گزارش نیک ۸۹: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«در زندگی دوچيز هست كه می‌توان آن‌ها را هدف قرار داد:
اول به دست آوردن آنچه می‌خواهيد،
و دوم لذت بردن از آن.
فقط خردمندترين انسان‌ها به دومی دست می‌يابند.»

-لوگان پيرسال اسميت

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟

از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

امروز رفتی پیاده‌روی؟

امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

امروز با کی تماس گرفتی؟

امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

فیلم چی دیدی؟

نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

4 تیر 1403

4 تیر 1403

6 مرداد 1395

6 مرداد 1395

6 اردیبهشت 1402

6 اردیبهشت 1402

78 پاسخ

  1. سال‌واژه: شناخت

    احساس میکنم جزو خردمندترین انسانها نبوده‌ام.

    درباره‌ی کتابهای کمیک استریپ تحقیق کردم. در امریکا نرخ رشد این کتابها از سال ۲۰۱۶ به بعد دوبرابر شده و مخاطبان آن در تمام کشورها افزایش چشمگیری داشته. اما در ایران هنوز اوضاع خوب نیست. اکثر این آثار ترجمه هستند. سیروس راد قبل از انقلاب کتابی با این قالب به نام رستم و اسفندیار به چاپ میرساند که نوع بومی بسیار خوبی از کمیک میباشد. اما برای کودکان و نوجوانان امروز نیاز است که تصویرگران و نویسندگان خوب کشورمان به این مسئله بپردازند. کتابهای کمیک میتوانند برای علاقه‌مند کردن کودکان و نوجوانان بسیار کمک‌کننده باشند. از آنجایی که میبینم پسرم و هم‌سن‌وسالهایش به این قالب کتابها علاقه دارند برایم سوال شد که آیا میشود آثار کلاسیک مثل شاهنامه را با این قالب جدید ترکیب کرد؟ محتوای خوب آثار کلاسیک سرزمینمان در کنار تصویرگری هنرمندانه و فکرشده تصویرگران باذوق، میتواند آثار خوبی را برای کودکان و نوجوانانمان تولید کند.

    بعدازظهر یک جلسه‌ی کاری با مدیریت داشتم.

    عصر به یک رویداد محیط زیستی با حضور آقای محمد درویش رفتم. درباره‌ی حفظ محیط زیست از دیرباز تاکنون صحبت شد. از خرد پیشینیانمان در سدسازی و تامین آب گفتند. اینکه ایران بارها میتوانست ویران شود و نامی از آن باقی نماند. اما بودند انسانهای عاشقی که خود را تا آخر عمرشان مدیون این منابع و طبیعت ارزشمند میدانستند و تا پایان عمرشان برای پایداری ایران تلاش کردند. در این راه هزینه‌های مالی و جانی زیادی دادند چون باور داشتند چو ایران نباشد تن من مباد. در همین روزهایی که گاهی از کلاش‌بودگی عده‌ای به ستوه می‌آییم و ناامیدی تک‌تک یاخته‌های وجودمان را پر می‌کند، هستند زنان و مردان شجاعی که عمر و زندگیشان را برای نجات گونه‌های مهم جانوری و گیاهی گذاشته‌اند. اگر هنوز به گل‌های آپارتمانمان و یا درخت کنار خانه‌مان آب میدهیم، میتوانیم امیدوار باشیم که ایرانمان پایدار خاهد ماند.

    به امروزم ۸ میدهم.

    اثرات باشگاه رفتن بعد از سه ماه کم‌کم خودش رانشان میدهد. کمی احساس سبکی دارم.

    با رسا خاله‌/دایی‌بازی کردیم. چه کیفی دارد. میشناسی و میشناسانی. انگار در این بازی کودک به تو اجازه میدهد که وارد دنیایش شوی. او را بهتر ببینی. شفاف‌تر، بی‌مزاحم‌تر. آزادی هر کسی باشی هر جوری که دلت میخاهد. میتوانی هر چیزی را که خاستی بخوری. همان لحظه. بدون تشریفات اضافی. خاله/دایی‌بازی را خیلی دوست دارم.

  2. گزارش نیک:
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    برای سونوگرافی رشد دخترم به مطب دکتر رفته‌ام. صندلی‌ها پر از مراجعه‌کننده‌اند. در ردیف آخر جایی برای خودم پیدا می‌کنم.

    سه زن همزمان مشغول گفت‌وگو هستند. به نظر می‌رسد زنی که روی صندلی کنار من نشسته، سه ماه اول بارداری‌اش را می‌گذراند. از تعداد سونوگرافی‌ها و آزمایش‌ها خبر ندارد و هزینه‌ها به نظرش زیاد می‌رسد.

    زنی که در ردیف اول نشسته، کاملاً رویش را برگردانده و دارد راهنمایی‌شان می‌کند:

    ـ این شش تومن که چیزی نیست، تازه اول راهی. پنج تومن هم هزینه‌ی آزمایش غربالگریت می‌شه. تازه سونوگرافی آنومالی هم آزمایش داره که ده، دوازده تومن هم باید برای اون حساب کنی.

    ـ چه خبره واقعاً! حالا اینا هیچی، فدای سر سلامتی بچم. فقط موندم این موقع شب چجوری آزمایشگاه پیدا کنم.

    چند لحظه دودل می‌شوم. درست است که وارد بحثشان شوم؟ به نظرم راهنمایی کردن مشکلی ندارد. رو به زنی که کنارم نشسته می‌کنم و می‌گویم:

    ـ اگه قراره آزمایش غربالگری بدید، اصلاً نگران نباشید. تا فردا صبح هم وقت دارید؛ نیازی نیست حتماً همین موقع شب برید.

    توجه هر سه‌شان به من جلب می‌شود و سر صحبت را با من هم باز می‌کنند. حالا مطب سونوگرافی را روی سر خودمان گذاشته‌ایم! همه با هم گفت‌وگو می‌کنیم و از تجربه‌هایمان می‌گوییم.

    ماه بارداری‌ام را می‌پرسند. همین که می‌گویم هفته‌ی ۲۸ هستم، با تعجب نگاهم می‌کنند و می‌پرسند:

    ـ پس شکمت کو؟ چرا اصلاً شبیه باردارها نیستی؟

    لباسم را به شکمم می‌چسبانم تا نشانشان بدهم. دخترم خودش را مخفی کرده؛ تلاشم بی‌فایده است.

    می‌بینم از هر سه‌ی آن‌ها هفته‌ی بارداری‌ام بالاتر است و تجربه‌ام هم بیشتر. البته زن کوچک‌اندامی که در ردیف اول نشسته، سومین بارداری‌اش را می‌گذراند.

    گفته‌اند کودکش پسر است. لبخند غمگینی روی صورتش می‌نشیند و می‌گوید:

    ـ باز هم خداروشکر. مهم سلامتی‌شه.

    داستانش را که می‌شنوم، منقلب می‌شوم.

    زن ۲۹ ساله‌ای است که یک پسر هفت‌ساله دارد. سه سال پیش دوباره باردار می‌شود و در شش‌ماهگی برایش ختم بارداری انجام می‌دهند.

    می‌پرسم چرا؟

    چون به‌دلیل کوتاهی طول دهانه‌ی رحمش سرکلاژش می‌کنند، اما پزشک رحمش را درست بخیه نمی‌زند. بعد، مایع دور جنین آرام‌آرام خارج می‌شود و زن کم‌کم دچار خونریزی‌های شدید می‌شود. با اینکه کودک سالم بوده، پزشک برای حفظ سلامت مادر ختم بارداری را اعلام می‌کند.

    به‌خاطر یک اشتباه پزشکی، دستی‌دستی دخترکش را از دست می‌دهد.

    داستانش آن‌قدر غم‌انگیز است که همه متأثر می‌شویم.

    زن دیگری که در ردیف جلو نشسته و خیلی شاد و بشاش به نظر می‌رسد، بعد از سیزده سال انتظار و با وجود دو IVF ناموفق، باردار شده است. یک‌سره در حال غر زدن و خندیدن است.

    می‌گوید:

    ـ از ظهر تا حالا کلی شیرینی خوردم، اما بچه خیلی تکون نمی‌خوره. این سومین باره که دارم ویزیت می‌شم.

    همه به حرف‌هایش می‌خندیم و برایش آرزوی یک بارداری موفقیت‌آمیز می‌کنیم.

    زنی که کنار من نشسته هم اولین بار است که به سونوگرافی می‌آید و استرس زیادی دارد. مدام از کمردرد و خستگی‌اش ناله می‌کند.

    می‌گوید:

    ـ هیچ چیز برام اهمیت نداره جز سلامتی‌ش. کاش همه‌چیز خوب باشه.

    زن دیگری هم کنارم نشسته که تقریباً هم‌سن‌وسال خودم است. پسری در شکم دارد و گفته‌اند ۱۴ آبان تاریخ زایمانش است؛ من هم ۱۵ آبان.

    همه‌چیز برایم جالب می‌شود.

    می‌گوید:

    ـ شاید توی بیمارستان همدیگه رو دیدیم. اصلاً دخترت رو باید برای پسرم بگیرم!

    هردو می‌خندیم و می‌گوییم تصورش را بکن؛ تنها یک روز اختلاف سنی دارند و دلیل ازدواجشان هم می‌شود ملاقات مادرهایشان در مطب سونوگرافی!

    از او درباره‌ی سیسمونی‌هایی که خریده، وضعیتش و نگرانی‌هایش می‌پرسم. شکم او تقریباً دو برابر شکم من است. تازه می‌فهمم ورم بارداری یعنی چه.

    این بار خودم هم می‌خواهم اقرار کنم که واقعاً حامله‌ام؟

    می‌گوید مدت‌هاست خانه‌ی مادرش است و هیچ کاری انجام نمی‌دهد. می‌گویم من همه‌ی کارهایم را خودم انجام می‌دهم، تازه اسباب‌کشی هم داشته‌ایم.

    مادرش می‌گوید:

    ـ به خاطر همینه که ورم نکردی؛ چون فعالی و خودت به کارات می‌رسی.

    فکر می‌کنم شاید واقعاً همین‌طور باشد. او هم برای سونوگرافی رشد آمده، اما ظاهراً دچار ورم کلیه شده و می‌گوید از عوارض بارداری است.

    با خودم فکر می‌کنم شاید من هم اگر پیش مامان بودم و هیچ کاری نمی‌کردم، این اتفاقات را تجربه می‌کردم.

    کم‌کم یکی‌یکی وارد اتاق دکتر می‌شوند و با لبخند و ذوق بیرون می‌آیند. همه خوشحال می‌شویم و برای مادر و بچه آرزوی سلامتی می‌کنیم.

    از ساعت ۷:۳۰ در مطب دکتر به انتظار نشسته‌ام و حالا ۱۱:۳۰ شب است. همسرم هم آمده و منتظریم اسمم را بخوانند.

    کم‌کم احساس می‌کنم کمرم درد گرفته و دخترکم مدام تکان می‌خورد و با یک‌جا نشستن راحت نیست.

    بالاخره نوبتمان می‌شود.

    می‌گویم:

    ـ دکتر، مطمئنید دختره؟

    می‌گوید:

    ـ چند بار بهت بگم؟ ببین، اینم واسه اطمینانت!

    لبخند می‌زنم و نیم‌رخ زیبایش را تماشا می‌کنم.

    چه دماغ کوچولویی دارد و چه لب زیبایی. پیشانی‌اش گرد است و چانه‌اش کوچک.

    دلم می‌خواهد بغلش کنم. دلم می‌خواهد زودتر از نزدیک ببینمش.

    دکتر می‌گوید همه‌چیزش خوب است. وزنش هم یک کیلو و ۹۴ گرم است. به‌خوبی رشد کرده و هیچ مشکلی ندارد.

    آن‌قدر خوشحال می‌شوم که دلم می‌خواهد پرواز کنم.

    ضربان قلبش پخش می‌شود و لبخند از لبانم محو نمی‌شود.

    از مطب که خارج می‌شویم، در دل خداراشکر می‌کنم. برگه‌ی سونوگرافی‌ام را در دست دارم و صبر ندارم زودتر عکس‌هایش را اسکن کنم و بارها و بارها ببینمش.

    این شب، قطعاً یکی از به‌یادماندنی‌ترین شب‌های زندگی‌ام است.

    چقدر دوستش دارم؛ این فرشته‌ی کوچک یک‌کیلویی را.

  3. سال‌واژه: خایه‌ی اخلاقی
    با اون قهوه‌ای که ریخت رو میز و لپ‌تاپ و چند تا کتابام رو تحت‌الشعاع قرار داد باید در رکیک‌ترین حالتم می‌بودم. نبودم اما. با یک فقط یک فحش اما آبدار آرامشم را حفظ کردم. فحش دادن به در پارکینگ هم دیشب تنظیمم کرد. فحشِ به جا کوک می‌کند و منظم.ظرافت و طنزش هم در همان محدودیت است نه هردم استفادگی.
    https://t.me/dreamdrawgrow

  4. برای سال‌واژه‌ات، «هردم‌نویسی»، چه گامی برداشتی؟
    تمرین هزار کلمه را انجام دادم و همین‌طور در وبینار هم شرکت کردم.
    از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    ۵ کافی است چرا که کارها طبق برنامه پیش نرفتند مشکل کار این جاست که تنبل شده‌ام.
    از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    این نکته برایم دوباره نمایان شد که کاری موفق می‌شود که روی آن کار شود واز اعلانات بیجا هم جلوگیری صورت گیرد.
    امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    در این روزها علاوه بر کتاب‌های روزمره اشعار حمید مصدق را تحت عنوان …تارهایی می‌خوانم زیباست لذت می‌برم.
    امروز رفتی پیاده‌روی؟
    پیاده‌روی کردم هوا خیلی گرم بود آن لذت سابق را با خودش نداشت.
    امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    دور شدن از دوستانی که با آن‌ها خو کرده‌ایم سخت است دل انسان خالی می‌شود گویی که گذشت روزگار برای هر شخصی در دفتر قلب فایلی باز می‌کند آن شخص با رفتن خود آن فایل را می برد این طور است که احساس می کنیم که دل مان خالی شده و احساس ضعف می‌کنیم.
    امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    در این روزها دلتنگ خانه شده‌ام سخت است دور بودن از پدر و مادر در حقیقت همه جا همین خاک است و همین آب منتها این وجود پدر و مادر است که سرزمین را شیرین می‌کند.

  5. گزارش نیک ۸۹
    سال‌واژه‌ام: فاصله

    فاصله انداختن با پرت‌اندازی واژه‌های خارجی

    چند وقت پیش خانه‌ی آشنایی دعوت بودیم. دخترشان با شوهر و دختر دوساله‌اش از خارج آمده بود.
    خانم و آقای میزبان خیلی ژست دختر و دامادشان را می‌دادند که دامادمان فلان دانشگاه با رنک فلانُم درس می‌خواند، دامادمان اِله است دامادمان بِله است.
    دختر را که می‌شناختیم اما با داماد، تازه آشنا می‌شدیم.
    داماد دانشجوی سال آخر دکترا است و گویا ساعت‌هایی هم تدریس می‌کند در همان دانشگاهش.
    می‌دانستند که ما دعوت هستیم.
    چه پوشیده بودند؟‌
    چرا برایم مهم است که از پوشش‌شان بگویم؟ خدمت‌تان می‌گویم. هر دو بلوز و شلوار. حالا چه بلوز و شلواری؟
    داماد تی‌شرتی عرقی با شلواری تریکو پوشیده بودند، بسیار کثیف و پر از استفراغ خشک شده روی جیب‌ها‌یش. حال‌بهم‌زن. کثافت.
    من که نمی‌دانستم از چه کوفتی این قدر کثیف است، خود حضرت دانشجو‌استاد با آب و تاب بیان کردند: «دخترم چند ساعت پیش شلوارم را مزین کرده.» و صد البته بابا به مغزش خطور نکرده که این شلوار را عوض کند یا بشوید و خشک کند که تمیز شده‌اش را بقیه ببینند.
    شاید هم فکر کرده چون برند است و فقط خودشان از این برندها سر درمی‌آورند و ایرانی‌های بدبخت اصلن نمی‌دانند مارک و برند چیست، پوشیدنش مایه‌ی پز است.
    دختر میزبان هم ایضن شلوار تریکویی پوشیده بود، وطنی و توخوابی. هزار بار بدتر از شلوار شوهرش.
    کاسه‌ی زانوی شلوار مثل یک توپ باد کرده بود.
    گویا بود که از صندوقچه‌ی زمانِ دختریش آن را در آورده است. با ژستی که نمی‌برازیدَش چند کلمه نطق کرد. می‌دانستم که نه کار می‌کند و نه درس می‌خواند.
    شام را خانم و آقای میزبان آوردند.
    خدا را گواه می‌گیرم سالاد و مخلفات چیده نشده بود که داماد خیلی ریلکس برای خودش کشید و شروع کرد به خوردن. خانم و آقا که آمدند و تعارف به ما کردند دختر و دامادشان تقریبن داشتند غذای‌شان را خاتمه می‌دادند. فقط وسط خوردن هی بلغور کردند: «اوه مای گاد اوه مای گاد مگر باید صبر کرد مگر باید منتظر بود اوه ایرونیا هنوز سنتی‌اند؟»
    دختر خانواده که به مراتب بی‌ادب‌تر و بی‌اتیکت‌تر بود. نه‌ کمکی به پدر و مادرش کرد و نه اصلن توجهی به سرو غذا.
    نوه‌ی عزیز و گرامی هم که در صندلی مخصوصش بی‌قراری می‌کرد یکی دو بار دستش را در دیس برنج کرد و مالاند روی سفره. چندشم شد.
    مامان و بابا هم که یکریز خندیدند.
    وسط شام داماد به همسرش فرمود که‌ پیش‌بند بچه را بیاورد. همسر جان هم نه‌ گذاشت و نه برداشت، گفت: «مامان پیش‌بند نوه‌تو از تو اتاق بیار.» نه لطفنی نه خواهشی. هیچِ هیچ.
    چندین بار خواستم بگویم: «به کمرتان بخورد آن درس خواندن‌ها و آن دانشگاه‌ رفتن‌ها و‌ خارج رفتن‌ها. این‌ اعتمادبه‌نفس‌های بی‌شعورانه از کجا قلِ خورده و آمده توی کله‌ی شماها؟ واقعن از ساده پوشی و ساده‌زیستی‌چه می‌دانید؟ برای ما هم توضیح دهید. راحت‌انگاری با ولنگاری، دنیا دنیا فرق دارد.»
    اما ترجیحم ساکت ماندن شد.
    بعد از شام دختر زانوهایش را بغل کرده و روی مبل نزول اجلال کردند، استایل راحت به خودشان گرفتند و از بالا نگاه کردن به دیگران را تداعی کردند.
    میزبان‌ها هم جا خورده بودند از این حرکات دختر و دامادشان. مستأصل از این رفتارهای تازه.
    دامادِ دانشجو‌استاد همچنان مشغول پرت‌اندازی واژه‌‌های خارجی وسط حرف‌هایش بود. انگار همین چند کلمه قرار بود فاصله‌ای میان خودش و دیگران را بگذارد.
    حالم از همه چیز بهم خورد. حیف درس‌هایی که خوانده می‌شود. حیف وقت‌هایی که باطل گذرانده می‌شود و فکر می‌کنیم عالِم شده‌ایم. حیف پول‌هایی که خرج‌مان کرده‌اند. حیف…

    — ما امیدوارانیم.

    ادرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/nahid40rasti02

  6. ➖️سال‌واژه‌ام یعنی کسب و کار آنلاین، ظاهرن درجا میزند اما در حال یادگیری هستم و دیگر قرار نیست به ضرب و زور به چیزی برسم
    ➖️نمره‌ی امروزم ۱۰ از ۱۰ است، چون علیرغم کسالت برنامه‌هایم را اجرا کردم
    ➖️سرگیجی و منگیِ انرژی‌خاری، رهایم نمیکند
    ارتعاش سرم، مجبورم میکند به نشستن یا دراز کشیدن
    قادر به تمرین‌های یوگا نیستم
    حدود نیم ساعت نوشتم
    در ادامه کتاب ابله، شخصیت ابله شفافیت می‌یابد
    چه تاثیری داشته این کتاب بر نثرها و فیلمها
    کتاب ملکوت بهرام صادقی را آغازیدم
    کتاب دم‌گستری تمام شد ولی به دلیل کثرت کلمات سانسکریت، سخت‌خان بود
    کتاب سرزمینی دلربا را به تدریج میخانم
    ➖️کلاس یوگا را با هدایت کلامی پیش بردم
    دوست نمی‌دارم دردهایم را جاربزنم
    ➖️به نویسنده‌ساز نرسیدم و صوتش را شنیدم و نوشتاردرمانی را در سبد امکانات نویسندگی گذاشتم
    درد من این است که درمان در خود درد است
    درد من این است که کلمات سرکش‌اند
    درد من این است که نمی‌دانم چه‌طور مهارتم را به درآمد‌ تبدیل کنم
    ➖️تارنواختم، ده‌دقیقه ولی با کیفیت
    ➖️گیجی‌ام باعث شد که یک پیاده‌روی آهسته را تجربه کنم
    همیشه با عجله از خیابان و کوچه‌ها عبور می‌کردم
    ➖️هیچ خوراکی دلپسندم نبود
    میل به خوردن ندارم

  7. از روزی که درست بیست دقیقه قبل از فرود آمدنِ اولین موشک، روز شنبه ۹ اسفندِ سال قبل، با کانالِ مدرسه‌ی نویسندگی آشنا شدم تا چند ماه بعدش که انگار در عالمِ عدم می‌گذشت، تا امروز که درست از روزِ ۹ خرداد امسال (روزِ شروع اولین جلسه‌ی دوره‌ی نویسندگیِ خلاق) دقیقا دو ماه و نه روز است هر روزم به نوعی با کانال همراه بوده، شروعِ صبح برایم خیلی متفاوت شده.
    این روزها که صبح‌هاش به قولِ دوستِ گزارش نیک نویسم، همان خیابان‌هاست و همان ترافیک‌ها، و از تا چشم کار می‌کند خلوتیِ روزهای چند ماهِ عالمِ عدم و موجوداتِ زره پوشِ تفنگ به دستِ وسطِ اتوبان نیایشَش خبری نیست، شروعِ صبحم جور دیگری است. فاجعه‌ی ترافیک ۷ صبح را با پادکستِ نویسنده ساز می‌شود به هر ترتیب دوام‌ آورد. مثلِ فرو دادنِ اسپرسوی زهرِ ماری که از پمپ بنزینِ بین راهیِ جاده‌ی تهران اهواز بگیری، اما کنارش بهت یک شات شربت نعنا و زعفرانِ جنوبی داده باشند.
    این روزها انگار کلی کشوی جدید به خانه‌ام اضافه شده که هر وقت بخواهم‌ می‌توانم یکی یکی بازشان کنم و دنبال چیزی بگردم. هیجانِ وسیع‌تر شدن که اندوهِ به‌چنگ نیامده‌ها را از آدم می‌زداید و به نی‌نیِ هراسانِ غم‌آلوده‌ی درونمان نوید فنا ناپذیری ای که همیشه در پی‌اش بوده را می‌دهد. دل‌گرمیِ خوبی‌است.

  8. کمی پیاده‌روی
    هزار کلمه آزادنویسی + یک ساعت هم‌نویسی با ساجده و ملیحه با موضوع پرواز
    نوشتن داستانک با موضوع مزرعه درهشتصد سال بعد
    کمی تمرین ترانه‌نویسی که به جایی نرسید
    آشپزی و حمام
    گپ وگفت با دوست
    تلفنی احوال‌پرسی با مامان و لاله
    صبوری. صبوری فراوان

  9. 📝 #گزارش_نیک ۸۹:
    صبح زود افتادم به جون کشیدن اسکیس اسب و پرندهٔ رنگی برای شرکت در چالش، نزدیک ظهر تموم شد. ناهار بادمجان داشتیم، البته من دیر خوردم. ظهر برق‌هامون رفت و توی بی‌برقی، وبینار خانم علیزاده رو شرکت کردم؛ تفاوت معنا، مفهوم و تصور.پلن بعدی هم وبینار آقای کلانتری بود. پاره‌ای از شعرهای بیژن جلالی، برادرزادهٔ صادق هدایت، رو خوندیم و باقی تایم به آزاد‌نویسی و کلمه‌پردازی هفتگی و صحبت‌های خانم مبینا گذشت.برادرم عصری کلاس والیبال داشت. فکر کنم همون موقع‌ها خوابم برد. الان که بیدار شدم و می‌نویسم، نیمه‌شبه و قسمت آخر سریال کره‌ای «شوهر» هم تموم کردم مثل من گول اسمش رو نخورین اسمش اصلا به سریال نمیخورد؛ به‌شدت باگ داشت و غیرپیشنهادی محسوب می‌شه.
    ۱۸ مرداد۱۴٠۵

  10. به‌نام خدا
    گزارش نیک ۸۹ :
    امروزم را هم با خاندن کتاب پنداشته‌ها شروع کردم. بعضی از جمله‌هایش واقعن چاره‌ی کارم است.
    به عشق کلمه‌ها:
    نوشتن به عشق کلمه‌هایی که دوست داری.
    معنای خلاقیت:
    اگر می‌خواهی با یافتن نمونه‌ی مشابهی از ایده‌ات در میان آثار موفق، خلاقانه بودن آن را تصدیق کنی، پس معنای خلاقیت و نوآوری چه می‌شود؟
    ترجیح:
    ترجیحم اینه چیزی که آباده آباد نگه دارم تا چیزی که خرابه درست کنم.
    ( این جمله را خیلی دوست داشتم.)
    تعریف تاز کار:
    تازه‌کار کسی است که کارهای تازه می‌کند، حرفهای تازه می‌زند و مرزهای قلمروی حرفه‌اش را گسترش می‌دهد. او شهامت تغییر دارد و در بند قواعد نمی‌ماند. تازه‌کار با کهنه‌ها آشناست و از دل کهنه‌ها حرف‌های تازه بیرون می‌کشد. من دوست دارم همیشه در هر کاری تازه‌کار باشم و تازه‌کار بمانم.
    حاشیه‌ی امن:
    احساس می‌کنی درمانده و پریشانی، هیچ دستاورد بزرگی نداری و هر روز بیشتر در رخوت و افسردگی فرو می‌روی. می‌دانی چرا؟
    چون فقط کارهایی را انجام می‌دهی که فکر می‌کنی از پس آنها برمیایی.
    لحظه‌های تسلی‌بخش:
    هر چقدر هم که تلخی زندگی پر رنگ جلوه کند، باز هم در لحظاتی حس می‌کنی زندگی بی‌اندازه زیباست.
    تعریف شخصی:
    تعریف آدم قوی: او حتا با حال بد هم می‌تواند کارهای خوب بکند.
    نویسنده‌ای:
    نویسنده‌ای چون می‌خواهی آدم‌ها را از برخوردت با کلمات غافلگیر کنی.
    (خیلی تعریف قشنگی بود از نویسنده)
    مثل صدای پرندگان:
    فکر می‌کنم این را چند سال پیش وقتی از سروصدای کارگاه ساختمانی بغل دفترم کلافه شده بودم نوشتم:
    صدای مزاحم را تاب می‌آورم، خیال می‌کنم این‌ها هم صدای نوعی پرنده‌است.
    ( تشبیه زیبایی بود.)
    تنهایی ناب:
    تنهایی ناب و سازنده زمانی حاصل می‌شود که دست از اثبات خودت به دیگران بکشی.
    خلاقانه نوشتن:
    امروز در کارگاه تمرین نوشتن گفتم:
    غلط غیر کلیشه‌ای بهتر از درست کلیشه‌ای است، چون خالق اولی با ممارست بیشتر توان خلق درست غیر کلیشه‌ای را هم خواهد یافت.
    نجات ذهن:
    و نوشتن برای نجات ذهن از هجوم رسانه‌های اجتماعی است.
    جدی:
    آدمی که خودش را جدی نمی‌گیرد، بیشتر جدی می‌گیرم.
    از کتاب چهره‌ی پنهان حرف:
    شاهد همیشه‌ی دنیا
    در سالمرگ فروغ فرخزاد
    _ هنوز هم باور نمی‌کنم، گرچه دیری‌ست شعری از او نخوانده‌ام، اما باور می‌کنم که شعر خودش را می‌گوید و به خود ادامه می‌دهد. به ادامه‌ی خود ادامه می‌دهد. از آنجا که اوست تا اینجا که ماییم. ما که مانده‌ایم. تا نبینیم و نمی‌بینیم؛ نه مشاهده می‌کنیم و نه شهادت می‌دهیم. شعر او اما شاهد بود. او به عصر خودش شهادت می‌داد. به عصر آن روز ما، امروز ما، این روزها، حالا، حالا که مگس‌ها حجره‌داری عنکبوت می‌کنند و عنکبوت در لذت مجسمه شدن تمام می‌شود، مثل این روزها عیناً، در عصر خوپش دیروز انگار درست به عصر ما – امروز – شهادت می‌دهد. شاهد بینا شاهد همیشه‌ی دنیاست، این دنیا.
    _ دیری بود تا به هم رسیده بودیم، او در جست‌وجوی همراهی بود، همراهی و مرد راهی. نبود.
    _ ما به هم رسیده بودیم، کمبود هم بودیم، کمبود هم نبودیم. او شعر شاهد می‌گفت من به شعر شهادت می‌دادم. من و او هر دو شاهد مرگ او شدیم، با آن که هنوز چیزی از مرگ نمی‌دانستیم.
    شعر‌های فروغ را خیلی دوست دارم دیوان کوچکی از او دارم که مقدمه‌اش که درباره زندگی فروغ و سبک شعرهایش است برایم خیلی جذاب است.
    از کتاب بهتر بنویسیم:
    ۴-۵. تطابق اجزای جمله:
    یک. مطابقت: همسانی یا ناهمسانی فعل با نهاد ( فاعل یا مسندالیه ) از حیث مفرد و جمع پیرو قواعد زیر است:
    _ اگر نهاد مفرد بود، فعلش را نیز مفرد می‌آوریم. ( گاهی از باب احترام، برای نهاد مفرد، فعل جمع می‌آورند؛ «استاد گفتند…».
    _ اگر نهاد، جمع غیر جاندار بود، در فعل آن دو وجه جایز است: مفرد و جمع. در گزینش یکی از دو وجه، نویسند باید به آهنگ و موسیقی درونی جمله توجه کند و هر کدام را که خوش‌آهنگ‌تر و رواج‌تر بود، برگزید؛ ولی در فرهنگ زبانی ایرانیان، در این گونه جملات بیشتر از وجه مفرد استفاده می‌شود.
    _ اگر فاعل جمع جاندار بود، اما به مثابهٔ جاندار، فعلش را باید جمع آورد.
    _ اسم جمع، مانند ملت، حزب، لشکر، نسل، فرقه و قوم، حکم مفرد دارد. ( اما رسم بر این است که برای «خلق»، «مردم» و «قوم» فعل جمع می‌آورند.
    از کتاب متون عرفانی فارسی:
    منطق‌الطیر یا مقامات طیور، منظومه‌ای است که عطار با زبان نمادین در این کتاب به شرح وادیهای سلوک می‌پردازد و ظهور هر یک از هر یک از شخصیتهای مذهبی و سیاسی و اجتماعی را در کالبد پرنده‌‌ای جلوه‌گر می‌سازد و داستانی شیوا و شنیدنی را در ۴۶۰۰ بیت به نظم می‌کشاند و با قدرت شاعرانه خویش وادیهای طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحید، حیرت و فقر‌وفنا را تصویر می‌کند و از زبان هدهد که نماد مرشد و پیر طریقت است به نقل داستانهای آموزنده می‌پردازد، که شیواترین و بلند‌ترین حکایت آن داستان شیخ صنعان است که بی‌شبهه یکی از زیباترین قصه‌هائی است که در عرفان عاشقانه به زبان فارسی سرده شده‌است.
    شیخ صنعان که دل و دینش را به دختری ترسا باخته بود و مورد ملامت و سرزنش مریدان قرار گرفته بود عاقبت از غم عشق بیمار شد. دختر ترسا که از احوال شیخ آگاه شد به بالین شیخ آمد.
    چون نبود از کوی او بگذشتنش
    دختر اگه شد ز عاشق گشتنش
    (آنچه شیخ صنعان درباره‌ی عشقش به دختر ترسا می‌گوید واقعن زیباست.)
    شیخ از احوالات عاشقی‌اش به دختر ترسا می‌گوید و دختر ترسا شروع به ملامت شیخ می‌کند و به او می‌گوید که تو پیر هستی و باید فکر کفن و کافور باشی و باید عشق من را فراموش کنی. اما شیخ صنعان می‌گوید اگر صد‌هزار دلیل هم بیاوری که لایق عشق تو نیستم اما من جز عاشق تو بودن کاری در این دنیا ندارم و عشق پیر و جوان نمی‌شناسد. سرانجام شیخ موفق می‌شود دختر ترسا را راضی کند، اما دختر ترسا برای شیخ صنعان شرایطی می‌گذارد. اول اینکه خمر بنوشد و بعد اینکه دست از دین اسلام بردارد و ترسا شود.
    شیخی که صد تصنیف در دین می‌دانسته و قرآن را حفظ بوده‌است. باده می‌نوشد و ترسا می‌شود. ادامه‌ی حکایت را فردا می‌خوانم. خدا می‌داند این حکایت چند روز طول می‌کشد.
    از کتاب صنگ صبور:
    داستان «احمد آقا»، را خواندم و از مکالمه‌ی او با حیوان خانگی‌اش که اسید ملوچ نام داشت و عنکبوتی ماده بود خیلی لذت بردم.
    داستان «بلقیس» را هم خواندم اولین بار است که با این نثر و‌ کلمه‌ها آشنا می‌شوم کمی جا خوردم، اما تجربه‌ی جالبی بود مشتاقم بقیه‌ی کتاب را بخوانم.
    کاش کمی از نقد داستان، شعر و نقد ادبی سر در‌می‌آوردم و یا دایره‌‌واژگان گسترده‌تری داشتم خسته شدم از بس نوشتم: خوب بود، عالی بود، جالب بود، دلنشین بود، لذت بخش بود و تکرار همین کلمه‌ها. باور کنید این کلمه‌های بیچاره هم دیگر خجالت می‌کشند در نوشته‌های من بیایند. امان از بی‌سوادی.
    وبینار امروز با اشعار زیبایی از بیژن جلالی که البته آقای کلانتری خیلی با سلیقه انتخاب کرده‌بودند آغاز شد. بعد آقای کلانتری در مورد بیژن جلالی و آثارش و سبک شعرهایش که ساده، با معنا که نگاهی هم به عرفان شرق دارد صحبت کردند که خیلی برایم دلنشین بود. بیژن جلالی یکی از شاعران محبوب من است و خوشحال شدم بیشتر درباره‌اش دانستم.
    ( با بیژن جلالی در یازدهم بهمن ماه سال نودونه توسط آقای کلانتری آشنا شدم. معمولن وقتی کتابی می‌خرم تاریخ روزی که کتاب را خریدم، در کتاب یادداشت می‌کنم. از آن جهت تاریخش یادم است. امروز که به سراغ کتاب رفتم کنار تاریخی که یادداشت کرده‌بودم نوشته بودم: من با روح غریبه‌ای آشنا از آب درآمدم او شاعر است شاعر لحظه‌ها.
    چند سالی بود سراغ شعرهای بیژن جلالی نرفته بودم، وبینار امروز باعث شد دوباره سراغ کتاب گزینه‌ی اشعار بیژن جلالی تنها کتابی که از او دارم بروم و دوباره از او بخوانم.)
    برایم جالب بود که آقای کلانتری خانه‌ای کوچک و چوبی برای کتابهای بیژن جلالی داشتند.
    در ادامه‌ی وبینار آقای کلانتری نکاتی را درباره‌ی تمرین ادامه نویسی گفتند.
    _ جمله‌ای که ادامه نویسی می‌کنیم مدام تکرار کنیم.
    _ به جریان تداعی‌ها توجه کنیم.
    _ از نوشتن جملات بد و غلط نهراسیم.
    _ همه‌ی شروع‌ها را آسان بداریم.
    _ همه‌ی انواع نوشتن را امتحان کنیم.
    بعد پنج دقیقه در ادامه‌ی جمله‌ی درد من این است که… نوشتیم.
    در این ادامه نویسی درباره‌ی کلمه‌ی درد نوشتم. که این کلمه‌ی سه حرفی چگونه می‌تواند بیانگر آنچه ما به عنوان درد تجربه می‌کنیم باشد، حالا دردهای جسمانی را می‌شود یک کاری کرد، اما برای دردهایی که روح ما در این دنیا تجربه می‌کند باید کلمه‌ی جاندارتری انتخاب می‌شد. شاید تنها حسن این کلمه این است که گاهی کنار کلمه‌ی تسکین قرار می‌گیرد.
    در آزاد نویسی دوم از کلمات نوشتیم. نوشتن کلمات پشت سر هم. متوجه نشدم چند تا کلمه نوشتم، اما نوشتن کلمات با صدای تایپ کردن خیلی دلنشین بود.
    بعد کلماتی که این هفته نوشتیم را با کلمات هفته‌ی پیش مقایسه کردیم. برایم جالب بود کلماتی که نوشته‌بودم تکراری نبودند.
    در پایان وبینار امروز هم مهمان داشتیم و مبینا ملائی عزیز درباره‌ی نوشتار درمانی صحبت کرد و مقاله‌ای برایمان خواند که برای من خیلی مفید بود به نوشتار درمانی خیلی نیازمندم و دوست دارم درباره‌اش بیشتر بدانم، خوشبختانه این موضوع در هفته‌های آینده هم ادامه دارد. وبینارها ساعات خوشی هستند.
    امروز متأسفانه خیلی کم نوشتم و خیلی حیف شد.
    امروز اگر‌چه با چند کلمه‌ی جدید آشنا شدم. اما چندان به دلم نشستند. کلمه‌ی «زفان» بهتر از بقیه بود.

  11. نیک‌زیستی امروزم:

    ـــ رمان« برادرم جادوگر بود» اکبر سردوزامی را با ذوق به خطِ پایان رساندی.
    ـــ آزاد و رها نوشتی. مضمونِ رها‌نویسی‌ات بسیار نزدیک به موضوع ادامه‌نویسی وبینار بود.
    __ در وبینار اشعاری از بیژن جلالی بود و هم‌زمان‌نویسی و نوشتار درمانی( مقاله‌یی که به مرور تکمیل می‌شود) چشم‌گیر بود.
    ـــ در کانالت از رمان «صد سال تنهایی» نوشتی. این کار را با دقت هرچه تمام انجام می‌دهی برای مرور و عبورت.
    ـــ رمان «شب یک شب دو» بهمن فرسی را ادامه می‌دهی. نیمه‌هایش بودی که رفتی سراغ دیگر کتاب‌ها. چقدر قند است این فُرسی.
    ـــ داستان کوتاهِ «روز اسبریزی» از بیژن نجدی را بامداد می‌خوانی.
    ـــ دفترچه کلماتت را سرو سامان می‌دهی.
    ـــ اشعاری را از بهمن فرسی و نصرت رحمانی می‌خوانی.
    ـــ به روزت با لبخند۱۰/۱۰ می‌دهی.

    https://t.me/zahraballampour

  12. خوب سه شنبه نزدیکه بیا یکم آماده شم البته ترانه نویس‌داری نکردم خبرِ خوبیه
    بخاطری ای‌که فردا شب ترانه نویس‌داری کنم
    باید ای دو هفته که با استاد آشناای داشتم باید کالون شکافی کنم

    شعری اولی رو فرستادم استاد گفت مه نمی‌فهمم اما شعری خوبیه یکم توضیح پایین اش بنویس
    مه‌ام نویس‌داری کردم

    و یکم تشویقم کرد تشکری می‌کنم!

    و دومی استاد گفت مه و تو خیلی کار دارِم باید چند مدتِی صبر کنی
    و ازی که طولانی نویس‌داری کردم
    زیاد خوشش نیومد
    و مه چندتا دیگه شعر هام‌ را فرستادم
    حتی اونیکه یک چند دقیقه بیشتر نمی‌شد نویس‌کردم را فرستادم

    که معنی‌اش می‌شد
    تنها چیزی که مه می‌خندونه صداای که از داخلِ لبام در می‌آره و جا خالی بقیه که باعثِ لبخندم شود را پُر می‌کنه
    و ندا ام بمعنی صداای بلند

    تاای‌جا فهمیدم اونقدر هم مقصیر نیستم

    یعنی استاد دقیقن مثلِ بقیه نفهمید که مه از لفضِ مردم هرات زیاد تر استفاده داخله نویس‌داری خود کنم
    متاسفانه زیاد تر کلماتِ شکسته رو نشده مردم هرات از کلماتِ شکسته استفاده کنند به لهجه‌ای خود و مه ام ادبیات خوب شدم یکم و اما از گفتنه لفظِ شکسته آسونه اما به شعر سخته و مه ام هم از لفظِ کامل و شکسته قاطیع می‌کنم و ایجوری وقتی می‌نویسم ناخود آگاه انگار دیتار می‌نوازم داخله شعرام یعنی یک تیر دو نشون

    و ای‌رقم به مردم هرات خیلی خوندن و معنی اش فهمیدن آسونه

    وقتی یکی شعرام می‌خونه نمی‌گه بعده می‌گه نمی‌فهمم چو که معنی‌اش خیلی عمیقه البته مه هنوز تمرین می‌کنم فک کنم یک چند وقتِ دیگر زبانم با نویس‌داری یکی بشه و ایجوری همه می‌فهمند مه چه می‌گم

    و راستی خودم از هراتم و دقیقن هَرات نگوئید هِرات گفته میشه عامیانه حتی مردم خودِ هِرات‌ام هِرات می‌گند
    و بخاطری ای هم شکست خوردنم زیاده
    مهم نیست حداقل می‌گم سعی‌خوده کردم
    گناه مه چیه که کلمات رو نشده!
    و مه کلمه نمی‌سازم

    خوب تا فردا خدانگهدار برم تا ۳ونیم تمرین دارم بعدنم خاب
    https://t.me/sadegaalezadai

  13. پراکنده‌هایی از زیر دست‌وپای روزمرگی:
    – بعضی ایده‌‌ها در اصل باتلاقند. مثلن به ایده‌‌یی فکر کن که مدت‌هاست تو ذهنت مانده و نمی‌گذارد نوشتن داستان دیگری را شروع کنی.
    – عشق داستانی‌ست، داستانی که کم‌تر خوب نوشته می‌شود. داستانی با تنها یکی دو فصل خوب از دست‌ِکم ده بیست فصل.
    – از یک نامه: وقتی برای خودم می‌نویسم لازم نمی‌بینم برخی چیزها را چندان دقیق بگویم. اما نوشتن خطاب به تو این انگیزه را فراهم می‌کند.
    – از نوشتن که دور می‌شوم می‌رنجم. باید بنویسم تا زنده‌ شوم، زنده‌تر. وقتی می‌نویسم درخت می‌شوم. درختم با نوشتن.
    – باید دید. باید رفت. باید بود. باید شد. باید ساخت.
    – تویی اویی که فعلی میفزایی به فارسی.

    و فهرستی از کارهای امروز:
    – برگزاری جلسه‌ی بازخورد کلاس نویسندگی خلاق ۷۵
    – یک جلسه کلاس خصوصی: بازنویسی رمان
    – وبینار نویسنده‌ساز: سیری در چند شعر از بیژن جلالی+تمرین ادامه‌نویسی و فهرست هفتگی کلمات
    – برگزاری جلسه‌ی پنجم ۷۵‌مین دوره‌ی نویسندگی خلاق: ساختار داستان و پیرنگ
    – پایان مطالعه‌ی کتاب «خوانش فراگون»

  14. از سامانز خسته شدمز. همشز به آدمز می‌تجاوزدز. بعدز مرا تبدیلز به داستانز می‌کند. بابا من فقط یک مگسز بدبختمز. وز. برای همینز آمده‌ام پیش زری. تفز. پنجره‌هایشانز توری هستند. هاها. از در می‌رومز تو. به‌به چه آدمز‌های پر خونی. بزنمیز به رگز. خاستمز خون زری را بخورمز گفتز به جایش برایش بنومیسمز. بابا این چه کاری‌ استز با منز می‌کنید؟ یکیز که می‌گایدتمز و یکی هم نویسنده می‌کنتتمز.
    افولز خاندز. بعدز کتاب چه‌قدرز خونش خوش‌مزه‌تر می‌شودز. سامانز همیشه خونش بدز بود.
    خاست نامه بنویسدز. خط زد. چیزهایز نوشتز. خط زد. آزادنویسی کردز. خط زد. از کودکز نوشت. فرستادز.
    آزادنویسیز کردز با گوشیز.
    رفت وبیکارز. برق‌ها قطعز. هیچیز نفهمیدز.
    رفت وبینارز. شاهینز شعرز خاندز. به گمانمز شاهینز خون خوبی داردز. از خون زری همز خوش‌مزه‌ترز. خون ترک‌ها خوبز‌ست. آزادنویسی کردندز. سامانزِ شقیز تو وبینار نبود. چه‌قدرز یک روز بدون سامانز خوردنی‌ست. وز وز. کلمه نوشتندز. خانمیز خوش قد و بالا آمدز. چنین خانمی را تنهاز در داستان‌های سامانز دیده بودمز. از نوشتنز و روحز گفت. اگر بنویسمز ترومای سامانز پاکز می‌شودز؟
    در کارگاه داستانز کوتاه ثبت‌نامز کردز. فقطز خوپش بود و سلیمیز. سلیمیز دوست سامان‌ستز. بایدز ازش دوری کردز. امیدوارمز زری دوست سامانز نباشد.
    زبانز خاندز. درس خاندز. خیلی خاندز. یکی از درس‌هایش درمورد انیمیشن‌سازی بودز. یاد سامانز افتادمز. حالم بد شدز. تف بر انیمیشین‌سازی. با خون زری مست کردمز. غم سامانز یادم نرفت. بچه استز. تاثیرش زیادز نیست. بایدز خون مادرش را می‌خوردمز.
    روزگفتارز گرفت. خودش هم نمی‌داندز از چی زز زدز چه برسدز به منز.
    تحقیقز کردز. در مورد کانستراکتیویسم کمیز تو گوگلز چرخیدز. تو فرادرس ویدئوییز در موردش دیدز. مربوط به انقلاب روسیه استز. بعد از لنینز این مکتب هم از بینز رفت. وز. با مینیمالیسم ارتباطز داردز. هدفش کاربردی کردن هنر استز. ترکیب هنرز و تکنولوژی و کاربردز. دوری از تجملز.
    وویس فکریشه را گوش دادز. به نظرم صدای آن خانمز خون خوبی داردز. می‌توان باهاش اوردوز کردز. درمورد خطاهای شناختی بودز. گفت نبایدز خطاها را بکشیمز.
    کانال همسفرانز را خاندز. روزگفتار‌ها را شنیدز. جانی گرفتز انگار که سه کیسه خون خورده‌ز. خوشبختانه کانال سامانز را نداشت. ای کاش مگسی سمی بودمز تا سامانز را می‌کشتمز. مردز تو که می‌گایی چرا داستانش هم می‌کنی؟ آخیشز. تو این کارگاه سامانز هبچ ایده‌ای نداردز. ای وای. الان که من رفتم به مادر خاهرمز می‌تجاوزدز.
    وز وز وز وزززززززززززززز تا بی‌نهایت. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردمز از دست سامانز آزاد شومز. آزاد شدمز ننه. ایشالا آزادیز قسمت همه.

    https://t.me/hphp137

  15. شلوغ
    ویرایش داستان، خاندن صد سال تنهایی و انتشار متنی اسطوره‌ای پیش پای نوشتن گزارش نیک، از خوبان این روز شلوغ بودند.

  16. صبح‌گاه:

    هلاکیم از گرما و بی‌برقی. نیلا مثل لباسی شُل‌‌ و وِل که از چوب‌رختی آویزان شده باشد، دستهایش را دورم حلقه می‌کند و به من می‌آویزد. هم‌زمان که از گرما زله شده، دلش هم‌ بازی می‌خاهد.

    عصرگاه:

    موهایش لای زیپی که دور تا دور ترامبولین کشیده شده، گیر افتاده بود. با تقلاهای مربی و کنده شدن مشتی مو، بلاخره از آن جدا شد.
    هرچه فکر کردم نفهمیدم، که چنین پیشامدی چطور ممکن است؟
    مگر این دختربچه‌ی تخس، عامدانه موهایش را لای زیپ انداخته و بعد زورکی آن را بسته باشد. «محض جلب توجه.»
    امروز خانه‌بازی شلوغ است و نیلا هم گرم بازی‌ست. منم آن لالوها خلوتی می‌یابم و چند صفحه‌ای می‌خانم، از کتاب رها و ناهشیار می‌نویسم:

    «یک عادت خوب این است که هر جمله‌ای می‌نویسید، از خودتان بپرسید چطور می‌توانم نشانش بدهم؟»

    به عادت هر یکشنبه، صد کلمه می‌نویسم. حالا شش هفته‌ی پیاپی است که در وبینار نویسنده‌ساز، این تمرین را انجام می‌دهیم. این بار «امید» را هم به تکرار، لای واژه‌هایم می‌بینم.

  17. حلزون نیک ما چشم‌پرانی می‌کند.
    سال‌واژه‌ام: قدم
    ۱. یادداشت صبحگاهی نوشتم.
    ۲. از کتاب «حرف زدن» بخشی را خواندم.
    ۳. «شاهنامه» خواندم.
    ۴. یادداشت نوشتم.
    ۵. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. آزادنویسی کردیم با شروع «درد من این است که…» و «من در فهرستی از کلمات».
    ۶. مرتب کردن خانه و شستن ظرف‌ها و کف آشپزخانه هم نیک بود.
    ۷. به دوستی زنگ زدم و احوال‌پرسی کردم.
    ۸. با همسرم به عیادت بیماری رفتیم.
    ۹. یادداشت کانال را هم نوشتم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor
    ۱۰. در دورهٔ پیشرفتهٔ نویسندگی خلاق ثبت‌نام کردم.
    ۱۱. مطالب اخیر کانال‌های برخی از دوستان مدرسهٔ نویسندگی را خواندم. از جمله خانم قهرمانی و خانم گلستانی و خانم پشم‌فروش.

  18. گزارش نیک، شماره‌ی سوم

    ۱. خستگی دارد می‌خوردَم. از تو و از بیرون. امروز را با خورشید، تابیدم. به لحظه‌هایی که مبتلا به مسیر‌های تاریک‌اند. کارهای یکهویی کردم. یکهویی بیدار شدم. یکهویی خواندم و نوشتم. همین‌طور رفتم بیرون. خیابان گز کردیم با دوستی. چون توی تلگرام دیده بودم روز جهانی عاشقان کتاب است، فندک گرفتم زیر مالم، رفتم شهر کتاب. کتابی هم هدیه گرفتم. خوشایندتر آن‌که خیلی‌ها امروز را به من تبریک می‌گفتند -این‌که با کتاب‌دوستی بشناسندم کیفورم می‌کند تا خود خدا-.
    توی همان شهرِ کتاب، تصمیم گرفتیم برویم سینما، یک‌هویی. رفتیم. زنده‌شور را دیدیم. فیلم خوبی بود ارزش زمان گذاشتن داشت. اگر خواستید ببینید، دستمال ببرید که لازم می‌شود.
    راستی، توی ۲۰ دقیقه مانده به شروع فیلم، رفتیم کبابی قدیمی نزدیک سینما، کباب خوردیم. عاشق کبابی‌ها و رستوران‌های قدیمی‌ام. از آن‌ها که چرک، درز بین کاشی‌های‌شان را سیاه کرده. روی میز سفره‌های قدیمی می‌کشند. نمک‌دان‌های‌شان پر از چربی‌هایی با قدمت چندین ساله‌اند و اسپیکرشان شماعی‌زاده می‌خواند همیشه. حالا هم پهن شده‌ام روی تخت، دارم می‌نویسم. بعدش احتمالا کمی سرِ چشم‌هایم را شیره بمالم تا روی هم نروند. چند صفحه‌ از کتاب‌های جدیدم را که بخوانم، خاموشی می‌زنم.

    ۲. راستی، توی نشریه‌ی دانشگاه کتاب معرفی کردم. چقدر شاهکار کرده‌ام اگر کسی با معرفی‌ام کتاب بخواند و کتاب‌خوان شود مثلا.
    هان، از آلبر کامو معرفی کردم، سقوط‌شان.

  19. 1. از کتاب «خواستن توانستن نیست» خواندم. به فصل‌های آخر رسیدم و انقدر زیر جملاتش خط کشیدم که هایلاترم تمام شد. نکته‌ای که با یک نگاه در ذهنم مانده: برای کسب سریع یک مهارت، باید آموخته‌ها را بلافاصله به‌کارگرفت.
    2. دو درسنامه زبان خواندم و رفتم مرحله‌ی بعدی.
    3. ظرف‌ها را شستم. حاضرم هزاربار آشپزی کنم ولی ظرف نشورم.
    4. وبینار نویسنده‌ساز را بودم. تمرین ادامه‌نویسی و اکنون من. گوش سپردن به اشعار بیژن جلالی.
    5. شب یک پایم در شعر بود یک پایم در موسیقی. یک پایم شعر یک پایم موسیقی. یک پایم… تهش هم شبیه ترانه‌های کودکانه شد (اتل متل توتوله).
    6. هوس فیلم دیدن کردم. در زرفیلم چرخیدم و یک فیلم علمی‌تخیلی پیدا کردم به‌نام سنت‌شکن. هیجانش را دوست داشتم.
    7. آزادنویسی و سپس گزارش نیک.

  20. سال‌واژه: ثمر‌بخشی
    روز به روز بیشتر شبیه سال‌واژه‌ام می‌شوم.
    شعر خاندم.
    وبینار نویسنده‌ساز را نیمه‌متمرکز گوش دادم.
    دو سه روز است که استاد کلانتری موهایش را کوتاه کرده، منم وسوسه شدم موهایم را کوتاه کنم شاید فرجی شد من هم بیبی فیس شدم.
    آشپزی کردم که البته شاهد تنزل رتبه خود در این زمینه بودم.
    و دوباره به روزمرگی‌ها ادامه دادم.
    https://t.me/sohahashayeb

  21. گزارش نیک‌

    امروز به رسم یک‌شنبه‌هایمان نامه‌ای نوشتم برای یار.

    کمی درس خواندم و دوره. این روز‌ها از ‌خواندن و نوشتن دور مانده‌ام.

    رفتم بسکتبال،سه‌ چهار ساعتی وقت گذراندم.

    باید قبل خواب نقاشی‌هایم را تکمیل کنم.

    دلم تنگ‌تر از همیشه است.

  22. نیکروز مادرانه

    راستی یادم نره بنویسم، سال‌واژه‌ام: «دوام».

    صبح اول وقت آلاگارسون می‌کنم و بعد از درست کردن شیربادوم و پودر سنجد واسه دختر و همسر راهی خونه‌ی مامان میشم. خریدهاشو توی مسیر ردیف می‌کنم.
    خرید آخری یه دونه مرغه. خانوم مرغه مهریه‌اش ۷۲۰ هزار تومنه. یادتونه تو یکی از یادداشت‌های قبلی نوشتم سال ۶۱ بابا یه خونه‌ی حیاط‌ دار۲۴۰ متری رو خرید ۵۵۰ هزار تومن.
    هیچی گفتم که فقط یادتون بیاد دهه ۶۰ قرون وسطی نبوده‌ها. چهل و چند سال پیش بوده.

    صبحونه رو با هم می‌خوریم. واسش کره و حلوا‌ارده و مغزگردو لقمه می‌گیرم. مامان عاشق لقمه ساندویچیه، عین خودم.

    پرسه‌گردی آدینه رو که جا مونده، امروز ادای دین می‌کنم. سری به کانال همسفران مدرسه‌ی نویسندگی می‌زنم و از هر کدومشون جمله‌ای وام می‌گیرم و لینک کانالشان رو میذارم توی یادداشتم.

    ساعت پنج میرم توی اسکای‌روم وبینار «نویسنده‌ساز.»
    استاد کلانتری، چند دفتر شعر از بیژن جلالی معرفی می‌کنه. شاهین کلبه‌ای بالای کتابای بیژن ساخته.
    میگه بیژن جلالی نگاهی به عرفان شرق داره ولی نگاهش با نگاه سهراب سپهری متفاوته.
    تمرین ادامه‌نویسی می‌کنیم. این جمله رو ادامه می‌دیم:
    « درد من این است که…»
    مبینا مولایی در مورد نوشتاردرمانی می‌گه. اینکه حتی نوع خط و کشیدگی حروف موقع نوشتن رو کاغذ، در مورد ببان احساساتمون کمک کننده‌اس.
    اینکه درد ما توی نوشتاردرمانی بهتر میشه. نوشتاردرمانی نه‌تنها روان ما بلکه جسممون رو هم بهبود می‌بخشه. همینه که حتی به بیماران سرطانی و معتادین میگن دردشون را بنویسن.‌ با نوشتن دوام آوردنمون بالاتر می‌روه.
    وقتی غم رو می‌نامیم و از اون می‌نویسیم التیام می‌یابه.

    بعد وبینار رویا، همکلاسی مازنی دوران دانشجویی زنگم می‌زند. دکترای سم‌شناسی داره و الان پزشکی قانونی اشتغال داره. کلی واسه هم ذوق می‌کنیم. حسابی دلمون لک زده واسه یه دورهمی دوستانه.

    امروز تا آخرشب داستانک «مزرعه‌ای در ۸۰۰ سال بعد» رو باید بذاریم توی کانال داستانک‌نویس ماه.»
    داستانک «مزرعه‌ی دیگنیتاس» رو می‌نویسم و می‌فرستم توی کانال.

    «گزارش نیک» امروز رو هم می‌نویسم و می‌فرستم توی سایت شاهین خان.
    امروز گوش شیطون کر، تمرین نوشتنم بدکی نبود.

    ۱۴۰۵/۵/۱۸
    @Maryam_jelvani

    #گزارش_نیک
    #درباره_امروزم

  23. سال‌واژه‌هایم پرسشگری است؛

    ۱. اندیشیدن پرسشگرانه:
    نپذیرفتن هیچ حرفِ خوبی از هیچ آدمِ حسابی، مگر اینکه در معنایش درنگ کنم.
    خیلی پیش می‌آید که عازم تجربه‌ای نو می‌شوم؛ بعد، وقتی عزیزانم مخالفتشان را ابراز می‌کنند، حکمِ قطعی صادر می‌کنم که «نه، دست بردار!» اگر حق با او باشد چه؟ حالا وقتِ پرسش است. اگر این حکم، داده‌ای خام باشد چه؟

    ۲. سنجیدن پرسشگرانه:
    از دلایلِ کم‌بودنِ بهره‌وری‌ام، تمرکزی پاره‌پاره است. دستم در حالِ چت، آرواره‌ام در حالِ جنبش، توی گوشم صدایِ استاد. هر صدایِ مخالف، نشانه‌ای که می‌گوید: «متوقف شو.» حالا تو بگو، باید کارم را تغییر دهم یا خودم را؟

    گزارشِ روز:
    قابلمه و قاشق دادم دستش تا بگذارد غذا بپزم، هم‌زمان اتاق را دیدم.
    مادرش برگشت.
    گفت‌وگوی آنلاین، و بعد درس.
    غزل هم آمد. می‌گفت خیلی خوشبخت است چون وقتی سیب‌زمینی می‌خوردیم به پوو هم غذا دادیم.
    غزل رفت.
    مهرنگار خوابید.

    حالا منم که می‌نویسم: سال‌واژه‌ام پرسشگری است.

  24. توی وبینار نویسنده‌ساز امروز بودم. چقدر این آزادنویسی‌ها رو ذهن بازیگوشم ازش خوشش میاد. هرچی دوست داره، زبونم دعواش می‌کنه که نگه، رو پیاده می‌کنه رو کاغذ. خیلی هم کیف می‌کنه با مداد که حرفش گوش می‌ده. باهم رفیق شدن. آخه طفلی به جز مداد، کسی به حرفاش گوش نمی‌ده. مدادم بچه‌ی خوبیه و راز داره. جلسه‌ی بازخورد امروزم خوب بود، متن‌های قشنگی می‌تونستی بخونی و از هنر بچه‌ها لذت ببری. سرکلاس نویسنده‌ی خلاقم بودم. البته که برق رفت و ما در حالتی عرفانی به محضر استاد خویش حاضر شدیم. چه سربالایی باید طی کنی تا بتونی برسی به اون قله‌ی داستان و چه فیلم‌های خوبی استاد معرفی کردن برای فهم بیشتر که باید سری به اونا بزنم. زبانمم این لابه‌لا خوندم. این دفعه تصمیم گرفتم ولش نکنم. به مامانم گفتم دارم می‌نویسم. گفت خوبه، همش خوابی. حالا دوساعتم می‌نویسی و مشغولی. خب من چه کنم؟ از صبح زود بدم میاد. حالا اینارو ولش کن. سکوت شب و گزارش نیک، بچسب.

  25. گزارش نیک، روز یک‌شنبه هجدهم مردادماه چهارصد و پنج
    سال‌واژه‌ام: جسارت
    نمره‌ی روز: ۸ از ۱۰

    نمی‌دانم از کجای روزم بنویسم، از کجای برنامه‌ام که تکرار روزهای قبل نباشد، از کارهایی که انجام دادم، از کارهایی که انجام ندادم، از همان فهرست همیشگیِ بایدها و نبایدها.

    فقط می‌توانم از وبینار امروز بنویسم، از شصت کلمه‌ای که نوشتم و بعد گذاشتمشان کنار شصت کلمه‌ی هفته‌ی قبل، و تازه آن‌جا چیزی دیدم که موقع نوشتن ندیده بودم، ردِ غم، افسوس و حسرت، چقدر آرام و بی‌سروصدا خودش را لای کلمه‌ها جا کرده بود.

    انگار آدم گاهی چیزی را نمی‌نویسد، اما خودش را لو می‌دهد.
    https://t.me/MashgheBodan

  26. سال واژه: پذیرش
    بدون آلارم گوشی بیدار شدم، حس خیلی خوبی داشتم.
    دوش گرفتم و با خونسردی زدم بیرون، چند قدمی از خانه دور نشده بودم که دو تا گربه ی منتظر دیدم. کمی غذا همراهم بود، برای یکی شان مشتی غذا ریختم. گربه ی دیگر روی زین موتور بود و تردید داشت از پایین آمدن، دانه ی غذا خشک را در کف دست جلو صورتش بردم. بو کرد و خوشش آمد، با هدایت دستم آمد پایین سر غذا نشست و مشغول شد. ( آن لحظه اصلن عجله ندارم حتا به فکر دیر رسیدن هم نیستم، سال ها زود رسیدم به نظرم رسیدگی به گربه ای گرسنه به مراتب بارها ارزشمند تر است).
    بیژن، کار، چای، خستگی.
    به وبینار نویسنده ساز پیوستم. ادامه نویسی امروز را خیلی دوست داشتم، برای من حکم روانکاوی ام را داشت. متوجه شدم چه زخم هایی هنوز با من است، زخم هایی که منشاء کامیاب نشدن ها، ناراحتی ها، بغض های فروخورده ی من هستند. رویایی با واقعیت درون ام هم دردناک است هم التیام بخش. درمان از زمانی آغاز می شود که آگاه می شویم. ادامه می دهم.🤞
    فهرست کلمات این هفته ام خیلی تفاوتی با هفته ی گذشته نداشت.
    مقاله ی نوشتار درمانیِ مبینا جان، عالی بود. سراغ کتاب اش در اینترنت رفتم.
    چورتی زدم.
    به گربه هایم رسیدگی کرده و با تافی حسابی بازی کردم.
    غذای گربه های بیرون را پخش کردم، با خیالی آسوده می خوابم.
    امید که فردا صبح روشنی باشد.

  27. باید‌های من/گزارش نیک

    ۱. خدا‌رو شکر امروز بعد یه هفته شد و رفتم پیاده‌روی. ـبایدـ بیشتر برم و بیشتر هوای روح و جسم و ذهنمو داشته‌باشم.

    ۲. امروز هم کتاب خوندم. باز هم از یادداشت‌های نوشتن‌انگیز بهمن فرسی و یه دفتر شعر از نصرت رحمانی و کتاب‌های مربوط به روانشناسی و روانتنی.
    ـباید بیشتر کتاب بخونم. این روزا حس نیازم به علم و آموختنو بیشتر در وجودم می‌بینم. اصلن از این که یه کارخونه‌ی کتاب تموم‌کن باشم خوشم نمیاد. ـباید سعی کنم عمیق‌تر بخونم و به جای الکی ول گشتن توی مجازی بخونم تا هم کتابای نیم‌خونده‌م کم‌تر بشه و هم تمرکزم برای فهمیدن بیشتر.

    ۳. امروز خلوت و آزادانه با کلمه‌ها نشستم و چایی هم خوردیم. این خلوت با کلمه‌ها اگر نبود چه بر سر ما می‌آمد؟
    ـبایدـ بیشتر با کلمه‌ها برم توی خلوت همایونی. توی نویسندهساز مبینا از نوشتاردرمانی گفت و خوند و سپاس از مهرش.
    ـبایدـ بیشتر خودم و احساسمو به دست کلمه‌ها بسپارم. کلمه‌ها تا حالا خوب از پس احساسم بر‌آمدند.

    ۴. امروز روز شلوغی بود. پر از بدو‌بدو. اینو توی فهرست اکنونم در کلمات هم دیدم. با این که اصلن اهل برنامه‌ریزی نیستم اما انگاری ـبایدـ کمی اهلش بشم تا برنامه‌هامو کمی اهلی کنم.

    ۵. امروز سرزبان را بودم. پر بود از رفت و آمد الهه و بد‌حالی نت. معنای معنا و مفهوم و ایده‌رو خوب فهمیدم. واقعن صبوری الهه و محبتش مدال‌خاهه. ماچ به لپش.
    ـباید سعی کنم معنا‌رو با مفهوم اشتباه نگیرم تا کم‌تر درگیر سو تفاهم بشم.

    https://t.me/mahdeyekazemiii

  28. سال واژه‌ام: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت 🥰

    -صبح به خودم اجازه دادم بیشتر بخوابد.
    -روزِ بسیار گرم و جهنمی بود باز به خودم اجازه دادم غرُ بزند، گلایه کند و حتی اگر خواست به گریه بیوفتد که نیوفتاد البته.
    – برای کم شدن حرارت بدنم به خودم اجازه دادم دوش آب خنک و ملایمی بگیرد.
    – به خودم اجازه دادم نوشته‌های دوستانش را بخواند و برای آنها نظر ثبت کند.
    – من به خودم اجازه‌ی چه کارهایی را دادم، حالا که فکر میکنم امروز و خیلی از روزها برای خودم اجازه‌های زیادی صادر میکنم.
    – امروز برای نوشتن به خودم اجازه دادم در ویینار شرکت کند که البته بسیار لذت هم بردم از ادامه نویسی و ۱۰۰کلمه نوشتن.
    – امروز برای یادگیری به خودم اجازه دادم در کلاس نویسندگی خلاق شرکت کند و باز هم لذت بردم.
    – و در آخر برای یک حُسن ختام عالی سریال پیشنهادی دوستم را دیدم به نام در (جستجوی پرسیفونه)
    « seeking Persephone »
    و این خود حالش خیلی خوب شد در نهایت.
    اجازه دادن چقدر خوب بود👏🏻

    و شب خوش🌟🌛☁️

  29. سال‌واژه: نعییر

    ۱- امروز واژه «بلاک» در کانون ذهنم بود. هر کسی که حضورش برایم آزاردهنده بود، بدون تعارف راهی لیست بلاک شد. گاهی حذف کردن، خودش یک جور مراقبت از خود است.

    ۲- امروز فهمیدم هر چیز و هر کسی که مدام آرامشم را به هم می‌ریزد، لزوماً نباید جای ثابتی در زندگی‌ام داشته باشد؛ بعضی‌ها را می‌شود خیلی ساده حذف کرد و ادامه داد.

    ۳- امروز یک‌نفس «خانوم» را تمام کردم. هیچ چیز برایم لذت‌بخش‌تر از خواندن کتاب‌هایی نیست که به جای خیال‌پردازی، واقعیت را روایت می‌کنند.

    ۴- قاچ هندوانه‌ای که مثل لقمه‌ای حجب‌وحیا ته یخچال جا خوش کرده بود و ظاهراً هیچ‌کس گردن نمی‌گرفت، بالاخره به دست من رسید. سردی و شیرینی‌اش از دهان تا تمام ارگان‌های حیاتی بدنم را جلا داد.

    ۵- امروز دلم برای آدم‌هایی تنگ شد که زمانی بخشی از زندگی‌ام بودند و حالا دیگر نیستند؛ آدم‌هایی که در زندگی و خاطراتم نقش پررنگی داشتند و حالا فقط ردشان در گوشه‌هایی از گذشته مانده است.

    ۶- امروز در تمرین «شنونده فعال بودن» لغزیدم و وسط حرف گوینده پریدم. بعد از آن، بقیه روز را بیشتر حواسم را جمع کردم تا قبل از اینکه جوابم را آماده کنم، واقعاً به حرف طرف مقابل گوش بدهم.

    ۷- اگر بخواهم به امروز نمره بدهم، ۹ از ۱۰ می‌دهم؛ چون با وجود وسوسه اهمال‌کاری، نگذاشتم امروز هم مرا از انجام کارهای مهمم عقب بیندازد.

  30. رشد پله‌ای

    دو هفته‌ای است که مشغول گذراندن ادامه‌ی دوره‌ی کارآموزی‌ام در یک شرکت دارویی هستم؛ با کلی چالش و ماجرا.

    در گزارش‌نیک کم‌کار شده‌ام، با وجود اینکه این دوره فرصت خیلی خوبی برای کشف و تجربه و پیدا کردن انگیزه‌های تازه است.

    چون می‌دانید، این چند وقت درگیری‌های ذهنی زیادی هم داشته‌ام؛ درباره‌ی شاغل شدن و طراحی سیستم زندگی‌ام برای آینده‌ی نزدیک.

    البته این روزها ایده و الهام کم نداشته‌ام و در کانالم چیزکی نوشته‌ام؛ اما در تلاشم یک روتین مناسب برای نوشتن پیدا کنم و به آن پایبند بمانم.

    امیدوارم بتوانم به آن عمل کنم؛
    پله‌پله.

    https://t.me/WaterLilyEcho

  31. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. بلاخره ساخت پارت اول انیمیشن «او باید قلب را به قله برساند» تموم شد. دیگه هر چی یاد گرفته بودم روش پیاده کردم.
    این لینک انیمیشن در کانالم.
    https://t.me/samanmofidi78/30

  32. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    امروز بالاخره دلی از عزا درآوردم و خواندم و نوشتم و زندگی کردم.
    غمگینم اما. کرور کرور کار روی سر خودم می‌ریزم که به همشان نمی‌رسم. همین خاطرم را مکدر و قدم‌هایم را سست می‌کند. آخر چرا کارهای من تمامی ندارند؟ چرا روزها ۴۸ ساعت نیستند؟ اَه.
    به زورِ بلا (به قول مادرم) یادداشتی در کانالم هوا کردم و روزگفتار که چه عرض کنم، شب گفتاری ضبط کردم. اما بعد از وسواس‌های هزارگون و برداشت‌های مکرر، باز هم آنی نشد که انتظارش را داشتم. چه بگویم از دل گله‌مند و عاصی‌ام.
    رمان “هزار خورشید تابان” را تمام کردم. کتاب که تمام شود، گویی منم با او تمام می‌شوم‌. غمی که داشت، کِی از قلب جنگ‌زده‌ام، زدوده می‌شود؟
    والّاه ما را هم جنگ ‌زده و تاب و توان خواندن اینجور کتاب‌ها را نداریم.
    ننه‌جان به خانه‌مان آمد و شادمان کرد. خیلی وقت بود که نیامده بود.
    مادرجان از صبح بی‌رمق بود و شام را به عهده‌ی من گذاشت.
    آخرش هم جواب دسترنج من شد غرولند‌های آمیخته با شوخی: چرا این سیب‌زمینی‌ها خوب نپخته‌اند؟
    قربان ننه‌جان که لب به تعریف و قدردانی گشود.
    وبینارهای سرزبان و نویسنده‌ساز را بودم.
    آخ آخ! تمرین شعرماهی دارد تبدیل به کابوسم می‌شود. کاش امشب آقا ایرج جنتی به خوابم بیاید و ترانه‌ای را بهم الهام کند.
    استاد این را ببیند، پوستم را غلفتی می‌کند.
    اوه راستی! دو داستان کوتاه هم خواندم. از صادق جان هدایت. نه نه! از هادی صداقت. (یکی از نام‌های مستعار صادق خان) می‌خواهم هرطور شده یک نویسنده را به خودم بچسبانم و پز بدهم. تا باشد از این پز‌های ادیبانه. مگر نه؟
    پیش از خواب شعر می‌چسبد. شعرم را که بخوانم، می‌روم که بخوابم.
    اما با غم تیک نخوردن همه‌ی کارهایم چه‌کار کنم؟
    آن شب‌گفتار کذایی را کجای دلم بگذارم؟
    آه از زندگی. مگر درد یکی دوتاست.
    کاریکلماتور لحظه‌ای:
    غم، ساطور گوشت جان انسان است.

  33. اسپایدرمن جدید خنجری بر قلب زخمی‌ام شد. مارول هم مارول قدیم.
    کاغذ بیچاره محکوم به تحمل زخم فریادهای من شد.
    چند صفحه‌ای از کتاب «گفت‌وگو در ادبیات داستانی» خوانده شد.
    به دو اپیزود از پادکست «بنفش» گوش داده شد.
    ایس امریکانو نوشیده شد.
    در خیابان‌ها قدم‌هایی پیموده شد.
    باز هم نجدی و عنوان داستان‌هایش.
    موقع نوشتن داستان کوتاه، چهره‌ی آزمودۀ استاد دید شد: «دراماتیزه‌اش کن🤌🏻🤌🏻🤌🏻»
    عجب جلسه‌ای بود، نویسندگی خلاق امروز.
    چندک شعری نیز خوانده شد.
    همین؟

  34. گزارش نیکت دراین روز
    ۱-صفحات صبحگاهی را نوشتی.
    ۲-داستان کوتاه خواندی.
    ۳-آزادنویسی کردی.
    ۴-دروبینار نویسنده ساز شرکت کردی وشعر بیژن جلالی را شنیدی، فهرست کلمات را نوشتی.
    ۵-به سرزبان سر زدی.
    ۶-با دوستان، رمان مادران ودختران را خواندی.
    ۷- قسمت اول سریال سیلو را دیدی.
    ۸-غذا‌های خوشمزه پختی.
    ۹-از حرفهای یکی ناراحت شدی اما وقتی به اشتباه خودش اعتراف کرد او را بخشیدی.
    ۱۰-اتاق پسرت را تمیزومرتب کردی.
    ۱۱-لباس‌ها را اتو کردی.
    خسته نباشی ازاین همه کارنیکی که انجام دادی.

  35. هر روز دارم نسبت به دو سه هفته قبلم بهتر می‌شوم. صفحات صبحگاهی دوباره برگشته‌اند و دارم از نوشتنش لذت میبرم. برای کانالم هم طبق برنامه مطلب مینویسم. کتاب هم می‌خوانم. شعر هم. کارهای زیادی کردم امروز ولی نه به اندازه‌ای که بگویم به به هانیه خانوم گل کاشتی. نه فقط میگویم هانیه می‌تواند با چایی هم خرما بخورد هم بیسکویت. همین خودش جایزه است دیگر .

  36. زیرِ پوستِ روز

    امروز از سال‌واژه‌ام«استمرار» خجالت کشیدم. گفت اشکالی ندارد فقط گزارش نیک ننوشته‌ای. در بقیه‌ی کارهایت ادامه دهنده‌ی خوبی هستی.
    امروز کمی خسته‌تر از دیروز و پریروزم. دو تا آخر هفته سفر رفتن انرژی می‌خواهد. بدن است دیگر. گاهی کم می‌آورد. گاهی هم چنان پر زور است که دلش می‌خواهد کوه‌ها بکَند. از خوانش‌هایم کمی عقب ماندم. البته یکی دو صفحه‌ای خواندم و نوشتم، اما دلم به خیلی کم رضایت نمی‌دهد. دل است دیگر.
    صبحانه می‌خوریم و تکه کیک‌های شربتیِ خوددرست‌کنی را در ظرفی می‌چینم تا همسر به اداره‌اش ببرد. دیروز سفارش داده بود برای جلسه‌اش کیک بپزم. کارهای آشپزخانه انجام می‌شود. لباسها و ظرفها شسته. جاروبرقی اما نه. خوشم نمی‌آید ازش. برود برای فردا. برای پسر عدس‌پلو می‌پزم. ناهار و شلخته‌نویسی و خواب.
    می‌خوابم و آلارم گوشی را برای ده دقیقه به وبینار تنظیم می‌کنم. با مادرم تلفنی صحبت می‌کنم. در وبینار ادامه‌نویسی را ادامه می‌دهیم. کیف می‌دهد. مبینا ملایی از نوشتاردرمانی می‌گوید. یاد شلخته‌نویسی خودم می‌افتم که اسمش را گذاشته بودم شلخته‌‌تراپی.
    چای دم می‌کنم‌. پای دفتر و کتاب را به آشپزخانه باز می‌کنم. روی میز ناهارخوری. کمی شعر می‌خوانم. حالم خوب می‌شود. همسر می‌آید. چای می‌نوشیم. برایش شعری  از رضا براهنی می‌خوانم. یک چشمش به من است و چشم دیگرش به گوشی‌اش و خواندن مقالات تحولات منطقه‌ای. باید بنویسد. شعر طولانی بود. قسمتی را خواندم:
    جاده تصویر تو را می برد از اینجا
    اما کلبه معتاد تصاویر تو بود
    کلبه در قصر دو چشمان تو زندانی بود
    عشق در کلبه عیادت ز مریضی بود
    در زمانی که تو تنها بودی
    و من از قلب تصاویر تو تنهاتر و پنهان‌تر
    عشق در کلبه، عیادت ز مریضی بود
    عشق گویی که نبود، اما
    در زمانی که در آن سوی شب و پنجره‌ها ، باران
    آسمان را به زمین می‌تاراند
    و من از مرکز قلبم متلاشی می‌گشتم
    و پناهی ز در و آینه و پنجره می‌جستم
    تو به دستان و به لبهات عیادت کردی
    از مریضی که زشب می‌ترسید
    از مریضی که چنان بید بخود می‌لرزید
    جاده تصویر تو را می‌برد از اینجا
    جاده تصویر تو را…
    می‌گوید که گوش می‌دهد. اما قاطی می‌شود با سیاست توی گوشی‌اش.
    ادامه نمی‌دهم و می‌گویم بعدا برایت می‌خوانم. شعر را با سیاست قاطی نمی‌کنم. خوشحالم که چند روز خبر نخوانده‌ام.
    با همسر به پیاده‌روی نیم‌ساعته می‌رویم. دوباره گربه‌ها را رصد می‌کنم. لمیده روی ماشین‌ها. هیچ چیز به سبیلشان هم نیست.
    شام سبک می‌خوریم. ظرفها شسته.
    می‌نشینم که بخوانم. در آشپزخانه. اینجا کتاب‌ها خوشمزه‌ترند. یکی از قصه‌های کتابِ یک قصه‌ی قدیمی از هرمز شهدادی را می‌خوانم. قشنگ بود‌. جمله‌های کوتاهش قشنگ‌ترش کرده است. قسمتی از کتاب را بیشتر دوست داشتم:

    هر وقت مریم پیغام می‌داد چرا سراغش نمی‌روم به طالب می‌گفتم بگوید مریضم، به طالب گفتم چند کبوتر بخرد، می‌نشستم کبوتر‌داری می‌کردم، کبوتربازی می‌کردم. دانه‌اشان می‌دادم. می‌بردمشان روی بام. پروازشان می‌دادم. بیست و چهار سال عمر کرده بودم هنوز پهنای آسمان را حس نکرده بودم. حس می‌کردم سبکم. ورزشکارها همیشه حس می‌کنند سنگینند. زور که توی بازوی آدم باشد آدم را سنگین می‌کند. هر بار که کبوتری را پرواز می‌دادم سبکتر می‌شدم. والده حرفی نمی‌زد. وقتی عصرها سماور را دم می کرد، ایوان را فرش می کرد، می‌نشست و چای می‌ریخت، حس می‌کردم تازه می بینم. بعد از بیست و چهار سال تازه چشمم بازشده است . دلم می‌خواست برخیزم کمکش کنم. تازه دیدم که دستهاش از بس در حمام کیسه کشیده پینه بسته است. می‌خواستم بپرسم چند سال است دلاکی می‌کند. خجالت کشیدم که بعد از اینهمه سال تازه به فکر افتاده‌ام. یادم آمد پدرم هم دستهاش پینه بسته بود. نجاری می‌کرد. هیچ وقت دوست نمی‌داشتم در دکانش بروم. صبحها تاریک و روشن می‌رفت شبها دیر وقت می‌آمد. یادم آمد دم مرگ گفت تقی سعی کن آدم بشوی.
    #زیر_پوست_روز☀️
    #گزارش_نیک 🖋
    #سبزنوشت🍃
    https://t.me/SabzNevesht27

  37. مصمم‌بودنم هنوز پابه‌پایم می‌آید.
    نمره هنوز نمی‌آید.

    چیزی که راضی‌ام می‌کند مشارکت‌ است.
    بد و خوبش مهم نیست. نه اینکه نباشد. اما قدم اول همان مشارکت و تداوم است.

    داستان کوتاهم ارسال شد.
    شلخته‌نویسی سمپوزیوم انجام شد.
    داستانک کوتاه ارسال شد.
    کتاب‌ها دانلود شد.
    دوره‌ی شعر۱۳ ثبت‌نام شد.
    دوره‌ی داستان‌کوتاه به لپ‌تاپ منتقل و سیو شد.
    وبینار بودم و ای‌ کاش نبودم تا جلوی چشمان طفلکی‌ام، پزکاری استاد را نمی‌دیدم. خیلی هم چسی‌چسی‌چسی.
    هیچم دلم کتاب نخواست. هیچم بیژن نجدی را دوست ندارم.

    https://t.me/manesehchtgrh

  38. -از صبح فکر گفتن شعر برای تمرین کلاس بودم، البته چند روز است که در سرم می‌پلکد.
    نزدیکانم می‌دانند بانو فامیلمان از خاننده‌های محبوبم است.
    نه چون اقواممان است نه والا.
    صدایش قشنگ است اما عظمت کارش تنها مال خودش نیست. ترانه‌سراها و آهنگ‌ساز‌هایش هم در ساخت این عظمت نقش پررنگی داشتند.
    اصلن یک مثلث است. ترانه‌سرا، آهنگساز و خاننده. هر‌کدام نباشد موزیکی کامل شکل نمی‌گیرد.
    خلاصه سرتان را درد نیاورم. پس یکی از آهنگ های گوگوش جان را انتخاب کردم. آهنگ معروفی نیست، کسی نشنیده‌اش. اسمش «پل» است.قبلن هم دوستش داشتم اما حالا عاشقش هستم. قبلن فقط گوشش می‌دادم، حالا اما گوشش می‌دهم.
    حدود ساعت ۱۲ ظهر بود که چیزی به ذهنم رسید. نوشتمش، بعد تا آخر شب هی آهنگ را پلی کردم و شعرم را رویش خاندم که ببینم به جفنگ آمده‌ام یا به خیر گذشته. ویرایشش می‌کردم و چند قدم عقب می‌آمدم ببینم چه کرده‌ام. به نظرم بد نشده. دوستش دارم.
    -فعلن تا اتمام کتاب «لمس» می‌خانم. خیارتان تخت🥒.
    دارم با شخصیت‌هایش زندگی می‌کنم.
    -انیمیشن کوتاهی دیدم که بسیار لذت‌بخش بود. دیدنش سوالی در من ایجاد کرد:
    «ممکنه یه لحظه‌ی کاملن معمولی، تجربه‌ی چیزی باشه که بعدها یکی از عزیزترین خاطراتمون بشه؟»
    -روزگفتارش کردم.
    -در کلاس پیشرفته‌ی جدید نویسندگی خلاق اسم نویسی کردم.
    -الان هم اینقدر خابم می‌آید نمیفهمم چه می‌نویسم.
    بروم لالا‌ که دارم خاموش می‌شوم.
    ال‌اودافظظظ ((به عربی)(تقصیر هنوان است)

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  39. “باش تا بشوی”
    نویسنده باش، نویستده می‌شوی.
    هیچ میانبری نیست فقط با تمرین ” بودن” با ” شدن” ملاقات می‌کنیم.( برای دیدن اسم خودم بین ثابت‌قدم‌ها ذوق مرگم:)
    امروز تاکیدم روی صلح با ساز زندگی بود . قرار گذاشتن؛ ” هر چه پیش آید، خوش آید”‌
    حالا که قرار به تمرین تاب‌آوری و انعطاف‌پذیری بود، ۱۵ دقیقه خودم را چلاندم و پیچاندم و چرخاندم.
    گفتم چگونه می‌اندیشی؟
    گفت: سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی*

    *ما را زِ سر بریده میترسانی؟*

    *ما گر ز سر بریده میترسیدیم*

    *در محفل عاشقان نمی رقصیدیم*

    (شعری که به پاس همراهی معلم آمریکایی در جریان مشروطه‌خواهی تبریز)
    این شعر هم بر مدار قرار امروز بود.( پذیرش،و صلح با هر چه آید و رود)
    سه حرکت ورزشی به روتین حرکتی افزودم تا عضلات پایین‌تنه گلایه کم کنند و بر فُرم خوش و حجم عضلانی بیافزایند.
    از دلتنگی برای شنا،،۲۰ دقیقه فیلم پای دوچرخه حرفه‌ای دیدم، حالا چرا نمی‌دانم . باز شنا خوبه، بیست دقیقه هم فیلم آموزش رقص دیدم و رقصیدم.
    چرا اینها را گفتم؟
    Claim it, control it
    فهمیدم کاری کردم و انگار کنترلی بر کار نداشتم. پس از کارهای ظاهرا غیرارادی و غیر ضروری می‌نویسم تا از میلم به انجامشان آگاه باشم و بتوانم کنترلشان کنم.
    ۹۰ دقیقه هم ورجیدم
    فهرست خرید ماهانه سایت را گرفنم
    ایرادات طراحی سایت را فرستادم و بخشی نیز خودم وایر فریم زدم
    مهمتر یادآوری این آگاهی بود:
    دوستی دارم که استاد معماری و شهرسازی یکی از دانشگاههای ایتالیاست، همیشه گله می‌کرد و غصه می‌خوره بابت ناتوانی ایرانی‌ها در ارائه‌ی چشمگیر خودشون و مهارتهاشون.
    می‌گفت عمق فاجعه رو وقتی فهمیده که همزمان ۳ دانشجوی ایرانی، ایتالیایی و چینی توی یه پروژه داشته و شاهد جون‌کندن ایرانی بوده اما روز ارائه دانشجوی چینی بعد ایتالیایی بودن که تونستن توجه هیات داوران رو جلب کنن در حالی که یک دهم دانشجوی ایرانی کار نکرده بودن و تسلط نداشتن.
    منم بارها و هنوز بزرگترین تغییر رشددهنده رو توی نمایش درست از مسیرمون می‌دونم. چون گاهی نتیجه به تنهایی شگفتی ایجاد نمی‌کنه اما بازخورد می‌تونه شایسته‌تر باشه وقتی فرآیند و مسیر به تصویر کشیده بشه و سایرین در جریان باشن ما و تیم چطور حل مسئله کردیم و چه تدابیری کردیم تا در هزینه‌ها صرفه‌جویی کنیم و آورده بیشتری بسازیم…

  40. امروز مزخرف بود. مزخرف‌تر از دیروز و پی‌روز و پس پی‌روز. کارهای زیادی انجام دادم اما حالا که می‌خواهم بخوابم از همه چیز متنفرم. از بیمارستان که چهار ساعت آنجا معطل شدیم. از کسلی و خواب آلودگی بعدش. از ماندن در خانه‌ی مامان اینا. از مدام جمع شدن خواهرها. از سبزی کوکو و قرمه. از غذا پختن و شستن یک کوه ظرف و غذاهای مانده و تمام کارهای خانه. از اتو کشیدن. از شانه کردن موها. از دعوا کردن با سهیل. از خوابیدنش. حتی از فردا صبح که نیامده ولی باید بروم مدرسه برای بچه‌های افتاده. از همه چیز متنفرم و فقط شعر نصفه نیمه‌ای که در دفترم وقتی هفت دقیقه مانده بود تا لباسشویی شستن لباس‌ها را تمام کند، نوشتم، آرامم می‌کند.

  41. ✍️گزارش نیک ۸۹ فرح:
    روزانه نویسی: استارت نوشتن را از صبح ساعت ۸ بامداد زدم.
    ✍️ خواب نویسی نداشتم.
    ✍️صبح در کانال‌ها تلگرامی دوستان نویسنده‌ام نیمساعتی پرسه زدم.
    ✍️کتاب شازده حمام را چند صفحه برای مادرم خواندم.
    ✍️آشپزی ،
    ✍️در راه به خونه مادرم به ویس و ضبط کلاس شعر ماهی گوش کردم و حظ بردم. و چند خطی ترانه زمزمه کردم اما در خونه فراموش کردم ، کاش یادداشت می‌کردم.
    ✍️از خونه مادرم ساعت ۲ برگشتم سریع رفتم استخر برای راه رفتن در حوضچه اب‌گرم.
    پیاده روی در اب‌گرم برای منی که هر روز سفر درون شهری دارم واقعن لازمه.
    ✍️شرکت در وبینار نویسنده ساز
    ✍️دیدن انیمیشن و بافت چند رج از کوسنnمم
    ✍️شارژ کانال فرحنامه: گاهی آی‌پد به اینترنت خونه وصل نمیشه، گاهی فیلتر شکن خودشو لوس میکنه و وصل نمیشه. خلاصه در این بازه زمان هر سازی فیلتر شکن‌ها بزنن در صورت وصل اینترنت آدم باید برقصه.
    ✍️نماز و نیایش شبانه. و سپاسگزاری از خالق زیبایی‌ها برای آنچه داده، آنچه نداده ، آنچه داده و میگیره، برای سلامتی. برای مریضی. برای دوره جوانی و برای دوره‌ی پیری، الهی شکر.
    ✍️ ادامه روزانه نویسی و نوشتن بعضی از گفتگوها با راننده های اسنپ
    ✍️نوشتن فهرستی از کارهایم برای گزارش نیک۸۹ ، باورم نمیشه هر روز بغیر از روزانه نویسی فهرستی هم از کارهای نیک هم نوشتم
    ✍️ امروز از نوشته‌های تلگرام و چرخیدن در کانال دوستان نویسنده ام به “حلقه‌ی ادبی میم” رسیدم.‌ مدتی بوده ازشون غافل ماندم و امروز آنها منو با “اسماعیل فصیح” دوباره عمیق‌تر آشنا کردند. و هی خواندم تا رسیدم به زندگینامه‌اش . من باید ته همه چیز را برم.
    چه زندگینامه‌ای. خلاصه‌ای در کانال فرحنامه گذاشتم.
    ✍️”از اکنون من در فهرستی از کلمات” در کانال فرحنامه گذاشتم. و دوستانم را تشویق به اینجام این چالش جالب و تاثیرگزار کردم.
    ✍️ بازخورد به کاریکاتور و نقاشی حلزون مدرسه نویسندگی:
    حلزون چشم‌ها شو زیاد کرده که گول شیطون را نخوره، گویی چارچشمی مراقب همه‌جیز هست. افرین حلزون، که اینقدر به فضای دور و برت حساسی.

  42. صبح به هوای شنیدن فایل کلاس شعر زودتر بیدار شدم. گوشش دادم. خندیدم. کیف کردم. اما تمرین سخت است و در عین حال شیرین. فقط نگرانم نرسم انجامش دهم. سعیم را می‌کنم.

    داروخانه بهتر از روزهای دیگر بود. درمورد تجربه‌ی امروزم توی کانال نوشتم، با عنوان «اسب اهلی».

    یک گزارش کارآموزی، نامه و فهرست صد کلمه‌ام نوشتم. وبینار استاد از بیژن جلالی شعر خاند. چقدر دوستش داشتم.

    شب با سارا چگنی جلسه داشتیم. درمورد مد و مه حرف زدیم. تمرین‌هایمان را برای یک‌دیگر خاندیم و برای هفته‌ی دیگر قرار است نگاهی به کتاب سکسوالیته بندازیم و درموردش گپ بزنیم.

  43. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    عروس هلندی‌ها جیغ می‌کشیدند و خانه را روی سرشان گذاشته بودند. از قفس آوردمشان بیرون. روی دستهٔ مبل جا خوش کردند. مامانم از من خواست که ببرمش بانک. بردم. خیابان شلوغ بود. دوبله توقف کردم و توی اتومبیل منتظر مامان نشستم. هوا هنوز خیلی گرم نشده بود. قابل تحمل بود. مامان هم زود آمد.
    کمی از داستانم را نوشتم.
    به عنوان ناهار سریع یک تخم‌مرغ درست کردم و خوردم تا بروم بیرون. برای نوهٔ خاله‌ام نوبت دکتر گرفتم. بعد از تصادف حال خوبی ندارد و نمی‌تواند جایی زیاد بنشیند. چقدر مطب‌ها شلوغ هستند. تمام صندلی‌های اتاق انتظار پر بود. برای ساعت ۴ نوبت داد. زنگ زدم و به دختر خاله‌ام خبر دادم. بعد هم مامانم را بردم بازار تا میوه بخرد. چراغ بنزین روشن شد. ما هم در به در توی این گرما با اتومبیلی که کولر ندارد به دنبال یک جایگاه پمپ بنزین می‌گشتیم که سهمیهٔ سوخت آزادش تمام نشده باشد. خدا را شکر پیدا شد. هوا دم‌کرده و شرجی بود مثل هوای شمال.
    مراقبه کردم و کمی هم مثنوی خواندم.
    دخترم را بردم کلاس بسکتبال. خودم هم به جای اینکه توی راهرو منتظر بنشینم یا وقتم را با صحبت با مادران دیگر بکذرانم، رفتم و یک پارک خلوت نزدیک باشگاه پیدا کردم و همان‌جا نشستم. کمی آزادنویسی کردم که خوراکی شد برای کانالم. دو شعر هم از بهمن فرسی خواندم.
    شب خانهٔ پدر شوهرم دعوت بودیم‌. دیگر نرفتیم خانه، بعد از باشگاه یک راست رفتیم آنجا.
    داستان «بادبان مرگ» اثر «وازگن شوشانیان» را خواندم.
    شکرگزاری نوشتم.
    از روی داستان «هر روز» نوشتهٔ «دیوید لویتان» رونویسی کردم. ماجرای این داستان چقدر به افکار و حال و هوای این روزهای من شبیه است.
    کمی زبان انگلیسی و اسپانیایی خواندم‌.
    نمرهٔ امروز من: ۸.۵
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  44. ویل‌ویلی

    – از کم‌خابی بیزارم. وقتی کم می‌خابم انگار زندگیم یه کپه زباله‌ی ویرونه. مثل اون موقع‌هایی که مامانا بچه‌های کوچیکشون رو می‌ذارن خونه و می‌رن بیرون. وقتی برمی‌گردن می‌بینن در یخچال بازه و تخم‌مرغا دل‌و‌روده‌-دراومده رو پارکت آشپزخونه پخشن، و اسباب‌بازی هال‌و پر کرده و خود بچه هم انگار از تو جوب در اومده و نشسته رو اپن آشپزخونه. داره از لای موهایِ فِرِش سس شکلات می‌چکه پایین و صورتشم آردیه. البته با اغراقا. نمی‌تونم شبا زود بخابم و تصمیم گرفتم این تصمیم مسخره‌ی زود خابیدنو بی‌خیال شم. انگار هر بار که تصمیم می‌گیرم زود بکپم، حتا وقتایی که خمیازه‌کشونم، دیرتر می‌خابم. شب برام سنگین می‌شه. ماتحت گنده‌ی خودشو می‌ذاره تخت سینه‌ی من و نمی‌ذاره. وول می‌خورم، پا می‌شم آب می‌خورم، گلاب می‌خورم، نمیشه. خیلی تصادفی ممکنه اون شب برادرمم دیر بخاد بیاد خونه. دل‌واپس داداشم باشم و وقتی که ساعت از لالا-تایم گذشت و من پیش‌پیش نشدم، دل‌واپیشم بشم که نکنه صبح جا بمونم. و همه‌ی اینا باعث شه اوضاعم بدتر شه. آدمایی که می‌تونن بی‌استرسِ خاب موندن واسه شغل، کلاس، قرار، درد و زهرمار بخابن، عوضیای خوشبختین. هرچند تمایلی ندارم ازشون الگو بگیرم. من اگه بخام خاب بمونم باید با طرف هماهنگ کنم که دیر میام، که می‌خام بخابم، که ببخشید. بدم میاد از این وضع. هر چی که بود امروز سرحال‌تر از دیروزی بودم که مثلن می‌خاستم زود بخابم و تا ۴‌ونیم پنج صبح نتونستم و بدنم، زد تو دهنم با واکنشاش. دیشب اصرار نکردم به زود خابیدن. راحت‌ترم بودم.

    – خندیدیم. رفتم خیاطی. استاد گفته بود امروز زودتر بریم چون توضیح یقه بلیتی طول می‌کشه. گفته بود ۸ بیاین. من قبل ۸ اونجا بودم و همکلاسی دوزنده‌م قدری بعد ۸ و بقیه‌م دیر کردن. فیلمارو بعدن واسه هم فرستادیم. پس مشکلی نبود.
    استاد دوست داره ما اصطلاحای خیاطی رو درست استفاده کنیم و عین اوشکولا این‌این نکنیم‌. وقتی الگو رو گذاشت رو پارچه، پرسید: خب بچه‌ها الآن چی کار کردم؟
    من: الگو رو گذاشتین رو پارچه.
    – نــــــه، جدی می‌گی؟
    و همه می‌زنیم زیر خنده.
    توقع داشت بگوییم: محدوده‌ی یقه رو مشخص کردیم‌.
    اما نگفتیم.
    یکی از همکلاسیا برای پرسیدن سوال چرخ خیاطی‌شو آورده بود. کله‌ی چرخش گردتر از مال من بود. رفتم پشتش نشستم و گفتم که این چرخ‌بچه‌ست. خندیدیم. نگاهم به نخ روی چرخش افتاد. روی چرخ من، قرقره مودب و آقاطور، همیشه سرپا وامیسته. اما روی چرخ همکلاسی‌م قرقره لم داده بود. به اعتراض و با شوخی گفتم: این چرا راحت برا خودش دراز کشیده؟ نخ بیچاره‌‌ی من همه‌ش سرپا زحمت می‌کشه.
    و دوباره همه خندیدیم. خنده‌های استاد که ادامه پیدا کرد گفت: دارم فکر می‌کنم من کجای راهو اشتباه رفتم.
    و باز خنده. روز ولویی بود. اما تو بخش خیاطی، بد نه.

    – برگشتم خونه. یه ساعتی خابیدم. ناهار املت قارچ درست کردم که این روزها ابوالفضل بابش کرده. یک‌سری درس کرد و اونقد خوب شد که مقاومت نکردم و با اینکه شام خورده بودم، چن لقمه‌ای زدم. ازم پرسید: چطوره؟
    – عالی، خیلی خوشمزه‌ست.
    – عالی؟
    – آره، عالی.
    – اگه تو می‌گی عالی پس حتمن خوبه.
    من هم این نظرو در مورد نظراش دارم. انگار وقتی همدیگرو تایید کنیم، الکی تایید نمی‌کنیم. مثلن سری پیش از املت قارچی که من زده بودم ایراد گرفت، اما چند روز پیش از ماکارونی‌م تعریف کرد. هرچند این شوخی‌و مطرح کرد و اشاره کرد به اون کیلیپ اینستا که طرفدارای غذای خاهرم مرغ‌ و خروسان. چون آدما نمی‌خورنش و می‌ریزن واسه اونا. فکر کنم شامم می‌خاد همینو درست کنه.

    – شانس آوردم که  زود دوش گرفتم. قبل از قطعی آب و برق. انتظار نداشتم که برق بره. انتظار هم نداشتم که ۱۱ کیلو لوبیا تو خونه داشته باشیم و بخایم برای مغازه پوست بکنیم. وبینار الهه علیزاده و بخشی از نویسنده‌ساز، با بی‌برقی و لوبیا پوست‌کنی همراه شد. تقریبن اکثرش کوفت شد. استاد از بیژن جلالی شعر خوند اما مدیونین فکر کنین بدونم چی.

    – برای چالش هفتگی روزی یک شعر کوتاه، با هزار فشار به مغز مبارکم این شعرتوله رو نوشتم:
    چه وسواسانه می‌آغوشد
    ترسِ پاها را
    لحاف.

    – یکم از کتاب «شوهریابی پس از ۳۰ سالگی» رو خوندم تا چیزی برای گفتن تو روزگفتارم داشته باشم. کمی هم فیلم «شیرینی شانس» وایلدرو دیدم. وقتم داره کم میاد. نمی‌دونم با این همه برنامه‌ای که برای این هفته گذاشته‌م چی کار کنم. انگار کتاب خوندن و فیلم دیدن و خیاطی، همزمان، سخت می‌شن. خب، لابد باید پرنده به پرنده جلو برم.

    https://t.me/havirism

  45. گزارش میگ میگ
    ۱. از خواب بیدار شد. سرکار به شدت شلوغ بود.
    ۲. آمد خانه. جلسه تراپی داشت.
    ۳. ناهار آبگوشت خورد و خوابید کمی.
    ۴. با منگی بیدار شد به آخر نویسنده‌ساز رسید.
    ۵. یادش می‌رفت ساعت وبینار الهه عوض شده، برای همین دوباره وبینار را از دست داد.
    ۶. کمی ترانه گوشید و سعی کرد بنویسد.
    ۷. یک جلسه تصویرسازی نگاهید.
    ۸. با بچز جلسه داشت و فرشته ترانه‌اش را خواند و ذوقید و اشکی شد. بیست صفحه کتاب «کودک، انسان، خانواده» خواند و نکته برداشت و نوشت توی کانال تخصصی.
    ۹. نقاشی کشید و پستش کرد.
    ۱٠. گزارش نیک نوشت.

  46. درد من این است که، زندگی را در جایی که نباید، جدی می‌گیرم. اتفاقن در فالی که تو برایم گرفته بودی‌هم، همین را می‌گفت حافظ. گفته بود، ای‌ صاحب فال، رها کن امور بی‌مورد دنیا را و کمی به اصلِ زندگی بچسب. یادت است که به تو گفتم من اگر کمی بیشتر از این زندگی را جدی بگیرم، دیگر چه می‌شود؟ و تو گفتی دقت کن، گفت امور جدی و اصلِ زندگی. تو همه چیز را جدی می‌گیری، جز آنی که باید. راست می‌گفتی. به خیلی از حرف‌هایت رسیده‌ام. به چندتا از آن‌ها نرسیدم و نمی‌خاهم برسم. دوست ندارم روزی بگویم آن‌ها را هم راست می‌گفتی. هنوز دارم فالی را که از حافظیه آوردی برایم. دوست دارم جمع کردن یادگاری‌ها را. مخصوصن آنچه از دوست رسد.

    درد من این است که، ذوق می‌کنم برای هرچیز خوبی که دیگران به دست آورده‌اند، بعد همین که می‌خاهم خودم تلاش کنم و در پنج دقیقه‌ی اول موفق نمی‌شوم می‌نشینم و تا شب غصه می‌خورم. یادم می‌رود که برای تلاش‌های کوچک و بزرگ خودم‌هم ذوق کنم. یادم می‌رود که کسی پشت صحنه‌اش را نشان نمی‌دهد. که اگر حالا موفق شده است، حتا در امور کوچکی مثل تنظیم ساعت خاب و دوری از موبایل در یک ساعت اول روز، حتمن روزی او هم با این مشکل که نمی‌توانسته این‌ها را رعایت کند، دست و پنجه نرم می‌کرده. حالا موفق شده؟ حتمن ده بار شکست خورده. همانطور که کیفور می‌شوی از موفقیت دیگران، از قدم‌های کوچک خودت‌هم کیفور شو. به خودت راه بده که بتوانی بیشتر از این قدم برداری و ثابت قدم بمانی.

    درد من این است که، روزها را دوباره دارم از دست می‌دهم. که امروز فقط رسیده‌ام به وبیکار الهه علیزاده و وبینار نویسنده‌ساز. که بعد از آن برق رفت و من همه‌ی زمان را پای گوشی نشسته بودم. می‌خاستم کتاب بخانم، نخاندم. می‌خاستم فیلم ببینم، ندیدم. فقط کمی ورزش کردم و بعد پریدم در حمام. از حمام که درآمدم، داشتم پس میفتادم. از ناهار به این‌طرف هیچ چیزی نخورده بودم. سریع لباس پوشیده و نپوشیده، چایی را دم کردم و با بیسکوییت خوردم. بعد باز کمی گوشی و حالاهم که دارم می‌نویسم.

    درد من وقتی است که، می‌بینم بسیاری از کودکان این خاک دیگر آرزویی ندارند و آرزو کردن برای خودشان را یاد نگرفته یا فراموش‌ کرده‌اند. درد دارد وقتی می‌بینی آرزوی بچه‌های هفت هشت ساله، شده است روغن و برنج. درد دارد زندگی در یک خاک با کسانی که نمی‌بینند درد این خاک و مردمش را.

    -دارم فکر می‌کنم، شاید باید کمی کوتاه‌تر بنویسم. حداقل بعضی روزها.-

    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  47. می‌گردی؛ بین فلسفه می‌گردی، لابه‌لای ادبیات می‌گردی، درون سینما می‌گردی، میان موسیقی می‌گردی؛ بلکه فیلسوفی تو را یافته باشد، ادیبی تو را نوشته باشد، فیلم‌سازی تو را ساخته باشد و موسیقی‌دانی تو را نواخته باشد.
    آدمی تشنه‌ی جرعه‌ای درک‌شدن است؛ می‌خواهد خودش را بخواند، ببیند و بشنود.

    امروز را فهرست‌وار می‌نویسم؛ فقط برای اینکه به گزارش‌نویسی پایبند بمانم. خواب پشت پلک‌هایم پیتیکوپیتیکو می‌کند .

    * شرکت
    * بانک
    شادیِ وسط روز: پاداشِ یهویی از کارفرما. خیلی چسبید. قشنگ حالم را دو سه درجه بهتر کرد.
    مرگ بر پول‌پرستی 🙂

    * بازنویسی تمرین مونولوگ و بالاخره ارسالش
    * جلسه‌ی بازخورد
    * منزل
    * ول‌چرخی بین کتاب‌های جدید
    * جلسه‌ی پنجم نویسندگی خلاق و باز شدن جزئیات و درهای جدیدی که امیدوارم لای‌شان گیر نکنم.
    * آماده کردن فهرست فیلم‌های معرفی‌شده توسط استاد برای دانلود
    * کمی آزاد‌نویسی و تخلیه‌ی ذهن پیش از خواب

    و امشب هم، هوراااا! ساعت دوازده نشده می‌خوابم.

  48. سال‌واژه: پیوستگی 🐜

    چشم باز کردم و روزم را فوراً با خواب‌نگاری در دفترم آغاز کردم؛ وگرنه خواب پریده بود و می‌رفت.
    از دل همان خواب، ایدهٔ یک داستان تخیلی بیرون آمد که باید بیشتر روی آن کار کنم.

    بعد از انجام رسالت کدبانوگری؛ پختن ناهار و نظافت آشپزخانه، نشستم به خواندن کتاب ادبیات داستانی. حدود چهل صفحه خواندم و یادداشت‌برداری کردم.

    یک قسمت از مقدمه کتاب را اتود زدم و در کانالم منتشر کردم.

    ادامه‌نویسی امروز را هم با چالش روز دوم دوستم، ندا سلیمی‌فرد با جمله پنجره را باز کردم و با چشمانی ریز شده در تاریکی اطراف راونگاه کردم … ادامه دادم.

    داستانک جالب در آمد.

    سری به دیوان غزلیات شمس زدم. غزلی را که قرار بود عصر در کلاس خوانش شود، خواندم و دربارهٔ مفهومش با سیما، که در کلاس با هم هستیم، صحبت کردم. از غزل واژه‌برداری کردم تا فردا، با الهام از مضمون غزل، نوشته‌ای منتشر کنم
    تکه‌ای از مسیر کلاس را پیاده‌ رفتم تا با یک‌تیر دو هدف بزنم‌.

    برگشتم نماز و صرف شام مختصر و حاضر شدم در کلاس آنلاین نقاشی ذهنی.
    این ترم، کلاس وارد مرحلهٔ پیشرفته‌تر و مفاهیم پیچیده‌تری شده است و حالا دیگر باید بیشتر تمرین کنم.

    و اکنون، در پایان روز، رسالت همیشگی‌ام را انجام می‌دهم:

    #گزارش_نیک
    ۱۴۰۵/۵/۱۸
    ✍🏻 زری قوام

  49. امروز مسافتی را طی کردم و در حالی که ماشین در حرکت بود، سعی کردم به بیرون خیره شوم و چیزهایی بنویسم.
    در مسیر، صحنه‌هایی بود که می‌توانست بعدها ماده‌ی خام یکی از حوادث فرعی داستانم باشد. همان اتفاق‌های کوچکی که شاید در نگاه اول هیچ اهمیتی نداشته باشند، اما شاید سال‌ها بعد از دل یکی از همین لحظه‌های به‌ظاهر بی‌اهمیت، داستانی سر برآورد.
    ماشین سبزِ مغزپسته‌ای که میان راه خراب شده بود. خانم راننده، زیلویی سرخ‌رنگ جلوی ماشین پهن کرده بود و با لباس سفید، آرام روی آن نشسته و مدیتیشن می‌کرد. در حالی که مرد، کاپوت ماشین را بالا زده بود و از فرط درماندگی حرص می‌خورد. دختر بچه‌ای که روی صندلی عقب نشسته بود و غرق در کتاب بود.
    صحنه‌ای عجیب بود. انگار از دل داستان «ماتیلدا»ی رولد دال بیرون جَسته بود.
    تصور کردم دخترک مشغول خواندن اثری از داستایفسکی است و به‌زودی پدرش با عصبانیت به سراغش خواهد رفت، کتاب را از دستش خواهد کشید و آن را ذره‌ذره پاره خواهد کرد. اما دخترک، بی‌آنکه سر بلند کند، همچنان به خواندن کتابِ دیگر ادامه می‌دهد.
    ماشین از کنارشان گذشت و دخترک برای چند ثانیه از قاب پنجره‌ی من بیرون رفت.
    یک ماشین خراب، زنی با لباس سفید، مردی عصبانی، زیلویی سرخ و دختری که کتاب می‌خواند.
    شب شده و در‌حال نوشتن گزارش نیکم، اما در ذهن من، آنها هنوز جریان دارند.
    شاید این هم یکی از عجیب‌ترین ویژگی‌های نوشتن باشد. آدم‌ها را از زندگی قرض بگیری و بعد، بی‌آنکه خودشان بدانند، سال‌ها در ذهنت نگهشان داری.
    شاید نویسنده بودن همین باشد. دلت بخواهد برای آدم‌هایی که حتی نامت را نمی‌دانند، سرگذشتی بنویسی.
    بعضی صحنه‌ها خودشان را به آدم تحمیل می‌کنند. می‌آیند و گوشه‌ای از ذهن می‌نشینند، بی‌آنکه اجازه بگیرند. مثل جمله‌ای که ناگهان وسط یک روز معمولی در سرت شکل می‌گیرد و می‌فهمی اگر آن را در آزادنویسی ننویسی، چیزی را از دست داده‌ای.
    شاید این صحنه هم روزی جایی در یکی از داستان‌هایم پیدا کند و نویسنده‌ای که از کنارشان گذشته.
    در راه بازگشت، در جاده خبری از آن ماشینِ مغز پسته‌ای و داستانش نبود و آفتاب داشت آرام‌آرام غروب می‌کرد. آن‌قدر سرخ و زیبا شده بود که نتوانستم از کنارش بگذرم. گوشی‌ام را برداشتم تا از آن عکس بگیرم.
    خورشید هم غروب کرد و آن گردیِ زیبای سرخ، مثل دخترک، مثل ماشین سبز، مثل تمام چیزهایی که فقط برای چند لحظه از قاب زندگی‌مان عبور می‌کنند، عبور کرد و رفت.
    گزارش نیک دوستانم را که می‌خوانم، پر از لذت می‌شوم. لذتِ بودن در کنار نویسنده‌هایی که آرام زندگی می‌کنند و جریان روزمرگی برایشان با شتاب آدم‌های این روزگار پیش نمی‌رود.
    آدم‌هایی که در جزئیات زندگی تأمل می‌کنند و لذتِ در لحظه بودن را می‌چشند و چه خوب است بودن در چنین جمعی.
    وبینار امروز را از دست دادم، اما در مسیر بازگشت به آن گوش دادم.
    راستی، دیشب گزارش نیکم را در خواب دیدم!
    همان کلبه، همان حس‌و‌حال، همان کتابی که مرا تصور می‌کرد. در خواب هم یک کتاب بودم که خودم را تماشا می‌کردم. جالب بود.
    🪽سمیرانویس
    https://t.me/samiraneshanifar

  50. زندگیِ کتاب‌خانی‌مان را چطور ثبت و ضبط می‌کنیم

    بعد از آزاد‌نویسی و یادداشت‌های صبح‌گاهی می‌روم پیاده‌روی. در برگشت، به خیاطی سر می‌زنم و لباسها را می‌گیرم. یکی از پیراهن‌ها پارچه بی‌راه افتاده، کش نمی‌آید، به تنم تنگ است. الکی پول می‌دهم به خیاط، لباس حاضری بهتر به تن می‌نشیند. مثلن خاستم ارزان‌تر بیافتد. همچنین ارزان هم نشد. پارچه که خیلی گران شده، دستمزد هم بالاست. اصلن دیگر هیچی به حقوق ما نمی‌خورد.

    در کتاب «ذهن فریبکار من» در مورد مفهوم شناخت آمده:
    «شناخت مفهوم کلی است که تمام اشکال آگاهی را در بر می‌گیرد و مواردی چون ادراک، توجه، حافظه، زبان، قضاوت، تصور، استدلال و تصمیم‌گیری از جمله مهمترین فرآیندهای ذهنی هستند که در مراحل گوناگون شناخت، دخالت دارند.»
    در واقع شناخت، یک فرآیند است که به وسیله آن فرآیند، اطلاعات را بررسی، تحلیل و درک می‌کنیم.
    با پری بعد از مدتها صحبت می‌کنم. گفت او هم چند روز است می‌خاسته تماس بگیرد. کوهیار شیرین‌زبانی می‌کند و می‌خاسته بماند اما لعیا اجازه نمی‌دهد. پری گفت کشیده به باباش، او هم اجازه نمی‌داد بچه‌ها جایی بمانند.
    کتاب «هیچ چیز جای کتاب را نمی‌گیرد» تمام می‌شود. در هر فصل ایده‌ی جالبی برای عاشقان کتاب دارد. در فصل آخر «کتاب خاندن را ترجیح می‌دهم» آمده:
    «اگر فهرست کامل از کتاب‌هایی که می‌خانیم داشته باشیم می‌بینیم که روزها را چگونه گذراندیم و روایتگر داستان زندگی ما می‌شود.»
    مگر هر کتاب جهان تازه‌ای نیست؟ وقتی به سرعت فراموش می‌کنیم چه خانده‌ایم، با ثبت عنوان کتاب و تاریخی که آن را خاندیم، انگار عکسی می‌اندازیم از آن مکان تازه.
    از امروز مسیر کتاب‌خانی را در یک دفترچه یا فایل می‌نویسم، در حد چند جمله کتاب را توضیح می‌دهم. وقتی بعد از سال‌ها به این دفتر که شبیه آلبومی مکتوب است نگاه کنم، یاد آن کتاب‌ها می‌افتم و خاطراتی زنده می‌شود که لذت‌بخش است.

    وبیکار الهه جان به علت قطعی برق، با چند بار قطع و وصلی صدا، بدون تصویر، به ادامه‌ی معنای مفهوم و تفاوت مفهوم و معنا می‌پردازد.
    در نویسنده‌ساز استاد چند شعر از بیژن جلالی می‌خاند. باید مجموعه‌ای از اشعارش را بگیرم. اشعار به نظر ساده‌اند اما پُر‌مایه.
    ادامه‌نویسی را امروز هم داریم.
    درد من این است که هنوز بعضی از مردم، دروغگویی حکومت را باور می‌کنند.
    درد من این است که نمی‌توانم بدون رنج از پدر و مادر یاد کنم.

    در بی‌برقی نیم ساعت یوگا تمرین می‌کنم. خاستم در تاریکی بخابم، مهناز تماس می‌گیرد و از آفتاب‌سوختگی در استخر روباز می‌گوید و اینکه چرا بعضی از خانم‌ها دوست دارند برنزه شوند. من کلن پوست طبیعی دوست دارم حتا اگر از سفیدی رنگ شیر‌برنج باشد.

    داستان «آقای نویسنده تازه‌کار است» فرم خلاقانه‌ای دارد. بهرام صادقی بسیار متنوع داستان می‌نوشت. در این داستان، با نویسنده مصاحبه می‌کند و ابتدا از عنوان ایراد می‌گیرد. عنوان اصلی آقای اسبقی بر‌می‌گردد، به آقای نویسنده تازه‌کار است، تبدیل شده.

    امروز میخوام به خودم یک ده تقدیم کنم. ما مقاومان و سخت‌جانان، حتا اگر یک کار نیک انجام دهیم، ده حساب است. چرا؟ خودتان بهتر می‌دانید. ما در شرایط برزخی، ادامه می‌دهیم و پیش می‌رویم.

  51. توی گزارش‌های قبلی‌ام یه حلزون چشماش ترکیده بود. طفلکا.
    ضمن خدمت.
    وبینار.
    کلاس مرور و تکرار درس‌ها با بچه‌هام.
    فلجی ذهنی و دستی.
    بای

  52. برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
    (بینجامیدن) سال‌واژه‌ام.
    طلیعه سطح یک جلسه سوم و دارم گوش میدم و همچنین رونویسی سایه تن درشکه‌چی انجام دادم.

    از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    ۹ چون تونستم هم فیلم ببینم هم پادکست گوش بدم هم کلاس طلیعه رو مرور کنم.

    از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    نوشتار درمانی و کمک بزرگش به خودمون.

    امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    دنیای سوفی و نگاهی تازه شاملو.

    امروز رفتی پیاده‌روی؟
    نه.

    امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    هندوانه خنک و شیرین.

    امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    یادآوری حرف‌های دیروز و مثلث برمودای زندگی‌ام.
    امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    نوشتن رمانی عاشقانه و زیبا.
    امروز با کی تماس گرفتی؟
    از تماس گرفتن و جواب دادن تماس متنفرم.

    امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    ورزش بوکس.

    امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    والا هیچی. فعلن در مرحله تصمیم‌گیری نوشتن داستان بلند موندم.

    امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    والا هرچی دارم به ذهنم فشار میارم هیچی .

    امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    ادامه نویسی و اکنون من و نوشتار درمانی.
    فیلم چی دیدی؟
    عااااا. رسیدیم به سوالی که دلم میخاست زودتر جواب بدم. توت فرنگی وحشی و دیدمم.
    نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    https://t.me/Jonnevice_channel

  53. صبح وقتی از خواب بیدار شدم بچه نورهایی را دیدم که از لای در باز خانه به داخل دویده بودند. فوری آنها را از دُمشان گرفتم و در شیشه مربا انداختمشان. سپس در شیشه را محکم بستم. شیشه را روی پنجره گذاشتم مقابل چشمانم.
    بچه نور‌ها خودشان را به شیشیه می‌کوبیدند. سوسو می‌زندند. می‌خواستند فریبم دهند. من هم ابرو هایم را بالا می‌اندختم تا حالیشان کنم که گولشان را نخورده‌ام. مادرشان هم هرچه گفت بچه‌هام را پس بده. ندادم.
    حوالی غروب از اتاق بیرون رفتم و چند دقیقه‌ای تنهایشان گذاشتم. فکر نمی‌کردم اتفاقی بیافتد. اما همین که برگشتم دیدم نیستند. مادرشان آنها را برداشته بودو گریخته بود. هرچه دنبالشان گشتم جز سیاهی چیزی نبود.

    گاهی دوست دارم بعضی نوشته ها یا جمله ها یا حتی کتاب هایی را گوشواره کنم. به گوشم بزنمشان. وقتی راه می‌روم آنها جیرینگ جیرینگ صدا کنند. از نصرت رحمانی شعری خواندم و مشقش را هم نوشتم. بعضی شعر ها تو را می‌بوسند. یکی این طرف صورت یکی آن طرف صورت. آیا تا به حال شعری تو را بوسیده است؟
    تمرین خط داشتم. از شعر نصرت فقط یک بیت را توانستم کت شلواری بنویسم. بقیه یکی در میان پیژامه پوشند.
    امروز بسیار زیاد نوشتم. صبح، ظهر، عصر، غروب، شب. از آن نوشته ها که مبینا در وبینار گفت. آنها را نوشتار درمانی نامید.
    برای نوشتن ترانه تلاش کردم دائم کلیشه می‌شود چه کنم؟
    شاید باید آنقدر بنویسم تا کلیشه هارا تف کنم.
    کتاب صبح جادویی رو به پایان است
    این جمله را از ابتدای فصل نهم برایتان آورده‌ام. افراد موفق از شکم مادرشان موفق بیرون نیامده‌اند
    بلکه با عادت کردن انجام کارهایی که افراد ناموفق دوست ندارند انجام دهند موفق می‌شوند افراد موفق همیشه دوست ندارند خودشان این کارها را انجام دهند بلکه فقط بر آنها مسلط می‌شوند و انجامشان می‌دهند.
    فیلم شب های روشن را دیدم. قبل تر ها شب های روشن را خوانده بودم اما تاکنون این فیلم را ندیده بودم. حالا برای این داستان دو بار غصه خورده‌ام.
    به راستی یک لحظه شادی از دیدنت برای یک عمر زندگی کافی است؟

    #روز_مرور

    ۱۴۰۵/۵/۱۸

    https://t.me/maryamebrahimi21

    1. عالی بود گزارشت و بهم چسبید گل🌷👏🏻☁️
      داستان وار و پر از تخیل.

  54. سال‌واژه‌ام: نظم

    ۱. از کتاب این راهش نیست خوندم. صحبت کردن به جای جنگیدن. حتی بحث کردن.
    ۲. بهش درسی که خودش نخونده بود رو یاد دادم.
    ۳. وبینار نویسنده‌ساز بودم. شعر خوند استاد و بعدش ازادنویسی کردیم. ادامه‌نویسی. مبینا ملائی عزیز هم مقاله‌ای خوند درباره‌ی نوشتار درمانی که خیلی مفید بود.
    ۴. آزادنویسی کردم چندبار در طول روز.
    ۵. تو صفحه‌ی گزارش‌نیک چرخیدم. البته همیشه این کارو می‌کنم. گفتم بگم. اگه کسی می‌خونه. کلا اینجا رو می‌دوست.
    ۶. درس خوندم.
    ۷. آهنگ جدید پیدا کردم یه‌عالمه.
    ۸. کلی چت کردم. ناشناس. آخرش شدم زنبورک.
    ۹. پیاده‌رویدم.

    امتیاز: ۷

  55. | گزارش: وهم قبل از خواب

    _ورزش کردم. بیشتر از دیروز و چند روز قبل.

    _آزادنویسی کردم. لابه‌لایش هیچی شکل نگرفت. فقط نوشتم. نوشتم برای ذهن‌آرامی. بینابینش عصبانی شدم اما واقعن جدی نبود. پس ازش گذشتم. گذشتم و فقط به نوشتن ادامه دادم.

    -روی تمرین شعر کار کردم. باور می‌کنم هر چیز سختی آخرش حس خوبی به همراه دارد.

    _روی داستان جدیدم کار کردم. چند تا اشکال داشت.

    _وبینار نویسنده‌ساز را شرکت کردم. استاد از بیژن جلالی خواند. آن‌قدر ساده بودن شعرهایش که درونم به وجد آمد. فهرست کلمات نوشتیم و با هفته‌ی پیش مقایسه کردیم. اتفاق جالبی افتاد. فهمیدم هفته‌ی پیش اضطرابم در شکمم بود و این هفته در مغزم. بعدش مبینا آند و از نوشتاردرمانی گفت. از اینکه مدیتیشن و یوگا نمی‌تواند جای نوشتاردرمانی را بگیرد چون گاهی پیش می‌آید در دو مورد پیشین، درمان شکل نگیرد.

    _خوابیدم. نباید می‌خوابیدم. سرم درد می‌کرد. دردی غریب. دردی که در قشر جلوی پیشانی‌م بود و بعد از خوابم هنوز ترکِش‌هایش مانده بود. حالتی وهم‌آلود داشت. می‌توانم حسش کنم.

    _نامه‌ی جانسون را نوشتم. سلسه‌ نامه‌های جانسون به ماریا.

    _قرار است فیلم ببینم اما نمی‌دانم چه.

    https://t.me/elireine

  56. شیرین: واژه سال ،عمق نگاه،وقتی که خوب میخواهیم ببینم اگر با دیدن جزییات همراه باشد نگاه هم میتواند پرورش یافته شود ،امروز به خودم نمره ۷ میدهم ،تلاش برای نوشتن داستانک مزرعه ،مرا با خودش در آینده کشید وواقعا دلم برای کوتاهی عمرم واقعا سوخت ،بخصوص که فرصت خواندن را خیلی بیهود از دست دادهام،روبینار را نیمه بودم ،وقتی فاصله بیفتد دیگر رسیدن میشه ارزو ،گزارش نیک دوستان را خواندم چه دفتر زیبایی است که هرروز تازه میشود،در حال وهوای جوانی را خواندم ،برایم سخت است که نویسنده را قضاوت نکنم ولی برایم جالبه که ادمها برای رسیدن به یک هدف همیشه باید چیزی را قربانی کنند وگاه این عشق است که سربریده میشود وما سالها در پی این گناه مجازات میشویم اما باز باور نداریم
    شیرین: واژه سال: «عمق نگاه»
    وقتی می‌خواهیم خوب ببینیم، اگر دیدن با توجه به جزئیات همراه باشد، نگاه هم می‌تواند پرورش پیدا کند.
    امروز به خودم نمره ۷ می‌دهم. تلاش برای نوشتن داستانک «مزرعه» مرا با خودش به آینده کشید و واقعاً دلم برای کوتاهی عمرم سوخت؛ به‌خصوص که فرصت خواندن را خیلی بیهوده از دست داده‌ام.
    وبینار را نیمه‌کاره بودم. وقتی بین کاری فاصله بیفتد، دوباره رسیدن به آن می‌شود آرزو.
    گزارش نیک دوستان را خواندم. چه دفتر زیبایی است؛ دفتری که هر روز تازه می‌شود.
    «در حال‌وهوای جوانی» را هم خواندم. برایم جالب است که آدم‌ها برای رسیدن به یک هدف، همیشه باید چیزی را قربانی کنند. گاهی این عشق است که سربریده می‌شود و ما سال‌ها در پی این گناه مجازات می‌شویم، اما باز هم باور نداریم.

  57. سال‌واژه‌ام: تمرکز

    صفحات صبحگاهی را بنوشتم.
    سریال دیدم.
    آزادنویسی کردم.
    نویسنده‌ساز ببودم. ادامه نویسی کردیم. و اکنون من در کلمات.
    وبینار فاطمه یاوری را هم ببودم.
    درگیر سایت بودیدم.
    با فائزو و فرشتو گپیدیم و جدولمان را تیکیدیم. خوندن. نوشتن. پستیدن. از نقاشی.
    نقاشی بکشیدم.
    همین.

    https://t.me/yaddashtneda

  58. از ۸ صبح تا ۱ ظهر زیر هود آزمایشگاه بودم. رکورد خودم را زدم. فکر نمی‌کردم این همه طول بکشد.

    یک اشتباه گنده کردم وسط کار. ۶۴ تا لوله آماده کرده بودم و اسم نوشته بودم و با زحمت سلول ریختم داخلشان و بعد از تمام شدن فهمیدم ماده‌ی اشتباهی ریخته‌ام. همه را ریختم دور و از اول شروع کردم.

    فردا و پس‌فردا نتایج تست را باید بخوانم. این سری هم روش جدیدی امتحان کردم که نمی‌دانم جواب می‌دهد یا نه. یک فاکتور که تغییر کند همه‌ی کارها به باد می‌رود.

    ذهنم از عصر درگیر نتایج شده. ولی خب خراب هم شود شده دیگر. سری بعد طور دیگری امتحان می‌کنم. من که بار چهارمم است، سپیده می‌گفت ۲۰ بار این تست را انجام داده تا نتیجه گرفته است.

    خانه که آمدم رفتم اینستاگرام. بیرون که آمدم ناراحت بودم. چه کاری بود آخر؟

    بعدش ولی چسبیدم به روتین. خدا را شکر خوب جلو رفتم. با این که چند ساعت بیشتر از دیروز در آزمایشگاه کار کردم باز به اندازه‌ی دیروز خواندم.

    https://t.me/f_mahmudpur

  59. گزارش ۱۸ مرداد
    بخش اول
    خاب موندم.
    ۱۰ دقیقه دیرتر بیدار شدم.
    دیگه نمیشه کاریش کرد هر اندازه هم شتاب کنم به موقع نمی‌رسم.
    ۱۰ دقیقه دیرتر باعث شد ۱۵ دقیقه با تاخیر برسم.
    هوا نه فقط گرم که آتیشه. میسوزونه. ساکنه. یه جا نشسته. هیچ تکونی نمیخوره.
    صفحات صبحگاهی رو می‌نویسم. کیف میکنم. سریع‌تر می‌نویسم. رهاتر می‌نویسم. تازگی‌ها با دست چپ هم می‌نویسم.
    بخش دوم
    میرسم مرکز. دو تا جلسه ۹۰ دقیقه‌ای گروه‌درمانی. گروه اول تمرین کردیم چطور میشه شنونده باشیم تو حرف زدن با دیگری. دوست داریم با چه لحنی حرف بزنن با ما؟
    گروه دوم
    حس و حالتون چیه؟
    شادی، خوشحالی، عشق، غمگینی، ناامیدی، تنهایی، نگرانی.
    کارهای رایج در برخورد با این احساس:
    سرزنش، فرار، حال بد، رنج بیشتر.
    کاش بیشتر و بیشتر برخی از ما یاد بگیریم تجربه کردن احساسهای مختلف خیلی واقعی تر و کمک‌کننده تر از تلاش واسه حذف یا فرار از اوناست.
    گاه‌گاهی شدید تو این شهر حس غریبگی و تنهایی میکنم. اونقدر زیاد که حتی خودم رو گم میکنم. شایدم چون خودمو گم میکنم، تنهاییم رو بیشتر میبینم.
    بخش سوم
    مشغول جلسات مشاوره آنلاین شدم.
    ممکنه مشکلات شبیه هم باشند اما هر آدمی قصه بیماریش رو به شیوه متفاوتی روایت می‌کنه.
    بخش چهارم
    با پناه فیلم دیدیم و بازی کردیم و رفتیم حمام. بازم خلاقیت به خرج داده. برام یه دفترچه درست کرده با طرح انیمیشن که من رنگشون کنم.
    آخرین بخش
    فایل دوره شعر رو گوش کردم. یه کم کاغذ سیاه کردم به قصد تمرین ترانه نویسی🙂
    https://t.me/fahimsaadat040

  60. سال‌واژه: شوق زندگی
    ۱. دیشب تا دیر‌وقت تمرین‌های دوستانم را در دوره‌ی نویسندگی خلاق را می‌خواندم. این همه ذوق و خلاقیت بچه‌ها برایم جذاب بود. در اوج شگفتی خوابیدم. صبح به سختی بیدار شدم و خودم را به باشگاه رساندم. بارها موقع ورزش یاد چس‌ناله‌هایم افتادم. سعی کردم درگیرش نشوم. خودم را جمع کردم و ادامه دادم.
    ۲. خواستم بعد از باشگاه در پارک نزدیک آن بنشینم و بنویسم. نگران خواهرزاده‌هایم شدم که شاید بهانه بگیرند. زودی به خانه رفتم.
    ۳. برق قطع. بدن عرق‌کرده. عصبی. بوی نان سوخته در خانه.
    ۴. منتظر رسیدن زمان جلسه‌ی بازخورد. برگزار شد. عالی بود.
    ۵. شنیدن خبر تصادف یکی از عزیزانم. نمی‌دانم هنوز هم عزیزم هست یا نه. حتی نمی‌دانم تا کجا می‌توانم با او همدردی کنم.
    ۶. خواب بعدازظهرم با شیپور زدن یکی از بچه‌های کوچه پاره شد. پدسّگی گفتم و دوباره خوابم برد. خواب دوم با شیپور بعدی جر خورد و دیگر فحشی ندادم.
    ۷. چند دقیقه‌ای در وبینار نویسنده ساز بودم. نشد کامل شرکت کنم. در ادامه جدی دنبالش می‌کنم.
    ۸. خواهرزاده‌هایم خیلی کنار گوشم…خواستم بنویسم واق واق رویم نمی‌شد. بالاخره ساکت شدند و دارند نقاشی می‌کشند.
    ۹. سنگین‌ام. این ماه‌ها، غصه و ناامیدی را از کسانی می‌شنوم که سال‌ها الگوی صبر برایم بودند. بارها حس کردم خوابم و بیدار می‌شوم. هنوز این کابوس ادامه دارد.

  61. اول صبح چند سطر کتبی دعا کردم‌، البته در صفحه مربوط به خودش توی نوت گوشی. بعد تلاش کردم، صحنه‌ای برای افزودن به نوشته‌های پخش و پلای رمان‌جا بنویسم. شاید بتوانم به نحوی طول زمان ماجرا را کاهش دهم.
    بیشتر وقتم امروز اضافه بر آشپزی به تمیز کردن میگوهایی گذشت که خشک کردم. خشک کردن میگو مربوط به زمانهای گذشته است که فریزر در خانه‌ها نبود. ولی بنابر ذائقه مانده از گذشته و انتقال آن به حال، مادر خواست برایش میگو خشک کنم.
    پنج کیلو میگو جوشاندم و سه روز آفتاب کردم. کامل خشک شد. امروز تمیزش کردم، نیم کیلو شد. کسی که کنار آشپزی روزانه میگو خشک می‌کند و مربا درست می‌کند، نوشتنش می‌تواند به جایی برسد؟ ولی همین کارها گاهی تنوعی می‌شود. مثل وقتهایی که حوصله کار ندارم بخصوص خواندن و نوشتن سراغ دوخت و دوز می‌روم
    سیما جان در وبیکار معماری تفکر از استراحت صحبت کرد. فکر می‌کنم کارهایی که حال آدم را عوض می‌کند و‌ باعث رفع خستگی می‌شود، به نوعی استراحت است. مثل رسیدگی به گل و گیاه برای کسی که دوست دارد. همان که کار، گاهی تفریح می‌شود.
    وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. مبینا از نوشتار درمانی گفت. نوشتنی که نه برای انتشار است و نه برای چاپ. تنها ریختن احساسات روی کاغذ است که می‌توانی آن را پاره کنی و دور بریزی.
    امروز چیزی نخواندم حتی کتاب صوتی هم گوش نکردم.

  62. کار تا دو. بیمار مسلول، کارآموزهای آموزشگاه بهورزی، آموزش بهداشت به ادارات.
    روز شلوغ. صبح رفتیم و به ادارات سر زدیم برای جذب رابط سلامت. اولین‌بار بود برایم.

    خاندن دو داستان کوتاه. هر دو خیلی جذاب بودند برایم. «ماجرای کوگلماس» از وودی آلن و «گربه‌ی سرخ» از لوییزه رینزر.

    نوشتن.

    نویسنده‌ساز را شنیدم و نوشتم. درد من این است که…
    عاشقش شدم. آنقدر این شروع مغزم را باز کرد و رنج‌ها را ریخت بیرون که آرام شدم. چه خوب‌اند این آغازها. کاش بیشتر با هم می‌نوشتیم.

    کلمات هفته. عن غم را درآوردم. جوگیر هم خودتانید.

    ترانه نوشتم. این هفته از گوگوش و ابی و قمیشی بیشتر می‌شنیدم ولی نمی‌دانم چرا ریتم آهنگ‌های فرهاد می‌آمد توی ذهنم، خیلی وقت بود نشنیده بودم. چیزی که نوشتم را دوست دارم و مدام می‌خانمش، زیر لب، یا بلند. حس می‌کنم مرورش تسکین‌بخش است. این‌قدر بخانم تا ببینم چگونه می‌توانم بهترش کنم.
    برای خانواده هم کنسرت گذاشتم. آن‌ها هم برایم کف مرتب زدند. جوگیر هم خودتانید.

    با بچز عادت‌های انعطاف‌پذیرمان را تیکیدیم. برای آن‌ها هم کنسرت گذاشتم. آن‌ها هم دستمال کاغذی کنارشان بود، برای گریه.
    جوگیر هم خودتانید.

    فردا کلاس دارم. برای آن‌ها هم کن… نه، نمی‌شود. ولی باز خودتانید.

  63. ۱- خانه‌ی پدر را برای پذیرش یک مهمان تقریبن بلند‌مدت آماده کردم؛ فعلن پایانش باز است، معلوم نیست تا کی طول بکشد. یک‌جورهایی انگار مامان دعوتش کرده است. واقعن امیدوارم این فصلِ بسیار بسیار تاریک و دشوار از زندگی او هرچه سریعتر ورق بخورد و فصلی روشن و تازه سربرآورد.

    ۲- امروز به معنای واقعی کلمه آشغال‌خوری کردم. وقتی خسته هستی هر آشغالی را در دهانت می‌گذاری. امیدوارم بدنم مرا ببخشد.

    ۳- در مجموع حالم عالی است؛ فقط کمرم صاف نمی‌شود، دستم بالا نمی‌آید، پاهایم توان حرکت ندارند، چشمم جایی را نمی‌بیند، زبانم هم کار نمی‌کند. این‌ها که نشانه‌ی چیز بدی نیستند، هستند؟ فقط کمی خسته‌ام،‌ همین.

    ۴- فهمیدم که از مهلت گواهینامه‌ام یک ماه بیشتر نمانده است. عمر چه بی‌برکت شده است، یک دهه چطور مثل پریدن پشه‌ای در هوا می‌گذرد. از عمر گفتم یاد این شعر سعدی افتادم:

    «چو نشناسد انگشتریْ طفلِ خُرد / به شیرینی از وی توانند بُرد
    تو هم قیمتِ عمر نشناختی / که در عیش شیرین برانداختی»

    هر طور حساب می‌کنم می‌بینم برانداختیم اما نه در عیش شیرین؛ ما را با پشکل راضی کردند. عمر نازنین را به پشکل برانداختیم. (وقتی خسته هستی نه تنها نباید چیزی بخوری بلکه گزارش نیک هم نباید بنویسی.)

    ۵- بابت چی قدردانم؟ بابت موهای قشنگ و صبورم که پابه‌پای تمام هوس‌های من پیش می‌آیند و همراهی می‌کنند.

    ۶- به چی امیدوارم؟ به رحمت بی‌دریغ خداوند.

    ۷- برای چی دلتنگم؟ برای روزهایی مثل امروز که همه‌ی این‌ کارها را با عشق و امید انجام می‌دادم.

    ۸- الهی شکرت…

  64. گزارش نیک
    سال واژه: تداوم ‏
    ‏1-شروع داستان سیلاب‌های بهار از ارنست همینگوی و تمام کردن آن در طی روز . من عاشق کتابهای این نویسنده‌ام.‏
    ‏2-رفتن برق به وقت وبینار. ‏
    گوش دادن به فایل ضبط شده که خواندن چند شعر از بیژن جلالی توسط استاد. ادامه‌نویسی با این جمله.
    درد من این است ‏که هیچ‌کس نفهمید…..به مدت 5 دقیقه.‏
    مطابق یکشنبه‌های گذشته آزادنویسی کلمات و مقایسه اونها با یکشنبه‌‌ی گذشته‌. ‏
    دوست داشتم در کارگاه داستان نویسی دوره ششم شرکت کنم اما چون در دوره‌ی قبل داستانم بررسی نشد، که ویرایش کنم.‏ …
    ‏ بیخیال چه اهمیتی داره، فقط نوشتم که دیگه بهش فکر نکنم ….‏
    ‏3-خوردن یک شام عالی.‏
    ‏4-خواندن دو داستان از کتاب داستانهای یونانی 20 داستان از 12 نویسنده. ‏
    ‏5 -به امروز خودم 6میدم از 1تا 10.‏
    تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار

  65. امروز هر کاری کردم خواستم بیش بنویسم، بیش بخوانم نشد. روزش نبود. صبح تو جلسه تعیین هیئت مدیره یک سازمان مردم‌نهاد شرکت کردم. تا ظهر درگیر این بودم کی باشه؟ کی نباشه؟ هر چند فرقی نمی‌کرد. البته آینده این کار برام مهمه. شاید داستان بچه‌های سیستان و بلوچستان را که با وجود همه محرومیت‌ها مدرسه میان و درس می خونن را بنویسم. چیزی که به خاطرش عضو این انجمن شدم ولی الان دارم کارهای دیگه می‌کنم.
    عصر هم که درگیر دکتر چشم‌پزشک مامان بودم و معاینه و خیال راحت که فعلا عمل نمی‌خواد. البته مسیر رفتن به دکتر ایده شلخته‌نویسی برای سمپوزیوم نویسندگی را بهم داد که کلی کیف کردم برای نوشتنش.
    امروز هم وفادار بودم به سال‌واژه‌ام «بیش‌نویسی» البته با قدم‌های مورچه‌ای.

  66. امروز تصمیمی گرفتم‌. این‌که اول اهداف کوچک برای خودم تعیین کنم و به آن‌ها برسم، بعدش هدف بزرگم را هم پیدا می‌کنم.
    مشکل این است که در اولین هدفی که برای خودم طرح کردم شکست خورده‌ام. (هاها، خنده عصبی🤣)
    امروز یک کوئیز شیمی داشتیم که عوض کوئیز، بیشتر به امتحان پایان‌ترم می‌خورد. ۲۰ تا سوال. ۱۸ گرفتم. آن دو تا سوال هم که اشتباه زدم، از صدقه‌سر سخت بودنشان نبود. نه. امتحان‌جان، یک‌وقت تیریپ گانگستری به خودت نگیری که 《اوف، من اِن‌قده سخت بودم که حتی دانش آموزِ ۵ ساعت خوانده هم کله‌پا کردم.》مشکل گاو بودن خودم بود نه سوالات هوشمندانه‌ی تو.
    و این‌گونه است که تر زده می‌شود در برنامه‌ها. بیچاره انگیزه‌ی جوان‌مرگ من.
    عیبی ندارد. ان‌شاءالله هدف بعدی جبران می‌کنیم.
    نتیجه انتقالی نیامد. این هم عیبی ندارد.
    در کلاس نویسندگی شرکت کردم. حالا بیشتر از همیشه دوست دارم نوشته‌هایم را هوا کنم. مشکل این است که نوشته‌ی خوبی ندارم، و نمی‌دانم کجا منتشرشان کنم. فکر نصب تلگرام یا اینستا هم جرئت ندارد از ۱۰۰ متری کله‌ام بگذرد. آخرین دفعه که بحثشان را پیش کشیدم خطر جنگ جهانی سوم از بیخ گوشم گذشت.
    ولی این هم عیبی ندارد. باز هم می‌نویسم حتی اگر کسی نخواند. عین کنه می‌چسبم به نوشتن.
    مهم شینقلی‌نانای است.

  67. اگر چند ثانیه زودتر رسیده‌بودیم، حلزون فرا نپاشیده‌بود.
    سال‌واژه‌ام نوگرایی.
    گزارش نانیک:
    فرصت نوشتنم کم شده. سخت است که در نوشتن، عادت پیدا کنم. عوضش دل خوش کرده‌ام به همینجا. اینجا اصلن شده آخرین سنگر نوشتنم. اگر اینجا ننویسم، احتمالن کل آن روز را چیزی ننوشته‌ام.
    گزارش نیک:
    ۱- صبح خواب ماندم. به خودم آمدم و ملتفت شدم که نیم ساعتی روی تخت خواب و بیدارم. در آن دقایق به نوشتن خواب‌هایی که دیده‌بودم فکر می‌کردم.
    ۲- پشت کتفم گرفته. یک گره عصبی آنجا بسط نشسته و خیال بلند شدن ندارد. خیلی هم عصبی است. این است آخر و عاقبت ۱۰ ساعت پشت میز نشستن.
    ۳- هوشواره‌ی کلاود برای ایرانی‌ها از دسترس خارج شده. ما را باش که برایشان اسم بامسما انتخاب کردیم. حقشان همان هوش مصنوعی است.
    ۴- به بدن‌جان ویتامین‌های وافری رساندم.
    ۵- بچه‌ها یک رستوران دریایی معروف معرفی کردند که اسمش را یادم رفت.
    ۶- کتاب دست دوم تنگسیر را سفارش دادم.
    ۷- کتاب فلسفه‌ی مواجهه با دیگری را در دست دارم. یاد گرفتم که عشقِ ادغام‌گر، مخرب است. عشق ادغام‌گر، عشقی است که طرفین تلاش می‌کنند خود را در یک موجودیت حل کنند و تمام زندگیشان یکی شود. حال آنکه ما جذب خودبودگی آدم‌ها می‌شویم و عطش کشف دنیای بی‌نهایت آدم دیگر است که شالوده‌ی عشق می‌شود. عشاق با هم تفاوت دارند، ولی این تفاوت سردی نمی‌آورد. شوق اکتشاف و پذیرش اختلاف‌های بنیادین می‌آورد._ااا چه باحال شد این یند. فردا همینو ادیت می‌کنم و در کانال می‌هوایم. این است قدرت گزارش نیک. نویسنده‌ی بی‌ایده رو هم شفا می‌ده._
    ۸- سپاسگزار بودنم.
    نشانی دفتر پربرگم:
    https://t.me/asaremoaser

  68. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «پستاندار درون»

    _ صفحات صبحگاهی را نوشتم. خواب دیدم می‌خواهم یک سوئیت مجردی برای خودم بسازم. آخ که چه خوب می‌شد اگر می‌ساختم.

    _ به کانال بچه‌ها سر زدم و کلی لذت بردم.

    _ کلی آهنگ گوش دادم برای تمرین ترانه‌نویسیِ دوره‌ی شعر

    _ وبینار نویسنده‌ساز را بودم.
    آقای کلانتری کلی شعر از بیژن جلالی خواند. بعد ادامه نویسی داشتیم با این عبارت: «درد من این است که».
    راستی درد من چیست؟ درد این روزها بیشترش مشترک است با بقیه‌ی مردم کشور. درد بلاتکلیفی، ترس، ناامنی، گرانی و آرزوهایی که در کنار ضرورت‌ها وصله‌ی ناجور دیده می‌شود.
    امروز یک‌شنبه بود و «اکنون من» در فهرستی از کلمات را داشتیم. کلمات امروز و این هفته نشان از تجربیات جدیدم بود و کلی هیجان تازه که از ترس نتوانستن بود تا آشنایی با آدم‌های جدید.
    مبینا آمد و در مورد نوشتاردرمانی گفت. در یکی از مقاله‌هایی که می‌خواند نوشته بود: « با نوشتاردرمانی به دوام خود ادامه می‌دهیم».

    _ سه کتاب جدید سفارش دادم.

    https://t.me/mahnaz_roointan

  69. گزارش نیک امروز، در آستانهٔ غروب 🌿

    ☑ صبح، رؤیا و کلمه را دوباره به هم رساندم و چیزی از جهان پنهان درونم را به شعر سپردم تا از خواب به بیداری راه پیدا کند.

    ☑ ریلز تازه‌ام، «خشاب سکوت» را منتشر کردم و این بار موسیقی را کنار گذاشتم تا خودِ سکوت، موسیقی شعر باشد.

    ☑ دربارهٔ ریتم انتشار ریلزها و فرصت دادن به هر اثر برای پیدا کردن مخاطبش اندیشیدم و فهمیدم گاهی یک اثر برای دیده شدن، بیشتر از انتشارهای پیاپی به کمی سکوت نیاز دارد.

    ☑ چند دست بازی کردم و برای مدتی ذهنم را از فکرهای روزمره بیرون کشیدم و به جهان بازی سپردم.

    ☑ با کارت‌ها بازی کردم و در میان حرکت دست‌ها و نظم و لغزش کارت‌ها، لحظه‌ای از روز را به بازی و تمرکز بخشیدم.

    ☑ برای امروز یک فال دیکامرون Decameron گرفتم و کارت‌ها از خستگی، رها کردن بارهای اضافی، دوری از جنگ‌های بیهوده و بازگشت به لذت و آفرینش گفتند.

    ☑ اسپرسویی برای خودم آماده کردم و در میان عطر قهوه و گرمای فنجان، اندکی مکث کردم.

    ☑ عصر که رسید، از خانه بیرون زدم و در هوای رو به غروب، خریدهای روز را انجام دادم

    ☑ برای گربه‌هایم شارلوت خانم و آقا شرلوک، غذای اصلی، کنسرو و تشویقی خریدم تا سهم کوچکی از مهربانی امروز به شرلوک و شارلوت برسد.

    ☑ جویس ویپ هم خریدم و با دست‌های پر از خرید به خانه برگشتم

    ☑ برای کنجکاوی دربارهٔ وای‌فای، تا حیاط رفتم و پوشش مودم مبین‌نت را امتحان کردم و فهمیدم سیگنال از طبقهٔ چهارم تا حیاط نمی‌رسد.

    ☑ برای رساندن اینترنت به حیاط به راه‌حل‌های سیم‌کارت‌خور فکر کردم و یک مسئلهٔ کوچک فنی را به تجربه‌ای واقعی تبدیل کردم.

    ☑ امروز را با کارهای بزرگ نگذراندم، اما هر جا توانستم چیزی به زندگی افزودم

    ☑ شعری منتشر کردم، بازی کردم، کارت‌ها را به رقص درآوردم، قهوه نوشیدم، بیرون رفتم و برای موجودات کوچکی که خانه را با من قسمت می‌کنند خوراک و تشویقی آوردم.

    ☑ امروز یادم ماند که نیک بودن همیشه در کارهای عظیم اتفاق نمی‌افتد…

    گاهی نیکی همان شعری است که در سکوت منتشر می‌شود.
    گاهی فنجانی اسپرسوست که با حوصله نوشیده می‌شود
    گاهی چند دست بازی برای سبک شدن ذهن است
    و گاهی کیسه‌ای از غذا و کنسرو و تشویقی است که با خود به خانه می‌آوری.

    امروز را آرام‌تر از آنچه آغاز کرده بودم به پایان می‌برم
    با چند کار کوچک که هر کدام، ذره‌ای زندگی به زندگی افزودند.

    کانال تلگرام من:
    https://t.me/draliandishmandir

    صفحه اینستاگرام من:
    @dralandishmandir

    نویسنده: دکتر علی اندیشمند

  70. امروز روز خوبِ خدا بود.
    صبحانه ای ساده، آغازگر روزم شد.
    صفحات صبحگاهی را سیاه کردم اما نه آنچنان.
    کلمه برداری کردم حین مطالعه، اما نه آنقدر چرب.
    بوفِ کور را جلو بردم. کلمه برای آموختن، زیاد دارد.
    مطالعه کتابِ غیرداستانیم پیش نرفت.
    چند روز است که فرصت سیاه قَلمیدن نداشتم و نقشی نزدم.
    دُخملک را به حمام بردم.
    فیلم فرصت نکردم ببینم.
    در وبینار روزانه شرکت کردم و ادامه نویسی انجام شد.

    شعر از سعدی:
    من از آن روز که در بند توام آزادم

    پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

    همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند

    در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

  71. امروز سرکار فقط داشتم تلفن جواب می‌دادم، به طور متناوب گوشی و تلفن ثابت زنگ می‌خورد و جواب می‌دادم. فرصت کردم چند تا نامه هم بنویسم. آمدم خانه هم همین‌طور موبایلم زنگ می‌خورد. و سردرد شدم.
    چند دقیقه‌ای ابتدای فیلم وثیقه را دیدم. و ابتدای فیلم زاک را دیدم و چقدر کمدی و جذاب بود. البته اسم کاملش این نیست. هر دو فیلم جذابند. من فیلم هم مثل کتاب، قسطی می‌بینم. از هر فیلم ده دقیقه اول را دیدم، تا به صحنه مهیج رسید، قطع کردم. این هم در راستای اهداف خرد.
    وبینار و ادامه‌نویسی و کلمه‌نویسی هفتگی حالم را خوب کرد. خانم ملائی را هم بعد از مدت‌ها دادیم. همیشه موضوعات کاربردی و جذابی دارد.
    راجع به ریشه کلمات چستم و یک کتاب دانلود کردم. به نام فرهنگ ریشه‌ی واژگان فارسی، دکتر علی نورائی. و یک نگاه انداختم. ریشه کلمات را به صورت شجره‌نامه ترسیم کرده. خاندنش نیاز به دقت دارد. و زیاد آسان نیست. مطلبی هم در سایت متمم در این باره منتشر شده است. ولی به ریشه کلمات اشاره نشده است.
    اپلیکیشن واژه را از بازار دانلود کردم. اصلن کاربردی نبود.
    یک سایت را هم دیروز در این باره پیدا کردم. و در موردش در کانالم نوشتم. سایت توسط آقای اردشیر نورمند نوشته شده. هرچند، چند مطلبی بیشتر ندارد. و مربوط به سال‌های گذشته است، بسیار جالب و کاربردی است. متأسفانه سایت بروز نشده است. آدرس سایت هست: eshterakatezaban.blogfa.com
    https://t.me/armaghannevesht

  72. ممکن است یک روز آدم فضایی‌ها شما را بدزدند؟ باور کنید اگر این اتفاق بیفتد من خبرشان نکرده‌ام. شما که آقای ولوت نیستید.
    شاید هم یک استادْ شاهین بداخلاق و غرغرو و بدجنس، همین حالا در سیاره‌ی دوری زندگی می‌کند. شاید شاگردهایش دنبال نسخه‌ی فضایی آن استاد شاهین، که شما باشید،‌ می‌گردند.
    شاید شما را بدزدند و به سیاره‌ی خودشان ببرند. آن‌ وقت استاد بداخلاق و غرغرو و بدجنسشان را جای شما به ما می‌اندازند.
    کاش گواهینامه‌ی‌تان را تمدید نمی‌کردید،‌ اینطوری سخت‌تر پیدایتان می‌کردند. کاش اگر بچه‌های مدرسه نویسندگیِ سیاره‌ی دیگری برایتان میل فرستادند،‌ نروید. اصلن جوابشان را ندهید.
    اصلن شاید شما قبلن خودتان آقای ولوت بوده‌اید و بچه‌هایی پیدا شده‌اند و جایتان را با نسخه‌ی فضاییتان عوض کرده‌اند. ممکن است. چون شما حسابی شبیه دیُو هستید. نمی‌توانم بگویم چقدر شبیهید چون داستانم اسپَویل می‌شود. آن هم بخشی که هنوز حتی ننوشته‌ام. اما وقتی نوشتم و خاندید می‌توانید بگویید شبیه دیُواید یا نه؟ سحر هم شبیه مرجان‌جان است(البته مهربون‌ترترتر از مرجان‌جان).
    برای آخرین بار کلاه بیسبال را بازنویسی کردم. یعنی به گمانم، آخرین بازنویسی بود. هنوز شک دارم. سروکله‌ی آقای ولوت آندرومدایی پیدا شده، اما چالش‌هایی با خود آورده و …
    سی‌ دیدار ورق زدم کمی و بالاخره استعاره‌ای چندروزی توی سرم وول می‌خورد تایپ کردم و فرستادم برایتان. بازخورد نویسندگی خلاق را بودم و چه مونولوگ‌هایی خاندم. هر کدام رنگ و زبان خودشان را داشتند. آوین خیلی خوب قصه می‌گوید. سارینا زبان تازه‌ای دارد. مائده شخصیت‌ِ زنده می‌سازد. ایلانا زبانش به شخصیتش خیلی نزدیک می‌شود. انسیه انگار شعر می‌گوید، شاعر است. خیال می‌کنم هر نویسنده یک دنیاست.
    دلم می‌خاست چیزهای بیشتری بخانم. راستش خیلی هم دلم می‌خاست. اما همه‌ی بعد از ظهر خاب می‌آمد و می‌نشست توی چشمم.
    نوسندگی خلاق را ببودم و از پیرنگ گفتیم. مرور موضوعات مربوط به پیرنگ را دوست دارم. حرف زدن درباره‌ی پیرنگ را هم. فکر کنم دلیلش این باشد که پیرنگ را هیچ نمی‌فهمم.
    باز خاب دارد توی چشمم لانه می‌کند. شاید این آخرین جمله‌ی نیک‌نامه‌ام باشد.

    دوستدار خیلی زیاد شما، لنا

  73. گزارش نیک “1405/5/18″ مرداد‌ماه. روز یک‌شنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”درآمدی تاریخی بر نظریه‌های ادبی از افلاطون تا بارت” از ریچارد هارلند را خاندم.
    کلمه‌برداری هم انجام دادم.

    کتاب”عقرب‌کشی” از شهریار مندنی‌پور را خاندم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    کتاب”خسرو‌خوبان” از رضا دانشور خاندم.
    کلمه‌برداری هم انجام دادم.

    شعری در کانالم هوا کردم.

    ورزش کردم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    https://t.me/speechoff

  74. تعهد ورزی سال‌واژه‌ام است و دلیل بیداری صبح. نمره امروز را هشت می‌دهم. پروازی صبحگاهی به بیکران داشتم و فرود آمدم. چند سطری نوشتم تا دستم روان شود لباس پیاده‌روی پوشیدم وه که مردم صبح روشنایی می‌بخشند. در حین پیاده روی رویای داستانک را در سر پروراندم. با خواهرم گفتگو کردم و به نتایجی در باره پرداخت پول به شهرداری رسیدیم. داستان بلندی را طراحی کرده‌ام. و با وجود گرما خوردن یک کاسه آش لذت‌بخش بود. ناهار و شام را با عجله آماده کردم اول وقت در وبینار شرکت کردم بعد اینترنت قطع شد و بعد هم تلفن ضروری پیش آمد از وبینار جا ماندم. کتاب صوتی شهرنوش پارسی پور را گوش کردم از سری داستان‌های فرصت دوباره نثر بسیار روان و خوبی دارد. واژه ریگ در دیده را به واژگان خاص دفترم اضافه کردم. امروز حجم کارهایم زیاد بود و خاطره نداشتم. به کانال تلگرام من خوش آمدید👇

    https://t.me/notetoday1

  75. – سه قسمت پنت‌هاوس دیدم‌. می‌خواستم قسمت آخر این فصل را هم ببینم که حوصله‌ام ته کشید و حواله‌اش کردم برای فردا.

    – شلخته‌نویسی خیلی برایم جذاب است. کمک می‌کند که خلاقیتم رشد کند و به وجدم می‌آورد.

    – مقاله‌ها را سئو کردم و در سایت انتشارشان دادم، ویدئوی یوتوب هم همین‌طور.

    – مبینا ملائی عزیز بعد از قرنی طلسم را شکست و به وبینار نویسنده‌ساز آمد. دلتنگش بودیم!

    – آزادنویسی، آزادنویسی، آزادنویسی.

  76. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -صبح نیمی از نقاشی‌ها را کشیدم.
    -برق که رفت، خوابیدم.
    -سایه‌ی پایم روی دیوار تا سقف می‌رفت. غول‌پایی بود برای خودش.
    -برق که آمد، نقاشی‌ها را کامل کردم.
    -طرح درس جلسه‌ی پنجم را نوشتم.
    -داستانک جدید را گذاشتم تو کانال.
    -گزارش نیک را فرستادم.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  77. کمال نمی‌ذاره بنویسم. چند بار دستم رفت به نوشتن، پابرهنه پرید وسط که داری هجو می‌نویسی. کمال طلبید و ننوشتم. خجالت کشیدم. ولی حالا هجویات نوش حلالم.
    اسم شاپور‌ نمی‌تونه وحدت باشه. انگار اسم یه قداره‌کش سبیل از بناگوش دررفته رو با اسم یه ژیگول مکش‌ مرگ ما عوض کنی. بماند که در و دیوار خیابان جار می‌زند شاپور، گیرم پلاک «وحدت اسلامی» پیچ و مهره کردی.

    راه رفتن یه قمری رو پیاده‌رو سیاه و چرک از روغن سوخته هیچ وقت عادی نمی‌شه. یا تو عرق‌ریزون داغ لنگه‌ظهر، پشت چراغ قرمز، قاطی آروغ اگزوز و بوق ماشینا، وقتی یه دسته کفترچاهی می‌بینی که لنگر می‌خورن رو سیم برق، انگاری وسط یه کپه کاغذپاره، یه بیت ناب با خط نستعلیق نشسته.

    چی شد که حالا دارم می‌نویسم؟
    پناه بردم به نیما. به حرفهای همسایه. خوندم و نوشتم از روی این چند جمله.
    «دانستن سنگی یک سنگ کافی نیست. مثل دانستن یک شعر است. گاه باید در خود آن قرار گرفت و با چشم درون آن به بیرون نگاه کرد و با آنچه در بیرون دیده شده است به آن نظر انداخت……… دنباله‌ی حرف را دراز نمی‌کنم. تو باید عصاره‌ی بینایی باشی.»
    و بعد خوندن
    :«هرکس تنهاست عزیز من و خیلی تنها»
    . تو زندگی یه روزایی هست که دیگه واسه هیچی جا نیست. انگار رودل کردی. روزایی که هیچ به کارت نمیاد مگه دو کلوم حرف حساب.

    «خانه‌ام ابری‌ست اما
    ابر بارانش گرفته‌ست.
    در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
    من به روی آفتابم
    می‌برم در ساحت دریا نظاره.
    و همه دنیا خراب و خرد از باد است.»
    
    این شد که به سنگ بودن فکر کردم.
    من می‌خوام سنگ باشم
    یه مجسمه وسط میدون شاپور
    جایی که وقت رد شدن جنگنده‌ها
    گربه‌هاش هیچ، آدماشم جون‌پناهی ندارن
    می‌خوام تخت مرده‌شور خونه باشم.
    جایی که آخر خطه رفیق

    با همه این احوال می‌رم تو جلسه کوچینگ. جلسه از 45 دقیقه می‌رسه به دو ساعت. چرا دیگه خسته نیستم؟ سررشته چند تا کلاف پیدا می‌شه. آخرش می‌گه:
    «یه جاهایی به خودم گفتم کاش شکیبا نگام می‌کرد»
    «مگه دوربینت بازه؟ پس تصویرت کو؟»
    آفلاینیم با ژست آنلاین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *