«فراموشی و بخشش شاید دو امر جداگانه به نظر برسند، اما باور دارم یکیاند. هربار خطایی را به یاد میآورید، از شما درخواست ببخش میشود. بنا به تجربه میدانم خطاها سالها و سالها و سالها به ذهن برمیگردند، هر یادآوری خواستار بخشش است و تا زمانی که عمل خطایی را رها نکنید، اسیر آن میمانید.»
-خوزه هابدی
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
76 پاسخ
سالواژهام: دوامیابی
این روزها «علی و نینو» از قوربان سعید را میخانم. هدیهی دوست آذریزبانم بود. تا پیش از این، بهجز شعرهای شهریار، متن ترکی نخانده بودم. اگر این دوست عزیز نبود و کمکم نمیکرد، خاندنش برایم دشوار میشد. میگوید: «شیرین میخانی و ترکی حرف میزنی.» و راست میگوید؛ ترکی خاندن برایم شیرین است و کیف میدهد.
در کتاب شعر «گؤی اوزو داش ساخلاماز» از رامیز روشن، تعریفی از شعر برایم خاند که خیلی دوستش داشتم. میگفت: «شعر، اولَن گوزَلیخلَرین دامازلیغیدی.»
برایم توضیح داد که «دامازلیغ» به مادهای گفته میشود که به شیر اضافه میکنند تا به ماست تبدیل شود. و شعر هم با زیباییها و قشنگیهای مُرده همین کار را میکند؛ آنها را به شکلی دیگر زنده میکند. آنقدر این تعریف برایم قشنگ بود که برای خودم نوشتمش و دلم نیامد به شما هم نگویم. دلم میخاهد بیشتر آذربایجانی بخانم. شیرین است و کیف میدهد خاندنش.
امروز از رمان «علی و نینو» برای عزیزجون هم خاندم. خوشش آمد. گفت: «باز هم بخان.» من هم دلم میخاهد باز هم بخانم؛ هم برای او، هم برای خودم، برای این زبان شیرینی که تازه دارم کشفش میکنم.
➖روزی از دل.
➖شروع روز با صفحات صبحگاهی (۳ صفحه آزادنویسی روی کاغذ)
➖نوشتن فهرست کارهای روزانه، بهترین راهنمایم در طول روز.
➖نوشتن پارهی تازهای برای «کتاب روزنویسی»: اینبار با اشاره به یادداشتهای روزانهی نیما یوشیج
➖اطلاعرسانی کارگاه جدید مدرسه نویسندگی، «نویسندهسخنران»، در وبینار نویسندهساز
➖وبینار نویسندهساز: شعر طنزی از خسرو شاهانی و بارگذاری کتاب «تافتهی جدابافته» از او به عنوان ضمیمهی وبینار امروز+فهرست هفتگی کلمات+پرسشوپاسخ
➖برگزاری جلسهی آخر ۷۵مین دورهی آنلاین نویسندگی خلاق: بیشک یکی از بهترین دورهها بود، بهخاطر شوق و جدیت مثالزدنیِ اغلب بچههای این دوره. حالا دوستان تازه و خلاقی دارم که نام برخی از آنها را «گزارش نیک» هم میتوانید ببینید هر روز.
➖پیادهروی: دو نوبت. یک) رفتم قهوه بخرم. برقِ برشتهکار رفته بود. چند دقیقهای همان سر ظهری پرسه زدم در خیابانهای اطراف تا برق آمد و برگشتم و آسیاب را زد برق و دانههای عربیکا و ربوستا را در هم آمیخت و… دو) عصری رفتیم بستنی و ماءالشعیر زدیم و گفتیم و خندیدیم و نو شدیم.
➖شام: پاستا و قارچ سخاری. برای بار صدم به این نتیجه رسیدم که دیگر هرگز از بیرون غذا سفارش ندهم. پرامتیازترینهای اسنپفود هم چنگی به دل نمیزنند. قیمت بالا، کیفیت پایین و از همه بدتر، غیربهداشتی. چقدر ترتر بیفتیم آقا؟
➖از دیوان کلیم کاشانی (یا به روایتی کلیم همدانی):
تا نمیگریم، چراغ دیدهام را نور نیست
سیل اگر باز ایستد، ویرانهام معمور نیست
بس که در عالم جفا از خوبرویان دیدهام
آرزوی جنتم در دل ز بیم حور نیست
کار ما در عاشقی مشکلتر از پروانه است
شمع سرکش هست اما همچو او مغرور نیست
عاقبت از گریه میآید مراد دل به دست
غرق اشکم زان که گوهر جز در آب شور نیست
سربهسر دلهای آگه، دانهی یک سبحهاند
آنچه ما را در دل است، از یکدگر مستور نیست
صبح ادامهی فیلم آپارتمان را دیدم و تمامش کردم.
حمام کردم. دو نامه نوشتم به رسم یکشنبهها. یکیش جامانده از هفتهی پیش بود.
به جشنوارهی غذا رفتیم اما دیر شد. ناهار فتوچینی خوردم بعد از سالها. عصری کنار دریا قدم زدیم و دربارهی مسائل مختلفی صحبت کردیم. دربارهی بچهها، تربیت سختگیرانه، کتاب آئورا و…
شب که به خانه آمدم، شعر خاندم و روزگفتار ضبط کردم.
راجب فیلم آپارتمان هم مطلبی نوشتم و توی کانال گذاشتم.
فعلن که همین. مثل چی خابم میآید.
_ نوشتن صفحات صبحگاهی
_ مطالعهی کتاب داستان یک شهر
_ پرسهای در غزلهای عاشقانهی منزوی
_ خاندن یک کتاب کودک. کتاب دربارهی احساس نگرانی و کمک به کنترل آن در کودکان بود.
_ دور زدن توی شهر بارانزده و خوردن بلال و لذت بردن از نمنم باران
_ درست کردن پیتزای خوشمزه
رشد پلهای
بالاخره نوشتن گزارش کارآموزی را استارت زدم. خداروشکر خوب پیش رفت.
وبینار «نویسندهساز» را هم شرکت کردم. موقع پرسش و پاسخ، مثل همیشه نکات نابی گفته شد.
مثلاً این جمله خیلی به دلم نشست:
«هدف یک چیز است؛ ارزشآفرینی.»
خیلی برایم جالب و الهامبخش بود. به عنوان یک مانیفست برای خودم نوشتمش. حالا باید معیارهای شخصی خودم را هم برای خودم تجزیه و تحلیل کنم؛ اینکه چه چیزهایی واقعاً برای من ارزشآفریناند.
درباره داشتن رسانه هم گفتند. اینکه هر کسی رسانه داشته باشد، صدا داشته باشد. این جملهها هم خیلی برایم مهم بودند: «من با ابتذال اینستاگرام کاری ندارم. صدای شخصی و فردی باید آزاد بشود، نه اینکه شبیه الگوریتم بشویم.»
«این گلهپروری یعنی چه؟!»
مدتهاست با این مسئله کلنجار میروم؛ اینکه چطور میشود صدای خودت را داشته باشی ، بدون اینکه کمکم صدایت شبیه صدای بقیه شود.
یک جملهی زیبایی هم از چخوف گفته شد:
«اگر میخواهی روی هنرت کار کنی، روی خودت کار کن.»
و این «خودت»، هر روز با چیزهایی که به خورد خودمان میدهیم شکل میگیرد. با چیزهایی که میبینیم، میخوانیم، گوش میدهیم و حتی آدمهایی که وقت و ذهنمان را با آنها پر میکنیم.
برای اینکه مادرم را خوشحال کنم، طرفها را شستم. خانه نبود. برایش روی کاغذی چیزهایی نوشتم، عذرخواهی کردم و چند جملهی محبتآمیز هم نوشتم؛ چون از من ناراحت بود.
این قضیهی نامه نوشتن برای خودش یک داستان دارد؛ یک داستان نوستالژیک و لبخندآور.
من و داداشم بچه که بودیم، هر وقت مادرم را اذیت میکردیم، برای اینکه از دلش دربیاوریم، برایش نامه مینوشتیم. بعد برای نامهها پاکت درست میکردیم و با مدادشمعی رویشان نقاشی میکشیدیم.
امروز دوباره برای مادرم نامه نوشتم.
فقط این بار دیگر نه مدادشمعی نه در دنیای کودکی بودم. فقط لحظه ای معصومیت و سادگی کودکانه ام را در آغوش گرفتم. فقط لحظه ای.
گزارش نیک
امروز چه شد؟
به فستیوال غذا نرسیدیم، دیر شد.
به جای آن فوتوچیتی خوردیم.
بعدشم رفتیم کنار دریا نشستیم و حرف زدیم.
از کتاب «من هم بودم» اکبر سردوزآمی ۴۰ صفحهای خواندم.
سری هم به کانال یوتیوب استاد سردوزآمی انداختم؛ خیلی خاکی، بدون سانسور، مثل کتابهایش.
ا
شب هول خواندم و دلم میخواست بیشتر بخوانم اما نشد.
نوشتم هزار کلمه اما ناپیوسته با تمرین شعر.
عکسهای سایتم را درست کردم که از فردا مطالب جدید هوا کنم. امید است که بتوانم و البته ذوقش را دارم همراه با کمی نکند…نکند…
رقصیدیم با سهیل. تمرینطوری. عروسی که رد شود این کار از لیست خط میخورد. هم راحت میشوم هم شاید دلم برایش تنگ شود.
آشپزی کردم و ظرف شستن و حمام.
آخر شب هم با سهیل دعوایمان شد و حالا اعصابم خرد است و به زور گزارش نیک مینویسم.
کانالم:
https://t.me/melikaejabati12
حلزون زورویی شده.
تمرکز سالواژهام هسته.
برق که رفت بیدار شدم. بعد هم حموم و تمیز کردن اتاق.
شروع کردم به روزنویسی. روزنویسیهای مانده از روزهای قبل. و بعدش هم آزادنویسی و خابنویسی. خاب دیدم که جای زامبی موجودات دیگری آمده بودند که انسان شکل نبودند شاید شبیه به دایناسور بودند و تنها کاری که میتوانستیم بکنیم قایم شدن از دستشان بود. فقط نباید ما را میدیدند. نمیتوانستیم بکشیمشان. چقدر وقتی صبح میروی سراغ تایپ و نوشتن خوب است. اصن حس و حال دیگری دارد تا وقتی که آخر شب شروع میکنی به نوشتن.
کتاب بیلنگر را خاندم. چرا هر چی میخانمش تمام نمیشود. البته هربار میروم سراغ ده پونزده صفحهای بیشتر نمیتوانم بخانم. گاهی حوصلهام را سر میبرد. قسمتهایی که از عمویش میگفت برایم جلو نمیرفت. اما امروز بلخره تمام رفت آن تیکهاش.
نویسنده ساز را بودم. اکنونمان را در فهرستی از کلمات نوشتیم. امروز یکشنبه بود. یکشنبهها مینویسم کلماتی که اکنونمان را شکل میدهند.
دوباره آزادنویسی کردم تا ساعت نه بشود.
با فرشته صحبت کردیم. الا و فائزه نبودند.
بعدش دوباره رفتیم و آزادنویسی کردیم. وقتی چندین بار میروم سراغ نوشتن و تایپ کردن حس و حال دیگری دارد.
داستان «عروس خانم» از چخوف را خاندم.
بعد هم رفتم سراغ فیلمها از هر کدام نوکی زدم.
من زیاد تعطیلات اینا رو جدی نمیگیریم
اما دیشب که گوشی رو کوک کردم ساعت هفت اما مثل اینکه گوشی رو قطع کردم کنارم خوابوندم ساعت یازده بیدار شدم و از جای که بیشتر کار هام اینترنتی هست فقط تونستم محتوا هم رو بزارم بقیشون هم مجبور شدم با نت دیگم بزارم من نمی دونم چرا همیشه رمزی صحبت می کنم یکم از کار های که انجام میدم هم بگم بنظرم بهتره کار های که انجام میدم :طراحی،خیاطی،عکاسی،زبان،تولید محتوا،تحقیق،اطلاعات عمومی،درس،شعر،کتاب،پیاده روی،ورزش،پیجام .کانالم ،طراحی،موسیقی،پادکست،مقاله،طراحی لباس،یادگرفتن استایل،رقص،آشپزی ،میکاپ یاد گرفتن ،نوشته های کوتاه هم برای خودم می نویسم ،تقریباً نصف شون رو نوشتم من برم بخوابم دیر شده باز دوباره گوشی رو می خابونم
امروزم به روزهایی که زود بیدار شدم اضافه شد. رفتم پیش دوست بابام. امروز رنگ کاری داشتن، منم مشغول سنباده کشیدن قطعههایی که میخاستن رنگ کنن شدم که سطح کار صاف و یدست بشه و رنگ خوشگل روش بشینه. اینکه چطوری رنگ ماشین رو درست میکنن یاد گرفتم. اونجا تو دفتری که برای نوشتن نکتهها گذاشته بودم، اگه یه وقتی خالی پیدا میکردم به نوشتن صبحگاهی میرسیدم. دستام یهکم رنگی شده بود. ظهر بابام به خاهرم گفت یهکم تینر بیاریم دستاشو پاک کنه. اونم گفت اینکه اینجوری پیش میره، یه تشت تینر هم کمشه. عصرم بازم رفتم، یه چراغ ماشین باز کردن و جدا کردن چسبش یادگرفتم. البته تو کارم یهو ابزاری که داشتم باهاش کار میکردم رفت تو دستم و پوستم زخم شد. آقا رسولم گفت که باید صبور و با حوصله باشم، کمکم کار یاد میگیرم. قراره بلاهای بدتر از اینم سرم بیاد. که خب این چیزا واسه بچهای که تو تعمیرگاه بزرگ شده چیزی نیست.
کارام که تموم شد، بابام اومد دنبالم. من گذاشتم خونه رفتن دنبال مادربزرگم، منم که نصف جلسه رو تو خیابون و تو ماشین بودن، بقیهاش رو قشنگ دیدم، اونم چه جلسهای.
جلسهی آخر نویسندهی خلاق بود. اصلاً یهجوری حالم گرفته بود. چقدر از یه شنبههایی که هم جلسهی بازخورد، هم وبینار و کلاس داشتیم خوشم میاومد. آدم گشت میزد میون کلی نوشته و کتاب، ولی الان یکیش دیگه نیست. دلم برای یه شنبهها تنگ میشه. استاد باعث شد که من با خیلی از نویسندهها و کتابها و فیلمها و موسیقیهایی که هنوز نمیشناختم آشنا شم، با نوشتن آشتی کنم، با خودم کنار بیام. البته به قول استاد، این پایان، آغاز دوستی عمیقی بین ماست. هنوز وبینارهای روزانه و گزارش نیک و دورههای دیگر، رشتهی پیوند میان ماست.
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۹
امروزبچه ها زودتر ازهمیشه ازخواب بیدارشدن چون میخاستیم بریم فشم .من معمولا زودتر ازبقیه بیدار میشم ودرهمین حین که اونا صبونه می خوردن من ناهار درست کردمو وسایل سفرو گذاشتم .تا حاضر شدیم وازخونه بیرون زدیم ساعت ۱شد.هواخیلی گرم بود دلم میخاست زودتربرسیم.گردنه قوچک واصلا دوست ندارم چون بالارفتن وپایین اومدن ازاون همه پیچ واقعا زجرآوره .امروز فشم خیلی شلوغ بود کناررستورانها، باغها، وهرجاکه رودخونه بودپرازماشین واتوبوس بود .ما معمولا هروقت فشم میریم یا لالان میریم یاآبنیک.
چون خنک ترین قسمت فشمه و رودخونه بسیار زیبایی داره.خلاصه رفتیم یه جای قشنگ کنار رودخونه لالان نشستیم وناهارخوردیم.هواخیلی خنک بود .صدای رودخونه آرامش خاصی به آدم میداد.
بعد ازناهار ،بچه ها وهمسرم رفتن آب بازی .
منم یه فایل صوتی گوش دادم.
تمرین آزاد نویسی وانجام دادم .
تا ساعت ۷لالان بودیم وچون اونجا آنتن نبود برای اینکه بتونم آخرین جلسه دوره نوبسندگی وشرکت کنم ،اومدیم میدون امام علی فشم وتوی بلوار نشستیم وجلسه رو گوش دادم.
ساعت ۹شب بعد ازاتمام جلسه وپایان ترافیک فشم به سمت خونه راه افتادیم .
سال واژه: پذیرش
بعد از نوازش و شنیدن خور خورِ تافی در کنار صورتم، از خواب بیدار شدم.
حجم بیشتری غذا برای گربه های بیرون آماده کردم، گربه های بی پناه در روزهای تعطیل از هر روز دیگری گرسنه ترند.
*یک ساعت دیرتر به محل کار رفتم، حس کردم نیاز دارم با آرامش بیشتری روز را شروع کنم. اینقدری زمان داشتم تا با دیدن هر گربه ای، با خیال راحت صبحانه اش را تقدیم کنم.
به وبینار نویسنده ساز پیوستم، لذت بردم. فهرست واژه های اکنون من، مدتی است دستخوشِ غم، نگرانی، تورم و … است. از نوشتن وام می گیرم برای التیام بخشیدن این روزها.
چورتی عمیق داشتم.
شام سبک آماده کردم.
با تافی بازی کردم.
غذای گربه های محل را پخش کردم.
پادکست مورد علاقه ام را گوش دادم.
بعد از شستن و جمع کردن ظرف ها خود را به حسن ختام ماجرای روز رساندم؛ ” گزارش نیک “
اول صبحی صفحات صبحگاهی بعد از قرنی
فیلم 2026 little brother.
آزادنویسی
ناهار
خواب
نویسندهساز
پیادهروی
فیلم the wrecking crew 202
ممنونم برای این بندچین زیبا از خوزه هابدی.
خاندن اولین بخش «داستان ملالانگیز¹» و در کل خاندن چخوف، روح حقیقی زندگی، افول و پذيرفتن مرگ را دوست دارم. احوال پروفسوری که شبیه سابق مشهور نیست و پولی در بساط ندارد. از آدمها همدلی نمیگیرد. درک همکاری که منفعلانه و تعصبگونه درگیر علم است، برایش دشوار است یا خدمتکار که اطلاعاتی بیخود در مغزش میریزد. پایش لب گور است اما کلاسها را مرتب برگزار میکند. فقط خودش میداند که چند وقت دیگر میمیرد و دلبستگیاش سهم دیگران خاهد شد. تنهایی او، دیدن مرگ، درکی که از آدمهای اطراف دارد، شاید کسی را به فکر «تغییر رفتار با آدمها» وادارد. برای من نمونهای جذاب از «نوشتن درمورد شغل» بود. استاد هم در این باره گفت که میتانیم داستانهایی با موضوع شغلمان بنویسیم. هر کدام یک عالمه سوژه از دیدهها و شنیدهها داریم. برای مثال نقل همکاری از یک مدرسه ابتدایی:«معلم سختگیر پایه اول به دانشآموز اجازهی خروج به قصد دستشویی را نداد و بچهی طفلکی آخر کلاس با یک بطری عملیات دفع اضطراری را انجام داد.»
«نمایشنامه فعل²» به یادم آمد. مرز تخیل و واقعیت مرز گذشته و حال مشخص نیست. جذابیت و نوآوریهاش یک طرف، صمیمیتی که در آن مدرسه دارم یکطرف. با ذوق خاندم. نوشته مریم گلمکانی در موردش خاندنیست.
گلویم کاکتوسزار شده. میسوخد. در بستر، حمام فین راه افتاده. مریضی برای کتابخانها راحتتر است. میخابی، میخانی، شیرچای مینوشی و میفینی.
دیدن فیلم عروسی با مادرم یکی از شادیهای دنياست. او تنها کسیست که روی تکتک قسمتهای فیلم نظری دارد. دو ساعتی مشغول بودیم. هیچ ناراحت نیستم که وقتم میگذرد. چند نکته از فیلم گرفتم و برای دخترخاله که در شرف مراسم عروسی است فرستادم.
سوالات شهریور را آماده کردم. از این بخش کارم بیزارم. شبیه ادااصول خانوادههای سختگیرست. با یک دست پس میزنند و با یک دست پیش میکشند. داماد را میقاپند اما زیادی رو نمیدهند. باید بکشانیاش مدرسه، بترسانی، امتحان بگیری اما در سیستم نمرهای مهربانانه که اصلش لایقش نیست وارد کنی. حقیقتش امسال آنقدر دست بالا نمرههای مستمر را دادم تا کسی شهریوری نباشد. اما گویا سر امتحان اصلی که نهایی هم بوده عدهای شاهکار رقم زدند و کار به شهریور کشیده.
سوپ، فرنی، سبزی پلو هر کدام یک مزه داشتند؛ همه بیمزه. راستی درک هر مزه یکی از بهترین نعمتهای خداست. نه؟
تماشای فیلم آقای زالو را توصیه میکنم. چیز دیگری در بساط ندارم.
¹ ترجمه آبتین گلکار| نشر ماهی
²محمد رضایی راد
https://telegram.me/NarjesAzimii
سال واژه: ماراتن معکوس.
امروز فقط زنده بودم. بسیار خواب آلود بسیار فکری در تصمیم.
چند شهر از سید علی صالحی خاندم.
امروز چراغ های خاموش تهرانم.
– با دوستم بعد از مدتها رفتم بیرون. سری به شهر کتاب هم زدیم. میخواست کتابی بخرد برای آن یکی دوستش. روی هر کتابی که دست میگذاشت، دو ساعت معرفیاش میکردم و او حیرتزده میگفت: چه کتاب خوبی، اسمش را در خاطرم نگه میدارم. آخرش هیچکدامشان را نخرید! به خودم شک کردم!!!
– آزادنویسی انجام دادم، در حد یک جمله. فقط خواستم روتین را حفظ کنم.
– خیلی خستهام و خوابم میآید. فعلا بایبای.
روزم با دلتنگی شروع شد. دلتنگم از دوری عزیزان آسمانیام. برای لحظهای چشمانم را میبندم تا صدای پدر وبرادر خدابیامرزم را در ذهنم برای هزاران بار دیگر بشنوم. به سراغ گوشی میروم و کلیپ عکسهایشان را با آهنگی که خودشان دوست داشتند نگاه میکنم، که به آن دلخوشم.
هوس کردم درکتابخانه منزلمان صفحاتصبحگاهی امروز را بنویسم. یک لیوان آب ولرم وعسل میخورم.بادفتر ودستک وارد میشوم. خیره میشوم به کتابهایی که به من زل زدهاند. سه صفحه را تند وسریع مینویسم. به سراغ گل های شمعدانی روی تراس میروم .حس کردم چشم انتظارم بودند یک هفته میشد که به خاطر سهلانگاری دندانپزشک، شوهرم دربیمارستان بستری بود و نتوانستم آبیاری شان کنم. حسابی سیرابشان کردم.
برای ناهار کته با مرغ محلی برای شوهرم پختم تا ضعف بدنیاش به خاطر مصرف آنتیبیوتیک زیاد برطرف شود.
بعدازظهر دخترم با سبدی پراز غذای رژیمی، کیک خانگی، آبهویچ وبه پخته برای پدرجان به خانهمان آمد. مثل روزهایی که خودم همین کارها را برای پدر مرحومم که مریض میشد انجام میدادم.
کل هفته گذشته که همراه شوهرم در بیمارستان بودم کتابی نخواندم. ولی امروز فرصتی شد که در قطعی برق مطالعهای داشته باشم. این هفته موقعیت نداشتم در وبینار استاد ودوستان شرکت کنم.
شب برای مهمانم سوپ شیر و کتلت درست کردم.
خابم میآید. ساعت نه از آن ساعتهاست که خابم میگیرد. دوست دارم هرچه زودتر بخابم. ولی نه میشود ده، ده میشود دوازده میشود، دوازده میشود سه و میبینی هنوز بیدارم. شاید همچین هم دوست ندارم هرچه زودتر بخابم.
آره، دوست دارم هر وقت و هر چقدر که دلم بخاهد، بخابم. زندگی رویایی در نظرم همچین است.
دیشب ساعت یک خابیدم. اگر بنا بود توی کانالم نوشتهیی منتشر بکنم و گزارش نیک بنویسم، یک میشد چهار صبح. و تکرار چرخهی همیشگی. حالا هم که یک خابیدهام خیلی شاخ چرخه نشکسته. با این حال کاری کردهام و کاری نکردهام: زودتر از معمول خابیدهام و توی رختخاب و با گوشی یادداشت ننوشتهام. یعنی پایبند بودهام به هدفم برای تغییر ابزار نوشتن.
نمیدانم اولبار ساعت چند بود که بیدار شدم. با اینکه ساعت را نگاه کردم. بیدار شدم و لپتاپ را روشن کردم و بعد برگشتم به تخت. از تخت، تا جایی به لپتاپ خیره شدم که خابم برد دوباره. حالا نه شب است و بیدارم و دارم میتایپم.
به خلوت میاندیشم و برای خلوت میکوشم. بخشی از داستان کوتاه «اتاق قرمز» را خاندم. این بود خلوت امروزم. وقتی میخاندم، سوالم شد که خلوت چیست؟ اینکه سر یک ساعت مشخص بنشینی و بگویی میخاهم خلوت کنم؟ یا اینکه خب، حالا نیمساعت خلوت میکنم؟ جاریتر از اینهاست.
آره، دوست دارم هر وقت و هر چقدر و هر طور که دلم بخاهد، خلوت کنم.
امروز شاید برای اولینبار دلم نمیخاست بنویسم. و فقط دلم میخاست بخانم. با اینکه دلم نمیخاست بخانم. آیا همیشه دلم به خاستن نوشتن بوده؟ همیشه یا دوست داشتهام بنویسم یا همزمان دوست داشتهام بنویسم و دوست داشتهام ننویسم. امروز اما دلم نمیخاست بنویسم بدون اینکه دلم بخاهد بنویسم.
میگویند فلانی را زنده میخاهم، حالا من خودم را زنده میخاهم. نه برای اینکه کونم بگذارم، برای شکافتنم که ببینم چه توی سرم میگذرد که اینطور میشوم. اینطور خالی. در خودم دریایی میبینم مدام در حال جزر و مد. دلیلهایی که امروز برای نوشتن میآورم، فردا ممکن است نه تنها رنگ، که وجود ببازد مقابلم. مثلن از خودم گفتن. از مهمترین دلیلهایم بوده برای نوشتن ولی این یکی دو روز هی توی ذهنم تکرار میشد که نمیخاهم از خودم بنویسم. این از نمیدانمکجا آمد دیگر. این از کجا آمد دیگر؟
شاید روی دلیلملیل هم نمیشود حساب کرد. همانطور که نمیشود روی انگیزه حساب کرد. روی صبر و شناخت میشود حساب کرد و روی رقصیدن با تغییر. اگر انتظار ثبات داشته باشی، میتوانی ادامه بدهی؟
تغییر میکنی؟ پس تغییر کن. چون همهچیز توی سر آدم نمیگذرد که اگر خودت را زنده گیر بیاوری، برای دانستن خودت سرت را بشکافی. همیشه هم سرت نیست که توی سرت میگذرد. مثل الان. که تخمدانم دارد توی سرم میگذرد و آی سرم، سردرد پیاماس.
اگر بنا باشد با تغییر احوال و بدنم، نوشتههایم تغییر کنند، چه چیزی را تجربه میکنم؟ اجازه میدهم دیگرتغییرها به قلمم سرایت کند؟ اصلن زبان تغییرم را دارم؟
https://t.me/elahebaseda
-کتاب «گیرنده شناخته نشد» از کرسمن تایلور را خاندم. رفاقت یه توهمه؟ چی میشه که آدمها بادشون میره؟ چی میشه؟
-شعر کوتاهی برای کلاس سرودم.
-تمرین جستارکنویسی کلاس را انجام دادم.
-فیلم Insomnia-2002 را دیدم. فیلم جالبی بود با بازی آل پاچبنو و رابین ویلیامز. «به بیراهه نرو. راهتو گم نکن» آخرین دیالوگ فیلم.
اودافظظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
سالواژهام: ارتباط
صبح که بیدار شدم، دیوانهای عراقی و مولانا بالای سرم بودند. دیشب برای وزنشکافی به ریسمانشان چنگ انداخته بودم. چند بیت از این و چند بیت از آن خاندم.
«افسانهی اسطوره» خاندم. بهگمانم درک تفاوت میان این دو واژه، بایدیِ هر اسطورهشناسی است. زیرا در ترجمهی آثار مختلف این حوزه و یا کتابهای فارسیزبان مربوط به آن، اشارهی چندانی به این موضوع مهم نشده است. باز هم ممنون از استاد بابت معرفی این کتاب. میان مقالات گوناگون گم شده بودم.
مقالهام را پیش بردم. همچنان نمیدانم که شایستهی مقالهبودگی است یا نه.
با دوستی برای خرید وسایل اولیه شمع قرار گذاشتم.
پیادهروی رفتم.
نویسندهساز را بودم.
در جلسهی آنلاین کارگاه «خودشفقتورزی» شرکت کردم. خانم صادقی تمرینهای جالبی دادند.
سالواژه: ویلویلی
– کمی از کتاب خسرو خوبان را خاندم. جلوتر بهتر میشود.
– خیاطی کردم.
– لباس و پارچه اتو کردم.
– کتاب مسخ کافکا را شنیدم.
– یکعالمه پیادهروی کردم و پادرد گرفتم.
– دوستم را دیدم. زیر باران قدم زدیم و شعر خاندیم و گفتیم و خندیدیم.
– بستنی خوردیم.
– نوشتم و روزگفتار ضبط کردم.
https://t.me/havirism
حالت بیکسی ملاحضه کن
مردم و نوحهگر نمیآید.
فقط نوشتم امروز
-سالواژهام: تدریس.
-بلاخره داستان کوتاه را آغازیدم. چند خطی به زمان گذشته نوشتم. بعد تغییرش دادم به حال. حال، حالِ روایت را بهتر کرد.
-با چشمدرد خوابیدم.
-بیدار که شدم، شش صحنهی اول را نوشتم. در حد نسخهی اولیه.
-تهماندهی اینترنت را استفاده کردم که هدر نرود.
-یادداشت کانال را با گزارش نیک ادغام کردم. صرفن به خاطر شلوغی ذهن و خستگی چشم. ولی حتمن فردا جبران میکنم. سعی میکنم البته.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
برای گفتگو تلاش میکنم که با من به چه کسی میتوانم کمکی کنم؟ در گفتگو برای آدمها چه ارزشی میتوانم تولید کنم؟ رو ارزش آفرینی تمرکز کنم .
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
_ صفحات صبحگاهی را میان خُرخُر اهالی خانه نوشتم. باز هم خوابم را اولِ صبح به یاد نیاوردم. همان موقع برنامهی روزم را در دفترچه یادداشت لیست کردم و چند صفحه از کتاب «دالِ دوستداشتن» را خواندم. بعد دوباره خوابم برد. وقتی بیدار شدم ظهر بود و برق قطع برنامهی این هفته یازده رفته بود. این بار خوابم را به یاد داشتم.
_ خوابم درهم برهم بود. یکجا در باران توی کوه دوچرخه سواری میکردم. یکجا چند النگو و دستبند به دستم انداخته بودم. باز یکجا مانند نظامیها اسلحه داشتم و در پی تعقیب گروهی بودم که به غاری در کوه گریخته بودند. یکبار هم به گمانم شده بودم مانند شخصیتهایی که هوش مصنوعی میسازد؛ با جنگافزارهای گوناگون.
_ امروز هم تا حدود زیادی طبق برنامهای که صبح نوشتم، پیش رفتم. بیشتر به خواندن شعر پرداختم و همینطور دیدن کانال بچهها. یکی از کارهایی که همیشه برایم سخت بوده، تلفنی صحبت کردن است، این روزها تمرین میکنم تا کارهایی که نیاز به زنگزدن به بقیه دارد را به موقع انجام دهم.
_ نویسندهساز بودم. موضوع امروز شعر طنز بود. شعری از «خسرو شاهانی» خواند آقای کلانتری. بعد فهرست کلمات هفتگیمان را نوشتیم. این بار کلماتی مانند: برنامهریزی، دورهمی، پول، هزینه و خرید را چندبار نوشته بودم. بعد هم مبینا ملائی آمد و کمی در مورد مقالهی ترجمه و نوشتن از اسماعیل خوئی گفت. لینک مقاله را هم داد. کمی از آن را خواندم. چندین بار این جمله تکرار شده بود: «برگرداننده خیانت کار است.» یا، یعنی، «برگرداننده زیر و زبر گرداننده است».
و یکجا هم در مورد «زبان مادری» گفته بود.این که چرا نمیگوییم: «زبان پدری».
_ این روزها میزان استفاده از موبایل را به بچهها زیاد یادآوری میکنم. موبایل را که ازشان میگیری پاپیات میشوند که بیا با ما بازی کن. یا بساط نقاشیشان را میآوردند در حلقت میریزند و مانند جوجه پرندگان میخواهند زیر پروبالت بازی کنند و تو هم چشم از هنرنماییشان برنداری، و هی: واووو، آفرییین و چه معرکه است تحویلشان دهی.
https://t.me/mahnaz_roointan
خداحافظ شما! بله درست شنیدید خداحافظ شما!!!
این اولین بار است که دارم گزارش نیک را مینویسم و دقیق جریانش رو نمیدونم. ولی انگار آزاد نویسی هم مجاز است در نیک نویسی و چون نمیدانستم چی بگم اول خداحافظ شما گفتم، ولی یادم آمد که امروز یک خاطره از بچگیام را در گروه تلگرامی که یک هفتهای است بدون اجازه کلانتری محل آن را تاسیس کردیم و نام آن «جوجه شاهینهای نویسنده» میباشد، نوشتهام.
خاطرهِ داستانک من:
آنزمانها خط تلفن ثابت هم کمتر کسی داشت، چه برسه به گوشی موبایل که الان اونم هر نفر دوتا دوتا با چهارتا سیمکارت داره. ما هم مثل همه تازه خانهامان خط تلفن دار شده بود با اون شماره گیرهای انگشتی. من که کلا زنگ نمیزدم به کسی و جواب تلفن هم نمیدادم و باید تا الان فهمیده باشید چرا؟! بله بخاطر آن لکنت زبانی که داشتم و همانطور که میدانید در حرف خ و الف بود. آنزمانها هم مد نبود که تا گوشی را برداریم بگیم سلام بفرمایید و این اَاَاَلو لعنتی انگار جای سلام و بفرمایید و در خدمت هستم و کلا صدتا معنی داشت. یک روز که در خانه بودم، تلفن زنگ خورد و مامانم تو آشپزخانه مشغول بود و متوجه زنگ تلفن نشد، به خود جسارت دادم و تلفن را جواب دادم. صدایی از آنطرف خط گفت: خداحافظ شما! و من خوشحال از اینکه برای اولین باری که تلفن را جواب دادم، طرف خداحافظی کرد و مجبور به ادامه صحبت نبودم. مامانم گفت کی بود؟ گفتم نمیدونم، خداحافظی کرد و من هم گوشی را گذاشتم. دوباره تلفن زنگ خورد و اینبار مامانم جواب داد و با شور و شعف خاصی گفت سلام داداش تویی، بله تنها داییام که هیچوقت خانه پدریاش در روستا را ترک نکرده بود، پشت خط بود. بعدها که کمی بزرگتر شدم فهمیدم این عادت قدیمیهای روستای پدری و مادریام میباشد که چقدر جالب همان ابتدا به جای سلام، تو را به دست خدا میسپارند!
تا داستان بعدی خداحافظ شما.
https://t.me/jooje_shahin_nevisandeh
گزارش نیک
سالواژه:شوق زندگی
۱. سالواژه را که نوشتم گفتم:«خب که چی. چیکار میکنی واسش.» دیدم کار خاصی نمیکنم. فقط هراز گاهی از جلوی چشمم عبور میکند و معمولن هم از ۱۰ شب به بعد که یادِ گزارش نیک میافتم. آنوقت در خود فرو میروم. مثلن متفکر میشوم. جدی میشوم. میخواهم همان ساعت ۱۰ شب برایش کاری کنم. هیچ کاری جز مسواک زدن و شستن صورت و خوردن شامِ دوباره نمیشود کرد. باز خدا پدرِ استاد شاهین را بیامرزد که کاری کرد که از این ساعت شب تا حدودن سی دقیقه به یاد واژهی سالم باشم. استاد دیگر دستتان بیرون قبر نمیماند، بعد از صدوبیست سال.
۲. امشب جلسه آخر دورهی نویستدگی خلاق بود. ۲ ساعت آنتن گوشی و اینترنت نبود. آنتن آمد و اینترنت نیامد. اینترنت که آمد در باغ ملی بودم نزدیک ترامپولین. چشم در چشم با خاهرِ معذّبم و خاهرزادهام که با دیدن من بیشتر میپرید و میخواست با هیجان تشویقش کنم. تشویق میکردم و استاد راجع به رخداد میگفت. سعی میکردم بشنوم با یک ایرپاد در گوش راستم. خاهرم جملهای میگفت وخوب نمیشنیدم. یکبار گفتم:هااا. دیدم روترش کردم. همان موقع استاد گفت: تفسیر نه. فقط رخداد را بگویید. دوباره خواهرزادهام صدایم زد. الکی خودش را به گوشهی ترامپولین پرت کرد. باید دوباره تشویقش میکردم. هورااا گفتم و دست زدم. استاد شاهین رخدادها را میخواند. سالاد الویه در سفر. سیبزمینی در املت. بیماریِ برادر و تعلیمِ ریتا.
خواهرم گفت:«باورم نمیشه همچین کاری کردم. بچم چه حسّایی رو تجربه کرد.»گفتم: «منم تا حالا کردم. عیب نداره.» دمِ دستیترین جمله را گفتم. چون استاد داشت راجع به داستانی میگفت که خانومی یک نصفه نان را خریده بود و رسید خانه و دید همسرش نصف دیگر را خریده است. استاد با آب و تاب میخواند. خواهرم بغض کرد و رویش را آنور کرد. استاد به کتاب آن خانمِ فکر کنم ایتالیایی رسید که راجع به مسایل روزمرهاش نوشته و مینویسد. مسئلهی روز آن نویسنده برایش شده بود اثری ماندگار و بغض خواهرم برای من شده بود یک تصویر. برای تماشا. همانجا ایرپاد را از گوشم درآوردم. لبخندی زدم و با هم رفتیم قدم زدن و ساندویچ خوردن. از تجربههای تخمیام گفتم. خودم را اُسکولتر نشان دادم تا کمتر خودش را سرزنش کند. شاید بگوید ارثی است و کاری نمیشود کرد.
۳. کانال تلگرامی زدم. خالیِ خالی. میخواهم چند تایی از نوشتههایم را بگذارم. همانها که در گروه نویسندگی خلاق گذاشتم. اولین جایی که جدی شروع کردم به نوشتن. با استادی که عاشق کارش است. میخواهد شیرفهمت کند. نمک میریزد و نمک ریختن را دوست دارد. تا حدی که شورش را درنیاوری. آنوقت از کوره درمیرود. تذکر میدهد. کمی شدید. چتها متوقف میشود. کمی حالت موهای لَختش بههم میریزد. چون سرش را چند بار محکم بالا و پایین کرده است. و سرانجام با یک جملهی لطیف یا اشاره به هاشم آقا و شلوغ بازیهایش، اوضاع آرام میشود. چتها رگباری میآید و استاد با همان لبخند ملیحش کلاس را ادامه میدهد.
استاد شاهین جایتان خالی. یکشنبهها ساعت ۱۹:۳۰
سالواژه: پیوستگی 🐜
روز را با آزادنویسی در صفحات صبحگاهی شروع کردم.
حکایتی از دفتر اول مثنوی را همراه با ویس عبدالکریم سروش خواندم و برداشت خودم را در کانالم منتشر کردم.
ناهار تهیه کردم و اهلبیت را به چلو مرغ زعفرانی مهمان کردم.
دو ساعت گرما را، به شکرانهٔ نبود برق، با خواندن دو داستان کوتاه از مجموعه داستانهای آنتوان دو سنتاگزوپری سپری کردم.
یک ساعت پیادهروی کردم و چند خرتوپرت برای آشپزخانه خریدم.
دو ساعتی روی قسمت جدید داستانم کار کردم و آن را در کانالم منتشر کردم.
حضور دوساعته در کلاس نقاشی ذهنی، همراه با استاد ترکاشوند و همراهان عزیز، پربار و لذتبخش بود.
و این هم یک روز دیگر از مسیر پیوستگی
# گزارش_ نیک
✍زری قوام
حلزون رو چشمهاش کیسهی مقوایی گذاشته که کسی نشناسدش. یادمه بچه که بودم عینک آفتابی که میزدم فکر میکردم کسی نمیبینتم دیگه.
امروز ۷۷۰ کلمه تایپ کردم.
داستان ششم از کتاب «سنگرها و قمقمههای خالی رو خوندم.» چقدر خوشم میاد که هر قصهش زمین تا آسمون با دیگری فرق داره و چقدر ریزبینانه. «داستان برای کودکان» رو خیلی دوست داشتم. نگاه گربه و خروس و…
کمی از قصهی کوتاه برگرفته از رویامو ادامه دادم.
چکنویس تمرین سمپوزیوم رو نوشتمو کمی براش طرح زدم. فکر کنم جالب شه.
توی کارگاه شفقتورزی شیما جان صادقی عزیزم بودم که تمرینهای ساده اما دلچسب انجام دادیم و بهم چسبید.
جستارکی که نمیدونم جستارک هست یا نه نوشتم برای کلاس نویسندگی خلاق پیشرفتهی فردا.
ادامهی داستان کودک خوندم.
توی یک گروهدرمانی آنلاین شرکت کردم که حالم بهتر شد با شنیدن و گفتن.
امروز روز ۶۲مه که هر روز زبان میخونم با duolingo
شعرخوانی جدی رو از امروز شروع کردم توی کانالم. واسهی تعهد بیشتر. دو تا چیز هم سُریدم.
چقدر کار کردم امروز🫥 چقدر طولانی بوده امروز.
برم بخوانم حالا.
شب بخیر.
روز بیست و دوم از هشتمین ماهِ بیستمین سالِ زندگیام، اولین موی سفید را بین موهای مشکیام دیدم اما این دلیلی نیست که امروز نوشتن را آغاز میکنم. امروز، بیست و پنجمین روز از دهمین ماهِ بیست و دومین سالِ زندگیام است که دارم این سفر را شروع میکنم و دومین موی سفید را کنار موی سفید قبلی دیدم.
جالبترین فکر امروزم توجه به این موضوع بود که موی سفید اول شاید اتفاقی باشد اما موی سفید دوم یک خبر است؛ زندگیات میگذرد، چه ارزشش را بدانی و لحظاتش را حس کنی و چه ندانی و نکنی. آگاه باش آناهید که با صبر کردن، غوره حلوا نمیشود. تا خودت درستش نکنی، از شیرینی خبری نیست. پس زندگی کن و بنویس.
قبلا غذا میخوردم که بتوانم مسکن بخورم، این روزها درد درآمدن دندان عقل مجبورم کرده مسکن بخورم تا بتوانم غذا بخورم. مامان میگوید عقلت دارد کامل میشود. میپرسم: «یعنی به نظرت تا امروز عقلم ناقص بود؟» میخندد و جواب نمیدهد.
امروز یک ساعت متمرکز گریه کردم. شاید به نظر کار راحتی باشد اما هر کسی نمیتواند آگاهانه گریه کند. برای منبع اشکهای امروز گوشوارههای سکهای مادربزرگم را انتخاب کردم که به عنوان کادوی عروسی من اما به ناچار زودهنگام به مامان داده بود و حقا که منبع محشری هم بودند چون مادربزرگ نمیتواند به عروسی من بیاید. البته مطمئن نیستم، فکر نکنم مردهها حوصلهی این چیزها را داشته باشند.
میخواستم طراحی کنم اما تمرکز در گریه کردن باعث لرزش دست میشود. نتیجه چندان جالب نشد. فردا دوباره سعی میکنم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. باعث شد به مفاهیم مسابقه و رقابت دوباره فکر کنم. چرا همیشه فکر میکردم کافی نیستم؟ رقیب من که خودم را با او میسنجیدم، اصلا چه کسی بود؟ دوباره نگاه کردم و رینگ مسابقه خالی بود. خودم بودم و یک چهرهی آشنا از چند ساعت قبل توی آینه که به جز گریه کار دیگری نمیکرد و فکر نمیکنم بردن از دختری که فقط زار میزند چندان کار سختی باشد.
با بچههای خواهرم باباسفنجی دیدم تا خالهی خوبی باشم. بچهها خیلی متمرکز میخندند. شاید قبلا من هم این سبک از خندیدن را بلد بودهام و حالا فقط شکلش عوض شده. شاید هم یادم رفته. داشتم به همین احساسات مخلوطشده فکر میکردم که آریا گفت: «تو مثل سندی هستی، باهوشی ولی زیادی فکرمیکنی.» بلند خندیدم. یادم نرفته.
گلگاوزبان دم کردم به امید اینکه عمیق شدن خواب از رویاهای نهچندان رویاییام جلوگیری کند. میخواهم شروع کنم به خواندن «پیرمرد و دریا» از ارنست همینگوی اما قبل از رفتن به دریا، قول داده بودم زندگی کنم و بنویسم. روز اول موفقیتآمیز بود.
۱.صبحی که ظهر بود، در رختخواب به کمین بچهها ماندم. بیدار که میشوند میآیند سراغ من و پدرشان، هر روز.
امروز، اول پسر آمد.
_سرتو بذار اینجا.
گذاشت، روی بازویم.
_بغلم کن.
کرد
_محکمتر.
به پهلو خوابیدیم. بازو و ران کوچکش را انداخت روی تنم.
من هم بغلش کرده بودم.
آی کیف داشت.
دختر که بیدار شد و آمد، اولی را فرستادم برود صبحانه درست کند. نیمرو، که بشود نهار هم حسابش کرد.
پسرم آشپز بانمکیست.
دخترکم ۱۰ کیلو بیشتر از من و ۱۰ سانت بلند قدتر از من است.
بغل که میکُندم قدرت جوانیش را دوست دارم.
۲. خانه را به شکل اولش درآوردم به شکل روزمرگیهایش.
۳.با همسرجانم شب هول خواندیم. خوش گذشت. آشفته نویسیش را دوست دارم.
۴.نوشتم، چندپاره.
۵.وبینارهای عقبافتادهی دو سه روز اخیر را شنیدم.
۶.خسته شدم.
۷.با دوستی درباره عرفان حلقه صحبت کردم. سؤالات جالبی پرسید.
۸.گذاشتم پسرم سرم کلاه بگذارد.
۹.اهالی خانه را بیرون کردم که بنشینم دیوار را نگاه کنم.
۱۰.چندتا پیام ضروری اینطرف و آنطرف فرستادم.
فردا حتمن روز بهتریست.
خستهام
دلم سکوتی به خلوت گور،
به وسعت مرگ میخاهد
ـ تا بیدار شدم مغرفی کتابم را باز ویرایش کردم و منتشر کردم.
ـ شعر سراغم را میگرفت. رفتیم واژهکردی. از دل گفتیم با هم.
ـ بخشی از کتاب سرما در سال صفر یا همچین چیزی را خاندم.
ـ باز به یادداشتهای کلاس شعر برگشتم و روی بیت موزونم کار کردم. من شاعر قافیهساز نمیشوم 😔
ـ آشپزی کردم، مادری کردم. باغبانی کردم.
ـ وبینار شرکت مردم و احساسات این هفته را فهرست کردم. این هفته آشفتهتر از قبلم.
ـ برق رفت و پیادهروی را به وقت قطعی برق موکول کردهام.
ـ از استاد فرصتی خاستهام در مورد گستردگی زبان فارسی در سایر کشورها حرف بزنم. مطلبم را نوشتم و بذای فردا آماده است.
شب بخیر
از سر صبح که کارهای مهم امروزم را لیست کردم، مسابقهام با زمان شروع شد. هر چند ساعتی یک بار به اتاق بر میگشتم تا چند خط از لیست را روی تخته وایت برد چک بزنم. دیدن کارها روی تخته در آن ابعاد درشت کافی بود که از استرس انجام نشدنشان چند ثانیهای کنار تخته شِیک بزنم و تضاد خاصی با سادهپنداریام از زمان لازم برای انجام کارها داشت. شاید همین باعث شد تا آخر شب، هفتاد درصدی از لیستم چک بخورد. لیستی که اگر در نوت گوشیام بود خیلی اعتنایی بهش نمیکردم. کاری که نوشتنش در فضایی چند میلیمتری جا شود، لابد پنج دقیقهای هم میشود جمعش کرد. درست مثل کوتاهترین خط از لیستم “جستارک”. جستارک دغلکار با آن ظاهر تک کلمهای کم توقعش که با “ک” آخر خواسته حتی کوچکتر از چیزی که هست بهنظر بیاید. جستارکی که تقریبا یک سوم زمان امروزم را گرفت و طنزِ کار اینجاست که موضوع جستارکم هم “زمان” بود!
اندیشیدن در مورد “زمان مناسب” که با واحدهای رایج سنجش زمان قابل اندازهگیری نیست. بیشتر حسی و شهودیست. مثلا زمان مناسب برای کافی دانستن امروز و رفتن به تختخواب. شاید.
صبح را باز با معده درد شروع کردم. صبحانه کم و داروهایم را هم خوردم.
به خاطر اینکه در موردش فکر نکنم آشپزی کردم. دو نوع غذا درست کردم. خیلی از آشپزی خوشم میآید.
تا ساعت دو وقتم را گرفت. خیلی خسته شدم.
نمیدونم چرا ایستاده کار میکنم. اگر بنشینم کمر درد و پا درد پیدا نمی گیرم. ولی هر بار باز تکرار میکنم.
شعرهایم را نوشتم ولی باز باید ایدههای جدید پیدا کنم. شعر با وزن برایم خیلی سخت است.
حتی شعرهای سه سطری همکه نوشتم به دلم نمی شیند. یک سه سطری که نوشتم.
وقتی به فکر توام
فکرم به جای بالا رفتن از پله
به پایین میرود
در وبینار شرکت کردم کلماتی که نوشتم احساس دردم در آن آشکار بود.
با آیدا یک فیلم پلیسی دیدیم وسط فیلم خوابید. رفتم یه سری کار داشتم انجام دادم. دیدم کانال بعدی همان فیلم را میدهد. آیدا بیدار شد دوباره نگاه کردیم . فیلم به همان جایی که آیدا خوابیده بود رسید الکی چشمانش را بست و زبانش را بیرون آورد. خیلی خندیدم. قلقلکش دادم و دوتایی خندیدیم و بقیه فیلم را دیدیم.
همیشه از فیلمهای پلیسی و فیلم های که پوآرو یا خانم مار پل بازی میکردند خوشم میآمد. دلم میخواست خودم اول فیلم با دیدن چیزهایی که نشان میداد میگفتم قاتل کیه.
معمولن هم درست حدس می زدم. واقعن کار کارآگاهها را خیلی دوست دارم.
سالواژه/فصلواژه: خورشید
۷_۸
امروز صبح تا چشم باز کردم با مُردهها چشم تو چشم شدم. به خدا اگر دروغ بگویم…
از خواب که بیدار شدم اولین چیزی که دیدم قبرستان بود.
شب قبل وقتی خسته از جادهی بیانتها تصمیم به استراحت گرفتیم، در مسیر اقامتگاهی کشف کردیم تا شب را آنجا سر کنیم.
تاریک بود و چشم چشم را نمیدید و همین شد که با خیال تخت خوابیدیم.
صبح که بیدار شدیم اما، مردهها سلاممان دادند.
تجربهی جالبی بود. حسش را توصیف نمیکنم و نگه میدارم تا بعدا جای بهتری بازش کنم. میترسم اگر الان توصیف کنم صیقل بخوردو از دست برود. در کل اما اینکه میگویند «خواب برادر مرگ است» را برای یک لحظه با گوشت و استخوان درک کردم.
۸_۱۰
دستانداز های جاده چُرتم را پراند.
دستانداز یعنی به یک جایی نزدیکیم.
سر از آبشار لوه درآوردیم.
مامان میگفت آخرین باری که اینجا آمدیم ۹ ماهم بود.
آبشار خنک و جاری بود.
مردم در جنبوجوش بودند.
زندگی جریان داشت.
۱۰_۴
از گرگان تا مشهد را بکوب آمدیم.
مُردیم.
۴_۷
بعد چندین روز، بازگشت به خانه حس خوبی داشت. تصورم این بود که غم مهمانم شود اما واقعا خوشحال بودم از توی خانه بودن.
دلم میخواست بلافاصله سراغ تختم بروم و روش لم بدهم، اما تمیزکاری واجب تر بود.
۷الی آخر
اخرین جلسهی کلاس برگزار شد. حس کردم یک درِ دیگر از زندگیم بسته شد و وارد اتاق جدیدی شدم. همین شد بهانهای تا بنشینم و برای اتاق و در و فصل خیالی، اشک بریزم.
این کلاس جور دیگری در جهت خورشید شدن هلم داد. طوری که خودم تنهایی از پسش برنمیآمدم. این جمله برای من زیادی بزرگ است ها.
چون اکثرا خودم تنهایی از پسش برمیآیم .
– صبح یکهو استرسی شدم. خجالت کشیدم از تمرین افتضاح و پرتی که در کارگاه داستان کوتاه دادم. میخاستم کوتاه و فشرده و گزارشی بنویسم. بعد که دیدم بچهها چقدر با حوصله داستان را پیش بردند، فهمیدم زدم به خاکی. دوباره تمرینم را خاندم. دیدم گنگ است. تا حدی که خودم هم نفهمیدم دقیقن چه نوشتم. شلخته و بیدقت در جملهبندی.
خوب تازه کارم نسبت به بچههایی که تجربهی نوشتن داستان کوتاه، بیشتر دارند. داستانکوتاهنوشتن با الهام از زیست شخصی برایم راحتتر بود. چون تجربهاش را داشتم. بد در نیامد.
بازخورد خوبی هم گرفته بودم.
اما پرداختن به شخصیتهایی جدا از من با ویژگیهای منحصربهفرد و پیشبرد داستان رو به ناکجا آباد چالشی سختتر و جدید است.
امروز بخشی از داستانم را نوشتم. داستان توی دستهایم آرام آرام شکل میگیرد و من با شخصیت های داستان چیزهای تازه را تجربه میکنم. انگار توی جسمشان حلول کردهام از روزنه چشمهاشان دنیا را میبینم. حس تجربهی تکینگی. دنیایی که اولین کاشفش من هستم.
– پادکست ۱۷ ارتباط و فن بیان را شنیدم و ازش فشردهیی نوشتم.
– خاندن کتاب روز نویسی تا جایی که نوشتند. روان و راحت و شوق و شنگ، مدل کلونتری.
– وبینار امروز دیدم. شعر منطق کودکانه از تافتهی جدابافتهی خسرو شاهانی را خاندند. کودک با پرسش از پدر ، سبب مشتمال قصاب به گوسفند را که پدر میگوید برای خریدنش است، به دلیل مشتمال کلفتشان بهدست گلفروش ربط میدهد و درمییابد بیشک او هم جنس خریدنیست. اگرچه گفتهاند هر گردی گردو نیست، در منطق کودک هر گردی گردوست. تنها کودکان میتوانند به سادگی درز مشترک گودرز به شقایق را دریابند و بهراحتی رفو کنند.
بعد وبینار نظرانداز از کتاب خاندم و دقت کردم به وزن اشعار. مضامین اگرچه مال زمان خودش است ولی نقشهراه خوبی میدهد برای طنزپردازی در موضوعات مختلف.
– گوشکردن به ویس جلسهی اول شعرماهی که نتوانستم تمامش کنم.
– خاندن از ایپکچی:
بسیار تلاش کردهایم
برای «بهدستآوردن» شادی
– تلاشی جانفرسا و کمثمر –
حالا وقت مناسبی است برای تردید
شاید شادمانی «رها کردنی» باشد،
نه بهچنگ آمدنی و بهدستآوردنی.
لیستوار عرض مینمایم:
صفحات صبحگاهی نوشتم.
کتاب خواندم، نظریه ولش کن.
گشتی در سایت اوستاشاهین زدم.
درس خواندم.
وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
با خانواده اومدیم پارک، جالب بود ولی تکرار نشه، ممنون.
متن سحر فرهادی در مورد گزارشنیک خوندم دلم برای گزارشنیک تنگ شد.
@Saharfrjiiichannel
آدرس کانالم
گزارش: همه چی و هیچی
_ورزش کردم.
_کوکو سیبزمینی با شوید و کدوسبز و ادویه درست کردم. اگر نازک و پرروغن باشد خیلی خوب میشود.
_آزادنویسی کردم و از درونش متنی برای تلگرام بیرون کشیدم.
_روی داستان کوتاهم کار کردم. هیچوقت نشده پیرنگی که مینویسم با داستانم یکی باشد. همیشه یکجاهاییش تغییر میکرد. مثل همین داستانم که بعضی جاهایش بداهه به ذهنم میرسد و تغییر میکند.
_یک قسمت دیگر از سریال «دهکده ساحلی چاچاچا»* را دیدم. به شخصیتها دقت میکنم. هر کدامشان ویژگی خاص خودشان را دارند. گاهی میتوانم به یکی از آشنایانم نسبت دهم. توی ذهنم است برای پروازش شخصیتها میتوان از اطرافیان استفاده کرد. بعضی از سریالها شخصیتهایی به شدت خوب دارند و میتوانم به آشنایی نسبت دهم.
_روی شعر کار کردم اما نمیدانم چرا چیزی نمیآید. یک بیت آمد که سکته داشت. حتا بیمعنی هم بود.
_کتاب «همنوایی شبانهی ارکستر چوبها»** را خواندم. فهمیدم برای اینکه تمرکزم بیشتر شود باید تند بخوانم اما تندخوانی نه. فقط سرعت رفتن به کلمهی بعدی را بیشتر کنم.
*hometown cha-cha-cha 2021
**رضا قاسمی
به قدری امشب ناامید و افسرده بودم که فقط اومدم بنویسم لعنت به انتخاب یه آدم غلط و برم.
همزمانی افکارم با انتخاب شاهین منو تکان داد.
صبحو با نوشتن و کتاب صوتی شروع شد غرق در روزمره.
حتی یادمه یه نمه بارون هم اومد و باهاش ذوق کردم.
ولی بعد از ظهر اتفاقی افتاد که دوباره ویران شد هرچه ساختم. چه چیزهایی رو از دست دادم. نمیتونم فراموش کنم و ببخشم چی بسرم اومده.این حق من نیست!
آاااای
چطور میشه بخشید و فراموش کرد؟؟
حس ماهی ای رو دارم که از دریا پرت شده
داره تقلا میکنه برگرده
ولی نمی دونه …
به تنگ
کاش میگذاشتم بیشتر باد بخورد. پشتم را میگویم. کاش اینقدر اصرار نمیکردم که بروم سر کار. خیال میکردم ریدهاند برایم. خیال میکردم میگویند بهبه خانوم مهندس شما که عضو بنیاد ملی نخبگانید تشریف بیاورید روی این صندلی که از همه نرمتر است، بنشینید. خیال میکردم سرکار که بروم میگویند بسمالله، اگر توی کلهات چیز خوبی داری بریز وسط. اما انگار به چیزهای خوبی که توی کلهام دارم، کاری ندارند. به دستهایِ کوچولویِ بیچارهام کار دارند. فقط چرا روی پروندهام نوشته بود جذب نخبگان و چرا توی حکمم نوشتهاند کارشناس؟! نباید مینوشتند عمله؟ محمدرضا میگوید دور از جان خانوم مهندس. من میگویم خانوم مهندسِ عن است؟ میگوید اولش سخت است جا میافتی جانم، بالا میروی میرسی به جایی که باید.
عجب! از اینها که بگذریم کاش آدمها اینقدر کمکیفیت نبودند لااقل. کاش ادب و احترامِ متقابل، قانون کار میشد. کاش بیشخصیتی و جاکشبازی ممنوع میشد و اخراجی در پی داشت. کاش آدمها همدیگر را دوست میداشتند. همکارها بیخودکی به هم حسادت نمیکردند. کاش رئیسها راستیراستی باسواد و باکلاس و لایق احترام بودند.
نیک نخست: امروز نباید میرفتم سر کار.
نیک دویُم: با داستان کوتاهم ور رفتم. سرمست گشتم و کیفور.
نیک سِیوم: وبینار نویسندهساز را شرکتیدم.
نیک چهارم: کمی دیگر از «همان عشق» را خواندم و عشق کردم.
در مجموع، این روزها را به امید روزهای بهتر پشت سر میگذارم. میدانم که نور میرسد. میدانم.
خسته و غمگین و دلتنگم. کاش هیچکدام نبودم.
خانم همکار، دیروز توی آینه موهایش را مرتب کرد. به چشمان خودش زل زد و گفت:«چرا بابام منو به دنیا آورد؟» من میگویم کاش بابام توی دورهٔ دیگری به دنیایم میآورد و الان کودِ گیاهِ طاووسیِ بالای گورم بودم. گوری که رویش تاریخ وفاتم دیماه ۵۷ بود.
آدرس کانالم: https://t.me/zargooyehaa
۸ شهریور. یکشنبهی تعطیل😍
گزارش ۱۱۰
🕳️با صدای خِرخِر دستگاهی که ساختمون بغلی رو تخریب میکنه، بیدار میشم. با ذوقی سرشار ، آبی به دست و صورتم میزنم. اولِ کاری خودمو مینشونم پای نوشتن صفحات صبحگاهی. خابم رو کامل مینویسم. باز هم خونه مادربزرگ مادری. اینبار صحنه بعد از فوت پدربزرگه. مادربزرگم رو بغل میکنم و دلداریش میدم. کمتر شده که تو خاب بغل بگیرمش. اون قسمت از شب هول رو به یاد میارم که اسماعیل با نانا، تابستونی به سلطاننصیر برمیگردن. همه توصیفاتش، خاطره من و مادربزرگم رو زنده میکنه. و این ترسها و فرارها چقدر به من نزدیکن:
« من از قبرها بیزارم. از تاریکی بیزارم. از ویرانی و از سکوت بیزارم. از آنجا که آدمی زنده و متحرک نباشد بیزارم.»
🕳️میزنم از خونه بیرون تا کمی خرید کنم. هوا نه گرمه نه خُنُک. زودی برمیگردم .خریدهارو که جابهجا میکنم، میرم سراغ نوشتن. پستی برای کانالم در باب مقاومت تغییر.
🕳️از متن ویژگیهای جستار ، رونویسی میکنم و چندین سطر تمرینم رو هم مینویسم. البته که هنوز برای ارسال آماده نشده. اندکی به سر و وضع خونه میرسم. تماسی میگیرم با مادر.
🕳️امروز فرصتی شد برای شرکت در وبینار و همراه دوستان تمرین کلمات هفته رو انجام دادم. سریع نوشتنم رو دوست داشتم. خوشم اومد. بعد از وبینار، کارگاه نویسنده سخنران رو ثبتنام کردم. 😍
🕳️دو جلسه مشاوره آنلاین هم انجام دادم. شنیدن تغییر یا پیشرفت هر اندازه کوچیک از مراجعان قدیمی منو امیدوار و خوشحال میکنه. کیفور میشم.
🕳️ترکیب کردن حرکات تمرینات امروز، ورزشم رو جوندارتر از همیشه کرد. کند پیش میره اما مغزم این چالش رو دوست داره.💪🏻
🕳️بعد از ورزش دوشی گرفتم و رفتم سراغ جستار اسماعیل خوئی. خیلی باحال بود. اولش فکر میکردم نمیتونم بخونم. اما نیکبختانه خوندم تا آخر. کلمه نیکبختانه رو هم از متنش یاد گرفتم. چه نوشته خلاقانهای بود.👏🏻
و شعر از سهراب:
در دوردست خودم، تنها نشستهام
انگشتم خاکها را زیر و رو میکند
و تصویرها را به هم میپاشد، میلغزد، خوابش میبرد
تصویری میکشد، تصویری سبز، شاخهها، برگها
روی باغهای روشن پرواز میکنم
چشمانم لبریز علفها میشود
و تپشهایم با شاخ و برگها میآمیزد
https://t.me/fahimsaadat040
غر زدن ممنوع
از یک ربع به 11 تا 14 که برق برود بیشتر وقت به درست کردن اسلایدهای جلسه پروپزال گذشت.
عصر بعد از ناهار و استراحت از «گاه ناچیزی مرگ» خواندم این فصل با این جملهی ابن عربی شروع میشد: «عشق، رازی الهی است.» به زبان خودمان حالا که مریم از محی دلسرد شده، محی چرا دلش را با استاد خانم و برادرزادهی جوانش گرم نکند و عاشق نشود؟😊. چند شعر هم از «لطفاً این کتاب را بکارید؛ مجموعه شعر» خواندم. امشب دیگر نشد بیشتر بخوانم.
به فایل یک دوره از دورههای خانم محمدی که شرکت کرده بودم گوش دادم. سپس در وبیکار سرزبان و استلزامات و پیامدها شرکت کردم. چالش قشنگی ایجاد کرده الهه علیزاده برایمان. سپس رفتم جلسه دوم کارگاه خودشفقتورزی. البته نصفه مجبور شدم بیرون بیایم و به جلسه خودم با مراجعم بروم.
عمهجان با حاج دایی آمده بودند عیادتم. رفتم پیششان نشستم و بیخیال کنترل وزن حسابی هم شام خوردم. نمیشد بیخیال نان سنگگ و نیمروی خوشرنگ و خوشطعم مامانپز بشوم. آن روز که هنوز آثار بیهوشی در دهانم بود و طعم برخی غذاها را تند احساس میکردم و غر میزدم مادر جانِ ذاتاً روانشناس اینجانب دست به رویایی زد و گفت از فردا یا بدون غرزدن غذا میخوری یا خودت آنچه دوست داری میپزی و میخوری. خب به طرز معجزهآسایی از فردای آنروز طعم بد دهانم خوب شد 😊.
شاید کمی هم کتاب بخوانم بعد بخوابم. شاید هم نه. سودوکو را قبل از عمل جراحیام حذف کردم چون بدجور معتادش شده بودم. همش دنبال شکست حریف بودم، گرچه تعداد شکستهایم از پیروزیهایم بیشتر بود.
به امید فردایی مفیدتر
1405.6.8
قهرمانی
#گزارش_نیک
قهوهای یا طلایی مسئله این است
12:11ی ظهر
تا اینجای کار فحش دادهام به سایتی که باید داخلش کارنامه ببینیم. و بعد به مامان گفتم که اگر قرار باشد آزمونی که چهارشنبه این هفته داریم، تعیین کند که میتوانیم توی مدرسه شاهد بمانیم یا نه، از الان باید پولهایش را جمع کند و من را ببرد پروفسور بهزاد. مامان میخندد که نه بابا. فکر نکنم اخراجتان کنند. راست بگویم؟ شاید خیلی هم بدم نیاید اخراج شوم. از بچه مثبت بودن خستهام. توی کلاس زبان کمی کارهای عجیب کردم ولی توی مدرسه هنوز بیآزارم. یازده سال را بیآزار سپری کردم. امسال اگر کمی مدرسه را بهم بریزم به کی بر میخورد؟ احتمالن مامانم.
صبحتر، یک داستان از کتاب سنگر و قمقمههای خالی خواندم. یک قسمت بابا لنگدراز دیدم با صبحانه. و بعد جزوه زیست نوشتم. توی گرامر رسیدم به passive و فعلن سکته کردم. بعدم چون وقتی داشتم little women میخواندم، از هر پنج کلمه، سه تا را بلد نبودم، اومدم اینجا بنویسم.
16:50، قهوهای
خب این هم از این.
15:50، اندکی پس از ترک نویسندهساز
الان باز هم مُبهَمَم. قهوهای یعنی چی مثلن؟ هیچی. بزارید این دفعه را مرموز باشم. امروز تعطیل بود. پس رفتم نویسندهساز و وسطا آمدم بیرون. یک ذره همچنین هیچ کاری نکردم. ولی الان باید وحشیانه درس بخوانم. اگر قرار باشد هربار همین حس تکرار شود که هیچی. همان پیامنور که شجاعی میگوید! گیجم. کاش این جزوههای مزخرفم زودتر آماده شوند و برسند.
20:00، پس از کلاسِ زمینشناسی
آیا بر اساس علایق مسخرهام باید دانشگاه یک رشتهای نزدیک به زمینشناسی بردارم؟ چرا اصلن نرفتم ریاضی؟ بیا. یارو سال دوازدهم تازه گیر داده به رشتهی مسخرهاش. ای لعنت بر انتخاب رشته. ولی جدن مثلن اگر بعدن، بعد از انتخابِ ادبیات به عنوان تنها مسیر دائمیِ زندگیام و خوانده تجربی به عنوان رشته اصلی، یه چندسال هم ریاضی بخوانم طوری میشود؟ فعک نکنمها. کلاس زمینشناسی فعلن دارد توجهم را جلب میکند.
الان یادم آمد که این یادداشتهای دراز را توی schedule message بفرستم و بعد بفرستم توی کانال. چون اینجوری یکی خواست بخواند، همه را کامل میخواند. اصلن کسی تا ته میخواند؟ (جز خودم!) فعک نکنم.
دیگه چه خبر؟ کوکوی مرغ را به عنوان شام خوردم و الان کمی احساس بهتری دارم. شیکَمووو!
22:00، پایان
خب روز ما نیز دارد تمام شد. بیدستاورد. اصلن منظورم از دستاورد چی چی است؟ باید بعدن تکلیف این قضیه را روشن کنم.
اولین گزارش نیکم را در هشتم شهریور ماه مینویسم
شهریور 1405
داشتم به این فکر میکردم از چه بنویسم اما به یاد سخن استادم افتادم که میگفت قلم نجو برای نوشتن
بگذار قلم رقصان و رها روی ورق نمایشش را برود
بداهیات همیشه برایم حکم ارامبخش داشتند
هر جا که دلم میگرفت هم قلمم تراژدی سوزان تری را رقم میزد
امروز از فکر کردن نوشتم نامه ای به قوه تفکر
نامه ای که پس از خوانش ان برای مادرم به تجربه ی واو! رسیدم.
جلسات افلاین پشت گوش انداخته را دیدم. هم دیدم و هم نوشتم
اصلا امروز برایم جور دیگری بود
این پسوند نویسنده عجیب قند و عسل در دلم اب میکند و دلم غنج میرود از تصور روزی که بتوانم قوی بنویسم و کلاف پر گره افکار و خیالاتم را به زبان نوشتار با دیگرانی از جنس ذوق و ادب به اشتراک بگذرام
اما فعلا با حلاوت این تصورات دلچسب گرسنگی روحم را ارام میکنم
علاوه بر این ها امروزم با بازی با کودکی دوست داشتنی گذشت بازی های کودکانه او روحم را جلا بخشید
نمیدانم کلیشه است
اغراق است
بداهه است
اصلا ایا گزارش نیک است یا نه!!
اما دلم نوشتن میخواست و من گاهی به راه دلم راه میروم.
در گرگ و میش سحرگاه بود که رسیدیم به معبد شیطان با قامت زنهای فریبا. شیطان را فریفتیم به شهوت انسان. شیطان را که در مناسک خود بود.
گرچه آزادانه نوشتم در اسارت تکرارم.
احوال مراجع دیروزی را پرسیدم که گفته بود بعد از جلسه حالش بد شده. حالا بهتر بود. ظاهرا چیزهایی به یادش آمده که نمیخواسته.
صبحانه پندار را آماده کردم. سوسیس به شکل هشت پا که از دیدنش ذوق زده شد.
جلسهی امروز آنقدر ناب بود که نخواستم به ضبط جلسه ادامه دهم. هرچند مراجعم موافق بود. اما نخواستم کیفیت این لحظات را خراب کنم با نگرانی از مدت زمان ضبط.
مهمان دوستانمان بودیم. قهوه روی چای خوردیم. چای روی قهوه. از سادگی گفتیم و رسیدم به پیچیدگی. از زندگی روستایی که چقدر پیچیدهست و ساده میپنداریم. از تفاوت رنگهای طوسی با فیلی و خاکستری و تأثیر بافت و نور بر رنگها.
هیچ ساده نیست که جستارکی بنویسی از سادگی.
پندار سفارش لباس فوتبال دارد برای مدرسه. هنوز نمیدانم مدرسه خواهد رفت. چرا تصور آینده اینقدر سخت و دور از دسترس است. حتی تصور یک ماه بعد. چرا اینقدر مردن در نظرم نزدیک است؟ بی اینکه افسرده باشم هر روز به شکلی از مردن میاندیشم. امروز دلم میخواهد در تازگی بمیرم. به دور از کهنگی. این هم مرضیست که من هر روز به یک شیوه ازمردن میاندیشم. به گمانم از وحشت مرگ است که پناه میبرم به مرگاندیشی.
ریزش موهایم هزار برابر شده. هر بار توی خوابم قسمت تازهای از سرم طاس میشود اینبار جلوی سرم بود.
هفتاد سنگ قبر از یداله رویایی را میخوانم. نمیفهمم، میپرسمش چه میگویند واژگانت، چه میگویی در پس واژگانت:
یک بار که دارد میافتد، و یا شیههی اسبی که میغلتد برجسته بر سنگ بتراشند. و در فاصلهای از گور، زیر درخت سنجد استخوان انسان افتاده است با عصای بایزید که از او آموخته بود همیشه آخر خود را، آن کس که میرسد به آخر گم میکند.(یداله رویایی)
اگر پیام لادن خانوم نبود، مثل دو شب گذشته باز هم گزارشم را در کامالم منتشر نمیکردم، همینطور جستارکم را.
باید میگفتم را ادامه دادم توی دفتر. بعد خواستم از آنچه نوشتم، چیزهایی وارد نوت گوشی کنم. ویرایش را در نوت گوشی میپسندم. دم دست و راحت است. باید تلاش کنم چالش داستانک نویسی را از دست ندهم.
امروز فرصت شنیدن کتاب صوتی را هم نداشتم.
اول صبح بابای خونه زد بیرون. چند دقیقه نگذشته بود برگشت. زنگ در حیاط که زد گفتم چیزی جا گذاشته. نه خودش آمد داخل.
گفتم چی شد؟ برگشتی.
گفت سیم کلاچ برید.
در خلوت اول صبح روز تعطیل البته با مهارت در رانندگی، بدون ترمز توانسته به بنبست شش متری برگردد و داخل کوچه پارک کند.
قبل از ظهر از سرگیجه گفت لحظاتی بعد از تهوع. بعد بالا آورد و از درد پشت گردنش گفت.
نگران شدم. سریع سر و ته ناهار نصفهنیمه را هم آوردم. راه افتادیم سمت اورژانس بیمارستان. فشارش عادی بود و نوار قلب هم مشکلی نداشت.
پزشک عمومی اورژانس احتمال عفونت گوش داد. دوتا قرص نوشت و توصیهی مراجعه به متخصص کرد.
بعد از ظهر نویسنده ساز گوش کردم و ظرف شستم و جارو زدم، هیچی دیگه. شام هم امشب خیار ماست به خورد بچهها دادم. برای رضایت وجدان، همین چند خط نوشتم برای یادداشت روزانه و هم گزارش نیک.
گفتم امشب از چه بنویسم که گزارش نیک باشد. از تماسهای باز هم بیحاصل با بیمارستان بگویم و حرفهای تکراری و یا از روزمرگیها؟
در پرسهگردی تلویزیونیام، فیلم nutcrackers را دیدم. ساده بود و شاید بیشتر باب میل بچهها، ولی به نظرم خوب بود. روند داستان منطقی بود. پایان هم گرچه غیرقابل پیشبینی نبود، ولی باور پذیر بود. برای نوشتنم به کارم آمد. به نظرم شباهتهایی با داستان من داشت.
قرار شد عصر با فامیل به باغ برویم. برای ناهار پاستا درست کردم، از آن پاستاهای ابداعی دختر برادرم که درستکردنش خیلی راحت است.
لباسها را که در لباسشویی میریختم، به داستانم فکر میکردم و نزدیک بود لباسهای رنگی را با سفید قاطی کنم و رنگها را به باد بدهم.
کمی از داستانم را نوشتم روی کاغذ با خودکار. روی کاغذ حال و هوای دیگری دارد.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
نزدیک غروب بود که رسیدیم باغ. همسرم همه جا را آب و جارو کرده بود. دلشوره و یا دلتنگی و یا نمیدانم چه بود، از صبح ته دلم مانده بود و خیال رفتن هم نداشت. انگار در یک رؤیا گیر کرده بودم و زندگی را از پشت یک دیوار شیشهای میدیدم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
ابر، باران میزاید. باران ، رود میزاید و كلمه، كلمه.
وقتی شروع میکنم ذهنم خالیست؛ وقتی تمام میکنم دستکم پانصد کلمه میشود. پانصد کلمه از هیچ. این اگر معجزه نیست اسمش چیست؟
خلاصه بگویم:امروز انتخاب رشته کردم. ۱۷ردیف شد. بعد رفتم سراغ داستان کوتاه و پانصد کلمه نوشتم. بعد هم سایت و سئو . پیاده روی رفتم و کمی خرید.خوش گذشت.
هانیه آصفی✔️
https://www.haniyeasefi.ir
حاشیهها مهمتر از متن هستند؟
بیشتر عمرم از هر حاشیهای فاصله گرفتم تا در متن باشم و عکسش شد واقعیت اکنونم.
در هیچ متنی پررنگ نیستم. گاهی حتی پاورقی بودم.
دلخورم؟
نه لزوما. بطن ماجراها گاهی چندان جذابیتی ندارند. اصل تجربه بین سیاهی لشگرهاست.
پرسش مهم امروزم این بود:
■کجاها “تیتر” هستم یا میخواهم باشم؟
■کجاها از زیرتیتر بودن مفتخرم؟
■در بدنه چه محتواهایی جا دارم؟
■کدام پایانها به میل من بودند؟
■کدام جمعبندیها گویای تجارب و شواهدم بودهاند؟
هر چه هست، زیر سر”فضای خالی” است.
امروز آرام که از خواب برخواستم، همه خواب بودند. خواستم دوباره بخوابم اما اتاق گرم بود. کولر را زدم. خنک شد. خوابم نیامد. صبحانه خوردم. مشغول سایتم شدم. متوجه شدم بعد چند روز، چتجیپیتی هم جفنگ میبافد و راهی پیش نمیبرد. تصمیم گرفتم دورههای وردپرس را ببینم. خوب بود. سایت را فارسی کردم. الان تقریبا بیشتر ویرایش مشخص است. فقط باید کارایی آنهارا کشف کنم. تنظیمات اولیه انجام شد. آخ که چقدر کند پیشمیروم. شارژ گوشیم تمام شد و بیخیالش شدم. به لپتابم هم دسترسی ندارم. این چند روز باید قید وبینار و مطالعه را بزنم تا راهش بندازم.
امروز برای یاسمین با آرد و آب و نمک و روغن و رنگ خوراکی، سه رنگ خمیربازی درست کردم. میارزد به بهداشتی بودنش. با او کمی بازی کردم. آدمک ساختیم. برایش کارتون گذاشتم. آخ از دستِ بچهی پرانرژی. یکتنه نفسِ منو برادر و پدر مادرم را میبُرد. عصر که مادر به مراسمِ یادبود کسی میرفت، به فکرم رسید ببرمش خانهی بازی. حوصله ی سرو کله زدن با او را نداشتم. بردمش. یکساعتِ تمام بازی کرد و از عرق، کل پهنای صورت و بدنش خیس شد. نیمساعتِ دیگر تمدید کردیم. از خستگی هلاک شدم. به خانه آمدم. پدر بیرون کار داشت. با پدر امادهی رفتن شد. از او قول گرفت به پارک هم برود. سرم سوت کشید. به مشاورِ کودک نشانش دادم. سالها پیش. گفت: بیشفعال نیست. طبیعی ست. قیافه ام شبیه علامتِ سوال شد. دکتر توضیح داد که بین بچههای طبیعی، فعالترین و پرانرژیترینِ بچههاست.
گفتم: خدارو شکر
اما کمرم گاهی مورمور میکند از انرژی بالایش.
همکارم که او هم از قضا پسرش«کوروش» بسیار فعال و پرانرژیست، از من پرسید: نکنه تو هم دوران بارداری، کُندر خوردی تا بچهت زرنگ بشه؟
انگار نامهی نانوشته میخواند. گفتم: بله
گفت: اشتباه منو کردی.
و این تازه اغازِ ماجرا بود.
|نقلقول|
«تنها سعادتمند، کسی است که چشم به جهان نگشوده به خواب مرگ فرو رود.»
-ارنست همینگوی
|سال واژه: خالقیت
|از صفحهی صبحگاهی|
۱. دوگانگی لذت و سختکار کردن.
۲.دست و مغزم سرعتی یکسان پیدا کردهاند.
۳.مالیدن شانههایم و گول زدن مغزم که رمانم را فعلاً از ادامهی آن قسمتی که در آن گیر افتادهام ادامه دهم.
۴.برایم کلاس شعر مانند وقتی است که برای ریاضی کلاس تقویتی ثبت نام میکردم. اما چون در آن درس ضعیف بودم انجام تکالیف کلاس برایم هنوز دشوار بود و حتی از کسانی که کلاس تقویتی شرکت کردهاند هم ضعیفتر بودم.
|گزارش روز(من نامه)|
۱.همین که بیدار شدم دلم یوتیوب میخواست. اما اول صبحانه و کتاب.
۲.پس از ساعتها جستوجو، فیلترشکنی فعال یافتم. ساعتی در یوتیوب گذراندم.
۳.وقتی صفحههای صبحگاهی را اولین کار انجام نمیدهم محتوای جالبتری دارند. ماهیتش را از دست میدهد، اما حداقل از مزخرفاتی که همیشه اول صبح به ذهنم میآیند دورتر، و در نتیجه خلاقتر میشوم.
۴.کتابهای الیور ساکس همیشه شوق عجیبی در من برای عصبشناسی بیدار میکنند. خصوصاً حالا که کتاب موزیکوفیلیا را میخوانم. شگفتانگیز است که اختلالی در مغز سبب بیشهنرمند شدن بشود. یا زندگی را برایت لذتبخش کند. و این داستانها چه سوژههای خوبی برای نوشتن انواعِ داستان هستند.
آرزو میکنم حتماً روزی به شغلهای شاخهی عصبشناسی مشغول شوم.
۵.امروز که تعطیل بود و باشگاه نرفتم، همراه وبینار، با یک کاسهی شیر چیپف تقلب کردم.(پشیمانم)
۶.دو ترجمهی امیرجلالالدیناعلم، فرامرز بهزاد و علی اصغر حداد را از داستان پزشک دهکده خواندم و مقایسه کردم. امیر جلالالدین اعلم(شاید بهخاطر وابسته ماندن به متن) لحن و کلمات کهنگونه بسیار داشت و کمی خواندن را دشوار میکرد. اما علی اصغر حداد نه مانند فرامرز بهزاد کاملاً متن را شکسته بود و بسیار ساده کرده بود، و نه مانند اعلم قلنبه نوشته بود. و البته نسخهی پیدیاف حداد سانسور نداشت. بدبختانه من نسخهی اعلم را فیزیکی دارم و روی دستم باد کرده است.
۷.چای ریختم تا کمر سفت کنم و فیلم کله پاککن را تمام کنم. تمام.
۸.تاریخها را از کودکی اشتباه میخوانم، پس امروز را که مینویسم، نمیتوانم با آن جک نسازم: دارد ساسی مانکن پخش میشود و من در افسردهترین حالت ممکن روی تخت چمباتمه زدهام.
۹.روز بدی بود. البته روزها تعطیل و غیر تعطیل همه از یک قسماند.
۱۰.مرگ مورد علاقهام، مرگی فوری بر اثر سقوط کتابخانهای بزرگ است.
|یکجمله از کتاب:
«اگرچه دردسر میدهم، اما چه میتوان کرد نشخوار آدمیزاد حرف است.»
چرندپرند، علی اکبر دهخدا
|کلمهی روز: متوحش= گوشهگیر و دور، غایب و مهجور، ویران
|از حواس|
بوی روز: دارو/معجون گیاهی.
مزهی روز: پرتقالِ شمالی. (چه نام خوبی برای داستان)
لمسِ روز: خیارِ کهنه شده.
صدای روز: صدای بسته شدنِ درِ قوریِ چینی.
|آنافورای روز|
۱.حس میکنم کاملا با غم مأنوس شدهام.
۲.حس میکنم فقط گاهی به شیر حساسیت دارم.
۳.حسمیکنم نباید امشب خانه میماندم.
•کانالم: https://t.me/Shallwejustbegin
سنگ صبور را خواندم و یادداشت برداشتم. به جملهها و کلماتش دقیقتر شدم. و دلم خواست صادق چوبک را بهتر بفهمم.
مقالهی جستارنویسی در ادبیات فارسی را دوباره خواندم. و یادداشتبرداری کردم. معنای جستار بهتر در ذهنم ماند. امیدوارم تم نرود و بماند در یادم.
سعی کردم جستارکی بنویسم و هوا کنم و کردم. جستارکی در مورد آگاهی. یکی از کلمات منتخبم در نویسندگی پیشرفته. باشد که مقبول افتد. نیفتد هم دفعهی بعدی ایشالله.
گروه دورههای تلگرامیام را سروسامان دادم. به نوبت همه را وارد لپتاب میکنم. کتابها را در کتابخانهاش میچینم.
تلگرامم فوقِ فوقالعاده شلوغست. بعد از ثبت محتوای دورهها یکییکی از آنها خارج میشوم که بقیه راحت بنشینند. شبیه مترو میماند تلگرامم. تمام صندلیها پرست. و برای پیدا کردن هر کانال یا گروه گرگیجه میگیرم. گریزی هم نیست. استادجان شما چه میکنید با حجم تلگرامتان؟
چند صفحهای از ملکوت بهرام صادقی را خواندم.
وبینار شرکت کردم و کلمههای یکشنبهها را در گوگلکیپ خواباندم.
دقت کردم. عجیب است. مدتیست تمام کلماتی که مینگارم بار منفی دارند. بار منفی دارند یا من گمان بد دارم؟ گویی بیشترشان از زخمهایی که خوردهام تراویده بر خودکار، نقش کاغذ میشوند. راستی که بخش شادیام کجاست؟ هرچه نگاه میکنم از ملال و دردهایم هست که تندتند و بیوقفه از من میچکد. پس نشاطهامان کجا رفتهاند؟ اندیشیدم مگر همین که نفس میکشم و هنوز در خروارخروار خاک نخوابیدهام، شور زندگی ندارد؟ هرچند از در و دیوار کشورم رنج میبارد اما روزنهها را چرا از یاد بردهایم؟ شاید از همین روزنهها باز بتابیم و باز رنگ بگیریم.
سری به کارگاه داستانکوتاه ۵ زدم و داستان گلیمجان را ورق زدم. دلم میخواهد ببینم ترازوی استاد برای انتخاب اینهمه کتاب چه میتواند باشد؟ میزان و شاقولش همیشه یکسان است؟ فرق میکند؟ چه فرقی؟ آیا چون این کتابها بکر و دستنخوردهاند، جذاب هستند یا علاوه بر آن؟ اکثر کتابهایی که دوست دارد نایابند. به دست من نمیرسند. شاید یکروز به درک بالاتری از کتاب و انتخابها برسم. نه اینکه گنگ باشم اما هنوز خرفهم هم نیستم.
چشمهایم از زل زدن به کتاب و لپتاب خسته شد. دست دخترک را گرفتم و راهی خانهی مادرم شدم.
مصممبودنم هنوز من را نگه میدارد.
نمره همچنان صفرست.
و کانال تلگرامی که بسیار هنوز کار دارد.
https://t.me/manesehchtgrh
راستی در تدارک وبلاگ هستم. بزودی همینجا تقدیم استاد خواهم کرد تا ببینم چه میگوید این شاهین تیزبین سختپسندمان.
امروز ۶ساعتی فیلم دیدم و «استرنجر تینگز» را تمام کردم.
الان افسردهام از پایان سریال.
از درهشهر آمدیم ایلام، دوساعت راه.
میان راه خواستم بروم نویسندهساز که همان اوایلش آنتن رفت:(
خبر دیگری نیست.
دلم گریه میخواهد.
صبح میروم مهمانی. نوشتن و خاندن میافتد برای شب.
در نویسندهساز استاد شعر طنزی میخاند از «خسروشاهانی». مبیناجان مقالهی اسماعیل خوئی را معرفی میکند.
بخشی از مقاله «برگردان یا زیروزبر گردان» را میخانم.
نوشته: «برگرداننده خیانتکار است.»
از نگاهی شاید باشد، تا انتها بخانم استدلال او را بفهمم.
همراه استاد صد کلمه فهرستوار، از حال و احساساتمان مینویسیم. کلمههای هفتههای قبل همراهم نیست. یک نسخه در نُت گوشی باید بنویسم که همیشه همراهم باشد.
در سرزبان الههجان موضوع «استلزام» و استلزامسنجی را با چند مثال کامل توضیح میدهد.
«استلزام یک فکر، موقعیت، حرف یا رفتار است که «به راستی» بر چیزی دلالت دارد.»
ده دقیقه آزادپُرسی و آزادنویسی میکنم. ذهنم درگیر مسئلهای عاطفی است که با پرسشگری و سنجش اطلاعات موضوع برایم شفاف میشود.
صبح خوبی بود.
بیداری و آزادنویسی.
نیم ساعت ورزش و گرفتن دوش.
خواندن عادتهای اتمی و خوردن ناهار خوشمزهی مامان جان.
گوش دادن به وبینار امروز و نوشتن لیست واژگان.
دوباره آزادنویسی و خواندن کتاب که خوابم گرفت و عصری با خواب داشتم حال باید داستانک چالش را بنویسم.
https://t.me/ma0hlq
این روزها بیشتر به تغذیهام توجه میکنم و فعلن در همین حدم که ببینم چه چیزهایی را در روز میخورم و حالم با غذاهای مختلف چگونه است. وقتی میخاهم به مادرانی که بچهی 6 ماهه دارند بگویم که چگونه غذا دادن به بچه را شروع کنند میبینم که چه قدر اهمیت دارد حال بچه با غذا، بعد چرا وقتی بزرگ میشویم این حال بیاهمیت میشود؟
این کار را با ژورنالنویسی دربارهی غذا آغازیدم. دیدم استاد دارد حال میکند با قضیه، گفتم بده ما هم بزنیم. جدولی کشیدهام برای ماه (همان جدولی که برای آزادنویسیام دارم) و بعد آخر شب مروری میکنم بر آنچه بر معده و روان من دربارهی غذا گذشت. بعد آن را میفرستم در گروه کلاس. گاهی عکس غذا هم میفرستم یا اگر دستور پخت جدیدی را امتحان کردم میفرستم. دوست دارم در سالادبازی تنوع به خرج بدهم و یا پاستاهای مختلفی را امتحان کنم. آخ غذا عشق است. باید ببینم چگونه میشود با هزینهی کمتری غذای بهتری درست کرد تا بتوانم به بقیه هم بگویم. اما هر چه نگاه میکنم مواد اولیه گرانند. گردو و زیتون و گوشت که هیچ، خایهی مرغ هم گران است و چی چی بود میگفت؟ سوسیس تخم مرغ پونصد هزار تومن درمیاید؟ «سلامتی یک امتیاز است» و پول… حالا راهی خاهم یافت یا ساخم پاخت.
امروز «در حال و هوای جوانی» مسکوب را دوباره خاندم. البته فقط بعضی قسمتها را که دربارهی «…ت» بود. ایح ایح ایح. هوا هم خنک و ابری بود و یاد زمانی میفتادم که پتوپیچ رمان عاشقانه میخاندم و دلم قیلیویلی میرفت. البته آنها داغان بودند و این بندهخدا (یادم آمد که نصیرو ازین کلمه بدش میامد) اینها را زیسته است. (-خب چه ربطی داشت؟)
نویسندهساز را بودم. کلمات هفته را نوشتم. وضعیت چون بود. به یاد عزیزی که میگفت وضعتان چونه. این هفته نوسانات هورمونی بیشتری را داشتم و هفتهی قبل خیلی فاز گنگتری بود.
1000 کلمهام را نوشتم.
با ندا لاس… چیز حرف زدیم.
پست و روزگفتار.
مکن ای صبح طلوع. اصلن فرقی نمیکند که شنبه دوشنبه باشد یا همان شنبه، به هر حال هر شنبهای خر است.
من امروز اولین گزارش نیک را مینویسم
همیشه برای خودم مینوشتم اما خوشحالم میتونم جایی بنویسم که خوانده میشود
امروز در خانه بودم فکر های زیادی در سرم هست ، سه سال هست راجع به عواطفم مینویسم ، تجربه عاطفی در مورد آدمی که هیچ ارتباطی با او تجربه نکردم اما باعث رشد من شد بی آنکه بداند، دو روز هست که متوجه شدم او مشکلات روانی دارد، امروز تمام آن سه سال برایم مرور شد و اینکه از امروز به بعد دیگر او حداقل نمیتواند جایی در قلبم داشته باشد. امروز که سر کار نبودم تصمیم گرفتم به مادرم کمک کنم و او را بیرون بردم تا خریدهایش را انجام بدهد. بعد از سه سال وبینارهای مدرسه نویسندگی را دیدم و متوجه گزارش نیک شدم، قبل ها که مدرسه نویسندگی را دنبال میکردم روزانه نویسی بود از آن موقع روزانه نویسی داشتم، اما چه خوب که میتوانم از ارزش آفرینی روزانه اینجا بنویسم. مدتهاست که فیلم نمیبینم، شاید گزراش نیک موجب فیلم دیدن هم بشود. امروز نمایشنامه خانه برناردا آلبا را خواندم.
داشتم فکر میکردم چقدر سخت است آدمی را که سه سال است در قلبم زندگی کرده را دیگر نخواهم اما خوب حقیقت قلب را هم تغییر میدهد.
دارم فکر میکنم من همیشه در کارها به همه کمک میکنم اما اینبار در کمک کردنم به ارزش آفرینی هم فکر میکنم.
راستی امروز تمرین خطاطی هم داشتم اما کارم خروجی نداشت فقط تمرین کردم. البته کمالگرایی داشتن خروجی را برایم کند کرده است.
اوایل شب پیاده روی رفتم. موقع پیاده روی خیلی به آدمها نگاه میکنم، به اینکه هر آدمی یک قصه است. به اینکه هر آدمی چقدر تاریکی و چقدر روشنایی دارد.
گزارش نیک ۱۱۰فرح
هنوز نیمچه درد کمر دارم. ازصبح حالت روز جمعه داشتم. دیروز هم حس پنجشنبه را داشتم. استراحت کردم.
✍️تغذیه کانال فرحنامه مثل هر روز.
✍️دفتر شعر “سرخی گیلاسهای کال” را بلند بلند خواندم.
در مورد فرهاد شیبانی کنجکاو شدم. شخصیتش برایم به یکباره عجیب و مهم و مبهم شد.
✍️سرچ کردم و در اینترنت جستجو کردم.
✍️ فرهاد شیبانی (زادهٔ ۱۳۲۰ خورشیدی)، شاعر، ترانهسرا، عکاس و کارگردان ایرانی است. فرهاد شیبانی بهار سال ۱۳۲۰ در ارومیه به دنیا آمد. سال ۱۳۵۰ از دانشکده هنرهای دراماتیک در رشته کارگردانی فارغالتحصیل شد و از همان سال در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان مشغول به کار شد. حاصل آشنایی او با سینما کارگردانی دو فیلم کوتاه با نامهای «سار بیبی خانم» و «شهری دیگر» بوده است. تاکنون سه نمایشگاه عکس از وی برگزار شده است که کتاب مجموعه عکس به نام «از رخ زیبای دوست» گزیدهای از آنهاست. همچنین مجموعه شعرهای «شاعرانه» و «سرخی گیلاسهای کال» از وی به چاپ رسیده است.
✍️فرهاد شیبانی ترانه سرای دهه ۴۰ و ۵۰ بوده
✍️ نگنا/ ترانه سرا: فرهاد شیبانی/خواننده فریدون فروغی
✍️ دلم از خیلی روزا با کسی نیست تو دلم فریاد و فریادرسی نیست شدم اون هرزه گیاهی که گلاش پرپر دستای خار و خسی نیست دیگه دل با کسی نیست دیگه فریادرسی نیست آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست
✍️ همسفرخواننده: ستار/ ترانه سرا: فرهاد شیبانی
همسفر تنها نرو بذار تا با هم بریم سرنوشتهمون یکی هر دومون مسافریم تازه از راه رسیدم هنوزم خسته رام همسفر تنها نرو بذار تا من هم بیام
✍️ گل گلدون – گل گلدون من/ ترانه سرا: فرهاد شیبانی / خواننده سیمین غانم
گل گلدون من شكسته در باد تو بیا تا دلم نكرده فریاد گل شب بو دیگه شب بو نمیده كی گل شب بو رو از شاخه چیده گوشهء آسمون پر رنگین كمون من مثه تاریكی تو مثل مهتاب
✍️ نازی ناز کن/ خواننده : ابی/ ترانه سرا: فرهاد شیبانی
نازی ناز کن که نازت یه سرو نازه نازی ناز کن که دلم پر از نیازه شب آتیش بازیه چشمای تو یادم نمیره هر غم پنهون تو یه دنیا رازه نازی جون باغت آباد شه ، خورشیدت گرم کبکای مست غرورت ، سینه شون نرم نقش تو نقش یه پیچک توی چشم انداز ایوون
باورم نشد که این ترانهها معروف ترانه سرایش فرهاد شیبانی بوده، و بسیار دیگر.
الهی شکر که این دوره از شعر ماهی هم روزی من شد.
امروز فیلمی ندیدم، چون در استراحت تختخوابی بودم فقط با آیپد و موبایل سرچ کردم و خوندم.
✍️شرکت در وبینار نویسنده ساز عصرگاهی ساعت ۵. نیمساعت اول در خانه بودم و اکنونم را در کلمات در ۵ دقیقه نوشتم.
بقیه وبینار را در راه مسجد الرضا بودم و در ختم پسردایی دکتر خرسندی شرکت کردم. اما بعلت در کمر و نبود صندلی برای نشستن، فقط تسلیت گفتم و به خانه مادرم برای تبریک عید رفتم. دورهمی شام عید را با خانواده برادرم کنار مادر داشتیم.
✍️نوشتن سهم روزانه نویسی شب
✍️دیدن سریال کرهای هر روزم.
✍️نوشتن گزارش نیک ۱۱۰ ماشاللهام باشه الهی شکر بدون وقفه هرشب را شده یک خط نوشتهام. ماشالله هزار الله اکبر
✍️عاشق حلزون شدم و آن دوچشم پلاکارتیش.
بنظرم او هم خُل شده مثل کسانی که شباهایی پرچم به دست در میدونها فریاد میکشند، بنظر میرسه او عاقلتر از این حرفا باشه، امیدوارم البته. استاد شاهین نباید بهش اجازه گرفتن پلاکارد بده. و بذاره شبا بره تو میدونها.
تا زمانی که عمل خطایی را رها نکنید، اسیر آن میمانید.
خداوند مرا نخواهد بخشید بخاطر سستی در گزارشنویسیِ یومیه… استغفرلله.
در وبینار امروز ورد را که باز کردم بجز لیست امروز، پنج لیست لغت دیگر هم داشتم که فراموشم شده بود. خواندنشان یادآوریِ غمناکی بود.
در روزمره از دو نقطه بیشتر از سه نقطه استفاده میکنم(..)
سالواژه ندارم. چهارصد و پنج نصف شده و من هیچ کاری برای سالواژۀ نداشتهام نکردهام.
کاش موز بودم.
گزارشم قرار بود نیک باشد.
1.کتاب خواندم. زیر دندان سگ، بهمن فرسی؛
2.به گلدانها رسیدگی کردم.
3.تولد دوستی را تبریک(شادباش) گفتم. همینطور خشک و خالی.
4. دنبال کار میکردم. ولی اینطور نمیشود از پشت صفحه کامپیوتر… باید به جامعه وارد شوم.
5. ظرف هم شستم. با دشمن همیشگی، قابلمه بزرگه، هم رو به رو شدم و شکستش دادم.
6. از یک تکه از آهنگ نوید و رض ویس گرفتم و فرستادم برای مرجان..مرجانی که لست سینش برای خیلی وقت پیشه..مرجانی که دیگه نیست.
”میدونم جات پیش ستارههاست..تو رفتی حل بشی با کلی نور، من موندم لای سایه ها. ”
همین.
هشتم شهریور
کاش یادم بماند همیشه بالای گزارشها روز را هم بنویسم.
خالی بودن صندلی مورد علاقهام در اتوبوس، خوش شانسی اول صبحم را تکمیل کرد.
روزهای تعطیل، صندوق را ساعت یک ظهر تحویل میدهم. معمولا بدون هیچ تردیدی مستقیم به سمت خانه روانه میشوم؛ دلم میخواهد تا جای ممکن از فرصت استفاده کرده و توشهام را از علایقم پرکنم. اما امروز، برخلاف همیشه، بخاطر جلسهای که داشتم به سمت پایانه صادقیه حرکت کردم.
آن موقع ظهر هیچ کدام از نیمکتها از آفتاب در امان نبودند. من هم خستهتر از آن بودم که تلاشی بیشتر از چشم گرداندن انجام دهم. بدون فکر روی یکی از آنها نشستم و در شش دقیقه باقی مانده تا جلسه، لقمهای خوردم.
کولر اتوبوسهای برگشت، مانند اکثر اوقات، خاموش بود. بوی خیابان از پنجرههای باز وارد میشد و بوی آدمها را قابل تحملتر میکرد.
برای اولین بار توانستم در وبینار نویسندهساز شرکت کنم.
متوجه شدهام که گاهی میل زیاد به نوشتن و خوب نوشتن علتی میشود که از نوشتن سرباز بزنم.
تعطیل رسمی باعث شد بتوانم کلاس نویسندگی خلاق را همزمان با برگزاریاش دنبال کنم.
به خودم قول میدهم در اولین فرصت خالی تمرینهایم را بازنویسی کرده ثبت کنم. امیدوارم بتوانم مانند بیشتر اوقات خوش قول بمانم.
اخیرا دلم میخواهد کمی کانال تلگرامم را پاکسازی کرده و با نگاهی جدیتر پیگیرش باشم. نمیدانم چند وقت دیگر عملیاش خواهم کرد. شاید در دومین فرصت خالی. کسی چه میداند.
مثل همیشه نیاز دارم زود به رختخواب بروم. دلم نمیخواهد صبحها کسل و بدعنق باشم.
– دادوستد همهی ما با خداست؛ هر صبح زندگی را از او میستانیم و هر شب به او برمیگردانیم. میتواند فردا آن را به ما ندهد اما سالهاست که این دارایی ارزشمند را هر روز دوباره و دوباره به ما میبخشد. نفس کشیدنمان معاملهایست که با او داریم، اگر کار میکنیم، درس میخوانیم، عاشق میشویم، کسبوکار داریم همهی اینها معاملهی ما با اوست، این تن که هر روز همهی این کارها را انجام میدهد هدیهای از سمت اوست، هدیهای که به ما و به همهی آدمهای اطراف ما میبخشد. پس همهی آدمها هر روز با خداوند قرارداد تازهای امضا میکنند. او به ما اجازه میدهد در این جهان باشیم و تمام جنبههای زندگی را دوباره از نو تجربه کنیم. مادامی که او را طرف حساب خود میدانیم این معامله فقط میتواند سودآور باشد. چیزی نمیتواند به ضرر ما تمام شود.
– بدنم نیاز به ورزش را فریاد میزند. هیچوقت تا این اندازه دور نشده بودم از ورزش. چه گذشته است بر منی که سالها آنقدر جدی و سنگین ورزش میکردم؟ حالا نه اینکه همان توقع را از خود امروزم داشته باشم اما توقع وضعیت فعلی را هم اصلن ندارم. بدن خوب بلد است از خجالتت دربیاید اگر صدایش را نشنیده بگیری.
– خواهرم میگوید نماد تو «وانت» است، وانتی که نمیخواهد خالی برود، برای همین سر راه هر چیزی (منظورش هر آشغالی است) که میبیند را بار میزند. باید فکر کنم و یک جملهی پشتوانتی برای خودم جور کنم.
– آزادنویسی کردم.
– چند ساعتی را با خاله گذراندم و کارهایش را ردیف کردم.
– کمی خواندم، زیاد قهوه خوردم. نیک است آیا؟
– تنهایی به دیدنش رفتم، صدها بار تنها رفتهام. تمام نمیشود حرفهایم با او و تمام نمیشود گریههایم.
– الهی شکرت…
(قصار امروز چه قشنگ است. در ضمن این میزان خلاقیت در حلزونکشی به خدا که یک جور برخورداری از رانت الهی به شمار میرود.)
یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵
گزارش نیک ۱۱۰
سال واژه تغییر
نمره ۸
امروز را به فال نیک گرفتم روز تولد پیامبر عزیزم را و روزانه نویسی صبحگاهی را آغازیدم.
یک دم از خیال تو
نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من
اسیر کوی توام
به آرزوی توام
تلویزیون پخش می کند و به گوش جان می شنوم علی زندوکیلی می خواند.
صبح تاکنون گفت و گویی در کار نبود اما گزارش دو نفر از دوستان برایم جالب بود
اولی:
نام احمد نام جمله انبیاست
چون که صد آمد نود هم پیش ماست که خانم یا آقای داوری فرستادند.من هم مصراع اول را نمی دانستم و نوشتن این شعر خیلی با امروز مناسبت داشت.
و دومی:
قسمتی از نامه ای به موها از خانم سمیرا نشانی فر:
در تمام این سال ها تو با من بودی، در صبح هایی که عجله داشتم، در شب هایی که دیر خوابیدم.
در اشک هایی که پیش از رسیدن به صورتم میان تارهایت پنهان شدند و در بادهایی که آمدند و بی اجازه از میان تو گذشتند.
کتاب کشتن مرغ مینا را خواندم.
بر خلاف گذشته ی تاریکم که با عجله کتاب ها را می خواندم و هر کجا که برایم سخت بود یا باب طبعم نبود سریع می گذشتم یکی دو سالی ست با آرامش و حوصله کتابی را می خوانم.عبور کردن با سرعت چون نور از روی کلمات و جملاتی که یک نویسنده برای خلق داستان و اثرش روزها و شب هایی متحمل شده بی انصافی است.
امروز به قول خواهر همسرم رویداد هفته داشتیم.غذای یکی دو روز پیش را از شکم یخچال بیرون کشیدیم و خوردیم امروز روز استراحت من، اجاق گاز و کلا آشپزخانه بود.
کاش هر روزمان این گونه بود.😁
متاسفانه عصر نتوانستم به وبینار استاد بپیوندم، مهمان داشتم.
شب همگی به خیر
صبح است. دیر بیدارشده و قهوهپزون نشست پای دن کیشوت و صبحگاهی صفحات. برنامهها میریزد برای نوشتن و تکلیفانجامی. به هیچکدام هم نمیرسد جز برنامهای عقبانداز.
ظهر است. برق رفته. لباسها به تن چسبیده و دل حمام میخاهد. برق رفته و از پسش آب هم. رویهمخوری میکند بجایش و دل هم میپیچاندش.
برق رفته و طبقات را با چراغ قوه پایین میرویم.(میپایینیم؟) درِ پارکینگ نصفه باز است و ماشین همسایه جلویش پارک.
ما میرویم توی ماشین به ضبطتعمیرکنی. صبح آقاعه نگاه نکرده گفت فلان و بهمان نیاز است و من هم در ذهنم گفتم: منِ گشاد و روزی دیگر به شلوغخیابان سعدی آمدن؟ دلت خوش است مرد.
حالا بابا با تلقی کوبیدن درستش میکند و صدای ضبط بلند میشود. میگویم کار فقط کارِ باباهاست.
بدن عرقسوزیده شده. صدای نجاتبخش کلیک میآید و از پسش بادِ کولر. من، چند لحظهی دیگر یادم میرود احساسِ خفقانِ گرما را.
شب است. از دوستانه گردش برگشته است. رفتند پارکهای طرقبه به بستنی و هله و هولهخوری. به ماشینگردی و آهنگگوشکنی. در شبی تابستانه با بادهای مونواز.
نشستهام گوشهی پیادهرو. سمت راستم دو تا دختر ده، دوازدهساله ایستادهاند و حرف میزنند. سمت چپم دو تا خانم روی زمین نشستهاند. روبهرویم جمعیت جلوی سن ایستادهاند؛ پسربچهای مولودی میخواند و مردم دست میزنند و من یادداشتم را مینویسم. سرم درد میگیرد و دستهایم میلرزند. در گلویم گلولهای چرک چسبیده است.
خوب شد توی راه ماسک خریدم. قیافهام مثل کشتی غرقشدههاست. گرچه جز این حرارتی که پشت پلکهایم میزند، کشتیهایم واقعاً غرق شدهاند. دیشب بود که نفوذ آب سرد اقیانوس را در کشتیهایم حس کردم و امشب آبِ لبالب کشتیهایم را پر کرد و غرق شدند.
سرم را از گوشی بیرون میآورم و به سمت راست نگاه میکنم؛ منتظر سیدم. هنوز نرسیده. نمیدانم امشب میآید یا نه. مردی که آنطرفتر ایستاده، چپچپ نگاهم میکند.
اطرافم را نگاه میکنم. تنها کسی که نشستهی پیادهروست، منم.
کمرم درد میگیرد. و آرنج دستهایم و استخوانهایم… خندهام میگیرد. یاد ظهر میافتم؛ وقتی از کارت شلوار را کشیدم و برگشتم تا از مغازه بیرون بروم و تقِ استخوان زانویم صدا داد. بلندترین صدایی بود که زانویم از خودش درآورده بود، امان از پیری، امان.
چشمهایم میسوزند. بیشتر از این نمیشود بنویسم.
https://t.me/meslenafas
حلزون ننه خیلی نمک شدی امروز.
سالواژهام نوگرایی
صبح به آغازیدن داستان کوتاه کارگاه ۷ گذشت. ور رفتن با شخصیت کودک، برایم جالب و چالشی بود. زبانها سادهتر، برخوردها بیآلایش و بیشکنترند. یکی دو اتفاق اطرافم را در دفتر سبزم نوشتم تا به داستان بخورانمشان.
یکی دو صفحه نوشتم و به استقبال جشن و مهمانی رفتم. باقی روز به دیدار و سور و سات گذشت.
سپاسگزار بودنم.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
امروز ۵ نفر بودیم در آزمایشگاه. به سلولهایم که دارند کمکم جان میگیرند رسیدگی کردم و یادم آمد چقدر چند روز پیش حالم از مردن سلولها بد بود.
مهسا عدسی درست کرده بود و آورده بود دانشگاه و بعد از کار نشستیم به عدسی خوردن و حرف زدن.
امروز بحثمان کشید به کنکور و این که چقدر گند میزند در سالهای نوجوانی.
رسیدم خانه و ناهار خوردم و غش کردم. چند تا خواب درهمبرهم دیدم و بلند شدم.
عصر رفتم سراغ مقالهای که دوستم فرستاده بود برای ویرایش.
بعد خانه را جمعوجور کردیم و شام درست کردیم و خوردیم و آماده میشوم برای خواب. باید زود بخوابم. تنظیم ساعت خواب فقط دربارهی ساعت خواب نیست. تنظیم کل زندگی روزانه است.
https://t.me/f_mahmudpur
امروز تعطیل بود و گذراندم. یکشنبهای بود شبیه جمعه اما چه فرقی میکند بلاخره تعطیل بود. اما تعهدورزی شاد و بکار بود و انجام وظیفه میکرد. بیدارشدم صبحی خوب و روشن در انتظارم بود. اول آب و شستشو و دعا و نماز و بعد سراغ نوشتن رفتم. پیادهروی رفتم و با روحی شاد و سرحال به خانه برگشتم. صبحانه خوردم و میهمانانم رفتند و تنها شدم بیشتر دوست دارم برایم مهمان بیاید و شاد شوم البته مهمان دوست داشتنی و موافق.
امروز حافظ خواندم و خسروخوبان چند صفحه و سعدی را هم ورق زدم. از خوردن دلمهی خواهر شوهر لذت بردم. و در جمعی دوست داشتنی شرکت کردم. از خاطرات کودکی همه جوانان برومند فامیل حرف زدیم. رویای همهی جمع را شنیدم و بعضی از رویاها دست یافتنی بود و بعضی نبود. رویای من هم نوشتن بود وقتی گفتم همه به من خندیدند و گفتند چقدر بچه شدهای و از شنیدن این نظرات خوشحال هم شدم که گفتند بچهای. چون بچهها در اوج زلالی و صداقت هستد. داستان هم نوشتم و خط زدم. در جمعی که بودم از گرانی و فقر مردم هم حرف زدیم و همگی برای این اوضاع ناراحت بودبم. نمره امروزم هشت بود و شعف زیادی به خانه آوردم و خرج خانوادهام کردم. کانال تلگرامی من را ببینید. 👇
https://t.me/notetoday1
امروز چطور گذشت؟
🌸آزاد نوشتن آن هم صبحگاهی.
🌸رونویسی چهار صفحهای.
🌸وبینار کیلو کیلو قشنگی.
🌸 خط تمرینی.
🌸آلن دوباتن، خودشناسی.
🌸خواندن من و خارپشت و عروسک.
🌸 پیاده رویِ عالی.
🌸داستان از گلشیری.
🌸شما که غریبه نیستید این هم اعتراف کوچکی: نمیتوانم در شامپو را با دست باز کنم. پس چطوری؟ سوال خوبیست. از دهانم استفاده میکنم. کار سادهای نیست. باید حرفهای باشید وگرنه طعم زهر شامپو بیچارهتان میکند. اما جای نگرانی نیست من کاملا حرفهای هستم.😎
۱۴۰۵/۶/۸
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
گزارش نیک ۷
امروز تولد یکی از عزیزترین دوستانم بود. از آن دوستهایی که میدانم دوستیمان زیاد طولانی نخواهد بود و همین فکر، تمام لحظات رفاقتمان را زهرمارم میکند.
سریال «دِ کَپچر» را دیدم. درونمایهاش هشدار دربارهی سواستفادهی قدرتها از هوش مصنوعی بود. جنبههای ترسناک تکنولوژی و تاثیرتشان روی زندگی شهروندان عادی را بهخوبی نشان میداد.
دیشب را به امروز صبح وصل کردم و یحتمل فردا صبح تاوانش را میدهم. ولی شیرین بود. بهطور کلی، زیاد از این تصمیمات در زندگی داشتهام که در لحظه بسیار خوش گذشتند و بعدها از چشم و گوش و دماغ و هرجای دیگر که تصور کنید یا نکنید، دردشان بیرون زده.
قصهی «کارگاه داستان کوتاه ۷» را جلو بردم. شخصیت پدربزرگ را از روی خودم مینویسم. با خود فکر میکنم اگر پیرمردی بودم با این شرایط، چگونه میزیستم. احساس نزدیکی زیادی با شخصیتش دارم.
استاد کتاب جدیدی معرفی کردند. فردا میروم دنبالش.
درکل روز آرام و خوبی بود. دوستش داشتم. از بسیاری روزهای دیگر، بیشتر.
نمیرهی روز: ۸/۵ از ۱۰
برای نوشتن دهمین گزارش نیکم دست به قلم می شوم.
سوژه های زیادی در ذهن دارم اما نمیدانم به کدام بپردازم.
امروز وقتی از خواب بیدار شدم ساعت۹:۲۰ بود. من ساعت ۸:۳۰ عملا بیدار بودم ولی زورم میامد که از رختخواب بلند شوم، برای همین دوباره خوابیدم تا ساعت ۹:۲۰.
زود قضاوت نکنید اجازه دهید الان دلیلش را می گویم.
به دیشب بر می گردیم. بعد از گذشتن یک روز خوب، نوبت خواب رسید، اما من هر چقدر سعی کردم نتواستم بخوابم که بخوابم.
از هر ترفندی برای گول زدن خودم استفاده کردم، اما جوابگو نبود و من اصلا و ابدا خوابم نمی گرفت.
هی به این طرف و آن طرف چرخ زدم، پتو را به صورتم نزدیک و دور می کردم، سرم را از روی بالشت بر می داشتم و روی زمین می گذاشتم، پلک هایم را تند و تند تکان می دادم تا چشمانم خسته شود که این خواب ناز من را بغل بگیرد و در آغوش هم آرام شویم اما نشد که نشد.
چرا اینطور شدم. دلیل بی خواب شدن من چیست؟
شاید عاشق شدم نه بابا عاشقی کجا و من کجا.
بلند شدم و گوشی را برداشتم. اول می خواستم ادامه ی شب هول را بخوانم اما حسش نیامد.
سری به کانال ها زدم اما همه جا سکوت بود و خبری از هیچ کس نبود.
خب آدم حسابی، اون موقع شب همه خوابیدند و دارند هفت تا پادشاه رو خواب می بینند و تو اندر خم یک کوچه ای؟
خب راست هم می گفت همه خواب بودند و من چون جغد شب خواب از سرم پریده بود و به هر دری میزدم تا راهی پیدا کنم برای خوابیدن.
خیلی دلم می خواست بخوابم اما نمی توانستم. این حس واقعا اذیتم می کرد.
دروغ نگویم کانال را که چک می کردم یکهو اعلانی از کانال شاهین کلانتری دیدم.
بله لینک گزارش نیک را گذاشته بود آن موقع شب.
ساعت ۱:۱۸ دقیقه بود.
حالا چرا او آن موقع شب بیدار بود نمی دانم.
من که گزارش نیکم را زودتر نوشته بودم.
خلاصه، این بود قصه ی دردسرساز دیشب ما.
کارها یا بهتر است بگویم روتین روزانه ام را انجام دادم و روز را پیش بردم.
ساعت ۱۶:۳۰ شده بود همراه مادرم نشستیم و دو تا چای دبش خوردیم.
جای شما عزیزان خالی، چسبید.
بعد از خوردن تی(چای به زبان انگلیسی) برای حضور در وبینار نویسنده ساز آماده شدم.
وارد وبینار شدم و پر انرژی بودم، چون حس و حالم در طول امروز فوق العاده بود.
یه آرامشی که نگم براتون. دوست داشتم تو همون آرامش خشک بشم. چطوری؟
مثلا تافت می زدند بهم تا همونجوری بمونم.
اول وبینار، آهنگ آروزمه از منصور پخشیده شد.
شاهین کلانتری در همین حین با ما دالی بازی کرد و رفت.
کم کم وبینار شروع شد. او دوباره آن حرکت را زده بود.
ایستاده بود.
او امروز هم می خواست وبینار را ایستاده برگزار کند.
دوباره او ورژن ایستاده اش را به ما نشان داد.
در وبینار از کتاب شعر تافته جدا بافته گفته شد و او چند شعری از آن را برایمان خواند.
به کارگاه نویسنده سخنران هم اشاره شد. به نظرم جالب آمد، چون این مهارت را دوست دارم و حتما جز اهدافم هست. دلم می خواهد آن را امتحان کنم ولی…
بعد نوبت به پرسش و پاسخ رسید.
بچه ها یکی یکی سوال هایشان را می پرسیدند و او صبورانه و محترمانه جواب می داد.
من از او ممنونم که چنین فضایی را ایجاد کرد تا کسانی امثال من بتوانند در آن شرکت کنند و خودشان را ارتقا دهند.
نیت خیر او را دوست دارم. اینکه چنین فضایی باشد و تو از آن بهره نبری خودِ نامردی است.
یادم می آید همیشه از خدا می خواستم که با افراد کتاب خوان نشست و برخاست داشته باشم.
علی الخصوص افراد کتابخوانی که نویسندگی را هم یاد می گیرند. این خیلی عالی است.
دعاهایی که می کردم بالاخره مستجاب شد و به واقعیت پیوست.
نویسندگی یا نوشتن عشق من است. من به نوشتن اِرق خاصی دارم.
این فضا با علایقه من هم رابطه ی مستقیم دارد.
کتاب خواندن و نویسندگی.
بعد از اتمام وبینار قرار بود برنامه ای را نصب کنم برای همین باید بیرون می رفتم.
این برنامه بهانه ی خوبی شد برای پیاده روی و قدم زدن.
از خیابان برگشتیم و بعد از این که شلیل سبز و چند خوشه انگور خوردم رمان شب هول خواندم.
حال و هوای امشب رمان غم انگیز بود. شوهر خانم قربانی قرمساق که زنش رو به باد کتک می گرفت چون بدمست بود و تو حال خودش نبود، حالم را به هم زد.
مردک زن را که کتک نمی زنند زن را باید ناز و نوازش کرد.
زن را باید بوسید و در آغوش گرفت.
🌿🌿
امروز ۸شهریور ۱۴۰۵
از روزای تعطیلی که توی خونه تنها باشم بدم میاد. یه جوری صدای سکوت شهر بلنده که از زیر پتو هم میشنویش. منم که تو روزایِ تعطیل سنگر خونهرو سفت میچسبم، انگار رو در و دیوار این شهر جُذام پاشیدن.
تو خونه هم خبری نیس، خودمم و دخترم، یه شوهر از این خونواده مونده که روزای تعطیل کنتراتی سوزن به دست میبرنش پای تخت.
میخوام این دوسه روزه برم باز تتو بزنم و خوشحالم. یه مَثَلی هست که میگن مفت باشه کوفت باشه، منم تا نون خوردنمون لَنگِ سوزن زدن به جونِ مردم شد، دوسه سالی یه بار میرم چارتا تتو میزنم و به همه هم میگم حیفه این بدن خام بره تو گور، باید یه نقشی از سلیقهمون روش بیفته. خیلی زور میزنم مردمو خِفت کنم و این عقیدهمو هُل بدم تو مغزشون، ولی بعضیا مثلِ گزی که از پارسال عید یه گوشهی فریزر موندن خیلی سفتن.
گفتم گز، چقدر دلم گز میخواد. من گزِ بادومی پِرسِنَم، با بادوم بودادهی فراوون. گزِ آردی بعد از ناپلئونی سختترین و نگذرترین چیزیه که توی مهمونیا بت تعارف میشه. نگذرترین یعنی نمیشه ازش گذشتترین چیز. جملهش شکل جمله نیست ولی مفهومه بههرحال.
کلمات مث افساری هستن که به یه اسب وصل میکنن، نویسنده هم همون اسبه، افسار به هر طرفی کشیده شد نویسنده پیتیکو پیتیکو کنان دنبالش میره. من از اول میخواستم فقط در مذمت روز تعطیل بنویسم، اما به تتو و گز رسیدم و الان هم یه بار متنمو خوندم و رفتم توی اون روزایی که آهنگ موردعلاقهم رو روزی شصت بار پِلی میکردم.
«رو در و دیوار این شهر
همش از تو یادگاره
توی این کوچهی تاریک
منو تنها نمیذاره
یاد حرفای قشنگت
که تو قلبم لونه میکرد
یاد دلتنگیِ چشمات
که منو بهونه میکرد»
خداحافظ، تا فردایی دیگر.
🌿🌿وای شادمهر.
دلم تنگ و بیقرار است.
مینویسم و مینویسم و دور میشود ساعاتی، دلتنگی.
در گوشهای از اتاقم رو به کتابخانه مینشینم و خیره میشوم به کتابهایی که به من زل زدهاند.
قلم و کاغذ، بیقرار انتظارم را میکِشد و آرمانی که میخاهد جهانش را ادامه دهم و من ناتوان از تخیلِ جهانِ شگفتانگیزی برایش.
در این تاریکیِ گرگومیش، قفسهی کتابخانه مثل آپارتمانی بلندست که در یک طرفِ اتاقم روییده. در هر طبقهی آپارتمانِ کتابی، جهانهای مختلف در همسایگیِ هم به سر میبرند. همسایگانی که نسبتی با هم ندارند و آدمهایی با شخصیتهای رو به گذشته یا آینده، با ذهنی پادآرمانشهر یا اجتماعی، و جامعهای از جهانهای متفاوت که گِردِ هم آمدهاند.
و نویسندهای که از دور زل زده به آنها و آپارتمانی که سالها طول کشیده تا در گوشهی اتاقش قد بکشد. و نگاه به آخرین و بالاترین قفسه که هنوز خالی مانده، برای آرمانهایی که قرار است روزی آنجا بنشینند.
اتاقِ من، پناهگاهِ من.
اتاقِ من، امنترین نقطهی جهان.
اتاقی که از یک سو به آپارتمان کتابی و از سویی رو به پنجرهای رو به جهانِ واقعیت باز شده.
مرزِ میانِ تخیل و واقعیت.
جایی که هر روز در آن تخیل میبافم و میخانم.
نگرانم نباش. آرامم در این جهان.
دست میکشم به جهانها و غرق میشوم در دنیاهایی که روزی شاید در اتاقی تنگ و تاریک، نویسندهای تنها و دور افتاده از هستی، آنها را با شور نوشته. و غرق میشوم در دنیاهایی که روزی نجاتبخشم بودند.
نگاهم به برگهای رقصان و آویزان از سقف میخورد و ستارههای شبتابِ چسبان به سقف که در حالِ حذب نورند تا شب بدرخشند و دیوانه کنند هوای اتاقم را.
و زل میزنم به پایینترین بخشِ آپارتمان، که ابزار هنریام آنحا انتظارم را میکِشند تا دوباره خلق کنم برایشان جهانی نو.
سمت دیگر روی دیوار تصویر نویسندههاییست که عاشقشان هستم. و تصویر ستارهام که میانشان میدرخشد.
آدمهایی که الگویی برای زندگیام هستند و شاید چشم انتظار برای درخششم.
پنجره باز است و باد میوزد. بیرون طوفانیست. پرده موج میزند. خودم را به نزدیکیِ پنجره میرسانم. هوا خاکی و تار است و باد میان موهایم میپیچد و میرقصاند و مثل تازیانهی نرم به صورتم میخورد.
زندگی آن بیرون در جریان است. چراغهای رنگی میرقصند. نور بالای کوه خاموش و روشن میشود.
صدای بازیِ بچهها و شکستنِ چیزی در دوردست و صدای ماشینها و همهی زندگیهایی که آن بیرون در هم میپیچند و هزارتویی بیپایان میسازند.
خودم را به نزدیکیِ کتابخانه میرسانم.
«رولد دال» با سرِ نیمه تاس و لبخندی نیمه کج زل زده به فانتزیهای ذهنم.
« ادگار آلنپو» دستی اسکلتی را گرفته و جمجمه به دست، دست میزند به داستانهای ترسناکِ ذهنم.
«پروست» با همان متانت و وقارِ همیشگی آرام نشسته و هیچ نمیگوید اما با همان هیچ مرا به جزئیاتی میدوزد که دوست دارم.
و میانشان نویسندهی محبوبم که میخندد و نور میبخشد به اتاقم.
به آپارتمان چشم میدوزم، به طبقهای که کتابهای نویسندهی محبوبم مالکش است. یکی از آنها را از میانشان میچینم. دلم آغازی نو میخاهد. دست میکشم به جلدِ محبوبش و ورق میزنم و واژهها و جملهها و تصاویر میرقصند. جملاتش را حفظم. سرمشقِ هر روزم.
میخاهم بروم، بنویسم و بخانم و دنیایی نو بسازم.
بروم و به رسیدن فکر نکنم.
بروم برای خاندن. برای نوشتن.
بروم بدون هیچ ترسی از نشدن و نتوانستن، فقط بروم به استقبالِ نو شدن در جهانِ واژهها.
🪽سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
🌿🌿
صبح بیدار شدم در حالی که هنوز آغشته به افکار مشوش روز گذشته بودم. بلافاصله یاد حرف روانشناسم افتادم، “بلافاصله حتی قبل از خاندن دعا یا هر کار دیگری، فقط در درون خودت، متوجه خودت باش”. ورزش کردم و مدیتیشن.
یک فایل از چالش سی روزه پاکسازی را گوش دادم.
یک سایت پیدا کردم به نشانی https://FA.AZRHYMES.COM به روش ترجمه همزمان، برای هر کلمه از شعر آزاد بلگرامی، کلمه هموزنه و همجا پیدا کردم. بلکه بیتی برای تمرین کارگاه شعر بسرایم. بالاخره چیزی نوشتم.
از روز تعطیل استفاده کردم و آرایشگاه رفتم. کشک بادمجان درست کردم. چند خطی صفحات ظهرگاهی نوشتم. ادامه نوشتههای روزنویسی استاد را خاندم.
در وبینار شرکت کردم.
دوباره چند دقیقهای قبل از شام ورزش کردم.
بعد مدتها مطلبی در کانالم منتشر کردم. https://T.ME/ARMAGHANNEVESHT