم اصلا ارزش نداره ببینم چند تاشون زندهزنده بخورنم.
لیست کارهای خوبم:
_ خوندن کتاب زیرمتن فیلمنامه
_ نتبرداری از جلسه جدید سرزبان
_ نوک زدن به کتابهای جدید
_ دیدن نقاشی هنرمندان
از نظر اطرافیانم، به خصوص مادرم، عادت بدی دارم، اما متاسفانه یا خوشبختانه خودم بدجور از آن خوشم میآید. حالا شاید بپرسید خب این عادت مگر چیست؟ باشد، به شما هم میگویم. شبها بیدارم، مینویسم و خردهکارهایی که دوست دارم انجام میدهم. صبح که نه، بگذار برویم جلوتر. آره، نزدیکی ظهر اجازه میدهم چشمانم باز شوند، روز را آغاز کنم. کمی به نوشتن صبحگاهی میپردازم و کمی به فیلم دیدن. خوبی فیلم خوب این است که علاوه بر صحنههای جذاب و بازی خوب بازیگران و فیلمنامهی خوب، تو موسیقی گوشنوازی هم گوش میدهی که من خیلی دوست دارم. آزادنویسی هم کردم، کلمات بیشتری نوشتم. تمرین شروع کردن را روی کتاب دیگرم پیاده کردم و هوس دوباره خواندنش در سرم افتاد. با خواهرم ویدیوی آموزشی زبان دیدیم، باهم لغات جدیدی که یاد گرفته بودیم تمرین کردیم و باهاشون جمله ساختیم. توی وبینار نویسندهساز هم بودم، از جوابهایی که استاد به بچهها میداد استفاده کردم و چقدر خوب از تمرکز گفتن و از نوشتن برای درمان و خالی شدن خودم خوشم میآید. از نامه نوشتن برای کسی که قرار نیست هیچوقت حرفهایی بهش بزنی، چون یا نیست یا گفتنش تغییری ایجاد نمیکند. بعدش با یک آهنگ بیکلام ریلکس کردم و کمی آرامش جستم. روزمان هم همینطور گذشت.
امان از اتاق ریکاوری
نشخوار فکریام که بعد از نماز صبح روی کاغذ آمد مربوط به تجربههایی بود که تو این 9 – 10 بار عملجراحی داشتم. از بیتوجهی تکنسین بیهوشی به حرفم. از سروصدا و صحبتهای بلندبلندشان در اتاق ریکاوری. انگار اصلاً حواسشان نیست این بیماران تازه به هوش آمدهاند و مراقبت میخواهند. انگاری همین که یک رگ کت و کلفت برایت میگیرند و یک لوله توی نایت فرو میکنند کارشان را درست انجام دادهاند. اینکه ممکن است بخشی از اینها برای این باشد که من طوری درس ندادهام که خوب برای دانشجویم جا بیفتد عذاب وجدان پیدا میکنم و این عذاب وجدان، نشخوار فکریام را بدتر میکند.
رفتم جلسه امتحان و به دانشجوها گفتم که الکی درخواست نمره ارفاقی نکنند. اما این دانشجوها فکر کردند توی بله و پیویات اشکال ندارد نمره درخواست کردن 😊.
از کتاب ولی دیوانهوار شیوا ارسطویی فصل 14 را خواندم. عجب فصلی بود. «گفتم- تا نگویم نمیمیرم. به محض آنکه بگویم میمیرم. مهاجر گفت- کشته شدنِ داداشمس را به یک رمان بگو که نه نو باشد و نه کهنه گفت- کشته شدنش را باور نمیکنند ولی قصۀ کشته شدنش را باور میکنند.» در کنار این جملهها نوشتم: «چقدر حرف داره این دو خط؟ واقعیتی رو باور نداریم اما قصهی اون واقعیت رو باور میکنیم. چه جالب. یکی از ویژگیهای قصه و داستان خوب باورپذیر شدنه.»
خانم روحانی عزیز یک بخشی از کتاب نیروی سعادتبخش عشق را برایم فرستاد. با دوستم خانم صالحی به اشتراک گذاشتم و کمی دربارهی مفهوم صبر و رضایت گفتگو کردیم. بخشی از صحبتهای خانم صالحی که به دلم مینشیند: « صبر تو معنای لغویش از گیاه صبر گرفته شده که بسیار بسیار تلخه. صبر هرگز با شادی رضایت جمع نمیشه. رضایت مرحله بعد از تلخی صبره. بعد از غر زدنها و خسته شدنها و تاولهای پا و سفید شدن موها.توی رضایت گشایش و آرامش و بسطه. صبر همراه تکاپو و جهاد و قبضه. بعد از صبر بر عمل جراحی و تلخی برش و بخیه و درد ، آرامش شفا و درمانه و انشاءالله رضایت.»
تو وبینار نویسندهساز ادامه نویسی کردم با از بین تمام این بوها. سپس استاد به پرسش دوستان جواب دادند. چه جوابهای چند جانبهای میدادند. وقتی به جوابهای سطحی که در جواب دوستان پرسنده در ذهنم شکل میگرفت فکر کردم بیشتر به این پی بردم که وقتی دوستان میپرسند سکوت کنم و به جواب استاد توجه کنم. نوشتاردرمانی با نامه هم مرا کشاند به خواندن نامهای که سه سال پیش برای ده سال بعدم نوشتم. همینطور آهنگ هوس معین.
در وبیکار سرزبان الهه جان علیزاده از نقش مفهومپردازی در روابط و حل اختلافات گفت. شب در گفتگو با همسرگرامی برادرم امتحانش کردم. خوب بود.
فیلم جوجوربیت را به پیشنهاد خاص سحر عزیز دانلود کردم. هنوز ندیدم.
ببخشید امشب گزارش نیکم دیر شد.
خلاصهای از امروز:
-آزادنویسی
-تمرین ساز و کلاس
-پرسهزنی در کتابها
-زبان
-شعرماهی و گوش دادن به کلی ترانهی خوب
-چت کردن با دوستانم
-گزارش نیک
عزیز دور افتادهام،
دوباره دارم برای تو مینویسم.
مثل دیشب و پریشب و شبهای قبل.
دوباره یادم رفته جز برای تو، نوشتن را.
قرار بود طوری دیگری شروع کنم و از کارهای امروزم بگویم برایت. اما، تا قبل دیدنت. همین نیم ساعت پیش دیدمت. اتفاقی. قرار نبود ببینمت. درست است که هرروز همانجا به انتظار دیدن تو مینشستم، اما فکر نمیکردم ببینمت. آنهم انقدر واضح. امروز بلخره آنجا بودی. دیدمت. بیشتر از آن دقیقههایی که واقعن آنجا بودی، من دیدمت. ثابت شد دوباره زندگی برایم. دیدنت دوباره قلبم را به راه انداخت. چیزی در برنامههایت انگار اشتباه داشت پیش میرفت. درهم بود نگاهت. آن تکان انگشتها به موازات یکدیگر. آن حساب و کتابهایت برای گذراندن، نگاهت که کردم فهمیدم چیزی درست پیش نرفته برایت. اشتباه میکنم؟
پیش از این، بازهم دیده بودمت، اما امروز کاملن اتفاقی رصد شدی. قرار نبود ببینمت. همین قلبم را دوباره به راه انداخت و همین اشتهایم را دستکاری کرد باز. هنوز تاثیر میگذاری. شدید نه، اما تاثیرگذار. هربار که فکر میکنم کامل خودم را دست گرفتهام، با کاری شگفتزدهام میکنی و یادم میآید آسان نیست گذر.
امروز نقاشی کشیدم. بعد از مدتها. حالا که دارم از آن مینویسم، یادم آمد به روزی که با مرکب قرمز، فیگورها را یکی یکی پیاده میکردم روی مقوا. برایت از دانه دانهشان عکس میفرستادم. شگفتزده شده بودی. من چندبار توانستم تو را شگفتزده کنم؟ تواناییاش را داشتم. میدانم که داشتم. اما نه به اندازهی تو. آن روز گفتی چطور انقدر خوب طرح میزنی؟ طوری ظریف و قشنگ کار میکنی که انگار مداد دست گرفتهای، نه آب و مرکب که به هر طرف بخاهد میلغزد. گفتم کارهای اولم است و خوب نیستم هنوز. گفتی بهتر از این ندیدهام.
امروز نقاشی کشیدم. بعد از مدتها. با مداد شمعی. مدتها بود دلم میخاست بنشینم و رنگ بزنم به کاغذها. بماند که چهل دقیقه داشتم فکر میکردم در کدام دفتر شروع به طرح زنی کنم. اول انتخابم آن دفتر با کاغذهای سیاهش بود. اما انتخاب خوبی نبود. چون رنگها روی آن گرفته و کدر بودند. دوست نداشتم. میخاستم شفافیت رنگها پیدا باشد. شفافیت را در همهچیز ترجیه میدهم. -تو با من شفاف نبودی. این بیشترین چیزی است که از سمت تو من را آزرد.- بعد آنی که آفتابگردان برایم خریده بود. برای تولد دوسال پیش به گمانم. کوچک بود اما. فکر کردم بهتر است از صفحههای بزرگتر شروع کنم. چون ریزهکاری با مداد شمعی را بلد نیستم هنوز. بلخره دفتری را انتخاب کردم و کشیدم. یک نارنگی با سه تا برگ. قشنگ شد به گمانم. دلم میخاست عکس آن را همراه این نامه برایت بفرستم، اما تو که نمیبینی و نمیخانی.
او میگوید باید برای تو یک استعاره انتخاب کنم. باید به تو نام بدهم. اینگونه میشود از تو گذشت. -میخاهم از تو بگذرم؟ میخاهم. با خودم روراستم؟ نمیدانم. دیگر هیچ امیدی ندارم؟ دارم. این چقدر بد است.- هنوز استعارهی مناسب برای تو انتخاب نکردهام. درواقع زیادهم به آن فکر نکردهام. -شاید چون هنوز نمیخاهم از ته دل بگذرم.- از قاب عکسی که تو باشی بدم میآید. نمیخاهم بدل کنم تو را به قابی روی دیوار. کلیشه است. تو کلیشه نبودی. تو خودت بودی. این را نمیتوانم انکار کنم. حالا باید استعارهای انتخاب کنم برایت که خودش باشد و برای تو باشد. بعد گذر کنم.
در وبینار امروز دوباره ادامهنویسی کردیم، با «از بین تمام بوها». گفتم از بوی تازگی خوشم میآید. هرچیزی که تازه باشد. نان تازه، بارانی که تازه به خاک خورده، آدم تازه از حمام درآمده. -تو همیشه بوی تازگی داشتی.- بعد از نوشتن کمی دربارهاش حرف زدیم. استاد گفت: «بوها عجیباند. خاطرات را در خودشان ثبت میکنند و چیزهایی را یاد ما میآورند.» گفتم: «دقیقن… دقیقن.»
در وبینار پرسیدم: «بهتر نیست کوتاهتر بنویسم. که با کوتاه نویسی آدمها من را بخانند و بشناسند، بعد کمکم بلندنویسی کنم. و آدمها بدانند ارزش دارد نوشتههای بلندتری بخانند از من؟» استاد گفت: «نه. حتا اگر میتوانی بلندترهم بنویس. مخاطب تو، اگر واقعن کار تو را دوست داشته باشد، حیفاش میآید که چرا امروز کوتاه نوشتهای. و هرگاه بلندنویسی کنی، اکلیلی میشود.»
وبیکار «معماری تفکر» الهههم افتاد دوباره ساعت هفت. امروز از دعواها گفتیم. تو میدانستی همهی دعواها بر سر اختلاف مفاهیم است؟ یعنی وقتی مفهوم چیزی برای من با تو فرق کند، شروع به دعوا میکنیم.
و خاندم «ولی دیوانهوار…» را. عجب مزه میدهد مزه مزه کردن این کتاب.
«گفتم – من او را طوری دوست داشتهام که دیگران هرگز ندانستهاند و نتوانستهاند دوستش داشته باشند
گفت – او فرزند کهکشانهایی بود که هنوز هیچ نجومی نتوانسته کشفش کند
گفتم – ممنوع است
گفت – عشق است، وقتی که مینشینی و به یاد میآوری و مینویسی.»
https://t.me/maryam_ebrahiimi
گزارش نیک
بود قرارم درسخواندن اما خب.
لاستیک بیباد و چرک ماشین نذاشت.
امروز که کار مفیدی هم کردهام؟
غیر از کلاس شعر هیچی، اما عجب کلاسی بود، ترانهبازی کردیم.
باید درس بخوانم، فردا قیامتی بر پاست.
سال واژهی من: شجاعت
چشمانم را تنگ میکنم. امروز چه کاری برایش کردم؟ شجاعت؟ اوه یاد آن قسمت پر رنگ روزم میافتم. ملاقات با «شفافبین». بله. سخت بود. خون روانه بود و کمر به هر طرف درد داشت و خُلق تنگ بود. اما هر طور بود رفتم.
فکر میکنم روبرو شدن با خودم، تجربهی آن غمی که اسمش را «غم اصیل» میگذارند و دیدن آشفتگی ام به شجاعت از پیش بکارگرفته شدهای اشاره دارد. دیگر آمدهام. میروم تا به روزنه برسم.
امروز در آینه رقصیدم. بعد از مدتها. کیف داد. آهنگ را بدنم میپوشید.فکر کنم بدنم هم خوشش آمد.
نمرهی امروز: هشت.
سال واژه: پذیرش
صرف نظر از شیفت امروز، مفید ترین کار پیوستن به وبینار نویسنده ساز بود. درک و نوع دوستی استاد برایم قابل تقدیر است، با وبینار امروز اشک هایم بی اختیار سرازیر شدند. چقدر از داشتن احساسات مشترک خوشحال شدم، و البته در نهایت هم خندیدم. اصلن وبینار برای من شده خانواده ام. خانواده ای که این بار در انتخاب آن نقش دارم. در این سیاهی روزگار، نقطه ی درخشانی است که من را امیدوار می کند.
غذای گربه های بیرون را آماده کردم.
با دوست هم دغدغه ام، کمی چت کردم و قرار شد برای آمادگی امتحان زبان ام با هم جلساتی را داشته باشیم.
قلب ام کمی آرام تر شد.
کمی به زور چورت زدم تا برای شیفت شب، رمق بیداری داشته باشم.
غذای گربه ها را پخش کردم و با خیال راحت به محل کار رسیدم.
شعری از بیژن جلالی در استوری استاد دیدم، بی نظیر بود؛
و دل ما
چون یکی از برگ های خزان است
که به خاک می افتد
و زمان بر آن گام می نهد
و هیچ کس نیست
که فریاد او را بشنود.
شعر سکوت از ” بیژن جلالی “
باد برگهای مصنوعیِ آویزان از سقف را میرقصاند و درونِ پرده پُر میشد از هوا. درونِ شکمِ بزرگِِ پارچهایِ آن،میان پنجره و پرده روی تخت دراز کشیده بود.
از شیشهی خاک گرفته، در جستجوی ستارههایی میانِ ابرها بود.
دلش میخواست، همهی مردم شهر به خواب بروند. یا تمام این آلودگی نوری برای دقایقی از میان برود، تا توانِ دیدنِ الماسهای دوخته به آسمان را داشته باشد.
پلکهایش درحالِ افتادن و بستهشدن بود اما روحش قصد خاب نداشت.
امروز بعد از مدتها جستوجو و پرسشگری، بلاخره پاسخ چیزی را یافته و توانسته بود استدلالش کند.
کلمات در سرش رژه میرفت و به بار ننشسته، پلکِ سنگینِ چشمانش آنها را فراری میداد.
چشمانش را بست و مابقی گزارش نیکش را در ذهن مرور میکند. امروز چه کارهای نیکی کرده بود؟!
برای خودش نوشته بود، هم آزاد و رها، هم برای متنبه کردنِ افکار.
داستانهایی خانده و بغض کرده بود.
رمانش روی میز ورق خورده، امل واژهای به آن اضافه نشده بود.( همین ورق خوردن حرکت نیکیست)
وبینار را دیده و به صحبتها اندیشیده بود. و بعد در موردش نوشته بود. از رویاهایی که نباید اجازه دهد، روزگار آنها را ببلعد.
صحبتهای نشست را مرور کرده و مدتی به آنها فکر کرده بود.
به این فکر کرده بود که چرا گزارش نیکش را به شکل گزارشی نوشته.
برعکسِ همیشه، داشت زود میخوابید.(۱۲شب و زود؟!)
🪽سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
🌿🌿
سالواژهام: ارتباط
دیشب گزارش ننوشتم؟
قصدم نوشتن گزارشی مفصل بود. آنقدر در انتظار رفتن مهمان ماندم که خابم برد. دریغ از یک قطره گزارش.
امروز اما؟
به تمرین زیاد گذشت. استاد در کلاس، سوگندمان را خورد. (فاتحهمان را خاند.) البته مال مرا بهتر خاند.
قاچاقی به سایت داستان کوتاه رفتم که متوجه شدم دوستان، تمرینهایشان را فرستادهاند.
این یکی استاد هم فاتحهام را خاهد خاند.
نکتهمکتههای کتاب «تاریخ ایران» آشتیانی که مرداد سال قبل، بخشی از آن را خانده بودم، مرور کردم.
فردا به سراغ بخش جدید خاهم رفت.
و مهمانی تا همین الان. شعری نوشتم در شلوغیاش.
چهقدر بیهوده نگران ننوشتن در شلوغیها بودم و هستم.
🌿🌿
«چون نامه با صداقت نوشته میشود.»
این را برای زهرا نوشته بودم. وقتی پرسیده بود رسم نامه چیست. پس با جسارت و راستی اعتراف میکنم، چند وقتی است نمینویسم. کم مینویسم. آسودگی مردابواری دارم. دستم، سخت به قلم میرود. چشمهایم کوتاه و بریده بریده میخانند. ذهنم توان اندیشیدن ندارد. از تلخ بودن بیزارم. از تلخ بودن بیزارم و، تلخم.
چون نامه با صداقت نوشته میشود.
سبک شناسی محمد فتوحی را میخانم. پرداختن به همین چیز، که «کلمه» مینامیم و بارها در روز میگوییم و مینویسیم و به کار میبندیم، چه نازکبینیای میطلبد!
دو صفحهی از راهنمای آماده ساختن کتاب را خاندم. از شما پرسیدم، جملهی همبافته یعنی چه؟ یعنی همان مرکب و به کار بردن واژهی همپایه بجای مرکب هم از سرِ سرهگرایی ادیب سلطانی است.
کاش معنای همپایه را هم میپرسیدم. تا آنجا که زیر و رو میکنم کتاب را، واژهنامهای نمیبینم. کمکلمگیام را مثل پتک توی سرم میکوبد. دانستنی چه بسیار است و من؟ چه نمیدانم.
ندانستن آزارم نمیدهد انگیزهام میبخشد. تا وقتی دنیا پر از چیزهایی است که نمیدانم، شگفتی معنا دارد. شاید ما تا وقتی میخاهیم بدانیم، زندهایم. نمیدانم.
از وقتی دربارهی نقطهگذاری میخانم، هر نوشته را بارها ویرایش میکنم. ویرگولها و نقطهها را مدام عوض میکنم. فکر کنم دیگر نمیتوانم به راحتی علامتهای نگارش را به کار گیرم.
حتی وقتی کتابی، نوشتهای از نویسندهی دیگری میخانم. نوع نقطهگذاری توجهم را میدزدد. کدام نویسندهها نقطهگذاریشان سبک دارد؟
بالاخره، وبینار الهه علیزاده را ببودم. همزبان. موقع خداحافظی نت پرید و نشد بگویم، «چه خوشحالم اینجام». تعارف و رسم ادب و اینها نه. خوشحال بودم که آنجا بودم. از مرز و مفهوم گفتن و دیدن روی ماه الهه.
«نخستین عشق دردناکترین عشقهاست»
بله، شب هول را آغازیدهام. پیش نمیرود. پیش نمیروم. برمیگردم. مدام برمیگردم. انگار میخاهم تصاویرش را توی مغزم خالکوبی کنم. انگار میخاهم مثل یک فیلم ببینمش. شب هول از آن رمانهای دیدنی است؟
آغازش که دیدنی بود، شنیدنی بود. نالهی مرغ سحر. دستهای فروریختهی ابراهیم. حال و هوای کهنگی و اندوه. صدای گمشدهی قمرالملوک. بوی شکوفهی سیب و گلابی.
راستی، هرمز شهدادی اینجا از کلمههای خاص بیشتر بهره میبرد. یعنی در نگاه اول اینطور به نظرم میآید. تکرار را هم به کار میبندد. و چه رازی در نوشتههایش هست که حتی انتزاع، ملموس است در شب هولش؟
دوستدار شما، لنا
https://t.me/lenaamirii
🌿🌿
۱. برای شروع روزم ناهار، صبحانه خوردم. دوتا تخم مرغ آبپز. یک افسردگی طویل و عمیق را پشت سر گذاشتهام و بدنم خیلی خیلی خیلی ضعیف شده، از این به بعد هر ساعتی بیدار شدم باید اول صبحانه ۲ تا تخم مرغ بخورم، بعد ناهار.
۲. ۲۰ دقیقه یوگا کردم. نمیدانم تمرین سنگینی بود، یا این سنگینی هم پیامد ضعف بدنیام بود.
۳. به زور مربی سفالگریام رفتم سر کلاس. البته این مربی دوست صمیمیام است و به وعدهی تعریف و خوشگذرانی کشاندم آنجا. یکی از دستسازههای قدیمیام را رنگ زدم. قرمز. از آن قرمزهای خونی/شرابی.
۴. چون تازگیها هزینهی اسنپ سر به فلک کشیده و حساب بانکیم اجازهی این لُرد بازیها را نمیدهد با تاکسی برگشتم خانه. در حالی که دو تا شمعدان، یک بشقاب و یک کاسهی سنگی که آقای زارعی برایم هدیه آورده بود را حمل میکردم. در واقع مورد چهارم گزارش یک حمالی سنگین است.
۵.نویسندهساز شرکت کردم. به لطف داروهای جدید نشستن سر کلاسها برایم راحت شده و لذتبخش.
۶. اتاقتکانی کردم. یک اتاقتکانی حسابی. حتا تا زیر موکت اتاق را هم جارو زدم. کارتن پشت پنجره پر از مورچههای بالدار مُرده بود.
۷. فرصت نکردم چیزی بخاونم امروز اما آزادنویسی سر جایش بود.
پ ن: یکی دو بار بیشتر گزارش نیک ننوشتهام. قانون خاصی اگر داشته و رعایت نکردهام عذر تقصیر. بزودی صفحهی گزارش نیک را مطالعه میکنم.
🌿🌿
سالواژهام: نظم
امروز مثل همیشه نبودم. هیچ کتابی نخوندم، فیلمی ندیدم، زبان نخوندم، درس نخوندم. چه کردم؟ گیم بازی کردم. بدجنسانه و بیرحمانه همه رو شکست دادم. وبینارم بودم. آزادنویسی کردیم و من تو اتوبوس درحال بالا و پایین شدن و لیز خوردن دستم ۵ دقیقه نوشتم. و سوالهای جالبی پرسیدن بچهها. و بعد اینکه انیمه کستلوانیا رو ادامه دادم و مشقای شرححال نوشتم و تحویل دادم و… الان میخوام برم هذیان بنویسم. چون همچین حالتی دارم. گربههای سیاهو بیشتر دوست دارم اینم فهمیدم.
امروز من
الویتم نیستی
سالواژهام لذت. عمری فکر میکردم باید درد بکشم تا رشد کنم. حالا از زاویهای دیگر نگاه میکنم به رشد.
صبحانهنخورده به سمت کلاس شعر. گشنهتشنه تا چیزی گیرم بیاد.
-بشینم خونه بنویسم بیتر نی؟
سوال هر روزم. اما نه. حتا خطخطی سر کلاس عشق است. انگار بعد مدتها دانشجو شدم اما این بار دانشجوی شعر.
جمله چینم از سخنان آقای یعقوب زارع:
«شاعر مدیتیشن جهانه، ریتم جهان رو کند میکنه.»
عصرم چطور گذشت؟ به تماشای فیلم موسا کلیمالله. هی اشک ریختم، هی دعوایم کرد:«یه فیلم نمیشه با تو دید. همش گریه؟» اگر کسی برای اولین بار کنار ما بود، با خودش میگفت چه شوهر بیرحمی. اما از نازکدلیاش اینطوری شده. حتا اشکش را از من مخفی میکند. در حالیکه توی خانواده گریه خیلی طبیعیست. مثلن یکهو وسط سفره مادرم مکث میکند، چشمهایش را که دو کاسهی خونند به سمت کاسهوبشقاب میگیرد. حتا از جایش بلند نمیشود و اندکی بعد هوایی صاف و ادامهی زندگی. در این فیلم نوزادان را از مادرها جدا میکردند و میکشتند. حتا موسای کوچولو را در آب تعقیب کردند تا خونش بریزند. خب برای من جریحهدارکننده بود. میدانم برای او هم. شاید چون قول داده نگذارد آب در دلم تکان بخورد، دعوایم میکند؟
کتاب دوئل دو صندلی خالی از مجید رفعتی را خاندم و شعرچینهایم:
هنوز
گلی از دستت نگرفتهام
هر بار که مشتت را باز میکنم
پوچ است
پوچ
دیواری بلند میکشم دورتادور خودم
تا زیر ابرها
وقتی حوصلهی هیچکس را ندارم
جز باران
پیش از دیدنت خیال میکنم
چهطور در آغوش بگیرم و ببوسمت
و پس از دیدنت حسرت میخورم
چهطور در آغوشت نگرفتم و نبوسیدمت
وبیکار هم که بعد از مدتها. با تلنبار وبیکارها و نویسندهسازهای روی هم چه کنم؟ احساس عقب ماندن، درجازدن حالبدکن است. اما خود الهه علیزاده گفت شده از میانهی راه ولی وارد شوید. امروز صحبت از مفاهیم بود. مشکل بحثها، تفاوت معناییست که از موضوعی واحد داریم. اگر هر مفهوم تصویر باشد، درک ما از مسئله راحتتر است. بهنظر مجموعهای از مثالهای تصویری داریم.
قراره به بحث اخیرم بیاندیشیم. در چه مورد بود؟ تصویر میپرداز؟
آآهان در مورد احترام. احترام، احوالپرسی و خداحافظی درستحسابی تعریف شده. همچنین در نظر گرفتن انتخابم، عدم کنترلگری. احساس میکنم آدمها مدام میخاهند نیازی را بقبولانند که در الویتم نیست. دورم را شلوغ میکنند، اما تنهایی میجویم. خنده میآورند روی لبهایم در حالیکه اعماق گریه حالم را خوب میکند. ویترین خیابان را با سرعت دید میزنیم با هم اما دلم رسوب پیادهرو میخاهد و توجه به تکتک عابران. شبیه شب که تا تاریک میشود و خلوت باید کپهی مرگ نهاد اما میخاهم تلبارها را تیک بزنم. انگار بدن هم به من احترام نمیگذارد.
https://telegram.me/NarjesAzimii
هنوز نه
● یه دونه درخواست شغل ثبت کردم که به جایی نمیرسه.
● آموختم:
○ توجه به چیزهای کماهمیت راحتترین کاریه که میتونم انجام بدم.
○ هر کسی بهترین رفتاری رو که بلده نشون میده.
○ اگر چیزی نابود میشه پس نباید شروع بشه؛ این یه باورِ غلطه.
○ کار من یادگیری مداومه.
● نویسندهسازِ امروز یه بغل امن و گرم بود.
○ تمرین پیشنهادی به محبی سخت به نظر میرسید. مخالفنویسی.
○ میل به نوشتن. کی گفته بنویسم؟ چرا بنویسم؟
○ مهارت مثل نوزادیه که براش والدی میکنیم. استعارهی نوزاد.
○ خاطرههای بودار یا بوهای خاطرهدار.
● تا لب ساحلک رفتم و نوک انگشتامو به آب زدم. تو چالش شرکت کردم و اینو نوشتم:
«صدای کولر، صدای اکسپلورگردی، صدای آسانسور، صدای کندن کاشیها، صدای سکوت و صداهای توی سرم.
یکی از دیگری پیشی میگیرند، اما صدای گربه به گوشم نمیرسد. آن یکی زیرپایی گرفت و حواسم پرت صدای همسایه شد.
بیشتر از همه صدای سکوت مرا به وحشت میاندازد. حاضرم از اتفاقات اطراف یکه بخورم اما سکوتی پابرجا نماند.
سکوت. صدای کولر که عادی میشود، صدای سکوت را میشنوم. رخنه میکند در زندگی هر جا که عادت میکنیم. عادی میشویم.
یکنواختی صدای سکوت دارد و سکوت مخوف است.»
پیگیر کارها
امروز سهشنبهای با حالوهوای پنجشنبه
-فضلا و اندیشمندان و فرهیختگان گرامی کسی میداند چرا:
صبح ها به محض باز کردن چشمانم شارژم و کیفور، اما همینکه بلند میشوم و آبی به دست و صورت میزنم و شاید چیزی میخورم دوباره هوس خاب میزند به سرم؟ این چه وضعش است آخر؟
تنت هوس چیزی میکند که برایش فراهم نیست.
در خاب به چه میرسد که شوق بیداری ندارد؟🤔
-صبح با آهنگ جنوبی زیبایی حاضر شدم و باتریام کمی شارژ شد.
-آدمها از کجا میفهمند چه روزی حالوحوصله نداری و دل درد داری و دقیقن در همان روزها میروند روی مخت؟ عجایبااا شیخ عجایبااا
-عاطفه مسخره بازی درآورد کلی خندیدیم.
-بعضی روزها من خطاب به پولهای توی کارتم:
نرووو سمییه نروووو
-دلم یک اسپرسوساز شارژی میخاهد. برای بیرون زدن و دور بودن از امکانات شهری عجیب جواب است. باید بهش فکر کنم.
-نویسندهساز خیلی خوب بود. منکه سعادت همراهی در ادامهنویسی نداشتم اما الباقی را کِیفیدم.👌🏻
-آمدم خانه و مثل جنازه افتاده بودم کف هال و درحال لَشینگ بودم که یکهو مثل فنر پریدم، مامان گفت: «چی شد؟» گفتم: «کلاس دارم». ساعت ۱۹:۵۴ بود. اسنپ گرفتم.به موقع رسیدم خداروشکر.
-عجب جلسهای بود جلسهی شعر. چه ترانههایی آقای صدا شاهین خان خاند. اصننن حااالم خووب شد.
چه خوشحالم که ترانه را دارم میفهمم. چه خوشحالم که در کلاستان شرکت کردم دکتر شاهین. خیر دنیا و آخرت نصیب شما و خانواده محترمتان بشود.
-صحبت چند روز پیشم با دایی شد موضوع روزگفتار امشبم.
ما باید بابت چه چیزهایی شاکر باشیم؟
-قسمت «یاری» را دیدم و چه ذوقییدمم. چه فکر قشنگی. چه ایدهی دلچسبی😍😍
کلهتان را باید مورد ماچ قرار داد دکتر. کاش یاری محقق شود ولی اگر نشد هم، ذات ایده به تنهایی زیباست.👌🏻👌🏻
-الباقی هم بروم ببینم امشب این «لمس» خان را میتوانم تمام کنم یا نه.
ااااااااااااااا
ووووووووووو
دددددددد
اااااااااااااااااااا
ففففففف
ظظظظظظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
شبی که تا صبح پُرِ پُر سه ساعت پلک روی هم گذاشته باشی، صبحش چطور است؟ امروز صبحم همینطور بود. این دلهرهی کشندهی بعدِ کم خوابیِ سرِ صبح. با آنکه میدانم کاری ازم برنمیآید، که میدانم زندگی بین روزهای بد و خوب برایم قرعه میاندازد، و چشم اندازِ فاجعه از خودش دغلباز تر است، باز هر بار تا دمِ صبح دنبالِ کدام رازِ هستی میگردم؟ نوچ. دانستن رمز رهایی نیست! نیروهای شریرِ دیگری در کارند. نیروهای موسوم به پی ام اس.
پناه میبرم به فایل آفلاین نویسندگی پیشرفته و نویسنده ساز که سنگینیِ ساعت ۷ صبح امروز را تنهایی خِرکش نکنم توی اتوبان، یا پشتِ میزِ کارِ شرکت خالی تا ۹ صبح. تنهایی را دوست دارم اما بعدِ شبهای بیداری، قاتلی مخوفم که نباید با خودم تنها بماند. مینویسم. چیزی شبیه شعر. حالا بهترم. انگار دیگر از دلهره نمیمیرم. میفرستمش. حالا دیگر خیالم واقعا راحت است. که اگر خودم هم نباشم این دو خط همیشه ردی از من برایش دارند. مثلِ عطری که ردّ بوش تا چند ساعت بماند. این اما احتمالا تا چند سال یا چند ده سال میماند. نوشتهها، برای دوستدارانِ نوشتن کلمهبازیست و برای دیگران جادوست. خیالِ آدم تخت میشود. چند ده سال! دیگر روزی که نه به حالِ من تاثیری دارد نه به حالِ او، فراموش نمیشوم! چه تمنای عجیبی در وجودِ آدم هست. درست همان که در مصاحبهی چرا مینویسید با عبدالواحد رفیعی بود. آرزوی جاودانه شدن داریم که مینویسیم.
گزارش نیک امروز
سالواژه« پستاندار درون»
_ امروز صفحات صبحگاهی ننوشتم. ولی تا همین لحظه دوست داشتم بنویسم. مخصوصاً دربارهی خوابی که دیدم. بدریه دختر خالهی مرحومم دیشب به خوابم آمده بود. آخ که چهقدر دلم برایش تنگ است.
_ روی ترانهام کار کردم. ولی شاید دوباره با یک موضوع جدید بنویسم.
_ نویسندهساز بودم. ادامه نویسی داشتیم با این جمله:
« از بین تمام بوها…»
اولش کمی گیج میزدم و تمام چیزهای معطر را تصور میکردم. از سیب و پرتقال بگیر تا بوی عطری که موقع بارداری حالم را بههم میزد.
اما با کمی نوشتن، بوهای خوشایندِ خاطرهانگیز را به یاد آوردم.
«بوی ریحان»، برای من یعنی تابستان. خانهی خالهبزرگه و قایمباشک بازی با دختر خالهها و دختر داییها. هنوز هم گاهی خواب آن چند بوتهی ریحان در حیاطشان را میبینم.
«بوی دارچین»، یعنی پاییز. عطر شیر دارچینی که مادر صبحهای زود قبل از رفتن به مدرسه برایمان میجوشاند.
«بوی چوب سوخته»، یعنی زمستان. برای ما جنوبیها زمستان کوتاه است. آتش و زغال وقتی خوشایند است که از سرما بلرزی. جادهی دودی که به آسمان میرود در شبهای سرد و تاریک زمستان مانند کهکشان راه شیری دیدنیست.
«بوی گل چِج» یعنی بهار. عطر شیرین و خنک گلهای زرد و کوچک درخت چج در اول بهار با نسیمی که ظهرها ولرم میوزد و باید به کولر پناه برد داغِ پایانِ خنکی روزهای زمستان را قابل تحمل میکند.
این چهار بو برای من یعنی زندگی؛ و زندگی را نمیشود فقط به یک فصل و یک عطر خلاصه کرد.
_ امروز جلسهی چهارم دورهی شعر بود. وای که چه ترانههای نابی را آقای کلانتری امروز خواند. چهقدر خوشحالم و از خداوند سپاسگذارم که راه زندگیام را به شعر و نوشتن پیوند زد.
https://t.me/mahnaz_roointan
صبح با تاخیر به بیمارستان میرسم. حوصله ندارم. از خوابیدن بدم میآید از نخوابیدن هم. به سرم میزند کمی بهمن فرسی بزنم اندرون رگ شاید سرحال شوم. نخیر. جناب فرسی کمی تکانم میدهد در حدی که پای سیستم بنشینم و نتایج کلرسنجی آب و اندازهگیری دمای غذا را ثبت کنم. کمکم تاثیرش بیشتر میشود. از اتاقک حراست هم بازدیدی میکنم و پاسخ نامهای که زدهاند را میدهم. به خانه برمیگردم هنوز خوابم نبرده که برق قطع میشود، آن هم دو ساعت. با پسرک بازی میکنم و برایش سیب سرخ میکنم تا سر کلاس شعرماهی گشنمهگشنمه نگوید. جلسهی شعر ماهی در مورد ترانه است. بعد کلاس ترانهای مینویسم و استرس تمرین کمتر میشود. پیشتر از شعرماهیِ امشب، دیدی دیگر در مورد ترانه داشتم اما حالا متوجه هستم که ترانهها فقط دامبولودیمبول نیستند. قصهای دارند. شعر و ترانه و داستان پیوندی دارند.
با دوستی صحبت کردم و گفت بهتر است کمتر بابت هر چیزی عذاب وجدان داشته باشم.
کانال من:https://t.me/qalamgah_niku
امروز جالب است، چون در شهر موردعلاقهام هستم.(تنها شهر موردعلاقهای که توان رفتنش را دارم)
• صبح برای بار چهارم با وزن و ترانه کلنجار رفتم بلکه تمرین بهتری ثبت کنم اما نتیجه تفاوتی با تلاشهای قبلی نداشت.
• ظهر را نمیدانم چطور گذراندم. تنها یادم است موهایم را برای چندمینبار فر کردم و بعد، پشیمان، صافشان.
• بعدازظهر در مرکز خریدهای متفاوت چرخیدم.
آنچه در شهرهای بزرگ برایم جالب است تفاوت آدمهاست. اینکه هرشخص چهره و سبک و پوشش مخصوص خود را دارد. در ایلام تمام نوجوانها شبیه هماند.
• شعرماهی را میان شلوغی و مغازهها گوش دادم. یادم باشد فردا دومرتبه گوشش کنم و از ثدای استاد فیض ببرم.
• نوشتن یادداشت کانال برایم سخت شده. بهخانه برسم و کمی آزادتر شوم، بیشتر مینویسم.
• داستانکوتاه نازنین. رهایت نکردهام. غممخور.
• مامان روی ساعتخواب حساس است و فردا هم میخواهد زورکی ببردمان دربند. الان میگوید پنجدقیقهی دیگر وقت خوابیدن دارم. اگرنه زنده نخواهم ماند. شبخوش.
کانالم؟
https://t.me/hermionediana
۱- امروز خیلی دیر از خواب بیدار شدم.
۲ـ به خاطر اضافه وزنِ دو کیلویی، مجبورم صبحانه نان و پنیر و سبزی بخورم. خیلی سخت است بعد مدت ها کره و خامه خوردن. ژنِ خوب فقط آنانی که هر چه بخورند گِرمی روی گِرمشان نمیرود.
۳ـ بعد مدتها ورزش را شروع کردم. البته از دیروز. سبُک و در خانه.
۴ـ دوش روزانه را گرفتم و قبل آن پادکست وبینار در زمینه سادگی و سادگی نویسی گوش دادم.
۵ـ خوشبختانه ناهار داریم. از پختوپز امروز مُعافم.
۶ـ بطری آب را امروز در برنامه دارم.
۷ـ تماس با عزیزان و احوالپرسی از آنها امروز یادم بود.
۸ـ دورهی پیشرفته نویسندگی را دقیقه نودی ثبتنام کردم و فقط رسیدم صوت را گوش بدهم.
۹ـ آزادنویسی کردم.
۱۰ـ وبینارساعت ۱۷ را بودم. راجعبه پرسشوپاسخ و نوشتاردرمانی.
۱۱ـ به پایانِ بوفِ کور نزدیکتر شدم.
۱۲ـ از حافظ:
من حاصل عمر خود ندارم جز غم
در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم
یک همدم باوفا ندیدم جز درد
یک مونس نامزد ندارم جز غم
| گزارش: نزدیک بود داستان کوتاهم از یاد برود
_ورزش کردم.
_غذا درست کردم. فیله مرغ. بعد از ورزش، نیاز دارم. بدنم دیگر. البته خودمم دارم. گشنه بودم دیگه. شاید فقط بدنم باشد. نمیدانم. مغزم. بیچارهیی که همیشه کارراه بنداز است.
_روی تمرین شعر کار کردم.
_نویسندهساز را شرکت کردم. روز سوالوپرسش بود. مبینا هم آمد و دربارهی نوشتاردرمانی گفت. دربارهی اینکه وقتی حرفی را به کسی نزدیم، میتوانیم آن را بنویسیم. حسی که داریم. چند روش هم برای نوشتن بود. یکیش فرم نامه است. حالا توی گروه نویسندهساز قرار است تجربیاتمان را بنویسیم.
_داستان کوتاه جدیدم را یادم رفت بگذارم توی سایت. خداروشکر که استاد موهبت کردن و لطفشان شامل حال بنده و چند عزیز دیگر شد تا توی سایت بارگزاری کنم. وبینار بودم که متوجه شدم. دو روز پیش تمامش کردم اما یاد مرا رفت.
_آزادنویسی کردم. دو تا متن شکل گرفت که یکیش را گذاشتم توی کانال.
_جلسهی چهارم دورهی شعر را شرکت کردم. همهش به ترانههای گولمنگولی و خاطرهانگیز گذشت. چه حس خوبی داشت. ترانه خواندن.
https://t.me/elireine
گزارش نیک ۹۱ فرح:
نیمساعت ورزش و نرمش صبحگاهی
✍️شروع روز با روزانه نویسی
آشپزی زود هنگام که برای مادرم هم ناهار تازه ببرم.
(سبزی پلو با تهدیگ ماهی تیلاپیلا، کوکو سبزی با زرشک و گردو خردشده)
✍️چرخیدن در کانال دوستان نویسنده ، امروز نتوانستم گزارش نیک دوستانم را بخوانم ، چون هیچکدام برایم نیامده بود.
✍️تایپ دست نوشتههایم
رفتن به شرق تهران برای ناهار و نماز کنار مادرم.
خرید دارو و آذوقه برای مادر
سال واژهام “گفتگو” است. معمولن اگر فایل صوتی گوش ندهم با راننده ها اسنپ گفتگو مختصری دارم. در مورد مسائل روز ، انواع ماشین و دودی کردن شیشه های ماشین که با وجود جریمه نقدی بازم راننده های اسنپ شیشه ها شونو دودی کردهاند. ۳۰ درصد دودی تا ۷۰ درصد شیشه ها را تیره کردهاند که گرمای آفتاب کمتر مسافرین را اذیت کند.
✍️امروز در مورد چند فحش به واژهدان سرکشیدم و کلی منو مشغول کرد. و چه مترادف های با کلاس و خوبی پیدا کردم.
✍️در مورد نوشتاردرمانی با اینکه خیلی در کانال فرحنامه مطلب نوشتهام، باز امروز از سایت شاهین کلانتری متنی در مورد نوشتاردرمانی را جستجو کردم . و امروز بخش اولش را در کانالم گذاشتم.
✍️معرفی کانالم به همه:
پارسال در سینمای مستند بودم. دست برقضا جلوی من کارگردان فیلم مستند نشسته بود . وقتی فیلم پایان گرفت همه دور او جمع شدند و سؤالاتی از او کردند. منم بهش گفتم قهرمان داستانتون گویی من بود با سختی قهرمان داستان در زاهدان و تلاشی که کرد، تا دیپلم بگیرد، گفتم منم آن دختر فیلم مستند شما بودم منتها در یکی از ایالت های کفرستان، که بعد از انقلاب به اصطلاح فرهنگی با تلاشم مدام امتحان پشت امتحان دادم تا بلاخره یک دکترای ردی گرفتم. انهم با سه بچه قد و نیم قد.
به او ( مهدی قنواتی) گفتم خلاصهای از مستندش را در کانالم مینویسم. نرسیده بودم به خونه او عضو کانال فرحنامه شده بود. البته روز بعد از مستندش در کانال فرحنامه نوشتم.
قبل از رفتن به خونه مادر کانالم را با دو متن شارژ کردم.
بعد از آمدن به خانه یکساعتی در تخت خوابم نرمش کردم ولی خوابم نبرد.
✍️عصر وبینار نویسنده ساز شرکت کردم.
عصرونه خوردم .
✍️مطالبی را که آزاد نویسی کردم و خوشم آمد تایپ کردم ، که در کانال فرحنامه بذارم.
از جملات ناتمام ، برون ریزی و تداعی هایی که برام اتفاق میافتد خوشم میآید. چقدر بعدش به آرامش میرسم و احساس رها بودن. از یکسری گرهها در خودم رها میشوم.
✍️کلاس شعر ماهی ساعت ۸ داشتم. که از ساعت یکربع به ۸ وارد اسکای روم شدم و زنبیل گذاشتم .
کلاس امشب فوقالعاده بود و خدا را بابت همچین روزی پر از حس و نوستالژی سپاسگزارم الهی شکر.
✍️ روزانه نویسی فواصل روز
✍️امشب از کلاس شعر ماهی نت برداری نکردم فقط سرپا گوش شدم، البته فقط اسم کتابهای معرفی شده را نوشتم که حتمن بخرم انشالله.
✍️ بازخورد به کاریکاتور و نقاشی حلزون مدرسه نویسندگی:
خوشحالم فضای حلزون سفید شد. گویا تعطیلات حلزون اغاز شده. من خودم را هرشب حلزون مدرسه نویسندگی میبینم. از عصر تعطیلاتم شروع شده و دغدغه خونه مادرم را تا شنبه ندارم.
(هر روز سفر درون شهری از غرب به شرق و به عکس دارم. با ترافیک و راه حداقل نیمساعت تا یکساعت دارم. حداقل نیم ساعت رفت در ترافیکم، و نیمساعت تا یکساعت موقع برگشت. فعلن با مدیریت و تنظیم برنامه فایل صوتی کلاس شعر ماهی را در راه با ایرپاد گوش میدم. گاهی هم فایل های صوتی دروس عرفانی علامه مروجی سبزواری را میگوشم الحمدالله.)
استراحت کردم تا گردنم بهتر شه. بهتر شد ولی خوب نه. کتاب خوندم بیشتر.
اومدم داستان کوتاهمو کامل کنم. نکردم.
باید گوشیمو خالی کنم. انقدر ظرفیتش پر شده هنگیده. امروز موسیقیها رو بازیافت کردم. میدونم بازیافت اینجا جاش نیست ولی دوست دارم جاش کنم اینجا.
دلم میخواد واسهی پرتنویسی سمپوزیوم، مدلهای مختلف و زمانهای مختلف رو امتحان کنم ببینم چجوری میشه.
شعرماهی خیلی ماه بود. کلی ترانه. کلی دلبغضی. کل چشماشکی. کل خاطرهبازی. کل دل مچالهای.
چند تا کلیپ خیلی کوتاه انیمیشنی فرستادم واسه بچهها. کلاساولی بایدحسابی بازی کنه و خوش بگذرونه ولی تمرین کوچولوموچولو و تدریجی هم باید بکنه وگرنه همش پَررررر.
ذوق دارم ببینم امسال بچههام چه شکلیاند و چه مدلی. کااااش حضوری باشه امسال. کاش.
مگه الکیه،
نمیشه با استمرار نشست و برخاست داشته باشی ولی؛
پیادهروی نری.
رونویسی نکنی.
تمرین نوشتن یادت بره.
کانالتو به روز نکنی.
نویسندهساز رو نباشی.
صفحات صبحگاهی، چاشتگاهی، ظهرگاهی، عصرگاهی و شبگاهی نویسی.
کلمه بر نداری.
و
مطالعه نکنی.
نه نمیشه، چون الکی که نیست.
بیستم مرداد ۱۴۰۵ هم تموم شد.
کانالم👇🏻👇🏻
https://t.me/ghesehaye_shokouh
گزارش نیک
ویلویلی
– پُر خابیدم و هیچ پشیمان نیستم. نمیدانم خستگی روز قبل را درمیکردم یا هوای امروز گرفته بودم. هیچ مهم نیست. خاب خوب بود.
– این اواخر به جای داستانهای چخوف، داستانهای کوتاه همسفرانم را خاندم. اما امروز، دوباره چخوف خاندم. داستان در زندگیام کمرنگ شده اما همین روزانه یکدانه خاندنش، به هر حال قدمیست.
– ماستخیار درست کردم. سیرهای محلی که رفیقم آورده بود را خرد کردم و ماست را با آب توام کردم که زیادی زیادیام نشود. بعد هم با پوستکن، خیار و هویج و کدو-خورشتی را دراز-دراز، تکه کردم و ریختم تویش. گذاشتم خوب سرد شود برای بعد حمام.
-ورزش کردم. (SNPE) سومین روزیست که ورزش میکنم اما دومین روزیست که پشت هم میورزم خودم را. میگویند ورزش کالریسوزی نیست؛ حداقل اینکه مستقیم کالری نمیسوزاند. کارش این است که استرس را کنترل میکند و در بهبود وضعیت بدن کمک میکند. متابولیسم را هم میبرد بالا، تا در وقت استراحت هم بیشتر کالری بسوزانی.
– علاقه دارم به گوشدادنِ کتاب صوتی. زیاد اهل موسیقی نبودهام. هنوز هم نیستم. «دایی جان ناپلئون» را دوباره میگوشم. کتابخانی ایوب آقاخانی را دوست دارم و قلم پزشکزاد، عالیست.
– بخشی از وبیکار اِلیزاده را ببودم. یک فکر جدید بهم علاوه کرد. اینکه وقتی برای کسی مرز تعیین میکنم، کاملن مشخص کنم که منظورم از آن مرز چیست. ممکن است کلمه یکی باشد اما مفهومش برای هر دومان فرق داشته باشد. و مهمتر اینکه انسانیست برای قبول یا ردش، به او حق انتخاب بدهم.
– نویسندهساز امروز پرسش و پاسخ بود. من هم پرسیدم و از چالش شعرنویسی روزانهمان گفتم. استاد گفت که ازرا پاوند هم دورهای این چالش را داشته که روزانه یک شعر بنویسد. که دورریز هم شدند. چیزی که دور نریخت و نمیشد بریزد، اثر آن نوشتنها بود.
– شعرماهی را شرکت کردم. در گروه خدابیامرزمان جریان، بچهها به خاطر اینکه فرق بین هایده و حمیرا و مهستی و گوگوش را نمیدانستم سربهسرم گذاشته بودند. غیرقابل باور بود گویا. هنوز هم با آن دنیا غریبهام. اما بچههای شعرماهی شوخیجدی تشریحشان کردند. نادانستهها بسیارست و من، فقط یک آدم معمولی.
– شعر کوتاه روزانهام را نوشتم. شعر دوستان را خاندم. دوستان خوشخیالی دارم. از این جهت که خیال شعریشان خوبست.
https://t.me/havirism
سالواژه: صلحخویشی
آه. گزارش نیک. بااینکه چند هفتهای از نوشتن گزارش نیک در این صفحه میگذرد، امشب اما به طور غریبی، غریب جلوه میکند. احساس میکنم امشب قرار است سر به دامان گزارش نیک بگذارم و از مشقتهای امروز و در واقع چند هفتهی گذشتهام بگویم. بسیار کار دارم و نمیدانم چهکار باید بکنم! دیوانه شدهام. از خودم راضی نمیشوم که نمیشوم. ذهنم خستهست. با انبوهی از کارها پر شدهاست و نمیدانم چه خاکی باید بر سرم بریزم. بگذریم. حس میکنم دارم چرت و پرت مینویسم. اما رنجِ برای بهتر شدن و پیشرفت مگر بد است؟
نیکهای امروز:
1. چندساعت کار کردن روی تمرین شعر ماهی
2. حضور در وبینار نویسندهساز
3. شرکت در وبینار سرزبان الهه علیزاده
4. شرکت در دورهی شعرماهی
5. آزادنویسی
6. شروع کتاب «بیگانه» آلبر کامو
7. تفکر راجع به کتاب «هزار خورشید تابان» خالد حسینی
” فقط همین امروز را دارم”
تیتری که میتونه پرسش پررنگ هر روزم باشه.
سر صبحی، کورمال کورمال پیداش کردم. سی صفحه ازش خوندم:
هومر اگه عادت سرپا شاشیدن یادش بود هم کیف میکرد هم کفن نمیشد.
پس تمام روز به رفتار و رویههایی فکر کردم که ساده هستند اما من یا تکهای از من هستن.
به لذتهای کوچکی که دیر به دیر دیدارشان میکنم.
به حسرتهای بزرگی که زود زود دردم میدهند.
پاراگراف آخر، پتک شده یود توی سرم. گیج و ویج ۱۵ دقیقه سر تا پایم را کش دادم و قوس کردم.
۵ دقیقه هم چشم گذاشتم تا احساساتم قایم شوند و من پیدایشان کنم و خودم را به نفهمی بزنم تا آنگه از بقیه هول و هَولتر است ساکساک کند پس من مجبور باشم جایزه بدهم و چشم ازش بزندارم. چون معلوم نیست کی دوباره بتواند از بقیه جلو بزند و نگاه و حواسم را بدزدد. اما وقتی چند احساس با فاصله ده هزارم میلیمتر از مخفیگاهشان درآمدند و زیرپایی برای هم میرفتند تا طودتر از دیگری ساکساک کنند، چه باید میکردم؟
من این عبارت را تتو کردم روی بازوی تکتکشان:
هر احساس و عضوی آزاد است تا خودی نشان دهد و هیچ کدام بر دیگری برتری ندارد و من متعلق به تمامشان هستم.
امشب از آن شبهای کارنکن حال است. پس از کاروبار نمیگویم البته که چندین ساعت کار کردم اما طبع نمیکشد لابلای حالوحول واژههای بیکاری از کار بنویسم.
باقی عشقبازیهای با ثانیههای آتیشی هم خصوصیست . فقط ماندهام از بزرگی خدا که چطور این ثانیههای سر به هوا شدهاند تیغرگزنی آدمها…
گزارش نیک “1405/5/20″ مردادماه. روز سهشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”درآمدی تاریخی بر نظریههای ادبی از افلاطون تا بارت” از ریچارد هارلند را خاندم.
کلمهبرداری هم انجام دادم.
کتاب”خسروخوبان” از رضا دانشور خاندم.
کلمهبرداری هم انجام دادم.
کتاب”عقربکشی” از شهریار مندنیپور خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
ورزش کردم.
نویسندهساز شرکت کردم.
دوره شعر شرکت کردم.
یادداشتی در کانالم هوا کردم.
در گزارش نیک دیشبم نوشتم نویسندهساز شرکت کردم، اما امروز موقع نویسندهساز متوجه شدم دیروز چون افتاده بوده ۱۰ شب من بعدش خابیدم و کلن یادم رفته.
طبق عادت نوشته بودم شرکت کردم. اونم از بخش یادداشت گوشی متوجه شدم. امروز موقع آزاد نویسی دیدم تاریخ دیروز نیست. هیچ نوشتهای هم نیست.
هی با خودم میگفتم چطوریه من چرا دیروز هیچی ازش ندارم.
بعد یادم افتاد ساعتش که تغییر کرده یادم رفته. بعدم خابیدم.
امروز متوجه شدم داستانکوتاهم نفرستادم. منتظر اعلام استاد بزرگوار بودم. فردا صبح اولین کار چککردن و مرتبکردن. اتمام ببندم بفرستم.
نمیدانم چرا اینطوری شدم.
دیدم یک عدهای برای ترانهشون داستان نوشتند اما یادم نمیاومد جلسه قبل چنین چیزیی گفته شده.
با خودم میگفتم چرا قصه نوشتند اولش اما عدهای هم مثل من ننوشته بودند. اما برای ترانه خودم چیزیی به ذهنم نمیرسد حالا شایدم بعدن رسید.
https://t.me/speechoff
سالواژهام: تمرکز
نامهی گزارش نیکی
ترانه ترانه ترانهی فارسی
سلام شهابسنگ
از وقتی که شروع به گزارش نوشتن کردهام دیگر برای تو ننوشتم. اما امروز که استاد توی نویسندهساز از نامه گفت دلم خاست گزارشم را برای تو بنویسم.
صبح با صدای زنگ سمانه بیدار شدم. گفت نگار دلش برایت تنگ شده و میخاهد بیاید پیشت. منم گفتم بیاید. نگار آمد. خودش آمد. البته توی ون گذاشته بودش و خودش آمد. باورم نمیشود که اینقدر بزرگ شده که میتواند خودش بیاید. کی نهوسالونیمش شد جوجهی ما؟ الان اگه میدید میگفت من جوجه نیستم. ادعای بزرگیاش میشود فسقلی.
با هم سریالم را دیدیم. سریال هندی. با هم نقاشی کشیدیم. من کشیدم و او دید. البته بعدش هم خودش کشید. نقاشی دیجیتال.
امروز سهشنبه بود و طبق عادت سهشنبه داشتم به سر خودم میزدم که برای تمرین شعر چه بنویسم. به نگار میگویم یادت هست دفعهی قبلی هم آمدی میخاستم شعر بنویسم. میگوید آره کلی گفتین بده اما استادتون گفت خوبه. بعدم گفت وقتی مشقاتونو میذارین روز آخر همین میشه دیگه. فسقلی.
امروز کلی آهنگ ایرانی گوش دادم. کلی. به گمانم تا حالا اینقدر آهنگ که خودم بخاهم گوش نداده بودم. آهنگهای ایرج جنتی را هم گوش دادم همه را. همهی آنهایی که استاد فرستاده بود. تمرینمان ترانه بود. باید ترانه مینوشتیم. برای وزن هم میتوانستیم ترانهی محبوبمان را بربداریم و روی آن بنویسیم. چی ترانهی محبوب. فارسی. من؟
کل امروز آهنگ گوش میدادم شاید ترانهای بیابم. تهش رسیدم به مهستی «وقت رفتن کسی گریهاش نگرفت». چندین بار گوشش دادم و چندین بار خاندمش و هر بار نگار غش میکرد از خنده.
گفتم امروز زیاد آهنگ گوش و دادم خیلی زیاد. شاید زیادترین آهنگ فارسی که گوش دادم در روز. اما قبلن هم گوش داده بودم. سرکار که میرفتیم یه زمانی برایمان آهنگ میگذاشتند. محمدخواه که آمده بود، همان که از کرج آمده بود. بعد از آن صبح تا شب آهنگ فارسی پخش میشد. اوایل دلم میخاست گوشهایم را بزارم توی جیبم تا نشنوم. اما بعد با محبوب شروع میکردیم دربارهی متن ترانهها صحبت کردن. خوش میگذشت ولی چقدر همهشان مسخره بودند. تک و توکی خوب پیدا میشد. یه آهنگی بود «مثل دستهی گل نشتی رو مبل». هعی این هم آهنگ است؟ چرا ترانههای خوب نمیگذاشتند تا بشنویم؟ اینقدر همه مسخره بود که همیشه ترجیحم شعر هندی بود. هست. خاهد بود.
سمانه آمد دنبال نگار و بردش. منم نشستم که بنویسم.
هر چه تلاش کردم. ترانهای از من در نیامد که نیامد. یه چیز کوچولو نوشتم که نصفه بود و نفرستادم. دختری که مادرش را گم کرده بود.
شعر شروع شد و استاد گفت بازخورد نداریم. خوشحال و خندان شدم. امروز هم استاد ترانه گفت و خاند و کلی خندیدیم. استاد ترانه میخاند و میگفت میدونید از کیه؟ همه: بله. من: نخیر. جز تک و توکی هیچکدام را نشنیده بودم. آن هم دیگران گذاشتهاند که شنیدهام. حالا اگر هندی بود. حتا آنهایی که نشنیده بودم را باز هم شنیده بودم. جز آهنگهای چندسال اخیرشان، فکر کنم تا صدسال قبل همه را شنیده و بلدم. صد نه پنجاه سال.
ترانههایی که امروز استاد میخاند. چقدر خوب بود. چقدر ترانهی خوب فارسی گوش نداده بودم و همش مزخرف شنیده بودم. البته جز تک و توکی. اما امشب که استاد میخاند دلم خاست بروم و همهی آن ترانهها را گوش بدهم. باید ترانهی خوب گوش بدهم. درسته هندی بهترینه اما فارسی هم خوبه. اینقدر آهنگ بد گوش دادم نظرم بهش بده شاید ترانهی خوب که گوش بدم. نظرم برگرده هان؟
نمیدانم چرا هرکاری میکردم گزارشم فرستاده نمیشد که نمیشد. از دیشب. امشب بدون لینک سایتم فرستادم فرستاده شد. با سایتم مشکل داشت یعنی؟ چجوریه یعنی؟ چوکاره؟
جدولم را در حد خرد تیکیدم. خاندن. نوشتن. پستیدن. گزارشش را به بچهها هم دادم امشب نگپیدیم با هم.
آمدم گزارشم را بنویسم که یادم افتاد خیلی وقت است برای تو ننوشتهام. گفتم برای تو بنویسم. تو هم برایم بنویس.
https://t.me/yaddashtneda
– اسکریپت یوتوب را ویراستاری کردم اما هنوز مانده است. فکر میکنم باید بیشتر بین نوشتن و ویراستاری وقفه بیندازم.
– یک ویدئوی آموزشی درباره محتوانویسی در یوتوب دیدم.
– شلختهنویسی انجام دادم و فرستادمش در گروه سمپوزیوم.
– آزادنویسی امروز مثل دیروز با نامهنویسی رفت جلو. اولش نامه به خودم بود، وسطش شد نامه به خواهرم و آخرش نوبت رسید به کارفرمایِ بدعنقِ و تازهبهدورانرسیده.
– وبینار نویسندهساز امروز را دوست داشتم. هم حرفهای استاد به دلم نشست و هم از مبیناجان چیزهای جدیدی آموختم.
– دو تا از مقالههای پروژه را سئو کردم و انتشار شان دادم.
– آنقدر سرم شلوغ بود که نتوانستم فکری کنم به حال مقالۀ بعدی روزنامه. هنوز نمیدانم مقالۀ قبلی چاپ شده یا نه.
– چند موزیک گوش کردم و رفتم بیرون دور دور. آیسنسکافه خوردم، چقدر هوس کرده بودم.
حالا آمدهام خانه. اگر وقت شد حتما چند صفحه «سنگ صبور» چوبک را خواهم خواند.
هعییی.
ساعات صبحگاهی را به مرتب کردن اتاقم گذراندم. میزم را دستمال کشیدم، پنجره و آینهها را نیز. موهایی که کف اتاق ریخته بودند هم جمع کردم. احساسِ دامداری را داشتم که خوب به گوسفندهایش میرسد تا حسابی چاق و چله شوند و بروند کشتارگاه. آخر میدانید، تمام تمیزکاریها را به هوای این کردم تا خانهمان برای مستاجرِ احتمالی وسوسهبرانگیز به نظر برسد. بنگاهیها و خریدارها میآیند، سرتاپای خانه را برانداز میکنند، دو سه تا سوال هم میپرسند. گاهی سر قیمت چانه میزنند.
سوراخی در قلبم حس میکنم. من در این خانه قد کشیدم. تمام سوراخسنبههایش را میشناسم. اینکه فرد دیگری در آن زندگی کند کمی برایم…آزاردهنده است.
بعدهم ریاضی خواندم. مجموعهها. تا حدی فهمیدمش و چندتا نمونه سوال هم حل کردم. رفتیم بیرون. وقتی برگشتم تا همین الان سریال میدیدم و لابلایش هم مینوشتم. ولی با مشکلی جدی مواجه شدم. بهتر بگویم، با حقیقتی وحشتناک که مانند پتکی روی سرم فرود آمده: نویسنده شدن اصلاً ساده نیست.
از بین ملازمات نوشتن فقط اشتیاقش را دارم. نه ایدهای هست نه پیرنگی نه شخصیتی. مثل کسی میمانم که میخواهد عطسه کند ولی عطسهاش نمیآید.
تازه پیدیاف کتاب تحلیل رفتار متقابل را هم پیدا نمیکنم.🤧
پ.ن: راستی، به رسم هر روز، نتیجه انتقالیام هم نیامد.🙂🙂🙂
تعهد ورزی سالواژهام و بدنبال آن بیداری صبحی دلانگیز تابستانی مثل رویایی شیرین است. دیشب وبینار نویسندهساز را ندیدم چون در آن زمان بخواب رفتهام. تشکر از پشتیبانی که فایل صوتی را در تلگرام به اشتراک میگذارند. من که عاشق شیرینیام چند تا نان شیرینی خوردم اما بعدش عذابی الیم گرفتم. پیادهروی صبح زود را فراموش نکردم و خوردن صبحانه را که اصلا فراموش نمیکنم. ناهار خورشت کرفس و شام یک املت توپ دورهمی خوردیم. وبینار شرکت کردم و چند بار اینترنت قطع شد. در مورد رتبه بندی معلمان حرف زدیم و نتیجه گرفتیم که چه کار عبث و بیخودیست. دلیلش هم بیسوادی و ترک تحصیل چند میلیون دانش آموز طبق آمار ها و شاید هم شایعات است. دقیق رقم را نمیدانم اما با چشم هم مشهود است. که خیلی هم برای آینده این مرز و بوم نگران کننده است. رویایم داستان نویسی است. امروز با افراد زیادی حرف زدم و همین حرف زدنها آدم را از استرس دور میکند. نقشه یک داستان بلند را کشیدم اما خطخطیاش کردم و دور ریختم. آهنگ هایده را گوش کردم خاطرات شمال محاله یادم بره را میخواند. قسمتی از سریال ندیمه را دیدم. کانال تلگرام من 👇
https://t.me/notetoday1
۱ـ خواب دیدم گزارش نیکم در وبینار به بحث گذاشته شده و استاد عنوان« مزخرفترین متنی که تابحال نوشته شده» را به آن داد. بهم اصلا بَر نخورد. منتها با خودم گفتم مگر قرار بود گزارش نیکها مورد نقد قرار بگیرند؟ و من که خودم میدانم داغان مینویسم ولی« مزخرفترین» یک مقدار مبالغه نیست؟ بیشتر بهت زده بودم که عه همه فهمیدند. خب حالا که چه. و جالب است که در همان خواب مطمئن بودم باز هم گزارش نیک خواهم نوشت.
۲ـ در یک تابع سینوسی بسر میبرم. البته کمکم شیبهایش کم میشود و فرکانسش هم. زنده از آن بیرون خواهم آمد.
۳ـ در مسیر، شیشه ماشین را پایین میدهم و بوی برنج و سبزی زمینها میخورد توی صورتم. به علاوه یک سنجاقک گندهی کله قرمز که از جمع دوستانش جدا شده و قبل از اینکه جیغم دَم بکشد از پنجره ی دیگرِ ماشین میرود بیرون و خوب است که جیغم دم نکشید وگرنه ممکن بود سنجاقک کله قرمز برود توی دهانم. سنجاقک موجود زیبا و ترسناکی است. حشرات زیبایی پرجزئیاتِ مومور کننده و وهمانگیزی دارند. مبهوت هیکلشان میشوم و دقیقهی بعد حس میکنم از ستون فقراتم بالا میروند و عین سگِ کَنهزده، خودم را کتک میزنم تا شبح حشرات را از خودم بتکانم.
۴ـ نقاشیکاویهای وبیکارها خیلی کیف میدهد. خیلی چیزها را درست میبینم و تشخیص میدهم. مثل گرفتن نمره 18 بعد از یک عالمه 13 است.
۵ـ گربهمرغه (گربه ی مقیم آستان مرغ فروشی) با فیگور” باستت” لم داده بود توی باغچه. معلوم بود مرغش را خورده و خودلیسیاش را هم کرده و الان آمادهی پرستیده شدن است.
۶ـ آن روز که مبینا خانوم ملایی از جناب پنه بیکر میگفت، چند ساعت قبلش در یکی از قسمتهای جافکری در مورد او شنیده بودم. این حسنتصادفها برایم بامزهاند. اینطوری که” اِوااااا اینننننن” ( و اشاره به اینِ مورد بحث)
۷ـ یک مشت چیزهای رنگیپنگی خریدم تا بمالم به رویم و بزنم به موهایم و کمی به رنگهای کسالت بار محیط هیجان بیفزایم.
گزارش نیک ۹۱
سالواژهام تابآوری
دوی ماراتن کوزتپیمایی در بشور وبساب بخر و بپز و بخور. باز هم. باز باز باز……
– شنیدن و نتبرداری و تمرین از دو تا از پادکستهای کلاسهای فن بیان و ارتباط. – شنیدن وبینار دیروز و دیدن وبینار امروز. میکس هردوشان: از کتاب “در کمال سادگی” گفتند؛ سادهگویی وشفافسازی حرفها تا تاثیرگذاری عمیقتر در ذهن مخاطب.
اینکه توجهبرانگیزتر است منفعتبردن از هرچیز تا وصف ویژگیهایش. و این منفعت راه به جستجوی منفعتهایی ریزتر و شخصیتر میدهد. کتابی کاربردی در تمام ابعاد زندگی. شگردگرافیستها در شعارنویسیِ تبلیغات دنبالهروی همین تفکر است.
امروزم ادامهنویسی داشتیم. از پی بیوقفهنویسی رسیدم به هشتپای هضیاننویسی که هرپایش توی یک سوراخ خزید. سوراخ شعر، خاطره، داستان.
مبینا بعدترش آمد و از مرحم نامهنویسی بر زخم ناگفتهها گفت. کمی هم درد دل کردیم از بلای حواسپرتی در روزگارانِ به کجا میروم و آمدنم بهر چه بود؟ به کجا میروم آخر ننمایی وطنم.
– امروز هرچه ناز مخم کشیدم به داستانک راه نداد که نداد. ایده میدهد، پرداخت هم میشود. اما لاکتاب راه به ضربهی نهایی نمیدهد. نای زدن ضربهی کاری نداشتن، از شُلدستی است یا دلنازکی، نمیدانم. البته بیشتر روزها تو مود شعرم و از چالش ترانهسرایی هم خوشم آمده.
– مینگرم به گذر گزارش نیکم. میبینم همان حلزون کج و کولهی سَردَر گزارش نیکم. هزارچهره و هزارقروقمبیله. که چه؟ که کندپیماییش را در تکرار روتین اجباریِ قرنطینه جبران کند. توان سیروسفر مارکوپولویی نیست. پس همین حلزونبودنم غنیمت. و تنها سیاحتم سریدن روی درخت شلیل تراس. فقط اگر کلاغها نخورنم.
-کلمهیروز: همبافته= مرکب از اطوارات؛ جماجمع با غلظت بیشتر در سرهگرایی. توی وبینار شنیدم. اما خدایی قشنگ است، نه؟
– از کونسوختگانیم همتافته با رویا آینده شود ساخته با کون زاغارت ما؟
چشمآلود
خسته رفتم تو اتاق.
پرده را کشیدم.
خواستم تنها شَوم.
غرق شَوم.
خواب شَوم.
آهنگ شدم.
پیچیدم تو گوش خودم.
تاب خوردم تو مغزم.
گرم بود.
آب شدم.
رفتم تو چشمهام.
اشک شدم.
ریختم رو زمین.
خواستم برگردم،
دیدم خواب شدم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
🌿🌿
سال واژهام: تحرک و پویایی
_ کار
_ ناهار
_ نویسندهساز
_ پیادهروی با پسرا نه فقط جیبت رو خالی میکنه بلکه اعصاب و روانت رو هم جابهجا میکنه و در طول مسیر اینقدر بکن، نکن به اینا میگی که کلا انرژیت تخلیه کامل میشه و جونی واست نمیمونه که به درگیریهای ذهنیت فکر کنی، پس بچهی بیشتر آرامشی کمتر.
_ چند وقتی میشه که داخل کانالم مطلبی نذاشتم. همه چیزایی که میزارم شبیه هم شده. انگار هیچ پیشرفتی در نوشتههام رخ نداده. استاد میگه: حرکت حلزونی. من میگم نه، حلزون من توی راه خسته شده و خوابش برده و دیگه پانشده.
_ تمرین شعرماهی رو وقت نکردم انجام بدم، درگیر کار واسه یکی از مدیران سابقم شدم و خستگی دیگه یاری نکرد که تمرین رو بنویسم.
_ خواندن کتاب و شعر
_ آزادنویسی
_ شعرماهی
_ به پیشنهاد مامانم، خیابانگردی در اوج ترافیک.
_ بامداد خمار رو دیدم، اصلا فرق بین فیلم و سریال خوب و بد رو نمیفهمم؟ این روزا هر چی حالم رو خوب کنه پس خوبه لابد.
🌿🌿
سال واژهام: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت 🥰
– امروز هم به زندگی ادامه دادم، در جبری فرساینده.
– صفحات صبحگاهی نوشتم، جالب است از دیروز که کشف کردم دلیل نرسیدنم به خیلی از خواسته هایم ترسهای پنهانم بودهاند، کلماتم درشتتر و اجق وجق شدهاند. دیگر با ملاحظه و تمیز نمینویسم انگار کلمات جرات پیدا کردن خودنمایی کنند و برایشان مهم نباشد چطور روی صفحهی کاغذ حضور پیدا میکنند.
– دو تاپیک برای گروهِ تازه تأسیس دوستان نویسندهی خلاقم ساختم. تاپیک گپ و گفت و تاپیک قلم خانه برای نوشتنهایمان.
– فیلمهای پیشنهادی استاد را دیدم.
فیلم (مارتین ایدن)، از آن فیلمهای دوست داشتنیام نبود، ولی از رفتار مارتین در آخر فیلم با اِلنا جگرم حال آمد، بنظرتان طبیعیست که جگرم خُنک شد؟
فیلم (The Invite2026)، راستش را بخواهید این یکی را خیلی سرگرم کننده و دوست داشتنی میدانم. حال خوب کُن بود، با کمی نمکِ طنز.
دو قسمت آخر از سریال sugar را دیدم و فصل دوم هم به پایان رسید، چقدر موزیک شروع فیلم را دوست دارم. البته که خود جان شوگر هم برایم شخصیت دوست داشتنی بود. منتظر فصل سومش هستم.
– در وبینار نویسنده ساز بودم و ادامه نویسی کردیم با این شروع ( از بین تمام بوها……)
و در ادامه مبینای عزیز در مورد نوشتدرمانی صحبت کرد و تمرین نامه نویسی را توضیح داد، نامه به کسی که هیچوقت قرار نیست نامه را بخواند، صرفا برای تخلیه احساسات و کلمات ذهنی شما نگاشته میشود.
تمرین خوشیست بنظرم.
– چند گزارش نیک خواندم و لذت بردم از داستان گویی دوستانم در گزارشات، گویی مجله میخوانم و برخی ستونها برایم دوست داشتنی ترند.
-چند کار تکراری هم انجام دادم مانند: حمام رفتن، پهن کردن لباسهای شسته شده، پختن نهار، درست کردن شام، آماده کردن میان وعدهها، شستن ظرفهاو….. جمع کردن لباسهای شسته شده.
و تا گزارش نیک دیگر خدا یار و نگهدار شما
☁️🌛
🌿🌿
گزارش میگ نیک
۱. بیدارید و سر کارید. آمارید. پیگیرید.
۲. فیلم دید.
۳. شعرید. شعرید. شعرید. دو و نیم ساعت.
۴. وبینارید. نویسندهساز و معماری تفکر.
۵. کلاس شعر شرکتید. ترانه شنید.
۶. جدول عادتها را تیکید. خوندید. نوشتید. انتشارید.
🌿🌿
ساعت ۶:۳۰ صبح پشت در ادارهای بودم و ساعت ۸ نشده بود که کارم تمام شد. بهخاطر تعطیلی پیش رو، هم خیابانها خلوت بودند و هم دندانپزشکی، جای پارک هم به وفور یافت میشد، اما پمپبنزین به همان دلیل، صفی طویل داشت. چیزی که یک جا به نفع آدم است جای دیگر ممکن است به ضررش باشد.
صبح یک قهوهی فولکافئین خوردم ببینم این شوخی کافئین جدی میشود یا نه، واقعن خیلی خیلی کمتر از آنچه توقع داشتم اثر داشت. دوستی دارم که هر وقت رانندگی طولانی در پیش دارد قرص کافئین میخورد و میگوید که در حد معجزه سرحال نگهش میدارد. من این یکی را تا به حال امتحان نکردهام و قصد هم ندارم که امتحان کنم، اما راستش چشمم هم آب نمیخورد.
هزار سال است که دارم کتاب «راهنمای تفکر نقادانه» را میخوانم.
خداوند نور امید را در دلش روشن خواهد کرد و به او توان خواهد بخشید. من به این باور دارم.
ریز و درشتهای زیادی اتفاق افتادند که میمانند برای نسخهی شخصی خودم از گزارش نیک.
الهی شکرت…
🌿🌿
میپلاسد جنگل زمین
پیادهروی اگر نبود، از رختخاب بلند نمیشدم، زخم بستر میگرفتم.
دیگر حالوحوصلهی مهمان و مهمانی نیست. اگر هم باشد، شرایط اجازه نمیدهد. میروم پیادهروی چهار تا آدم میبینم، سرِ راه از بازار خرید میکنم.
کتاب «ذهن فریبکار من» را با مکث میخانم.
«سوگیری شناختی، خطاهای ذهنی مبتنی بر الگوهای فکری و ارزشهای ذهنی هستند که به وهم یا باوری غلط منجر میشوند و به صورت ناخودآگاه در نحوه قضاوت، تصمیمگیری، استدلال، ارزیابی، یادآوری ادراک و شناخت افراد تاثیر میگذارند.»
حسین حسینیپناه، صد و چهل سوگیری شناختی را در کتاب توضیح میدهد. بیشتر آنها را نمیشناسم پس ناخاسته در تصمیمگیریها تاثیر میگذارند.
داستان «بارانهای عیش ما» از رضا فراخبال را میخانم. راوی شرح حال مردی را میگوید که شاید شبیه مردهای دور و بر ما باشد، اما فرم بیان تجربیاتش متفاوت است. مثل اینکه جسدی متحرک است.
در ابتدای وبینار نویسندهساز ادامهنویسی میکنیم با:
از بین تمام بوها، بوی باران بیشتر مرا پرت میکند به حیاط خانهی پدری و خوشیهای گذشته.
در ادامه به پرسش و پاسخ میگذرد. استاد از نداشتن تمرکز بخاطر شرایط اسفبار ایران میگوید، اینکه ما کار مهمی انجام میدهیم در این شرایط دور هم جمع میشویم و از مطالعه، نوشتن و یادگیری حرف میزنیم.
خوب است که برای بهبود اوضاع رویا داریم. امیدوار مسیر را ادامه میدهیم.
در وبیکار سرزبان ادامهی موضوع مفهوم و ایده را میآموزیم. الههجان از شفاف کردن مفاهیم میگوید. از خودمان بپرسیم:
آیا تعریف و مفهومپردازی ما در برابر افراد، شفاف و روشن است؟
بهتر است تصاویر واضح و روشنی از مفاهیم پیدا کنیم تا نه خود گمراه شویم و نه دیگران را به گمراهی بکشانیم.
برای تجدید قوای ذهنم بیست دقیقه یوگا تمرین میکنم. خابآلودگی رفع میشود.
چند شعر از بیژن جلالی میخانم. با دیدن سادگی آنها وسوسه میشوم شعر بنویسم.
میزند بر ریشهها تبر
جلاد وار
میشود جدا
برگ از ساقه
ساقه از درخت
درخت از ریشه
میپلاسد جنگلِ زمین
میتوفد توفان
میبارد رگبار
از میان ابرها
میدرخشد نور امید
میشکوفد رویایی جاوید.
امروز نمرهی ده به عملکردم میدهم.
🌿🌿
فرصتی شد اتوماسیونم را خلوت کنم. خیلی از نامههای قدیمی را دوباره بازبینی کنم.
تقویم بیهدفی را دوباره شروع کردم به خاندن.
ادامهی ادامهنویسی را نوشتیم. و خانم ملایی از نوشتاردرمانی گفت. چقدر بهش نیاز دارم و چه خوبه با دوستان انجام میدهم.
https://t.me/armaghannevesht
🌿🌿
برای آنکه چالش داستانکنویسی ماه را از دست ندهم، صبح در صفحات صبحگاهی تصمیم گرفتم سراغ مزرعه بروم تا ببینم چه میتوانم در آن ببینم و بنویسم.
با خورشید قهر کرد با ابر دعوا کرد، محصولاتش را سر به نیست کنه یه دفعه حالش تغییر کرد، نگو قهرش با خورشید برای جلب توجه بوده، خلاصه دنبال دلش رفت، دوستی زیاد براش دردسر شد و زار و زندگی خودش را از دست داد. داستانک نوشتم و فرستادم کنج بیرنگانه. بعد هم کانال داستانکنویس ماه.
باز هم رفتم سراغ نوشتههای پارسال تا چه کنم با جزیینگاری و توصیفاتش.
نویسنده ساز را هم رفتم از صحبتهای منطقی و امیدوارانه استاد بهره بردم. باوجود شرایط بغرنج بخصوص اقتصادی و نامعینی آینده پیشرو، امیدواریم به آینده،
این امیدواری رویا فروشی نیست، از قِبل رویاپردازی اجدادمان است شرایط فعلی زندگی، مثل همین حضور جمع مشتاقان نوشتن در ساعتی معین. از جاهای مختلف. اگر نبود رویا که هنوز در غارها زندگی میکردیم.
پیاز و گوجه املت شام، پسر خونه خورد کرد. حساسیت پوست دستم و نابلدی خردکن، که تا همه پیاز را خورد کند، بخشی ریز ریز میشود و آب پیاز. از طرفی تو این روزهای تعطیل و بیکاری، یاد بگیرد املت هم درست کند، بد نیست.
پشت فوارهی آب
کاغذها، پرواز پرواز
– اینجا هم نیست. کجاست؟
+ از چه وقت؟
– از امروز صبح.
از این سو به آن سو، حیران حیران
پریشانی دستها، لرزان لرزان
+ اشک میریزی؟
– نه باران است
+ هوا آفتابی است.
– بحث بیهودهای است.
پیدایش کن
+ نیست
– صندلی را بیاور شاید این بالا باشد لابه لای گل های خشک.
زیرورو بالا و پایین
– نیست
+ کتاب ها چطور؟
– کتابها؟ کتابها!
+شاید رفته میان آنها
– نیست
+ بنشین.
– دستم را بگیر.
+ یعنی کجاست؟
– نمیدانم. از این اخلاقها نداشت
+ زیر تخت را میبینم
– مراقب باش!
+ چه شده؟
– عنکبوت ها، خانهشان را با امید بافتهاند
+ داخل گلدان؟
– نبود
+کسی آن را دزدیده؟
– ارزشی ندارد. کسی آن را نمیخواهد.
+ شاید به امانت سپردی؟
– نه
+ دیروز را کجا بودی؟
– خانه
+بیشتر فکر کن
– خانه.
نه! صبر کن!
پشت فوارهی آب، جنگل، زیر درخت فندق
+ چه اتفاقی افتاد؟
– آبشار طلایی، تاج بابونه داشت.
فندقها را در دامنش میریخت.
فندقهایم را به او دادمو او گریخت.
+ دلت را دادی دستش؟
– نه ناخاسته بود. لابهلای فندقها رفته.
۱۴۰۵/۵/۲۰
https://t.me/maryamebrahimi21