گزارش نیک ۱۰۱: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«چگونه می‌خواهید
هراس مدام مرا
با گل‌های بی‌گناه اطلسی
آشتی دهید؟»
-احمدرضا احمدی

در سلسله‌‌‌فرسته‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟

از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

امروز رفتی پیاده‌روی؟

امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

امروز با کی تماس گرفتی؟

امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

فیلم چی دیدی؟

نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

1 آذر 1402

1 آذر 1402

2 فروردین 1400

2 فروردین 1400

89 پاسخ

  1. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۱

    سال واژه:تنهایی

    تنهایی گاهی غربته،گاهی نداشتن خانواده
    اما یه جور دیگه هم میتونه باشه زندگی کردن بین افرادی با افکار متفاوت
    گزارشی از امروز من:
    آزادنویسی
    مطالعه
    گوش دادن پادکست

  2. سال‌واژه‌ام: تمرکز

    فائزو مشهد بود. قرارمان جمبه‌ بازار کتاب. صبح ساعت پنج خابیدم و هفت بیدار شدم. حاضر شدم و رسیدم جمعه بازار. ریحانه و فائزه همدیگر را دیده بودند. دیدمشان و بغل. مهلا هم می‌خاست بیاید. می‌خاست برود نیشابور. خاستم قبل از رفتن ببینمش. گشتیم توی بازار کتاب. فائزه کتاب می‌خرید. به من می‌گفت برایش کتاب پیدا کنم. پیدا که می‌کردم می‌گفت چرا هی می‌گی بخر. میگفتم پس دیگه نمی‌گردم می‌گفت نه پیدا کن. ریحان زود رفت. برگه خرید و دفتر و رفت. من ماندم و فائزه و جنونش برای کتاب. ایح ایح ایح. مهلا خاب مانده بود. اما آمد. سه تایی گشتیم. کاغذ کاهی گرفتم برای نقاشی‌هایم. آن دو تا هم گرفتن برای نوشتن. مهلا برایم کتاب هدیه داد. هورایی. بعدش خسته شدیم و گرم بود و آب نبود. روی نیمکت و زیر درخت. کمی حرف زدیم و مهلا رفت از سمتی و من و فائزه هم سمت حرم. پیاده بردمش. هی می‌گفت کی میرسیم. می‌گفتم همینقدر که آمدیم همین‌قدر. بلخره رسیدیم. کتابا را امانت دادیم. اینقدر کتاب خریده بود که دوتایی با هم گرفته بودیمش. سنگین بودند. رفتیم حرم. زیر زمین. روی سنگ‌های سرد نشستیم و حرف زدیم. باز فائزه را اذیت کردم و از خاطرات مدرسه نویسندگی و تهران و دیدن استاد و بچه‌های مدرسه گفتم و حرصش دادم. ایح ایح ایح. خرص خورید و من تعریف کردم و تعریف کردم. بعدش هم آمدیم و بازارگردی. نهار ساندویج سرد خوردیم و روی صندلی‌های یک ساندویج‌فروشی ولو شدیم. حرف زدیم و زدیم. بعد هم راه افتادیم تا فائزه اسنپ بگیرد. باز هم می‌گفتم همینقدر که آمدیم همین‌قدر دیگر برویم و می‌رسیم. فائزه رفت و منم آمدم خانه. توی اتوبوس خاب بودم. توی راه گیج خاب. رسیدم و کمی خابیدم اما از گرما و سر و صدا بیدار شدم.
    کولر درست شد و آمدم بخابم که دخترخاله زنگ زد که آمده‌اند مشهد. خانه را تمیز کردیم و شام را پخیدند. مهمان‌ها آمدند. با پنج تا جوجه‌ی کوچولو. شام را خوردند و ظرف‌ها را شستیم.
    رفتیم پارک البته بچه‌ها را بردیم. بچه‌ها بازی می‌کردند. منم نشسته بودم و باد می‌خوردم جلوی دریاچه.
    تا برگشتیم ساعت دو شد. شب هم که نی‌نی کنارم بود و بارها و بارها بیدار شدم.

    https://t.me/yaddashtneda

  3. امروز باید به خونه برگردم.
    مادرم را بغل کردم احساس کردم چقدر به او نیاز دارم. چند بار بغلش کردم. واقعن بودنش نعمتی است.
    از صحبت‌های استاد مادرم هم به فکر فرو رفت.
    از استاد ممنونم که راه بهتر زندگی کردن رو هم آموزش می‌دن.
    به خونه رسیدم وسایل رو از پله‌ها بالا آوردم کمر درد گرفتم.
    دراز کشیدم و داستان کوتاه هیچکاک و آغاباجی رو خوندم.
    عالی بود و از اون لذت بردم.
    فردا باید متنی در موردش بنویسم.
    قرص‌های عزیزم رو خوردم.
    حالم بهتر میشه. فردا کار نمی‌کنم می‌خوابم.

  4. 📍دوباره مهمان

    سلام بر بدنم که در سن جوانی بسیار نالان است، چه بر سرت آمده که هرروز از مَفصلی جدید دردی را بیرون می‌ریزی؟

    سال واژه‌ام: خوددوستی🌷خودیابی🌟 خودخواهی مثبت 🥰
    چقدر خودم را دوست دارم؟
    به چه میزان به این منِ گمشده نزدیک شده‌ام؟
    کجاها در حق خودم و بدنم بدون آسیب به دیگری خودخواه بودم؟

    امروزمان هم به مهمانی گذشت از صبح تا شب.
    و دردهایم از نقاط مختلف بدنم فریاد می‌کشیدند.
    ولی متاسفانه فریاد‌رسشان در حالِ آشپزی و سرویس دهی به مهمانان بود.
    ای کاش کسی به داد او می‌رسید.
    اما نجات دهنده‌ای در کار نیست و می‌گویند تنها باید در آینه به دنبالش گشت.
    یا بقول همگروهی جدیدش محمد، باید همه چیز را به یکی از کِتف‌هایِ خود بگیرد و بیخیالِ هر حرف بیراهی بشود که خواهد شنید و به داد خودش و بدنش برسد.
    او خسته‌ است و دوست ندارد نه مهمانی برود نه مهمان بیاید، پُر از دردهای مختلف شده.
    امروز مغزم پُر از غُرهایی‌ست که درد‌ها به جانم می‌کشند.

    گزارشم را نوشتم تا قبل از اینکه از خستگی خوابم ببرد، رسالت هر شبم را انجام داده باشم.

    خدا را شکر بخاطر بدنم و همراهیش با من.
    با او مهربان نبودم.

  5. گزارش نیک ۱۰۱
    سال‌واژه‌ام: فاصله

    روزنویس شنبه ۳۱ پنج پنج
    دیشب بدن‌درد داشتم و گلودرد. شدید. با قرص خوابیدم. روز‌ِ روزش رویاها مسیرشان را به خوابم کج نمی‌کنند. کابوس دیدن طبیعی بود.
    صبح‌ بیدار شدم. بهتر بودم. خیلی‌.

    نوشتم:
    به صبح بگو زیبا
    راه که می‌روی
    به درختان به شاخه‌ها، حتا بی‌برگش
    بگو زیبا
    به گل‌ها، حتا پژمرده و نشکفته‌اش
    بگو زیبا
    به شقایق‌ها حتا پرخونش
    بگو زیبا
    به هوا حتا ابری‌ِ بی‌گریه‌اش
    بگو زیبا
    به سنگ‌ها حتا باناله‌اش
    بگو زیبا
    به آسمان حتا بی‌پرنده‌اش
    بگو زیبا
    به زمین حتا بی‌حاصلش
    بگو زیبا
    به خیابان حتا خاکی‌‌اش
    بگو زیبا
    به دردِ دنیای درونت
    بگو زیبا
    به تنگِ تنهایی‌ات
    بگو زیبا

    شاید
    این‌ها،‌ همه واقعی باشد
    شاید هم خیال

    اما
    زندگی حتا پر پیچ و خمش هم
    زیباست،
    پس
         تو
              بگو
                     زیبا
    نوشتم:
    شنبه آمد

  6. دیروز گفتگویی داشتم با یکی از نویسندگان درباره عدم تعادل در داستانم، گفت: راوی داستانت باید بیشتر احساس تنش رو به مخاطب نشون بده که او همذات پنداری کنه. گفتم: درسته، اما من تا جاییکه تونستم انجام دادم، می‌دونید در مسیری هستم که نباید با کوشش بشینم احساس تنش رو در خودم به وجود بیارم که عدم تعادل به دست بیاد. گفتم: دوست دارم به ژانر طنز بپردازم. گفت: خوب بگو، تو داری روی خودشناسی و مثبت اندیشی کار میکنی، خوب هر نویسنده‌ای جهانش را با دید خودش می‌سازه. بعد در مورد احساسات صحبت کردیم. جالب آنکه بعدش که وبینار استاد را دیدم او هم به نکته‌ای درباره اینکه نباید احساسات رو نادیده گرفت اشاره کرد. البته که باید احساساتمون رو بپذیریم و آمدن هر احساسی دست ما نیست، اما ماندن در آن دست ماست.
    خلاصه با چالشی که با خودم به راه انداخته بودم که اگر بخوام به طنز بپردازم از نوع اجتماعی خوب آن هم تلخ است پس نویسندگی را ببوسم بگذارم کنار که نکند بر احساساتم جریحه‌ای وارد شود.
    نتیجه‌اش این شد که بنویسم با هر احساسی، اگر حالم را دگرگون کرد ادامه ندهم.
    شعر سپیدهایم سالها در کناری نشستند چون از دل درد آمده بودند، نه اینکه نباشد بلکه نباید به آنها باج داد. وگرنه تمام شعرها زاییده‌ی درد و غم هستند. اینبار می‌خواهم فقط بنویسم به هر سبک و سیاقی که جایی در دلم باز کند نه فقط کوششی برای نوشتن. قرار نیست برده‌ی احساسم باشم.
    از این بداهه تر نداشتم برای نوشتن.

  7. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -نقاشی‌ها را با هوش مصنوعی ساختیم. برای جلسه‌ی آخر کارگاه. فقط مانده کشیدن‌شان.
    -یک‌هو چشم‌درد گرفتم. چند دقیقه پلک بگذارم روی هم تا بهتر شود. خوابم گرفت.
    -بیدار شدم برای نویسنده‌ساز. برق رفت.
    -رفتم سراغ طرح درس جلسه‌ی آخر. هسته‌ی اصلی جلسه، داستانی‌ست که باید اجرا شود.
    -چند تایی ایده نوشتم برای داستان. ولی به سرانجام نرسید.
    -تو یادداشت کانال نوشتم. از سردرگمی برای ایده‌یابی. کمک خواستم. از دوستان خوش‌قلمم.
    -گزارش نیک را هم نوشتم ولی یادم رفت ثبت کنم.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  8. ▪︎سکوت صبحگاهی خانه به همراه نوشتن و یوگا، بسته‌ی تربیتِ روزانه‌ام هستند.
    ▪︎هزارکلمه‌نویسی دلوی می‌اندازد در ژرفای اندیشه و کلمات را استخراج می‌کند.
    بیفزایم که اسامی سانسکریتِ آساناها را هم در دلِ این جریان گنجاندم.
    ▪︎آنقدر به کچل گفته‌اند زلفعلی که توهم در همه‌ی ابعاد وجودی‌مان رخنه کرده.
    پیش از این به نوشته‌هایم می‌بالیدم، اما وقتی اولین بازخورد را در کلاس نویسندگی خلاق گرفتم، قلبم فشرده‌شد.
    بعد از گذشت ده روز، چروکش خود‌به‌خود باز گردید، وقتی فرمایش استاد را در ذهن مرور کردم و با بلندخانی و پرهیز از نازک‌نارنجی‌گری، مسیرم را پیش بُردم.
    چرا که تا اینجای کار، رفتار به‌جا و کلام بخردانه با خودم و دیگران و طبیعتن ارتقا اعتبار فردی و اجتماعی، تنها یکی از میوه‌های نوشتن هستند.
    ▪︎روزم با مطالعه‌ی کتاب《 باغ، باغ، باغِ ما》اثر داریوش کارگر و 《من از دوستت دارم》اثر یدالله رویایی و 《فکرهای اصلاح نشده》 اثر استانیسلاو لاتس، کشدار شد و زمانم برکت کرد‌.
    ▪︎اینکه ردِ پایِ تو در کتابی بماند، محصول آفرینش‌کاریِ خالقِ اثر است.
    کتاب‌نویسی آنلاین، پسامد سالها نوشتن و خاندن است و کتاب روزنویسی، فرزندِ خلفِ آگاهی و اندیشه.
    ▪︎در حین جاروبرقی کشیدن نتیجه گرفتم که بهداشت منزل در گروِ بهداشت فکر و جهان‌بینیِ سالم است.
    ▪︎راه‌نوردیِ مورچه‌ای در اجرای آساناهای معکوس و پیشرفته، بلندنگاهم میکند و از بلند‌پروازی، مبرایم.
    ▪︎الگوهای تمرینی با مترونوم که استاد در اختیارم گذاشتند، سکوی پرتابی برای نواختنِ تار است.
    ▪︎زبانم نمی‌چرخد به میوه‌ای مستاصل میانِ خربزه و طالبی بگویم《جانا》.
    وقتی با نان و پنیر قورتش می‌دادم با شیرینیِ زلزله‌زایش بیتِ 《 جانا سخن از زبانِ ما می‌گویی》 را در ذهنم متبادر کرد.

  9. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. بلاخر انیمیشن ر ندر گرفتم. نوبتی که باشه نوبت ادیت و اینجور کاراست. امشب داخل کانال من منتشر می‌شه.
    3. چقدر نوشتن توی حل مسئله بهم کمک می‌کنه. به این صورت که با چالشی روبه‌رو می‌شوم اون را می‌نویسم و بعد هر راهکاری که به ذهنم می‌آید یادداشت می‌کنم. در نهایت یکی از راهکار‌ها جواب می‌ده. این عالیست.

  10. تکرارِ روزها تمام‌ شد اما کلِ روز، تصویرِ لحظه‌های روز و شبِ قبل با من تکرار می‌شوند. از امروز می‌توانم برنامه‌ی خود را داشته باشم اما از آن روزهاست که می‌خواهم پیِ هیچ‌ کاری نباشم‌. فقط خیال‌پردازی، تداعیِ شب گذشته و انفجار دوپامین.

  11. سال واژه: سکوت
    گوش‌دادن با سکوت آغاز می‌شود.
    ۱- آزادنویسی
    ۲- تمیزکاری
    ۳- آشپزی
    ۴- وقت بازی با پارسا
    ۵- شستن لباس‌ها
    ۶- جمع‌آوری
    ۷- دیدن فیلم دعوت و خاب
    نمره‌ای روز: ۲ از ۶

  12. _ سال‌واژه‌ام:واقعیت است.
    _ صبح زود از خواب برخاستم. خودم را جمع و جور کرده و برای یک پیمایشی چند ساعت زدم بیرون. هوا به نسبت هفته‌های قبل خنک‌تر شده و آفتاب مثل قبل آزاردهنده‌نبود. تند رفتم و سریع برگشتم چون قبل از ظهر باید در یک جلسه کاری شرکت می‌کردم.
    _ جلسه‌ی آنلاین خوب پیش رفت.
    _ برای ناهار یک لوبیا پلوی مشتی پختم. زمانی که آماده شد، مقداری چوب دارچین آسیاب کرده و رویش ریختم.
    _ آشپزخانه و بالکن را شستم.
    _ یک چرت ریز وسط روز زدم که خیلی بهم مزه داد.
    _ عصر در وبینار «نویسنده‌ساز» شرکت کردم. صحبت از روزنویسی بود.
    _ یکم به پروژه‌ی کاری سرو سامان دادم.
    _سری به « در حال و هوای جوانی» شاهرخ مسکوب زدم.
    _ شام خوردم و از هوش رفتم.

  13. سال‌واژه‌ام
    ««پیوستگی است
    امروز صبح برای فیزیوتراپی رفتم- یک جور بیهودگیِ بی‌اثر برای شانه‌ای که فریز شده است.
    در منزل، یقه‌ی «داستان یک شهر» را گرفتم و رها نکردم تا چشمام قیچ شدند.
    «از شیطان آموخت و سوزاند» نوشته‌ی فرخنده آقایی را از همان صفحه‌ی اول دوست داشتم- چرا که در سطر دوم به فرهنگسرای اندیشه اشاره کرد و مرا برد به سالیان دور، به رونمایی کتاب «امشب در کافه ستاره» نوشته‌ی پرویز دوایی، که با حضور تنی چند از اصحاب قلم و رسانه در همان‌جا برگزار شد-شبی که برایم خاطره‌انگیز بود.
    میترا رستگاران
    31 مرداد صفرپنج

  14. گزارش نیک “1405/5/30″ مرداد‌ماه. روز جمعه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”درآمدی تاریخی بر نظریه‌های ادبی از افلاطون تا بارت” از ریچارد هارلند را خاندم.
    کلمه‌برداری هم انجام دادم.

    کتاب”عقرب‌کشی” از شهریار مندنی‌پور خاندم.
    کلمه‌برداری هم انجام دادم.

    کتاب”بی‌لنگر” از بهمن شعله‌ور خاندم.

    از داستان آه‌استانبول”داستان برجی برای خاموشی” از رضا فرخفال را خاندم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    سود + مند= سودمند.

    کار سود‌مند از نظر هر فردی معنی‌اش فرق می‌کند.
    اما در کل کار‌سودمند کاری‌ست که احترام به جسم، ذهن، روح خود و روح جهان‌هستی‌ بگذاریم.
    همین احترام را به جسم، ذهن و روح افراد بگذاریم. خارج از بازی‌های ذهنی. کار‌سودمند حمایت از خود و جهان‌هستی و دیگران‌ست.
    جدا از این‌که هر فردی در نقش‌های مختلف قرار می‌گیرد، مثل”مادر، خاهر، برادر، دوست، همسر، خاله، عمه، معلم، همکار، مدیر.” هر نقشی که دارد در اصل این نقش‌ها نیستند که او را تعریف می‌کنند، روح او‌ست که او را تعریف می‌کند در هر نقشی که هست.
    بنابراین در کنار بقیه ارواح قرار می‌گیرد تا نقش‌ آن‌ها.
    آن موقع اگر بداند که هیچی به جز یک روح هیچ چیز دیگری نیست، هر لحظه کار سودمند برای خود، جهان‌هستی و دیگران انجام می‌دهد.

    کار‌سودمند یعنی بودن.

    چگونه، چطور بودن برای خود، جهان‌هستی و دیگران‌ست. مثل بودن”گل” فقط روح گل‌ست که است. هیچی در آن نیست.

    https://t.me/speechoff

  15. گزارش نیک ۶۱ من/ جمعه ۳۰ مرداد ماه ۱۴۰۵
    سال‌وازه‌ام : کودکانه وار درخشیدن
    برخلاف تصورم بسیار سخت اما تمرین سرخوشانه زیستن است که البته با کودک درون فعالم سازگار است .
    ۱. ساعت ۵ بیدار شدن و نوشتن صفحات صبحگاهی بانسبم خنک و صدای پرندگان
    ۲. عشقنامه ملیک مطران قاسم هاشمی را که داستانی قدیمی و با حال و هوای زمان‌های دور و دوست‌داشتنی است را خاندن.
    ۳. سوالات امتحان کوچینگم را خاندن و احساس خستگی کردن از زیادی مطالب اما ناچار از خاندن بودن و تن سپردن و با جدیت طبق برنامه خواندنم و وویسی یکساعته از کلاس را با دقت شنیدن.
    ۴. دولینگوی ترکی را خاندن و در تورنومنت ماندن و یک فیلم آموزشی زبان انگلیسی را از یوتیوب دیدن.
    ۵. برگزاری وبینار جلسه ۱۳ «راه هنرمند» جولیا کامرون جمعه‌ها را هم با حضور دوستانی ثابت و همراه و فعال ادامه دادن و از همراهی فعال شأن لذت بردن. خوشحالی از همراهی نت همراه اول بطرز عجیبی تا پایان یکساعت. مرور از جلسه اول و پیگیری تمرینات و انجام تمرین نوشتن «معرفی روایت گونه خود » و خودم نیز با رسیدن به نتیجه از انجام آن و سه مورد را یادداشت نمودن و در موردش جهت روشن شدن تمرین از خود مثال آوردن جهت انجام طی هفته و تاکید و توجه بر حس انجام آنچه بالا آمده و ادامه تمرینات هفته‌های قبلی و توجه به احساسات‌شان در طی هفته پیش رو که برای خودم مدت هاست انجام می‌دهم. نحوه استفاده از رنگ‌ها و چگونگی جذب از طریق شباهت رنگ هاله و واکنش دوستان از تازگی مطالبم که در بهبود روابطم چگونه بسیار موثر بوده است( نام‌گذاری احساساتم را بازی گونه انجام می‌دهم که بر اساس سالواژه کودکوار درخشیدنم است و زندگی را بازی دانستن و لذت بردن از لحظات روز در جهت کمتر حرص خوردن. پیشنهاد خاندن کتاب اتیکت مدرس کامران ولیان PDF و صوتی‌اش در کتابخانه ام به شرکت‌کنندگان در وبینارم در جواب به سوال شرکت‌کنندگان نویسنده سازی و و پیشنهاد دیدن کانال خودشفقت‌ورزی‌ام در جهت فعال و خلاق کردن هنرمند درون و در پایان جلسه ارسال فایل جلسه در کانال تلگرام وبینارها. که تا شب دانلودش طول می‌کشد.
    ۶. ارسال بخش ۷۰ و پایانی مادرم پیش از من که در هنگام ویرایش اضافه نمودم. در هر دو کانال تلگرام و بله و مرور فیلم او Her در سایتم را که بدنبال مقاله‌ای می‌گشتم و دو سال پیش نوشته بودم را یافتم و در کانالام گذاشتن. و ویدیوی کوتاهی در مورد مردان از استیو هاروی کمدین و نویسنده آمریکایی گذاشتنم که در یک مصاحبه‌اش می‌گه: مرد رو بخاطر چیزایی که بهت می‌ده نخواه، مرد رو بخاطر چیزهایی که بخاطر تو ازشون می‌گذره بخواه، این تفاوت بزرگیه.
    ۷. جمع‌آوری چمدان سفرم کم کم از صبح و کمی دلشوره داشتن از تنها سفر کردنم بعد از مدت‌ها. شستن کفش سفرم
    ۸. جلسه آموزشی ترکبات را دو ساعت شرکت کردن و بسیار آموختن از تجربه لیدر کایان توانا و گذاشتن کتاب چهار میثاق و شروع چندین باره اش با جدیت و لذت از آن.
    ۹. ارسال فایل بعدی روزانه به کانال خودشفقت‌ورزی رایگانم در تلگرام

    ۱۰ نویسنده ساز و معرفی پست ژورنالینگ سایت استاد کلانتری عزیز و توضیحات آن و من پس از وبینار نویسنده ساز در مورد روزنویسی می‌کنم چون نوشتنم. و در معرفی روزنویسی کتاب‌های شاهرخ مسکوب «در حال و هوای جوانی» و «روزها در راه» معرفی شد و مرا به دوبار‌ه‌ خانیشان تشویق نمود و در لیست خواندنم قرار گرفت و اسامی گزارش نیک نویسان صدم خوانده شد و جالب آن که من قبل از جلسه نوشته بودم اما چون فرصت دوباره خانی‌ نشد ارسال ننمودم و استاد همیشه که من دیر می‌کنم می‌خواند و تنبلی‌ام در ارسال را گویا به رخم می‌کشاند اما چون از وقتی تصمیم گرفته‌ام می‌نویسم و تا به حال همان ۴۰ تای اولیه را از دست داده‌ام لااقل از خودم شرمسار نمی‌شوم. استاد در پایان درخواست ادامه نویسی آنافورایی در پست ژورنال نویسی سایت خود دارند. که امیدوارم انجامش دهم. و در پایان اشاره به شهریار مندنی‌پور و خواندن آثارش که یادآور شرق بنفشه می‌شود که از امروز ادامه دهمش.
    ۱۱. تماس حامده جان میرحسنی که شیفت بیمارستان بود و سه بار با آمدن بیمار قطع کردن و صحبت از کاری را با هم آغازیدن یا در جهت جذب بیشتر کوچی و درآمدافزایی راه حلی جستن و همچنین پیشنهاد کار در زمینه تور می‌دهد چون من مدرک تورلیدری هم دارم و سابقه ۱۳ ساله مدیر فنی دفتر هواپیمایی بودنم و تبحر در تور داخلی و خارجی داشتنم، که چون می‌دانم کار پردردسری است آنی رد می‌کنم ولی خودم نیز در پی کاری با درآمد بیشتر هستم. چند پیشنهاد دیگر را هم چون پردردسرتر است باز رد می‌کنم. اما پس از قطع تماس در ذهنم شروع کاری با هم می‌چرخد. چون او مثل خودم در این زمینه است و با هم کار کردن‌مان برایم دلچسب است.

  16. امروز، مثل دیروز زیاد نوشتم. لپتاپ باز بود و مرتب می‌نوشتم و می‌رفتم و می‌آمدم و باز ادامه می‌دادم.

    به کارهای دیگرم کمتر رسیدم ولی ناراحت نیستم. به نظمی ذهنی نیاز داشتم که تنها بودن و نوشتن زیاد می‌خواست.

    از سخت بیدار شدن و خواب‌آلودگی خسته‌ام. تصمیم گرفته‌ام یک دوره تمرکز کنم روی خواب و بیداری‌ام تا نظمی بگیرد.

    اصلاً باید زمان‌هایی شش دنگ حواسم را بدهم به یک چیز خاص تا درست شود. می‌خواهم روزها و هفته‌های آینده بچسبم به خواب.

    این‌جا نوشتن از این تصمیم هم کمکم می‌کند هوشیار بمانم.

    https://t.me/f_mahmudpur

  17. ۱۴۰۵/۰۵/۳۰
    گزارش نیک:۱۰۱🐌❤️
    سال واژه: در مسیر معنوی
    نمره روز: ده از ده
    واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است

    ۱- آرزویایی
    دیروز به دوستم گفتم که نمی دانم آرزویم چیست. داستان هم از تمرین مراقبه ی ریکی شروع شد. باید آرزویم را هر روز تصویر سازی کنم و نقش آنرا در گویی نورانی میان نمادها به انرژی کیهانی بسپارم. البته نه اینکه اصلا آرزو نداشته باشم اما آرزوهایم مدام رنگ می بازند. نمی دانم که دقیقا چه چیزی من را خوشحال می کند. اما دوستم باهوش بود و گفت:
    « هاله آرزوی تو نوشتن است.»
    آن وقت بود که به ذوق آمدم. می دانستم هر آنچه که من را ذوقمند کند، آرزوی راستین من است. دوستم درست می گفت. هر روز نوشتن آرزوی من است.

    ۲- دم آوردن گزارش اقدامات انجام شده در خصوص کنترل عوامل زیان آور محیط کار در قالب پاور پوینت
    گزارش نارس بود. نشستم رویش تا جوجه دهد. به گرافیکش ور رفتم. فونتش را شبیه گزارش شرکت سابقم کردم. رنگش مدام عوض شد تا بالاخره آبی در دلم نشست. سه بار خواندمش. ایرادها می زد بیرون و مدام تصحیح می کردم. خلاصه از سرمشق یک کلاس اولی تبدیل شد به دست خط یک دانش آموز اول دبیرستانی.
    ۳- وبینار روزانه
    باز هم دیدار با استاد و دوستان افتاده به دام عشق نوشتن. چه دیداری هم شد. استاد مثل دیروز نیم ساعت مهمان چشمانمان بود. از صفحه ی جدید سایتش و کتاب جدیدی که در حال نوشتن بود برایمان گفت با نام روزانه نویسی. راستی کاش بتوانم در این صفحه بنویسم.
    ۴- اتو و خوشگل سازی برای فردا
    برای دو روز لباس تمیز و اتو شده دارم. رنگ ها هم که همه سفید یا روشن است. راستی پوشیدن لباس سرتا پا پاکیزه چه کیفی دارد.
    ۵- سپاسگزاری
    سپاسگزارم برای بی هوشی شبانه.
    سپاسگزارم برای ذوق پس از آرزوپروری
    سپاسگزارم برای حال بهتر خانه
    سپاسگزارم برای نان سنگک صبحانه
    سپاسگزارم برای وبینار روزانه❤️ استاد شاهین ❤️و دوستان اهل نوشتن❤️.

  18. بیست دقیقه صبح‌نویسی امروز را در دفتر نوشتم حدود سه صفحه شد. قبلا حساب کردم نزدیک به هفتصد کلمه می‌شود.
    روز تعطیل و رفتن به زادگاه و دیدار هفتگی مادر نیک‌کاری من است. ده درصد دیگر از خون دلی که لعل شد را در مسیر رفت و برگشت خواندم.
    در جواب تمرین خواسته شده الهه جان از هدف آشکار و پنهانم گفتم : وارد وادی نوشتن شدم تا خواسته، هدف و آرزویی که از نوجوانی همراهم بوده دنبال کنم‌، تاثیر بریدن از فعالیت اجتماعی حاصل بازنشستگی را کاهش دهم.
    اما امکان دارد پای هدف دیگری در میان باشد. تلاش برای شناخته شدن، باقی گذاشتن اثری از خود. دستاویزی برای نجات از ورطه فراموش شدگی.
    نویسنده ساز هم شرکت کردم امروز هم فضا متفاوت بود. یکی دو دقیقه دیر رسیدم ولی انگار خیلی دقیقه از آغاز گذشته بود، طوری که از ماجرای مورد صحبت سردر نیاوردم زودتر از روزهای دیگر هم تمام شد.
    استاد از چالش روژنالینگ و تجربه نگارش آنلاین کتاب گفتند.
    سرشب خواب‌آلودم، صبح قبل از پنج بیدار شدم و ظهر نخوابیدم. دقایقی برای نوشتن تلاش کردم و رفتم تا مسواک بزنم و بخوابم.

  19. خوب شروع به ماه‌واژه کنِم آخه مه حسودی کردم دیدم همه نویس‌داری کنند سال‌واژه گفتم باشه مه ماه‌واژه نویس‌داری کنم؛

    مه اول که گذارش‌ها نیکه که می‌‌خوندم به سال‌واژه که می‌رسیدم فک می‌کردم طرف یکساله نویس‌داری کرده رفته مقایسه کنه چه‌کارا شگفت انگیز کرده منِه بدبخت به‌به چه‌چه می‌گفتم که بینم چه‌کارا، چه‌برنامه‌ریزی‌ها طولِ‌سال‌کرده؛ اما می‌رفتم به شامونهار مهمونی دعوت می‌شدم اما صاحب‌خونه نبود فقط گپ‌هاش تو سایت بود؛
    عزیزم لطفن ای‌کلمه برندارید طرف‌ شوکه می‌شه میاد دستِ‌خالی میره؛
    بدل‌نگیرید لطفن شوخی‌کردم!

    بپردازم به ماه‌واژه‌ام:

    از روزی که به‌ گذارش‌نیک قبول شدم هردم خبرخوشِ یک وظیفه‌ای‌ جدید بمه تعویل داده میشه؛
    همه از دستِ همو نفر نهم تو خونه مانه که رفته خونه مادرش؛ چرا رفتی ای‌کاش نمی‌رفتی؛ باید زنگ زنم بیاد؛ بیاد عزیزم که ای‌جا همه فک کنند گوشه‌ای خونه‌ بی‌کارم کار اظافه کنند همه از دستِ همو آدمه که رفته حال شدِم هشت‌نفر؛
    دختر و پسرم و زندگی متاهلین خود شما دانید دونفرند جمع‌اند چهارنفر خودِما هستِم؛ و دو نفر داداش‌هام یا لالا یا بُرار هر کدوم که شما می‌پسندید و دو نفر دیگر بچه‌ها برادر همسرم هستند و ایشون بخاطری اینجا خونه‌ای‌ما و سرِکار یکیست؛ زحمتِ نهار، شام و صبحانه جا و مکان به عهده‌ای ماست؛ زیاد جزئیات نمی‌دم دگرا خصوصی‌ هسته؛ بخاطری همی‌ام استاد می‌گه او نفرِ که رفته بی‌کار نباشم کارِ‌ جدید می‌ده؛ باید از استاد ترسید چو حتی فردا معلوم نیست وظیفه‌چیست از همی‌اعلان از دوره‌ای شعری ۱۳ می‌ترسم یا همان شعرماهی که فقط شعر راجبِ ماهی باید نویس‌داری‌ شه دگرا استاد می‌گه نمی‌خونم؛ مه که دوست دارم جا او نفری که رفته پُرکنم از امرِ استاد چشم می‌گم؛ خوبه اینجا حداقل آزاده‌ تائید میشه؛ اما از روزانه نویسی کتاب جدید باید ترسید چو اونجا سال‌واژه‌ای شامونهار نیست و ماه‌واژه‌ای مه اونجا باید خوده به استاد خودنماای کرد
    حال یک دفعه به فکر‌ِ تعریف نیوفتید استاد نمی‌خاد او می‌خاد چنین گذارش بدید که انگار داستان‌کوتاه یک صحنه است؛ دگه شامو نهار ما بدرد نمه‌خوره و ماه‌واژه‌ای مه خوبه شکسته نویس‌داری کنم کسی حوصله نمی‌گنه تمومِ شو بخونه اگه نه ازم شکایت پشِ استاد میشه؛ اما خوبه ای‌جا آزادیست؛ مثلِ کتابِ روزانه نیست؛

    ای‌جا به دوستا نیاز دارم دِگه ازی بیشتر نمی‌گم باید بینم که دارند در راجبع کتاب چه می‌گند یکم مه‌ام بفهمم که ماه‌واژه‌ام تکمیل‌ شه؛
    خوب چه بگم ازی بیشتر نمی‌گم چو حِساب‌ام رو استاد سه‌شنبه می‌رسه خدایا از وظایفِ استاد نجات مه بده!
    آههه ماه‌واژه خود بگم چی‌شده در ای‌ماه
    داستانک نویسا ترانه نویسا گذارش‌نیک نویسا لغت نامه نویسا غلت‌نویسا آزاد نویسا پنچ‌دقیقه‌نویسا شده‌‌ام؛
    بقیه ماه‌واژه ماه‌ای بعد لیست می‌دم
    آههها امروز او ترانه دیشب‌ام که گ بجا ک فنا رفت امروز تو وبینار یاد آوری شد و استاد برام صدا بلنده یادآوری کرد و مه‌ام در جواب می‌دم
    صد دفعه نه هزار دفعه نه هرچه بتونم صدا بلند می‌خونم چشم!
    و مه بجااِی اینجا نویس‌داری کنم ای‌جا جذاب تر میشه!
    و بجاای می‌نویسم گویم:
    نویس‌داری کردم خیلی خوشم می‌آد
    یعنی که مه خودم می‌فهمم چه غلتا می‌کنم
    نیاز نیست؛ یادآوری کنید!
    خدانگهدار تا فردا…
    https://t.me/sadegaalezadai

  20. سودمندترین کار امروزم آغاز نگارش و انتشار «کتاب روزنویسی» بود. بناست به‌تدریج نوشته شود و همزمان با نگارش، منتشر… می‌بینی؟ باز هم یک دفترِ شعرِ کتف‌وکلفت دیگر از احمدرضا احمدی جستم: «کجا باید رفت تا سکوت غوغا کند»، و حالا که حرف احمدی است بگذار بگویم که کتاب «گفت‌وجوی داریوش کیارش با سیروس رادمنش» را هم تمام کردم. خوب بود اما کاش رادمنش زود نمی‌مرد و این گفت‌وگو به دراز می‌کشید و کتاب چند برابر این می‌‌شد. رادمنش زبان تیزی دارد. مثلن احمدرضا احمدی و بیژن جلالی را اصلن شاعر نمی‌داند و درباره‌ی رضا براهنی می‌گوید: «ما تا زمانی می‌توانیم بگوییم “زبان” که این کلمه را رضا براهنی خراب نکرده بود… از این کلمه سوء‌استفاده کرد. عینِ خاکریز در جنگ؛ آمد این خاکریز را ادوات سنگین تصرف کرد، به جای اینکه طی بکند!»خلاصه که اینطوری. حیف است سطری از شعرهای رادمنش نقل نکنم: «مرگ می‌خندد/در پلک‌های چندگانه‌اش/آرام‌تر بکُش، ای یار!/:-مثلِ مورانم بِبَر، به دخمه‌هات!»… و شب با «راوی داستان‌های غمناک در شب‌های بی‌مهتاب» گذشت؛ کتابی درباره‌ی بهرام صادقی با پاره‌هایی از شعرها و یادداشت‌های روزانه‌ی او. در شعری برای همسرش می‌‌گوید: «گُلی/آنچنان بر تو خیره می‌شوم عاشقانه/که بیم دارم نگاهم کاغذی را به شعله کشد/که تو را به پاکی در سپیدی خودم جاودانه نشانده است»…و باز هم دوست دارم بگویم از کتابکامگی‌های امروز؟ نگاهکی هم انداختم به برگردانِ‌ بیژن الاهی از اشعار حلاج. و چه فارسی بهت‌انگیزی: «یقین بدان شرَفِ عاشقی به رسوایی‌ست: شراره چیست اگر آتشی نیانگیزد؟»

    1. آقای احمدی مادر پرکاری را پدر کرده است. نکه ما هم بدمان می‌عاید.

  21. هنوز به یادگیری دلخوشیم. از فردا اگر بشود به فرم گزارش نیک هم می‌اندشیم آما خوشم می‌آید استاد هم می‌نویسد. گزارش نیک. قدری از فضولیم می‌کاهد که بدانم شاهین جان استاد گرامی در زندگی چه می‌کند .

  22. گزارش نیک
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    ۱- امروز برای ناهار آبگوشت درست کردم. همسرم هم به بازار رفت و سبزی و لیموی تازه گرفت. هندوانه و میوه و مقداری خوراکی هم خرید که برای پذیرایی از مهمان فردا به آن‌ها نیاز داشتم.

    ۲- بعد از ناهار، من اجاق گاز را تمیز کردم و همسرم خانه را جاروبرقی کشید و طی زد. چند ماهی می‌شود که به خاطر بارداری دیگر نمی‌توانم جاروبرقی بکشم. چون وقتی زیاد می‌ایستم، پاهایم درد می‌گیرد و ورم می‌کند. اینکه همسرم در روزهای تعطیل در کارهای خانه کمکم می‌کند، برایم خیلی ارزشمند است.

    ۳- غروب با هم به سیسمونی‌فروشی رفتیم و برای دخترکم مقداری خرید کردم؛ جوراب‌های رنگی، کفش، پاپیون، کلاه، ست بیمارستانی و یک خرگوش موزیکال. آن‌قدر از خرید کردن برای دخترم خوشحال می‌شوم که انگار برای خودم خرید کرده‌ام.

    ۴- در راه برگشتن به خانه بودیم که باران به شدت بارید. هوا خنک شد و خیابان‌ها را شست و تمیز کرد. دوست داشتم فقط بوی باران را نفس بکشم؛ همه‌چیز پر از حال خوب بود.

    ۵- به خانه که رسیدیم، برق رفته بود. در تاریکی با هم چیزبرگر زغالی درست کردیم و به کمک نور گوشی شام خوردیم. سپس در همان تاریکی، میوه‌ها را شستم و برای فردا در میوه‌دان چیدم.هندوانه را نیز حاضر کردم ولی فرصت نشد دسر درست کنم.

    ۶- با آمدن برق، ادامه سریال This Is Us را تماشا کردیم و آن‌قدر غرق فیلم بودیم که متوجه نشدیم آب تصفیه‌ای که از طریق یک شیلنگ نازک وارد بطری آب می‌شد، سرریز شده و کل فرش و سرامیک آشپزخانه را آب گرفته است!

    هرچه حوله داشتیم برای خشک کردن سرامیک‌ها استفاده کردیم و برای خشک شدن فرش هم پنکه دستی را به کار انداختیم. امیدوارم تا فردا که مهمان دارم، فرش آشپزخانه خشک شود!

    ۷- در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و استاد درباره روزنویسی صحبت کردند.

    ۸- همستر زیاده‌گو می‌گوید:

    اگر خیس شدن آشپزخانه را فاکتور بگیری، امروز یک روز آرام و زیبا در کنار همسرت و دخترت داشتی. با هم خانه را مرتب کردید، به خرید رفتید، برای دخترکت چیزهای دوست‌داشتنی خریدید، شام درست کردید و فیلم دیدید.

    حتی قطعی برق هم نتوانست حال خوب روزتان را خراب کند و تبدیل شد به یک شام متفاوت، زیر نور گوشی. البته ظاهراً سریال آن‌قدر جذاب بود که آخر شب یک اتفاق غیرمنتظره هم برایتان رقم زد و کل آشپزخانه را به یک دریاچه کوچک تبدیل کرد!

    در پایان شب هم کمی از خاطرات دوران عقدتان گفتید، سر به سر هم گذاشتید و خندیدید. می‌توان گفت عشق در گزارش امروزت جاری بود؛ در همین با هم بودن‌های ساده، کمک کردن‌ها، خرید کردن برای دخترتان و خندیدن‌های آخر شب.

    و برای روزی که یک آشپزخانه خیس هم داشت، نمره ۱۰ از ۱۰ کاملاً برازنده است.

    زهرا قاسمی‌زادگان

  23. سال‌واژه‌ام: نظم
    ۱. کل روز درس خوندم. و الانم شب امتحانه.
    ۲. وبینار بودم. از اهمیت روزنگاری گفته شد و کتاب‌هایی معرفی شد.
    ۳. آهنگ‌های باحالی یافتم.
    ۴. چندتا پنج دقیقه آزادنویسی.
    ۵.‌ گزارش نیک نوشتم.

  24. سال واژه: پذیرش
    شعر ابتدای گزارش نیک، واقعن زیبا است‌.
    امروز را به استراحت و دراز کشیدن گذراندم. بدلیل گرمازدگی دیروز هنوز حال مساعدی نداشتم.
    با این حال؛
    غذای گربه های بیرون را آماده کردم.
    صبحانه ای هندوانه اندود، خوردم.
    لیوان آب را مملو از قرص جوشان اُ آر اِس کرده و جرعه جرعه نوشیدم.
    پیگیر احوال خواهر زاده ام بودم به دلیل کارهای تشخیصی برای همسر ایشان.
    برای نهار کمی نان به همراه پیاله ای ماست خوردم تا بلکه بهبود گرمازدگی را تسریع بخشد.
    مرغ بیژن را پختم. همراه با غذای خود بعلاوه ی یک پاتیل از هنداونه ی خرد شده به سر کار بردم.
    توله گربه ی واگذاری را حسابی رسیدگی کردم.( همکارم توله نارنجی را از وسط اتوبان پیدا کرده بود). با یک نخود نارنجی بازی کردم، نوازش اش کرده و قدری از مرغ بیژن را ریز ریز خرد کرده تا ایشان با شیرجه به ظرف، میل کنند.
    کار، چای، محلول اُ آر اِس، گپ، هندوانه به همراه کمی گیجی و منگی.
    پادکست وبینار را گوش دادم. ایده ی جدید استاد برای کتاب آنلاین تحسین برانگیز است.
    غذای گربه های بیرون را پخش کردم.
    خود را به گزارش نیک رساندم، سپس به لینک ژورنال نویسی می پیوندم.

    پیرو احوال بد من از دیروز، فقط این را بگویم خدا را شکر که هیچ حالی ماندگار نیست.

  25. صفحات‌صبحگاهی را نوشتم. اگر ننویسمش، احساس می‌کنم چیزی را جا انداخته‌ام از داستانِ روزم. تبدیل شده به عادتی چسبناک. که فایده‌اش را در درازمدت هم احساس کرده‌ام. با نوشتن صفحات صبحگاهی، خیال راحت‌تری دارم نسبت به احساساتم. روزهای قبلی‌ام بی‌واهمه، پرونده‌شان بسته می‌شود. اگر مشکلی باشد، با کمکِ صفحات‌صبحگاهی‌می‌‌رویم سراغِ یافتن راه‌حل. نقشه‌ی راهِ روز جدید را هم ترسیم می‌کنم. بی‌اغراق و با واقع‌بینی.
    حدود هفتاد صفحه از کتاب داستان یک شهر را خاندم. از چالشِ باهم‌خانی، عقب افتاده‌بودم که جبرانش کردم امروز.
    با مامان و خاهرم وقت گذراندم. بازی کردیم باهم. از همان اسم‌بازی‌های قدیمی. آخرش هم خاهرم جا زد. آن همه باخت از توانش خارج بود. بله. همه را زخمی کرده‌ام با فرز بودنم توی این بازی. حریفِ قدر می‌طلبم.
    بخشی از فایل‌ وبینار نویسنده‌ساز را گوش دادم.
    کمی هم کار کردم توی خانه‌ی مامان‌. به‌عنوانِ دختر خوب و حرف‌گوش‌کن خانواده.
    با خانواده‌ی برادرشوهر و عمویم شام را رفتیم بیرون.
    دوزاده راه افتادیم به‌سمتِ خانه. یک ساعت توی جاده بودیم. تاریک بود. بی‌هیچ ماشین و جنبنده‌ای. حسابی دل‌شوره‌ام گرفته‌بود. دل نبود توی دلم. کجا بود؟ جایی توی شکمم. تا برسیم خانه به همه‌ی اتفاقاتی که می‌توانست توی جاده برای‌مان بیوفتد، فکر کردم. نکند تصادف می‌کردیم و کسی پیدا‌یمان نمی‌کرد توی جاده‌ی خالی؟ اگر کسی با قمه و چاقو جلوی‌مان را می‌گرفت، چه؟ اگر ماشین خراب می‌شد، چه خاکی می‌کردیم به سر؟ کلی هم غر زدم که چرا از جاده‌ی فرعی آمدیم. البته توی دلم. از دلِ توی شکمم چیزی نگفتم به همسرم. مبادا خدشه‌ای وارد شود به جسارتِ پوشالی‌ام. راستی می‌بیند چه ذهنِ قویِ خیال‌پردازی دارم؟

  26. امروز بدترین تجربه زندگیم بعداز هفت سال باز تکرارشد. ترس، دلهره، استرس، گریه و… از دیشب دردِدندانِ پر کرده همسرم شروع شد باخوردن مسکن برای مدت کوتاهی ساکت شد. درد گوش وسر هم به آن اضافه شد. باز مسکن افاقه‌ای نکرد.چون روز تعطیل بود مجبور شدیم به درمانگاه خصوصی منطقه برویم. که دندانپزشک باگرفتن عکس اوپی‌چی با وجود عفونت لثه تشخیص داد دندان باید کشیده شود. آمپول بی‌حسی را زد و دندان را کشید. به محض رسیدن به خانه چنان شوکی به بدنش واردشد که کمترین نشانه‌اش لرزش شدید بدن وکبود شدن ناخن های دستش شد. بلافاصله با پسرم اورا به بیمارستان رساندیم .سرم زدند وبعداز دوساعت حالش بهتر شد. چند ساعتی استراحت کرد اما باز همان لرزش شدید وتپش قلب دوباره تکرار شد.با عجله رساندیمش به بیمارستان و تشخیص پخش شدن عفونت در خون را دادند. سریع آنتی بیوتیک قوی تزریق کردند تا شوک ناگهانی دوباره را که مثل سکته بود مهارشود. این هم ثمره بی‌سوادی کسانی که اسم پزشک را یدک می‌کشند وکمترین چیزی که برایشان اهمیتی ندارد جان آدم‌های بدبخت است که مثل ما از شانس بدشان گیر هم‌چنین افرادی می‌افتند. این هم از گزارش نیکم دریک روز تعطیل.

  27. هوم؟ نمی‌دانم واقعن. کی می‌دانم واقعن؟ نمی‌دانم واقعن. کی گزارش شر را می‌آغازیم؟ بیاغازیم دیگر. نیکم کجا بود آخر؟ نیکم آن‌جا بود که یک دسته کاغذ برداشتم و نشستم به سیاه کردن. د بیا آزادنویسی. تا جایی که به ترتر افتادم. ترترِ جدی‌ها. ‌احتمالن از چیزمیزهایی بود که دیشب خورده بودم. هیچ دیگر، بعد از اتمام آزادنویسیِ دستگاه گوارشم، ساعت نمی‌‌دانم‌چند صبح، خاب شبانه‌ام را آغازیدم. خابی با ترترآگاهی که حواسم باشد نترترم به خود. نیکم آن‌جا بود که بعد از بیداری، وقتی دیدم اکه‌هی آن دسته کاغذ هنوز تمام نشده، دوباره آزادنویسی کردم. نیکم آن‌جا بود که پانزده دقیقه تنظیم کردم و بلخره فصل اول «دُن کیشوت» را خاندم. و بر پدرِ اسمش. تا می‌آیم یاد بگیرم چطور تلفظش کنم، باز یادم می‌رود. به‌خاطر جوری‌ست که نوشته شده. املایش و تلفظش توی ذهنم نمی‌خاند باهم. باید «دُن کی‌شُت» بود. دُن کی شد؟ دُن راهی سفر شد. واقعن که مغزش گوزیده طرف. یا به‌قول بابایم، مغزش پاره شده. اما شیرین است آن‌قدر به‌قول استاد که تندتند پیش بروی. البته اگر پاورقی‌ها را نخانی. آره بابا، بیلاخ و بی‌‌خیال‌شان، لازم نکرده بخانی همه‌شان را. نیکم آن‌جا بود که بعد از خاندن، چشم‌هایم را دادم به گرمای خاب و چرت زدم. از بهترین خاب‌‌هاست، خابِ بعد از خاندن و نوشتن: گوشت و گرم و نرمالو. نیکم آن‌جا بود که با رضا چمبر گفت‌وگو آغازیدیم از خانده‌ها و دیده‌های اخیرمان و رسیدیم به «شهر». «شهر» و «داستان» و غنایی که به‌قول چمبر، «شهر» می‌بخشد به داستان. اندیشدنی و خیالیدنی‌ست، شهر. فکر کردن و گفت‌وجو درباره‌اش را دوست دارم. حالم و فضای ذهنی‌ام کیری‌_کویری‌ست. تلماسه‌های عواطف، باد داغ دل‌مشغولی و خالیِ برهوت. سر درمی‌آورم و سر درنمی‌آورم از خودم اما چشم‌هایم را باز نگه داشته‌ام که ببینم. و «کار»، چشم من است. نیکم آن‌جا بود که مقاومت و صبر کردم تا یافتن چیزی برای انتشار در کانال تلگرامم. «کار»، چشم من است. با این‌که رنج من است.

    https://t.me/elahebaseda

    1. دنکی‌‌شت شاید. حالا اسمشو اصغری اکبری چیزی می‌ذاشتن می‌مردن؟ من صداش نمی‌کنم، می‌گم اون، همون.

  28. دو تا چشماش قهر کردن باهم حلزون.
    توی کتابازی از ۴۰ صفحه‌ی اول سنگ صبور گفتیم و نوشتیم و خواندیم و یادگرفتیم از هم.
    رفتم مهمانی. حکم بازی کردیم و باختیم. رفتم با دوساله‌مون نقاشی کشیدم که خیلی بیشتر کیف داد. نگاه‌های تلخ و شیرینی رو تجربه کردیم توی مهمانی فامیلی. خبرهایی از فامیل شنیدم که همه می‌دونستن الا من. گویا چون توی غار خودمم اغلب.
    در فکر یه حرکت جدیدم. خیلی وقته تو فکرشم اما تازه می‌خوام انجامش بدم.
    یه فیلم کوتاه ۱۱ دقیقه‌ای دیدم از گلستان با بازی فروغ با عنوان «خواستگاری» که خیلی دوسش دارم و نیشم تا ته باز بود.طنزی تلخ.
    دقایقی از مستندی رو دیدم از فریدون فرخ‌زاد و بقیه‌ش می‌مونه واسه فردا.
    چند روزه واسه‌ی کانالم ایده دارم اما نمی‌نویسمشون و می‌پره و کانالم خالی می‌مونه.
    دو روزه تایپ هم نکردم.
    خدایااااا بسسسسسه دیگه…
    بای.

  29. سال‌واژه: پژوهشیدن
    -به رسمِ سال‌واژه عملیدم.

    امروز خودم را با دن کیشوت خفه کردم. بقیه‌ی کارها استراحتِ میان خاندن بودن‌‌.
    جذاب شده است. لذتی که از خاندنِ حکایت‌های خرده داستانی‌اش می‌بری از کلیتِ داستان بالاتر است. امروز هم سه حکایت در دن کیشوت بُلد بود. شب رسیدم به سومی و مانندِ دو تای اول نیافتمش. مقایسه‌ای کردم که چرا مثل آن دو نیست. در بین مقایسه با خودم گفتم احتمالن همان چیزی که می‌گویم اتفاق نمیوفتد اتفاق میوفتد و مرا می‌ضایعاند. همینطور هم شد.

    من شِکوه کردم که چرا شخصیت داستان انقدر خوب‌بازی درمی‌آورد و نیاز به آن بده است. بعد دیدم یارو همان بده می‌شود و کشمکش به داستان برمی‌گردد. اما شخصیت از لحاظِ پرحرفی دن کیشوت را هم رد کرده بود.

    امروز جمعه بود. جمعه‌ای که باد کولر و کتاب و خاب جذابش کرده بود. من اغلب بخاطرِ انفعال جمعه‌ها ازشان گریزانم. اما امروز به واسطه‌ی دن کیشوت فعال و پرشور بود.
    حالا هم بین خاب و ادامه‌اش ماندم. خسته‌ام اما داستان به جای جذابش رسیده است.
    https://t.me/ReyhaneRabani

  30. هزار کلمه‌ام را نوشتم. هذیان‌نویسی هم شاملش بود.
    شب هول خواندم.
    تمرین رقص کردیم با سهیل.
    آشپزی کردم.
    ظرف‌ها را شستم.
    با سهیل حرف زدیم زیاد و باکیفیت.
    با فاطمه و مامان و بابا تلفنی حرف زدم.

  31. سال‌واژه: تغییر

    ۱- امروز در افکارم کلمه «پذیرش» پررنگ بود؛ کلمه‌ای که گاهی بی‌رحم به نظر می‌رسد، اما هر چقدر هم از آن فرار کنم، چاره‌ای جز پذیرفتن بعضی واقعیت‌های زندگی ندارم. میان همین هجوم فکرها یاد جمله معروف نیچه افتادم که «آنچه مرا نکشد، قوی‌ترم می‌کند.»

    ۲- صبح با دوستم برای پیاده‌روی به پارک رفتم و روزم را با انرژی مضاعفی شروع کردم. همین قدم‌های صبحگاهی انگار ذهنم را هم قبل از شروع روز کمی مرتب کرد.

    ۳- صادقانه، امروز ناراحت بودم؛ برای لحظاتی احساس کردم همان آرمیتای شکننده و آسیب‌پذیر گذشته دوباره برگشته است. با این حال، این بار در گوشه‌وکنار ذهنم صدای منطقم را هم می‌شنیدم که خودش را نشان می‌داد و چیزهایی را یادآوری می‌کرد.

    ۴- امروز یک‌نفس نشستم و «شوهر آهوخانم» را تمام کردم. برای فردا تصمیم دارم سراغ «هنر رندانه به تخم گرفتن» بروم؛ هنری که به نظرم این روزها بیشتر از همیشه به یاد گرفتنش نیاز دارم.

    ۵- امروز آشپزی به عهده شقایق بود. تکه‌های جوجه زعفرانی را که در فر گذاشته بود، خوردم و حسابی لذت بردم. جوجه وقتی زعفرانی و برشته از فر بیرون می‌آید، واقعاً سخت می‌شود در برابرش مقاومت کنم.

    ۶- امروز به این فکر کردم که زندگی در نقطه امن شاید در ظاهر آرام و لذت‌بخش باشد، اما اگر بیش از حد در آن بمانیم، فرصت رشد را از خودمان می‌گیریم و به موجودی شکننده‌تر تبدیل می‌شویم. شاید رشد دقیقاً از جایی شروع می‌شود که مجبور می‌شویم کمی از امنیت همیشگی‌مان فاصله بگیریم.

    ۷- به امروزم از ۱۰ نمره ۶ می‌دهم؛ بیشتر روز درگیر نبرد میان عقل و احساس بودم و این کشمکش در نهایت حسابی کلافه‌ام کرد. با این حال، اینکه توانستم وسط این آشفتگی صدای منطقم را بشنوم و کاملاً تسلیم احساساتم نشوم، برایم بی‌اهمیت نیست.

  32. گزارش نیک، جمعه سی‌ام مردادماه ۱۴۰۵
    سال‌واژه‌ام: جسارت
    نمره‌ی روز: ۶ از ۱۰

    این روزها حس‌وحال انجام کارها را ندارم و خیلی زود خسته می‌شوم، اما همین که مثل قبل به خودم سخت نمی‌گیرم و بابت کم‌کاری‌ها خودم را سرزنش نمی‌کنم، برایم اتفاق خوبی است و از خودم راضی‌ام. می‌دانم این حال ماندگار نیست، یکی دو روز دیگر دوباره حالم بهتر می‌شود، انرژی‌ام برمی‌گردد و دوباره شروع می‌کنم.

    امروز در وبینار، شاهین کلانتری درباره‌ی کتاب جدیدش صحبت کرد و من تصمیم گرفتم سه آنافور برای کتاب آنلاینش بنویسم، مشتاقم در تمرین‌های کتابش سهیم باشم و بخشی از این مسیر را تجربه کنم.
    https://t.me/MashgheBodan

  33. سال واژه: ماراتن معکوس‌.
    صبحانه‌ی متفاوت تمام ماجراست.
    کتاب«چیزهای تیز» را بی وقفه‌خاندم،چون معمایی بود و نمیشد وقفه انداخت. داستان جالبی داشت اما نویسنده باشتاب و بدون ایجاد پروسه‌ی لازم داستان را تمام کرد.
    اندکی آزاد‌نویسی برای آسایش روان.
    برای تمام کردن کتاب« جومپا لاهیری» مرددم.
    یک قسمت کیدراما.
    خیلی گرم و سخت گذشت و دوبار قهوه خوردم.
    قسمت لغت نامه‌ی کیبورد به چه دردی می‌خورد وقتی بارها روی واژه ای اشتباهی دست می‌گذارم تا پیشنهاد واژه درست را بدهد ولی درجا می‌ماسد؟

    🦕امروز هم دخترم هم دایناسور البته که دایناسورتر.

  34. سال‌واژه: ثمربخشی
    در گوگل سرچیدم و در مورد موسیقی بی‌کلام چند مقاله خاندم .
    اندکی از کارهای عقب‌افتاده را انجام دادم.
    به چند موسیقی خوب گوش دادم و نیک‌حال شدم.
    به یک ایده خوب برای پاره‌نویسی کانال تلگرامم رسیدم نوشتن در مورد موسیقی را بسیار خاهانم.
    هم من شعر خوب برای خاندن نداشتم و هم استاد کلانتری شعر نخاندند.
    حسابی به گل و گیاه‌های عزیزم رسیدم.
    https://t.me/sohahashayeb

  35. از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    چهار، بیش‌تر به خاب گذشت.

    امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    کتاب «مادر خوب مادر بد»

    چیزی هم نوشتی؟
    در وعده‌ی صبح، چند صفحه آزادنویسی کردم.

    امروز به کدام خاطره برگشتی؟
    به دبستان و روزی که خوراکیم را به همکلاسی‌ام تعارف کردم. بعد رفتم دفتر از او شکایت کردم که خوراکیم را برداشته.

    از چه چیزی اندوهگینی؟
    از اینکه نزدیک‌ترین آدم زندگیت، مفهوم حرف‌هایت را نفهمد‌.

    نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    https://t.me/hananeveshhtan

  36. گزارش نیک:

    امروز برای پرداخت شهریه به دانشگاه رفتم. اما نه خیلی عادی و معمول مثل همه.
    باید ایرانی‌بازی‌ام را نشان می‌دادم، پس پول‌هایم را داخل جعبه خالی موبایل گذاشتم.
    مسئول دانشگاه یک لبخند زد برای این حرکت که برایتان نگویم؛ مطمئن هستم شب که به خانه برود پول‌هایش را توی جعبه خالی موبایل قایم می‌کند.

    امروز روز ترکی‌ام بود.

    دقت کردم مثل طرح زوج یا فرد ترکی حرف می‌زنم. یک روزهایی یک کلمه هم نمی‌فهمم و یک روزهایی آبی‌احسان.

    بعد از دانشگاه برای خرید چیزی به جایی رفتم، اما آن چیز دیگر نبود؛ پس سراغ چیز دیگری رفتم، اما برای خرید آن چیز دیگر هم اطمینانی نداشتم.
    پس هیچ‌چیزی نخریدم.

    وبینار را نبودم اما فایل صوتی آن را در آخر شب وقتی سردردم به اوج رسیده بود، گوش دادم.

  37. به‌نام خدا
    گزارش نیک ۱۰۱:
    امروز صبح وقتی از خواب بیدار می‌شوم هنوز خستگی دیروز در تنم ماندگار است. بی‌توجه به آن، به سراغ تایپ کردن می‌روم. نمی‌دانم شاید صفحات صبحگاهی را تایپ می‌کنم و از قوانین ‌آن سر‌پیچی می‌کنم. تایپ کردن در لپ‌تاپ دلچسب‌تر از نت گوشی است، همه‌‌ی علامتهای کلمه‌ها موجود است. اما در نت گوشی، فونتی که من از آن استفاده می‌کنم فاقد علامت‌های تشدید و کسره و چند علامت دیگر است. باید فکری برای فونت نت گوشی‌ام بکنم. دلم می‌گیرد وقتی کلمه‌ای را کامل نمی‌نویسم. انگار حق کلمه را ادا نکرده‌ام.
    امروز جمعه‌ست و برنامه این است که متفاوت بخانم. اما یادم می‌آید دیروز هیچ کتابی نخانده‌‌ام. دلتنگ‌ می‌شوم و به سراغ کتابهای روزمره‌ام می‌روم. اول از کتاب فرهنگواره‌ی زبان فارسی شروع می‌کنم. ادامه‌ی مبحث «معیارمان برای انتخاب کلمات چه باشد؟ »را می‌خانم. برایم جالب است با معادل‌سازی، می‌توان از روش نوینی برای استفاده از واژگان کهن و متروک بهره برد.
    دو فصلی از کتاب خسرو خوبان را می‌خانم و کیفور از نثر کتاب، ادامه‌اش را برای فردا می‌گذارم.
    بعد از ظهر بی‌حوصله از خاندن و نوشتن، فیلم «Angle of mine» را می‌بینم. خیلی فیلم جالبی است. مادرانه‌ای متفاوت، با پایانی خوش‌آیند. از آن فیلم‌هایی است که تا مدت‌ها در ذهنم می‌ماند.
    عصر در وبینارنویسنده‌ساز شرکت می‌کنم. امروز آقای کلانتری درباره‌ی نوشتن کتاب تازه‌ای درباره‌ی یادداشت‌های روزانه و روزانه‌نویسی خبر می‌دهند. خبر خیلی خوشی است. خوشحالم که کتاب تازه‌ای از ایشان می‌خانم و چه کار قشنگی کردند که هر روز روند نگارش مطالب این کتاب را برای همسفرانشان منتشر می‌کنند. این کار ایشان این امکان را به ما می‌دهد که هرروز مطالب جدیدی درباره‌ی روزنویسی (نام کتاب است و چه نام زیبایی است.) بیاموزیم و الهام بخش ما می‌شود برای نوشتن روزنویسی‌های بهتر. در ادامه‌ی وبینار ایشان متن آغازین کتاب را می‌خوانند که خیلی دلنشین است. و در نهایت توضیحات بیشتری درباره‌ی کتاب و روزنویسی می‌دهند که شنیدنی است. وبینار‌ها اوقات خوشی هستند.
    غروب جمعه است و هوای ‌پیاده‌روی به سرم می‌زند. گشتی در پارک حوالی خانه می‌زنم. روز تعطیل است و پارک پر از زندگی.
    سر شب به سراغ کتاب «در حال و هوای جوانی» شاهرخ مسکوب می‌روم. برایم جالب است این قالب از روزنویسی، از خاندن روزنویسی‌های شاهرخ مسکوب خیلی لذت می‌برم و از غربت جمعه‌ام می‌کاهد و کتاب جایش را کنار کتابهای روزانه‌ام باز‌می‌کند.
    امروز که حرف از روزنویسی می‌شود و من به گزارش‌های نیکی که تا امروز نوشتم می‌اندیشم. (همیشه از رونویسی کتاب‌ها لذت می‌برم. از کودکی هم به مشق نوشتن علاقه داشتم. کتاب که می‌خوانم بخش‌هایی از کتاب که برایم جالب است را رونویسی می‌کنم، این عادت دیرینه‌ام است. با این کار احساس می‌کنم که این بخش از کتاب، از قلم من جاری می‌شود و شاید اندکی از حس ‌و حال نویسنده هنگام نوشتن کتاب را کشف کنم. البته رونویسی یکی از تمرین‌های نویسندگی هم می‌باشد و من از انجام دادنش خیلی لذت می‌برم.) با خودم فکر کردم درست است که رونویسی کاری است که هر روز انجام می‌دهم، اما شاید جالب نباشد در گزارش‌ نیک از رونویسی کتابهایم بنویسم و لذت خاندن آن‌ها را برای خودم محفوظ بدارم. و تصمیم گرفتم از این به بعد گزارش‌های نیکم قصه‌ای باشد از روزمرگی‌ام. امیدوارم خاندنی باشد.
    از شب که بیشتر می‌گذرد حوصله‌ی نوشتن پیدا می‌کنم و با واژگان جدیدی که در طول هفته با آنها آشنا شده‌ام می‌نویسم، بیشتر آزاد نویسی، نامه و شکرگزاری. امیدوارم چند‌تایی از این واژگان، به واژگان فعالم بپیوندند.
    شب که به آخر می‌رسد به دنبال سودمندی امروز، دوباره روزم را یاد‌آوری می‌کنم. اما دستم خالی می‌شود از سودمندی‌، و خیالم خوش می‌شود از خبر خوشی که امروز شنیده‌ام.
    محبوب امروز: ربایش‌گاه
    شب‌ها شعر تَری می‌شوی میان گلوی‌ام. به رُبایش‌گاهِ بازوانم می‌لغزی و ماهِ مجذوب بر گِردِ آفتاب، حلقه می‌اندازد.
    (خدا را شکر مشکل نُت گوشی‌ام حل می‌شود.)

  38. نمره روز ۶ از ۱۰ روز کوتاهی بود. پنج عصر بیدار شدم و دوازده و نیم رفتم که بخوابم. کلا ۷ ساعت. دو ساعتشم برق نبود و گوشیم شارژ نداشت. میمونه ۵ ساعت. توی این پنج ساعتم کار خاصی نکردم فقط کارای معمول؛ ۱. روتین پوستی ۲. خواب و خوراک ۳. یک عدد شعر نوشتم ۴. شعر خوب خوندم ۵. کتاب خوندم ۶. یه کوچولو آزاد نویسی

    پی نوشت: بعد از ثبت گزارش متوجه شدم گزارش نیکمو در صفحه اشتباه ثبت کردم. عذرخواهی میکنم. 🙏

  39. ١. شعر های حسین صفا رو خوندم و خیلی گریه کردم به‌خاطر یکی‌شون. به این قضیه فکر کردم که تازگیا چقدر راحت‌تر می‌گریم.

    ٢. بعد از چند روز نوشتن با سیستم رو شروع کردم. همین‌طور گزارش نیک رو.

    ٣. به مرتب بودن اطرافم توجه کردم.

    ۴. آبگوشت خوردم.

    ۵. هر رو ز کلی تصمیم می‌گیرم و فکر می‌کنم باید در روز حداقل یک تصمیم بگیرم تا ترافیک نشه.

  40. 1. آزادنویسی کردم. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم حرفی برای گفتن ندارم اما همین که شروع می‌کنم کلمات خودشان را بیرون می‌ریزند.
    2. پیاده‌روی کردم. آنقدر که پاهایم در انتها خسته و خوشحال بودند.
    3. کتابفروشی رفتم. یک کتاب قیمت قدیم پیدا کردم. به‌قدری خوشحال شدم که انگار اسمم در قرعه‌کشی درآمده است. این خوشحالی بیشتر مایه تاسفم بود.
    4. آناکارنینا خواندم. گاهی سریع و روان پیش می‌روم و گاهی در چند صفحه گیر می‌کنم. امروز زیاد خواندم. وقتی به توضیحات بیست صفحه‌ای درباره‌ی وضعیت دهقانان و کشاورزی رسید گیر کردم. این قسمت‌ها حوصله‌ی بیشتری می‌طلبد.
    5. وبینار نویسنده‌ساز را نبودم ولی خیلی دلم می‌خواهد در فرصتی فایل ضبط شده‌اش را گوش بدهم.
    6. و انجام چند خرده‌کار دیگر.

  41. امروز صبح رسیدم تهران‌. نرسیده کمی از کتاب «رساله‌ای کوچک در باب فضیلت‌های بزرگ» خواندم. بخش مقدمه را که دربارهٔ خود فضیلت بود. پیش‌تر بخش‌هایی از این کتاب را خوانده بودم، کمی دشوار به نظر می‌رسد اما شیوهٔ طرح بحثش را دوست دارم. دیروز در آخرین فرصت، این کتاب را هم در کوله‌ام گذاشتم‌. گمانم این است که آن انتخاب ده کلمه، ادامه‌ای دارد و چون سفرم چند هفته‌ای طول می‌کشد، گفتم این کتاب همراهم باشد تا کمکم کند.
    بماند که سنگین‌باری در سفر سخت است.
    رسیدم و خواهرم آمد دنبالم.
    امروز برادرزاده‌ام کنکور داشت و دوست داشتم بعد از کنکور ببینمش. خیلی زحمت کشیده بود و خدا را شکر راضی بود.
    در وبینار نویسنده‌ساز هم شرکت کردم. بحث ژورنالینگ بود.
    امروز همه‌اش جمع بودیم. وسط فرصت کردم چند سطری بنویسم و یادداشت کانال را نیز پست کنم و کمی «شاهنامه» بخوانم. آخر وقت فصل اول و دوم یکی از ترجمه‌های «دن کیشوت» را خواندم. «شاهنامه» را هم ادامه دادم.
    تهران دیگر برایم مثل سابق نیست‌. بعد از برادرم هر بار تهران آمده‌ام، غم در دلم خانه کرده‌. عصر به مزار برادرم رفتیم. سخت است. هنوز باور ندارم انگار و کلی کاش پس ذهنم است.

  42. شجاعت
    یکم بیشتر خوابیدم. یک سفر کوتاه کردم. بین لباس‌های انبوه استوک گشتم. خریدیدم. زیادتر رقصیدم. در کامپوتر نوشتم هزار و پانصد کلمه. کانالم را آب و جارو کردم. بعد کمی خط خطی و روز تمام شد.

  43. سال‌واژه:استمرار
    نمیشه گفت روز عالی رو گذروندم ولی در مقابل تلخی های که داشت شیرینی های زیادی هم داشت بی انصافی نکنم و نکتش این بود که تسلیم نشدم و تلاش کردم که به شیرینی هاش هم برسه
    یکی از شیرینی هاش این بود که تصمیم گرفتم تغییرات خیلی بزرگ تو زندگیم ایجاد کنم …

  44. ویل‌ویلی

    ۱. یک شعر کوتاه نوشتم.
    ۲. فرهنگ شخصی‌ نوشتم.
    ۳. یقه‌ی پیراهنم را دوختم.
    ۴. اتاقم را تمیز کردم.
    ۵. با دوستم حرف زدم.
    ۶. پارچه‌‌هایم را اتو کردم.
    ۷. روزگفتار ضبط کردم.
    ۸. نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    https://t.me/havirism

  45. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    نکات کج‌رفتاری را نوشتم.
    زبان خاندم.
    آگهی‌های کار را نگاهی انداختم که اگر از آن‌ جای دیروزی تماس نگرفتند. از جای دیگری بگیرند.
    شعر سرودم. نه یکی که دو تا.
    نویسنده‌ساز را بودم.
    اسطوره‌کاوی‌مان هم برقرار بود.

  46. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    ساعت ۷ با صدای زنگ هشدار گوشی‌ام بیدار شدم. این‌قدر غرق خواب‌دیدن بودم که تا چند لحظه نمی‌فهمیدم چرا باید آن ساعت صبح روز جمعه از خواب بیدار شوم. یادم آمد. می‌خواست برای مامانم نوبت دکتر بگیرم. با عجله شماره گرفتم. بعد از گرفتن چند عدد، صدا گفت: «ظرفیت پزشک تکمیل شده است». به ساعت نگاه کردم؛ هفت و سه دقیقه بود. باورنکردنی بود. امروز هم نشد. صبحانه خوردم و به پرنده‌ها رسیدگی کردم.
    ساعت نُه رفتم پیش مامانم و قضیه را گفتم.
    ناهار پختم.
    مطلبی دربارهٔ کتاب «صد سال تنهایی» نوشتم و در کانالم گذاشتم.
    دخترم از صبح گلودرد داشت. برایش سوپ درست کردم و حواسم بود که آب و مایعات گرم بنوشد.
    شب خانهٔ پدر شوهرم دعوت بودیم، زنگ زدم و گفتم به خاطر بیماری دخترم نمی‌رویم.
    گزارش نیک دوستان را خواندم.
    سه فصل از کتاب «نام من سرخ» را خواندم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    همسرم که شب آمد، دخترم را بردیم بیمارستان. دکتر تشخیص ویروس داد. داروها را گرفتیم و به خانه آمدیم.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  47. ظهر با مامانم رفتیم کافه. جر و بحث صبح با بابام امونش رو بریده بود. روی چایی که برای بابام برده بود کمی کف بود. بابام شاکی شده بود و مثل همیشه دعوا. با صدای داد و فریاد بیدار شدم. کمی طول کشید تا بفهمم چی شده. وقتی فهمیدم داستان چیه می‌خواستم بگم پدر من، به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه‌ی شادی که گذشت، غصه هم خواهد رفت، چقدر سخت می‌گیری زندگی رو. اما نگفتم و این تنش دامن نزدم. بعد یه ساعت دیدم بابام ول نمی‌کنه و به هر چایی که می‌خواد بخوره مثل جام جهان‌نما نگاه می‌کنه و دنبال حباب می‌گرده به مامانم گفتم بریم بیرون.

    از آسانسور طبقه‌ی دوم پاساژ خارج شدیم. غرفه‌های موقت روبرو توجهم رو جلب کرد. در مسیر کافه استند روز ملی عسل رو دیدم و همونجا به مامانم تبریک گفتم. وارد کافه شدیم و همون همیشگی رو سفارش دادیم. مدتی بعد برق رفت. اول فکر کردم جبران دیروزه که قرار بود برق بره و نرفته بود. اما بعد فهمیدیم که فقط فیوز کافه پریده و بقیه‌ی مجتمع برق دارن. همون همیشگی رو خوردیم و اومدیم بیرون. اسمسی دریافت کردم که قرار عصر رو لغو می‌کرد. تمام برنامه‌ی امروزم حول اون چیده شده بود. قرار عصر نباشه چه کنم پس؟ کمی فکر کردم و نتیجه‌ای نرسیدم. برای هیچ چیز دیگه‌ای آمادگی نداشتم. در راه برگشت مردی را دیدم که به محض اضافه شدن چند کارتن خالی به سطل زبانه بلند شد تا آن‌ها را بردارد. دقت که کردم دیدم چرخ‌دستی را پارک کرده بود و در سایه استراحت می‌کرد. با این مشکلاتی که آدم می‌بینه، می‌خواد کمک کنه و کاری از دستش بر نمیاد چه باید کرد؟ فقط ذهنم مشوش می‌شه.

    رسیدیم خونه. وسط ناهار ، کد برنامه‌ی قرعه‌کشی مسابقات دوحذفی تخته نرد که دیروز رفته بودم درونم رو قلقلک داد. دیروز در مورد الگوریتم استاندارد مسابقات دوحذفی تحقیق کرده بودم. برام جالب بود جدولش رو چطور می‌چینن. بعد رفتم کد برنامه رو که گرفته بودم نگاه کردم و با کمک هوش مصنوعی تحلیل کردیم. اصلا بر اون مبنا طراحی نشده بود. فقط صرفا هر دو نفری که بازی نداشتن رو با هم مینداخت. هر وقت کسی دو باخته می‌شد رو از جدول حذف می‌کرد. بهش پیام دادم و صحبت کردیم. گفت برای صرفه‌جویی در زمان این کار رو کرده تا زودتر تموم بشه. همینطوری طولانیه. راست می‌گفت. دیروز از نه و نیم تا نزدیکای سه طول کشید. این وسط چیزی که آزارم داد این بود که چند وقت بود کد نخونده بودم. به جای روضه خوندن و عزا گرفتن تصمیم گرفتم ویدئوهای آموزشی یوتیوبی که لازمه رو دانلود کنم و در آپارات بذارم که در صورت ایجاد بحران تازه، لنگ نمونم.

    به خاطر اینترنت قوی که داریم مجبورم موقع دانلودها پای سیستم بشینم که اگه قطع شد دوباره بزنم. کمی فایل‌های صوتی تصادفی هم گوش دادم در مورد رابطه و کجا پارتنر پیدا کنیم و اینا و یکی دیگه هم در مورد پرونده‌ی تجاوز یکی از بازیگرها بود. از نوارخالی بهتر بودن. چیزی که برام جالب بود در هر دو فایل، این بود که فقط از زاویه‌ی خودشون به دنیا نگاه می‌کردن. تو حرف همه می‌گن دیکتاتوری بده اما وقتی صحبت می‌کنن و نظرات خودشون رو می‌گن انتظار دارن همه موافقت کنن. مخصوصا اگه ظلمی بهشون وارد شده باشه. کسی هم خلاف نظرشون رو بگه حتی اگه تجربه‌ی زیسته‌اش باشه، به همدستی با مجرم محکوم میشه یا قضاوت میشه. همه قبول داشتن بهش ظلم شده، دعوتش کرده بودن و خودش اونجا بود. کسی فقط یه جمله درباره‌ی مجازات گفت که نه اعدام خوبه و نه شلاق بازدارنده‌اس. پاسخی که شنید این بود که طلبکار هم شدم. یعنی می‌خوام بگم عدالت هم نسبیه. عدالت یعنی هر چی به نفع منه و گور بابای بقیه.

    یا مثلا دو نفر تو خیابون آشنا شدن و به دوستی و ازدواج ختم شده و موفق بوده. حالا چون شما دو نفر که دارین صحبت می‌کنین خوشتون نمیاد از آشنایی در خیابون، کلا بده؟ یا چون کیس‌های موفق دوروبرتون نداشتین که تو خیابون آشنا شده باشن نمیشه تو خیابون آشنا شد؟ فقط تو دانشگاه و محل کار خوبه که شما در اطرافیان دیدین؟ اتفاقا من یه کیس موفق ازدواج می‌شناسم که تو خیابون آشنا شدن. با همین شماره دادن معمولی پسره به دختره. از طرف دیگه، محل آشنایی واقعا مهم‌تر از خود اون شخصه که انقدر برجسته شده؟ واقعا نمی‌فهمم. کاش یه پلن دوم برای کارهام بچینم که بلای امروز دیگه سرم نیاد.

  48. سال‌واژه: اندیشه‌نگار
    طنین

    دو روز است پای یوتیوب نرفته‌ام. دو روز است پای نوشتن هم نرفته‌ام. دو روز است بیشترِ روز به کارم در آموزشگاه زبان چسبیده‌ام؛ حساب و کتاب و گرفتن حقوق، نوشتن برنامه‌ی کلاس‌های ترم جدید و راه انداختن کانال برای گروه‌های کلاسم. باید اقرار کنم وقتی نمی‌خوانم و نمی‌نویسم عذاب وجدان دارم، اما در این دو روز به در و دیوار کلاس زبان‌ام هم رسیدم.

    ایده‌ای که این هفته به سرم زد این بود که: تفاوت اندیشیدن به حرف کسی با تبدیل آن به نوشته چیست؟

    کسی حرفی می‌زند و تو فقط فکر می‌کنی حق با اوست. متوجه می‌شوی خودت انجام این کار مهم را فراموش کرده بودی؛ اما واقعاً این که صدای درونی‌ات در ندایی بیرونی طنین‌انداز شود و تو را به انجام کار بازگرداند، چقدر خوب است؟

      
    ۱. برای وبلاگم با عنوان ( شجاعتِ شروع) مطلبی نوشتم.

    ۲. کمی تمیزکاری و ناهار پختن

    ۳. دخترم را عصر به «خانه بازی» جیلی‌بلی در پیروزی بردیم و در بهارستان، یک کیف خریدم.

    ۴. همسرم ما را به دفتر کارش برد و برایم نوشیدنی با چهار نوع عرق گیاهی و اندکی قهوه درست کرد.

    ۵.شام در پیتزا سیب خوردیم.

    ۶. قبل از خواب، اندکی در میانه‌ی صفحات رمان «از شیطان آموخت و سوزاند» درنگ کردم و سپس سراغ «دون کیشوت» رفتم؛ آن هم با ترجمه‌ی بی‌بدیل محمد قاضی، که گویی زبان رمان را دوباره از نو آفریده است.

    https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite

  49. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «پستاندار درون»

    صفحات صبحگاهی به گمان که ننوشتم. همه‌اش دوست داشتم بخوابم.
    امروز باز هم زاویه‌ی خورشید کمی ملایم‌تر شده بود. این را پنجره‌ی اتاقم می‌گفت. نرمی خفیفِ نورِ امروز، دانه‌ی ذوقِ دلم را قلقلک داد.
    روز آرامی بود. ابرهای تپل و جوانه‌های درخت توی حیاط که نامش را نمی‌دانم نوید پاییز را می‌دادند.‌
    گویا از انقلاب تابستان رد شده‌ایم و نرم‌نرمک به اعتدال پاییز نزدیک می‌شویم.

    آخرای تابستان باید درخت سه‌پستان حیاط را قطع کنیم؛ وقتی این را به سارا می‌گویم غم در چشمانش می‌نشیند. کمی سکوت می‌کند و بعد با چشمانی که برق راه‌حلی در آن‌هاست می‌گوید:
    – «نه، اگه قطع‌اش کنیم گنجشکا ناراحت می‌‌شن، چون دیگه خونه ندارن.»
    + آن یکی درخت آخری در باغچه می‌شود خانه‌ی جدیدشان.
    – «یعنی این درخته برای همیشه می‌میره؟»
    + نه عزیزم، دانه‌اش را جای دیگری می‌کاریم، این درخت مناسب حیاط نیست.
    – «پس چرا تو حیاط کاشتیش؟»
    + من نکاشتم، خود گنجشک‌ها دانه‌اش را انداخته‌اند توی باغچه.
    – «می‌تونیم جاش دونه‌ی پنبه بکاریم؟»
    + نه عزیزم، آن هم مناسب باغچه نیست.
    – «ای بابا».

    _ نویسنده‌ساز را بودم. امروز آقای کلانتری از روزنویسی گفت.
    _ چند روز است سرما خورده‌ام، شامم سوپ بود. وقتی سوپ رقیق را هم می‌زدم یاد بی‌بی افتادم. نبودش چه غریب و دردناک است.

    https://t.me/mahnaz_roointan

  50. سلام. امروز که دومین روز گزارش نیک من است نمیدانم از چه حرف بزنم. از عملکرد امروزم؟ خب، وقتی به امروزم نگاه می کنم انگار کار خاصی نکرده ام. نه که کاری انجام ندادم کاری که به دلم بنشیند و احساس کنم در آن روز کار مفیدی تلقی شود انجام نشد. ای داد از آدم هایی که وسط نوشتن تو می آیند و حرف های الکی می زنند و رشته افکارت پاره می شود. بابا خانواده ی عزیز من، من الان کار مهم تری دارم و مزاحم من نشوید دارم گزارش نیکم را می نویسم. این را با خودم می گویم. شاید اگر کاری را که در حال انجامش هستم به آن ها بگویم، با خودشان بگویند یعنی نوشتن تو از حرف های ما مهم تر است؟ بله که مهم است من به نوشتن بیشتر از هر چیزی اهمیت میدهم حتی حرف های مهم شما.
    اینجور آدم ها شما را درک نمی کنند و فقط می خواهند حرف خودشان را به کرسی بنشانند و با این کار انگار احساس قدرت می کنند. اجازه دهید آدم ها گاهی با خودشان تنها باشند، بلکه بتوانند کاری برای خودشان بکنند. کاری که هیچ کس جز خودشان نمی تواند انجام دهد.
    بزارید کمی تنها باشند و برای کاری که به آن علاقمند هستند وقت بگذارند بلکه آرامش پیدا کنند. خلاصه سرتان را درد نمی آورم کجا بودم؟
    بله در حال نوشتن گزارش نیک بودم که رشته ی افکارم را از دست دادم. اینکه امروز من چه کارهایی انجام دادم. امروز روز جمعه بود و من تصمیم گرفتم که تمام روزهای هفته را با روتین خاصی پیش ببرم و کارهایی که مفید هستند و به رشد و توسعه من کمک می کند انجام دهم. من امروز که از خواب بیدار شدم باز رفتم ادامه تایپ متنم را انجام دادم. بعد رفتم سراغ عادت روزانه بعدی که شکرگزاری است. شکرگزاری کردم. صبحانه را خوردم خدا را شکر که می توانیم چیزی بخوریم این واقعا نعمت است. که تو هر روز چیزی برای خوردن داشته باشی و اصلا اینکه بتوانی بخوری و از آن لذت ببری جای شکر دارد. امروز به نظرم پیچیده بود. ورزش صبحگاهی امروز به ورزش ظهرگاهی تبدیل شد؛ ولی خب بالاخره انجام شد. همین که شما بتوانی طبق عادت یک سری کارها را انجام بدهی که برایت مفید و ضروری هستند و به تو حال خوب می دهند خوشحال کننده است.
    ساعت تقریبا نزدیک ۱۳ شده بود. من بعد از ورزش سرراغ ماسماسکم یعنی گوشی رفتم. امان از دست این گوشی ها که اگر اندک سری به آنها بزنی بیچاره ات می کنند و تو را با خودشان همراه میکنند که متوجه نمیشوی زمانت را چطور هدر میدهند و کلاه سرت میگذارند. بعد از خوردن ناهار تلویزیون یک فیلم هندی را نشان میداد و چون من به آن فیلم علاقه داشتم نشستم و آن را نگاه کردم. ساعت را نگاه کردم نزدیک ۱۶ بود بهتر است بگویم ۱۵:۵۰ بود. این فیلم ها هم آدم را محو خودشان میکنند چنان غرق میشوی که گاهی فکر میکنی به عنوان یکی از بازیگرها نقش را بازی می کنی. به داخل اتاق رفتم و کتاب را باز کردم آن را خواندم. وقتی کتاب میخوانم احساس میکنم در گوشه ای از دنیای خودم با دوستی که نظیر او نیست حرف میزنم. دوستی که در این دنیا وجود ندارد و مانند فرشته هاست آنقدر آرامش میگیرم و حالم روبه راه میشود که فکرش را هم نمی کنید.
    تا ساعت ۱۶:۳۰ کتاب را خواندم اما به نسبت روزهای قبل کمتر خواندم. دلیلش هم این بود که خواهرم آمد و کاری داشت و به من گفت که بیرون بروم تا به کارش برسد. من هم به ناچار و ناخشنود از اتاق بیرون رفتم و دوباره گوشی را گرفتم و الکی چرخ زدم. حتی از این قضیه هم ناراحتم که نتوانستم در کانال شاهین کلانتری بروم و مطالبش را بخوانم انگار امروز روز من نبود.
    آه عمیق میکشم و ناراحت میشوم. اما وقتی به ساعت نگاه می کنم ذوقی سرشار از عشق در من جریان می یابد ساعت چند است؟ نزدیک ۱۷ یعنی اگر بخواهم دقیق بگویم ۱۶:۵۵ دقیقه. سریع بلند میشوم و به سراغ گوشی همراهم که در شارژ بود می روم و ایترنت را روشن میکنم و روی لینک کلیک می کنم. من عاشق این کلاسم چون با دوستانی همراه می شوم که از جنس من هستند.
    اما حیف که دو روز است کلاس نیم ساعته تمام میشود. مطالبی که امروز از آن صحبت شد هم ارزشمند بود. چطور بتوانیم روزنویسی را به کاری شیرین تبدیل کنیم؟ کتابی بود که شاهین کلانتری تصمیم گرفته بود آن را به صورت آنلاین بنویسد. کمی از آن را برایمان خواند. جالب بود.
    به نظرم روز نویسی باعث می شود تمام افکارت و آنچه را در طول روز تجربه کردی چه خوب یا بد روی کاغذ بریزی، لذت ببری و آرامش بگیری.
    وبینار مدرسه ی نویسندگی تمام شد و چون روز جمعه بود تصمیم گرفتیم که بیرون برویم و حال و هوایمان را عوض کنیم‌. خانوادگی آماده شدیم و به دل خیابان زدیم. هوا خنک و دلنشین بود. باد لای موهایت پیچ میخورد و آن را نوازش می کرد. شهر شلوغ بود طوری که همه بیرون بودند. خب قطع به یقین هم همین است. چون روز روز جمعه بود و تقریبا همه در کنار خانواده هستند‌.
    من با آهنگ پلی شده ضبط ماشین همراهی و آن را زمزمه میکردم. اصلا در حال و هوای خودم بودم. تا به مقصد رسیدیم. در بازار قدم زدیم فروشگاه ها را نگاه کردیم. همه در حال قدم زدن و نگاه کردن به فروشگاه بودند اما کمتر کسی خرید می کرد.
    این یعنی وضع اقتصادی مردم خوب نیست؟ نه بابا اینطور هم نیست شاید کسی نمیخواهد چیزی بخرد. فقط بیرون آمده که کمی حالش عوض شود. این فکرهای منفی چیست که ذهن آدم ها از خود می سازند؟
    انگار اگر همه خرید کنند یعنی پولدارند. شاید کسی فقط آمده تا قدم بزند و از هوای خنک لذت ببرد. کس دیگری کار مهمی دارد و آن را انجام میدهد. و یک نفر هم هست که خرید ضروری دارد و میخواهد خرید کند.
    مگر حتما همه باید خرید کنند؟ نه حتما وجود ندارد و لزومی در کار نیست.
    هر کس خرید دارد انجام میدهد دیگر به کسی چه مربوط است هان؟
    ما هم خرید خود را انجام دادیم و از فروشگاه بیرون آمدیم و به خانه برگشتیم.
    اتفاقات زیاد دیگری هم افتاد اما از حوصله ی شما خارج است.
    درست است روزم را آنطور که میخواستم سپری نکردم. اما من فکر میکردم حرفی برای گفتن ندارم و چیزی نمی نویسم.
    اما دیدید که این طومار را نوشتم.
    بنویسید حتی اگر چیزی برای گفتن ندارید. شما وقتی شروع به نوشتن میکنید کلمات و حرف های زیادی خود را به در و دیوار میکوبند تا آن ها را بنویسید. آن وقت نمیدانید از چه بگویید که خود آن هم گرفتاری است.
    در آخر هم از خداوند مهربان سپاسگزارم که اجازه داد یک روز دیگر زنده بمانم و زندگی کنم.

  51. سال واژه‌ام: ساده.
    سعی کردم ساده و بدون قیدوبندی، کاغذی را از واژه‌ها پر کنم، فیلم ببینم و چیزهایی برای بهتر شدن زندگی از شخصیت‌های فیلم یاد بگیرم، موسیقی گوش بدهم، به دنبال فقط تأیید گرفتن از دیگران نباشم و هر روز پله‌ای دیگر از رشد بالا روم.
    به خودم هشت می‌دهم که با همه بی‌حوصلگی و اینکه دلم می‌خاست امروز فقط استراحت کنم و هیچ کاری انجام ندهم، بازهم نوشتن صبحگاهی را ادامه دادم، آزادنویسی کردم و در وبینار نویسنده‌ساز هم بودم. چیزهای متفاوت و خوبی درباره نوشتن روزانه یاد گرفتم و در آخر به آهنگ قشنگ و گوش‌نوازی که استاد گذاشته بود، گوش سپردم.
    در گفت‌وگوهای امروز هم فهمیدم که باید جرأت نه گفتن را پیدا کنی، وگرنه هر دفعه مجبور می‌شوی درد بله‌ای را که گفته‌ای، بکشی.
    رمان بوف کور را در سایت استاد پیدا کردم و شروع به خاندنش خاهم کرد. به اضافه آن، اسم چندتا کتاب را هم از لیست کتاب‌ها برداشتم تا بخرم.
    از خوردن نان سیر و بورکی که مادر درست کرد، خیلی لذت بردم. جالب اینجا بود که خمیر بورک تمام شد و ما هم مواد را در نان لواش گذاشتیم و کمی گریل کردیم در ماهیتابه. آن هم جای شما خالی، خیلی خوش‌مزه شده بود.
    از رویاپردازی درباره رفتن به تهران و یادگرفتن آموزش سرامیک و روکش ماشین و کار کردن پیش پدرم که صافکار است، لذت می‌برم، چون از دنیای ماشین‌ها خیلی خوشم می‌آید.
    با کسی تماس نگرفتم، کلاً با تلفن حرف زدن راحت نیستم و یک‌جوری فقط می‌خام زود قطع کنم. مستقیم و رو در رو با کسی راحت‌تر می‌توانم حرف‌هایم را بزنم.
    پدرم گردوی بومی گرفته بود و من اینقدر گردوی سبز دوست دارم که الان دست‌هایم بدجور سیاه شده‌اند. با اینکه حمام هم رفتم، بازهم انگار رفته‌ام در معدن کار کرده‌ام.
    خب، روز جمعه هم این‌جوری گذشت، ساده و خودمانی، پر از لحظه‌های شیرین زندگی، به دور از هیاهوی این دنیا.

  52. گزارش نیک ‏
    سال واژه: تداوم
    ‏1-ساعت شش بیدار شدم تا زنگ بزنم به دختر خواهر شوهر که در نبود مادرش مبادا برای کنکور خواب بماند. که خودش از ساعت پنج بیدار ‏شده بود. و بعد دوباره تا هشت خوابیدم. ‏‏ ‏
    ‏2-تمرین کلاس روز سه‌شنبه را نوشتم و ویرایش آن را گذاشتم برای بعدازظهر. ‏
    ‏3-چند روز بود که ذهنم درگیر داستان دن کیشوت بود. فکر می‌کنم در یکی از وبینارهای استاد کلانتری به آن اشاره ‏شده ‏بود.‏
    ‏ چندین سال پیش کتاب را خوانده بودم. داخل کتابخانه کتاب را پیدا نکردم. احتمالا ویلای بابلسر یا خانه‌ی پدری مانده باشد‎. ‎
    وارد سایت ایران صدا شدم در آنجا پیداش کردم و با انجام کارهای خانه شروع کردم به گوش دادن پادکست. ‏
    ‏4-بعد از گوش دادن شش فصل از دوازده فصل کتاب کارهای من و پختن غذا هم تمام شد. ‏
    ‏5-ساعت پنج به وقت وبینار با استاد کلانتری
    در وبینار استاد صحبت از روزنویسی یا ژورنال‌نویسی کردند که آن را به شیرین‌ترین کار هر روزمان تبدیل کنیم‎. ‎
    نوشتن آنافورا در تاریخ 30تیرماه 1405‏ به تقلید از استاد…..
    ‎-‎من روزنویسی می‌کنیم تا بدانم که هر روز در کارم برای نوشتن و خواندن تداوم دارم و اینکه تنها کاری‌ست که ‏حالم را خوب می‌کند و نمی‌خواهم در روزمرگی‌ها آن را از یاد ببرم.‎
    ‎-‎من روزنویسی می‌کنم تا روند پیشرفت کار خود را در کارهای روزانه‌ام را ثبت کنم‎. ‎
    ‎-‎من روزنویسی میکنم تا لحظه‌هاتم که با عشق به نوشتن و خواندن می‌گذرد را هر روز به خود یادآوری کنم‎.‎
    ‏ 6-از یک تا ده به خودم نمره‌ی 6 میدم. ‏
    تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار
    ‏ ‏
    ‎-‎
    ‏ ‏
    ‏.‏

  53. سال واژه‌ام پایندگی.
    امروزم.
    امروزم یک گفتگوی دوستانه همراه پاپ کورن داشت.
    امروزم بوی محبت دست‌های یک عزیز را داشت.
    امروز م کدورت نداشت.
    امروزم خواندن کتاب دولت و فرزانگی، شب هول داشت‌.
    امروزم جولیا کامرون، درس خواندن داشت.
    امروزم بدخلقی نداشت.
    امروزم بافتن موهایم، چندین صفحه آزاد نویسی داشت‌.
    امروزم سردرگمی نداشت.
    امروز م. از حریق باد نصرت رحمانی شعر، رونویسی داشت.
    امروز طعم کیک شکلاتی کنار چای را داشت.

    https://t.me/maryamebrahimi21

  54. زِلّ لحظه‌ها

    روزهای قاراش‌میشی‌ست. احساسات درهم. غم، خوشحالی، تردید. نمی‌دانم از اینکه دارم دو روز دیگر برمی‌گردم خوشحال باشم یا ناراحت. انگار جسم و روحم جدا شده باشند و این راه استانبول به تهران، بند نافم باشد. چه بروم دلتنگم، چه بمانم دلتنگم. شاید من دلتنگ زاییده شده‌ام. نقصی مادرزادی‌ست. کاریش هم نمی‌شود کرد.

    چمدان‌ها ولو وسط پذیرایی، خبر رفتن می‌دهند. غم می‌آورند و راه گلو و دل ما را می‌بندند.

    از این لحظاتِ آخر چطور باید استفاده کنم؟ توی چشمانش زل بزنم؟ گریه کنم؟ ببوسمش؟ حرف بزنم؟ سکوت کنم؟ بازی کنیم؟
    مثل وقتی می‌‌ماند که به کتا‌ب‌فروشی می‌روم. عاشقش هستم. بویش، شکلش، پرسه زدن توی تمام کتاب‌هایش. اما وقتی می‌رسم نمی‌دانم از کجا و چطور شروع کنم. نمی‌دانم ببینم، بخانم، نگاه کنم، عکس بگیرم… کدام کتاب را؟ من هیچ‌وقت به تمام کتاب‌های کتاب‌فروشی نمی‌رسم. من هیچ‌وقت به تمام این لحظات زیاد کم، این لحظات ابلهِ باهم بودن نمی‌رسم.

    امروز گزارشی پا‌ک‌نویس نکردم. چیزی نخاندم. باید بروم. بروم و به این زِلّ لحظه‌ها زُل بزنم. و فحششان دهم.
    فحششان می‌دهم.

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #گزارش_نیک

  55. دلم نمی‌خابد بخاهد. از امروز همینکه نوشتم و پست بود و انتقال مطالبِ از پیش نوشته شده به سایت بود و رفتن به مراسم ختم پدرِ دوست و گریه و گریه و گریه و خانه. نویسنده‌ساز و نوشتن آنافورا و روزگفتار و نوک زدن به کتاب‌ها و بعد؟ با کیمیا و بچز و گپ درباره‌ی بدن و بعد؟ رفتن برق و شارژ صفر و مانده بود از کلاس و بعد؟ در تاریکی زل به دیوار و بالش‌آغوشی و دلتنگ قرمساقی و بعد؟ آمدن برق و خوردن شام و بی‌حوصلگی و بعد؟ چه بدانم بعدش چی شد. فقط می‌دانم فردا شنبه است و دلم نمی‌خاهد بخابد.

    پس بیا به چیزگویی بیفتیم. کی به کی است؟ اصلن کار سودمند من این است که گاهی، و فقط گاهی چیز بگویم. چیست همه‌ش فرهیخته‌بازی که آی نمی‌دانم کار سودمند خدمت به خلق خدا، اصل جنس همین است. فعلن همین است. اصلن چیست؟
    وقتی آدم خابش می‌آید انگار که زده الکل، هوش می‌پرد بلکل. وزن نداشت نه؟ ولی آدم انتظار دارد وزن داشته باشد. اصلن کار سودمند این است که وزن نداشته بیده باشد.
    دلم می‌خاهد کمی دعوا کنم. فکر کنم تاثیرات چیز است. اما به طرز عجیبی همه مهربانند و نمی‌شود دعوا راه انداخت. نه اینکه من دعوایی باشم ها، نه، من انرژی زنانه‌ی بالایی دارم حَجی، ولی کار سودمند گاهی هم دعواست دیگر، گبول؟
    -گبول هگ.

    دلم خیلی چیزها می‌خاهد چشم‌هایت را برای نقاشی، البته این را ابی می‌خاند، من هم می‌گفتم هَع سَن دیَن.
    آه،ای گروب عن‌انگیز، چرا شنبه اینقدر زود می‌رسد. یعنی آبان هم این‌قدر زود می‌رسد؟ چه بدانم، می‌گویند آن موقع ازین جنگ‌های کیشوکیشو دنگ‌دنگ شات می دَون بنگ‌بنگ است.
    مکن ای صبح طلوع. یاد خزرآباد افتادم. چرا؟ آن‌موقع که رفته بودیم کلاس‌های اردوی جهادی و با سارا نشسته بودیم روی تاب. نسترن نبود. نسترن چگونه شب‌ها می‌خابد. نسترن دلش بغل بابایش را می‌خاهد؟ نسترن دلم برایت ریش شد. نسترن کاش سوگواری‌هایمان درست و حسابی باشد تا بگذریم. لعنتی گذشتنی هم نیست. مردن فرق می‌کند.

    حالا دیگر خابم می‌آید. کار سودمند این است که بخابم.

  56. گزارش نیک :۱۴۰۵٫۵٫۳۰

    سال واژه:آرزوها

    سوار بر قایق رویاهایم شدم و به ساحل رسیدم.
    ساحلی پراز صدفهای آرزو .
    خواستم همه را بردارم وبا خود ببرم، اما صدفها اجازه ندادند وگفتند اینجا هرکسی فقط می تواند سه انتخاب داشته باشد.
    به ناچار سلامتی ،طول عمر و آرامش را انتخاب کردم.
    گزارشی از امروز من :
    تمرین آزاد نویسی
    گوش دادن پادکست
    مطالعه

  57. یِکُم
    .
    چند روزه ( یا شبه) که شروع کردم به نیک نویسی‌.
    جالبه درست همون لحظه که مینویسم یِکُم ، یکی از بچه‌های گروه زودتر از من نوشته و گذاشته و یه آبم روش!
    الانم نوبت مائده بود.
    از قلمش خوشم میاد. یه صفتی باید پیدا کنم واسه نوشتنش.
    بگم خوب یا درست یا تمیز یا باحساب و کتاب، حق مطلب ادا نمیشه.
    یه جوری خوبه که نمیتونم بگم چه جوری.
    از دنیای قال و بُرون اومدم دنیای حال و درون که بتونم خوب حرف بزنم، حالا بازم کلمه کم میاد.
    همون اول صبح که پاشدم میدونستم امروز حال و توانم کمتره.
    از زوری که سرِ شعر صبح زدم معلوم بود.
    نیم ساعتی زمان برد فکر کنم تا بیاد:

    جمعه
    ۳۰ مرداد

    در این جمعه که جَمعَند جمعِ یاران
    بِشُد گرما و فصلش رو به پایان
    .
    نگهدار این عزیزان را خداوند
    سلامت سالم و زیبا و خندان

    دیگه حس مسخره بازی توی شعر نبود.
    گفتم امروز جمعه‌س به خدا نزدیکترم یه امروز رو آدم باشم.
    البته مربوط به حال دیروزمم هست که توی گزارشش گفتم چی به چیه.

    🪴🪴🪴🪴🪴🪴🪴

    دوم
    .
    رویا پیشنهاد خوبی داد.
    غافلگیریِ قشنگی غافلگیرم کرد.
    گفت بیاید از وطن بنویسیم.
    قبلش نوشته ساره رو خونده بودم که از مهمون بازیاش و درد و خستگی تَنِش نوشته بود.

    جونِ نوشتن نداشتم. حالشو هم.
    ولی طبق معمول کرمِ مخم تونست زیر ۲ ثانیه تِر رو به ترکش پیوند بزنه و با حسی که از نوشته ساره و ویدیوی رویا گرفت اینو در بیاره:
    🔹مهمان، همان کشور همسایه‌ای‌ست که همیشه باید ثابت کند هنگام تکامل، از شاخه خروس‌های بی‌محل جدا شده و همان دی‌ان‌ای را ژن به ژن کرده و به نسل‌های بعدیش رسانده تا در قالبِ آدمِ قرن بیست‌ویکم اصالت خود را نشان دهد.
    و میزبان همان وطنی‌ست که میهنِ همیشه پذیرایِ پُرچانه‌های پُرتوقعِ پُررویِ پاپتی‌ست.

    چه می‌شود کرد.
    میهن که برای همه یک معنی و معنا نیست.
    برای یکی قلب است و باید پاک و تپنده باشد و برای یکی محل درامد.
    دیگری سنگ به سنگش را ساخته و چیده تا خانهٔ بزرگی برای ساکنانش باشد و آن یکی چوب حراجش زده تا مالکیتش را با فروش تراکمِ اضافه سرکیسه کند و خودش برود آن سوی دنیا در ساحل جزیره‌ای کم‌تراکم همزمان با نوشیدن نوشیدنی‌اش، بگوید چقد وطنش را دوست دارد.

    یکی، یک روز می‌گوید از استخوانش به سقف وطنش ستون می‌زند و همان یک، روزی دیگر هر که بخواهد این‌گونه ستون بزند را اجنبی می‌داند!

    وطن برای برخی سفره است. پایش نشسته‌اند و هم‌زمان که در بهترین جایش جایگیری کرده‌اند، برای آنهایی که نگهبان سفره‌اند تا غریبه‌ها به آن دست‌درازی نکنند استخوانی می‌اندازند تا به دام نمک بیفتند و یادشان باشد این از غنایم سفره است و امر کرده‌اند به آنها بدهند.
    .
    نوشتمش ولی باهاش حال نکردم.
    گس و خاکستری بود. یادم باشه بعدا بهتر بنویسم.

    🪴🪴🪴🪴🪴🪴🪴

    سوم
    .
    توی خلسه بودم از ظهر.
    سرم گیج
    مخم خواب
    فکرم پراکنده
    درازکش
    چشام نیمه باز
    میل شدید به خواب
    ولی طبق معمول زور زور تا بیداری…
    جون نوشتن نداشتم بازم واسه نیک نویسی.
    ولی خوب شد اومدم و نوشتم.
    یه چیزی داره درونم یه جوری میشه.
    دیگه آخر شبام ول نمیشه. انگار پرونده روز بسته میشه و احساس بی‌مصرفی و کشتن عمر، کم میشه.
    انگار راسته که میگن کار نیکو کردن از پر کردن است…
    یادم باشه از شاهین تشکر کنم…

  58. ۱- داشت یک‌طوری می‌شد که همان دوازده دقیقه را هم نتوانم جفت‌و‌جور کنم و بزنم در کار آزادنویسی. از جان مایه گذاشتم (گوز شور). خیلی تکراری می‌شود چیزهایی که می‌نویسم، «با شما نبودم» را که می‌خواندم لذت می‌بردم از جریان تداعی‌ها، ذهن من اما در تداعی‌سازی خیلی ضعیف است، یعنی یک مرحله قبل از دنبال‌کردن جریان تداعی‌ها. اصلن انگار چیزی به چیزی وصل نمی‌شود. فکر می‌کنم اسمش می‌شود «استعداد استقراء»، یعنی ربط پیدا‌کردن میان چیزهای مختلف که من ندارمش.

    ۲- تانکر آب آمد و یک رودخانه راه انداخت زیر درخت‌ها. پدر خوشحال‌ترین بود.

    ۳- الهی، هر چه داریم از شما داریم و هر چه هستیم از شما هستیم. نفس از پی نفس هدیه می‌گیریم و طپش از پی طپش زنده می‌شویم. قدم‌ از پی قدم بر زمین شما گام می‌نهیم و لحظه از پی لحظه به سوی شما می‌آییم. دستمان در دست شماست و پایمان هم‌پای شما. پروردگارا، چشم از ما برمدار که «ما به هر چه خیر از شما برسد فقیریم.» (قصص، آیهٔ ۲۴)

    ۴- الهی شکرت…

  59. صبحِ خیلی زود بیدار شدم. مثل همیشه. اصلن مهم نیست شب چه ساعتی بخابم. سه. چهار. یک. صبح هفت نشده چشمانم بیدار است. از آنجایی که تنها موجودِ درونگرای خانه‌ام، عاشق سکوت و خلوتِ شب و اول صبحم. فکر می‌کنم بدنم مرا خیلی دوست دارد، برنامه‌اش را طوری تنظیم کرده که نهایت استفاده و لذت را از زمانم ببرم.
    قهوه تلخِ خوش‌عطرم را به اتاق بردم و به شکل تصادفی داستانی برگزیدم. نام رابیندرانات تاگور نظرم را جلب کرد و شروع به خاندن داستان « وصله‌ی ناجور در بهشت کارگران » از او کردم. عجیب است اما حقیقت دارد. این اولین بار نیست که وقتی دغدغه‌ای دارم داستانی مناسب با آن، مرا پیدا می‌کند. محتوای داستان دقیقن چیزی بود که روزهاست آزارم می‌دهد و باعث اشک‌های گاه و بیگاهم شده. حس تنهایی عمیقی دارم. حس می‌کنم ادوارد دست‌قیچی هستم در جهانی که مرا نمی‌فهمد.
    امروز از آن روزهایی بود که به مسیرم شک کردم. گاهی دچار این حس می‌شوم و دلم می‌خاهد مثل گذشته به انزوای خودم برگردم و در جهانِ رو به نیستِ خود تا آخرین تپش‌های زندگی در وجودم، بمانم. اگر قولی که به مادر دادم نبود، اگر چشمان بچه‌های مشتاق و منتظر نبودند، اگر… کل دنیا را رها می‌کردم.
    مدتی فرو رفتم درونِ عشقی که در سینه دارم. گاهی حس می‌کنم قلبم دیگر توانِ سابق را ندارد.
    دوچرخه و پادکست نجاتم داد. دوچرخه، حسِ پروازِ اسب را برایم تداعی می‌کند. بچه که بودم از اسب و حیوانات مزرعه می‌ترسیدم. یک روز پدرم برای اینکه ترسم بریزد مرا در آغوش گرفت و سوار اسب کهری کرد که زین به پشت نداشت. افسار اسب را محکم در دستانش گرفته بود و من به موهای گردن اسب چسبیده بودم. اسب را مابین درختها می‌چرخاند و به‌قدری افسارش را محکم می‌کشید که دردَش را حس می‌کردم. فریاد زدم، گریه کردم. اهمیتی نمی‌داد. برای کسی مهم نبود. مادر از گوشه‌ای نگاهم می‌کرد و می‌خندید. برادرانم می‌خندیدند. فریاد زدم و گفتم که ناله‌های اسب را می‌شنوم. صدای فریاد اسب در سرم می‌پیچید. کسی متوجه نمی‌شد چه می‌گویم. بلاخره شکنجه پایان یافت و پاهایم زمین را لمس کرد. به چشمان اسب زل زدم، قطره‌های اشک از چشمانش جاری بود. خیره نگاهم می‌کرد. در چشمانش دختری را می‌دیدم که از پشت کتفش بال در آورده بود. دختری با موهای طلایی و چشمانی براق، و بعد دختر اسب را بغل کرد و سوار بر اسب، به کمک بالهای دختر، هر دو پرواز کرده و از آنجا دور شدند. آن اسب چند هفته بعد مُرد اما هنوز فریادهایش در ذهنم جریان دارد. آسیب دیده بود و کسی نمی‌دانست، اما من فریادهای بی‌صدایش را می‌شنیدم. با گلوله خلاصش کردند.
    دو ساعت پرواز بی‌وقفه با دوچرخه و صدایی که آرام می‌کرد صدای گوش‌خراشِ اسب را.
    بعد از دوچرخه، اندکی تنها شدم با کتاب «مردم فقیر» داستایفسکی.
    در وبینار شرکت کردم. چه ایده‌ی خوبی داشت استاد. عاشقِ تمامِ جزئیاتی بودم که اشاره کرده بود و تصاویری به شکل فیلم در ذهنم شکل گرفت.
    از کتاب « در حال‌و‌هوای جوانی» از شاهرخ مسکوب، چندین صفحه خاندم. برایم کشش داشت، باید در برنامه‌ی مطالعه‌ام قرارش دهم.
    لیست کتابهایی که در بازار نیست و دلم می‌خاهد به شکل فیزیکی داشته باشم را نوشتم. باید از پی‌دی‌اف، به نسخه‌ی فیزیکی تبدیلشان کنم. اصلن برگه‌های کتاب را که لمس نمی‌کنم، انگار هیچ نخانده‌ام.
    از سهراب سپهری خاندم.
    آزاد و رها نوشتم. بخشی را سوزاندم. بخش دیگر ماند.
    باد سردی کل شهر را زیر سلطه گرفته. درخت‌ها تازیانه می‌زنند بر تنِ هم. سیم‌های برق در حرکتند. جهانِ بالا اما آرام و رها با ستاره‌هایش و آن سیاهیِ عمیقش، به تماشا نشسته و ستاره‌ام که مثل همیشه می‌درخشد و من باز از دل سیاهی به تماشایش نشسته‌ام.
    🪽سمیرانویس
    https://t.me/samiraneshanifar

  60. امشب بالاخره مامان برمیگرده…هنوز نتونستم اون کلاهبردار و پولی که واسه سفارشم ریخته بودم زو پیگیری کنم؛ سه داستانک کوتاه بخاطر چالش مهری و نگار نوشتم و منتشر کردم و متوجه شدم چقدر به داستان کوتاه و داستانک علاقه دارم حیف شد که بجای دوره داستان کوتاه، دوره شعر ماهی ۱۳ ثبت نام کردم؛ وبینار امروز نویسنده ساز رو هم شرمت کردم توی بی برقی با مدا رنگی هام شکلات و کشمو کشیدم و پروژه دشوار طراحی نقاشی پنکیک رو هم شروع کردم برای ناهار کتلت خوردیم امروز با خواهرم دعوام شد بی دلیل بهم گفت حمال و کلفت تو هیچی نشدی؛ درسته من اشتباهات زیادی این مدت انجام دادم اما اینکه الان اینجام و توی این شرایطم به تنهایی تقصیر من نیست شایدهم زیادی رویا پرداز بودم و تلخی ها تموم نمیشن اما یه ذهن آزاد هر جایی که باشه آزاده نمیشه ذهن رو در قفس محصور کرد برای همین میخوام یکم دیگه به خودم فرصت مجدد بدم و با امید به زندگی ادامه بدم.
    @Maryamwriter_2 چنل تلگرام

  61. ۳۰ مرداد
    گزارش نیک ۱۰۱
    ظهر که بیدار می‌شود، صفحات صبحگاهی‌اش را در رختخاب می‌نویسد. خابش را نیز. خاب که نه. خابهایش را.
    گویی مانند فیلم بودند. خابش سه صحنه داشت: خانه پدر بزرگ پدری، اداره، و خانه عموی پدرش. بعد از نوشتن دوشی می‌گیرد. خود را به نیمرویی مهمان می‌کند. نمیرویی که تا برشته‌شدن پیش رفته و ته‌دیگ شده.
    کمی در صفحه گزارش نیک ۱۰۰ پرسه می‌زند تا از گزارش همسفران بهره ببرد. دنیایی از تجربه‌های مختلف و در عین حال مشترک.
    با پناه، برادرزاده‌اش تلفنی گپی می‌زند. پناه از چالشهای ارتباطی با دوستش می‌گوید.
    کمی به سراغ تمیزکاری آشپزخانه می‌رود و به صورت خود نیز صفایی می‌دهد و پشم‌های صورتش را می‌زداید. ماسکی جهت سلامتی پوست به صورت می‌زند. روزهای جمعه تنهاست معمولا. گرچه آنرا فرصتی می‌داند برای خلوت کردن با خود و خاندن و نوشتن:
    دن‌کیشوت
    بنویس! ساعت پاکنویس از شهریار قنبری
    هنر انسان شدن از کارل راجرز
    عصر کلاس خود را برگزار می‌کند. کتابخانی گروهی. آنقدر جذاب و چالشی بوده که از حد معمول طولانی‌تر می‌شود. درباره مفهوم پذیرش روزگفتاری در کانالش منتشر می‌کند.
    فایل صوتی وبینار را می‌گوشد و مطلب ژورنالینگ چیست را از سایت استاد شاهین می‌خاند. بوی چالش جدید می‌آید.😍 روزنویسی💪🏻👌🏻
    با نوشتن فهرستی از کارهای هفته به روزش پایان می‌دهد.

  62. امروز صبحم را با نسیمِ مرطوبِ تابستانی آغاز کردم. هوا از بارانِ دیشب سخن می‌گفت . گاهی که باران می‌بارد و طبیعت را جانی تازه می‌بخشد، گویی آدمی هم از این قضیه مستثنا نیست وانگار از این موهبت آسمانی بی نصیب نیست.
    صبح بعد صبحانه‌‌ی ساده و چیدن سبزی ها به خانه بازگشتم. ناهار کوکواسفناج درست کردم.
    عصر بعد استراحتی کوتاه، آزاد نویسی کردم آن هم روی کاغذ. به گمانم هزار تا واژه شد.
    بعدش غزلی از حافظ را خواندم و کلمه برداری کردم.
    کتابی مرتبط با کارم مطالعه کردم اما ناچیز.
    شب به مهمانی دعوت شدیم و نگارش گزارش نیک .

  63. نسخه ویرایش شده:

    تلاش برای بهبودی

    با همراهی و مدیریت مادرم بیشتر امروز را درگیر اعضا و جوارح دیگر متاثر از جراحی یا آنتی‌بیوتیک‌ها بودم، طعم تلخ دهان، حساسیت مثانه، صاف کردن دردناک گلو و… بیچاره زخم عمل دارد از یادم می‌رود.
    جشن روز مردم را از مجموعه هیچکاک و آغاباجی خواندم. کمال را و خجالتش را فهمیدم. سخت است شاشت جلوی چشم بقیه بریزد.
    فیدیبو هم دست به کار دعوت به مطالعه‌ی ده دقیقه‌ای شده بود. ویتگنشتاین، پوپر و ماجرای سیخ بخاری را ادامه دادم.
    در کتابراه کتاب تصمیم را به سفارش الهه علیزاده‌ی عزیز دانلود کردم. با اینکه نویسنده و مترجم یکی‌ان ولی شروعش با نسخه‌ی طاقچه فرق دارد. در کتاب ذهن فریبکار من این جمله عالی بود: 《واقعیت چیزی است که وقتی از باور به آن دست بکشید، از بین نرود.فیلیپ کی. دیک.》
    در طاقچه هم ویتگنشتاین و روان‌درمانی و هنر پرسشگری را ورق زدم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم استاد چالش و کتاب جدید خود را آغازید: 《ژورنالینگ.》
    جلسه سوم کارگاه دستور زبان تصمیم را بگوش بودم. آخرش مثانه بازی در‌آورد، زود جلسه را ترک کردم.
    حالا هم می‌روم مراقبت از زخم محل جراحی و آرام کردن مثانه‌ی رم‌کرده. حیف که از دست این اعضا نمی‌شود خلاص شد. بیچاره آن اعضای قطع‌عضو شده‌ام.
    از دکتر نرگس و زهرا سادات خانم و دیگر دوستان و خانواده برا احوالپرسی ممنون.
    شب‌تان خوش با رویاهای طلایی.

    داشت یادم می‌رفت اولین مطالعه‌ام جستار پرسش چیست؟ الهه علیزاده بود.
    ۱۴۰۵.۵.۳۰

    قهرمانی

    #گزارش_نیک

    @bidemajnoon9

  64. سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊🪆
    نمره روز: ۹
    گزارش نیک:
    ۱. صبحانه خوردم.
    ۲. چند پارچ خیارشور گذاشتم. یک شیشه بزرگ ترشی خیار و فلفل.
    ۳. کلی لوبیا سبز و گوجه خورد کردم و پختم.
    ۴. ناهار درست کردم.
    (امروز عجیب کدبانو درونم فعال شد و دختر مامان بودم خلاصه)
    ۵. بخارای من ایل من رو شروع کردم. واقعا نثر بهمن بیگی رو دوست دارم. نثر دوستانه و عزیزی داره.
    و یه قسمت از داستان ترلان بیش از اندازه نظرم رو جلب کرد:
    دختر ایلخانی طنازترین دختر ایل بود. چشم سیاهش را هیچ آهویی نداشت. نگاهش از میان مژه‌های پرپشت بلندش به دشواری عبور می‌کرد و به آسانی بر دل می‌نشست. با اندامی پرنیان پوش به سروها و صنوبرها درس بلندی و خرمی می‌داد. امواج جاذبه‌اش پیر و جوان نمی‌شناخت و جز بر فرشی از دل‌های مردم، راه نمی‌رفت. کلام شیرینش را لکنت اندکی در زبان، شیرین‌تر کرده بود. شکلش در خیال نمی‌گنجید. رنگ چهره‌اش از چشم می‌گریخت. مثل پری‌ها بود. افسانه‌های کهن را جان تازه می‌بخشید. به مبالغه‌های غزل سرایان، رنگ حقیقت داده بود. رویش روشنایی صبح بهار بود. هرجا که بود سپیده دم فروردین همان جا بود.
    بخارای من ایل من از محمد بهمن بیگی
    ۶. علاف توی اینستا چرخیدم.
    ۷. با مامان رفتم پیاده‌روی.
    ۸. بعدش رفتیم خونه مادربزرگ.
    ۹. اومدم خونه و دوباره شام خوردم.😂
    ۱۰. یک متن در کانال هوا کردم. و خدا خدا میکنم که شبیه حرف‌هایم باشم. چون وحشتناک‌ترین قسمت شخصیت تضاد رفتار با حرف‌ها هستش. حداقل برای من.
    کانال تلگرام من:
    https://t.me/symphonieverte

  65. نگران بودم که گزارش نیک نویسی با رسیدن به ۱۰۰ روزگی متوقف شود.
    البته که نمی‌شود تا ابد ادامه داشته باشد، البته که در فکر این هستم که کانالی بسازم از گزارش نیک‌هایم و همه را به ترتیب در آن قرار دهم تا همچنان یادم بماند جایی بروم بنویسم که غزاله در روزهایش چه کرد تا عمرش بیهوده طی نشده باشد،
    اما الان و حالا دوست دارم هنوز بیایم اینجا و بنویسم روزگذشتم را.
    خب برویم سراغ گزارش نیک ۳۰ امین روز مرداد ماه ۱۴۰۵ من:
    از بامداد امروز شروع می‌کنم
    -فیلم A Heart In Winter-1992 را دیدم.
    فیلم با وجود سادگی، نداشتن صحنه‌های عاشقانه، دیالوگ‌های عمیق و لوکیشن‌های خاص، فیلمی عمیق بود. شاید بشود گفت فیلمی درباره‌ی ناتوانی در دوست داشتن بود. داستانی که به‌نظر من فرآیندی جانکاه را روایت می‌کرد. از آن فیلم‌هایی که اتفاق زیادی در آن نمی‌افتد، اما بعد از تمام شدنش، چیزی از آن در ذهن آدم ادامه پیدا می‌کند.
    *البته بازیگر زن (امانوئل بئار) را می‌توان جزو جلوه‌های بصری به حساب آورد. زیبا بود واقعن بانو.
    -به مناسبت تولد امیرو، خانوادگی ناهار رفتیم بیرون جاتون خالی و بعدش هم رفتیم کافه قهوه زدیم. خوش گذشت. خیلی خندیدیم. خداراشکر.
    -کافه، یک بخش کتابفروشی هم داشت. و من دو کتاب شعر خریدم. یکی دفتری از «یدالله رویایی» و دیگری «عشقِ ما روی آب راه می‌رود» از نزار قبانی.
    -چند شعری از رویایی را خاندم و حظ کردم. چه فامیلی‌اش برازنده‌اش بوده. به فائق شاعری می‌آید عایا؟🤔
    یا به قول استاد چنگیز کشور گشا بیشتر برازنده‌ام است؟
    -امروز هم شعر سرودم. در کانالم هوا کردمش. عنوانش «…شعر…» است. خیلی ذووق دارم که می‌توانم چیزی بنویسم و چه خوشحال‌ترم که آن چیز شعر باشد. آخر شعر یعنی لطافت روحم زنده‌ است هنوز.
    هنوز هم ترسوام؟
    -داشتم فکر می‌کردم شعر عاشقت می‌کند یا عاشق می‌شوی و بعد شاعر؟ شاعرها همه عاشق بودند که آن‌جور زیبا از احساسِ انسان می‌گفتند؟
    به نظرم می‌شود عاشقِ خود عشق شد. همین. بدون معشوق واقعی. یا شاید با تصور معشوق.
    اما از آن‌طرف هم می‌ترسم آدمی در وهم عشق فرو رود و به خودش بیاید ببیند چنگ در خیال انداخته.
    معشوقِ بی تن معشوق کاملی‌ست؟
    تن اگر نباشد، چه چیز را لمس کنی؟ خیالش را؟
    نمی‌دانم. به جوابی نرسیدم برایش.
    -امروز استاد در نویسنده‌ساز از ژورنالینگ یا روزنویسی گفت. چه کیف کردم و از تجربه‌ی خودم در نوشتن داستانی بر اساس گزارش روزانه در کارگاه ششم داستان کوتاه، نوشتن داستانی به این سیاق بسیار لذت‌بخش است و خب چه زیباتر اگر این داستان داستان روز خودت باشد و زندگی که سپری می‌کنی.
    همین دیگر
    روز جمعه‌ی دلچسبی بود
    و همچنان
    اوداافظظظظ

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  66. سی‌ام مرداد ماه چهارصد و پنج
    مدام و مستمر می‌نویسم لطفا بخوانید و بدانید که؛
    صبح ۹:۴۷ دقیقه خسته و خواب‌آلود، از رخت و تخت‌خواب بیرون آمدم.
    قرص لوو را خوردم و ساعت را برای یک‌ساعت کوک کردم.
    چند صفحه نوشتم بعد توی تلگرام نوشته‌های دوستان را خواندم و با کامنتم دوستان را نوازیدم به ناز.
    عزمم جزم شد بروم توی آشپزخانه که تلفن زنگ خورد.
    دخترم آگاهی داد به آمدنش به خانه‌ما برای ناهار.
    به پسر، خودم تلفن زدم و گفتم ناهار بیا خانه ما.
    حالا جمع‌مان جمع می‌شد تا حد امکان.
    توی آشپزخانه، کتری را برداشتم پُرش کنم که از پنجره چشمم به ریحان‌ها افتاد.
    طفلی‌ها زیرِ ستیغِ آفتاب، شل و وارفته نشسته بودند کنارِ هم توی گلدان.
    یکراست رفتم توی بالکن و با آبِ کتری، ریحان‌ها را آب دادم و شنیدم که یکصدا می‌خواندند؛
    شکوه آب داد.
    دوباره کتری پر، قوری شسته، چای دم و نان گرم و آماده خوردن شد.
    تا یک ساعتی بعدِ خوردن قرص بگذرد و موقع خوردن صبحانه برسد،توی واتس‌آپ پیام‌ها را خواندم و پاسخ دادم.
    روی لینک ارسالیِ مهتاب زدم و پرت شدم توی اینستا.
    به صفحه‌ای از یک خانم ۸۷ ساله‌ی ورزشکار.
    کمی به آینده امیدوار شده و رفتم به پختن قیمه‌پلو پرداختم.
    دیر بود، هر چه هم می‌تلاشیدم، ناهار زودتر از ۳ بعد از ظهر آماده نمی‌شد که نشد.
    مهمان‌های عزیزم جدا جدا رسیدند.
    اولش دخترجانم و نوه.
    به درخواست من ابتدا فاز مهمان گرفتند و بعد از تناول چند حبه هندوانه، دخترم شروع به کمک کرد تا کارهای پخت و ساخت ناهار سریع‌تر انجام شود.

    پسر هم رسید و ناهار خوردیم.

    بعدش جدا جدا رفتند خانه‌هاشان.

    آشپزخانه تا حد امکان مرتب بود.

    انرژی داشتم که توی یخچال را تمیز کنم.

    همه‌ی طیقه‌های داخل یخچال، من‌جمله طبقات در را خالی کردم و شستم و خشک کردم و دوباره چیدم.

    در همین زمان، چهار تا تخم‌مرغ و یک سیب‌زمینی با آب متلاطمیدند و می‌پختند که بشوند شام ساده‌ی امشب.
    بعدِ سرو شام، نویسنده‌سازِ پربارِ امروز را گوش و توجه کردم.

    قدری از کتابِ در حال و هوای جوانی را خواندم.

    سه جمله آنافورا را نوشتم جایی که باید، و حالا هم با گزارش نیک ۱۰۱ اینجایم.
    نمره‌ی روزم هزار،
    از خودم راضی‌م بی دیدن فیلمی فاخر، بی پیاده‌روی.
    الهی که فردا صبح، از وزنه هم راضی باشم.😁
    https://t.me/ghesehaye_shokouh

  67. گزارش نیک ۱۰۱ فرح
    جمعه تعطیله: روزانه نویسی را با جزییات مثل هر روز و همیشه از صبح چند سطری نوشتم، حتی روز تعطیل، سفارش لیلا ناصری دوست عزیزم بود.
    جمعه تعطیله: خونه مادرم دورهمی مثل هر هفته برقرار بود . شام امشب نوبت خانواده ما بود.
    جمعه تعطیله: عدس پلو با کشمش و خرما گردو و پیاز داغ و گوشت چرخ کرده تف داده و سالاد کاهو بردم.
    جمعه تعطیله: دخترم این هفته صبح ما را به تهران‌گردی به مرکز تجاری سانا در بلوار شهید اندرزگو برد. چای و قهوه و شکلات داغ با چند تکه نان شیرینی خوردیم.
    جمعه تعطیله: پسرم ساعت ۴ ما را به انجمن خوشنوسان به نمایشگاه نقاشی استاد ترقی‌جاه برد. البته از احمد دبیری، علی اکبر صادقی و چند هنرمند دیگر تابلوهای نقاشی با سبک های مختلف دیگر هم بود
    جمعه تعطیله: بعد از نمایشگاه نقاشی استاد ترقی جاه، رفتیم نمایشگاهی در بالای خیابان دکتر علی شریعتی .
    (جمعه تعطیله: ⁨اما نه برای نمایشگاه‌ها.⁨ ⁨
    #آرت_فر_تهران اکنون و پس از ماه‌ها تلاش و ایستادگی برای رسیدن
    به چنین لحظه‌ای، با افتخار اعلام می‌کند که فردا ساعت چهار عصر #ماه_هنر_تهران افتتاح خواهد شد.
    برپایی رویدادی این‌چنین وسیع ممکن نبود مگر به همراهی و همکاری امیدوارانه جمع بزرگی از فعالان و علاقه‌مندان فرهنگ و هنر ایران کهنسال که جانش همواره جوان و پویا و لبریز از زندگی است.
    چشیدن طعم شیرین مشارکت‌های عمومی در اعتلای فرهنگ و هنر ایران، گوارای وجود ایرانیان باد.
    در فرصت مغتنم انتشار پوستر اصلی رویداد به اطلاع همراهان عزیز می‌رسانیم که اولین ماه هنر تهران از همراهی و پشتیبانی پلتفرم #گالری_اینفو در اطلاع‌رسانی و تولید محتوای خود، حمایت #تپسی و #فیدیبو بهره‌مند شده است.⁩)
    جمعه تعطیله: از ساعت ۶ تا ۹ خونه مادرم دورهمی خانوادگی خواهر و برادرم و خانواده ما بودیم.
    دیدن فیلم: بلاخره جمعه تعطیله پس باید فیلم هم ببینم. فیلم من زن نیستم ( دم سرد) را دیدم.

  68. سال‌واژه امسالم، زبان است.
    از کارگاه «دستور‌‌زبان تصمیم»، زبان تصمیم‌گیری‌ها و شفاف‌سازی مسائل را می‌آموزم.

    صبح دوست داشتم بیشتر بخابم. هوا خنک است، زیر پنجره خابیدن با پتو مسافرتی که برای این دما نازک است، کیف دارد.
    ویس جلسه دوم کارگاه «دستور‌زبان تصمیم» را می‌شنوم.
    برای تمرین از مسئله‌ی نقل‌مکان به شهری کوچک، دانسته‌ها و ابهاماتم را می‌نویسم.
    باید هسته‌ی مسئله را ببینم تا بتوانم شفاف‌سازی کنم. چرا به جای پاسخ، پرسش نوشتم؟
    از کتاب «تفکر روشن»، یادداشت برداری می‌کنم. در مورد تصمیم‌گیری نگاه روشنی می‌دهد. می‌گوید برای شناخت و راه‌اندازی کار، به اطلاعات خام نیاز داریم، نه اطلاعات دسته چندم.
    چند نوبت آزادنویسی می‌کنم.
    انیمیشن «نومئو و ژولیت» را می‌بینم. چرا نومئو، می‌گذاشتن رومئو.
    دو دسته مجسمه‌ با کلاه آبی و قرمز در باغچه‌ی دو همسایه‌اند. چون صاحبان آنها با هم بحث و جدل دارند، مجسمه‌ها هم که گاهی متحرک می‌شوند جنگ دارند.
    دختر قرمز و پسر آبی عاشق می‌شوند و ادامه‌ی ماجرا.
    در نویسنده‌ساز استاد کلانتری از کتاب تازه‌شان «روز‌نویسی» و ژورنالیست آنلاین می‌گویند. بخشی از کتاب را در سایت با هم می‌خانیم.

    در جلسه سوم کارگاه «دستور‌زبان تصمیم» الهه‌جان در مورد اینکه چطور تصمیم بگیریم، نکات مهمی را می‌گویند.
    از درس‌برگ رونویسی می‌کنم. از عواملی که مانع تصمیم‌گیری می‌شوند، فقدان شفافیت، فقدان گزینه و انتخاب، تعارض‌سازی یا پارادوکس و چهارمین مورد نپذیرفتن مواجهه با نتیجه است.

    داستان «هیچکاک و آغا‌باجی» از بهنام دیانی را در یک نشست می‌خانم. از زبان سر‌زنده، صحنه‌پردازی، چیدمان رخدادها تا پایانِ داستان، لذت می‌برم.
    دوست دارم بازخانی کنم‌، چه بهتر بازخانی بدون فاصله باشد تا در ذهنم جا بیافتد.

    امروز به عملکردم نمره‌ی هشت می‌دهم.

  69. “خیر نبینی این چه گندی بود زدی به زندگیم.” می‌گفت بدشانسم. خنده و تعجبم را دید و گفت: “باور ندارید؟” درحالیکه داشت با سیم‌پیچ‌های کولر ور می‌رفت گفت: “بخدا راست می‌گم. روز خاستگاریِ خانمم با کت‌وشلوار دامادی و گل و شیرینی، شیرجه رفتم تو مزرعه. نامزدم که الان خانوممه، زنگ زد چرا دیر کردی؟ آبروم جلوی مهمونا رفت. گفتم کنسل کن به اتفاق والده با ماشین رفتیم داخل گِل‌وچل.
    بعدش سالن گرفتیم و هزینه کردیم برای عروسی، همان روز رهبر مرد. خاستیم دوباره مراسم بگیرم، خورد به جنگ. دوباره خاستیم، برخورد به خاکسپاری. اومدیم وام ازدواج بگیریم، به همه تعلق گرفت الا من. گفتند اسمت تو سایت نیست دلیلشم هنوز معلوم نشده.”
    حالا که داشتم تراس و تمیز می‌کردم . دریافتم بدشانس نیست و بیشتر گیجول است حواسپرت. شلنگ کولر را نصب نکرده بود و آب تمام کتاب‌های درون جعبه‌های داخل تراس را خیس‌کرد. و کثافت قیر و خاک و آب و خورده‌کاغذها، همه‌جا پخش‌وپلا شد. پیش‌ترها به خاطر جابجایی‌های پی‌درپی بیشتر کتاب‌ها موش‌خور شده بودند و حالا هم آبخور.
    یک سری تو کما بودند که به دیار باقی شتافتند:
    کلیدر، جان شیفته، جنس دوم، کهنسالی، خاطرات، ژان‌کریستف، پارادیان‌هاو…
    یکسری نجات پیدا کردند ولی جانباز هشتاددرصداند:
    مجموعه لغت‌نامه‌ی دهخدا و…
    یک سری فعلن از مفقودینند و عملیات تجسس همچنان ادامه دارد:
    سرخ و سیاه استاندال و مادام بوآری و…
    یک‌سری نجات یافتند به آغوش خانواده برگشتند: فیل در تاریکی، سنگ صبور، تاریخ نهضت‌های فکری ایرانیان، دوقرن سکوت، رازهای سرزمین من، شیطان و خدا، صوراصرافیل و …
    خلاصه که از کتابخانه‌یی بزرگ که بیشتر کتاب‌ها چاپ سری‌های اول‌اند، نتوانستم آن‌چنان که باید و شاید مراقبت کنم. شرایط جوری بود که همه چیز از دستم خارج شد. اما خیلی از کتاب‌ها را پیدا کردم با این نظافت اجباری و سرو سامانی بهشان دادم. سعی دارم تلفات را جبران کنم. به‌مرور.

    هنوز تو تنم است خستگی دیروز. که جای ده مرد حمالی کردم. با این دست‌های کوچکم جعبه‌های سنگین کتاب بلند کردم و انگشتانم هنوزم متورم‌ند و کمرم مافنگی.
    امروز با روتین روزانه شروع شد. از نظافت دیروز هم مانده بود که گذاشتم بعد پایان روتین‌ هرروزه.
    در خاتمه‌ خسته، مثل سگ، پاچه گرفتم و گفتم کاری به کارم نداشته باشند. رفتم تلپ شدم رو تخت چشم‌ها را بستم و چرتکی زدم که سرپام کرد و دوباره نیشم باز شد و برای خودم و “م” “خ” چای ریختم. سرم هنوز سنگین بود که مسکن خوردم.

    آبگرمکن هم ازش بوی گاز می‌آمد. باز تعمیرکار یادش رفت و واشرش را سفت نکرد. هیچی خاموشش کردم فردا آقای بدشانش بیاید کولر و آبگرمکن را تعمیر کند که خدای ناکرده بدشانسی‌اش به ما سرایت نکند.

    -وبینار امروز راجع به مراحل شکل‌گیری نطفه‌ی کتابی‌ست در قالب یادداشت روزانه. مثل سونوگرافی. مراحل رشدش را می‌بینیم‌. قشنگ است نه. هر روز هم به صورت آنافورا در ادامه‌نویسی”من روز نویسی می‌کنم چون‌…” می‌نویسیم. هر روز تا اول مهر. اولین جمله ام را نوشتم.
    -پادکست ۹ ارتباط و فن بیان را دیدم و نت‌ برداشتم ازش. پادکست‌ها جالبند و هربار تازگی دارند. خصوصن برای من که به الگوهای رفتاری آدم‌ها دقت می‌کنم و رفتارهاشان را مطابق آن پیش‌بینی. عینهو فالگیرها. که معمولن درست از آب در می‌آیند، پیش‌بینی‌هام.
    – امشب فیلم‌های دانلود کرده را می‌بینم به پیشنهاد صاب‌هاشم‌اند.

  70. به مناسبت ۱۰۱مین گزارش‌نیک اولین گزارش‌نیکم را بالاخره می‌نویسم.
    کمال‌گرایی را به حد اعلا رسانده‌ام.
    گزارش‌نیک رُند!

    ۵_۱۲ ظهر
    همه جا آدم بود. بیدار شدم آدم بود. لباس پوشیدم آدم بود. توی آب آدم بود. روی کوه آدم بود. قاب عکس‌هایم پر از آدم بود.
    کلافه شدم ولی خویشتن‌داری کردم چون مامان کلافه تر بود. مدام غر می‌زد:
    «اینجا کجاست منو آوردین من نمی‌تونم مث شما جوونا از کوه برم بالا.»
    هر بار که می‌گفت «شما جوونا» من یاد آن دسته‌ی سفید شده‌ از موهایم می‌افتادم که هیچ‌وقت نفهمیدم بالاخره به‌خاطر کمبود ویتامین سفید شد یا استرس و این چیزمیز های شاعرانه‌ای که از موی سفید در‌می‌آورند.
    نتیجه‌ی کوه و آب و آدم‌ها هم شد مقداری خاطره، خستگی و یک تاول روی انگشت کوچک پای راستم.

    ۲_۶عصر
    در راه برگشت، آدم‌ها با کوه‌ها جایگزین شدند.تا چشم کار می‌کرد کوه بود و کوه‌. شبیه شکم‌های ۳۸ هفته‌‌ای مادرباردار‌های توی بیمارستان بودند. تیز ، برآمده، آماده‌ی زاییدن. تازه ترک پوستی هم داشتند. پر بودند از آبراهه.

    ۷ عصر الی‌آخر
    ادامه ی روز با تمیزکاریِ کسل‌کننده و اورتینک‌‌های هیجان‌انگیز همراه شد.
    بعد از اینکه ذهنم بالاخره مبحث امید و امیدواری و حیوانات طویله را بست _جریانش مفصل است_ تصمیم گرفت مبحث جدید باز کند.
    مبحث حال.
    خب آقایان من بگذارید داستایوفسکی درونم را بیدار کنم:
    خاطره گذشته است. درست؟. ماضی است. قبلا اتفاق افتاده و مغز تصمیم گرفته ذخیره‌اش کند. حالا وقتی که ما فکر می‌کنیم _عمل فکر کردن_ بر اساس خاطرات و تجربیاتمان آینده را برنامه می‌ریزیم. کسی که منکر این نیست؟. خب. حالا سوال بی پاسخ ذهنم اینجاست: پس ما در «حال»، درحالِ انجام دادن چه غلطی هستیم؟ حال چیست؟حال کجاست؟ اگر «حال» صرفا تبدیل گذشته به آینده باشد پس چرا شده یک‌ کلمه‌ی مستقل؟. پس چرا می‌گویند در حال زندگی کن؟
    بعد ذهنم می‌پرد سمت مدیتیشن و این داستان‌ها. ولی خب ببینید حتی وسط مدیتیشن هم از ذهن افکاری عبور می‌کنند که از گذشته‌ تولید، و به سمت آینده و درکل برای آینده حرکت می‌کنند.
    می‌بینید؟‌ گیج شدم.
    خلاصه که بعد از اینکه چند باری کل زندگی‌ام را زیر سوال بردم این مبحث را هم رها کردم تا بعدا به سراغش بروم. جواب را پیدا کردم حتما گزارش میکنم _همین بشود بهانه‌ی اینکه کمال را واقعی بگرام و گزارش‌نیک را عادت کنم_

  71. روز‌نویسی می‌کنم برای لمس آگاهی در روزه‌های سکوت.
    روزنویسی می‌کنم تا زورزه‌های افکار را نشنوم
    روزنویسی دارم برای وزن‌دادن به زرزهای احساسم.
    روزنویسی می‌کنم، حواسم جمع و حسم تیز شود.
    روزنویسی می‌کنم کمتر شرمنده خود و خدا باشم.
    روزنویسی می‌کنم و روا نمی‌دانم روایت‌هایتم یتیم بمانند.
    روزنویسی می‌کنم برای خفت‌گیری و خِفت‌گریزی

  72. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    امروز را تمام وقت کنار خانواده‌‌ام بودم.
    خوش گذشت. بسیار زیاد.
    خوشحالم که در این تابستان وقت‌گذرانی با خانواده را هم دارم. پاییز که بیاید و به دانشگاه بروم، دیگر خانه نیستم.
    از همین حالا دلم برایشان تنگ می‌شود.
    کمی آزادنویسی کردم و کمی هم خواندم.
    بعد گریستم. برای راوی “شب‌‌های روشن” زار زدم.
    البته برای خودم.

  73. سلام بر زندگی.
    کنکور رو دادم. بالاخره. هرچند از شدت عجیب بودنش هنوز شوکه ام، در هر صورت تمام شد..
    آخرین بار که گزارش‌نیک نوشتم اوایل چالش بود..انقدر ننوشتم که یادم رفته..
    – امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    + در جزوه های درسی برای آخرین بار، وصال در وادی هفتم، در ترانه های خیام هم بدنبال یک شعر بودم، پیدا نکردم.
    – امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    +”پایانِ شکوه‌مندانه” ، “موز”
    نه جدی. حس میکنم موز میوۀ خوشبختیه. هم زرده، هم نرمه، هم شیرینه، هم هسته نداره. همه هم غالباً دوستش دارن..بعنوان صفت و فحش هم میشه بکار گرفتش..
    طراحان سوالات امروز عقدۀ کلِ جنگ و زندگیشان را بر سر ما خالی نمودند. تشکرِ ویژه*
    همین..

  74. بر کوه‌ها، صدای شکفتن روز است. گوش کوچه، پر از صدای قدم‌های زندگی‌ست. دشنام پرنده به خالیِ جای دانه‌‌اش. شمعدانی تنش را تکانده پای گلدان. تابستان چمدان می‌بندد زیر دست و پای باد. درخت می‌خندد به تکرار روزگار.

    پایان فاجعه در شکار. جذابیت داستان به تعلیقش بود. کامیشف لباس نجابت به تن رذالتش پوشانده. گرچه خیک رذالتش درز شکافته. آشفتکی عمارت کنت، نسخه‌ای از بی‌بند و باری جامعه‌‌ای‌ست افسار گسیخته. کنت همیشه مست و افسار به دست نااهلان. باب دندان تلَکیدن. خلاصه که در داستان فاجعه در شکار عاشقان و پاک‌دستان یا مهجورند یا محکوم‌ و زندانی. فاسد و عیاش و قاتل آزاد. و تنها سردبیری که روزنامه‌ش تعطیل شده با خواندن دستنویس کامیشف، حقیقت عیان را می‌بیند. داستان چخوف داستان شهریست که حقیقت روی آب شنا می‌کند و دسته‌ی کوران با پاروی حماقت‌شان آب را گِل‌آلوده می‌کنند.

    سری به کتاب‌فروشی زدم. خیام در هزارتو را خریدم با ترجمه محمد قاضی روان است و راحت‌خوان. نقلی هست که نسخه‌ای نفیس از ترجمه‌ی انگلیسی رباعیات خیام در کشتی تایتانیک بوده و حالا زیر اقیانوس اطلس است. که اگر باشد لابد ماهی فسقلی و رنگارنگی دارد می‌خواند:
    ساقی غم فردای حریفان چه خوری
    پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد
    البته اگر انگلیسی بداند. ماجرای کتاب از ورود خیام به سمرقند شروع می‌شود، جاییکه اوباش شهر، مرید ابن سینا را به جرم فلسفه‌دانی تازیانه می‌زنند. خیام را می‌شناسند و بیت مشهورش «خاکم به دهن مگر تو مستی، ربی» را بهانه‌ی ملحد بودنش می‌کنند. کار به قاضی می‌کشد. قاضی خیام دوست بوده و با کیاستش قائله را به روز بعد موکول می‌کند. به خیام دفتری می‌دهد و می‌گوید حرف‌هایت را نهانی در این دفتر بنویس.

    دوستی برام از نوشتن نوشت و اینکه رها باشم و بی‌پروا.

    چند دفتر شعر هم خریدم. یکی به قلم پی‌یر الکس جنتی است. لطفا ج را با کسره بخوانید. نمی‌خورد ایشان ربطی داشته باشد با نمیرالمؤمنین خودمان.
    با عشق قمار کن چ،
    ولی دلت رو
    برای جوکرها قمار نکن

  75. حلزون جان به راهت شک نکن. درست آمده‌ای. مقصدت نیک‌تر است. فقط حلزون باش و حلزونانگی کن.
    ———————-
    سال‌واژه‌ام نوگرایی
    ———————-
    1- جزوه‌ی کلاسم را با خودم نداشتم. به جایش تصمیم گرفتم «نیمه‌ی تاریک ماه» را ادامه دهم. طعم داستان‌های «دهلیز»، «ملخ»، «پرنده فقط یک پرنده بود»، «شب شک» و «مثل همیشه» را مزه کردم. هر کدامشان یک طعم و سیاقی داشت. «دهلیز» و «مثل همیشه» داستان سرراستی نداشتند. صحنه‌ها و آدم‌ها مدام در هم می‌آمیختند و بعد دوباره روایت را منفرد جلو می‌بردند. «شب شک» هم تا حدودی اینطور بود و یک جریان را به چند روایت منتقل می‌کرد. هر داستان طرح و پیرنگ منحصری داشت. توصیف صحنه‌ها زنده و ملموس بودند. می‌شد قوس امواج آب توی حوض را نگاه کرد.یا برخورد آدم با یک جنازه را درک کرد. هر داستانش یک کلاس درس بود برایم.
    2- فیلم And Justice for All 1979 را تماشا کردم. بازی آل‌پاچینو در دادگاه را دو بار دیدم. ایستادگی آن وکیل مدافع در برابر نظام فاسد قضا با هنرنمایی آل‌پاچینو آدم را میخ‌کوب می‌کرد.
    3- سپاسگزار بودنم.
    نشانی دفتر پربرگم:
    https://t.me/asaremoaser

  76. گزارش نیک | جمعه‌ی آدینه

    ✓ جمعه بود و تا لنگ ظهر خوابیدم. خواب چنان عمیق و شیرینی بود که صبح را بی‌آنکه متوجه شوم از کنار خود گذراندم. وقتی چشم گشودم، بخشی از آن ساعات روشن روز دیگر از دست رفته بود و با آن، صفحات صبحگاهی و رویای دیشب نیز از دستم گریخته بودند. رؤیایی که دیگر نمی‌توانستم با همان وضوح نخستین به یاد بیاورم و در صفحات صبحگاهی ثبتش کنم. گاهی خواب، درست مانند خاطره‌ای دور، پیش از آنکه بتوانی دستت را به سویش دراز کنی، در مه محو می‌شود.
    با این حال، جمعه را با حس پشیمانی آغاز نکردم. شاید بدنم به این خواب طولانی احتیاج داشت و این بار به جای آنکه صبح را به آیینی همیشگی بسپارم، خود را به تاریکی آرام خواب سپردم. بعضی روزها آدم باید اجازه بدهد برنامه‌هایش برای مدتی کوتاه از نظم همیشگی خارج شوند.
    امروز همچنین تصمیم گرفتم ویوانس مصرف نکنم و به بدنم یک روز استراحت بدهم. روزی که قرار بود کمی آرام‌تر بگذرد، بدون شتاب همیشگی و بدون آن الزام که هر ساعتش باید به کاری مشخص اختصاص پیدا کند.
    برای Cheat Day نیز از همان ابتدا برنامه‌ای خوشمزه در ذهن داشتم. یک ژامبون، یک پیتزای گوشت و قارچ و یک چیزبرگر سفارش دادم. وقتی غذا رسید، نخست یک همبرگر ذغالی خوردم و مقداری Spirit نوشیدم. برخلاف آنچه شاید انتظار می‌رفت، احساس سنگینی نکردم. همان احساس سیری آرام و دلپذیری که پس از یک غذای دوست‌داشتنی در بدن می‌نشیند، برایم کافی بود.
    موسیقی را از PMC گذاشتم و در حالی که آهنگ‌ها در اتاق جریان داشتند، از همین احساس ساده سیری لذت بردم. گاهی خوشی زندگی نه در اتفاقی بزرگ، بلکه در همین لحظه‌های کوچک پنهان است. غذایی که دوست داری، موسیقی‌ای که از دور به گوش می‌رسد، جمعه‌ای که دیر آغاز شده و بدنی که پس از غذا آرام گرفته است.
    شاید امروز قرار نیست روزی برای جبران چیزی باشد. نه جبران خواب طولانی، نه جبران از دست رفتن صفحات صبحگاهی و نه حتی جبران رویایی که از حافظه گریخته است. بعضی چیزها را باید از دست داد تا بتوانی با آرامش بیشتری به چیزهایی که هنوز باقی مانده‌اند توجه کنی.
    و حالا روز، هرچند دیر، آغاز شده است. جمعه هنوز فرصت‌های خودش را در آستین دارد و من، در میان موسیقی و آرامش پس از غذا، آماده‌ام ببینم ادامه‌اش چه چیزی برایم خواهد آورد.

    ✓گزارش نیک فالِ اوارکل ذهن‌خانیِ امروز

    بعدازظهر جمعه، هنگامی که موسیقی در اتاق جریان داشت و آثار آرام غذا هنوز در بدنم باقی بود، حوصله‌ام سر رفته بود. آن بی‌حوصلگی مبهم و بی‌دلیلی که گاهی پس از یک صبح طولانی، آدم را میان میل به انجام کاری و ناتوانی از یافتن آن کار معلق نگه می‌دارد. برای اینکه این سکون را به فرصتی برای گفت‌وگو با خود تبدیل کنم، سراغ دسته‌ی Wisdom of the Oracle رفتم و سه کارت برای ادامه‌ی روز کشیدم.

    کارت نخست، Blessed بود. برکت.

    همان لحظه احساس کردم کارت چیزی را به من یادآوری می‌کند که شاید در تمام این ساعات در برابر چشمم بوده و من از دیدنش غافل مانده‌ام. برکت همیشه در هیئت حادثه‌ای بزرگ از راه نمی‌رسد. گاهی در یک جمعه‌ی ساده پنهان می‌شود، در غذایی که دوستش داری، در موسیقی‌ای که از تلویزیون پخش می‌شود، در احساس سیری آرامی که بدن پس از غذا تجربه می‌کند و حتی در همین فرصت که هیچ اتفاق مهمی در جریان نیست.

    کارت دوم، Time for a Nap بود. وقت چرت.

    خنده‌ام گرفت، چون صبح همان روز تا لنگ ظهر خوابیده بودم و به همین دلیل صفحات صبحگاهی و رویای شب گذشته را از دست داده بودم. با این حال، کارت این بار بیش از آنکه مرا به خواب دعوت کند، مرا به رها کردن اصرار همیشگی برای انجام دادن فراخواند. شاید لازم نبود برای هر دقیقه‌ی خالی، کاری پیدا کنم. شاید لازم نبود این جمعه را با فهرستی از فعالیت‌ها پر کنم. گاهی آدم چنان به پر کردن زمان عادت می‌کند که فراموش می‌کند سکوت نیز یکی از اشکال زندگی است.

    کارت سوم، Regeneration بود. باززایی.

    سه کارت در کنار یکدیگر معنای عجیبی پیدا کردند. گویی ابتدا باید برکت آنچه اکنون دارم را ببینم، سپس از اجبار به فعال بودن دست بکشم و سرانجام اجازه بدهم چیزی در درونم دوباره جان بگیرد.

    در آن لحظه، بی‌حوصلگی دیگر شبیه دشمنی نبود که باید از آن فرار کنم. شاید فقط اتاقی خالی بود که باید مدتی در آن می‌ماندم تا صدای خودم را بشنوم.

    به موسیقی گوش دادم و فکر کردم شاید امروز قرار نیست چیزی را فتح کنم. شاید جمعه برای همین آمده است که چند ساعت مرا از ضرورتِ همیشه در حرکت بودن جدا کند. تا بتوانم در آرامش بنشینم، از چیزهای کوچکی که دارم لذت ببرم و اجازه بدهم انرژی، بی‌آنکه به آن فرمان بدهم، دوباره در من شکل بگیرد.

    و سه کارت، مانند سه جمله‌ی کوتاه از نامه‌ای که از جایی دور برایم فرستاده شده باشد، در ذهنم باقی ماندند:

    برکت را ببین.
    اجازه بده سکون اتفاق بیفتد.
    و بگذار دوباره زنده شوی.

    ✓ امروز در وبینار «نویسنده‌ساز» حاضر شدم و بخشی از جلسه به ژورنالینگ و روزنویسی اختصاص داشت. شنیدن صحبت‌های استاد درباره نوشتن روزانه، مرا دوباره به اهمیت ثبت لحظه‌های معمولی زندگی و تبدیل تجربه‌های پراکنده به ماده خامی برای نوشتن انداخت. روزنویسی شاید در ظاهر کاری ساده باشد، اما وقتی به آن با دقت نگاه می‌کنم، می‌بینم که می‌تواند راهی باشد برای نزدیک شدن به خود و کشف چیزهایی که در هیاهوی روزمره از چشم پنهان می‌مانند.

    در ادامه، استاد از کتاب‌هایی از شاهرخ مسکوب نیز نام برد و همین اشاره، حال‌وهوای جلسه را برایم عمیق‌تر کرد. احساس کردم آنچه امروز درباره ژورنالینگ آموختم، تنها یک تکنیک برای نوشتن نیست، بلکه دعوتی است به اینکه زندگی روزانه را جدی‌تر ببینم و از میان روزهای ظاهراً معمولی، ردپای معنا و ادبیات را پیدا کنم. گویی نوشتن، پیش از آنکه ساختن یک اثر باشد، نوعی نگاه کردن دوباره به زندگی است.

    ✓نزدیک غروب، از اتاق بیرون آمدم و به بالکن رفتم. یک نخ وینستون عقابی قرمز روشن کردم و در سکوتی که آرام‌آرام بر خانه می‌نشست، ایستادم. دود سیگار در هوای عصر محو می‌شد و من، بی‌آنکه قصدی برای انجام کاری داشته باشم، چشم به نخل روبه‌رو دوختم. نور نارنجیِ آخرین ساعت روز بر برگ‌های نخل روبروی خانه می‌لغزید و آن را به تصویری سینمایی بدل کرده بود، چنان‌که گویی صحنه‌ای از فیلمی آرام و قدیمی در برابر من گشوده شده است.
    شاید اگر آن لحظه را به حال خود رها می‌کردم، بعدها تنها خاطره‌ای مبهم از آن باقی می‌ماند، اما اکنون می‌دانم که بعضی لحظه‌های زندگی درست به همین دلیل ارزشمندند که اتفاق مهمی در آنها نمی‌افتد. فقط جهان برای چند دقیقه زیباتر می‌شود و آدم، پیش از فرارسیدن شب، متوجه آن می‌شود.

    ✓غروب که رسید، پس از آن چند دقیقه‌ای که در بالکن ایستاده و نور آخرین خورشید را بر نخل روبه‌رو تماشا کرده بودم، به خانه برگشتم و سراغ پیتزای گوشت و قارچ رفتم. نیمی از آن را در سکوت خوردم، در حالی که هنوز رنگ غروب از پشت پنجره‌ها در اتاق مانده بود. گرمای نان و پنیر و عطر گوشت و قارچ، در آن ساعت که روز آرام‌آرام جای خود را به شب می‌داد، لذتی ساده و بی‌پیرایه داشت.

    شاید یکی از زیبایی‌های جمعه همین باشد که آدم گاهی می‌تواند بدون آنکه بخواهد از لحظه‌ای عبور کند، در آن بماند. بعد از موسیقی و سیگار و تماشای نخل، حالا پیتزا نیز به خاطره‌ی این غروب پیوسته بود. نیمی از آن را خوردم و باقی را برای بعد گذاشتم، بی‌آنکه عجله‌ای برای تمام کردنش داشته باشم. بیرون، نور روز آخرین رشته‌های خود را از میان برگ‌های نخل جمع می‌کرد و درون خانه، شب آرام‌آرام آغاز می‌شد.

    کانال تلگرام من: 🧿
    https://t.me/draliandishmandir

    آیدی اینستاگرام من: 🪬
    draliandishmandir

  77. | گزارش: دارم چه می‌کنم؟

    _صبحانه خوردم.

    _ظرف‌ها را شستم و گاز را تمیز کردم.

    _حمام رفتم.

    _آماده شدم برای ایونت. شروع کردیم به حرف زدن از اتفاقات. پاسخ دادن به سوالات. تمام این‌ها باعث شد تا بیشتر فکر کنم. ذهنم بیشتر فکر کند. بیشتر همه چیز را درک کند. همه چیز را از نگاهی دیگر نگاهی کند.

    چه‌قدر حرف زدم. چه‌قدر حرف‌های ناگفته داشتم. حالا خسته‌م. از خودم و گذشته‌م. از خودم و حالم. خسته‌م. دارم به چه چیزی فکر می‌کنم؟ آیا چیزی که توی ذهنم است، درست است یا فقط زایده‌ی ذهنم؟ چه می‌کنم؟ دارم چه می‌کنم؟ آیا می‌توانم عمق احساسات را بیشتر کنم؟ به چه چیزی باید چنگ بزنم؟

    _حالا پانزده روزی‌ است که سر به اینستاگرام نزدم. اصلن. چالش بیست روز و یک روزه گذاشتم تا سر نزنم. حالا ترسی افتاده به جانم که چه کنم بعد از این بیست و یک روز؟ چگونه بروم؟ می‌توانم فضایش را تاب بیاورم یا نه.

    می‌توانم آن‌جا باشم و باز در گردابی شکل می‌دهد، نیفتم؟ آیا می‌توانم ادامه دهم؟ اگر بیشتر از بیست و یک روز نباشم چه؟ چه چیزی تغییر می‌کند؟

  78. سال‌واژه‌ام:بینجامیدن
    امروز صفحات صبحگاهی نوشتم.
    هوای تازه احمد شاملو خوندم و کلی کلمه برداری کردم.
    اینستا شخم زدم.
    یوتیوب شخم زدم.
    دیدن عمه‌ام رفتم چشمش و عمل کرده. دیداری تازه شد.
    از اونجا رفتیم سمت فلکه و دوستمو دیدم بازم دیداری تازه.
    حرص خوردم.
    لباسایی که قراره برای پاتختی و حنابندون و عروسی بپوشم تست کردم. فهمیدم که لباس برای حنابندون ندارم. عروسی رفیق بچگیمه و دوست صمیمی خانوادگی. همه چی درهم برهم.
    تولد براردزادم دعوت شدم. این وسط اینجا چی بپوشم.
    باشد که جز بینجامیدگان باشم.

  79. جمعه ۳۰ امرداد؛مثل همه جمعه ها تمیزکاری خانه را انجام دادم.ادامه سریال برکینگ بد را با همسرم تماشا کردیم. خواندن کتاب ملکوت بهرام صادقی را بعد از ۳هفته وقفه تمام کردم.گلستان سعدی به کوشش هوشنگ گلشیری را دوست داشتم بخوانم که خسته بودم.ترجیح دا دم بخوابم که شنبه زود بیدار بشوم،چون ۷صبح باید سرکارم باشم
    بی فایده هر که عمر درباخت
    چیزی نخرید و زر بینداخت

  80. گزارش نیک ۱۰۱
    من روز نویسی می کنم تا…
    ن روزنویسی می‌کنم تا نگفته‌های زبانم را با دستم به کاغذ بگویم؛ حرف‌هایی که شاید نتوانم به کسی بگویم، اما نمی‌خواهم در سکوت خودم هم گم شوند. کاغذ برای من جایی است که می‌توانم بی‌ملاحظه حرف بزنم؛ بی‌ترس از قضاوت، بی‌نگرانی از سوءتفاهم و بی‌نیاز از آنکه خودم را توضیح بدهم.

    روزنویسی می‌کنم تا روزهایی که می‌روند، بی‌ردپا در ذهنم نمانند. روزها آرام از کنار ما عبور می‌کنند و حافظه، برخلاف آنچه فکر می‌کنیم، نگهبان وفاداری نیست. بعضی لحظه‌ها را نگه می‌دارد و بعضی را بی‌خبر پاک می‌کند. می‌نویسم تا آنچه امروز برایم روشن است، فردا به لکه‌ای محو در خاطره تبدیل نشود.

    می‌نویسم تا تابوهایی را که شکسته‌ام به یاد بیاورم؛ نه برای ستایش خودم، بلکه برای به خاطر سپردن ترسی که از آن عبور کردم. شاید روزی کسی که پشت تابویی ایستاده و جرئت شکستن آن را ندارد، نوشته‌ای از من بخواند و بداند پیش از او نیز کسی ترسیده، تردید کرده و سرانجام قدمی آن‌سوی خط گذاشته است. شاید نوشته‌های امروز من، انگیزه‌ای باشند برای تابوشکنان فردا.

    و بیش از همه می‌نویسم تا فراموش نکنم آدمی که امروز هستم، چگونه به آدمی که خواهم شد رسید. می‌خواهم ردّ این مسیر را نگه دارم؛ پیچ‌ها، عقب‌نشینی‌ها، جسارت‌ها، شکست‌ها و انتخاب‌ها را. شاید روزی به نوشته‌های امروزم برگردم و ببینم آن آدمی که اکنون هستم، سال‌ها پیش در همین کلمات، آهسته و ناآگاه، داشت متولد می‌شد.

    روزنویسی برای من ثبت روزها نیست؛ ثبت شدن هاست.

  81. گزارش نیک
    -صبحش دردمند شروع شد
    -با دردش آشپزی کرد
    -یادداشتی کوتاه برای کانالش نوشت
    -گالری موبایلش را آلبوم‌بندی کرد
    -با پسرک بازی کرد

  82. – چند روزی‌ست که کمتر می‌روم اینستاگرام و بیشتر در یوتوب ویدئو می‌بینم. یوتوب بهتر است. البته خیلی بهتر از این هم می‌شد اگر ادای اینستاگرام را درنمی‌آورد و ویدئوی شورت را اضافه نمی‌کرد.

    – در آزادنویسی امروز درددل کردم. فکرم متمرکز شد و آنچه جایش در ذهنم نبود و تسخیرم کرده بود، ریخت روی کاغذ. سبک شدم و سرحال‌تر.

    – چیزهایی شنیده‌ام دربارۀ «مهاجرت ذهنی». زمانی اتفاق می‌افتد که فرد، دیگر آینده‌ای برای خودش در کشورش نمی‌بیند و همۀ برنامه‌هایش را محول می‌کند به زمانی که مهاجرت کرده. مشارکتش در جامعه کم می‌شود و به خلوت و زندگی خصوصی خود پناه می‌برد. هر چه بیشتر درباره‌اش خواندم، بیشتر دلم گرفت و بغض کردم.

    – در کتاب «واژه‌نامۀ حزن‌های ناشناخته» این کلمه آمده «زیلشمرتس». یعنی: «ترس از آن که سرانجام پیِ رویای همیشگی خود بروید و این نیز مستلزم آن است که توانایی‌های واقعی خود را در معرض دید بگذارید تا در بوتۀ آزمون قرار گیرند. آن‌ها دیگر با فضای محصوری از امیدها و خیالاتتان محافظت نمی‌شوند؛ فضایی که از دوران مهدکودک در وجود خود ساختید و تا زمانی که توانستید دست‌نخورده و مهروموم شده نگاهش داشتید».

    – مینی‌سریال the haunting of hill house تمام کردم. رازآلود بود. پیشنهادش می‌کنم. دربارۀ خانواده‌ای است که سال‌ها پیش مادرشان به شکل مرموزی در خانه خودکشی می‌کند. حالا بعد از سال‌ها خواهر کوچکشان به همان خانه برمی‌گردد و روز بعد جسدش پیدا می‌شود. کسی نمی‌داند چه خبر است. واقعا هیچکدامشان نمی‌دانند چه خبر است؟ تعلیق پرکششی دارد و پیش‌بینی‌ناپذیر است. مدت‌ها از دیدنش سر باز زدم اما الان ناراحتم که تمام شده.

  83. تلاش برای بهبودی

    با همراهی و مدیریت مادرم بیشتر امروز را درگیر اعضا و جوارح دیگر متاثر از جراحی یا آنتی‌بیوتیک‌ها بودم، طمع تلخ دهان، حساسیت مثانه، صاف کردن دردناک گلو و… بیچاره زخم عمل دارد از یادم می‌رود.

    جشن روز مردم را از مجموعه هیچکاک و آغاباجی خواندم. کمال را و خجالتش را فهمیدم. سخت است شاشت جلوی چشم بقیه بریزد.

    فیدیبو هم دست به کار دعوت به مطالعه‌ی ده دقیقه‌ای شده بود. ویتگنشتاین، پوپر و ماجرای سیخ بخاری را ادامه دادم.

    در کتابراه کتاب تصمیم را به سفارش الهه علیزاده‌ی عزیز دانلود کردم. با اینکه نویسنده و مترجم یکی‌ان ولی شروعش با نسخه‌ی طاقچه فرق دارد. در کتاب ذهن فریبکار من این جمله عالی بود: 《واقعیت چیزی است که وقتی از باور به آن دست بکشید، از بین نرود.فیلیپ کی. دیک.》

    در طاقچه هم ویتگنشتاین و روان‌درمانی و هنر پرسشگری را ورق زدم.

    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم استاد چالش و کتاب جدید خود را آغازید: 《ژورنالینگ.》

    جلسه سوم کارگاه دستور زبان تصمیم را بگوش بودم. آخرش مثانه بازی در‌آورد، زود جلسه را ترک کردم.

    حالا هم می‌روم مراقبت از زخم محل جراحی و آرام کردن مثانه‌ی رم‌کرده. حیف که از دست این اعضا نمی‌شود خلاص شد. بیچاره آن اعضای قطع‌عضو شده‌ام.

    از دکتر نرگس و زهرا سادات خانم و دیگر دوستان و خانواده برا احوالپرسی ممنون.

    شب‌تان خوش با رویاهای طلایی.

    ۱۴۰۵.۵.۳۰
    قهرمانی
    #گزارش_نیک
    @bidemajnoon9

  84. امروز جمعه‌ی زیبای گرمی بود. تعهد به گرما نداده‌ام که نمی‌رود و ماندگار شده اما می‌دانم که من صبر و حوصله‌ام کم شده. نوشتن عادتی ماندگار و شوقی عمیق در وجودم ریشه دوانده و پیاده‌روی پس از آن روزم را می‌سازد و کارهای روزانه‌ام را با نشاط بیشتری انجام می‌دهم. پیشه و پیشینه‌ام تعهدورزی‌ست و امروز خودم را از خواب سیراب کردم. با کسی قهر نبودم اما سر آشتی هم با کسی نداشتم. واژه‌ی رنگین نگاه را تازه شنیده‌بودم به نظرم قشنگ بود چند مدل دیگر هم نوشتم و به واژه‌گانم افزودم. چند صفحه از کتاب خسروخوبان را خواندم بعدازظهر وبینار را شرکت کردم زود تمام شد ولی برایم مفید بود. داستان کوتاهی در سر پرورانده‌ام. و چند صفحه از آن را نوشته‌ام. خاطره‌ی روزهای اول مهر‌ماه و باز شدن مدارس در ذهنم آمد و با رفتن به مغازه لوازم تحریر زنده شد.
    برای خودم یک بستنی قیفی هم خریدم تا خنک شوم. امروز با خودم زیاد حرف زدم. شاهد دعوای زن و شوهری بودم، مسئله‌ی‌شان پول بود و نداشتن و من بسیار ناراحت شدم. فیلم کارتونی شِرِک را تماشا کردم. به کانال تلگرام من خوش آمدید 👇
    https://t.me/notetoday1

  85. امروز با صدای جیغ و ناله زن داداشم بیدار شدم .خبر فوت داییشو بهش داده بودن . موبایل به دست روی پله ها با صدای موهوم و نامفهومی وسط گریه هاش می گفت خدایا چرا اینقدر زود؟ خدایا چطوری به مامانم بگم؟
    بگذریم
    روز عجیبی شد بعد از همدردی باهاش برگشتم به اتاقم
    تا با خودم، یکی نشدن با درد‍‌ و تمرین کنم ولی خب خیلی نتونستم، کل امروز بی حال و بی انگیزه توی تخت بودم و برای بهتر شدن حالم
    شروع کردم به نوشتن افکارم ،درباره مرگ و به ناچار درباره زندگی.
    بشر گاهی جان سختانه از هزارتوی صدها مشکل جسمی و روحی به سلامت جون به در می بره، دوام میاره و ادامه میده
    و گاهی چقدر لطیف و آروم تن میده, وسط خواب یه نفس تبدیل به هیچ میشه و دیگه نیست .
    فکر کردم بعد از مرگ چی مهمه؟
    اینکه اون فرد خوب زندگی کرده یا خوشبخت بوده چقدر مهمه؟ برای من خیلی.
    فکر کردم چی باعث معنای زندگی منه ؟ اصلا زندگیم معنایی داره یا نه؟
    و کلی سوالهای ترسناک که ذهنم ازش فرار می کرد
    باورش سخت بود که چقدر دلایل زندگیم معدوده و توی لبه زندگی بودم.
    دیدم که هر روز با نادیده گرفتن و رها کردن یک به یک دلخوشی هام دارم بی حوصله گی و تمرین می کنم و در نهایت تسلیم شدنو
    واقعیتی که خورد توی صورتم واقعا درد داشت من بدون اینکه بدونم داشتم به مرگ کمک می کردم.

  86. ۱. صبح‌هایی که زود از راه می‌رسند. سرم را روی بالش می‌گذارم. فوری خورشید می‌آید و موسی‌کو‌تقی‌های بی‌خود و مسخره آواز می‌خوانند. چشم‌هایم را باز می‌کنم و می‌بینم هنوز ساعت ۷:۳۰ است و می‌توانم بیشتر بخوابم. خوابم نمی‌برد. تعلیم ریتا را می‌خوانم. صفحات صبحگاهی را می‌نویسم. برایم تکلیف نیست. انگار تشویق روزانه است. حال‌خوب‌کن است. نمی‌دانم نیم‌فاصله‌ها را درست رعایت می‌کنم یا نه. راستی امروز چند صفحه‌ای که استاد شاهین برای اهمیت نیم‌فاصله گذاشته بود خواندم. عالی و روان. یاد نیم‌فاصله‌های رعایت نشده‌ی زندگی‌ام افتادم. ان‌جا که برداشت اشتباهی شد یا برداشت نادرستی کردم. آن‌جا که رفتارم پخته نبود. کلامم را بالا و پایین نکرده بودم. یک‌جور ویراستاریه رفتاری.
    ۲. بعد از کلی کلنجار با خودم، اتاقم را تمیز کردم. انگار تمام انرژی‌ام را با سرنگ کشیده‌اند. یک غمی سر وا کرده. شاید هم بخاطر دوران پی‌ام‌اس است. امیدوارم. ناراحتی‌ام از یکی از عزیزترین‌هایم است. نمی‌دانم برداشتی که پیدا کرده‌ام درست است یا نه. چشم‌پوشی نمی‌کنم، الکی هم پرو بال نمی‌دهم تا کوهی بسازم. می‌دانم باید توجه کنم. قلبم بی‌دلیل مچاله نمی‌شود.
    ۳. کتاب فریب نهان را خواندم. جاهایی از آن حوصله‌ام را سر برد. ورق زدم و رفتم به صفحاتی که دوست دارم. اجبار جواب نمی‌دهد. بعضی جاها خوب است و بعضی وقتها فقط فشار است. به اندازه‌ی کافی فشار هست و می‌بینم. برایم کافی‌ست. مثل بادکنکی که در آستانه‌ی ترکیدن است. باید حواسم به خودم باشد.
    ۴. جامعه. فرهنگ. جنگ. تفاوت نگاه‌ها به تمام اتفاقات این چند ماهه. رابطه‌هایی که بخاطر همین تفاوت‌ها یا از هم پاشید و یا به سردی رفت. غم از دست دادن عزیزان. تهدید. سر را زیر برف کردن و خفه شدن. و امیدوار به شعله‌ای که تاریکی را به یک‌باره روشن کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *