«فراموشی و بخشش شاید دو امر جداگانه به نظر برسند، اما باور دارم یکیاند. هربار خطایی را به یاد میآورید، از شما درخواست ببخش میشود. بنا به تجربه میدانم خطاها سالها و سالها و سالها به ذهن برمیگردند، هر یادآوری خواستار بخشش است و تا زمانی که عمل خطایی را رها نکنید، اسیر آن میمانید.»
-خوزه هابدی
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
123 پاسخ
سالواژهام: بیخیالی
گزارش نیک روز دوم
-راستش من اصلا سال واژهای نداشتم. صدقه سر گزارش نیک به این موضوع فکر کردم. و برای من که روی همهی مسائل ذرهبین میگذارم، این بهترین واژه بود.
– امروز برادرم مطالب نشریهشان را برایم فرستاده بود. از آنجایی که اصلا علاقهای به خواندشان نداشتم سعی کردم پاکیزه نویسیاش را بررسی کنم. همین جا بود که بحثمان دربارهی علامت تعجب شکل گرفت.
از آنجایی که متوجه شدم این عمل راه به جایی نمیبرد همانجا گفتم، بیخیال.
-تمرین شعرم را انجام دادم. ولی هنوز مرددم که خوب است یانه.
ولی باز به خودم میگویم بیخیال و ثبتش میکنم.
-مادرم آمد نوا را حمام برد. از حمام بردنش ترسی ندارم، اما واقعا دلم میخواهد از زیر این مسئولیت فعلا شانه خالی کنم. در حمام صدایش میآمد که، رکابی پوشیدی کمرش چاییده، پوشک رو سفت بستی جاش مونده و… در دلم بعد هر جمله میگفتم بیخیال.
-راهنمایی که بودم خالهام برایم انشا مینوشت. من بلد نبودم. رشتهاش انسانی بود و دست به قلمش خوب. یک بار هم با هم رفتیم مجلهای که شعرش چاپ شده بود را خریدیم. اینها کنار هم باعث شد اصرار کنم که وبینار امروز را شرکت کند که اگر مایل بود در کلاسها هم شرکت کند. گفتم برای کلاس حتما ایرپاد یا هندزفری داشته باشد. اما خیالم از وبینار راحت بود. در طول وبینار متوجه شدم که امروز روز مناسبی نبود. چون استاد شروع کرد به انتقاد از اینستا و جَو مناسب حضور خاله جان نبود. نفس عمیق میکشیدم و میگفتم بیخیال.
بعد از وبینار تماس گرفتم و متوجه شدم کل وبینار حس غربت داشته و خیلی چیزی دستگیرش نشده بود. به جز آنجا که استاد گفته بود رمان بامداد خمار چرند است. و خودش هم عقیده بود.
-تندیس آخرین بیخیال تقدیم میشود به آنجایی که من سال بلوا را در تمرین نویسندگی خلاق خلاصه کرده بودم. و با عشق سالهای وبا قیاسش کرده بودم.
بعد از مدتها دوری چند وقت پیش وارد وبینار شدم و دیدم استاد دربارهی رمانهای عباس معروفی صحبت میکند. و آنجا که گفت نوجوان فقط به سن نیست، من نابود شدم. حس کردم چقدر بزرگوارانه آن روز عصبی نشد از قیاسم و خلاصهام را پسندیده بود.
نمرهام را ۸ میدهم. چون در بیخیالی موفق بودم.
دیروز یا پریروز گزارش نیک نوشتم ولی درج نشد یه کم گشتم دیدم حوصله ام نمیذاره گفتم بیخیال یا هست یا نیست دیگه
۱ امروز رفتم سرکار و برگشتم خونه با گوش درد بسیار خارپاشنه زیاد و بی حوصلگی
۲ اخبار گدش دادم توی راه
۳ دارم رمانم رو می نویسم و ضمن ان به مسایل روز فکر میکنم
۴ از راه رسبدم خونه شوهرم داشت قهوه می خورد گفتم یکی به من بده گفت ندارم ولی می دونم که داشت ناراحت شدم.اما بعد گفتم بدرک رفتم خودم واسه خودم خریدم
۵ یه جا اونجا داشتن سیگار می کشیدن به من تعارف زدن خواستم بردارم یاد استاد افتادم که هم مردهست و هم جوونه خجالت کشبدم و گفتم نه مرسی نمیکشم.از خودم راضی ام.
۶ حال روحی ام خوب نیست نگران ایرانم.
۷ دارم می ندیسم رمانم رو ،دارم ادامه میدهم و قبلش اهنگهای کلاسیک گوش میدهم که روحیه مو بالا نگه میدارن.
۸ گوشم و پاهام باهم تبانی کردن کلکمو بکنن..سن که کم کم برسه به پنجاه فشار میا به صد جا
یِکِم
«سرحال»
.
شده هشتم به آخرْ ماهِ نیمسال
بیارا و تکانی دِه پر و بال
کناری نِه همه ترس و همه لرز
تویی فرمانروا بیحد و بیمرز
.
توی سه دقه گفتمش. رکورد زدم.
قطعا یه خواب خوب بعد از سالها میتونه راز همه موفقیتها باشه.
💠💠💠💠💠
دوم
«یالا انتخاب کن»
.
فوتبال لیگ برتر انگلیس دو هفتهس که شروع شده.
هفته اول، منچستریونایتد مث سیزده سال گذشته تپه تازهای رو فتح کرد و بعد از پنجاه وسه سال بازیهای اول فصل رو واسه دو فصل پشت هم، با باختن شروع کرد.
ساعت هفت بازی داره. درست نیم ساعت پیش از کلاس نویسندگی.
ساعت هشت هم یه وبینار دیگهست.
هر سهتاش مهمن. منم و فعلا یه گوشی. چطوری ببینمشون؟
فشردگی عصبی کنندهای شده برا خودش.
میگم بازی رو میبینم و کلاس که شروع شد صدی فوتبالو میبندم و جفتی کار رو میبرم جلو.
چشمم اونجا گوشم اینجا. اوایلش خوب بود ولی گوشی هرچقدر هم بزرگ باشه وقتی بخوای تایپ کنی جا کم میاری.
منچستر هم میرینه و بازم عرضه کلین شیت نداره و همین، کنارِ قطعی اعصاب خردکنِ فوتبال، بهونه میده دستم که ببندمش و کلا تمرکزمو بذارم روی کلاس.
حیفه خب. تازه قلق خیلی چیزا دستم اومده و هربار فایلای گذشته رو گوش میدم عمق مطلب میزنه به کمرم و رگبهرگ میشم که اشتباه کردم که حواسم سر کلاس جمع نبود و گفتم بعدا ضبط شده رو میشنوم.
نه عزیز نه برادر، یه چیزایی رو همون موقع باید بفهمی و بپرسی.
تنور مغزت که سرد بشه دیگه یادگیری بهش نمیچسبه. حیف. ولی بازم این از برکات کلاس شاهینه.
حالا اون وبینار بعدی هم کنسل. انتخابم همین نویسندگیه که برام عزیزتر شده.
خودش، کلاسش، استادش، بچههاش و گروهی که به لطف ساره عزیز هوا شده.
جلسه خوبی بود.چسبید. تمرینِ درجایِ عملی داشت. خیلی بیشتر از همیشه یاد گرفتم و کیف کردم. کاش همیشه انقدر عملیتر و درجا سرکلاس میتونست باشه.
آخرشم آخرای جلسه فامیلمو گفتم.
مث نقطهای که ته جمله میذارن، دیده نمیشه ولی خب همونجا واسه همیشه جاخوش کرده.
به دلایل زیادی، تودارم. یعنی شدم. واسه همینم یه مقاومتی میکردم جلوی گفتنش.
ولی صفای استاد نرمم کرد. البته وقتی هم گفت نیکنویسیامو میخونه خرکیف شدم. حالا هندونه هم بودا ولی خب، هندونه شیرین همیشه مشتری داره.
با گفتن فامیلم سبک شدم.
یه جور دِین به استاد هم بود. قبلا گفته بود میخواست بدونه و من خودمو زده بودم به اون راه.
چند روز پیش توی وبینار هر روزهش یه جا به همین موضوع اشاره کرد.
دیدم حق داره.
از زبون خودشم که فامیلمو شنیدم حس کردم چقدر خوبه که رسمیت پیدا کردم. هویتم رو رسما تونستم بروز بدم. ثبتش کنم. یه منِ رسمیِ واقعیِ وجوددار. دیر ولی با اثر موندگار.
شیرینه پذیرشِ خودت بعنوان یه آدم جدی. یعنی که جدیجدی رو خودت حساب کنی با هویت کاملت.
💠💠💠💠💠
سوم
.
حس دلتنگی داشتم بابت جلسه آخر.
ولی دیدم احمقانهست. وقتی هر روز هست و میشه دیدش و وقتی میشه سه ماه آینده رو توی کلاسش پیشرفتهش شرکت کرد حتی توی این خاورمیانه پرآشوب که قراره ما رو ببره به وسط طوفانی که نمیشه پیشبینی دقیقی کرد، پس فعلا هست و هستم و دلخوش باشم به همین هرچند میدونم فقط دلخوش به این مقدار نباشم.
و یه نکته طلایی هم خودم به خودم یاد دادم. اولین بار بود. شاید بابت اینکه به قول خود شاهین، این کلاس رو نخواسته تبدیل به یکی دیگه از مصیبتهای زندگیمون بکنه.
برای همین به ذهنم رسید اون چیزی که میدونم تشویق میشه ننویسم. اتفاقا برعکس.
ساختار شکنی کنم ریسک کنم تا ببینم بازخوردش چیه و کجای کارم. درسته ممکنه بگه خاک بر سرت برینه این چیه بعد هشت جلسه، ولی همون نقدش باارزشه.
مار هم زهرش باارزشه چون پادزهر ازش میسازن ولی وقتی تحریکش نکنی نیش بزنه خب چطوری پادزهر ازش بگیری؟
نقدای شاهین از من کاش بیشتر از تعریفاش بود. با نقد خیلی بیشتر میشه یاد گرفت تا تعریف.
با خودم قرار میذارم از نقد هم بیشتر یاد بگیرم هم بیشتر کیف کنم.
راستی، دیدم ادامه بخش سوم داره میشه همون نوشته یادگاری که گفته بنویسیم.
پس اینجا تمومش میکنم.
یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
۱- امروز صبح زود بیدار شدم. برای صبحانه کمی دالعدس خوردم، چون از صبحانههای تکراری خسته شده بودم. سپس ظرفها را شستم و آشپزخانه را مرتب کردم تا با خیال راحت آشپزی کنم.
کمی بعد، یخچال دیگری که داشتیم و از روز اسبابکشی چشمانتظارش بودم، رسید. متأسفانه ارتفاعش از کابینت بلندتر بود و نتوانستیم آن را وصل کنیم. حالا باید کابینتکار بیاید و باکس بالای کابینت را پنج سانتیمتر بالاتر ببرد.
۲- برای ناهار زرشکپلو با مرغ درست کردم. با اینکه معمولاً دستپختم خوب است و تقریباً همهی غذاها را بلدم، گاهی برای تنوع دستور پخت متفاوتی را امتحان میکنم. اینبار زرشکپلو را به سبک نواب ابراهیمی درست کردم و چند استوری هم از مراحلش گذاشتم.
انصافاً خوشمزه شد.
۳- بعد از ناهار کمی دراز کشیدم، گزارش نیکم را نوشتم و در وبینار «نویسندهساز» شرکت کردم.
طبق رسم هر یکشنبه، «اکنون خود را در فهرستی از کلمات» نوشتیم. وقتی فهرست این هفته را با هفتهی قبل مقایسه کردم، متوجه شدم این هفته دغدغهی مالی بیشتری داشتم و روزهایم بیشتر به واکسن، دکتر و کلاسهای بارداری گره خورده بود. هفتهی قبل پرانرژیتر و خوشحالتر بودم.
وقتی بحث استاد به پرسش و پاسخ رسید، ناخودآگاه چشمهایم خواب رفت. این روزها اصلاً نمیتوانم جلوی خواب بعدازظهرم را بگیرم.
۴- وقتی بیدار شدم، سوزش معده داشتم و هنوز احساس خستگی میکردم. کمی میوه خوردم و وارد اتاق کارم شدم تا حداقل یک ساعت نقاشی بکشم.
۵- یک ساعتی نقاشی کشیدم و همزمان به کتاب صوتی «خداوند الموت» گوش دادم. چیزی به تمام شدنش نمانده است.
برای شام هم کمی تخممرغ آبپز و سبزیجات آماده کردم؛ غذایی ساده که فکر میکردم برای نینی هم مفید باشد.
۶- شب که شد، ادامهی سریال This Is Us را تماشا کردیم. کمی حرف زدیم و بعد خوابیدیم.
اما خواب به چشمهایم نمیآمد. این روزها حس میکنم زندگی برایم کمی حوصلهسربر شده است. انگار دلم یک تجربهی متفاوت میخواهد؛ یک اتفاق جدید، چیزی که ریتم تکراری روزها را به هم بزند.
فردا قرار بود به مرکز بهداشت بروم و واکسن بزنم. اتفاق هیجانانگیزی نبود؛ اما شاید همین روزهای ساده هم بخشی از مسیر باشند.
شاید فقط باید کمی صبر کنم تا مامان و دایی بیایند و روزها دوباره شکل معمولشان را از دست بدهند.
۷- همستر زیادهگو میگوید:
احساساتی که تجربه میکنی، کاملاً انسانی و همگانیاند. روزهایی در تقویم زندگی میرسند که آدم بیشتر از همیشه احساس خستگی و ملال میکند. مهم این است که صبور باشی و سعی کنی از دل همین روزمرگیها، اتفاقهای تازه خلق کنی.
زمان همهچیز را درست میکند.
نمرهی امروزت: ۷ از ۱۰
زهرا قاسمیزادگان
#کنارقاب
گزارش نیک ۷۰ من/ یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵
شب قبل ساعت ۲۲ در ده دقیقه پایانی جلسه مهران بهشتی به خواب رفتنم موجب بیداری ساعت ۴:۳۰ صبحم از گرما میشود و بعد از گشودن پنجره خوابم نمیبرد. یک یادداشت سحرخیزانه با عنوان «خوب کتاب میخوانی یا کتاب خوب میخوانی» را ساعت ۵:۱۵ در کانال تلگرام و بله هوا میکنم و پس از آن حین خاندن کتاب «نزدیک ایده» در طاقچه به خواب میروم و تا ساعت ۸:۱۵ با بلند صحبت کردن مریم با تلفن ناگهانی از خواب میپرم. و ناچار در حالت خماری مجبور به برخاستن میشوم. روز ولادت حضرت رسول و تعطیلی است و از ساعت ۱۱ تا ۱۳:۴۰ وبینار هوش مصنوعی جواد شیروانی است که نکات مفیدی عنوان میشود و انواع هوش مصنوعی را در اسکای روم معرفی میکند. حین وبینار میترا جان پیامک میدهد و برای جلسهی کوچینگ درخواست میکند که بخاطر عجلهاش برای ساعت ۱۴ ست میکنیم و با نتایج دلچسب انجام و پایان مییابد. نویسنده ساز را باز برای ورودم اجازه نمیدهد و با خاموش و روشن کردن ۱۳ دقیقه را از دست میدهم و در حال لغتنویسی یکشنبهها که وارد میشوم و حدود دو خط نوشتهام که استاد اعلام پایان میدهد اما من حین گوش سپردن تا پنج خط مینویسم. و بعد نوبت پرسش و پاسخ است و موضوع محبوبم اسطوره و افسوس خوردن که کتابهای اسطورهای ام را در سفر ندارم و در طاقچه «افسانه اسطوره» را جستجو می کنم که نیست و لیستی از اسطورههای مختلف را میآورد که بیش از ده تا را در طاقچه بینهایت از قبل دارم و از بیشتر خریدن میگذرم. چون آنقدر کتاب نخوانده دارم که گاه غصهام میگیرد که وقت خاندن ندارم و به تنها کسی که حسودیام میشود استاد کلانتری است که چگونه اینهمه کتاب را خواندهاند و در خاطر دارند، که کدام نشر و کدام نویسنده و مترجم است و من بخاطرم نمیماند. و بعد صحبت از کتاب روزنویسی و بعد مبینا ملایی نازنین و یک مقالهی عالی از« اسماعیل خویی» بنام «برگرداندن یا زیروزبرگرداندن؟» که به ترجمه و اینکه «ترجمه خیانت است؟» میپردازد و بعد از وبینار میخوانمش و میگذارم که فردا نیز یکبار دیگر بخوانم چون طولانیست و در پایانش با احساس خستگی تندخوانی میکنم و فکر میکنم آنگونه که باید مفهومش را درنیافتم و حیفم میآید راحت از مطالبش بگذرم.
و در پایان اشاره به کتابهای نایاب و جلد نخستینها و اشاره به کتاب «جانتان مرغ دریایی» دارند که من در لنگه دو جلد از دو مترجم که شاید ۲۰سال پیش خریدهام دارم و چندین بار خاندهام و دلم میخواهد که باز هم بودند و میخواندم.
و بعد دولینگوی عقب مانده و روز یکشنبه به حد نصاب فاینال نرسیدنم و از فاینال به سمی فاینال پرت شدنم و قبل از وبیکار تریپل میدهد که بخاطر وبیکار الهه علیزاده نازنین آن را مجبور میشوم از دست بدهم و افسوس میخورم.
نوشتن گزارش روز شنبه و ارسالش در سایت استاد کلانتری عزیز و در کانال تلگرام و بله هوا کردنم. در جمع و جور و شستن و جا دادن وسایل سفرم دفتر کاریکلماتورم خود را رقصان و دلبرانه نشان میدهد و با دیدن ۸۳ کاریکلماتورم، مجدد تحریک میشوم که از نو روزی سه تا را بنویسم و دفتر را جلوی چشمم میگذارم. حذف کانالهای به درد نخور برای جا باز کردن تلگرامم بیش از یکساعت وقتم را میگیرد و فقط چهار کانالم حذف میشود که این جا باز کردن هر چند به نظر کم میآید اما برایم عالی است.
https://t.me/mahro1402
“این دیگران نیستند که بیشتر از همه ما را مایوس میکنند، بلکه اختلاف میان واقعیت و ساختههای دور و دراز ذهنمان است که نومیدمان میسازد”
-از رمان “همراز” هلن گرمیون
یکشنبه برای من ساده بود.
فکر کردن، خوندن و امیدوارانه برنامه چیدن برای پاییز پیش رو، که از کار فعلی دربیام و تحت عنوان دانشجو، فشار روانی برای کارگری و درآوردن خرج روزانه برداشته بشه، و بتونم در آرامش در مسیری گام بردارم که با استعدادها و تواناییهام همخونی داشته باشه و لذت ببرم ازش.
قبلا هم یک بار گزارش نیک نوشتم ولی نفهمیدم چرا هیچ وقت پست نشد
ولی هر روز گزارش بقیه رو میخونم و کیف میکنم از نگارش دوستان
خوندن روز به روز گزارش بقیه یه جورایی جزء جدایی ناپذیر روزام شده
خودم هم روزانه نویسی میکنم ولی نیک نویسی نه، شاید اگر این بار ارسال شه گزارشم منم از این به بعد بنویسم
یکشنبه که تعطیل رسمی بود از فرصت استفاده کردم و تا تونستم فیلم دیدم البته الان مشغول دیدن سریال modern family هستم و اگر به زندگی آمریکایی علاقه دارین و سریال طنز دوست دارید پیشنهاد میکنم حتما ببینید
گزارش نیک ۱۱۰
سالواژهام: فاصله
—فاصلهام با آدمهای اطرافم چقدر است؟ نزدیکانِ دور. دورهای نزدیک. با خودم صادق میشوم. کسی را میشناسم؟ عیانشان را نه، نهانشان را، میشناسم؟ نه نمیشناسم.
— روزهای دراز، شبهای کوتاه، کابوسهای همیشگی، رویاهای قایمکی، نوشتنهای تکراری، تصمیمهای هولهولکی، فکرهای راست راستکی، انتخابهای درست و حسابی را آگاهانه انجام میدهم. اما اتفاقهای پیشبینی نشده گیرم میاندازند در حصارشان. دلگیر شوم نشوم؟ صبر کنم نکنم؟ دروغ ببافم نبافم؟ دروغ نگویم بگویم؟ نفس بکشم نکشم؟ چه کنم؟
هنوز در سن آزمون و خطا هستم. هنوز باید قدرتمند، بهترین تصمیم را بگیرم.
—هنوز شِر و وِرهایم با عنوان رهانویسی نجاتم میدهند. سبکم میکنند.
—امروز چه خوردم؟ دوست ندارم بگویم. آخر اسمش تکرارچلو و تکرارخورش است.
— امروز دستم سنگین شد برای نوشتن. رفتم سراغ خواندن. رفتم سراغ «تافته جدا بافته» خسرو شاهانی. سبکی چشمانم با خواندن این اشعار طنز به دستانم سرایت کرد.
—حرف دارم بنویسم. اما یخزدهاند. باید یخزداییشان کنم. طول میکشد. فعلن منتظرتان نمیگذارم.
—شما را نمیدانم اما من هنوز امیدوارم.
آدرس کانال تلگرام من:
https://t.me/nahid40rasti02
بلاخره امروز تونستم خودمو جمع و جور کنم و یه کم کار کنم. یه شیت زدم برا پروداکت ریسرچ و فرستادم به قاسمپور. یه تسک دیگه بهم داد که یه کیوورد ریسرچ حسابی میخواد.
با چند تا از دوستان و استادها راجب انتخاب رشته حرف زدم. با منبری هم حرف زدم. میگفت اگه قصد داری دکتری بخونی برو سراغ ارشد. بعدم یه سری از تجربیاتشو بهم گفت. هوم الان دستم اومد باید چیکار کنم فردا انتخاب رشته رو نهایی میکنم.
یه پک هدیه سفارش دادم برا حسنا. این مدت خیلی حواسش بهم بود. عاشق کانزاشیه و یه کلکسیون ازشون داره. اونایی که میدونستم نداره رو گرفتم براش. با آنلاین شاپه هماهنگ کردم رو بسته بنویسن از طرف منه که موقع تحویل استرس نگیره ای وای این چیه و فلان.
وبینار جدید حمید جعفری رو ثبت نام کردم.
از اونجایی که موقع وبینار نویسندهساز برق میره و نمیتونم شرکت کنم از این به بعد اون تایم میخوام بیام گزارش نیک بچه ها رو بخونم. دیروز دوتا کانال جدید از بچه ها رو پیدا کردم. یکی برا عادل صالحی بود یکیم برا ملیکا اجابتی. خوندن نوشته هاشون خیلی کیف داد.
وبیکار سر زبان رو شرکت کردم. اول وبینار موسیقی متن قلعه متحرک هاول پخش شد. بعدشم حرف از انیمه شد. الهه گفت شما خودتونو کدوم یکی از شخصیتایی انیمههای میازاکی میبینین؟ نوشتم اون دختره که با جارو جادویی نامه میرسوند. کیکی. اسم انیمش اینه Kiki’s Delivery Service.
《با بانو مهشید امیرشاهی همآموز و همردیف بود و هر دو در کلاس نویسندگی》 که از خاب پرید. دست به موبایل شد، ولی طلاییِ موها و فربهی اندامِ بانو هیچ نسبتی با تصویرش در اینترنت نداشت.
به قول دائیجان ناپلئون که میگفت《کار، کارِ اینگیلیسهاس》 به خودش یادآوری کرد که 《کار، کار استاد کلانتریه》 و روزش را با بانو مهشید امیرشاهی آغازید. در هزار کلمهنویسی از فضای داستانهای ایشان بهرهها برد.
این خاب را تا بدانجا پیش برد که در کلاس یوگا هم سمیرا را مهشید نامید و سرشانه و لگنش را همتراز کرد.
تارنوازی را در امتدادِ حرکت خورشید پی گرفت و تا وقتی که بر زمین عمود شد، ادامه داد.
کتلتهای ناهار را که در بشقاب میگذاشت از مادرش پرسید《 چهطوری همهشونُ یه اندازه در میاری؟》 و مادر بادی به غبغب انداخت که 《زَنیّت و عُرضه، جانم》
سپس خط افول خورشید را گرفت و تا نویسندهساز نوشت.
ذهنش حول محور داستانکوتاه و 《باید میگفتم که》 میچرخید.
به گمانش ثبات و تعادل و قدرت و استقامت و کشش و انعطاف، دیگر فقط مخصوص تمرینهای یوگا نیستند، وقتی رفتار و آموزهها و جهانبینی استاد کلانتری هم لبریز از آنهاست.
بانو ملائی با مقاله اسماعیل خوئی، غافلگیرش کرد.
کتاب صوتی بوفکور با صدای زندهنام بهروز رضوی را شنید و بیشتر از متن، درکش کرد.
باغِ ما و دفترهای دوکا را تا خداحافظیِ خورشید پیش بُرد.
رویابینی و رویانگاری نیما در کتاب آنلاین روزنویسی میخکویش کرد.
خودسرزنشی استاد، رویابینی و روزنگاری ناصرالدینشاه به جای خودشان، اما نیما با جملهی 《کجاست یک تغییر کلی و ناگهانی که مرا تغییر دهد》 تیر خلاص زد.
در جایی که نمیدانم کجا، خاندهبودم که نیما گفتهبود بر سرِ زبان آیندگان خاهم بود (با نقل به مضمون) و حالا فهمیدم که شبی این مهم را در رویا دیده.
نونویسنده پنج دقیقه یوگای قبل از خاب داشت. یادش بود که درِ رویایش را برای نويسندگان و شاعران باز بگذارد.
📍کاش درون چمدانت برای من هم جا بود.
– میخواستم گل سینهات باشم و باتو به همه جا سفر کنم
حیف که خاله ریزه نیستم.
سال واژه: خوددوستی🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت
•آرایشگر خرابکار•
قرار شد ساعت ده صبح من، خواهرم و دخترش به آرایشگاه برویم تا هم خوشگلازیسیون انجام بدهیم برای موهایمان هم سبکسازی کنیم، راستش کوتاهی مو برای من یکنفر که تراپی محسوب میشود و هرچه آرایشگر بیشتر لِفتش بدهد بیشتر به من خوش میگذرد.
ده صبح رفتیم و دو بعد از ظهر برگشتیم، دیگر آرایشگرمان خیلی لِفتی بود.
برای هرکداممان یکساعت و خوردهای وقت گذاشت.
به ترتیب از بزرگ به کوچک نوبتمان شد.
خواهرم مثل بچهای خوب و ساکت نشست و کارش تمام شد و رفت که نهارش را آماده کند چون ما دو کله پوک و همسرانمان مهمانش بودیم.
بعد نوبت من شد، نشستن همانا و رفتن برق همانا.
اما فکر نکنید من به خودم انگِ خرافات میچسبانم، اصلأ. گردن گیرم برای خرافات خیلی کج است.
نور کمرنگی در فضا جریان داشت و آرایشگر همانطوری شروع به کوتاهی موهایم کرد.
به محض اتمام کار قیچی زنی برق آمد، در حال خودم بودم که آرایشگر گفت: «به خدا خیلی نزدیکی؟» متوجه نشدم چه گفت چون فکر نمیکردم با من باشد، سالن آرایشگاه بزرگ و شلوغ بود و هرکس هم مشغول کاری که بواسطهی بی برقی صدایش بریده بود.
و با آمدن برق همه صدادار شدند.
دوباره حرفش را تکرار کرد و من پرسیدم چرا اینطور فکر میکند؟
در جواب گفت: «چون به محض تموم شدن کار کوتاهیت برق اومد و من میتونم موهاتو سشوار بکشم.»
در دلم گفتم: ای کاش اینطور باشد و خدا بچهی حرف گوش کنی باشد، همان موقع یاد آرزویم در مورد رانندهی ماکسیم افتادم که برآورده شده بود، به خدا امیدوارم شدم.
شاید حرف گوش کن شده یا شایدم من را به مقام مستجاب الدعوهگی نائل کرده!
با زود باش بلند شو چقدر کار داری تو، بابا دیر شد پس من چیهای خواهرزادهی نسبتاً عجولم از جا برخاستم.
با آرایشگرم حسابی گرم گرفته بودم.
نوبت خواهرزادهام شد و با اینکه کلی با آرایشگر جیجی باجی شدند، اما در آسانسور خانهشان متوجه شدیم آرایشگر گند زده و صدایش هم در نیامده.
داشتم فکر میکردم اگر در ژاپن بودیم و متوجه این خرابکاری میشدیم یا آرایشگر خودش میفهمید چه گندی زده چه اتفاقی میافتاد؟
آنطور که در فیلمهایشان دیدهایم تا کمر خم میشدند و تقاضای بخشش داشتند، اما در ایران خرابکارها به تیم طلبکاران میپیوندند و شاید یک سیلی آبدار و چند فحش هم نصیبتان شود یا شما نصیب طلبکار کنید.
القصه خواهرزادهام مدام داشت به خودش و آرایشگر فحش میداد که اینهمه گفتند و خندیدند و این شد نتیجه،
آن هم بعد از شش سال آرایشگاه نرفتن و دم مهاجرت تِر خوردن.
خلاصه مراقب باشید، شاید برای شما هم اتفاق بیوفتد اگر فیلم ترکی باشد.
•یه آبگوشتمون نشه•
از آرایشگاه به خانهی خواهرم رفتیم آنهم با شوهرانمان.
نهار در خانهی خواهرم آبگوشتی بسیار خوشرنگ و خوشطعم و مهمان پسند خوردیم، همه از زیاد خوردن به دلدرد افتادیم و خواهرم که دائمالرژیم است، فخر میفروخت که اندازه خورده است.
بعد از شستن ظرفها تصمیم برآن شد که پنج نفری برویم الباقی وسایل سفر را برای خواهرزادهام خریداری کنیم.
راستش ساعات خوشی بود چون هم آخرین روزهای قبل سفر محسوب میشد، هم خاطرهاش برایمان میماند و برای آیندهگان تعریف میکنیم و میخندیم.
من هم در خرید بی نصیب نماندم و چند تیشرت و شلوارک زدم به جانم که این خاطرات درست در ذهنم حک شود مثل سنگنوشته روی دیوارهای تخت جمشید، البته دیوارهای ذهن من عمرشان کوتاهتر است.
•یه چاییمون نشه؟•
خدایی بعد آبگوشت، چای و خواب میچسبد ولی ما از هردو بینصیب شده بودیم چون در پی خرید در ساعات خلوتی شهر بودیم.
اما برگشتیم و جانی تازه کردیم با چای، خواب را که نشد بچسبانیم تنگش تا تکمیل شود عیشمان.
اللّهُاکبر از دور هم چای خوردن با شیرینی و خرما، عجب چیز معرکهایست زمانی که ولع خواستنش به آن اضافه میشود و تو مثل زامبی فقط چای میخواهی.
•زیرمان روشن است•
بعد چای، گرم صحبت در مورد مهاجرت و تقویت زبان شدیم چون خواهرزادهام زیر نشیمنگاهمان را روشن کرده برای همت در این جهت و امیدوارم خاموش نشود تا ما تکانی به خودمان بدهیم و برویم بارسلونا یا همان نزدیکیها تا خواهرزادهام تنها نباشد، مدیونید اگر فکر دیگری بکنید؟ حالا شاید دلمان بخواهد زندگی در سختی و غربت را هم تجربه کنیم، شاید بالاخانه را اجاره داده باشیم که چیز بعیدی نیست در این مملکت، چون اجاره گرفتن راه فرعی و خوبی برای خیلیها شده تا بچزانند و بگذرانند.
ما هم یه بالا خانه در مغزمان که بیشتر نداریم که خواستیم اجاره بدهیم به کشور همسایه.
•این غریبهگان کیستند؟•
در لحظات پایانیِ دورهی نویسندگی خلاقمان لینک سیاهچالهی انرژیزا را فرستادم تا برسد به دست کسی که خواسته بودش، اما به دست دونفر دیگر هم رسیده بود که هردو آقا بودند و اینطور محدودهی فرمانروایی تک پسر گروهمان تهدید شد.
محمد از من شاکی شد و گفت: تو سر من هوو آوردی، حق هم داشت بنده خدا، برای خودش برو بیایی و دک و پوزی داشت که حالا هر لحظه به نابودی نزدیک میشد.
او محبوب دختران گروه بود نه به لحاظ قیافه، چون قیافه را که نشانمان نداده بود تا دو روز پیش، بیشتر بخاطر خوش رویی و خوش نمک بودنش و اینکه فولاد ضد زنگ است. خودم بارها تست از او گرفتهام و سربلند بیرون آمده.
حالا این شیر بیشه با دو شیر دیگر که معلوم نیست از کجا آمدهاند داشت تهدید میشد و همهی مادهها طرف اویند.
چون مدتی هست در این بیشه زار حکومت ناپایداری داشت، برایش امید و آرزوی پیروزی داریم.
کانال تلگراممو این پایین براتون میذارم چون استاد اصرار داره😁
https://t.me/pichesabz
1. سالواژهام: استمرار
2. اصلن حوصلهی انجام هیچ کار را نداشتم. اما با این وجود کارهایی که باید انجام میدادم ر و انجام دادم البته شاید به کیفیت قبل نه اما سعی کردم که حداقل جریان حفظ شود.
3. به این فکر میکنم که وقتی برای دیگران کار میکنیم صبحها منظمتر بلند میشیم و اگر حوصله نداشته باشیم یا هر چیز دیگری بلخره وظیفمان را انجام میدهیم اما اینکه بخاهیم برای خودمان کار کنیم ادا و اصول در میآوریم.
گزارش نیک سوم
سال واژه: بهبود
صبح صد جمله در پانزده دقیقه نوشتم و آن هایی که فکر میکردم کاربردی تر هستند را علامت زدم.
بعد باقی ماندهی وبینار نویسنده ساز را گوش دادم و تمرین ادامهنویسی کردم. پنج ادامهی مختلف برای جملهی “جوری نگاهم نکن که انگار…”
امروز آخرین جلسهی دوره نویسندگی خلاق است. پایان یک جریان باشکوه برای من و البته آغاز دوباره.
با تمرین جالب رخدادکنویسی آشنا شدم. گاهی بعضی چیز ها در ذهنم ناممکن به نظر میرسند مثل همین رخدادکنویسی از یک جمله و اتفاق ساده. بعد که دست به قلم میبرم و میفهمم ممکن بوده، خندهام می گیرد. معلوم نیست چند هزار چیز دیگر را همینطور کنار گذاشتهام چون در ذهنم آن را ناممکن میدانستم.
آخر شب هم با دختر عمهام سری به خانه مادربزرگم زدیم و دیروقت برگشتیم. برای نوشتن گزارش نیک باید پلک هایم را با کبریت باز نگه میداشتم برای همین نوشتن را به صبح زود موکول کردم.
بعد از صبحانه، رفتم سراغ دولینگو و بعد تئوری شعر. و چه اطلاعات جالبی دریافتم. همیشه راجع بهش کنجکاو بودم. نیما اول با منظومهی «افسانه»، شعر مکتب سخن را بنیان مینهد و بعد از آمدن به تهران و پیوستن به گروه نویسندگان مجلهی «موسیقی» سبک کار تازهتری را با دیگران در میان میگذارد. نخستین نمونهی این سبک شعر«ققنوس» است که اولین نمونهی شعر نیمایی است. در دورهی اول کارش با درون شعر، یعنی آنچه که طرز نگاه و طرز بیان و رفتار با زبان است کار دارد. و توجه ویژهاش پرداختن به مضامین نو و کلمات غیرکلیشهای است. در دورهی دوم کار در ساحت پیکر فیزیکی شعر، از فرمان تساوی مصرعها و جایگاه سنتی قافیه سر باز میزند. ولی همچنان بر این عقیده است که «وزن و قافیه هم از ابزار کار شاعر هستند».
به این فکر افتادم که با کمک این کتاب و کتاب نامههای همسایه در این زمینه یادداشتی برای کانال بنویسم.
با داداش و زن داداش صحبت کردم. فرنوش میگفت شهریور بی شما صفا ندارد. گفتم خودمان هم در حال و هوای شماییم و هر روز سر ناهار خاطره مرور میکنیم. احوال نینیهای برادرش(پسرعمویم) را پرسیدم و کلی از شنیدن شرح شیطونبلاییشان خندیدم. گپ زدن با فرنوش را دوست دارم. پر از انرژی و امن و مهربان است.
همسر ماشینم را شسته بود. دمش خیلی گرم. رفتم خشکش کردم و بعد باد چرخها را چک کردم و خیس عرق برگشتم داخل.
وقت نشد به سفارش نانی که همسر داده بود برسم. ولی برایش شربت تخمشربتی درست کردم.
با مریم دوستم 48 دقیقه تلفنی صحبت کردیم. وای که چقدر خوب بود. چقدر چسبید. چقدر نیازش داشتم.
با جاروبرقی افتادم به جان خانه.
ناهار پختم.
یک قسمت دیگر از تد لاسو را دیدم و بله امروز بیشتر خندهام گرفت. حالت که خوب است همه چیز بیشتر مزه میدهد دیگر.
یکی دو تا غزل از آزاد بلگرامی خواندم و بعد کمی تمرین شعر کردم.
جملهورزی کردیم با ساجده با واژهی «اولویت.» من بیشتر از 35 دقیقه نتوانستم بنویسم. پسر آمد و کارم داشت و بعدش هم رفتم خانهی خواهر. مامان هم آنجا بود. دورهمی عصرانهی خیلی خوبی بود.
با مامان که برگشتیم، سبزیهایم را از خانه برداشتم و رفتم خانهی آنها و با هم پاکش کردیم.
فرم ادارهام را اتو زدم. ظرفهای مانده در سینک را شستم. وتا خوابم ببرد، تعدادی از نقاشیهایم را برای کتابچهی ماندالا جدا کردم.
نیکروز اولین عید خالهجان
امروز میلاد پیامبرمان است و اولین عید، پس از آسمانی شدن خالهبتول، خالهی همسرجان.
یکی از مراسم عزاداری اصفهانیها، مراسم عید اول است.
پس از فوت فردی در خانواده و فامیل، اولین عید مذهبی یا باستانی میشود عید اول. در آن روز خانوادهی متوفی در همان خانهی به جا مانده از عزیزشان، از اول صبح در خانه با میوه و چای و شیرینی، آمادهی پذیرایی از میهمانان میشوند. ممکن است شماری از نزدیکان برای ناهار نیز توسط خانوادهی متوفی میهمان شوند.
امروز مراسم عید اول خالهجان بتول بود. ساعت حدود یازده و چهل دقیقه صبح خانهشان بودیم. برقشان ساعت ۱۱ تا ۱۳ قطع شد. فرزندان خاله باز در تلاطم پذیرایی از میهمانان. هر بار که پا به این مراسم میگذارم، برای بازماندگان متاثر میشوم که با این حجم اندوه فراق عزیزشان، زحمتی مضاعف را متحمل میشوند تا رسوم دستوپاگیر را به جا آورند. تا مبادا کاهلی کنند در بزرگداشت عزیز آسمانیشان. تا مبادا کسی آزردهخاطر شود.
نمی دانم شاید هم این مراسم موجب تسلی خاطر بازماندگان و هدفشان قدمی است برای شادی روح همیشهآشنای سفرکردهشان.
سودابه، دختر خالهبتول خورشت قیمه و بادمجان پخته. پسران، محمد و حمید با شربت و شیرینی و میوه از رسیدههاشان پذیرایی میکنند. خانه خالی از مادر است. مادرشان حال فقط از قابهای عکس به میهمانان لبخند میزند.
عصر هم باز تبریک عید اول بر سر مزار خالهجان. باز حمد و یاسین تا برسد به روحش. پس از آن وداع.
کاش دلهامان همیشه شاد باشد. مادری یا پدری اگر از عرش فراخوانده شده برای رفتن، با دلشادی برود نه با نگاهی نگران و دلواپس بابت عزیزانش.
که این رفتن رسم دیرینهی زمانه است و گریزی از آن نیست.
امروز وبینار نویسندهساز را بابت شرکت در مراسم، از دست دادم.
آنیتا در خانه تنها بود و بابک مسافرت.
وقتی برگشتیم توپ دخترک حسابی پُر بود بابت تنها ماندنش در روز تعطیل. نه فیلمی دیدیم و نه پا داد برای دوردور.
جگرکهای کبابی به همراه ماست، همان لقمههای دلخواه دخترک، کمی گرهی اخمش را باز کرد.
در ساعات پایانی امشب پس از یک ماه آرامش در منطقهی جنوب کشور، بار دیگر آمریکا به جزیرهی لارک حملهی هوایی کرد و شماری از نظامیان در این حمله کشته و یا زخمی شدند. ایران هم بار دیگر به پایگاههای آمریکا در اردن حمله کرد. اسراییل جنوب لبنان را هدف قرار داد و یمن عربستان را.
وضعیت شیرتوشیر است نه اینجور. دلار هم به ۲۱۲۰۰۰ تومان رسید. قیمت نفت برنت هم کشید بالا. نمیدانم قیمت جان آدمها تا کجا پایین کشیده شد؟
۱۴۰۵/۶/۸
@Maryam_jelvani
#گزارش_نیک
#درباره_امروزم
گزارش نیک”1405/6/8″ شهریور. روز یکشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”بیلنگر” از بهمن شعلهور را خاندم.
کتاب “عقربکشی” از شهریار مندنیپور خاندم.
کلمهبرداری انجام دادم.
نویسندهساز شرکت کردم.
https://t.me/speechoff
سال واژه ام: جدی نباش
امروز روز تعطیل من بود. نمیدانم روزهایم چگونه میگذرند. فقط میدانم که میگذرند و بر خلاف من نه شکی، نه ابهامی، نه پریشانی در این گشت و گذار میبینی. بدون هیاهو، ساده و آرام، اما میگذرند. حتی یک ثانیه ام نمی ایستند. نفس شان انگار همیشه جاری است و باقی. دریکی از این گزارشات نیک خواندم که یکی میگفت که در ساعت هشتم از روز هفتم بیست سالگیش مینوشت که دو موی سفید داشته. اخساس پیری نکردم ، احساس کردم باستانیم. او میتوانست نوه من باشد ولی من در ابتدای این بهمن گفتم که بچه نخواهم داشت. چه حرفها زدیم و چه آرزوی هایی را جرئت پروراندن در قلب و روحمان داشتیم . هر اصله نمیگیرد. بیشترشان از رمق افتاده و خشک میشوند. همه داستان آن موسایی بیادشان مانده که به آنطرف رسید. داستان هزاران هزار غریق اما در خاطره ای ، به خاطر نمانده.
ساعت از پنج گذشته
شب نزدیک است
عصر تاریکی عنقریب که فرود آید
خوفی بزرگ در راه است .
گرچه در خیال بدنبال خورشید میدویدیم. اما تاریکی هزار هزار حجره در آستین داشت که نددییم.
هنر رها کردن
با شروع روز زنجیرهایی به سمتم پرتاب میشه. با خوندن اخبار، بهیادآوردن چیزی یا فکر به هر کاری. بعضیا رو جاخالی میدم، بعضیا شکارم میکنن و بعضیا روخودم میرم پیشون و میبافمشون. نفس روحم رو تنگ میکنن اما مثل زخمی که خاروندنش لذت داره ادامه میدم. درحالیکه مرگ روز قبل رو به چشم دیدم اما مردهها توی ذهنم دارن به زندگی ادامه میدن. یا بهتر بگم من اجازه میدم که زنده بمونن. خودم رو در اختیارشون میذارم تا از ذهنم تغذیه کنن و مثل زالو شریان اصلی روحم رو بمکن.
گزارش نیک | آزمون نهایی در رویا
دیشب خواب دیدم در خوابگاهی زندگی میکنم، در خانهای که خانه من بود اما اختیارش چندان در دست من نبود. سجاد عنکبوتی عظیم، به بزرگی یک لاکپشت، به زندگی آورده بود و آن جانور همهجا فضولات درشت بر جای میگذاشت و سجاد آنها را زیر فرش پنهان میکرد. کثیفی همچنان وجود داشت، فقط از چشم پنهان شده بود، چنانکه بعضی آشفتگیهای زندگی نیز گاهی به جای آنکه حل شوند، تنها زیر فرش خاطره و روزمرگی رانده میشوند.
نزدیک آزمونی نهایی بودم و همین بینظمی مجال نمیداد از تعطیلات استفاده کنم و خودم را آماده بدانم. وقتی بچههای خوابگاه از تعطیلات برگشتند و من به اتاقم رفتم، دیدم هماتاقیها نان خامهایهایم را از یخچال بیرون انداختهاند. از دست رفتن آن شیرینی کوچک، بیش از اندازهای که باید، مرا خشمگین و غمگین کرد، شاید چون آدم گاهی برای چیزهای کوچک سوگوار میشود، وقتی پشت آنها سهم اندکی از آسایش و لذت شخصی خود را پنهان کرده باشد.
اما غم اصلی چیز دیگری بود. هم نان خامهایهایم را از دست داده بودم و هم احساس میکردم برای آزمونی که نزدیک بود، آماده نشدهام.
بعد به کنار رودخانه یا دریا رفتم. آب در برابر من بود و زمین زیر پاهایم. تبر را برداشتم و شروع کردم به کندن اندکی از زمین، گویی این نیز بخشی از آمادگی برای آزمون نهایی بود.
صبح که به خوابم فکر کردم، دیدم شاید آزمون اصلی، امتحان دانستن نبوده است. شاید مسئله این بوده که چگونه باید از میان کثیفیهای پنهان، دخالت دیگران، لذتهای از دسترفته و احساس عقبماندن، دوباره جایی برای خودم باز کنم.
و چه بسا آمادگی، همیشه نشستن پشت میز و خواندن نباشد. گاهی آمادگی یعنی کنار آب ایستادن، تبر را به دست گرفتن و نخستین تکه از زمین را کندن.
شاید برای بعضی آزمونهای زندگی، همین آغاز کافی باشد.
گزارش نیک | تبر و شیرینی
صبح، از میان تارهای درهمِ خواب گذشتم و به صفحههای صبحگاهی رسیدم. خواب هنوز در من بیدار بود، با خوابگاهی که در تار عنکبوتیِ غولآسا میپوسید و خاطرهای که انگار کسی سالها پیش، بیآنکه بداند، زیر فرش جا گذاشته بود.
شروع کردم به نوشتن. کلمات، یکییکی از مهِ خواب بیرون آمدند. خواب دیگر فقط خاطرهای مبهم نبود. به تصویر تبدیل شد، تصویر به جمله رسید و جمله آرامآرام راه خودش را به شعر پیدا کرد.
در میانهی این نوشتن، تبر را به دست گرفتم و قلب زمین را شکافتم. عجیب آنکه از دلِ این خشونت، چیزی سفید و شیرین بیرون آمد. شاید خواب میخواست بگوید بعضی چیزها فقط وقتی آشکار میشوند که جرئت کنیم خاکِ درون خود را بشکافیم.
بعد پرسشی آمد که شعر را بست و در عین حال باز گذاشت:
آیا آمادگی، نامِ دیگری برای زخمیکردنِ خاک نیست؟
و من فهمیدم کارِ صفحات صبحگاهی همیشه پیدا کردن پاسخ نیست. گاهی باید اجازه بدهی خواب، با همان منطق بیمنطق خودش، از تاریکی عبور کند و به شعر برسد.
نامش را گذاشتم «تبر و شیرینی».
امروز، یک رؤیا را از خواب بیرون کشیدم، روی کاغذ گذاشتم و دیدم که چگونه تار عنکبوت، خاک، تبر، شیرینی و یک پرسش، کنار هم ایستادند و چیزی ساختند که پیش از نوشتنش وجود نداشت.
شاید این همان لحظهای باشد که رؤیا، برای نخستین بار، صاحبِ زبان میشود.
✓ ادامه روز تا شب هم معمولی گذشت و وقت نکردم بنویسمش. این هم گزارش ۱۰۱ من.
✓ نویسنده: دکتر علی اندیشمند
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آیدی اینستاگرام من: 🪬
draliandishmandir
به نام خدا
گزارش نیک ۱۱۰:
دوباره یک روز تعطیل، مهمانی و مهمانی و مهمانی
روز بیخاندن و نوشتن میگذرد.
عصر مجالی پیدا میکنم و در وبینار نویسندهساز شرکت میکنم آقای کلانتری شعر طنز بسیار جالبی از کتاب «تافتهی جدا بافته» نوشتهی خسروشاهانی میخانند. بعد طبق رسم هر یکشنبها، نوشتن فهرستی از کلمات. که خیلی خوشآیند است و خستگیام را به در میبرد. و در ادامه وبینار وقت پرسش و پاسخ است .و در آخر وبینار هم مبینای عزیز از مقالهیای دربارهی اسماعیل خویی پردهبرداری میکند . مشتاقم این مقاله را بخانم . وبینارها اوقات خوشی هستد.
شب دیرتر، فراغتی مهیا میشود تا کمی بخانم. کتاب «فرهنگواره فارسی خلاق» کتابی که این روزها خیلی از خاندنش لذت میبرم شاید به خاطر این باشد که نگاه متفاوتی به کلمات دارد مثلن ببین:
ذرهبینزادهها
«ذرهبین بگیری روی واژهها ببینی چه آتشی به پا میکنند.
هیچ مهم نیست کدام کلمه را میگذاری زیر ذرهبین، کیفیت ذرهبینی که ساختهای شرط است.
با ذرهبین دیگران طرفی نمیبندی. هر نویسندهیی باید ذرهبینخودش را بسازد.
ذرهبینی بساز از ذرات تجربههات، خاطرههات خیالهات، بگیرش رو کلمات و آنقدر زیر نور خورشید نگهش دار تا الو بگیرد آتشِ شعر و قصه، تا گرم شوی، گرم شویم، پخته شویم.»
باخاندن این متن دلنشین مشتاق نوشتن میشوم دلم میخاهد کلمهای را از زیر ذرهبین نگاه کنم تا ببینم میشود بیشتر به اسرارش پیببرم.
نمیدانم چند دقیقه است که به کاغذ نگاه میکنم، اما هیچ کلمهای به ذهنم نمیرسد. کلمات سرگرانی میکنند و پا درمیان کاغذ نمیگذارند. ناگزیر مینویسم «هیچ» و تصمیم میگیرم ادامه ندهم. اما نمیتوانم نگاهم را از این کلمه بردارم. اما آخر کلمهی «هیچ»؟ برای ذرهبینم دوست دارم کلمهی غریبهتری را انتخاب کنم. اما کلمهی دیگری نمیجویم .
اول میخاهم بیشتر بشناسمش، کلمهای سه حرفی که شاید معنی چندانی برایش نمییابم، البته مترادفهایی به ذهنم میرسد مانند: ناچیز، اندک، تهی، پوچ، خالی، صفر و … عجیب است مترادفهایش بیشتر نفیاش میکنند تا بیانش. چرا معنایی برایش نمییابم؟ چرا نمیتوانم توصیفش کنم؟ کلمهای است که هر روز شاید بارها از آن استفاده میکنم. برای بیان هیچ، چه میتوان نوشت غیر از هیچ. به نظرم خودش بهترین معنی و مترادف خودش است. دلم میخواهد بیشتر نگاهش کنم اینار نگاهی ذرهبینی، کلمهی بینیازی است نه هیچ میطلبد نه هیچ میبخشد. بینیازی و نیستیاش قداستی به او میبخشد. و اینکه نشان نمیدهد تا کجا هیچ است، ابدیتی را برایش رقم میزند. دلم میخواهد قدری با این کلمه بازی کنم کلمهی دیگری را در کنارش مینشانم. مثلن کلمهی «کَس». ترکیب واژهی « هیچکَس» ساخته میشود. جالب است کس به بیکسی به هیچکس بودن به فنا تبدیل میشود.باز ابدیتی در جلوی چشمم ظاهر میشود . چگونه میتوان هیچ کس را معنی کرد؟ هیچ کس یعنی چه کسی؟ در جملهای بکار میبندمش، «هیچکس او نمیشود.»
عجیبتر میشود هیچکس در کنار واژهی «او» چه جلوهای به او میدهد. اویی که غایب است، اویی دستنیافتی است و کسی را همتایش نیست.
و در آخر یاد بیتی از مولانا میافتم که شاید معنی هیچ را در آن بیشتر بیابم. انگار مولانا کلمهی هیچ را بهتر شناخته است. که اینچنین با این کلمه هنرآفرینی میکند.
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
دانی که پس از مرگ چه ماند باقی
عشق است و محبت است و باقی همه هیچ
محبوب امروز: دیدهور
برای دیدن روی تو چشم میدارم که بخت کور مرا دیدهور کند روزی.
بهش گفتم نپرس. این سوال، سوال نیست. پرسید. جواب نگرفت. گفتم دیدی سوال درستی نپرسیدی؟ قانع شد. فهمیده بود. یکم دیر شده بود، اما خب بلخره فهمید. فهمید که سوال پرسیدن، آداب داره. نباید سوال بپرسی که فقط جوابی که دوست داری رو بشنوی. باید سوال بپرسی، که یاد بگیری. سوال بپرسی که یهچیز بیشتر بفهمی.
گاهی آدم سوال نمیپرسه که بدونه. میپرسه که تایید بشه. میپرسه که یکی همون چیزی رو بگه که خودش از قبل تصمیم گرفته بشنوه. بعد اگه جواب، اون چیزی نباشه که میخاسته، عصبانی میشه. ناراحت میشه. دوباره میپرسه. از یکی دیگه. و بعد یکی دیگه. تا بلخره کسی پیدا بشه، که همون جواب دلخاهش رو بهش بده. این دیگه سوال پرسیدن نیست، دنبال شاهد گشتنه.
بهش گفتم، اگه جواب رو از قبل میدونی، چرا میپرسی؟ اگه قرار نیست چیزی رو که میشنوی قبول کنی، چرا سوال میکنی؟ اگه فقط اومدی که یکی حرف خودت رو با صدای بلند برات تکرار کنه، خب خودت به خودت بگو. چه اصراریه که اسمش رو بذاری سوال کردن؟
بیجون و خسته افتاده بود روی تخت. پیامها رو بالا و پایین میکرد. بهش گفتم توجه نکن به اون یکی پیام. اهمیت نداره. کار خودت رو بکن. رد شو. بنویس. بیشتر. بخون. بیشتر. کار کن. بیشتر. بهتر میشی. توجه نکن به چیزی که نباید. گفتم خیلی داری توجه میکنی به چیزهایی که نباید. اینطوری از بین میری. به من توجه کن. به خودت توجه کن بیشتر. به بقیه کمتر.
گفتم مگه قراره همهچیز رو جواب بدی؟ مگه هرچیزی که کسی گفت، باید وارد سرت بشه؟ مگه هر پیامی، جواب میخاد؟ هر نظری، واکنش؟ هر حرفی، توضیح؟ بعضی چیزها رو باید دید و رد شد. همهچیز ارزش توجه نداره. همهی حرفها ارزش جواب دادن ندارن. بعضیها فقط میان که تو رو از کاری که داشتی میکردی، پرت کنن.
تو میتونی ساعتها به یه جمله فکر کنی. به یه نگاه. به اینکه چرا فلانی این رو نوشت؟ چرا اون رو ننوشت؟ میتونی تمام شب رو صرف چیزی کنی که برای طرف مقابل شاید پنج دقیقههم اهمیت نداشته. این عادلانه نیست. نه برای وقتت. نه برای ذهنت.
بهش گفتم همهچیز رو شخصی نکن. گفت مگه میشه؟ گفتم نه همیشه. ولی باید تمرینش کنی. همهچیز دربارهی تو نیست. آدمها گاهی خستهان. گاهی حواسشون یک جای دیگه است. گاهی خودشون درگیر خودشونند. بعضیها بلد نیستن درست حرف بزنن. گاهی اشتباه میکنن. گاهیهم، بعضیا واقعن چیزی دربارهی تو دارن پیش خودشون، که شاید لازم باشه بشنوی.
فرق اینها رو باید یاد بگیری. اینکه هرچیزی رو حمل نکنی. اینکه هر حرفی رو حقیقت فرض نکنی. اینکه اگه کسی گفت «تو کافی نیستی»، فوری نری دنبال مدرکی برای اثباتش. همونطور که نباید هر تعریف و تمجیدی رو حقیقت مطلق بدونی، نباید هر انتقادی رو هم، حکم نهایی دربارهی خودت حساب کنی.
آدم باید بلد باشه حرفها رو بشنوه، از میونشون چیزی که لازمه برداره و بقیه رو زمین بذاره. همهچیز رو نمیشه با خودت تا آخر راه ببری.
گفتم یک چیز دیگههم است. اینکه زیادی نگاه میکنی. گفت به چی؟ گفتم به بقیه. به اینکه کی جلوتره. کی بهتره. کی بیشتر مینویسه. کی بیشتر میخونه. کی زودتر موفق شده. کی بیشتر دیده میشه. کی بیشتر تشویق میشه. گفتم مگه مسابقه است؟ گفتم چرا مدام داری جای خودت رو با بقیه اندازه میگیری؟ آدم وقتی زیادی به مسیر بقیه نگاه کنه، مسیر خودش رو گم میکنه. یکدفعه میبینی دیگه نمیدونی چیزی رو برای خودت میخای یا چون دیگری داره اون رو، تو هم خاستی. نمیدونی واقعن دلت میخاد بنویسی یا چون فلانی نویسنده شده، حس کردی باید بنویسی. این دوتا باهم فرق دارن. خیلی فرق دارن.
بهش گفتم تو لازم نیست همهجا باشی. لازم نیست از همهچیز خبر داشته باشی. لازم نیست همهچیز رو ببینی. لازم نیست هر بحثی رو دنبال کنی. لازم نیست هرچیزی رو منتشر کنی. لازم نیست هر حسی رو تبدیل به حرف کنی و به کسی تحویل بدی.
گاهی باید چیزی رو برای خودت نگه داری. همهی زندگی، محتوا نیست. همهی احساسات، حرف نیستن. همهی تجربهها، قرار نیست روایت بشن. بعضی چیزها فقط باید اتفاق بیفتن و در تو بمونن. قرار نیست همه نسخهای از تو رو که خودت میشناسی، بشناسن.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
_ دو صفحه صبحگاهی در صبحگاه نوشتن
_ امروز پارک دور از محله رفته تنفس عمیق و ادامه تمرین سال واژه مشاهده گری .
_مطالعه درباره برون سپاری تولید برای رسیدن به راه حل حقوقی و قانونی برای نگارش قرارداد.
_ دیدن فیلم نقد قانون هوش مصنوعی اروپا سخنران به این نکته اشاره می کرد که قوانین هوش مصنوعی اروپا خالی از ارزش های انسانی و اخلاقی است، از طرفی اخلاق و مصادیق آن در هر سیستمی متفاوت است.
_ بازآفرینی و تحریف اورجینال سالاد شیرازی با افزودن مقداری آب لبو برای رنگ و مزه بهتر آن درضمن تحسین از جانب خورندگانش.محشره تجربه کنید.
_ ناهار دیرتر خوردم و خیلی خیلی خوشمزه بود و از روز قبل موادش را تهیه کرده بودم.
_ سوال پرسیدن از خود و نوشتن چندین سوال. مانند آقایون معتاد (هرچند خودشون معتقدند ناپاک هستند.) چرا غالباً زنان زیبا دارند؟ فرضیه ابتدایی مخ زنی و یا زنان زیبا روی برایشان دروغ باورپذیر تراست.
_ساعت چهار برق رفت کجا؟ فکر کنم شمال تهران ویک ساعت بعد وبینار را در نیمه تاریکی همراهی کردم.
_ قبل از پایان وبینار تلفن زنگ زد عزیز تر از جان بود خونه هستید بیام؟ بله تشریف بیارید پاسخ رسید پشت دریم بیا در را باز کن.( میاد پشت در بعد هماهنگی می کنه نسل زدی ها چه آداب و رسومی دارن برا خودشون) به هرحال خوش گذشت.
_ پای نوشتن و نویسندگی را به جمع میهمانان باز کردم و برایشان خوشایند بود وقتم را برای آموزش می ذارم.
_ گزارش نیک ۱۱۰ نیز نیک به پایان رسید،
هابدن می خواد بگه بخششِ واقعی بدون رها کردنِ ذهنیِ خطا، کامل نمیشود.
در واقع فراموشی و بخشش دو ضلع مثلث متساوی الساقیند که ضلع بزرگتر مثلث رهاشدن از اشتباه وخطاست.
بار دیگر شهری که دوست میداشتم
تهران شهر خاطرات خوب من است.
از همان اولین سفر ِکودکی که در مترو از خواهرم جا ماندم و جوانی کنارم ایستاد تا او برگردد و احساس تنهایی نکنم، تا امروز که بهترین دوستانم آنجا هستند و هر سفر چندروزهام با حال خوب و تجدید دیدار میگذرد.
لحظههای خوش زود میگذرند.
حالا در مسیر بازگشت هستم؛ با قلبی سرشار از عشق و دلی که از همین حالا تنگ شده است.
صبح امروز به گالریگردی گذشت. بعد سری به کتابفروشی دی زدیم و پس از گلچین کردن کتابها، قهوهای در حیاط خوردیم. خیلی چیزها دلم میخواهد درباره آنجا بنویسم، اما فعلاً معذورم.
بعدش در خیابان انقلاب چند کتاب از فهرستم خریدم و دو هفتهنامه قدیمی «گلآقا» شکار کردم.
همیشه از همین بابت به تهرانیها حسودیام میشود؛ بهترین فعالیتهایی که دوست دارم، عموماً با بهترین کیفیت در دسترسشان است.
در مسیر بازگشت، جلسه آخر دوره نویسندگی خلاق را با اینترنت لاکپشتی گذراندم. آخرهای کلاس هم ناراحت بودم، هم خوشحال.
خوشحال از آشنایی با مدرسه نویسندگی و بهویژه خود استاد؛ کیمیای نابی که در این زمانه پرزرقوبرق، خیلی راحت گیر آدم نمیآیند.
و ناراحت از تمام شدن این جمع صمیمی.
جاده کش میآید.
میروم تا برای کنسرت ماشینی آماده شوم.
ابی میخواند:
«قلب تو، قلب پرنده
پوستت اما، پوست شیر»
من:
«زندون تن رو رها کن، ای پرنده
پرررر بگییییر!»
آلندوباتن در کتاب «لذتهای کوچک» میگوید:
«هیچکس دلش نمیخواهد احساس بدبختی کند و خب، اگر کمی صادق باشیم، احساسی است که اغلب دامنگیر ماست. راستش را بخواهید، گاهی خیلی هم خوشایند است.»
شاید همین مرور رنجها و بزرگنمایی آنها خود تسکینیست بر هموار کردنشان. اگر دیگران رنجمان را درک نمیکنند یا عامدانه نادیده میگیرند، دستکم میتوانیم برای خودمان دلسوزی کنیم.
به روزمرگیهایم که مینگرم، اغلب اهداف شخصیام در آنها گم شدهاند. میبینم ساعتهاست در حال برق انداختن آشپزخانهام. روزم به سادگی هدر میرود. بیهیچ احساس رضایتی
امروز بخشی را در فهرست روزانهام میگنجانم با عنوان: کارهای شخصی و علاقهمندیهایم. تا در مسئولیتهای بیپایان خانه محصور نشوم.
و اما
آنچه امروز خاندم:
چند صفحه از رمان «شبیک شبدو»:
«نه به سمت تو میرویم، نه به سمت من. من و تو هرکدام اهل خانهای هستیم. ولی این خانهها ما را صمیمانه دعوت نمیکنند.و آزادمان نمیگذارند. این خانهها متعلق به ما نیستند، ما متعلق به این خانهها هستیم.»
آنچه نوشتم:
چند نوبت آزادنویسی و به سیاق هر یکشنبه، صد و اندی کلمه. گویی کلمهها در قیاس با هفتهی پیش، درونیتر شدهاند. «یاد» تکراریترین واژهی این روزهایم است، گذشتهای که در امروزم نفس میکشد
فرد مورد نظر
فرد مورد نظر گوشیاش را برداشته است و به کانالش نگاهی میاندازد. با خودش تکرار میکند: سالواژه «استمرار».
دوباره خودش را سرزنش میکند که چرا چند روز گزارش نیک در صفحهاش ننگاشته است. باز برمیگردد و با خودش با ملاطفت صحبت میکند که اشکالی ندارد. به خودش میگوید به جایش کارهای نیکت افزون بوده است.
یک روز پذیرای سه عروس هلندی شده است. دوستش مریم به سفر رفته و آنها را به فرد مورد نظر سپرده است.
فرد مورد نظر برای آخر هفتهی پیش یک مهمانی ترتیب داده بود. مهمانها از عزیزترینهایش هستند. مادرش و دو برادرش و داییاش با خانوادههایشان. تلاش کرده است مثل همیشه در آشپزی سلیقهبازی دربیاورد و از نظر همسرش موفق بوده است. به نظافت منزل رسیدگی کرده است، خرید رفته است. بعضیها را به تنهایی و بعضی را با همسر. مهمانیِ بسیار دلچسبی میشود. دیدارها تازه میشود و ذوقها سرشار.
یادش میآید که هفتهی پیش هم در مهمانی فامیل همسرش بوده است و یک شبش هم مهمان داشته است. با مهمانشان که دوست و فامیلشان هستند تا صبح به صحبت نشستهاند و از کتابها شروع کردند و به خاطرات سفر کردند و کلی گپوگفت از هر دری. بعدترش به هم گفتند که چقدر به این نشستنها و گفتوگوها نیاز داشتند و باید استمرار داشته باشد.
دیروز هم یکی دیگر از دوستان خانوادگیشان مهمانشان بود. برای نیمروز از فرزند آنها مراقبت کرده است تا آنها به کارشان بیرون از خانه برسند. به خودش در این مرحله نمرهی بیست میدهد. چون بچه، برخلاف انتظار پدر و مادرش، نهتنها غریبی و گریه نکرده، بلکه کلی هم خوش گذرانده است.
نمرهی بیستویک را وقتی به خودش داده است که همزمان که به دنبال بچه بوده، دوباره دست به غذا شده است و خوشمزهبازی درآورده است.
در این بین به شعری که قرار بوده برای جلسهی شعر بسراید هم فکر کرده است. هنگام آشپزی و خانهداری و بچهداری با خودش تکرار کرده است: «بردی ز سرم همهمهی شاد جهان را» و لابهلای اسباببازیها و سالاد و جاروبرقی، به دنبال کلمات مصرع بعدی بوده است.
فرد مورد نظر در این چند روز کتاب کم خوانده است؛ روزی یک صفحه یا دو صفحه. و کم نوشته است. امشب قهوه زده است و به خودش گفته است: بیا و استمرار را به سخره نگیر و محترم بشمارش. همین است که گزارش نیکش را نیمهشب هوا میکند.
با خودش فکر کرده است که نکند دارد خودستایی میکند. اما دوباره حرف خود را رد میکند و میگوید: «باید خودت را تشویق کنی و بنویسی به هر شکلی.»
فرد مورد نظر فردا هم مهمان دارد. خیلی هم خوشحال است.
#گزارش_نیک
#روزنویسی
https://t.me/SabzNevesht27
یِکِم
«سرحال»
.
شده هشتم به آخرْ ماهِ نیمسال
بیارا و تکانی دِه پر و بال
کناری نِه همه ترس و همه لرز
تویی فرمانروا بیحد و بیمرز
.
توی سه دقیقه گفتمش. رکورد زدم.
قطعا یه خواب خوب بعد از سالها میتونه راز همه موفقیتها باشه.
💠💠💠💠💠
دوم
«یالا انتخاب کن»
.
فوتبال لیگ برتر انگلیس دو هفتهس که شروع شده.
هفته اول منچستریونایتد به روال سیزده سال گذشته تپه تازهای رو فتح کرد و بعد از پنجاه وسه سال دو بازی اول دو فصل پشت هم رو با باختن شروع کرد.
ساعت هفت بازی داره. درست نیم ساعت پیش از کلاس نویسندگی.
ساعت هشت هم یه وبینار دیگهست.
فشردگی عصبی کنندهای شده برا خودش.
میگم بازی رو میبینم و کلاس که شروع شد صدی فوتبالو میبندم و جفتی کار رو میبرم جلو.
چشمم اونجا گوشم اینجا. اوایلش خوب بود ولی گوشی هرچقدر هم بزرگ باشه وقتی بخوای تایپ کنی جا کم میاری.
منچستر هم میرینه و بازم عرضه کلین شیت نداره و همین کنار قطعی اعصاب خردکن فوتبال، بهونه میده دستم که ببندمش و کلا تمرکز رو بذارم روی کلاس.
حیفه خب. تازه قلق خیلی چیزا دستم اومده و هربار فایلای گذشته رو گوش میدم عمق مطلب میزنه به کمرم.
اون وبینار هم کنسل. انتخابم همین نویسندگیه که برام عزیزتر شده.
خودش، کلاسش، استادش، بچههاش و گروهی که به لطف ساره عزیز هوا شده.
جلسه خوبی بود.چسبید. تمرین درجای عملی داشت. خیلی بیشتر از همیشه یاد گرفتم و کیف کردم. کاش همیشه انقدر عملیتر و درجا سرکلاس میتونست باشه.
آخرشم آخرای جلسه فامیلمو گفتم.
مث نقطهای که ته جمله میذارن، دیده نمیشه ولی خب همونجا واسه همیشه جاخوش کرده.
به دلایل زیادی، تودارم. یعنی شدم. واسه همینم یه مقاومتی میکردم جلوی گفتنش.
ولی صفای استاد نرمم کرد. البته وقتی هم گفت نیکنویسیامو میخونه خرکیف شدم. حالا هندونه هم بودا ولی خب، هندونه شیرین همیشه مشتری داره.
با گفتن فامیلم سبک شدم.
یه جور دِین به استاد هم بود. قبلا گفته بود میخواست بدونه و من خودمو زده بودم به اون راه.
چند روز پیش توی وبینار هر روزهش یه جا به همین موضوع اشاره کرد.
دیدم حق داره.
از زبون خودشم که فامیلمو شنیدم حس کردم چقدر خوبه که رسمیت پیدا کردم. هویتم رو رسما تونستم بروز بدم. ثبتش کنم. یه منِ رسمیِ واقعیِ وجوددار. دیر ولی با اثر موندگار.
شیرینه پذیرش خودت بعنوان یه آدم جدی. یعنی که جدیجدی رو خودت حساب کنی با هویت کاملت.
💠💠💠💠💠
سوم
.
حس دلتنگی داشتم بابت جلسه آخر.
ولی دیدم احمقانهست. وقتی هر روز هست و میشه دیدش و وقتی میشه سه ماه آینده رو توی کلاسش پیشرفتهش شرکت کرد حتی توی این خاورمیانه پرآشوب که قراره ما رو ببره به وسط طوفانی که نمیشه پیشبینی دقیقی کرد، پس فعلا هست و هستم و دلخوش باشم به همین هرچندمیدونم فقط دلخوش به این مقدار نباشم.
و یه نکته طلایی هم خودم به خودم یاد دادم. اولین بار بود. شاید بابت اینکه به قول خود استاد، این کلاس رو نخواسته تبدیل به یکی دیگه از مصیبتهای زندگیمون بکنه.
برای همین به ذهنم رسید اون چیزی که می دو نم تشویق میشه ننویسم. اتفاقا برعکس.
ساختار شکنی کنم ریسک کنم تا ببینم بازخوردش چیه و کجای کارم. درسته ممکنه بگه خاک بر سرت برینه این چیه بعد هشت جلسه، ولی همون نقدش با ارزشه.
مار هم زهرش باارزشه چون پادزهر ازش میسازن ولی وقتی تحریکش نکنی نیش بزنه خب چطوری پادزهر ازش بگیری؟
نقدای استاد از من کاش بیشتر از تعریفاش بود. با نقد خیلی بیشتر میشه یاد گرفت تا تعریف.
با خودم قرار میذارم از نقد هم بیشتر یاد بگیرم هم بیشتر کیف کنم.
نمره روز: ۷ از ۱۰
۱دقیقا ساعت ۱۲ ظهر بیدار شدم. ترکیبی از حس زیبای خفته و زنبابای سفید برفی بهم دست داد. ۲.زنگ زدم بخش و دیدم کاروکاسبی کاملا کساد تشریف داره. کلا ۶ تا مریض داشتیم گفتن نیا. تابستون داره تموم میشه و به محض اعتدال دمای هوا آنفولانزا خوشیِ این روز ها ر. از خاطرمون پاک میکنه.
۳. دیروز برای اولین بار طعم خشخاش رو تجربه کردم. این بند گزارش از دیروز جا مونده بود. همکارم خشخاش رو با حلوا ارده و خمیرکنجد مخلوط کرده بود برام لقمه گرفت و داد خوردم. مزه تلخ و جالبی داشت.
۴. رفتم مهمونی خونه خالم و تصمیم گرفتم این آخرین مهمونی خونه خالم باشه.
۵. تمرین شعر رو تا ۴۰ رسوندم. البته فکر نمیکنم تا سه شنبه به جاهای خوبی برسم. امیدوارم حداقل هفته آینده سفت کلاسو بچسبم.
۶. ازاد نویسی انجام دادم.
۷. با دوستام وقت گذروندم
خیلی وقته یک سوال مره خفه کنه ایقدر که حاظرم آدم کوشم ولا حسره شدم میگم برم وبینار بپرسم میترسم استاد رد شه آیا میشه شما جواب بدید؟
هرچه سایت ره که استاد داره میگردم شعراای زیادی خوندم اما یک شعر از استاد پیدا نکردم چرا؟
ولا مه دوست دارم یک دفعه از استادام شعر ببینم بخونم کنجگاپ خیلی شدم آخِه یکم فضولم!
اگه جواب بدید ممنون میشم شایدم مه او سایت یا کتابه پیدا نکردم! و ای هم میفهمم استاد میگه که بهتره کتابا دگه مثال بزنم بهتره تا خودم؛ خودمم میفهمم بهتره از روای کنجگاپی هسته!
رمانم که تغریبن ۳ساله نویسداری کنم تر تیبات گیر بودم اما نمیشد میانداختم دور یک چند دفعه؛ بلاخره موفق شدم تا فعلن!
چرا از رمانم گذارش میدم چو بخودم یاد آوری شه ایبار فرار نکنم چو چیزی نمونده چهارسال بشه!
یک ترانه عجیبغریب نویسداری کردم گذاشتم تو کانال
زیادی آهنگ گوشدادم؛ از کتاب روزانه نویسداری استاد خوندم از همه مهم تر عروسی داداشمو با گوشی تماشاه کردم مهای بدبخت 😔😔😔
پیاده روی کردم روزم با تماشاه گوشی تیر شد مه هرچه گفتم نمِیخام با گوشی تماشاه کنم؛ از دستِ خالهای اوزی مه گروه تشکیل داد مهام فک کردم خالِه منه جواب دادم گیر افتادم عروسی دیدم؛ رو زخمم نمک پاش دادند اوزیااااا
همان از دستِ دوری که نوبهار جلوه نکند یک دم دمِ مُدبختِ مه
عجب شعرِ شد ناگهان
شامه ساندویج فیلهمرغ خوردِم/ جاتون خالی در خالی به قفسِ زندانی بر مه باد
خوب چکارکنم باید دیالوگ یاد گیرم
خوب خدانگهدار تا فردا…
https://t.me/sadegaalezadai
سالواژه: صلحخویشی
خستهتر از آنم که گزارش نیک را، نیک بنویسم.
اما مینویسم.
_امروز هم خوب بود. به خواندن و نوشتن گذشت. روزی که، روزیاش خواندنیها و نوشتنیها باشد، مگر میشود بد باشد؟
کوشش میکنم از مشقهای روزانهی نویسندگیام، جا نمانم. لذتبخشاند و بسیار قلمپرور.
_زبانورزیام کردم. گفتاریدم در کانالم. دربارهی “قدّیس ساختن” حرف زدم. برای داشتن یک دستگاه فکری کارآمد، باید عادتهای کهنهام را کنار بگذارم.
_یادداشتی هم هوا کردم. باز هم از یک سوژهی به ظاهر بیربط، یادداشتی دستوپا کردم.
یادداشتنویسی هم سرگرمی شدهاست.
استاد که از “رساندن صدای خود” به گوش جهان میگفتند، انگیزهام برای نوشتن یادداشت بیشتر شد.
_دو داستان کوتاه خواندم. از صادق هدایت و بهرام صادقی. چه قلمی دارند این بزرگواران.
هدایت از آنجایی که سابقهی جمعآوری ادبیات عامه و ترانههای کودکان را داشت، روی شیوهی روایت و بیانش در این داستان بسیار تأثیر گذاشته بود. صادقی هم طوری روایت کرد که دلم خواست اونطور بنویسم.
_شعر هم خواندم. دارم سعی میکنم بیشتر با شعر انس بگیرم.
خوابم میآید. القصه، روزم اینگونه گذشت.
سلام استاد.
گزارش نیک دیروزم، ۱۰۹، انگار ثبت نشده. ساعت حدود شش و نیم صبح فرستاده بودم.
روز تعطیل بود و دور هم صبحانه خوردیم. بعد از گپ و گفتی، یادداشت نوشتم.
با هم ترانه گوش کردیم. از ترانهای هندی یاد کردم که جان تراولتا با آن میرقصید. پخشش کردیم و گپآهنگ ما ادامه پیدا کرد.
ساعت پنج در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
عصر رفتیم دور دور و با هم شیک شکلات خوردیم. شیرینی ماشین جدید بود.
شب با خواهرم برگشتیم خانهٔ خواهرم.
در کل روز، جستار در ذهنم میچرخید اما چنین جمعی هم سالی یکی دو بار نصیبم میشود.
یادداشت کانال را هم نوشتم.
گزارش نیک، یکشنبه هشتم شهریورماه چهارصد و پنج
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۸ از ۱۰
اما از نظر اعصاب، اگر نمره داشتیم احتمالا باید از منفی شروع میکردیم. خیلی خستهام، خیلی عصبیام و گاهی دلم میخواهد یک نفر باشد که بهش اعتماد داشته باشم، بچهها را تحویلش بدهم و بگویم «این دو تا مال شما، من فعلا نیستم». بعد بروم برای خودم باشم، خلوت کنم، با دوستانم بیرون بروم، قدم بزنم، قهوه بخورم، حتی یک شب تا صبح هر غلطی دلم خواست بکنم. آیا این جرم است؟ آیا مادر بودن یعنی آدم دیگر حق ندارد از بچههای خودش خسته و عصبی شود؟ اگر جرم است لطفا حکم را صادر کنید، فقط قبلش یک نفر بچهها را دو ساعت نگه دارد.
صبح که بیدار میشوم، بچهها بیدار میشوند. شب که میشود، تا من نخوابم ظاهرا این پروژهی خانوادگی تعطیل نمیشود. حتی الان که نشستهام گزارش نیک بنویسم، یک چشمم اینجاست و یک چشمم با آروین. حرف میزند. من باید هر چند دقیقه یکبار نگاهش کنم، سؤال بپرسم، واکنش نشان بدهم که مطمئن شود مادرش همچنان گوش میدهد و صدایش را میشنود. اگر هم حواسم یک لحظه پرت شود، بلافاصله با یک سؤال جدید متوجه میشوم که سیستم نظارت مرکزی متوجه اختلال شده است.
حرفهای آروین هم تمام نمیشود. یعنی اگر یک روز تصمیم بگیرد سکوت کند، احتمالا باید نگران شویم. آرتین هم از آن طرف نمیخواهد از برادرش عقب بماند. دقیقا همان حرفها را با زبان و لحن خودش تحویلم میدهد. تازه همان مراحل را هم باید برای او طی کنم، نگاه کن، گوش بده، جواب بده، سؤال بپرس، تأیید کن که مادر هستی و هنوز روح از بدنت خارج نشده است.
حالا نوبتیشان کردهام و اوضاع کمی بهتر شده، اما چیزی که واقعا من را عصبی میکند این است که پدرشان خودش را خیلی شیک و مجلسی از ماجرا خارج میکند. یک داد میزند و بچهها را ریپورت میکند سمت من. یعنی خودش دکمهی «خروج» را میزند و من باید وارد مرحلهی بعدی بازی شوم. ظاهرا در تقسیم وظایف، ایشان مسئول «یک داد» هستند و بنده مسئول تمام تبعات اجتماعی، عاطفی، تربیتی و بینالمللی آن داد.
ای مادران آینده، یک توصیهی کاملا دوستانه از طرف من: قبل از مادر شدن، قرارداد را با دقت بخوانید. مخصوصا بخشهایی که با فونت ریز نوشته شده. چون هیچکس به شما نمیگوید ممکن است روزی حتی برای نوشتن پنج خط گزارش نیک هم مجبور باشید همزمان شنوندهی دو پادکست زنده باشید.
با این حال، نمرهی امروز ۸ است. چون با وجود همهی این غرغرها، امروز کارهایم را پیش بردم. فقط اگر فردا کسی پیدا شد که دو ساعت بچهها را تحویل بگیرد و بگوید «برو، هر غلطی خواستی بکن»، لطفا آدرسش را برایم بفرستید. من برای قدردانی، احتمالا دستش را میبوسم.
-وقتی آدمهای حاضر در یک مکان، انرژیشان ده درصد است چگونه باید مسائل را حل کنند؟ احتمالا مجبور شوند انرژیهایشان را روی هم بگذارند تا از موانع عبور کنند.
-فایل وبینار نویسندهساز را گوش دادم. فهرست کلمات هفتگی را نوشتم. کلمات این هفته، خاکستری بودند.
-از فایل ادامهنویسی، یک جمله انتخاب کردم برای شروع آزادنویسی.
-زبان خواندم. فقط نمیدانم چرا دولینگو این روزها بدحال و عبوس است. با اینکه وقفه نمیاندازم.
-مطالعه و تمرین پیانو.
سالواژهام: دوامیابی
این روزها «علی و نینو» از قوربان سعید را میخانم. هدیهی دوست آذریزبانم بود. تا پیش از این، بهجز شعرهای شهریار، متن ترکی نخانده بودم. اگر این دوست عزیز نبود و کمکم نمیکرد، خاندنش برایم دشوار میشد. میگوید: «شیرین میخانی و ترکی حرف میزنی.» و راست میگوید؛ ترکی خاندن برایم شیرین است و کیف میدهد.
در کتاب شعر «گؤی اوزو داش ساخلاماز» از رامیز روشن، تعریفی از شعر برایم خاند که خیلی دوستش داشتم. میگفت: «شعر، اولَن گوزَلیخلَرین دامازلیغیدی.»
برایم توضیح داد که «دامازلیغ» به مادهای گفته میشود که به شیر اضافه میکنند تا به ماست تبدیل شود. و شعر هم با زیباییها و قشنگیهای مُرده همین کار را میکند؛ آنها را به شکلی دیگر زنده میکند. آنقدر این تعریف برایم قشنگ بود که برای خودم نوشتمش و دلم نیامد به شما هم نگویم. دلم میخاهد بیشتر آذربایجانی بخانم. شیرین است و کیف میدهد خاندنش.
امروز از رمان «علی و نینو» برای عزیزجون هم خاندم. خوشش آمد. گفت: «باز هم بخان.» من هم دلم میخاهد باز هم بخانم؛ هم برای او، هم برای خودم، برای این زبان شیرینی که تازه دارم کشفش میکنم.
🌿🌿منم ترکی دوس دارم. اما تنهایی خوندن سخته. ی مقدار خوندم ول کردم.
➖روزی از دل.
➖شروع روز با صفحات صبحگاهی (۳ صفحه آزادنویسی روی کاغذ)
➖نوشتن فهرست کارهای روزانه، بهترین راهنمایم در طول روز.
➖نوشتن پارهی تازهای برای «کتاب روزنویسی»: اینبار با اشاره به یادداشتهای روزانهی نیما یوشیج
➖اطلاعرسانی کارگاه جدید مدرسه نویسندگی، «نویسندهسخنران»، در وبینار نویسندهساز
➖وبینار نویسندهساز: شعر طنزی از خسرو شاهانی و بارگذاری کتاب «تافتهی جدابافته» از او به عنوان ضمیمهی وبینار امروز+فهرست هفتگی کلمات+پرسشوپاسخ
➖برگزاری جلسهی آخر ۷۵مین دورهی آنلاین نویسندگی خلاق: بیشک یکی از بهترین دورهها بود، بهخاطر شوق و جدیت مثالزدنیِ اغلب بچههای این دوره. حالا دوستان تازه و خلاقی دارم که نام برخی از آنها را «گزارش نیک» هم میتوانید ببینید هر روز.
➖پیادهروی: دو نوبت. یک) رفتم قهوه بخرم. برقِ برشتهکار رفته بود. چند دقیقهای همان سر ظهری پرسه زدم در خیابانهای اطراف تا برق آمد و برگشتم و آسیاب را زد برق و دانههای عربیکا و ربوستا را در هم آمیخت و… دو) عصری رفتیم بستنی و ماءالشعیر زدیم و گفتیم و خندیدیم و نو شدیم.
➖شام: پاستا و قارچ سخاری. برای بار صدم به این نتیجه رسیدم که دیگر هرگز از بیرون غذا سفارش ندهم. پرامتیازترینهای اسنپفود هم چنگی به دل نمیزنند. قیمت بالا، کیفیت پایین و از همه بدتر، غیربهداشتی. چقدر ترتر بیفتیم آقا؟
➖از دیوان کلیم کاشانی (یا به روایتی کلیم همدانی):
تا نمیگریم، چراغ دیدهام را نور نیست
سیل اگر باز ایستد، ویرانهام معمور نیست
بس که در عالم جفا از خوبرویان دیدهام
آرزوی جنتم در دل ز بیم حور نیست
کار ما در عاشقی مشکلتر از پروانه است
شمع سرکش هست اما همچو او مغرور نیست
عاقبت از گریه میآید مراد دل به دست
غرق اشکم زان که گوهر جز در آب شور نیست
سربهسر دلهای آگه، دانهی یک سبحهاند
آنچه ما را در دل است، از یکدگر مستور نیست
سلام استاد جان دوره رمان جدید میذارید؟
درود نسیم جان
شاید بزودی کارگاهی در زمینهی «داستان بلند» داشته باشیم.
🌿🌿🌿میدانید؟ سرتان میآید. تا شما باشید به مبینایتان گیر ترتر ندهید.
صبح ادامهی فیلم آپارتمان را دیدم و تمامش کردم.
حمام کردم. دو نامه نوشتم به رسم یکشنبهها. یکیش جامانده از هفتهی پیش بود.
به جشنوارهی غذا رفتیم اما دیر شد. ناهار فتوچینی خوردم بعد از سالها. عصری کنار دریا قدم زدیم و دربارهی مسائل مختلفی صحبت کردیم. دربارهی بچهها، تربیت سختگیرانه، کتاب آئورا و…
شب که به خانه آمدم، شعر خاندم و روزگفتار ضبط کردم.
راجب فیلم آپارتمان هم مطلبی نوشتم و توی کانال گذاشتم.
فعلن که همین. مثل چی خابم میآید.
🌿🌿من عاشق استامبولم. نکنه ملال بشی اونجا ساحلجانم. حالشو ببر.
_ نوشتن صفحات صبحگاهی
_ مطالعهی کتاب داستان یک شهر
_ پرسهای در غزلهای عاشقانهی منزوی
_ خاندن یک کتاب کودک. کتاب دربارهی احساس نگرانی و کمک به کنترل آن در کودکان بود.
_ دور زدن توی شهر بارانزده و خوردن بلال و لذت بردن از نمنم باران
_ درست کردن پیتزای خوشمزه
🌿🌿
رشد پلهای
بالاخره نوشتن گزارش کارآموزی را استارت زدم. خداروشکر خوب پیش رفت.
وبینار «نویسندهساز» را هم شرکت کردم. موقع پرسش و پاسخ، مثل همیشه نکات نابی گفته شد.
مثلاً این جمله خیلی به دلم نشست:
«هدف یک چیز است؛ ارزشآفرینی.»
خیلی برایم جالب و الهامبخش بود. به عنوان یک مانیفست برای خودم نوشتمش. حالا باید معیارهای شخصی خودم را هم برای خودم تجزیه و تحلیل کنم؛ اینکه چه چیزهایی واقعاً برای من ارزشآفریناند.
درباره داشتن رسانه هم گفتند. اینکه هر کسی رسانه داشته باشد، صدا داشته باشد. این جملهها هم خیلی برایم مهم بودند: «من با ابتذال اینستاگرام کاری ندارم. صدای شخصی و فردی باید آزاد بشود، نه اینکه شبیه الگوریتم بشویم.»
«این گلهپروری یعنی چه؟!»
مدتهاست با این مسئله کلنجار میروم؛ اینکه چطور میشود صدای خودت را داشته باشی ، بدون اینکه کمکم صدایت شبیه صدای بقیه شود.
یک جملهی زیبایی هم از چخوف گفته شد:
«اگر میخواهی روی هنرت کار کنی، روی خودت کار کن.»
و این «خودت»، هر روز با چیزهایی که به خورد خودمان میدهیم شکل میگیرد. با چیزهایی که میبینیم، میخوانیم، گوش میدهیم و حتی آدمهایی که وقت و ذهنمان را با آنها پر میکنیم.
برای اینکه مادرم را خوشحال کنم، طرفها را شستم. خانه نبود. برایش روی کاغذی چیزهایی نوشتم، عذرخواهی کردم و چند جملهی محبتآمیز هم نوشتم؛ چون از من ناراحت بود.
این قضیهی نامه نوشتن برای خودش یک داستان دارد؛ یک داستان نوستالژیک و لبخندآور.
من و داداشم بچه که بودیم، هر وقت مادرم را اذیت میکردیم، برای اینکه از دلش دربیاوریم، برایش نامه مینوشتیم. بعد برای نامهها پاکت درست میکردیم و با مدادشمعی رویشان نقاشی میکشیدیم.
امروز دوباره برای مادرم نامه نوشتم.
فقط این بار دیگر نه مدادشمعی نه در دنیای کودکی بودم. فقط لحظه ای معصومیت و سادگی کودکانه ام را در آغوش گرفتم. فقط لحظه ای.
آخی🌿🌿
گزارش نیک
امروز چه شد؟
به فستیوال غذا نرسیدیم، دیر شد.
به جای آن فوتوچیتی خوردیم.
بعدشم رفتیم کنار دریا نشستیم و حرف زدیم.
از کتاب «من هم بودم» اکبر سردوزآمی ۴۰ صفحهای خواندم.
سری هم به کانال یوتیوب استاد سردوزآمی انداختم؛ خیلی خاکی، بدون سانسور، مثل کتابهایش.
ا
باز هم استانبول🌿🌿
شب هول خواندم و دلم میخواست بیشتر بخوانم اما نشد.
نوشتم هزار کلمه اما ناپیوسته با تمرین شعر.
عکسهای سایتم را درست کردم که از فردا مطالب جدید هوا کنم. امید است که بتوانم و البته ذوقش را دارم همراه با کمی نکند…نکند…
رقصیدیم با سهیل. تمرینطوری. عروسی که رد شود این کار از لیست خط میخورد. هم راحت میشوم هم شاید دلم برایش تنگ شود.
آشپزی کردم و ظرف شستن و حمام.
آخر شب هم با سهیل دعوایمان شد و حالا اعصابم خرد است و به زور گزارش نیک مینویسم.
کانالم:
https://t.me/melikaejabati12
🌿🌿
حلزون زورویی شده.
تمرکز سالواژهام هسته.
برق که رفت بیدار شدم. بعد هم حموم و تمیز کردن اتاق.
شروع کردم به روزنویسی. روزنویسیهای مانده از روزهای قبل. و بعدش هم آزادنویسی و خابنویسی. خاب دیدم که جای زامبی موجودات دیگری آمده بودند که انسان شکل نبودند شاید شبیه به دایناسور بودند و تنها کاری که میتوانستیم بکنیم قایم شدن از دستشان بود. فقط نباید ما را میدیدند. نمیتوانستیم بکشیمشان. چقدر وقتی صبح میروی سراغ تایپ و نوشتن خوب است. اصن حس و حال دیگری دارد تا وقتی که آخر شب شروع میکنی به نوشتن.
کتاب بیلنگر را خاندم. چرا هر چی میخانمش تمام نمیشود. البته هربار میروم سراغ ده پونزده صفحهای بیشتر نمیتوانم بخانم. گاهی حوصلهام را سر میبرد. قسمتهایی که از عمویش میگفت برایم جلو نمیرفت. اما امروز بلخره تمام رفت آن تیکهاش.
نویسنده ساز را بودم. اکنونمان را در فهرستی از کلمات نوشتیم. امروز یکشنبه بود. یکشنبهها مینویسم کلماتی که اکنونمان را شکل میدهند.
دوباره آزادنویسی کردم تا ساعت نه بشود.
با فرشته صحبت کردیم. الا و فائزه نبودند.
بعدش دوباره رفتیم و آزادنویسی کردیم. وقتی چندین بار میروم سراغ نوشتن و تایپ کردن حس و حال دیگری دارد.
داستان «عروس خانم» از چخوف را خاندم.
بعد هم رفتم سراغ فیلمها از هر کدام نوکی زدم.
نداجانم🌿🌿
من زیاد تعطیلات اینا رو جدی نمیگیریم
اما دیشب که گوشی رو کوک کردم ساعت هفت اما مثل اینکه گوشی رو قطع کردم کنارم خوابوندم ساعت یازده بیدار شدم و از جای که بیشتر کار هام اینترنتی هست فقط تونستم محتوا هم رو بزارم بقیشون هم مجبور شدم با نت دیگم بزارم من نمی دونم چرا همیشه رمزی صحبت می کنم یکم از کار های که انجام میدم هم بگم بنظرم بهتره کار های که انجام میدم :طراحی،خیاطی،عکاسی،زبان،تولید محتوا،تحقیق،اطلاعات عمومی،درس،شعر،کتاب،پیاده روی،ورزش،پیجام .کانالم ،طراحی،موسیقی،پادکست،مقاله،طراحی لباس،یادگرفتن استایل،رقص،آشپزی ،میکاپ یاد گرفتن ،نوشته های کوتاه هم برای خودم می نویسم ،تقریباً نصف شون رو نوشتم من برم بخوابم دیر شده باز دوباره گوشی رو می خابونم
🌿🌿
امروزم به روزهایی که زود بیدار شدم اضافه شد. رفتم پیش دوست بابام. امروز رنگ کاری داشتن، منم مشغول سنباده کشیدن قطعههایی که میخاستن رنگ کنن شدم که سطح کار صاف و یدست بشه و رنگ خوشگل روش بشینه. اینکه چطوری رنگ ماشین رو درست میکنن یاد گرفتم. اونجا تو دفتری که برای نوشتن نکتهها گذاشته بودم، اگه یه وقتی خالی پیدا میکردم به نوشتن صبحگاهی میرسیدم. دستام یهکم رنگی شده بود. ظهر بابام به خاهرم گفت یهکم تینر بیاریم دستاشو پاک کنه. اونم گفت اینکه اینجوری پیش میره، یه تشت تینر هم کمشه. عصرم بازم رفتم، یه چراغ ماشین باز کردن و جدا کردن چسبش یادگرفتم. البته تو کارم یهو ابزاری که داشتم باهاش کار میکردم رفت تو دستم و پوستم زخم شد. آقا رسولم گفت که باید صبور و با حوصله باشم، کمکم کار یاد میگیرم. قراره بلاهای بدتر از اینم سرم بیاد. که خب این چیزا واسه بچهای که تو تعمیرگاه بزرگ شده چیزی نیست.
کارام که تموم شد، بابام اومد دنبالم. من گذاشتم خونه رفتن دنبال مادربزرگم، منم که نصف جلسه رو تو خیابون و تو ماشین بودن، بقیهاش رو قشنگ دیدم، اونم چه جلسهای.
جلسهی آخر نویسندهی خلاق بود. اصلاً یهجوری حالم گرفته بود. چقدر از یه شنبههایی که هم جلسهی بازخورد، هم وبینار و کلاس داشتیم خوشم میاومد. آدم گشت میزد میون کلی نوشته و کتاب، ولی الان یکیش دیگه نیست. دلم برای یه شنبهها تنگ میشه. استاد باعث شد که من با خیلی از نویسندهها و کتابها و فیلمها و موسیقیهایی که هنوز نمیشناختم آشنا شم، با نوشتن آشتی کنم، با خودم کنار بیام. البته به قول استاد، این پایان، آغاز دوستی عمیقی بین ماست. هنوز وبینارهای روزانه و گزارش نیک و دورههای دیگر، رشتهی پیوند میان ماست.
🌿🌿
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۹
امروزبچه ها زودتر ازهمیشه ازخواب بیدارشدن چون میخاستیم بریم فشم .من معمولا زودتر ازبقیه بیدار میشم ودرهمین حین که اونا صبونه می خوردن من ناهار درست کردمو وسایل سفرو گذاشتم .تا حاضر شدیم وازخونه بیرون زدیم ساعت ۱شد.هواخیلی گرم بود دلم میخاست زودتربرسیم.گردنه قوچک واصلا دوست ندارم چون بالارفتن وپایین اومدن ازاون همه پیچ واقعا زجرآوره .امروز فشم خیلی شلوغ بود کناررستورانها، باغها، وهرجاکه رودخونه بودپرازماشین واتوبوس بود .ما معمولا هروقت فشم میریم یا لالان میریم یاآبنیک.
چون خنک ترین قسمت فشمه و رودخونه بسیار زیبایی داره.خلاصه رفتیم یه جای قشنگ کنار رودخونه لالان نشستیم وناهارخوردیم.هواخیلی خنک بود .صدای رودخونه آرامش خاصی به آدم میداد.
بعد ازناهار ،بچه ها وهمسرم رفتن آب بازی .
منم یه فایل صوتی گوش دادم.
تمرین آزاد نویسی وانجام دادم .
تا ساعت ۷لالان بودیم وچون اونجا آنتن نبود برای اینکه بتونم آخرین جلسه دوره نوبسندگی وشرکت کنم ،اومدیم میدون امام علی فشم وتوی بلوار نشستیم وجلسه رو گوش دادم.
ساعت ۹شب بعد ازاتمام جلسه وپایان ترافیک فشم به سمت خونه راه افتادیم .
سال واژه: پذیرش
بعد از نوازش و شنیدن خور خورِ تافی در کنار صورتم، از خواب بیدار شدم.
حجم بیشتری غذا برای گربه های بیرون آماده کردم، گربه های بی پناه در روزهای تعطیل از هر روز دیگری گرسنه ترند.
*یک ساعت دیرتر به محل کار رفتم، حس کردم نیاز دارم با آرامش بیشتری روز را شروع کنم. اینقدری زمان داشتم تا با دیدن هر گربه ای، با خیال راحت صبحانه اش را تقدیم کنم.
به وبینار نویسنده ساز پیوستم، لذت بردم. فهرست واژه های اکنون من، مدتی است دستخوشِ غم، نگرانی، تورم و … است. از نوشتن وام می گیرم برای التیام بخشیدن این روزها.
چورتی عمیق داشتم.
شام سبک آماده کردم.
با تافی بازی کردم.
غذای گربه های محل را پخش کردم.
پادکست مورد علاقه ام را گوش دادم.
بعد از شستن و جمع کردن ظرف ها خود را به حسن ختام ماجرای روز رساندم؛ ” گزارش نیک “
اول صبحی صفحات صبحگاهی بعد از قرنی
فیلم 2026 little brother.
آزادنویسی
ناهار
خواب
نویسندهساز
پیادهروی
فیلم the wrecking crew 202
ممنونم برای این بندچین زیبا از خوزه هابدی.
خاندن اولین بخش «داستان ملالانگیز¹» و در کل خاندن چخوف، روح حقیقی زندگی، افول و پذيرفتن مرگ را دوست دارم. احوال پروفسوری که شبیه سابق مشهور نیست و پولی در بساط ندارد. از آدمها همدلی نمیگیرد. درک همکاری که منفعلانه و تعصبگونه درگیر علم است، برایش دشوار است یا خدمتکار که اطلاعاتی بیخود در مغزش میریزد. پایش لب گور است اما کلاسها را مرتب برگزار میکند. فقط خودش میداند که چند وقت دیگر میمیرد و دلبستگیاش سهم دیگران خاهد شد. تنهایی او، دیدن مرگ، درکی که از آدمهای اطراف دارد، شاید کسی را به فکر «تغییر رفتار با آدمها» وادارد. برای من نمونهای جذاب از «نوشتن درمورد شغل» بود. استاد هم در این باره گفت که میتانیم داستانهایی با موضوع شغلمان بنویسیم. هر کدام یک عالمه سوژه از دیدهها و شنیدهها داریم. برای مثال نقل همکاری از یک مدرسه ابتدایی:«معلم سختگیر پایه اول به دانشآموز اجازهی خروج به قصد دستشویی را نداد و بچهی طفلکی آخر کلاس با یک بطری عملیات دفع اضطراری را انجام داد.»
«نمایشنامه فعل²» به یادم آمد. مرز تخیل و واقعیت مرز گذشته و حال مشخص نیست. جذابیت و نوآوریهاش یک طرف، صمیمیتی که در آن مدرسه دارم یکطرف. با ذوق خاندم. نوشته مریم گلمکانی در موردش خاندنیست.
گلویم کاکتوسزار شده. میسوخد. در بستر، حمام فین راه افتاده. مریضی برای کتابخانها راحتتر است. میخابی، میخانی، شیرچای مینوشی و میفینی.
دیدن فیلم عروسی با مادرم یکی از شادیهای دنياست. او تنها کسیست که روی تکتک قسمتهای فیلم نظری دارد. دو ساعتی مشغول بودیم. هیچ ناراحت نیستم که وقتم میگذرد. چند نکته از فیلم گرفتم و برای دخترخاله که در شرف مراسم عروسی است فرستادم.
سوالات شهریور را آماده کردم. از این بخش کارم بیزارم. شبیه ادااصول خانوادههای سختگیرست. با یک دست پس میزنند و با یک دست پیش میکشند. داماد را میقاپند اما زیادی رو نمیدهند. باید بکشانیاش مدرسه، بترسانی، امتحان بگیری اما در سیستم نمرهای مهربانانه که اصلش لایقش نیست وارد کنی. حقیقتش امسال آنقدر دست بالا نمرههای مستمر را دادم تا کسی شهریوری نباشد. اما گویا سر امتحان اصلی که نهایی هم بوده عدهای شاهکار رقم زدند و کار به شهریور کشیده.
سوپ، فرنی، سبزی پلو هر کدام یک مزه داشتند؛ همه بیمزه. راستی درک هر مزه یکی از بهترین نعمتهای خداست. نه؟
تماشای فیلم آقای زالو را توصیه میکنم. چیز دیگری در بساط ندارم.
¹ ترجمه آبتین گلکار| نشر ماهی
²محمد رضایی راد
https://telegram.me/NarjesAzimii
سال واژه: ماراتن معکوس.
امروز فقط زنده بودم. بسیار خواب آلود بسیار فکری در تصمیم.
چند شهر از سید علی صالحی خاندم.
امروز چراغ های خاموش تهرانم.
– با دوستم بعد از مدتها رفتم بیرون. سری به شهر کتاب هم زدیم. میخواست کتابی بخرد برای آن یکی دوستش. روی هر کتابی که دست میگذاشت، دو ساعت معرفیاش میکردم و او حیرتزده میگفت: چه کتاب خوبی، اسمش را در خاطرم نگه میدارم. آخرش هیچکدامشان را نخرید! به خودم شک کردم!!!
– آزادنویسی انجام دادم، در حد یک جمله. فقط خواستم روتین را حفظ کنم.
– خیلی خستهام و خوابم میآید. فعلا بایبای.
روزم با دلتنگی شروع شد. دلتنگم از دوری عزیزان آسمانیام. برای لحظهای چشمانم را میبندم تا صدای پدر وبرادر خدابیامرزم را در ذهنم برای هزاران بار دیگر بشنوم. به سراغ گوشی میروم و کلیپ عکسهایشان را با آهنگی که خودشان دوست داشتند نگاه میکنم، که به آن دلخوشم.
هوس کردم درکتابخانه منزلمان صفحاتصبحگاهی امروز را بنویسم. یک لیوان آب ولرم وعسل میخورم.بادفتر ودستک وارد میشوم. خیره میشوم به کتابهایی که به من زل زدهاند. سه صفحه را تند وسریع مینویسم. به سراغ گل های شمعدانی روی تراس میروم .حس کردم چشم انتظارم بودند یک هفته میشد که به خاطر سهلانگاری دندانپزشک، شوهرم دربیمارستان بستری بود و نتوانستم آبیاری شان کنم. حسابی سیرابشان کردم.
برای ناهار کته با مرغ محلی برای شوهرم پختم تا ضعف بدنیاش به خاطر مصرف آنتیبیوتیک زیاد برطرف شود.
بعدازظهر دخترم با سبدی پراز غذای رژیمی، کیک خانگی، آبهویچ وبه پخته برای پدرجان به خانهمان آمد. مثل روزهایی که خودم همین کارها را برای پدر مرحومم که مریض میشد انجام میدادم.
کل هفته گذشته که همراه شوهرم در بیمارستان بودم کتابی نخواندم. ولی امروز فرصتی شد که در قطعی برق مطالعهای داشته باشم. این هفته موقعیت نداشتم در وبینار استاد ودوستان شرکت کنم.
شب برای مهمانم سوپ شیر و کتلت درست کردم.
خابم میآید. ساعت نه از آن ساعتهاست که خابم میگیرد. دوست دارم هرچه زودتر بخابم. ولی نه میشود ده، ده میشود دوازده میشود، دوازده میشود سه و میبینی هنوز بیدارم. شاید همچین هم دوست ندارم هرچه زودتر بخابم.
آره، دوست دارم هر وقت و هر چقدر که دلم بخاهد، بخابم. زندگی رویایی در نظرم همچین است.
دیشب ساعت یک خابیدم. اگر بنا بود توی کانالم نوشتهیی منتشر بکنم و گزارش نیک بنویسم، یک میشد چهار صبح. و تکرار چرخهی همیشگی. حالا هم که یک خابیدهام خیلی شاخ چرخه نشکسته. با این حال کاری کردهام و کاری نکردهام: زودتر از معمول خابیدهام و توی رختخاب و با گوشی یادداشت ننوشتهام. یعنی پایبند بودهام به هدفم برای تغییر ابزار نوشتن.
نمیدانم اولبار ساعت چند بود که بیدار شدم. با اینکه ساعت را نگاه کردم. بیدار شدم و لپتاپ را روشن کردم و بعد برگشتم به تخت. از تخت، تا جایی به لپتاپ خیره شدم که خابم برد دوباره. حالا نه شب است و بیدارم و دارم میتایپم.
به خلوت میاندیشم و برای خلوت میکوشم. بخشی از داستان کوتاه «اتاق قرمز» را خاندم. این بود خلوت امروزم. وقتی میخاندم، سوالم شد که خلوت چیست؟ اینکه سر یک ساعت مشخص بنشینی و بگویی میخاهم خلوت کنم؟ یا اینکه خب، حالا نیمساعت خلوت میکنم؟ جاریتر از اینهاست.
آره، دوست دارم هر وقت و هر چقدر و هر طور که دلم بخاهد، خلوت کنم.
امروز شاید برای اولینبار دلم نمیخاست بنویسم. و فقط دلم میخاست بخانم. با اینکه دلم نمیخاست بخانم. آیا همیشه دلم به خاستن نوشتن بوده؟ همیشه یا دوست داشتهام بنویسم یا همزمان دوست داشتهام بنویسم و دوست داشتهام ننویسم. امروز اما دلم نمیخاست بنویسم بدون اینکه دلم بخاهد بنویسم.
میگویند فلانی را زنده میخاهم، حالا من خودم را زنده میخاهم. نه برای اینکه کونم بگذارم، برای شکافتنم که ببینم چه توی سرم میگذرد که اینطور میشوم. اینطور خالی. در خودم دریایی میبینم مدام در حال جزر و مد. دلیلهایی که امروز برای نوشتن میآورم، فردا ممکن است نه تنها رنگ، که وجود ببازد مقابلم. مثلن از خودم گفتن. از مهمترین دلیلهایم بوده برای نوشتن ولی این یکی دو روز هی توی ذهنم تکرار میشد که نمیخاهم از خودم بنویسم. این از نمیدانمکجا آمد دیگر. این از کجا آمد دیگر؟
شاید روی دلیلملیل هم نمیشود حساب کرد. همانطور که نمیشود روی انگیزه حساب کرد. روی صبر و شناخت میشود حساب کرد و روی رقصیدن با تغییر. اگر انتظار ثبات داشته باشی، میتوانی ادامه بدهی؟
تغییر میکنی؟ پس تغییر کن. چون همهچیز توی سر آدم نمیگذرد که اگر خودت را زنده گیر بیاوری، برای دانستن خودت سرت را بشکافی. همیشه هم سرت نیست که توی سرت میگذرد. مثل الان. که تخمدانم دارد توی سرم میگذرد و آی سرم، سردرد پیاماس.
اگر بنا باشد با تغییر احوال و بدنم، نوشتههایم تغییر کنند، چه چیزی را تجربه میکنم؟ اجازه میدهم دیگرتغییرها به قلمم سرایت کند؟ اصلن زبان تغییرم را دارم؟
https://t.me/elahebaseda
-کتاب «گیرنده شناخته نشد» از کرسمن تایلور را خاندم. رفاقت یه توهمه؟ چی میشه که آدمها بادشون میره؟ چی میشه؟
-شعر کوتاهی برای کلاس سرودم.
-تمرین جستارکنویسی کلاس را انجام دادم.
-فیلم Insomnia-2002 را دیدم. فیلم جالبی بود با بازی آل پاچبنو و رابین ویلیامز. «به بیراهه نرو. راهتو گم نکن» آخرین دیالوگ فیلم.
اودافظظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
سالواژهام: ارتباط
صبح که بیدار شدم، دیوانهای عراقی و مولانا بالای سرم بودند. دیشب برای وزنشکافی به ریسمانشان چنگ انداخته بودم. چند بیت از این و چند بیت از آن خاندم.
«افسانهی اسطوره» خاندم. بهگمانم درک تفاوت میان این دو واژه، بایدیِ هر اسطورهشناسی است. زیرا در ترجمهی آثار مختلف این حوزه و یا کتابهای فارسیزبان مربوط به آن، اشارهی چندانی به این موضوع مهم نشده است. باز هم ممنون از استاد بابت معرفی این کتاب. میان مقالات گوناگون گم شده بودم.
مقالهام را پیش بردم. همچنان نمیدانم که شایستهی مقالهبودگی است یا نه.
با دوستی برای خرید وسایل اولیه شمع قرار گذاشتم.
پیادهروی رفتم.
نویسندهساز را بودم.
در جلسهی آنلاین کارگاه «خودشفقتورزی» شرکت کردم. خانم صادقی تمرینهای جالبی دادند.
سالواژه: ویلویلی
– کمی از کتاب خسرو خوبان را خاندم. جلوتر بهتر میشود.
– خیاطی کردم.
– لباس و پارچه اتو کردم.
– کتاب مسخ کافکا را شنیدم.
– یکعالمه پیادهروی کردم و پادرد گرفتم.
– دوستم را دیدم. زیر باران قدم زدیم و شعر خاندیم و گفتیم و خندیدیم.
– بستنی خوردیم.
– نوشتم و روزگفتار ضبط کردم.
https://t.me/havirism
حالت بیکسی ملاحضه کن
مردم و نوحهگر نمیآید.
فقط نوشتم امروز
-سالواژهام: تدریس.
-بلاخره داستان کوتاه را آغازیدم. چند خطی به زمان گذشته نوشتم. بعد تغییرش دادم به حال. حال، حالِ روایت را بهتر کرد.
-با چشمدرد خوابیدم.
-بیدار که شدم، شش صحنهی اول را نوشتم. در حد نسخهی اولیه.
-تهماندهی اینترنت را استفاده کردم که هدر نرود.
-یادداشت کانال را با گزارش نیک ادغام کردم. صرفن به خاطر شلوغی ذهن و خستگی چشم. ولی حتمن فردا جبران میکنم. سعی میکنم البته.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
برای گفتگو تلاش میکنم که با من به چه کسی میتوانم کمکی کنم؟ در گفتگو برای آدمها چه ارزشی میتوانم تولید کنم؟ رو ارزش آفرینی تمرکز کنم .
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
_ صفحات صبحگاهی را میان خُرخُر اهالی خانه نوشتم. باز هم خوابم را اولِ صبح به یاد نیاوردم. همان موقع برنامهی روزم را در دفترچه یادداشت لیست کردم و چند صفحه از کتاب «دالِ دوستداشتن» را خواندم. بعد دوباره خوابم برد. وقتی بیدار شدم ظهر بود و برق قطع برنامهی این هفته یازده رفته بود. این بار خوابم را به یاد داشتم.
_ خوابم درهم برهم بود. یکجا در باران توی کوه دوچرخه سواری میکردم. یکجا چند النگو و دستبند به دستم انداخته بودم. باز یکجا مانند نظامیها اسلحه داشتم و در پی تعقیب گروهی بودم که به غاری در کوه گریخته بودند. یکبار هم به گمانم شده بودم مانند شخصیتهایی که هوش مصنوعی میسازد؛ با جنگافزارهای گوناگون.
_ امروز هم تا حدود زیادی طبق برنامهای که صبح نوشتم، پیش رفتم. بیشتر به خواندن شعر پرداختم و همینطور دیدن کانال بچهها. یکی از کارهایی که همیشه برایم سخت بوده، تلفنی صحبت کردن است، این روزها تمرین میکنم تا کارهایی که نیاز به زنگزدن به بقیه دارد را به موقع انجام دهم.
_ نویسندهساز بودم. موضوع امروز شعر طنز بود. شعری از «خسرو شاهانی» خواند آقای کلانتری. بعد فهرست کلمات هفتگیمان را نوشتیم. این بار کلماتی مانند: برنامهریزی، دورهمی، پول، هزینه و خرید را چندبار نوشته بودم. بعد هم مبینا ملائی آمد و کمی در مورد مقالهی ترجمه و نوشتن از اسماعیل خوئی گفت. لینک مقاله را هم داد. کمی از آن را خواندم. چندین بار این جمله تکرار شده بود: «برگرداننده خیانت کار است.» یا، یعنی، «برگرداننده زیر و زبر گرداننده است».
و یکجا هم در مورد «زبان مادری» گفته بود.این که چرا نمیگوییم: «زبان پدری».
_ این روزها میزان استفاده از موبایل را به بچهها زیاد یادآوری میکنم. موبایل را که ازشان میگیری پاپیات میشوند که بیا با ما بازی کن. یا بساط نقاشیشان را میآوردند در حلقت میریزند و مانند جوجه پرندگان میخواهند زیر پروبالت بازی کنند و تو هم چشم از هنرنماییشان برنداری، و هی: واووو، آفرییین و چه معرکه است تحویلشان دهی.
https://t.me/mahnaz_roointan
خداحافظ شما! بله درست شنیدید خداحافظ شما!!!
این اولین بار است که دارم گزارش نیک را مینویسم و دقیق جریانش رو نمیدونم. ولی انگار آزاد نویسی هم مجاز است در نیک نویسی و چون نمیدانستم چی بگم اول خداحافظ شما گفتم، ولی یادم آمد که امروز یک خاطره از بچگیام را در گروه تلگرامی که یک هفتهای است بدون اجازه کلانتری محل آن را تاسیس کردیم و نام آن «جوجه شاهینهای نویسنده» میباشد، نوشتهام.
خاطرهِ داستانک من:
آنزمانها خط تلفن ثابت هم کمتر کسی داشت، چه برسه به گوشی موبایل که الان اونم هر نفر دوتا دوتا با چهارتا سیمکارت داره. ما هم مثل همه تازه خانهامان خط تلفن دار شده بود با اون شماره گیرهای انگشتی. من که کلا زنگ نمیزدم به کسی و جواب تلفن هم نمیدادم و باید تا الان فهمیده باشید چرا؟! بله بخاطر آن لکنت زبانی که داشتم و همانطور که میدانید در حرف خ و الف بود. آنزمانها هم مد نبود که تا گوشی را برداریم بگیم سلام بفرمایید و این اَاَاَلو لعنتی انگار جای سلام و بفرمایید و در خدمت هستم و کلا صدتا معنی داشت. یک روز که در خانه بودم، تلفن زنگ خورد و مامانم تو آشپزخانه مشغول بود و متوجه زنگ تلفن نشد، به خود جسارت دادم و تلفن را جواب دادم. صدایی از آنطرف خط گفت: خداحافظ شما! و من خوشحال از اینکه برای اولین باری که تلفن را جواب دادم، طرف خداحافظی کرد و مجبور به ادامه صحبت نبودم. مامانم گفت کی بود؟ گفتم نمیدونم، خداحافظی کرد و من هم گوشی را گذاشتم. دوباره تلفن زنگ خورد و اینبار مامانم جواب داد و با شور و شعف خاصی گفت سلام داداش تویی، بله تنها داییام که هیچوقت خانه پدریاش در روستا را ترک نکرده بود، پشت خط بود. بعدها که کمی بزرگتر شدم فهمیدم این عادت قدیمیهای روستای پدری و مادریام میباشد که چقدر جالب همان ابتدا به جای سلام، تو را به دست خدا میسپارند!
تا داستان بعدی خداحافظ شما.
https://t.me/jooje_shahin_nevisandeh
گزارش نیک
سالواژه:شوق زندگی
۱. سالواژه را که نوشتم گفتم:«خب که چی. چیکار میکنی واسش.» دیدم کار خاصی نمیکنم. فقط هراز گاهی از جلوی چشمم عبور میکند و معمولن هم از ۱۰ شب به بعد که یادِ گزارش نیک میافتم. آنوقت در خود فرو میروم. مثلن متفکر میشوم. جدی میشوم. میخواهم همان ساعت ۱۰ شب برایش کاری کنم. هیچ کاری جز مسواک زدن و شستن صورت و خوردن شامِ دوباره نمیشود کرد. باز خدا پدرِ استاد شاهین را بیامرزد که کاری کرد که از این ساعت شب تا حدودن سی دقیقه به یاد واژهی سالم باشم. استاد دیگر دستتان بیرون قبر نمیماند، بعد از صدوبیست سال.
۲. امشب جلسه آخر دورهی نویستدگی خلاق بود. ۲ ساعت آنتن گوشی و اینترنت نبود. آنتن آمد و اینترنت نیامد. اینترنت که آمد در باغ ملی بودم نزدیک ترامپولین. چشم در چشم با خاهرِ معذّبم و خاهرزادهام که با دیدن من بیشتر میپرید و میخواست با هیجان تشویقش کنم. تشویق میکردم و استاد راجع به رخداد میگفت. سعی میکردم بشنوم با یک ایرپاد در گوش راستم. خاهرم جملهای میگفت وخوب نمیشنیدم. یکبار گفتم:هااا. دیدم روترش کردم. همان موقع استاد گفت: تفسیر نه. فقط رخداد را بگویید. دوباره خواهرزادهام صدایم زد. الکی خودش را به گوشهی ترامپولین پرت کرد. باید دوباره تشویقش میکردم. هورااا گفتم و دست زدم. استاد شاهین رخدادها را میخواند. سالاد الویه در سفر. سیبزمینی در املت. بیماریِ برادر و تعلیمِ ریتا.
خواهرم گفت:«باورم نمیشه همچین کاری کردم. بچم چه حسّایی رو تجربه کرد.»گفتم: «منم تا حالا کردم. عیب نداره.» دمِ دستیترین جمله را گفتم. چون استاد داشت راجع به داستانی میگفت که خانومی یک نصفه نان را خریده بود و رسید خانه و دید همسرش نصف دیگر را خریده است. استاد با آب و تاب میخواند. خواهرم بغض کرد و رویش را آنور کرد. استاد به کتاب آن خانمِ فکر کنم ایتالیایی رسید که راجع به مسایل روزمرهاش نوشته و مینویسد. مسئلهی روز آن نویسنده برایش شده بود اثری ماندگار و بغض خواهرم برای من شده بود یک تصویر. برای تماشا. همانجا ایرپاد را از گوشم درآوردم. لبخندی زدم و با هم رفتیم قدم زدن و ساندویچ خوردن. از تجربههای تخمیام گفتم. خودم را اُسکولتر نشان دادم تا کمتر خودش را سرزنش کند. شاید بگوید ارثی است و کاری نمیشود کرد.
۳. کانال تلگرامی زدم. خالیِ خالی. میخواهم چند تایی از نوشتههایم را بگذارم. همانها که در گروه نویسندگی خلاق گذاشتم. اولین جایی که جدی شروع کردم به نوشتن. با استادی که عاشق کارش است. میخواهد شیرفهمت کند. نمک میریزد و نمک ریختن را دوست دارد. تا حدی که شورش را درنیاوری. آنوقت از کوره درمیرود. تذکر میدهد. کمی شدید. چتها متوقف میشود. کمی حالت موهای لَختش بههم میریزد. چون سرش را چند بار محکم بالا و پایین کرده است. و سرانجام با یک جملهی لطیف یا اشاره به هاشم آقا و شلوغ بازیهایش، اوضاع آرام میشود. چتها رگباری میآید و استاد با همان لبخند ملیحش کلاس را ادامه میدهد.
استاد شاهین جایتان خالی. یکشنبهها ساعت ۱۹:۳۰
سالواژه: پیوستگی 🐜
روز را با آزادنویسی در صفحات صبحگاهی شروع کردم.
حکایتی از دفتر اول مثنوی را همراه با ویس عبدالکریم سروش خواندم و برداشت خودم را در کانالم منتشر کردم.
ناهار تهیه کردم و اهلبیت را به چلو مرغ زعفرانی مهمان کردم.
دو ساعت گرما را، به شکرانهٔ نبود برق، با خواندن دو داستان کوتاه از مجموعه داستانهای آنتوان دو سنتاگزوپری سپری کردم.
یک ساعت پیادهروی کردم و چند خرتوپرت برای آشپزخانه خریدم.
دو ساعتی روی قسمت جدید داستانم کار کردم و آن را در کانالم منتشر کردم.
حضور دوساعته در کلاس نقاشی ذهنی، همراه با استاد ترکاشوند و همراهان عزیز، پربار و لذتبخش بود.
و این هم یک روز دیگر از مسیر پیوستگی
# گزارش_ نیک
✍زری قوام
حلزون رو چشمهاش کیسهی مقوایی گذاشته که کسی نشناسدش. یادمه بچه که بودم عینک آفتابی که میزدم فکر میکردم کسی نمیبینتم دیگه.
امروز ۷۷۰ کلمه تایپ کردم.
داستان ششم از کتاب «سنگرها و قمقمههای خالی رو خوندم.» چقدر خوشم میاد که هر قصهش زمین تا آسمون با دیگری فرق داره و چقدر ریزبینانه. «داستان برای کودکان» رو خیلی دوست داشتم. نگاه گربه و خروس و…
کمی از قصهی کوتاه برگرفته از رویامو ادامه دادم.
چکنویس تمرین سمپوزیوم رو نوشتمو کمی براش طرح زدم. فکر کنم جالب شه.
توی کارگاه شفقتورزی شیما جان صادقی عزیزم بودم که تمرینهای ساده اما دلچسب انجام دادیم و بهم چسبید.
جستارکی که نمیدونم جستارک هست یا نه نوشتم برای کلاس نویسندگی خلاق پیشرفتهی فردا.
ادامهی داستان کودک خوندم.
توی یک گروهدرمانی آنلاین شرکت کردم که حالم بهتر شد با شنیدن و گفتن.
امروز روز ۶۲مه که هر روز زبان میخونم با duolingo
شعرخوانی جدی رو از امروز شروع کردم توی کانالم. واسهی تعهد بیشتر. دو تا چیز هم سُریدم.
چقدر کار کردم امروز🫥 چقدر طولانی بوده امروز.
برم بخوانم حالا.
شب بخیر.
روز بیست و دوم از هشتمین ماهِ بیستمین سالِ زندگیام، اولین موی سفید را بین موهای مشکیام دیدم اما این دلیلی نیست که امروز نوشتن را آغاز میکنم. امروز، بیست و پنجمین روز از دهمین ماهِ بیست و دومین سالِ زندگیام است که دارم این سفر را شروع میکنم و دومین موی سفید را کنار موی سفید قبلی دیدم.
جالبترین فکر امروزم توجه به این موضوع بود که موی سفید اول شاید اتفاقی باشد اما موی سفید دوم یک خبر است؛ زندگیات میگذرد، چه ارزشش را بدانی و لحظاتش را حس کنی و چه ندانی و نکنی. آگاه باش آناهید که با صبر کردن، غوره حلوا نمیشود. تا خودت درستش نکنی، از شیرینی خبری نیست. پس زندگی کن و بنویس.
قبلا غذا میخوردم که بتوانم مسکن بخورم، این روزها درد درآمدن دندان عقل مجبورم کرده مسکن بخورم تا بتوانم غذا بخورم. مامان میگوید عقلت دارد کامل میشود. میپرسم: «یعنی به نظرت تا امروز عقلم ناقص بود؟» میخندد و جواب نمیدهد.
امروز یک ساعت متمرکز گریه کردم. شاید به نظر کار راحتی باشد اما هر کسی نمیتواند آگاهانه گریه کند. برای منبع اشکهای امروز گوشوارههای سکهای مادربزرگم را انتخاب کردم که به عنوان کادوی عروسی من اما به ناچار زودهنگام به مامان داده بود و حقا که منبع محشری هم بودند چون مادربزرگ نمیتواند به عروسی من بیاید. البته مطمئن نیستم، فکر نکنم مردهها حوصلهی این چیزها را داشته باشند.
میخواستم طراحی کنم اما تمرکز در گریه کردن باعث لرزش دست میشود. نتیجه چندان جالب نشد. فردا دوباره سعی میکنم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. باعث شد به مفاهیم مسابقه و رقابت دوباره فکر کنم. چرا همیشه فکر میکردم کافی نیستم؟ رقیب من که خودم را با او میسنجیدم، اصلا چه کسی بود؟ دوباره نگاه کردم و رینگ مسابقه خالی بود. خودم بودم و یک چهرهی آشنا از چند ساعت قبل توی آینه که به جز گریه کار دیگری نمیکرد و فکر نمیکنم بردن از دختری که فقط زار میزند چندان کار سختی باشد.
با بچههای خواهرم باباسفنجی دیدم تا خالهی خوبی باشم. بچهها خیلی متمرکز میخندند. شاید قبلا من هم این سبک از خندیدن را بلد بودهام و حالا فقط شکلش عوض شده. شاید هم یادم رفته. داشتم به همین احساسات مخلوطشده فکر میکردم که آریا گفت: «تو مثل سندی هستی، باهوشی ولی زیادی فکرمیکنی.» بلند خندیدم. یادم نرفته.
گلگاوزبان دم کردم به امید اینکه عمیق شدن خواب از رویاهای نهچندان رویاییام جلوگیری کند. میخواهم شروع کنم به خواندن «پیرمرد و دریا» از ارنست همینگوی اما قبل از رفتن به دریا، قول داده بودم زندگی کنم و بنویسم. روز اول موفقیتآمیز بود.
۱.صبحی که ظهر بود، در رختخواب به کمین بچهها ماندم. بیدار که میشوند میآیند سراغ من و پدرشان، هر روز.
امروز، اول پسر آمد.
_سرتو بذار اینجا.
گذاشت، روی بازویم.
_بغلم کن.
کرد
_محکمتر.
به پهلو خوابیدیم. بازو و ران کوچکش را انداخت روی تنم.
من هم بغلش کرده بودم.
آی کیف داشت.
دختر که بیدار شد و آمد، اولی را فرستادم برود صبحانه درست کند. نیمرو، که بشود نهار هم حسابش کرد.
پسرم آشپز بانمکیست.
دخترکم ۱۰ کیلو بیشتر از من و ۱۰ سانت بلند قدتر از من است.
بغل که میکُندم قدرت جوانیش را دوست دارم.
۲. خانه را به شکل اولش درآوردم به شکل روزمرگیهایش.
۳.با همسرجانم شب هول خواندیم. خوش گذشت. آشفته نویسیش را دوست دارم.
۴.نوشتم، چندپاره.
۵.وبینارهای عقبافتادهی دو سه روز اخیر را شنیدم.
۶.خسته شدم.
۷.با دوستی درباره عرفان حلقه صحبت کردم. سؤالات جالبی پرسید.
۸.گذاشتم پسرم سرم کلاه بگذارد.
۹.اهالی خانه را بیرون کردم که بنشینم دیوار را نگاه کنم.
۱۰.چندتا پیام ضروری اینطرف و آنطرف فرستادم.
فردا حتمن روز بهتریست.
خستهام
دلم سکوتی به خلوت گور،
به وسعت مرگ میخاهد
ـ تا بیدار شدم مغرفی کتابم را باز ویرایش کردم و منتشر کردم.
ـ شعر سراغم را میگرفت. رفتیم واژهکردی. از دل گفتیم با هم.
ـ بخشی از کتاب سرما در سال صفر یا همچین چیزی را خاندم.
ـ باز به یادداشتهای کلاس شعر برگشتم و روی بیت موزونم کار کردم. من شاعر قافیهساز نمیشوم 😔
ـ آشپزی کردم، مادری کردم. باغبانی کردم.
ـ وبینار شرکت مردم و احساسات این هفته را فهرست کردم. این هفته آشفتهتر از قبلم.
ـ برق رفت و پیادهروی را به وقت قطعی برق موکول کردهام.
ـ از استاد فرصتی خاستهام در مورد گستردگی زبان فارسی در سایر کشورها حرف بزنم. مطلبم را نوشتم و بذای فردا آماده است.
شب بخیر
از سر صبح که کارهای مهم امروزم را لیست کردم، مسابقهام با زمان شروع شد. هر چند ساعتی یک بار به اتاق بر میگشتم تا چند خط از لیست را روی تخته وایت برد چک بزنم. دیدن کارها روی تخته در آن ابعاد درشت کافی بود که از استرس انجام نشدنشان چند ثانیهای کنار تخته شِیک بزنم و تضاد خاصی با سادهپنداریام از زمان لازم برای انجام کارها داشت. شاید همین باعث شد تا آخر شب، هفتاد درصدی از لیستم چک بخورد. لیستی که اگر در نوت گوشیام بود خیلی اعتنایی بهش نمیکردم. کاری که نوشتنش در فضایی چند میلیمتری جا شود، لابد پنج دقیقهای هم میشود جمعش کرد. درست مثل کوتاهترین خط از لیستم “جستارک”. جستارک دغلکار با آن ظاهر تک کلمهای کم توقعش که با “ک” آخر خواسته حتی کوچکتر از چیزی که هست بهنظر بیاید. جستارکی که تقریبا یک سوم زمان امروزم را گرفت و طنزِ کار اینجاست که موضوع جستارکم هم “زمان” بود!
اندیشیدن در مورد “زمان مناسب” که با واحدهای رایج سنجش زمان قابل اندازهگیری نیست. بیشتر حسی و شهودیست. مثلا زمان مناسب برای کافی دانستن امروز و رفتن به تختخواب. شاید.
صبح را باز با معده درد شروع کردم. صبحانه کم و داروهایم را هم خوردم.
به خاطر اینکه در موردش فکر نکنم آشپزی کردم. دو نوع غذا درست کردم. خیلی از آشپزی خوشم میآید.
تا ساعت دو وقتم را گرفت. خیلی خسته شدم.
نمیدونم چرا ایستاده کار میکنم. اگر بنشینم کمر درد و پا درد پیدا نمی گیرم. ولی هر بار باز تکرار میکنم.
شعرهایم را نوشتم ولی باز باید ایدههای جدید پیدا کنم. شعر با وزن برایم خیلی سخت است.
حتی شعرهای سه سطری همکه نوشتم به دلم نمی شیند. یک سه سطری که نوشتم.
وقتی به فکر توام
فکرم به جای بالا رفتن از پله
به پایین میرود
در وبینار شرکت کردم کلماتی که نوشتم احساس دردم در آن آشکار بود.
با آیدا یک فیلم پلیسی دیدیم وسط فیلم خوابید. رفتم یه سری کار داشتم انجام دادم. دیدم کانال بعدی همان فیلم را میدهد. آیدا بیدار شد دوباره نگاه کردیم . فیلم به همان جایی که آیدا خوابیده بود رسید الکی چشمانش را بست و زبانش را بیرون آورد. خیلی خندیدم. قلقلکش دادم و دوتایی خندیدیم و بقیه فیلم را دیدیم.
همیشه از فیلمهای پلیسی و فیلم های که پوآرو یا خانم مار پل بازی میکردند خوشم میآمد. دلم میخواست خودم اول فیلم با دیدن چیزهایی که نشان میداد میگفتم قاتل کیه.
معمولن هم درست حدس می زدم. واقعن کار کارآگاهها را خیلی دوست دارم.
سالواژه/فصلواژه: خورشید
۷_۸
امروز صبح تا چشم باز کردم با مُردهها چشم تو چشم شدم. به خدا اگر دروغ بگویم…
از خواب که بیدار شدم اولین چیزی که دیدم قبرستان بود.
شب قبل وقتی خسته از جادهی بیانتها تصمیم به استراحت گرفتیم، در مسیر اقامتگاهی کشف کردیم تا شب را آنجا سر کنیم.
تاریک بود و چشم چشم را نمیدید و همین شد که با خیال تخت خوابیدیم.
صبح که بیدار شدیم اما، مردهها سلاممان دادند.
تجربهی جالبی بود. حسش را توصیف نمیکنم و نگه میدارم تا بعدا جای بهتری بازش کنم. میترسم اگر الان توصیف کنم صیقل بخوردو از دست برود. در کل اما اینکه میگویند «خواب برادر مرگ است» را برای یک لحظه با گوشت و استخوان درک کردم.
۸_۱۰
دستانداز های جاده چُرتم را پراند.
دستانداز یعنی به یک جایی نزدیکیم.
سر از آبشار لوه درآوردیم.
مامان میگفت آخرین باری که اینجا آمدیم ۹ ماهم بود.
آبشار خنک و جاری بود.
مردم در جنبوجوش بودند.
زندگی جریان داشت.
۱۰_۴
از گرگان تا مشهد را بکوب آمدیم.
مُردیم.
۴_۷
بعد چندین روز، بازگشت به خانه حس خوبی داشت. تصورم این بود که غم مهمانم شود اما واقعا خوشحال بودم از توی خانه بودن.
دلم میخواست بلافاصله سراغ تختم بروم و روش لم بدهم، اما تمیزکاری واجب تر بود.
۷الی آخر
اخرین جلسهی کلاس برگزار شد. حس کردم یک درِ دیگر از زندگیم بسته شد و وارد اتاق جدیدی شدم. همین شد بهانهای تا بنشینم و برای اتاق و در و فصل خیالی، اشک بریزم.
این کلاس جور دیگری در جهت خورشید شدن هلم داد. طوری که خودم تنهایی از پسش برنمیآمدم. این جمله برای من زیادی بزرگ است ها.
چون اکثرا خودم تنهایی از پسش برمیآیم .
– صبح یکهو استرسی شدم. خجالت کشیدم از تمرین افتضاح و پرتی که در کارگاه داستان کوتاه دادم. میخاستم کوتاه و فشرده و گزارشی بنویسم. بعد که دیدم بچهها چقدر با حوصله داستان را پیش بردند، فهمیدم زدم به خاکی. دوباره تمرینم را خاندم. دیدم گنگ است. تا حدی که خودم هم نفهمیدم دقیقن چه نوشتم. شلخته و بیدقت در جملهبندی.
خوب تازه کارم نسبت به بچههایی که تجربهی نوشتن داستان کوتاه، بیشتر دارند. داستانکوتاهنوشتن با الهام از زیست شخصی برایم راحتتر بود. چون تجربهاش را داشتم. بد در نیامد.
بازخورد خوبی هم گرفته بودم.
اما پرداختن به شخصیتهایی جدا از من با ویژگیهای منحصربهفرد و پیشبرد داستان رو به ناکجا آباد چالشی سختتر و جدید است.
امروز بخشی از داستانم را نوشتم. داستان توی دستهایم آرام آرام شکل میگیرد و من با شخصیت های داستان چیزهای تازه را تجربه میکنم. انگار توی جسمشان حلول کردهام از روزنه چشمهاشان دنیا را میبینم. حس تجربهی تکینگی. دنیایی که اولین کاشفش من هستم.
– پادکست ۱۷ ارتباط و فن بیان را شنیدم و ازش فشردهیی نوشتم.
– خاندن کتاب روز نویسی تا جایی که نوشتند. روان و راحت و شوق و شنگ، مدل کلونتری.
– وبینار امروز دیدم. شعر منطق کودکانه از تافتهی جدابافتهی خسرو شاهانی را خاندند. کودک با پرسش از پدر ، سبب مشتمال قصاب به گوسفند را که پدر میگوید برای خریدنش است، به دلیل مشتمال کلفتشان بهدست گلفروش ربط میدهد و درمییابد بیشک او هم جنس خریدنیست. اگرچه گفتهاند هر گردی گردو نیست، در منطق کودک هر گردی گردوست. تنها کودکان میتوانند به سادگی درز مشترک گودرز به شقایق را دریابند و بهراحتی رفو کنند.
بعد وبینار نظرانداز از کتاب خاندم و دقت کردم به وزن اشعار. مضامین اگرچه مال زمان خودش است ولی نقشهراه خوبی میدهد برای طنزپردازی در موضوعات مختلف.
– گوشکردن به ویس جلسهی اول شعرماهی که نتوانستم تمامش کنم.
– خاندن از ایپکچی:
بسیار تلاش کردهایم
برای «بهدستآوردن» شادی
– تلاشی جانفرسا و کمثمر –
حالا وقت مناسبی است برای تردید
شاید شادمانی «رها کردنی» باشد،
نه بهچنگ آمدنی و بهدستآوردنی.
لیستوار عرض مینمایم:
صفحات صبحگاهی نوشتم.
کتاب خواندم، نظریه ولش کن.
گشتی در سایت اوستاشاهین زدم.
درس خواندم.
وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
با خانواده اومدیم پارک، جالب بود ولی تکرار نشه، ممنون.
متن سحر فرهادی در مورد گزارشنیک خوندم دلم برای گزارشنیک تنگ شد.
@Saharfrjiiichannel
آدرس کانالم
گزارش: همه چی و هیچی
_ورزش کردم.
_کوکو سیبزمینی با شوید و کدوسبز و ادویه درست کردم. اگر نازک و پرروغن باشد خیلی خوب میشود.
_آزادنویسی کردم و از درونش متنی برای تلگرام بیرون کشیدم.
_روی داستان کوتاهم کار کردم. هیچوقت نشده پیرنگی که مینویسم با داستانم یکی باشد. همیشه یکجاهاییش تغییر میکرد. مثل همین داستانم که بعضی جاهایش بداهه به ذهنم میرسد و تغییر میکند.
_یک قسمت دیگر از سریال «دهکده ساحلی چاچاچا»* را دیدم. به شخصیتها دقت میکنم. هر کدامشان ویژگی خاص خودشان را دارند. گاهی میتوانم به یکی از آشنایانم نسبت دهم. توی ذهنم است برای پروازش شخصیتها میتوان از اطرافیان استفاده کرد. بعضی از سریالها شخصیتهایی به شدت خوب دارند و میتوانم به آشنایی نسبت دهم.
_روی شعر کار کردم اما نمیدانم چرا چیزی نمیآید. یک بیت آمد که سکته داشت. حتا بیمعنی هم بود.
_کتاب «همنوایی شبانهی ارکستر چوبها»** را خواندم. فهمیدم برای اینکه تمرکزم بیشتر شود باید تند بخوانم اما تندخوانی نه. فقط سرعت رفتن به کلمهی بعدی را بیشتر کنم.
*hometown cha-cha-cha 2021
**رضا قاسمی
به قدری امشب ناامید و افسرده بودم که فقط اومدم بنویسم لعنت به انتخاب یه آدم غلط و برم.
همزمانی افکارم با انتخاب شاهین منو تکان داد.
صبحو با نوشتن و کتاب صوتی شروع شد غرق در روزمره.
حتی یادمه یه نمه بارون هم اومد و باهاش ذوق کردم.
ولی بعد از ظهر اتفاقی افتاد که دوباره ویران شد هرچه ساختم. چه چیزهایی رو از دست دادم. نمیتونم فراموش کنم و ببخشم چی بسرم اومده.این حق من نیست!
آاااای
چطور میشه بخشید و فراموش کرد؟؟
حس ماهی ای رو دارم که از دریا پرت شده
داره تقلا میکنه برگرده
ولی نمی دونه …
به تنگ
کاش میگذاشتم بیشتر باد بخورد. پشتم را میگویم. کاش اینقدر اصرار نمیکردم که بروم سر کار. خیال میکردم ریدهاند برایم. خیال میکردم میگویند بهبه خانوم مهندس شما که عضو بنیاد ملی نخبگانید تشریف بیاورید روی این صندلی که از همه نرمتر است، بنشینید. خیال میکردم سرکار که بروم میگویند بسمالله، اگر توی کلهات چیز خوبی داری بریز وسط. اما انگار به چیزهای خوبی که توی کلهام دارم، کاری ندارند. به دستهایِ کوچولویِ بیچارهام کار دارند. فقط چرا روی پروندهام نوشته بود جذب نخبگان و چرا توی حکمم نوشتهاند کارشناس؟! نباید مینوشتند عمله؟ محمدرضا میگوید دور از جان خانوم مهندس. من میگویم خانوم مهندسِ عن است؟ میگوید اولش سخت است جا میافتی جانم، بالا میروی میرسی به جایی که باید.
عجب! از اینها که بگذریم کاش آدمها اینقدر کمکیفیت نبودند لااقل. کاش ادب و احترامِ متقابل، قانون کار میشد. کاش بیشخصیتی و جاکشبازی ممنوع میشد و اخراجی در پی داشت. کاش آدمها همدیگر را دوست میداشتند. همکارها بیخودکی به هم حسادت نمیکردند. کاش رئیسها راستیراستی باسواد و باکلاس و لایق احترام بودند.
نیک نخست: امروز نباید میرفتم سر کار.
نیک دویُم: با داستان کوتاهم ور رفتم. سرمست گشتم و کیفور.
نیک سِیوم: وبینار نویسندهساز را شرکتیدم.
نیک چهارم: کمی دیگر از «همان عشق» را خواندم و عشق کردم.
در مجموع، این روزها را به امید روزهای بهتر پشت سر میگذارم. میدانم که نور میرسد. میدانم.
خسته و غمگین و دلتنگم. کاش هیچکدام نبودم.
خانم همکار، دیروز توی آینه موهایش را مرتب کرد. به چشمان خودش زل زد و گفت:«چرا بابام منو به دنیا آورد؟» من میگویم کاش بابام توی دورهٔ دیگری به دنیایم میآورد و الان کودِ گیاهِ طاووسیِ بالای گورم بودم. گوری که رویش تاریخ وفاتم دیماه ۵۷ بود.
آدرس کانالم: https://t.me/zargooyehaa
۸ شهریور. یکشنبهی تعطیل😍
گزارش ۱۱۰
🕳️با صدای خِرخِر دستگاهی که ساختمون بغلی رو تخریب میکنه، بیدار میشم. با ذوقی سرشار ، آبی به دست و صورتم میزنم. اولِ کاری خودمو مینشونم پای نوشتن صفحات صبحگاهی. خابم رو کامل مینویسم. باز هم خونه مادربزرگ مادری. اینبار صحنه بعد از فوت پدربزرگه. مادربزرگم رو بغل میکنم و دلداریش میدم. کمتر شده که تو خاب بغل بگیرمش. اون قسمت از شب هول رو به یاد میارم که اسماعیل با نانا، تابستونی به سلطاننصیر برمیگردن. همه توصیفاتش، خاطره من و مادربزرگم رو زنده میکنه. و این ترسها و فرارها چقدر به من نزدیکن:
« من از قبرها بیزارم. از تاریکی بیزارم. از ویرانی و از سکوت بیزارم. از آنجا که آدمی زنده و متحرک نباشد بیزارم.»
🕳️میزنم از خونه بیرون تا کمی خرید کنم. هوا نه گرمه نه خُنُک. زودی برمیگردم .خریدهارو که جابهجا میکنم، میرم سراغ نوشتن. پستی برای کانالم در باب مقاومت تغییر.
🕳️از متن ویژگیهای جستار ، رونویسی میکنم و چندین سطر تمرینم رو هم مینویسم. البته که هنوز برای ارسال آماده نشده. اندکی به سر و وضع خونه میرسم. تماسی میگیرم با مادر.
🕳️امروز فرصتی شد برای شرکت در وبینار و همراه دوستان تمرین کلمات هفته رو انجام دادم. سریع نوشتنم رو دوست داشتم. خوشم اومد. بعد از وبینار، کارگاه نویسنده سخنران رو ثبتنام کردم. 😍
🕳️دو جلسه مشاوره آنلاین هم انجام دادم. شنیدن تغییر یا پیشرفت هر اندازه کوچیک از مراجعان قدیمی منو امیدوار و خوشحال میکنه. کیفور میشم.
🕳️ترکیب کردن حرکات تمرینات امروز، ورزشم رو جوندارتر از همیشه کرد. کند پیش میره اما مغزم این چالش رو دوست داره.💪🏻
🕳️بعد از ورزش دوشی گرفتم و رفتم سراغ جستار اسماعیل خوئی. خیلی باحال بود. اولش فکر میکردم نمیتونم بخونم. اما نیکبختانه خوندم تا آخر. کلمه نیکبختانه رو هم از متنش یاد گرفتم. چه نوشته خلاقانهای بود.👏🏻
و شعر از سهراب:
در دوردست خودم، تنها نشستهام
انگشتم خاکها را زیر و رو میکند
و تصویرها را به هم میپاشد، میلغزد، خوابش میبرد
تصویری میکشد، تصویری سبز، شاخهها، برگها
روی باغهای روشن پرواز میکنم
چشمانم لبریز علفها میشود
و تپشهایم با شاخ و برگها میآمیزد
https://t.me/fahimsaadat040
غر زدن ممنوع
از یک ربع به 11 تا 14 که برق برود بیشتر وقت به درست کردن اسلایدهای جلسه پروپزال گذشت.
عصر بعد از ناهار و استراحت از «گاه ناچیزی مرگ» خواندم این فصل با این جملهی ابن عربی شروع میشد: «عشق، رازی الهی است.» به زبان خودمان حالا که مریم از محی دلسرد شده، محی چرا دلش را با استاد خانم و برادرزادهی جوانش گرم نکند و عاشق نشود؟😊. چند شعر هم از «لطفاً این کتاب را بکارید؛ مجموعه شعر» خواندم. امشب دیگر نشد بیشتر بخوانم.
به فایل یک دوره از دورههای خانم محمدی که شرکت کرده بودم گوش دادم. سپس در وبیکار سرزبان و استلزامات و پیامدها شرکت کردم. چالش قشنگی ایجاد کرده الهه علیزاده برایمان. سپس رفتم جلسه دوم کارگاه خودشفقتورزی. البته نصفه مجبور شدم بیرون بیایم و به جلسه خودم با مراجعم بروم.
عمهجان با حاج دایی آمده بودند عیادتم. رفتم پیششان نشستم و بیخیال کنترل وزن حسابی هم شام خوردم. نمیشد بیخیال نان سنگگ و نیمروی خوشرنگ و خوشطعم مامانپز بشوم. آن روز که هنوز آثار بیهوشی در دهانم بود و طعم برخی غذاها را تند احساس میکردم و غر میزدم مادر جانِ ذاتاً روانشناس اینجانب دست به رویایی زد و گفت از فردا یا بدون غرزدن غذا میخوری یا خودت آنچه دوست داری میپزی و میخوری. خب به طرز معجزهآسایی از فردای آنروز طعم بد دهانم خوب شد 😊.
شاید کمی هم کتاب بخوانم بعد بخوابم. شاید هم نه. سودوکو را قبل از عمل جراحیام حذف کردم چون بدجور معتادش شده بودم. همش دنبال شکست حریف بودم، گرچه تعداد شکستهایم از پیروزیهایم بیشتر بود.
به امید فردایی مفیدتر
1405.6.8
قهرمانی
#گزارش_نیک
قهوهای یا طلایی مسئله این است
12:11ی ظهر
تا اینجای کار فحش دادهام به سایتی که باید داخلش کارنامه ببینیم. و بعد به مامان گفتم که اگر قرار باشد آزمونی که چهارشنبه این هفته داریم، تعیین کند که میتوانیم توی مدرسه شاهد بمانیم یا نه، از الان باید پولهایش را جمع کند و من را ببرد پروفسور بهزاد. مامان میخندد که نه بابا. فکر نکنم اخراجتان کنند. راست بگویم؟ شاید خیلی هم بدم نیاید اخراج شوم. از بچه مثبت بودن خستهام. توی کلاس زبان کمی کارهای عجیب کردم ولی توی مدرسه هنوز بیآزارم. یازده سال را بیآزار سپری کردم. امسال اگر کمی مدرسه را بهم بریزم به کی بر میخورد؟ احتمالن مامانم.
صبحتر، یک داستان از کتاب سنگر و قمقمههای خالی خواندم. یک قسمت بابا لنگدراز دیدم با صبحانه. و بعد جزوه زیست نوشتم. توی گرامر رسیدم به passive و فعلن سکته کردم. بعدم چون وقتی داشتم little women میخواندم، از هر پنج کلمه، سه تا را بلد نبودم، اومدم اینجا بنویسم.
16:50، قهوهای
خب این هم از این.
15:50، اندکی پس از ترک نویسندهساز
الان باز هم مُبهَمَم. قهوهای یعنی چی مثلن؟ هیچی. بزارید این دفعه را مرموز باشم. امروز تعطیل بود. پس رفتم نویسندهساز و وسطا آمدم بیرون. یک ذره همچنین هیچ کاری نکردم. ولی الان باید وحشیانه درس بخوانم. اگر قرار باشد هربار همین حس تکرار شود که هیچی. همان پیامنور که شجاعی میگوید! گیجم. کاش این جزوههای مزخرفم زودتر آماده شوند و برسند.
20:00، پس از کلاسِ زمینشناسی
آیا بر اساس علایق مسخرهام باید دانشگاه یک رشتهای نزدیک به زمینشناسی بردارم؟ چرا اصلن نرفتم ریاضی؟ بیا. یارو سال دوازدهم تازه گیر داده به رشتهی مسخرهاش. ای لعنت بر انتخاب رشته. ولی جدن مثلن اگر بعدن، بعد از انتخابِ ادبیات به عنوان تنها مسیر دائمیِ زندگیام و خوانده تجربی به عنوان رشته اصلی، یه چندسال هم ریاضی بخوانم طوری میشود؟ فعک نکنمها. کلاس زمینشناسی فعلن دارد توجهم را جلب میکند.
الان یادم آمد که این یادداشتهای دراز را توی schedule message بفرستم و بعد بفرستم توی کانال. چون اینجوری یکی خواست بخواند، همه را کامل میخواند. اصلن کسی تا ته میخواند؟ (جز خودم!) فعک نکنم.
دیگه چه خبر؟ کوکوی مرغ را به عنوان شام خوردم و الان کمی احساس بهتری دارم. شیکَمووو!
22:00، پایان
خب روز ما نیز دارد تمام شد. بیدستاورد. اصلن منظورم از دستاورد چی چی است؟ باید بعدن تکلیف این قضیه را روشن کنم.
اولین گزارش نیکم را در هشتم شهریور ماه مینویسم
شهریور 1405
داشتم به این فکر میکردم از چه بنویسم اما به یاد سخن استادم افتادم که میگفت قلم نجو برای نوشتن
بگذار قلم رقصان و رها روی ورق نمایشش را برود
بداهیات همیشه برایم حکم ارامبخش داشتند
هر جا که دلم میگرفت هم قلمم تراژدی سوزان تری را رقم میزد
امروز از فکر کردن نوشتم نامه ای به قوه تفکر
نامه ای که پس از خوانش ان برای مادرم به تجربه ی واو! رسیدم.
جلسات افلاین پشت گوش انداخته را دیدم. هم دیدم و هم نوشتم
اصلا امروز برایم جور دیگری بود
این پسوند نویسنده عجیب قند و عسل در دلم اب میکند و دلم غنج میرود از تصور روزی که بتوانم قوی بنویسم و کلاف پر گره افکار و خیالاتم را به زبان نوشتار با دیگرانی از جنس ذوق و ادب به اشتراک بگذرام
اما فعلا با حلاوت این تصورات دلچسب گرسنگی روحم را ارام میکنم
علاوه بر این ها امروزم با بازی با کودکی دوست داشتنی گذشت بازی های کودکانه او روحم را جلا بخشید
نمیدانم کلیشه است
اغراق است
بداهه است
اصلا ایا گزارش نیک است یا نه!!
اما دلم نوشتن میخواست و من گاهی به راه دلم راه میروم.
در گرگ و میش سحرگاه بود که رسیدیم به معبد شیطان با قامت زنهای فریبا. شیطان را فریفتیم به شهوت انسان. شیطان را که در مناسک خود بود.
گرچه آزادانه نوشتم در اسارت تکرارم.
احوال مراجع دیروزی را پرسیدم که گفته بود بعد از جلسه حالش بد شده. حالا بهتر بود. ظاهرا چیزهایی به یادش آمده که نمیخواسته.
صبحانه پندار را آماده کردم. سوسیس به شکل هشت پا که از دیدنش ذوق زده شد.
جلسهی امروز آنقدر ناب بود که نخواستم به ضبط جلسه ادامه دهم. هرچند مراجعم موافق بود. اما نخواستم کیفیت این لحظات را خراب کنم با نگرانی از مدت زمان ضبط.
مهمان دوستانمان بودیم. قهوه روی چای خوردیم. چای روی قهوه. از سادگی گفتیم و رسیدم به پیچیدگی. از زندگی روستایی که چقدر پیچیدهست و ساده میپنداریم. از تفاوت رنگهای طوسی با فیلی و خاکستری و تأثیر بافت و نور بر رنگها.
هیچ ساده نیست که جستارکی بنویسی از سادگی.
پندار سفارش لباس فوتبال دارد برای مدرسه. هنوز نمیدانم مدرسه خواهد رفت. چرا تصور آینده اینقدر سخت و دور از دسترس است. حتی تصور یک ماه بعد. چرا اینقدر مردن در نظرم نزدیک است؟ بی اینکه افسرده باشم هر روز به شکلی از مردن میاندیشم. امروز دلم میخواهد در تازگی بمیرم. به دور از کهنگی. این هم مرضیست که من هر روز به یک شیوه ازمردن میاندیشم. به گمانم از وحشت مرگ است که پناه میبرم به مرگاندیشی.
ریزش موهایم هزار برابر شده. هر بار توی خوابم قسمت تازهای از سرم طاس میشود اینبار جلوی سرم بود.
هفتاد سنگ قبر از یداله رویایی را میخوانم. نمیفهمم، میپرسمش چه میگویند واژگانت، چه میگویی در پس واژگانت:
یک بار که دارد میافتد، و یا شیههی اسبی که میغلتد برجسته بر سنگ بتراشند. و در فاصلهای از گور، زیر درخت سنجد استخوان انسان افتاده است با عصای بایزید که از او آموخته بود همیشه آخر خود را، آن کس که میرسد به آخر گم میکند.(یداله رویایی)
اگر پیام لادن خانوم نبود، مثل دو شب گذشته باز هم گزارشم را در کامالم منتشر نمیکردم، همینطور جستارکم را.
باید میگفتم را ادامه دادم توی دفتر. بعد خواستم از آنچه نوشتم، چیزهایی وارد نوت گوشی کنم. ویرایش را در نوت گوشی میپسندم. دم دست و راحت است. باید تلاش کنم چالش داستانک نویسی را از دست ندهم.
امروز فرصت شنیدن کتاب صوتی را هم نداشتم.
اول صبح بابای خونه زد بیرون. چند دقیقه نگذشته بود برگشت. زنگ در حیاط که زد گفتم چیزی جا گذاشته. نه خودش آمد داخل.
گفتم چی شد؟ برگشتی.
گفت سیم کلاچ برید.
در خلوت اول صبح روز تعطیل البته با مهارت در رانندگی، بدون ترمز توانسته به بنبست شش متری برگردد و داخل کوچه پارک کند.
قبل از ظهر از سرگیجه گفت لحظاتی بعد از تهوع. بعد بالا آورد و از درد پشت گردنش گفت.
نگران شدم. سریع سر و ته ناهار نصفهنیمه را هم آوردم. راه افتادیم سمت اورژانس بیمارستان. فشارش عادی بود و نوار قلب هم مشکلی نداشت.
پزشک عمومی اورژانس احتمال عفونت گوش داد. دوتا قرص نوشت و توصیهی مراجعه به متخصص کرد.
بعد از ظهر نویسنده ساز گوش کردم و ظرف شستم و جارو زدم، هیچی دیگه. شام هم امشب خیار ماست به خورد بچهها دادم. برای رضایت وجدان، همین چند خط نوشتم برای یادداشت روزانه و هم گزارش نیک.
گفتم امشب از چه بنویسم که گزارش نیک باشد. از تماسهای باز هم بیحاصل با بیمارستان بگویم و حرفهای تکراری و یا از روزمرگیها؟
در پرسهگردی تلویزیونیام، فیلم nutcrackers را دیدم. ساده بود و شاید بیشتر باب میل بچهها، ولی به نظرم خوب بود. روند داستان منطقی بود. پایان هم گرچه غیرقابل پیشبینی نبود، ولی باور پذیر بود. برای نوشتنم به کارم آمد. به نظرم شباهتهایی با داستان من داشت.
قرار شد عصر با فامیل به باغ برویم. برای ناهار پاستا درست کردم، از آن پاستاهای ابداعی دختر برادرم که درستکردنش خیلی راحت است.
لباسها را که در لباسشویی میریختم، به داستانم فکر میکردم و نزدیک بود لباسهای رنگی را با سفید قاطی کنم و رنگها را به باد بدهم.
کمی از داستانم را نوشتم روی کاغذ با خودکار. روی کاغذ حال و هوای دیگری دارد.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
نزدیک غروب بود که رسیدیم باغ. همسرم همه جا را آب و جارو کرده بود. دلشوره و یا دلتنگی و یا نمیدانم چه بود، از صبح ته دلم مانده بود و خیال رفتن هم نداشت. انگار در یک رؤیا گیر کرده بودم و زندگی را از پشت یک دیوار شیشهای میدیدم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
ابر، باران میزاید. باران ، رود میزاید و كلمه، كلمه.
وقتی شروع میکنم ذهنم خالیست؛ وقتی تمام میکنم دستکم پانصد کلمه میشود. پانصد کلمه از هیچ. این اگر معجزه نیست اسمش چیست؟
خلاصه بگویم:امروز انتخاب رشته کردم. ۱۷ردیف شد. بعد رفتم سراغ داستان کوتاه و پانصد کلمه نوشتم. بعد هم سایت و سئو . پیاده روی رفتم و کمی خرید.خوش گذشت.
هانیه آصفی✔️
https://www.haniyeasefi.ir
حاشیهها مهمتر از متن هستند؟
بیشتر عمرم از هر حاشیهای فاصله گرفتم تا در متن باشم و عکسش شد واقعیت اکنونم.
در هیچ متنی پررنگ نیستم. گاهی حتی پاورقی بودم.
دلخورم؟
نه لزوما. بطن ماجراها گاهی چندان جذابیتی ندارند. اصل تجربه بین سیاهی لشگرهاست.
پرسش مهم امروزم این بود:
■کجاها “تیتر” هستم یا میخواهم باشم؟
■کجاها از زیرتیتر بودن مفتخرم؟
■در بدنه چه محتواهایی جا دارم؟
■کدام پایانها به میل من بودند؟
■کدام جمعبندیها گویای تجارب و شواهدم بودهاند؟
هر چه هست، زیر سر”فضای خالی” است.
امروز آرام که از خواب برخواستم، همه خواب بودند. خواستم دوباره بخوابم اما اتاق گرم بود. کولر را زدم. خنک شد. خوابم نیامد. صبحانه خوردم. مشغول سایتم شدم. متوجه شدم بعد چند روز، چتجیپیتی هم جفنگ میبافد و راهی پیش نمیبرد. تصمیم گرفتم دورههای وردپرس را ببینم. خوب بود. سایت را فارسی کردم. الان تقریبا بیشتر ویرایش مشخص است. فقط باید کارایی آنهارا کشف کنم. تنظیمات اولیه انجام شد. آخ که چقدر کند پیشمیروم. شارژ گوشیم تمام شد و بیخیالش شدم. به لپتابم هم دسترسی ندارم. این چند روز باید قید وبینار و مطالعه را بزنم تا راهش بندازم.
امروز برای یاسمین با آرد و آب و نمک و روغن و رنگ خوراکی، سه رنگ خمیربازی درست کردم. میارزد به بهداشتی بودنش. با او کمی بازی کردم. آدمک ساختیم. برایش کارتون گذاشتم. آخ از دستِ بچهی پرانرژی. یکتنه نفسِ منو برادر و پدر مادرم را میبُرد. عصر که مادر به مراسمِ یادبود کسی میرفت، به فکرم رسید ببرمش خانهی بازی. حوصله ی سرو کله زدن با او را نداشتم. بردمش. یکساعتِ تمام بازی کرد و از عرق، کل پهنای صورت و بدنش خیس شد. نیمساعتِ دیگر تمدید کردیم. از خستگی هلاک شدم. به خانه آمدم. پدر بیرون کار داشت. با پدر امادهی رفتن شد. از او قول گرفت به پارک هم برود. سرم سوت کشید. به مشاورِ کودک نشانش دادم. سالها پیش. گفت: بیشفعال نیست. طبیعی ست. قیافه ام شبیه علامتِ سوال شد. دکتر توضیح داد که بین بچههای طبیعی، فعالترین و پرانرژیترینِ بچههاست.
گفتم: خدارو شکر
اما کمرم گاهی مورمور میکند از انرژی بالایش.
همکارم که او هم از قضا پسرش«کوروش» بسیار فعال و پرانرژیست، از من پرسید: نکنه تو هم دوران بارداری، کُندر خوردی تا بچهت زرنگ بشه؟
انگار نامهی نانوشته میخواند. گفتم: بله
گفت: اشتباه منو کردی.
و این تازه اغازِ ماجرا بود.
|نقلقول|
«تنها سعادتمند، کسی است که چشم به جهان نگشوده به خواب مرگ فرو رود.»
-ارنست همینگوی
|سال واژه: خالقیت
|از صفحهی صبحگاهی|
۱. دوگانگی لذت و سختکار کردن.
۲.دست و مغزم سرعتی یکسان پیدا کردهاند.
۳.مالیدن شانههایم و گول زدن مغزم که رمانم را فعلاً از ادامهی آن قسمتی که در آن گیر افتادهام ادامه دهم.
۴.برایم کلاس شعر مانند وقتی است که برای ریاضی کلاس تقویتی ثبت نام میکردم. اما چون در آن درس ضعیف بودم انجام تکالیف کلاس برایم هنوز دشوار بود و حتی از کسانی که کلاس تقویتی شرکت کردهاند هم ضعیفتر بودم.
|گزارش روز(من نامه)|
۱.همین که بیدار شدم دلم یوتیوب میخواست. اما اول صبحانه و کتاب.
۲.پس از ساعتها جستوجو، فیلترشکنی فعال یافتم. ساعتی در یوتیوب گذراندم.
۳.وقتی صفحههای صبحگاهی را اولین کار انجام نمیدهم محتوای جالبتری دارند. ماهیتش را از دست میدهد، اما حداقل از مزخرفاتی که همیشه اول صبح به ذهنم میآیند دورتر، و در نتیجه خلاقتر میشوم.
۴.کتابهای الیور ساکس همیشه شوق عجیبی در من برای عصبشناسی بیدار میکنند. خصوصاً حالا که کتاب موزیکوفیلیا را میخوانم. شگفتانگیز است که اختلالی در مغز سبب بیشهنرمند شدن بشود. یا زندگی را برایت لذتبخش کند. و این داستانها چه سوژههای خوبی برای نوشتن انواعِ داستان هستند.
آرزو میکنم حتماً روزی به شغلهای شاخهی عصبشناسی مشغول شوم.
۵.امروز که تعطیل بود و باشگاه نرفتم، همراه وبینار، با یک کاسهی شیر چیپف تقلب کردم.(پشیمانم)
۶.دو ترجمهی امیرجلالالدیناعلم، فرامرز بهزاد و علی اصغر حداد را از داستان پزشک دهکده خواندم و مقایسه کردم. امیر جلالالدین اعلم(شاید بهخاطر وابسته ماندن به متن) لحن و کلمات کهنگونه بسیار داشت و کمی خواندن را دشوار میکرد. اما علی اصغر حداد نه مانند فرامرز بهزاد کاملاً متن را شکسته بود و بسیار ساده کرده بود، و نه مانند اعلم قلنبه نوشته بود. و البته نسخهی پیدیاف حداد سانسور نداشت. بدبختانه من نسخهی اعلم را فیزیکی دارم و روی دستم باد کرده است.
۷.چای ریختم تا کمر سفت کنم و فیلم کله پاککن را تمام کنم. تمام.
۸.تاریخها را از کودکی اشتباه میخوانم، پس امروز را که مینویسم، نمیتوانم با آن جک نسازم: دارد ساسی مانکن پخش میشود و من در افسردهترین حالت ممکن روی تخت چمباتمه زدهام.
۹.روز بدی بود. البته روزها تعطیل و غیر تعطیل همه از یک قسماند.
۱۰.مرگ مورد علاقهام، مرگی فوری بر اثر سقوط کتابخانهای بزرگ است.
|یکجمله از کتاب:
«اگرچه دردسر میدهم، اما چه میتوان کرد نشخوار آدمیزاد حرف است.»
چرندپرند، علی اکبر دهخدا
|کلمهی روز: متوحش= گوشهگیر و دور، غایب و مهجور، ویران
|از حواس|
بوی روز: دارو/معجون گیاهی.
مزهی روز: پرتقالِ شمالی. (چه نام خوبی برای داستان)
لمسِ روز: خیارِ کهنه شده.
صدای روز: صدای بسته شدنِ درِ قوریِ چینی.
|آنافورای روز|
۱.حس میکنم کاملا با غم مأنوس شدهام.
۲.حس میکنم فقط گاهی به شیر حساسیت دارم.
۳.حسمیکنم نباید امشب خانه میماندم.
•کانالم: https://t.me/Shallwejustbegin
سنگ صبور را خواندم و یادداشت برداشتم. به جملهها و کلماتش دقیقتر شدم. و دلم خواست صادق چوبک را بهتر بفهمم.
مقالهی جستارنویسی در ادبیات فارسی را دوباره خواندم. و یادداشتبرداری کردم. معنای جستار بهتر در ذهنم ماند. امیدوارم تم نرود و بماند در یادم.
سعی کردم جستارکی بنویسم و هوا کنم و کردم. جستارکی در مورد آگاهی. یکی از کلمات منتخبم در نویسندگی پیشرفته. باشد که مقبول افتد. نیفتد هم دفعهی بعدی ایشالله.
گروه دورههای تلگرامیام را سروسامان دادم. به نوبت همه را وارد لپتاب میکنم. کتابها را در کتابخانهاش میچینم.
تلگرامم فوقِ فوقالعاده شلوغست. بعد از ثبت محتوای دورهها یکییکی از آنها خارج میشوم که بقیه راحت بنشینند. شبیه مترو میماند تلگرامم. تمام صندلیها پرست. و برای پیدا کردن هر کانال یا گروه گرگیجه میگیرم. گریزی هم نیست. استادجان شما چه میکنید با حجم تلگرامتان؟
چند صفحهای از ملکوت بهرام صادقی را خواندم.
وبینار شرکت کردم و کلمههای یکشنبهها را در گوگلکیپ خواباندم.
دقت کردم. عجیب است. مدتیست تمام کلماتی که مینگارم بار منفی دارند. بار منفی دارند یا من گمان بد دارم؟ گویی بیشترشان از زخمهایی که خوردهام تراویده بر خودکار، نقش کاغذ میشوند. راستی که بخش شادیام کجاست؟ هرچه نگاه میکنم از ملال و دردهایم هست که تندتند و بیوقفه از من میچکد. پس نشاطهامان کجا رفتهاند؟ اندیشیدم مگر همین که نفس میکشم و هنوز در خروارخروار خاک نخوابیدهام، شور زندگی ندارد؟ هرچند از در و دیوار کشورم رنج میبارد اما روزنهها را چرا از یاد بردهایم؟ شاید از همین روزنهها باز بتابیم و باز رنگ بگیریم.
سری به کارگاه داستانکوتاه ۵ زدم و داستان گلیمجان را ورق زدم. دلم میخواهد ببینم ترازوی استاد برای انتخاب اینهمه کتاب چه میتواند باشد؟ میزان و شاقولش همیشه یکسان است؟ فرق میکند؟ چه فرقی؟ آیا چون این کتابها بکر و دستنخوردهاند، جذاب هستند یا علاوه بر آن؟ اکثر کتابهایی که دوست دارد نایابند. به دست من نمیرسند. شاید یکروز به درک بالاتری از کتاب و انتخابها برسم. نه اینکه گنگ باشم اما هنوز خرفهم هم نیستم.
چشمهایم از زل زدن به کتاب و لپتاب خسته شد. دست دخترک را گرفتم و راهی خانهی مادرم شدم.
مصممبودنم هنوز من را نگه میدارد.
نمره همچنان صفرست.
و کانال تلگرامی که بسیار هنوز کار دارد.
https://t.me/manesehchtgrh
راستی در تدارک وبلاگ هستم. بزودی همینجا تقدیم استاد خواهم کرد تا ببینم چه میگوید این شاهین تیزبین سختپسندمان.
امروز ۶ساعتی فیلم دیدم و «استرنجر تینگز» را تمام کردم.
الان افسردهام از پایان سریال.
از درهشهر آمدیم ایلام، دوساعت راه.
میان راه خواستم بروم نویسندهساز که همان اوایلش آنتن رفت:(
خبر دیگری نیست.
دلم گریه میخواهد.
صبح میروم مهمانی. نوشتن و خاندن میافتد برای شب.
در نویسندهساز استاد شعر طنزی میخاند از «خسروشاهانی». مبیناجان مقالهی اسماعیل خوئی را معرفی میکند.
بخشی از مقاله «برگردان یا زیروزبر گردان» را میخانم.
نوشته: «برگرداننده خیانتکار است.»
از نگاهی شاید باشد، تا انتها بخانم استدلال او را بفهمم.
همراه استاد صد کلمه فهرستوار، از حال و احساساتمان مینویسیم. کلمههای هفتههای قبل همراهم نیست. یک نسخه در نُت گوشی باید بنویسم که همیشه همراهم باشد.
در سرزبان الههجان موضوع «استلزام» و استلزامسنجی را با چند مثال کامل توضیح میدهد.
«استلزام یک فکر، موقعیت، حرف یا رفتار است که «به راستی» بر چیزی دلالت دارد.»
ده دقیقه آزادپُرسی و آزادنویسی میکنم. ذهنم درگیر مسئلهای عاطفی است که با پرسشگری و سنجش اطلاعات موضوع برایم شفاف میشود.
صبح خوبی بود.
بیداری و آزادنویسی.
نیم ساعت ورزش و گرفتن دوش.
خواندن عادتهای اتمی و خوردن ناهار خوشمزهی مامان جان.
گوش دادن به وبینار امروز و نوشتن لیست واژگان.
دوباره آزادنویسی و خواندن کتاب که خوابم گرفت و عصری با خواب داشتم حال باید داستانک چالش را بنویسم.
https://t.me/ma0hlq
این روزها بیشتر به تغذیهام توجه میکنم و فعلن در همین حدم که ببینم چه چیزهایی را در روز میخورم و حالم با غذاهای مختلف چگونه است. وقتی میخاهم به مادرانی که بچهی 6 ماهه دارند بگویم که چگونه غذا دادن به بچه را شروع کنند میبینم که چه قدر اهمیت دارد حال بچه با غذا، بعد چرا وقتی بزرگ میشویم این حال بیاهمیت میشود؟
این کار را با ژورنالنویسی دربارهی غذا آغازیدم. دیدم استاد دارد حال میکند با قضیه، گفتم بده ما هم بزنیم. جدولی کشیدهام برای ماه (همان جدولی که برای آزادنویسیام دارم) و بعد آخر شب مروری میکنم بر آنچه بر معده و روان من دربارهی غذا گذشت. بعد آن را میفرستم در گروه کلاس. گاهی عکس غذا هم میفرستم یا اگر دستور پخت جدیدی را امتحان کردم میفرستم. دوست دارم در سالادبازی تنوع به خرج بدهم و یا پاستاهای مختلفی را امتحان کنم. آخ غذا عشق است. باید ببینم چگونه میشود با هزینهی کمتری غذای بهتری درست کرد تا بتوانم به بقیه هم بگویم. اما هر چه نگاه میکنم مواد اولیه گرانند. گردو و زیتون و گوشت که هیچ، خایهی مرغ هم گران است و چی چی بود میگفت؟ سوسیس تخم مرغ پونصد هزار تومن درمیاید؟ «سلامتی یک امتیاز است» و پول… حالا راهی خاهم یافت یا ساخم پاخت.
امروز «در حال و هوای جوانی» مسکوب را دوباره خاندم. البته فقط بعضی قسمتها را که دربارهی «…ت» بود. ایح ایح ایح. هوا هم خنک و ابری بود و یاد زمانی میفتادم که پتوپیچ رمان عاشقانه میخاندم و دلم قیلیویلی میرفت. البته آنها داغان بودند و این بندهخدا (یادم آمد که نصیرو ازین کلمه بدش میامد) اینها را زیسته است. (-خب چه ربطی داشت؟)
نویسندهساز را بودم. کلمات هفته را نوشتم. وضعیت چون بود. به یاد عزیزی که میگفت وضعتان چونه. این هفته نوسانات هورمونی بیشتری را داشتم و هفتهی قبل خیلی فاز گنگتری بود.
1000 کلمهام را نوشتم.
با ندا لاس… چیز حرف زدیم.
پست و روزگفتار.
مکن ای صبح طلوع. اصلن فرقی نمیکند که شنبه دوشنبه باشد یا همان شنبه، به هر حال هر شنبهای خر است.
من امروز اولین گزارش نیک را مینویسم
همیشه برای خودم مینوشتم اما خوشحالم میتونم جایی بنویسم که خوانده میشود
امروز در خانه بودم فکر های زیادی در سرم هست ، سه سال هست راجع به عواطفم مینویسم ، تجربه عاطفی در مورد آدمی که هیچ ارتباطی با او تجربه نکردم اما باعث رشد من شد بی آنکه بداند، دو روز هست که متوجه شدم او مشکلات روانی دارد، امروز تمام آن سه سال برایم مرور شد و اینکه از امروز به بعد دیگر او حداقل نمیتواند جایی در قلبم داشته باشد. امروز که سر کار نبودم تصمیم گرفتم به مادرم کمک کنم و او را بیرون بردم تا خریدهایش را انجام بدهد. بعد از سه سال وبینارهای مدرسه نویسندگی را دیدم و متوجه گزارش نیک شدم، قبل ها که مدرسه نویسندگی را دنبال میکردم روزانه نویسی بود از آن موقع روزانه نویسی داشتم، اما چه خوب که میتوانم از ارزش آفرینی روزانه اینجا بنویسم. مدتهاست که فیلم نمیبینم، شاید گزراش نیک موجب فیلم دیدن هم بشود. امروز نمایشنامه خانه برناردا آلبا را خواندم.
داشتم فکر میکردم چقدر سخت است آدمی را که سه سال است در قلبم زندگی کرده را دیگر نخواهم اما خوب حقیقت قلب را هم تغییر میدهد.
دارم فکر میکنم من همیشه در کارها به همه کمک میکنم اما اینبار در کمک کردنم به ارزش آفرینی هم فکر میکنم.
راستی امروز تمرین خطاطی هم داشتم اما کارم خروجی نداشت فقط تمرین کردم. البته کمالگرایی داشتن خروجی را برایم کند کرده است.
اوایل شب پیاده روی رفتم. موقع پیاده روی خیلی به آدمها نگاه میکنم، به اینکه هر آدمی یک قصه است. به اینکه هر آدمی چقدر تاریکی و چقدر روشنایی دارد.
گزارش نیک ۱۱۰فرح
هنوز نیمچه درد کمر دارم. ازصبح حالت روز جمعه داشتم. دیروز هم حس پنجشنبه را داشتم. استراحت کردم.
✍️تغذیه کانال فرحنامه مثل هر روز.
✍️دفتر شعر “سرخی گیلاسهای کال” را بلند بلند خواندم.
در مورد فرهاد شیبانی کنجکاو شدم. شخصیتش برایم به یکباره عجیب و مهم و مبهم شد.
✍️سرچ کردم و در اینترنت جستجو کردم.
✍️ فرهاد شیبانی (زادهٔ ۱۳۲۰ خورشیدی)، شاعر، ترانهسرا، عکاس و کارگردان ایرانی است. فرهاد شیبانی بهار سال ۱۳۲۰ در ارومیه به دنیا آمد. سال ۱۳۵۰ از دانشکده هنرهای دراماتیک در رشته کارگردانی فارغالتحصیل شد و از همان سال در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان مشغول به کار شد. حاصل آشنایی او با سینما کارگردانی دو فیلم کوتاه با نامهای «سار بیبی خانم» و «شهری دیگر» بوده است. تاکنون سه نمایشگاه عکس از وی برگزار شده است که کتاب مجموعه عکس به نام «از رخ زیبای دوست» گزیدهای از آنهاست. همچنین مجموعه شعرهای «شاعرانه» و «سرخی گیلاسهای کال» از وی به چاپ رسیده است.
✍️فرهاد شیبانی ترانه سرای دهه ۴۰ و ۵۰ بوده
✍️ نگنا/ ترانه سرا: فرهاد شیبانی/خواننده فریدون فروغی
✍️ دلم از خیلی روزا با کسی نیست تو دلم فریاد و فریادرسی نیست شدم اون هرزه گیاهی که گلاش پرپر دستای خار و خسی نیست دیگه دل با کسی نیست دیگه فریادرسی نیست آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست
✍️ همسفرخواننده: ستار/ ترانه سرا: فرهاد شیبانی
همسفر تنها نرو بذار تا با هم بریم سرنوشتهمون یکی هر دومون مسافریم تازه از راه رسیدم هنوزم خسته رام همسفر تنها نرو بذار تا من هم بیام
✍️ گل گلدون – گل گلدون من/ ترانه سرا: فرهاد شیبانی / خواننده سیمین غانم
گل گلدون من شكسته در باد تو بیا تا دلم نكرده فریاد گل شب بو دیگه شب بو نمیده كی گل شب بو رو از شاخه چیده گوشهء آسمون پر رنگین كمون من مثه تاریكی تو مثل مهتاب
✍️ نازی ناز کن/ خواننده : ابی/ ترانه سرا: فرهاد شیبانی
نازی ناز کن که نازت یه سرو نازه نازی ناز کن که دلم پر از نیازه شب آتیش بازیه چشمای تو یادم نمیره هر غم پنهون تو یه دنیا رازه نازی جون باغت آباد شه ، خورشیدت گرم کبکای مست غرورت ، سینه شون نرم نقش تو نقش یه پیچک توی چشم انداز ایوون
باورم نشد که این ترانهها معروف ترانه سرایش فرهاد شیبانی بوده، و بسیار دیگر.
الهی شکر که این دوره از شعر ماهی هم روزی من شد.
امروز فیلمی ندیدم، چون در استراحت تختخوابی بودم فقط با آیپد و موبایل سرچ کردم و خوندم.
✍️شرکت در وبینار نویسنده ساز عصرگاهی ساعت ۵. نیمساعت اول در خانه بودم و اکنونم را در کلمات در ۵ دقیقه نوشتم.
بقیه وبینار را در راه مسجد الرضا بودم و در ختم پسردایی دکتر خرسندی شرکت کردم. اما بعلت در کمر و نبود صندلی برای نشستن، فقط تسلیت گفتم و به خانه مادرم برای تبریک عید رفتم. دورهمی شام عید را با خانواده برادرم کنار مادر داشتیم.
✍️نوشتن سهم روزانه نویسی شب
✍️دیدن سریال کرهای هر روزم.
✍️نوشتن گزارش نیک ۱۱۰ ماشاللهام باشه الهی شکر بدون وقفه هرشب را شده یک خط نوشتهام. ماشالله هزار الله اکبر
✍️عاشق حلزون شدم و آن دوچشم پلاکارتیش.
بنظرم او هم خُل شده مثل کسانی که شباهایی پرچم به دست در میدونها فریاد میکشند، بنظر میرسه او عاقلتر از این حرفا باشه، امیدوارم البته. استاد شاهین نباید بهش اجازه گرفتن پلاکارد بده. و بذاره شبا بره تو میدونها.
تا زمانی که عمل خطایی را رها نکنید، اسیر آن میمانید.
خداوند مرا نخواهد بخشید بخاطر سستی در گزارشنویسیِ یومیه… استغفرلله.
در وبینار امروز ورد را که باز کردم بجز لیست امروز، پنج لیست لغت دیگر هم داشتم که فراموشم شده بود. خواندنشان یادآوریِ غمناکی بود.
در روزمره از دو نقطه بیشتر از سه نقطه استفاده میکنم(..)
سالواژه ندارم. چهارصد و پنج نصف شده و من هیچ کاری برای سالواژۀ نداشتهام نکردهام.
کاش موز بودم.
گزارشم قرار بود نیک باشد.
1.کتاب خواندم. زیر دندان سگ، بهمن فرسی؛
2.به گلدانها رسیدگی کردم.
3.تولد دوستی را تبریک(شادباش) گفتم. همینطور خشک و خالی.
4. دنبال کار میکردم. ولی اینطور نمیشود از پشت صفحه کامپیوتر… باید به جامعه وارد شوم.
5. ظرف هم شستم. با دشمن همیشگی، قابلمه بزرگه، هم رو به رو شدم و شکستش دادم.
6. از یک تکه از آهنگ نوید و رض ویس گرفتم و فرستادم برای مرجان..مرجانی که لست سینش برای خیلی وقت پیشه..مرجانی که دیگه نیست.
”میدونم جات پیش ستارههاست..تو رفتی حل بشی با کلی نور، من موندم لای سایه ها. ”
همین.
هشتم شهریور
کاش یادم بماند همیشه بالای گزارشها روز را هم بنویسم.
خالی بودن صندلی مورد علاقهام در اتوبوس، خوش شانسی اول صبحم را تکمیل کرد.
روزهای تعطیل، صندوق را ساعت یک ظهر تحویل میدهم. معمولا بدون هیچ تردیدی مستقیم به سمت خانه روانه میشوم؛ دلم میخواهد تا جای ممکن از فرصت استفاده کرده و توشهام را از علایقم پرکنم. اما امروز، برخلاف همیشه، بخاطر جلسهای که داشتم به سمت پایانه صادقیه حرکت کردم.
آن موقع ظهر هیچ کدام از نیمکتها از آفتاب در امان نبودند. من هم خستهتر از آن بودم که تلاشی بیشتر از چشم گرداندن انجام دهم. بدون فکر روی یکی از آنها نشستم و در شش دقیقه باقی مانده تا جلسه، لقمهای خوردم.
کولر اتوبوسهای برگشت، مانند اکثر اوقات، خاموش بود. بوی خیابان از پنجرههای باز وارد میشد و بوی آدمها را قابل تحملتر میکرد.
برای اولین بار توانستم در وبینار نویسندهساز شرکت کنم.
متوجه شدهام که گاهی میل زیاد به نوشتن و خوب نوشتن علتی میشود که از نوشتن سرباز بزنم.
تعطیل رسمی باعث شد بتوانم کلاس نویسندگی خلاق را همزمان با برگزاریاش دنبال کنم.
به خودم قول میدهم در اولین فرصت خالی تمرینهایم را بازنویسی کرده ثبت کنم. امیدوارم بتوانم مانند بیشتر اوقات خوش قول بمانم.
اخیرا دلم میخواهد کمی کانال تلگرامم را پاکسازی کرده و با نگاهی جدیتر پیگیرش باشم. نمیدانم چند وقت دیگر عملیاش خواهم کرد. شاید در دومین فرصت خالی. کسی چه میداند.
مثل همیشه نیاز دارم زود به رختخواب بروم. دلم نمیخواهد صبحها کسل و بدعنق باشم.
– دادوستد همهی ما با خداست؛ هر صبح زندگی را از او میستانیم و هر شب به او برمیگردانیم. میتواند فردا آن را به ما ندهد اما سالهاست که این دارایی ارزشمند را هر روز دوباره و دوباره به ما میبخشد. نفس کشیدنمان معاملهایست که با او داریم، اگر کار میکنیم، درس میخوانیم، عاشق میشویم، کسبوکار داریم همهی اینها معاملهی ما با اوست، این تن که هر روز همهی این کارها را انجام میدهد هدیهای از سمت اوست، هدیهای که به ما و به همهی آدمهای اطراف ما میبخشد. پس همهی آدمها هر روز با خداوند قرارداد تازهای امضا میکنند. او به ما اجازه میدهد در این جهان باشیم و تمام جنبههای زندگی را دوباره از نو تجربه کنیم. مادامی که او را طرف حساب خود میدانیم این معامله فقط میتواند سودآور باشد. چیزی نمیتواند به ضرر ما تمام شود.
– بدنم نیاز به ورزش را فریاد میزند. هیچوقت تا این اندازه دور نشده بودم از ورزش. چه گذشته است بر منی که سالها آنقدر جدی و سنگین ورزش میکردم؟ حالا نه اینکه همان توقع را از خود امروزم داشته باشم اما توقع وضعیت فعلی را هم اصلن ندارم. بدن خوب بلد است از خجالتت دربیاید اگر صدایش را نشنیده بگیری.
– خواهرم میگوید نماد تو «وانت» است، وانتی که نمیخواهد خالی برود، برای همین سر راه هر چیزی (منظورش هر آشغالی است) که میبیند را بار میزند. باید فکر کنم و یک جملهی پشتوانتی برای خودم جور کنم.
– آزادنویسی کردم.
– چند ساعتی را با خاله گذراندم و کارهایش را ردیف کردم.
– کمی خواندم، زیاد قهوه خوردم. نیک است آیا؟
– تنهایی به دیدنش رفتم، صدها بار تنها رفتهام. تمام نمیشود حرفهایم با او و تمام نمیشود گریههایم.
– الهی شکرت…
(قصار امروز چه قشنگ است. در ضمن این میزان خلاقیت در حلزونکشی به خدا که یک جور برخورداری از رانت الهی به شمار میرود.)
مریم عزیز خیلی زیبا مینویس و هربار با خوندت کیف میکنم🌷
یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵
گزارش نیک ۱۱۰
سال واژه تغییر
نمره ۸
امروز را به فال نیک گرفتم روز تولد پیامبر عزیزم را و روزانه نویسی صبحگاهی را آغازیدم.
یک دم از خیال تو
نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من
اسیر کوی توام
به آرزوی توام
تلویزیون پخش می کند و به گوش جان می شنوم علی زندوکیلی می خواند.
صبح تاکنون گفت و گویی در کار نبود اما گزارش دو نفر از دوستان برایم جالب بود
اولی:
نام احمد نام جمله انبیاست
چون که صد آمد نود هم پیش ماست که خانم یا آقای داوری فرستادند.من هم مصراع اول را نمی دانستم و نوشتن این شعر خیلی با امروز مناسبت داشت.
و دومی:
قسمتی از نامه ای به موها از خانم سمیرا نشانی فر:
در تمام این سال ها تو با من بودی، در صبح هایی که عجله داشتم، در شب هایی که دیر خوابیدم.
در اشک هایی که پیش از رسیدن به صورتم میان تارهایت پنهان شدند و در بادهایی که آمدند و بی اجازه از میان تو گذشتند.
کتاب کشتن مرغ مینا را خواندم.
بر خلاف گذشته ی تاریکم که با عجله کتاب ها را می خواندم و هر کجا که برایم سخت بود یا باب طبعم نبود سریع می گذشتم یکی دو سالی ست با آرامش و حوصله کتابی را می خوانم.عبور کردن با سرعت چون نور از روی کلمات و جملاتی که یک نویسنده برای خلق داستان و اثرش روزها و شب هایی متحمل شده بی انصافی است.
امروز به قول خواهر همسرم رویداد هفته داشتیم.غذای یکی دو روز پیش را از شکم یخچال بیرون کشیدیم و خوردیم امروز روز استراحت من، اجاق گاز و کلا آشپزخانه بود.
کاش هر روزمان این گونه بود.😁
متاسفانه عصر نتوانستم به وبینار استاد بپیوندم، مهمان داشتم.
شب همگی به خیر
صبح است. دیر بیدارشده و قهوهپزون نشست پای دن کیشوت و صبحگاهی صفحات. برنامهها میریزد برای نوشتن و تکلیفانجامی. به هیچکدام هم نمیرسد جز برنامهای عقبانداز.
ظهر است. برق رفته. لباسها به تن چسبیده و دل حمام میخاهد. برق رفته و از پسش آب هم. رویهمخوری میکند بجایش و دل هم میپیچاندش.
برق رفته و طبقات را با چراغ قوه پایین میرویم.(میپایینیم؟) درِ پارکینگ نصفه باز است و ماشین همسایه جلویش پارک.
ما میرویم توی ماشین به ضبطتعمیرکنی. صبح آقاعه نگاه نکرده گفت فلان و بهمان نیاز است و من هم در ذهنم گفتم: منِ گشاد و روزی دیگر به شلوغخیابان سعدی آمدن؟ دلت خوش است مرد.
حالا بابا با تلقی کوبیدن درستش میکند و صدای ضبط بلند میشود. میگویم کار فقط کارِ باباهاست.
بدن عرقسوزیده شده. صدای نجاتبخش کلیک میآید و از پسش بادِ کولر. من، چند لحظهی دیگر یادم میرود احساسِ خفقانِ گرما را.
شب است. از دوستانه گردش برگشته است. رفتند پارکهای طرقبه به بستنی و هله و هولهخوری. به ماشینگردی و آهنگگوشکنی. در شبی تابستانه با بادهای مونواز.
نشستهام گوشهی پیادهرو. سمت راستم دو تا دختر ده، دوازدهساله ایستادهاند و حرف میزنند. سمت چپم دو تا خانم روی زمین نشستهاند. روبهرویم جمعیت جلوی سن ایستادهاند؛ پسربچهای مولودی میخواند و مردم دست میزنند و من یادداشتم را مینویسم. سرم درد میگیرد و دستهایم میلرزند. در گلویم گلولهای چرک چسبیده است.
خوب شد توی راه ماسک خریدم. قیافهام مثل کشتی غرقشدههاست. گرچه جز این حرارتی که پشت پلکهایم میزند، کشتیهایم واقعاً غرق شدهاند. دیشب بود که نفوذ آب سرد اقیانوس را در کشتیهایم حس کردم و امشب آبِ لبالب کشتیهایم را پر کرد و غرق شدند.
سرم را از گوشی بیرون میآورم و به سمت راست نگاه میکنم؛ منتظر سیدم. هنوز نرسیده. نمیدانم امشب میآید یا نه. مردی که آنطرفتر ایستاده، چپچپ نگاهم میکند.
اطرافم را نگاه میکنم. تنها کسی که نشستهی پیادهروست، منم.
کمرم درد میگیرد. و آرنج دستهایم و استخوانهایم… خندهام میگیرد. یاد ظهر میافتم؛ وقتی از کارت شلوار را کشیدم و برگشتم تا از مغازه بیرون بروم و تقِ استخوان زانویم صدا داد. بلندترین صدایی بود که زانویم از خودش درآورده بود، امان از پیری، امان.
چشمهایم میسوزند. بیشتر از این نمیشود بنویسم.
https://t.me/meslenafas
حلزون ننه خیلی نمک شدی امروز.
سالواژهام نوگرایی
صبح به آغازیدن داستان کوتاه کارگاه ۷ گذشت. ور رفتن با شخصیت کودک، برایم جالب و چالشی بود. زبانها سادهتر، برخوردها بیآلایش و بیشکنترند. یکی دو اتفاق اطرافم را در دفتر سبزم نوشتم تا به داستان بخورانمشان.
یکی دو صفحه نوشتم و به استقبال جشن و مهمانی رفتم. باقی روز به دیدار و سور و سات گذشت.
سپاسگزار بودنم.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
امروز ۵ نفر بودیم در آزمایشگاه. به سلولهایم که دارند کمکم جان میگیرند رسیدگی کردم و یادم آمد چقدر چند روز پیش حالم از مردن سلولها بد بود.
مهسا عدسی درست کرده بود و آورده بود دانشگاه و بعد از کار نشستیم به عدسی خوردن و حرف زدن.
امروز بحثمان کشید به کنکور و این که چقدر گند میزند در سالهای نوجوانی.
رسیدم خانه و ناهار خوردم و غش کردم. چند تا خواب درهمبرهم دیدم و بلند شدم.
عصر رفتم سراغ مقالهای که دوستم فرستاده بود برای ویرایش.
بعد خانه را جمعوجور کردیم و شام درست کردیم و خوردیم و آماده میشوم برای خواب. باید زود بخوابم. تنظیم ساعت خواب فقط دربارهی ساعت خواب نیست. تنظیم کل زندگی روزانه است.
https://t.me/f_mahmudpur
امروز تعطیل بود و گذراندم. یکشنبهای بود شبیه جمعه اما چه فرقی میکند بلاخره تعطیل بود. اما تعهدورزی شاد و بکار بود و انجام وظیفه میکرد. بیدارشدم صبحی خوب و روشن در انتظارم بود. اول آب و شستشو و دعا و نماز و بعد سراغ نوشتن رفتم. پیادهروی رفتم و با روحی شاد و سرحال به خانه برگشتم. صبحانه خوردم و میهمانانم رفتند و تنها شدم بیشتر دوست دارم برایم مهمان بیاید و شاد شوم البته مهمان دوست داشتنی و موافق.
امروز حافظ خواندم و خسروخوبان چند صفحه و سعدی را هم ورق زدم. از خوردن دلمهی خواهر شوهر لذت بردم. و در جمعی دوست داشتنی شرکت کردم. از خاطرات کودکی همه جوانان برومند فامیل حرف زدیم. رویای همهی جمع را شنیدم و بعضی از رویاها دست یافتنی بود و بعضی نبود. رویای من هم نوشتن بود وقتی گفتم همه به من خندیدند و گفتند چقدر بچه شدهای و از شنیدن این نظرات خوشحال هم شدم که گفتند بچهای. چون بچهها در اوج زلالی و صداقت هستد. داستان هم نوشتم و خط زدم. در جمعی که بودم از گرانی و فقر مردم هم حرف زدیم و همگی برای این اوضاع ناراحت بودبم. نمره امروزم هشت بود و شعف زیادی به خانه آوردم و خرج خانوادهام کردم. کانال تلگرامی من را ببینید. 👇
https://t.me/notetoday1
امروز چطور گذشت؟
🌸آزاد نوشتن آن هم صبحگاهی.
🌸رونویسی چهار صفحهای.
🌸وبینار کیلو کیلو قشنگی.
🌸 خط تمرینی.
🌸آلن دوباتن، خودشناسی.
🌸خواندن من و خارپشت و عروسک.
🌸 پیاده رویِ عالی.
🌸داستان از گلشیری.
🌸شما که غریبه نیستید این هم اعتراف کوچکی: نمیتوانم در شامپو را با دست باز کنم. پس چطوری؟ سوال خوبیست. از دهانم استفاده میکنم. کار سادهای نیست. باید حرفهای باشید وگرنه طعم زهر شامپو بیچارهتان میکند. اما جای نگرانی نیست من کاملا حرفهای هستم.😎
۱۴۰۵/۶/۸
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
گزارش نیک ۷
امروز تولد یکی از عزیزترین دوستانم بود. از آن دوستهایی که میدانم دوستیمان زیاد طولانی نخواهد بود و همین فکر، تمام لحظات رفاقتمان را زهرمارم میکند.
سریال «دِ کَپچر» را دیدم. درونمایهاش هشدار دربارهی سواستفادهی قدرتها از هوش مصنوعی بود. جنبههای ترسناک تکنولوژی و تاثیرتشان روی زندگی شهروندان عادی را بهخوبی نشان میداد.
دیشب را به امروز صبح وصل کردم و یحتمل فردا صبح تاوانش را میدهم. ولی شیرین بود. بهطور کلی، زیاد از این تصمیمات در زندگی داشتهام که در لحظه بسیار خوش گذشتند و بعدها از چشم و گوش و دماغ و هرجای دیگر که تصور کنید یا نکنید، دردشان بیرون زده.
قصهی «کارگاه داستان کوتاه ۷» را جلو بردم. شخصیت پدربزرگ را از روی خودم مینویسم. با خود فکر میکنم اگر پیرمردی بودم با این شرایط، چگونه میزیستم. احساس نزدیکی زیادی با شخصیتش دارم.
استاد کتاب جدیدی معرفی کردند. فردا میروم دنبالش.
درکل روز آرام و خوبی بود. دوستش داشتم. از بسیاری روزهای دیگر، بیشتر.
نمیرهی روز: ۸/۵ از ۱۰
برای نوشتن دهمین گزارش نیکم دست به قلم می شوم.
سوژه های زیادی در ذهن دارم اما نمیدانم به کدام بپردازم.
امروز وقتی از خواب بیدار شدم ساعت۹:۲۰ بود. من ساعت ۸:۳۰ عملا بیدار بودم ولی زورم میامد که از رختخواب بلند شوم، برای همین دوباره خوابیدم تا ساعت ۹:۲۰.
زود قضاوت نکنید اجازه دهید الان دلیلش را می گویم.
به دیشب بر می گردیم. بعد از گذشتن یک روز خوب، نوبت خواب رسید، اما من هر چقدر سعی کردم نتواستم بخوابم که بخوابم.
از هر ترفندی برای گول زدن خودم استفاده کردم، اما جوابگو نبود و من اصلا و ابدا خوابم نمی گرفت.
هی به این طرف و آن طرف چرخ زدم، پتو را به صورتم نزدیک و دور می کردم، سرم را از روی بالشت بر می داشتم و روی زمین می گذاشتم، پلک هایم را تند و تند تکان می دادم تا چشمانم خسته شود که این خواب ناز من را بغل بگیرد و در آغوش هم آرام شویم اما نشد که نشد.
چرا اینطور شدم. دلیل بی خواب شدن من چیست؟
شاید عاشق شدم نه بابا عاشقی کجا و من کجا.
بلند شدم و گوشی را برداشتم. اول می خواستم ادامه ی شب هول را بخوانم اما حسش نیامد.
سری به کانال ها زدم اما همه جا سکوت بود و خبری از هیچ کس نبود.
خب آدم حسابی، اون موقع شب همه خوابیدند و دارند هفت تا پادشاه رو خواب می بینند و تو اندر خم یک کوچه ای؟
خب راست هم می گفت همه خواب بودند و من چون جغد شب خواب از سرم پریده بود و به هر دری میزدم تا راهی پیدا کنم برای خوابیدن.
خیلی دلم می خواست بخوابم اما نمی توانستم. این حس واقعا اذیتم می کرد.
دروغ نگویم کانال را که چک می کردم یکهو اعلانی از کانال شاهین کلانتری دیدم.
بله لینک گزارش نیک را گذاشته بود آن موقع شب.
ساعت ۱:۱۸ دقیقه بود.
حالا چرا او آن موقع شب بیدار بود نمی دانم.
من که گزارش نیکم را زودتر نوشته بودم.
خلاصه، این بود قصه ی دردسرساز دیشب ما.
کارها یا بهتر است بگویم روتین روزانه ام را انجام دادم و روز را پیش بردم.
ساعت ۱۶:۳۰ شده بود همراه مادرم نشستیم و دو تا چای دبش خوردیم.
جای شما عزیزان خالی، چسبید.
بعد از خوردن تی(چای به زبان انگلیسی) برای حضور در وبینار نویسنده ساز آماده شدم.
وارد وبینار شدم و پر انرژی بودم، چون حس و حالم در طول امروز فوق العاده بود.
یه آرامشی که نگم براتون. دوست داشتم تو همون آرامش خشک بشم. چطوری؟
مثلا تافت می زدند بهم تا همونجوری بمونم.
اول وبینار، آهنگ آروزمه از منصور پخشیده شد.
شاهین کلانتری در همین حین با ما دالی بازی کرد و رفت.
کم کم وبینار شروع شد. او دوباره آن حرکت را زده بود.
ایستاده بود.
او امروز هم می خواست وبینار را ایستاده برگزار کند.
دوباره او ورژن ایستاده اش را به ما نشان داد.
در وبینار از کتاب شعر تافته جدا بافته گفته شد و او چند شعری از آن را برایمان خواند.
به کارگاه نویسنده سخنران هم اشاره شد. به نظرم جالب آمد، چون این مهارت را دوست دارم و حتما جز اهدافم هست. دلم می خواهد آن را امتحان کنم ولی…
بعد نوبت به پرسش و پاسخ رسید.
بچه ها یکی یکی سوال هایشان را می پرسیدند و او صبورانه و محترمانه جواب می داد.
من از او ممنونم که چنین فضایی را ایجاد کرد تا کسانی امثال من بتوانند در آن شرکت کنند و خودشان را ارتقا دهند.
نیت خیر او را دوست دارم. اینکه چنین فضایی باشد و تو از آن بهره نبری خودِ نامردی است.
یادم می آید همیشه از خدا می خواستم که با افراد کتاب خوان نشست و برخاست داشته باشم.
علی الخصوص افراد کتابخوانی که نویسندگی را هم یاد می گیرند. این خیلی عالی است.
دعاهایی که می کردم بالاخره مستجاب شد و به واقعیت پیوست.
نویسندگی یا نوشتن عشق من است. من به نوشتن اِرق خاصی دارم.
این فضا با علایقه من هم رابطه ی مستقیم دارد.
کتاب خواندن و نویسندگی.
بعد از اتمام وبینار قرار بود برنامه ای را نصب کنم برای همین باید بیرون می رفتم.
این برنامه بهانه ی خوبی شد برای پیاده روی و قدم زدن.
از خیابان برگشتیم و بعد از این که شلیل سبز و چند خوشه انگور خوردم رمان شب هول خواندم.
حال و هوای امشب رمان غم انگیز بود. شوهر خانم قربانی قرمساق که زنش رو به باد کتک می گرفت چون بدمست بود و تو حال خودش نبود، حالم را به هم زد.
مردک زن را که کتک نمی زنند زن را باید ناز و نوازش کرد.
زن را باید بوسید و در آغوش گرفت.
🌿🌿
امروز ۸شهریور ۱۴۰۵
از روزای تعطیلی که توی خونه تنها باشم بدم میاد. یه جوری صدای سکوت شهر بلنده که از زیر پتو هم میشنویش. منم که تو روزایِ تعطیل سنگر خونهرو سفت میچسبم، انگار رو در و دیوار این شهر جُذام پاشیدن.
تو خونه هم خبری نیس، خودمم و دخترم، یه شوهر از این خونواده مونده که روزای تعطیل کنتراتی سوزن به دست میبرنش پای تخت.
میخوام این دوسه روزه برم باز تتو بزنم و خوشحالم. یه مَثَلی هست که میگن مفت باشه کوفت باشه، منم تا نون خوردنمون لَنگِ سوزن زدن به جونِ مردم شد، دوسه سالی یه بار میرم چارتا تتو میزنم و به همه هم میگم حیفه این بدن خام بره تو گور، باید یه نقشی از سلیقهمون روش بیفته. خیلی زور میزنم مردمو خِفت کنم و این عقیدهمو هُل بدم تو مغزشون، ولی بعضیا مثلِ گزی که از پارسال عید یه گوشهی فریزر موندن خیلی سفتن.
گفتم گز، چقدر دلم گز میخواد. من گزِ بادومی پِرسِنَم، با بادوم بودادهی فراوون. گزِ آردی بعد از ناپلئونی سختترین و نگذرترین چیزیه که توی مهمونیا بت تعارف میشه. نگذرترین یعنی نمیشه ازش گذشتترین چیز. جملهش شکل جمله نیست ولی مفهومه بههرحال.
کلمات مث افساری هستن که به یه اسب وصل میکنن، نویسنده هم همون اسبه، افسار به هر طرفی کشیده شد نویسنده پیتیکو پیتیکو کنان دنبالش میره. من از اول میخواستم فقط در مذمت روز تعطیل بنویسم، اما به تتو و گز رسیدم و الان هم یه بار متنمو خوندم و رفتم توی اون روزایی که آهنگ موردعلاقهم رو روزی شصت بار پِلی میکردم.
«رو در و دیوار این شهر
همش از تو یادگاره
توی این کوچهی تاریک
منو تنها نمیذاره
یاد حرفای قشنگت
که تو قلبم لونه میکرد
یاد دلتنگیِ چشمات
که منو بهونه میکرد»
خداحافظ، تا فردایی دیگر.
🌿🌿وای شادمهر.
ولی شادمهر نیستا، محمد زارعه
دلم تنگ و بیقرار است.
مینویسم و مینویسم و دور میشود ساعاتی، دلتنگی.
در گوشهای از اتاقم رو به کتابخانه مینشینم و خیره میشوم به کتابهایی که به من زل زدهاند.
قلم و کاغذ، بیقرار انتظارم را میکِشد و آرمانی که میخاهد جهانش را ادامه دهم و من ناتوان از تخیلِ جهانِ شگفتانگیزی برایش.
در این تاریکیِ گرگومیش، قفسهی کتابخانه مثل آپارتمانی بلندست که در یک طرفِ اتاقم روییده. در هر طبقهی آپارتمانِ کتابی، جهانهای مختلف در همسایگیِ هم به سر میبرند. همسایگانی که نسبتی با هم ندارند و آدمهایی با شخصیتهای رو به گذشته یا آینده، با ذهنی پادآرمانشهر یا اجتماعی، و جامعهای از جهانهای متفاوت که گِردِ هم آمدهاند.
و نویسندهای که از دور زل زده به آنها و آپارتمانی که سالها طول کشیده تا در گوشهی اتاقش قد بکشد. و نگاه به آخرین و بالاترین قفسه که هنوز خالی مانده، برای آرمانهایی که قرار است روزی آنجا بنشینند.
اتاقِ من، پناهگاهِ من.
اتاقِ من، امنترین نقطهی جهان.
اتاقی که از یک سو به آپارتمان کتابی و از سویی رو به پنجرهای رو به جهانِ واقعیت باز شده.
مرزِ میانِ تخیل و واقعیت.
جایی که هر روز در آن تخیل میبافم و میخانم.
نگرانم نباش. آرامم در این جهان.
دست میکشم به جهانها و غرق میشوم در دنیاهایی که روزی شاید در اتاقی تنگ و تاریک، نویسندهای تنها و دور افتاده از هستی، آنها را با شور نوشته. و غرق میشوم در دنیاهایی که روزی نجاتبخشم بودند.
نگاهم به برگهای رقصان و آویزان از سقف میخورد و ستارههای شبتابِ چسبان به سقف که در حالِ حذب نورند تا شب بدرخشند و دیوانه کنند هوای اتاقم را.
و زل میزنم به پایینترین بخشِ آپارتمان، که ابزار هنریام آنحا انتظارم را میکِشند تا دوباره خلق کنم برایشان جهانی نو.
سمت دیگر روی دیوار تصویر نویسندههاییست که عاشقشان هستم. و تصویر ستارهام که میانشان میدرخشد.
آدمهایی که الگویی برای زندگیام هستند و شاید چشم انتظار برای درخششم.
پنجره باز است و باد میوزد. بیرون طوفانیست. پرده موج میزند. خودم را به نزدیکیِ پنجره میرسانم. هوا خاکی و تار است و باد میان موهایم میپیچد و میرقصاند و مثل تازیانهی نرم به صورتم میخورد.
زندگی آن بیرون در جریان است. چراغهای رنگی میرقصند. نور بالای کوه خاموش و روشن میشود.
صدای بازیِ بچهها و شکستنِ چیزی در دوردست و صدای ماشینها و همهی زندگیهایی که آن بیرون در هم میپیچند و هزارتویی بیپایان میسازند.
خودم را به نزدیکیِ کتابخانه میرسانم.
«رولد دال» با سرِ نیمه تاس و لبخندی نیمه کج زل زده به فانتزیهای ذهنم.
« ادگار آلنپو» دستی اسکلتی را گرفته و جمجمه به دست، دست میزند به داستانهای ترسناکِ ذهنم.
«پروست» با همان متانت و وقارِ همیشگی آرام نشسته و هیچ نمیگوید اما با همان هیچ مرا به جزئیاتی میدوزد که دوست دارم.
و میانشان نویسندهی محبوبم که میخندد و نور میبخشد به اتاقم.
به آپارتمان چشم میدوزم، به طبقهای که کتابهای نویسندهی محبوبم مالکش است. یکی از آنها را از میانشان میچینم. دلم آغازی نو میخاهد. دست میکشم به جلدِ محبوبش و ورق میزنم و واژهها و جملهها و تصاویر میرقصند. جملاتش را حفظم. سرمشقِ هر روزم.
میخاهم بروم، بنویسم و بخانم و دنیایی نو بسازم.
بروم و به رسیدن فکر نکنم.
بروم برای خاندن. برای نوشتن.
بروم بدون هیچ ترسی از نشدن و نتوانستن، فقط بروم به استقبالِ نو شدن در جهانِ واژهها.
🪽سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
🌿🌿
صبح بیدار شدم در حالی که هنوز آغشته به افکار مشوش روز گذشته بودم. بلافاصله یاد حرف روانشناسم افتادم، “بلافاصله حتی قبل از خاندن دعا یا هر کار دیگری، فقط در درون خودت، متوجه خودت باش”. ورزش کردم و مدیتیشن.
یک فایل از چالش سی روزه پاکسازی را گوش دادم.
یک سایت پیدا کردم به نشانی https://FA.AZRHYMES.COM به روش ترجمه همزمان، برای هر کلمه از شعر آزاد بلگرامی، کلمه هموزنه و همجا پیدا کردم. بلکه بیتی برای تمرین کارگاه شعر بسرایم. بالاخره چیزی نوشتم.
از روز تعطیل استفاده کردم و آرایشگاه رفتم. کشک بادمجان درست کردم. چند خطی صفحات ظهرگاهی نوشتم. ادامه نوشتههای روزنویسی استاد را خاندم.
در وبینار شرکت کردم.
دوباره چند دقیقهای قبل از شام ورزش کردم.
بعد مدتها مطلبی در کانالم منتشر کردم. https://T.ME/ARMAGHANNEVESHT