گزارش نیک ۱۱۶: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«زندگی یک کلمه است: بازی

عشق یک کلمه است: بازگشت

انسان یک کلمه است: فراموشی

تو یک کلمه‌ای: روشنی»
-عباس مهیاد، آرامش در سایه‌ی گل سرخ، ص۱۴۶

در سلسله‌‌‌فرسته‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

13 فروردین 1405

13 فروردین 1405

71 پاسخ

  1. نمره روز ۷ از ۱۰
    ۱.کرونا گرفتم. نمیدونم الان خوشحال باشم که توی روز تعطیلم کرونا گرفتم مجبور نیستم با این وضع برم سرکار یا ناراحت باشم که روز تعطیلم حروم شد
    ۲. یه دل سیر خوابیدم و ساعت دوازده ظهر بیدار شدم
    ۳. روزم رو با هزیان نویسی شروع کردم. چند روزه که این تمرین قدیمی به داد مرض خودکارجویدن رسیده. هروقت نمیتونم ایده‌ی شعرمو پروش بدم دست به دامن هریان نویسی میشم. بوکسور میکنه کلماتمو.
    ۴. تمرین شعر امروزم کمیتش کم بود ولی کیفیتش خوب بود.
    ۵. چند شعر از هوشنگ ابتهاج و علیرضا روشن خوندم
    ۶. روتین پوستی شبم رو انجام دادم

  2. سال‌واژه: ویل‌ویلی

    ۱. آزادنویسی کردم.
    ۲. توی اینستا و پینترست دنبال عکس گشتم.
    ۳. مطالب کلاس فردا رو آماده کردم.
    ۴. خیاطی کردم.
    ۵. مطالعه کردم.
    ۶. عکس ادیت کردم.
    ۷‌. ورزش کردم.
    ۸. وبینار دیروز نویسنده‌ساز که نبودم رو گوش دادم.
    ۹. نویسنده‌ساز امروزو شرکت کردم.
    ۱۰. انتشار روزانه داشتم.

    https://t.me/havirism

  3. “زن با رنگ، بو، مزه و صدا زنده می‌شود.”
    مردها رو نمی‌دونم با چه چیزهایی جون به جونشون اضافه میشه. نه اینکه اصلا ندونم اما دلم میخواد مثل اون دسته کثیر از رجال باشم که خودشونو به کوچه علی چپ می‌زنن و مثلا یادشون میره چه چیزهایی برای زن مهمه و حیاتشونو آب و جارو می‌کنه

    این بزرگواران اگه یادت بره قدر نمک املت و نیمرو چقد باشه تا زیاد تشنه نشن، بلوا می‌کنن یا بلا به دور ( قهر می‌کنن)
    شاید پاراگراف بالا غرنامه دیده بشه ولی بهتره تعارف نکنیم و با هم ندار باشیم؛ سخته از بازگویی واقعیت‌های تلخ نمیشه شعر و غزل عاشقانه ساخت.
    شما زیر صدا آهنگ ” تقویم تاریخ” رو هم بشنو و اگه نمی‌دونی چیه گوگول کن تا گاگول نمونی.

    در روز گذشته مصادف با ۱۴ شهریور سنه ۱۴۰۵ شمسی شادباش می‌گویم به خوانندگان بابت پیوندم با زمان.
    یوگا، آزادنویسی، پیاده‌دوی، کار، پست تلگرام، تماس با خواهرها، سفارش محصولات آرایشی و بهداشتی از سایت خانومی و پسرعمه‌جان
    کمی هم برای نویسنده سخنران اندیشیدم و نوشتم.
    ماساژ مامان هم از کارهای نیک یود.
    بوسیدن و در آغوش گرفتن بابا هم
    خارج از دایره خانواده، ۳ پیام تبریک تولد دادن و باز یادآوری شد، تجربه‌های دلخواهتو بکن بود و نبودنت دنیا رو تکون نمیده

  4. |نقل‌قول|
    «عشق هنگامی که شما را می‌پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می‌کند.»
    -جبران خلیل

    |سال واژه: خالقیت|
    |از صفحه‌ی صبحگاهی|
    ۱. خواب شاهین کلانتری را دیدم. با پراید نقره‌ای مرا به قبرستانِ شهرستان خودش برد. سر هیچ مزاری نرفت، تنها از دور به قبرستان خیره شده بود. سپس چند نفر از دوستان نویسنده‌ساز را یابید و با آنها مشغول صحبت شد و من و قبر‌ها تنها ماندیم. اصلا چرا من را باید ببرد قبرستان و چرا به هیچ مزاری سر نزد؟
    ۲. دلم می‌خواهد ماهی سه یا چهار خودکار تمام کنم.
    ۳. دغدغه‌ی شغل و پول نیمه‌ی نهایی کاغذم را اشغال کرد.

    |گزارش روز(من نامه)|
    ۱. پرنده به پرنده خواندی و سپس صبح نویسی. نیمی از پرنده به پرنده را رفته‌ای. اما دلت نمی‌خواهد این کتاب را تمام کنی.
    ۲.در بایگانی، بخش یادداشت نویسی‌ها را خواندی. دوست داری بیشتر یادداشت بنویسی.
    ۳.شعر خواندی و شعر تمرین کردی.
    ۴.بزرگ ترین لیوانت را برای قهوه‌ی امروز انتخاب کردی. هوس چخوف خواندن کردی. (بهانه‌ی چرند پرند نخواندن)
    ۵. ایتالیایی و شطرنج در دولینگو. به نظر بی فایده می‌آید اما بهتر از تمرین نکردن است.
    ۶. دو صفحه آزاد نویسی. سپس برای انتخاب واحد تکمیلیِ فردا کد نوشتی.
    ۷. ویولن تمرین کردی. با همراهیِ میگرن.
    ۸. برای مرور کتاب‌های خوانده شده در ورد جدول درست کردی. کتابِ تقویم بی‌هدفی را وارد کردی.
    ۹. امروز بیش از همیشه یادداشت روزانه نوشتی.
    ۱۰. با او رفتی پیاده‌روی. برق‌ها ساعت ۱۰ رفتند جایی که نمی‌دانیم کجاست. به تماشای ستاره‌ها در تاریکی نشستید.
    ۱۱. در کانال پیش از ساعت ۱۲ نوشته گذاشتی.

    |یک‌جمله از کتاب|
    «هویت ما نیز چیزی نیست که یک بار برای همیشه به چنگ آید، بلکه رابطه‌ای است پویا با خویشتن که هرگز به فرجامی قطعی نمی‌رسد.»
    -تقویم بی‌هدفی، تام لاتس

    |کلمه‌ی روز|
    زُهد= پارسایی، پرهیزکاری، تقوا

    |از حواس|
    بوی روز: قلیه ماهی
    مزه‌‌ی روز: ترشی انبه
    لمسِ روز: برگ‌های بی‌جانِ
    صدای روز: آهنگ‌های جدیدی که در کانالِ موسیقی گذاشتی.

    |آنافورای روز|
    ۱. آرامش از کاغذ می‌آید.
    ۳. آرامش از بوی خوب می‌آید.
    ۳. آرامش از موسیقی می‌آید.

    •کانال: https://t.me/Shallwejustbegin

  5. از روز چهارشنبه که روز عمل بود، دیگر نشد که گزارش نیک‌م را ثبت کنم. نوشتم اما از شدت فشردگیِ وظایف و حوادثِ بعد عمل، فرصتِ ارسالش را نیافتم.
    خلاصه این لوزه‌ها جدا شد و برگشتیم خانه. شب اول گلودرد و بی‌حالی با او بود. اما چالش من به عنوانِ یک مادر، بد‌غذایی اوست. با توجه به محدودیت خوردن و غذاها بعد عمل، این بد‌غذایی نیز خود مزیدِ بر علت شده و دمار از روزگارم درآورده.
    رسیدیم به خودِعملِ لوزه و لوزه‌ای که جزئی از او بود. اما، شاید هم از خیلی زودترها با او بوده باشد. مثلاً از قبلِ تولد. کسی چه می‌داند. شاید که نه حتماً این لوزه‌ها که الان افتاده‌ایم به جانشان، روزگاری مسئولیتِ خطیری برعهده داشته‌اند. مأموریت آن‌ها گویا تمام شد و این شد سرنوشتشان. درست مثلِ آدم‌ها که روزی حداقل یک نفر برای آمدنشان لحظه‌شماری می‌کند و در دلشان قند آب می‌شود و بعد از اینکه نقشِ خاص خود را بر بومِ دنیا زدند، رخت برمی‌بندند. این که میگویم «حداقل یک نفر منتظر آمدن آدمی‌ست» با تقریبِ صحت و ارفاغ در قضاوت، بپذیرید. گاهی می‌شود که کسی منتظرِآدم نیست، حتی موقعِ تولد.
    بگذریم امروز بعد چند روز خستگی ذهنی و کوفتگیِ بدن، دوباره شروع کردم به نوشتن.
    کلاسِ دوره پیش‌رفته را هم گوش دادم و به فکر تمرین هستم.
    چند فایل برای مطالعه دارم.
    خانه را مرتب کردم.
    دوشی گرفتم.
    اما غذایی نپختم. آخر دلِ یاسمین آب می‌شود چون دلش می‌خواهد بخورد و نمی‌تواند. شاید هم می‌تواند و می‌ترسد.
    آزادنویسی کردم.
    کمی پیرنگ نوشتم.
    از روزی که عمل انجام شده، مرتب مهمان برای عیادتِ یاسمین می‌آید. سختی بعد عمل و بی‌تابی های بچه یک‌طرف و مهمانداری هم یک‌طرف. نمی‌دانم آیا رسمِ درستی‌ست یا نه اما یاد یک بیت افتادم که نمی‌دانم از کیست:
    میهمان، گرچه عزیز است ولی همچو نفس
    خفه می‌سازد اگر آید و بیرون نَرَود.

  6. گذران روز در منگی. امروز روز نبود انگار. کمی یادداشت ، کمی گپ با برادرزاده و دیگر هیچ.

  7. ✔️صبح‌نگاری در دفترم، نخستین کاریست که هر صبح بعد از بازکردن چشمانم، انجام می‌دهم.
    ✔️هزارکلمه‌نویسی، یوگا و تارنوازی، یک‌به‌یک تا ظهرم را پُر کردند.
    ✔️بعد از فراخانِ داستانک ماه از هفته‌ی پیش، هر چه که نوشتم شکل داستان به خودش نگرفت، بدقواره بود و ناجور و کلیشه‌ای.
    باید می‌گفتم این حرفها را، چون مشتاق شرکت در چالش بودم و نشد. پیاده‌روی‌ها، آزاد‌نویسی‌ها و حتا کپی‌کاری هم گره کارم را باز نکردند. اما پا سفت کردم در خاندن داستان کوتاه و شرکت در سه مرحله‌ی پیشِ رو.
    کمی از خودم دلگیرم، نتوانستم در کانالم هم مطلبی منتشر کنم ولی به خودم می‌گویم ایم هم بخشی از مسیر است دیگر. مهم تداوم است.
    ✔️بی‌لنگر را که می‌خاندم، کلمه به کلمه دریافتم که غالب فیلم و سریالها با محوریت دوران پیش از انقلاب ایران، بر این کتاب یله داده.
    سطر به سطر دفترهای دوکا، تلمبار غمهایم را بازگو می‌کند.
    (یعنی پدرِ فرمِ پرنده به پرنده را در آوردم پس از آشنایی با این کتاب، از بس که دوستش دارم)
    ✔️نویسنده‌ساز با بانو ملائی و بانو نصیری پیش رفت و کتاب هرمز انصاری.
    ✔️ده فرمان استاد کلانتری در گزارش نیکشان، پیشانی‌نوشتِ روزهای آینده‌ام شد.
    ✔️دو کلاس حضوری یوگایم را دوست داشتم و خداراشکر برای روزیِ امروزم.

  8. ۱- صبح روزی که قرار باشد ناهار لوبیاپلوی مامان‌پز بخورم، بدون شک صبح خوبی است. لوبیاپلوی پرملات در کنار سالاد شیرازی و لیموترش تازه، از همان ترکیب‌هایی است که می‌تواند بی‌رقیب عنوان لذت‌بخش‌ترین وعده امروز را از آن خودش کند.

    ۲- صبح در رختخوابم ولو بودم که پیام دوستم را دیدم؛ امتحان دانشگاهش تمام شده بود و برای پیاده‌روی صبحگاهی‌مان اعلام آمادگی کرده بود. من هم سریع لباس پوشیدم و راهی پارک شدم. او زودتر رسیده بود و بعد از سلام و احوالپرسی، قدم‌هایمان را در مسیر همیشگی شروع کردیم. پیاده‌روی خوبی بود و حسابی سرحالم آورد. به نظرم پیاده‌روی صبحگاهی فقط چند کیلومتر راه رفتن نیست؛ حال و هوای شروع روز را عوض می‌کند و اثرش تا ساعت‌ها با آدم می‌ماند.

    ۳- امروز از آن روزهایی بود که احساسات ناخوشایند یکی‌یکی سراغم آمدند؛ نگرانی از دست دادن عزیزانم، سردرگمی درباره اینکه در موقعیت‌های حساس باید به عقل اعتماد کنم یا احساس، و خستگی ناشی از همین کشمکش دائمی. گاهی خودِ مسئله آن‌قدر آزاردهنده نیست که ناتوانی در پیدا کردن پاسخ روشن.

    ۴- ناامیدی را از صبح با خودم کشیدم و تا شب آوردم. می‌دانم اگر بخواهم از این وضعیت بیرون بیایم، باید به جای جنگیدن کورکورانه با احساساتم، بنشینم و ببینم دقیقاً چه چیزی پشتشان پنهان شده است. برای همین تصمیم گرفتم درباره احساسم و چرایی‌اش آزاد‌نویسی کنم. شاید نوشتن نتواند همه جواب‌ها را یک‌جا جلوی پایم بگذارد، اما دست‌کم می‌تواند این آشفتگی را از یک توده مبهم در ذهنم به چند مسئله مشخص تبدیل کند.

    ۵- لابه‌لای گفتگوهای امروز و حتی تا شب، دوباره به زمان حال رسیدم. ترس از دست دادن عزیزانم شاید چیزی نباشد که بتوانم یک‌شبه از ذهنم پاک کنم، اما می‌توانم انتخاب کنم که این ترس، لحظه‌های بودنشان را از من ندزدد. اگر روزی قرار باشد فقدانی اتفاق بیفتد، نمی‌خواهم وقتی به گذشته نگاه می‌کنم ببینم بخشی از روزهایی را که می‌توانستم کنارشان باشم، صرف ترسیدن از نبودنشان کرده‌ام. شاید یکی از شکل‌های واقعی پذیرش همین باشد که تا وقتی عزیزانم کنارم هستند، واقعاً کنارشان باشم.

    ۶- بالاخره تمامش کردم؛ «از سر راه خودت کنار برو». حس خوشایندی داشتم چون بعد از سه سال توانستم کتابی را که به دلیل مرگ ناگهانی نویسنده‌اش نیمه‌کاره رها کرده بودم، دوباره باز کنم و تا پایان بخوانم. از طرفی خواندن تجربه‌ها و تلاش‌های انسانی کسی که دیگر در قید حیات نیست، دوباره احساساتم را جریحه‌دار کرد. با این حال، این بار کتاب را تا آخر همراهی کردم.

    ۷- امروز سهمم از نمره، ۵ بود. نه آن‌قدر بد که بخواهم روزم را شکست‌خورده حساب کنم و نه آن‌قدر خوب که نمره بالاتری به خودم بدهم. امروز بیشتر درگیر ذهن و احساساتم بودم، اما هنوز کارهایم را رها نکردم و مهم‌تر از آن، هنوز امید دارم. فعلاً همین ۵ را می‌پذیرم و تلاش می‌کنم از همین‌جا دوباره خودم را به ۷ برسانم؛ به همان تعادلی که برایم قابل قبول‌تر است.

  9. از من به شما نصیحت و وصیت گزارش نیک را در طول روز بنوسید. تلما و لوییز را دیدم. رکب خوردم رکب. سانسور داشت‌. سانسور سنسورهای مغزم را آسانسوری می‌کند پایین‌رونده. لفاظی.
    فریما پس از سال‌ها یادداشتی نوشت تا خاستم بخانم پاک کرد. الان فحش جایز نیست؟
    شهر اشباح را دیدم. ازش نوشتم‌. روزگفتاریدم. چندتا نقد خاندم‌. برخلاف بقیه‌ی انیمه‌های میازاکی محسور خیال و نقتشی نشدم. قبلن هم دیده بودم اما این‌بار بلخره فهمیدمش. حالا فهم کامل کامل هم نه‌ها. حدودی.
    خاستم عکاس را پیرنگ کنم دیدم پیش داستان ندارد. ساختم ولی مسئله‌ای حل نشده نداشت. باید باز بهش فکر کنم. مثلن اتفاقی ترومازا. ترومایی اثرزا بر تصمیم‌ها. می‌ماند فقط مسئله‌ی تغییر. به گمانم نباید تلما و لوییز می‌دیدم. هسته‌ی مرکزیش شباهت‌هایی با داستانم دارد و به نوعی ایده‌هایم تقلید است.
    کتاب تستم آمد. صفحه‌آرایی‌اش را دوست دارم.
    تلما و لوییز را به زهرا معرفی کردم. یک‌بار گفته بود زن برایش مسئله‌اش.
    آموزشگاهم انیمیشن‌های کوتاه دذ مورد بخش‌هایی از درس می‌سازد. به می‌دهد به خورد ما. از یکیشان کوپه‌اغلو را یاد گرفتم. فحش‌هایم قدیمی شده بود. خدا را شکر. الان لول آپ شده‌ام. زهرا کوپه‌اغلو هم آوای قشنگی دارد.

  10. ➖این سطر نیما بدجور افتاده سر زبانم و من هیچ ناراحت نیستم که بدجور افتاده سر زبانم و دوست دارم همین‌طوری بدجور بماند رو زبانم: «دلی از ما ولی خراب ببرد.»
    ➖نوشتن فهرست کارهای روزانه، بهترین راهنمایم در طول روز+برنامه‌ریزی هفتگی
    ➖ خودپند روز: همیشه یک لغت‌نامه‌ی کوچکِ کاغذی همراهت داشته باش.
    ➖نوشتن پاره‌ی تازه‌ای برای «کتاب روزنویسی»: طفره از نوشتن را سوژه کردم و رسیدم به نمونه دست‌خطم با قلمی جدید.
    ➖وبینار نویسنده‌ساز:‌ راهبریِ وبینار امروز به عهده‌ی مبینا ملائی بود، و در بخش پایانی، الهه نصیری هم به او پیوست. دم هر دو خبیث گرم.
    ➖قهوه‌ی امروزم از «آب‌گلدون» هم بدمزه‌تر بود. نمی‌دانم اگر خودِ قهوه‌چی خوشگل نبود چقدر بیشتر دمغ می‌شدم.
    ➖امروز همه‌ی جلسات آنلاین را لغو کردم. سخنرانیِ سازمانی داشتم. همراه اول. برای سخنران‌ها. دربار‌ه‌ی «تأثیرگذاری از رهگذر سخنوری و نویسندگی». جمع فرهیخته و مشتاقی بودند و پایه‌ی هر نوع تمرینی. در بخشی از جلسه، محض قلم‌گرمی، یک «۱۰ فرمان» شخصی نوشتیم که مال من شد این:
    1. در ساعت‌های آغازین روز به‌هیچ‌وجه سراغ گوشی و اینترنت نرو.
    2. هر روز بخشی از یک رمان کلاسیک را بخان.
    3. هر روز ایده‌ی تازه‌‌ای بیافرین و منتشر کن.
    4. همواره لبخند به لب داشته باش.
    5. هر روز از یک غزل حافظ رونویسی کن. «حافظ حافظه‌ی ماست».
    6. هر روز پیاده‌روی کن.
    7. هر روز با یکی از مخاطبانت گفت‌وگویی عمیق برقرار کن.
    8. شیوه‌ی تازه‌ای برای گسترش داستان بیاب.
    9. هر روز موسیقی کلاسیک بشنو.
    10. هر روز هزار کلمه آزادنویسی کن.
    ➖داستان کودک: «آقای خنزر پنزری» از نبیهه محیدلی، ترجمه‌ی محسن رضوانی، با تصویری درخشان ولید طاهر:
    «سال‌های گذشت. از آن محله رفتیم. من بزرگ شدم، درس خواندم.
    از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدم و فهمیدم که افرادی مثل آقای خنزرپنزری،
    تنها به خاطر یک علت است که خرت و پرت جمع می‌کنند:
    کسی به آن‌ها به‌اندازه‌ی کافی محبت و توجه نکرده است.»
    ➖پیاده‌روی: بلی و گپی و کتابی و کبابی.
    ➖از دیوان عاقل شاه‌جهان‌آبادی:
    «آبیار لاله‌زار زندگی خُلق نکوست
    خنده‌رویی سبز دارد چار موسم پسته را»
    «یاد مرگ از خاطر ما ذوق رعنایی بَرَد
    جلوه از خاطر رود طاووس شاهین‌دیده را»
    «بی جدایی نیست عاقل اتصال روزگار
    دل به‌هم بستن در این ویرانه چون محمل چرا؟»
    «از زبانت سخنم را هوس تحسین بود
    این دعاها همه از بهر همین آمین بود»
    «حالتی دارم که در شب‌های هجران همچو شمع
    از رگ مژگان من بی‌نیشتر خون می‌رود»

  11. غلت نویس‌داری مال:
    فردا شب انشالله مک!

    گپ‌شعری شعر رو پله‌ای شیب‌مال/ تکه‌ها تار‌ تار شده از دستِ تو غول‌مال/ جنون دارم زموج صورت تو به اوج رسم غم‌مال ای غم‌دوش بکش/ نین‌جا داره گذر کنه به دنبالِ گروگان نفس‌مال شده خودش/ ضروفِ شامِ تو شیرین‌مال گلوم/ شیشه بوتان بت‌پرست اوج‌مال مه شد/ مالِ خودمه دقت‌مال وظیفه‌ای اوست/ به‌به شب قل زنم داخلِ پول‌مال/ ای‌می‌نوازه باند هردم گذر کند از دنبوره خاننده فقط دنبوره‌مال مالی خودش هست/ داغی پاهام از اکسوزمال موتوری بی‌قوه‌ای توست/ بوی‌ کشم ببوسم گونه‌مال دخترم/ راه میرم کنارِ حوضی چو هردم مره کشد بغل‌مالِ خود/ تن‌‌تنا کشش دهد تن‌مال وجودم خاموش گردد/ مثلِ چسپی چسپیده‌ای چسپ‌مال/ لباسِ تنم هوس کند او شیک‌مال/ حقه زند سیلی بی‌ضربه روید صورت‌ام حقه‌مالِ او/ جاریست دائم جبریست حوضه‌ای کلانتری اجبارمالیست اجبارمال/ خدا توره بخشد که زتن‌ات بیشتر از خود خود میل‌مال کنی/ میبره دل می‌بره عرق‌مال وجودت/ کندید کُند زد کندو کندمال زنبورعسل/ راه‌مال پاک کند بدون دسته‌ای جارو صورتم آرایش کند/ طف زن آش بی‌‌رنگ دوغ‌مال/ آبگوشت دوست دارم میشه گوشت اش گوشت‌مال دهی/ نون تنورمال دگه چیز هست/ تکه تکه کلامم جمع شود انبارمال ساختم بخاطراش/ طونه طوطی نوازد صدا در آید از تنومال خون‌آشام / هر بار پزم دیگی دودمال گردد/ تن آب ره هم نشود ریخت بدن ببوی دودمال باز گردد تن/ هردم می‌خاهی ساکتم‌مال تو باشم/ چشن‌مال کنم خونه تو هنوز ام نمی‌فهمی/ پول کجاست نداشتم از ازل فقط غرور داشتم چو اونم هیچ‌مال شد به او/ چشم‌نگه کند به گپ‌مال عزیز…

    تا فردا خدانگهدار…

  12. ای‌دارم ووس امروز ره گوش می‌دم از وبینار امروز
    از صبح دارم کارِ سودمند انجام می‌دم
    جاتون خالی پیاده روی داخلِ بازار با بچه حال داد؛ دم خونه‌ای خاله‌ام رفتم متاسفانه نبود از اون‌جا اسنپ گرفتم پس اومدم خونه؛ ای‌داره استاد در مورد ستون نویس‌داری گذارش نیک صحبت می‌کند؛ دیالوگ استاد هرشب گذارش نیک می‌خاد چشم استاد!
    بیا به داستانک ای‌ دو روز که نتوانیستم وبینار بیام‌ و گذارش‌نیک نویس‌داری کنم

    روزی اول خاله اوزی‌ام خبر داره که‌مه نویس‌داری کنم اما زید کرد بیا برِم امروز بیرون؟
    هرچه گفتم خاله بزار گرمه خیلی هوا گرمه بزار رو به شام بشه وبینار دارم نفهمید!
    گفت:
    مه‌ بتو می‌گم بیا برِم بیرون چکر بزنِم تو می‌گی درسم بخورما قسم تا پنج‌دقیقه به پنج نگه داشتم اما نشد رفتِم حال هرجا می‌رفتِم خاله‌ام بچه‌ها مه پشِخود نگه می‌داشت به تو نمی‌آد دو بچه به‌ای‌سند بچه خاله‌ام می‌گفت!
    تا که رفتِم به رستوران پیتزا سفارش دادِم وقتِ نوشیجان کردِم مه زودتر رفتم حساب کردم خاله‌ام ورخیست از خوده حساب کنه؛ مه گفتم حساب کردم بیا؛ صاحب رستوران گفت شما چکارِ هم‌ایید؟
    خاله‌ام گفت خاله‌خاهرزاده؛ صاحب رستوران فک‌کرد مه نمی‌شنوم گفت:
    خاهرزاده‌اش دل‌او سوخت به خاله‌اش بچه کوچک‌داره؛ اشتباای تصور کرد زدم خوده اودر نگفتم بچه‌ها خودَمه؛ تصمیم گرفتم هرجا برم خاله‌ام ره می‌برم! 🤣🤣🤣

    دیروز هم می‌خاستم تولد خوده‌مونی بگیرم؛ بخاطِری‌همی‌ دیدم خاهر همسرم باخانواده؛ جاری‌ام با خانواده آمدند خاله‌ام که بود؛ یک ۸ نفرام خودِما خلاصه ۳ تومن شیرینی خوب خودِمونی شد!
    حال‌ شیرینی‌ها برداشتند دقیقن به ساعتِ وبینار چای‌دم کردند خودِ مهمون‌ها از خود پذیراای کردند خوردند!
    دگه چی‌شده؟
    مه‌ آدمِ بی‌کار یک ۸ نفر پذیراای ۲۴ ساعته؛ یک بچه‌ای‌که می‌گه از کنارم پانشو؛ همسرِ که هردم ناز‌کنه دخترِ که هردم سوپرایز می‌کنه یک وظیفه واسطِ خیلی بی‌کار بودم دارم دنبالِ مدرسه گردم که دخترم ثبت‌نام کنم که برم تو گروه‌ای مادران بخشِ دبستانِ ابتداای!
    بخاطرِ همی‌ از وبینار امروزام جاموندم!
    ضمیمه‌‌هاای وبینار‌ها ذخیره کردم دیرتر بخونم ببینم چی‌عیده‌ها بمه می‌ده که نویس‌داری کنم
    باشه استاد بذار مه تو وبینار می‌گید!
    باشه یک متن از شما بگیرم بیاد؛ انتغامِ سخت می‌گیرم!
    ای‌بابا دوست دارم مثلن بشوخی بجا اون‌جا بگم اوجا، عوضی‌‌یا بگم اوزی‌یا بذار بگم بزار استاد کتاب‌کو چاپ نوه‌کنم یا نمی‌کنم به‌سطح‌تیری خود نویس‌داری کنم همی‌جوری تیربارون می‌شم؛ مره بزارید شوخی کنم کو کتابم حتی شایدم کتاب نتی‌ام نتونم چاپ کنم ولم کنید ( بحالِ مال و مک‌داری خودم )
    دیدی استاد به مال و مک گپ‌شعر گفتم!
    چرا اسمِ شعرماهی گپ‌شعر نباشه فقط یک پشنهاده زیاد جدی نگیرید ممنون میشم یا تشکری کنم یا مجکرم!

  13. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    به پرنده‌ها رسیدگی کردم. صبحانه خوردم و سریع ناهار را پختم، چون می‌خواستم بروم پیش جاری جان. می‌خواستم لباس‌ها را اتو بزنم که برق رفت. زنگ زدم به جاری جان گفت که اتومبیل ندارد. گفتم می‌روم دنبالش‌. به خانه‌شان رفتم. لاته خوردیم و راه افتادیم.
    تا ظهر پیشش بودم. تزریق داشت. بعد مشتری ماساژ داشت که دیگر نمی‌شد بمانم. رفتم خانه.
    با دخترم ناهار خوردیم. همزمان فیلم sight را هم دیدم. آخر فیلم را هم ندیدم و گذاشتم روی ضبط، چون می‌خواستم بروم حمام. بعد هم ظرف‌ها را شستم‌. لباس‌ها را اتو زدم و دوباره رفتم پیش جاری. هنوز مشتری داشت. پشت در نشستم. سی صفحه از کتاب «نام من سرخ را خواندم».
    شب خانهٔ پدر شوهرم بودیم. بعد از شام زود رفتیم خانه. شوهرم زیاد سرحال نبود.
    شوهرم تعریف کرد که وقتی سگ باغ را بیرون برده بود و بچه‌اش توی باغ تنها مانده بود، عده‌ای ریخته بودند توی باغ و او را کتک زده بودند. ناراحت و عصبانی شدم، ولی کاری از دستم بر‌نمی‌آمد. باید جلوی احساساتم را هم می‌گرفتم که دخترم چیزی نفهمد. همسرم گفت که آسیب جدی ندیده و به موقع رسیده است، ولی فکر دردی که سگ کوچک تحمل کرده است، قلبم را به درد می‌آورد.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  14. ۱. صفحات صبحگاهی: سه صفحه آزاد‌نویسی اول صبح حس رها‌شدن بهم می‌ده.
    ۲. پیاده‌روی: از خونه تا کتابخونه و از اونجا تا پارک بعد هم داخل پارک پیاده‌روی کردم.
    ۳. رفتن به کتابخانۀ عمومی: کتاب‌های امانتی رو پس دادم و جلد اول داستان کوتاه چخوف رو گرفتم.
    ۴. کتاب خواندن: اولش بگم براتون که این روزا یه جای دنج پیدا کردم برای کتاب‌خوندن. یه آلاچیق خوشگل توی پارک بانوان که دورتادورش دارودرخت و گل‌وبوته است.
    اما امروز چی خوندم: از کتاب «اثر انتظار» فصل ۵ و ۶ رو خوندم و لذت بردم. چند جملۀ شاهکارش رو با شما به اشتراک می‌ذارم:
    «اگر ذهن آرام و متمرکزی داشته باشید، در این صورت سراسر بدنتان را زیر سلطۀ خود درمی‌آورید.»
    «من نه با ساق‌هایم بلکه همیشه با قلب و ذهنم می‌دوم.»
    «اگر می‌خواهیم پایداری خود را افزایش دهیم، باید ذهن را در کنار جسم ورزیده کنیم.»
    داستان کوتاه «یک دست و دو هندوانه» چخوف رو خوندم و صفحه‌هایی از کتاب «فلسفۀ اعتمادبه‌نفس»
    این پاراگرافش محشره: «شکلی از خلاقیت که در تقابل با «غریزۀ ترس» قرار دارد، «غریزۀ هنر» است. این غریزه به ما امکان می‌‌دهد زندگی درونمان را پرورش دهیم، نه این که از آن فرار کنیم. یعنی به‌جای تضعیف، ما را زنده‌تر می‌کند. کنش‌های ما با کنجکاوی هدایت خواهد شد، نه با غریزۀ پناه‌بردن به پیله. هربار که خلاقیت ما بر غریزۀ پیله‌بستن دورِ خودمان غلبه می‌کند، احتمال این بیشتر خواهد بود که صلاحیت به اعتمادبه‌نفس تبدیل شود.»
    ۵. تمرین ادامه‌نویسی: به توصیۀ استاد، بنا دارم هر روز یک عبارت‌ رو از جزوۀ ادامه‌نویسی انتخاب کنم و سی‌تا جمله در ادامه‌اش بنویسم.
    جملۀ امروزم: باید از همین حالا شروع کنم به کلمه‌برداری توی مینی‌دفترچه‌های گل‌منگولی که از شهر کتاب خریدم😊
    ۶. شرکت در وبینار نویسنده‌ساز: وبینار امروز متفاوت بود. هرچند نویسنده‌ساز با استاد شاهین کلانتری معنا پیدا می‌کند و من هرروز نکات نو و ارزنده‌ای از استاد، می‌آموزم و انگیزه‌ورزی می‌کنم، اما مبینا جان ملائی هم گل کاشت و مطالب مفیدی در اختیارمان گذاشت.
    ۷. پرسه در سایت مدرسۀ نویسندگی: به لطف آشنایی با مدرسۀ نویسندگی، از اینستاگرام این بلای فکر و ذهن و جان، فرسنگ‌ها فاصله گرفته‌ و تا مرز حذف‌کردنش پیش رفته‌ام.

  15. 1405.06.14

    ۱. نوشتن صفحات‌صبحگاهی.
    ۲. آزادنویسی فراوان.
    ۳. پیاده‌روی و پرسه زدن توی شهر‌. دو نوبت. صبح تا کتابخانه‌ی عمومی. و شب با همسرم توی پارک.
    ۴. ثبت‌نام توی کتابخانه‌ی عمومی. پرسه بین کتاب‌ها و انتخاب یکی دوتا کتاب خوب از اکبر رادی و احمدرضا احمدی. استفاده از سالن مطالعه‌ی کتابخانه برای چند صفحه نوشتن.
    ۵. تماشای فوتبال. خوشحالی با برد تیم.
    ۶. بازی فکری با همسر. باهم یک داستان مسخره نوشتیم که به جایی نرسید. و چنتا بازی دیگر.
    ۷. بسیاری هم گریه برای خالی کردن دلی که نمی‌دانم چه‌اش شده. درد جسمی هم داشتم امروز. بدنم بی‌حال بود و همه جایش درد می‌کرد با سردرد و سرگیجه‌ی فراوان.

  16. به سرویس نرسیدم اما سه ایستگاه جلوتر آن را گرفتم.

    صبح از سرویس جا ماندم. راس ساعت ۵:۴۵ سر ایستگاه بودم. اما سرویس نبود. مردی با پیرهن خاکستری، صورت آفتاب سوخته و چین و چروک های عمیق آمد با صدایی نه چندان بلند گفت:«خانم سرویستان رفت. همین چند دقیقه پیش رفت.» دوباره سوار ماشین ساینای مهمانمان شدم. داوطلب شده بود که من را برساند. می دانستم دیر می رسم. این مهمان ما همیشه ساعت را در میان خاطراتش گم می کند. شماره ی راننده را نداشتم. مسئول سرویس را که مرخصی بود از خواب بیدار کردم. خجالت کشیدم.کمتر از پنج دقیقه بعد با مهمانمان به سه ایستگاه بعدی رسیدیم. باید شماره ی راننده سرویس را می داشتم. اما این اولین بار بود که جا ماندم. من همیشه نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه زودتر سر ایستگاه هستم. نمی خواستم به مهمانمان فشار بیاورم. مادر و خواهرم بند کرده اند که کارم را عوض کنم. مدیرم مدام کارشکنی می کند. من می بافم، او پنبه می کند.مهمانمان هم می گفت که کارم را عوض کنم. می گفت بروم جایی نزدیک خانه یمان. کاش من را نمی رساند. دلم خالی تر می شد. مدام می گفت که رزومه ام را برایش بفرستم و اینکه آشنا داشت. چند دقیقه بعد به سرویس رسیدیم. می دانستم کار کار او نبود. اول صبح اذیت می شد. به جان خودم هم افتادم. باید شماره راننده سرویس را می گرفتم. این اولین بار بود که از سرویس جا ماندم.

    خواندن کتاب چاله چوبه های زندگی من

    کتاب، کتابی است در مورد روزانه نویسی یک دختر که دوره ی نویسندگی خلاق می رود. هر روز می نویسد که چطور ایده ی داستانش را گسترش می دهد . جالب این است که ایده اش بسیار خام است اما تک تک تجربه هایش را می نویسد. مثلا از اولین تجربه اش از درمیان گذاشتن ایده اش با همکلاسی جدید خود می گوید. اینکه این دوست جدید داستانش را به کل اشتباه می فهمد. و یا اینکه اولین بار ایده ی داستانش را سر میز غذا برای خانواده اش تعریف می کند. ایده کتاب بسیار ساده و به طرز عجیبی جذاب است.

    سپاسگزاری
    سپاسگزارم برای گوشواره های قلب برجسته جدیدم که هر بار با دیدنشان ذوق می کنم.
    سپاسگزارم که امروز ساعت ۹:۱۱ شب به خانه رسیدم . بیست دقیقه زودتر از شب های گذشته.
    سپاسگزارم که دوباره گزارش نیک می نویسم.
    سپاسگزارم برای سپاسگزاری.
    سپاسگزارم برای استاد شاهین❤️و این جمع گزارش نیک نویس❤️.

  17. امروز تا ظهر حدود هزار کلمه مقاله آموزشی نوشتم. بعد از آن مشغول سر و سامان دادن به کانال تلگرام و انتشار نوشته روز شدم. نکته مهم استقبال زیاد دوستان و فامیل از زدن کانال تلگرامم بود. طوری‌که شرمنده شدم از اینکه زودتر کانال نزدم. البته دلهره‌ای هم سراغم آمد. احساس مسئولیت در برابر چشمان کسانی که همیشه کلمه به کلمه نوشته‌هایم را در اینستاگرام خوانده‌اند و نظر داده‌اند. حتی اجازه گرفتند که آدرس کانال را برای دیگران هم بفرستند. نظر دادند که با جسارت بیشتری در مورد موضوعات روز بنویسم و ادامه بدهم. مسئولیتم بیشتر از قبل است. برای بهتر نوشتن و تاثیرگذاری بیشتر. از این بعد با وسواس بیشتری می‌نویسم.
    خانه نوشته‌های روزانه‌ام در تلگرام:
    https://t.me/azadehabbassi

  18. گزارش نیک۱۱۶ فرح
    این روزها کمر دردم بهتر شده، کارهای خونه را سپرده‌ام به دخترم، و خودم هم در رفت و آمد خونه مادرم هستم. دخترم میگه باید برای مامان‌جون پرستار بگیرید. اما من دلم نمی‌خواد کسی غیر از خودم کارهای مادرم راانجام بدهد. فعلن با خواهرم هماهنگ کرده‌ام که چند روزی او و چند روز خودم و آخر هفته هم برادرم کارها را انجام بدهیم. ان‌شالله مادرم بیشتر از این نوانایی‌هایش را ازدست نده. البته که این سن، سن پیشرفت و رشد نیست. سن از دست دادن‌ها و پس‌رفت، ناتوانایی‌های بیشتر است.
    ✍️روزانه نویسی صبحگاهی را در چند خط نوشتم.
    ✍️ چون دیر از خواب بیدار شدم تمام خواب‌های شیرینم از ذهنم مثل ابری گذری کرد و ناپدید شد. حیف.
    ✍️رفتن و آمد از غرب به شرق و به عکس ، و راننده‌های اسنپ هم داستان‌های جالبی دارند که هر روز عصر درباره شون چند خطی می‌نویسم. امروز راننده اسنپ که منو به خونه‌ی مادر برد، منو شناخت و‌گفت یکبار دیگر من شما از غرب به شرق خونه مادرتون بردم. و حال مادرم را پرسید. برام جالب بود .
    ✍️شرکت در وبینار نویسنده ساز.‌ که استاد شاهین برنامه را به مبینا عزیز سپرده بود. و چه دلنشین او برنامه را اجرا کرد.
    ✍️دیدن سریال کره‌ای پاستا
    ✍️بافت کیس کیسه آب‌گرم، که تقریبن در شرف اتمام هست. نمی‌دونم چه مرضی دارم که باید با دیدن فیلم و یا سریال چیزی ببافم. یا تخمه بشکنم😊
    ✍️از وقتی زهرا قاسمی زادگان سریال امریکایی”دیس‌ایز آس “ را در گزارش نیکی گفته منم یادم آمده که از فصل سوم دیگه سریال” This is us” را ندیده‌ام و حالا دوباره دوسه قسمت از فصل سوم را دارم می‌بینم.
    ✍️سال‌واژه ام گفتگو (در آرامش و صلح و منطقی با دیگران ) است.
    ✍️ واقعن با گفتگو دوستانه از خواهر بزرگم خواستم یکی دو روز برای ماندن پیش مادرم او هم به زنجیره کمک به مادرم بپیوندد. و قبول کرده با مشکلات زیادی که داره.
    ✍️دخترم کامپیوتر جدید از پارسال گرفته و کامپیوتر قبلی‌اش را به من داده اما جنگ و دربه دری و برنامه کارهای و رسیدگی به مادرم سبب شده هنوز سراغ آن کامپیوتر نروم . اما از آن هفته دارم باهاش کار می‌کنم. تا شرمنده هزار کلمه نویسی نشوم ان‌شالله.
    ✍️دوباره دارم تفسیر مثنوی مولانا از علامه مروجی را گوش میدهم. عاشق داستان کوتاه های پر از حکمت و عرفان آن شدم. و گهگاهی چند پاراگراف بطور خلاصه در کانال فرحنامه از درس‌های آن داستان‌های می‌نویسم.
    ✍️کانال من فرحنامه بر وزن شاهنامه است.
    https://t.me/Farah_Sedaghat
    ✍️امروز بیست دقیقه در محله مادرم پیاده روی کردم، تا از عطاری محله شون شلتوک بخرم.
    همسرم تازگی ها وارد اینستاگرام شده و بعضی از دستورهای مزخرف اینستاگرام را می‌خواد اجرا کند و این خرید شلتوک هم از جمله آن دستورهای چرت و پرتی است.
    ✍️امروز کتابی نخواندم.متاسفانه.
    ✍️حلزون مدرسه نویسندگی در منظره رویایی شفافی قرار داره که نیمه از آن منظره‌ گویا در برف سفید است. که خود حلزون هم ناظر بر آن است. و آن منطقه سیاه هم از جمله سوراخی است که حلزون در فکر کشف آن است

  19. چکیده‌ای از آموخته‌های من در سفر یک هفته‌ای:
    حس‌های همزمان ولی متفاوت/گزارش نیک

    دارم از تعجب پس می‌افتم. به خاطر این که این روز‌ها حالم خوب است. هم آرامم، هم بدجوری حس می‌کنم آزادم. این که آدم از حال خوبش متعجب شود تعجب‌انگیز است. نیست؟
    هست. توی این زمان و مکان هست. و اتفاقا خیلی هم هست.

    هم آرامم، هم مثل پر سبک، هم دلتنگ، هم نگران، هم غمگین، هم شاد و شاکر، هم آسوده، هم متعجب، هم خسته، هم صبور، هم پر‌انرژی، هم بی‌قرار، هم ناامید، هم امیدوار، هم دلخور. دارم میبینم که تمام حس‌های توی دلم به جان هم افتاده‌اند. صدایشان را می‌شنوم که هی بلند‌تر می‌شود. دعوایشان سر توجه من است. به کدام‌شان باید توجه کنم؟

    کتاب
    تئوری انتخاب
    بهم اهمیت انتخاب را یاد داد و این را که چگونه انتخاب کنم. من به تمام حس‌های توی دلم توجه و رسمیت می‌دهم. یعنی اگر اینطور نکنم آنقدر هم را جر می‌دهند تا یکی‌شان نفله شود. شاید هم دوتا یا بیشتر. و اگر حس‌های خوبم را در این جنگ از دست بدهم چه؟ آخر احساسات منفی همیشه قوی‌تر‌اند و زور‌شان بیشتر است و می‌ترسم ضعیف‌کشی کنند. من از حس‌های منفی و قدرت‌شان نمی‌ترسم. این را به تازگی دریافته‌ام که حس‌های منفی عقده‌ی توجه دارند و فقط با به رسمیت شناخته‌شدن آرام می‌شوند و دست از جنگ برمی‌دارند.

    فکر کنم زندگی‌کردن همین است. تقابل و همزمانی حس‌های متفاوت و دیدن همه‌ی حس‌ها در یک جعبه و توجه به همه‌ی آن‌ها و ایجاد صلح با رسمیت‌دادن به همه‌شان و باور این که زندگی بدون یکی از حس‌های متفاوت حتی منفی‌های عقده‌ای و قوی‌تر ممکن نیست.

    https://t.me/mahdeyekazemiii

  20. صبح با نگاهی پر از حسرت از رخت‌خوابت دل کندی. از خانه زدی بیرون و روزی آرام و بی‌درد را شروع کردی. جویای احوال قطعه‌های مختلف ماشین شدی و درمان آنهایی که بیمار بودند را یاد گرفتی. بعد از ظهر در خانه ماندی و باز هم خواب را در آغوشت فشردی و خستگی‌های تنت را تکانی دادی.

    در وبینار نویسنده‌ساز بودی و از صحبت‌های مبینا و الهه لذت بردی، به خصوص از کتاب هرمز انصاری. بعد از آن، کمی با ماژیک‌های رنگی‌رنگی آزادنویسی کردی. هرچه را که نگفتی یا نشد بگویی، یا اگر هم می‌گفتی فرقی نداشت و کسی نمی‌شنید، روی کاغذ پیاده کردی. دستمالی بر گردوغبار دل کشیدی و نفسی تازه کردی.

    فیلم «همه می‌دانند» را دیدی و صحنه‌ها و آن کشش را که تو را تا آخر می‌برد، دوست داشتی. شب را با موسیقی بی‌کلام به پایان بردی و آماده‌ی فردا شدی. اما در گوشه‌ای از این سکوت و آرامش، وقتی نگاهی به خودت در آینه انداختی، دیدی که هیچ نقشی روی صحنه‌ی بعضی از اتفاقات نداشتی و نمی‌توانی هیچ‌وقت آنها را تغییر بدهی. آنها گوشه‌ی کاناپه لم داده‌اند و تو به آنها چایی تعارف می‌کنی.
    https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk

  21. کدام سختی، ارزش تحمل کردن دارد؟

    – واژه‌ای که امروز در ذهن من می‌چرخید، «ارزش» بود.

    – دارم تلاش می‌کنم مهارت جدیدی را یاد بگیرم. دوست ندارم فعلن درباره‌اش به کسی بگویم. دوست دارم کمی پیش بروم و شاید بعدن گفتم. فقط خاستم درباره‌اش بگویم که سخت است. احساس خنگی می‌کنم گاه. اما می‌خاهم دوام بیاورم. دوست دارم این سختی را تحمل کنم چون دوست دارم این مهارت را یاد بگیرم.

    – امروز را واقعن زود بیدار شدم. ساعت هفت. سرحال و ذوق‌زده. دلیل اصلی بیدار شدنم‌، همان مهارت جدید بود. باید کمی تمرین می‌کردم و بعدهم سرکلاس حاضر می‌شدم. خوشحال که زود بیدار شدم و عجیب است که روزها آنقدر طولانی هستند. خیلی وقت بود این همه زمان در یک‌روز ندیده بودم. شگفت‌زده‌ام. انگار روز اول زندگی‌ام روی زمین است.

    – در صفحه‌های صبحگاهی امروز، برای روزم برنامه ریختم ابتدا و بعد، تلاش کردم ارزش‌ها و مرزهایم را دوباره برای خودم یادآوری کنم.

    – دیشب کارفرما پیام داد که پروژه‌ی جدیدی را قرار است بگیرد و می‌خاهد بداند آیا من همکاری می‌کنم برای تدوین یا نه. باید یادآوری می‌کردم برای خودم که به چه دلیل از کار دست کشیدم و حالا اگر قرار است برگردم، با چه هدف و مرزی برمی‌گردم. همه را روشن کردم. از داداش بزرگه‌هم کمک گرفتم. بعد واضح حرف زدم و خاسته‌هایم را گفتم.

    از گفتگوی امروز با کارفرما یک‌چیز را فهمیدم، اگر خودت ارزش کار خودت را ندانی و نبینی، هیچکس دیگرهم قرار نیست آن را ببیند. هستند آدم‌هایی که حتا با این وجودهم ارزش تو را نبینند و رد شوند از مرزها، اما همین که تو خودت بدانی داستان از چه قرار است، نمی‌مانی در محیط اشتباه و آن رفتار را تحمل نمی‌کنی. از یک‌جا به بعد می‌فهمی اصلن ارزشمند بودن تو، به تایید دیگری نیست. من ارزش خودم را می‌دانم و اگر جایی آن را نادیده گرفتند، آنجا نمی‌مانم. خلاصه که فهمیده‌ام اگر خودتان ارزش کارتان را درک کنید، دیگران‌هم بیشتر وقت‌ها مجبورند آن را درک کنند.

    – شانه‌هایم را کمتر بالا نگه داشتم امروز. انگار بارِ عذاب‌وجدان دیر بیدار شدن و به هیچ‌کاری نرسیدن از شونه‌هایم برداشته شد و حالا راحت‌ترم.

    – فیلم «بعد از رفتن» را دیدم. مرد داستان را فهمیدم آنجایی که گفت: «همه‌کار کردم برگردی، همه‌کار. الان اصلن برام مهم نیست، حتا ارزش حرف زدن نداری.» درک کردم چون بوده‌ام در چنین موقعیتی. زمان‌هایی که هزاربار حرف‌هایت را بالا و پایین می‌کنی، سبک و سنگین می‌کنی و آماده‌ای که اگر آن آدم موردنظر را دیدی، بکوبی در صورتش تمام حرف‌ها را. اما همین که او را می‌بینی و از نو می‌شناسی، می‌فهمی حتا ارزش حرف زدن ندارد دیگر. گذر می‌کنی. و احتمالن مثل آرش داستان، پشیمان‌هم نیستی از دوست داشتن و منتظر ماندن. اما گذر کرده‌ای و همین مهم است.

    – در وبینار نویسنده‌ساز امروز، مبینا را داشتیم. برایمان از کتاب «نگوییم… بگوییم» نوشته‌ی «هرمز انصاری» گفت. توجه او به زبان را دوست داشتم. شیرین و دوست‌داشتنی بیان کرده بود خطاهای زبانی را. فهمیدم خود من‌هم چقدر از این خطاها را دارم و نمی‌دانستم خطا است. بعد الهه نصیری آمد و از این گفت که برای بیشتر نوشتن و خاندن، باید فضا را آماده کنیم. گفت وقتی کتاب‌هایش را دور و اطراف می‌گذارد و بانظم چیده نشده‌اند، بیشتر سراغ کتاب‌ها می‌رود و دیدم من‌هم همینم. مبینا باز از دفترچه‌ای گفت که در آن کلمه‌برداری می‌کند و وسوسه شدم من‌هم دفترچه‌ای را که دقیقن شبیه به همان است، بردارم و کلمه‌برداری را جدی‌تر بگیرم.

    – در وبیکار «معماری تفکر» از فرض‌ها و پیش‌فرض‌ها صحبت کردیم. اینکه تفاوت فرض و پیش‌فرض چیست؟ که فرض را معمولن به صورت آگاهانه و برای فرآیند تحلیل انتخاب می‌کنیم. ولی پیش‌فرض‌ها معمولن باورهای صحیح پنداشته‌ی سنجیده‌ی ما هستند که به صورت ناخودآگاه ما را به نتیجه می‌رسانند. فهمیدیم پیش‌فرض‌های ما، باورها و عکس‌العمل‌های ما را شکل می‌دهند.

    بعد «شیما صادقی» آمد و از استراحت گفت. یادآوری شد برایمان که استراحت توقف نیست، استراحت سوخت مسیر است. که ذهن را در اختیار ماشین قرار دادن استراحت نیست، دراز کشیدن و کار بعدی را برنامه‌ریزی کردن استراحت نیست، اکسپلورگردی استراحت نیست، فیلم دیدن استراحت نیست. استراحت کنیم فقط برای استراحت.

    – یوگا کردم. اول خاستم مقاومت کنم و بگویم حالا که دیگر نزدیک شب است، یوگا را چه سود؟ اما بعد دست جنباندم و کار را انجام دادم. بعد فهمیدم اگر صبح یوگا کنی، بدنت آماده می‌شود برای روز. اگر شب یوگا کنی، تنش‌های بدنت از بین می‌رود و آرام‌تر می‌شوی برای خاب. پس درهرحال، سودمند است.

    نکته‌ی دومش‌هم این بود که شاید حرکت‌ها سخت باشند و نفس‌گیر، اما ارزش دارد تحمل این سختی چون به مرور می‌سازند آنچه باید را.

    – امروز، روز خوبی بود. خدا زیادش کند.

    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  22. -وبینار دیروز و گوش دادم. به وبینار امروز نرسیدم. تو کانال اثری ندیدم ازش. فکر کنم فعلن نذاشتن برای شنیدن. پی‌دی‌اف کتاب نگوییم… بگوییم هرمز شهدادی رو خوندم.

    – از کانال بچه‌ها خوندم، همین‌طور کتاب روز‌نویسی‌ و تا اینجا که نوشتنش دنبال کردم.
    -داستانکم و فرستادم برا چالش.

    – فیلم دیدم و کمی راجع بهش نوشتم. من به فرشته‌ها بیشتر مظنونم. فیلمم که دیدم شک‌و تردیدم دوچندان شد. فردا تو گزارش نیک ازش می‌گم.

    -چند طرح ترکیبی از گربه و انسان زدم. عاشق طرح‌های فیگوراتیوسورئالم. کارمم تو همین مایه‌هاست. رنگ سفیدم تموم شده باید برم بگیرم. تا رو بوم پیادش کنم. کانالم و هنوز عمومی نکردم. اگه خدا بخاد از نقاشی‌هام شاید از این به بعد بذارم تو کانال. فقط یه سری معذوریت‌ها دارم برای گذاشتن‌شون که اگر بتونم باهاش کنار بیام. این کارو عملی می‌کنم.

    – آشپزیم کردم مثل همیشه. نهار باقالاقاتق با فلفل‌ترشی تازه. شام اسپاگتی با قارچ و سالاد کاهو.

    -فردا تصمیمم اینه رو شعر متمرکز بشم. هم تمرین، هم مطالعه.

    -شکار حواسم امروز، بوی محبوب شب باغچه‌ی پشت تراسه. شنگولم می‌کنه. عین گربه‌یی که بهش سنبل‌تیو بدن.

  23. خودم و انار و انیشتین قرار بود بشویم دیوارنگاره‌های جدید اتاقم. اما نورچچچچ…
    دلم نخواست این سری چیزی روی دیوار باشد.
    دیوارها باید خالی باشند.
    یک نقطه روی دیوار، مثل مته، مغزم را سوراخ می‌کند و جلو می‌رود.
    دیوارها همیشه ساکت نیستند.
    اشتیاق دارند.
    دیوارها دست دارند.
    آن‌ها بیشتر از خانواده‌ام با من وقت گذرانده‌اند.
    گاهی شلوغش می‌کنند.
    مثلاً وقت‌هایی که از راه می‌رسم، دست می‌دهند و می‌گویند:
    «دلمان برایت تنگ شده بود.»
    دیوارهای اتاقم زیادند.

  24. حلزون‌وارگی‌هایم

    واژه‌زیستی:
    ۱۵۰۰ کلمه نوشتم. لپ‌تابم بی‌تاب شده. هر‌چه می‌نوشتم ذخیره نمی‌شد.
    پیش‌نویس متنی که باید برای نویسنده‌سخنران آماده کنم را نوشتم.

    فیلم‌گردی:
    این بخش را حسابی ترکاندم امروز، به‌جای فیلم‌گردی باید نامش را کور گشتگی با فیلم نام‌گذاری کنم.
    No stop 2014
    بازبینیِ این فیلم جالب بود، امیدوارم همان بی‌وقفه‌ای باشد که استاد گفته بود. بیشتر این فیلم‌ها برای آمادگیِ کلاس نویسندگیِ پیشرفته‌ست. این هفته قرار است پیش‌نویس یک فیلم‌نامه را بنویسیم. اولین تجربه‌ام در این زمینه.

    Thelma & Louise 1991
    این فیلم هم بازبینی بود، فکر نکنم تپه‌ی کشف نشده‌ی فیلمی باقی مانده باشد. عاشق پایانش بودم، چقدر چسبید دوباره دیدنِ آن شکوه.

    Missry 1990
    این را هم بازبینی کردم. این فیلم را قبلن چند باری دیده بودم. پرستار دیوانه‌ای که قاتل کودکان است و حالا دست قضا کاری کرده که نویسنده‌ای که او شیفته‌ی اوست سر از خانه‌اش درآورده. بیچاره نویسنده، از نویسندگی‌اش پشیمان شد.
    این فیلم را هم خیلی دوست‌داشتم. خودم را جای نویسنده تصور کردم، حس اسارت و درماندگی‌اش آزار دهنده بود.

    The words 2012
    این فیلم جزو فیلم‌های تمرین نبود اما چون میزری را دیدم دوباره دلم هوای کلمات را کرد. عاشق این فیلمم، بازبینی‌اش چسبید. در مورد نویسنده‌ای‌ست که سالها تلاش می‌کند کتابی بنویسد اما موفق نمی‌شود. روزی داخل کیف چرمی که از همسرش هدیه گرفته، نسخه‌ای دستنویس از یک رمان را پیدا می‌کند و به قدری داستان برایش جالب است که وسوسه می‌شود آن را با نام خودش منتشر کند. کتاب موفق و پر‌فروش می‌شود و نویسنده مشهور. تا اینکه روزی نویسنده‌ی اصلی اثر او را پیدا می‌کند و ادامه‌ی ماجرا. پیشنهاد می‌کنم ببینید.

    خودکشیِ فیلمی ادامه داشت امروز و در نهایت به آخرین فیلم ختم شد.
    Finding Forrester 2000
    بازبینی‌اش چسبید. حس پسر بچه را خیلی خوب درک می‌کردم.
    اینهمه فیلم دیدم امروز، هنوز یک خط هم از پیش‌نویس فیلم‌نامه ننوشته‌ام. فرض می‌کنیم در ذهنم آشی از این فیلم‌ها در حال پخت است. البته‌ که فقط الگو هستند برای نوشتن پیش نویسی درست و خطی.

    زیبا‌نوشی:
    چتر نجاتی حاوی جعبه بر آسمان شهر، ترسناک بود. منتظر بودم کمی بعد منفجر شود. نشد. شاید ویروس باشد، خدا می‌داند. اولش زیبا به نظر می‌رسید تا اینکه چشمم به جعبه‌ی پایینش خورد. بوییدنِ گل. ستاره، ستاره و فراوان ستاره.

    ورق‌نشینی:
    بخش‌هایی از کتاب «نگوییم… بگوییم»، هرمز انصاری را که استاد همرسانی کرده بود، خاندم. جالب بود. گشتم ادامه‌اش را پیدا کنم جایی پیدا نکردم. به نظرم آموزش‌های اینچنینی جالب است.
    جهیدم در pdf چند دفتر شعر و حسابی خوش گذشت. چرا من از این جهان غافل بودم تا الان؟

    نغمه‌گوشی: long, long time ago

    شعر‌زیستی:
    فکر کنم باید کم‌کم بساطم را جمع کنم و از کوی نویسندگی به کوی شاعری پناه ببرم. هر‌چند که این دو از هم جدا نشدنی‌اند.

    از سعدی
    «تو آن کمند نداری که من خلاص بیابم
    اسیر ماندم و درمان تحمل است و تذلّل »

    از آزاد
    «بی‌تو دل در چه عذاب است، تو هم می‌دانی
    ماهیِ دور ز آب است، تو هم می‌دانی»

    از نیما
    «تو را من چشم در راهم شباهنگام
    که می‌گیرند در شاخِ تلاجن سایه‌ها رنگ سیاهی
    وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
    تو را من چشم در راهم.»

    روزواژه: تاب‌آوری

    تن‌پویی:
    یک ساعت دوچرخه و پادکست.

    دل‌نگاری:
    حلزون بودن را دوست‌دارم، یک جور آهستگی و پیوستگی و درون‌گرایی. البته هر شی و هر چیزی برای هر‌کسی می‌تواند معانی مختلفی داشته باشد. حلزونِ من بال هم دارد. اصلن هر چیزی که برای من جالب و دوست‌داشتنی باشد در ذهنم بالدار می‌شود. چرا حلزون؟ چرا پروانه و شب‌پره و سوسک نه؟ به هزار و یک دلیل. اولن که همه‌ی بچه‌های استاد حلزون‌اند و حلزون‌زیستی می‌کنند پا به پایشان تا ذره‌‌ ذره بیاموزند. بعد چون حلزون برای من مثل انسانی‌ست که خانه‌ی خودش را همیشه با خودش دارد، قدرتمند است و به کسی متکی نیست. حتا قابلیت ترمیم خود را دارد. آن ویژگی‌های اتمی را هم دارد. عاشق حلزون‌وارگی‌ام.
    و بعد، در مورد مفهوم اسارت فکر کردم. هرگز دوست‌ندارم قفس باشم یا حس قفس دهم.
    در آزاد‌نویسی در موردش نوشتم.

    هنر‌ورزی:
    حلزونِ بالدار طراحی کردم. اینبار با سبکی نو.

    ستاره‌چرانی:
    به جای استفاده از جمله‌ی تماشای آسمان و غرق شدن در ستاره، به نظرم ستاره‌چرانی واژه‌ی بهتری‌ست. یک ساعت تمام در آسمانی آلوده اما دور از شهر، غرق شدم در ستاره‌ها و چه لذتی فراتر از این؟ ستاره‌ام مثل همیشه می‌درخشید و میان ستاره‌ها تنها موجود زیبا بود.

    توصیه به خود:

    عینکت را بزن.
    آب زیاد بخور.
    آرام باش.

    🪽سمیرانویس
    https://t.me/samiraneshanifar

  25. -شعر‌خانی
    از مجید نفیسی:
    «شب از مرزی نامرئی می‌گذرد / و تنهایی / ماهتابی که بر سکوت شب / لمیده است.»
    از حشمت جزئی:
    «سردر بی‌کاخ این کرانه‌ی متروک / آینه‌سان ایستاده جانب دریا / نقش درونش، سکون برکه‌ی خاموش / خط برونش، تمام رمز و معما.»

    -درگیر انجام تمرین نویسندگی خلاق پیشرفته.

    -باز هم پینترست‌گردی، و اینبار سر از پنجره‌های نامعمول درآوردم. کردمش پستی در کانال.

    -مطالب دوره‌ی Coursera یَم را خاندم و نکته‌برداری کردم.

    -سه گزارش نیک دیگر هم به کانالم اضافه کردم. آن «پرنده به پرنده» چه تعبیر زیبایی بود. پرنده به پرنده که پیش بروی احتمال جا زدنت کمتر می‌شود.

    -چند صفحه‌ای از «پری در آبگینه» را خاندم. دوستش دارم.

    -دلم هوس نقاشی کرده اما این روزمره‌ی خبیث فرصت و توان نمی‌گذارد ملعون.

    -یک روز حرف‌های توی سرم را بلند‌بلند می‌گویم.

    -شده‌ است دستشویی داشته باشید و امکانش نباشد؟ بعد که امکانش فراهم می‌شود دیگر جیشتان نمی‌آید.
    وضع الان من اینطور شده، نه که جیش داشته باشم، درمورد نوشتن می‌گویم قربان.
    آنقدر کلمه در من جمع شده و فرصت نوشتن و حرف زدنم نیست که دارم می‌ترکم.
    چه هذیان‌ها، چه شعرها، چه گپ‌وگفت‌ها، چه … .
    ببخشید بابت تشبیه، اما حق مطلب را ادا می‌کرد.
    و من الله توفیق📿
    صدق الله العلی الاودافظظظ

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  26. صبح روشن و خنک است، زود آماده می‌شوم، نمی‌فهمم کی می‌رسم مترو، قطار زود می‌آید، خط عوض می‌کنم، باز هم قطار زود می‌آید، جا باز می‌شود و می‌نشینم، روی آن صندلی‌های گوشه که دوست دارم، کتاب می‌خوانم و بیرون را نگاه می‌کنم و می‌بینم چه زود رسیدم. پیاده می‌شوم. دارم می‌روم بیرون که تققق. آاااخ.

    در خروجی مترو بسته شد رویم. حالا هر روز صد نفر پشت سر هم رد می‌شوند و بسته نمی‌شود ها. امروز شانس بعد از نفر قبلی بسته شد روی من. بیشتر از آن چیزی که فکر می‌کردم درد داشت. رفتم جلوتر. بازویم را نگاه کردم و بعله. پیراهنم پاره شد.

    فکر کنم در این تابستان اولین باری بود که این پیراهن را می‌پوشیدم. چقدر هم دوستش داشتم. چرا فعل گذشته به کار بردم؟ نه، نمی‌خواهم برود در گذشته‌ها و رده‌خارج شود. می‌خواهمش. درستش می‌کنم. یک فکری به حال سوراخش می‌کنم.

    اصلاً کی فکرش را می‌کند که در مترو که بسته شود روی بازو پیراهن را سوراخ می‌کند؟ یک سوراخ گرد. منطقی نیست.

    رفتم آزمایشگاه. سلول‌هایم در مواد دفعی‌شان غوطه‌ور بودند. محیط زردِ زرد بود. محیطشان را عوض کردم. حالشان خوب است خدا را شکر. زود زود رشد می‌کنند.

    بعد از ناهار نماندم. کاری نداشتم. آمدم خانه. قطار زود آمد، زود رسیدم، جا باز شد، نشستم، خط عوض کردم، زود رسیدم. زودتر از همیشه رسیدم. انگار قطارها هماهنگ کرده بودند من پایم را می‌گذاشتم ایستگاه می‌رسیدند. فکر کنم مترو می‌خواست پیراهنم را جبران کند.

    https://t.me/f_mahmudpur

  27. بنازم حلزون را و قهوه‌ای‌های خاک و چوب را.
    سال‌واژه‌ام نوگرایی
    ۱- دیشب مغزم صد در صد آف نکرده‌بود و شنبه بود و سر کار گیرپاژ بودم. به زور قهوه فورا بالا آمدم و علی علی.
    ۲- مورد نیکی گفتنی نیست مگر ادامه‌ی خانش «دخمه‌ای برای سمور آبی» که هوشنگ گلشیری پرش صحنه گرفته‌بود و از راه‌پله به کتاب توی جیب پالتوی شخصیت می‌رفت و روایت می‌کرد و بعد مکرراتی را مکرر می‌کرد. داستان از کوتاه رد است و اصلن نمی‌دانم اسمش داستان است یا چی.
    سرم تاب برداشت. کتاب را بستم. مغزم خاست چیزی را بالا بیاورد. پس قلم انداختم توی حلق مغزم و چند پاره نوشتم و توی کانال گذاشتم تا کمی از دخمه‌ی گلشیری بیرون بیایم.
    ۳- سپاسگزار بودنم.
    نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  28. ده دقیقه به چهار بیدار می‌شوم. هنوز یک ساعت و نیم فرصت دارم برای خوابیدن. می‌خوابم و خواب تکراری می‌بینم؛ دیرم شده، این بار اما نه برای امتحان که برای جراحی. در طبقات بیمارستان می‌دوم اما اتاق عمل را نمی‌جویم‌. پریشان از خواب می‌پرم. خوشبختانه هنوز وقت داریم. باید ۶:۳۰ بیمارستان باشیم. دلشوره دارم.

    تا می‌رسیم و مادر لباس آبی گشاد مسخره‌ را می‌پوشد و پشت در اتاق می‌نشیند و من خیالم راحت می‌شود، ترس نرسیدن رهایم نمی‌کند. خوب حالا چه؟ حالا چرا مضطربم؟ چند تایی عکس ازش می‌گیرم که می‌خنداندش. از لباس خوشش نمی‌آید. می‌گویم: «انگار خاله‌پیرزن». می‌گوید: «مگه نیستم؟»

    آنژیوگرافی نیم ساعت بیشتر طول نمی‌کشد اما کاغذبازی و بیمه‌بازی و آسانسوربازی تا ظهر گرفتارمان می‌کند. بالاخره مادر را می‌رسانیم خانه‌ی خودش و من با عجله می‌روم که به جلسه‌ام برسم.

    بعدازظهر دوباره به بیمارستان برمی‌گردیم برای گرفتن جواب و نوبت. در رخوت خیابان‌های چرت‌زده‌ی شیراز من هم هوس می‌کنم بخوابم. خوشبختانه علیرضا می‌راند و من می‌توانم تن به دست خلسه‌ی بعدازظهر دهم. زیر سایه‌ی گل‌کاغذی‌ها نگه می‌دارد و تنهایی می‌رود بیمارستان و من فرصت می‌کنم کمی بنویسم، کمی چشم بر هم بگذارم. لابه‌لای صدای ماشین‌ها، سکوت باغ‌های قصردشت را می‌شنوم. سایه‌روشن زیر درختان می‌خواندم به پیاده‌روی. در این فکرم که علیرضا زنگ می‌زند. باید بروم دکتر را ببینم. در امتداد خیابان، چه جوی آب روانی و چه زلال. می‌دانم که از سمت باغ‌ها می‌آید. زمزمه‌ی آرامَش وسوسه می‌کند به کندن کفش‌ها و فروشدن در آب. پا تند می‌کنم. در حیاط بیمارستان نوای موسیقی سنتی از غرفه‌ی کتاب‌فروشی دعوتم می‌کند به نشستن روی چمن‌ها و غوطه خوردن در بوی کتاب. وقت ندارم. تندتر می‌روم. می‌اندیشم انگار طبیعت دست به سویم دراز کرده‌است. دکتر می‌گوید قلب مادر گرفته. باید عمل شود.

    خسته‌ام. علیرضا نوشیدنی خریده؛ پیس، کوپ، گاز غلیظی از دهانه‌ی بطری بیرون می‌آید. خیلی وقت بود انرژی‌زا نخورده بودم.

    از بیمارستان مستقیم می‌رویم تشییع جنازه. این دومین تشییع جنازه‌ایست که در این یک هفته می‌رویم. قبرستان محلی کوچکی در حاشیه‌ی شهر. این‌جا هم پر دار و درخت است. ترجیح می‌دهم در یک کوچه‌ی باریک پشت قبرستان، زیر درخت گردوی پیری منتظر علیرضا بمانم و کمی بنویسم. چشمم می‌افتد به ساعت؛ ۱۷:۰۵. می‌پیوندم به «نویسنده‌ساز» و چشم‌هایم را می‌بندم. اما ذهنم به دنبال پزشک می‌گردد.

    می‌روم سراغ «خسرو خوبان». کنجکاوم که دانشور این شاهکار را کی نوشته؛ هزار و سیصد و هفتاد و سه. و چه رئالیسم جادوییِ شاعرانه‌ای. چه ذهن شگرفی. و دریغا که چه مهجور.

    باد می‌وزد و بر‌گ‌ها بر سرم می‌ریزد. بوی خزان می‌آید. دلم می‌خواهد قدم بزنم تا ته کوچه. این بار تسلیم خواهش طبیعت می‌شوم. صداها و گربه‌ها محاصره‌ام می‌کنند. کاش جیب داشتم.

    تشنه می‌رسم خانه. صبح آنقدر دلهره داشتم که لیوانم را به قول مازنی‌ها یاد کردم. آب. دوش. مراقبه. لپ‌تاپ. ایمیل. پژوهشیار. ساعت نه شب تازه می‌روم داروخانه تا با متقاضی مسئولیت فنی مصاحبه کنم. شاید بعد از این‌جا قدمی هم بزنم. امروز طبیعت صدایم می‌زد.

    https://t.me/Darang_Farzaneh

  29. این حلزون یک فضایی‌ سه‌چشم ست که از بخت بدش پرت شده است وسط کاغذی پاره در قرن ۲. شایدم از بخت خوبش . نمی‌دانم.
    ۱. قدمی زدم تا پارکهای نزدیک
    ۲. مقداری تمرین کردم برای نویسنده‌سخنران
    ۳. داستان‌کوتاه‌هایی خواندم.
    ۴. کودک‌نویی داشتیم.
    و کارهایی دیگر.
    بروم تایپ کنم ۹۰۰ کلمه.

  30. گورناکی یک رویا. از کدام شیار خواهم رسید به رویاهای بی‌کفن در گور. مرگ دسته‌‌جمعی رویاها. چاک‌تاب روز در گذار امتداد بی‌مرز نبودگی. سپس بودگی. بودگی در پس نبودگی. چه کسی تواند گفت زادن نیست هر طلوع از زهدان یک رویا؟

    تمام مسیر شنیدن نویسنده سخنران.

    کمی شعر. کمی گشتن در صفحه دوستان. خواندن و حظ بردن.

    چند ساعت کارمندی، زندگی مقوایی‌ست. شبیه کارتون‌خوابهای سرگردان، هر تلاش برای خو گرفتن، چاکرایی‌ست تازه‌ بر کشاکش روزمردگی . سالها پیش دوستی می‌گفت تو از شغلت هویت می‌گیری. دردوارگی همین یک جمله وامی‌داردم به نوشتن. به کوچینگ. به شعر، حتی نقاشی.

    سفارش کتاب«حتای مرگ» هفتادتفسیر از هفتاد قبر و نو واژه. همان چند صفحه کافی بود که دلبری کند و من طاقت نیاورم.

    خشم اژدهای بزرگ و قهر وروجک کوچک و آشتی و اینستاگردی.

    خفتن در رُکودناکی یک رویا. رویایی دیر از دورهای ناپیدا.

  31. ۱. به نحوه و حس بیدار شدنم توجه می‌کنم چون راهنمای روزم می‌شود. عیار روز را مشخص می‌کند. امروز که بیدار شدم هیچ حسی نداشتم. روز کاملا متوسطی گذراندم. این را چیز بدی تعبیر نکنید. خوب تعادل را حفظ کردم.
    ۲. به لباس‌های شسته‌شده‌ی دیروز که روی بند در چروک‌ترین وضعیت خشک‌شده بودند نگاهی بلاتکلیف انداختم و هیچ حسی درونم ایجاد نشد که مرا وادار به اتو کشیدن کند. دست انداختم داخل کمد و تنها لباس اتودار را تن کردم.
    ۳. با خورشیدِ زیادی خورشید بازی‌ام گرفت. او با زاویه مستقیم زل زد به من، من هم با پلک‌های بسته به او. حرکت نور پشت پلک‌هایم یک آرامش صبحگاهی درونم به کار انداخت که بعدا فهمیدم وسوسه‌‌ی خواب بود.
    ۴. از کار چه بگویم؟ کار است دیگر. کار کردم، حساب‌کتاب، مشتری، حرف‌زدن.
    ۵. راننده‌‌ی آخرین فاکتور، وسط بارگیری، بار را وسط حیاط شرکت ریخت و گفت من این بار را نمی‌بیرم! من و بار رها شده و مشتری را وسط حیاط کاشت و رفت. جهنم، کلاس سفالگریم داشت از دست می‌رفت. با جنگ و دعوا رضایت گرفتیم و برگشت و بارگیری کرد، منم به کلاسم رسیدم. با پنج دقیقه تاخیر.
    ۶. چقدر ریخته‌گری را دوست ندارم، از این کارهایی‌ست که باید مدام نازش را بکشیم. در من هم حوصله ناز کشیدن نیست.
    ۷. گزارشم را نوشتم ولی اصلا نفهمیدم چه نوشتم. شاید فردا صبح از نوشته‌هایم پشیمان شدم نمی‌دانم شاید. مهم نوشتن است که نوشتم.

  32. – تمدید گواهینامه‌ هم بالاخره انجام شد. ماجرا از این قرار است که عکسی که در «سامانه‌ی سخا» داشتم به واقع بدترین عکس عمرم بود. عکسی که روی گذرنامه هم هست. به لطف این سامانه می‌توانستم کارها را آنلاین انجام دهم، اما گفتم بگذار شانسم را امتحان کنم و یک بار دیگر عکس بگیرم شاید بهتر شد. حضوری رفتم و موفق شدم دومین بدترین عکس عمرم را بگیرم. حالا سامانه‌ی سخا با عکسی بدتر از قبلی بروزرسانی شده است. راستش از معاینه چشم هم می‌ترسیدم، اما خوشبختانه دکتر خوبی به پستم خورد و خیلی راحت پیش رفت. مجاز به رانندگی بدون عینک هستم، هرچند که همیشه عینک آفتابی طبی می‌زنم. این عینک هم ماجراهایی دارد.

    – در سه نقطه‌ی واقعن شلوغ، جای پارک‌های عالی پیدا کردم، تقریبن در حد غیرممکن. خداوند همیشه جای پارک مرا لحاظ می‌کند.

    – بعد از سال‌ها دارم تبلت را سروسامان می‌دهم که اگر بشود برای کتاب خواندن از آن استفاده کنم. به تجربه می‌گویم که بهترین شیوه برای انتقال دیتا میان گوشی و کامپیوتر استفاده از اتصال FTP است. فرقی نمی‌کند سیستم‌عامل گوشی اندروید باشد یا iOS، کامپیوتر مک باشد یا ویندوز، همیشه سریع‌ترین و دقیق‌ترین شیوه FTP است. (به شرط وصل بودن هر دو دستگاه به یک شبکه‌ی Wi-Fi. نیازی به اینترنت نیست فقط شبکه‌ی یکسان.)

    – گردش عصرگاهی و حرف‌های تمام‌نشدنی. معلوم نیست چند بار دیگر چنین فرصتی دست بدهد، شاید حتی آخرین بار بود. نمی‌دانم باید غمگین باشم یا شاد. کمی از هر دو هستم اما در حال اعتماد دارم. وقتی هم که می‌آمدم اعتماد داشتم، حالا اعتمادم بیشتر شده است.

    – الهی شکرت…

  33. سیزدهم شهریور
    با صفحات صبحگاهی روزم را آغاز کردم.
    صبحانه نخوردم.
    یکی از همکارهایم از کیک هویجی که پخته بود، برایمان آورد.
    گمان می‌کنم اگر سه هفته دیگر به خوردن قرمه سبزی‌های فروشگاه ادامه دهم، دیگر به هیچ قرمه سبزی لب نخواهم زد.
    برق فروشگاه از ساعت سه تا پنج قطع شد. خیلی سخت است وقتی صدای موتور برق گوش‌هایت را پر کرده. پشت سرت ویزیتور برای یک درصد با کارفرما بحث می‌کند و روبرویت مشتری ایستاده در حالی که پشت سر هم رمز کارتش را تکرار می‌کند؛ انگار من ناشنوا یا کودن هستم.
    مسیر برگشت سردرد داشتم.
    خوشم می‌آید وقتی برادر نوجوانم، خوشحال است و سر صحبت را با من باز می‌کند. اینکه مرا برای حرف زدن انتخاب می‌کند، برایم جالب است.
    گزارشم مختصر است چون خوابم می‌آید.
    زود خوابم می‌گیرد و این غمگین کننده است.

  34. _ سال‌واژه‌ام واقعیت است.
    _ از شش صبح زدم بیرون و هفت شب برگشتم خانه؛ البته خانه‌ی خواهرم. گاهی که خسته ام به خودم می‌گویم:«دیوانگی کردی چنین کاری را پذیرفتی.» اما راستش چون امید دارم با انرژی پیش می‌روم. آنچه مرا از پا در می‌آورد ناامیدی است. حالا سوال این است کی از انجام کاری ناامید می‌شوم؟ خوب است فهرستی آماده کنم از رویدادهایی که انگیزه‌ی مرا حین کار می‌بلعد.
    _ از آنجا که از صبح تا حالا هیچ کتابی نخوانده‌ام رفتم سر قفسه‌ی کتابهای خواهرم. کتابخانه‌ی کوچکی دارد. بیشتر کتاب‌‌ها موضوع مدیریتی دارند. کتاب دندان‌گیری نیافتم. یک جلد از مجموعه‌ی« مدیر حرفه‌ای» را بیرون کشیدم با عنوان« مذاکره‌ی حرفه‌ای»؛ عنوان دوم هم نداشت. کتاب جلد با‌نمکی دارد. نام کتاب، نویسنده و همچنین مترجم آن روی تکه نواری چاپ و سپس روی کتاب دوخته شده‌است. کتاب را ورق زدم. درونش رنگارنگ است. مانند راهنمای یک نقشه که از رنگ‌ها برای خوانایی و فهم بهتر مطلب کمک می‌گیرد. به چاپ چهارم هم رسیده؛ روی جلدش که اینطور نوشته‌اند. سرکی به صفحه‌ی اول کتاب کشیدم. گویا هر تیراژ چاپ آن ۳۰۰۰ بوده‌است. یعنی جمعن ۱۲۰۰ عدد. به نظرم عدد چشم‌گیری نیست. کلن کتاب مختصری است. خوشگل هم هست. اما کاربری را بعید می‌دانم. زیرا اگر من مذاکره کننده‌ی خوبی باشم که هیچ. اما اگر آمده‌ام تا بیاموزم، این نکات کلی دردی از من دوا نخواهد کرد. انگار نمی‌دانم باید روی مخاطبان تاثیر بگذارم. موضوع آموزش چگونگی است.
    _ امروز ذهنم خسته است. محیط جدید، آدم‌های جدید. تنها صفحه‌ی سفید و نارنجی نرم‌افزار آشناست برایم.
    _ یادم نمی‌آید آیا به قدر کافی آب نوشیدم؛نه. از این بابت متاسفم.
    _ دلم یک کتاب درست و حسابی می‌خواهد؛ از جنس کاغذ. دوست داشتم نسخه‌ای از « در حال و هوای جوانی» مسکوب را داشتم یا « شب یک شب دو»ی بهمن خان فرسی را. ولو می‌شدم روی تخت و می‌گرفتمش جلوی چشمانم. از صفحات نورانی به ستوه آمده‌ام. دلم خلسه‌ای را می‌خواهد که با دیدن رنگ زرد کاغذ دچارش می‌شوم.
    _ نمره‌ی روزم ۶

  35. دوی ماراتن

    تازه برگشتم از وبینار سمانه. خوشحالم. مجنونِ خنگول. خودش را توی بد دردسری انداخته. یادش بخیر. اولین اسمِ اینجا یادداشت‌های یک مجنون خواندن و نوشتن بود. به همین درازی. بعدن تغییر کرد. چون شیوا تغییر کرد.

    امروز صبح بیدار شدم ولی باز خوابیدم. بعد یک ولاگِ یوتیوب دیدم. چون دلم خواست زندگی یکی دیگه را ببینم. بعد درس خواندم. بعد تا جای ممکن خودم را کنترل کردم که به چیزی که نباید فکر نکنم. ولی هنوز هم توی ذهنم می‌چرخد و هست. فقط امیدوارم هرچی هست برعکس حدس من باشد. یعنی فقط اینبار حس ششمم غلط کرده باشد. کاش اصلن کلن همه‌چیز را غلط متوجه شده باشم. اگر نه چی؟ هیچی. فعلن بهش فکر نمی‌کنم. بعد اگر اوضاع به آن بدی که من فکر می‌کنم بود تا آخر عمرم برای عزاداری وقت خواهم داشت. فردا حتمن باید بهش بگویم. حتی یک ثانیه را هم نمی‌خواهم از دست بدهم. ترجیح می‌دهم بمیرم ولی زمان حال را از دست ندهم. باید این صدای جلسه دوم کلاسم با استاد ماحوزی را هفته‌ای یکبار بشنوم. باید خیامی زندگی کردن را هرچی زودتر یاد بگیرم. تازگی از چیزهای بیشتری می‌ترسم. اما اگر نترسم کار نمی‌کنم. اگر نترسم جلو نمی‌روم. پس بُدو شیوا. تو رو خدا زود باش. زود باش و تا دیر نشده یک کاری بکن که بعدن به شکر خوردن نیوفتی‌.

    https://t.me/shivanotes

  36. -کشیدن دو دندان

    -فیلم دیدن و کمتر فکر کردن، زندگی در جهانی دیگر🤍💆🏻

  37. سال واژه: ماراتن معکوس‌.
    امروز کتاب «نون نوشتن» را خاندم. بسیار لذت بردم.
    در شهر دود و آهن، توی مسیرهای مختلفی بودم اما اگه یه دختری رو دیدید که می‌خونه: تو چشمات رقص شعله ها…
    اون منم.

  38. سال‌واژه: بی‌خیالی
    صبح سرحال بیدار شدم. حس می‌کردم خوب خوابیده‌ام. هرچند هزار بار به خاطر نوا بیدار شده بودم.
    تلفنم با مادرم خمیازه‌مال شده بود. کلماتم ابتدا داشتن ولی انتهایش در هوا گم می‌شد.
    گزارش نیکم نبود. بعد و قبل من ثبت شده بود. دوباره خواندمش حس کردم شاید ایرادی داشته.
    چیزی به ذهنم نرسید. دوباره فرستادمش. مگر با اشارتی از جانب استاد به جمه دوستانش بپیوندد.
    وبینار جمعه را گوش کردم.
    چشم‌هایم درد می‌کرد. خیلی. نمی‌توانستم به گوشی نگاه کنم.

    -چند داستان کوتاه کتاب سرگشته را خواندم.
    بخش اول کتاب نافرمانی معمار را خواندم. چقدر دلم خواست ماشین زمان داشتم و آتلیه‌ی رنزو پیانو را می‌دیدم.
    حس می‌کردم نیاز دارم هدایت بخوانم. زنده به گور را باز کردم. این‌بار با دیدی متفاوت. به قصد تماشای قلم.

    -سه دیقه آزادگویی که چه عرض کنم شر و ور گویی ضبط کردم. گفته‌هایم را نوشتم. فقط مانده متن اصلی را بنویسم.

    -نوا ۴۰ روزه شد. بردمش حمام. تمام طول حمام دستانش را می‌خورد. خیلی نمکی بود. چقدر زیباست. چقدر دوستش دارم. چقدر خوشحالم که مادر شدم.
    چشم‌هایم عجیب درد می‌کند سخن کوتاه می‌کنم.

  39. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «پستاندار درون»
    صفحات صبحگاهی را نوشتم با خواب‌نگاری. خدارا شکر امروز هم خوابم را به یاد داشتم. البته صبح نبود وقتی که بیدار شدم. ساعت یازه، یک‌جورایی اول ظهر حساب می‌شود.

    دوازده به فرهاد زنگ زدم تا ببینم کی برای ناهار می‌آید که گفت دارد می‌رود سیریک. همین که اسم «سیریک» را شنیدم مو بر تنم راست شد. این مردک کله‌زرد خودشیفته هر روز سیریک را انگولکی می‌کند. از همان ظهر دل توی دلم نیست که کی می‌رسد خانه. هنوز که نیامده.

    وبینار نویسنده‌ساز را بودم. امروز استاد نبود. بینا آمده بود با دوتا کتاب و یک مقاله.
    کتاب«نگوییم، بگوییم» و «می‌خواهم زنده بمانم» از هرمز انصاری و مقاله‌ی اسماعیل خوئی که در مورد ترجمه بود.
    روی ماه الهه نصیری نازنین را هم برای اولین بار دیدم. چه نمک است این دختر.

    بعد از وبینار با سارا رفتیم ایوان را پس از مدت‌ها شستیم. سارا می‌گفت مامان چرا هر روز نمی‌شوییم؟ با این گرما و باد و شنی که هر روز خاک‌مالی‌مان می‌کند چه‌قدر آب هدر بدهیم.

    امروز برای انگیزه‌ی نوشتن باز رفتم سراغ کتاب روزنویسی استاد کلانتری.
    وقتی این مطلب را خواندم:
    «چه حرف‌هایی را تحت هیچ شرایطی نمی‌توانی به دیگران بگویی، حتا به نزدیک‌ترین اطرافیانت؟
    روزنویسی را بگذاریم برای نوشتن از همین حرف‌ها. چنان صریح که با خود بگوییم:‌ چه آبروریزی فجیعی می‌شود اگر این نوشته‌ها دست کسی بیفتد.» ترغیب شدم تا «جعبه‌ی سیاه» اسرار و افکار را بریزم روی کاغذ. یادم نمی‌آید پیش از این، صریح‌گویی این‌چنینی داشته‌ام.
    اولش کمی ترسناک بود بازگویی افکاری که صدایش را برای خودت هم می‌بندی. از بُرنده‌ترینش شروع کردم. هرچه مربوط به آن حوزه‌ی فکری بود از ریز و درشت و سیاه و رنگی همه را نوشتم. البته هنوز هست، شاید این‌هایی که نوشتم خیلی نزدیک به در ورودی ذهنم بود. مانند آن روز که داشتیم: « با فرهاد شلنگ تخلیه‌ی لباس‌شویی را تمیز می‌کردم. اولش مخزن را پر آب کردیم و بعد دریچه‌ی تخلیه‌ی جلویی را باز کردم و کلی جرم و جلبک بیرون ریخت. اما وقتی رفتیم سراغ شلنگ تخلیه‌ی پشت، تازه آن‌جا بود که با فاجعه‌ی جرم واقعی رو‌به‌رو شدیم».
    امشب هم این‌گونه بود. این‌هایی که نوشتم زیادی نو و الانی بود، فکرهای دم‌دستی. آن فکرهایی که به پستو راندم‌شان هنوز باقی‌ست‌. حالا شاید کمی جا برای آن تلنبار شده‌ها باز شده باشد. و همین‌ روزها یکی‌یکی از دالان مخیله‌ام قل‌زنان بیایند تا دریچه‌ی ورودی یا خروجی.

    https://t.me/mahnaz_roointan

  40. گزارش روز

    وقت نوشتنم باز به ویرایش و بازنویسی گذشت.‌ این بار دیدم کار از عهده گوشی برنمی‌آید. بنابراین لپ‌تاپ‌ نشین شدم. کار برایم سخت است و سرعتم کم. اتفاقاً در نویسنده ساز امروز الهه جان نصیری هم از تجربه‌‌ی جدید نویسندگی‌اش گفت. تغییر ابزار نویسندگی. نقل‌مکان از گوشی به لپتاپ.

    روزی که نوبت آب محل است باید منبع آب پر و لباسشویی روشن بشود و اگر با فشار کم آب منبع مشکل داشته باشیم، حمام برویم. امروز نوبت آب محله بود. آب یک روز در میان، نصف روز، دوازده ساعت نه، پنج شش ساعت می‌آید آن‌هم باید با پمپ از لوله آب کشید.
    وقت کار در آشپزخانه، امروز داستان جاوید را گوش کردم. کنجکاو شدم دوباره بروم درباره اسماعیل فصیح سرچ کنم.
    یک سبد رطب که در یخچال ماند و خورده نشد، داخل سینی ریختم، گذاشتم بیرون. آفتاب که بخورد می‌شود خرما. چندتا ظرف از نوع دلخواه ( گَنتار و خِنیزی) داخل فریزر گذاشتم.
    بعد از ظهر صفحاتی از همسایه‌ها را خواندم. جریانات سیاسی، اجتماعی ملی شدن صنعت نفت را روایت می‌کند و پر از روابط چندش‌آور غیر اخلاقی.‌
    برای حضور در چالش داستانک‌نویسی ماه و دوری از انفعال، همان که چند روز قبل نوشتم، بدون ترمیم و تغییر چندانی به پشتیبانی ارسال کردم.

  41. رشد پله‌ای

    من همچنان مشغول کارآموزی‌ام. تا به الان ۳۲ روز رفتم و هیچ روزی نبوده که تکراری باشه. هر روز نکات جدیدی یاد گرفتم و دنیای متفاوتی رو کشف کردم و مطالب برام جا افتاده.

    امروز هم شعری از محمدمهدی بیگ‌محمدی خوندم و نمی‌دونم چرا، ولی اشک تو چشمام جمع شد:

    «سپید برفی

    نگاه کن به پنجره، شعاع قلب روشنم
    عزیز لحظه‌های من، ببین که عاشقت منم!

    سپید‌برفی غزل، فرود آمدی به من
    اگرچه آتشین‌سخن، به دل هوای بهمنم!

    تو عشق ماه بودی و من آشیان آفتاب
    حسود بوده‌ام ولی، نگو که دو به هم‌زنم!

    طلوع می‌کنم که تو، به وقت من سفر کنی
    -کجا -چگونه -کِی؟ -چرا؟
    -زحل، -سفینۀ تنم
    -به وقت خلق یک غزل و کشف کهکشانی‌ام
    -ولی فقط فقط فقط برای با تو بودنم!

    تفاوتی نمی‌کند چگونه و کجا و کِی
    اگر کنار تو شبی… قسم که دل نمی‌کَنم

    بگو که دوست داریَم! شبت به عشق و آرزو؛
    به خواب می‌روم تو را، به وقت چشم‌بستنم…»

    https://t.me/WaterLilyEcho

  42. گزارش نیک شنبه ۱۴ شهریور تابستان ۰۵

    ✓ صبح شنبه، خوابم را با خودم از تاریکی شب تا روشنایی صبح آوردم، خوابی که باز مرا به سفری دور برده بود، به خارج از کشور، به شهری که نمی‌دانم کجا بود و هتلی که اتاقش را به اندازه‌ی یک اقامت کوتاه می‌شناختم. کلی بار و چمدان در هتل گذاشته بودم؛ چیزهایی که باید بعدتر برمی‌گشتم و جمعشان می‌کردم. انگار تمام سفر در همان وسایل جا مانده بود.
    اما خودم در هتل نبودم.
    رفته بودم خانه‌ی خاله.
    خانه برایم آشنا بود؛ از آن آشنایی‌های بی‌دلیلِ خواب که احتیاجی به توضیح ندارند. در حیاط، استخری بود و من در آن شنا می‌کردم.
    مادرم هم آنجا بود.
    با من شنا می‌کرد.
    همین.
    در خواب، هیچ‌چیز در این حضور عجیب نبود. انگار سال‌ها بود همین‌طور است؛ او کنار من در آب بود و من هم کنار او. نه حرف مهمی میانمان ردوبدل می‌شد و نه لازم بود چیزی گفته شود. فقط گاهی فاصله‌مان در آب کم و زیاد می‌شد و من می‌دانستم که او آنجاست.
    گاهی در خواب، آدم به چیزهایی دست پیدا می‌کند که در بیداری دیگر به آنها دسترسی ندارد، اما خواب آن‌قدر طبیعی با آنها رفتار می‌کند که فرصت نمی‌دهد از خودت بپرسی چگونه ممکن است.
    من هم نپرسیدم.
    فقط شنا کردم.
    آب آرام بود و برای مدتی همه‌چیز همان‌جا خلاصه می‌شد؛ حیاط خانه‌ی خاله، استخر و مادرم که چند قدم آن‌طرف‌تر از من شنا می‌کرد.
    بعد، مثل همیشه، زمان رفتن رسید.
    باید به هتل برمی‌گشتم، چمدان‌هایم را برمی‌داشتم و به ایران برمی‌گشتم. ناگهان آن وسایلی که تا چند لحظه پیش اهمیتی نداشتند، دوباره به یادم آمدند. سفر شکل واقعی‌تری پیدا کرد و آن آرامش کوتاهِ استخر کم‌کم پشت سرم ماند.
    در حیاط خانه‌ی خاله، چشمم به یک عروسک گربه افتاد.
    ایستاده بود یا شاید گوشه‌ای افتاده بود، درست به یاد ندارم. چند لحظه نگاهش کردم و با خودم فکر کردم شاید این عروسک واقعاً زنده باشد.
    فکر عجیبی بود، اما در خواب کاملاً طبیعی به نظر می‌رسید.
    با خودم گفتم شاید ببرمش.
    شاید وقتی به ایران رسیدم، معلوم شود واقعاً زنده بوده است.
    اما رفتن، چمدان‌ها و برگشتن به هتل مجال زیادی برای فکر کردن نمی‌داد. در گیرودار رفتن، از برداشتنش منصرف شدم و عروسک گربه را همان‌جا در حیاط خانه‌ی خاله رها کردم.
    بعد برگشتم به هتل.
    چمدان‌هایم را برداشتم.
    و به ایران آمدم.
    صبح که بیدار شدم، بیش از هر چیز تصویر آن استخر در ذهنم مانده بود.
    و مادرم.
    نه چیزی از او در خاطرم مانده که بخواهم دقیق تعریفش کنم؛ نه حرفی، نه جمله‌ای، نه اتفاقی خاص. فقط حضورش در آب.
    انگار خواب، او را برای مدتی کوتاه به همان شکل ساده‌ای که همیشه می‌شناختم به من سپرده بود؛ بی‌توضیح، بی‌مقدمه، بی‌آنکه لازم باشد چیزی را به یاد بیاورم.
    فقط بود.
    و من هم بودم.
    در آب، کنار او.
    شاید به همین دلیل، هنگام بیدار شدن بیشتر از آنکه دلتنگ شده باشم، احساس کردم چیزی آرام و دور را دوباره دیده‌ام؛ چیزی که نمی‌شود نگهش داشت، اما می‌شود تا مدتی کوتاه، در سکوت، کنارش شنا کرد.
    و حالا از آن سفر فقط چند چیز برایم مانده است:
    چمدان‌هایی که در هتل جا گذاشته بودم،
    عروسک گربه‌ای که فکر کردم شاید زنده باشد،
    و استخری که مادرم در آن با من شنا می‌کرد.

    ✓ خلاصه‌ای از تعبیر خواب:
    شاید این خواب، بیش از آنکه درباره سفری دور باشد، درباره بازگشت بود. من میان هتل و خانه‌ی خاله، میان چمدان‌هایی که باید با خودم می‌بردم و استخری که در آن مادرم هنوز کنارم شنا می‌کرد، برای لحظه‌ای به جهانی برگشتم که در آن فقدان هنوز اتفاق نیفتاده بود. عروسک گربه‌ای که فکر کردم شاید زنده باشد، انگار تصویر چیزهایی بود که دلمان می‌خواهد از گذشته با خود به اکنون بیاوریم، اما همه‌چیز را نمی‌توان در چمدان گذاشت. بعضی حضورها فقط برای چند دقیقه در خواب به ما بازمی‌گردند و بعد، بی‌صدا، دوباره پشت سرمان می‌مانند. شاید معنای این خواب همین بود که گاهی باید پذیرفت چیزی را نمی‌توان با خود به خانه آورد، اما می‌توان تصویرش را در جایی آرام از دل نگه داشت.

    ✓ گزارش نیک | پاکت پلمپ‌شده

    صبح، کار از جایی شروع شد که هنوز هیچ چیز قطعی نبود.

    نتیجه‌ی طب کارم آماده شده بود یا نه، نمی‌دانستم. پیش از رفتن، تلفن را برداشتم و شماره‌ی مرکز را گرفتم. زنگ خورد. انتظار کشیدم. کسی جواب نداد. دوباره تماس گرفتم. باز همان سکوت کش‌دارِ آن سوی خط.

    گاهی یک کار ساده، پیش از آنکه انجام شود، تبدیل به چیزی شبیه یک تصمیم اخلاقی می‌شود. بروم یا نروم؟ صبر کنم یا راه بیفتم؟ به تلفنی که کسی جوابش را نمی‌دهد اعتماد کنم یا به پاهایی که می‌توانند مرا تا آنجا ببرند؟

    سرانجام تصمیم گرفتم بروم.

    راه افتادم به سمت طب کار، با همان حس عجیبی که آدم هنگام انجام دادن کارهای اداری دارد. نه هیجان سفر در آن هست، نه آرامش خانه. چیزی میان این دو. گویی شهر برای چند ساعت تبدیل می‌شود به راهرویی بلند که باید از چند درِ پشت سر هم عبور کنی تا در انتهایش به یک کاغذ برسی.

    به مرکز طب کار که رسیدم، انتظارم زیاد طول نکشید. نتیجه آماده بود.

    پاکتی را به من دادند که پلمپ شده بود.

    آن پاکت کوچک، در آن لحظه، بیش از اندازه جدی به نظر می‌رسید. انگار تمام آن آزمایش‌ها، معاینه‌ها، صبحِ گرسنه، رفتن و آمدن و پرسش‌های کوچک و بزرگ، حالا درون چند برگ کاغذ جمع شده بودند و کسی آن‌ها را در سکوت، پشت یک لایه کاغذ و چسب، از جهان بیرون جدا کرده بود.

    پاکت را گرفتم و بازش نکردم.

    بعضی چیزها را باید تا زمان مناسب دست‌نخورده نگه داشت.

    از طب کار که بیرون آمدم، روز دیگر فقط درباره‌ی طب کار نبود. هنوز یک کار دیگر مانده بود. مدارک استخدام.

    به کافی‌نت رفتم.

    فضای کافی‌نت، با آن صندلی‌ها و صفحه‌های روشن و صدای آرام کیبوردها، مرا وارد بخش دیگری از روز کرد. این بار مسئله دیگر بدن و آزمایش و نتیجه نبود. مسئله، آینده بود. چند برگ کاغذ، چند فرم، چند صفحه که باید چاپ می‌شدند و در پوشه‌ای قرار می‌گرفتند که قرار بود مرا از وضعیت «در حال پیگیری» به وضعیت «در حال استخدام» نزدیک‌تر کند.

    مدارک را پرینت گرفتم.

    برگه‌ها یکی‌یکی از دستگاه بیرون آمدند. سفید، مرتب، بی‌هیجان. اما هر کدامشان بخشی از همان آینده‌ای بودند که هنوز نیامده بود و با این حال، نشانه‌هایش همین حالا روی میز کافی‌نت پخش شده بود.

    وقتی از کافی‌نت بیرون آمدم، احساس کردم امروز بیشتر از آنچه در ظاهر اتفاق افتاده، چیزی را جابه‌جا کرده‌ام.

    نه خانه‌ای خریده بودم، نه شغلی را شروع کرده بودم، نه حادثه‌ی بزرگی رخ داده بود.

    فقط رفته بودم طب کار.

    یک پاکت پلمپ‌شده گرفته بودم.

    بعد به کافی‌نت رفته بودم و چند مدرک استخدام را پرینت گرفته بودم.

    اما زندگی اغلب همین‌طور پیش می‌رود. با قدم‌های کوچک، با پاکت‌های بسته، با برگه‌هایی که از پرینتر بیرون می‌آیند و با آدمی که عصر، در راه بازگشت، ناگهان متوجه می‌شود چند قدم از دیروز جلوتر رفته است.

    و من امروز، با یک پاکت پلمپ‌شده در دست و مدارک استخدام در کیف، از میان شهر برگشتم.

    انگار چیزی هنوز گفته نشده بود.

    اما داشت اتفاق می‌افتاد.

    ✓ گزارش نیک | خرید ماگ باسن ( هلو )🍑🍑🍑
    یا رئالیسم جادوییِ باسنی با طعم نعنا 🍑🍃

    امروز عصر، پست چیزی را به خانه آورد که شاید در حساب‌وکتاب جهان، ارزش چندانی نداشته باشد، اما در جغرافیای کوچک و شخصیِ زندگی من، می‌تواند برای خودش یک رویداد باشد: ماگِ طرح هلو، یا اگر بخواهم صادق‌تر و بی‌پرده‌تر بگویم، ماگی به شکل باسن!
    مدتی پیش، میان انبوه چیزهایی که آدم در ویترین بی‌پایان اینترنت می‌بیند و از کنارشان می‌گذرد، چشمم به این ماگ افتاد.( اولین بار دست استاد کلانتری در حال توضیحِ فلسفه‌ی میشل فوکو 🍑 ) چیزی در آن بود که مرا نگه داشت. نه ضرورت داشت، نه قرار بود مسئله‌ای را حل کند، نه حتی می‌شد برای داشتنش استدلالی جدی تراشید. فقط بامزه بود. کمی ابلهانه، کمی کودکانه و به اندازه‌ای عجیب که بتواند در یک روز معمولی، گوشه‌ای از ذهن آدم را روشن کند.
    خریدمش.
    از همان لحظه، ماگ از یک شیء در صفحه‌ی گوشی تبدیل شد به چیزی که هنوز وجود خارجی نداشت و باید راهش را از انبارها، بسته‌بندی‌ها، کامیون‌ها و دست‌های نامعلوم پست طی می‌کرد تا سرانجام به من برسد. گاهی خریدن یک چیز، در حقیقت خریدنِ انتظارِ رسیدن آن چیز است. آدم چیزی را می‌خرد و بعد، روزها، بخشی از ذهنش در جایی دورتر از خودش زندگی می‌کند، جایی میان «ارسال شد» و «در حال توزیع».
    و امروز عصر، آن انتظار بالاخره زنگ خانه را زد.
    بسته را گرفتم و آن را مثل کسی که خبر کوچکی از زندگی را تحویل گرفته باشد، باز کردم. کاغذها کنار رفتند و هلو ظاهر شد. هلوئی سرامیکی، خونسرد و بی‌خبر از تمام این ماجرایی که برای آمدنش ساخته بودم.
    ماگ را در دست گرفتم و به آن نگاه کردم. خنده‌ام گرفت.
    چه چیز عجیبی است زندگی. گاهی آدم برای پیدا کردن اندکی شادی، نه به سفر نیاز دارد، نه به اتفاقی بزرگ، نه به پیروزی باشکوهی که در دفتر تاریخ ثبت شود. کافی است عصر یک روز معمولی، پستچی بسته‌ای بیاورد که درونش یک ماگِ باسن‌شکل باشد.
    و من، برای نخستین نوشیدنی، تصمیم گرفتم به جای قهوه یا چای، در آن شربت عرق نعنا بریزم.
    آب خنک، شیرینی شربت و عطر تند نعنا درون آن هلو نشست. نخستین جرعه را که نوشیدم، ماگ دیگر فقط یک وسیله‌ی بامزه نبود. تبدیل شده بود به یکی از همان اشیای کوچکی که بی‌آنکه بفهمیم، به روزمان رنگ می‌دهند.
    عصر آرام گرفته بود.
    من بودم و یک شربت عرق نعنا و ماگی که باسن بود و در عین حال هلو، و شاید همین دوگانگی کوچک برای امروز کافی بود.
    در جهانی که اغلب بیش از اندازه جدی است، گاهی باید چیزی را فقط به این دلیل دوست داشت که بی‌دلیل خنده‌دار است و هر بار مرا به یاد فلسفه‌ی میشل فوکو🍑
    می‌اندازد.
    امروز، پست برای من یک ماگ آورد.
    اما شاید چیزی که واقعاً رسید، کمی شادی بود.🍑😅🎁

    ✓ گزارش نیک | غرپب، قهوه و دود

    غروب، در کافه بالیست اهواز، من و وکیل محترم روبه‌روی هم نشسته بودیم، دو فنجان اسپرسو روی میز بود و چند نخ سیگار، که دودشان آهسته در هوای کافه بالا می‌رفت و محو می‌شد. اظهارنامه را، پس از آن همه رفت‌وآمد و تأمل، سرانجام نهایی کردیم؛ اما آنچه از آن عصر در خاطرم ماند، نه کلمات حقوقی بود و نه پایان کار، بلکه تلخی اسپرسویی بود که میان انگشتانم سرد می‌شد و بوی سیگاری که ناگهان مرا، بی‌آنکه بدانم چرا، به غروب‌های دور و روزهایی برد که هنوز نمی‌دانستم روزی به خاطره بدل خواهند شد.

    شاید حافظه همین است، آنچه را در لحظه مهم می‌پنداریم فراموش می‌کند و سال‌ها بعد، از میان انبوه آنچه گذشته، ناگهان طعم قهوه‌ای را به یادمان می‌آورد، رشته‌ای دود را، سکوت کوتاه میان دو جمله، و غروبی را که در آن، بی‌آنکه بدانیم، یکی از روزهای معمولی زندگی برای همیشه در ما باقی مانده بود.

    نویسنده: دکتر علی اندیشمند

    آدرس کانال تلگرام من: 🧿

    https://t.me/draliandishmandir

    آیدی اینستاگرام من: 🪬
    draliandishmandir

  43. گزارش ۱۱۶
    ۱۴ شهریور
    ✔️ نوشتن صفحات صبحگاهی
    ✔️شعر از اقبال لاهوری:
    «دلت می‌لرزد از اندیشه مرگ
    ز بیمش زرد مانند زریری
    به خود باز آ خودی را پخته‌تر گیر
    اگر گیری، پس از مردن نمیری»
    ✔️ پرسه در واژه‌دان برای واژه«اندیشه»
    *معنی انگارگانی از واژگان سره برایم تازگی داشت.😍
    ✔️دیدن فیلم be loved
    ✔️تمرینکی هم برای نوشتن طرح فیلمنامه داشته‌ام. به بار ننشسته است هنوز.🙃
    ✔️چند جلسه مشاوره آنلاین
    ✔️خاندن کتاب فرزندپروی و تئوری انتخاب:
    * از نظر نویسنده، والدین در فرزندپروی، دو گروه هستند. یک گروه خود را مجسمه سازانی میدانند که فرزندانشان همچون گل و خمیری هستند که باید شکل داده شوند. گروه دوم والدینی هستند که خود را باغبانی دانسته که باید فرزند خود را همچون نهالی پرورش دهند. بنابراین گروه دوم به جای کنترل کردن فرزند، رابطه مسالمت‌آمیز با آنها می‌سازند.
    ✔️شب نیز مشغول پذیرای از دوستم بودم. با هم در مورد خاندن و گفتن شعر حرف زدیم.

  44. استراحت کردن؟

    دیر خوابیدن همانا و بدخواب شدن همانا. صبح بعد از نماز بی‌حوصله بودن و دوباره خوابیدن همانا.

    سری به تردیدار استاد کلانتری زدم. کاریکاتوری گذاشته بودند با این عبارت: «باخ باخ بیر منه/ به کنسرت صبحگاهی کلانتری بپیوندید.» یاد آهنگِ «پنجره‌دن داش گلیر» افتادم و در بخش نظرات آپلودش کردم. روحیه‌ی ملال صبحم دگرگون شد 😊.

    مقاله‌ی هفته پیش را داوری کردم و در سایت مجله بارگذاری کردم.

    از کتاب «خرده مهارت‌های تدریس»، «نویسنده‌ساز» و «طرح‌واره‌درمانی برای درمانگران» خواندم.

    در وبینار نویسنده‌ساز از استاد کلانتری خبری نبود و مبینا ملائی میدان‌دار بود.

    در وبیکار سرزبان الهه علیزاده، پیش از ضبط جلسه متوجه خطای گوی آتشینم درباره‌ی فیلم «هیچ کس نمی‌داند» شدم. من فقط مادر را فحش داده بودم. پس پدرهای بی‌مسئولیت چه؟ در وبیکار باب گفتگو درباره‌ی پرسش از مفروضات باز شد. پیش‌فرض در ناخودآگاهامان است ولی فرض را آگاهانه تصور می‌کنیم و امکان، احتمال و قطعیتش را می‌سنجیم. در پایان برنامه هم شیما صادقی از استراحت گفت. من غذا خوردن و خواب استراحتم است. پیشتر کتاب خواندن را هم استراحت می‌انگاشتم. مثلاً وقتی با پومودورو 25 دقیقه یک فعالیت فکری می‌کردم 5 دقیقه استراحت را کتاب الکترونیک می‌خواندم. این روزها فهمیده‌ام این‌ها استراحت نیست کار اضافی از مغز است. یک زمانی قلاب‌بافی می‌کردم. لذت می‌بردم. گرچه با آن هم خیلی جدی برخورد می‌کردم. برای شما چه چیزهایی استراحت است؟

    به کتابراه و طاقچه هم سر زدم و از کتاب‌هایشان خواندم. اصلاً هم مهم نیست طاقچه مطالعه‌ی امروزم را به حساب بیاورد و تشویقم کند یا برگردد به روز صفر و از اول بشمارد. همین که جای سودوکو را در هفته‌ی پیش در گزارش هفتگی گوشی‌ام گرفته باید برود و خدا را سپاس بگوید😊 والا. اما پاراگرافی از کتاب «گاهِ ناچیزیِ مرگ»: «آه ای برادر! رؤیا اگر در سینه بماند فاسد گردد و تیره و تار و تباه شود و خاک خودخواهی و حسد و خستگی و نومیدی بر آن نشیند. خشنودی خداوند، تو را قلبی می‌دهد از نو، تازه و پاکیزه و رؤیایی، خواستنی و شیرین.»

    حالا می‌روم ادامه‌ی مرتب کردن جزوه‌ی «اصول درمان رفتار دیالکتیکی.» آدم باید درس هم بخواند، حتی اگر در آستانه‌ی سالمندی باشد.

    شبتان خوش

    1405.6.14
    قهرمانی
    #گزارش_نیک
    https://t.me/bidemajnoon9

  45. سال‌واژه/ فصل‌واژه: خورشید

    امروز زیادی خسته‌ام. از آن خستگی‌هایی که دوایی جز فرار ندارد.
    همه جا پر از آدم بود. فقط با نیم ساعت تنهایی می‌شد کل روز پر انرژی باشم ولی حتی توی همان نیم ساعت هم آدم بود.
    آدم های لعنتیِ باحال و خسته کننده.
    شاید باورتان نشود ولی حتی از خودم هم خسته‌ام. از این‌که انقدر آدمم. از تک تک کلماتی که جمله می‌شوند هم خستم. وسواس دوباره به جانم افتاده. فعل ها همه اشتباهند. هر کلمه را چند بار بالا و پایین میکنم تا بهترش را پیدا کنم و بعد خسته‌تر از قبل به همان شکل اولش ثبت می‌کنم.
    مثلا همین الان از تمام این کلمات متنفرم. اهانت به گزارش‌نیک و زبان مادری نباشد، به نظرم همه‌‌شان دم‌دستی و بی‌خودند.
    مغز خسته دیوانه می‌شود. هر نوع خستگی هم یک نوع دیوانگی خاص خودش را دارد. مثلا خستگی ناشی از کار زیاد یک جور جنونِ مازوخیسم است. آخر شب یک خسته‌ی راضی‌ای.
    خستگی ناشی از هیچ کاری نکردن اما دیوانگیش از نوع پوچیست. آنقدر از هیچ، معنا می‌سازی که به پوچ می‌رسی‌. راه حلش هم یک کاری کردن‌ست.
    این خستگیی که من امروز دچارش هستم هم از نوع خستگی اجتماعی‌ست. آدم‌زده شدم. درون‌گرا ها می‌فهمند. از یک مقدارِ مشخص، بیشتر با آدم‌ها در ارتباط باشم به مرض آدم‌زدگی دچار می‌شوم. در نو‌باتری ترین حالت ممکن یک گوشه می‌نشینم تا فقط بی‌ادبی نکنم و کَله‌ی آدم روبرویم را درسته نَجَوم.
    بله دوستان من. همنقدر وحشی و مجنون. خداروشکر ولی امروز به خیر گذشت. آن هم به لطف ناجی همیشگی من، گریه‌ی همیشه حاضر به صحنه. سرم را توی بالشم فرو کردم و از ته دل زاریدم. آدم ها یکی یکی اشک شدند و رفتند تو بالش و بعد یکهو دیگر دلم نخواست قاتل باشم.
    https://t.me/ravaanehh

  46. خیلی خسته‌ام. امشب نمی‌توانم گزارش پر و پیمانی بنویسم. در طول روز آزادنویسی انجام دادم و یک مطلب دیگر برای روزنامه نوشتم اما نفرستادمش. می‌خواهم هفتۀ بعد بفرستمش. واقعا نوشتن از آدم انرژی زیادی می‌گیرد. دلم می‌خواهد حسابی بخوابم. بعدش هم در یک دنیای دیگر از خواب بیدار شوم.

    https://t.me/zahrahabibi9626

  47. سال واژه: پذیرش
    کار ، دلبری های بیژن🐱
    تحویل دادن ماشین به مکانیک
    پیاده روی در حد بیست دقیقه.( خوشحالم هوا کمی خنک تر شده)
    چورت در حد یک ربع
    تحویل گرفتن ماشین
    امروز فقط به ۸ تا گربه غذا دادم.
    دو ساعت برای لینکدین و آپدیت کردن پروفایل ام وقت گذاشتم، مفید ترین بخش امروز همین بود.

    *سطح انرژی پایینی داشتم، از حساب کردن مخارج به ستوه آمدم. بغضی درون خود داشتم، بهتر دیدم آن را به کاری مفید تبدیل کنم. برای همین غرق در فضای لینکدین شدم.
    حتا وسوسه ی فیلم دیدن را هم نادیده گرفتم، خوب می دانستم دیدن فیلم در این زمان به نوعی فرار محسوب می شود.
    اجازه دهید تا به خود افتخار کنم؛ بطور کامل گشتن در شبکه های اجتماعی را ترک کردم. 🎉🤞🌱 بیش از یکماه شد.

    تو یک کلمه ای: روشنی✨️🥹

  48. ببخشید استاد قبلی غلط املایی داره لطفاً اینو بزارین تشکر.

    📝 #گزارش_نیک ۱۱۶
    سال واژه:💇‍♀️ اولین رنگ مو

    چرا کسی که سواد نداره باید کارمند بانک بشه؟! با چه حالی رفتم بانک و بعد انتظاری طولانی دریغ از اینکه کارم درست بشه بدتر شد تمام چیزی که ازش خواستم ریختن مقدار پولی از حساب قبلیم که اشتباهی رفته به حساب فعلی و جدیدم بود اما حتی همین پولی که در حساب جدید داشتم رو هم همه رو ریخته به حساب قبلیم فردا باید باهاش بحث کنم؟!طبق شخصیتم آخرش فقط سکوت میکنم و خودم تحقیر میشم !این رو متاسفانه خیلی دیر فهمیدم درست لحظه کشیدن کارت و حساب کردن تو آرایشگاهی که با ذوق رفته بودم تا برای اولین بار موهامو رنگ کنم و اندک تغییری در روحیه ام ایجاد بشه. خوشبختانه آرایشگر قبول کرد فردا پول رو واریز کنم و حتی خودش منو تا ایستگاه تاکسی رسوند اما بد موقع سر ظهر بود و تاکسی ها بدون کامل شدن چهار مسافر حرکت نمیکردن ناچار با دو مسافر و حساب شدن دو برابر مبلغ کرایه تا خونه رسیدم.عموم توی راه بهم زنگ زد:«کجایی ؟چرا کولر رو خاموش نکردی؟ خونه آتیش گرفته!»از استرس تا رسیدن به خونه قلبم به تپش های تندی افتاد اما خبری نبود! چه شوخی بی مزه ای شاید طرف مقابل بیماری قلبی داشته باشه نباید اینطوری پشت تلفن بگه موهام واقعاً تغییر کرده این اولین باره رنگ شدن چند رنگ مختلف رو باهام ترکیب کرد یکم هم ابروهای اصلاح نشده ام رو هم رنگ قهوه ای روشن زد هر دم بی اختیار از کنار آینه قدی اتاق داداشم که میگذرم نگاهی به خودم میکنم ؛ یکم برنج خوردم و روی مبل دراز کشیدم که برق رفت بعد اومدن برق ها بیدار شدم عجیب احساس بغض و تنهایی میکردم با اینکه تازه ۲۵ ساله شده بودم ولی به اندازه صد سال پیری از آینده ناامید بودم و نسبت به گذشته مثل زنده به گور کتاب آقای صادق هدایت روزها رو سپری می کردم. احساس زنده‌به‌گور بودن چه غریبانه است…گاهی فکر می‌کنم شاید مرگ همینه؛نه خاموش شدن،نه پایان یافتن،فقط زنده موندن در جایی که دیگه هیچ راهی به بیرون نیست؛صدای کلید انداختن قفل در رو شنیدم پدر بعد چند شب برگشت خونه دیگه خونه سوت و کور نبود سه قسمت آخر سریال ژاپنی قانون تعطیلات رو دیدم و تموم کردم اما بنظرم سریال سطح بالایی نیست که قابل پیشنهاد باشه صرفاً بخاطر بازیگران و پر کردن ساعت ها دیدم امیدوارم امشب آروم به خواب برم و گریه ام نگیره راستی داستانکی هم برای چالش جدید داستانک ماه نوشتم و امروز فرستادم…
    ۱۴ شهریور سال ۱۴٠۵ از مریم باقری
    @Maryamwriter_2 چنل تلگرام من

  49. در جایی می نشینم و آرام می گیرم. گزارش نیک شانزدهم را می نویسم.
    امروز صبح، وقتی شروع به ورزش کردن می کردم در تمام لحظات به بدنم توجه کردم.
    آن را مشاهده کردم. تمام دردها و احساسات را حین زدن حرکات لمس کردم.
    حرکاتی که با انجام دادنشان به عضله های شکمم فشار وارد می شد و من آن را حس می کردم.
    حرکاتی که کشاله ی رانم را تحت تاثیر خودش قرار می داد.
    یا آن حرکتی که همزمان به شکم و بازوانم فشار می آورد.
    احساس می کردم بعد از انجام حرکت مویرگ های دستم پاره شدند. درد را اینطور دیدم.
    تا آمدم به کارهای خانه سر و سامان بدهم، برق مثل باد رفت.
    طوری که گفتیم هعی.
    تازه می خواستم بروم حمام و دوشی بگیرم تا عضله هایم جان بگیرند.
    اما من به فرصت هایی که در را می زنند دست رد نمی زنم. از این فرصت بی برقی استفاده کردم و با نور خورشید در اتاقم ادامه ی کتاب را خواندم.
    اما در بینابین کتابخوانی ذهنم پرش می کرد، انگار آن جا حضور نداشتم.
    دوست داشتم بروم به جایی که ذهنم می گوید.
    این کار درست نیست بهتر بود آن کار را جایی می نوشتم و به افکار بی موقعم می گفتم که بعدا به آن رسیدگی می کنم.
    اما خواندن کتاب را متوقف کردم و گوشی را برداشتم و به آن جایی که ذهنم می گفت رفتیم.
    شاید اگر به حرفش گوش نمی دادم اجازه نمی داد از خواندن کتابم لذت ببرم.
    بنابراین تصمیم گرفتم با اندک توقفی حرفش را بشنوم و به آن عمل کنم تا با خیال آسوده تری به مطالعه بپردازم.
    سپس برق آمد.
    بلند شدم و کار خانه را انجام دادم و بعد از پایان یافتن آن به سمت حمام دویدم دوشی جانانه گرفتم.
    آخیش چه قدر خوب بود و حالم جا آمد.
    نهار را خوردیم و بعد از جمع کردن سفره و شستن ظرف ها به اتاق برگشتم و موهایم را خشک کردم.
    مسواک زدم، بعد برای عبادت با
    خدا آماده شدم.
    خب خدا رو شکر که می توانم با خداوند حرف بزنم و حرف های دلم را به او بگویم.
    نوبت گوش دادن پادکست رسید. خیلی هیجان داشتم دلم داشت پر می زد که ببینم موضوع از چه قرار است و چه چیز جدیدی یاد می گیرم.
    اما امروز آن قدر شوق داشتم که علاوه بر یکی دو تا پادکست گوش کردم.
    دوباره برگشتم به خواندن کتاب.
    و تمرینی برای تغییر نگرش انجام دادم.
    ساعت ۱۶:۳۰ شده بود، بلند شدم و مقداری آب نوشیدم و میوه ای خوردم بعد برگشتم و وارد وبینار نویسنده ساز شدم.
    کمی مانده بود تا وبینار به طور رسمی شروع شود، ولی خبری از استاد ما شاهین کلانتری نبود.
    نکند قرار است امروز نیاید؟
    حس ششم درست فهمیده بود. او امروز برای انجام کاری امروز با ما نبود و اجرای وبینار را به خانم مبینا مولایی سپرده بود.
    اولش کمی ناراحت بودم ولی کم کم وضع موجود دگرگون شد.
    مبینا برایمان از کتاب نگوییم، بگوییم هرمز انصاری خواند.
    می گفت که این کتاب در بازار موجود نیست اما می توان آن را در دست و دو فروشی ها پیدا کرد.
    ولی عجب کتاب شیرینی بود.
    هرمز توانایی این را داشت که زبان را به فرمان خودش در بیاورد.
    و زبان و طنز را در هم آمیخته بود.
    قطعه هایی که پر ازطنز بودند و کیفت را کوک می کردند.
    خوشم آمد. کتاب را دوست داشتم.
    از کلمه ی در و درب می گفت و شیوه ی استفاده ی آن ها در جمله، با توجه به معنایی که ایجاد می کنند و در کلمه ی درست تری است.
    یا از علامت ات عربی که برای جمع کردن کلمات استفاده می شود.
    جمع در جمع.
    مثل مراسمات، عیوبات، کسورات، گزارشات و …
    یا اینکه از دو کلمه پشت سر هم استفاده کنیم در حالی که بهره از یکی منظور را میرساند.
    مانند مجددا دوباره، پس بنابراین و…
    گاهی لازم است از تکرار کلمات هم معنی جلوگیری شود تا سخنان راحت منتقل شوند.
    مقاله ی اسماعیل خویی.
    و مهمانی که بعد از مبینا روی صحنه آمدند و از ابزار نوشتن و کتاب خواندن و تغییر محیط و … حرف زدند.
    خیلی یاد گرفتم از هر دوی آن ها.
    به نظرم وبینار امروز شیرین و دوست داشتنی بود.
    تنوع جالبی ایجاد کرده بود.
    اما حیف جای شاهین کلانتری استاد ما خالی بود.
    ولی این که شاهین کلانتری به دوستانش اعتماد کرده بود و این فضا را داده بود که آن ها هم در کار اجرایی خودی از خودشان نشان دهند قابل ستایش است‌.
    او با این کار به بچه های دیگران اعتماد به نفس می دهد و فضایی دوستانه ایجاد می کند.
    انتهای جلسه هم که پرسش و پاسخ داشتیم.
    وبینار که تمام شد، سراغ فیلم های آموزشی در مورد کامپیوتر رفتم و دو سه تا از فیلم ها را مشاهده کردم.
    بعد از اتمام فیلم آموزشی، سروقت رمان شب هول رفتم و بیست صفحه از آن را خواندم.
    وقتی شب هول را می خوانم طوری در آن غرق می شوم که نه چیزی می بینم و نه چیزی می شنوم.
    کاملا درون کتاب الکترونیکی جا خوش می کنم.
    تا ساعت ۲۰:۰۰ وقتم را به شب هول اختصاص دادم.
    فیلم مورد علاقه ام را دیدم.
    و الان دارم گزارش نیک می نویسم تا سر قولی که به خودم دادم بمانم.
    منتظریم تا خواهرم بیاید و شام بخوریم.
    شام الویه داریم بفرمایید در خدمتتون باشیم.

  50. #گزارش_نیک
    ۱۴۰۵/۰۶/۱۴
    و من امشب برای نوشتن سنگینم. سنگین‌تر از خوابِ بعد از ناهارِ چرب. دست و پایم را زنجیر کردند. بوی نشتِ گاز را می‌شنوم. با خودم می‌گویم اگر همین الان این‌جا منفجر شود چه؟ هیچ. همیشه برایم لذت‌بخش بوده رفتن. همان‌قدری که به ناعادلانه بودن این دنیا معتقدم به زیبا بودن آن دنیا باور دارم. حالا زیبا هم که نباشد می‌دانم که به این زشتی نیست.
    زیبایی در نگاه توست.
    نگاه من دیگر زیبا نیست. پر از غم و تکرار است. به زور خودن را می‌کِشم و به دنبال روزنه‌‌ی نور می‌گردم. گِداوار طلب می‌کنم. حقارت است. قلبم حقیر شده و تحقیر شده. اگر بگویند سنگین‌ترین کلمه کدام است برایم، همین است. تحقیر. با تحقیر، حقیر می‌شوی. برای همین سنگین است. چون می‌گویند نوریم. منِ برتر می‌داند که دروغ است. کوچک شدن و کوچک بودنمان دروغ است. پس من مچاله می‌شوم. چون به من نمی‌سازد. به ما نمی‌سازد. ولی عشق همان راه مستقیم است. قلبت متصل می‌شود. انگار باز می‌شود. سینه‌ات برایش تنگ می‌شود. دیدی وقتی عمیقن شادی، چشم‌هایت باز می‌شود. خابت نمی‌برد. قلبت انگار می‌رقصد در سینه‌ات. باید آرامش کنی. عزیزم بنشین. این شادی از آنِ توست. کسی از تو نمی‌گیرد. او می‌رقصد و تو را به رقص وا می‌دارد.
    چند ماهِ قبل. همان ماهی که همه بیاد داریم. آن شب‌ها می‌رقصیدم.‌ تنها. چراغ‌ها را خاموش کرده بودم. می‌رقصیدم و اشک می‌ریختم. قلبم بی‌تاب بود. نه از شادی. از غم. از چه می‌شود ها؟ نگران برای تمام کسانی که صدایشان در میان صداها می‌پیچید. صداها می‌آمدند. لحظاتی سکوت بود. دوباره پشتِ هم. کجای شهر؟ همه‌ جا. به هر جا که صدا می‌خورد، بخورد. تقصیر خودشان است. ما که گفته بودیم این شب‌ها پر‌صداست. بیایی، صدایی به تو می‌رسد و شاید دیگر صدایت درنیاید.
    از آن شب‌ها صدا‌ها جدا شد. برای من خیلی جدا. بریدم از خودم تمام صداهایی که آن شب خفه کردند صداهای دیگر را. و من بریدم از آن‌ها که گفتند صدایی نبود. خاب دیدی عزیزم.
    بریدن کافی نیست. قلبم سیاه است از نفس‌شان، حضورشان و دیدنشان.
    و رقص کافی نبود. کنارشان بودم. آن‌گاه که با صدای بلند فریاد زدند جلویمان و ما زانو زدیم از بلندی‌اش. گوش‌هایمان را گرفتیم و به کوچه‌ها سرازیر شدیم. آن‌جا که صدایی بین من و پشت سری‌ام پرتاب شد. آن جا که مثل سگ دویدم از ترس و هی پشت سرم را دیدم. آن‌جا تحقیر شدم. از ناتوانی‌ام. آن‌جا که مردی در صف جلو از دنیا رفت. صدا بلند بود. تحمل نکرد. قلبش ایستاد. و من نباید حرف بزنم. پشتِ تلفن. در محافل و در هر جا که گوشی برای شنیدن باشد. باید خفه شوم.
    شاید این‌جا که چشم‌ها می‌خاند راحت باشم.
    می‌دانم نیستم و باید حواسم باشد.
    حواسم نیست.
    پرتِ پدری که نتوانست برای کودکش دارو تهیه کند. خاهری که لپ‌تاپش را برای اجاره‌ی خانه فروخت. مادری که دو فرزندش را راهی کرد تا بروند و چند سال است آن‌ها را بغل نکرده.
    امسال سال عجیبی بود. همان‌قدر که برای خودم اشک ریختم برای مردمم هم اشک ریختم. مدت‌هاست که دعاهایم برای همه‌ی ماست. خودمان. همه‌ی ما.
    شوقِ زندگی‌ام برای فرداست. نتوانستم پیدا کنم در این روزها و لحظه‌ها. باید زور بزنم تا قبول کنم. دیکته می‌کنم به خود.
    شوقِ زندگی‌ام. شوقِ زندگی‌مان. شوقِ زندگی همه‌ی ما.
    https://t.me/Neveshtkhaneh

  51. گزارش‌نیک”1405/6/14″ شهریور. روز شنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”بی‌لنگر” از بهمن شعله‌ور را خاندم.

    بخشی از دیوان “سوزنی سمرقندی‌” را خاندم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    هنوز در سرما‌خوردگی‌ام خیلی نیک‌نیک نیستم.

    https://t.me/speechoff

  52. همین هم کافیه.
    این که به هر قیمتی، مستمر توی شاهراهِ نوشتن باقی می‌مونم.
    هرچند سلانه‌سلانه در گذرم.
    اما بودن مهمه.
    کارگاه داستان‌نویسی چهارشنبه و جمعه‌ی ده روز پیش رو شرکت کردم.
    امروز روی اون داستان کار کردم.
    درسته از گروه عقیم، لیک غمی‌نیست.
    نویسنده‌ساز جمعه رو امروز شنیدم و دیگه مطمئن شدم بین منو استاد کلانتری تله‌پاتی وجود داره.
    پنجشنبه از صبح کنار کارای معمول، به کتاب منحنی خلاقیت سری زدم و کلی از خوندنش لذت بردم.
    تازه السا می‌تونست مداد دستش بگیره که داشتم این کتابو می‌خوندم.
    کوچولوی من حسابی رو و توش نقاشی کشیده بود.
    و استاد در نویسنده‌ساز جمعه راجع به کتاب صحبت کردن.
    اینم دلیل تله‌پاتی.😁
    از گزارشگرانِ نیک گفتند، من اما پنجشنبه رو ننوشته بودم، پس نامم خوانده نشد.
    پیاده‌روی کردم.
    چند روزی هست مدام پیاده‌روی می‌کنم.
    وقتی با رضا باشم، به تفکر نمی‌رسه.
    به معاشرت می‌گذره.
    امروز تنها بودم پس همش فکر کردم، که چه‌طوری بهتر بنویسم، چه‌طوری بیشتر.
    دلم می‌خواد یه روز اینجا گزارش بدم از فیلمی یا سریالی که دیدم.
    الانا فعلن نشده که نشده.
    راستی، اینجا هم خبراییه.👇🏻👇🏻
    https://t.me/ghesehaye_shokouh

  53. از اول صبح همه چیز طبق برنامه پیش رفت. لحظه به لحظه حواسم بود کاری که باید رو انجام بدم. انقدر سفت تا کردم با زندگی که از سرکار اومدم خونه انرژیم تموم شد. اما مفیدترین کارم چهل دقیقه روزانه نویسی اول صبح قبل شروع کار بود. زمان اول صبح واقعا جذابه برام. هوای تمیزتر، آلودگی صوتی کمتر و سر و صدای پرنده‌ها. وقتی که آفتاب هنوز خشن نشده و پیاده‌روی فاصله‌ی خونه تا مترو و مترو تا کافه‌ی نزدیک شرکت لذت‌بخشه. با دقایقی استراحت به همراه نوشیدن قهوه برای جنگ با روزمرگی آماده می‌شم.

    آدم‌ها از صبح به جنگ با سرنوشت خودشون میرن. آیا همه‌شون برنده می‌شن؟ قطعا خیر. پس چی؟ خب اگه نجنگن قطعا بازنده‌ان. هم اون خانم بی‌حجاب که ساعت شش صبح کافه رو باز می‌کنه، هم اون خانم چادری که میان انبوه ماشین‌ها به من راه داد تا از عرض خیابون رد شم، هم پیرمرد خدماتی شرکت، هم راننده تاکسی‌های دم مترو و همه‌ی آدم‌ها. ما همه یه تنه با انواع و اقسام بلاها می‌جنگیم اما دریغ که بعضی‌ها به جای کمک به هم‌نوع میدون جنگ رو براشون سخت‌تر می‌کنن.

  54. آمدم مشهد. ده ساعت در راه بودم.
    شب هم رفتم‌حرم.
    چیز دیگری که خیلی بابتش خوشحالم، شکستن نصفه و نیمه‌ی رژیم ظالمم بود. یک هفته‌ای می‌شد که گرفته بودمش ولی برخلاف وعده‌ وعیدهای آنچنانی‌اش، تاثیر خاصی نداشت و فقط باعث شد دلم به حال خوراکی هایی که نتوانستم بخورم بسوزد.
    به هرحال، آن یکی دو قاشق بستنی که امروز خوردم، خیلی هم خوشمزه بود.

    https://t.me/rezizone

  55. دیروز نتونستم به گزارش نیک متعهد باشم، با اینکه روزم را خوب شروع کردم، پیاده روی کردم، کارهای خانه را انجام دادم، خطاطی کردم، بعدازظهر کلاس تمرین ورزشی داشتم و رفتم، شب که برگشتم دیدم حال خواهرم خوب نیست، روحیش را باخته که مبادا بیماری خطرناکی داشته باشه، ساعتها نشستم با دلیل علمی باهاش حرف زدم تا آروم شد و خوابید، اما خودم که آمدم بخوابم کاملا بهم ریخته بودم حتی حوصله نوشتن هم نداشتم، گفتم امروز باهم دکتر می‌رویم. امروز که از خواب پاشدم کاملا گیج بودم، سرکار که رسیدم اوضاع سرکار هم خیلی بهم ریخته بود حوصله حرف زدن با کسی را نداشتم، همکارم که گفت چطوری زدم زیر گریه ، نمیدونستم چطور خودمو جمع کنم،شروع به کار که کردم کمی بهتر شدم، بعد از ظهر زودتر آمدم بیرون و با خواهرم رفتیم دکتر یکسری دارو داد اما گفت باید تستهای تکمیلی بیاد تا تشخیص دقیق بدیم ، تا آمدم خونه و داروهاش را برایش توضیح دادم که چکار کند به این ساعت رسیدم که دارم گزارش نیک مینویسم، خیلی خسته ام ، امیدوارم امشب بتونم بخوابم. بعد از نوشتن میخوام کمی کتاب بخوانم، امروز به خاطر درگیری‌های فکری خیلی نتوستم کار بیرونی خاصی داشته باشم. اما باید بتونم حتی موقع ناراحتی هم روحیه مثبت داشته باشم

  56. _انگاری به صفحات صبحگاهی، روزانه نویسی و ۱۰۰۰ کلمه آموخته معتاد هستم.
    _ پارک نه بوستان لب در خونه پیاده روی تک نفره پاییز را بوییدم آنجا .
    البته بعد پارکبان آمد و کلی گپ زدیم و از فرزندش گفت که دوم دبیرستان است و می خواهد کلاس کنکور ثبت نامش کند و تبلیغ رادیویی ارسال پیامک و منتظر تماس جهت ثبت نام.
    بهترین ها را برایش آرزومندم هرچند ندیده ام او را اما می دانم سرافرازی هریک از فرزندان، خرسندی والدین خواهد بود.
    _ اعتیاد نوشتن خوبه قبول داری نداری به من چه؟ همین که پذیرفتم انجامش بدهم عالی است، شده قسمتی از پرسنای شخصیت این بنده خوش ذوق.
    _ سال واژه مشاهده گری در راستای این واژه به سراغ کتاب «خدا، آن‌گونه که من می‌فهمم» اثری از مهاتما گاندی رفته در قسمتی از آن به جمع شدن علم و معنویت اشاره می کنه، همچنین خدا را حقیقت می داند.

    _ شنبه عجین گشته با نظافت و پاکیزگی خانه، سرشار از حس بی رغبتی اما الزام است نه التزام.
    ای کاش! در رمان بینوایان به قلم ویکتور هوگو کوزت سرور بود.
    ای کاش! از این رمان اثر کارتون تولید نمی شد تا در ذهن ما کوزت زنده نباشد، به هر حال روحت شاد کوزتک.
    _ یه مقاله تخصصی در مورد تحلیل ایموجی ها در قرارداد خواندم، نویسنده با این مضمون اشاره کرده بود گسترش اینترنت موجب انعقاد قرارداد الکترونیکی شده که ممکن است به اشکال تازه ازجمله ابراز اراده به‌وسیلۀ شکلک‌ها منعقد شود.

    _شرکت در وبینار نویسنده ساز و خوانش کتاب نگوییم… بگوییم هرمز انصاری توسط خانم مبینا ملائی مخصوصاً در ودرب
    _تمرین ادامه نویسی را دوست دارم و چندین تمرین انجام دادم.

    گزارش نیک ۱۱۶ آرامید.

  57. —صبح زود از خواب بیدار شدم. سه صفحه کامل نوشتم. سپس یک صبحانه مفصل میل کردم.

    —دفتر شعر شاملو را ورق زدم. با چند واژه‌ی ناب آشنا شدم.

    چند صفحه از «چنین گفت زرتشت» خواندم. گرچه بعضی جمله‌ها برایم قابل فهم نیست.

    — به وبینار امروز نرسیدم. وقت دندانپزشکی داشتم. فردا فایل ضبط شده را گوش می‌‌دهم. تو مطب شلوغ پلوغ تا نوبتم شد توانستم چند صفحه بنویسم.

    —چهارشنبه‌ها وبینار نویسنده‌ساز ساجده حق‌پرست از شعر می‌گوید. بر آن شدم نکات شعری را یادداشت کنم. امشب در کانالم منتشر کردم.

    شعر پژواکی‌ست بهم پیچیده از؛ عاطفه، خیال و شناخت. شعر جهانِ بیرون را کپی نمی‌کند، بل‌که برداشت ذهنی شاعر از جهان است.
    سه عنصر شعر عبارت است از؛
    ۱- «عاطفه»، احساس
    ۲- «خیال»، تصویر و تخیل شعری
    ۳- «شناخت»، اندیشه و آگاهی

    بنابراین شعر از جهانِ بیرون وارد جهان درون شاعر می‌شود، بعد با تخیل، احساس و خیال شاعر درآمیخته می‌شود و شعری متولد می‌شود.
    شاعر دوباره جهان مادی را خلق می‌کند. شعر واقعیت را تکرار نمی‌کند، بل‌که آن را دگرگون می‌کند.
    معیار در شعر کهن «وزن» و «قافیه» بوده اما با گذشت زمان «تصویر» برجسته شده است. در شعر معاصر تصویر مهم است.

    https://t.me/soraya_ahmadiani_132

  58. تا آنتن هست، گزارشمان را بنیکیم.
    کمی زبان خاندم. شعرکی نوشتم و چپاندم توی کانالم.
    «چندگانه‌نویسی» را خاندم و تنها توانستم یک صورت نوشتن را بنویسم.
    بعد هم که جاده تا فردا حدود ساعت شش صبح.

  59. دیشب کابوس فردا را می‌دیدم. که در مترو گم شده‌ام امروز تعبیر شد گم نشدم اما گیج که شدم. با حول همین کابوس بیدار شدم. فقط یک آب خنک می‌تواند مرا از ته مانده کابوسی‌که گرفتار شدم نجات دهد. وضو گرفتم با آب سردِ سرد سعی کردم فراموشش کنم. فقط نوشتن توانست نجاتم دهد. آنقدری که حال و حس پیاده‌روی را پیدا کنم. سال‌واژه‌ی تعهدورزی را به گردن انداختم و به رتق و فتق امور مشغول شدم ناهار را از قبل آماده کرده بودم فقط فوت کوزه‌گری را هنگام ظهر می‌خواست. ساعت هفت از خانه به طرف مترو رفتم وای بوی عطر و بوی قورمه سبزی سوخته و بوی حمام نرفته‌ها و خیلی چیزهای دیگر اول صبح قاطی پاطی در واگن قطار پیچیده بود و به تک سرفه وادارم می‌کرد. شانه‌های قطار زیر بار فقر و فساد خمیده بود.تعداد فروشنده‌های داخل قطار هر ایستگاه زیاد می‌شد و بیشتر درهای قطار برای اندکی مسافر باز و بسته می‌شد و بیشتر فروشنده‌های زن و مرد جایشان را در هر ایستگاه عوض می‌کردند. ارزان‌تر از بازار می‌دادند. بساط مطرب هم پهن شد و نوازنده‌ای با سوز دلش می‌خواند و کارتخوان را از کیفش درآورد و پول حنجره‌ی نقره‌ای‌اش را گرفت. پیاده شدم به ایستگاه آخر و دنبال کارم رفتم و دوساعت بعد کارم انجام شد. و دوباره همان مسیر برگشت را طی کردم. امروز یک نوک محکم به کتاب عادت روزانه نوشتن زدم و حال نوه‌ام را تلفنی پرسیدم کف پایش میخچه داشت که دکتر درمانش کرده بود. با خواهرم در باره همه چیز حرف زدم یک چرت عصر گاهی زدم و ساعت پنج بعدازظهر وبینار شرکت کردم مبینا جان ملایی سکان نویسنده ساز را در دست گرفته بود و مهمانش الهه جان نصیری هم از کتابها و تغییر روشهای خواندن کتاب حرف زد خوب بود. بعد برای رفع خستگی یک چای و میوه خوردم داستانک باید می‌گفتم را برای پشتیبان فرستادم به خودم نمره هفت می‌دهم و از خاطرها یاد کردم که وقتی جوانتر بودم کمتر مشغله داشتم و کتاب و شعر می‌خواندم. طرح داستان کودک را نوشته‌ام. و واژه‌ی چشم‌زنده را از یک نفر شنیدم و معنی‌اش را پرسیدم و گفت منظور از آدمی که خوب همه‌ی زوایا را می‌بیند. به کانال تلگرام مهرابی بیایید. ممنون ازشما 👇

    https://t.me/notetoday1

  60. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -داستانک نهایی را ویرایش کردم و فرستادم برای پشتیبانی.
    -ساعت شش عصر. آفتاب نم‌نمک داشت جمع‌وجور می‌کرد. رفتم تو حیاط.
    موقع راه رفتن نوشتم. برای اولین بار.
    بادِ نرمی سرک می‌کشید تو گوشی‌م. خیلی از حرف‌ها را اشتباه تایپ می‌کردم. دستم می‌لرزید.
    صدای موتوری هم نمی‌گذاشت آهنگ را درست بشنوم. ولی می‌ارزید به دیدن حیاط.
    کم دیده بودمش. به گرده‌ی گل و درخت حساسیت دارم. همیشه دورم از باغچه. از پشت پنجره با ذوق نگاهش می‌کنم و از نزدیک ندارمش‌.
    عجیب بود ولی دلم خواست از خودم و درخت عکس بگیرم. آن هم برای اولین بار. چقدر اولین بار داشت امروز.
    به قیافه‌ام نگاه کردم. تو دوربین گوشی. موهایم از این‌ور و آن‌ور کلیپس زده بود بیرون. بامزه شده‌ بودم. از خودم تعریف کردم؟ برای اولین بار؟
    فکر کنم کم‌کم دارم یاد می‌گیرم. دوست داشتن خودم را.
    بوی برنج می‌آمد. از زمین‌های اطراف. عاشق این بو‌اَم.
    یک‌هو دماغم گرفت. خارید. سوخت. داشت آلارم می‌داد. باید از درخت دور می‌شدم. باید برمی‌گشتم تو همان نور و باد و صداهای مصنوعی خانه.
    -برگشتم خانه و یادداشتم را بازنویسی کردم.
    -شام زدم و یادداشت را گذاشتم تو کانال.
    -گزارش نیک را تکمیل کردم و ارسال.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  61. تا ساعت دو شب بیدار بودیم که موجب شد تا پاسی از ظهر خواب باشم.
    ناهار خوردم و با یک مشت عناب تازه از درخت حیاط نشستم به خواندن گزارش نیک دیشب دوستان. مشتاق خواندن گزارش برخی از دوستان هستم اما زیاد بودنشان خسته‌ام کرد و شروع به آزاد‌نویسی کردم.
    می‌خواستم نوشته‌ای در لذت نوشتن منتشر کنم که بابا گفت: برویم کاشمر گردش و بقیه‌ی زمانم وقت گذرانی با خانواده.
    https://t.me/ma0hlq

  62. برای سال‌واژه‌ام «زبان» امروز چکار کردم؟ بخشی از مقاله‌ی اسماعیل خوئی را خاندم.

    رفتم پیاده‌روی خاستم زود برگردم، مژگان صدایم کرد. ایستادم به صحبت. دوستش پرسید چطور انقدر پوستم شفاف است؟ گفتم بادام زیاد می‌خورم، آب کافی می‌نوشم و لب به سیگار و قلیان نمی‌زنم. مژگان گفت «حتمن سکس خوب هم داری.» خندیدم.
    برای خیلی از زن‌ها صحبت از سکس، لذت‌بخش است شاید در حسرت آنند، اما برای من بخش کوچکی از زندگی‌ست. دوست داشتند از من و رابطه‌ام بدانند منم چند دقیقه تعریف کردم.
    رسیدم خانه بعد از دوش گرفتن و نوشیدن یک لیوان شیر، نشستم به مطالعه. «خلاف زمان» به خاطره و فراموشی عمدی بعضی از خاطرات، می‌پردازد.
    وقتی خاطره‌ای را می‌نویسیم و یادآوری می‌کنیم باید فراموشش کنیم، این نوشتار اجازه‌ی فراموش کردن نمی‌دهد و آزادی‌مان را محدود می‌کند.
    ظهر به خاندن روز‌نویسی استاد و بخش‌هایی از مقدمه کتاب «تقویم بی‌هدفی» و «پرنده به پرنده» می‌گذرد.
    واقعن با دانستن اینکه فرهنگ و هنر، زاده‌ی فراغت است، چرا آدم‌های امروزی حتا فراغت و زمان استراحت‌شان هم باید مشغول کاری سودمند باشند؟
    بقول هانا آرنت «انسان مدرن مرز میان خانه و شهر را از میان برداشته.»
    پرسه در کانال همسفران و خاندن گزارش نیک بعضی از آنها.
    هری پاتر و جام آتش را دیدم‌. در چند مرحله از مسابقه سه جادوگر، هری و دوستش همکاری کردند اما در مرحله‌ی آخر لرد وردموت دوست هری را می‌کشد. هری مظهر خیر است، شر نتوانست او را بکشد.
    مبینا ملایی آمد و از کتاب «نگوییم بگوییم» هرمز انصاری چند قطعه خاند. به مقاله‌ی اسماعیل خوئی هم اشاره‌ای کرد، آیا لازم است مترجم سبک نویسنده را هم در ترجمه رعایت کند؟
    الهه‌جان در سرزبان از مفروضات و تفاوت بین فرض و پیش‌فرض می‌گوید. اگر قرار است استلزام‌سنجی کنیم نیاز داریم فرض‌ها و تصورات متفاوتی داشته باشیم.

    ببست دقیقه آزادنویسی می‌کنم و از جریان صبح و صحبت‌های دوستان پارک، گزارشی می‌نویسم با جزئی‌نگاری.

    «آزاده خانم و نویسنده‌اش» براهنی را می‌خانم. فرم جالبش جذبم می‌کند. دکتر رضا، نوشتن و ویرایش داستانی را برای دوستش دکتر اکبر شرح می دهد. اشاره‌هایی به رخدادهای تاریخی هم دارد.

    یوگا تمرین می‌کنم تا کمی استراحت فعال داشته باشم. نوشتن و آزاد‌نویسی هم برایم استراحت فعال است. ذهنم فضا پیدا می‌کند و بازسازی می‌شود.

  63. امروز؟

    ○پای چپم را روی پای راستم انداختم. کتاب را هم روی پای چپم گذاشتم.
    لیوان را از روی میز برداشتم. به‌به عجب روز دل انگیزی. چه خانم زیبایی . چه نوشیدنی خنکی.  قلوپ قلوپ. قلوپ قلوپ. شاپ. لیوان افتاد روی کتاب. کتاب موش آب‌ کشیده شد. پارچه دم دستم نبود و با پیراهنم کتاب را پاک کردم. زردی هایلایتر ماسید و پخش شد. کتاب چرک و چروک شد. به به چه کثافتی به پا شد. انگار سگ کتاب را جویده. بوزینه‌ی دست و پا چلفتی.

    ○نیم ساعتی پیاده‌روی داشتم و بعد از آن هم تن‌آبی. همان تنی به آب زدن. آبی به تن زدن. تن شویی. حمام.

    ○مادر خانه نبود. وقتی برگشت با شوق و ذوق آمدو گفت: بدو بدو یه سوپرایز دارم. یه هدیه برات خریدم.
    من هم مثل خری که به او تیتاب داده باشند دویدم به سمت آشپزخانه. در حال باز کردن هدیه، از خوشحالی دهانم مثل کروکودیل باز بود. بازش کردم. ساندویچ‌ساز خریده بود‌. گفتم باشد شاید هیچ ربطی به من نداشته باشد اما هدیه است دیگر. اما برای من نبود‌‌. برای خانه خریده بود‌‌.
    + مامان؟!
    – خب توهم از ساندویچ‌هایی که باهاش درست شد می‌خوری دیگه.

    ○فکر کن صبح ناشتا با امیدو آرزو بروی روی ترازو. آنوقت بفهمی اضافه وزن داری، آن هم دو کیلو.
    می‌گویم هوش مصنوعی بی‌پدر و مادر
    مگر قسم حضرت عباس نخوردی که این رژیم کارساز است؟
    می‌گوید: اگر وَزَن کم نکردی چند عُلت وجود دارد. خِلاصه برنامه‌ات را بگو.
    ممکن است چِربی کم شده باشد ولی بخاطر یِبوست عدد ترازو ثابت مانده باشد. کم تحرکی می‌تواند رُوَند کاهش وَزَن را کَنَد کُند.
    نه عزیز من. چرا عصبانی باشم؟ فقط در کمال احترام به مادرش سلام رساندم.

    ○شروع کردم به خواندن ملکوت بهرام صادقی. رازناک و مرموز آغاز شد. به جز  یکی از شخصیت‌ها یعنی همان منشی جوان، به همه مشکوک شده‌ام.
    دکتر حاتم هم انگار یه جای کارش می‌لنگد. آن یکی چرا دیگر حرفی نمی‌زند؟

    ○دلم برای آزاد نویسی آن هم از آن دنباله دار‌ها تنگ شده بود. امروز از آن روز‌ها بود که درد مچ دستم دلیل پایان آزاد نویسی شد.

    ۱۴۰۵/۶/۱۴

    #روز_مرور

    https://t.me/maryamebrahimi21

  64. ۱. صفحات صبحگاهی نوشتم، رهاتر از همیشه. 
    ۲. مطالعه کردم. نوک‌ زدن به‌ کتاب‌ها.
    ۳. یک درسنامه زبان خواندم.
    ۴. به فایل‌های نویسنده‌ساز گوش دادم.
    ۵. ورزش کردم. یک ساعت در باشگاه.
    ۶. تمرین پیانو. تمرکز بر سرعت.
    ۷. و خیلی خسته‌م چون دیشب کم خوابیدم.

  65. به نام خدا
    شنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
    گزارش نیک ۱۱۶
    سال واژه  تغییر
    روز واژه پیاده روی
    نمره ۸

    نماز و خواندن دو صفحه از کتاب آسمانی ام

    نوشتن سه صفحه صبحگاهی

    خوردن صبحانه

    امروز پیاده روی در خانه ۵ دقیقه اضافه شد و رسید به ۱۵ دقیقه نیمی از راه را رفته ام.

    نوشتن صد کلمه از ۱۰۰۰ کلمه که حدود یک صفحه و نیم شد.اول فکر می کردم باید کلمات را جدا جدا بنویسم مثلا می نوشتم بهار  تابستان  پائیز  زمستان و…گمراه بودم نشد که بپرسم تا امروز در وبینار از خانم ملائی عزیز پرسیدم و هدایت شدم به راه راست،دریافتم که باید جمله وار بنویسم از هر چه به ذهنم گذشت. راستی از اجرایشان خیلی خوشم آمد،بیان شیوا و شیرینی داشتند و ماشاالله چشمم کف پایشان پرمایه بودند.خانم الهه نصیری هم در مورد تغییر ابزار صحبت کردند برای بهبود در نویسندگی جالب بود برایم
    پس وبینار هم شرکت کردم که استاد تشریف نداشتند.

    داستان های چخوف بنا به توصیه استاد را از طاقچه دانلود کردم.هزار رنگ و صدف را شنیدم.
    آنتوان چخوف اهل روس داستان نویس و نمایشنامه نویس بود.
    بیش از ۷۰۰ اثر ادبی خلق کرد.
    بعد از شکسپیر بزرگترین نمایشنامه نویس تاریخ است.
    از داستان های کوتاهش:
    صدف
    هزار رنگ
    شکارچی
    سوگواری
    از دفترچه خاطرات یک دوشیزه
    بوقلمون صفت

    نخستین نمایشنامه اش: بی پدری
    داستان های بلندش:
    دکتر بی مریض
    دوئل
    داستان ملال انگیز

    کتاب کشتن مرغ مینا را خواندم.
    شوهر آهوخانم را خواندم.چند خطی از این کتاب:
    چقدر آهو در مقابل عزت و شوکت یا به عبارت دیگر افسون اسرارآمیز شیطانی هما و هم چنین متانت و رفتار جبلّی او خود را کوچک احساس می کرد.با این حال از نظر باریک بین آنان که دور و نزدیک همه چیز را می پاییدند و هیچ اثری را گم نمی کردند گویی ندایی غیبی همیشه زیر گوش زن خانه دار می گفت: صبر کن، فواره بلند شود سرنگون شود.

    پیاز، گوشت چرخ شده،لوبیا سبز، هویج، ادویه، برنج و روغن که دست به دست هم دادیمشان و لوبیاپلو برای ناهارمان آماده شد.

    اکنون سرمان به شدت درد می کند انگار به تنمان زیادی کرده، پس بدرود همراهان و شب به خیر

  66. امروز با پرکاری بابای خودم را درآوردم. شنبه‌ی من از هر شنبه‌ای خرتر بود. به این سرویس دادم. به آن سرویس دادم. یکی را به دکتر بردم. برای دیگری خرید کردم. سرکار رفتم. چند مدل غذا برای ناهار و شام پختم. خانه را روبیدم. وسط این همه کار جوگیر شدم و لباسشویی را جرم‌گیری کردم. کیسه جاروبرقی را تکاندم و خاک‌روبی کردم. تنها نقطه عطف امروز۱۰۰۰ کلمه نوشتن بود. آزادانه و رها نوشتم و نوشتم تا کلمه‌شمار ورد ۱۰۰۰ را نشانم داد. ناگفته نماند که وسط کارها هم، رفتم و آمدم و نوشتم. خواب چشم‌هایم را سنگین کرده بود ولی باز نوشتم. از همه مهم‌تر اینکه، توانستم وسط استراحت کتاب حرکت در مه محمدحسن شهسواری را بخوانم. انگیزه‌بخش خوبی است برای وقت‌هایی که بی‌انگیزگی سراغم می‌آید. بعد هم نگاهی اجمالی به کتاب دو قرن سکوت زرین‌کوب انداختم. با پسرجانمان وعده کردیم کمی در مورد این کتاب شب‌ها حرف بزنیم. شاید مابقی خوانش را برای آخر شب بگذارم. اینکه بخواهم برای کانالم یادداشتی بنویسم، حقیقتن از توانم خارج بود. این بود که تصمیم گرفتم درسی که امروز گرفته‌ام را بنویسم. در کانال نوشتم:«امروز فهمیدم اگر خستگی‌ام را جدی نگیرم، خودم را میان تمام وظایفم گم می‌کنم.»آدم‌ها به نظرم از کار زیاد نمی‌میرند، از نادیده گرفتن خودشان می‌میرند. باید سعی کنم تعادل را برگردانم به زندگی‌ای که زیادی برای خودم سختش کرده‌ام. باید سعی کنم کمتر ادای آدم‌های قوی را دربیاورم. امروز که به عملکرد خودم نمره‌ی ۲ می‌دهم، آن هم فقط برای آن دو کتابی که توانستم وسط شلوغی روزم بخوانم. شاید فردا دست بشویم از وظایف و کمی بیشتر لم بدهم. کمی بیشتر بخوابم. کمی بیشتر بخوانم و کمی بیشتر و بیشتر و بیشترتر بنویسم.

  67. امروز چهارده ی شش سال پنج

    اگر بخش گزارش نیک بنا شده بر کارهای نیک انجام شده باشد ( که گمان می برم چنین است) موردی برای گزارش نیست جز چند خطی آزادنویسی پراکنده در صبح و بین کار . انتخاب غذایی سالمتر از پیش و یک ساعت پیاده روی . اما اگر مبنا بر نیک گزارش دادن از روز باشد ، سراسر قهوه ای ، تلخ و کشدار .

    نقطه اوج : وبینار و حافظ (گنجور باز نشد)
    نمره روز سه

  68. دوبار در اداره برق رفته و یکبار هم در خانه. به علت قطعی برق، و تمام شدن شارژ گوشی، دیر به وبینار رسیدم. چه وبینار خوبی بود. و چه مطالب خوبی. الهه جان نصیری را هم قسمت دیدن شد.
    به مادربزرگم کمک کردم، نمازش را بخاند. صد سال سن دارد، هنوز می‌خاهد، نماز بخاند.
    بعد از وبینار، یک صفحه‌ای راجع به احساساتم نوشتم.
    امروز در موقع بی‌برقی، از دستبند همکاری تعریف کردم و به من هدیه‌اش داد. یادم باشد به جبران، برایش کادویی بخرم.
    ادامه فایل صوتی “ارتباط با بدن” را گوش دادم. گیومه فارسی را روی کیبورد پیدا نکردم.
    روزنویسی استاد در روز سیزدهم را خاندم. و کلی انگیزه گرفتم. از اینکه مطالب رنگی بود هم بیش‌تر کیف کردم.
    ورزش کردم. هوازی و مقاومتی.
    برم درس‌های شعر را بخانم. شاید شعرکی سرودم.

  69. مغزم امان نمیدهد مرتب و قشنگ بنویسم، هم اینکه در استرس است ننویسم ماهکم بیدار شود و نگذارد قلم یا موبایل به دست بگیرم.
    ۱. بیدار شدم و فکر کردم چه چیزهای خوبی می‌توانم در گزارش نیک بنویسم
    ۲. فکر کردم چه قدر احتیاج دارم نیکی‌های اطرافم را ببینم و بنویسم.
    ۳. شلف و طبقه درست کردم کوبیدم به دیوار آشپزخانه. رویش چای و دمنوش و … گذاشتم.
    ۴. به ماهکم آب دادم بیسکوییت دادم تلویزیون روشن کردم ، شستمش پوشک عوض کردم.
    ۵. با ماهکم جارو کردیم. ایموناد خوردیم.
    ۶. ماهک را شیر دادم و خواباندم.
    ۷.مقدمات ناهار را فراهم کردم.
    ۸.فکر کردم زندگی ما چه کم دارد مگر؟
    هندوانه را نجات دادم قاچ کردم یه قاچ خوردم مثل کسی که یک عمر قارپوز نخورده، خیلی چسبید.
    ۹. و اینکه امروز نوشتم
    و نمایشگاه رفتن را بی خیال شدم و استراحت کردم همین.
    امروز هنوز ادامه دارد و نیکی ها هنوز در انتظار است.

  70. گزارش نیک ۱۳

    یکی از بی‌نهایت چیزهایی که از «استاد» آموخته‌ام، نترسیدن در نوشتن است.
    پیش‌تر، نوشته‌هایم را در جاهایی مثل پشت کتابخانه یا پشت شوفاژ قایم می‌کردم تا مبادا با خواندن‌شان، کسی در مورد افکار یا نثرم برداشتی کند یا «برچسب» بخورم.
    امروز اما، همان نوشته‌ها را، در کانال تلگرامم منتشر می‌کنم. بدون ترس. بدون نگرانی.
    مثلا مضمون متنی که امروز منتشر کردم را، اگر سال پیش نوشته بودم، یحتمل پاره‌اش می‌کردم. حتا پشت کتابخانه و شوفاژ برایش امن نبود.
    این حس رهایی را، مثل بسیاری موارد دیگر، مدیون «استاد» عزیزم هستم.

    اما از امروز بگویم:
    صبح را با نوشتن آغازیدم. بی‌پروا نوشتم و کثافت «تسلیم» بودن دیروز را شستم.
    «رگتایم» خواندم. هرچه جلوتر می‌رود، بیش‌تر دوستش دارم. استفاده از شخصیت‌های واقعی و خیالی در کنار هم، جذابیت زیادی به داستان داده.
    خواندم که «نجف دریابندری» چگونه به متن اصلی وفادار بوده و استفاده از جمله‌های کوتاه را در ترجمه لحاظ کرده.
    به «وبینار» رسیدم. از صحبت‌ها و تجربه‌های خانم «ملائی» و خانم «نصیری» بسیار آموختم.
    حیاط را شستم و با «تاکسیدو» در حیاط چرخ زدیم. دعوای مفصل بین دو گربه‌ی پشت پنجره را پایان دادم. غذا که ریختم، دعوا را فراموش کردند. خوردند و هرکس به راه خودش رفت.
    در‌ ادامه‌ی شب، روی تمرین «نویسندگی خلاق پیشرفته» و «شعرماهی» کار می‌کنم.
    باز «رگتایم» می‌خوانم.
    فصل سوم سریال «سیلو» را که دیشب آغازیدم، ادامه می‌دهم.
    داستان‌های «قصه‌قصه» را می‌خوانم.
    و احتمالا کمی با دوستانم وقت می‌گذرانم.
    بعدش چه؟ بعدش هم می‌خوابم.

    نمره‌ی روز: ۸ از ۱۰

  71. دست می‌برم زیر لباس آزادنویسی

    ــ وقت‌هایی هست که ذهنم شلوغ‌تر از چهارراه توکیو(تقاطع شیبویا) می‌شود. اینطور مواقع جیغ زدن ایده‌آل من است. اما وقتی به اطراف نگاه می‌کنم و می‌بینم امکانش نیست دست می‌برم زیر لباس آزادنویسی. قلم را برمی‌دارم و شروع می‌کنم به نوشتن. هر یک کاغذی که می‌نویسم، می‌شود یک قدم فاصله بین‌مان. همین یک‌دو قدم فاصله می‌تواند حالم را بهتر کند.

    ــ می‌روم سراغ کتاب در کمال سادگی و ناخنکی می‌زنم. نویسنده از ظهور بیماری جدیدی به نام انگشت گوشی هوشمند حرف می‌زند. پزشکان می‌گویند نوعی التهاب تاندون ناشی از حرکت مداوم انگشت است. برخی بازاریابان تخمین زده‌اند ما روزانه بیش از نود متر، یعنی بیشتر از ارتفاع مجسمه‌ی آزادی، فید می‌خانیم‌. این فاجعه‌برانگیز است.

    ــ سر صبحی نامه‌ای به خودم نوشتم و خودم را نصیحت کردم. اگرچه از این فعل بدم می‌آید. فکر می‌کنم بهتر است اسم دیگری برایش انتخاب کنم. الان که چیز خاصی به ذهنم نمی‌رسد، تا بعد ببینم چه خاهد شد.

    ــ در انجام بعضی کارها کاهلی‌ام می‌گیرد. نمی‌توانم خودم را راضی بکنم به انجامشان با جمله‌ی فقط انجامش بده. انگار دلیل و معنای محکمی می‌طلبد. نمی‌دانم شاید هم کرم دارم خودم خبر ندارم.

    ✍ فاطمه محمدی

    پ.ن: رمان ملکوت را تمام کردم و حالا می‌خاهم بروم بچاپمش و این بار جدی جدی حمله‌ورش بشوم.😅🩵

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *