«آدم،
به جرم خوردن گندم
با حوا
شد رانده از بهشت
اما چه غم
حوا، خودش، بهشت است»
-عمران صلاحی
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
99 پاسخ
امروز دوستی قدیمی را ملاقات کردم. سالها بود او را ندیده بودم. تمام امروز رسید به دوستانم و همین چند خط ماند برای گزارش نیکم.
1. سالواژهام: استمرار
2. امروز کلی وقت گذاشتم که مشکل میکروفن کامپیوتر را پیدا کنم. اما پیدا نکردم. باید ببرمش تعمیرگاه اما شاید یه دو یا سه روزی از کامپیوتر بیفتم که این وضعیت را اصلن دوست ندارم.
خسته شدم.
الان دوست دارم به شیوهی غزاله خداحافظی کنم.
اودددافظ
➖خودپند روز: حرف معروفِ نیچه را اینطوری میگویم به خودم: «آنچه تو را نکشته، [اگر خلاقیت به خرج بدهی]، قویترت میکند.»
➖نوشتن فهرست کارهای روزانه، بهترین راهنمایم در طول روز.
➖نوشتن پارهی تازهای برای «کتاب روزنویسی»: خیلی کوتاه، محض حفظ زنجیره.
➖طراحی پوستر کارگاه جدید مدرسه نویسندگی: «کودکنویس». از شیرینترین لحظههای همین پوستر ساختنهاست. فردا در وبینار نویسندهساز بیشتر میگویم از کودکنویسِ تازه.
➖کلاس خصوصی: بازنویسی موشکافانهی رمان+بررسی در داستان کوتاه
➖جلسهی تمرینجا: بازخورد روزانه به نوشتههای همسفران ۷۵مین دورهی نویسندگی خلاق
➖وبینار نویسندهساز: بازبینی فهرست سنجههایمان برای ارزیابی روزها+فهرست هفتگی کلمات+داستان «سیکادا»
➖برگزاری جلسهی بازخورد برای ۷۶مین دورهی آنلاین نویسندگی خلاق
➖پیادهروی: سر ظهری رفتم قهوه زدم، یکی دو تا ایده پس از نوشیدن مایهی حیات در ذهنم جاری شد که ایوللا.
➖چند ساعتی وقت گذاشتم تا به تمرینهای باقیماندهی کارگاه قبلی «کودکنویس» بازخورد بدهم تا قبل از شروع کارگاه جدید کار ناتمام نداشته باشم. یادآوری خوبی بود از پروژهی فوقالعادهی کارگاه اول؛ نوشتن و تصویرسازی داستان کودک و نشر آن در کانالی اختصاصی. برخی پروژههای این کارگاه آماده و ایدهآلند برای چاپ کاغذی.
➖سرِ شبی موضوعکی رید به اعصابم. باید بیفتم پی یکسری کار مزخرف اداری. ولی دیدم بهتر است اینطوری خودم را تسکین بدهم: که من به بحرانهایی کوچکی مثل این نیاز دارم تا سطح تابآوری خودم را بسنجم و ببینم چقدر توانمندتر شدهام در تبدیل رنج و گرفتاری به ایده و نوآوری. پس حالا خوبم و خشنودم از اینکه نوشتن توانم داده به هر چیزی به شکل داستان یا محرک حرکتی نو بنگرم.
➖از دیوان رفیق اصفهانی:
«گر از غم نادیدنت امشب نمیمیرم یقین
از غصه میمیرم اگر، فردا نمیبینم تو را»
«از بهر یار دیده به کار است بس مرا
چشم از برای دیدن یار است بس مرا»
«چنان در عاشقی افسانه گشتم
که از من هر طرف صد داستان است»
«قد او را گفتهام عمر دراز
از خدا عمر درازم آرزوست»
«از سگان کوی او در کوی او
از وفا بیشم به عزت کمترم»
«به حسرت ای پری میدانی از کویت چه سان رفتم؟
چه سان آدم ز جنت رفته بیرون؟ آنچنان رفتم»
«نداده هیچجایی شور عشقی کس یادم
اگر دشتست مجنونم اگر کوه است فرهادم»
«اگر چه رفتی و بردی قرار از جان ناشادم
به این شادم که نتوانی روی یک لحظه از یادم»
غلت نویسداری مک:
مکیمک بگیر مک/ تو چوپان مه چوپمک دست ات/ جوجه بردن تو کوچه کو کارمککن/ تلغیدار تغتغ نقزند در گوش کو گوشمک/ لوله ولوله نونی دستمک/ فرور فرشمک فاش کند هر رازی یا راضی/ نرم تر بنواز لاای دستِ خود مومکِ خود چو هردم مره بخود جذب کند/ از شوخی گذرم رازمک نویسداری کنم لاای انگشتمک قلمِ خود / خیز خیز بسمتِ پا مکمه/ لوقمه جون دهد روده شکمبهمک مه/ ایبابا چقدر سخت گذرد نویسداری گپمک/ چو نشود شعرمک/ چهکنم کجا گذرد دیکمک بخارپز/ های عزیز بیخیال بیا که یکدم شونهمک نخارونه موهام/ رفتم فضولمکی کنم تا ببینم دوستا مک نویسداری کردند/ آخ چه شود مکمک کارمند دستم/ هجده نوزده بیست بپر رو دیوارمک پاپا کن رو دلام/ تصمیم نشو چو روزی تصمیم مرگمک شوی/ تا ناخون زنده است توچهمک زند/ هر نمودار نمومک میخاد مه توره/ سرماخوردهگی زندمک چو درد سر نابینا در روز شوم/ هر قطره گریه به دامنمک مغز رود/ ساعت کوهنه در دستم یادِ از دگونمکها هرات آید/ توتلهمهام صدا ام در کاغذمک بیا ببین/ ضربه داره پله آمادنات ضربهمک نکن برو تو دیوار پناه گیر تا دستم به سرِ موهاای سیهمین نرسد/ هر قدر شکوهمک شود روزم شِکوهمک نکنم در آغوشِ تو/ کنایهمک ره بگیر چو هر قطره غلتمک نویسداری یک ضربه به دل تو رود…
خوب هرکاری کردم به مک شعر درست کنم نشد حتی در غلت نویسداری شاعرانه…
اول از استاد تشکری کنم بابتِ؛ است، هسته و هست که مه همیشه گیچ بودم مشکلم حل شد
بلاخره تو لیست مادران مدرسه رفتم امروز از خوشحالی پرواز کردم وقتِ همسرم با لباسِ مدرسه اومد خونه گفت دخترم ثبتنام شده!
سرماخوردهام سرم درد میکنه تا فردا خدانگهدار…
ویلویلی
۱. کانال همسفرانم رو خوندم.
۲. رفتم کلاس خیاطی.
۳. انیمه دیدم.
۴. خابیدم.
۵. ورزش کردم.
۶. شعر نوشتم.
۷. سعی کردم تکلیف نویسندهسخنران رو انجام بدم.
۸. یکم با دوستم صحبت کردم.
https://t.me/havirism
وقتی سوارهای، به قدر زمانی که پیادهای از مناظر طبیعی و مصنوعی لذت نمیبری. بنظرم گاهی باید ایستاد مقابل زمان، بگذاریم جلوتر از ما باشد. و ما بیشتر بهرهمند شویم شویم از حیاتِ طبیعت و انسانی. اگر قرار است، به خط پایان برسیم چه سودی دارد این همه تکاپو و دوندگی؟ شاید اصلا نرسیم، نخواهیم، نشود، نمیدانم. بهرحال باید در کنار تحمل، تأمل کرد. از معناهای همیشگی معنایی نو، برخیزد. معنایی که پاسخی برای معماهای پیشرو باشد.
اگر همهٔ فعالیتها را به جهتی سوق دهی که با معیار سودمندی بسنجیشان. تقریبا هیچ فعالیتی تهی از فایده نیست. پس چه بسا همین نفس کشیدن و دم و بازدم هم خود یک سودمندی برای زنده ماندن و ادامه دادن است.
از نیک فعالیتهای امروزم؛
شرکت در وبینار، از معیارهایی برای نمرهدهی به فعالیتهای روزانه تا ثمربخشی آنها. با هم کلمات هفتگی را همنویسی کردیم. دقیقا صد کلمه نوشتم. و قصهیی کوتاه اما با مفهومی عمیق و قابل درک با تصاویری که بیشتر یارگیری انتقال معنا بودند.
سه صفحه آزادنویسی را مرتبط با وسواس نوشتم. از انواع فکری و جسمی و روانیش. و اینکه وسواس تا کجا ریشه می دواند. چه آثار زیانباری بر جای میگذارد، چه محدودیتهایی را با زندگی روزمره میآمیزد؟ از نظر من، وسواس عجیبترین نوع تهاجم رنج و درد است.
متنی در رابطه با«کلاه» در کانالم قرار دادم. فلسفهیی که کلاه با خود به همراه دارد فراتر از پوشانندگیست، چه بسا گاهی حتی آشکار میسازد بسیاری را.
رمان «ناتنی» از مهدی خلجی را ادامه دادم. عشق در نگاهی گذرا آن هم در کودکی بیشتر شاید خیالانگیز و زادهٔ توهم باشد. اما برای فؤاد واقعیتترین خیال اوست. در همهٔ کسانی که به هر نحوی با آنها ارتباط میگیرد به دنبال معشوقهاش میگردد. او همان است که همه چیزو را وقفش کرده و این همه درس و از این شاخه به آن شاخه پریدن تنها برای حواس پرتی از عشقیست که چون آتشیست که مدام هوش و حواس و مهر او را شعلهور میکند و تنها تنش را میسوزاند.
اشعاری خواندم از سعید صدیق و طالب آملی.
جهانی که با شعر درون آدمی میتراود، جهانی همیشه پویاست. هر چند شعر به درون قلب هر خانندهای نمینشیند.
https://t.me/zahraballampour
گزارش نیک، یکشنبه پانزدهم شهریورماه چهارصد و پنج
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۸ از ۱۰
امروز از آن روزهایی بود که تکههای روز، یکییکی سر جای خودشان نشستند، ورزش کردم، کتابم را خواندم، تمرین نوشتن داشتم و کمی هم آزاد نوشتم، با بچهها بازی کردم و طبق قرار روزهای فرد، آروین را به کلاس بردم
اما یک اتفاق کوچک، جای خالی بزرگی در روزم باز کرد، کلاس بعدازظهر آروین را همسرجان تقبل کردند و همین چند ساعتِ اضافه، انگار نفسم را باز کرد، توانستم کارهایم را با حواس جمعتری انجام بدهم و به خودم برسم
گاهی برای اینکه یک روز خوب پیش برود، لازم نیست اتفاق عجیب و بزرگی بیفتد، کافی است کسی یک تکه از بار روزت را بردارد، همان یک تکه میتواند جا برای خواندن، نوشتن، ورزش کردن و حتی کمی بیشتر «خودت بودن» باز کند
امروز، روزِ نسبتاً خوبی بود، یک قدم کوچک دیگر در مسیر جسارت.
https://t.me/MashgheBodan
-نویسندهساز دیروز را گوش دادم.
-به فهرستم نگاهی انداختم. دو هفتهای غافل بودم. کارهای ریز اما مهمی از قلم روزها میافتاد. کلمهبرداری، ورزش روزانه، ماساژ صورت، افزایش دایره لغات انگلیسی، بهروز رسانی کانال زبانم و یکسری امور معنوی که باکیفیتتر میخاهمش مثل خانواده.
-ساعت ٨ شب بود. بهنظر نمیآمد شروع خوبی برای تلنبارهای عقبمانده باشد اما شروع کردم. از هرجایی که هستم باید شروع کنم و گرنه چیزی شروع نمیشود، بلکه معلق بین زمین و هوا خشک میشود.
-ورزش کردم. برای من ورزش شبیه تولد دوباره است. با حذفش جز پژمردگی نصیبم نمیشود.
– هر روز روی وزن ۵ بیت کار میکنم. بیت منتخب امشبم:
اگر مرا ز نظر افکنی کجا بروم؟
که از تمام جهان رم نموده، رام توام*
-توی هوای باز رو به باغچه نشستم و ماساژ صورت انجام دادم. بدون عجله، با آرامش و تمرکز. از نسیم خنکی که بوی پاییز میدهد لذت بردم. برگهای انجیر هم حسابی رقصیدند.
-از کسی طرفه شمیم است اینجا
چقدر لطف نسیم است اینجا*
این بیت در همان هوا خیلی چسبید. استاد مجید رفعتی گفت که حال خاننده و حتا زمان خاندن شعر هم مهم است.
– پس از خاندن جستارک «آزادی» به قلم غزاله، دو سوال برایم بهوجود آمد:
تفاوت رهایی با آزادی چیست؟
هنرمند برای موفقیت به چه میزان از هر کدام نیاز دارد؟
-خاستم کتاب فلسفهی پیادهروی و منحنی خلاقیت و در کمال سادگی را سفارش بدهم اما دودوتا چهارتایی کردم و نشستم سرجایم.
*آزاد بلگرامی
https://telegram.me/NarjesAzimii
حتی مسخرهبازی
سالواژهام: نظم
نوشتن
آزادنویسی کردم. کمتر از روزهای قبل اما خب عادتهای انعطافپذیر.
وبینار نویسندهساز هم بودم. داستانکوتاه باحالی استاد خواند. سیکادا که برای کودک بود اما نبود. بهنظرم آنها بهتر درکش میکنند.
صد کلمه نوشتیم. این هفته برخلاف هفتهی قبل که کمخواب بودم، کمی زیاد میخوابم. کمتر از آدمها نام بردم. بیشتر او بود که هرازگاهی تکرار میشد. چرا همیشه کلمهی انگشت را دارم؟ شاید چون جلو چشمهایم هستند موقع نوشتن.
ادامهنویسی. برای بیشتر شناختنم و شناختنش.
کتاب
از کتاب این راهش نیست خواندم. نوشته بود بازی و لذت بردن نتیجهی بهتری میدهد تا زیاد کار کردن. حتی کمی مسخرهبازی. یادآوری همان جملهی معروف تام سایر. اگر بازیست دیگر خستهکننده نیست. چطور اما؟ منظورش علاقهی ذاتیست یا کاری که بعدا انجام شده؟ احتمالا دومی. باید راهی بیابیم پس.
فیلم
ادامهی فیلم سایکو از هیچکاک. شاید برای ۱۹۶۰ استفاده از بیماریهای روانی خلاقانه باشد اما الان نه. خصوصا دو شخصیته بودن قاتل. نکتهی جالبش این بود که شخصیت اصلی وسط داستان مرد. که یعنی کل داستان چرخید. موضوع اول، یعنی چه بر سر پولهای دزدی آمد، اصلا دیگر مهم نبود. حالا چه کسی قاتل است موضوع اصلی شد.
سریال لوکی را شروع کردم ببینم از سری مارول. بهنظرم شخصیت جالبی دارد. بیشتر برای خودش است که آغازیدمش.
درس
تقریبا دور اول تمام. بهعنوان امتحان آخر این ترم دوست ندارم که خراب بشود.
سالواژه رویای رشد
امروز عجیب ترین عجیب دنیاست برایش ایستاده دست بزنید. فکر میکنم بخش جدیدی از خودم را یافتم، دور دنیا را گشتم و کنار خودم بود. برا کشف بهتر آنچه بر من میگذرد حداقل یک ماه زمان لازم است؛ با این حال از روند پیش رو خرسندم.
جلسه بازخورد را گذراندم سه تفنگ دار که یکیشان بسیار شغال و ابزیرکاه است را به گفتگو دعوت کردم تا شمع دوستی روشن بماند. و عشق را شاید نازنازی کرده باشم، هنوز در شوک هستم که زنیتم خل شده است یا من عیب کردم؛ ولی جذاب و وسوسه انگیز بنظر می نشست به دلم لحظه های به قول معروف مخ زنی و تکرار ابدی امروز را خواهانم.
سریال کره ای درهمسایگی عشق را دیدم بله بی نهایت زیباست، دوستان کودکی ای هستند که متاسفانه گردن گیرشان ضعیف است؛ یازده قسمتی است اسیر بازی ها و ادا اطوار هایشان هستم. قسمتی که باعث شد امروز اکلیک پر پر کنم مربوط به صحنه ی اشک ریختن دختر داستان در فرودگاه بود؛ که پسرک محشر من با انداختن کتش روی سرش ر: کمک بزرگی کرد. انسان حامی لعنتی ایایست. افرین به تربیتش.
دیگر اینکه صبحانه ام را دوازده ظهر میل کردم، ناهار را شش غروب. ترکیبی از حاضری اماده هایِ دزدکی_ مال دیگران غصب کن هایِ، دل و روده بچسب بود.
نمره ی امروزم یک ۲۰ بزرگ، برای خدای بزرگ چون دوستش دارم و او هم دارد، ( امیدارم)
کمدیلا ی من: https://t.me/Comodila
حلزونوارگیهایم
واژهزیستی:
در صفحات صبحگاهی نوشتم. ظهر آزادنویسی کردم. شب ۱۰۰۰ کلمه تایپ کردم.
زیبانوشی:
موهای سفید شده. طرحِ روی لاته. ذوقِ چشمانِ بچهها. خندهی بچهها. روحهای پاک. ابر.
فیلمگردی:
The Lake House 2006
بازبینیاش چسبید. اینبار بیشتر به صحنهها دقت کردم و دیالوگها.
ورقنشینی:
« شب یک شب دو » بهمن فرسی. عجب نثری، شیفتهش شدم.
نغمهگوشی: googoosh_Behesht
ممنون از مهشاد برای همرسانی موسیقی در گروه جاسوسی، چقدر چسبید.
شعرزیستی:
سهراب
«و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگیها برد.»
حافظ
«دوش وقتِ سحر از غصه نجاتم دادند
وندر آن ظلمتِ شب آبِ حیاتم دادند»
مشیری
«بیتو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم»
روزواژه: جرأت
تنپویی:
یک ساعت دوچرخه و پادکست وبینار.
دلنگاری:
چقدر بودن در کنار آدمهایی که مثل خودت هستند لذت بخش است. کنار بچههایم حسابی خوش گذشت، خندیدیم، گریه کردیم، برنامه چیدیم و از هدفهایمان گفتیم.
موهای سفید. لباس سفید. بچههایی سفید.
هنرورزی:
طراحی کردم. بال، چهره، پروانه.
ستارهچرانی:
به تماشای آسمان نشستم و ساعتی لذت بردم از ستارهها. پولاریس میدرخشید. بلاخره شهاب رد شد.
توصیه به خود:
پر قدرت پیش برو.
🪽سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
غم غرقم میکند. کارهای روزمره را انجام میدهم. چه خوب که شغلی دارم. شاید چندان دلخاه نباشد اما داشتنش نعمت است.
به تمرین نویسندهسخنران میاندیشم. سری به مقالات میزنم. «سیویلیکا، ایرانداک، نورمگز.» فقط تخصصی. جستجوی انگلیسی. بیحوصله از ترجمه و چتجیبیتی.
بعد از ناهار ولو میشوم. خابم میبرد. با تاخیر به نویسندهساز میرسم. در تمرین «اکنون من» دوباره غم سرک میکشد.
دوباره فکر و فکر و فکر. «دنکیشوت» میخانم. شام آماده است. اینبار گزینهی دیگری را میسنجم. انجامندادن. بالاخره یک راهحل است و محترم. با سحر و نگار دربارهاش میحرفم. وجود سحر همیشه دلگرمی است. ویسی ۳ دقیقهای میگیرم. باید تعداد کلمات را بشمرم.
سروکلهی ایدهی دیگری پیدا میشود. خدایان بیتی موزون هم الهام میکنند. برای تمرین دورهی شعر. خداوندگاری چنین بخشنده و شکرگزاری لازم. برنامههای بعدی تایپ ویس و شاید نوشتن متن جدید به شرط خاب نَبُردگی.
درسهای زیادی داشت امروز برایم؛ از ترکیدن بغضم هنگام وزنهبرداری بگیر تا غافلگیریِ پایان شب، درست وقتی با خودم فکر میکردم چیزی از امروز ننویسم، چون برایم سخت گذشته و نباید کام دیگران را هم تلخ کنم.
از نه سال پیش تا کنون که بهصورت حرفهای تمرین میکنم، همیشه ورزش برایم راه نجات بوده است. بارها شده به زور خودم را از خانه بیرون انداخته و به باشگاه رساندهام، اما در نهایت، وقتی تمرینم تمام شده، با لبخند آنجا را ترک کردهام. امروز هم از آن روزها بود.
بعد از ورزش، در حالی که با هقهق پادکست امروز «نویسندهساز» را پلی کرده بودم، به سرم زد ترس را کنار بگذارم و در این هوای خنک که در کویر غنیمتی است گران، کمی قدم بزنم. با اینکه زیاد طولانی نشد، اما انگار سبکتر شدم و ذهنم هم بازتر شد.
در راه برگشت به خانه، یکی از دوستانم که فروشگاه کالای دیجیتال دارد تماس گرفت که: «سفارشت رسیده، بیا تحویل بگیر.»
خندیدم و گفتم: «باز چه چیزی روی دستت باد کرده و میخواهی به من قالب کنی؟»
گفت: «تو بیا، پشیمان نمیشوی.»
چون مسیرش نزدیک بود، قبول کردم و به محض وارد شدن، جعبهی اسپیکری که مدتها بود برای خریدنش برنامهریزی کرده بودم را روی میزش دیدم.
گفت که همسرم برایم سفارش داده و خودش هم الان میرسد.
شاید برای خیلیها خرید یک اسپیکر، معمولیترین اتفاق زندگیشان باشد، چه برسد به اینکه دربارهاش بنویسند. اما پشت این خرید، دنیا دنیا عشق بود و ایثار.
عین بچهها، در حالی که اسپیکر یا به قول همسرم «بلندگو» را بغل کرده بودم، بالا و پایین میپریدم و میگفتم: «زندگی، ازت ممنونم.»
راستش یادم نمیآید آخرین بار کی اینطوری شادی کرده بودم.
امشب، ساعت دهونیم، در حالی که داشتم فکر میکردم زودتر به تخت بروم تا این روز خستهکننده را به پایان برسانم، زندگی درس بزرگی بهم داد.
ناامیدی خر است و من بارها خر شدهام.
به خانه رسیدم، به یمن ورود اسپیکر جانم، یک مدیتیشن موزیک پلی کردم، یک صفحه با شعرهای حسین منزوی خوشنویسی کردم و همانها را بهعنوان شعرخوانی تکرار کردم.
«همواره عشق بیخبر از راه میرسد
چونان مسافری که به ناگاه میرسد
______________________________
برای آنکه نگویند، جستهایم و نبود
تو آنکه جسته و پیداش کردهام، آن باش»
بیست صفحه «بیلنگر» و شب بخیر.
نمره روز: نه از ده
۱. دیشب تب داشتم و شکم درد تا صبح نخوابیدم. از ساعت نه صبح تا یازده و نیم یه چرت زدم و امتیاز خواب کافی از بین رفت
۲. ناهار جیگر زدیم بر بدن. جای دوستان خالی
۳. وبینار شرکت کردم کلمات هفتمو نوشتم
۴. تمرین شعر نویسی تا تمرین ۶۲ پربرکت بود و چندتا سه سطری خوب ازش در اومد. دیگه بعد از این تمرین بیت نویسی خواهم کرد
۴. چند رباعی از خیام خوندم و چند شعر امروز. رو نویسی از شعر هم انجام دادم
۵. در حال حاظر ترکیبی هستم از کرونا، پریود، آبریزش بینی، تنگی نفس، خفگیهای گاه و بیگاه و غیره. اما هنوز سرپا و زنده هستم
۶. دوستان قدیمی یکی یکی دارن تماس میگیرن و برای شروع طرح راهنمایی میخوان. با حوصله جواب همشونو دادم
۷. معیار امتیاز دهی به روزم رو به روز کردم. بعضی معیارها رو حذف و یه سری معیار جدید جایگزین کردم
غم غرقم میکند. کارهای روزمره را انجام میدهم. چه خوب که شغلی دارم. شاید چندان دلخاه نباشد اما داشتنش نعمت است.
به تمرین نویسندهسخنران میاندیشم. سری به مقالات میزنم. «سیویلیکا، ایرانداک، نورمگز.» فقط تخصصی. جستجوی انگلیسی. بیحوصله از ترجمه و چتجیبیتی.
بعد از ناهار ولو میشوم. خابم میبرد. با تاخیر به نویسندهساز میرسم. در تمرین «اکنون من» دوباره غم سرک میکشد.
دوباره فکر و فکر و فکر. کمی «دنکیشوت» میخانم. شام هم آماده است. اینبار گزینهی دیگری را میسنجم. انجامندادن. بالاخره یک راهحل است و محترم. با سحر و نگار دربارهاش میحرفم. وجود سحر همیشه دلگرمی است. ویسی ۳ دقیقهای میگیرم. باید تعداد کلمات را بشمرم.
سروکلهی ایدهی دیگری پیدا میشود. خدایان بیتی موزون هم الهام میکنند. برای تمرین دورهی شعر. خداوندگاری چنین بخشنده و شکرگزاری لازم. برنامههای بعدی تایپ ویس و شاید نوشتن متن جدید به شرط خاب نَبُردگی.
https://t.me/zari_arezi
صبح توی اداره، با ساجده تصمیم نوشتنی تازهمان را بیشتر بسط دادن و نهایی کردن.
آشپزی، با دولینگو زبان خواندن، ظرف شستن، خوابیدن.
صفحاتی از تئوری شعر و چند شعر از عبداله کوثری خواندن.
با ساجده جملهورزیدن با واژهی سیب.
سیب چیست؟
میوهای سودازده
سراسرْ قلب
خبر رسیدن سفارش دوست به همراه هدیهها را شنیدن. گپ و گفت و مهرورزیدن.
سبزی پاک کردن تا پای جان😩
امروز در خانهی خودم چشم باز کردم. چه خسته بودم. بلند شدم. باید غذا درست میکردم.
پروتئینباری که زهرا آورده را با چای خوردم و وبینار جمعهی نویسندهساز را پلی کردم تا موقع کارها گوش دهم.
ماهیتابه و قابلمه را میشستم و استاد از ترکیدن نشرها و چاپ نکردن کتاب وقتی اول راهیم میگفت. گاهی کتابی هم معرفی میکرد که من میپریدم و توی دفترم اسمش را کنار بقیهی لیستم مینوشتم.
بعد از شستن ظرفها ماکارانی درست کردم. دمکنی را که گذاشتم زیرش را کم کردم و رفتم دوش بگیرم. بعد از حمام زهرا زنگ زد که کِی میآیی؟
گفتم بنویسم و کارهای خودم را انجام دهم بعدش میآیم. هزار کلمهام را نوشتم و کمی تمرین شعر. خوب از آب در نمیآمد چون هم کم نوشتم این چند روز هم کم خواندم. به هر حال تلاشم را کردم.
هذیانی هم نوشتم محض باز شدن افکارم.
دیگر باید آماده میشدم و میرفتم. زیر ماکارانی را خاموش کردم و کمی ازش خوردم. لباس پوشیدم و آشغالها را جمع کردم. به الهام که زنگ زدم گفت دارند میروند با مامان ماهی بخرند من هم اگر میآیم سر راه سوارم کنند. قبول کردم و رفتم. بوی گند ماهی واقعا باعث میشد هیچوقت نخواهم بپزمش. راستش تا به حال ماهی درست نکردهام.
با هم رفتیم خانهی ماماناینها. مرجان آمده بود. فاطمه هنوز از سرکار نیامده بود.
مرجان و الهام میخواستند بروند برای بچههای مرجان لباس بخرند. آنها رفتند و تا فاطمه بیاید من و زهرا کسل و بیحوصله بودیم. همکارم پیام داده بود که مدیرمان هفدهم یعنی پس فردا جلسه گذاشته. من هم گروه را چک کردم و بیحوصلگیام بیشتر شد.
فاطمه که آمد شیر و چیپف خوردیم به یاد بچگی. به دیجی زنگ زدم تا ببینم همه چیز را اوکی کرده یا نه. فاطمه آهنگش را عوض کرده بود و قر دادنش گرفته بود.
خودش که تنهایی قرهایش را داد دامنش را تن من کرد و کمر گشادش را با بند بست که خندهدارتر شد. کت مشکیاش را پوشید و داماد شد مثلا. با هم رقصیدیم و خندیدیم. زهرا هم بهمان اضافه شده بود. فاطمه پول نقدهای مامان را برداشته بود و شاباش میداد به من و زهرا فیلم میگرفت. بیحوصلگی دیگر نبود.
زنگ زدم به مدیرمان که من هفدهم پرو لباس عروسم است و جلسه را نیایم. با مظلومی که دو سه نفر دیگر از همکاران هم مشکل دارند و نمیآیند قبول کرد که نروم. من هم ذهنم آزاد شد و راحت.
مرجان و الهام برگشتند با بچهها. حسابی حرص خورده بودند از دستشان.
کمی وقتم به بطالت و حرف زدن گذشت. دستی به سر و روی هذیاننویسیام کشیدم و منتشرش کردم.
با زهرا سالاد درست کردیم و دیگر وقت شام بود. بوی ماهی گیجمان کرده بود. سهیل آمد دم در. شامش را دادم ببرد خانه بخورد. ما هم شام خوردیم. با زهرا ظرفها را شستم. چقدر قبلا با هم ظرف میشستیم و رکورد میزدیم که سریعتر از قبل بشویم.
بازیای که زهرا سفارش داده بود آمد. با الیار و پارسا و زهرا نشستیم به بازی کردن. زهرا توضیح میداد و ما خنگ میزدیم. بازی میکردیم و حینش یاد میگرفتیم. چه معاملهها میکردند الیار و پارسا. زمان از دستم در رفته بود و حسابی غرق شده بودیم تا اینکه مرجان گفت: ساعت دوازده شدهها. جاها رو بندازیم و بخوابیم. من و الیار مساوی شدیم و برنده.
دوست دارم فردا فرصتی باشد تا با زهرا و فاطمه سهتایی بازی کنیم.
جاها را انداختیم و با سهیل کمی چت کردم. گزارش نیکم را حالا مینویسم. دلم میخواهد بیشتر بنویسم ولی خوابم میآید. این روزها سریع میگذرد و کمی از نظر ذهن سختگیرم بیفایده.
سالواژهام: خودآغوشی
_ روزی که نکو نیست از صبحش پیداست🫠. صبح به کارهایی که چیده بودم نرسیدم و تا انتها، دومینو به دومینو، برنامهام عقب افتاد. درنهایت، آزادنویسی و یکی از تمرینهایم به فردا موکول شد.
_ یکشنبهها با لادن جملهورزی میکنیم. کلمهی امروز سیب بود. جملههایم را همرسان کردم. یکی که دوستش داشتم:
سرخاند گونههای درخت از سیب.
_ نمرهی روزم ۶ شد؛ البته این عدد را از کلاهم درنیاوردهام. در وبینار نویسندهساز امروز آموختم که چگونه روزم را بر پایهی معیارهایی مشخص بنا کنم و با کمک هرم عادتهای انعطافپذیر، به آنها پایبند بمانم. خرد کردن کارهایی که هر صبح با فکرشان بیدار میشوم و هرشب با فکر انجام دادنشان میخوابم، یکی از بهترین راهها برای ایجاد عادتهای خوب است. بعضی روزها کارهایی انجام میدهم که مهماند، اما آنقدر برایم تکراری شدهاند که دیگر به چشمم نمیآیند. برای همین، شب را با احساس بطالت به پایان میرسانم. اما وقتی معیارهایی منعطف برای روزم تعیین میکنم، کارهای کوچک و مهمی که انجام دادهام را بهتر میبینم و دیگر هر بیستوچهار ساعت، آنقدرها هم خالی به نظر نمیرسد.
_ پیگیر کارهای اداری دانشگاه بودم. تئوری شعر خاندم و گزارش نیک نوشتم.
https://t.me/sajedeh_haqparast
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶۱۵
امروز ساعت ۱۰بیدار شدم چون شب قبلش دیرخابیده بودم.بعد ازصبونه خوردن فایل صوتی وبیناروگوش کردم.یه مقدار تمرین آزادنویسی انجام دادم.
ظهرناهاردرست کردم و…
عصری یه مقدار پیاده روی کردم .
بعد ازشام داستان گور وگهواره رو خوندم خیلی قشنگ بود ولذت بردم.
لام تا کام
لام تا کام داستان میخانیم. چخوف به ما مینگرد. که چطور بالا تا پایین حروفش را لیس میزنیم. بلند میخانیم. کوتاه میخانیم. مکث میخانیم. تند، آهسته، مشکوک میخانیم. گرهی فلسفهها را تاب میدهیم. چپ و راست میکنیم. بیشتر میبافیم.
پایان، سکوت کشداری میشود. الگویمان را طرح افق و حسادت ماهیها به سخن، میسازیم. پس سکوت کشباف میشود. میبافیم. از سر و ته میشکافیم و در میانه محبوس وصال میشویم.
مینویسیم. تقتق مینویسیم. تقتق میاندیشیم. تقتق آزاد میشویم. تقتق زمان را به بازی راه میدهیم. تیکتاک شکست میخوریم.
بازمیگردیم. از گردنها و گردنهها تار میگاریم. شب، چراغهای بالدارش را زیر چانههایش مخفی کرده، برای آنان که لب به آرزو میزنند. لب به معصیت و مستی. ما آرزویی نداشتیم.
تکتک میشویم. نامهها تکتک میشوند و زیر پوست انگشتان من جفت میجویند. کلاغ میشوند و پی جادوگرِ گوشهای من جیغ میزنند. میگویم میدانم. حواسم هست.
حالا او فرار میکند. قطع میکند. اولینبارها را میآفریند. کنجِ کنجکاویهای مرا خراب میکند به نیاز ذهن من آشوب میافزاید. جادوگر میگوید پیش که بروی عقب میکشند. کلاغ ساکت است. من ناچارم که زبان به لبهی دیگهای پردود بزنم. من مجبورم که سکوت کلاغ را به قفس بکشم و نگویم که: ما هم؟
اما نه. ما لام تا کام قارقاری نمیسراییم.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
#از_دلک
این روزها صبحانه را تنها میخورم.
برای ناهار دو مدل غذا مجبور شدم درست کنم.
امروز یاسمین گلویش بهتربود و توانست کمی عدسیِ صاف شده بخورد یا بهتر بگویم بنوشد.
لابهلای کارها دو فایل پیرنگ و طرحِ جلسهی سوم را خواندم.
پیرنگی که از شبِ قبل به پیِ آن، رنگ ریخته بودم را امروز مَلات و مصالح به پایش ریختم. قضیه از آن چیزی که فکر میکردم پیچناکتر شد. طرحی که در ذهن داشتم را بیوقفه تایپ کردم و برای تقدم و تأخر رخدادها و رابطهی منطقی بینشان برنامه ریختم. حدود ۶۰۰ کلمه شد. باید کوتاهش کنم.
عصر به بازار رفتم. نمیدانم چه شد یهو فاز مادرانِ کدبانو را برداشتم و سه کیلو لوبیا سبز خریدم.
خریدن لوبیا همانا و تا ساعتِ دوازدهِ شب، مشغولِ خرد کردن و شستن و بخارپز کردنشان همانا.
فردا باید پی و رنگ را به پیرنگی واقعی تبدیل کنم.
امروز را با خواندن آغازیدم، تمام گزارشهای نیک، کتاب «خواستن توانستن نیست» و «نامههای اکبر رادی». چند جمله از نامهٔ اکبر رادی به ابراهیم خان پاشا به نظرم جالب آمدند:
«و هم به یمن این بطالت بود که پارهای از تعهدات بستهبهجان، بهناحق پشت گوش افتاده بود.»
«از حالوبال ما بخواهی، روراست میلولیم و پرسه میزنیم و پیله میتنیم، عین کرم.»
بعد یادداشتی برای کانال نوشتم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
بعد با برادرزادهام گپ زدیم. از او خواستم توصیهای بکند یا تحربهای مفید از زندگیاش یادم دهد. اصرار داشت که هجده سال چندان تجربهای ندارد اما به او گفتم که هجده سال تو با دورهٔ من فرق دارد و حتماً توصیهای که داری، برای من نیک خواهد بود. گفت که زندگی درد دارد، باید راحتش گرفت. دربارهٔ زندگی حرف زدیم. گفتوگوی خوبی بود. به نظرم باید بکوشم شنوندهٔ خوبی شوم. سعی کردم حرفهایش را خوب بشنوم اما بهتر از این باید گوش کنم. در ادامه هم از لزوم خواندن آثار بزرگ و تأثیرش در شخصیت حرف زدیم.
بعدازظهر با هم بیرون رفتیم. وبینار را در مسیر شنیدم و «من در فهرستی از کلمات» را هم در ماشین نوشتم. آثار سرماخوردگی و درد به نسبت هفتهٔ قبل کمتر شده بود و اضطراب سفر پیش رو یعنی سفر به تبریز و نیمهٔ شهریور جایش را گرفته بود.
رفتیم پاساژ سنتی ستارخان. تولد همسر برادرم بود. با هم کیفی گرفتیم برای تولدش. بعد هم من چند سری لباس برای همسرم گرفتم. ریسک بود که بدون پرو، لباس گرفتم اما امیدوارم تنخورش خوب باشد.
شب دور هم کیک و چای خوردیم و گپ زدیم.
این روزها، مضطربم چون به کارهایی که باید برای کلاسها انجام دهم، نمیرسم. از جمعه به بعد، کمی رها کردم. نیاز دارم به این سفر. بروم اهواز، تا یک سال نمیتوانم پایم را بیرون بگذارم چون درگیر مدرسه میشوم و الان این آخرین روزهای ممکن من برای سفر و آسودن است. اضطرابهایم اجازه ندادند تمرکز کنم. دلم میخواست کمی کنار خانواده باشم، ساده و راحت. تا یک سال دیگر – به شرط بقا – خبری از این با هم بودنها نیست.
امروز به نسبت دیروز، روز بهتری بود. خدا را شکر.
🔸 عبدالجبار کاکایی:
چه در دل من چه در سر تو من از تو رسیدم به باور تو
تو بودی و من به گریه نشستم برابر تو به خاطر تو
به گریه نشستم بگو چه کنم؟
🔸 چهارمین داستانکم را در کانال هوا کردم.
🔸 از کلمه «پاسخوَر» خیلی خوشم اومد و تو داستانک امشب استفاده کردم و کلمه «مسئول» رو به نیمکت ذخیره فرستادم.
🔸 متاسفانه به وبینار نرسیدم ولی سعی کردم از صوت ضبط شدهش نهایت استفاده رو ببرم.
🔸 بیست و دومین روزِ تمرینِ هزار کلمه با موفقیت کلید خورد.
🔸 امروز سعی کردم از دایره امن خودم بیرون بیام و از منظرههای جدید لذت ببرم.
🔸 با دوستم بیشتر وقت گذروندم و باهم کتاب های جدیدی که خریده بود رو تورق کردیم.
🔸 یک داستان از داستان های کوتاه چخوف خوندم.
🔸پادکستی در مورد فوائد نوشتن کار های انجام شده گوش میدادم که میگفت: «یکی از فوائد نوشتن کار های روزانه این است که انسان از احساس بیفایده بودناش کاسته میشود و مشاهده میکند که چقدر در طول هفته کارهای مفیدی انجام داده است.» دیدم که چقدر گزارش نیک از همین مدل تمرین هاست.
https://t.me/Hnetharqarab
سالواژه: تغییر
۱- امروز هم رفتم پیادهروی، هم راه رفتم و هم به خدا غر زدم که شعله آفتاب را کمی کم کند. دیگر واقعاً به تهدیگ رسیدیم.
۲- تو اوج گرمای بعدازظهر، شقایق بشقابی هندوانه خوشعطر و خوشطعم جلویم گذاشت و من هم با لذت خوردم و ازش تشکر کردم. هندوانه سرد در آن گرما حسابی چسبید.
۳- امروز در احساساتم شلمشوربایی بود؛ ناراحتی، خوشحالی، آرامش و زودرنجی را همه با هم تجربه کردم. نتیجهاش هم چندان بدمزه نبود، اما مهم این است که امروز با تمام این بالا و پایینها تمام شد و من ماندم و یک روز تازه.
۴- امروز لابهلای گفتگوهای زیادی که داشتم متوجه شدم بعضی ویژگیهای خوبی که همیشه فکر میکردم نقطه قوت من هستند، در بعضی موقعیتها بیشتر به نقطه ضعف تبدیل میشوند. حالا باید بیشتر حواسم بهشان باشد و رویشان کار کنم تا بتوانم شکل بهتری از آنها را در خودم بسازم.
۵- خودکاوی ساعتهای زیادی از وقتم را گرفت. نوشتم، سؤال کردم، دوباره نوشتم و آخرش هم به جمعبندی نرسیدم. فعلاً پروندهاش را برای امروز میبندم و امیدوارم فردا بتوانم از میان این همه سؤال و جواب، بالاخره به یک نتیجه برسم.
۶- رمان «پنجره پشتی» اثر کورنل وولریچ را شروع کردم. خیلی زود جذبم کرد و چند صفحه را بیوقفه خواندم. شروعش که حسابی به دلم نشست.
۷- امروز ۴ گرفت؛ اگر خیلی بخواهم ارفاق کنم، ۴/۷۵. تقریباً تمام روزم تحت تأثیر درگیریهای ذهنیام بود و همین باعث شد تعادل روزم حسابی به هم بخورد.
بهنام خدا
گزارش نیک ۱۱۷:
گاهی گمشدهای را میجویی و گنجی مییابی. امروز در خانهی پدری دفتر خاطرات دوران نوجوانیام را خیلی اتفاقی یافتم. خاطراتی که هم خودم از آن دوران نوشته بودم و هم دوستانم برایم نوشته بودند. با دیدن اسم دوستانم بعد از سالها حس غریبی را تجربه کردم، حسی که نمیدانم دلتنگی بود یا بیخبری؟ با دیدن اسم دوستانم یاد خاطراتی افتادم که شاید فراموششان کردهبودم، و چه حیف که از دوستانم بیخبر هستم، نمیدانم الان چه کار میکنند؟ یعنی کدامهایشان مادر شدهاند؟ فقط از سرگذشت یکی از دوستانم خبر دارم، صمیمیترین دوستم، میترای نازنینم که در یک تصادف رانندگی جانش را از دست داد، و چه غم بزرگی را در از دست دادنش تجربه کردم. میترا با همان دستخط ظریف و زیبایش برایم نوشته بود که بهترین دوستش هستم.
در میان آنچه دوستانم برایم نوشته بودم به شعری رسیدم که آنروزها برایم خیلی محبوب بود، بارها از دوستی که شعر را برایم نوشته بود پرسیده بودم این شعر را از کجا پیدا کرده است و شاعرش کیست؟ اما متأسفانه دوستم هم بیاطلاع بود. اگرچه شعر چند سطر بیشتر نبود اما خیلی برایم دلنشین بود، آن زمان ها گوگلی در کار نبود، و شاید من هم کوتاهی کردم و چندان در مورد شعر محبوبم جستجو نکردم، اما خوشبختانه امروز شعرم را بیشتر شناختم. نامش «کوچ» است و شاعرش مرید محمدی است. و شعر خیلی بلندتر از آنچه است که من دفترم دارم. امروز بیشتر با شعرهای مریدمحمدی آشنا شدم. دلم میخواهد از آثارش بیشتر بخانم. کشف شعر «کوچ» شاید کار سودمند امروزم بود.
امروز خاندم از کتاب «فرهنگوارهی فارسی خلاق»:
کلمات مرا صید میکنند.(چه عنوان زیبایی!)
«وقتی ته میکشید، تنها استعاره میتوانست ذهنش را گرم نوشتن کند و از هراس و آسیمهِگی کمبود ایده برهاندش:
سطری از شعری افتاده بود سر زبانش:
«کلمات مرا صید میکنند»
کلمات او را صید میکنند با او کلمات را؟
«هنر انگل زندگی است، همانطور که نقد انگل هنر است.»
پرسید:
من انگل کلماتم با کلمات انگل من؟
دید همهی ماجرای نوشتن برمیگردد به جوابش به این پرسش.
کلمات از تو میگیرند یا تو از کلمات؟
شاید بگویی دادوستد در جریان است.
اما همیشه یکی بیشتر میدهد و دیگری بیشتر میگیرد.
انگل کلمات، کلمات انگل.»
(چه کلمهی قشنگی «آسیمهِگی»)
امروز خاندم از کتاب «هیچکاک آغاباجی» داستان «جشن روز مردم»
امروز خاندم از کتاب «خسروخوبان» بخش «مارگیر و هزار دالان.»
امروز خاندم از کتاب «سبزپری»:
«دلم هنوز که هنوزست مثل اولها، شاید هم بیشتر از اولها (چونکه این جور چیزها را آدم خودش متوجه نیست و طول میکشد تا در او جا بیفتد،) بیشتر و به یک شکل خیلی عمیقتر و داغتر از آن اولها، هنوز به شکلی که بیان شدنی نیست برایت تنگ میشود، و رد پایت هیچ کجا نیست، هیچکس نیست که از تو نشانی بدهد، هیچکس نیست که بشود با او حرف ترا زد، هیچ کس نیست که بشود ترا باو در میان گذاشت.»
امروز در وبینار نویسندهساز، آقای کلانتری دربارهی این گفتند که بهتر است به عملکردمان در طول روز نمره بدهیم و معیارهایی را برای سنجش روزمرگیهایمان در نظر بگیریم. ایشان همچنین گفتند میتوانیم برای انجام هر کاری سه سطح در نظر بگیریم، سطح کوچک، متوسط و بزرگ. و میتوانیم در هر شرایطی حداقل سطح کوچک را انجام دهیم. انجام سطح کوچک بیارزش نیست مهم این است که زنجیره قطع نشود. و ایشان برای بهتر درک کردن این موضوع کتاب «عادتهایانعطاف پذیر» را پیشنهاد دادند.
در ادامهی وبینار تمرین فهرست هفتگی کلمات را انجام دادیم. و در پنج دقیقه بدون وقفه فقط کلمه نوشتیم، و کلماتی که امروز نوشتیم را با کلمات هفتهی گذشته مقایسه کردیم. ( جالب است کلماتی که نوشتم همان کلماتی هستند که در زندگی روزمرهام جریان دارند و کلمات این هفتهام نسبت به هفتهی گذشته کمی امیدوارتر بودند.)
در ادامهی وبینار آقای کلانتری ازکتاب«سیکادا»برایمان خاندند که خیلی جذاب و شیرین بود و تصویرهای خیلی خلاقانهای هم داشت و پایانش هم که بینظیر بود. البته من بخشی از این کتاب را در گزارشنیک آقای کلانتری خانده بودم اما از پایان جذاب و تصویرهای خلاقانهاش بیخبر بودم. وبینارها اوقات خوشی هستند.
امروز نوشتم: نامه و نامه و نامه، افسوس خوردم که کبوترم رفتهاست، شاید اگر بود نامهرسانم میشد.
محبوب امروز؛
احساس میکنم دل من مانده پیش تو
دل نه وجود کامل من مانده پیش تو…
شوق ارادتی که تو را داشتم ز پیش
با هر چه در مقابل من، مانده پیش تو…
سردرگم هزار بلایم ز دوریت
مشکلگشای مشکل من مانده پیش تو…
عطر تو حجم خانهی دل را گرفته است
اکنون تمام منزل من مانده پیش تو…
از بس شکوهِ سبز تماشاییت به پاست
چشمِ همیشه ساحل من مانده پیش تو …
یک جرعه، یک جرعه از نگاه تو شادی فزای جان
شادی فزای محفل من مانده پیش تو…
هرگز! هرگز خیالم از تو به گامی نگشته دور
آری دلم، دلم، دلِ من مانده پیش تو…
مرید محمدی
گزارش نیک ۱۱۷: چه شعر زیبایی از عمران صلاحی و چه حلزون خلاقانهای.
|نقلقول|
«زندگی شما مهمترین داستانی است که برای تعریف کردن دارید.»
-آنت سیمنس
|سال واژه: خالقیت|
|از صفحهی صبحگاهی|
۱. دلم میخواست میرفتم هاوایی. یا دستکم کیش. از آن آب نارگیلها و پیراهن طرح دار میخواهم.
۲. این چای سبزِ غلیطِ یاس بدجور اعتیادآور است.
۳. بازندهها را دوست دارم. کسانی که پشت ویترین میایستند و غبطه میخورند. کسانی که ذاتی هیچ نداشتند و تنها با ممارست شدید به خواستهشان رسیدند.
|گزارش روز(من نامه)|
۱. هفت صبح، انتخاب واحد تکمیلی. اما سایت فوقالعادهی ما دکمههایش کار نمیکرد. نتوانستی چیزی برداری. حرص نخوردی.
۲.صبحانه و کتاب. آهنگهایی با تم هاوایی در کانالِ موسیقی گذاشتی. آخرین ماهِ تابستان را تنها با تخیل لذتبخش میکنی.(مانند باقیِ چیزها)
۳.صفحهی صبح را نوشتی و سپس فصل دیگری از پرنده به پرنده خواندی. طنز سیاه و صداقت آن لاموت بسیار جذبت کرده.
۴. فعالیتهای قبل باشگاه، و خودِ باشگاه. روز آخر باشگاهت در این ورزشگاه بود. هم ناراحتی هم خوشحال. این روزها ترک کردن این عواطف را برایت دارد.
۵. قهوه، چرند پرند، وبینار. از وقتی وبینارها را منظم شرکت میکنی و حرفگوشکن شدهای توانستی بیوقفه با نظم پیش بروی.
۶. هذیان نوشتی. اگر مجبور میشدی تنها یک تمرین را تا آخر عمر ادامه دهی، هذیاننویسی برنده میشد.
۷. چهل دقیقه ویولن. پینهی انگشت اشارهات مانند تخته چوب سفت شده. بقیهی انگشتها هنوز جا دارند.
۸. با او رفتی پیادهروی. میخواست برای خواهرش کتاب رنگآمیزی بخرد. همیشه فقط از آنجا خرید میکردی، اما تصمیم گرفتند قیمت همهی کتابها (واقعاً همه) را پاک کنند و با قیمت روز چک کنند. دیگر آنجا نمیروی.
۹. فهرست کارهایی که برای فرونپاشیدن انجام میدهی را در کانال کاشتی. افزودن فهرستن به کانال ایدهی بسیار خوبی بود و بخش موردعلاقهات شد.
۱۰. کتابهای نخوانده و نوشتههای ننوشته را بعد از گزارش نیک ادامه میدهی. (به نفعت است این کار را بکنی!)
|یکجمله از کتاب|
«فقط سازت را بزن و دهنت را ببند.»
-ترانههای شبانه، کازئو ایشیگورو
|از حواس|
بوی روز: بوی تلخ خوش کندر
مزهی روز: خرما و ارده
لمسِ روز: درِ بطری لیموناد
صدای روز: دوممتال تازهای که یافتم.
|آنافورای روز|
۱. برای عشق باید ماهی بود.
۲. برای عشق باید منعطف بود.
۳. برای عشق باید رنگ بود.
کانال: https://t.me/Shallwejustbegin
خوشحال و شاد و خندانم
دارم تلاش میکنم اگر هرجوری بودم هم خودم را به برنامه برسانم. امروز بسته دوم کتابها هم رسید. تازه دارم میفهمم اصلن چطور باید کار کنم. پس الان هم باید بنویسم چون یادداشت نوشتن را دوست دارم حتی اگر خسته باشم. خسته خوشحال البته.
هربار که مامانخانوم چیزی برایم میفرستد خوشحالم. تا آخرِ روز یا حتی شاید هفته! بعضی وقتها هم که سر کلاس سوتی میدهم و باعث میشوم بحث کِش پیدا کند و تبدیل شود به چیزی که بتوانم در زندگی ازش استفاده کنم، خیلی خوش میگذرد. اصلن زندگانیِ بیسوتی کسلکننده میشود. باید برای خودت دردسر و داستان بسازی که بقیه بخندد، خودت هم یک چیزی کشف کنی وسطش. نکردی هم نکردی. به خُلیت و خنگیِ خودت بخند.
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبَه آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟
– میگن خیام گفته
امروز از این روزها بود که آنی که همیشه اذیتمان میکرد نبود. «پس حالا چیشد بهرامخان؟ بیا گورخراتو شکار کن دیگه!»
خواستم آن بیتِ گهی پشت به زین و گهی زین به پشت را پیدا کنم، تهش هم نفهمیدم کجای شاهنامه بود. پس فعلن همین خیام بس است. چرا همیشه ما ناراحت باشیم ودلشکسته؟ یکبار هم قسمت بد ماجرا بیفتد برای بقیه. البته من امیدوارم کار تقوا جای بدی گیر نبوده باشد. بالاخره ما را خوشحال کرد، دوست داریم او هم خوشحال بوده باشد. آنقدر هم کینهای نیستم. حالا بیا ثابت کن!
اِ راستی گفتم امروز تمام جلسات کلاسم با استاد ماحوزی را جزوهبرداری کردم؟ جای شما خالی چسبید. یک چیزهایی درمورد آرایه التفات و ایهامِ تناسب یاد گرفتم که جالب بود. نمیشود امتحان نهاییِ فارسی فقط حافظ و رابطه معناییِ ادبیات حافظ با مولانا و خیام و سنایی و… را سوال بدهند؟ خیلی بیشتر از هفده خواهم شد. جانِ طراحِ کونکور!
دیگه چی؟ دوستِ تیزهوشانیام خُل شده. دارد خودکشی میکند با این سبکِ برنامهریزی. کلی با مامانم بهش خندیدیم. بعد هم کلی استندآپ کمدی اجرا کردم برای مامانم که اگر ماهیشناسیِ دُرغوزآباد قبول شدم، خیلی ناراحت نشود. (◕ᴗ◕✿)
اینم از این. موجودِ وابسته درونم را خدا باید یه کاری کند. وگرنه من هم حریفش نیستم. جواب نمیدهد چیز دیگری رویش
صبح خیلی زود سوزش معده شروع شد. سوزش را به مقصد سازش تبعید کردم و ادامهی کتاب روز هفتم از خسرو حکیم رابط را خواندم تا به پایان رسید. خواندنش از خواندن کتاب فلسفلی و رمان برایم دلچسبتر بود. چقدر مارکوپولو بود این بزرگمرد. اندیشهی ارزشمند او در فقر و در ظلمستیزی، در مشاغل مختلف تا معلمی و نویسندگی و نمایشنامه نویسی، غطبهبرانگیز بود. کاش پدربزرگم بود و دوباره مینشستم پیشش، از قدیم، از سختی ها و ریزه کاریهای جامانده از گذشته برایم میگفت. قرص معده خوردم و چند صفحه از کتاب حکمت زندگی خواندم. آزادنویسی ام به یک داستانک شعر منتهی شد و در کانال هوایش کردم. بعد از خواندن کانال بچهها از انتشار ماهنامه نویسنده باخبر شدم و به تک تک شان بالیدم. ماهنامه را با لذت فراوان خواندم. وضع دستم همچنان بد است و با دست چپ تایپ می کنم. منتظرم پسر حالش خوب شود تا به خودم برسم. ظهر با ایلیا بازی کردم و نوبت آنلاین روانشناس ایلیا بود .برای تمام کردن وابستگی و ترسهای بسیارش از چند ماه پیش این قدم را برداشتم. صبحانه و ناهار و شام رژیمی پدر جدا درست شد. شام خودم جدا و شام بچهها جدا. ناهار فردای واحد روبهرو که خاله جان باشند جدا. پدر و امیر حسین به مقصد دکتر بیرون رفتند و من و ایلیا به مقصد خرید. احوال پرسی تلفنی با خواهر کردم. متاسفانه فهمیدم هنوز شکایتش از سایپا برای قطعهی قحطی شدهی ماشین به جایی نرسیده و وارد ماه سوم بیماشینی میشود. مسافرت دسته جمعی بیمسافرت و در انتظار بوی ماه مهر ، این چند روز آخر را با چای داغ در هوای داغ سپری خواهیم کرد. سه شعر از قیصر امینپور خواندم شعر بفرماییدش را خیلی دوست داشتم. اواسط شعرخوانی، داستانی به عنوان ۱۳میلیمتری در ذهنم کلید خورد. نوشتن آن را آغازیدم ولی هنوز در مرحلهی انجام است و تا سرانجام جا دارد.
همین. یا حق
سالواژه/فصلواژه:خورشید
امروز پر بودم از حرف. اندوه در تنم موج میزد. به هزار و یک دلیلِ تکراریِ بالا آمده از تهنشینِ زندگی در اعماق دلم.
حتی آفرینهای استاد و بچهها هم آنقدر که همیشه به جانم میچسبید، نچسبید.
حتی آفرین بابا.
و خندهی خواهرم.
و خوشحالی مادرم.
لبخند میزدم، اما میان دریا. سر شب طاقتم طاق شد. کلمه برای توصیف نداشتم. پشت سر هم آهنگ با چای پایین میدادم.
این وسطها ناگهان چشمم به جعبهی مداد رنگی گوشهی کمدم افتاد. دلم پر کشید برای نقاشی. جعبه را قاپیدم و دو ساعت تمام رنگ روی صفحه گذاشتم.
دریا میکشیدم.
نیلیِ موج برای اندوه بالا آمده. مشکی برای سایههای ترسناک آن گوشهها و نارنجی برای غروبِ شوق امروزم. نتیجه شد دختری سوار بر امواج و روانه به ناکجا.
عنوان هم شد: من اما نمیمیرم. من ماهی میشوم.
https://t.me/ravaanehh
سالواژه: بیخیالی
امروز با خالهها جمع شدیم خونهی مادرجون. از در که وارد شدم بابابزرگم با زیرپیرهن آستین دار سفیدش، توی خونه نشسته بود. مشخص بود تازه از چُرت ظهرش بیدار شده. دلم قنج رفت. بزرگ شدم ولی بوی خونهشون نمیذاره باورم بشه.
– جدیدا تو خونه بلند بلند کتاب میخونم. شعرهای عبدالله کوثری رو بلند میخوندم و نوا خیره شده بود به دهنم. داشتم با شور میخوندم و کیف میکردم از شعراش، چشمم به بچه افتاد دیدم خوابش برده.
۴تا کتاب برای پسرا خوندم. و دیگر هیچ.
-تو خونهی مادر جون از خالهها و دخترخالم از نسل z نظر سنجی کردم درمورد خودابرازگری. خیلی جوابهاشون و نظراتشون جالب بود. یادداشت کردم که استفاده کنم.
-با داداشم درمورد کارهای سایت صحبت کردیم. فردا میرم طرحمو حضوری نشونش بدم.
توسپری شد تا خود هفت صبح.
تا پنج صبح توی جاده. پیاده شدم همان دم در شهر. پدر کمی خابید و من راه رفتم. پدر تقریبن دوازده ساعت را به رانندگی گذراند. به این فکر میکردم که اگر من راننده بودم، چاکچاک شده بودیم تا حالا. کدام حالا؟ مثلن سر کوچهی خانمان.
خابم نبرد توی ماشین، حتا پنج دقیقه. پادکست گوش دادم و صدایی از کتابتقد یک. نکاتش را نوشتم توی نوت گوشی برای اینکه سر فرصت، منتقلشان کنم به خانهی خودشان.
ساعت هفت کلهپزی رفتیم و من دوست ندارم هیچ کلهی پختهای را. بابا گفت حداقلش آبمغز بخور. خوردم و کیف کردم و پشیمان شدم که چرا نمیخوردم تا حالا. با آن حجم آبلیمو. تقریبن نیمی از کاسه.
طبق معمول شهر بزرگ و مسیرهایش. هزاربار گم شدیم. ساختمانی دور سرمان میچرخید. شاید هم ما دور پیکر آن.
و بوی خون.
عمه را رساندیم خانهی دخترش و خودمان رفتیم خانهی بختمان. این یکی مهمانسرا، خانهی خیالم است. پر از درخت. درخت. درخت. درخت و خورشید. درخت و خورشیدش زیادی کردهاند. خانهی خودمان هم خانهی خیالم بود. اما همسایه درختهایش را قطع کرد و کوفت و زهرمار کاشت.
تا قبلیها خانه را خالی کنند، خانواده رفت دور دور.
من؟ داشتم از بیخابی میمردم. بالش گذاشتم برای خابیدن. توی ماشین.
اما استرس انجام تمرین نویسندهسخنران، خابم را گذاشت در کوزه. لپتاپ را روشن کردم و نگاهی به متن اولی که نوشته بودم انداختم.
دوتای دیگر را هم نوشتم. خیالم راحت شد که قدمی برداشتهام و بعد؟ خاب.
نیمساعتی را خابیدم. قبلتر وقتی که گم شده بودیم هم گویا سرم به دنگ و دونگ رفته بود. ارشین گفت که خابیده بودی و من گفتم خابیده بودم؟ چیزهایی خاطرم بود.
گفت اگر شک داری بگو دنبال چه میگشتیم. آنجا بود که فهمیدم بیست دقیقهای هم آنموقع خابیدم.
خانه خالی شد و من بیهوش افتادم روی تخت. ساعت دو تقریبن بیدار شدم.
همه خاب بودند.
از فرصت استفاده کردم. دفتر دستکهایم را برداشتم و رفتم به آن طبیعت باشکوه.
چندباری از روی متن تمرینم خاندم و ضبط کردم. چندباری بیمتن و با کلیدواژهها خاندمش. بعد کاملن ناگهانی و کودکانه، اقدام به ثبت تمرین کردم. صدای بعدی را چپاندم توی جعبهای که باید. خیالم راحت شد. خیلی بهتر از تصوراتم بودم. اصلن باورم نمیشود. آنها که میشناسندم، میدانند ضبط صدا برای من چه مرگی ست.
کلی عکس گرفتم و بعد استوری و تاریخ، که بمانند. کادوی تولد مادر را دادم. «یوزپلنگانی که با من دویدهاند» خاندم.
نویسندهساز را بودم. زبان خاندم. آزادنویسی در حد چس مورچه. و اسطورهکاوی در حد چس مورچهتر.
گزارشنیک امروزم
بعداز دوهفته تاخیر با خواهرم به باشگاه رفتیم. به دو دلیل جز اولین کسانی هستیم که اول صبح در باشگاه حاضریم. اولا خواهرم بچه کوچیک دارد. ثانیا احتمال قطعی برق کم است. اما از شانس بد ما باشروع تمرین برق رفت وماهم مجبور بودیم ادامه دهیم. خواهرجان وسط تمرین سرگیجه گرفت و فشارش افتاد. صورتش مثل گچ دیوارسفید شد ومیلرزید. سریع شکلاتی خورد و حالش بهتر شد.اما مجبور بودیم تا آمدن برق صبر کنیم که درکمد لباسها باز شود. بتوانیم وسایلمان را برداریم. کلی خندیدم که امروزمان از صبح اینگونه شروع شد.
هفته بعد عروسی برادرزادهامه کلی ذوق زدهایم .امروز برادرم کارت عروسی گل دخترش را برایمان آورد.با دیدن کارت عروسی بغضم ترکید وزدم زیر گریه. دست خودم نبود.به یاد پدر وبرادرخدابیامرزم افتادم که درجشنمان جایشانخالیست.
وقتی داشتم گلهای حیاط را آبیاری میکردم دستهای از مورچهها را دیدم که سوسک مردهای را میکشند و با خودشان میبرند. به یاد داستان تنگسیر صادق چوبک افتادم.که به همین ماجرا اشاره کرده بود. مورچهای لاشهی سوسکی به دست آورده است.آن را با جان کندن با خود میکشد.اما مورچهی دیگر از راه میرسد ومیکوشد لاشه را از او بگیرد و از آن خود کند. این داستان هم اشاره به ظلمی دارد که باعث انتقام گیری ومبارزه فردی علیه بیعدالتی میشود. شخصیت داستان برای پس گرفتن طلب خود از وکیل، سوداگر، وحاکمشرع ودلال که همگی با همدستی پولاو را بالا کشیدهاند شخصا با کشتن آنها اقدام به گرفتن حق خودش میکند.با همان حکمی که قانون جنگل نام دارد.
در وبینارنویسنده ساز شرکت کردم. استاد درمورد معیار ارزیابی روزمان صحبت کرد. بعد تمرین اکنونم در فهرستی از کلمات که روزهای یکشنبه هر هفته مینویسیم را انجام دادم. حالخوشم ونداشتناسترس هفتههای قبل نتیجه مقایسه این فهرستکلمات با هم بود.
امروز آزاد نویسی را تایپ کردم ولی هزار کلمه نشد. تلاش کردم. انگشتانم بیحس شدند. زور زدند ولی نشد که نشد. اشکالی ندارد. ناراحت نیستم. مهم انجام کار است. به قول استاد شاهین یک بهتر از صفر است.
بازم دندانپزشکی و دندان کشیدن(چهار دندون بهخاطر کوچکی فک برای ارتودنسی کشیدم)اینبار درد داشتم. مزه خون در دهانم است و حوصلهی هیچ کاری را نداشتم. فقط یه توکِ پا آمدم وبینار و لیست معیارهای امروز و فهرست هفتگی کلمات را نوشتم. آن هم در دندانپزشکی, وقتی منتظر نوبتم بودم. از آنجا به بعد هم فقط ولو شدم روی تخت و اکسپلور گردی.
کمی هم در حیاط نشستم و هوا خوردم و آهنگ گوش دادم.
نمره امروز براساس لیست نوشته شده:۵/۲۵
موجود سیاه تکپایی حلزون را بلعیده است. این عکسقدی سیتیِ موجودِ مشکی است.
صبح آزمون ضمن خدمت داشتم حضوری. معلمها عین کودکان دبستانی بودند وقت امتحان. میخندیدم.
داستانهای همسفران کارگاه تخصصی کودکنویس را سروسامان دادم.
تمرینجا بودم و نویسندهساز.
روی تمرین نویسندهسخنران کار کردم و بعد هم پرتش کردم توی جایتمرینش.
بروم کمی زبان بخوانم و داستان کوتاه ۱۳ از کتاب «س،ق،خ» را بنوشم.
«این هفته سنگین است.» شعرش کنم.
ولش کن، برو بعدی
9:43 ـ ساعت هفت آلارم شروع کرد به زدن. قطع کردم و باز دراز کشیدم توی تخت. هفتوبیست دقیقه بود بهگمانم که بیدار شدم. لپتاپ را روشن کردم. انتخاب واحد تکمیلی بود امروز. سه واحد دیگر برداشتم. راضی شدم بلخره.
بعد صفحههای صبحگاهی را نوشتم. بله، کمی تغییر در روند انجام کارها. که البته درست نیست، اما امروز فرصت نشد قبل از هرکاری بنشینم به نوشتن. در صفحههای صبحگاهی امروز، از خابهایم نوشتم. عجیباند بعضی خابها برایم. من گاهی احساس میکنم لمسها را در خاب. اینکه کسی من را در آغوش بگیرد یا مثل دیشب، جن و روح سرگردانی، دست بگذارد به موهایم و آنها را بکشد و بعد دنبالم بدود. سر دلم سنگین نبوده است، نه. چنین خابهایی گاه ترسناک است و گاه دوست داشتنی. گاه دلتنگی میآورد و گاه دلتنگی را میبرد. نمیدانم چند درصد آدمها اینگونه خاب میبینند.
بعد از آن یک چیزهایی خوردم و شروع کردم به شنیدن پادکست «صبح جمعه با نشاط». درست است که امروز جمعه نبود، اما خب خاستم بشنوم اپیزودی را که جمعه وقت نکرده بودم بشنوم. اصلِ اپیزود این بود: «ولش کن، برو بعدی.» یعنی چی؟ یعنی اگر در ابتدای روز اتفاق بدی افتاد و خوشت نیامد، دستی دستی بقیهی روز را هم خراب نکن. بچسب به کار و اتفاق بعدی. آن را درست پیش ببر. اگر کسی قوز بالای قوزمان گذاشت، خودمانهم یکی به آن اضافه نکنیم. رفتیم جلوتر و گفت «باختها باید برات درس بشن، نه ترمز.» تمام شد اپیزود و بعد از آن بود که خابیدم.
14:28 ـ از خاب که بیدار شدم، داشتم خودم را میخوردم. خودخوری میکردم که چرا امروز را که زود بیدار شده بودی، باز با خاب نابههنگام از دست دادی؟ بعد فکر کردم و دیدم اینکه صبح را بیدار شدی و انتخاب واحد را انجام دادی، صفحههای صبحگاهی را نوشتی و یک پادکست گوش دادی و بعد دوباره خابیدی، اشکالی ندارد. به نظر من بهتر از این است که بخابی و بخابی و ظهر بیدار شوی و تا به خودت بیایی بشود پنج عصر. حداقل حالا یک دور روز را دیدهای و تصمیم گرفتهای دوباره کمی استراحت کنی. شایدهم اصلن مهم این نیست که زود بیدار شدهای یا دیر، بین روز خابیدهای یا نه، شاید مهم فقط این است که از زمانهایی که داری، چطور استفاده میکنی.
22:39 ـ همین حالا برگشتم از گذشته. داشتم چیزهایی را مرور میکردم که نباید. اما خب، خودم را جمع و جور کردم و گفتم میخاهم بنویسم.
از خودم پرسیدم به امروزم چه نمرهای میدهم؟ جواب دادم که میخاهم فهرستی که براساس آن نمره میدهم را، از نو بنویسم. اما خب حالا امروز را اگر بخاهیم زیرسبیلی با فهرست قدیمی برایت رد کنیم، شش میدهم به تو.
عصر در وبینار نویسندهساز، از همین نمره دادن به روز حرف زدیم. بعدهم دوباره از عادتهای انعطافپذیر گفتیم و قرار شد در فهرستمان هرکاری را اضافه میکنیم، یک عادت انعطافپذیر باشد. بعدهم رفتیم سراغ کتاب «سیکادا». چه کیف داد شنیدنش. رفت در سبد خرید. دیده بودم قبلنهم یکی دو صفحه از این کتاب را، اما حالا بیشتر دوستداشتنی شد برایم.
بقیهی روز را بهخاطر ندارم درست. باز مِه آمده است و اطراف را پوشانده. احتمالن با خابیدن زودهنگام و کمتر فکر کردن، بشود رد کرد آن را.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
-انجام تمرین کلاس «نویسندگی خلاق پیشرفته».
چه کمی سخت بود برایم.
خوبو بدش را نمیدانم واویلا لیلی دوست دارم خیلی. آ.م.پ. گفت. به منچه.
-حسم خوب بود امروز در تمام طول روز، حتی وقتی بیحوصله بودم.
-کانال برخی دوستانم را نگاهی انداختم و کیفیدم. فتبارکالله احسن الهمسفران.
-روزگفتاری ضبط نومودیم و در کانال نِشاندیم.
-«پری در آبگینه» را به نزدیکهای انتها داریم میرسانیم.
-من و کرمهای درونم. شما، همه.
-امروز به یک خانم میانسالِ بیتربیتِ بیمغز گفتم، زیاد عمر کردهای بمیر. چیزی نگفت، احتمالن خودش هم موافق بود یا شاید از درانده شدن میترسید و زبان در تهش کرد.
-همش گششنم بود و خوشمزهترین چیزی که خوردم ساندویچ کالباس کثیف از اینها که در نان بولکی میگذارند بود. از آن مدل ساندویچهای قدیمی.
-روزم مفید بود؟
-آره بابا سخت نگیر بعضی روزام اینجورن دیگه.
اودافظظظ و بلاک.
مرسی. اَه.
اودافظظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
1.امروز مهمان داشتیم، کلی ظرف شستم،
2. سیکادا را دوباره خواندم. دربارۀ خود زنجره هم یکم خواندم.
3. خواستم سنگ صبور را بخوانم برقها رفت. از داستان کوتاههای چخوف خواندم.
4.از ته کشو دفترچۀ جدید پیدا کردم. خوشحالی.
دلم میخواست بیشتر کارِ نیک کرده باشم، فعلا همین.
گزیدههایی از روز
با خانم صادقی جلوسیدیم. تو گوگل میت. نت ایفتیضاح. پرسیدند خانوادهام حامی هستند؟ گفتم خانواده؟ برو بابا. اگر قرار بود به حرف آنها گوش کنم کنکور هنر هم نباید میدادم چه برسد به ترک تحصیل. به هر حال من کار خودم را میکنم. قرار شد تا دو هفتهی دیگر ارزشهایم را بنویسم و تو سوشال مدیا از گرافیستها و کپیرایترهای مطرح پرسوجو کنم خانم آقا چهقدر مدرک دانشگاهی تو کارتان نقش داشته؟ از خانم حقپرست پرسیدم. گفتند خیلی ربط دارد به مسیری که میخاهی طی کنی. همانجا فهمیدم مسفبر مشخص نکردهام. فقط دلم میخاست تو حوزهی تایپوگرافیک و اینها کار کنم. به گمانم ترجیهم پوستر برای تئاتر و گالری است. و… آهان طراحی لوگوتایپ و مونوگرام برای مراکز غیردولتی. از شرکت تجاری بگیر تا مونوگرام سایت یک نویسنده. خوشبختانه مثال زیاد میزدند. از طراح فونت گرامافون نام بردند. نمیشناختمش. فهمیدم چهقدر تو این حوزه غریبم. طبیعی هم هست. علاقه به خط همیشه با من بوده ولی فقط دو سه ماهست که با تایپوگرافی آشنا شدهام. دقیقتر بگویم فهمیدهام چنین چیزی هم وجود دارد. چکیدهی حرفهایشان را در نت گوشی نوشتم.
امروز روز شعر بود. چند غزلی از سمرقندی. نمیفهمم چرا فقط با غزلهای حافظ ارتباط برقرار میکنم. آن چندتا را با کلی زور خاندم. چند شعری از شیبانی. کلمهبرداری ازش. تکشعری از کوثری. سرسری خاندم و حرفی در موردش ندارم. فردا ازش خاهم گفت.
تو پیامهای ذخیره شده لیستی داشتم از پسوندها. از کانال مدرسهی نویسندگی. چندتایشان را یادداشت کردم. با دو سهتایشان کلمه ساختم. هر چی به ذهنت میآید تو ده دقیقه. از کلمههایم کمتر از دهتا را برگزیدم. خاستم باهاشان جمله بسازم که یهو اورفئوس بر من نازل شد. شعری نوشتم از شعر. شعری نو. نوشتن شکلهای مختلفش و بازنویسی و بازنویسی و بازنویسی. بعدش یاد اتاق گاز افتادم. با فیتیش ز بیت نوشتم. فرستادم. به گمانم باید تا لحظهی آخر صبر میکردم شاید چیزی بهتری نازل میشد.
دست بزنید شادی کنید فریما پس از قرنها یادداشت نوشت. شعری سه سطری.
جلد دوم مجلهمان هم منتشر شد. آن هم کجا؟ تو باشگاه ادبیات. هیچ فکر نمیکردم اینقدر زود به باشگاه ادبیات راه بیابیم. خانم حقپرست به کار بچهها قالب داده. از حالت آماتوری در آورده است.
کاریکلماتوری زرقکی نوشتم. کمی بازی با وان ترکیه و وان حمام. فرستادم تو کانال.
یک صفحه از با کمال تأسف را خاندم از بهرام صادقی. بلخره دارم بازیهای فرمیش را میبینم. تو دو سه داستان اول نهایت بازیش دوتا پرانتز بود.
پردهی چهار افول را تمام کردم. همش اینطورم چرا این عماد اینقدر خر است. کرم دارد. دنبال دعوا است. اول مخالفت با مدرسه و حالا میگوید مرسده با میلانی لاس میزند. فقط بگو چی میزنی؟
کمی تحقیق کردم در مورد ژرژر براک. مقالهای تو ویکیپدیا. پر از اشتباهات تایپی.
موسیقیهای جیبیلی را شنیدم. کیفوریدم.
به زهرا تلما و لوئیز را معرفی کردم. گفت دیده. گفت دوباره باید ببیند. گفت آن موقع متوجهی مسئلهی زن نشده بود. گفت خیلی دوست دارد در مورد کتابها و فیلمها یادداشت تحلیلی بنویسد.
برای اولینبار ضحاک کاتالتی همه چی تمام درست کرده. نه سوخته است نه برشته و نه خام. تازه بوی خیلی خوبی هم میدهد با اینکه همان چیزهای همیشگی را زده. مشکوک است. تنها مشکلش قد دراز بود.
الان هم باید بروم سختترین کار پس از معدن را انجام دهم. پیرنگ نوشتن و فکر کردن بهش. باباجان یلخی هم میتوان داستان خوب نوشت. همین دندانکوهی یلخی بود. لنعت بر پنگوئنها یلخی اندر یلخی بود. حالا حداقل بیست صفحه از داستان را با آزادنویسی بنویسیم بعد از آن پیذنگ بسازیم. آخر از همان اول پیرنگ؟ نکن اینکارها را. خدا را خوش نمیآید. بزرگترین مشکلم هم با پیرنگ همین زبان پدرسگشاست. حوصلهی آدم را سر میبرد. حالا نمیگویم مصدر و کلمه بسازمها ولی حداقل چهارتا کلمهی نشاندار استفاده کنم.
سالواژه: پیوستگی 🐜
روزم را با خواندن صفحاتی از «آواز پر جبرئیل» از ابوتراب خسروی، در تخت، شروع کردم.
سپس خودم را به صبحانه دعوت کردم؛ یک تخممرغ عسلی و چای خوشرنگ، که این چای اولین سازهی هر صبح من است.
آزادنویسی کردم؛ چهار صفحه در سررسیدم، از بحث دیشب که سر شام با مهمانانم پیش آمد:
فقر بر چه ابعادی از زندگی یک فرد تأثیرگذار است؟
و من یاد جملهای افتادم که در «کلیدر»، در زمان جنگ و قحطی گفته شد: «نان را جای خدا دانستم.»
رنجی که هر روز ملموستر و بیشتر در جامعه لمس میشود.
ناهار، مرغ را روانهی سرخکن کردم و برنج را به قصد دمی روانهی قابلمه.
دو سه قسمت از پیشنویس داستانم را بازخوانی و بازنویسی کردم، برای فردا که منتشر کنم.
سر شب مهمان داشتم که به درازا کشید و فرصت را از من برای کارهای خودم ربود.
#گزارش_نیک
✍زری قوام
پانزده ی شش سال پنج
این روزا تمرین حال خوب می کنم , بیدار که میشم تصمیم می گیرم اگر روزم بر خلاف میل پیش رفت غمگین شم اما نالان نه .
راحت نیست، فراموش می کنم ، اما به محض یادآوری صاف میشینم نفسی می کشم و با بیتا حرف میزنم مثلن میگم تو همین یک زندگیو داری بهترین کاری که الان می تونی و انجام بده همین.
امروز تا چشمم باز شد غم داشتم. حتی یادداشت های اول صبحم اشکی شد. در طول روز بارها بغضم گرفت اما رد شدم.بنظرم هیچ احساسی تلختر و ویران کننده تر از دلسوزی برای خودت نیست
با این احشاس دوبار له میشی یه دفه خود گذشته ت تحقیر یا قضاوت می کنی و یه دفه هم خود امروزت رو قربانی می کنی ، میدونم ولی هست ، میاد و میبینمش.
اول خوش و بش با دوستان و جناب کلانتری بودم که خواهرم اومد و کاسه کوزه وبینار منو بهم ریخت.
حرف زدیم گپ زدیم سخن هم گفتیم از تجربه ای به نام زندگی.
خواهرم معتقده نوشته های من جایی خوندنی شدن که از زخم هام میاد، به تعبیری اعتقاد داره ،بلاخره درد و رنج جایی در زندگی اثرش رو به شکل زیبایی نشون میده .
ازم یه امتحان هم گرفت ، گفت از مادرانگی بنویس از حسی که هنوز تجربه نکردی. نوشتم . خندیدیم . پرده ی اتاقم دوختیم.
خواهرم رفت
من ماندم و نامه به کودکی که هرگز زاده نشد.
نمره امروزم پنج
آلن دوباتن در کتاب «لذتهای کوچک» میگوید:
«کودک به جای تقلای مدام برای دقیق و درست بودن کارش، شادمانه به حقایق جهان بیاعتناست.»
نیلا در دفتر جدیدش نقاشی میکشد. دو دایرهی نامتقارن با چشم و دهان در کنار هم. میگوید: «تو و بابا رو کشیدم.»
خرذوق میشوم و میچسبانمش به یخچال. تازگی نقاشیهایش را پرخطوط و آزادانه میکشد.
و اما
آنچه در نویسندهساز گذشت:
بازبینی سنجههای روز:
قرار شد غریزهوار به روزهایمان نمره ندهیم. بلکه روز جاری را به نسبت اولویتهایمان بسنجیم.
به شیوهی هر یکشنبه، صد و چند کلمه نوشتیم. انگار کلمات در مقایسه با هفتهی پیش، محتاطترند.
شوریده که مینویسم، اغلب واژهها تکرار میشوند. مثل «خشم» که میان کلماتم میدود.
تعدادشان که کم شد، یک جای کارم میلنگد. مثل مکث در میانهی نوشتن و فکر کردن به اینکه واژهی بعدی چه باشد.
بیگمان هیچچیز مانند شتاب، در نوشتن رهاییبخش نیست.
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
امروز هم گذشت. راضی بودم. کار مهمی که چند روز میخواستم انجام بدهم را به سرانجام رساندم.
صفحات صبحگاهی را نوشتم. باز خوابم را بیاد نیاوردم. فقط میدانم نوشابهی کولا جایی در خوابم بود.
صبح اول وقت رفتم دکتر. توی مسیر کلی چیز دیدم که بوی شعر میداد. خدا کند بتوانم خوب عرقگیریشان کنم.
نویسندهساز را بودم. امروز باز لیست کلمات هفتگی را نوشتیم. دارم سعی میکنم هر هفته رهاتر بنویسم. استاد کلانتری یک کتاب هم برایمان خواند. اسمش: «سیکارا» بود. در مورد حشرهای که در یک ساختمان اداری زندگی میکرد. داستان زبان کودکانهی قشنگی داشت.
امشب رفته بودیم تسلیتگویی. با کلی آدم جدید آشنا شدم. چه دنیای رنگارنگی دارند آدمها.
بخشی از کتاب خسرو خوبان را خواندم.
شعرهای تمرینی کلاس شعرماهی را دوره کردم.
https://t.me/mahnaz_roointan
استخاره به سبک محیی
صبح بعد از نماز بیدار میمانم. نرمش میکنم. به گنجور سری میزنم. به تلگرام هم سر میزنم و از یادداشتهای دوستان میخوانم. روی کاغذ صفحات صبحگاهی و یادداشت مینویسم.
یک بار اسلایدهای ارائهی پروپزالم را میخوانم و اصلاح میکنم.
ضعف میکنم و میروم میخوابم. گرگرفتگی ایام یائسگی است. دکتر بدترش را هم پیشبینی کرده.
صبح و عصر کتاب میخوانم. از «خرده مهارتهای تدریس» ترکیب را میخوانم. پاراگرافی از کتاب «پرسیدن مهمتر از پاسخ دادن است» به نظرم جالب میآید: «برای ما و شما تمام رویدادهایی که تجربه میکنیم همین الآن در حال روی دادناند در «زمان حال». اما این رویدادهای متفاوت-یعنی نوشتن ما و خواندن شما- در الآنهای متفاوت اتفاق میافتد.» پاراگراف پایانی هم جالب است به ویژه نحوهی نگارش الآن: « الآن که این کلمات را مینویسیم، بامداد شنبه ششم ژانویه سال 1990 است، ساعت به وقت رسمی شرق آمریکا. از دید ما اینْ الآن است و از دید شما، الآن (الآن ما) گذشته است. اما از منظر کیهانی، الآنِ ما- مثل الآنِ شما یا هر الآن دیگر- هیچ جا نیست. همیشه است و هرگز نیست.»
فکر نکنید از این کتاب پاراگرافهایی آوردم، پس بیخیال کتابِ «گاهِ ناچیزیِ مرگ» میشوم. نهخیر. در فصل 57 این کتاب از این پاراگراف خوشم آمد: «به مسجدالحرام رفتم و طوافی کردم. استخاره کردم که اگر در بودنِ من و نظام در کنارِ هم، خیری است، خداوند، ما را گِرد آوَرَد و اگر شرّ است، پس از برطرف کردنِ اسبابِ شر، ما را به هم برسانَد! چه استخارۀ بیطرفانهای!» استخاره کردن محیی را دیدید؟ یاد عبارتی از همکارم میافتم که هر وقت به بنبست میخورد میگفت خدایا یا منو بکش یا بازم منو بکش. محیی هم میگوید یا ما را به هم برسان یا باز ما را به هم برسان.
در وبینار نویسندهساز که برقمان رفته و به زور اینترنت همراه و ایرانسل وصل شدهام، ابتدا معیارنویسی میکنم برای نمره به روزهایم وسپس فهرست اکنونم را مینویسم. هفتهی پیش که ننوشتهام فهرستم را، اما نسبت به فهرست دو هفته پیش چند کلمه کمتر نوشتهام و دو سه کلمهی مشترک هم دارم.
در وبیکار سرزمان پرسش از فرض را داریم و از خیال میخواهیم واقعیت را بیرون بکشیم. چگونه؟ با پرسش.
با مراجعم جلسه درمان داشتم، چون این هفته مطالعه و یادداشت برداری کرده بودم و پروتکل آماده کرده بودم، به نظرم بهتر از جلسههای پیشین ظاهر شدم.
همکاران عزیزم که از مرخصی برگشتهاند متوجه غیبتم شدهاند و لطف میکنند و تماس میگیرند و احوالم را میپرسند. ازشان متشکرم. آن روز هم جناب آقای یوسفی که از دانشجویان بسیار مؤدب و درسخوان هستند احوالم را پرسیدند. خدا خوشحالشان کند.
یادداشتم را نهایی و منتشر کردم.
ایام به کامتان باد
1405.6.15
قهرمانی
#گزارش_نیک
https://t.me/bidemajnoon9
گزارش میگ میگ
۱.امروز سر کار حضور موثر داشتم. یعنی حس کردم کارآمدم که پیگیری خوبی داشتم.
۲. کمی با ابرازگزی کلنجار رفتم. این کلنجار رفتن به شب و نشست تخصصی و چندبار ویس ضبط کردن و نوشتن هم رسید.
۳. فیلم سینمایی محبوب را هم دیدم.
فیلم تاثیرگذاری بود خصوصن صحنه سر میز صبحانه که مجبور بودند چند برداشت ضبط کنند، میتوانستی چندین احساس مختلف را ببینی و فضایی که این احساسات در آن لوکیشن میسازند.
سالواژهام:بینجامیدن.
امروز صفحات صبحگاهی ننوشتم.
حال انجام هیچ کاریو نداشتم.
سریال ترکی دیدم. از همینها که تهش به هم میرسند.
وبینار نویسنده ساز و بودم.
بعدش رفتم حموم.
داداشم اینا اومدن. با برادرزادههام پیاس بازی کردیم. بعدش کلیپ حیوانات و اینجور چیزا دیدیم.
امشب باهاشون بازی نکردم.
حرص خوردم.
سریال ترکی دیدم.
باشد که جز بینجامیدگان باشم.
https://t.me/Jonnevice_channel
یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
۱- صبح زود با گلودرد از خواب بیدار شدم. نگران شدم که خدایی نکرده نشانههای اول سرماخوردگی نباشد. مریض شدن در بارداری واقعاً گرفتاری است؛ آخر هر قرصی را هم نمیتوان مصرف کرد.
۲- صبح یک ساعت نقاشی کشیدم و همزمان اپیزودی از پادکست «این نقطه» را گوش کردم. البته خیلی حوصلهاش را نداشتم و بیشتر برای این گذاشته بودم که موقع نقاشی سرگرمم کند.
۳- برای ناهار شامی و خیارماست درست کردم و همه ظرفها را شستم. برق هم طبق برنامه رفت و ترجیح دادم کمی استراحت کنم.
۴- امروز خبردار شدم یکی از دوستانم که باردار بود، صاحب دوقلوهای دختر شده. خیلی خوشحال شدم. دو نفر دیگر از دوستانم هم همچنان باردارند و وقتی آنها فارغ شوند، نوبت به من میرسد.
۵- بعدازظهر به کلاس بارداری رفتم. امروز مامای دیگری داشتیم که اولین بار بود میدیدمش. خوشاخلاق و پرانرژی به نظر میآمد.
یک ساعت اول را به ورزش اختصاص دادیم. حرکات برایم خیلی شیرین و راحت بود و به یاد دوره قبل بارداریام افتادم که همیشه باشگاه میرفتم و پیلاتس کار میکردم. حرکات بارداری ترکیبی از سادهترین حرکات پیلاتس و یوگا بود.
در انتهای ورزش، همگی با هم مدیتیشن کردیم. این قسمت از امروز را خیلی دوست داشتم. چشمهایمان را بستیم و دستهایمان را روی شکمهایمان گذاشتیم؛ انگار که کودکمان را در آغوش گرفته بودیم. با چشمهای بسته، خودمان را درون رحم تصور کردیم و حرکات کودکمان را از نزدیک دیدیم.
آنقدر غرق این احساس رهایی شده بودم که نزدیک بود چشمهایم پر از اشک شود. در این لحظات خیلی احساساتی میشوم.
۶- یک ساعت دوم کلاس درباره مراقبت از نوزاد در هفتههای ابتدایی بود. یاد گرفتیم که دید نوزاد در ابتدا محدود است و بیشتر از فاصلههای نزدیک میتواند اطرافیانش را تشخیص دهد. ماما توضیح داد که بهتر است پدر هنگام شیردهی، نزدیک مادر و نوزاد باشد تا کودک به حضور پدر هم احساس صمیمیت و امنیت بیشتری پیدا کند.
همچنین درباره تغذیه نوزاد صحبت کردیم و یاد گرفتیم که تا ششماهگی، تغذیه اصلی نوزاد باید شیر باشد. درباره محیط مناسب برای نوزاد، اهمیت آرامش محیط و تأثیر رنگها هم صحبت کردیم.
همچنین یاد گرفتیم که حس لامسه و شنوایی نوزاد از همان ابتدا اهمیت زیادی دارد و درباره این صحبت شد که صداها و موسیقیهایی که کودک در رحم با آنها آشنا شده، ممکن است بعد از تولد هم برایش آشنا و آرامشبخش باشند.
۷- بعد از کلاس، به مغازه سیسمونی نزدیک کلاس رفتم و چهار لباس زیبا برای دخترکم خریدم که در عید و تابستان بپوشد. آنقدر برایش ذوق داشتم که تا رسیدم خانه، دلم میخواست به مامان زنگ بزنم و لباسها را نشانش بدهم.
یک روبان سر، یک جفت کفش، آویز کمد و کیسه تعویض پوشک هم خریدم.
حالا دیگر صبر ندارم تخت و کمدش برسد و چیدمان اتاقش را شروع کنم.
۸- همستر زیادهگو میگوید:
امروز روزی معمولی بود؛ حتی کمی بیحال و بیحوصله بودی. اما رفتن به کلاس بارداری و خرید برای دخترکت، حالت را بهتر کرد.
هنوز احساس گلودرد داری و مطمئن نیستی که این، شروع یک سرماخوردگی است یا نه.
بهتر است امشب خوب بخوابی. شاید فردا حالت بهتر شده باشد.
نمره امروزت: ۸ از ۱۰
https://t.me/zahraghasemi_channel
از بالا تا اینجا، حلزون چه خلاق شده امشب.
عمران صلاحی عجب زیبا سروده شعرش را.
منِ همیشه عاشقِ خودم، با این شعر بیشتر به زن بودنم مشعوف شدم.
امروز نویسندهساز را گوشیدم،
همان ابتدایش برای تفکر و برنامهریزی کافی بود.
من آیتمهایِ انجامشدنیِ روزانهام را امتیاز میدهم.
مهمترین کار انگار همین است.
دلم هشتساعت نوشتنِ مدام میخواهد.
از خواهشش هم خندهام میگیرد.
هشتساعت.
همانطور که استاد میگفت.
چهل و پنج دقیقه نوشتن و پانزده دقیقه استراحت.
و دوباره عَدَسَر.
چگونگی امروز،
نوشتن صبح یک صفحه.
با صدای زنگ خانه از جایم ورپریدم و به در و دیوارکوبان به دربازکن رسیدم.
امروز نوهداری سرفصل امور بود.
تا عصر یومیهای یکنواخت دلشتم.
از هماندست که بپزیمو و بشوریمو و ……
بعد از ۷/۵ بعد ازظهر رفتم پیادهروی
نویسندهساز شنیدم
شال خریدم
بشقاب قیمت گرفتم
حالا هم مینویسم
تا بروم بخوابم و به موقع خوابیدن و کیفیتش امتیاز خوب بدهم.
https://t.me/ghesehaye_shokouh
توی سرم کلمات برق میزنن و لی من چشم ازشون بر نمیدارم و دل به دلشون میدم چون نیت کردم امروز گفتگوهای ذهنیم شفاف و به شفقت باشه.
قراره تابع قانون نگاه باشم؛ میگه چشمها دروغ نمیگن و برای اثبات دوست داشتن باید نگاهها رو دنبال کرد و دید کجا و به کدوم چشمهای منتظر گره میخورن.
میگن هر چیز مهمی ادب و آدابی داره طالب حق و حقیقت بودن قطعی آداب داره و در اپیزود چهل و یک انسانک میتونید یادش بگیرید
بخشی از کتاب ” بگوییم، نگوییم” هم خوندم.
پست تلکرامی برای سنجش اثربخشی محتواهایی که در ai منشن شدند.
دو بار و هر بار هزار کلمه نوشتم.
اشتراک ماهانه دفتر کار اشتراکی دادم.
پیادهروی هم پنج هزار قدم و ۷ ساعتی کار کردم.
امتیاز امروزم ۸ بود
دفتر شعر سرخی گیلاسهای کالِ فرهاد شیبانی را خاندم. اشعار وزن نیمایی دارند. غزل هم تویشان بود. هر شاعری دایرهی واژگانی ویژه دارد از دنیای خیالش. شاید هم در یک دفتر شعر به عمد واژههایی مشترک استفاده میکند که از حسوحال آن دورانش برخاسته و مختص به همان دفتر شعر است.
در این دفتر واژهایی میبینم که دیگر شاعرانهم زیاد بکار بردهاند، اما شاعر آنها را در ساحت خیالش به بند کشیده است و مال خودش کرده. مثل باران،کویر، آسیاب، بهار، ابر، باغ و… ترکیباتی ساختگی هم میبینیم مثل گلدانهای یائسه. که قشنگ است. استعارهیی از بیبری.
بخشیهایی “از گل تنهایی من؟” از این دفتر. خیال شعری شاعر را ببینید:
«سالها بافتهام گیسوی جادوی زمان
با سرانگشت امیدی به شکوفایی دل
تا به سرشانهی عمر
نه بیفسرده گل تنهایی
نه فرو کاسته عطرافشانی»
قسمت دیگری از همین شعر:
«من چه گفتم اگر بود نه پروانهی حرفی به نگاهم خفته؟
ماهیان لبم از جنبش آرواره فرومانده بجای
در فراموشی هر واژه چست»
شکار واژه از اشعار شیبانی:
پادآواز= انعکاس، پژواک
– من به فرشتهها مضنونترم. قسمت دوم نیمفومانیاک را دیدم با ضربه آخرین دقایق فیلم مطمئن شدم، همفکریم من و «لارس فون تریه» (کارگردان). قبلن گفتم. در گزارشنیکِ،.. ممم… فکر کنم دوتا قبلتر بود. «جو»، زن داستان که نقشش را «شارلوت گنزبور» (قسمت میانسالی) بازی میکرد، معتاد به وسواس جنسیست. از اینجا به بعدش را نگفتم که پارتنر سابقش کتکش میزند و توی کوچه پس میافتد و «سلگمنِ» پیر پیدایش میکند و میآوردش خانه.
به پیرمرد از زندگی و آز جنسی و روابط پشت سرهمش میگوید و میگوید؛ یعنی هی اعتراف میکند و هی اعتراف و مردک تارک دنیا هم مثل ماست هی نگاه و هی نگاه . زن همش میپرسد نگرخیدی بیقضاوت و بیمنت، میگوید، نه والا نه بلا. تازه بنده نقطهی مقابل توام و طبیعتم بهوت افسردهیی؛ یعنی از بس که گفتی این دیوار شق کرد اما من نه.
تازه یک خروار فلسفه و سفسطه میچیند با علم اعداد و موسیقی باخ و شگرد ماهیگیری که غم نخور؛ دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دائمن یکسان نباشد حال دوران غم مخور.
آخرش زن شرمنده میشود که مگه داشتیم همچین فرشتهیی؟ تو آسمانها نیست چه برسد بر زمین. میگوید سلگمنجان من تصمیم را گرفتم. میخاهم از مریم مجدلیه بشوم مریم عذرا. مرد میگوید فعلن بخاب تا فردا ببینیم چه آب توبهیی به سرت بریزیم بلکه رستگار شوی.
ما هم خیالمان تخت، الهیشکر بندهی خدا ارشاد شد و الانهاست که حلقهی قدیسین روسرش بگذراند. منتظر تیتراژ پایانی چشمم داشت گرمخاب میشد که… دددددم. یک عدد سلگمن در را باز کرد و آمد بالای سر جوی خابمرگزده. گفتیم لابد دلش سوخته آمده ببیند حالش خوبست، پتومتویش کنار نرفته باشد بلکه بچاید و از این حرفها. یکهو دوربین رفت پایین و چشمم که از خاب آلبالو گیلاس میچید بُرّاق شد رو پایینتنه و شومپول پلاسیدهچلاسیدهی پیرمرد که عین نان ورزش میداد و پتویی که کنار رفت و…
من کوپ کردم چه برسد به جو که هراسیمه برگشت. پیرمرد پوزخند زد و گفت نترس به هزاران تن دادی یکی هم ما. جو با اسلحهیی که داشت و قبلن میخاست پارتنرش را نفله کند و نشده بود، شلیک کرد و صحنه تاریک شد و صدای بستن زیپ و پوشیدن لباس آمد و دبدو که رفتیم.
بعدش فکر کردم آدم بدهی داستان واقعن کیست؟ کسی که میلهایش را میشناسد و دربارهشان صادق است، یا کسی که میل خودش را پشت نقاب اخلاق و عقل پنهان میکند؟
فیلم نمیگوید «جو خوب است چون با میلش صادق است و سلگمن بد است چون میلش را پنهان میکند». بلکه پایان فیلم نشان میدهد عقلانیت، اخلاقگرایی و همدلیِ ظاهری سلگمن نیز ممکن است در زیر خود، میل و قدرتی سرکوبشده داشته باشد. همین والسلام نقد فیلم شد تمام.
امشب دوباره میخاهم فیلم ببینم. بعدِ گزارش نیک. کارهای روزانه هم مثل همیشه، اندراحوالات کوزت پیشگی در خانهی تناردیه. آخر لاکتاب توی قرنطینه چقدر میتوان تنوع داد. همین نوشتن را دارم و مطالعه که اگر این هم نبود باید میرفتم تیمارستان، برقی بنشانم مثل فامیلم بلکه تنوعی شود. آنوقت هم چیزی یادم نمیماند. پس چی را تعریف میکردم؟
امروز خیلی روز مزخرفی برام بود، صبح که رفتم سرکار از واحد مدیریت گفتند که کارم دارند رفتم ببینم باز چه شده؟!! نگو خبر بدی انتظارم را می کشید، با ملی مقدمه چینی حال بهم زن بهم گفتند که نمیتونم از بیمه بیکاری ام استفاده کنم چون یه آدم احمق و بی فکر با جا به جا کردن محل کار و بیمه ام اونم بی موقع باعث شد که من نتونم در شرایطی که دارم استارت کار خودم را میزنم نتونم از بیمه تکمیلی استفاده کنم. قانون اینه که تا یکسال نباید محل واریزی بیمه تغییر کنه و چون درمانگاهی که من کار می کنم چند شعبه داره از ماه اردیبهشت بدون اینکه قبلش به من بگن محل واریزی بیمه ام رو تغییر دادن. چون من یکسال هست که به این شعبه دیگه اونا منتقل شدم و این تغییرات باید همون اول انجام میشد نه حالا ؛شاید عجیب باشه ولی مدیر ما قانون های خودش رو داره، وقتی اینا رو دارم میگم خودم حالم داره ازشون بهم میخوره، مدیر ما واسه خودش یه اداره کار جداست خدا بخواد.
به هر حال تمام برنامه هام بهم ریخت و نمیدونم باید چکار کنم؟ کلی اعصاب خوردی داشتم امروز
قراردادم تمام شده و نمی خوام دیگه باهاشون همکاری کنم. احساس بدی دارم و فکر می کنم بعد از این همه سال کار صادقانه خیلی سرم کلاه گذاشتن و زمانی که به همکاری شون احتیاج داشتم گند زدن به همه چیز !! از این بیشتر ناراحت هستم که تازه خانم خطا کار حق به جانب هم هست و میگه بمون خوب کجا می خوای از اینجا بهتر بری تو این شرایط بد مملکت😐
دلم می خواد بکوبم تو دهن گشادش. خلاصه که امروز دیگه دل و دماغ کاری رو نداشتم و به یه پلن دیگه فکر می کنم هر چند که کاری نمیشه کرد و من کلی متضرر میشم تا کار جدید پیدا کنم.
سالواژه: ثمربخشی
دستی به سر و روی اتاقم کشیدم انگار افکارم نیز مرتبتر شده است.
دوسه روز است شعر نخاندم انگار زندگی کموکسر دارد.
کفگیر خورده ته دیگ، برای یادداشت کانال تلگرامیام در به در در درون و بیرون از خود دنبال چیزی میگردم اما از افتخاراتم این است که در این جستجو مداد نمیجَوم.
میخاهم بازخانی رمان صدسال تنهایی را شروع کنم.
موهایم را کوتاه کردم اما پشیمان شدم کاش آخر این پشیمانی قشنگ باشد.
https://t.me/sohahashayeb
ساعت ۴ صبح حرکت کردیم به سمت شمال. گفتیم این ساعت راه بیوفتیم که زودتر برسیم و کمتر در ترافیک بمانیم. ولی نزدیک میدان آزادی یک مسیر را بسته بودند که از قضا همان مسیری بود که باید از آن میگذشتیم. کمی استرس گرفتم و هول شدم اما کوشیدم با کمک نقشه، مسیر جایگزین را بیابم. آن هم کار نکرد و مدتی دور خودمان چرخیدیم. آن وقت شب آدم زنده از کجا گیر میآوردیم که سوال بپرسیم، آن هم در اتوبان؟ یک «تابلوی ایست» تمام برنامهریزیهایمان را به خاک مالید. بالاخره با یک ساعت تأخیر رسیدیم. آنقدر خسته بودم که ۵ ساعت خوابیدم. بیدار که شدم، دیدم غذا خیلی وقت است انتظارم را میکشد. خورش اصلا شبیه قبل نبود و مزۀ تخممرغش غالب شده بود. به زور خوردمش تا کسی ناراحت نشود. تازه وقتی پرسیدند خوب شده یا بد، با اطمینان گفتم: عالی! شام هم اصلا مزۀ خوبی نداشت و هیچ شبیه نبود به آخرین باری که خورده بودمش. الان هم صدای خروپف یکی بدجور روی اعصابم است. گمان میکنم قصد دارد تمام اکسیژنهای روی کرۀ زمین را برای روز مبادا احتکار کند.
تنها نکتۀ مثبت امروز آزادنویسی و وبینار نویسندهساز و وکلاس تولید محتوای ugc بود. همینها هم نبودند احتمالا انقلابی بهیادماندنی از من سر میزد.
https://t.me/zahrahabibi9626
ثبت کن ثبت کن ثبت کن
➖ من روزم را ثبت میکنم چون دلم نمیخواهد زوزم و ایدههایش، از دستم مثل ماهی لیز بخورد.
➖ من روزم را ثبت میکنم چون میخواهم به نظم برسم و بهروریام را بیشتر شود که روی عملکردم تاثیر میگذارد.
➖من روزم را ثبت میکنم تا بتوانم از دلش به داستانهای دستاول برسم.
➖ من روزم را با معیارهای مشخصی ثبت میکنم، تا ببینیم. کجا زوزم نشتی دارد. بتوانم آن را حذف کنم.
حال ندارم خدایی.
یه چند روزیه که هوا پسه یا پیشه. نه قارش میش میشه.
با اینحال امروز کمی درس خوندم.
حرف زدم.
به حرفای داداشم که ناراحت بود گوش دادم.
٣٠ دقیقه آزاد نویسی کردم.
با استاد و بچه ها کلمه های یکشنبه رو نوشتیم.
یه داستان بامزه شنیدیم از استاد.
در مورد سنجه های روز حرف زدیم و بر اساس سنجه هام نمره امروز ۶ شد.
ام. کلی به این فکر کردم که چطور پول دربیارم؟
چه هنری یادبگیرم که بعدا هم به دردم بخوره؟
چیزی به ذهنم نرسید. یعنی ایده هام هنوز خام بودن. میخوام از آزاد نویسی به ایده های ته ذهنم برسم.
به ترجمه قرآن نگاهی انداختم. گاهی تفننی اینکارو میکنم.
با پرنده ام بازی کردم.
کلی کار خوب دیگه رو انجام ندادم. اوم باید انجام بدم.
یه چند دقیقه دیگه هم میخوام سنگ صبور بخونم.
هنوز توی فکر اینم یه کاری رو یادبگیرم و شروع کنم.
هعی کسی ایده نداره؟ 🫠
یه چیزی که مربوط به روانشناسی و نوشتن باشه.
یه چیزی که مجبور باشی همش از ذهنت کار بکشی.
اگه به ایده ای رسیدم میگم بهتون 🥲
فعلا
امروز هم صبح زود حاضری زدم. نوازش خورشید رو لمس کردم و نبرد با دیو روزمرگی رو آغازیدم. پرتوان رفتم جلو تا جایی که گرههای مختلف من رو به بنبست رسوندن. دیگه خودم باید دست به کار میشدم. سرکار از این صندلی به اون صندلی تا شاید کار به جایی برسه. بعضی وقتها هم اینجوریه دیگه. کار جلو نمیره. تجربه نشون داده هر چیزی زمان خودش رو داره. به جز درس نگرفتن من. هی زور الکی میزنم اتفاقات در زمان که براشون مشخص نشده بیوفته. رسم دنیا همینه. هر چیزی رو وقتی بهت میده که دیگه ازش لذت نمیبری و کوفتت میشه. مفیدترین کار امروزم فکر به همین چرت و پرتا بود و تاب و توان خودم که تنها چیزیه که دست خودمه و میتونم کم و زیادش کنم.
سالواژه:شوق زندگی
نوشتن. نویسندگی. الان که مینویسم نمیدانم چه بنویسم. گزارش نیکم گاهی دوست دارم گزارش نباشد و حالِ آن روز یا حتا لحظهام باشد. گزارشِ یک روز بشود گزارشِ آن لحظه.
چند روزیست با خود میگویم میخواهی با نوشتن چه کنی؟ یا نوشتن با تو چه کند؟ میخاهی کسی شوی؟ میخاهی اگر دستت به جایی نرسیده و بالا نیامدی، نوشتن شود بالابَرَت؟ از جانش چه میخاهی یا او از جانت چه میخاهد؟ و جوابی نداشتم. دارم. جوابم قطع و وصلی دارد. آنتن نمیدهد. برق را که قطع میکنند آنتن هم میرود.
چیزی که بشود همه چیزت دست و پایت را میگیرد. باز قطع شدم. به دنبال وصل شدن هستم. به حیاط میآیم روی مبلی که یکی از پایههایش کج است مینشینم. بهتر شد.
همه چیزت؟ یعنی اگر نشوم آن کسی که در انتهای مسیر میبینم خودم را دوست ندارم.
دست و پاگیر است. حتا این جملهها و کلمات. این من تا کجا باید برود که لایق دوست داشتن باشد. نه دوست داشته شدن. که دوست داشتنِ خود.
اگر روزی چیزی پیش آمد و نشد آنقدری که میخاهم بنویسم و بخانم حالم چطور است؟ تکلیف تعیین کردهام برای خودم؟ یا از سرِ شوق است؟ یا خودم را گول میزنم و میگویم شوق است ولی انجامش ندهی معلم بازخاستت میکند. و چه سختگیر است این معلم.
خاهرزادهام در را نیمه باز کرده و ملتمسانه نگاهم میکند تا بروم و با او بازی کنم. فوتبال. از او فرصت خاستم برای نوشتن. چه میشد اگر امشب را نمینوشتم؟ از چشم معلم میافتم؟
فعلن نمینویسم و میروم برای فوتبال. تا ۱۳ بار دریبلم کند و من برایش کف بزنم.
نیم ساعتی به بازی مشغول شدم. چند شوتِ محکم به ساق پایم خورد. وقت استراحت گرفتم. آمدم دوباره در حیاط و روی آن صندلی با پایهی کج نشستم. الان راحتتر نشستم. چون دفعهی قبل نیفتادم. مثل وقتی که کسی غلطِ زیادی میکند و جوابش را نمیدهی. سریِ بعد بدتر میکند. چون شیر فهم نشده.
تمرکز ندارم. دوست دارم چند دقیقه خفه شود. زمین و زمان. چه شد؟ چرا فکر میکنی حرف مهمی داری برای گفتن؟ حالا قبلن که خفه میشدند تو چه غلطی میکردی؟
سالها بود که میگفتم علاقهام چیست؟ تو بگو؟ آهان خودم باید بفهمم. خب فهمیدم. شاید. حالا شروعش کردم. چرا دستت را روی گلویت گذاشتی؟ از جانش چه میخاهی؟ میدانی دردم چیست؟ اینکه از شوقت هم بخاهی چیزی درآوری. چشمانت دوُدوُ بزند برای تایید. برای خانده شدن. برای خاندن. یا حتا برای پُر کردن رسانهات. آنچه تا الان بابِ دلم است همان هرزهنویسیهایم است. بدون هیچ چشمداشتی فقط نوشتن. ادامه دادن نه با نیت خالی شدن. فقط نوشتن. همیشه که سبک نمیشوم. گاهی بین زمین و آسمان میمانم و گاهی سنگینتر میشوم. برایم شفاف و بیشیله پیله است.
اگر مطمئن شدی که نوشتن هم برایت بالابَر نیست چه میشوی؟ آنوقت چه کسی هستی؟
یادت میآید وقتی برای کلاس آواز رفتی پیش استاد؟ یکی از خوبان شهر. اکثرن میگفتند و میگویند: صدای خوبی داری. گفتم بروم و کشف کنم خودم را. رفتم. نشستم. گفت:من مینوازم تو همراه با من بخان. گفتم:چشم. گفت:چه میخانی؟ گفتم:گلِ سنگِ هایده. شروع کرد به نواختن. حالا نوبتِ من است. شروع کردم. با ترس. صدا بالا آمد و آمد و آمد تا از حنجره پرید بیرون. این چه صداییست؟ چرا انقدر گُم است در این نواختن. صدای یک جیرجیرک نابالغ در یک نیزار. ننواخت. گفت:بخان. گفتم:خاندم. گفت: تو حرف زدی، میگویم بخان. دوباره نواخت. سَر دادم صدا را. ننواخت. گفت: بخان. حرف نزن. و دیگر نخاندم. او شروع کرد به خاندن. صدای نسیم در نیزار پیچید و صدای جیرجیرکِ نابالغ در نیزار گم شد.
با گیجی از آموزشگاه بیرون آمدم. روز تولدم بود. حالم گرفتهتر شد. برای کسی تعریف نکردم. چون هنوز درد داشت. اگر کسی زخمم را فشار میداد صدایم به آسمان میرفت.
حالا میخاهی چه کنی با نوشتن با آواز خاندن یا همان خاندن به قولِ خودت؟ چسبیدن برای بالا رفتن خراب میکند. یک نرمی و لطافتی را از آنها میگیرد که دیگر جایگزین ندارد. مگر قرارت رهایی نبود؟ آزادی. که از آن چه بخاهی؟ شوقِ زندگی. نگو که نفهمیدی. خوب هم میدانی. صدا قطع و وصل میشود. ولی اگر خوب گوش کنی میفهمی.
شوقت را بگذار شوق بماند که وقتی به یادش میافتی لبخند بزنی. قلبت باز شود و یک حبه قند در دلت آب شود. شانههایت شل شود. اخمهایت باز شود. نفس راحت بکشی. اگر همینها را هم سخت کنی برای خودت، قول میدهی اگر شوق دیگری یافتی آنرا حیف نکنی؟
و من نوشتم تا از چشمِ معلم نیفتم. و نوشتن را و کمکم آواز خاندن را برای خودم بالابَر بدانم. و نگذاشتم شوقم، شوق بماند.
https://t.me/Neveshtkhaneh
امروز تو خانه گذشت. دیگه عادت کردم تا لنگ ظهر نخابم. نمیخاستم زیاد نوشتن صبحگاهی را ادامه بدهم، اما ماژیکم مرا کشاند و یکدفعه دیدم سه صفحه از احساسات و چیزهای مختلفی که تجربه کردهام پر شده است. متنی نوشتم و گذاشتم تو کانالم. خوشم میآید که گاهی سر میزنم و بعضی از متنها را بازنویسی میکنم.
درگیر خردهکارهای اداریِ دانشگاه شدم، اما آخرش به نتیجهای که میخاستم نرسیدم. خسته و کلافه رسیدم خانه. تو وبینار نویسندهساز بودم. من هم معیارهایی را مشخص کردم که روزم را با آنها بسنجم و از وقتم بهتر استفاده کنم.
بعد از آن، تمرین نویسندگی خلاق را بازنویسی کردم و توی سایت قرار دادم. ادامهی «برادران کارامازوف» را هم خاندم. شعرهای شاملو را وقتی مادرم داشت میخاند، چشمهایم را بستم و گوش دادم. امروزهم تمام شد.
https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk
– اگر برق برود و قبلش حواسم نبوده باشد، حتی یک لباس اتوکرده پیدا نمیکنم که بپوشم. خدا خیرم بدهد.
– یک خاطره و یک راهکار: اگر در تصمیمی واقعن مردد بودید و نمیدانستید چه کار کنید از نشانهگذاری استفاده کنید؛ یعنی اولین چیزی که به قلبتان میافتد را به عنوان نشانه بگیرید و بعد بر اساس آن نشانه عمل کنید. مثلن من چند سال قبل خیلی دلم میخواست به یک نفر زنگ بزنم و در مورد موضوعی با او حرف بزنم اما اصلن مطمئن نبودم که کار درستی است یا نه. او خارج بود و هر وقت قرار بود حرف بزنیم از قبل وقتی را تعیین میکردیم. به قلبم افتاد که به او پیام بدهم، اگر وقت دقیقی برای گفتوگویمان تعیین شد در موردش بگویم و اگر نشد دیگر در موردش حرف نزنم. پیام دادم و در کمال ناباوری گفت که بیمارستان است و دو سه روز دیگر میگوید که کی حرف بزنیم. تا آن موقع چنین اتفاقی نیفتاده بود. من طبق نشانه عمل کردم و به طرز عجیبی کمتر از سه هفتهی بعد اتفاقاتی افتاد که اگر من آن حرفها را زده بودم خیلی برایم گران تمام میشد. امروز هم میخواستم به کسی زنگ بزنم و باز مطمئن نبودم. گفتم از خواهرم که در جریان موضوع است میپرسم، اگر گفت زنگ بزن میزنم وگرنه صبر میکنم، که خواهرم بلافاصله گفت نه الان زود است، چند روز دیگر زنگ بزن. قضیه این است که ما خیلی اوقات نمیتوانیم ندای خداوند را بشنویم یا درک کنیم، اما خداوند میتواند برای رساندن پیغامهایش به ما، خود را با نشانههای ما هماهنگ کند. قربانش بروم که انقدر بینقص و کاردرست است. ❤️
– خوشحالم که میوهی مورد علاقهام سیب است، چون تقریبن هیچکس به آن علاقه ندارد و سراغش نمیرود. حتی اگر تعارف هم بکنی نمیخورند. در نتیجه من یک معشوق بیرقیب دارم و من اصلن از آن آدمهایی نبودم که تحمل رقیب را داشته باشم، مجبور میشدم معشوقهام را به کدو تغییر بدهم. 🍎🍏
– زحمت کشیدم و کمی هم پای کامپیوتر نشستم.
– بالاخره تبلت را راه انداختم.
– امید دارم به رحمت خداوند.
– الهی شکرت…
امروز خیلی با مقالهای که برای کارفرما قرار است بنویسم، سر و کله زدم. مقاله پر دردسری است. ۱۰۰۰ کلمه نوشتم با تعداد زیادی عکس و تصویر اکسل. خودم هم یکبار مطلب را همراه خواننده یاد میگیرم. کلمه به کلمه.
گروه پنج نفرهمان با دوستان برای خواندن و نوشتن دستهجمعی امروز شروع بهکار کرد. این هفته اولین جلسه آنلاین را داریم. با خواندن دو داستان از مجموعه داستانهای کوتاه «گابریل گارسیا مارکز». با شوق فراوان منتظر شروع این همخوانی و همفکری هستم.
کانال تلگرامم هم امروز بروز شد. تا فردا مطلب سایت را منتشر کنم.
خانه نوشتههای من در تلگرام:
https://t.me/azadehabbassi
گزارش: به تغییر میروم
_ورزش کردم و تخممرغی بر بدن زدم.
_آزادنویسی کردم. لابهلایش متنی برای تلگرام شکل گرفت. شبیه به جستار شد. چیزی که میخواستم نوشتم. در بینش به خودم هم برگشتم. این خودم هم دارد مرا شکل میدهد. میخواهد خودم را بشناسم. چیزی شبیه به این شاید.
_«در دل جنگل»* را خواندم. از جان یورک. بخشی که مربوط به اهمیت تغییر در داستان بود.
_دارم یک سریال جنایی میبینم. برای باز شدن ذهن وقتهایی که هیچ ایدهیی نداریم خوب است. اما گاهی اوقات همان موقع ایده شکل نمیگیرد. گاهی میرود به روزهای بعد. آنجا ایدهیی شبیه به آن چیزی که دیدم شکل میگیرد اما خب حداقل متفاوت با ذهنیت قبلم هست. هر چند گاهی گند میزنم اما خب این هم گاهیست. همیشه نیست.
_روی تمرین نویسندگی خلاق پیشرفته کار کردم.
_سعی کردم بیتی بنویسم که حداقل وزنی درخور داشته باشد.
_به بازخورد استاد توی کارگاه داستان کودک گوش کردم. بازخوانی کردم داستانم را. حس جالبی داشت. وقتی بعد از چند ماه بهش نگاه میکنم، میبینم چهقدر عوض شدم. حتا توی نوشتن. حتا توی پرداختن به موضوع و داستان نوشتن. چند ماه. بله. فقط چند ماه نه یک سال، نه دو سال.
*ترجمهی علیرضا شفیعی نسب
https://t.me/elireine
1405.06.15
شعر خاندم از احمدرضا احمدی و برخی از آنها را رونویسی کردم.
و بقیهی روز فقط کار و کار و کار.
کار توی زندگی تا دو.
تمرینجا را توی راه که پیاده بودم شنیدم. توی راه خندیدن خیلی عجیب است. اولینبار بود میآمدم تمرینجا، بعد جالب این بود که دقیقن قبل از این که بگویند که دورههای قبلی هم میتوانند بیایند من خیلی یهویی رفتم و پرسیدم که میشود بیاییم؟ راه ندارد؟ که پشتیبان محترمه گفت سورپریز داریم و تا الان کرک و پرم ریخته که چگونه همزمان شد. فعلن مینشینم یکگوشهی کلاس مثل بچههای خوب و گوش میدهم و به جن بودن خودم یا استاد دوباره شک میکنم.
عاح، روز بدی بود. صبح اینقدر حالم بد بود که به داداشم پیام دادم تا کمی آرام شوم. نشدم. آمدم خانه و نوشتم و دیدم سرعت ابرازم با سرعت تایپم یکی نیست و ویس گرفتم و وضعیت عجیبی بود. وقتهایی که دیگر نمتانید این روش هم خوب است.
«تقویم بیهدفی» را خاندم. «شک به خویشتن یعنی بیهدفی، اما بیهدفیای که در آن نه امیدی هست، نه آزادی و نه حتی پایان.»
«سنگ صبور» از صادق چوبک را خاندم.
نویسندهساز را بودم. معیار نمره دادن به روز؟ نوشتم. امروز نمرهی کمی میگرفت ولی قابلیت این را دارد که در روزی نمرهی بالا بگیرد. زیاد نیست ولی نه برای امروز.
کلمات هفته را نوشتم. حالم تخمیتر از پیشه، داره تخمیتر هم میشه. نچ.
تمرین نویسندهسخنران را نوشتم و ضبط کردم تا ببینم چگونه است. نیاز به کم و زیاد کردن دارد.
تمرین پیشرفته را هم کمی انگول کردم. نچ.
با بچهها جلوس داشتیم و خاندیم و نوشتیم تمرین نویسندهسخنران را و نقاشی کشیدیم. بچهها نقاشیام را مسخره کردند و گفتند کوتاه است. خودشان کوتاهاند. ایشه. یک درخت کشیده بودم.
همان درخت توی فردا.
امروز هم مثل دیروز، صبحم را ناامید شروع کردم. نه از آن ناامیدیهای افسردهحال و غمبار. نه! از آن ناامیدیهای بی شیله پیلهی خوب که ابر و ستارههای دور سرت را کنار میزند و میگوید بفرما. جاده این طرف است.
از بین سوالهای مقدمهی کتاب “از قیطریه تا اورنج کانتی” حمیدرضا صدر که چند سال پیش خوانده بودم، دوتاش خیلی جذاب است و امروز مدام با خود نشخوارشان کردهام: “از دست دادن مهمتر است یا بهدست آوردن؟”، ” امید قویتر است یا نومیدی؟”
تجربهی امروزم میگوید نومیدی.
امید شاعرانه و رویایی و خیالانگیز است. بالبال زدن سرخوشانهی شاپرکی به سوی کوره نوریست که اگر خوشاقبال باشد، انتهای راهش به یکی از این لامپهای گازی ۲۵۰ وات که در بدو وصال، از چشم آدم گرفته تا همه جور حشره را کور میکند نمیرسد. امید، موجود بی مسئولیت و دوروییست. با نرمی دستت را میگیرد که ببردت جای خوبی و وقتی نشد، انگشت خشکش را میکشد سمتت که تو کافی نبودی. ناامیدی اما فریبت نمیدهد. فقط نا امیدیست که مثل مسئول جدی و گَنده دماغ ثبت احوال، همانطور که پروندهای را بایگانی میکنند و پرت میکنند روی قفسهای تا بپوسد، بی هیچ درامایی مهر گواهی فوت را میزند روی اما و اگرهای واهیات تا دیگر بیجهت بالبال نزنی و بروی ردّ کار و زندگیات. توانایی مواجهه با حقیقتِ بیروتوش، حتما از امید قویتر است.
عصر بعد شرکت، تمرین پلات فیلمنامه را کامل کردم و بعد ناامیدی کامل از کش پیدا کردن زمان، قید انجام دادن تمرینهای کلاس زبان کوردی سه شنبه را _مثل همیشه_ زدم.
دیشب خوابم نبرد و تا صبح بیدار بودم. سرجمع سه ساعت خوابیدم و تمام روز کسل بودم. در طول روز بارها وسوسه شدم قهوه بنوشم. اما دیدم به اضطراب بعدش نمیارزد و پشیمان شدم.
آزادنویسی کردم و تکبیتی هم نوشتم. به گفتوگوی مامان و فاطمه گوش میدادم. پدر و مادرش را از دست داده و تنهاست. این روزها بیشتر به مامان زنگ میزند. درد دل میکند بیشتر. امروز از خواستگارش میگفت و با مامان مشورت میکرد.
برق رفت و تمرینجا را از میانه آغاز کردم. امروز تعدادمان بیشتر بود. دوستان جدیدی آمده بودند. چقدر صحنهنویسیها خوب بود.
امروز هم لولیدم. لابهلای اشعار. از کهن تا نو. از موزون تا سپید. شعر لری هم خواندم. از شاعر محبوبم. عزیز نادری. سپس آزادنویسی کردم و شعرکی هم نوشتم. از نبرد هنرمند هم خواندم.
یک ساعت با واتساپ مامان سروکله زدم تا توانستم اکانتش را برگردانم. کاش یک نفر به مامانها بگوید هی گوشی را انگولک نکنند. واللا.
نویسندهساز و فهرست هفتگی کلمات. بین نوشتن این فهرست فاصله افتاده است. چون هفتهی پیش در سفر بودم و ننوشتم. کلمات این هفته تفاوت زیادی با هفتههای پیشین داشت.
بعد از نویسندهساز، سرزبان آغازید. طولانیتر از هر روز بود. الهه از مفهومپردازی و خیال و واقعیت گفت. با چاشنی خاطرات سمی و غیرسمی.
امروز هم وویس گرفتم. اوضاع به وخامت دیروز نبود. راحتتر انجامش دادم. حس بدی هم به صدایم نداشتم. اما هنوز گاهی تپق میزنم که مهم نیست.
بعد از یکهفته به رود راوی برگشتم. کاش امشب خوابم ببرد.
از معجزهی ملاتونین غافل نباش 🤭
صبحانه، عسل با مورچه. به یاد آبجیمون تو آفریقا که با ماهیتابه رفت حشره جمع کرد و کتلتوار با دو قطره آب پخت و خورد.
مهلا قمقمه رو برد تا بیام بطری پیدا کنم، دیر شد.
پیادهروی. انتظارها با «کارد را گذاشته بود زیر گلویم» پر میشد. کفاشها و کیلوییها. تیمچه حاجبالدوله و مشیرخلوت. چهارسوق و مسگرها. مسجد جامع و کویتیها. بینالحرمین و مسجد امام. از حدود ساعت ۱۰ تا ساعت ۱۲ شلوغ و شلوغتر میشد.
خواب.
گفتوگو با مامان و بابا تو بیبرقی.
برق اومد و پریدم نویسندهساز. یادم باشه «نمرهی امروز» رو دقیق بخونم.
قرار فردامون با مامان: «هر کی زودتر بیدار شد، چای و تخممرغ با اون».
زود شام خوردم و خوابم برد.
بیدار شدم و گزارش نیک مینویسم.
شببخیر.
سال واژهام: تحرک و پویایی
دیروز الهه نصیری در نویسندهساز از تجربیاتش در نوشتن گفت و اینکه ابزارش را تغییر داده و خلوتی را انتخاب کرده برای بهتر نوشتن، اگه بخوام با خودم مقایسه کنم، ابزارم در نوشتن در حال حاضر فقط قلم و دفترم میشه و خلوتی که اصلا وجود نداره. یعنی با وجود سامیار مهیا نمیشه. تا بخوام لپتابم رو باز کنم، سامی میاد و خودش رو میندازه رو سیستم و اصرار که میخوام باهاش بازی کنم. چون پسری فوق منطقیست، در کل بیخیال تایپ میشم.
امروز استاد در نویسندهساز از سنجه و معیار روزانه صحبت کرد و اینکه باید برای فعالیتهای روزانه در جهت اهدافمون امتیازی در نظر بگیریم.
خب امروزم رو مرور میکنم:
۱. پیادهروی
۲. تمرین نویسندگی خلاق و سخنران
۳. کمی از کتاب شبهول
۴. صفحات صبحگاهی
۵. آزادنویسی
۶. خواب کافی
۷. خواندن شعر
البته نمیدونم انجام تمریناتم جزو نمرهی امتیازم حساب میشه یا نه؟
https://t.me/tasvirkhiyall
امروز که را ه افتادم برم سرکار داشتم فکر میکردم من اصلا حواسم نیست که در این ترافیک کی میرسم اینقدر که فکرهای مختلف تو سرم هست ، امروز خیلی نتونستم تو کارم متمرکز باشم، اما با همکارام معاشرت بیشتری داشتم، گاهی اینقدر در کار غرق میشوم که از آدمها و دنیای اطرافم غافل میشوم، امروز پیاده روی نداشتم. دارم فکر میکنم پیاده روی را صبح خیلی زود در برنامه روزانه بگذارم. امروز هم خروجی و ارزش آفرینی خاصی نداشتم، از موقعی که نمایشنامه میخوانم نگاهم به افراد و روابط و آدمها تغییر کرده انگار که هر آدمی قصه ای هست. کمتر از آدمها ناراحت میشوم. امروز به مدل علاقمندیم به آدمها فکرکردم که چرا همیشه جذب مدل آدمهایی میشوم که خودشیفته و غیر قابل دسترس هستند. انگار که میخوام نجات دهنده اونها و خودم باشم.به هر حال امروز کاملا بی حال و خسته بودم . طوری که نتونستم تمرین خطاطی داشته باشم، فقط کتاب خواندم و نوشتم.
روزی با خانواده
امروز روز بیکاریم بود.. هیچ کاری نکردم نه کتاب و نه قلم و دفتر، تنها گذران زمان با خانواده.
فهمیدم که اگر برنامهای داشته باشی و روزها آن را دنبال کنی، روزی به هر دلیلی امکان انجامش نباشد انگار تمام کارهای جهان بیمعناست.
به نویسندساز گوش سپردن و در عین ناباوری موضوعش با دریافت من یکسان بود. تعیین معیارها برای نمرهدهی به روزها و بررسی عملکرد ما، تلاشی برای بهبود زندگی در لحظات.
میخواهم واژهنویسی کنم.
۱۵-۶-۱۴۰۵
https://t.me/ma0hlq
گزارش ۱۱۷
یکشنبه ۱۵ شهریور
🌱صبح را با نوشتن صفحات صبحگاهی و خاندن شعر آغازیدم.
🌱از سعدی:
«ازین درخت چو بلبل بر آن درخت نشین
به دام دل چه فروماندهای چو بوتیمار؟
زمین لگد خورد از گاو و خر به علت آن که ساکنست نه مانند آسمان دوّار
گرت هزار بدیعالجمال پیش آید
ببین و بگذر و خاطر به هیچکس مسپار
مخالط همهکس باش تا بخندی خوش
نه پایبند یکی کز غمش بگریی زار»
🌱روز کاری شلوغ پلوغی بود اما برای استراحت و توجه به سلامتیام خودم را زودتر مرخص کردم. فرصتی شد تا در راه برگشت وبینار نویسندهساز را باشم. و چه خوشحال که موضوع مهمی طرح شد:
«چطور و بر اساس چه معیاری به روز خود نمره دهیم؟»
و اما معیارهای سنجش روز من:
۱.خوردن آب ولرم ناشتا
۲.صفحات صبحگاهی
۳.خاندن شعر
۴.خاندن رمان یا داستان
۵.پیگیری مسئولیتهای کاری
۶. اقدام برای حفظ و بهبود کیفیت ارتباط کاری و شخصی
۷.رسیدگی به تمرینات دوره نویسندگی
۸.آزادنویسی
۹.خاندن کتاب تخصصی برای اجرای کارگاهها و دورههایم
۱۰.انتشار پست در کانال تگرامم
۱۱. ورزش در روزهای تعطیل یا کم کار
🌱تمرین دوره نویسندگی خلاق پیشرفته که نوشتن طرح بود را کامل کردم.
🌱برای تمرین کلاس نویسنده سخنران نیز اتودهایی زدم که هنوز جا دارد بهتر شود.
🌱مرخصی ساعتی امروزم فضایی را برای پیادهروی و خرید باز کرد. و به رفیق شفیقی سر زدم با عطری که برایش خریده بودم.
🌱ادامه خاندن کتاب فرزندپروی:
کتابی که کمک میکند برای اجرای دورههای فرزندپروری آماده شوم و هم کمک میکند با پناه نازنینم ارتباط سازندهتری داشته باشم.
«فرزندپروری مسالمتآمیز یعنی همزمان که نیاز به آزادی فرزندانتان را محترم میشمارید، به آنها بیاموزید امنیت خود را حفظ کنند.»
سال واژه: پذیرش
•کار
•غذارسانی
•آپدیت کردن رزومه
•فهرست کلمات اکنون من، رنگ و بوی تازه ای داشت. خبری از غم، نا امیدی نبود. گویی نقطه ی مقابل دو فهرست اخیر بود.
•مطالعه: اثر انتظار
•وبینار نویسنده ساز، شناختن سیکادا ی نازنین
•پختن عدس پلو، آن هم از سر هوس
♡قبل از خواب عمیق، گزارش نیک را تازه کردم
✔️همیشه در صفحهی صبحگاهی، تکلیفم را با روز روشن میکنم.
با هزارکلمهنویسی، غبار ذهنم را میزدایم و خلوصِ اندیشهام را بالا میرود.
بیفزایم که براساس دهفرمان استاد کلانتری، از روی یک شعر حافظ هم مینویسم.
✔️در کلاس آنلاین یوگا و کلاس حضوری، به بچهها گوشزد کردم که یوگا فقط حرکت دست و پا و اجرای آسانا نیست. باید قور کنند در بافتها و عضلات درگیر و در حد توان شناساییشان کنند.
✔️کتاب فلسفهی پیادهروی پیادهروندهترم کرد امروز.
✔️کتاب دفترهای دوکا و بیلنگر، رشتهای بر گردنم انداختهاند و هر روز مرا به سمت خود میکشانند.
انتشار پست در کانال تلگرام هم متاثر از کتاب یوگا اثر جیمز هویت بود. خوب فلسفهی یوگا را فهمیده.
✔️در نویسندهساز به راز کمیتگرایی استاد در نمرهدهی به روز پی بردم و بر آن اساس، امروزم ۸ گرفت. کسر دو نمره به دلیل فیلم ندیدن بود.
هر یک نمره، خاستگاه فکری و رفتاری و تصمیمسازی دارد.
کتاب سیکادو را هم در طاقچه یافتم.
درود بر بانو مهناز روحانی.
✔️در کلاس بازخورد نویسندگی خلاق، کیفور شدم از متن همکلاسیها.
هر نقدی به کارشان، اثر مرا چکشکاری خاهد کرد.
✔️تا پایان شب برای خاندن چند صفحه از رمان خشم و هیاهو و تارنوازی فرصت دارم.
بخشی از امروز را توی گوگل در پی معنی استعاره چرخیدم. “استعاره همان تشبیه است که ادوات تشبیه آن حذف شده باشد” خوب که چی؟ حالا من چی بنویسم که تویش استعاره داشته باشد؟ چرا گاهی مغزم قفل میکند؟ نمیفهممش.
بعدش فکر کردم نفهمیدن هم جالب هست ها! همانقدر که احساس عجز و ناتوانی میدهد همانقدر جذابیت یادگیری هم دارد، گستردگی دنیای علم را به رُخت میکشد که هرچی بدانی باز هزاران یا میلیونها چیز دیگر هم هست که ندانی! تازه ندانستن خالی هم نه، نتوانی بفهمیاش تا بتوانی یاد بگیری. استاد سر کلاس کتاب بخواند و تو بگویی به به چه زیبا بود. بعد بپرسد خوب چی بود؟ و تو با دهان باز نگاهش کنی! البته همینها هم جذاب است. بعد ببینی همکلاسی هایت دارند دانه دانه تکلیفشان را ارائه میکنند و تو هنوز نفهمیدی استعاره یعنی چی؟!!!
بعد که دیدم از استعاره چیزی عایدم نمیشود، به پت شاپ نزدیک داروخانه رفتم و برای گربهای که دوماهیست من را بعنوان آدم خانگیاش انتخاب کردهاست، ظروف پذیرایی و غذا و هله هوله خریدم، الحق احساس خیلی خوبی داشت که یکنفر را به زندگیات اضافه کرده ای حتی اگر آن یکنفر گربه باشد.
t.me/Mastehkhial
گزارش نیک”1405/6/15″ شهریور. روز یکشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”عقربکشی” از شهریار مندنیپور خاندم.
کلمهبرداری را انجام دادم.
۲ طرح فیلمنامه را خاندم.
بخشی از کتاب “اهمیت تغییر در جنگل” از جان یورک را خاندم.
کتاب”بیلنگر” از بهمن شعلهور را خاندم.
پیشداستان طرح فیلمنامه و بخشی از پیرنگ را نوشتم. ادامهاش فردا مینویسم.
تعدادی ویس از استاد قدیمیام گوش کردم.
نویسندهساز شرکت کردم.
امشب متوجه شدم داستان کودکم ویرایش نکردم. درخاست کردم استادبزرگوار در رحمت الهی را باز کند تا بتوانم بفرستم. اما هنوز جوابی داده نشده. امیدوارم درب الهی باز بشود و استاد برگوار ما را غرق نور کنند. الهیآمین.
دیروز یک عادت قدیمی که یک رفتارمندی بود را کنار گذاشتم به قصد فراموش کردن فردی.
دیروز درونم مشاهده میکردم.
جنگ منها با هم. جنگ شکها. شک به خودم. شک به او.
اما یاد جملهای درباره او میافتادم و میگفتم درست دارم عمل میکنم. شک نباید بکنم.
امروز همان عادت قدیمی را دوباره انجام ندادم. اما لحظهای غفلت کردم، مَنی از منها پیدا شد از من آمد بالا و انگشت زد به یک عادت قدیمی دیگر.
لحظهای به تماشای او نشستم.
باز درونم و منها را دیدم. کاری بس دشوارست گذاشتن عادتی قدیمی، عادتی کهنه و دیرینه که خود منهایی ساخته. من
م
ن
م
ن
م
ن
م
ن
م
ن
منهای گذشته، منهای حال، منهای آینده،
چندسال که بماند این من مثل منِ من آنموقع سخت میشود.
ثقیل میشود.
ضدآب میشود. تمام آنچه نباید بشود میشود این من که منِ منست.
شما چه؟
چند من دارید؟
کدامشان سخت شده؟
ثقیل شده؟
ضد آب شده؟
این یک منست که منِ من شده.
میدانید که من صدا دارد، حقه دارد، گریه دارد، خشم دارد، سرزنش دارد، ماسک دارد، اندوه دارد، سوگواری دارد، آه دارد.
سوختن دارد. من چقدر قدرت دارد.
من که منست.
https://t.me/speechoff
پیادهروی سرحالم میآورد خصوصن وقتی مژگان حال آن پیریِهیز را جا میآورد. جلوی دوچرخهاش را میگیرد، میگوید:
«اگر زن میخاهد بگوید برایش پیدا کنند. مزاحم زنهای پارک نشود.»
دمش گرم. دوست ندارم جواب مردهای سنوسالدار را بدهم. اگر مرد جوانی مزاحم شود خودم حالش را جا میآورم.
آزادنویسی میکنم، به معنای نوستالژی، خاطره، سودای بازگشت به گذشته، فراموشی و درد ناشی از فراموش نکردن میاندیشم. چه خاطرههایی را دوست دارم فراموش کنم و کدامها را دوست ندارم فراموش شوند؟
«نوستالژی میتواند چند معنا داشته باشد: دردی که برمیگردد، درد ناشی از بازگشت، یا درد چیزی که باز نخواهد گشت. محتملترین معنا را از قلم نیندازیم: درد ناشی از زمان و حرکت توقفناپذیرش.»
خلاف زمان، دیهگو گاروچو
داستانهای «آیدا احدیانی» را دوست دارم چون به ظاهر داستان مردم معمولیست اما نوآورانه نوشته شده، ضربهی نهایی را از همان اول میزند.
مرگ نابهنگام همسایه، کشته شدن دو کودک توسط مار پیتون، جا زدن مستاجر جای صاحبخانه بعد از مرگ او.
در نویسندهساز،
پنج دقیقه فهرست این هفتهی “اکنون ما در صد کلمه” را مینویسیم. کلمهها را با احساسات و شرایط روانی در هفتههای گذشته، مقایسه میکنیم. بعضی از کلمات تکراریست. امیدم نسبت به تغییرات، امروز، بیشتر است. خشمم کمتر شده.
با این تمرین میفهمیم کجای زندگی هستیم. زندگی برایمان چه مفهومی دارد.
استاد از معیارسنجی روز و نمرهی عملکرد صحبت کردند. معیارها باید انعطافپذیر باشند و بتوانیم در اکثر روزها حالت خُرد، متوسط یا بزرگ آنها را انجام بدهیم.
استاد قصه «سیکادا» را خاندند. تکاندهنده بود. نحو زبان به ساختن شخصیت کمک کرده است.
در سرزبان الههجان از چند فیلم فانتزی نام میبرد. اربابحلقهها، هزار و یک شب، اودیسهی قدیمی. خاطره تعریف میکند. خوش میگذرد.
در ادامهی پرسش از مفروضات میرسیم به مفهومپردازی و اینکه بدون مفهومزُدایی و مفهومپردازی نمیتوانیم درستی آن مفهوم را طبق قطعیت بسنجیم.
آزادنویسی شبانه، ادامهی فکرهاییست در مورد دلخوریهایی که دارم. بیوقفه و عریان مینویسم تا ذهنم از هر کدورتی، شفاف شود.
سی صفحه از رمان «آزاده خانم و نویسندهاش» را میخانم. نامههای از جبهه آمده چه ربطی به شریفی و زنش دارد؟ مجید شریفی کیست؟ چرا جنازهاش را نیاوردند؟
دارد ساعت خوابم بهتر میشود. ببین بعضی موقعها که میگویم چرا نمیشود و من همه کاری کردهام و دیگر نمیدانم چرا جواب نمیگیرم و مشکل کجاست شاید فقط باید صبر کنم. هیچ کار اضافهای نیاز نیست دیگر. فقط باید صبر کنم و زمان بدهم تا درست شود. تازه دارد خوابم آرامآرام بهتر میشود بعد از این همه وقت زمان گذاشتن.
رفتم دانشگاه و امروز جلسهی دفاع یکی از بچهها بود. از حرفهای داورها ایدههایی گرفتم برای کار خودم و امروز عصر دربارهاش خواندم تا به کار اضافه کنم.
بعد از دفاع عکس گرفتیم و من عجله داشتم که بروم برای یک کار اداری و بدو بدو آمدم بیرون.
کارم تا ظهر تمام شد و آمدم خانه ناهار خوردم و شروع کردم به انجام روتینهایم که دیدم دیگر چشمهایم باز نمیمانند. خیلی خوابم میآمد. اصلاً این اواخر همهاش خوابم میآید. شب که میروم بخوابم خوابم میآید، صبح که میخواهم بیدار شوم خیلی خوابم میآید، دانشگاه یک مقدارکی خوابم میآید و خانه هم خیلی خوابم میآید.
خوابیدم. یک ساعتی شد. خیلی حالم بهتر شد بعدش. نشستم پای درس. کارهای فردا و محاسبات آزمایش را نوشتم، دربارهی ایدهای که صبح سر جلسهی دفاع به ذهنم رسید خواندم و چند ساعتی گذشت.
شام خوردیم و هنوز یک عالمه کار دارم. ولی میخواهم بیخیال شوم و بخوابم. باید به ساعت خوابم متعهد باشم. مخصوصاً الان که دارد جان میگیرد.
اگر ساعت خوابم درست شود در بلند مدت خیلی بیشتر از این یکی دو ساعتی که الان از نخوابیدن به دست میآورم زمان خواهم داشت.
https://t.me/f_mahmudpur
میرزا حلزون امشب آدم را یاد «اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل» حضرت مولانا میاندازد.
سالواژهام نوگرایی
۱. فاینالی «دخمهای برای سمور آبی» به منتها رسید و پراکندگی صحنهها به هم جوش خوردند. جملههای پاکیزهی گلشیری را باید رونویسی کنم تا جادوی قلمش را بفهمم و دنیای ۳۷صفحهاییش را در مشتم بفشارم. این داستان کوتاه، الهامبخشترین مطالعهی اخیرم بود. به دوستانم که دوستدار داستان و رماناند، «دخمهای برای سمور آبی»را که تنها یک جواهر از صندوقچهی «نیمهی تاریک ماه» است، شدیدن و اکیدن توصیه میکنم. خوش به حالتان اگر این اثر هوشنگ گلشیری را شروع نکردهاید.
حتمن از این اثر ناب بیشتر خاهم نوشت؛ پس از دوباره خاندنش. بس که کشش دارد همین یک داستان.
۲. در کتابخانهام چرخی زدم و جملهی اول «تنگسیر» چشمم را گرفت: «هوای آبکیِ بندر همچون اسفنج آبستنی هرم نمناک گرما را چکه چکه از تو هوای سوزان ورمیچید و دوزخ شعلهور خورشید تو آسمان غرب یله شده بود و گردی از نم بر چهره داشت.»
کمتر از نصف این واژهها در مخیله و دستگاه زبانیام فعال نیستند. همین یک جمله را باید رونویسی کنم. چقدر مشق تراشیدم امشب برای خودم.چقدر از نویسندههای خوب نوشتم امشب.
۳. به خواندن «نیمهی تاریک ماه» ادامه میدهم.
۴. سپاسگزار بودنم.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
پانزدهم شهریور
از اینکه جملهی اول گزارش های نیکم تکراریاند خوشم میآید.
وقتی مینویسم صبحم را با صفحات صبحگاهی شروع کردم، دلم غنج میرود که توانستهام استمرار به خرج دهم.
در مسیر رفت متوجه شدم بالای گزارش نیک ۱۱۶ به جای نوشتن چهاردهم شهریور، نوشتهام سیزدهم شهریور. به حساب حواس پرتم میگذارم و اجازه نمیدهم بخش سرزنشگر مغزم بیش از حد فضایی برای عرض اندام پیدا کند.
صندلی مورد علاقهام قبل از من اشغال شده بود.
حال خوبی را در محل کار تجربه کردم. هر بار که کسی مرا خوش اخلاق میخواند خوشحال میشوم؛ انگار ثابت میشود که من هم میتوانم حوصله به خرج بدهم؛ که پرخاشگری بخش جدانشدنی من نیست.
بعد از مدتها کانال تلگرامی جدیدی زدم بلکه به صورت مرتب و منظم در آن نوشتههایم را بگذارم. امیدوارم متعهدانه دنبالش کنم.
در زمان استراحت، تمرین جلسه هفتم را نوشته و بارگزاری کردم.
با دایی کوچیکه چت کردم.
در مسیر برگشت به بابا زنگ زدم و تولدش را تبریک گفتم. بابا را هفتهای یکبار میبینم .
و… همین
این هم از میانهی آخرین ماه فصل تابستان امسال.
گزارش نیک
سال واژه تغییر
نوشتن سه صفحه صبحگاهی، هر روز روانتر از روز قبل می نویسم.
پیاده روی
کتاب کشتن مرغ مینا را تمام کردم و در حال خواندن کتاب برو دیده بانی بگمار هستم از همین نویسنده
نگوییم …بگوییم هرمز انصاری را خواندم.
در ماهنامه فرهنگی ادبیِ نویسنده داستان کوتاه فرشته رحیمی زاده را خواندم که عنوانش پرواز ماهی ها بود.در مورد پیرزنی که روی پل لیف می بافت و می فروخت و…
در وبینار شرکت کردم، چند بار قطع و وصل شد تلفنم، درست نفهمیدم استاد در مورد نوشتن کلمات چه چیز گفتند آیا همزمان باید می نوشتم یا نباید؟ تازه به این جمع پیوستم از روز ۱۰۲
دیشب که خوب نخوابیدم. چرا؟
دستم در ورزش آسیب میبیند و باید بروم امآرآی. نوبت داده ساعت ۵ بامداد روز یکشنبه. من از تنبلی که صبح حال آمادهشدن ندارم، نیمهحاضر و گوشی در دست میخوابم. اما چه خوابیدنی. مدام از این پهلو به پهلوی دیگر. از یک سو به هوای خوابنماندن و از سوی دیگر درد. درد امان میبرد. امان از درد.
از شانس من ساعت ۴ونیم تماس میگیرند که دستگاه خراب است. بماند برای امشب.
مملکت است دیگر. هر دم ازین باغ است که زرپزرپ بربری میرسد. درد دارم. بربری کمرم را بزند. بنا به توصیهی مادربزرگانه دست به دامن روغن میشوم از نوع سیاهدانه. روغنمال میکنم و مالامال سر صبح بوی سنگک میگیرم. روغنش بوی سنگک میدهد. بوی حلیم. بوی رمضان. حالا بوی هرچی. دستم از فِقّوفق میافتد کمی. فقوفق کجا هست که دستم از آن میافتد؟ از صبحانه به همان بوی سنگکش اکتفا میکنم و به تلافی شبی که نخوابیدهام، در زیر کولر یخزده و پتو به سر میخوابم تاااااااا ساعت هشتونیم.
سراسیمه بلند میشوم. اگر کسی بپرسد چرا؟ جوابی نیست جز هیجان گازخوردهای شاهینمان. فیلمنامه مانده است و از آن بدتر سخنرانی را کجای دلم بگذارم. اما بالاخره یکجایی جایش میدهم. چندیست در صدد شیرجه در ترسهایم هر غلطی را انجام میدهم. حالا نه اینکه به گوهخوردن افتاده باشمها، اما یک چیزهایی شبیه همان.
نشستم به دیدن فیلمهای نیمهنیمهای که روی دستم مانده است.
دستم هم درد میآید. توان وزن مبایل هم ندارد طفلک بینوا. آدمی چه ناتوان است. و حقیقت اینست که به چس بندست. پس از کجا میآید این همه غرور و تکبر آدمها. فلسفه بالاخره خودش را لای هر متنی که باشد جا میکند.
تلما و لوییز را باز تا آخر ندیدم.خاک بر سر فیلمکیو بریند؟ نه انصافا نریند حالا. ولی امروز ارور میدهد. دلم خواست یک روز مجید را قال بگذارم و بروم یک جایی یکی را بکشم و فرار کنم و پلیس هم بیفتد دنبال من. چه میشود مگر؟ چه اشکالی دارد؟ به جای فیلمنامهنویسی میروم در رویامویا که حال میدهد. اینقدر در این خفقان زنستیزی ماندهایم که با دیدن این قبیل فیلمها هوا برمان میدارد. یک مقدار در هوابرداری خودم غوطهور میمانم و دوباره مینشینم پای درس و مشقم.
دیدم یک هفته است فکرم تنها ریدمان کرده است. چقدر داستانهای عقعقی. چسچسی. کجایمان به فیلمنامهنویسی میخورد آخر؟
فیلم محبوب را هم میبینم. سروته فیلمش را اگر خلاصه کنی دو خط هم نمیشود.
سری به سمپوزیوم میزنم.
آزادنویسی هم از دستم در نمیرود.
کتاب کبوترها و بازها را ورقی میزنم.
یکبار دیگر ویس نویسندگی پیشرفته را میگوشم.
اگر از نمره بپرسید همچنان صفرست.
خیال نمیکنم روزی برسد که به خود نمرهای بدهم. پلهی اول نردبانم هنوز.
https://t.me/manesehchtgrh
سالواژهام: ریلگذاری
صفحات صبحگاهی نوشتم. به گلها و پرندگان رسیدگی کردم.
به مامانم سر زدم.
کمی از کتاب «نام من سرخ» را خواندم.
دخترم را برای بسکتبال بردم باشگاه. دخترم گروه را چک نکرده بود، سانس عوض شده بود. یکی از بازیکنان هم آنجا نشسته بود. او هم دیر گروه را دیده بود. به او گفتم به خانهٔ ما بیاید. در خانه از آنها با شربت و میوه پذیرایی کردم.
شعر «هنوز سگ هنوز خروس» از بهمن فرسی را خواندم. استفادهٔ متفاوت از واژهها و آن همه خیال شاعرانه وادارم کرد شعر را در دفترم بنویسم.
کلمهبرداری کردم.
بچهها را رساندم باشگاه. رفتم آزمایشگاه که جواب آزمایش همسرم را بگیرم، آزمایشگاه بسته بود. رفتم خانه.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. استاد از معیارهایی برای ساختن یک روز سازنده گفت.
دخترم و دوستانش را سوار کردم و در آن ترافیک به یک باشگاه دیگر رفتم. سرم داشت از درد میترکید.
هنوز نیمساعت بیشتر آنجا ننشسته بودم که برق رفت و باشگاه تعطیل شد. در راه برگشت، ترافیک و سردرد داشت دیوانهام میکرد. انگار در حباب زمان گیر کرده بودم و هوایی که نفس میکشیدم، ذره ذره کم میشد تا دیگر نتوانم ادامه دهم.
سنجهای برای ارزیابی امروزم ندارم. اینقدر سردرد دارم که به هیچچیز نمیتوانم فکر کنم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
—روزم را با صفحات صبحگاهی شروع میکنم. با قلم و سررسید تازه بیشتر از سه صفحه مینویسم.
—امروز اولین شمارهی مجله ادبی و فرهنگی «نویسنده» منتشر شد. در این مجله فرصتی دست داده تا از دریچهی حقوق به دنیای ادبیات و نویسندگی نگاه کنم. قرار است ستون حقوقی این مجله پل ارتباطی میان «قانون» و «خلق اثر» باشد.
در این شماره به سراغ مرزهای نامرئی مالکیت رفتم؛ چگونه یک ایده میتواند به داراییهای معنوی ما تبدیل شود. شناخت این حق نه تنها یک ضرورت حقوقی، بلکه اخلاق حرفهای است.
—فردا باید به اجرای احکام بروم و پیگیر پروندهی مزایده باشم.
—به پیاده روی نمیرسم. لایحه جلسه هفتهی آینده را مینویسم.
—دفتر شعر شاملو و بعد اخوان را ورق میزنم.
—مهمتربن کارم نوشتن فهرست کارهای روزانه است که هر روز بجز یکی الی دو کار همهی آنها را انجام میدهم و تیک میزنم.
@soraya_ahmadiani_132
رشد پلهای
• ساعت شش و نیم صبح که داشتم میرفتم تا تاکسی سوار شوم، گوشهای از پارک نزدیک خانهمان گنجشکها را دیدم که جمع شده بودند در پی خردههای نان خشک. صحنهی نرم و گرمی بود. لبخندی زدم و ادامه دادم…
• کارآموزی هم مثل همیشه با یادگیری نکات جدید همراه بود. امروز با فرایند تولید صنعتی پنیسیلین و کاربرد آن در تولید آموکسیسیلین آشنا شدم. با مدیر بخشم هم دربارهی ایدههای کارآفرینی صحبت کردم. او با مثالهای جالب و روزمره، مفاهیم کلیدی و عمیق را کالبدشکافی میکند.
• موقع برگشت، در سرویس و بعد هم در تاکسی و پیادهرو، در وبینار «نویسندهساز» شرکت کردم. اینجور که از فرصتها استفاده میکنم، حسابی لذت میبرم.
چندتا از معیارهای مهم را برای نمرهدهی به روزهایم در موبایلم یادداشت کردم. البته باید دقیقتر تنظیمشان کنم؛ الان خستهام، بماند برای فردا…
حالا با توجه به آیتمهایی که مشخص کردم، به امروز نمرهی ۸ میدهم.
این دو جملهای را هم که استاد گفت، همان موقع که روی پل هوایی بودم، سریع در Saved Messages تلگرام تایپ کردم که داشته باشم:
«زندگی ارزیابینشده، ارزش زیستن ندارد.» — سقراط
«اگر میخواهی روی هنرت کار کنی، روی زندگیات کار کن.» — چخوف
راستی با داستان «سیکادا» هم خیلی حال کردم. به طور خاصی و عجیبی در وجودم نفوذ کرد.
•گزارش کارم را تمام کردم.
•با اشعار فروغ به خواب میروم،
به امید فردایی پُرفروغ.
-سالواژهام: تدریس.
-خاک را بغل کرده بودند. پارچهی خیس، پارچهی خشک. برداشتم و شروع کردم به تمیزکردنشان. از قفسهی کتابها آغازیدم و رسیدم به کمد و میز و مخلفاتش. کَت و کول برایم نمانده. ولی عوضش برق میزند همه چیز.
-چند تایی اتود داستانک داشتم. یکی را سروسامان دادم و هوا کردم تو کانال.
-گزارش نیک را هم نوشتم و گذاشتم تو سایت.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
گزارش نیک هفدهم.
امروز خود را چه طور گذراندم.
بیاییم ببینیم چه طور گذشت امروزم.
امروز صبح از جا بلند شدم و یک روز دیگر را شروع کردم، برای زندگی کردن و درس گرفتن از آن.
اول از همه ورزش کردم و بدن را مانند خمیر ورز دادم. ورزیده شد.
کار بعدی به کتاب خواندن موکول شد.
ادامه ی کتاب هرگز سازش نکنید از کریس واس را خواندم.
نکته های جالب و کابردی یاد گرفتم.
کلمه ی باارزش نه.
می گفت نه یک محافظ است .
عادت تلاش کردن برای گرفتن <> از مردم را ترک کنید. فشار برای گرفتن <> مردم را تدافعی می کند. عشق ما به شنیدن بله ما را نسبت به درک دیدگاه طرف مقابل، کور می کند.
<> یک شکست نیست. ما یاد گرفته ایم که <> مخالف <> است؛ بنابراین باید از آن به هر قیمتی اجتناب کرد؛ امادر حقیقت کلمه ی نه اغلب به معنای صبر کن یا من با آن راحت نیستم است. یاد بگیریم چگونه کلمه ی نه را بشنویم. این پایان مذاکره نیست؛بلکه آغاز آن است.
بله، هدف نهایی یک مذاکره است؛ اما نباید از ابتدا به دنبال آن باشید.
و نکات ارزشمند دیگر درمورد کلمه ی نه.
برایم خیلی جالب بود که این کلمه چقدر ارزشمند و قابل استفاده است؛ اما ما در خیال خود فکر می کنیم که استفاده از آن درست نیست و باعث شکست ما می شود.
و شدیم یک ربات بله گو که فقط به این کلمه ی به ظاهر خوب عادت کردیم و آن را ورد زبان می کنیم.
امروز خیلی روز خوبی بود، چون کارهایم طبق روال انجام شدند و تازه زمان هم اضافه آوردم.
ما همیشه بهانه می آوریم که وقت ندارم یا وقت کم است، اما اگر بخواهیم طبق برنامه کارها را انجام دهیم به همه اش می رسیم.
بعد از خواندن کتاب رفتم سراغ پادکست که برای تبدیل به یک انسان جدید شنیدن آن ها ضروری است.
من قرار است تغییر کنم و به آن چه که می خواهم حتما برسم.
بعد از گوش کردن به پادکست تمرین آن را انجام دادم و متوجه شدم واو خدای من، چه قدر خودمو دست کم گرفته بودم و ویژگی های مثبتم را ندیده بودم. من ۷۱ ویژگی مثبت در خود پیدا کردم.
و این چه قدر عالی بود؛
این که خودم را بیشتر دیدم و شناخت بیشتری
نسبت به خودم پیدا کردم.
سپس کتاب دیگری خواندم از لوئیزهی که آن هم شور و اشتیاقم درونم را زیاد کرد.
و چه جملات تاکیدی نابی داشت.
خواندن این کتاب هم به پایان رسید و حالا ورق برگشت. برنامه را تغییر دادم تا قبل از وبینار نزدیک ۴۵ دقیقه وقت داشتم و گفتم از آن بهره ببرم.
چه کار کردم؟
رمان شب هول را خواندم و همزمان با خواندن رمان کلمه برداری هم کردم.
کلماتی که عجیب بودند یا می شد که از آن ها در گسترش متن استفاده کنم را لیست کردم.
ساعت۱۷:۵۵ دقیقه وارد وبینار محبوبم، نویسنده ساز شدم.
امروز درباره معیارها صحبت کردیم و با توجه به آن ها به روز خود نمره دادیم.
من اول نمره ی ۱۰ دادم ، چون واقعا تا آن جای روز تلاشم را کرده بودم و از خودم راضی بودم.
اما استاد کلانتری می گفت کسایی که نمره ی ۱۰ یا منفی به خودشان دادند همین طور روی هوا و از روی احساس و بدون توجه به معیارها روز خود را ارزیابی کردند.
ولی من خودم را قبول داشتم و از امروز خود کاملا خرسند بودم.
بعد لیست از معیارهای خودش را آورد و گفت من طبق این ها به روزم نمره می دهم. این معیارها شخصی است و هر کس معیار خاص خود را دارد که می تواند با اختصاص دادن نمره به هر کدام از آن ها روز خود را مورد بررسی قرار دهد.
بعد از توجه به معیارهایم نمره ی ۹ دادم، چون هنوز پیاده روی نرفته بودم که خدارو شکر امروز طلسم را شکستم و رفتم.
کلمه نویسی برای بیان روز خود و احساستی که تجربه کردیم را داشتیم پیشرفت من واقعا ستودنی است.
۱۶۹ کلمه نوشتم، خدایی دمم گرم.
از کتاب سیکارای شان تِن برایمان خواند.
چه کتاب جذابی.
حشره ای که خودش را بیان می کرد. با زبانی که شاید ما آن را قبول نداشتیم و حتی غلط می پنداشتیم.
در آخر او درس بزرگی به همه ی ما داد.
او جایگاه اصلی خودش را پیدا کرد و تبدیل به حشره ای قرمز و زیبا شد و در جنگل ها زندگی کرد.
این که هر کس در جای اصلی خود می تواند شکوفا و موفق شود.
خیلی از ما هم ممکن است در این هزارتوی سردرگمی گیر کرده باشیم و تا زمانی که خود را پیدا نکنیم در آن می پوسیم مگر این که تغییر کنیم و در جایگاه اصلی خود مستقر شویم.
زمانی که شاهین کلانتری آن کتاب را می خواند، لحنش را بچگانه و شبیه آن سیکارا کرد.
احساسات در لحنش موج می زد. من خودم احساس کردم که یک سیکارا هستم و باید هر چه زودتر شکوفا شوم.
در مورد کلمه ی است و هست در جمله ی خواهرم خارج هست،
خارج از کنترل.
این جا استفاده از هست کار اشتباهی است و معنای جمله کاملا به هم می ریزد.
این جمله یعنی این که خواهرم خارج وجود دارد در حالی که مفهوم این را نمی گوید.
یعنی او در خارج زندگی می کند و درستش این بود که خواهرم در خارجه.
استفاده درست از کلمات برای اینکه که بخواهیم رسمی صحبت کنیم و خود را مودب نشان دهیم ممکن است کار را خراب کند.
پس چه بهتر است خود را لای منگنه قرار ندهیم و راحت و درست و حسابی حرفمان را بزنیم.
بعد از پایان وبینار آماده شدیم و رفتیم برای پیاده روی.
آن قدر راه رفتیم که کف پایم سوزش می کند و انگشتانم از شدت درد ذوق ذوق.
راستی یک دفتر تازه خریدم که اسم کتاب هایی که استاد به ما معرفی می کنند را بنویسم و بخرم.
میخواهم بپرم از وسط روز بگویم. تمام راه در بیآرتی و مترو «سه خواهر» را خواندم. آنقدر شیفتهاش شدم که دو سه ایستگاهی رد شد و نفهمیدم.
ماندم در اینکه چگونه آهسته و قطرهچکانی اطلاعات میدهد و تازه از پیش نیز نشانههایی برای اطلاعات گذاشته است.
به دیدار خالۀ از فرنگ آمده رفتم. چیزهایی برای گفتن داشت و شنیدم. میکوشم شنوندهی بهتری باشم. اصلا بهتر بودن یعنی چه؟ سنجههایش چیست؟
درحال آزمون و خطام تا بفهمم یعنی چه؟
عصر به دیدار دوستانم رفتم و از هر دری حرف زدیم. در راه برگشت چیزهایی در نوت گوشیام نوشتم.
در آخر باز هم سه خواهر را خواهم خواند.
گزارشکی مینویسم تا در جریان بمانم.
گزارش نیک دهم
سال واژه: رضایت
معرفی روز: David blaine: do not attemp
نیک نویسیام را با تماشای مستند صبحگاهانه میآغازم. مستندی که پیش تر معرفی کردم، مجموعهای از سفرهای یک شعبده باز یا آنطور که خود دیوید دوست دارد “جادوگر”، به کشورهای مختلف است. هدف او پیدا کردن آدمهای خاص و انجام تجربیات هیجانانگیز و بعضا خطرناک است. در قسمت امروز که در آفریقای جنوبی میگذشت سراغ سه کار هیجانانگیز رفت، اتومبیل رانی مخصوصِ محلیها، شنا با کوسهها و در خلسه بردن آنها، حبس شدن در یک اتاق با تعدادی مار مومبای سیاه.
خصوصیات این مار برایم خیلی جالب بود و تا به حال چیزی درموردش نشنیده بودم. پیرمردی که از آنها نگهداری میکرد سال ها پیش در اثر نیش آنها به کما رفته بود. مومبای سیاه به نظر میرسد لبخند گشادی دارد، لبخندی که به آن لبخند مرگ میگویند و سرش حالت تابوت دارد. این ها نشانه هایی بود که فریاد میزد دیوید نباید به آن اتاق برود ولی رفت.
نوشتن
امروز در مسیر رویای نوشتنم، نویسنده ساز را گوش دادم. گزارشخوانی کردم و کمی کلمه برداری کردم که قرار است صبح یا آخر شب شروع به جمله سازی با آنها کنم. در تمرینجا ولو شدم. به خاطر خوانده شدن تمرین خودم آرام و قرار نداشتم. اینکه بتوانم تاییدی حتی کوچک از استاد و دوستانم بگیرم موهبت بزرگی است که لبخندم را محو نمیکند. هر چه بر من گذشت مرا به اینجا رساند. اینجا، سرزمینی امن برای رقص کلماتم…
کتابی در خانه نمانده
همهی کتابها در اتاق جدید منتظرم هستند. امیدوارم جای راحتی داشته باشند.
گزارشم را با استادِ سخن تمام میکنم:
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
گزارش نیک ۱۴
سعی کردم فرمهای مختلف نوشتن را امتحان کنم.
مفهوم «تکرار» را در «جریان سیال ذهن» آزماییدم. تجربهی جالبی بود. بیشتر شبیه به حرفیدن بود تا نوشتن.
از تمرینم برای «نویسندگی خلاق پیشرفته» اصلا راضی نیستم. بالای پنج بار نوشتم و پاک کردم. نه، خوب نیست. تا فردا باید آمادهاش کنم.
«سیلو» را ادامه دادم.
«رگتایم» خواندم.
از تمرینهایم برای «شعرماهی» رضایت نسبی دارم.
باید «وبینار» را گوش کنم. گوش کنم یا گوش دهم، کدام درست است؟
مجدد بروم سراغ تمرین «نویسندگی خلاق پیشرفته». تا از آن راضی نشوم، بقیهی کارها تعطیل.
شما هم بدتر از من هر روز یه اسم مینویسین😁
امروز هم روز خدایی بود. تعهدورزی. از خواب بیدارشدم و در رختخوابم نشستم چرا خوب نخوابیدم شاید کمی کاکائو خوردم خواب زده شدم. مهم نبود بلند شدم و جلوی آینه رفتم و به خودم نگاه کردم زیاد قیافهام روی خوشی نداشت مثل اینستاگرام به خودم سلام نکردم چون مسخره است تا قبل از شبکههای مجازی که هر چیز غلطی را مد کردهاند به این موضوع اهمیت ندادم ودلشاد شدم. وضو، نماز، دعا و بعد بحث شیرین نوشتن را آغاز کردم. نیم ساعتی نوشتم و از دل آن یک سوژه و خاطره بیرون کشیدم. سوژه را برای یادداشت روزم در کانال تلگرام طراحی کردم و خاطرهاش را هم بیاد آوردم و کمی ناراحت کننده است. خواهرم ساعت ده زنگ زد و گفت پسرش میخواهد تغییر رشته بدهد و باید به دبیرستانش برود و از این جور حرفها و از مسافرتش حرف زد و بایبای کرد. به سایت بانک ملی رفتم چند تا از بدهیهایم را دادم. ناهار که آماده شد سراغ نوشتن رفتم و چند خط نوشتم. و چند صفحه از کتاب خسرو خوبان را خواندم و یک رمان صوتی به نام خاطرات سر بازی از( ح پ ) را گوش دادم خیلی زیبا بود نمیدانم چرا اسم نویسنده کامل نبود. وبینار را شرکت کردم استاد از طرز نمره دادن و روزمان را چکار کردیم و مباحث دیگر حرف زدند و در آخر یک داستان جالب و متفاوت بنام سیکادا خواند به نظرم یک موجود از فضایی غیر از آدمهای زمینی بود. عصر به خانهی پسرم رفتم و نوهام را دیدم که با مامانش از دکتر آمدند با آنها حرف زدم. دکتر کف پای نوهام را پانسمان کرده بود. دیروز جراح میخچه پایش را دراورده بود. کمی بهتر شده بود. وقتی برگشتم و به خیابان آمدم در مسجد قشقرق بود با پرچم و دهل و بلندگوی کر کننده و گوشخراش نوحه میخواند اما نوحهاش به سبک آمنه آغاسی بود. یک واژه در کتاب خاطرات سربازی بود تبخیز که در دفتر گلواژهایم نوشتم با نوهام در باره داستانک حرف زدم و برایش تکلیف تعیین کردم که دو داستانک بنویسد و در آن رودهدرازی نکند. نمرهی امروزم را شش میدهم. چون شش هم عدد مقدسی است. به کانال تلگرامی مهرابی سر بزنید 👇
https://t.me/notetoday1
🖍سال واژه؛ عیادت پدربزرگ
جدیدا محتوای خواب هامو بیشتر دنیای واقعی دوست دارم. امروز صبح خیلی زود همراه پدر رفتیم بانک تا اشتباهی که بانک دیروز سرم آورد رو درست کنم نمیدونم پدر مهره مار داره یا چی به هر باجه میرسید بدون نوبت کارمون راه می افتاد آخر یه کارت جدید صادر کردند و پول آرایشگاه رو انتقال دادم عکس داداشم رو هم روی تابلو بزرگ میدان شهر به عنوان قبولی های نمونه دولتی که قلم چی زده بود دیدم و بسی شاد شدم برای عیادت پدر بزرگ رفتیم بیمارستان اما چون بخش icu بستری بود ملاقات ممنوع زده بودند و نتونستیم ببینیمش بماند که دایی هم با دبدن من توی اون بخش اون هم بدون ماسک غر غر های همیشگی رو شروع کرد ؛ برگشتیم خونه و همه ظهر تا غروب خوابیدم چون تصمیم به اعتصاب غذای جدی داشتم اما دست آخر شب لقمه نون و پنیری خوردم و نقشه شکست خورد کمی هم پاستل روغنی کار کردم و پادکست صوتی سگ ولگرد صادق هدایت رو گوش دادم از گوینده های با حوصله ممنونم که برای من بی حوصله صوت کتاب تهیه میکنند.
@Maryamwriter_2 چنل تلگرام
نمره امروز ۷ از ۱۰
آنقدر این قسمت وبینار روزانه برایم جذاب بود آنچه را بر دل نشسته نوشتم.
پرسش استاد از همراهان وبینار نویسنده ساز این بود به امروز تون از یک تا ده چه عددی (نمره) می دهید؟
همراهی به خودش ۵.۷۵ داد کنجکاوی به موقع من باعث شد در پاسخ به پیام از وی بپرسم نحوه محاسبه نمره دادن به خود چگونه است که عدد اعشاری درآمده؟
استاد تیزبین، کاربلدو نکته سنج وبینار را برد به سمت
«معیارهای سنجش یک روز» را کاری ساده اماتوجه مارا به موضوع مهم دانست، از مهم بودن داشتن سنجه برای تدبیر برای ادامه روز
نمره پایین را فاجعه بار و نمره بالا عالی
نمره دادن حسی نیست و نه از سر تنبلی و سهل انگاری
بلکه معیار ارزیابی می خواهد برای بهتر کردن امروزمان نیاز است بادقت دقیق نمره بدهیم.
سنجه هرکس با دیگری متفاوت است.
و از ایده نمره دادن به روزمان راگفت، مقصرش جک کنفیلد همانی که می خواست درزندگی مشترک عاشقانه تر باشند.
استاداز «در آن غروب غم انگیز …» گفت کلیشه است نوآوری نیست، اما خداییش اجرای استاد کلیشه نبود و هر دفعه متفاوت
واز عادت های انعطاف پذیر گفت ریک هامسون در کتابش آورد،
سطح کوچک متوسط و بزرگ گفت برای طول روز است در انجام کاری مثل پیادهروی.
سپس ۱۵ شهریور را بالای ۸ شهریور نوشتیم تا ۵ دقیقه ۱۰۰ کلمه بنویسیم بدون جویدن خودکار سرعت می خواهد آزادانه نوشتن و حتی بدون سانسور خود.
درک لحظه اکنون را عملی یادمان داد.
راستی لیمو ترش را خوب بچلونیم در فنجان تا آخرین قطره اش
با نوشتن مدیریت مهم ترین منبع زندگی است همان عمرت که برگشت پذیر نیست.
وبا قصه سیکادا من هم، هم حسی کردم.
و گزارش نیک ۱۱۷ را با سنجه سنجیدم.
۱. بعد از مدتها خواب دیدم، خواب شلوغی هم دیدم. من بودم و همهچیز و از همهچیز خیلی زیاد به تعدادی بیشمار وجود داشت. آدمهایی بودن آشنا و غریبه و از هر آدمی مقدار زیادی تکرار شده بود. درجه روشنی و تیرگی رنگها مدام کم و زیاد میشد. همهچیز زیاد بود. همهچیز بود و زیاد بود. معتقدم خواب بخشهای پنهان درونم را با یک نمایشنامهای نمادین مقابل چشمانم میگذارد. متاسفانه من قسمتهای زیادی را به محض بیدار شدن از دستدادم. این اطلاعات و تصاویر تاثیر چندانی در کشف درونم نداشت.
۲. از اتو کشیدن لباسم اصلا لذت نبردم ولی با بستن بند کفشهایم نهایت لذت را تجربه کردم.
۳. به خاطر یک نقص فنی در گوشه حیاط شرکت، سرتاپا خیس آب شدم. البته شدت فاجعه در پاهایم بیشتر بود. تقریبا پای چپم غرق شده بود. برای نجاتش گذاشتمش بیرون اتاق، دم در تا خشک شود.
۴. تصویر سازی امروز از ماجرای ذکرشدهی فوق متولد شد.
۵. در وبینار امروز صحبت از نمردهی شد. اما من سیستم نمرهدهی را دوست ندارم. با نمره زندگی برایم تکلیف میشود و بدون نمره زندگی، فقط زندگیست. شاید چون در لحظه زندگی میکنم. از همین هم صحبت شد اتفاقا. به نظر من در لحظه زندگی کردن یعنی متوجه لحظه بودن نه بیخیال گذشته و آینده شدن. در زمان حال زندگی کردن به این معنا نیست که هر چه الان هست را تایید کنیم و انجام دهیم، فقط باید به هر آنچه اتفاق میافتد و تاثیر آن آگاه شویم و بعد با معیار و استانداردهای مناسب ارزیابیاش کنیم. من هر چه در روزم تجربه میکنم را در همان لحظه میسنجم برای همین نیازی نمیبینم سنجش دیگری به روزم اضافه کنم.
۶.فهرست کلمات را نوشتم و حسابی حال کردم، من غم را نوشتم و کلمه بعدی را غم نوشت و مرا نوشت. به خود اجازه دادم بعد پایان پنج دقیقه، پنجدقیقهای هم گریه کنم. میدانم اصول سنجش لحظهایمان میگفت باید غم را شناسایی کنم تا لحظههای بعدی آسیب نبیند اما گریه مجال نداد.
۷. دیرتر از معمول کار را تمام کردم و تماشای غروب در مسیر برگشت را از دست دادم حیف! ولی آسمان ۱۹:۰۶ هم زیبا بود.
۸. به خانه که رسیدم غم را زیر سوال بردم تا فهمیدم از چه غصهام گرفته شروع کردم به نوشتن و آخ آرام شدم.
۹. بعد حمام خودم را به یک سکوت دنج مهمان کردم. موهای خیسم را خشک نکردم و نشستم به تماشای حرکت قطرهها. به صدای سقوط قطرهها گوش دادم و نفس سنگینم را سبک کردم.
۱۰. چشمهای خستهام تحمل نور زیاد چراغ را نداشت. شمعی روشن کردم و زیر نور شمع گزارشم را نوشتم.
گزارش نیک یکشنبه ۱۵ شهریور تابستان ۰۵
✓ گزارش نیک | نسیانِ رویا
ساعت چهار صبح بیدار شدم. خانه هنوز در تاریکی آرام خود فرو رفته بود و خواب مثل بخاری کمرنگ دور ذهنم میچرخید. برای چند لحظه میدانستم رؤیایی دیدهام. حتی گویی رنگ و حال آن را در خودم نگه داشته بودم. اما هرچه بیشتر بیدار ماندم، تصویرها عقبتر رفتند و کلماتشان از دستم گریختند.
کوشیدم چیزی را به خاطر بیاورم، اما رؤیا درست مثل آبی که میان انگشتان بسته راه پیدا میکند، آهسته ناپدید شد. فقط حس مبهمی از آن ماند. شاید همین تنها چیزی بود که آن صبح زود توانست از خواب به من برسد.
✓ گزارش نیک | حضور صبحگاهی در اداره
ساعت ۶ و نیم راه افتادم، وقتی رسیدم، ساعت هفت صبح بود. اداره تازه داشت از سکوت نخستینش بیرون میآمد، نور شرجیِ صبح اهواز از پنجرهها روی کف سنگی میافتاد و صدای قدمها در راهرو میپیچید. پشت باجهی شیشهای، کارمند مسئول نشسته بود؛ میز چوبیِ قدیمی، زیر شیشهی روی آن پر از کاغذهای یادداشت، مهر، خودکارهای پراکنده و یک لیوان چای نیمهگرم بود. گوشهی میز، مانیتوری روشن با نور آبیرنگش صورت او را روشن میکرد و کنار دستش چند پروندهی دیگر، روی هم تلنبار شده بود.
پروندهی من را از زیر بغلم بیرون آوردم و روی همان شیشهی سردِ باجه گذاشتم. صدای آرام برخورد پوشه با میز، برای لحظهای تمام توجه مرا به خود کشید. او پرونده را برداشت، چند برگ را ورق زد، با انگشت روی یکی از صفحات مکث کرد و دوباره آن را بست. من در آن چند ثانیه، به مهرهای روی میز، خطهای روی کاغذ و عقربهی ساعت بالای دیوار نگاه میکردم؛ گویی زمان، پشت همان باجه کندتر از همیشه حرکت میکرد.
درخواست رد نشد. فقط گفت: «سهشنبه.» و همین یک کلمه، پرونده را از روی میز برداشت و به آینده سپرد. وقتی از اداره بیرون آمدم، سهشنبه هنوز نرسیده بود، اما انتظارش از همان صبح، مثل چیزی ملموس، همراه من راه میآمد.
✓گزارش نیک | تلفنهای اداری و بانکی
ظهر یکشنبه، میان سکوت کشدار خانه و گرمای بیرون، چند تماس اداری و بانکی انجام دادم. هر بار شمارهای را گرفتم و پشت خط منتظر ماندم، صدای بوق و موسیقی انتظار، چند دقیقه از زمان روز را از من میگرفت. درباره پروندهها، حسابها و کارهایی پرسیدم که هرکدام جایی در میان کاغذها و شمارهها منتظر پیگیری بودند.
تماسها کوتاه بودند، اما وقتی تمام شدند، حس کردم بخشی از ظهر را میان صداهای دور کارمندان و پاسخهای رسمی جا گذاشتهام. یکشنبه آرامآرام جلو میرفت و کارهای کوچک اداری، مثل نخهایی نامرئی، روزم را به آینده گره میزدند.
✓ گزارش نیک | انتشار مقاله ام در مطبوعات
امروز مقالهام در نشریه «راوی سلامت» منتشر شد. خبر انتشارش برایم چیزی فراتر از قرار گرفتن چند صفحه نوشته در یک نشریه بود. انگار بخشی از روزها، فکرها و ساعتهایی که پای نوشتنش گذشته بود، بالاخره جایی برای دیده شدن پیدا کرده بودند.
لطف خانم سردبیر هم شیرینی این اتفاق را بیشتر کرد. مقاله را در اینستاگرام معرفی کردند و با همان چند خط کوتاه، نوشتهام را به چشمهای بیشتری سپردند. بعد نوبت دوستان با معرفت و بامرام بود که با لایک و کامنت و استوری همراهیام کردند. هرکدام از این واکنشهای کوچک، برای من نشانهای از یک دوستی بزرگ بود.
گاهی آدم برای ادامه دادن همین چیزهای کوچک را لازم دارد. یک نوشته که منتشر شود، دستی که حمایتش کند و چند دوست که بیهیچ حساب و کتابی بگویند «دیدیمت، خواندیمت و خوشحالیم که نوشتی».
گزارش نیک | بازی عصرگاهی
امروز چند دست حکم و پاسور را آنلاین بازی کردم. کارتها یکییکی روی صفحه میآمدند و هر دست، حال خودش را داشت. چند برد خوب نصیبم شد و برای لحظههایی آن رضایت کوچکِ بردن را حس کردم. یک باخت هم میانشان بود که بیشتر شبیه یادآوری کوتاهی بود از اینکه حتی در بازیهای مجازی هم ورق همیشه مطابق میل آدم نمیچرخد.
در پایان، چیزی که ماند نه تعداد بردها بود و نه آن یک باخت، بلکه چند لحظهی سبک و بیدغدغه در میان روز بود که با صدای افتادن کارتها روی صفحه گذشت.
گزارش نیک | حضور در وبینار نویسندهساز
امروز در وبینار «نویسندهساز» با حضور استاد کلانتری شرکت کردم. ساعتی را پای صفحهنمایش نشستم و به حرفهایی گوش دادم که دوباره یادم آوردند نویسندگی فقط کنار هم گذاشتن کلمات نیست، بلکه نوعی دیدن است. دیدن جزئیات کوچک، مکث کردن روی لحظهها و پیدا کردن روایتی در چیزهایی که شاید در نگاه اول معمولی به نظر برسند.
در میان صحبتهای استاد، مدام به نوشتههای خودم و به همین گزارشهای نیک فکر میکردم. شاید هر بار که چیزی از روزم را ثبت میکنم، دارم تکه کوچکی از زندگی را از فراموشی نجات میدهم. وبینار تمام شد، اما میل نوشتن در من باقی ماند، مثل چراغی که بعد از خاموش شدن صفحه هنوز روشن است.
✓ گزارش نیک | مدیتیشن سپاسگزاری
آخر شب، پیش از آنکه چراغهای روز را در ذهنم خاموش کنم، چند دقیقهای به مدیتیشن سپاسگزاری با اپلیکیشن « آرامیا »سپردم. در سکوت نشستم و از میان اتفاقهای کوچک و بزرگ امروز عبور کردم. از آدمهایی که همراهی کردند، از کاری که قدمی ناچیز پیش رفت، از نوشتهای که دیده شد و حتی از لحظههای سادهای که بیصدا گذشتند.
بعد، موسیقی ملایم در پسزمینه محو شد و خانه دوباره به سکوت خودش برگشت. گوشی را کنار گذاشتم، دراز کشیدم و گذاشتم خستگی روز کمکم مرا با خودش ببرد. امشب چیزی برای حل کردن نمانده بود. فقط خوابی بود که میآمد تا روز را، با همه شادیها و انتظارهایش، برای چند ساعت به دست فراموشی بسپارد.
نویسنده: دکتر علی اندیشمند | داروساز
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آیدی اینستاگرام من: ☔
https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==
استاد سلام، لطفا این نسخه از گزارشم رو بارگذاری کنید در سایت.سپاسگزارم🌷
📍مادرم بوی دلتنگیهای مرا گرفته.
سال واژه: خوددوستی 🌷 خودیابی ⭐ خودخواهی مثبت
•به خانه برمیگردیم•
باورتان میشود ما داریم به خانه برمیگردیم؟
به خانهی نقلیمان در وسط شالیزارهای شمال.
در پیچ وخم جادههای هراز، دلم برای مادرم بسیار تنگ است، دوست دارم برگردم تا کودکش باشم و او جوانتر شده باشد.
دوست دارم آن قرمه سبزی که محدثه برای نهارمان گذاشته بود و بخاطر آمدن تاکسی اینترنتی نشد امتحانش کنیم را بخورم.
دوست دارم برگردم و فصل دوم سریال نه چندان دلچسب «ریچر» که فقط با جمع دیدن باعث جذابیتش شده بود را تا پاسی از شب با آنها ببینم.
دوست دارم برگردم و نگران گلهایم در خانه نباشم.
دلم کوچک شده انقدری که مورچه میتواند با خودش به لانه ببرد.
در چرخش مدور جاده که چون خطی در دل کوه کشیده شده با همسرم موسیقی گوش میکنیم. او چه حسی دارد؟
او هم دلتنگ شده آیا؟
دلتنگ چه؟
دلتنگ کدام لحظه؟
دلتنگ کجا؟
نمیدانم،
اما خودم دلی دارم که دانهای در دستان مورچه است.
در میان ترافیک جادهای دراز و بیسروته گیر افتادیم و به وبینار نویسندهساز شماره پانصد و چهل گوش میدهیم، به انتقاد استاد از سروش صحت و مهران مدیری میرسیم که چشمم به پرندهای در ارتفاع کم میافتد. او شناکنان و آرام در آسمان پرواز میکند.
ای کاش «تبدیلشوندگان» بودیم تا پرنده میشدیم، شاید زودتر به منزل میرسیدیم.
سگی ولگرد در کنار جاده زیر درختی شبیه به بیدِ مجنون آب مینوشد، آبی که از دل کوه سرازیر شده.
سرش را که بالا میآورد خدا را شکر میکنم که حضورش در چشمانِ سگی ولگرد اینهمه زیباست.
کمی جلوتر، دوتوله سگ قهوهای رنگ در سایه کوه دراز کشیدند، چرا حس میکنم گشنهاند؟
ترافیک کمی سبک میشود و آمبولانسی با سرعت از کنارمان عبور میکند، فکر کنم تصادفی اتفاق افتاده که مسیر عبورمان را خط خطی کرده بود.
از کنار صحنهی تصادفِ کامیون حمل باری مچاله شده عبور میکنیم، اسبابی که حمل میکرد هرکدام به طرفی افتاده و از هم جدا شدهاند.
و حالا ماشینهای مسیر مقابلمان در ترافیک گیر افتادند، در حالی که ما حرکت میکنیم بدون دردسر ترافیکهای پیاپی.
در وبینار آنلاین نویسندهساز شرکت میکنم با قطع و وصلیهای مدام که مرا کلافه میکند، نمیتوانم صد کلمه بنویسم، میرسیم به سیکادا، تونلها دست به دست هم میدهند تا سیکادا شنیدنی نباشد.
تسلیم میشوم و از وبینار بیرون میپرم.
به ادامه وبینار صوتی قبلی گوش میکنم، بسیار طنزآمیز و آموزنده است. به بخش آخر وبینار با موضوع سلجوقیان میرسم، داستان پهناوری ایران و زبان فارسی برایم دلچسب است،
گویندهی این داستان بانو یار محمدی بود. چه شیرین و پیوسته داستان را تعریف میکرد. جانم شیرین شد که روزی سلجوقیان مردمان متمدنی بودند که پیروزی، عزت و بزرگی را برای ایران میخواستند و اینهمه در انتشار زبان فارسی موثر بودند.
به مقصد رسیدیم و گیاه قشنگ کنار دروازه با گلهای صورتی وکاغذیاش خوش آمدمان میگوید.
نشانی صفحهام را اینجا برایتان میگذارم،استاد دوست دارد اینکار را بکنم، من هم.
https://t.me/pichesabz
درباره معیارها اندیشیدم. چند تاییشان را هم درآوردم. کمی به ویس نویسندهساز گوشیدم و همان اولش را پیاده کردم.
از آنجایی که شدیدن خاهانِ صبحم روزهایی که از پنج سرحال بشروعم معیار است. لازمهاش هم خاب کافی و زود است. امروز هم خوب خابیدم و هم سپیدهدم بیدار بودم.
نوشتن را در روزهای شلوغ با صفحات صبحگاهی نگه میدارم. حس میکنم کم است اما جالب اینکه از خالیزمانها بیشتر پایبندشم. چون میدانم یا همین است و یا هیچ. مثل دن کیشوتِ صبحگاهی. به همان دو فصل قناعتیدم.
کلاس را پیاده رفتم. استارتِ ماشین خراب بود. برای رفت خوشحال بودم و برای برگشت ناراحت. برنامه داشتم به دانشگاه بروم. تمام روز درگیر بودم. انصراف بدهم یا ادامه؟ تصمیم نگرفتن خودش تصمیم به تصمیمنگیریست. و حالا به تعویق افتادهام. حالا درستترین تصمیم سریعترین تصمیم است چرا که تأخیر تعلیقم است. گزینهها را میسنجم و برای صدمین بار انصراف را سودبخشتر میدانم. اما و امکان میآورم وسط و خودم هم میدانم واقعی نیستند. این دومین درگیریِ فصل است. تیر با قیمتی کمتر میتوانستم رها شوم و ادامه دادم بیتصمیمی را. ادامه دادنش بیش از این ضرر است.
بعد از کلاس و دانشگاه و بیفایدگیاش جنازه برگشتم خانه. دیگر نتوانستم کتاب بخانم. قرار بود با دو دوست تلفن کنم. بهترین فرصت. هم گپ زدم هم مشورت گرفتم و هم ازش روزهایشان شنیدم.
کارهایم را مرور میکنم. به تکالیفم نرسیدم و الویت فردا آنهاست. اگر بازهی یک ساعته برایشان بگذارم و بلافاصله بعد از کلاسم بیانجاممشان بهتر است. حالا هم به تکالیف نمیرسم چه رسد به وقتی وقتتلفکنی هم داشته باشی. یا همان دانشگاه. مشاورم میگوید ارتباطات یاد میگیری. منی که در دو ترم دانشگاه ارتباطی نگرفتم در شش ترم دیگر چرا باید بگیرم؟
باز احساس درجا زدنم. احساس ناتوانی. احساس هیچوقت درست نشدن. احساس حل شدن. احساس ندیدن نیازهای خودم. احساس همان راهها را رفتن.
https://t.me/ReyhaneRabani
صدایش مرا میآورد اینجا. زنگ هشدار گوشی علیرضاست. صدا دست میشود و پشت یقهام را میگیرد و میکشد از رویا بیرون. تصاویر لحظهای میپایند و بعد محو میشوند. تنها چیزی که یادم است محترم و ملوک است و یک صندوقچه شبیه آنها که نهنه داشت. خواب قجری میدیدم؟ ساعت ۵:۱۵.
صبح با تایچی شروع میشود در کوچهباغها. تا آنجا بیست دقیقه رانندگی داریم. در راه به بیتم فکر میکنم. برخلاف همیشه که زود میآمد، اینبار خشکروزی افتاده انگار. هیچ در چنته ندارم. به شعری که سمیه خوانده بود میاندیشم. یادم نمیآید. تایچی را زودتر از معمول تمام میکنم، ساعت هشت شیفتم شروع میشود.
امروز بیمارستان به واقع دیوانهخانه است. شلوغ و پرچالش. آنقدر که چاییام یخ کرد و لبنزده دور ریخته شد. ناگهان یکی از بیماران ایستاد به داد و بیداد که چرا اینجا انقدر شلوغ است؟ چرا ما باید در صف بایستیم؟ چند دقیقه بیوقفه فریاد کشید بر سرمان و من نفهمیدم دقیقن از ما چه انتظاری داشت؟
بعد از شیفت با لیدا و مولود میرویم کافه هدایت. بعد از مدتها همدیگر را دیدهایم و سه ساعت با هم میمانیم. بعد از آن نیم ساعتی قدم میزنم و میکوشم بیتی را که سمیه خوانده بود به یاد بیاورم، فقط «سخن» یادم میآید و «آب».
جلوی بیمارستان دست فروشان بساط کردهاند زیر آفتاب. هند را میبینم؛ شلوغ و داغ و درهمبرهم و فقیر. اسنپ میگیرم و رانده آنقدر گیجبازی درمیآورد که بیست و سه دقیقهی تمام مرا در گرما و شلوغی سرپا و کلافه نگه میدارد. دلم نمیآید لغو کنم.
میرسم خانه. دو و نیم لیوان بزرگ آب مینوشم. میخواهم بپرم در حمام و بوی دود و ترافیک را از سر و رویم بشویم اما احساس خستگی میکنم. به خودم میگویم: «فقط چند لحظه دراز بکشم.»
خوابم برده انگار که حسش میکنم. تیز و خزنده مثل مار چمبره زدهای که ناگهان راه میافتد. درد از یک نقطه شروع میشود و مثل جریانی داغ و برنده پخش میشود در شکم و لگن. میشناسمش. روی کاناپه نیمخیز میشوم. علیرضا در حال بستن گره کراوات بالای سرم ایستاده. لبخند میزند: «خوش گذشت؟». – «درد دارم». لحن هراسانم را میشناسد. اصرار دارد که برویم بیمارستان. اصرار دارم که نمیتوانم.
نیمساعت بعد از بیمارستان برمیگردم و با همان لباسها روی کاناپه دراز میشوم. بین نشئه و بیداری گزارش نیکم را کامل میکنم و میاندیشم که مشق شعر نکردهام. کلمات سخن و آب را در اشعار مولانا جستجو میکنم. شعر سمیه را نه، اما این شعر را مییابم:
«من ز سلام گرم او، آب شدم ز شرم او
وز سخنان نرم او، آب شوند سنگها»
در حالی که باید یک پاورپوینت برای جلسهی کارگروه فردا کنم، باید جلسه با وزارت بهداشت را هم خودم بروم. از جلسه برمیگردم، برق هم رفته است. در فرصت کوتاهی که برق میآید و با ترس از رفتن دوباره برق، پاورپوینتی میسازم. در حین اینکه به کلی تماس، پاسخ میدهم.
هر روز موقع غذا خوردن، صبر میکنم تا مادرم غذایش تمام شود و بعد از سر سفره بلند شوم، هرچند خودم زودتر غذایم را تمام میکنم. شاید بشود این را هم کار نیک حساب کرد.
مادربزرگم من را بیشتز از بقیه قبول دارد. بیشتز سراغش میروم. مادرم، خسته میشود از نگهداریش.
فایل روز دهم از چالش «ارتباط با بدن» را میشنوم.
وبینار دربارهی عادتهاست. و چه خوب است، این تکرارها. عادت خوب و زود خابیدن، چالش بزرگی است برایم. به این میاندیشم، چگونه به یک عادت خرد تبدیلش کنم.
اشاره به موضوع هست و است، چه نکته ظریفی دارد. یادم رفته بود، امروز یکشنبه است و کلمهنویسی هفتگی داریم. این هفته امید بیشتری دارم به زندگی و امید کمتری به کارم.
روزنویسی استاد را میخانم. و نگاهی به گزارش دوستان.
فایل دوم فریبآرایی را کامل خاندم.
باورتان میشود ما داریم به خانه برمیگردیم، اشتباه نکنید نه به آن برنامهای که شبکه پنج صدا و سیما نشان میداد، ما به خانهی نقلیمان در وسط شالیزارهای روستایی برمیگردیم.
در پیچ وخم جادههای هراز، دلم برای مادرم بسیار تنگ میشود، دوست دارم برگردم تا کودکش باشم و او جوانتر باشد.
دوست دارم آن قرمه سبزی که محدثه برای نهارمان گذاشته بود و بخاطر آمدن تاکسی اینترنتی نشد امتحانش کنیم را بخورم.
دوست دارم برگردم و فصل دوم سریال نه چندان دلچسب «ریچر» که فقط دسته جمعی دیدنش باعث جذابیتش شده بود را تا پاسی از شب با آنها ببینم.
دوست دارم برگردم و نگران گلهایم در خانهیمان نباشم.
دلم کوچک شده انقدری که مورچه میتواند با خودش به لانه ببرد.
در چرخش مدور جاده که چون خطی در دل کوه کشیده شده با همسرم موسیقی گوش میکنیم. او چه حسی دارد؟
او هم دلتنگ شده آیا؟
دلتنگ چه؟
دلتنگ کدام لحظه؟
دلتنگ کجا؟
نمیدانم، خودم دلی دارم که دانهای در دستان مورچه است.
در ترافیک جادهای دراز و بیسروته گیر افتادیم و به وبینار نویسندهساز شماره پانصد و چهل گوش میدهیم، میرسیم به انتقاد استاد از سروش صحت و مهران مدیری، که چشمم به پرندهای در ارتفاع کم میافتد که شناکنان و آرام در آسمان پرواز میکند، ای کاش تبدیلشوندگان بودیم و پرنده میشدیم تا شاید زودتر به منزل میرسیدیم.
سگی ولگرد در کنار جاده زیر درختی شبیه به بیدِ مجنون آب مینوشد آبی که از دل کوه سرازیر شده.
سرش را بالا میآورد، چشمانش زیباست، خدا را شکر میکنم که حضورش در چشمانِ سگی ولگرد اینهمه زیباست.
کمی جلوتر، دوتوله سگ قهوهای رنگ در سایه کوه دراز کشیدند، حس میکنم گشنهاند.
ترافیک راه سبک میشود و آمبولانسی از کنارمان با سرعت عبور میکند، میفهمم تصادفی اتفاق افتاده که مسیر عبورمان را خط خطی کرده بود.
از کنار صحنهی تصادف کامیون حمل بار مچاله شدهای عبور میکنیم ، باری که حمل میکرد هرکدام به طرفی افتاده و از هم جدا شدهاند.
ماشینهای مسیر مقابلمان در ترافیک گیر افتادند، در حالی که شما حرکت میکنیم بدون دردسر ترافیکهای پیاپی.
در وبینار آنلاین شرکت میکنم با قطع و وصلیهای مدام که مرا کلافه میکند، نمیتوانم صد کلمه بنویسم، میرسیم به سیکادا، تونلها دست به دست هم میدهند تا سیکادا شنیدنی نباشد.
تسلیم میشوم و از آن بیرون میپرم.
به ادامه وبینار صوتی قبلی گوش میکنم، بسیار طنزآمیز و آموزنده است. به بخش آخر وبینار با موضوع سلجوقیان، داستان پهناوری ایران و زبان فارسی میرسم. گویندهی آن بانو یار محمدی بود. چه شیرین و پیوسته داستان را تعریف کرد. جانم شیرین شد که روزی سلجوقیان مردمان متمدنی بودند که پیروزی، عزت و بزرگی را برای ایران میخواستند.
به مقصد رسیدهایم و گیاه قشنگ کنار دروازه با گلهای صورتی وکاغذیاش خوش آمدمان میگوید.