«تنها هنگام پیادهروی است که کار میکنم،
دشت و صحرا اتاق مطالعهی من است.»
-ژان ژاک روسو، پرترهی من
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
83 پاسخ
کتابهای نیک
امروز از سپیدهی صبح مراقب لنا بودم. صبح که چشمانش را باز کرد و صبحبخیر گفتم، خندید و تمام روزم را از آنِ خودش کرد. وقت وبینار نویسندهساز ملحق شدم و با صدای حداقل شنیدم، درحالیکه لنا روی پایم بود. استاد از گزارش نیک امروز گفت و از کتاب تازهاش دربارهروزنویسی. بعد از بهرام صادقی، پزشک و نویسندهی نوگرا. شعری را که صادقی برای همسرش، ژیلا، سروده بود خواند و توصیه کرد نسخهی بدون سانسور «ملکوت» را بخوانیم.
اینجاها بود که لنا شلوغش کرد. چندان خوشش نیامده بود که گوشی را به گوشم چسبانده بودم و او را از یاد برده بودم. منم که گردنم پیش همهی بچهها از مو نازکتر ـ ایشان که دیگر نوردودیده است! باردیگر که برگشتم، ادامهنویسی داشتیم.
صفحات صبحگاهی را نوشتم.
با همسفرمان صحبتی داشتیم برای هماهنگی و عزیمت به سفری دور.
از خوابیدن لنا استفاده کردم و دو دستی چسبیدم به فرخنده آقایی و «از شیطان آموخت و سوزاند».
داستان زنی تنها و بیپناه است که در قالب یادداشتهای روزانه نوشته شده و هر روزش ذهن آدم را مشغول میکند. چند روز است که آهسته میخوانمش. امروز سؤالهایی برایم پیش آمد. تعدد موضوعها و آدمها زیاد شده بود، طوری که برگشتم از اول و متوجه شدم داستانی که به نظرم روان نوشته شده بود، بسی پیچیدگیها دارد. از هر روزش یادداشتی برداشتم تا بتوانم خط و ربطش را بفهمم. داستان سادهی پیچیدهای است.
برای ناهار کتلت ساختم. واقعاً برای خودش ساختمانی است، از پیریزی تا اسکلتبندی و روکاری. این خوشمزهی بهظاهر ساده، در روزی به این گرمی، خودش پروژهای بود ساده اما پیچیده- روزی که کولر و پنکه با هم حریف گرما نمیشدند.
عصرتر که دخترم آمد، ساعتی با هم نشستیم و بعد رفتم بیرون برای تدارکات سفر
در برگشت، خالدِ «داستان یک شهر» منتظرم بود. دلم را زده این بچه، بس که به قضا تن داده. انتظار دیگری از او داشتم، اما احمد محمود است دیگر، دلمشغول نگهت میدارد. انگار رفاقتی چیزی در زمانی دیگر از زندگیاش با فرخنده آقایی داشته که هر دو اینقدر عاشق ریختن یک کرور آدم وسط قصههایشان هستند.
قدری با اهالی خانه دور هم نشستیم و قسمت دیگری از سریال «دایی جان ناپلئون» را دیدیم. لنا هنوز بیدار است و با زبان تازهیافتهی خودش که هزار حرف نگفته دارد، چیزهایی زمزمه میکند. هرچه گفتم:«دخترم، واضح هم بگی متوجه میشویم چرا رمزگذاری میکنی؟» به خرجش نمیرود که نمیرود.
مخلص کلام وسط این همه گسست نخواستیم از سالواژهمان جا بمانیم. نوشتیم که نوشته باشیم، نوشتیم که حالمان به شود.
بنظرم نمره شش و نیم تا هفت منصفانه باشد برای امروزم.
ادرس کانال تلگرامم:https://t.me/Mitra_Nevis39
میترا رستگاران
دوم شهریور ماه چهارصدو پنج
📍 امروز مغزم خوشبو شد.
– تراپی گاهی گفتوگوی طولانی با دوستیست که مثل خودت دیوانه است.
سال واژهام: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت 🥰
• بالاخره چشمانم به جمال نان بربری روشن شد•
بعد از چند شروعِ چای و تیرامیسوی لبنهای، بالاخره چشمانمان به جمال بربری روشن شد. شاید برای شما هم اتفاق بیفتد. 🙂
در ادامه، صبحانهای چسبنده خوردیم. دلمان برای بربری مورچه شده بود.
راستش تا پیش از این نان تُست میخوردیم. الان مدتیست که سیمم از برق کشیده شده و در کار درست کردنش نیستم، ولی آن روزهای نان تُستی هم دور نیست. موتورم فعلاً خواب است.
• خواب عجب چیزِ کلهخریست •
گفتم خواب و گفتم چیز. راستش دیشب تا بندِ صبحانه را برای گزارشم نوشته بودم که ساعت ۱۰ شب این چیز که نه آدم است، نه موجود و فقط چیز است و ما میگوییم خواب، مرا با خودش برد.
هرچه گفتم گزارش نیکم نصفه مانده، گوشش که بدهکار نبود. اصلاً مگر گوش هم دارد؟ فکر میکنم ندارد، چون دیشب التماسهای مرا که نشنید. پس به نظرم که ندارد.
گفت: «ببند، هم دهانت را، هم چشمانت را.»
مثل اینکه خیلی عجله داشت و کمی هم عصبی بود.
گفتم: «کودکت که نیستم سر ساعت ۱۰ به رختخواب بروم.»
گفت: «چقدر حرف میزنی، بخواب دیگر، اَه»
و چکی بر صورتم زد و خواباندم. گزارش نیک هم در همان صبحانه گیر کرد.
• آیا گروهمان انرژیزاست؟ •
واقعاً سؤال شد برایم، نکند قندم را بالا ببرند این بچهها؟ تازه با همت فراوان هفت کیلو لاغر شدهام، آن هم با نخوردن قند.
آتشپارگی از این بچهها میبارد. از ۱۵ ساله داریم تا ۵۲ ساله، همهام انرژیزایند. گروه سیاهچاله شده. میروی، دیگر درآمدنت با خداست، ولی من این سیاهچاله را دوست دارم.
بنظرتان آیا همهی سیاهچالهها اینطورند؟ پُر از موجودات پرانرژی؟
• ناهار چی بذارم من؟ •
از سیاهچاله درآمدم، افتادم در چاه، چاهِ «حالا غذا چی بذارم؟»
به خورشت قیمه فکر کردم، اما نظرم سریع تغییر جهت داد و گفت: «بیخیال بابا، انقدر تو سخت میگیری(به زبان آملی).»
گفتم: «راحتش چه جوریست، مثلاً؟»
گفت: «پیازها را درشت خرد کن، بگذار کف…
بعد گوشتهای قیمهای را بریز وسط و دوباره کلی پیاز بریز رویش و با دو حبه سیر تنهایشان بگذار. اجازه بده خودشان برایت غذا بسازند. برونسپاری را یاد بگیر، دختر.»
من هم اطاعت امر کردم و بعد از اینکه آن مخلوط پخت، رب و ادویهها را تفت دادم و با کمی زعفران به اجزای قابلمه افزودم. راستش ناهار خوبی شد.
از این چاله هم با سر بلندی بیرون آمدم.
نکند امروز جهان و کائنات مسابقهی هفتچالهی رستم برگزار کردهاند برایم؟
• کدومشو برات بخرم؟ •
مدتیست خواهرزادهام به خانهی بخت رفته. میخواهم هدیهای به او بدهم که میدانم خیلی دوست دارد. یکی از آن هدیهها شال مبل است که در خریدنش به او حق انتخاب دادهام، دیگری هم ظرف سفالی بسیار زیباییست که در گالری دیدهام.
راستش سایت خوبی پیدا کردم با تنوع بالا از شالمبلهای زیبا و کلی عکس برایش حواله کردم. خودم که میدیدمشان، قند در دلم آب میشد. دلم میخواست دوباره برای خودمان هم شال بخرم، اما به دلم گفتم: «بعداً برایت میخرم. فعلاً دهان خواستنت را بسته نگه دار.»
او هم قهر کرد و رفت کنجی موچاله شد.
آخر نمیشود هرچه خواست برایش بخرم. اینطور که روزگارم سیاه و بیپول میشود. قهرش که تمام شد، خودش برمیگردد. شما نگران نباشید. در تربیت کمی جدیت لازم است.
خواهرزادهام مرا به شب حواله داد تا تصمیم کبریاش را با حضور همسرش بگیرد، آن هم وقتی هردو از سر کار به خانه برگشتند و مرا در آبنمک گذاشت و رفت پی کارش.
• راستی دو دیوانه چه میگویند با هم؟ •
او هم نویسندگی میکند، خیلی هم خوب مینویسد. راستش از خودش که پنهان نیست، از شما چه پنهان، نوشتههایش مرا درون چاهِ مقایسه، زیاد انداختند. اینها آخر مرا میکشند. اصلاً نمیفهمند آدم وقتی درون چاه پرت میشود، یکطوریش میشود.
با سلام و احوالپرسیِ پشت تلفن شروع شد و یک ساعت و نیم ادامه پیدا کرد و هردویمان وبینار نویسندهساز را از دست دادیم.
ولی سوراخی نبود که ما دوتا درونش نرفته باشیم. به همهجا و همهکس هم سرک کشیدیم.
به او گفتم: «شاید ما هم در روابطمان با دیگری، آدم سمیِ او باشیم.»
او هم گفت: «چه خوب، چون اگر همیشه آدم خوبِ رابطهها باشی و با همهکس جور دربیایی، یعنی یک جای کارت میلنگد.»
و در نهایت اضافه کرد: «اصلاً ما خوبیم، بقیه عَن.»
(البته دور از جان تو، خوانندهی عزیز. دوستم فقط برای مزاح گفت.)
دوستم را هم دوست دارم، مثل همان سیاهچاله.
مغزم را خوشبو میکنند هردو.
• دعا کن تبلتدار بشم •
به سیاهچالهی انرژیزا برگشتم و کلی حرف زدیم و در نتیجه، یک تاپیک هم برای گفتوگو دربارهی فیلم و کتاب ساختم، به پیشنهاد یکی از بچهها. از پیشنهادش خیلی خوشم آمد.
محمد از کتاب گفت و در جواب گفتم: «ای کاش تبلت داشتم تا خواندن کتاب الکترونیک برایم راحت میشد.»
از او خواستم برایم دعا کند. شاید خدا اگر دونفر باشیم، بیشتر به حرفمان گوش کند و دعا را در حقم مستجاب کند و تبلتدار شوم.
او هم گفت دعا میکند و امیدوار بود دعایش بگیرد و پیش من بیآبرو نشود.
راستش سیاهچالهی انرژیزا که خرخرهات را میگیرد دیگر نمیگذارد راحت بیرون بیایی، اینستاگرام را پاک کردم که بیشتر وقت نوشتن داشته باشم، او هم مرا نفرین کرد و افتادم در این سیاهچاله.
بالاخره خودم را بیرون کشیدم.
• معدهام دردش را به قلبم هدیه داد •
از همسرم پرسیدم: «بریم خرید هایپری یا شهر کتاب؟»
او شهر کتاب را انتخاب کرد و من هایپری. در نتیجه حرف من شد و رفتیم تا برای یخچال خرید کنیم که خوشحال بشود. ببخشید، خوشحال بشویم. خب، یخچال هم دل دارد. دیدید که چقدر بزرگ است؟هنگام خرید، معدهام میگفت: «گشنمه، یه چی بده بخورم.»
من هم گفتم: «بابا جان، چیزی ندارم بدهم بخوری. بلکن صدایت را ببری. بچهی خوبی باش، انقدر غر نزن.»
او هم تلاش میکرد تا صدای بقیهی اعضایم را بلند کند.
در این چند سال تجربه کردهام معده وقتی گرسنه است، باید به آن غذا برسانم، وگرنه بیحیا دردش را درون قفسهی سینهام به سمت قلب روانه میکند. بعد هم غذایش که میدهم، دیگر قبول نمیکند و کولیبازی درمیآورد.
از درد معده دراز کشیده بودم و گزارش نیک مینوشتم که خواب سروکلهاش پیدا شد و مرا گیر انداخت.
دیگر در این دنیا نبودم.
چون خیلی اصرار میکنید، این هم کانال تلگرام من 👇🏻
https://t.me/pichesabz
روزنویسی
روزنویسیِ شبانه یا شبنویسیِ روزانه؟ کدامش؟ نمیدانم. اصلاً مگر فرقی هم دارد؟ بله که فرق دارد. اگر قرار بود فرقی نداشته باشد، که دو عبارت متفاوت درست نمیشد. خب حالا اگر فرقش را میدانی، بگو. فعلاً این را میتوانم بگویم که اولی را در شب مینویسند و دومی را در روز. البته این تعریف من بود؛ ممکن است از آن معناهای دیگری هم برداشت شود. در کل، من میل به اولی دارم. یعنی شب از روزم بنویسم. چرت میزنم. خودم هم نمیدانم چه مینویسم. داشتم زور میزدم برای نوشتن امروز. سایت را باز میکنم و برای چندمین بار مطالب روزنویسی را میخوانم. مصطفی آن طرفِ من، پشت میز کامپیوتر نشسته است. او هم مینویسد برای کارش. فرصت خوبی است که از او سؤال بپرسم. از اتوفرون افلاطون میپرسم. کمی برایم توضیح میدهد. میروم مطالب را دوباره میخوانم. به فایلهایی که استاد بارگذاری کردهاند نگاه میکنم. چند سطر از هر فایل میخوانم. یادداشتهای شاهرخ مسکوب، نمیدانم چرا، گریهام را درمیآورد. میدانم چرا. یاد روزهایی افتادم که فقط مینوشتم و گریه میکردم. بگذریم. ولی چه قشنگ بود نوشتههایش. بعد دوباره میروم سراغ کلمهبرداری. پنداری به باغی پر از گل و میوه رفته باشم. فرهنگواره فارسی خلاق را باز میکنم. دامنم را پر از کلمه میکنم و میآورم روی صفحه میچینم. نمیدانم چرا متن ادبی و شعرگونه میشود. از جادوی شب است. سکوت و شب و شعر. مثل متن دیروزم. اولش ذوق میکنم، اما دوباره ذوقم کور میشود. با اینحال تصمیم میگیرم منتشرش کنم. سخت نمیگیرم. به خودم میگویم اشکالی ندارد، این هم یک جور نوشتن است دیگر. قرار نیست اولِ کار، همهچیز تمام باشی. این متنت هم خیلی قشنگ است. فقط لازم است بیشتر و بیشتر تمرین کنی. متنم را میگذارم تا گاززده شود.
در مکتبِ نوشتن، چونان پرندگانِ نوبال، پرواز بیاموزیم. با قلم همخو شویم و آهوانه به آشیانهی کاغذ پناه بریم. ذهن، آبستنِ اندیشه است و دل، شوریدهوار در کنج و کنارِ روح و تن، در انتظارِ زادآوریِ نوزادواژههاست. نوزادانی از جنس خِرد و احساس. متن، مادر میشود و به آغوش میکشدشان. سیرابشان میکند از پستانِ ادب و هنر. نوپا که شدند، دستشان را میگیرد و به شکفتنگاهِ سخن میبرد. در گلستانِ کلام، زبان باز میکنند و پرسندهخو میشوند.
#روزنویسی
#کلمه_برداری
#گزارش_نیک
#سبزنوشت🍃
https://t.me/SabzNevesht27
حال بد چنان ادامه دارد که گزارش نیک را به صبح میکشاند.
دیروز در تب و درد و «دنکیشوت» گذشت. نمیدانستم خوابم یا بیدار. فقط خودم را به زور سر پا کردم تا نوشتهام و بند انتخابیام از «دنکیشوت» را تایپ کنم. قسمت اول را که تایپ کردم، برق رفت و لپتاپ باتریندار من هم تا دو ساعت به خاموشی گرایید. روی کاغذ نوشتم. کوتاه کوتاه میتوانستم کار کنم. بدنم یاری نمیکرد. در این میان کمی از «تابستان با مونتنی» هم خواندم تا شاید حالم بهتر شود.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و بعد از وبینار نوشتهام را تایپ کردم و فرستادم. به بخشی از تمرین نرسیدم. نصفه ماند و زمان کلاس نویسندگی خلاق پیشرفته رسید. در کلاس شرکت کردم. دربارهٔ «جستار» حرف زدیم. گونهای که بسیار به آن علاقه دارم. حین کلاس درد هم همراه من بود. تا شب خوابیدم و بیدار شدم. باز «تابستان با مونتنی» و باز خشم از بیماری. چرا باید در سفر بیمار شوم؟ یادداشت کانال را هم نوشتم. از کانال دوستان هم خواندم. بخشی از گزارش نیک دوستان را هم خواندم.
آزادنویسی بود و کار بود و تولد رها و نویسندگی خلاق پیشرفته و بیهوشی. و نارضایتی زیاد، عجیب زیاد. تمرین شکرگزاری زیاد بباید؟ یا کار بیشتر بباید؟ صبح است که مینویسم. گزارش بچهها را میخاندم. آن متنی که استاد گذاشته از جهانگیر حسینپور خیلی خوب بود. دلم خاست بیشتر با زندگی نویسندهها آشنا شوم، تا بتی نسازم هیچ وقت از آدمها.
حوصله بباید.
حوصله.
امروز از دیروز بهتر بود.
ساعات اولیه روز در بیبرقی و اهمالکاری گذشت. همینطور ذرهذره وقت و انرژیمان را میگیرند.
گفتم حالا که نه برق هست و نه آب، چیزکی بخوانم برای جانم. قصایدی از ناصرخسرو خواندم.
در حال خویش چو همی ژرف بنگرم/ صفرا همی برآید از انده به سر مرا
گویم: چرا نشانۀ تیر زمانه کرد/ چرخ بلند جاهل بیدادگر مرا
زیاد بر دل ننشست اما نیک بود خواندنش.
به انبوه کتابهای نخواندهام نگریستم و دچار سوز دلی شدم.
ایدهای زد به سرم. ساعاتی مشغول به پوشاندن لباس داستان به پیکر ایدهام شدم.
از پنجرۀ اتاقم نشستم به تماشای کوچه. رقص برگها و نور. آدمهایی که هرکدام میرفتند و قصهای در چشمهایم میپروراندند. گنجشکها. ماشینها و موسیقیشان.
حوصلهام که سر رفت نشستم پای تمرین دن کیشوت.
پیادهروی نرفتم اما تمام مدت در خیالم روی تپهها راه میرفتم. اینبار به تپهها گیر دادهام. چقدر شاعرانهاند.
در اوج فرودهایشان به دیگری میرسند و امتداد مییابند در اوج تپهی بعدی.
بگذریم، هفتونیم پریدم در اتاق کلاس. استاد برایمان جستاری از محمد قائد خواندند. عجب زبانی، عجب نثری.
با طنازی همسفران بسیار کیفم کوک شد.
استاد تقریبا موفق شد که گولم بزند تا در دوره شعر ثبتنام کنم.
جستار محمد قائد سال ۸۰ نوشته شده است. زمانی که دستکم دو ماهه بودم. برایم بسیار شگفتانگیز است که چهطور نثری پس از گذشت سالیان همچنان میتواند زنده باشد، آن هم اینچنین.
چیزهایی در دفترم نوشتم و گزارش نوشتم.
شب قبل خواب باز هم از دن کیشوت خواهم خواند.
روزهایی بود توی مدرسه که از کمخابی شبانه، توی نمازخانه و یا روی نیمکتهای حیاط میخابیدم. و چه آوارهخابهایی. حس آوارگی دست میداد بهم. حالا وقتی شب است و دراز کشیدهام و برای نوشتن گوشی دستم گرفتهام، باز چنین حسی دارم. حس آوارگی. باید با گوشی نوشتن را بگذارم کنار. ابزار نوشتن نیست. این حالت بدنی، مناسب نوشتن نیست. مناسب منتظر ایده بودن و پروراندن ایده نیست. روزبهروز دارم فرتوتتر و بیتوتتر میشوم. باور کن. آن روز فکر میکردم که: اگر الان اینقدر پیرم، وقتی پیر شدم چقدر پیر میشوم؟ امروز فکر میکردم اگر امروز اینطور است، فردا چطور خاهد بود؟ درخت، به درخت میاندیشم. درختی تنومند و سبز میخاهم. ریشه میخاهم. از امروز، برای فردا، ریشه میخاهم. کارها و عادتهای ریشهیی و ریشهپرور میخاهم. در هر جنبهیی. نوشتن، یادگیری، شغل. اگر کاری امروز توان میگیردم و فرسوده میدهدم به فردا چه به درد میخورد؟ چه کارهایی دارم میکنم؟ گاهی دیدن برخی کارها روی کاغذ کافیست برای نه گفتن بهشان. بعد، نویسندگی پیشرفته بود امروز. امیدوارم بتوانم با این دوره تمام دورههایی که عاشقشان بودنم ولی سرشان تمرین انجام ندادم را تلافی کنم. به امید توانی پرکان و کانی پرتوان. دیگر اینکه… راستش در جو حرفهایی که اول متن زدم الان معذبم خود همیشگیام باشم. جوری سفت کردهام که نمیدانم چطور شل کنم. کانال را عوض میکنیم. بهقول زیتون مصاحبینیا جهت تغییر جو، کمی زیبایی ببینیم. حالا او اینطور نمیگویدها. ولی من دلم خاست اسم زیبایش بیاید چون عاشق طنز این زنم من. توی سیو پیجم ویدیویی دارم که شبیه چیزهاییست که استوری میکند گاهی، فردا بفرستم برایش. زشت نمیشود؟ برو عامو، چه زشتی. زشت چون آنهمه حرفهای سیاسیمیاسی میگذارد، آنها را نمیخانم، ولی شوخیهایش را ریپ میزنم. یعنی تو میفرمایی طنز کم از سیاست دارد؟ خودت خوب میدانی چه میفرمایم وزه. از کلمهی وزه هم خوشم میآید. مثل تخمجن. سر جلسهی نویسندگی پیشرفته، اینجوری بودم که چرا درست نمیشوم من؟ درست که یعنی چرا نویسندهی خوبی نمیشوم من؟ چون داشتم کاروبار و سازوکارِ کاروبار خودم را با قائد مقایسه میکردم. آخه گوزمشنگ تو که هنوز از تو تخم درنیامدی… آره، درست و درشت ولی که چه؟ نمیگویم انتظار دارم همتوان قائد باشم که، میگویم چرا درست نمیشوم من؟ چرا سازوکار نویسندهی خوب شدن را ندارم؟ اَه، حوصلهام سر میرود گاهی واقعن از خودم و عملکردم. خب به تخم پدرم که حوصلهات سر میرود. نازکنارنجی و نازکصورتی و اَه و اَخکنبردار نیست نوشتن، جور خاستهات را بکش و کار کن. گاهی میاندیشم سختی نوشتن بیش از اینکه به نوشتن باشد، به دیدن لنگیدن هنر و اندیشهات است. لنگیدن کم است، یک چیز دلریشکنتر. حالا میزنیم روی ٢×: اول روز و در ورد، پست کانالم را نوشتم. تمرین نویسندگی پیشرفته را انجام داد. جلسهی دوم را حضور داشتم: دُرهای ناب شنیدیم دربارهی جستار و با رفیقهای ناباب در کامنتها کرمش کردیم. با فونت جیگول و بازیگون و فرشیادآورِ «رویین» آزادنویسی کردم: خیلی دوستش دارم. چون حسابی برایم تداعیگر بازی است. دوم شخص حرف زدم و روزگفتار ضبط کردم. رفتم سراغ نسخهی صوتی «دن کیشوت» با صدای ناصر زراعتی. و چه طلاتر از اینکه کتابها را با صدای کسی بشنوی که خودش نویسندهی خوبیست. از «هما»ی کاظم رضا بلندبلند خاندم. مسئولیتهایم در پشتیبانی را پیش بردم و تا حدودی خیالم آسود. فردا همچنان روز شلوغیست با این حال خوشحالم چون ایدهیی زده به سرم. جووونز. همان که گفتم، فرصت یادگیری باقیست اگر از شرم نمیریم. نه فقط از شرم، اگر از هر عاطفهی دیگری نمیریم و خودمان را نکشیم، هزارهزار فرصت یادگیری باقیست. Yeah. فقط بديش این است که ساعت دو بامداد است و حالا سگ بیار و باقالی بار کن.
https://t.me/elahebaseda
بهنام خدا
گزارش نیک ۱۰۴:
کاش میدانستی،گاهی آنچه که برای دیگران پیشپا افتاده و ساده به نظر میرسد، برای من حسرت برانگیز و آرزو محسوب میشود. و گاهی نمیشود که بشود، نه، دست تقدیر نیست، شاید بیشتر عادتهای زندگیست. زندگی نمیخواهد بر خلاف عادتهایش روزگار بگذراند. و هر چه هم که بخواهی این عادتها را تغییر بدهی، سمجتر بر آنها پافشاری میکند.
گاهی ملولم از آنچه زندگی به آن عادت کردهاست. اما زندگی با همهی عادتهایش روزگار را میگذراند. و شاید نادیده گرفتن عادتهای دیگرش بیانصافی باشد. زیرا زندگی عادتهای خوشآیند، هم کم ندارد مثل عادت کردن به خاندن به نوشتن به شعر.
طبق عادت هر روز، با خاندن کتاب « فرهنگوارهی فارسی خلاق» شروع میکنم. و چه عنوان زیبایی، «به عشقِ واژه». یکی از لذتبخشترین تجربههای نوشتن، وقتی است که با واژهای تازهای آشنا میشوی که حسابی جایش را در ذهنت باز میکند. و شروع میکنی به نوشتن متنی که بتوانی پای واژه را در آن باز کنی. مثل تجربهی خریدن کفشی نو در دوران کودکی است.دلت میخواهد تا صبح با کفشهای نو بخابی و بیدار شدن با کفشهای تازه لذتی چندچندان خواهد داشت.
در کتاب «خسرو خوبان» هرچند گیتی خاندنی تر از رودابه نیست، اما روند داستان چهرههای جدیدی از بهرام راستین را نشان میدهد.
در کتاب «هیچکاک و آغاباجی» تکراری میخانم. و داستان «شِزم، صاعقه، کبوتر جَلد داود» که اسم عجیبی هم دارد میخانم، خیلی به دلم نشستهاست و دوباره آن را میخانم.
چند روزنویسی از شاهرخ مسکوب میخانم، البته کندتر میخانم گاهی دوبار میخانم شاید گاهی بیشتر. تا شاید بهتر بفهمم، او در روزهایش از چه میخاندهاست.
امروز بر خلافعادت رفتار میکنم، نه به سراغ دیوان شعریمیروم، نه غزلی از دیروز، نه شعری از امروز ، ترجیح میدهم بیشتر با شعر جدیدی که روزیم شدهاست سر کنم.
در وبینار امروز آقای کلانتری از نگارشی بخش جدیدی در «کتاب روزنویسی» خبر میدهند. که البته خواندم و واقعن خاندی بود. اولین باری است که کتابی را در حین نوشتن، میخانم و برایم خیلی جذاب است. بعد ایشان دربارهی بهرام صادقی بیشتر صحبت کردند. خوشبختانه دو کتابی که آقای کلانتری معرفی کردند «ملکوت» و «سنگر و قمقمههای خالی»را خاندهام و هر دو را خیلی دوست داشتم. خیلی جالب بود برایم که بهرام صادقی شاعر هم بوده است. و آقای کلانتری شعری بسیار زیبا از کتاب «راوی داستانهای غمناک در شبهای بیمهتاب» برایمان خاندند شعری که بهرام صادقی برای همسرش سروده بود.
در ادامهی وبینار ادامهنویسی کردیم و در ادامهی جملهی «سرچشمهی همهی» نوشتیم.
و من دربارهی سرچمشهی همهی عادتها نوشتم . و اینکه ما آدمها خیلی زود متوجه میشویم که به چه چیزهایی عادت کردیم اما چطوری میشود فهمید که سرچشمهی همهی این عادتها کجاست؟ و ادامهی وبینار به پرسش و پاسخ گذشت. و البته معرفی چند کتاب. وصحبتهای آقای کلانتری درباره کتاب خاندن خیلی جالب بود. وبینارها اوقات خوشی هستند.
به عادتهای کتاب«جنگل بلوط» فکر میکنم. نمیدانم کتابهها هم عادتوار زندگیمیکنند؟ شاید به خانندگانشان عادت میکنند. و فکر کنم بیشتر به چشمهای خانندگانشان عادت میکنند زیرا این چشمها هستند که بیشتر سطرهای کتاب را دنبال میکنند. از «جنگل بلوط»:
دلم میخاهد وسطِ اینهمه دلتنگی و ناآرامی به چیز که تو نمیدانی اعتراف کنم. در دورهای از سرِحماقت همهی کتابهای شعرم را رد کردم، اما بعدها فهمیدم که من چارهای جز شعر ندارم. دقت کن ننوشتم که من چارهای جز بازگشت به شعر نداشتم، نوشتم من چارهای جز شعر ندارم! آنچه سالها به زندگی من معنا داده و جهان را برایم تحمل پذیرتر ساخته شعر بودهاست و تقلای شاعرانه نگاهکردن به آدمها و اشیا. شعر همچنان مجال و فرصتیست برای دیگرگونهدیدن همه چیز، برای تن ندادن به روزمرّگی و روزمرگی، برای حشره نشدن.
روز تمام شدهاست و از دلگرفتگی امروز به تایپ کردن پناه میبرم . اما باز بیشتر دلم میخاهد روی کاغذ بنویسم، و مینویسم: بیشتر آزاد نویسی، نامه
محبوب امروز: پیازین وار
ای بسته تودرتود، بر گرد من دیوار
یک روز خواهم رست از این پیازینوار.
– شروع روز با نوشتن پارهی تازهیی از «کتاب روزنویسی»، اینبار دربارهی تکرار
– پیادهروی زیر آفتاب به قصد مغزپخت شدن
– برگزاری جلسهی «تمرینجا» پس از چند ماه، نقد و بررسی آثار همسفران دورهی نویسندگی خلاق
– وبینار نویسندهساز و شعری از بهرام صادقی و پرسشوپاسخ
– دو جلسهی کلاس خصوصی، رمان و مقاله
– جلسهی دوم دورهی پیشرفتهی نویسندگی خلاق، جستارنویسی و ظرایف آن
– مطالعه و مطالعه و مطالعه
– و آمادگی برای جلسهی اول سیزدهمین دورهی شعر
– و خاندن نثر درخشانی از جهانگیر حسینپور که نقلش در اینجا خالی از لطف نیست:
گلستان؛ یک زندگی ناامیدکننده
مرگ بر جهان ابراهیم گلستان هم گذشت و از این جهت، بعد از قرنی مثل همه رفت. ولی هیچ چیزش مثل همه نبود. از خاندانی برخوردار میآمد. ثروت داشت. خوشتیپ بود. حافظهای قوی داشت. تنی درست. ارتباطاتی قوی. هوش اقتصادی بالا. اعتماد به نفسی عجیب. شخصیتی محکم و خردکننده؛ چنان که میتوانست هرکس دم پرش بود را یا جذب کند یا خرد کند یا براند یا ناامید کند.
نسبت به بقیه آدمها، آدمهایی مثل من و شما، در زندگی بسیار دراز و تقریبا یکسره تندرست و برخوردارش تقریبا هیچ رنجی نکشید. البته مرگهای نزدیکانی مثل فروغ معشوقهاش و کاوه پسرش را دید و حتما اندوهی کشید ولی آن رنج عظیمی که من و تو گرفتاریم را نکشید: رنج عذاب وجدان و پشیمانی و خودخوری را. «من و فخری و فروغ سه نفری میرفتیم سفر… این حرفها چیه؟ زنم خیلی هم راضی بود!» ظاهرا از عذاب وجدان یا هر حس عاطفی ناراحتکنندهای راحت بود (دخترش نوشت هیچوقت کاوه را داخل استودیویش راه نمیداد و تحقیرش میکرد. و وقتی خبر مرگ پسر را که هشت سال عکاسی جنگ کرده بود شنید گفت «خب!… آدم وقتی میرود جنگ باید انتظار داشته باشد که بمیرد!»).
میگویند با آن بدن قوی که در هفتاد سالگی ساعت پنج صبح یک ساعت میدواندش حسن کامشاد را درخانهاش کتک زد؛ راست و دروغ گردن راوی ولی اینکه فروغ با مایوی زن گلستان در استخر خانه/قصر گلستان شنا کرد چنان تکاندهنده بود که آل احمد و دانشور از ارتباط با او یکسره بریدند، گردن راوی نیست. زندگی شخصی به کنار، جلال مکتوب کرد که چطور گلستان او را به اصرار به پول حکومتی شرکت نفت آلود، و عذاب وجدانی را همراه او کرد.
قصهها میگفت برای مجذوبانش که اوایل دهه هشتاد او را از گنجه کشیدند بیرون و به عنوان «یکی از برجستهترین و تاثیرگذارترین روشنفکران ایران» در حلق خوانندگان ضمیمه همشهری و شرق و امثال آن کردند. ویژهنامههای صد صفحهای حاوی سی و دو صفحه تایپ مستقیم هر در و گهری که درآمده، یکسر تحقیر و توهین به شاملو و گلشیری و دریابندری و تقریبا همه، بجز اخوان ثالث و درمبخش و فروغ و اندکی به میل خودش که تازه آنها را هم از بالا میدید و ریز میدید «یک جوانی هم بود به اسم درمبخش، استعداد خوبی داشت».
چه چیزها که باید مایه شرمندگی پیرمردی کاخنشین میشد و درس عبرت برای جوانها، اما به لطف ذوقکنندگانش سرمشق و مایه تحسین شد: «یک بار توی یک مهمانی فروغ گفت احمد شاملو میخواهد ببیندت. گفتم خب ببیند. آمد سر میز ما. یک جوانکی بود با دوربین عکاسی به گردنش. گفت به من پول بدهید که فیلم بسازم. گفتم من چرا باید پولم را به تو بدهم؟ خودم فیلم میسازم.» صدآفرین! ابراهیم گلستان ۸۱ ساله، ساکن قصری در ساسکس بریتانیا.
به روشنفکران میتاخت که در بار مرمر مینشستند و زرزر میکردند و از خودش میگفت که چطور حساب پهلبد را رسیده و چه کلفتها جلوی همه نثار هویدا کرده. نمیگفت پس آن پولهای عظیم و آن حمایتهای عجیب چطور از شرکت نفت و این وزارتخانه و آن ارگان به او میرسید که برای خشت و آینه سفارش لنزهای مخصوص بدهد. جوانک دوربین به گردن که هیچ، مستندساز فرانسوی هم غبطه آن را میخورد.
کارهایش البته غیرقابل انکار و بعضا قابل ستایشند. «خروس»ش همچنان اثر ادبی ماندگاریست. ترجمه کرد و مستند ساخت و عکاسی کرد و فیلمنامه نوشت و فیلم ساخت؛ گیریم بعضیاش مثل اسرار گنج دره جنی ایده خوبی داشت اما بیشتر شعاری بود و استعارههایش گلدرشت. برادران لیلاوار.
بیست سی سالی کار کرد، و سی چهل سالی غر زد و کارهایش را توی سر این و آن کوبید. نجف دریابندری آخرش یکبار در پاسخ به پرسشی گفت آقاجان اصلا ایشان من را برد توی شرکت نفت و رییسم بود و من زیردست ایشان بودم؛ ولی آخر این حرفها به سن و سال من و گلستان میخورد؟!
هوش اقتصادیاش عالی بود. گندمزارهای طلایی درروس را خرید و به قیمت طلا فروخت و همان پیش از انقلاب که بوی الرحمان رژیم بلندشده بود دامن کشید؛ املاک درروس و خانه استخردار و لوازم گرانقیمت فیلمبرداری نقد، نوکرها مرخص، نقدینه پوند، مملکت گودبای، حومه ثروتمندنشین لندن در قصری قدیمی جلوس، سرمایهگذاری در بورس. ورزش صبحگاهی در باغ شخصی، موتزارت، شومینه، مجله، سعدی. زیباشناس بود و البته اشک هم میریخت با سعدی و گلستان که حتما از عشق آن بود که سیّد ابراهیم تقوی شیرازیاش را ابراهیم گلستان کرده بود. همه آن باغ و گلستانِ کاون گاردنی، همان وقتی بود که ایران میسوخت در آتش استبداد و انقلاب و دوباره استبداد و جنگ. دریغ از یک کلمه.
همان وقتها اخوان ثالث رفت پیشش کوتاه مدتی. تلفن زنگ خورد: «بله اینجاست… شما؟ مهدی بیا یک نفر به اسم گلشیری کارت داره!» خاطره گلشیری است. یعنی خاطرش نبود آنچه بعدها گفت را؟ «دور استخر بودیم که نوکرم آمد گفت یک نفر به اسم گلشیری آمده میخواهد شما را ببیند… یک سری کاغذ آورده بود…»
زندگیاش برای من مطلقا ناامیدکننده است. نه از این جهت که مثلا بجای حمایت ایرانیکا را تیغزنیکا مینامید و ظاهرا اوج حمایت عملیاش از جوانها این بود که اگر به آنها وقت دیدار میداد با اتومبیلش میرفت ایستگاه قطار دنبال آنها. بلکه شاید در نهان منشا خیرهای فراوان بوده، اینها چیزهای شخصی هستند همچنان که رابطه تیرهاش با لیلی و کاوه (که همان یک پروژهاش از شهر نوی تهران، انسانیترین و افتخار عکاسی این مملکت است). اما الگو ساختن از او چه معنا دارد؟
شاید بتوان با دهان نیمهباز و چشمهای از شدت ستایش نیمهمرطوب نابغهاش خواند یا دید یا محضرش را دریافت. تشخیص باشد بر عهده نوابیغشناسان و پاسخ باشد بر دریابندریها. کنجکاوی درباره روابطش انگار بر عهده همه است. میگویند فروغ را او شاعر جاودانهای در ادبیات فارسی کرد و فیلمسازی آموخت. شاید. حتما افتخار بزرگیست. ولی قاپیدن زن بیپناه و دوقطبی و بیکار و بیپولی که در تهران ویلان بود، و چپاندنش در حلقوم خانواده و همسرش، و در سفرها و حضرها در خانهای نزدیک و توی چشم زن و فرزندانش نگه داشتن افتخاری ندارد. پنجاه سال افتادن دوره به دنبال اینکه کی، راست یا دروغ، با فروغ خوابیده که از آن بدترست. و انگار همه چیز را میتوانست همینقدر کوچک و نوجوانانه کند.
آخر عمری اصحاب رسانه افتاده بودند دنبال اینکه فروغ را صیغه کرده بود یا نه. بعید نبود اگر وقت اجازه میداد مجری پرگار در گفتگویش با او میپرسید: فروغ رو چطوری ماچ میکردید؟ و البته خیلی بهتر بود وقت به این میگذشت تا آن ادعای شنیعش که گفت پرویز شاپور، آن مرد شریفی که نجابت و مهربانی و سخاوت و درویشیاش، از صلاحی تا شاملو و صابری را انگشتبدهان و مدیحهسرایش کرده بود، آن پرویز شاپور در دیداری با فروغ در جایی مثل میدان گمرک تهران گفته است اگر با همه این رهگذران همینجا جلوی من بخوابی سرپرستی کامیار را به تو میدهم! پرویز شاپوری که بزرگوارانه تمام مسئولیتهای کامیار را پذیرفت و به معنای واقعی کلمه فرش زیرپایش را فروخت تا فروغ سفر به اروپا داشته باشد -و به گواهیِ نامههایش به او، فروغ همیشه برای بزرگواری و شرافت و سخاوتش میمرد- در کلام ابراهیم گلستان، و فقط در کلام او، بیهیچ شاهد و زمینهای اینطور تصویر می شود. زهی شرافت و انصاف نابغه! زهی پرسشگری اصحاب رسانه!
ابراهیم گلستان درگذشت و با همه چیزهای غبطهبرانگیزش، چه آن جذابیت و هوش و حافظه مسحورکننده ژنتیکش و چه آن کارهایی که حتما برای آنها زحمت کشید؛ زندگیاش برای من، و شاید میلیونها مثل من، هیچ چیزی ندارد که یاد بگیرم مگر آنکه یاد بگیرم سیّد ابراهیم تقوی شیرازی نباشم و بدانم هیچ آتشی گلستان نمی شود. وارث هوش و جذابیت و ثروت نیستم، استخر و نوکر و استودیوی فیلمسازی شخصی نه دارم و نه میخواهم، داستانهای خوب و فیلمهای گرانقیمت نمیتوانم بسازم، عرضه کار اقتصادی و ورزش صبحگاهی ندارم و گوشم برای موتزارت تربیت نشده.
اما میتوانم به شریفترین و بهترین روشنفکران این مملکت انگ و توسری نزنم، از همان رژیمی که ژست انتقاد از آن را میگیرم پول و امکانات نگیرم، ننشینم گوشهای و بجای حمایت از کسانی که کار میکنند به آنها حسودی کنم، معشوقهام را به شریک زندگیام تحمیل نکنم و وقتی مُردم بجای تحسین و تاسف اندکی از دوستان و انبوهی از آدمهایی که اکثرا یک کار نخوانده و و یک خیر از من ندیدهاند، شمع کوچکی بدرقه راهم باشد که به قدر همتم در تاریکی افروختهام.
بنا بر نوشتنست.
بنا بر خواب و خوراک؟ نه اینکه نباشد، هست اما نه به اندازهی نوشتن.
خواب و خوراک کجا و خواندن و نگاشتن کجا؟
قدشان نمیرسد به ورقهای کتاب و تورقشان.
پس مینویسم این روزها.
زیاده مینویسم.
بیشتر از بیش و از پیش بیشتر مینویسم.
تمام اشکهایم را جوهر میکنم و میچکانم روی سنگفرش سفید کاغذها.
میگوید بنویس و مینویسد از نگارش و نگاشتن اندیشهها، شاهینمان.
و بهواقع هم کلمات را باید نوشت. نوشت و رقصید با دنگ آهنگشان.
اگر ننویسم چه میکنم با کلماتی که در من میلولند و میکاوند با اوهام درونم؟
شاید بغض میشوند به بهای گذر روزگار.
یا غصههایی که مینوشمشان
و
اشکلمههایی که پیادهی صفحهی کاغذ نمیشوند، چه میشوند؟ تفالهدستمالی شاید مچاله و ملول در دستهایی بیقلم.
مباد قلم از دستم بیفتد.
در وبینار از ملکوت میگوید. از بهرام صاقی.
اندیشیدم به خواندنِ بدون لمس کتابها. بدون بوییدن کاغذهای کاهیرنگ. بدون تورق.
میشود؟ شدنش که میشود.
شاهینمان میگوید: کاربردیترست کتابهای دیجیتال. جستارها. مقالهها. همیشه در دسترسند و همیشه همراه.
راست میگوید. کتاب را گونهی دیگری معنا میکند و خود را از چارچوب جلد و ورق بیرون میکشد. گویی کتابها دیگر در حاشیه ماندهاند و گوی و میدان را سپردهاند به پیدیافهای مفصل خوابیده در فایلها.
باشد. بگوید.
راست هم اگر بگوید، ممدوح کتاب بودن را که نمیتوان از کسی ربود. او میگوید و من هم میگویم چشم. اما گوشم بده کار نمیشود.
نویسندگی خلاق پیشرفته بود و محمد قائد. کتاب دنکیشوت و ترجمهی درخشان محمد قاضی.
و ادامهنویسی هم ماجرای خود را دارد. انگار تو را پرتاب میکند به دنیای بیدردیها. در ادامهنویسی گویی انیمیشین میشوم و خود به تماشای خود مینشینم.
مینویسی تا درد تو را رها کند. حتی برای ثانیهای. برای لحظهای.
وگرنه درد تو را از پا میاندازد. درد آدمها. درد نامهربانیها. درد خالیبودنها. درد تنهایی.
نوشتن من را پر میکند.
آهسته میآید و مینشیند کنارم به جای آدمها.
https://t.me/manesehchtgrh
اولین روز سفر
دیروز نشد بنویسم. پرواز داشتیم. سه ساعت تاخیر خورد. تاخیری با بلاتکلیفی. بورد فرودگاه نشان میداد ما ساعت ده شب پریدهایم. اما ساعت یازده بود و ما با چشمهای نیمهباز روی صندلیهای ناراحت چرت میزدیم.
دلیل کم نبود. نقص فنی، نداشتن مجوز پرواز، خراب شدن رادار و…
استرس زیاد کشیدم. اگر پرواز لغو میشد چه؟ تمام برنامههای من و آتنا بهم میخورد.
اما به سلامتی پریدیم و رسیدیم. و به اشتباه گمان کردیم بدبختیهایمان تمام شده. اما بزرگترین بدبختی پیش رویمان بود. در صف کنترل پاسپورت.
به واقع دو ساعت لای هزاران آدم خارجی، با شکل و زبانهای مختلف درحال خفه شدن بودیم. گرم شده بود. حالت تهوع داشتیم. و هر دقیقه من جد و آباد این ماموران را فحش میدادم. و میگفتم: بزن این مهر سگمصب رو کثافت.
اما ناباورانه گذشت. مثل زندانیای که بیست سال حبس خورده و ناگهان آزادش کردهاند، دویدم، پریدم و چمدانها را تند و تند، کج و ماوج کشیدم.
ساعت پنج صبح بالاخره رسیدیم خانه.
امروز روز اول بود. فکر میکردیم به برنامههایمان نرسیم چون دیر راه افتادیم. اما اینطور نشد. کادیکوی را گشتیم. خرید کردیم. آتنا از کادیکوی خیلی خوشش آمد. شاید بازم تا آخر سفر ببرمش. بعد هم با کشتی رفتیم بشیکتاش، پارک جنگلی. کمی قدم زدیم. نشد منظرهی آنجا را قشنگ نشانش دهم. شب شده بود. اما برگشتنه یک دل سیر صدف خوردیم.
آخر شب هم لب دریا قدمی زدیم و چای خوردیم. بعد گشنهمان شد و رفتیم دهانمان را با چیکوفته سوزاندیم. اما خوشمزه بود.
همین. الان هم کم مانده غش کنم. یک بندهخدایی که از شدت خستگی توهم زلزله میزند.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
ویلویلی
مینیها
اگر مدرسهها امسال حضوری باشد، احتمالن باید اسباب و اثاث یک زندگی مجردی را محیا کنم. مگر اینکه خانهی مبله گیرم بیاید. میروم بالای بالا. ارتفاعات و کوه و روستا. احتمالن ترجیح بدهم تکنفری زندگی کنم و با کسی هماتاق نشوم. هرچند تنها زندگی کردن سخت است اما حس میکنم جماعتی، مزاحم بشوم و مزاحمم بشوند. آن هم توی یک اتاق. به وسوسهی گشتن دنبال اثاث نه نگفتم. پدرم گفت برای رفتن، یک جهاز لازم داری. اما اگر قرار باشد چیزی بخرم، سعی میکنم همهچیز را مینی و قابلحمل بگیرم. در شیکترین حالت ممکن، وضعیتم چیزی میشود توی مایههای خانههای ژاپنی. ساده و خیلی شیک. اما معماری اینجا مثل آنجاست یا قیمت وسایلش؟ در هر صورت گشتم. دنبال مینیواش، مینیگاز، مینییخچال، مینیدرد، مینیکوفت، مینیزهر، مینیمار. زمان زیادی گذشت و بابت زمان ازدسترفته استرس گرفتم. خب فعلن باید روی چیزی که میتوانم تمرکز کنم. فردا کلاس خیاطی دارم و هنوز هیچ غلطی نکردهام. جدن استرس دارم.
پرنده به پرنده
تصمیمم بر این شد که یک سرافونِ یقههفتِ چپراستیِ بدون دکمه بدوزم. امیدوارم پارچهای که دارم اندازهاش شود. شاید یقهآرشالش هم خوب میشد اما برای آدمی که میخاهد از زیر کار در برود هم خوب میشد؟ بلخره باید لباسهای دیگرم را هم بدوزم. این پارچه را دوست داشتم. از جنس و رنگهایش خوشم میآمد. برای همین سه تا ازش دارم. و از این سه تا، یکیش لباس شده. حجم کارهای مانده جدن استرسآور است. عیبی ندارد. پرنده به پرنده.
سینهی تخممرغ
مامان میپرسد چرا این همه تخممرغ میخورم؟ نمیشود که هم ناهار و هم شام را تخممرغ بخورم. فکر کردم دیدم حتا صبحانه را هم تخممرغ خورده بودم. گفت مرغ بخورم. من هم قدری از سینهی مرغ جدا کردم. اندازهی ۴ قوطی کبریت. و رفتم سراغ ادویهی مرغ و ماهی که بازار گرفته بودم. اینسری پیاز هم ریختم داخلش تا شاید وقتی که آبش دود شد رفت هوا با روغن خودِ مرغ، زیرش سرخ و جزغال بشود. کمی هم برگبو و زردچوبه ریختم. هنوز حکمت کارهایم را مثل یک آدم خیلی خردمند درک نمیکنم اما خب، خوب است دیگر.
سوخت و برداشت
مشغول کشیدن الگو میشوم. یکذرهاش را که میکشم مرغ انگار که اسبش را صدا کند، برایم سوت میکشد و میبردم تا آشپزخانه. (فکر کنم اصطلاحی شبیه این را فیرا توی کتاب درباری از خار و رز گفته بود.) تلاشم برای سرخ شدن در پیاز منجر میشود به سیاه شدن قابلمه. البته مرغها سالم ماندند اما موقع شستن مجبور شدم سیمبهدست شوم و الآن از کیفیت پوست دستم ناراضی باشم. دستکش میانداختم بهتر میشد. بوی مرغ بد نشد، طعم مرغ را زیاد یادم نمیآید. شاید به خاطر گلابی بود که تویش ریختم. فتوای مغزم بود دیگر، چه کنم. اما فکر کنم پیازها یک مزهی شیرینی پیدا کرده بودند که دوست نداشتم.
بزتراشی یا نه؟
دوست دارم جلوی موهایم را کوتاه کنم. حس میکنم هم تنوعی میشود و هم احتمالن برای سلامتشان بهتر. وقتی بلندند از جلو میکشم تا با پشتیها بروند توی کش و فکر نکنم این به نفعشان باشد. بهتر است پشتیها راه خودشان را بروند و اینها هم دوباره بروند سراغ سنجاقسر و شراکتشان را از سر بگیرند. البته در کوتاهی مو هیچوقت به پای دوستم نمیرسم. فکر کنم حداقل دو بار موهایش را از ته زده. گاهی فکر میکنم شاید من هم باید همین کار را بکنم. شاید که اینطوری موهای جدیدتر و قویتری در بیایند. اما گمان نکنم. بهعلاوه، موهای دوستم پرپشتتر است و احتمال میدهم که زودرشدتر هم باشد. خوب نیست با طناب پوسیدهاش بروم توی چاه. اما این فکر کوتاهی توی سرم هست. ولی از طرفی موهایم طول میکشد تا بلند شود. دخترعمویم در این موارد خیلی خوب است. موهایش صاف است و راحت هم بلند میشود و هرچقدر هم که دلش بخاهد کوتاه میکند. حداقل من این خیالات را در موردش دارم. اگر سرعت رشد موهایم بیشتر بود، فکر کنم کوتاه میکردم. اصلن موی فر را چه به کوتاهی؟ ولی کوتاه کنم نه؟
علم را گِل نکنیم
با هوش مصنوعی حرف میزنم و میپرسم که در صورت از ته زدن موهایم با ماشین، زودرشدتر و پرپشتتر میشوند؟ با یک نهِ قاطع، آب پاکی را میریزد روی دستم. میگوید رشد ریشهی مو هیچ ربطی به اندازهی ساقه ندارد و اگر میخاهی رشد کند باید ویتامینهای گروه B را بخوری و استرس را کم کنی و از این کوفتها. اما اگر دلت میخاهد مدل موی جدید داشته باشی حرفی دیگرست و میتوانی هر غلطی میخاهی بکنی.
بزها مشغول چرا
احتمالن طبق خاستهام، مامان کاهوی کوچکتری خریده. کلن بچهها خوردنیترند. بچهکاهو، بچهخیار و اگر آدمخار بودم، بچهآدم. برگهای بزرگتر کاهوها زیاد خوشمزه نیستند و آنقدر نمیخوریشان که بپوسند. اما کاهو-سبز-کمرنگها تروتازه هستند و خوردنشان راحتتر. بز درون آدم را کیفور میشود. حالا یا بز یا خرگوش، فرقش چیست؟
شال موشباف
دلم میخاهد یک شالگردن ببافم. اما بلد نیستم. توی انیمیشن «گردوشکن و پادشاه موشها»، پادشاه موشها یک عمهی پیرِ شرور داشت که مغز متفکر محسوب میشد و دوبله هم کاملن نشسته بود رویش. این عمه همیشه روی ویلچر خود مشغول بافتن بود. با کاموایی خاکستری. و وقتی که برادرزادهاش به کمک نیاز پیدا کرد، تمام آن شالی که داشت میبافت تبدیل به موشهایی خاکستری شدند که برای کمکش بفرستد. من هم دوست دارم یک شال ببافم. نه به درازای جادهی ابریشم ها. یکدانه معمولطوری. یادم میآید در سریال «زیبایی حقیقی»، وقتی نقش مرد سریال تصادف کرد، دختر برایش کاموا برد تا ببافد و اعصاب خودش را آرام کند. اعصاب پسر بیشتر خورد شد اما در نهایت یک شالگردن با همان کاموای سفید بافت و به دختر هدیه داد. به این میگویند شعور.
پیر شدن با گربهها
به ماماناینها گفتم حالا که قرار است بروم و تنها زندگی کنم شاید بد نباشد یک گربه هم برای خودم بخرم. دقیقن یادم نیست این را کجا شنیدم اما انگار دخترها که سنشان بالا میرود و دیگر امیدی به ازدواجشان نیست میروند سراغ این گربهها. خب که چی؟ توی کتاب «متالباز» کوئین زن سالخوردهای بود با استایل آمریکایی که کاراکتر اصلی کتاب را برای للگی گربههایش استخدام کرده بود. باحال نیست؟ تصور یک زن مسن با موهای سفید کوتاه و لبهایی که از شدت عبوس بودن گوشههایش سربهزیرند و یک لباس دکلتهی مشکی هم پوشیده باشد که از بالای سینه به بعد کوفت هم ندارد به جز تن ککومک انداختهی سفید پیرزنیطور را. اما دست چروکش ناخنهایی بلند و قرمز دارد که دائم توی تن گربهها میکشد. میو.
مار
ای کاش واکسنی میساختند که آدم در برابر نیش مار ایمن شود. اینطوری بعدها میگویند که بله مار یکی از فوبیاهای نسلهای گذشته بوده اما الآن دیگر وجود ندارد. توی کتاب «تخممرغهای شوم» بولگاکف، دانشمندی مادهای اختراع کرده بود که باعث میشد تخممرغها حسابی درشت شوند و این توجه حکومت را جلب کرد. بعد سعی کردند تا از این تکنولوژی جدید استفاده کنند و هشدارهای دانشمند را هم نادیده گرفتند. و خاکبرسرها توی شهرهای مختلف، تخمهای اشتباهی را بزرگ کردند. تخم مار یکیاش بود. و نتیجه این بود که با خلق ماری غولپیکر، به هیولاسازی در جامعه خدمت شایانی کردند. حیف که با ترجمهی خوبی نخاندم. امیدوارم درست تعریف کرده باشم.
الگوبخیری
الگوکشی تمام شد. خیلی طول میدهم تا بکشم. بعدش هم فیلمهای خیاطی را ریختم توی فلش و قدری گوشی سبک شد. میخاهم فیلمها را نامگذاری کنم تا خودم را به آبوآتش نزنم برای پیدا کردنشان. چای دم کرده بودم اما چون دیر شده بود، مامان نخورده رفت. بعد از جمع و جور کردن ریختوپاشهای الگوکشی ورزش کردم. نه زیاد. فقط یکمی. گوشیام را هم که نفسهای آخرش بود زدم به شارژ.
روزها شب بشود، شب شبتر نشود
ورزش تمام شده بود و تخممرغ گذاشته بودم بپزد که برق رفت و جوجو به نفسنفس افتاد. از تاریکی میترسد و کاکلش را میتیجاند. گوشی من هم ۳۰ درصد شارژ داشت. ساجده میگفت دوست دارد اگر قرار است برق برود، همیشه شب برود تا شب شبتر شود. من اما امیدوارم طرف ما همیشه روز برود. اگر روز شبتر شود مشکلی نیست اما اگر شب شبتر شود پرندهی بیچارهمان تا مرز سکته پیش میرود. با اغراق ها. نور گوشیام تا جایی کفایت کرد اما من باید شام میخوردم. او را هم با خودم بردم آشپزخانه ولی بلند کردن قفسش و در تاریکیهای ناهمگون گشتن هم میترساندش. تا هم که بخاهد عادت کند به آنجا دوباره باید برگردیم به جای قبلی چون شام تمام شده. آخرهای یک-ساعت-قطعی بود و موبایلم ۱۲ درصد شارژ داشت. نمیدانم از صدای سریالی که میدیدم ترسید یا چیز دیگر که توی این تاریکی شروع به پریدن و چرخ زدن کرد. نور را گرفتم سمت پرده. جایی که بیشتر اوقات مینشیند. اما صدای افتادنش از توی آشپزخانه آمد. دنبالش گشتم و دیدم روی یخچال سقوط کرده و کاملن ترسیده. چشمهای درشت و بالها بهطرز نامیزانی باز و بسته و کاکل تیزشده. آوردمش پایین و قدری پیش خودم نگه داشتم تا آرام شد. بعد بردمش کنار قفسش و خودش آرام نشست رویش. خداراشکر همان لحظهها برق آمد. حالا هم من ماندهام و ادامهی شب.
https://t.me/havirism
گزارش نیک
امروز سوغاتیهایم را گرفتم.
ساحل برایم کتاب «همان چشمه، همان آب» و «من هم بودم» از اکبر سردوزآمی، «شب هول» هرمز شهدادی و «شب یک شب دو» از بهمن فرسی را آورد. البته با مقداری زیادی خوراکی، یک کانزاشی چوبی و دو دفترچه یادداشت.
ذوقم را هیچجوره روی کاغذ نمیتوانم بیاورم. نگویم برایتان.
داستانکوتاههای چخوفم را از ماهان ابوترابی کاشانی پس گرفتم؛ خسته و گازخورده و زواردررفته. تازه میفهمم چرا شاهین به کتابهایی که به امانت داده بود میگفت: «شوهرش دادم رفت.»
مقصد اول امروز کادیکوی بود؛ خیابانهای رنگارنگ و مغازههای رنگارنگتر.
برای اول که نه، احتمالاً تعداد دفعههایی که به آنجا رفتم سه رقمی است، اما همچنان از گشتوگذار در آن محله لذت میبرم؛ گویی بار اول است.
مغازههای جالبی دارد. مغازهای بود که فقط دیسک آهنگهای گرامافونی میفروخت، یا لیوانفروشی که لیوانهای شاهینپسند زیاد داشت.
کشتیسواریهای استانبول هم از آن چیزهایی است که تکراری نمیشود؛ مثل بوی کتاب، خرید خودکار و مداد جدید، دراز کشیدن روی چمن.
امروز صدف خوردیم ولی با کمی استرس.
استرسم را برای خودم نگه داشتم، نمیخواستم مهمانمان را نگران کنم.
آخر میدانید مسمومیت از صدف در حدی زیاد شده بوده که توی اخبار گفته بودند کمتر مصرف کنید و فقط از مغازه معتبر بگیرید و خب ما هم از معتبرترین مغازه گرفتیم.
خوابآلود بودم. خوابآلود، کلمه غریبی است. یعنی ما به خواب آلوده میشویم؟
همکلاسیای از کشور افغانستان داشتم که همیشه میگفت «خواب دارم». شاید درستتر باشد؛ خواب داشتنی است.
شاید هم خواب آمدنی است؛ خوابم میآید، خواب به سمت من نزدیک میشود.
شاید هم همان آلوده درستتر است؛ شاید ما به خواب آغشته میشویم، مخلوط میشویم باهاش، قاطی میشیم.
خلاصه یکم سرم در حال گیجزدن است، به هذیان رسیدم.
ما نه گذشتگانیم نه آیندگان، ما حالاندگانیم.
1. سالواژهام: استمرار
2. شرکت در وبینار نویسندهساز: متاسفانه ساعت شش برقامون میرن و وبینار نصفه و نیمه میماند.
3. امروز داشتم به این فکر میکردم که نگاه کردن به احساسات چقد میتونه به آگاهی ما کمک کنه.
4. امروز حس ناامیدی داشتم اما به قول استاد اون مبینای درونم را بیدار کردم تا غزالهاش رو شکار کند.
سالواژهام: ارتباط
به زنگم گرفتند برای استخدام و من اما گوشبهزنگ نبودم که نبودم.
دوست دارم کاری را که همیشه برایش شوق و ذوق داشتم، امتحان کنم. چه بهتر که تا کرکرهی دانشگاه بالا نرفته است، این کار را بکنم.
«اسطوره و واقعیت» خاندم.
زبان خاندم.
و تمرین کردم کدهای کوفتی را.
بهگمانم که در اینجا هم نمانم. چون دخترانی که از دورهی آموزشی وارد دورهی کارآموزی شدهاند، همان هفتهی اول قالش را کندند و به من هم همین پیشنهاد را دادند.
دوره تا انتهای شهریور به پایان میرسد.
باید برای اسطورهکاوی برنامهای درست و درمان بچینم.
از سویی دیگر، بهطور همزمان چندین کتاب باز هستند و در انتظار خانش. باید سبد مطالعاتیام را هم سامان بدهم.
بلهبله، چه دختر آرومی
سالواژهام: نظم
نوشتم. ادامهنویسیها و آزادنویسیها. تو وبینار و برا خودمون. و خاطراتم دارم مینویسم. تمرین نویسندگی خلاق. تو کلاسش جستاری خوندیم از محمد قائد که میشه تنها چیزی که امروز خوندم. اما خیلی خوب بود. دیگه اینکه موقع بازخورد استاد گفت چه دختر آرومیم. بلهبله. احساس زیادی مثبت بودن کردم. اما راسته. حداقل از اون زاویه. درسم خوندم. فارما عفونی. سمترین ترکیب. باکتری رو که رو هوا پاس کردیم. فارماها رو نیز. این دو باهم میشن… راستی تو وبینار با بهرام صادقی آشنا شدم و روزنویسیهاش. دوس دارم ازش بخونم. ترکیب سم دیگهی امروز کوبیده با بستنی بود. راستی میدونستین تتراسایکلین چهارتا حلقه داره؟ تنها چیزیه که یادم مونده. از اسمش معلومه چون. و… امروز خیلی راحت دستمو دراز کردم و گفتم ببین. نمیرسه. اونم دست از سرم برداشت. دا اینکه موسیقی هم بود. شمشیری که دورش مار پیچیده و بالاش یه قلب قرمز میدرخشه. که بال داره. که موسیقی رو قویتر و درستتر حس میکنه و ازش بهتر میدونه و به منم گوشهای بهتری میده. وای چقدر بوی کافئین. شبامتحان کسی هست. من نیستم نه. ذهنم قاتی کرده. مال من فرداس. خب دا شببخیر.
چرا چیزهایی که باید حفظ کنم را حفظ نمیکنم؟
همیشه مغزم پر از چیزهایی است که تصمیمی برای دانستنشان نگرفتهام و از سوی دیگر، همیشه مغزم تهی از چیزهایی است که فکر میکردم لازم است به یاد بسپارم.
مغز شما هم انقدر باهاتان لجبازی میکند؟
بله، امروز امتحان داشتم. نیمهی اول روز را به حفظ کردن گذراندم. نیمهی دوم را به فراموش کردن. البته متاسفانه مغزم روند فراموشی را از سر جلسه آغازیده بود.
https://t.me/lenaamirii
گزارش نیک، دوشنبه دوم شهریورماه چهارصد و پنج
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۹ از ۱۰
امروز تقریباً تمام کارهایم را انجام دادم، روزی پربار و خوب بود، اما عجیب است که با وجود این همه کارِ انجامشده، آن حس خوشحالی و رضایتی را که انتظار دارم ندارم، انگار بلد نیستم لحظهای بایستم، به خودم نگاه کنم و بگویم: خسته نباشی، خوب از پسش براومدی.
بیشتر شبیه این است که بعد از انجام کارها، بهجای تشکر از خودم، باز هم دنبال چیزی میگردم که بابتش از خودم دلخور باشم، انگار حتی وقتی خوب عمل میکنم، باز یک جای کار برای سرزنش کردن خودم پیدا میکنم.
شاید لازم باشد جسارت دیگری را تمرین کنم، جسارتِ راضی بودن از خودم.
https://t.me/MashgheBodan
سال واژه: پذیرش
روز شل کردن.
۱. به محض بیدار شدن متوجه ی جینجر، پسرک خواستنی و بازیگوش ام شدم، به زیبایی در کنار من خوابیده بود. هنوز این حس های زیبا برایم عادی نشده است.
۲. اول از همه تخم مرغ ها را برای آب پز شدن، روی گاز گذاشتم.
۳. دوش گرفته، وسایل ام را جمع و جور کردم. به گربه هایم رسیدگی کرده و زدم بیرون.
۴. ترافیک سنگین تر از آنچه که بود که فکر می کردم. در میانه ی مسیر، راه را به سمت پمپ بنزین کج کردم.
۵. به لطف موزیک، ترافیک را پشت سر گذاشته و بلخره به محل کار رسیدم. البته قبل از آن سهم غذای دو توله ی گربه ی مقیم آنجا را هم دادم.
۶. با همکار صبحانه خوردیم در بی برقی.
۷. در مسیر خانه با همسایه ی نازنین صحبت کردم.
۸. غذای گربه هایم را دادم.
۹. به وبینار نویسنده ساز پیوستم.
۱۰. از شنیدن شعر بهرام صادقی؛ در وصف همسرش، بسیار لذت بردم. صد البته لحن ماهرانه ی استاد در خواندن آن، تاثیر ویژه ای داشت.
۱۱. ادامه نویسی انجام دادم. مثل: سرچشمه ی همه ی…اعتماد به نفس ام از تنها زندگی کردن است.
۱۲. امروز متوجه شدم در زمان حضور در وبینار، هیچ کار دیگری نمی کنم. تمام توجه خود را معطوف وبینار کرده بودم.
*شاید یکی از دلایل این توجه، تداوم در ترک شبکه های اجتماعی است.
۱۳. غذای گربه های بیرون را پخش کردم.
۱۴. تمیزکاری های خانه را انجام دادم.
۱۵. پادکست در زمینه ی توسعه ی فردی گوش دادم.
۱۶. زبان خواندم.
۱۷. بخشی از کتاب ملکوت را خواندم.
۱۷. در گزارش نیک حاضر شدم.
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
_صفحات صبحگاهی نوشتم.
_ بیست صفحه کتاب خواندم.
_ وبینار نویسندهساز را بودم. آقای کلانتری از بهرام صادقی گفت. یک شعر هم از او خواند که برای همسرش نوشته بود. پارهای از شعر:
گلی آنچنان به تو خیره میشوم عاشقانه
که بیم دارم نگاهم کاغذی را به شعله کشد
گویا این شعر را همسر بهرام صادقی چند سال بعد از مرگ او در وسایلش پیدا میکند.
امروز ادامه نویسی هم داشتیم با این جمله:
سرچشمهی همهی…
شاید سرچشمهی همهی خوبیها با لبخند شروع میشود.
_ امروز چشمهای فرداد برای تمام شدن وقت بازی با موبایلش اشکی شد. بگذار اشکش بریزد، سلامتیاش مهمتر است. ولا…
https://t.me/mahnaz_roointan
سالواژه: صلحخویشی
خواند و نوشت. خواند و نوشت. خستگی سرش نمیشد. دودستی رویایش را چسبیده و هر روز خوراکش میدهد تا جان بگیرد و بالغ و بالغتر شود.
گاهی بدعنقی میکند و رویایش را پس میزند. دست خودش نیست. اسیر دستاندازهای مسیر میشود. ولی مغلوبشان نمیشود. هرطور شده خودش را میرهاند و ادامه میدهد. گاهی خسته. گاهی زخمی. گاهی قوایش را تجدید میکند تا سرحال بیاید. گاهی با شک قدم برمیدارد. گاهی با ترس. اما به هرصورتی ادامه میدهد. نمیگذارد هیچ چیز و هیچکس رویایش را از دستش بقاپد. این رویا، برای اوست. حق اوست. شاید راز خلقتش همین باشد.
هر روزی که میگذرد، خود را یک قدم به سوی رویایش میکشاند. قدمهای کوچک اما پیوسته. باور دارد به معجزهی استمرار. تلاش را بیاستمرار، ثمربخش نمیبیند.
حرکت میکند. میداند که حرکت، پویایی میآورد. دگرگونی میآورد. شگفتی سر راهش سبز میکند.
هر روز را، فرصتی برای حرکت میبیند. پس، از حرکت باز نمیایستد. آنقدر حرکت میکند تا بالاخره برسد آن روز. روزی که رویایش را در آغوش بکشد و یک دل سیر گریه کند و از ذوق جانبهلب شود.
ما آیندگانیم.
اگر همه توی باغاند، پس من کجا هستم؟
سالواژهام: خودآغوشی
_ احساس فودبلاگرهای اینستاگرام را دارم. دلم میخاهد تیتر بزنم: «چالش ده روز، ده صبحانهی خوشمزه در گزارش نیک». قلاب را حال کردید؟ به امید خدا در اکسپلور صفحهی گزارش نیک وایرال خاهم شد.
خب، صبحانهی امروز هم یک چیز جدیدی بود که اسم نداشت. پیاز و فلفل دلمه و گوجهی نگینی را باید تفت میدادم که چون گوجه نداشتیم، رب گوجه به محتویات زدم. بعد تخممرغهای آبپز را نصف کردم و چیدم روی سس. بعد هم پنیر پیتزا روی سرش ریختم. ادویهها هم همان همیشگی: زردچوبه، نمک و فلفل.
الان فکر نکنید ما از آن خانوادههای فستفودپرستیم. نخیر. ما پایبند به منشور سیب سلامتیم. حتا نمیدانم آخرین بار که پنیر پیتزا خریدیم کی بود. بعد از ماههایِ ماه هوس کردیم بخوریم. طعمش خیییییلی خوب شد و رفت توی لیست.
فکر میکنم مامان هم یک بار این صبحانه را برای شام درست کرده بود، ولی با سیبزمینی. به نوهها گفت: «تخممرغ پیتزایی داریم.» اینطور شد که به خاطر اسم پیتزا، همه عاشقش شدند. حتا آنقدر طرفدار پیدا کرد که یکی از خاهرزادههایم را جو گرفته بود و به هوس این غذا گریه میکرد.
_ گلیخانم شعری نوشته بود برای جشن انتشار کتاب؛ دوتایی با ماه رفته بودند بستنی بخورند. تماس گرفت و گفت جای تو خالی بود. با اینهمه محبت چطور بال درنمیآورم؟
_ برق رفته بود دوردور. من هم دور و بر ناهار بودم که همسایه زنگ زد و گفت بیا ظرفهایت را ببر. رفتم و به اصرار او ماندم. ترشی بادمجانش را برای تشکر در بشقابهایم گذاشته بود. نشستیم و چهل دقیقهای حرف زدیم؛ بیشتر دربارهی عادتهای غذایی اینجا و جنوب و چیزهایی که از فرهنگهای هم نمیدانستیم.
فاطمهخانم، همین همسایهمان، واقعن عشق است. خیلی دوستش دارم. او اولین کسی بود که غربت این ساختمان را نه تنها برایم کم کرد، که مثل خاهری بزرگتر کنارم بود. انصافن همسایههایم در این ساختمان یکی از یکی گُلترند.
_ برق که برگشت، آماده شدیم برویم دکتر. رفتیم مطب، برق رفته بود. یک پنکهی کوچکِ تایپسی دارم که همیشه در همهجا نجاتم میدهد. کمی با مصطفی پچپچ کردیم و از در و دیوار گفتیم تا نوبتمان شد.
دکتر داروهای جدیدی برایم نوشت. نیمساعتی هم توی داروخانه معطل شدم تا داروها را ساختند. برگشتنی رفتیم خریدهای خانه را انجام دادیم. دوباره کارواش پرید هوا. به مصطفی گفتم از سگ کمترم دفعهی بعد با این ماشین بیرون بیایم. احتمالن دفعهی بعد توی گزارشهایم هاپهاپ کنم.
_ مابقی روز به طراحی و صفحهآرایی گذشت. چندتا سفارش جدید هم رسید. بعضیها را رد کردم و بعضیها را برای مهرماه قبول کردم. ساعت وبینار، دکتر بودم و نتوانستم باشم. فردا صبح گوش میدهم. دو صفحه تئوری شعر هم خاندم.
راستی، صبح با لادن حرف زدیم و از ایدهها و برنامههایش برای آینده گفت. کلی ذوق کردم. امیدوارم زنده باشم و عملی شدن تکتکشان را ببینم.
_ آخر شب کمی دربارهی تئوریهای نامطمئن رنگ، جو کاذب طراحان گرافیک در اینستاگرام و دانانمایان پرزنتفروش حرف زدیم؛ فضایی که اتفاقن هیچ هنری جز خودشیفتگی ندارد. درواقع نادانی را با نمایش دانایی میپوشانند.
اینستاگرام واقعن انرژیام را میخورد. حتی با اینکه حذفش کردهام، باز احساس ناکافی بودن میدهد. در چه؟ در ادعا و افادههایی که هیچ ربطی به هنر ندارند؟
چطور میشود از یک طراح میپرسند: «جملهای بگو که عصارهی تو در این سالهاست و ما میخاهیم بدانیم تا پلاگینش را نصب کنیم.»
او هم میگوید: «واقعن ما طراحها اینقدرها هم مهم نیستیم. ما بعضی وقتها خیلی خودمان را جدی میگیریم و همزمان ما خیلی جدی هستیم.»
داداش، الان چی شد؟ عصارهی زندگی هنری تو این بود؟
حالا باز خوب شد تهش گفتی مهمترین چیزی که یک طراح باید داشته باشد ارتباطات است. صدها هزار نفر هم میبینند و کف میزنند و حتی عدهای سر میشکنند برای نامنویسی در این باشگاههای بهاصطلاح گرافیک.
یکی دیگر هم که چندین هزااااااار دنبالکننده دارد، ورکشاپ گذاشته که بگوید: «به نظر من هوش مصنوعی هم فرصت است هم تهدید.»
داشتم به این فکر میکردم دورهی این جمله کی تمام میشود تا نفسی راحت بکشم؟
واقعن بعضی وقتها فکر میکنم نکند کسی که از همهجا پرت است منم؟ نکند کسی که توی باغ نیست منم؟ به قول پدرشوهرم، نکند منم که توی شُل میدوم؟
بعد میگویم حالا نخاهم بدوم. اصلن آدم این فضاها هستم؟ هنر برای بعضیها خوششانسی میآورد، ولی برای من دیوانگی. دیوانگی دیدن، دیوانگی شنیدن، دیوانگی التیام پیدا کردن. تا کی دیوانگی؟ شاید تا همیشه.
https://t.me/sajedeh_haqparast
یِکُم
.
قرار بود برم بیرون. تولهسگا دیشب نذاشتن برم. هی واق و واق و واق. خب کوفت. خلاصه تا برم آدمشون کنم دیدم گرگ و میشه و رخ آسمون داره باز میشه و سحر هم به دنبالش.
تازه ساعت ۷ چشام گرم خواب شد وقت بیداری و رفتن توی شهر شد.
دیدم انقد بدخواب شدم که نرم ضررش کمتره.
خوابیدم و قفل مرحله بعدی باز شد و برق توی نوبت صبح هم رفت. شکر خدا.
بازم خوابم شد خلسه.
بیدار شدم ولی هوافضا سورئال بود. انگار هوا هم یه مزه دیکه ای داشت و نور آفتاب جور دیگه ای میتابید.
جالبه.
مغز چه راحت با چندتا اتفاق پیشبینی نشده میره تو دنیای موازی.
خلاصه انقدر حالم سرجاش اومد که بفهمم باید شعر روزانه رو بگم.
.
دوم شهریور زندگی چون سفر است
به دل شهر شلوغ عقربی در قمر است
🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶
دوم
.
دوستای بیشتری اومدن گروه.
شلوغ شد و خوش گذشت.
یادم اومد هر روز یه صفحه از کتابای پارسال که خوندم بذارم.
واقعا روز و زندگی آدمو میسازن.
امروز اینی که فرستادم این بود:
تعهد یعنی انجام کاری که گفتهای انجامش میدهی. آن هم مدتها پس از اینکه از حال و هوای موقع گفتنش درآمدهای.
🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶
سوم
.
به ابتکار خوب ساره روزی سه جمله میشه گفت.
امروز گفتم:
به هرکی دست داد پا نده.
شنونده نباش. شنوا باش.
روی دهنت نقطه بذار تا درست باز شه.
.
از اونور هرشب هم نیکنویسی میکنم.
رویا هم سوژه میده.
خودمم که رو مخم ترافیک سوژهست.
تمرینای آینده هم هست. امشبم قفل تکگوییم باز شد.
خلاصه روزای شلوغ و آش درهمجوشی شده که مدام بین جهانای مختلف در حرکتم. شایدم بابت همینه با اینکه فشار بدنیم کمه اما خستگیم بدنیم زیاده. بدجور نیاز به یه استخر یا آب گرم یا دریا دارم.
شرط میبندم بعدش تا یه ماه روی ابرام.
دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
۱- ساعت ۹ صبح از خواب بیدار شدم. دیشب خواب نسبتاً راحتتری داشتم. صبحانه املت خوردم و برنامهی روزم را نوشتم. به نظر میرسید از آن روزهای تکراری و حوصلهسربر باشد.
نمیدانم چرا همهچیز وقتی تکراری میشود، دلم را میزند. حتی خوشمزهترین شکلاتهای دنیا هم از این قاعده مستثنی نیستند.
۲- قرار بود امروز ساعت ۶ تا ۸ برق برود، ولی از ساعت ۱۰ تا ۱۲ رفت. دیگر به برنامهی قطعی برق هم نمیشود اعتماد کرد. در هر حال، چارهای نیست؛ در بیبرقی برنج و خورشت مرغ درست کردم.
۳- با مامان یک ساعتی تلفنی حرف زدیم. گفتم باید یک روز وقت بگذارم و برای واکسن کزاز به مرکز بهداشت مراجعه کنم. اکو قلب و کلاس ورزشهای بارداری هم مانده.
کمی هم از خستگیهایم برایش گفتم. گفتم دیشب احساس میکردم نفس کم میآورم. گفت: «خب مامان، حاملهای دیگه! دو ماه آخره، طبیعیه.»
گفت نگران است که چرا بستهی وسایل نینی که به دست باربری داده بود، هنوز نرسیده.
من هم صبر ندارم زودتر بسته برسد تا وسایل را کنار هم بگذارم و ببینم چه چیزهایی کموکسری داریم.
۴- برق که آمد، لباسها و دستمالهای آشپزخانه را شستم، سالاد درست کردم و چند استوری گذاشتم.
با آنکه میز را چیده بودم، همسر دیرتر به خانه آمد و هرکدام جداگانه غذا خوردیم.
بعد از ناهار هم احساس کردم خیلی خستهام. کمی از کتاب «شب هول» را خواندم و ناخواسته به خواب رفتم.
۵- همزمان با شروع وبینار «نویسندهساز» از خواب بیدار شدم. وارد سایت شدم و همینطور که به حرفهای استاد گوش میکردم، همچنان چرت میزدم. انگار بدنم هیچ انرژیای ندارد. خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم، حاملگی دارد بر من غلبه میکند.
البته شاید دارم تند میروم. شاید فردا دوباره همان دختر پرانرژی سابق باشم.
شاید خیلی از بدنم انتظار دارم.
۶- همین که استاد خواستند با عبارت «سرچشمهی همهی…» ادامهنویسی کنیم، چشمهایم را باز کردم و نوشتم:
«سرچشمهی همهی خستگیهایم، همین دخترکوچولوی شیرینی است که مدتهاست در رحمم خانه کرده.
همین که هر بار از زندگی شاکی میشوم، با تکانهایش لبخند میزنم و خدا را شکر میکنم.
همین که نمیدانم چه شکلی است، چه چیزهایی از اخلاقیاتش به من رفته و چه چیزهایی را دوست خواهد داشت.
همین که در انتظار آمدنش هستم.
همین که دو ماه دیگر بدنم را ترک میکند و به آغوشم پناه میآورد.»
۷- بعد از سه روز فاصله گرفتن از نقاشی، امروز روبهروی تابلو نشستم و دو ساعت کار کردم. برای شروع، خوب بود. دو روز دیگر فرصت دارم که کمکاریهای این هفته را جبران کنم.
همزمان کتاب صوتی «خداوند الموت» را هم گوش کردم.
۸- در پایان روز، ادامهی سریال This Is Us را تماشا کردیم و برای دومین بار برق رفت!
در این مملکت دیگر هیچچیز عجیبوغریب نیست.
بالا رفتن روزانهی دلار خودش گویای همهچیز است.
۹- همستر زیادهگو میگوید:
یک روز دیگر هم گذشت. رفتهرفته داری به تولد دخترت نزدیکتر میشوی. احتمال دارد مادرت هم آخر همین ماه بیاید و بعد از یک سال دوری، روزهای خوبی در پیش داشته باشی.
به امروزت از یک تا ده، هشت میدهم.
زهرا قاسمیزادگان
– سالواژهام: تعهدورزی
– فراموش کرده بودم بنویسم. دیدم ساعت دارد از دوازده میگذرد و هنوز ننوشتهام. پریدم پیام «ستون گزارش نیک» را گذاشتم در کانال. نمیخاهم تاریخ پیامها بهم بریزد و یک روز بدون متن رد شود. برای همین این کار را انجام میدهم.
– این روزها زیاد پیش میآید که به خودم میآیم، میبینم شانههایم را منقبض به طرف بالا گرفتهام. رهایشان میکنم و چند دقیقه بعد دوباره همین داستان است.
– امروز دوباره رفتم سراغ یوگا. بعد از مدتها. همراه باز شدن گرههای بدنم از یکدیگر، احساس درد میکردم. عضلههای ضعیفم، داشتند درد میکشیدند. اما خب ادامه دادم و تمرین را تمام کردم. ضعیف شده است عضلههای پشت گردن و کمرم. زود درد میگیرند. همین که کمی پای سیستم مینشینم دردها شروع میشوند.
– برنامهی این ماه را، تازه امروز نوشتم.
– وبینار امروز با حرف دربارهی «بهرام صادقی» گذشت. خوشحال از اینکه «ملکوت» را دارم و خاندهام، که استاد فرمایش کرد آنی که در بازار است به درد عمهتان میخورد، و اگر نخرید و نخانید بهتر است. بعدهم فایل بدون سانسور را گذاشتند در کانال. میخاهم به آن سر بزنم. هوس دارم دوباره بخانم ملکوت را. هم اینکه نسخهی اصلی را خانده باشم، هم اینکه بهتر بفهمم چه بود اصل داستان ملکوت. انگار با یکبار خاندن نرسید آنچه باید به من از داستان.
– فکر کنم کمی از درد گردنهم، از بابت شکاندن قولنجهای گاه و بیگاه است با تکان به چپ و راست.
– امشب با زرا خانوم، یک ساعت و نیم تصویری صحبت کردیم. کیف داد. خیلی وقت بود این کار را نکرده بودیم.
– راستی در یکماه گذشته، دومین شهامت خودم را هم خرج کردم. شجاعتر شدهام انگار. آنچه دارد آزارم میدهد را آسانتر و آگاهانهتر رها میکنم جدیدن. دومین محیطی که داشت به من آسیب وارد میکرد را رها کردم. با آگاهی از اینکه شاید به این زودی نتوانم جایگزین آن را پیدا کنم یا پیدا کردنش سخت باشد. فارغ از همهی اینها، خوشحالم که شجاعت پایان دادن به نادیده گرفته شدن زحمتهایم را داشتم.
– چند روزی است مهارت بلندنویسیام را از دست دادهام انگار. میخاهم تمرین کنم و دوباره برگردانمش.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
سال واژه: تغییر
۱- امروز کلمه «رفیق» را برای ذهنم انتخاب میکنم؛ چون رفاقت امروز نقش پررنگی در ساختن روزم داشت و بعضی از حرفها و همراهیها مثل یک تکیهگاه محکم، قوت قلبم شد.
۲- صبحانه امروز یک ترکیب برنده بود؛ سوسیستخممرغ با طعم فوقالعادهاش و پشتبندش یک لیوان بزرگ چای تازهدم. حسابی چسبید و برای شروع روز انتخاب فوقالعادهای بود.
۳- امروز گفتوگوی خیلی خوبی با مریم جان داشتم. حرفهایمان باعث شد بخشی از ذهنیتی که مدتها درباره خودم داشتم دستخوش تغییر شود و به چند نتیجه تازه برسم. به نظرم بعضی گفتوگوها باعث میشوند به شناخت بیشتری از خودمان برسیم.
۴- امروز پیادهروی کردم در حد مسابقات المپیک. آن آخریها خودم میرفتم و پایم جا میماند. اگر چند دقیقه دیگر ادامه پیدا میکرد، احتمالاً به درجات بالای معنویت دست پیدا میکردم.
۵- یادم میآید سالها قبل، وقتی خانهمان حوالی ورزشگاه آزادی بود، روز دربی با دوستم نرگس رفتیم سمت میدان ولیعصر. موقع برگشت بدشانسی یا شاید خوششانسی ما را انداخت وسط کاروان طرفداران پرسپولیس و استقلال. نرگس اتفاقاً بافت قرمز پوشیده بود و همین کافی بود تا استقلالیها دورمان جمع شوند و پرسپولیسیها هم با طبل و شیپور از ما حمایت کنند. من وسط خیابان از خنده بیحال شده بودم و در همان حال، به استقلالیهایی که از باخت تیمشان ناراحت بودند آدرس پنچرگیری میدادم. آنقدر خندیدیم که هنوز یادآوری آن صحنه حالم را خوب میکند. حیف که آن روزها گذشت.
۶- امشب فرصتی دست داد و «هنر رندانه به تخم گرفتن» را تمام کردم. کتاب خوبی بود و از خواندنش لذت بردم. حالا باید ببینم آموزههایش در زندگی واقعی هم به همان اندازه که روی کاغذ جذاب بودند، به کارم میآیند یا نه.
۷- به امروزم نمره ۱۰ از ۱۰ میدهم؛ امروز برنده جایزه بهترین روز شد. تقریباً همهچیز سر جای خودش بود و حال خوبم را میشد در کارهای روزمرهام دید.
1- صبح کلی کانالهای دوستان را خواندم. یکی از یکی درخشانتر. چقدر لذت بردم. از صمیم قلب آرزو دارم که همهشان ثابتقدم ادامه بدهند و روز به روز ببالند. کاش هر روز میتوانستم به همهشان سر بزنم و برایشان پیام بگذارم.
2- امشب کاشف به عمل آوردم که بابام کانالم را میخواند ولی نه به روز. به مطالب خرداد رسیده بود. به یکی از نوشتههایم نقد داشت. یکی دیگر هم مدنظرش بود ولی پیدایش نکرد که نظرش را بگوید. گفتم ممنون که وقت میذارید واقعن. گفت هنوز هم نوشتی ولی من اینجوری نیست که بزنم جلو و اینها را نخونده رها کنم. قربونش برم آخه. اینقدر دلم براش رفت که نگو. این را هم دو بار تکرار کرد: به نسبت سالهای قبل واقعن رشد داشتی.
3- دیروز نامه نوشته بودم به خودم. تمرین کارگاه خودشفقتورزی بود. قرار بود به آن ویژگی یا بخشی از خود که مدام ازش انتقاد میکنیم نامه بنویسیم. یک نامهی دیگر هم به یکی از عزیزان که به همین دلیل با خودش دست به گریبان است. ببینیم هر کدام را چهجور مینویسیم. من فقط نامهی اول را نوشته بودم آنقدر مهربانانه و همدلانه که با عزیزترین کسم. طی سالها بودن در این مسیر و پای خود ماندن این را آموختهام. نکتهی این تمرین برای من این بود که دربارهی آن موضوعی که مدام به خودم گیر میدادم و ازش ناراضی بودم به راهحلی رسیده بودم و انجامش در این دو روز حالم را فراوان خوش کرده بود. عادتی بود که ترکش دشوار بود. بارها مفصل دربارهاش نوشته و ریشهیابیاش کرده بودم. ولی نتوانسته بودم بر آن پیروز شوم. چون میخواستم آن ریشه را اصلاح کنم و یا بخشکانم. ریشهای که طی سالیان به تار و پودم چنگ انداخته بود. و اصلن نمیدانم امکان تغییرش وجود دارد یا نه. ولی نامه سبب شده بود که به راهحلی دست پیدا کنم ساده و عملی و آن حس ناکامی و ناتوانی به کامیابی بدل شود. اصلن حالم خوب شد.
به شیما پیام دادم و گفتم. پابهپایم خوشحالی کرد. گفت شاید واقعن راهحل از اثرات نامه باشد.
4- طبق قراری که با خودم گذاشته بودم، در مورد سایت مواردی که لازم بود را برای الهه فرستادم. دربهدر هم دنبال عکس مناسب گشتم مناسبتر از عکس پروفایل تلگرامم نیافتم. برای مسافرت پارسال بود. عکس مناسب ندارم چون سفر نرفتهام. بخدا. ولی همین که کارهای سایت دارد پیش میرود انگاری یک باری از روی دوشم برداشته میشود. دلیلش بماند.
5- با ساجده کلی صحبت کردیم سر آخر از امیدی که نوشتن به زندگیم افشانده گفتم. از پروژههای آیندهام. و از اینکه اینها را بدون قدم برداشتن نمیتوانستم بفهمم. برایم روشن نمیشد.
6- کمی با دولینگو زبان خواندم. بعدش خوشبختانه یادشان رفت برق را ببرند و تخت گرفتم خوابیدم. اگر نمیخوابیدم قطعن میمردم. 5 دقیقه مانده به 6 بیدار شدم . با آیدا قرار داشتیم. دیالوگ مشترکی نوشتیم. شخصیت هر طرف گفتگو را یک کداممان گرفتیم. یکی او گفت و یکی من. چه تجربهی باحالی شد. قرار است به صورت مشترک در پستی منتشرش کنیم. چقدر جان میگیرم از این همراهیها.
امشب حال ندارم جز روزهاای هیچغلتی نکردم
مه؛ یادِ از یک دوست افتادم که گفت از استاد قهرم؛ امشب فک کنید مهام قهرم؛ شایدن واسطِ اینه که امروز از شوخی کردن؛ استاد منو ممنوع کرده!
فقط امشب خصوصی واسطِ خودم نویسداری کنم شبِ نیست گذارشنیک نویسداری کنم
خدانگهدار تا فردا
https://t.me/sadegaalezadai
امروز رفتم مدرسه باز هم. دو دانشآموز دارم که وقتی مجازی شد تقریبا غیب شدند و حالا میآیند مدرسه. امتحان نگارش و دیکته گرفتم ازشان و بد نبود اوضاعشان.
با معاون مدرسهمان حرف میزدم و او دیوارهای کلاس اول را رنگ میزد. از کمبود بودجه و کمک خیرین میگفت برای کارهای مدرسه و من هم دمتونگرمی نثارش کردم. درست است ما معلمها را گاهی حرص میدهد ولی خیلی مدرسهمان را بهتر کرده. بیهیچ دستمزدی دارد مدرسه را دست تنها رنگ میکند.
با همکارم برگشتیم و از میان راه جدا شدیم. کمی خرید کردم که شامل یک حشرهکش مشتی هم میشد. مورچهها از حمام کم کم آمدهاند توی اتاق با اینکه تا به حال چندبار به حمام حشرهکش زدهام. مثل اینکه معمولیاش جوابگو نبوده. من از حشرات متنفرم و هر بار یاد آن شعر میافتم که میگفت شما خونتون مورچه داره؟ یا آن یکی که میگفت حمومک مورچه داره بشین و پاشو خنده داره…
به خانه که رسیدم، تلفنی با مامان حرف زدم و ناهار خوردم و این کارهای خردهریز. برق رفت و من هم نشستم به نوشتن. حالا که لپتاپ هست هزار کلمهام را تایپ میکنم و چه کیفی میدهد بعد از مدتها. البته کمی کند شدهام.
باز هم شب هول را خواندم. در وبینار نویسندهساز که بودیم، همزمان گزارشنیکهایم را در یک فایل در لپتاپ جمع میکردم تا از پراکندگی دربیایند.
ناچار رفتم سراغ آشپزی و کتاب صوتی باهاش گوش کردم. بارها خواستهام این کتاب را رها کنم چون منطق داستانش چندباری توی ذوقم زده اما چیزکهایی هم برای دوست داشتن دارد و البته موقع آشپزی فقط میخواهم صدایی باشد که سرگرمم کند. آنقدرها هم نمیتوانم رویش تمرکز کنم.
بعد از آشپزی با حداکثر سرعت ممکن، دوباره نوشتم و سهیل آمد. به زهرا نامه نوشتم. تنها کسی که بیست و یک نامه برایش نوشتهام. جواب گرفتن هم برایم مهم نبوده. من در خود نامه نوشتن جوابم را میگیرم.
شام خوردیم و یک کوه ظرف شستم. عوق.
با حشرهکش عزیزم همهجای حمام و اتاق را صفا دادیم به کمک سهیل.
راستی عصر با چند آهنگ هم رقصیدم و عصبی شدم از فکر اینکه قرار است هفده روز دیگر جلوی جمع بزرگی برقصم.
حالا هم که گزارش نیک را مینویسم دلم میخواهد به اندازهی یک گاو شیرینی بخورم. هق.
سالواژهام: روزانهنویسی
پلکان جلوتر نرفت. سیصفحه اولش را نمیدانم چندباری خواندم و بعد از آن دیگر کتاب خواندنم به حداقلترین حالت ممکن رسید. امروز دوباره نمایشنامه «پلکان» را خواستم ورقی بزنم. باز هم نمیشد. رها کردم و سراغ «روزنهآبی» را گرفتم.
روزها بهطرز عجیبی سرعت گرفتهاند. انگار کسی دنبالشان کرده باشد. تا میآیم بخوابم صبح شده، وقتی بیدار میشوم نصف بیشترِ روز تمام شده. پرصدا و بیصدا میآیند و میروند. انگار از دور بهتماشا نشستهام. یا شاید درونش غرق شده منتها چون رباتی. نظارهگر همچو هنریِ سریال شوگر. او البته آگاهانه دست بهانتخاب زده بود. او میدانست. مینشست و میدید و مینوشت. شخصیتش در ذهنم ماندگارتر از شوگرِ سریالِ شوگر شده است. در دو سکانس. صدای قلمش. صدایِ خودش، آنجا که به شوگر گفت:
_میدونم بهنظرت بیرحمانه میاد اما آدم دیگه چجوری یاد میگیره؟
و کمی جلوتر که با اطمینان میگفت:
_من متعلق به اینجام. تو هم همینطور.
او ماندن را انتخاب کرده بود. به روش خودش.
بئاتریس در ندانستنی سردرگم بود. با شروعی چنین که:
همهچیز مرتبه. همه جایگاهشون رو میشناسن.
بهجز من…
تهِ ماجرا اما جورِ دیگری شد. او انتخاب کرد طورِ دیگری را. تریس شخصیت فیلم دیگریست که امروز دیدم. دیروز دیدم. چند شب پیش دیدم.
Divergent, Insurgent, Allegiant.
سوگیری است نامش؟ چیزی که پسِ کلهمان دائم میلولد را سر بچرخانیم جلو چشممان ظاهر میشود؟
تلهپاتی است نامش؟ فکر میکنیم بهچیزی دهان باز کنیمنکنیم از هر دهانِ زباندار و بیزبانی پاسخها به سمتمان پرتاب میشوند؟
با واژه انتخاب در جدالم. از هر سو هجوم آورده از درونم سر برآورده است.
او سمتم آمده من سمت او میروم؟
نمیدانم
نمیدانم اما؛
کاش نشود یکی شده و هم را لگد کنیم.
کاش یکی شده و هم را بغل کنیم.
https://t.me/PhoenixO0
۱. دو درسنامه زبان
۲. مطالعه
۳. فیلم دربارهی زندگی تالکین
۴. تمرین ساز
۵. آزادنویسی
۱. صفحاتصبحگاهیام را نوشتم.
۲. دن کیشوت را خاندم. دو بار.
۳. تمرین کلاس نویسندگی خلاق پیشرفته را انجام دادم.
۴. توی کلاس پیشرفته شرکت کردم.
۵. خانه را مرتب کردم.
۶. برای ناهار ماهی درست کردم.
۷. حدود ۴۰ صفحه از کتابی را خاندم.
۸. مجموعهی شعر «من فردای روز رفتن توام» را تمام کردم.
۹. آخر شب، با همسرم توی پارک قدم زدیم.
۱۰. فوتبال تماشا کردم.
چه شد امروز
➖میدانی چه شد؟ امزوز را به همان شیوهی روزهای قبل سپری شد. بیلنگر را که میخواندم برایم سوال بود. که چرا «فرهنگ» میخواهد به ایران بازگردد؟ نمیدانم شاید احساس مسئولیت که نسبت به آدمها دارد. شاید خودش را در نسبت با دیگری میسنجند. اهداف پنهانی دارد؟
➖میدانی چه کردم؟ امروز رفتم سراغ کانالهای دوستان. کانال او و او نگاه کردم یادداشت سعید سیفی را اینطور فهمیدم. «عشق بهتر است که تبدیل به عادت نشود.» حالا که بخت نوشتن یار من است چگونه نگذارم به عادت تبدیل نشود؟ یا پرسش بهتر چگونه این بخت نوشتن را با خودم سازگارتر سازم. او که نوشت، زبانش چطور کار میکند. در منم جرقههایی شکل گرفت که باز به این پرسش بازگردم. زبانم چیست؟
➖میدانی چه ذوقی کردم؟ نمیدانی چه ذوقی کردم. وقتی دیدم کانال فایلهای تمرینجا باز به صحنه بازگشته. و قرار است گرداگرد هم جمع شویم و نوشتن مشق کنیم.
➖میدانی چه فهمیدم؟ کتاب «درکمالسادگی» را میخواندم فهمیدم که در هر ثانیه یازده میلیونبیت اطلاعات وارد مغز ما میشود. فقط ۴درصد آن در مغز انسان پردازش میشود. مغز ما مدام دچار خطای پیش ارزیابی میشود یعنی دانشمانرا بیشتر از آنچه هست. تخمین میزند. و اطلاعاتی که مهم نباشد را کنار میگذارد. حالا بیشتر به اهمیت داشتن ذهندوم پیمیبرم.
امروز هم کلمات انگلیسی جدیدی یاد گرفتم. برای فرار از فراموشی آنها را فرستادم به کابینت خارجکی، تو آشپزخانه ذهن دوم. تو تمرینجا هم بودم. خیلی خوبه که بچههای دورههای دیگه هم هستند و میتوانیم متنهای متنوع و خوب بشنویم، آن هم با صدای استاد که انگار جانی میدهد به متن، تو را هل میدهد که بروی خودت هم بار دیگر متنها را بخانی و از نکتههایی که برای بهبود متن میگوید استفاده کنی.
سرگرم خوردن گردوی سبز بودم که فهمیدم، متاسفانه یا خوشبختانه، مقدار اندکی به فرش نم داده است. پس تا صدای مادر در نیامده، به حیاط پناه بردم و آنجا بساطم را پهن کردم و دوباره مشغول شکستن گردوها شدم.
تو وبینار نویسندهساز هم بودم. چقدر از بهرام صادق خوشم آمد، چقدر قشنگ همسرش را توصیف کرده بود. به ملکوتش، از سر کنجکاوی، نوکی زدم. از کتابها هم حرف زدیم. استاد راست میگفت، به ذهن اگر اشغال بدهی، دیگر نمیشود چیز خوبی برای خاندن و دیدن و شنیدن برایش پیدا کنی. طفلک، گنجایشش را ندارد، لبریز میشود. راستش من هم مدتی حوصله کتاب خاندن نداشتم، با کتابهایم قهر کرده بودم، اما استاد با آن دنیای وسیع کتابهایش، آن هم عجب کتابهایی، مرا دوباره شیفته کتاب خاندن کرد. دمت گرم استاد.
بعد از تمام شدن وبینار، با مادر کیک شکلاتی خیس درست کردیم، راحت و بدون قانونهای خاهر در کیکپزی. خوب بود که خانه نبود. شب هم دورهم جمع شدیم و حرفی زدیم. با اینکه حوصله هیچی نداشتم، اما کمکم از جایم بلند شدم و به کارهایم رسیدم. روزهم بیتفاوت از کنارم گذشت.
از روزمرگی:
یخچال صدای تراکتور میدهد. درست از همان روزی که این فن را پشتش سوار کردیم. این هم نوعی وسواس است، اینکه سامان مدام فکر میکند وسایل برقی خانه در حال خراب شدناند.
چند روزی میگفت: «یخچال خوب سرد نمیکنه، آلارمش بهموقه روشن و خاموش نمیشه.»
بعد که میرفتم سر وقتش، مشکل چندانی نمیدیدم.
از نوشتن:
در ادامهنویسی امروز: سرچشمهی همهی…
سرچشمهی همهی اضطرابهایم از بیخوابیست. انگار جا نمیافتد این عادت سستمایه، همین به وقت خابیدن و بیدار شدن. جوری که طول روز، هم به خاب بیمیل باشی و هم بیداریات سودمند باشد.
یک روز زود بیدار میشوم و به برنامههایم میرسم، روز بعد همهچیز مثل سابق میشود. باز دیرخوابی و دیر بیداری، شتاب و شتاب در رسیدن به کارهای روزمره و سرانجام نارضایتی از اینکه همه کار کردهای و هیچ کاری نکردهای. انگار چیز باکیفیتی رقم نمیخورد، فقط انرژی و زمان است که هرز میرود.
از گزارش نیک:
این سبک نوشتار روزانه، سببیست برای رواننویسی. اینکه بدانی چگونه شروع به روایت روزهایت کنی.
کدام اتفاق سادهی روزمره غلغلکت میدهد؟
چه اندازه نوشتهای؟
کجای خاندههایت را از بری؟
سالواژهات چی؟ سهمی از امروز دارد؟
اغلب در یادداشتهایمان دنبال تکلفیم، در پی اتفاقی خاص برای روایت کردن. گزارش نیک روزانه وامیداردت از چیزهایی بیاغازی که پیشتر در نظرت دمدستی و کممایه جلوه میکردند.
حالا مایلی جوری از آنها بنویسی که در خور انتشار هم باشد.
“خ” اینروزها کمحرفشده تو خودش است. از دیروز نهار، کُلیت عصبیاش گل کرد و غذا نخورد. شام خوردن ما هم مثل چیزهای دیگرمان شبیه آدمیزاد نیست. ساعت سهِ بعدظهر شام میخوریم. ازم ماکارونی کمچرب خاست. برایش درست کردم کمرب و با گوشت. خورد. لبخند زد. بعد مدتها. گفت، چسبید.
امروز نزدیک بود از پلهکان بیفتد. بهدفعات کلهپا میشود حتی رو زمین صاف، که حسابش از دستم در رفته. والا پارکُرباز اینقد نمیافتد که او. چندبار آسیب جدی دید از افتادن. دوبار شکستگی دنده، یک بار شکستگی مچ از سه ناحیه، یک بار هم شکستگی دو انگشت پا. دکتر رفت. گفتند بیتعادلیش از مخ نیست، شاید از قلب باشد. مدتی روبهراه بود که باز زد به جدول.
میپندارم گمکردگی گرانیگاه از روح است که میرسد به جسم و بدنبالش دومینووار من و “م” را هم از نقطهی ثقل میگریزاند. خداییش همواره شاهزادهوار با من رفتار کرد. هیچوقت نمیگذاشت آب تو دل من خانواده تکان بخورد. تا این سهسال نکبتزدهی دشمنزدهی نفرینی که همهچیز کون فیکون شد.
تنها و بهترین کمکم این است که ساکت باشم و سوالپیچش نکنم. باید توی خانه راحت باشد. تنش بیرون مصریست. اندرون را با سکوت واکسینه میکنم. لااقل این نیمهچه تمرکزم را بهگا نمیدهم که قصد کاری کنم و هنوز چندقدمیبرداشتهنداشته، فراموشکنم برای چه رهسپارم؟
بعضیاوقات وحشت از دستدادنش چنان به جانم میافتد که آرزو میکنم اگر مردنیست من پیشمرگش شوم. بعد میاندیشم، اگر من نباشم او و “م” و یک گروهان وابسته به من چه میشوند؟ نوچ بهتر که بمانم و بمانیم و بجنگیم مثل همیشه. میگویید شعاری شد؟ مگر چارهیی جز جنگیدن مانده؟ تا ببینیم قسمت چیست به قول عمهی مرحومم: “خدا فضول آقا نمیخاد.”
– ۴۴ صفحه از دفتر “در مدت درخت” یدالله رویایی را خاندم. بازی نحوی کلمات با دنیای سختفهم هضیانی رویایی ذهن را به چالش میکشد باید پیشزمینهی فکری از تفکرات رویایی داشته باشی تا برایت سهلفهمتر شود.
بههرحال، با چندبارخانی اشعار، دنیای شاعر؛ زیربنای اندیشه و روبنای آن؛ ساختار شعر را به وسعِ توان درمییابی. به ویژه از نخستین پارهنوشتههای دفتر که توضیح میدهند.
– وبینار گوشیدم، شمهیی کوتاه گفتند از حال و احوالات بهرام صادقی. شعر خلوتنوشتهی شاعر برای همسرش را خاندند در آشکار. البته قبلتر آشکار شده بود وگرنه ایشان دیده را ندید میگیرند چه برسد گفتن از راز نفتهی دیگری. خاندن ملکوت پیشنهاد دادند و از نوعآوری داستان و شروع بینظیرش گفتند.
-رقعهی امروز از کتاب زندهی روزانهنویسی را خاندم و نظر دادم.
– چند صفحهیی خاندم از هملت ترجمهی م. بهآذین. ایدهی داستانی طنز، محو توی سرم است با خاندن دوباره پررنگش میکنم. اولین بار فیلم هملت را در هشتسالگی دیدم. سپس در سیزده سالگی خاندمش و دو بار دیگر تا الان. بازخانیلازمم برای الهام از پیرنگ نمایشنامه و طرح کلی. تا ایده استخانمحکم شود و راشتیسم نگیرد.
-خابم میآید. یادم باشد از خاب بیشتر بنویسم، اگر از یادم نرود که با نوشتن بیدرنگ خاب مخالفم، چون همان نیمچه خابم میپرد از پس بیداری برای نوشتن. وخابپریده چه به یاد آورم و چه بنویسم؟
این حلزون قرشمال سایت هم گویی جندهکتکخوردهیی است رُسکشیده و از تکوتا افتاده، فکر کنم چند وقت دیگر آنقدر تجریدی شود که به نقطه برسد.🤔
گزارش نیک ۱۴۰۵/۰۶/۰۱ / میگرید، نمیدانم چرا
شش و ربع بلند شدم. دربارهی خلوت با خود گپ زدیم؛ وقتی غر زدم از بیکیفیتیهای زندگیام. پرسید: «صبحت را چگونه میگذرانی؟»
قهوهام را دم کردم و رفتم پیش مهرنگار و چند تا عکس به نوشتههای سایت افزودم.
ناهار؛
پیاز، هویج، مرغ و ادویهها توی یک قابلمه، تا نیمه پر از آب.
چلو هم توی یکی دیگر.
سه دقیقه زودتر میروم سراغ بازخورد تمرینجا، اَه، دو را دو و نیم خواندهام. همان سه دقیقه هم ایدهای نو بهم داد: نوشتن مونولوگ از زبان کسی که قبولش ندارم.
ساعت ۳ تا ۵ خلوت میگزینم؛ با دو تا از ماژیکهایم، چند برگه و خدا.
مینویسم:
«دوستت دارم، ولی یاوه میگویم.
میپذیری حالا؟»
میگرید.
نمیدانم چرا.
●هزارکلمه کوتاه نمیآیند تا کیپتاکیپ ننشینند روی صفحه مانیتور، وقت خاصی هم ندارد. می گویند اگر صبح نشد، عصر، نشد شب ولی همهی ما را بنویس.
●آقای آرش آبسالان در نشستی و در لحظهای که میزبان گزینههای تقویت بیان و صدا مانند بلندخانی و شعرخانی و … را یکبهیک روی میز میچید، فقط گفت 《 هیچکدام؛ صدا برآمده از درونی پخته و کتابخان است》
بحث کتابدانی و کتابخانی و کتابداریِ امروز نویسندهساز، تصویر آن مصاحبه را به مغزم کشاند و پُرمایه بود.
وقتی که سرچشمهی تمام تاریکیها نور باشد، لاجرم سرچشمهی جاهلیت هم چیزی جز دانستهگی نیست.
●در کلاس یوگای امروز، از اهمیت زمین و اتصال به زمین پردهبرداری شد، سالهاست که روی زمین هستم و از آن غافل.
عدسیِ شام در حال پختن بود. اما به احترام کلاس تئوری یوگای آنلاین، در زمان نفسگیریِ استاد، جویای حال و هوای غذا میشدم.
●یک ماه سپریشده رکورد بیشترین ارسال پیامک را در تمام عمر موبایلداریام داشتم. نه فقط به خاطر زندهکردن شش میلیون پول از دوستی استادنما که قرار بود برایم تنبک بخرد و خودش یادم بدهد و من هم که تحمل بار منت و مدیونبودن را نداشتم گفتم که زبان انگلیسی میآموزمش.
اما ارسالِ رسید واریز پول برای ایشان همانا و گم و گورشدن همان. به ریشِ نداشتهام خندید و رفت. دیگر جوابدادن به تلفن مرا هم کسر شان میدانست.
آقا و خانمی که شما باشید مثل سگ پشیمان شدم از زرنگبازیام، که چرا میخاستم شهریهی کلاس تنبک را بپیچانم.
در طول این مدت پس از ارسال هر پیام سگرمههای درهم رفته و لب و لوچهی آویزانش را از پشت متن پیامک میدیدم و دستبردار نبودم. برای من که هر ریالم از دست و پا و گردن و ستونفقرات و مفاصل و استخوانهایم میچکد، هزینه این جهالت خیلی سنگین بود.
امروز را آخرین روز معین کرده بودم و بماند که نمیدانستم اگر واریز نکند چه غلطی بکنم که یک ثانیه پیش از نویسندهساز، شش میلیون در پیامک بانک ابراز وجود کرد.
البته که کتابها به من آموختهاند که بدون کلام ناخوب ولی قاطع هم میشود حقِ حساب کشید، بنابراین امروز باغِ ما و فکرهای اصلاح نشده و دفترهای دوکار را با عشقتر خاندم.
_دوشنبهات؟
+مثل هر روز ،کمی متفاوت.
_مثلن متفاوت در چی؟
+دروغ گفتم. گفتم کُشتَمش، تمام شد ولی هنوز قلبی تپنده دارد. صبح دروغ گفتم قبل از ساعت ۹.
_خوب که چی؟
+ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد
_بعد؟
+رفتم ترهبار. ۶ میلیون خرید و هیچ
_پول برای خرج کردن است، برمیگردد. بعد؟
+هیچ بر هیچ.
_این هم روزیست. خودت را در آغوش بگیر و بخواب. زندگی برای امروز کافیست. تمام شد. شاید فردا روز بهتری باشد.
+هرگز فردا را ندیدهام. هر روز ، امروز است.
گزارش نیک:
-ساعت ششوچهل دقیقه از رویایِ بودنِ کنار ساحل با همصحبتی جورجینا و رونالدو بیدار شدم. دلم میخواست دوباره بخوابم و خنکی آب را احساس کنم.
-کمیتهی بهداشت را تشکیل دادم و بلافاصله صورتجلسه را تایپیدم.
-از پارکینگ آمبولانسها بازدید کردم. یک قسمت از پارکینگ در سردخانهی جسد است. هربار که این قسمت را میبینم دلم میخواهد زندگی را مشتاقتر ادامه دهم، باکیفیتتر.
-تمرین نویسندگی خلاق را تایپ و ثبت کردم. هشت تمرین ابتدایی را با عجله خواندم. در برابر همکلاسیهایم احساس ناتوانی میکنم.
-برای گرفتن نوبت امآرآی راهی مرکز تصویربرداری شدم و نوبتم ساعت دوازده شب ثبت شد.
-خریدهای روز قبل را مرتب کردم و شام پختم. روزهایی که کلاس دارم عجله در انجام کارها، آزارم نمیدهد.
-برق قطع شد و کلاس نویسندگی خلاق را در تاریکی گذراندم.
-کمی یداله رویایی خواندم. او را خیلی نمیفهمم اما نوشتههایش ذهنم را شخم میزند کلماتم رو میآیند.
حلزون فقط دو چشم است. دو گل. گلی گرد و پرطروات و گلی پژمرده و افتاده.
مشق نویسندگی خلاق پیشرفته را ۹۰ درصد کامل کردم اما وقت نشد تایپ و ارسال کنم. خیلی لجی است. کاملش میکنم و میفرستم بعد. ادامهی دونکیشوت را خواهم خواند. رمانهایی که فصل به فصلاند راحتتر میخوانم. انگاری یک تهی مشخص است و هرفصل را که میخوانم تیک سبز ی میخورد و پاداشیست برای مغزم. اما کتابهای بی فصل انگار تمامی ندارند مثل م.ق. مردی که در غبار گم شد هم تقسیمبندی دارد. یادداشت به یادداشت. هر بار یک تا سه یادداشتش را میخوانم. آخرای کتابم. آهسته میخوانم کلا.
۷۳۰ کلمه تایپ کردم. کوچولوکوچولو زیادش میکنم دارم. امروز اولش خیلی خیلی سختم بود اما از وسطهاش کیف داد.
وبینار نویسندهساز بودم و کلاس نویسندگی خلاق پیشرفته. آنها خوب بودند، من خوش نبودم.
کمی از مستند گلستان دیدم. تکراری بود خسته شدم رد کردم. همیشه لحن صریحش برایم شوکهکننده است و هم گاهی، حسرتبرانگیز حتی.
مستند فروغ را میبینم. از او زیاد میدانستم. قبلا از او زیاد خواندهام امابا این مستند هم نکتههای جدیدی فهمیدم و آموختم. صدای فروغ چیزی توی قلبم را مشت میزند.
مستند متفاوتها را همیشه دوست دارم.
داستان کوتاهی از کتاب سنگرها و قمقمههای بهرام صادقی بخوانم باید. میدانم این بار هم اسمش را اشتباه نوشتهام. اسمهای طولانی یادم نمیماند. مهم نیت است و تلاشهای ستودنی.
به امروز م نمرهی ۵، ۶ میدهم. حوصله نداشتم اصلا. با شخصی هم کلنجار رفتم و گولهگوله اشک ریختم که بیتاثیر نبود.
اگر مدتهای پیش بود با این بیحوصلگی هیچ نمیکردم. اما حالا کارهایی میکنم.
خوب است.
همین خیلی خوب است.
بای.
خودپندِ امروز:
به حرف دلت گوش کن. مغز شاید خطا کنه، دل اما هرگز بهت خیانت نمیکنه.
شعر امروز:
از هوشنگ صهبا:
«ای روحِ مضطرب رنگ! / دست مرا بگیر / نام مرا بخوان / بگذار تا یگانگی آواز آبهای روان باشد / بگذار تا لال سبز عبور تو / در جویبار آبی رگهای من / سرود بخواند.»
«در امتداد خونِ سبز گیاهی / آن سوی این درخت من هستم»
«ای برفهای نهان در آب / آیا کدام دست سوخته از آفتاب عطش / صدها هزار سال پس از این / عرفانِ خیس شما را خواهد دید؟»
——————
و اما امروز:
-در میانهی روز هوس رنگنویسی زد به سرم.
پس لا و لوی کار نوشتم. از همان سری متنهای «روزی، رنگی. امروز، … رنگ»
به درخاست یوتاب جان امروز از سبز نوشتم.
دوست داشتید بروید بخانید. عنوانش است: «روزی، رنگی. امروز، سبز»
-یوتاب هم در کانالش بازنشر کرد. سعید سیفی کامنتی نوشت آنجا که به واقع اکلیل مرا فرا گرفت.
-در ویدئویی «ضیا موحد» میگفت: «ما نباید همدیگر رو تحمل کنیم، ما باید به همنوعمون علاقه داشته باشیم.»
داشتم فکر میکرد که چقدر بعضی روزها آدمها را فقط تحمل میکنم و حتی گاهی ازشان متنفر میشوم. و چهقدر روزهایی که علاقه به دیگری در من جریان دارد، آن روز سبکتر و زیباتر طی میشود.
اما خب سخت است هر روز علاقهمند بودن به همنوع و چه کمالیست رسیدن به این علاقهمندی همیشگی.
-در نویسندهساز امروز استاد از بهرام صادقی گفت. از شعری که برای گُلی (همسرش (همسر بهرام صادقی نه همسر استاد)) سروده بود و گلی بعد از مرگ بهرام صادقی آن را یافت. چه تلخ، زیبا و البته دردناک.
کاش تا وقتی زندهایم عشقمان را نثار عزیزانمان کنیم، تا جای گریه در نبودمان، چشم در چشممان ذوق کنند و اگر اشکیست آن اشک، تبلور احساس باشد نه سر رفتن از نبودِ عزیز.
-جلسهی دوم «نویسندگی خلاق پیشرفته» عالی بود عاالی.
این آقای «محمد قائد» هم از آن محمدهای بگیر است تااا. میگیرد آدم را. چه قلمی، چه بینشی، چه گسترهی واژگانی، چه تسلطی.
به و به و به و به.
استاد چون انتقاد پذیر هستاند، این جا می گویم که تنها ایرادشان این است که بین بچه ها شان فرق می گزارند. همین.
وگرنه صبوریشان در تحمل نیم فاصله ها و علایم نگارشی و غیره و غیره ستودنی ست.
استاد کلونتری عشق اند اَلبَته.
ببخشید نیمفا صلهام خراب شده استاد.
تارازِ استاد؟؟
آری خلاصه،
-گذاشتن یا گزاشتن مسئله این است.
-بخش نخست «زنبورکخانه» از غلامحسین ساعدی را خاندم. زیباست. ادامهاش را هم بخانم تا بیایم نظرم را بگویم. علیالحساب چه عفریتههاییاند این «ربابه» و «حمیده».
واه واه واه. خدا به دور.
-۳۲ صفحه از کتاب «سایه و سیماب» از مهرداد شکوهی را خاندم. نفسگیرانه میدود متن.
از آنهاست که یک نفس میخانیش، نفس کم میآوری اما دلت نمیخاهد زمین بگذاریاش.
چه عزیزْ هدیهای. چه هذیانی. چه قطارِ واژگانیِ واژگونی در من حادثه میکند این متن.
همین.
بانو فایق (غزالهی عزیزِ سابق)
اودافظظظ گویان
صحنه را ترک میکند.
نور صحنه به مرور کم میشود.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
امروز قدری زودتر از خواب برخواستم. تابستان است و خواب نمیچسبد. خوابِ صبحهای پاییز و زمستان آرزوست.
یک لیوان آب ناشتا خوردم و بعد مدتها سمتِ تردمیل رفتم. به جالباسی بیشتر میمانست. لباسها را کنار زدم و روی ماهش را رؤیت کردم و کمی ازش سواری گرفتم.
صبحانه دو تا تخم مرغ را آبپز کردم و بعد یاسمین را به کانون بردم.
در راه برگشت چون پیاده بودم چند تا نان تازه گرفتم.
به خانه که رسیدم ناهار آش بلغور گذاشتم و ظرفها را شستم.
بعد پیاده روی در ظهر تابستان، دوش از اوجبِ واجبات است. تا حالا از این کلمه استفاده نکرده بودم، بد نشد.
چند تکه لباس در ماشین انداختم.
در حین کارهای خانه دو پادکست از وبینارهایی که غایب بودم گوش دادم.
یک فنجان قهوه هستهی خرما برای خودم درست کردم. سمّ جالبیست. برای کسانی مثل من که کافئین نمیتوانند مصرف کنند، غنیمت است. مثل موقعی که نمیتونی کیش بروی، یهویی خودت را میاندازی جاده شمال. فکر نکنید خیلی بد است، نه. جادهی شمال برای تهرانیها شاید خز شده و دمِدستی باشد اما بنده از خراسانِ زیبا اما خشک برایتان گزارش نیک مینویسم. پس بدانید قهوه هستهی خرما خیلی هم بد نیست. دقیق بوی قهوه را میدهد. ادای آن را هم خوب در میآورد.
تا غروب، بینابینِ کارهایم به فکرم رسید یک سایت رایگانِ وردپرسی بالا بیاورم و نوشته هایم را روزانه در آن بنویسم. خیلی وقت گرفت اما تمام شد.
شب به دیدار مادرشوهرجان رفتیم.
امروز یکی از خندهدارترین ماجراهای عمرم را شنیدم؛ ماجرای شراکت استاد با پسردایی که معلوم نیست کی شراکت به پایان رسید چون قاعدتن باید یک پولی نصف میشد. این را عینن تجربه کردم. هنوز به مرحلهای نرسیدهام که واقعی به آن بخندم اما حقیقتن اوضاع خندهداری است و امروز از یک زاویهی تازهای با آن مواجه شدم. فعلن باید دهانم را بسته نگاه دارم تا به قدر کافی از آن فاصله بگیرم.
لعنت به من که فرصت طلایی آزادنویسی در تنهایی را به فنا دادم و وقتی شروع کردم به نوشتن که کلهی یک بچه در لپتاپ فرو رفته بود و هر ده ثانیه یکبار میگفت «مریم جون، زودتر مشقهاتُ بنویس بیا نقاشی بکشیم.»
کاش قدر میدانستم و کاش قدر بدانم.
الهی شکرت…
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۲
سال واژه :تلاش
امروز از اون روزهایی بود که خیلی سرم شلوغ بود.ساعت ۱۰ بیدار شدم و صبحونه خوردم ورفتم خرید .سبزی و نون ویه مقدار خرت وپرت دیگه خریدم بعدش برگشتم خونه وسبزی ها رو پاک کردم موقه پاک کردن سبزی فایل ضبط شده وبینارو گوش دادم ودفترمم کنارم گذاشته بودم که نکات مهم وبنویسم .بوی سبزی رو خییییلی دوست دارم از پاک کردن سبزی هم واقعا لذت میبرم اصلن دیدن سبزی منو شاد میکنه چون یاد دشت وجنگل واینا میفتم .بعد ازپاک کردن سبزیها رفتم دکتر ساعت یک ونیم برگشتم خونه وبرای خودم چایی دم کردم .ساعت ۲با استاد جلسه باز خورد داشتیم،بعد از اینکه کلاس تموم شد ناهار خوردم ودوباره به اتفاق دخترم درمانگاه رفتیم چون میخاستم جواب آزمایشهاشو نشون بدم .بعد از اینکه کارهای درمان واینا تموم شد یه سر رفتیم بازار .فردا تولد دخترمه برای همین با دختر کوچیکترم رفتیم براش هدیه خریدیم .کلی گشتیم وخسته شدیم .ساعت ۶عصر برگشتیم خونه .من تندتند مشغول شام درست کردن شدم وسایل قورمه سبزی و آماده کرده بودم سریع بار گذاشتم ولی چون بچه ها ضعف داشتن،سبزی هایی که صبح گرفته بودم وسریع خورد کردم وعصرونه بهشون کوکو سبزی دادم .وبعدشم کلی ظرف شستم و نظافت و…کارخونه تمومی نداره.
امروز خیلی خسته شدم بعد ازشام خوردن باید بشینم فایل گوش بدم وبنویسم ومطالعه کنم.
گزارش امروز:
آزاد نوبسی
گوش دادن پادکست
امروز صبح دیرم شده بود، ترافیک سنگین نبود، کل مسیر هر رانندهای به چنگم رسید فحش خورد و بعضا اگر خیابان خالی بود، به بهانهای به ماشینهای پارک شده کنار خیابان گیر دادم. خبری هم از صبحِ شیرین با نویسنده ساز نبود.
عصر که برگشتم نوتیفِ پرمهر دوستم را روی کامنتم دیدم. دیشب در پستش به مناسبت ده ساله شدن پیج گل و گیاهش گفته بود به دلنشینترین پیام یک تابلوی رزین شده از شبدرِ نایاب چارپر هدیه میدهد. توی کامنت التماسش کرده بودم اگر رفاقتی بینمان هست جایزه را به من بدهد که امشب حس و حال پیامِ دلنشین نوشتن ندارم. پیام دلنشینترین که عمرن! در جواب گفته بود عزیز دل تو “میتوانی”. تازه به صرافت افتادم که پیج چقدر جدی است. کامنتهای دیگران را خواندم و دیدم کامنتم چه خاک بر سرِ بیآبروییست وسط آن جمع پر فضیلت. برای جبران، از گیاهان بیباغبان رُسته و شوق رهیدنشان به کورسویِ نوری دو خط سرهم کردم محض اینکه عفت پیجِ آن دوست را مخدوش نکرده باشم. هرچه باشد دوستِ عزیزی است. شاید چون امشب برخلافِ شبِ قبل میتوانستم. یا شاید هم میخَواستم. یا چون به قولِ شاعر امشب مثل دیشب نیست. به هرحال.
تمرین رقص امشب را به هوای ریکاوریِ بعد مراسم تعطیل کردیم. مهمان افتخاریِ دورهی نویسندگی پیشرفته شدم. انصافا کم کاری هم نکرده بودند و برای استقبال گیتارو با خودت نبر گیتارو با خودت نبررررر گیتارو با خودت نبرِ شماعی زاده پلی شده بود. شبی که با جستار طنزآمیز محمد قائد تکمیل شد. چقدر احساسِ خوشبختی کنم امشب که بیانصافی نباشد؟ الان همانقدر خوشبختم.
سالواژه: شجاعت
گل آفتاب گردان و خورشید
موهای فرفریام امروز صاف شدند. نوشتم آزادانه. با نظریهی جنت بیشتر آشنا شدم.البته هنوز جا دارد. غلامحسین ساعدی خواندم. زنبورک خانه. تا آنجایی که میروند قبرستان. بعدش انبوه کارها پیش آمد.
دلم برای حس آشپزی کردن تنگ شده.
دل شما برای چه تنگشده؟
https://t.me/fatemekabirii
به دنبال چیزی میان استوریهای قدیمی میگردم. غرق میشوم در دنیایی که در این مدت برای خودم ساختم. اتصال آدمها به کتاب، سوق دادن به نوشتن. و دختری را که میخاست جهان را دگرگون کند حالا جهانی برایش نمانده. چقدر در مورد تنهایی انسان مدرن حرف زدم، در حالی که خودم عمیقن خالیام. فراموش میکنم برای چه و به دنبال چه بودم.
آدمها را دوست دارم و درونشان به دنبال ذرهای نور و خوبی میگردم و بدیهایشان را زیر فرش میدهم. فرش باد کرده و مثل زنی آبستن به آخرین لحظات فارغی رسیده.
دست ادوارد دست قیچی را میگیرم و با هم به دنیای کتابها پناه میبریم. میخانیم و میخانیم و هر واژه بخشی از جهان را واضح میکند. قلم به دست میگیرم و جهان خودم را خلق میکنم. صداها آرام میگیرد، جهان میایستد. فقط منم و جهانم، آرام و رها در آن.
بیرون، جهانی را میبینم که همه کور و کر با دهانهای بزرگ و بلندگو مانند فقط در حال صحبتند. نه میبینند، نه میشنوند.
رکاب میزنم و اوج میگیرم و صدا در گوشم میپیچد و صداهای مزاحم اطراف خاموش میشود. جهانِ تاریک اندکی نور میگیرد.
کتاب و قهوه به دست پرت میشوم به جهان کافکا، خدای من، جهان او هم تاریک و سرد است. چقدر دلم میخاهد در آغوش بگیرمش و اندکی آرامش کنم و دور شود از این تار تیرهای که دورش تنیدهاند.
خبری میشنوم، دختری که قصد خودکشی داشت منصرف شده. خوشحال میشوم. روزهاست که نگرانش بودم و سعی میکردم جهان را برایش زیبا ببافم و دورش کنم از امواجی که قصد داشت تنش را به آن بسپارد. برگشته خانه، اما هنوز انگار هوای آن حال از سرش نپریده. دلداریاش میدهم و با خودم فکر میکنم چه به روز زنان سرزمینم آمده که با وجود اینهمه زیبایی و طراوت و افکار ژرف، گاهی سر به چنین افکاری میدهند.
پیامی دریافت میکنم، انگار تار موهایم اندام کتابخانه را به لرزه درآورده. میدانم که هرچه هست تار مو نیست. خندهام میگیرد. چه خندهی تلخی. به لحظاتی فکر میکنم که با شال خفه میشدم و به راستی در این مدت چه شده؟
خبر دیگری میشنوم. حس میکنم مغزم تبدیل به سطل زباله شده. باید تمیز نگهدارم ذهنم را مثل همیشه. باید بنویسم و دور کنم تمام این شنیدهها و دیدهها و احساسات متناقض را.
مینویسم، انگشتانم کرخت شده، گزگز میکند اما من با تمام توان روی دکمههای کیبورد میفشارم و انگار هر کلمه که ضربه میخورد اندکی قلب و ذهنم آرام میگیرد. اشکهایم سرازیر میشود. کاش کمتر حس میکردم.
خودم را با نقاشی سرگرم میکنم. طرحم هم چنگی به دل نمیزند. بجایش روی همان طرح شروع به نوشتن میکنم. مینویسم، دیوانهوار و مدتی بعد صفحات روی هم تلنبار میشوند. صدای ماژیک، خطخطیها، حالا آرامش نسبی دارم. برگهها را داخل سینک میاندازم و آتش میگیرند و واژه به واژهی آن سیاه و دودی میشود و بعد آب میشوید و زلال میشوم. همه چیز تمام شده.
دختری که پای حرفهایش نشستم. احساسات متناقضم. جهانِ کر و کورِ بیرون. آشغالهای زیر فرش. همه به آتش و آب سپرده شدند. جایشان امن است.
خودم را به کتابخانه میرسانم، بغض دارم. میدانم چه انتظارم را میکشد. از اولین پیام دو هفته میگذرد. شروع میکنم به حرف زدن. با تمام توان سعی میکنم مدیریت کنم حس خفگی را. حرف میزنم کلمات میپیچند. از نویسندهساز، از کلمات کتاب که بچهها دست به دست میخانند. مهمانان جدید هم داریم. کمی از ریبردبری میگویم. بغض بالا میآید، باید تحمل کنم. از بچهها میخاهم در مورد «کتاب» بنویسند و هر حسی که به آن دارند. پا میشوم و وقتی آنها در حال نوشتنند، همگی را عمیق نگاه میکنم، شاید این آخرین نگاه باشد. باید خوب و با دقت ببینمشان و حرکات ظریفشان را در ذهنم ثبت کنم. جمعمان را دوست دارم. برایم مثل خانوادهاند. پدربزرگ، مادربزرگ، بچههایم همه را دوستدارم.
میآید و از دور لبخند میزند. با خنجری که میدانم پشت سر دارد. نشست تمام میشود. اضطرابم به بالاترین حد رسیده. حس برهای را دارم که برای قربانی شدن آماده میشود. این پا و آن پا میکنم. بچهها را بغل میکنم. منتظرم هستند، دلشان میخاهد با هم در شهر قدم بزنیم و من دوباره دار نزنم موهایم را و آزاد و رها باشیم.
میآید و از زبانش زهر جاری میشود، حس تنهایی دارم. از میان حرفهایش متوجه میشوم مسئله چیز دیگریست.
خندهام میگیرد از اینهمه افکار پوسیده. دو سال تمام بدون ذرهای حمایت، بی ذرهای تشویق و حالا با سوغات تذکر! حرف میزند. حرف میزند. تاب نمیآورم، کلمات پشت سر هم ردیف میشوند. زیر بار حرف زور نمیروم. مطمعنم راهم درست است. یقین دارم هدفم حق است. با تمام توان مثل وکیل مدافع از حقوقمان دفاع میکنم. خودم را نمیشناسم. این منم؟ همان دختر کمحرف و مهربان؟
میرود. پاهایم توان ندارد، میافتم و بغضم میترکد. لطفا الان نه، در خانه.
با دوستم در خیابانها قدم میزنیم، میترسد مرا به خانه بفرستد. در کوچهی عراقی روی هلال سیمانی مینشینیم. حرفهایش در سرم میچرخد. جنازهام را به کلاس میرسانم، شاید آرام شوم. استاد حرف میزند، واژهها پراکنده میشود. گریه میکنم. راه میرویم. برایم بستنی میخرد. میرویم انتهای کوچه بن بست و در تاریکی گریه میکنم، تلخ و شیرین.
🪽سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
نیکروزی با دوئل چخوف
صبحونه ادای اداییها رو درمیارم. نون تُست هفتغله با کرهی بادومزمینی و چند تا برش موز و یه چندتایی بادام درختی خرد شده. یاد رژیمایی که ویدا واسم مینوشت میافتم. یادش به خیر دوران اداره و اداواطوارها و سیس لاغری گرفتن.
از دست کارای خونه و آشپزی عصبانیام. وقتمو خیلی میگیره. دلم میخواد یه دل سیر بشینم سر نوشتههامو یه سروسامونی بهشون بدم ولی شکم گرسنهی اهل خونه موقع ناهار شوخیبردار نیس. چلوقیمهی مجلسی واسشون راسوریس میکنم توپ.
آنی «سنگ صبور» «چاووشی» رو مینوازه. یاد فیلم «سنتوری» میافتم. بار اول چقدر پای این فیلم زار زدم.
چند صفحهای از باقیموندهی وغوغساهاب صادق هدایت رو میخونم. چقدر این کتاب نیش و کنایه داره. انگاری نویسنده خودش رو سفت و سخت به گاگول بازی زده که هی تیکه بار وضعیت خفقان و بیگیروببندای اطرافش کنه.
ساعت پنج جفتپا میپرم توی نویسندهساز.
شاهین امروز سوزنش رو «تاراز» گیر کرده. همون «تراز» خودمون. یکی از دوستان از کتاب کودک «هتل احساسات» خوشش اومده. تصمیم گرفتم برم بخرمش.
به قول استاد شاهینمون: «توی دنیایی که موسیقی خوب وجود داره، تو نمیتونی به یکباره ناامید بشی.»
و چقدر این جمله به دلم میشینه.
واژهی «لاشیانه» رو چه خوشگل توی شوخیاش به کار میبره. مثه این جمله:
«پرندهای که در غیاب جفتش لاشیانه، پرندهای دیگر را به آشیانه آورد.»
لاشیانه و آشیانه چه خوشگل کنار هم میشینن.
یا این جملهی تحقیرآمیز بامزه که امروز یادش گرفتم:
«تو سود کدوم سپردهای آخه؟!»
چقدر دلم میخواد به بعضی لجبیگیریا این جمله رو بچپونم.
این دیگه آخر تک وتعارفای لاتیه. امروز یاد گرفتم و کلی باهاش خندیدم.
«تو تف کن ما توش شنا کنیم.»
یه سر رفتم گوگل زدم کلی تعارفای لاتی دیگه گیر آوردم. حیفم اومد واستون ننویسم.
«شیرمردی اومدی اینجا، جنگلو دست کی دادی؟»
«چرکای لای انگشتاتیم.»
اه، حالم به هم خورد.
«حقیرتیم، پخش و پلاتیم.»
«سوراخ جورابتیم.»
«سوزن رفاقتت تو تیوپ قلبم فرو رفت و گفت: فیییییس، تازه فهمیدم، پنجرتم رفیق.»
«ذغال قلیونتیم، بکش خاکستر شیم.»
«آب دماغتیم، آنتیهیستامین بخور، فنا شیم.»
اه. اه، چی دارم مینویسم. این دیگه چه ادبیات مزخرفیه.
تا یادم نرفته بگم امروز شاهین خان از داستان بلند و معروف «ملکوت» بهرام صادقی واسمون گفت. تازه پیدیاف اصلش رو هم واسمون گذاشت توی کانال وبینار نویسندهساز. یه شعر منتشرنشده هم داره این آقابهرام که واسه ژیلا «گلی» همسرش سروده.
ادامهنویسی هم کردیم و این آغازین رو ادامه دادیم:
سرچشمهی همهی…..
حواستون باشه دوستان کتاب زرد خوندن، راهکار خوبی برای عادت به کتابخونی نیست. اول کار یه کتاب سادهی درست و درمون بخونید مثه کتاب«فلسفهی پیادهروی» با ترجمهی بینظیر مهدی امیرخانلو.
یادتون باشه که هر کتابی ارزش خوندن نداره. کتاب خوب خوندن هنره.
بعد وبینار که توی خونه تنها میشیم میرم سراغ «دوئل چخوف.»
باید تا دو سه روز آینده تمومش کنم.
بعد از شام، آنیتا سریال «مرد دوهزارچهره» رو میذاره.منم همزمان گزارش نیک امروز رو روانهی کانال و سایت مدرسهی نویسندگی میکنم.
۱۴۰۵/۶/۲
@Maryam_jelvani
#گزارش_نیک
#درباره_امروزم
دوم شهریور جان🍃🍃
صبح شد.
اینم خودش نعمتیه.
این که ماه و خورشید از یهنواختی نمیترسن و ملول نمیشن.
هی این میره اون میاد اون میره این میاد.
مطمئنم سلطانِ استمرار ، همین کواکب و شب و روز و ماه و فصل و سالهان نه من.
امروز روتینم رو پی گرفتم و انجامیدم از صبح تا هم الان که داریم میرسیم به اولای فردا.
ساعدی جان کتاب نوشته و من دوباردوبار خوندمش.
همون گهواره تا گور
و همچنین در حال و هوای جوانیِ شاهرخ مسکوب.
که البته در اولین خاطره، عجیب فکری شدم داره مخ میزنه.
مخ همون خانوم چشمقشنگ رو.
حالا کلیتِ کارش خیلی هم بد نبود اما اینطوری مینمود.
ناهار پیتزا پختم.
خمیرش رو قبل کلاس پیلاتس آماده کردم.
بر گشتم از کلاس گرفتگیِ عضلات شونهی چپم که از دیروز حس میکردم، بدتر از قبل از کلاس شده بود.
آخه تمرین میرفتم و حواسم به السا بود.
فسقل رو امروز با خودم بردم باشگاه.
چقد بچههای کلاس ذوق کردن از دیدنش و تحویل گرفتن جوجه رو.
وقتِ آشپزی، رضا کمک نمیکرد پیتزا یه ساعت دیرتر آماده میشد.
بعدم آشپزخانهمالی داشتم و بعدترم لش کردم روی مبل به نویسندهساز.
از پس از اونم همین کتاب خوندن و معاشرت با خانواده.
این دنیا هیچیش به هیچیش جور نیست.
تا جون داری و میتونی هزار کار رو پیش ببری، مشغولی به خانواده و بعدش که پیر میشی و چندان کاری از پیش نمیره، همه گذاشتن و رفتن.
مثل الانای مامانم.
امروز یادم رفت احوالشو بپرسم.
یادم نرفت، یا در حال انجام کاری بودم یا درحالِ آه و ناله از گرفتگی شونهی چپ.
از درد شونه نمدونم چرا میشلیدم.
نمدونم.
شام همون تخممرغ که نیمرویی بود واسه خودش.
https://t.me./ghesehaye_shokouh
صفحات صبحگاهی نوشتم بدون اینکه زمان بگیرم، حدود چهار صفحه. مابقی صبحم، راه افتادم دنبال مداوای جوشهای ریز کف دست و ناخنهای خطخطی شدهام و گاه شکسته در راستای خطها. تا برگشتم ظهر بود و نیک روزیام امروز به سلامت و درمان پوست و ناخن معیوبم اختصاص یافت. گاهی فکر میکنیم تحمل سختی و نرسیدن به جسم خود دلیل ایثار است. اگر کمک به دیگران امر نیکویی است، کمک به سلامت بدن خودمان نیکوتر است. بدن ما امانتی است که اختیارش به دست ماست و حامی جز ما ندارد.
خستگی بیرون رفتن، خواب بعد از ظهر را برایم ممکن و دلچسب کرد. معمولا با خواب روز بیگانهام. در نتیجه از نویسندهساز ماندم. بعد از مغرب ولی فایل صوتی را گوش کردم و ادامهنویسی سرچشمه همه…… را انجام دادم:
سرچشمه همه خوبی و بدیها میتواند زبان باشد. زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد. با زبان خوش مار از تو لونهش در میاد یا زخم شمشیر خوب میشه، ولی زخم زبان نه. نشان از قدرت تخریب و ترمیم زبان است. گاهی طعنه و نیش و کنایه، توهین و ناسزا زمینه دشمنی و کینه است و چه بسا دعوا و قتل. گاه زمینه نزاع کینهای است حاصل یک توهین و گاهی تهدید مقدمه جنگ.
بخش دیگری از ثریا در اغما را هم در آشپزخانه گوش کردم.
گزارش میگ نیک
۱. صبح و سرکار و تا توانستم کار مفید. مفیدکاری.
۲. ظهر ناهار و خواب.
۳. دن کیشوت و تمریننویسی.
۴. جلسه نویسندگی خلاق و بازخورد نرم.
۵. کمی تخصصیکاری.(خواندن و نوشتن و انتشار)
۶. یادداشتنویسی، سبکی جدید آزمودن.
چه جالب روز چهارم گزارش نیکم مطابق شده است با صد و چهارمین گزارش.
چه گذشت بر سر امروز من.
طبق عادت روزانه صبح از خواب بلند شدم و کارهایی مثل صبحانه خوردن، شکرگزاری را انجام دادم. دوباره مادرم با آه و ناله کردن اعصابم را به هم ریخت. گفت این چه زندگی است که داریم.
اصلا پیشرفت نمی کنیم و از این حرف های صد من غاز، که روز از نو و روزی از نو. زندگی تکراری دوباره شروع شد خدای من و وای خسته شدیم و از این حرف ها.
اصلا آدم هایی که غر می زنند و در حال گله و شکایت هستند به دل نمی نشینند و نگرش آن ها اصلا دوست داشتنی نیست. به نظرم به جای گله و شکایت باید کاری کنیم.
آیا گله و شکایت دردی را دوا می کند؟ گره ای را باز می کند؟ نه جز این که از این بلاها بیشتر بر سرمان نازل شود چیزی در چنته ندارد.
خب به جای غرغر و ناله، خوب نیست که شاد باشیم و شکرگزاری کنیم که خداوند به ما یک روز دیگر فرصت داد تا زندگی کنیم و از مشکلات تجربه ی خوب بسازیم؟
من که با این جور آدم ها حال نمی کنم و این طور آدم ها حالت را می گیرند و کیفت را به جای کوک کردن کور می کنند.
بعد از غرولند های مادر عزیزم بلند شدم و ورزش کردم که شاید تاثیرات انرژی بدی که به من منتقل کرد را پاک کنم.
واقعا تاثیرگزار بود.
حالم چنان خوب شد که اصلا حرفی نشنیده بودم و همه از حافظه ام حذف شدند.
خب خب.
نوبت رسید به گوشی گرامی.
گوشی را برداشتم ببینم چه خبر است. چشمتان روز بد نبیند گوشی روشن نمی شد. قبلا هم این اتفاق برایم افتاده بود. حالم گرفته شد و نمی دانستم چه کار کنم. عجب ضد حالی بود اول صبحی. شاید کارمای غرغر هایی بود که اول صبح باهاش درگیر شدم. کارماگیر شدیم. دیدید میگن به هر چیزی توجه کنید اون چیز تو زندگیتون بیشتر میشه؟
من از صبح با غرغرو شکایت روبه رو شدم.
به قول مولانا:
خوش باش که هر که راز داند، داند که خوشی خوشی کشاند.
خلاصه گفتم اگر بشینم و قمبرک بزنم که گوشی درست نمیشه.
مادرم گفت بریم درستش کنیم، اما من گفتم برم یه دوش بگیرم بعد میریم.
بعد از دوش آب گرم آماده شدم که بریم گوشی فروشی. قبل از رسیدن به آن مغازه ی مورد نظر چند تا لباس فروشی رفتیم و مادرم لباس های های داخل رگال رو ورق می زد اما هیچ کدام به مضاقش خوش نیامد.
از مغازه ی لباس فروشی بیرون آمدیم و به سمت گوشی فروشی رفتیم.
اَ که شانس.
از شانس ما بسته بود. از دو تا مغازه ی بغل سوال کردیم که این بنده خدا کی باز می کنه؟ اونا هم گفتند ما نمی دونیم به شمارش زنگ بزنید میاد.
گوشی من خراب بود و مادرم هم از شانس خوبمون شارژ نداشت.
بیخیال آن مغازه شدیم و رفتیم جلوتر.
مادرم دوباره چشمش به لباس پشت ویترین افتاد و من را کشان کشان به داخل برد.
به پسربچه گفت لباس را به او بدهد تا پرو کند، پرو کرد و خدا رو شکر خوشش آمد. آن و یکی دیگر را انتخاب کرد و خرید.
ما آمده بودیم که گوشی را درست کنیم اما انگار روز خرید لباس بود.
از مغازه بیرون آمدیم. اوج گرما بود. خورشید خانم اومده بود پایین و ما رو همراهی می کرد.
بالاخره مادرم چشمش به مغازه ای داخل کوچه افتاد. داخل رفتیم و من گوشیم را به تعمیرکار دادم و چند لحظه ای صبر کردیم تا درستش کند. هوا که گرم بود و برق آن جا هم قطع شده بود.
هعی. گوشیم درست شد تعمیرکاره آن قدر منصف بود که هزینه ای که گفت من را متعجب کرد.
خدا خیرش دهد.
من خیلی خوشحال بودم، چون گوشیم با کمترین هزینه ی ممکن درست شد.
به خانه برگشتیم و ساعت تقریبا ۱:۳۰ بعدازظهر بود.
بعد از آماده شدن نهار و وَر رفتن من با گوشی، نهار را که خوردیم به اتاقم برگشتم.
کتابی که می خواندم را بالاخره تمام کردم. دختر بورس لی از سرگذشت و درس هایی که پدرش تجربه کرده بود گفت.
بعد پادکستی که به آگاهی من درباره ی خودم کمک می کرد گوش دادم و تمرینش را انجام دادم.
ساعت ۱۶:۳۰ بود.
کارهایی را همین بین انجام دادم و به وبینار نزدیک شدیم. وبینار مدرسه ی نویسندگی ساز.
خوش گذشت و از گفته های شاهین کلانتری استفاده کردیم.
آزاد نویسی داشتیم و این که کتاب چیست و کتاب خواندن یعنی چه صحبت شد.
از فرق بین کتاب های خوب و بد گفتیم و چه کتاب هایی ارزش خواندن را دارند.
نکته ی بسیار جالبی که می شود چند کتاب با سبک و موضوعات مختلف را با هم خواند و هیچ صدمه ای ندید.
در وبینار بودیم که برقمان را رفت. برق که رفت کم کم اینترنت من را هم با خودش برد و من کاملا قطع شدم و دیگر دسترسی به وبینار نداشتم.
نتوانستم تا آخر وبینار حضور داشته باشم.
خانه مثل گور شده بود. همه جا تاریک بود.
خیلی بد است که سازمان برق هر روز تایم را عوض می کند و با ما دالی بازی می کند.
مگر ما مترسک سر جالیزیم سازمان برق؟
دلم می خواست گریه کنم.خونه خیلی تاریک بود. دراز کشیدم و از پنجره به آسمان زل زدم رنگ آبی آسمانی مایل به سفیدش را دوست داشتم. چشمانم برق می زد. خوب است که آسمان روشن است لااقل کمی آرام می شوم.
قبل از دراز کشیدنم و خانه ی تاریک و آسمان، خواهرم زنگ زد و خبری خوش داد.
فیلم مشاهده کردم. سردرد عجیبی ناگهان سراغم آمد و کلافه ام کرد.
الان که دارم می نویسم هم سردرد عجیب ادامه دار است.
این سردرد از کجا به سراغم آمد یعنی دارم مریض میشوم؟
خدانکند.
سالواژه: پیوستگی🦟
روز را با غزلی از دفتر چهارم مولانا شروع کردم و نگاهی به جزوه کلاس انداختم؛ و بیشتر از قبل در حیرت زبان و قلم این عارف در بیان مضامین عرفانی، آن هم به شیوهای تمثیلی، شدم.
همانطور که عطر خورشت قیمه با بوی لیموعمانی در فضای آشپزخانه پیچیده بود، وبینار «نویسندهساز» را گوش کردم و برنج را هم آبکش و دم کردم.
اگر بخواهی با دقیقترین زمانسنجها بسنجی، باز هم نمیتوانی؛طور که شرکت برق، رأس ساعت دو، انجام وظیفه میکند!
ناهار را در گرما و حرارت ناشی از نور خورشید و پختوپز، پیچیده در خانه، با دخترم خوردیم.
گرما کلافهام کرده بود. طشت آب سردی آماده کردم، پاهایم را در آن گذاشتم و نشستم به ویرایش و تکمیل قسمت دیگری از داستان «گل یخ».
چشمم که به جمال برق روشن شد، اول موبایلم را به شارژ زدم و بعد کولر را مهمان تن داغم کردم.
در جلسه دوم کارگاه پیشرفته نویسندگی خلاق حاضر شدم و از رهآورد استاد کلانتری بهره بردم.
کتابخوانی آخر شب هم اختصاص داشت به صفحات دیگری از «جان شیفته» رومن رولان.
و حالا، در امتداد سالواژهام، به تعهد گزارش نیک امروز هم وفادار ماندم؛ گزارشی برای ثبت و اشتراکگذاری با همراهان نیک امروز.
امشب اون مورچه قشنگم رو برای پیوستگی گم کردم نبود تو اموجیهام، مجبور شدم این کمر شکسته رو بزارم😁😁
#گزارش_نیک ۱۴۰۵/۶/۲
✍زری قوام
۱- امروز ساعت نه و نیم در یک هوای متبوع چشم گشودم.
۲- آزادنویسی، پی بردن به دلتنگیها.
۲- هوا کردن داستانک در کانال.
۴- شنیدن فایل وبینار، شنیدن شعر بهرام صادقی برای همسرش، آزادنویسب همراه با فایل وبینار با جملهی سرچشمهی همهی …، و نظرات استاد کلانتری در رابطه با کتاب و کتابخوانی.
۴- گذری بر کتاب گور و گهواره از غلامحسین ساعدی.
۶- وقت گذرانی با برادر جان.
۷- گشتی در تردیدار و دیدن ایدههای ناب نوشتن.
سرچشمهی همهی …
صبح پس از رسیدگی به زخم و برنامهی مراقبتی پای لپتاپ نشستم و تا برقها برود چندتایی اسلاید جلسه دفاعم را درست کردم. برای شروع خوب بود راضیام.
با خودم نامهنگاری کردم در تمرین کارگاه خودشفقتورزی خانم شیما صادقی.
داستان باله دریاچه قو از مجموعه داستان هیچکاک و آغاباجی را تا یکجاهایی خواندم. از کتاب مرزها و رابطهها هم چند صفحهای خواندم.
در وبینار نویسندهساز با کتاب 《راوی داستان های غمناک در شبهای بیمهتاب》بهرام صادقی و شعرش را بیشتر شناختیم. گزارشی از کتاب روزنویسی و گزارش نیک، پاسخ به پرسشها و ادامه نویسی با سرچشمهی همهی … ادامهی نویسندهساز بود. توی ادامه نویسی از سرچشمهی همهی خوبیها و بدیها به سرچشمهی چشمهی روستایمان رسیدم. صدای شهریار هم در سرم پیچید: 《 حیدربابا اوْزوْن گوْلسوْن ، بولاخلارون آغلاسین/ اوشاخلارون بیر دسته گوْل باغلاسین !
یئل گلنده ، وئر گتیرسین بویانا / بلکه منیم یاتمیش بختیم اوْیانا .》
به عنوان مشاهدهگر در یک جلسه گروه شرکت کردهام که بسیار مفید بود.
مراقبت شبانه از زخمجان. فردا بخیهاش را دکتر جان خواهد کشید.
کمی از ویتگنشتاین و رواندرمانی، ویتگنشتاین، پوپر و ماجرای سیخ بخاری و فریبکاری ذهن خواهم خواند و سپس خواب قطعه قطعه شب. چرا شب دردها را غلیظ میکند؟
شبتان پرنور
۱۴۰۵.۶.۲
قهرمانی
#گزارش_نیک
سالواژهام: ریلگذاری
از صبح با مامان پای تلفن نشسته بودیم تا بتوانیم نوبت دکتر بگیریم. کاش در ایران نمیخواستند همهٔ کارها به روز و مثلاً مدرن! بشود. یک نفر نبود که بشود با او دو کلام حرف زد؛ فقط تلفن گویا جواب میداد. آخر هم نشد نوبت بگیریم، مثل روزهای قبل.
رفتم خانه. در فکر بودم که برای ناهار چی بپزم که به فکر افتادم دوباره به اینترنت سر بزنم. اسم دکتر را زدم و بیمارستان جدید پیدا کردم. زنگ زدم. گفت تا ساعت یک، دکتر هست. به مامانم گفتم. سریع راه افتادیم. در خیابان بیمارستان ترافیک زیادی بود، اتومبیل را پارک کردم و بقیهٔ راه را پیاده رفتیم. آنجا که رسیدیم، دیدیم که پزشک مورد نظر یک بانوی پزشک عمومی است، در حالی که پزشک ما متخصص گوارش است. این فقط یک تشابه نام خانوادگی بود. اینترنت گولمان زده بود. در آن ترافیک و گرما، دست از پا درازتر برگشتیم.
به محض رسیدن به خانه، رفتم توی آشپزخانه و سریع کباب تابهای درست کردم. بعد هم ظرفها را شستم و آشپزخانه را تمیز کردم.
رفتم روی تخت کمی دراز بکشم که چشمم به کتاب «درد سیاوش»، که مدتی است دارم آن را بازخوانی میکنم، افتاد. کتاب را برداشتم و یک فصل از آن را خواندم.
برای شام ماکارونی درست کردم.
آزادنویسی کردم.
عصر پروسهٔ پیداکردن پزشک ادامه داشت تا اینکه پزشک دلسوز مامان لطف کرد و با پزشک دیگر هماهنگ کرد و رفتیم بیمارستان. خیلی شلوغ بود. نوبت گرفتیم و منتظر ماندیم. حدود دو ساعت منتظر بودیم. در این فاصله سیوپنح صفحه از کتاب «نام من سرخ» را خواندم. بالاخره نوبتمان شد. چه پزشک خوب و باوجدانی بود. با دقت به حرفهایمان گوش داد و توصیههای لازم را کرد.
یکی از روزهای بدم بود. یک نشخوار دائمی، یک خشم دارد تمام مرا میخورد. انگار یک لایهی نفوذناپذیر سد راه نفس کشیدنم میشود. از کجا فعال شد؟ از یک رفتار. یک رفتار به من احساس بیدفاع بودن داده. یک ترس. وگرنه همه چیز داشت خوب پیش میرفت.
شرکت بخشی از مزایایی که باید پرداخت میکرد را تبدیل کرده به ارزاق، روغن، ماکارانی، رب، حبوبات، گردو. معلوم نیست کدام طلبش را با معوقات ما تاخت زده مثل گله جمع شدیم زیر آفتاب، کنار کانکس رانندهها، محوطه پارکینگ شبیه خیابانهای شوش و مولوی شده که گاریها از وسط خیابان تردد میکنند. چرخهای دستی پر و خالی میشود. هرکس چیزی از گوشهای میگوید. حوصله ندارم منتظر بمانم با جان کاندن خودم بستهها را تا ماشین میرسانم.
رک و پوست کنده به مدیرم گفتم حرفش با عملش یکی نیست. فکر کنم تازه دوزاریش افتاد که چرا یه مدته به شدت تو قیافهم.
جلسه کوچینگ داشتم. با تأخیر شروع شد. برای منتورینگم باید یک جلسه ۴۵ دقیقهای ضبط میکردم. هر کاری کردم ۵۷ دقیقه شد یک جلسه دیگه هماهنگ کردم.
به جلسه نویسندگی خلاق پیشرفته نرسیدم. یعنی فقط اول و آخر جلسه بودم.
بروم کمی کتاب بخوانم شاید کمی نیک شوم
—آزادنویسی کردم.
—نامه نوشتم.
—پادکست گوش کردم.
—از بیلنگر خواندم.
—دوباره آزادنویسی کردم.
—شعر خواندم.
—در نویسندهساز شرکت کردم.
—آنافورا نوشتم.
—در وبینار شیما شرکت کردم.
—با خواهرم دربارهی موضوعی که ذهنم را مشغول کرده است مشورت کردم.
—مطالعهی نبرد هنرمند را ادامه دادم.
—پستم را هوا کردم.
| گزارش: اندر رمانِ سبکنزدهم
_ورزش کردم.
_آزادنویسی کردم.
_به رمانم سر زدم که چند روزی میشد خاک گرفته بود آن ته مهای لپتاپ. دستی به رویش کشیدم. بیچاره چهقدر حرف داشت برای زدن. هیچی هم نمیگفت که «ای دختر. بیا بهم سر بزن. من این گوشه دارم میپوسم.» فقط ساکت و آرام نشسته بود تا بروم سراغش. بله. امروز رفتم و دلتنگی این چند روز را از دلش در آوردم. دخترکم بیصدا بود. حالا باید صدایش را بخوابانم. حرفهایش توی گوشم است. وقتی به سراغش میروم، به لایهی واژهگانیش دقت میکنم. اینکه آیا توی سبک از لحاظ واژهگانی به درستی پیش میروم؟ آیا این واژه به سبک رمانم نزدیک است یا به زور واژه را افزودم؟
_سبزی پاک کردم و ظرف ها را شستم.
_حالا به خیلی چیزها فکر میکنم که توی گزارشم جا نمیشود. شاید هم دارم بلوف میزنم اما نمیزنم. خودم که میدانم بلوف نیست.
_عصری انیمیشن «دنیای دیگر»* را دانلود کردم. اولش را دیدم، کیوت بود. حالا باید بشینم ببینم این کیوت محض را.
_جلسهی دوم دوره پیشرفته نویسندگی خلاق را شرکت کردم. از قائد دانستم و باز مرا شیفتهی خودش کرد. سبکی که دارد فقط مخصوص خودش است. خودِ خود قائد. اصلن مو نمیزند با قائدی دیگر. اگر متن بینام و نشانی ازش بخوانم، احتمال اینکه متوجهش شوم، بسیار است با اینکه چند تا متن و جستار و مقاله ازش خواندم.
_اگر روزی به نرفتن به اینستاگرام فکر نکنم، حالم بهتر است. مثل دیروز که حتا توی نوتم ننوشتم روز چندمم. و بعدش هم فکر رفتن و نرفتن هم نکردم. اما خب امروز یه کم یادم آمد و ترس افتاد اما خب آنقدری نبود که بخواهم رویش مانور دهم و ذهنم را درگیر کند. میگذرد. این حسها هم میگذرد.
Another World 2025*
https://t.me/elireine
صبح بیدار شدم بر خودم و جد آبادم سلام کردم و یاد تماس دیشب افتادم که عزیزی از بستگانم به دیدارم میآید. بعد از حمد و ثنای آفریدگار نوشتن را آغاز کردم چند خط نوشتم و به پیادهروی رفتم. همهی آداب استقبال و پذیرایی از مهمان را آماده کردم. با آمدنش در صبح شاد شدم و در برش نشستم و از صحبت او لذت وافر بردم و با هم صبحانه خوردیم. به تعهدورزی وفادارم و نمرهی امروز را هشت فرض کردم. خوابنامهای برای یادداشت روزانه آماده کردم. به داستانی که در دفترم مینویسم و خطخطی میکنم یک شخصیت اضافه کردم. از سرعت گذر ایام عبرت میگیرم. ببخشید مهمانم را تنها نمیگذارم با احترام به خوانندهی محترم خدانگهدار به کانال تلگرام من سر بزنید خوشحال میشوم.👇
https://t.me/notetoday1
_ سال واژهام: واقعیت
_ من معمولن گزارش نیک هر روز را فردای آن روز می نگارم. اما از آنجا که میدانم فردا سرم زیر پایم خواهد بود، ترجیح میدهم اندکی دیرتر چشمهای خسته و سوزاندم را روی هم بگذارم و چند سطری بنویسم.
_ امروز صبح اول وقت نوبت دکتر داشتم. برای گرفتن مشاورهی پزشکی جهت انجام عمل جراحی رفته بودم. اندکی از خودم شاکی شدم که چرا چند ماهی امروز و فردا کردم.
_ چند ساعت کار متمرکز و با کیفیت داشتم بهعلاوهی یک جلسهی کاری.
_ در وبینار شاهین عزیزمان شرکت کردم.به شیطنتهای استاد خندیدم. از نوع برخورد او با عبارات بسیار لذت میبرم. در ضمن داستان « امید آقا» را هیچکس نمیتواند به زیبایی او تعریف کند.
_ چند سطری کودکانهنویسی کردم تا ذهنم آرام شود. سپس چند نفس عمیق کشیدم.
_ فردا عازم یک ماموریت دو روزه به قزوین هستم. وسایل مورد نیازم را جمع و جور کردم.
_ روی عبارت « جمع و جور » مکث کردم. راستی چرا تا کنون متوجه زیبایی این ترکیب نشده بودم؟
_ در جلسهی چهارم زبان شرکت کردم.
_ روز خوبی بود. خسته اما امیدوار به بستر می روم.
گزارش نیک ۱
ایدهی گزارش نیک از اول برایم بسیار جذاب بود. اما مدام به این فکر میکردم من که کار خاصی در طول روز نمیکنم. چه بنویسم؟
اما خود این قضیه، برایم تبدیل به انگیزه شد. حال که مینویسم، باید روزم را مفیدتر بگذرانم. باید کاری انجام دهم تا دلیلی باشد برای نوشتن گزارش نیک.
امروز «خسرو خوبان» را تمام کردم و در فکر بودم که چه کتابی را شروع کنم، که دیدم استاد نسخهی بدون حذفیات کتاب «ملکوت» را در کانال تلگرام قرار داده. پس شروعش میکنم.
جلسهی دوم کلاس «نویسندگی خلاق پیشرفته» برگزار شد. با «جستار» آشنا شدم. همیشه دوست داشتم معنی دقیقش را بدانم. جلسهی امروز بسیار کمک کرد.
جستاری از «محمد قائد» توسط استاد خوانده شد. فوقالعاده بود. با خودم فکر میکردم روزی میرسد که بتوانم اینگونه بنویسم؟
استاد تمرینهای همسفران را نیز خواندند. همزمان به نوشتهها نگاه میکردم. انگیزهای شد که تمرینم را تکمیل، و به نوشتههای بچه اضافه کنم.
فصل اول سریال «شوگر» را تمام کردم. برایم عجیب بود پس از شش قسمت، سبک علمی-تخیلی سریال نمایان شد. یادم باشد از استاد بپرسم که بهتر نبود کمی زودتر این جنبهی سریال به بینندهها نشان داده میشد؟
امروز نتوانستم در وبینار شرکت کنم. فایل ضبطشده را دانلود کردم تا پیش از خواب گوش کنم.
با چندنفر از دوستان همکلام شدم. سعی کردم میان دونفر که مشکلی پیدا کرده بودند، میانجیگری کنم. تا حدودی ثمر داشت.
نمرهی روز: ۸ از ۱۰
امروز با دوستم قدم زدیم، حرف زدیم، کفشهایمان را درآوردیم و روی سنگفرشها و چمنها راه رفتیم. زیر آبپاشهای پارک ایستادیم، سلفی گرفتیم، خندیدیم و از هم جدا شدیم.
دوستم رفت خانهشان و من رفتم خانهی خاله.
با دخترخاله دراز کشیدیم، حرف زدیم، چای خوردیم، ناهار خوردیم و از هم جدا شدیم.
دخترخاله رفت مصاحبهی کاری و من با خاله آمدم خانهی خودمان.
خوابیدم، خانه را جمع کردم، ظرف شستم، غذا پختم و برای ادمینیِ داوطلبانهی یک کانال، دنبال منابع گشتم.
https://t.me/meslenafas
سال واژه: ثمربخشی
چند جمله از کتابچه ادامهنویسی را ادامه دادم این ادامهنویسیها را اگر ادامه دهم به جاهای خوبی میرسم.
مجموعه شعر پیادهروی با ماه خانمگلی موعودی را خاندم و بسیار حظ بردم.
اینترنت ناتاراز باعث شد وبینار نویسندهساز را پر از قطع و وصل ببینم و عصبانیت خود را با چند فحشِ خوداختراعی ابراز بنُمایم.(حتمن ُ را تلفظ کنید)
چندصفحه از ملکوت بیسانسور را خاندم از این آزادی بیسانسوری احساس چگوارابودن بهم دست داد.
یک سریال غیرایرانی درپیت دیدم و کمی حس پشیمانی دارم قبلن این حس را نداشتم.
کمی انگلیسی خاندم.
https://t.me/sohahashayeb
حلزون جان شبیه یویو شدی امشب
سالواژهام نوگرایی
پیرو گزارش نیک دیروز، به استحضار میرساند که تنفرسودگی بسیاری در بندبند تنم زوقزوق میکند. با این حال دلم شعر خواست و فیالمجلس مداد H.B را از قلمدان بیرون کشیدم و روی کاغذ رقصاندمش. حاصلش چهار پاره نوشتهی شعرگون شد که در دفتر پربرگم نشاندمشان.
دلم لک میزند برای شعرماهی. ولی بماند برای فرصتی مناسبتر. فعلا خودجوشانه ابیات نامنظمی را به نظم میکشم.
بعد از گزارش نیکم و قبل از خواب، با «نیمهی تاریک ماه» همرنگ میشوم.
لازم به نوشتن نیست که سپاسگزار بودنم.
نشانی دفتر پربرگم 🍃
https://t.me/asaremoaser
– این سومین روز است که کلاغی ساعت ۶ صبح میآید دم پنجرۀ اتاقم و به سیم کولر نوک میزند. میخواهد سیم را پاره کند. هر چقدر به شیشه میزنیم یا پَرَش میدهیم تاثیری ندارد. چند دقیقهای میرود و بعد دوباره مغرورانه برمیگردد. از دستش حسابی عصبانیام. کاش تفنگ داشتم و یک گلوله حرامش میکردم. اصلا به این فکر نمیکند که اگر سیم آسیب ببیند، اولین کسی که میرود هوا خودش است؟ چه گناهی کردم که هر روز صبح بهخاطر یک کلاغ نفهم باید از خواب بپرم و کل روز سردرد بگیرم؟ چه مملکتی است که در آن کلاغ هم زورآزمایی میکند!
– صبح یک سر رفتم بانک. خانمی بغلدستم نشسته بود که با تلفن حرف میزد. به حریم شخصیاش احترام گذاشتم و کوشیدم به حرفهایش گوش ندهم. واقعا کوشیدم. جدی میگویم. وسط حرفهایش بهیکباره فریاد زد و گفت: «بره گم شه مرتیکه لواطکار، میتونم حکمشو دو برابر کنم». گوشهایم تیز شد. موضوع از چه قرار است؟ چه کسی لواط کرده؟ این خانم چه کاره است؟ میخواستم از حرفهایش به پاسخ سوالاتم برسم که همان لحظه مادرم شروع کرد به صحبتکردن با من. سعی کردم به هر دو نفر گوش بدهم اما نشد. چند دقیقه بعد، خانم گذاشت و رفت و من ماندم و چراغ روشن فضولیام که همچنان چشمک میزند.
– برگشتم خانه. کمی استراحت کردم. البته کمی بیشتر از کم. آزادنویسی انجام دادم و به وبینار نویسندهساز رفتم. مرددم که دورۀ شعر را ثبتنام کنم یا نه. حتما باید تا فردا تصمیم قطعیام را بگیرم.
– با هزار بدبختی و تنفر اسکریپت یوتوب را نوشتم. وسطش چند بار منصرف شدم و فایل را بستم اما باز خودم را مجبور کردم که ادامه بدهم.
– دو ویدئوی یوتوب را برای دوستم سئو کردم و تنظیماتش را انجام دادم.
امروز نرسیدم کتاب بخوانم. شاید آخر شب چند صفحه «سنگ صبور» خواندم.
از توجه شما سپاسگزارم.
امروز بزرگترین کار نیکم تحریم اینستاگرام بود. انگار که تحریمهای همه جانبه بیرونی من را جوگیر کرده باشد، دیشب در اقدامی جسورانه به خودم قول دادم اصلا اینستاگرام را باز نکنم. کاملا هم موفق بودم و اثرات آنرا دیدم. آنقدر فکرم منظم شد که هر کاری دوست داشتم کردم. روزم پرتر از همیشه بود. صبح با یک دعای آرامشبخش نیمساعته ذهنم را پاک کردم. بعد یک فصل از رمانم را تمام کردم. ذهن آرام اجازه داد تا با اقتدا به استاد، در کامپیوترم بخش «ذهن دوم» را باز کنم. دستهبندیهای کتابهای خوانده و نخوانده، ایدههای داستانی و واژههای جالب اولین بخشهای این فولدر هستند. آنقدر برایم جالب بود که وقتی به بخش ایدههای داستان نگاه کردم فهرست بلندی شد که تا قبل از این بین کاغذهای مختلف پراکنده بود. حالا نیاز به برنامه دارد تا آنها را اجرا کنم.
دو کتاب هم خواندم. ادامه «نیمه تاریک وجود» که البته بار دوم است که آنرا میخوانم، با این هدف که برای کلاس هفته بعد آماده شوم. رمان «همسایهها»ی «احمد محمود» را دوباره از اول شروع کردم. دفعه اول تمام نشده بود. اما برای با دقتتر خواندن دوباره سی صفحه از آنرا خواندم. این بار همه کلمههای جالب آنرا در دستهبندی تازه احداث کامپیوترم تایپ کردم. چقدر این کتاب نثر جالبی دارد. ساده، خودمانی، بدون چارچوب و پر از کلماتی که من تا به حال آنها را ندیده بود. گشتن دنبال معنی کلمات آنها در واژهیاب یکی از تفریحهای امروزم بود.
حبس صوت: گرامافون (با هم میرویم قهوهخانه امان آقا که به حبس صوت گوش دهیم.)
چاچولباز: حقهباز، گزافهگو (چنان چاچول بازه که همتا نداره.)
وبینار نویسندهساز هم برایم از این جهت جالب بود که با سرگذشت «بهرام صادقی» آشنا شدم. اینکه شعر هم داشته، آن هم چه شعری.
و خاتمه روزم باشگاه بود و یک ورزش عالی.
باشد که در مسیر سالواژهام «بیشنویسی» بیشتر از گذشته رستگار شوم.
گزارش نیک “1405/5/2″ شهریور. روز دوشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”عقربکشی” از شهریار مندنیپور را خاندم و کلمهبرداری کردم.
نویسندهساز شرکت کردم.
بیشترین بخش روزم به تمرین نویسندگی خلاق پیشرفته گذشت. اول فصل اول انتخاب کردم. بعد دیدم جلو نمیروم. رفتم فصل دوم. دیدم کلمههایی ندارد که بشود کاری کرد. رفتم صفحه اول فصل انتخاب کردم. این تمرین خیلی به سختی انجام دادم.
کلاسم که نویسندگی خلاق پیشرفته نصف شرکت کردم. برق رفت.
https://t.me/speechoff
صبح رفتم آزمایشگاه و سلولهایم را زیر میکروسکوپ دیدم و دیدم که اصلاً حالشان خوب نیست. خیلیهایشان مرده بودند و تکهپارههای سلول و سلولهای مرده شناور بودند توی محیط. آن زندهها هم قیافهی خوبی نداشتند. چه شد آخر؟
ادامهی کارهای تستم از دیروز را انجام دادم. میدانستم احتمالاً با این وضع جواب خوبی نمیگیرم. محلول را ریختم و گذاشتم تا چند ساعت بماند و آمدم اتاق دانشجوها.
تا ناهار دو ساعتی درس خواندم. راضی بودم. دربارهی موضوعی با جزئیات خواندم و بهتر فهمیدمش.
رفتیم ناهار و برگشتیم و جواب تست را خواندم.
جواب نداد. میدانستم. سلولها اصلاً از قبل از تست مرده بودهاند.
ناراحت بودم. میدانستم که در کار این چیزها پیش میآید ولی خب باز ته دلم ناراحت بودم که بعد از ۶ بار تکرار کردن هنوز جواب نگرفتهام و تازه سلولها هم از بین رفتهاند. این یک بار که فکر میکردم دیگر خود تست مشکل ندارد سلولها اذیت کردند.
رفتم اتاق و لپتاپ را باز کردم. حوصلهی درس خواندن نداشتم. هزار تا چیز توی ذهنم بود. افتاده بودم به سرزنش ذهنی. که تو حواست نیست و اگر فلان میکردی اینطور میشد و آنطور نمیشد و این حرفها.
تازه از موضوعی که صبحش میخواندم حرصم گرفته بود. میگفتم این کارهای سادهات مانده، بعد تو میروی زیر و بم یک موضوع را درمیآوری و چند روز دربارهاش میخوانی؟ حالا به چه دردت خورد؟
اول خواستم بنویسم که نه، کار است و پیش میآید و من تلاشم را کردهام و غصه نخور. بعد ولی گفتم بگذار همان سرزنشها را بنویسم.
خلاصه شروع کردم به نوشتن و غر زدن.
وقتی غرها را مینوشتم خیلی مسخره به نظر میرسیدند. آبکی بودند. توی ذهنم خیلی قدرت داشتند، ولی روی کاغذ شر و ور بودند. اصلاً عمیق خواندن یک موضوع چه ربطی داشت به خراب شدن تستها؟ جای آن را نگرفته که.
حالم بهتر شد. وسایلم را جمع کردم که بروم. موقع رفتن محمدجواد را دیدم. داشتیم خداحافظی میکردیم ولی خواستم با او هم دربارهی این موضوع حرف بزنم.
از این گفتیم که گاهی وقتی کار در کوتاهمدت جواب نمیدهد شک میکنی که واقعاً درست است؟ واقعاً باید اینقدر وقت میگذاشتم برایش یا وسواسی شدهام؟
یک روز دربارهی این بحث هم مینویسم.
حالم خیلی بهتر شد. هم نوشتن و هم حرف زدن سرحالم کرد و آمدم خانه. اگر نمینوشتم و حرف نمیزدم تا آخر شب درگیرش بودم و حالم بد بود.
https://t.me/f_mahmudpur
از صبح توی برقم. هوس سبزیخوردن کردم خریدم. نشستم پاک کردم. یک جعبه گوجهفرنگی خریدم. خیس کردم شستم. خورد کردم. میکس کردم. دیگر چه کردم؟
گذاشتم بپزد تا به سُس تبدیل شود. املت، استامبولی، کنار بادمجان و کنار مرغ و دیگر کجاها استفاده میکنم؟
هنوز نیمی از بادامها پوست گرفته نشده، گردو هم اضافه میشود. هفتهی اول ماه که پول توی کارت است، میخرم و میخرم تا موجودی صفر ریال میشود.
هی، هی روزگار چه به روز ما آوردی. روزگار یا آدمها؟ حالا هر چی.
دو قسمت از سریال صد سال تنهایی را میبینم. اگر بیماریِ بیخابی و فراموشی سراغ من بیاید چکار میکنم؟ فقط میخانم و مینویسم تا چشمانم کور شود.
هزار کلمه تایپ میکنم. از خانمی مینویسم که امروز در پارک با من گفتگو کرد. روانشناس بود. از خوش تیپی و جوان ماندن چهرهام تعریف کرد، (خودش چاق بود)گفت:
«کار خوبی کردی مجرد ماندی.»
از حرف نشنوی بچهها و دردسرهایشان گفت. خاست مدیتیشن بیاموزاند، گفتم سالهاست یوگا تمرین میکنم بلدم.
گفت: «تا میتوانی تنفسهای پنج ثانیهای بکش.»
در نویسندهساز استاد از کتاب
«راوی داستانهای غمناک در شبهای مهتاب»
سخن گفتند. یادداشتها و اشعار منتشر نشدهی بهرام صادقی است. شعری که برای همسرش سروده را استاد خاندند.
ادامهنویسی میکنیم با:
سرچشمهی همهی لذتهایم در گدازههای آتشین دستان و لبهای او میجوشد و میروید و میبوسد و میگوید و میرُوبد.
سرچشمهی همهی نفرتهایم در تاریکیهای ذهن و یخچالهای قطب شمال و زمهریر زمستان و فوارههای قندیل بسته و مغزهای منجمد و گوشتهای یخزدهی برزیلی میزارد.
در چند کتاب پرسه میزنم. گاوخونی، زنبورک، خلاف زمان، ذهن فریبکار من.
ویس کارگاه «دستورزبان تصمیم» را دوباره میشنوم تا تمرین جلسهی سوم را بنویسم.
قبلی یه جمله نداشت لطفاً اینو بزارین. تشکر
#گزارش_نیک ۱٠۴
۱ _تکمیل رنگ آمیزی عنییه چشم قهوه ای(رشد خلاقیت)
۲_چند قسمتی از سریال پاکستانی رحمت(ورود به دنیای سینما).
۳_وبینار نویسنده ساز(نزدیکی با نویسندگی)
۴_قسمت جدید سریال دختر امپراطور.(ورود به دنیای سینما)
۵_کمی پیام دادن با نرگس(ارتباطی انسانی حتی کوتاه)
۶_مطالعه شعر های بیژن جلالی و شعر های همکلاسی سابقم نسرین(ارتباط با زبان و ادبیات)
۷_چند ساعتی را بی دلیل گریه کردن و احساس غم در زندگی حتی وقتی جوانی.(تخلیه درد در فشار)
۸_جست و جو در اینستاگرام.(استفاده از فضای مجازی)
@Maryamwriter_2
عادت میکنی گاها به بی عادتی ها
امروز بعد از مدت ها که عادت داشتم ساعت 7 شب او را در آغوش بگیرم
با همه دردی که بود انتظار را مزه مزه کردم و صبر کردم تا ساعت 9 برسد
قرار صبح فردا راهم کنسل کرد کنسل به فارسی چه میشد؟ آهان لغو .
خلاصه داشتم گزارش نیک مینوشتم که سرش را آورد در صفحه گوشی
گفت در آخر در همان آغوش همه چیز را از یاد میبری مگه نه
بدون تعارف و کمی مکث گفتم نه
منتظر ماندن برایم سخت است یادم هم نمیرود
خواندنهای روز
شب هول
نیمه تاریک ماه
اختلال آگورافوبیا
نوشتنهای روز
آزاد نویسی صبحگاهی
ادامه نویسی در وبینار
گزارش نیک
مزههای روز
هندوانه سرخ
ساندویچ خانگی
شلیل سبز و سفت
تصویرهای زیبای روز
موهای مامان
باغچهی آرام
چشمهای آبی بابا
بوهای خوش روز
بوی کتاب تازه
بوی عدسپلوی داغ
بوی کرم مرطوب کننده
انرژی بخشهای روز
پیاده روی
ایوان نشینی
خودشویی
۱۴۰۵/۶/۲
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
مفیدترین کار امروزم تلاشم بود. به خودم ثابت کردم میتونم. با اینکه شاید ماهها طول بکشه نتیجهی تلاش امروزم رو ببینم. و صد البته اینکه باید استقامت داشته باشم و با همین فرمون ادامه بدم و خسته نشم. باید هر روز دوباره از صفر شروع کنم و تا شب تلاش کنم. اگه بخوام به روزهای قبل یا روزهای بعد فکر کنم قطعا شکست میخورم. شاید انقدر آدمها رو که صبح بدو بدو میرن سرکار و عصر بدو بدو برمیگردن خونه رو با چشمام قضاوت کردم و تو دلم مسخره کردم این بلا سرم اومده. این واقعا از بدیهای قضاوت کردنه. ذهن پارهسنگ برمیداره و معیار نامرتبطی میشه مبنای مقایسه و بچرخ تا بچرخیم و چرخ هم میچرخونه.
گزارش نیک ۱۰۴ فرح
✍️روزانه نویسی سهم صبحگاهی
✍️أشپزی: دیشب ماهیچه پختهام و امروز باقلی پلو میپزم تا کمی برای مادرم ببرم. سالاد الوویه هم دختر درست کرده ، که کمی هم برای مادر میبرم.
✍️چرخیدن در فیسبوک و تلگرام دوستان و خواندن مطالب.
✍️ در کانال فرحنامه داستان راننده اسنپی که جانباز بود را گذاشتم.
✍️ رفتن به خونه مادر از کارهای نیک این روزهای منه
✍️کمک به حمام کردن مادرم.
✍️استراحت در خانه، نوشتن روزانه نویسی سهم عصرگاهی و نوشتن گفتگوهای با رانندههای اسنپ. هر کدام داستانی دارند. و تقریبن گاهی چندین صفحه آزاد نویسی منو شامل میشود.
✍️شرکت در وبینار پر از شعر و نثر و نظم و فان و خنده نویسنده ساز که واقعن امروز بهش نیاز داشتم. روزهای حمام مادرم خیلی حس خوبی ندارم. از اینکه انسان اینقدر ناتوان میشه را بر نمیتابم. حالا چه برتابم و چه برنتابم همین که هست. باید تحمل کنم. و میزان تابآوریم را بالا ببرم.
سوره یاسین آیه ۶۸ ( و به هرکس عمر طولانی دهیم، او را در عرصه آفرینش ( به سوی حالت ضعف ، سستی، نقصان و فراموشم ) واژگونهاش میکنیم، (و به ناتوانی کودکیاش باز میگردانیم) پس آیا اندیشه نمیکنند؟
✍️خواندن کتاب “نوشابهی زرد” از منصور ضابطیان که سفرنامه او به کانادا بود.
✍️حلزون مدرسه نویسندگی هم مثل من کم آورده و در خود فرو رفته.
گزارش نیک
امروز اولین روزیه که گزارش نیک مینویسم و نمیدونم روندش چطوریه و بهتره چی بنویسم فقط سعی دارم چیزهایی که از روزم یادمه رو ثبت کنم.
امروز در تمام مدتی که تو اتوبوس ایستاده بودم و مدام حواسم بود که دسته گل کناریم نره تو چشمم، به این فکر میکردم که تابستون حتی یه ذره هم شبیه به برنامه ریزیم پیش نرفت.
از شش صبح میزنم بیرون و نه شب با این وضع اسفناک میرسم خونه. وقتی میرسم هم فقط وقت میکنم به یه سری کارهای سطحی برسم. واقعیتش غذاهای آقا رحیم، آشپز محل کارم اونقدرا تعریفی نیست، ولی تو این مدت بهش عادت کردم. من برخلاف همه کارکنان اونجا غذای روز دوشنبه رو بیشتر از هر روز دیگهای دوست دارم.
امروز تو زمان استراحت چرت نزدم و جلسه بازخورد دوره نویسندگی خلاق رو گوش کردم و در کمال ناباوری نوبت به نقد متن خودم رسید. خودم میدونستم تمرین رو خوب انجام ندادم. چون هم خود جلسه رو تو راه گوش داده بودم هم تمرین رو بین جمعیت زیاد نوشته بودم. برخلاف همیشه به خودم گفتم فرستادن یه چیز بد بهتر از هیچیه، ولی خب انگار اینطور نیست، چون خیلی از خودم ناراحت شدم.
فاصله گرفتن از نوشتن و خوندن ناراحتم میکنه اما فعلا مجبورم باهاش کنار بیام. تو راه برگشت دلم میخواست نیم ساعت آخر فیلم خوشههای خشم رو ببینم اما بسته اینترنتم تموم شد و با هر تلاشی رمز پویا برام ارسال نشد که دوباره تمدیدش کنم، پس با هندزفریم که همیشهی خدا فقط گوش سمت راستش سالمه موزیک گوش دادم.
هنوز انگشتهایم رنگیست
-سالواژهام: تدریس.
-صبح الباقی نقاشیها را رنگیرنگی کردم.
-کاغذ a4 را به ۴ قسمت تقسیم کردم. از طول. هر دو تا یک سربند. هر سربند یک نقاشی. چسباندمشان.
-طرح درس جلسهی آخر را نوشتم.
-بلاخره لیست کارها تیک خورد. نفس راحتی کشیدم.
-گزارش نیک رنگیام را نوشتم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
سالواژه/فصلواژه: خورشید
۹_۲ ظهر
صبحم با باز شدن سر کیسهی زخم ها شروع شد. نتیجه این شد که فهمیدم چه آدم متفاوتی هستم.
۲_۵عصر
جلسهی بازخورد دوست داشتنی روزم را رنگی کرد.
۵_۷عصر
با مامان سری به پارچه فروشی زدیم و برای من پارچه خریدیم. بالاخره فهمیدم مامان هم علایقی دارد. برق چشم هایش موقع لمس پارچهها دیدنیترین صحنهی روزم بود. بعد با دوستم بیرون رفتیم و در شهر پرسه زدیم.کلی حرف داشتیم. حرفهای بیخود و حال خوب کن. از کارتون موردعلاقهی بچگی گرفته تا تحلیل شخصیتی آدمها. طبق معمول با چند تا آشنا هم برخورد کردیم. یکی از بدترین مشکلات زندگی در شهرستان.
اضطرابم هم کمی برگشته بود اما توجهی نکردم. مهم این است که اجتنابم کامل از بین رفته.
۷ الی آخر
تصمیم داشتم شبم را با تماشای فیلم یا خواندن کتابی به سر کنم ولی واقعا حوصلهاش نیامد. کمی مطالب صبح را مرور کردم. مغزم این روزها انگار خستهتر و خاموشتر است.حتی خلاقیتم هم پشت در بسته گیر میکند. امیدوارم زودتر دوباره انسان عادیی شوم.
نمیدونم چرا چند وقتیه دردهای مختلف به جونم افتاده و دست از سرم بر نمیداره.
با کمردرد روز رو شروع کردم و دندون درد هم به او پیوست.
بعدازظهر بدو بدو دندونپزشکی رفتم. دندونپزشک عزیز به صورت مودبانه گفت: « دندونتان دندون گرازه»
چکار کنم کادوی پدر خدابیامرز ه. بعد از سه یا چهار آمپول تونست ریشههای ناکجاآباد را بکشه.
الان هم دردش شروع شده البته مسکن را خدا نگه داره عالیه.
فردا امیدوارم حالم خوب بشه، وبینار شرکت کنم و مهمتر از همه شعر ماهی که دوره مورد علاقه منه. استاد شاهین با خواندن شعرهای متنوع و عالی انسان رو به رویاهای شیرین و دلنشین میبره.
بریم به سوی شعرماهی
در ابتدا ازتون ممنونم که چند وقتی ست طرحهایی به ابتدای هر صفحه گزارش نیک اضافه می کنید که من عاشقشونم ، بسیار مفهومی و گیراست.
خب امروز روز نیکی بر من گذشت ازین بابت که تصمیم گرفتم لپ تاپ جدیدی بخرم (البته هنوز به دستم نرسیده) کلی ذوقشو دارم چون به نیت جدی و مصمم نوشتن و استفاده بهینه از اوقات قهر برق خریداری شده.
خلاصه جناب کلانتری هر چی تو وبینارها میگن من گوش و هوش میدم باشد که رستگار شوم.
با فرزند تازه متولد شده هنوز کنار نیامدم . برایم فضای جدیدی ست ولی به محض اینکه حرفی برای گفتن داشته باشد به حضور معرفی می گردد.
با توجه به ساعتها مچ اندازی و کشتی گرفتن با کتاب رضا مشایخی و دیدن قیمت اجناس و در نهایت خرید یک دستگاه لپ تاپ آن هم به صورت قسطی( روم به دیوار) بازم خوب موندم!
نمره م هشت
مانیتور به طرز عجیبی به مشکل خورد. برای خودم خیلی عجیب بود که چطوری این اتفاق افتاد. خدا را شکر سریع مانیتوری جایگزین شد و تنظیمات هم به لطف منشی و خدماتی کامپیوتربلد انجام شد. امروز مجبور شدم نامهای بنویسم که دوست نداشتم. هرچی فکر میکنم جابهجایی کاری الان برایم ممکن نیست.
حوصلهی برای یک سفر جدید نیست.
خیلی باید بیشتر برای خودم وقت بگذرام. احساس میکنم یکجوری برنامهام بهم ریخته. هرچند همه چیز روبهراست. ولی معیارهای بالاتری برای روزم میخاهم. نتیجه تلاشهایم آنچه نیست که میخاهم. اضافه کردن هر کار جدیدی، وقت میطلبد و انرژی و چقدر کارهای نکرده بسیار.
مطلب جدید ژورنالینگ را خاندم. وبینار امروز مثل همیشه خوب بود. از شعر گفته شده و خانده شد.
هزارکلمهنویسی را انجام دادم. ولی به نوشتن بیشتری نیاز دارم. حق مطلب هنوز در هزار کلمه ادا نمیشود.
به استقبال چالش جدید شعر میروم.
سالواژهام:پژوهشیدن
-اقدام: فعلن فقط خاندن فصلی «از خجالت مردن»*
صبح تا قهوه پختم ساعت شش شد. به هوای ایستگاه رقص رفتم اسکای روم. حکایتِ حسنی و جمعه به مکتب. دیدم فرداست. همیشه همینطور میشود. روزی که نباید زودبیداری و باید دیربیدار. خاببمان حتا.
من و دن کیشوت. امروز به زور نخاندم. خاندم و خودم را بلنداندم. عامدانه. میدانم معتادم و یکهو به خودآمدنی میبینم تاریکیست و وقتِ خاب. نه تکلیفی و نه نوشتنی.
ورزش هر روز پارهکنندهتر است. آن لحظهای که حس کردم دستم فلج شد و حرکت را رفتم عجب کیفی داشت.
فردا رزروم، به تخت میخکوب شدن.
از ترس پریودی و ماندن از تکالیف تقسیمشان کردم.(منِ دقیقه نود و نهی) نرم نرم، امروز هم بخشی را انجامیدم. میگفت خلاقیت و کیفیت اینگونه بیشتر جلوه میکند. از صورتفیگورهایم که راضی بودم. از آرامش و استرسنداری هم.
دلم گریه میخاهد. زیاد. بخشی از وقت را به الکی بحثها میدهم. حرصیها. همیشه میگویم مهم نیست. به همه میگویم مهم نیست. به او که میرسم مهم است. نمیتوانم کنار بیایم. از شاکی بودن هم خسته و شاکیام. از اینکه کسی بخاهد درستم کند متنفرم. در جنگ با او و خودم میمانم.
https://t.me/ReyhaneRabani