«مینویسم چون بلد نیستم با خودم کنار بیایم. یعنی: بلد نیستم با روانم کنار بیایم.»
-کلاریسی لیسپکتور، ضربان، ص۱۸
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
109 پاسخ
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۴
صبح که از خواب بیدارشدم برق رفته بود سماور و روشن کردم یه بسته نون از فریرز در آوردم ومنتظر شدم سماور جوش بیاد .در همین حین یه چیزی به ذهنم اومد سریع دفترمو آوردم و یادداشتمو نوشتم صدای قل قل سماور میومد هروقت که جوش میاد دیوونه میشه اینقد صدا ازخودش درمیاره که رو اعصابت میره سریع رفتم کمش کردم وچایی با طعم هل دم کردم ومنتظر شدم دم بکشه صبونه نون وپنیر و حلوا شکری خوردم .
بعد از صبونه یه پادکست گوش دادم در ادامه ناهار درست کردم ویه سر رفتم فروشگاه خرید کردم.
بعد ازناهار وشستن ظرفها یه مقدار مطالعه کردم
یه کوچولو چرت زدم
عصر دوباره یه مقدار مطالعه کردم
شام درست کردم وبعدازشام اجاق گاز وتمیز کردم
وآخر شب دفتر دستکمو آوردم که تمرین آزاد نویسی داشته باشم.
صبح زود بعد از دو روز همسرم را دیدم. مشغلههایش دو چندان شده. شب و روزهامان دوره عقدی میگذرد. خواب از سرم پرید وقتی رفت و شروع به نوشتن کردم.
سه صفحه آزادنویسی کردم. به کارگاه شفقتورزی شیما فکر کردم و کلی نوشتم. چقدر بیشفقت هستم با خودم. سختگیر و سرزنشگر. اَه. خوبیش این است تهش به داستان ختم شد. کاش غیرت و وقت بیشتری برای نوشتن میگذاشتم.
هنوز از بوی مادر جدا نشده. ایلیا پسر کوچکم. کمی از او دور میشوم بیدار میشود و بقیه را بچه به بغل مینویسم طبق معمول.
نصف زمان دیروزم در مطب دکتر گذشت. اگر درد در حد مرگ نداشته باشم، سالن انتظار مطبم را آرزوست. تنها جایی که میتوانم با خیال راحت مطالعه کنم و حتی بنویسم. شارژ گوشی رو به اتمام بود و از منشی سراغ پریز گرفتم. سرش شلوغتر از اینها بود که جواب دهد. خودم پیدایش کردم. دوباره جواب ها حواله شد به هفتهی آینده. سریال بیماری ادامه دارد. مشغول خواندن کتاب همه چیز به فنا رفتهی مارک منسون بودم. دختری با کنجکاوی در مورد کتاب پرسید. منم اسم سه کتاب هنر ظریف اهمیت ندادن، هنر رندانه به هیچ گرفتن و کتاب در دستم را به او گفتم. او سریع طاقچه را باز کرد و مشغول شد. حالا یک خانم کناری هم کتاب از کیفش در آورد. از این اپیدمی مطالعه در مطب خوشم آمد. امروز شعر از اخوان ثالث خواندم. اولین شاعری که شعرهایش مستقیم بدون خط کشی بر قلبم نشست. و بعد از بیژنالهی. خیلی شعرهایش را دوست دارم. به کافه کتاب ِهیچ فکر کردم. چند وقتی هست نرفتم و از استاد، کتاب امانت نگرفتم. کتاب فلسفه حیات ذهن از هانا آرنت هنوز به نیمه نرسیده. وسط درست کردن غذا ، موسیقی ابی گوش میدهم. از سارا چگنی عشق، فایل کتاب با تشنگی پیر میشویم شهرزاد رو میگیرم. مال من پاک شده. اولین بار خوندن شعراش گریستم. خیلی الهام میگیرم ازش. وبینار روز قبل استاد را گوش میدهم. با ایلیا حل تمرین انجام میدهم و با بچهها قایمباشک بازی میکنیم. از اخطار قطع برق برای ترغیب بچهها در تمیزکاری استفاده میکنم. چند تا خط و نشان میکشم.
بعد هم خودم را میزنم به مریضی آنها هم زود مشغول جمع کردن خانه منفجر شده میکنند. شرم بر من. اشکالی ندارد بگذار بچهها بزرگ شوند. در وبینار استاد کلانتری شرکت میکنم.
استاد یک کتاب کودک معرفی میکنند به نام نویسنده، نقاشی و صفحهآرایی عالی دارد و متنش به نظر من برای ما بزرگترا هم کارگشاست. وسط وبینار قشنگ زمانی که ساجده داشت شعر زمستان اخوان را میخواند، برق قطع میشود. شش طبقه از پلهها پایین میرویم تا برسیم به خانهی مادر، حالا امیر حسین را به دکتر میبرم و ایلیا را به خواهر میسپارم. در مطب دکتر پسر هم بقیه کتاب را میخوانم. امروز نشد پیادهروی کنم اما امیدوارم فردا زرنگتر باشم. امروز به خودم از ده ، نمرهی ۷میدهم. شام خانهی مادر هستیم. دوباره برق ما قطع شده. منتظریم ساعت ۱۱ برق بیاید که برویم دنبال زندگیمان. یا حق.
پس مال من کو ؟
گزارش نیک ۱۰۵
ناگفتی گس
و اینستا گفت باید بهش می گفتی…
رینگلایت سرخ دهان باز کرد
و از میان صدها لایک قلبی کوبید
چیزی تو سرم شکست
که انگشتان خونیم
نتوانستند خردههای تیزش را
از زیر دست وپای جملههای قاق
جمع کنند
چیزی که ریزخردهایش
تا دورترین کنجهای آشپزخانه را آزرد
و لای پرزهای قالی و کتابهای روی میز
منگ شد
چیزی که هرگاه میپاشید
برتن لحظه
تکرار مزاحم لکهها را
میشست
چیزی که دستآویزم بود
زیر لاستیک سرعت
هرگاه
به انزوای جدول زندگی
پرت میشدم
چیزی که شبها
تب داغ جیغ بود
در نبض دهلیزهای تاریکم
رو به پرواری پستانها
و خیس
میشدم
رعشه
رعشه
از آن گمی
که نوک زبانم میچرخید
و در کسالت دیدارهای نادیدار
هر بار
میبالید و نمیبالید
چیزی…
و اینستا گفت: باید بهش میگفتی…
و آنگاه که رینگلایت سرخ دهان باز کرد
و از میان صدها لایک
فقط
آن قلب کوبید
دریافتم
هیچگاه
هرگز
بهش نخاهم گفت.
دیروز کار بود و کار. بعدش حمامکردن و لشیدنلاشیانهیی رو مبل و بستن پلکها برای لختی دوری جستن از نکبت دوروبر. که چیزی حالم بد کرد. آنقدر بد که هرچه تو سرم بود برای نوشتن، پوف. پودر شد و رفت هوا دلآزرده دست به کاغذ نمیرفت.
وقت کشتم پای تلویزیون تا فکرهای زگیل از سر وا کنم. نشد دوباره برگشتم و کتاب “درختها به خانهی بخت میروند” را دیدم از شهرام پوررستم. شعرهایش به شوقم آورد. و بدنبالش وبینار را گوش کردم. از شعرهایش خاندند، خیلیهاش تو پیدی اف نبود. توی گوگل سرچ کردم از شاعر وآثارش.
همانطور که گفتند، شاعر توانایی فراوانی برای آفرینش شعر از اشیا بهظاهر غیرشاعرانه دارد. همینطور توجه به نشانههایبومی زیستگاهش. طنزش هم دلنشین.
یکی از راههای کلیشهگریزی در شعر همیناست که از زیست شخصی خودمان و چیزهایی ساده اطرافمان شعر بگوییم. فقط لازم است جسارت بورزیم درساختن جملات برخلاف عادت مالوف. و بیپروا بسازیم جملههایی نامتعارف از جنس خیال با منطق شعری.
بعد خاندن اشعار چیزی در چنته نداشتم جز حسی آشفته و لال پشت لبهایم . شب به ناخوآگاهم سپردم؛ شعری میخواهم لبریز از آن لحظهی بهت و سرخوردگی، با نشانههایی از زندگی روزانهام تصویری دهد برای خاننده، تداعیگر آن لحظهی عقیم که زبان کوتاه از ناتوانی گفتن است. شش صبح شعر ورز داده شد و در حین کارهای روزانه آرام آرام پخت. و شد همین سرودهی بالا. این تصاویر نقطهی اشتراک احساسات تجریدی و فرّارست که در حصار تصویر برای خاننده ملموسش میکنم. مثل آبی در ظرف. شکلش با شما به فراخور هر ظرف که دوست دارید.
سالواژهام: تمرکز
داستان «همسایه» از مریم مرتاض را خاندم.
آزادنویسی.
نقاشی کشیدم. تصویری سازی با تکنیک مدادرنگی.
نویسنده ساز را بودم.
شعر را بودم و کلی خوش گذشتو قرار است ترک بخوریم و از ترکهایمان نور بیرون بیاید.
روزنویسی کردم.
https://t.me/yaddashtneda
سال واژهام: تحسیــن
۱. صبح زودم را به خواندن گذراندم. چند واژه هم درآوردم و معنایشان را سرچیدم.
۲.خیارها و میوهها را شستم تا حداقل کاری کرده باشم. خواستم سبزیها را هم پاک کنم که خوابم برد. خواب سر ظهر مثل پرواز میان ابرهای خیال است.
۳.نهارم را تنها خوردم. بدون نوشابه. یواشکی هم ترشی چپاندم زیر برنج تا کسی نبیند.
۴.امروز اینترنتم خیلی ضعیف بود. وقتی نت ضعیف است اعصاب مرا هم ضعیف میکند. آخر در دوران تکنولوژی تحمل این نت ضعیف امکان پذیر نیست. وقتی کوچکترین خریدها که هیچ حتی سادهترین سوالات را هم با همین نت پاسخ میدهیم.
۵.امروز از خودم پرسیدم اگر این همه در قید فهمیدن و کنجکاوی نبودم، بهتر نبود؟
آیا آدمهای جاهل زندگی بهتری ندارند؟
چه نیازی به دانستن هست ولی دانستن قرار نیست گرهای از مشکلاتت را باز کند؟
وقتی هر چقدر هم بیشتر بدانی، باز هم چون زن هستی دستکم گرفته میشوی و با بقیهٔ همنوعهایت مقایسه میشوی؟
وقتی دانستن بیشتر یعنی افسردگی و سرخوردگی بیشتر؟
وقتی دانستن تو را مجبور میکند از چیزهایی که دوست داری، دست برداری؟
وقتی دانستن خنده را از تو میگیرد، وقتی میدانی پشت آن شوخی چه حقیقت تلخی نهفته است.
سالواژه: آسمان یکرنگ
قصه از آنجا شروع شد که نقد شعرم به چالش در اومد توسط شاعران در انجمن ادبی.
قلمت را بردار
از چشم آسمان فیروزه بپاش
گفتند: تصویر زیبا و ترکیب نویی هست، اما خدا که داره هر روز اینکار رو انجام میده، پس چرا بهش اینو گفتی؟
گفتم: بله حق با شماست
اما وقتی نظر دو شاعر دیگر را که یکی شاگرد گروس هم بود جویا شدم گفتند: شما معنی را رساندی و این یک ترکیب استعاری از آسمان گرفتی نخواستی روز و شب رو نشون بدی که بگیم خوب این اتفاقات طبیعی در حال رخ دادنه.
خلاصه رسیدیم به این ضرب المثل که آسمان همه جا یکرنگ.
و من همیشه با این ضربالمثل مخالف بودم، زیرا آسمان در قطب به رنگ شفق است و همینطور آسمانهای دیگر…
مثل کسی که حالش بد است و هرکجا که باشد همان حال را با خود به همراه دارد پس او آسمان برایش همه جا یکرنگ است. و با حال خوب و نگاه متفاوت نمیتواند زیباییها را کشف کند و ببیند.
از ۱۰ به خودم ۱۰ میدم چون مخالفتم را با کشف آسمانهای زیبا اعلام کردم و دفاعیه شعرم را محکم کردم.
سالها پیش میخواستم در موردش بنویسم ولی در حد ایده مونده بود فکر کنم زمانش الان بود که با یک اتفاق به نوشتار تحریر شد.
هیچ اتفاقی انفاقی، اتفاق نمیافتد.
چقدر خوشحالم، آرزومند شادیهای بیدلیل استاد عزیز و دوستان هستم.🙏
گزارش نیک ۱۰۵
سال واژه تغییر
برای ظهر بریانی مرغ بارگذاشته ام.عطر پیازداغ، سیب زمینی سرخ شده، ادویه هایی چون دارچین، هل سبز و هل سیاه، رازیانه، تخم گشنیز، میخک و زیره سبز در فضای آشپزخانه به مشام می رسد.دانه های برنج هم در حمام آب ولرم راحت خوابیده اند.
در حال آسیاب کردن این عناصر خوشبو بودم که جناب برق تشریفشان را بردند و پروژه پودر کردن این عناصر شکست خورد ولی من هاون برنجی ام را فوری برداشتم و با دسته اش به جان آنها افتادم.
اداره برق هم دروغگو از آب درآمده نوشته بود محله ما ساعت ۲ تا ۴ برق قطع می شود ولی ۱۲ رفت.
دو سه سالی است شب ها بی خواب می شوم.مادرم را قسم داده ام به همه چیز که نیمه شب هنگامی که نماز شب می خواند دعایم کند.خودم هم شب ها قبل از رفتن به رختخواب خدا را مورد خطاب قرار می دهم و می گویم خدایا قربونت بشم من، این که این طرف شب نمی خوابم معالجه ام کن و کاری کن این طرف بخوابم و آن طرف یعنی صبح خیلی زود هوشیار باشم.نمی دانم چرا دعاهای مادرم و صحبت هایم با خدا افاقه نمی کند.ولی به هر حال به اجبار صبح از خواب بیدار می شوم چون چاره دیگری ندارم باید بروم صبحانه و ناهارم را آماده کنم ولی در طول روز کسل و بی حوصله هستم.
گفته بودند هفته اول شهریور هوا خنک تر می شود اما خنک هم نشد چه برسد به خنک تر
به خاطر نوسان و قطعی برق یخ ساز یخچال مان خراب شده، هر روز شکل متفاوتی از یخ برایمان می سازد.پریروز تعمیرکار آمد و رفت خیلی سریع، و این شد که یخچال دیوانه تر شده و این بار در اشکال هندسی گوناگون یخ ها ساخته می شوند، مربع، مکعب، گرد و…حالا اشکالی ندارد در این اوضاع بی برقی و گرما همین که خودمان به شکلی دیگر درنمی آییم جای بسیار بسیار شکرگزاری است.
امروز بنابه نام سال واژه ام تغییری در زندگی ام حاصل نشد فقط هر چه را که خواندم در فضای مجازی یا کتاب ها دقیق تر و باحوصله مطالعه کردم قبلا انسان عجولی بودم متاسفانه،
کلام آخر اینکه حضور در این جا را به فال نیک می گیرم زیرا عاشق نوشتنم و این فرصتی است تا تنبلی را بگذارم کنار
نمره از ۱۰ به خودم ۷ می دهم.
از صبح ساعت نه و نیم که ساعت شروع میکند به زنگ زدن، سعی میکنم بیدار شوم. هی میتابم و کش میآیم. ده و نیم میشود به گمانم که بیدار میشوم بلخره.
صفحههای صبحگاهی با برنامهریزی برای امروز و تعریف خابهایم میگذرد. دیشب عجیب و غریب خاب دیدهام. همانها را مینویسم که از ذهنم بیرون شوند.
به کارهای کمی میرسم و برق میرود. بیکار میشوم. کمی فیلم میبینم و ناهار میخورم و چرت میزنم. برق که میآید، میپرم در حمام.
از حمام درآمده، میایستم به درست کردن موها. با موهای کوتاه و فرم، عشق کردهام. خوب حالت میگیرند و از فر خود خارج نمیشوند. دوستشان دارم. کاش بزرگهم که شدند این موها، باتربیت بمانند و فر خود را حفظ کنند در بهترین حالت.
آماده شدهام و میروم به سمت قرارمان. امروز با پارسا، دیدار تازه کردیم. یک عالم پیادهروی کردیم و حرف زدیم و خندیدیم. خوش گذشتن با پارسا که حتمی است، مخصوصن وقتی کار به تعریف خاطرهها میرسد. وقتی از خاطرهی اولین اجرای تئاترش میگوید و من را هم به خنده میاندازد با تعریف کردنش. چایی میخوریم، حرف میزنیم. شام میخوریم، حرف میزنیم. پارسا دستپخت خوبیهم دارد. به گربههایی که اطرافمان جمع شدهاند، غذا میدهیم. رهایمان نمیکنند تا بلند میشویم. باز راه میرویم و مینشینیم و صحبت میکنیم. گاه سکوتهم میکنیم و به نظرم سنگین نیست سکوتهای بین حرفهایمان. همین را هم دوست دارم.
برمیگردم خانه و هیچکار نمیکنم. مینشینم پای گوشی و فقط سریال میبینم. -تازه کشف کردهام در کیبورد لپتاپ، اگر یک سین را تایپ کنی و بعد شیفت+r را بزنی، میشود همان سریال با حرکات انگشت کمتر-
بازهم گزارشم میشود، اما خودم را میرسانم هرطور شده تا هر ساعتی.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
۱. صفحات صبحگاهیام را نوشتم. حدود دو صفحه. هر صفحهی من، حکمِ دو صفحه دارد. ریز مینویسم و نمیگذارم حتی نقطهی سفیدی هم توی دفتر از دستم در برود. حالا این خوب است یا بد؟ نمیدانم. اما شاید نوعی وسواس حساب شود و نیاز داشتهباشد به درمان و کمی شل کردن. باور کن اگر نقطهای سفید بماند، نهتنها دلخور نمیشود از دست بیتوجهیات بلکه خوشحال هم میشود که او را به حال خودش رها کردهای تا کیف و حال کند با سفیدیِ برفوارش.
۲. اینستاگردی کردم، بسیار. آخرش هم عذابوجدان خرم را گرفت و قول دادم که دیگر از این کارهای بد نکنم.
۳. برای ناهار، ماکارونی درست کردم. حیف تهدیگهایِ طلایی و چشم کورکنم که طرفدار ندارد توی خانه. دلم به حالشان میسوزد.
۴. فیلم The Handmaiden تماشا کردم.
۵. وبینار را بودم. استاد از شهرام پوررستم خاند. شعرهایش برایم ملموس بود. انگار میتوانم توی دستم بگیرم و لمسشان کنم.
۶. یکی از پادکستهای قبلی نویسندهساز را خین آشپزی و مرتب کردن خانه گوش دادم.
۷. بخشهایی از یک پوست یک استخوان را رونویسی کردم و چنتا کلمهی خوشمزه را هم اضافه کردم به سبد کلمهبرداریام.
۸. سری زدم به فرهنگوارهی خلاق. نوواژهها به وجدم آوردند و آغازیدم آزادنویسی را. از بین همان آزادنویسی، پستی برای کانال بیرون کشیدم.
۹. حدود یک ساعت ورزش کردم. آهنگ شاد ترکی گذاشتهبودم و گاهی هم بین ورزش میرقصیدم.
شلواغ اما نیک
امروز از صبح دویدهام و حالا تازه به لپتاپ عزیز دلم رسیدهام.
صبح وقت دکتر داشتم. بعد هم باید برای خرید میرفتم. هوا از گرما بیداد میکرد. میخچه هم سرش را مثل بچهاژدها از انگشت کوچیکهام درآورده و دمار از روزگارم درمیآورد. نمیدانم خودم را از چند جا جمع کنم، اما حریف همهشان هستم، یکییکی مینشانمشان سر جایشان.
حالا هرچه گربهرقصانی دارند، داشته باشند. این موها را با آرد سفید نکردهام، هیچ تاریش هم رایگان به دست نیامده.
یاد مامانزری افتادم. وقتی تازه ازدواج کرده بودم، موهایم را مش کرده بودم. میگفت: «مادر، این چه وضعیه؟ عروس جوان موهاش رو یه تار سفید، یه تار سیاه میکنه؟»
بعد هم به پاهای عروسش نگاه میکرد و میگفت: «کافر نبینه! انگار کژدم رو پاتون میلوله. این چیه آدم وحشت میکنه جوراب گیپور دیگه چه دردیه؟»
غذا هم درست میکنین نه یک قلیهی چاشنیدار که صفرا بر باشد، نه یک آبگوشت ساده که دل و رودهتان را گرم کند؛ هی کباب خشک و مرغ خشک گلوگیر!
حالا از آنجایی که «چون قافیه تنگ آید، شاعر به جفنگ آید»، من هم امشب میخواهم حواستان را پرت کنم. نه خواندم، نه نوشتم، نه لغت تازهای به کار گرفتم، نه وبینار را شنیدم و نه دفتر شعری را باز کردم. روم سیاه.
اما خاطرتان خیلی عزیز است که این وقت شب، یک ربع به دوازده، درحالیکه ساعت چهار صبح مسافرم، باز هم در خدمتتان هستم.
البته دلم طاقت نیاورد. پنج روز از روزانهنویسیهای راوی کتاب «از شیطان آموخت و سوزاند» را خواندم که یک وقت پیوستگی از ما دلخور نشود و خودش را جر بدهد.
و نگم برایتان از لنای قشنگم که میانهی روز گریهاش بند نمیآمد. یک کلیپ خوشگل از مکالمات خودم و نگاه متعجب خودش برایش گذاشتم. چنان چشمهایش گرد شده بود که یادش رفت برای چه گریه میکرد و خندید و خندیدیم.
ناهار هم جگر گرفتم و دوپیازه را ضربالعجل عمل آوردم؛ با چاشنی رب انار. جاتان خالی، مزه کرد با سبزی خوردن.
خلاصه که امروز، با همهی دویدنها و نرسیدنها، زندگی یکجوری خودش را رساند به من، حتی اگر من فرصت نکرده باشم یک صفحه درستوحسابی برایش بنویسم.
میترا رستگاران سوم شهریورماه 1405
اینجارو یادم رفته؟
نه یادم نرفته.
سال واژه چی بود؟ نکنه اونم یادم رفته؟
هم زیستی.
دیدی یادم بود.
بوی خیار هنوز تو دماغمه. چرا باید اندازهی دو تا کف دست خیارو خالی کنم رو خودم.
عشق؟
اونم یادم هست. یادم نرفته. دلم شکسته. بسه چقد شکسته. اصن دلی مونده برا شکستن.
کتاب؟
هشت قاعده عشق. با گریه میخوندم دیروز. دیشب. امروز.
باید سنگ صبور بخونم. 8 صفحه خوندم. تو مترو. باید تا آخر مرداد میخوندم ولی نشد. آخه حالم بده. خوبم نمیشه.
مرداد؟
الان شهریوریم. هه. کاش تابستون تموم شه. کاش همه فصلا تموم شن.
وبینار کی میذارم؟
برو بابا حوصله داری. حوصلهی زیاد.
اه بسه بسه بسه.
سلام وقت بخیر یک پیشنهاد داشتم
اینکه گزارش نیک بخش جدایی ناپذیر از این رسانه شده پیشنهاد میکنم یک بخش مجزا برای اون درنظر بگیرید تحت عنوان گزارش نیک و هر مطلب اونجا اضافه بشه و ما در قسمت تازه ها بتونیم مطالب تازه تر نوشته شده به قلم آقای شاهین کلانتری رو بخونیم
چون احساس میکنم از وقتی که گزارش نیک داره منتشر میشه دیگه خیلی کمتر آقای کلانتری مطلبی منتشر میکنن
سلام محمد عزیز
سپاس از همفکری و پیشنهاد شما.
احتمالن شما چندان با برنامههای ما آشنا نیستید. من هم هر روز در قالب همین گزارش نیک مینویسم. و مهمتر: شما اگه گزارش نیک همسفران من رو بخونید متوجه میشید که با گنجینهای از نوشتههای رنگارنگ روبهرو هستید که برای خود من هم بیاندازه الهامبخشه. چه سعادتی بالاتر از مطالعهی روزنویسههای این همه ذهن خلاق.
پینوشت:
نوشتههای من جداگانه در کانال تلگرامی «تردیدار» هم ارائه میشه.
صبح را با خواندن نمایشنامه دلیبای و آهو آغازیدم.
چند خطی دلنوشته برای استاد شاهین نوشتم.
ویس سحرم را در مورد کتاب تیستو سبز انگشتی دوباره گوش دادم.
آن قدر در کتابخانهها زیر و رو کردم تا بالاخره کتاب تیستو را پیدا کردم.
در تمرینجا و وبینار شرکت کردم.
آزادنویسی داشتیم.
هنوز هم دیر نیست میخواهم پرواز کنم به خیال
هنوز هم دیر نیست میخواهم زاده شوم از نو
کلاس شعر ماهی را شرکت کردم. باید وزن را بیاموزم. تلاش میکنم و موفق میشوم.
قبل از کلاس همسرم گفت که مادرش را بیمارستان بستری کردند ولی چون دیروز خیلی برای دندانم بی حسی زدند و قرصهای عزیزم هم مرا به بیحسی میرساند ترجیح دادم فردا به ملاقاتشان بروم. اگر میرفتم صددرصد مرا هم بستری میکردند.
در کلاس شعر ماهی مثل همیشه به من خوش گذشت.
سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
۱- امروز قرار بود ساعت ۱۲ تا ۲ برق برود. برای ناهار غذای سادهای داشتم؛ کدو ماست. فقط ظرفهای توی سینک انتظارم را میکشیدند.
تا قبل از قطع شدن برق سعی کردم ظرفها را بشویم و لباسها را از روی رخت جمع کنم.
۲- ساعت نزدیک ۱۱ بود که مامان، مثل همیشه، زنگ زد تا یک ساعتی با هم حرف بزنیم.
گفت یکی از نزدیکترین افراد خانوادهام که بهتازگی و برای اولینبار باردار شده بود، در زایشگاه بستری شده و برایش «ختم بارداری» نوشتهاند.
یک لحظه انگار آب سردی رویم ریخته باشند؛ در شوک فرو رفتم.
گفت خیلی بالا میآورده و گاهگاهی خونریزی داشته. دکترها میگویند آب درون کیسهی جنین کم است و ادامهی بارداری برای مادر خطرناک است.
حالا باید تصمیم میگرفتند کودکی را که ضربان قلب دارد، از دست بدهند تا جان مادر در امان بماند.
۳- بعد از شنیدن این خبر، غم وجودم را محاصره کرد. یک لحظه دیوارها و اتاقهای بیمارستان را به یاد آوردم؛ جیغها و اشکها، شیافها و دردها.
مادری را به یاد آوردم که میان دریایی از خون، به دنبال جنینی میگشت که روزی قرار بود کودکش باشد.
لحن تلخ دکتر را به یاد آوردم و کودکی را که دچار ایست قلبی شده بود؛ یا شاید هیچگاه قلبش تشکیل نشده بود. اگر بود، حالا دوسالش بود.
او تجربهی اولین فقدان زندگیام بود.
۴- بعد از ناهار کمی دراز کشیدم و «شب هول» خواندم. دیگر حالوحوصلهای نداشتم. دلم میخواست گریه کنم.
دخترم در شکمم بازی میکرد و من برای تمام کسانی که در آستانهی مادر شدن، دچار فقدان میشوند، غمگین شدم.
۵- به حمام رفتم و بعد از سشوار کردن موهایم، در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. استاد برایمان شعر خواندند؛ چند پاره از کتاب «درختها به خانهی بخت میروند» اثر شهرام پوررستم.
«ماما مرا کشید بیرون
زار زدم، شیر خوردم
شیر خوردم، زار زدم
سرم که سفید شد
دندانهایم را که کشیدند
کسی نیست مرا از سرای سالمندان
بکشد بیرون.»
۶- شعر تنها چیزی بود که میتوانست کمی آرامم کند. شعر دنیای خیال بود و میان واژهها میشد نفس کشید و از نو متولد شد.
با واژهی «هنوز هم…» ادامهنویسی کردیم و من تمام احساساتم را روی کاغذ آوردم.
کمی شاعرانه شد و آرامم کرد.
۷- دلودماغ نقاشی کردن را نداشتم. امروز نه.
تصمیم گرفتم در دورهی «شعرماهی» شرکت کنم که دو ساعت دیگر آغاز میشد. برای شام ساندویچ مرغ درست کردم و بعد در کلاس شعر نشستم و غرق ترکیب زیبای کلمات شدم.
۸- همسر به خانه آمد. شام خوردیم و ادامهی سریال This Is Us را تماشا کردیم.
۹- همستر زیادهگو میگوید: امروز نقاشی نکشیدی و از این بابت عذاب وجدان داری. ولی هنوز یک روز دیگر باقی مانده. فردا طلوع دیگری است و آدم فراموش میکند.
مثل آن دوستی که میگفت خوب است که انسان کمحافظه است و فراموش میکند. اگر قرار بود هر روز به خاطرات غمانگیزت بیندیشی، از لذت زندگی کردن محروم میشدی.
و تو، قبل از خواب، به تمام داشتههایت فکر کردی؛ به همسری که دوستش داری و کنارت هست، به مادر و پدرت که هنوز از شنیدن صدایشان محروم نشدهای و به دخترت که روزبهروز درون شکمت رشد میکند و شگفتانگیزترین اتفاق زندگیات شده است.
شاید غم هیچوقت کاملاً از بین نرود، اما همیشه چیزهایی هستند که یادمان بیاورند زندگی، با همهی تلخیهایش، هنوز دوستداشتنی است.
به امروزت از ۱ تا ۱۰، ۷ میدهم.
زهرا قاسمیزادگان
#کنارقاب
گزارش نیک | سهشنبه
✓ خواب دیدم در آپارتمانی تازهساز قدم میزدم، گویی در جستوجوی واحد خودمان بودم. درِ همه خانهها باز بود و هر بار که پا به یکی از آنها میگذاشتم، با جسدی روبهرو میشدم، انگار پشت هر در، رازی از مرگ پنهان مانده بود. در یکی از واحدها کوشیدم جسد زنی را زیر فرش پنهان کنم و در آشفتگیِ خواب، کیف زنانه او را نیز بیآنکه بدانم چرا، با خود بردم.
سرانجام به خانه خودمان رسیدم. در آنجا مادرم زنده بود. در حالی که میکوشیدم کیف را پنهان کنم، با همان آرامش آشنای روزهای دور به من گفت: «بیا برایت کوکو سیبزمینی درست کنم.»
شاید آپارتمان تازه، تصویر دورهای تازه از زندگی بود و آن واحدهای گشوده، اتاقهایی از حافظه که هر یک پایان و فقدانی را در خود نگه داشتهاند. جسدی که زیر فرش پنهان میکردم، شاید اندوهی بود که هنوز فرصت دیدهشدن نیافته و کیف زنانه، باری عاطفی که شاید اصلاً متعلق به من نبوده است. اما در پایان، خانه و مادر باقی ماندند؛ گویی در عمیقترین طبقه حافظه، جایی هست که مرگ هنوز نتوانسته درِ آن را ببندد.
و چه عجیب که در میان آن همه جسد، نجاتبخش خواب نه مرگ بود و نه فرار، بلکه مادری بود که زنده نشسته بود و برای من کوکو سیبزمینی درست میکرد. شاید بعضی آدمها پس از رفتنشان، نه از جهان، که از ساعت و تقویم بیرون میروند و در ما به شکل بوی غذا، صدای خانه و جملهای ساده به زندگی ادامه میدهند.
✓ صبح سهشنبه را با فال اوراکل آغاز کردم. کارت Clean It Up آمد. انگار خود صبح، پیش از آنکه من از خانه بیرون بزنم، جمله کوتاهی در گوشم گفته بود: امروز روز مرتب کردن چیزهایی است که مدتی گوشهای ماندهاند، روز جمع کردن کاغذها، بستن پروندههای نیمهباز و سبکتر کردن ذهن از آنچه باید انجام شود.
هنوز هوا کاملاً از خواب بیدار نشده بود که راهی بانک و اداره تأمین اجتماعی شدم. خیابانهای صبحگاهی آن سکوت خاصی داشتند، سکوت شهری که تازه در حال باز کردن چشمهایش است و آدمهایی که هرکدام با کاری کوچک اما ضروری، روز خود را به حرکت درمیآورند.
اول به بانک رفتم. پرینت بانکی را گرفتم. چند برگ کاغذ ساده، با اعداد و تاریخهایی که در نگاه اول خشک و بیروح به نظر میرسیدند، اما پشت هر عددشان بخشی از زندگی من قرار داشت. گاهی گذشته برای اینکه ثابت کند واقعاً اتفاق افتاده، مجبور میشود خودش را در قالب چند ردیف عدد و چند برگ کاغذ نشان دهد.
بعد به سراغ تأمین اجتماعی رفتم و پرینت سوابق بیمه را گرفتم. سالهای کار، ماههایی که گذشته بودند و روزهایی که زمانی فقط بخشی از زندگی روزمره من بودند، حالا در جدولی رسمی کنار هم نشسته بودند. عجیب است که چگونه زمان، وقتی از حافظه جدا میشود و روی کاغذ چاپ میشود، ناگهان چهرهای رسمی و بیاحساس پیدا میکند. حال آنکه پشت هر ماه از آن جدول، صبحی بوده است که بیدار شدهام، کاری را آغاز کردهام، خسته شدهام و شب به خانه برگشتهام.
تا ساعت نه صبح، هر دو کار تمام شده بود. بانک و بیمه را پشت سر گذاشته بودم و دو تکه دیگر از پازل پروندهام در جای خود قرار گرفته بودند.
آن لحظه بیشتر از هر چیز به کارت صبحگاهیام فکر کردم. Clean It Up حالا دیگر فقط یک عبارت روی یک کارت نبود. انگار صبح مرا به شکل بسیار سادهای به همان معنا رسانده بود. جمعوجور کن. مرتب کن. چیزهای نیمهتمام را تمام کن. آنچه را مدتها در گوشه ذهن مانده است، از حالت تعلیق بیرون بیاور و در جای خودش بگذار.
وقتی به ساعت نگاه کردم، هنوز نه صبح بود و روز تازه آغاز شده بود. اما من احساس میکردم چیزی در درونم مرتبتر شده است. شاید زندگی همیشه با تصمیمهای بزرگ تغییر نمیکند. گاهی کافی است صبح زود از خانه بیرون بروی، یک پرینت بانکی بگیری، سابقه بیمهات را روی چند برگ کاغذ بنشانی و بعد با این احساس به خانه برگردی که گذشته، هرچند موقت، در پوشه خودش قرار گرفته است.
امروز صبح، کارت اوراکل راست میگفت. Clean It Up.
و من پیش از ساعت نه، کمی از گذشته را جمع کردم تا برای ادامه روز، جایی برای اکنون باز شود.
✓ گزارش حضور در وبینار نویسندهساز
امروز، پس از آنکه صبح را با رفتن به بانک و تأمین اجتماعی و جمعکردن بخشی از کارهای اداری آغاز کردم، بعدتر که گرمای تابستان و بیحوصلگی مرا از اینستاگرام و پرسهزدنهای بیهدف دور کرد، در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. انگار روز، پس از چند ساعت سرگردانی، بالاخره دری به سوی چیزی باز کرد که ذهنم واقعاً به آن نیاز داشت.
موضوع وبینار درباره خلاقیت زبانی در شعر و کارکرد اشیای روزمره در شعر بود و همین عنوان کافی بود تا نگاهم دوباره به جهان اطرافم تغییر کند. استاد از این امکان سخن گفت که چگونه واژههای معمولی میتوانند در کنار یکدیگر معنایی تازه پیدا کنند و چگونه یک شیء ساده، وقتی وارد جهان شعر میشود، دیگر فقط یک شیء نیست.
به این فکر کردم که شاید شعر از همینجا آغاز میشود. از لحظهای که به چیزی که هر روز میبینیم، برای چند ثانیه بیشتر نگاه میکنیم. یک لیوان، یک کلید، یک پنجره، یک صندلی، یک کاغذ، یک فنجان قهوه و حتی پرینت سادهای که صبح از بانک و تأمین اجتماعی گرفتم، میتوانند از زندگی روزمره جدا شوند و در زبان، حافظه یا استعارهای تازه پیدا کنند.
این موضوع برای من بهخصوص با ایده آرشیو رویاها پیوند خورد. شاید قرار نباشد خوابها را فقط تعریف یا تعبیر کنم. شاید باید آنها را به زبان دیگری ترجمه کنم. به شعر، تصویر، اشیا، رنگها و رابطههای نامنتظر میان کلمات. شاید هر خواب، مجموعهای از اشیای روزمره باشد که شب هنگام از معنای معمول خود فاصله گرفتهاند و صبح دوباره منتظرند کسی معنای پنهانشان را کشف کند.
در طول وبینار احساس کردم ذهنم، که از صبح میان کارهای اداری و بیحوصلگی تابستانی در رفتوآمد بود، دوباره روشن شده است. انگار چیزی در من از حالت سکون بیرون آمد و دوباره میل به ساختن پیدا کرد.
امروز فهمیدم گاهی برای پیدا کردن یک ایده تازه لازم نیست به جای دوری برویم. کافی است به همان چیزهایی نگاه کنیم که هر روز از کنارشان عبور میکنیم و از خودمان بپرسیم اگر این شیء میتوانست حرف بزند، چه چیزی درباره زندگی من میگفت؟
وبینار نویسندهساز برای من فقط یک جلسه آموزشی نبود. یادآوری کوچکی بود که زبان هنوز میتواند از اشیای ساده، جهانهای تازه بسازد.
و شاید امشب، در دفتر آرشیو رویاها، اولین صفحه تازه را با همین جمله باز کنم:
«امروز، یک پرینت ساده از گذشته گرفتم و ناگهان فهمیدم کاغذ هم میتواند خاطره داشته باشد.»
✓
https://t.me/draliandishmandir
آیدی اینستاگرام من: 🪬
draliandishmandir
https://t.me/draliandishmandir
آیدی اینستاگرام من: 🪬
draliandishmandir
گزارش نیک | سهشنبه
✓ خواب دیدم در آپارتمانی تازهساز قدم میزدم، گویی در جستوجوی واحد خودمان بودم. درِ همه خانهها باز بود و هر بار که پا به یکی از آنها میگذاشتم، با جسدی روبهرو میشدم، انگار پشت هر در، رازی از مرگ پنهان مانده بود. در یکی از واحدها کوشیدم جسد زنی را زیر فرش پنهان کنم و در آشفتگیِ خواب، کیف زنانه او را نیز بیآنکه بدانم چرا، با خود بردم.
سرانجام به خانه خودمان رسیدم. در آنجا مادرم زنده بود. در حالی که میکوشیدم کیف را پنهان کنم، با همان آرامش آشنای روزهای دور به من گفت: «بیا برایت کوکو سیبزمینی درست کنم.»
شاید آپارتمان تازه، تصویر دورهای تازه از زندگی بود و آن واحدهای گشوده، اتاقهایی از حافظه که هر یک پایان و فقدانی را در خود نگه داشتهاند. جسدی که زیر فرش پنهان میکردم، شاید اندوهی بود که هنوز فرصت دیدهشدن نیافته و کیف زنانه، باری عاطفی که شاید اصلاً متعلق به من نبوده است. اما در پایان، خانه و مادر باقی ماندند؛ گویی در عمیقترین طبقه حافظه، جایی هست که مرگ هنوز نتوانسته درِ آن را ببندد.
و چه عجیب که در میان آن همه جسد، نجاتبخش خواب نه مرگ بود و نه فرار، بلکه مادری بود که زنده نشسته بود و برای من کوکو سیبزمینی درست میکرد. شاید بعضی آدمها پس از رفتنشان، نه از جهان، که از ساعت و تقویم بیرون میروند و در ما به شکل بوی غذا، صدای خانه و جملهای ساده به زندگی ادامه میدهند.
✓ صبح سهشنبه را با فال اوراکل آغاز کردم. کارت Clean It Up آمد. انگار خود صبح، پیش از آنکه من از خانه بیرون بزنم، جمله کوتاهی در گوشم گفته بود: امروز روز مرتب کردن چیزهایی است که مدتی گوشهای ماندهاند، روز جمع کردن کاغذها، بستن پروندههای نیمهباز و سبکتر کردن ذهن از آنچه باید انجام شود.
هنوز هوا کاملاً از خواب بیدار نشده بود که راهی بانک و اداره تأمین اجتماعی شدم. خیابانهای صبحگاهی آن سکوت خاصی داشتند، سکوت شهری که تازه در حال باز کردن چشمهایش است و آدمهایی که هرکدام با کاری کوچک اما ضروری، روز خود را به حرکت درمیآورند.
اول به بانک رفتم. پرینت بانکی را گرفتم. چند برگ کاغذ ساده، با اعداد و تاریخهایی که در نگاه اول خشک و بیروح به نظر میرسیدند، اما پشت هر عددشان بخشی از زندگی من قرار داشت. گاهی گذشته برای اینکه ثابت کند واقعاً اتفاق افتاده، مجبور میشود خودش را در قالب چند ردیف عدد و چند برگ کاغذ نشان دهد.
بعد به سراغ تأمین اجتماعی رفتم و پرینت سوابق بیمه را گرفتم. سالهای کار، ماههایی که گذشته بودند و روزهایی که زمانی فقط بخشی از زندگی روزمره من بودند، حالا در جدولی رسمی کنار هم نشسته بودند. عجیب است که چگونه زمان، وقتی از حافظه جدا میشود و روی کاغذ چاپ میشود، ناگهان چهرهای رسمی و بیاحساس پیدا میکند. حال آنکه پشت هر ماه از آن جدول، صبحی بوده است که بیدار شدهام، کاری را آغاز کردهام، خسته شدهام و شب به خانه برگشتهام.
تا ساعت نه صبح، هر دو کار تمام شده بود. بانک و بیمه را پشت سر گذاشته بودم و دو تکه دیگر از پازل پروندهام در جای خود قرار گرفته بودند.
آن لحظه بیشتر از هر چیز به کارت صبحگاهیام فکر کردم. Clean It Up حالا دیگر فقط یک عبارت روی یک کارت نبود. انگار صبح مرا به شکل بسیار سادهای به همان معنا رسانده بود. جمعوجور کن. مرتب کن. چیزهای نیمهتمام را تمام کن. آنچه را مدتها در گوشه ذهن مانده است، از حالت تعلیق بیرون بیاور و در جای خودش بگذار.
وقتی به ساعت نگاه کردم، هنوز نه صبح بود و روز تازه آغاز شده بود. اما من احساس میکردم چیزی در درونم مرتبتر شده است. شاید زندگی همیشه با تصمیمهای بزرگ تغییر نمیکند. گاهی کافی است صبح زود از خانه بیرون بروی، یک پرینت بانکی بگیری، سابقه بیمهات را روی چند برگ کاغذ بنشانی و بعد با این احساس به خانه برگردی که گذشته، هرچند موقت، در پوشه خودش قرار گرفته است.
امروز صبح، کارت اوراکل راست میگفت. Clean It Up.
و من پیش از ساعت نه، کمی از گذشته را جمع کردم تا برای ادامه روز، جایی برای اکنون باز شود.
✓ گزارش حضور در وبینار نویسندهساز
امروز، پس از آنکه صبح را با رفتن به بانک و تأمین اجتماعی و جمعکردن بخشی از کارهای اداری آغاز کردم، بعدتر که گرمای تابستان و بیحوصلگی مرا از اینستاگرام و پرسهزدنهای بیهدف دور کرد، در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. انگار روز، پس از چند ساعت سرگردانی، بالاخره دری به سوی چیزی باز کرد که ذهنم واقعاً به آن نیاز داشت.
موضوع وبینار درباره خلاقیت زبانی در شعر و کارکرد اشیای روزمره در شعر بود و همین عنوان کافی بود تا نگاهم دوباره به جهان اطرافم تغییر کند. استاد از این امکان سخن گفت که چگونه واژههای معمولی میتوانند در کنار یکدیگر معنایی تازه پیدا کنند و چگونه یک شیء ساده، وقتی وارد جهان شعر میشود، دیگر فقط یک شیء نیست.
به این فکر کردم که شاید شعر از همینجا آغاز میشود. از لحظهای که به چیزی که هر روز میبینیم، برای چند ثانیه بیشتر نگاه میکنیم. یک لیوان، یک کلید، یک پنجره، یک صندلی، یک کاغذ، یک فنجان قهوه و حتی پرینت سادهای که صبح از بانک و تأمین اجتماعی گرفتم، میتوانند از زندگی روزمره جدا شوند و در زبان، حافظه یا استعارهای تازه پیدا کنند.
این موضوع برای من بهخصوص با ایده آرشیو رویاها پیوند خورد. شاید قرار نباشد خوابها را فقط تعریف یا تعبیر کنم. شاید باید آنها را به زبان دیگری ترجمه کنم. به شعر، تصویر، اشیا، رنگها و رابطههای نامنتظر میان کلمات. شاید هر خواب، مجموعهای از اشیای روزمره باشد که شب هنگام از معنای معمول خود فاصله گرفتهاند و صبح دوباره منتظرند کسی معنای پنهانشان را کشف کند.
در طول وبینار احساس کردم ذهنم، که از صبح میان کارهای اداری و بیحوصلگی تابستانی در رفتوآمد بود، دوباره روشن شده است. انگار چیزی در من از حالت سکون بیرون آمد و دوباره میل به ساختن پیدا کرد.
امروز فهمیدم گاهی برای پیدا کردن یک ایده تازه لازم نیست به جای دوری برویم. کافی است به همان چیزهایی نگاه کنیم که هر روز از کنارشان عبور میکنیم و از خودمان بپرسیم اگر این شیء میتوانست حرف بزند، چه چیزی درباره زندگی من میگفت؟
وبینار نویسندهساز برای من فقط یک جلسه آموزشی نبود. یادآوری کوچکی بود که زبان هنوز میتواند از اشیای ساده، جهانهای تازه بسازد.
و شاید امشب، در دفتر آرشیو رویاها، اولین صفحه تازه را با همین جمله باز کنم:
«امروز، یک پرینت ساده از گذشته گرفتم و ناگهان فهمیدم کاغذ هم میتواند خاطره داشته باشد.»
مستند روایتی از زندگی و آثار بهرام صادقی رو دیدم. فقط جالب نبود بلکه حس و حالش بهم نزدیک بود.
خوندن ادامه کتاب آه استانبول.
یه ویدیو کوتاه از بی پلاس دیدم.
انتظارم به طور موقت به پایان رسید.
وقتی داشتیم با مامان از پیاده روی عصر برمیگشتیم دقیقا ساعت 7 و نیم جوابای کنکور اومد.
رتبم 90 شد. این رتبه برا قبولی ارشد تو دانشگاه های خوب اصلا قابل قبول نیست. خیلی شانس بیارم بتونم شبانه قبول شم. خلاصه که ناراحتی و گریه و همدری بچه بزرگه و بچه کوچیکه. همش میگن آبجی نگران نباش درمیای. امیدی ندارم.
کلاس شعر که تا وسطاش غمباد بود و آخراشم تسلیم شدن و خندیدن به حرفا و کامنتا و فراموش کردن سرنوشت بربادرفته.
شب با پیامک بازی حال و احوال کردن با دوستا و همکلاسیا گذشت.
نتام بد موقیع تموم شد وبینار نویسندهساز و اولین دوره ۱۳ شعر از دست دادم. نت حال فعالکردم باید برم ووس گوشکنم ببینم چهشده؛ و او کار خصوصی نویسداریام تا حال ادامه دادم و دگه امروز هم ادامه دارد؛ ۳ تا کتاب گذاشتید داخلِ کانال دوره ۱۳ خوندم مره یادِ دوتا شعرم آورد؛ چند سال پش نویسداری کرده بودم باشه یکی بگم؛
ز دستِ جانم افتادم به دام ات جهیم مطیع دنیا شدم
زدستِ امت پیامبر ( ص) چو مدانمکاری ز دنیا مروم
ویا:
مجتهد بیوس گرست بیحد شود
ذاتِ نصاب ارزش از بین رود
چو افسار منجح از بین رود
گهگاه بناز مجتهد بیوس گرست
میخاستم یکی بگم از شعر نشد دومیام گفتم: یک چندتا دگه هم دارم ؛ اونم باید بخونم/ حفظ نیستم
اولی نیاز نیه که بگم معنی اش
دومی ایهسته که:
مجتهد بکسی میگند که فقیره بعد از مدتِ بجاای میرسه بیوس یعنی طمع، توقع، آروز / گرست یعنی سیاهای مست
خوب مه ایجا گفتم به آدمه فقیر؛ اگه طمع توقع تو زیاد بشه سیاهای مست/ ای ارزش باطن تو یا هر کامیابی بدست آوردی از بین میره با او وقت بناز/ یادش بخیر یک چندتا دگه هم دارم اما حفظ ندارم که بگم!
و یادِ دورهای افتادم که مکتب میرفتم/ باَزی کردن با کلماته دوست داشتم یکسره شعر ره کتابه میگرفتم عوض بدلش میگردم از پائین بالا میآوردم از بالا به پائین از وسطه میگرفتم کلماته پخشو پلا میکردم مثلن ایطوری حاله یک شعری ساده درست میکنم ببینید:
هر چمندزاری زاری نالد بخود قدِبالاای نالد
گوفته شود بدنی در خویش / غروری بیغروری به پارچه ای پاای نالد
۲: بخود چمندزاری نالد پارچهای گوفته شود
در بیغروری پاای نالد/ نالد بخود پاای به پاای نالد
۳: پارچهای بمه بیار چو شببو به نماای نالد
باغه ببین چه بیغرور هست/ بی چنین جانی جانی نالد
و گاهی وقت خودم کلمه داخلِه شعر اظافه میکردم!
خوب امروز هم روزی هیچغلتی هسته اما گفتم نمیشه از گذارش نیک بهای بهانه دورشم هنوز هم یک چیزی هسته که نویسداری کنم!
و وقتی ۱۳ده سالمه شد بابام گفت دگه نرو مکتب خوبه نویسداری و خوندنه یاد گرفتی ازی بیشتر خوب نیه که بری و مه گوشهِ خونه شوند/ و هشت سال درس خوندم!
خدانگهدار تا فردا…
https://t.me/sadegaalezadai
بخیه هم کشیده شد
صبح کمی روی درست کردن اسلاید کار کردم. بیشتر استراحت کردم.
ادامهی داستان باله دریاچه قو را خواندم. این داستان طولانیتر از بقیهی داستانهای مجموعه داستان هیچکاک و آغاباجی و داستانهای دیگر است. خوبیاش این است بخش بخش است. در کتابراه از کتابهای تصمیمگیری و ذهن فریبکار من خواندم. در فدیبو از ویتگنشتاین، پوپر و ماجرای سیخ بخاری چند صفحهای خواندم. در طاقچه هم از ویتگنشتاین و رواندرمانی بخشی را خواندم. فصلی هم از گاهِ ناچیزی مرگ که زندگینامهی داستانی محیالدین ابن عربی است را خواندم. خلاصه امروز روح همهی نرمافزارهای کتابخوانی از من راضی است.
صبح پادکست هفت سرزبان را با موضوع زبان چیست؟ گوش دادم. پرسش این جلسه سخت بود. شما به چه زبانی زندگی میکنید؟ از صبح به ویژگیهای زبانم، اهدافی که در پی زبانهایم هست و اصولش فکر میکنم. گمانم زبانم تلخ باشد.
توی وبینار نویسندهساز شعر شنیدیم از کتاب درختها به خانهی بخت میروند. ادامه نویسی هم کردیم با هنوز هم… . الان این نیم بیت به یادم آمد که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی.
تا اذان مغرب گفت نمازمان را خواندیم، تا برویم مطب. تاکسی ۱۸۳۳ نبود. اسنپ اکو اما فوری افتاد. رانندهاش هم دست به فرمان خوبی داشت. به موقع رسیدیم. انگاری مطب داشت تعطیل میشد. رفتم و دکتر بخیهام را کشید. مادرجان تاکسی دربستی گرفت و آمدیم خانه.
دیشب را خوب خوابیدهام، گمانم امشب هم خوب بخوابم.
۱۴۰۵.۶.۳
قهرمانی
#گزارش_نیک
گزارش نیک “1405/6/3″ شهریور. روز سهشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”عقربکشی” از شهریار مندنیپور را خاندم و کلمهبرداری کردم.
کتاب”بیلنگر” از بهمن شعلهور خاندم.
داستان اول آغاباجی و هیچکاک خاندم.
ویس نویسندهخلاق پیشرفته را گوش دادم. البته بخش کوتاهی از آن ماند.
نویسندهساز شرکت کردم. با شعرهایی که استاد بزرگوار میخاند همان موقع برام شعری آمد. نوشتم. البته باید فعلن خیس بخورد. تا بعدن بیشتر روش تمرکز کنم.
دوره شعر را شرکت کردم. که من در تمرین سرودن مصرع هیچی به ذهنم نیامد.
https://t.me/speechoff
📍یک روز میآیی، وقتی انارها از صمیم قلب میشکنند.
– شعر آیا آمده است تا معلمت باشد؟
سال واژهام: خوددوستی 🌷 خودیابی ⭐ خودخواهیِ مثبت 🥰
•گزارشت چی شد؟•
ساعت ۷ صبح با فکر اینکه «ای وای، خواب نگذاشت گزارشم را بنویسم» بیدار شدم، نوت گوشی را باز کردم و گزارشِ پارهام را با جملهها و پاراگرافها و تیترها به هم دوختم.
تجربههای دیروزم با کمی چاشنی نمک خوشطعم شده بودند تا به دهان خواننده خوش بیاید.
و در آخر، برای اینکه ایراداتش را ملتفت شوم، مانند کودکی ذوقمرگ، بلندبلند برای همسرم خواندم. آن هم نه یک بار، بلکه سه بار، شاید هم بیشتر. درخواست خودش بود، من هم اجابتش کردم. او هم هرجا احساس کرد روان حرکت نمیکنم و جادهی نوشتاریام دستانداز زیاد دارد، راهنماییام میکرد تا درستش کنم.
با سربلندی به مقصد رسیدم و آن را داخل سایتِ استاد و در کانالم به جریان انداختم.
•بنظرت قفلی زدیم؟•
بعد از خوردن صبحانه تصمیم گرفتم تیرامیسو بسازم، من میسازم، درست نمیکنم.
مدتیست که روی ساختن تیرامیسو قفلی زدهایم. من بهعنوان میانوعدهی پروتئینی میخورمش، به مقدار بسیار کم، اما همان مقدار کم خیلی به جانم میچسبد.
ساده میگیریم، با بیسکویت پتیبور و پنیر خامهای و خامه و کمی قهوه سر و تهش را هم میآوریم. در نهایت این عزیزان یک دسر خوشمزه به ما تحویل میدهند.
بهنظرم قفلی خوشمزهای است. این بار با پنیر خامهای آلیما امتحانش کردیم. هرچند هیچ چیز جای ماسکارپونه را نمیگیرد، ولی وقتی پیدایش نکنی، به هر کوفتی راضی میشوی.
•بستهات رسید، خوشحال شدی؟•
بالاخره بعد از بیستوپنج روز ابزار ورزشیام رسید. من عاشق ابزار چوبیام. بویش هوش از سرم میپراند، یاد کودکیام میافتم، یاد گاز و یخچال و کمد کوچکی که برادر نجارم بهعنوان اسباببازی برایم ساخته بود.
من کودکی هستم که در جبر زمانه قد کشید، ولی احساساتش همانطور رقیق مانده.
خدا را شکر کردم که به من فرصت و اجازهی تجربهی این لحظه و هر لحظه را داد.
•بالاخره بگو کدومشو میخوای؟•
میخواهم برای خواهرزادهام هدیه بخرم و از او خواستهام خودش انتخاب کند. او هم از دیروز مرا در آب نمک خوابانده و آخر سر گفت: «همسرم گفته ما هیچ هدیهای نمیخواهیم، خودتان تشریف بیاورید.»
من هم گفتم: «پس هرکدام را که دوست داشته باشم، بهعنوان هدیه میخرم.»
خواهرزادهام در جواب گفت: «پس لطفاً اون سبزه رو بخر.»
•دستور آشپزی چی بنویسم؟•
بعد از ناهار گیج و منگِ خواب بودم، ولی دستور آشپزی که قرار بود بنویسم داشت مغزم را سوراخ میکرد.
پس لنگانلنگان کلمات را سر هم کردم و در نهایت طرح کلی خوبی از آب درآمد که دوست داشتم داستانش را به وقت هوشیاری کشدار کنم.
•وبینار بهت خوش گذشت؟•
راستش وبینار نویسندهساز همیشه برایم خوش است. امروز پر از عطر شعر بود. مغزم بوی شعر گرفت. در تیتر این گزارش یک تکهاش را هم به شما دادم.
کتابی که استاد از آن شعر برایمان میخواند، این بود:
📑 درختها به خانهی بخت میروند، اثر شهرام پوررستم.
دلم این کتاب را میخواهد، پر از آشناییزداییست.
•دوست داری کجا بریم؟•
دوست داشتم از چهار کتابی که استاد در جلسهی بازخورد معرفی کرده بود، حداقل یکی را داشته باشم و بخوانم که دیروز کتاب شعر آقای شهرام پوررستم هم به آن اضافه شد. دلم را برده بود و من میخواستمش.
پس به شهر کتاب رفتیم، اما از پنج کتاب درون لیستم فقط سه تای آنها را داشت که من باز هم خیلی خوشحال شدم. آنجا، در آن سالن بزرگ که هوای خنکی داشت، با پسزمینهی خندههای دختران نوجوان نشستیم و بخشهایی از آن کتابها را برای خودم و همسرم خواندم. فضای سالن سبک و سالم بود و انرژی مثبتی در آن جریان داشت که دوستش داشتیم.
فکر کردیم اگر خانهمان درون شهر بود، برای خواندن کتاب به آنجا میرفتیم، اما ما از آن نعمت دور بودیم.
راستی کتابها را با سرویس اعتباری اسنپپیِ حضوری خریدیم که باعث شد بیشتر احساس رضایت کنم.
در نهایت باقیِ خریدهای خانه را انجام دادیم و کمی درون شهر پیادهروی کردیم و به خانه بازگشتیم.
•میخوای پرچم بخوریم؟•
از دیگران که پنهان نیست، شما هم از خودمانید، پس از شما هم پنهان نیست که ما ترکیب رنگی و دلچسب خیار و گوجه و پنیر را «پرچم» نام دادیم، چون شبیه پرچم سهرنگ وطن است و با بربری بهقدری به جانمان میچسبد که حد ندارد. الان چند شبی میشود که ما مُدام پرچم میخوریم.
•چرا نمیذاری گزارشمو تموم کنم؟•
باز هم نتوانستم گزارش نیکم را شب، درون سایت استاد کلانتری به جریان بیندازم و این سومین بار است که خواب مرا چَکی میکند.
راستش خوابم خیلی زیاد نیست. بیشتر مواقع شش ساعت در کل شبانهروز، و گاهی هم، چشم شیطان کور، هفت تا نه ساعت که بهنظرم حلال است و هیچ اتفاقی نمیافتد اگر کمی به بدنم حق استراحت بدهم و ذهنم را رها کنم برود برای خودش فیلم ببیند یا شاید هم فیلمهای دلخواهش را بسازد.
زیاد در فیلمهایش آشناییزدایی میبینم. بازیگوش است. تکهای از فیلمی که دیدم را به حس یا خاطره یا اسم یا هر چیز که در قفسههای حافظه دارد گره میزند و از آن، فیلمی در ژانرهای مختلف تحویلم میدهد.
شما بگویید خلاق نیست؟
• چون استاد اصرار دارد آدرس کانالم را به او بگویم، اینجا برایش ثبت میکنم. باشد که بیاید رشد شاگردش را شاهد باشد. شما هم بیایید، خوشحال میشود این شاگرد 🌷
https://t.me/pichesabz
صبح پردهی چشمانم را کنار میزند.
میگذرد از درز نازک پوست.
و سرشانههای رگهایم را میکوبد آرام و بیدارم میکند.
رمق گاهی با بیداری همقدم نیست. نمیرسد به بیداری و در کنج کوچهی خواب نای رهایی ندارد.
رها نمیشوم و لحظهها از کوچههاشان بیمن میگذرند. من درب خانهی انگشتانم ناتوان مینشینم به گدایی دستانم که بنویسند و نمیرسند به اوج و کاغذها را پس میزنند
غم سرزده میآید و کوچه را میبندد. حواسم میترسد. قلم میلرزد و صفحات مچاله، کپ میشوند. کتاب را میبندد. به خواندن نمیرسند چشمان منتظرم.
خیالم اما من را در آغوشش مینشاند و در لالایی وبینار گوشهایم مهمان میشوند تا شاعر ناشنیده را بشنوم. تا از حظ ابیاتش توان پلهپله برگردد. و شهرام پوررستم که خیال میکند درختها هم خانهی بخت دارند. اشعارش به من میچسبند. روی زبانم رژه میروند. مزه میکنم. اشتهایم باز میشود.
و همچنان در کول زمان، افتاده میرسم به شعر سیزده. میگوشم و پرت میشوم و دوباره دست گوشم را میکشم تا بنشیند و جم نخورد.
مدام «شادم که مرا انجمنآرای دو عالم» را در گوشهامان میکوبد. میگوید بسرایید. جانمان در میرود از مغزهامان. تا مصرعی بزاید و بنگارد دست و ..
روز تمام میشود و غم ولی همچنان نشسته پاروپا، دست بر کمر، قلادهای به تن.
«دستکشیدن از نوشتن همانا و دستکشیدن از زیستن همانا»
– شروع روز با نوشتن پارهی تازهیی از «کتاب روزنویسی»: اینبار با مرور یادداشتهای فوریام
– سروسامان بخشیدن به مطالب دورهی جدید شعر: آماده کردن جزوهی تازهای پُر از شعرهای کوتاهِ ۳ سطری و بیتهای نغز
– برگزاری جلسهی «تمرینجا»: مونولوگهای خوب در بلندخانی چه خودی نشان میدهند
– وبینار نویسندهساز: اول میخاستم دو-سه تا ازش بخانم، ولی انقدر به همهمان چسبید که تقریبن کل دفتر شعر «درختها به خانهی بخت میروند» را برای بچهها خاندم و لابهلاش نکاتی هم گفتم از شعر و نگاه شاعر
– سه جلسهی کلاس خصوصی، نثر ادبی و داستان کوتاه
– جلسهی ۱۳مین دورهی شعر، با حضور حدود ۱۰۰ نفر از همسفران نازنیم: جلسه حدود دو ساعت به طول انجامید، به شعر دیروز و امروز و «فریبآرایی» پرداختیم و با مصرعی از آزاد بلگرامی تمرین وزن کردیم.
– مطالعه و مطالعه و مطالعه
– و آمادگی برای جلسهی اول سیزدهمین دورهی شعر
– دوباره رفتم سراغ «ضربان» کلاریسی لیسپکتور تا از فارسیِپویا رفویی لذت ببرم:
«در درونِ خود، خشونتی زیرزمینی حس میکنم، خشنونتی که تنها حین نوشتن، به سطح میآید.»
«آنجلا محضِ آینده زندگی میکند. به این میماند که من امروز روزنامهها را نخوانم، چون فردا خبرها تازهتر است.»
«آنجلا خیال میکند دستکشیدن از نوشتن همانا و دستکشیدن از زیستن همانا.»
«من رنج بیشتری میبرم زیرا از رنجی که میبرم حرفی نمیزنم.»
«در زندگی، ویرگولی بیش نیستم. دو نقطه، منم من. تو، تو علامت تعجبی مرا.»
«من نیمشب مینویسم زیرا تاریکم من.»
«بدترین سرقت ادبی، سرقت ادبی آدم از خودش است.»
«زندگیام میخواست نویسنده باشم و این شد که نوشتم من.»
🌿🌿🌿
سلام استاد لذت بردم و ایده گرفتم ممنون .
سالواژهام: نظم
۱. درس خوندم. الان تو شب امتحانم.
۲. کمی آزادنویسی کردم.
۳.ترکیب جدید بستنی و چیپس. خوب بود.
۴. آشنایی با سبک جدیدی از موسیقی.
۵. شامشو براش گرفتم.
۶. گزارشنیک نوشتم.
🌿🌿
سال واژه : تمرکز.
نمره روز : 8 از 10.
1. شرکت در جلسه 5 عصر.
2. نوشتن گزارش نیک.
3. متنی در مورد خودم نوشتم بنام هفت خان نویسندگی. که “امیدوارم ” فردا آنر به اشترک یگذارم در قسمت روزانه نویسی.
4. سومین روز صفحات صبح. فعلا که مثل چاه مستراح که گرفته باشه و بخواهی بازش کنی ، همش کثافت میاد بالا.
5. گوش شیطون کر روز اول نرمشهای صبح را بعد از یک وقفه طولاتی شروع کردم.
6. حدود 5 ساعت کار انتفاعی و 2 ساعت جلسا ت آموزشی و 2 ساعت کار اجرایی و ادمین.
🌿🌿
بهنام خدا
گزارش نیک ۱۰۵:
دلم میخواهد بدانی، گاهی در زندگی خواستن همان توانستن است، بدون دردسر، بدون حتی کوچکترین زحمت. خواستهات در مشتت است و هر وقت مشتت را باز کنی به خواستهات میرسی. اما گاهی خواستهای داری که آنقدر محال است که فقط از دور تماشایش میکنی و گاهی میخواهی بیخیالش بشوی، شاید چون میدانی توانستنی در کار نیست. اما این بار خواستهات تو را رها نمیکند و مدام رویای توانستنش را در سرت میپروراند، و این رویای شیرین آنقدر مشتاقت میکند که باعث میشود تمام آنچه در توان داری را به کار بگیری، و آنقدر سماجت به خرج میدهی که بلاخره توانستن اتفاق بیفتد.
امروز فرصت خاندن چندان میسر نشد، اگرچه خاستن در کار بود اما نتوانستم. فقط پرسهای زدم در کتاب «فرهنگوارهی فارسی خلاق» و در بخش «همهی کلمات» به متنی خلاقانه و البته دوستانه با کلمات رسیدم که آقای کلانتری خیلی با ذوق و زیبا نوشتهبودند.
فرص کنید لغتنامه کافهییست که واژگان در آن لمیدهاند و خوشوبش میکنند، ما هر روز برای سلامعلیک با این کلمات سری به کافه میزنیم و با چند تا از واژههای آشنا و ناآشنا در گوشهای مینشینیم چای مینوشیم و گپ میزنیم.
امروز توانستم سری هم به کتاب «جنگل بلوط» بزنم. و در آن دربارهی نامههای عاشقانه خاندم. نامههای شاملو به آیدا، داستایفسکی به آنا، واتسلاو هاول به اولگا و نامههای کافکا. اما در این قسمت از کتاب مجتبی گلستانی بیشتر دربارهی نامههای کافکا نوشتهاست. نامههاییهایی که کافکا به معشوقهاش «ف» مینویسد.
و خلاصه این همان کافکاییست که در دیگری معنایی برای زندگی یافته و خوب میداند که آدم وقتی عاشق میشود صیانت نفس جدیدی به دست میآورد. دیگر به برخی فکرها و حرفها تن نمیدهد: اینبار احساس دلشوره و بیهودگی کامل در وجود او از بودن در اتاقیست که «تو در آن نیستی»: «نیاز پایانناپذیر به تو». میخواهد وجودش را چنان به ف. بسپارد که هیچ نشان و خاطرهای از او برای کسی باقی نماند. و درمانده چه بسیار سوال دارد و راهحلی نمییابد، در دوگانگیهایش دست و پا میزند، دردمندانه دچار رنجِ بودن است: «در درون خود زندانیام» و بیتابانه به رنج عشق دچار است: «صدای دوست داشتنی تو را فقط از دور میشنوم». فاصله به جنونش کشیده است.
در وبینار امروز آقای کلانتری بیشتر از دفتر شعر «درختها به خانهی بخت میروند» از شهرام پوررستم خاندند که اشعاری بودند با زبانی ساده و گاهی طنزآلود، که البته خلاقانه و دلنشین هم بودند و خیلی جالب بود که شاعر در شعرهایش از اشیاء هم استفاده کردهبود. و چقدر خوب است که آقای کلانتری در وبینارها از شاعرهای گوناگون میخانند و ما را با شعرهای متفاوت آشنا میکنند. وبینارها اوقات خوشی هستند.
امروز برای اولین بار در دورهی شعر شرکت کردم. البته دقایق آغازین کلاس اینترتم قطع بود، اما بعد به کلاس ملحق شدم و دورهی شعر از آنچه فکر میکردم فراتر بود. آقای کلانتری خیلی ساده، جذاب و قابلفهم آموزش میدادند و شعرهایی بسیار زیبا و دلنشینی هم برایمان میخاندند که مطالبی که آموزش دادهبودند را در ذهنمان نهادینه میکرد. میدانی، خیلی خوشحالم که در این دوره از شعر شرکت کردهام. شرکت در جلسهی اول خیلی برایم دوستداشتنی و شیرین بود.
امروز آنقدر شعرهای زیبا ودلنشین روزیام شد که با همهی گرفتاری که داشتم، مشتاقانه نوشتم، آزادنویسی، آزادنویسی، آزادنویسی
سودمندی امروز، شرکت در اولین جلسهی دورهی شعر و آشنایی با شعرهایی که بسیار زیبا و دلنشین بودند.
محبوب امروز : همیشهرفیق
🌿🌿
گزارش نیک ۱۰۵ فرح
امروز کارها طبق فهرست هر روز پیش رفت.
اما تا ظهر دل دردی وکمر دردی عجیبی داشتم که تقریبن همه کارها با تم دل پیچه پیش رفت.
عصر بهتر شدم. با شنیدن وبینار و اشعار حالم بهتر شد. و با کلاس شعر ماهی سهشنبه شبا دیگه کاملن سالم شدم . کلاس بیش دوساعت طول کشید حظ معنوی فراوان بردم. چون مسکن از صبح خورده بودم. بعد از کلاس خوابیدم، الان ساعت سه نیمه شب چهارشنبه است، بیدار شدم دیدم که گزارش نیک ننوشتم. مثل بچه تنبلها چیزکی سرهم کردم و نوشتم. اما داستان راننده های اسنپ رفت و برگشت به خونه مادرم امروز شنیدنی بود که سعی میکنم خلاصهای بنویسم و در کانال فرحنامه بذارم.
✍️گویا حال دل حلزون مدرسهمون هم مثل من تعریفی نداشته. از شدت درد گوشه گوشه ولو شده و خودش هم از شدت دل پیچه و کمر درد فنری شده. سلامتی قرین زندگیتون.
🌿🌿
روزهایی که با برنامه پیش میروم انضباطم بیشتر است. نصف روز طبق برنامه گذشت. موسیقی و زبان و وبینار نویسندهساز. در وبینار، استاد دفتر شعری خواند خاص و زیبا. پر از تصویر، ترکیبهای نوآورانه و کلمات امروزی. سپس تمرین ادامهنویسی را انجام دادیم.
ادامهی روز با نظم کمتری گذشت. شاید گرهی روزم به اندازهی کافی محکم نبود که سریع باز شد. دلیل دیگری هم داشت. ذهنم پیله کرده بود به رخدادی خاص. آزادنویسی کردم. آبی شد بر آتش. کاش زودتر مینوشتم.
🌿🌿
سالواژه: صلحخویشی
پناه آوردهام به گزارش نیک. آمادهام دمی بیاسایم و سپس بروم لالا. چه شد و چه کردم امروز.
اول صبح که مهمانناخواندهی هر ماه آمد و آرامش و آسایش ما را خراشید که هیچ، به دست باد سپرد. این هم از مزیتهای قدرت مهمان و ضعف میزبان است. چه میشود کرد؟
رمان “نهآدمی” را تمام کردم. نمیدانم چرا “تمام کردن” حس رهایی از یک محتوای آشغال و حوصله سربر را بهم میدهد. اما نه. این کتاب، حیرتزدهام کرد. راوی سرجایم میخم کرد.
“اوساما دازای” مرده است؟ آن هم قریب به ۷۸ سال پیش؟ در اثر خودکشی؟
خدای من.
درنگ. درنگ. درنگ. درنگ توأم با تفکر. تفکر به توان دو.
تنها چارهی فهمیدن این کتاب، همین است.
نوشتم و نوشتم. نوشتن، دیگر حکم اکسیژن را برایم دارد. نباشد، رنج زیستن، خفهام میکند.
شبگفتاری، گفتاریدم. کوتاه اما پرمایه. ما اینیم دیگر. دستپروردهی اوس کلونتر (به سیاق زهرا هادی خلاق)
جنگ هم داشتم. همین امشب. با دیو مقایسه. نمیدانی چگونه خونینومالینش کردم. ابزارم چه بود؟
جنگافزارم، راست نشستن حین گفتوگو با سوژهی مقایسهزا و نوشتن بود.
نویسندهساز را بودم.
چرا یادم نیست از چه گفتیم؟
آهاو. شعر. استاد شعر خواند و خواند.
من هم عزمم برای بیشتر شعر خواندن جزم شد.
باشد که بیشتر. شعر بشنوم و بخوانم و بزیم.
🌿🌿
گزارش نیک
میدانید اگر از بچههای امروز بپرسید بزرگ شدید چه میخواهید، احتمالاً جوابهایی نظیر خواننده مشهور، فوتبالیست مشهور، ثروت، کاخ شخصی، هواپیما شخصی و از این جور چیزها میشنوید.
خاطرم هست در یکی از روزهای کلاسهای ترکی استادمان این سوال را بیان کرد.
انگار نقطه مشترک یک عده جوان دانشجو از اینور آنور دنیا، ثروت زیاد و خدم و حشم است. استادمان از جواب من متعجب بود؛ من یک خانه کوچک در جزیره میخواستم با حیاط کوچک، یک دوچرخه و یک قایق.
دقیقا همان روزی بود که برچسب افسرده و ضداجتماعی بودن را دریافت کردم.
امروز رفتیم جزیره. حساب جزیرهگردیهایم از دست رفته.
حسابی گشتیم، سری هم به جایی که دامادمان از خواهرم خواستگاری کرد زدیم. آری این جزیره برایم پر از خاطره است.
خیابانهای موردعلاقهام با خانههای کوچکشان، با حیاطهای کوچکشان و گلهای رنگارنگشان.
ناهار را در یکی از بهترین رستورانها خوردیم. دلم برای دوست سرآشپزم تنگ شده بود. یک دوست سرآشپز دیگر هم دارم؛ دفعه بعد باید به او هم سر بزنم.
بقیه روزم جذاب بود اما سر من موقع نوشتن گیج میرود. انگار هنوز داخل کشتیام. شاید هم عوارض سوار شدن به کشتی است، یا شاید گرمای زیاد بهم خورده، شاید هم خستگی زیاد.
من دلم خواست که.🌿🌿
سالواژهام: خودآغوشی
_ امروز صبحانهی جدید نداشتیم. کیک تابهای پختم. به نظر خودم خوب نشد، ولی برای بقیه خوشمزه بود. شاید هم الکی میگفتند.
_ پیشگفتار تئوری شعر حسابی من را به فکر برد. هم حرفهای تازهای داشت، هم جهانبینیاش اساسی بود. شعر را جدا از تاریخ و جامعه نمیدید و نظریه و نقد ادبی را هم از هم تفکیک میکرد. وقتی از کمبودهای تئوری شعر در ادبیات فارسی میگفت، به یاد هنر میافتادم. یکی از غنیترین پیشگفتارهایی بود که اگر نمیخاندم، واقعن ضرر میکردم.
_مصطفی کلکسیونر کهنهسایتهای عربی شده. مدتیست به خط موسیقیهای کلاسیک مصری و لبنانی زده. گاهی حس میکنم بعضی ملودیها و ضربآهنگها خیلی شبیه موسیقی کلاسیک خودمان است. در یکی از ترانهها، خاننده از گفتوگویش با ماه میگفت. «قمر» و «لیالی» را آنقدر قشنگ تحریر میزد که غمش به دلم مینشست. نرم، خیس و مخملی.
_ داروهای جدید قویترند و امروز احساس میکنم اوضاع التهابها بهتر شده.
_ بدون نظم و برنامه کارهایم را انجام میدهم. لحظهای شستن ظرف، لحظهای نشستن پای سیستم، لحظهای غذا، لحظهای ترتیب دادن کارها. الان که فکر میکنم، یادم نمیآید کِی میوه و ترهبارها را چیدم توی یخچال و کِی فرصت کردم کیک را قالب کنم. احساس میکنم روی زمین نیستم. ذهنم جاهای دیگری میرود و دستم کارهای دیگری میکند.
_ غمگینم. در خودم میلولم. معدهام درد میکند. چند ساعتی میشود در این فکرم که چه شخصیتی از خودم ساختهام؟ چقدر توجه و آگاهی نسبت به اخلاقم، به فکرها و به عادتهایم دارم؟ خودم را چه اندازه به ناخودآگاه سپردهام؟ اصلن آدم خوبی هستم؟ مسیر درستی میروم؟ چقدر کلام و رفتارم درست و سنجیده است؟ دربارهی دیگران، خودم و زندگی، به نیکی میاندیشم؟
چرا احساس پریشانفکری و بیدقتی میکنم؟ تا اینجا چه چیزی از خودم به نمایش گذاشتهام؟ چیزی که ارائه میدهم، درست است؟ چندبار نور انداختهام ببینم در تاریکخانهی قلبم چه عنکبوتهایی تار تنیدهاند؟
مدتهاست فرصت نکردهام کابینتها را بسابم. قطرههای چربی، با اولین پرتو نور، در قاب چشمهایم میدرخشند. هر روز سنگینتر، حجیمتر و شلوغتر. امروز چشمم افتاد به کابینتهای بالایی، به شیارها، به گوشههایی که از چشمم پنهان مانده بود. همه جا را قطرههای چرب پر کرده، در عین حال که به چشم نمیآیند.
خودم چه؟ حواسم هست چه لایههای چرب و زائدی نشسته بر چشمهایم؟ یا قلبم؟ یا افکارم؟ کی باید اینها را بسابد؟ اگر ندانم و نروند، چه؟ چه مدت باید به خودم سر میزدم که نزدم؟ اگر الان زندگی اینقدر پیچیده است، آینده چه خاهد شد؟ یعنی دوام میآورم؟
_ عصری دوباره سردرد گرفتم. افتادم به بستر. نمیتوانستم چشم باز کنم. قرص نخوردم. ترسیدم از اینهمه قرص. فقط آب نوشیدم و همه جا را تاریک کردم. وبینار را در تاریکی، با چشم بسته و صدای ضعیف گوش دادم. استاد شعر میخاند؛ از کتاب درختها به خانهی بخت میروند. هوسبرانگیز بود. واژهها میریختند توی سرم و میکوبیدند به رگها. چه میخاستند؟ چه میگفتند؟ همه جا تیر میکشید.
_ خابم برده بود. به فکر ته گرفتن غذا از جا پریدم. دیدم مصطفی دارد با تلفن صحبت میکند. از هنرستانی به هردویمان پیشنهاد شده بود برویم و ترم پاییز درس بدهیم. اسم هنرستان را شنیده بودم. فرصت استثنائی بود، اما در بدترین زمان. وقتی پایاننامه و دانشگاه دارم چطور بروم؟
اما دم مدیر هنرستان گرم. خوشبهحال بچهها. میدانی چرا؟ چون مدیر دنبال کسانی میگشت که کار عملی را به هنرجو یاد بدهند. میگفت علاوهبر معلمها که جنبهی تئوری بچهها را قوی میکنند، دنبال هنرمندانی است که ذیل کلاسهای تکمیلی و تقویتی، حوزههای تخصصی را با هنرجوها کار کنند. مثلن مصطفی در زمینهی خط و نوشتار و من در زمینهی ارائه و چیدمان بصری. میخاست پایان سال، هنرجو بتواند خودش یک لوگو بزند یا طرحی را لیاوت کند.
منی که الان در آستانهی پایان کارشناسیام، میدانم این مهارتها چقدر میتوانند بچهها را در دانشگاه جلو بیندازند. شخصن خیلی دوست داشتم چنین تجربهای داشته باشم، اما واقعن هم شمال شهر دور است، هم توی کارهای خودم ماندهام، هم این اعتماد و توانمندی را در خودم نمیبینم. چقدر بد.
_ شب، جلسهی اول دورهی شعر جدید بود. چندین بار وسط کلاس گوشیام زنگ خورد و نتواستم درست و حسابی حضور داشته باشم. همین. مابقی روز هم، به شکلی ناپیوسته، به طراحی مجله گذشت.
https://t.me/sajedeh_haqparast
🌿🌿
بازگشت فریما به کلاسهای نویسندگی مصادف بود با قر شاهین همراه شادم که مرا انجمنآرا.
بازگشت زهرا به شعرماهی مصادف شد با ریدنش در وزن و باید هر جلسه بیت نوشت. خدایا مرا بکش.
به گمانم تا به حال با ندا در دورهای نبودهام.
باید جاهایی از وویس شعرماهی را گوش دهم. کل کلاس در دستشویی بستنشینی کرده بودم.
باید در اولین فرصت در نویسندهساز از شاهینشاه سوالی در مورد یادداشت بپرسم. هماکنون اعلام میکنم اوسکلونتر از استادی به جایگاه شاهی رسیده. صرفن چون امروز شیوا تو وویس گفت اوسکلونتر. من هم میپسندم با نامی صدا کنم مخصوص خودم.
برای تمرین کلاس پیشرفته از آزادی مینویسم.
از صبح در تکاپوم تا برای شیوا از قرهای شاهینشاه ویدئو بفرستم. قصد من فقط شاد کردن دل این جوان بدبخت است.
امروز میخاستم در طول روز گزارش بنویسم باز هم نشد. فردا دیگر مینویسم. به پرزهای سحر قسم میخورم.
شدهام زنقهقهزن در داستان کوتاه سحر. هر چه هست و نیست را دارم میخورم. همینطور بگذرد خاهرم را نیز خاهم خورد.
دچار افسردگی پس از دریدن بکارت شدهام.
میتوانم فردا از زبان ننهجونم بنویسم. چند روزی فقط مینویسم بدون در نظر گرفتن چیزی. خاک بر سرم برینند.
شیوا گفت عشق برایش مسئله است. نوشتم:« سه را پاس کردم از معرفی شما اما عرضی با طولتان دارم. آیا شما در مساحت آناهیتا متولد شدهاید؟» خیلی نرمال و عادی پرسید مساحت آناهیتا کجاست. گفتم:« برای تناسب با طول و عرص گفتم. ممظچرم اینه آیا تو در رحم آنا رشد و نمو یافتهای؟» خیلی نرمالتر و عادیتر نوشت:« آری احتمالن.» از خوبیهای همصحبتی با یک همسفر. برای هر کس دیگری این پیام را میفرستم میپنداشت که ساقیام را عوض کردهام.
به جای اینکه با خاطره معناهایم را پیدا کنم، با خردهعادت حفظشان کنم خود داذم نابودشان میکنم.
شب به بدی
انجمنآرا 🤣
🌿🌿
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
چهار، گاه چیزی سبب میشود برنامهی روزمان آنگونه که میخاهیم پیش نرود، مثل یک مهمان سرزده.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
رمان «شبیک شبدو» که کماکان در دست خاندن دارم.
چیزی هم نوشتی؟
چند نوبت آزادنویسی. ادامهنویسی با این جمله ی ناتمام:
هنوز هم…
هنوز هم میشود دل بست به چیزهایی که توانِ ادامه میدهند. به قول مشیری: «به کجاها برد این امید ما را؟»
امروز به کدام خاطره برگشتی؟
به تابستان، باغ پدربزرگ. به فصل آلوچهچینی.
از چه چیزی اندوهگینی؟
از شتاب بیهودهی روزهایم.
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/hananeveshhtan
🌿🌿
امروز تا ساعت هشت و ده دقیقهی شب همه چیز عالی بود و بعد از آن سیل آمد به گمانم.
ظهر بود که مینوشتم. بعد از جمع و جور خانه. نوشتم و نوشتم. سه ساعتی شد. پیوسته. راستش سرم کمی درد گرفت. نمیدانم به خاطر خیره شدن به صفحهی لپتاپ بود یا چی. اما تجربهای بود که تا به حال نداشتهام. یک ساعت یا یک ساعت و نیم پشت سر هم نوشتن پیش آمده بود اما سه ساعت نه.
انگار که ذهنم زیر و رو شده بود. از تکرار و روزمزه و کارهای دیروز و امروز و فردا عبور کرده بودم. به جاهای جدیدی در ذهنم، در نوشتن پا میگذاشتم و همین لذتبخشش میکرد. آنقدر که فکر میکنم بعد از دو ساعت، تندتر از قبل مینوشتم و شگفتزده بودم که چطور هنوز هم چیزی برای نوشتن دارم؟ گاهی که نیم ساعت مینویسم حس میکنم ته کشیدهام اما حالا؟
قضیه کاملا فرق میکرد. مغزم روشن شده بود و دستم همراهی میکرد. میدوید و میدوید تا از ذهنم جا نماند. روی کیبورد حرکت میکرد و عقبهای سرم را بیرون میکشید. همان پشتمشتها که سخت نوشته میشوند شاید.
با سهیل کمی حرف زدیم دربارهی کارهای عروسی و بعد وبینار نویسندهساز را بودم. چه شعرهای نابی خواند استاد. از جهان شعری شاعرش خوشم میآمد. الان اسمش را یادم نیست ولی توی دفترم نوشتمش.
ناهار هم خیلی دیر خوردم. برای شام کوکوسبزی، بهترین غذای دنیا را درست کردم. البته در راحت بودن.
شیر و موز و هلو و خرما را هم در مخلوطکن ریختم. ترکیب بهشتی من است. البته سرِ شیر را که چربی جمع شده بود به یاد بچگی با انگشت خوردمش و عجب مزه داد.
همهچیز آماده بود تا اینکه ساعت هشت از کلاس شعرم لذت ببرم. سهیل آمد و ترکیب بهشتی را خوردیم تا بعد از کلاسم شام بخوریم.
کلاس تازه شروع شده بود و استاد اسمها را میخواند و یادی از بچههای قدیم میکرد و سلامی به بچههای جدید که سهیل رفت جلوی در خانه تا فلکهی آب را ببندد. که بعد از آن شیر لباسشویی را که به آب گرم وصل است و حسابی لباسها را چروک میکند به آب سرد ببندد. فلکه را بست اما آب باز هم از شیر آشپزخانه میآمد. کمی چرخاندش ولی آب ریخت از کنارش. و یک دفعه شیر فلکه درآمد و آب با فشار من و سهیل را نشانه گرفت. سهیل هر کار میکرد جلویش را بگیرد و شیر را ببندد سرجایش، نمیشد که نمیشد. من هم رفتم تو و در را بستم که آب توی خانه نریزد ولی هر لحظه از زیر در بیشتر و بیشتر آب زندگیام را برمیداشت.
سهیل رفت فلکهی اصلی ساختمان را بست اما فایده نداشت. آب همچنان میریخت و من اشک. مستاصل بودم. داشتم دیوانه میشدم و مغزم کار نمیکرد. روفرشی را چپانده بودم جلوی در اما فایده نداشت. هی میگفتم چی بگذارم جلوش که آب تو نیاید چی بگذارم؟ هیچ. هیچ به ذهنم نمیرسید. هی سهیل را صدا میزدم و او هم در تلاش بود که این بلبشو را جمع کند.
و آب و آب و آب همه جا میرفت. فرشها، آشپزخانه، تمام خانهی کوچکمان را کنجکاوانه سیر میکرد. مبادا جایی خشک بماند.
به الهام زنگ زدم تا آقامسعود کمکمان کند اما برنداشت. فاطمه را گرفتم و او جواب داد و باز تا کسی چیزی بگوید و کمکی، آب خیلی سریعتر میرفت. خیلی سریع.
ما در ساختمانمان هیچ همسایهای نداریم و طبقات بالا خالی هستند. اما بالاخره سهیل از خانهی کناری کمک گرفت و او آمد و توانست شیر را ببندد. سهیل بیچاره هر چه زور زده بود بسته نشده بود.
آقامسعود هم بالاخره رسید و کمی با سهیل که موش آب کشیده شده بود، بررسی میکردند ساختمان را.
و من مانده بودم و دریایی که توی خانه بود. با رودهای کوچکی که به زیر کابینت و مبل و تا اتاق جریان داشتند. مامان زنگ زد و رودها روی صورتم ادامه یافتند. گفت الان میآید. خیلی زود رسید و تا بیاید من با خاکانداز آب را توی لگن میریختم و بعد توی توالت. پتو مسافرتی را گذاشته بودم آن وسطها که آب را بگیرد به خودش و بیشتر نرود اینور و آنور.
مامان رسید و کمکم کرد. آقامسعود رفت و سهیل هم آمد و سه نفری همهی فرشها را جمع کردیم. به قالیشویی زنگ زدیم که قرار شد فردا بیایند و فرشها را ببرند چون باید کمی خشک میشدند. تمام خانه را دستمالهای بزرگ میکشیدیم که آب را جمع کنند. حرص میخوردم و مامان دلداریام میداد.
همه جا را خشک کردیم و مامان رفت و من و سهیل خسته و داغون روی مبل نشستیم. یادم رفت بگویم. همان موقع که آب فواره زد از کلاس شعر پرت شدم بیرون. باید این سِیلَک را جمع میکردم.
و شام. کوکوسبزیها مانده بودند روی گاز و به زور کمی ازشان خوردم وقتی با سهیل نشسته بودیم روی ملافهای که انداخته بودم روی سرامیکها. سفت بود و سرد. اما همهجا حسابی تمیز بود. تمیزِ تمیز. تا آن گوشههای دیوار که پشت مبل پنهان شدهاند. آب همه جا را شسته بود. حتی خوشحالی امروزم را.
🌿🌿
نمره روز ۵ از ده
امروز من به تنهایی خودش یه فیلم اکشن بود. پاشدم رفتم سرکار گفتم امروز کارامو تند تند انجام بدم که زودتر برم خونه برسم به جلسه اول شعرماهی. از همون اول که رفتم هی از زمین و زمان برام کار می بارید. کلی رگ گیری و کار پیگیری و الکتیو و بدبختی. به شوق رسیدن به کلاس شعرماهی همه رو با قدرت دو برابر انجام میدادم. خوب سر کیف اومده بودم که کارا رو خوب داشتم پیش میبردم که یهو بیمار تخت هفده ساعت پنج شروع کرد هوار کردن. این بیمار یه پسر ۸ ساله بود که به عنوان کیس روانپزشکی تحویل گرفته بودم و فکر میکردم کارش فقط اینه حواسم باشه کار دست خودش نده. توهم داشت. اره خلاصه شروع کرد داد و بیداد کردن رفتم بالا سرش دیدم داره خودشو میزنه و توهم میبینه و کلمات نامفهوم میگه. گفتم حتما سایکوزه و علائم بیماریشه ولی بذار خودم براش هالوپریدول نزنم بگم رزیدنت بیاد تایید کنه بعد(خیلی ممنونم از احتیاطی که کردم) زنگ زدم گفتم بیا. توی اون فاصله که داشت میومد بیمار بیقراریش بیشتر شد یهو آروم شد بعد شروع کرد لرزیدن و حرکات تونیک کلونیک از دهنش کف زد بیرون. توی عمرم همچین تشنج وحشتناکی ندیده بودم. سریع دویدم دستگاه اوردم مانیتورش کردم دیدم اکسیژنش پایینه براش اکسیژن گذاشتم. همین که مامانش دویدن منو دید نشست کف بخش زد زیر گریه. تشنج اروم شد ضربان قلبش رسید به ۴۰ تا واقعا چیزی نمونده بود به ایست قلبی. قبل از بروز فاجعه براش سدیم والپروات گذاشتیم. بعد که تشنج قطع شد دیدم بیمار هیچ پاسخی به هیچ تحریکی نداره کاملا بی هوش بود . قرنیه چشماش کاملا برگشت به بالا و کلا فقط میشد سفیدی چشماشو دید. گفتم اخه این کجاش شبیه کیس روانه این به نظرم آنسفالیته. دکترش گفت اره این اصلا چیز خوبی نیست به باباش گفتیم ما ریپورت ام آر آی رو همین الان میخوایم. اونم دوید رفت ظرف نیم ساعت ریپورت رو اورد. احتمالا رفته بود دکترشونو به قتلی چیزی تهدید کرده بود مگه میشه توی نیم ساعت ریپورتو برداری بیاری؟ همینطوری که بالای سر بیمار بودم دیدم یهویی سطح اکسیژنش از نود افت کرد به شست و نه و این دومین تشنجش بود. دوباره روز از نو روزی از نو. وقتی ریپورت mri رو اورد دیدیم که بعله بیمار توی مغزش تومور داره و هرچی تا اینجا اومدیم همش کشک. گفتن بیمار بره آی سیو، آیسیو هم طبق معمول پر بود گفتن با یکی از بیماراشون جابه جا کنیم که گفتم نه فقط یه ساعت توی بخش اینو نگه دارید من شیفتم تموم شه اگه یه بیمار دیگه بیارید من مجبورم تا یازده شب بمونم اینجا. خلاصه اجازه ندادم تا اخر شیفت بیمار بره. ساعت ۷ که شد بیمار برای بار سوم تشنج کرد. هوشیاریش یکم بالاتر از قبل بود. شروع کرد تب کردن. به وضوح توهم میدید. سالاد کلمات میگفت. کلمات بی ربط، هزیان و خودزنی. سرشو میکوبید به نردههای تخت. من اطراف تختشو با پتو و بالش امن کردم تا به سرش ضربه وارد نشه. ساعت هشت شد و من سپردمش به همکارای شبکار و خودم نشستم پای گزارشش. چون بیماری بود که به احتمال زیاد، زنده نمیموند یه گزارش پر و پیمون براش نوشتم که فردا پس فردا دادگاهی نشم. به خودم اومدم دیدم ساعت هشت و نیمه از کلاس جا موندم و کل کارای بیمارای دیگم مونده.ایرپادپو گذاشتم توی گوشم و حین نوشتن گزارشام و کارام به شعر ماهی هم گوش می دادم. هرچند وقت یکبار یه بیتی چیزی به گوشم میخورد و دلمو گرم میکرد. مثل این بود که آخرالزمان شده باشه یا یه آتشفشان فوران کرده باشه بعد وسط اون فاجعه و بکش بکش یهو یه جوونهای گیاهی چیزی ببینی ذوق کنی، همچین حسی داشت. منی که قرار بود ساعت هفت و نیم برم خونه تا ساعت ده و نیم توی بخش بودم. جنازم برگشت خونه. به قول شاعر:
شخصی همه شب بر سر بیمار گریست
چون صبح شد بمرد و بیمار بزیست
برگشتم خونه دیدم انقدر دویدم که یکی از کلیههام دوباره خون ریزی کرده. شاممو خوردم برگشتم توی رخت خواب ویس کلاسو کامل گوش دادم حالا هم از شدت خستگی خوابم نمیبره
🌿🌿اووووووووف
دن کیشوت رو بیاغاز. یه فصل بخون. بخند بهش. درحالی که خودت شبیهشی.
تمرینجا رو بباش. گازخوردت رو بگیر و به کارای بدت فکر کن.
اگه مبینا بهت مسیج داد و خاست مقالهی خویی رو بخونی، بگو باشه.
مقاله و هشت پا مثل جفت شیش تاس، کنار هم میشینند.
جدی جدی کلمه چیه؟
برو سینما، فیلم سروش صحت رو ببین.
باقی روزت رو هم به کدنوشتن بگذرون تا ببینیم چی میشه.
بازم به نصف کارات نمیرسی ولی خب یادت نره، پرنده به پرنده.
اورتینکتایم: چرا تو تمرینجا به استاد نگفتی چه خوشتیپ؟
https://t.me/lenaamirii
سپاس از مهر شما بانوی ظریف و ناچغر و نابدبدن.
🌿🌿
تازه از خاب ناز پاشده بودم که یهدفعه مامانم گفت بدو اینارو جمع کن، الان مهمون یهویی میاد. منم ریلکس گفتم باشه الان جمع میکنم که داد مامانم دراومد. در باز کردم اومد تو بدو دست بجنبون، منم تازه ملتفت شدم که چی شد. تندتند مثل فرفره بند و بساطم جمع کردم.
حالا خوبه خیره سرمون، طبقه بالا رو گذاشتیم واسه اینکه مثلن مهمون بیاد، اما چون شبا میخابیم توش، از طبقه پایینم بهم ریختهتر شده. خدارو شکر که فقط چندتا کتاب و خردهریز بود.
بعد از رفتن مهمون یهویی ، به جارو کشیدن و دستمالکشی مشغول شدیم. مامانمم گفت هرچیزی که استفاده میکنین بذارین همون موقع سرجاش، که همیشه اینجا تمیز باشه.
تو وبینارم استاد شعرهای شهرام پورستم رو خوند. تا حالا تو دنیای این شاعر سرک نکشیده بودم. عجب شعرهایی گفته بود، چه ترکیبهای جدیدی ساخته بود. دوست دارم از روش مشق بنویسم. آزادنویسی هم کردیم و دلی تکوندیم. فهمیدم هنوزم صفتهای نهچندان خوب درونم ول میچرخن و نتونستم شوتشون کنم بیرون.
بعد از اون پریدم تو حموم. قطرات آب نازم کردن و قربون صدقهام رفتن، مثل یه دستهگل رز فرانسوی فرستادنم بیرون.
بابام پیش بساط گردو نشسته بود. دیدم بیچاره تنها داره گردو میخوره، گناه داره. پیشش نشستم. اون میشکست و من میخوردم. خوبه دیگه تنها نبود..
آزادنویسی کردم، به قول کلاریس منم مینویسم چون بلد نیستم با روانم، با جویدن فکرام کنار بیام، پس مینویسم.
🌿🌿خدا بابا رو نگه داره
📝 #گزارش_نیک ۱٠۵
اولین جلسه شعر ماهی شروع شد با آرایه فریب آرایی در شعر؛ هنوز دقایقی بیش نگذشته بود که برق هامون برای بار دوم رفت و بنده عاجزانه مثل دوران قبل اختراع برق چراغ قوه ای روشن کردم تا در تاریکی به سخنان استاد وصل باشم؛ وبینار نویسنده ساز امروز از اشعار بهرام پور رستم خیلی به دلم نشست و کتاب الکترونیکی این شاعر را ذخیره کردم(لبخندت بوی نعنا میدهد شعرت بوی ادویه و بادبان)رنگ آمیزی طرح چشم اکلیلی کامل شد و ما بقی روز روتین همیشگی گذشت.
سوم شهریور۱۴٠۵
@Maryamwriter_2 چنل تلگرام
🌿🌿
نیکشُکر
سالواژهام : حرکت
_صبح که چشم باز کردم، سری به کانال دوستانم زدم. چند روزی بود که نخوانده بودمشان.
مریم حاجی کریمی از رفاقتش با صفحات صبحگاهی گفته بود. من و صفحهی صبحگاهی پارسال دوست بودیم و امسال آشنا.
جعبهای شیرینی گرفتم و رفتم سراغش. برایش کمی دلبری کردم و آشتی کردیم.
موقع خداحافظی گفت: «ذاکر جان نری حاجی حاجی مکه دیگه پیدات نشهها.»
گفتم: «صبحگاهی جان تازه دوباره پیدات کردم از این به بعد زود به زود مزاحمت میشم.»
او هم پاسخ داد: «مزاحم چیزه مراحمید.»
وقتی کمی دور شدم و دفترم را بستم صدایش را شنیدم که زیرلبی میگفت: «رفت تا برف سال بعد بیاد.»
_ تازه روتختی و روبالشیها را انداخته بودم در ماشین لباسشویی که همسرم زنگ زد بگوید که جلسهاش کنسل شده و فرصت خوبیست همین امروز برویم خانهی خانوادهاش و تکلیف بستهای که به خانهشان رفته را روشن کنیم.
از من اصرار که بگذار کار ماشین تمام شود بعد راه میافتم و از او انکار که نه زشت است دیر میشود و این حرفها.
من هم چون زن حرف گوشیکنی هستم چشم گفتم اما کار خودم را کردم.
_ در مترو سهم امروزم از کتاب داستان یک شهر را خواندم.
نمیدانم احمد محمود چطور توانسته این همه شخصیت را از زبان اول شخص توصیف کند؟
من با دانای کل هم نمیتوانم از پس توصیف این همه آدم بربیایم.
_ ناهار را که خوردیم و خوش و بشهایمان را کردیم، علی اسنپوانت گرفت تا بسته را به دماوند ببریم. هر چه گفتم مرد مؤمن یکجوری در ماشین جایش میدهیم قبول نکرد که نکرد.
میگفت که اگر یخچال کج شود گازش از بین میرود و کارش مختل میشود.
_ در جاده به نويسندهساز گوش سپردم. چه شعرهای پرتصویری خواند استاد.
_ گاز یخچال خیلی سوسول است. وقتی یخچال را جابهجا میکنی باید چهار ساعتی صبر کنی تا گازش برگردد سرجایش و بعد روشنش کنی.
من حوصلهی انتظار نداشتم و رفتم پيادهروی.
میگویند آدمها قدر داشتههایشان را وقتی که از دستشان میدهند تازه میفهمند.
آن روزها که در دماوند و همین خانه زندگی میکردیم، خیلی کم به پیادهروی میرفتم. راستش دوری از تهران مرا از اینجا دلچرکین کرده بود. نه حوصلهی هوای خوبش را داشتم و نه آرامش و سکوتش برایم جذاب بود. اما حالا که تصمیم گرفتهایم جایی باشد برای تفرجگاه آخر هفتهمان به یکباره برایم دوستداشتنی شده و کارهایی میکنم که وقتی اینجا بودم هرگز نمیکردم. مثلاً در مسیر پیادهروی میروم مسجد.
مسجدشان خیلی باصفاست و همیشه بعد از نماز برنامهای دارد.
امشب شب دعای توسل بود.
صوت مداحش حزین بود و اشک آدم را بدون روضهخوانی هم درمیآورد.
بعدش هم با چای قندپهلو پذیرایی شدیم. گوشت شد به روحم.
_ وقتی رسیدم خانه دیدم علی کولر و یخچال را راه انداخته و خانه رنگ و بویی تازه گرفته.
شامم را که خوردم به یکباره یاد رختهای ماشین لباسشویی افتادم و به سیاست و کیاست خودم احسنت گفتم.
اگر همان موقع از خانه بیرون میزدم تا فردا شب که به خانه برگردم معلوم نبود بیچارهها چه بوی نایی میگرفتند.
درسی که از امروزم گرفتم این است که زن عاقل همیشه چشم میگوید اما کاری که میداند درست است را انجام میدهد.
درس دیگرم؟ قدر داشتههایم را بیشتر بدانم و ببینمشان.
تراپیست میگفت حتی باید قدر نداشتههای منفیام را هم بدانم. مثلاً قدردان باشم که پایم هرگز نشکسته و میتوانم خوب راه بروم.
یا میتوانم قدردان باشم که خوب نمینویسم اما به نوشتن ادامه میدهم.
میگویند:
«شکر نعمت، نعمتت افزون کند
کفر نعمت از کفت بیرون کند»
پس شکر میکنم. هزاران بار.
برای تمام داشتهها و نداشتهها.
برای تمام دادهها و ستاندهها.
فاطمه ذاکر
#گزارشنیک
1404.6.3
✨ @mannevesht_zaker
دلم دماوند خواست که🌿🌿
ویلویلی
– روز پروپیمانی بود. صبح رفتم خیاطی. انقدر از بقیه دفاع میکنم که بهم گفتند وکیل مدافع. یکی از همکلاسیها گفت که حیف ما خارج از اینجا هم را نمیبینیم و ارتباط نداریم. یک سرافون برش زدم. گیجملنگبازیهایم را آنقدر خوب توجیه کردم که یکی از بچهها گفت چقدر خوب برای همهچیز دلیل میآورم. به جای حمیده صدایم میکند محبوبه. این روزها روزهای پُرنامیام است. هم روئینتنم هم وحدتی. هم حمیدهام هم وحیده. هم محبوبهام هم لیلا. از اسامی جدید هم استقبال میکنم. اصلن حتمن خیلی به دلش مینشینم و محبوب به نظرش میآیم که صدایم میزند محبوبه. یک مرد با صدای خیلی بلند از بیرون بارها گفت: «خدا اینو لعنت کنه. خدا اینو لعنت کنه. خدا اینو لعنت کنه. خدا اینو لعنت کنه.»
انگار تکرار این جمله و از ته دل گفتنش، تنها چیزی بود که شدت دردش را نشان میداد. از استاد خاستم هفتهی بعد دوباره اندازههایم را بگیرد. به یکی از دخترها گفتم سعی میکنم تا آخر تابستان دامن لنگی را بدوزم و به دیگری هم گفتم که سری بعد فیلم دامن لنگی را میریزم توی گوشی و برایش میبرم.
– بعد از برگشتن به خانه لباس تازهبرشخورده را رولت کردم. گفتم حالا که این را این را تمامیدم، کلک کار قبلی که نصفه مانده بود را هم بکنم. الآن دو تا لباس برشخوردهی رولتشده دارم که باید دوخته شوند. برای یکیاش نخ همرنگ نیافتم. باید نزدیکترین رنگ نخ بهش را انتخاب کنم و حساسیت به خرج ندهم. حساسیت را سر تمام کردنشان باید خرج کنم.
– امروز لوبیا پختم. سیر و پیاز و فلقلدلمه و قارچ سرخ کردم. خود باقالی را هم از قبل گذاشتم دو دفعهای بپزد. بهش آبلیمو هم اضافه کردم تا قابلمهها سیاه نشوند. خوبیاش این بود که خود لوبیاها هم سفید شدند. انگار تنشان را کیسه کشیده باشی. احتمالن سه، سهوخردهای ناهار خوردم. بعد هم مطالب تدریس را آماده کردم و انیمیشنی که قرار بود نمایش بدهم را چک کردم.
– امروز خیلی گرم بود. برق هم رفت. آنقدر بهم فشار آمد که رفتم توی اتاقم و روی کاشیها دراز کشیدم و خنکیشان را به پوستم منتقل کردم. از ناچاری به دوستم پیام دادم که ببینم برق منطقهشان کی میرود. به امید اینکه شاید برق برود و مجبور نباشم بروم سر کلاس. (محل تدریس و خانهی دوستم، در قطعی برق مشترکاند) که گفت برق آنجا بهندرت میرود. بین خابوبیداری باهاش حرف زدم. بعد بهانهها را گذاشتم کنار و رفتم کلاس. امروز بییشتر از نرمالم و احتمالن کل تابستان آب خوردم.
– برعکس خانه، برق کلاس نرفته بود و من بعد از پیاده طی کردن مسیر، کمی خودم را جلوی پنکه خنک کردم. شاگردم آمد و پرسیدم و درس دادم. خیلی خوب میشود اگر ضعفها و پیشرفتهایش را یادداشت کنم تا بهمرور ببینم چه پیشرفتی میکند و از طرفی بدانم که چه چیزهایی باید برایش فراهم کنم. مادر شاگردم میگفت احتمالن مدارس امسال مجازی باشند و اگر الآن اعلام کردهاند حضوری برای این است که ثبتنامیهای غیرانتفایی کارشان راه بیفتد وگرنه برای قطعی گاز به استانهای شمالی هشدار دادهاند.
– توی راه برگشت یکی دیگر از دانشآموزان سابقم را دیدم. بغلم کرد و اشک ریخت. ای کاش میتوانستم بیشتر محبت خرج کنم. اما جز اینکه عزیزم بهش بگویم و چند بار بغلش کنم و اشکهایش را پاک کنم، کاری نکردم. تو بگو یک قطرهی محضرضایخدایی اشک. هی خدا. بهم گفت که از شاگردهای آن کلاسم سه نفر ماندهاند. قبل از رفتن یکدفعهی دیگر هم بغلم کرد. سر راه بستنی پروتئینی میوهای خریدم. نزدیکهای خانه وصل رفتم به شعرماهی.
– استاد گفت قرار است باز هم در این دوره به ترانه بپردازیم. ازمان خاسته تا سری بعد یک بیت بنویسیم و یک شعر سهسطری. از آرایهی فریبنمایی برایمان گفت. یکچیزیست توی مایههای پاس رونالدینیویی. اینجوری که یک چیز را نشان میدهی و چیز دیگر را هدف میگیری. مثل اینکه میگویی:
توبه کردم که دگر می نخورم از در همه عمر
به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر.
یعنی اولش انگار دارد میگوید که من نمیخاهم می بخورم و بعد دقیقن نقطهی مقابل را هدف میگیرد. شاید هم پاس رونالدینیویی استعاره درستی نبود. اصلن به من چه؟
https://t.me/havirism
رشد پلهای
دیشب آنقدر خستگی بر من غالب شده بود که اصلاً نفهمیدم کی خوابم برد؛ به همین خاطر گزارش نیک را ننوشتم.
اما امروز، به نظرم، قشنگ و دلبر بود. به استراحت، شعر و نوشتن گذشت.
این تکه از شعر حسین صفا را نمیدانم چرا، ولی انگار مرا بغل میگیرد و آرام میکند. گویی غمآغوشی را برایم تداعی میکند:
«چه زیبا بودی تو
و چه فروتنانه از مصیبت آرامش نجاتم دادی
پیش از تو هوا مرا میکشت
دعا منطق نداشت
روشنایی منطق نداشت
و من به امید دیدن یک خواب شفاف
شبها
با عینک میخوابیدم
دلتنگم
اما نه آنچنان که بخواهم برگردی
و آنقدر به دویدن فکر کردهام
که رویاهایم بوی اسب میدهند»
وبینار «نویسندهساز» را هم شرکت کردم، تمرین ادامه نویسی را انجام دادم . در کل بسیار دوستداشتنی و مفید بود. وقتی استاد اشعار ی را که با ظرافت انتخاب کرده میخواند، انگار قند در دلم آدم آب میشود .
مثل این شعر از کتاب «درختها به خانه بخت میروند» اثر شهرام پوررستم:
«رسیده
یک روز میآیی
وقتی خستگیها را
از هلالک ساحل میآویزم
موجها در تنهاییام قدم میزنند
یک روز میآیی
وقتی انارها
آن صمیم قلب میشکنند.»
https://t.me/WaterLilyEcho
امروز وقتی بیدار شدم به خودم قول دادم که برم انقلابگردی. کتاب بخرم و کلی از ملال این روزهایم بکاهم.
پس از صبحانه بود که مادر گرامی نقش کوزتی را برایم صادر کرد. تا عصر درگیر کارهای خانه بودم. گاهی مادر یادش میافتد که گیر بدهد که: «خاکبرسرت گیتا، بلد نیستی یه ماکارونی درست کنی. این چه مدلش است؟ حتی ظرفم نمیشوری.»
البته حق که دارد، یکبار برای درست کردن تخممرغ دستهایم را سوزاندم. درهرصورت وظایفم را به درستی و نیکی انجام دادم. اگرچه که هر ظرفی که سابیدم با غیض بود و هر دستمالی که کشیدم در فشار عالمگیر بودم.
بگذریم، کار که تمام شد قهوهای نوشیدم و بر سر داستان کوتاهم نشستم.
اندکی از هفت پیکر خواندم و آزادنویسی کردم.
بالاخره دورهی شعر آغازید. بیاغراق بگویم، شرکت کردن در این کارگاه برایم به هفتخوان رستم میمانست. استاد نمونه شعرهایی خواندند و دستور دادند که: «شعر سه سطری بسُرید.»
تمام مدت به این میاندیشیدم که آخر چهطور در سه سطر حرفم را بزنم؟ آن هم شعر.
حالا کاش به همان سه سطر ختم میشد. رسیدند به شعر قدیمی. آنجا بود که فهمیدم چه غلطی کردم و چه گازهایی که در انتظارم است.
رسیدیم به بحث وزن. استاد بلند میخواندند و تکرار میکردند: «شادم که مرا انجمنآرای دو عالم.. شادم که مرا..»
که نوتیف دوستم آمد: «رتبهها اومد.» سق سیاهش.
فرصت نشد که احیانا به حرکات موزون ایشان دقت کنم.
استاد همانطور میخواندند: « شادم که مرا انجمنآرای دو عالم.. شادم..» من دربهدر دنبال شماره پروندهام میگشتم. استاد همانطور میخواند و من بالاخره وارد صفحه شدم و کارنامهی درخشانم را دیدم. استاد همانطور میخواند و من شاد نبودم. نفرین به تمام آزمونهای عالم.
البته چیزهایی نیز بر همین وزن پراندم.
چایی نوشیدم و نشستم به نوشتن گزارش.
گوربابای کنکور و دانشگاه. من همین حالا هم در جریان هستم. (مشغول دلداری دادن مذبوحانه به خودم.)
صبح بیدار شدم. در کانالها گشتم.
هیچ ننوشتم و عذاب وجدان گرفتم، اما کتاب، خواندمش. گور و گهواره که اینترنت یاریم نکرد و مجبور به رها کردنش شدم.
بخشی از کتاب خورده عادتها را گوش دادم.
وارد وبینار شدم باز نت مرا در خماری گذاشت تا در آخر شب با صدای استاد و شعرهای کتاب درختان به خانهی بخت میروند، به خواب بروم.
با شعرها به شمال سفر کردم.
https://t.me/ma0hlq
عدد ۱۰۵ را دوست دارم. شاید به دلیل تداعیهایش. بچه که بودم، اتوبوسهای هر محلهٔ تبریز با شمارهای مشخص میشد – که البته الان هم همین است – و من از اینکه شمارهٔ اتوبوس خانهٔ خودمان و خاله و دایی و شاهگلی و چند جای دیگر را میدانستم، ذوق میکردم. ۱۰۵، شمارهٔ اتوبوس ما بود. خیابان طالقانی. اسمی که هنوز هم باعث تپش تندتر نبضم میشود. بعدها شمارهٔ میانی خط همراه اولم هم بعد از ۹۱۴اش شد ۱۰۵و من با ذوقی عدددوستانه شمارهٔ همراهم را متناسب با روز تولدم یافتم، ۱۰ ام ماه ۵. هنوز هم با دیدن ۱۰۵، اتوبوس طالقانی جلوی چشمم ظاهر میشود، ایستگاه لالهزارش هم که دیگر، خود عشق است. خانه. خانهٔ همیشه. خانهٔ حیات.
امروز به نسبت بهتر شدهام. زنده باد قرص کوریزان یا همان سرماخوردگی نارنجی. زندهام کرد. گرچه مدام خوابیدم و چشمانم چنان داغ شد که انگار نان لواش از تنور سنگی بیرون جهیده و دایرههای کوچک برجستهاش گرما به بیرون میپراند اما با تمام این احوال بهتر بودم. کمی نوشتم و خواندم. از «اطلس دل» خواندم. بخش «اندوه». برنه براون میگوید اندوه به استخوانهای آدم نفوذ میکند. درک میکنم این تعبیر را. بعضی وقتها حس میکنم اندوه به پوکی استخوان مبتلایم کرده. خوب است که حتی از خواندن اندوه هم لذت میبرم، چون دوست دارم احساسات درونم را بیشتر بشناسم. روزی که بتوانم بنویسم و بخوانم، روز خوبی است، حتی اگر تمام مدت در خانه مانده باشم. ظهر توانستم از جایم بلند شوم و ناهاری آماده کنم. استانبولی درست کردم. باز کمی تند شد اما خواهرم پسندید. کاش این پسندیدنش تعارف نباشد. در برابر بیادویگی غذاهای تبریزی، غذای ادویهدار من – ولو با مقدار کم ادویه – به چشم میآید، چشم که نه، به زبان میآید، آن هم نه، به مذاق میآید.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. شعرهایی شنیدیم از شهرام پوررستم. یادش بخیر ، نمایشگاه کتاب در دههٔ هشتاد. آن سالها ممکن نبود نمایشگاه باشد و من نروم. غرفههای ناشرهایی را که شعر چاپ میکردند، از بر بودم اما فقط به همان بسنده نمیکردم. میگشتم، همهٔ لاینها را و اغلب کتابهای شعر را. برای خودم سلیقهای داشتم. چند شعر را میخواندم و با سلیقهام میسنجیدم و بعد کتاب را میگرفتم. آن سالهاخیلی کتاب شعر گرفتم. اصلاً شمس لنگرودی را همان موقع کشف کردم، انتشارات آهنگ دیگر وطرح جلدهای محشرش. آن موقع زیاد شعر میخواندم و انس خوبی با شعر داشتم. الان دیگر نمایشگاه آن لطف را ندارد. یکی از تفریحهایی که از بین رفت.
در ادامهٔ وبینار، ادامهنویسی هم کردیم. شاید حس وطنی شعرها در ذهنم رسوب کرده بود که در ادامهنویسی رفتم سراغ درخت یاسمن حیاط خانهٔ تبریز که عمرش از پنجاه شاید بیشتر باشد. این درخت خاک باغچه را معطر کرده. اگر چشمبسته چند خاک را ببویم، بوی خاک آن باغچه را تشخیص میدهم. آن بو برایم شبیه یک هویت است. شبیه خودم، اسمم، وجودم، هستیام. آن درخت انگار که منبع الهام من باشد. یادم است در یکی از جلسات وبینار که هذیاننویسی داشتیم، بعد از وبینار هذیان مفصلی نوشتم که آن درخت، نخ تسبیح بخشهای پراکندهٔ نوشته بود. در آن هذیان تا هبوط آدم رفتم و برگشتم دوباره به همان خانه و همان درخت محبوب. اعتقادی به این ندارم که ناف انسان را در هرکجا بیندازند یا دفن کنند، پابند و دلبستهٔ همانجا میشود اما جالب است که ناف من را در پای همان درخت کاشتهاند. گاهی فکر میکنم آن درخت بخشی از وجود من است که حلقهٔ اتصال من به دنیایی دیگر بود، بخشی از من. از شما چه پنهان آرزو دارم زیر همان درخت هم به جهانی دیگر متصل شوم و باز به همان درخت بپیوندم.
بعد از وبینار در چند نوبت «تابستان با مونتنی» را خواندم. از گزارش نیک دوستان هم خواندم. صفحهٔ ژورنالینگ را هم خواندم. ضمیمههای صفحه، گفتگویی از افلاطون بود که خواندم و تا همان بخش که بود، لذت بردم. ضمیمهٔ بعدی، «برادرم جادوگر بود» بود که آن را هم یکسره خواندم. یکی دو ساعت طول کشید. بوی تبعید میداد انگار و بوی غربت. عجیب غربت.
آخر شب دوباره «تابستان با مونتنی» را خواندم.
هنوز خوابمنمیآید، بس که امروز به خاطر تأثیر دارو خوابیدهام. شاید باز هم چیزهایی بخوانم.
مبارزهام از صبح که بیدار شدم دوباره ادامه پیدا کرد. به تمام زنان سرسختی که در کتابها ماجرایشان را خانده و شیفتهیشان بودم فکر کردم. به قطار در حال حرکت سنگ پرتاب میکنند. این را دیروز بارها شنیدم. فکر میکنم و میبینم هنوز هیچ کاری نکردهام، هنوز فقط در اول مسیرم، هنوز کلی طرح و ایده دارم، آیا توان آن را خواهند داشت؟
عجیب است که مدتها بیرون گود بودند و حالا. خندهام میگیرد، چیزی برای ایراد گرفتن وجود نداشت! رفتارم، حرفهایم، برنامههایم، به هیچکدام. دم دستیترین بهانه. مو! آخر بهانههایتان هم پر از نفرت و خشم است. برای کسی که مرگ را پشت سر گذاشته هیچ تهدیدی کارساز نیست.
شاید بشکنم، شاید از شما دلسرد شوم، شاید گریه هم کنم، شاید حتا مدتی درون لاکم فرو روم، اما در نهایت چنان پرقدرت پیش خواهم رفت که فراموش کنم روزی به چنان چیز پیش پا افتادهای شکستم. در نهایت دستی بزرگتر از دست خدا نیست و خیلی خوب از دلها و نیتهایمان خبر دارد.
دیروز عصر، میان گریه، در حالی که یک گوشم در کلاس نویسندگی و به حرفهای استاد و گوش دیگرم به دلداریهای دوستم بود از حرفش خندهام گرفت.
_ همش تقصیر چشماته، زیادی تو چشه.
_ نخندون، تهوع میگیرم وسط گریه بخندم.
و فکر میکنم، زیادی توی چشم بودن چه شکلیست.
سرم درد گرفته، مغزم خشک شده، چشمانم پف کرده. دیگر توی چشم نیستم.
کتاب نویسندهساز را به او میدهم، ذوق میکند. برق چشمانش آرامم میکند.
ذهنم میرود به کتابخانه.
بچهها از حیاط شتابان به سالن میآیند، کاش محو شوم و مرا اینگونه نبینند.
_ خانم وقتی گریه میکنید هم خوشگلید.
میان گریه میخندم.
_ خانم شما یک نفر نیستید، سی نفرید.
ذهنم میرود به سیمرغ. ما سیمرغیم، پرواز میکنیم و با هم رشد میکنیم.
صبح گلچینی از اشعار فریدون مشیری را یکنفس سر میکشم.ناآرامم.
ظهر وبینار از دسترفته را گوش میدهم. کمی آرام میشوم. دوچرخه نجاتبخشم و صدای موسیقیایی و بالهایی شکسته اما هنوز پابرجا.
فایل کلاس نویسندگی پیشرفته را دوباره گوش میکنم.
هنوز خوب نیستم. پای گاز، زیر دوش، چسبیده به درخت، پشت میزم، گریه میکنم.
در وبینار نویسندهساز شرکت میکنم، استاد شعر میخاند، شوری در وجودم زبانه میکشد. از وقتی شعر را از زبان استاد شنیدهام، نگاهم به شعر عوض شده. چقدر اشعار امروز را دوست دارم. خیالی که داخلش دارد و معنایی که مغز در جستوجوی آن میگردد و تصویری که در ذهنم میسازد. چقدر روح دارد. اگر روزی شعر بگویم، دلم میخاهد روح خودم و خیال خاص خودم در شعرهایم باشد.
آرامترم. میخندم.
در کلاس شعر شرکت میکنم، اولین تجربهام از شعر. وزن شعر را درک کردم. استاد دو ساعت تمام طوری موشکافانه بخش کارگاه را پیش میبرد که ناخودآگاه کلماتی در ذهنم شکل میگیرند و در ظرفِ وزن، کنار هم مینشینند.
آرامم، خوبم.
دیروز برایم تمام شد. فراموشش نمیکنم اما جز تجربه چیزی از آن را به فردا نمیبرم.
استاد در کانالش نوشتهای از خانم ناهید عبدی فوروارد کرده، میخانم. لحظهای حس میکنم موجودی از درونم با من حرف میزند. آینده معلوم نیست اما چه اهمیتی دارد؟ شاید لازم است فعلا فقط صبر کنم.
همیشه از دوشنبه کارهای ادیتم شروع میشد، نشد. توانش را نداشتم. شروع میکنم به ادیت.
بعد به تماشای ستارهها میروم. دلم میخاهد دوچرخهام را بردارم و بزنم به دل شب، بروم جایی که فقط من باشم و ستاره.
شعری از فریدون مشیری که صبح کنار باقی شعرها خاندم. ♩♬♫♪
«آخرین جرعهی این جام»
همه می پرسند:
« چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند،
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده ی جام؟
که تو چندین ساعت،
مات و مبهوت به آن می نگری؟
نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این خلوت خاموش کبوترها،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،
من به این جمله نمی اندیشم.
من،مناجات درختان را ، هنگام سحر،
رقص عطر گل یخ را با باد،
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار ،
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل،
همه را می شنوم،
می بینم.
من به این جمله نمی اندیشم.
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی،
تک و تنها به تو می اندیشم.
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.
تو بدان این را، تنها تو بدان!
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو،به جای همه گل ها تو بخند.
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز،
تو بگیر،
تو ببند!
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را،تو بگو!
قصه ی ابر هوا را، تو بخوان!
تو بمان با من، تنها توبمان
در دل ساغر هستی تو بجوش،
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست،
اخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش! »
🪽 سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
• هزارکلمهنویسی را به هر ضرب و زوری پیش میبرم وقتی که خشتِ خامیست برای مکالمهها و نوشتههایم. بیفزایم که در آزادنویسی که 《پیشتر باآزارنویسی بود برای من》دیگر کاغذ سیاه نمیکنم و یک خط فکری، شکل میگیرد.
•وقتی که آساناهای قدرتی و استقامتی، یکی پس از دیگری رخنمایی میکنند، به پایهسازی و تمرین با آجر و صندلی و بند یوگا و دیوار، امتیازِ بیشتری میدهم.
•کلاس آنلاین صبحم را دوست داشتم، خاصه اینکه خندههای دِلانهی سمیرا را میبینم که دیگر با هرزهنالی، از خارجکردن تودهی سینه ، مدال افتخاری برای بیگاری و بیکاری به گردن نیاویخته.
از وقتی که برای افسردهدلی و روانزخمهایش، چارهجویی کرده.
•ساعت پنج نویسندهساز شعر ساعت پنج لورکا را در ذهنم متبادر میکند، امروز هم در باشگاه حواسم بود که نگاه سکونناپذیرم را روی پرتوجوها و نفسهایشان بکارم و به هوش و حواسم، قولِ شنیدن صوت وبینار را دادم.
•از دم و بازدمهای آگاهانه غافل نمیشوم و در پیادهروی یادم هست که با کمر گود و شکم شلُ ول خیابان را گز نکنم.
•با مادرم همراه و دفترهای دوکا را باید به زور کنار بگذارم. مگر کلمات خمیرمایهشان نیستند که اینگونه دلفریباند؟ 《حادثهی دستساز، ابتیاع، روزاروز، سوزنک به جانزدن
کتکزدن یک بالشت، پراکندهخاطر، مادینگی، چارهجو
با رفتن عمرو و آمدن زید اوضاع دیگرگون نمیشود》 را برای خودم برداشتم.
کتاب شعر زمان سنگی را هم در روزم گنجاندم.
یعنی پدر طاقچه را در آوردم از بینهایتبودن،هر چه که استاد در کلاس میگویند آنجا مییابم و نوک میزنم.
امروز هم سری 《فلسفه پیادهروی》 زدم.
•به گاهِ تارنوازی با غلطگیریهای پدرم عجین شدهام که میگوید: 《تُچ، فایدهای نداره که، اینو عمهی منم میتونه بزنه》 و نوشتن یاریام کرد که با لبخندی و تاییدی بگذرم از این تیرهای دلگزا.
پدرم با حضور سایهافکنش، بیش از این به گردنم حق دارد.
گزارش نیک، سهشنبه سوم شهریورماه چهارصد و پنج
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۷ از ۱۰
از وقتی «جسارت» را گذاشتهام وسط گزارشهای نیک، حس میکنم آرامآرام دارد از کلمه بیرون میآید و خودش را به زندگیام میچسباند، ریز و بیسروصدا، اما واقعی، و من از این بابت کیف میکنم، انگار هر روز گوشهای از زندگیام را هل میدهد و میگوید: «ببین، اینجا هم میتوانی کمی جسورتر باشی.»
امروز در وبینار نویسندهساز، استاد چند شعر از دفتر «درختها به خانهی بخت میروند» شهرام پوررستم خواند، شعرها چنان به دلم نشست که همزمان دو اتفاق متضاد در من افتاد، اول دلم گرفت، از آن دلگرفتگیهایی که آدم را میبرد سمت مقایسه و میگوید وقتی چنین نویسندهها و شاعرهای باسواد و توانمندی وجود دارند، من دیگر با این نوشتههای خودم کجای این جهان ایستادهام؟ بعد اما چیزی در من روشن شد، همان چیزی که همیشه نجاتم میدهد، دلم خواست بهتر بنویسم، دلم خواست آنقدر بخوانم و بنویسم تا یک روز کسی چیزی از من بخواند و دلش بخواهد مثل من بنویسد.
و اما امروز…
امروز اتفاقی افتاد که برای من خیلی خاص بود، آنقدر خاص که نمیتوانم برای کسی تعریفش کنم، اما دلم میخواهد بلندبلند دربارهاش حرف بزنم، شاید حتی فریاد بزنم، چون من از آن آدمهایی هستم که باید حرف بزنند، زیاد حرف بزنند، باید یک اتفاق را از اول تا آخر برای کسی تعریف کنند تا بفهمند خودشان چه حسی دارند.
البته جدیداً یاد گرفتهام کمتر حرف بزنم، چون همه آدمها همصحبت خوبی نیستند، بعضیها فقط گوش دارند، نه گوشدادن، بعضیها هم حرفت را میگیرند و جایی میان قضاوتهای خودشان لهش میکنند.
امروز اما گذشته آمد و نشست روبهرویم.
کسی که سالهای دور، وقتی بیستساله بودم، عاشقش بودم.
فکر میکردم او هم عاشقم است، شاید بود، نمیدانم، اما نه از آن عشقهایی که مرد میایستد، پاشنهی در خانهات را درمیآورد، میگوید من تو را میخواهم و برایت میجنگم، از آن عشقهایی بود که تا فهمید خانوادهات مخالفاند و تو توان ایستادن نداری، رفت.
و رفت.
و رفت.
و من ماندم با یک دلِ منتظر.
سالها منتظر ماندم، آنقدر که یک روز بالاخره فهمیدم کسی که قرار است بیاید، نمیآید، و من هم دیگر منتظر نماندم.
حالا امروز، بعد از این همه سال، آمده در فیسبوک و مرا فالو کرده.
همین.
یک فالو.
اما انگار همین یک حرکت کوچک، یک انبار قدیمی از احساسات را در من باز کرده است.
نمیدانم باید خوشحال باشم یا ناراحت، خشمگین باشم یا ذوقزده، گریه کنم یا بخندم، بروم در توهم اینکه شاید هنوز چیزی از آن عشق در او مانده، یا خیلی ساده بگویم مردی از گذشتهام، همینطوری، از سر تفنن، مرا فالو کرده.
نمیدانم.
فقط میدانم امروز گذشته، بعد از سالها، دوباره اسمم را در فیسبوک پیدا کرده و انگشتش را روی «Follow» گذاشته و من حالا اینجا نشستهام و دارم با خودم کلنجار میروم که با این دلِ بیستسالهی بهجامانده چه کنم.
شاید جسارت همین باشد، اینکه این را هم بنویسم، بدون اینکه مجبور باشم برایش اسم درستوحسابی پیدا کنم.
«سالها حلزون باغچه را جهان همیشه سبز میدانست و قاباش را به من بخشید تا اندکی فروتن باشم.»
این جملهی شهرام پوررستم را هم امروز جایی در خودم گذاشتم، شاید برای همین روزها، برای اینکه یادم بماند جهان همیشه آن چیزی نیست که من از پنجرهی خودم میبینم.
سالواژهام: ارتباط
«اسطوره و واقعیت» خاندیم. کلاس بهدلیل قطعی برق تشکیل نشد و نویسندهساز را هم بودیم.
گرچه خوشحال بودم اما معتقدم که انسان نباید برای از دست دادن چیزهای حیاتی، از باعث و بانیاش تشکر کند. حتا اگر آن چیز، باطنی یا ظاهری به زیانش باشد.
پیادهروی رفتیم.
زبان خاندیم.
در کلاس شعر ترک برداشتیم که چرا کار را در نیاوردیم. چنان به پوزهمان برخورده بود که میخاستیم همان دم تمام مراحل را از نو بگذرانیم.
کلاس شعر تمام شد. برای مرورش آماده میشدیم که با دوستی گرم گرفتیم. کلی برنامهی خوبخوب هم ریختیم.
مرور ماند برای فردا. بازنویسی داستانم هم همینطور. باید یهدور دیگر بتکانمش.
امیدوارم که کارگاه داستان فردا، بشورد و ببرد رسوایی شعری امشب را.
به خاطر سهل انگاری دندانپزشک پنج روز اسیر بیمارستانیم.
امیدوارم زودتر حالتون خوب بشه خانم نعیمی نازنین.
یادگیری یادگیریام و ثبت یادگیری
سال واژه: پذیرش
کار
وبینار نویسنده ساز و لذت بردن از شنیدن: درخت ها به خانه ی بخت می روند.
خواب.
رسیدگی به گربه هایم، امروز بیشتر قربان صدقه شان رفتم.( چون شب کنارشان نیستم).
آماده کردن غذای گربه ها و پخش کردن آن ها.
تدارک شام سبک همراه با مخلفات.
گوش دادن به پادکست.
مجدد برگشتن به محل کار برای شیفت شب.
خودپندِ امروز:
آهنگ جنوبی گوش کن و شونههاتو بلرزونو دایورت کن. خیلی وقته نرقصیدی. حواست هست؟
شعر امروز:
شعر نخاندم، هذیان نوشتم برایتان.
پس هذیان امروز:
سوسو میزند ستارهی بنفشِ ته فنجانِ قهوهام. صدا صدا صدا میآید. کسی نجوا میکند فریاد بزن فریاد بزن. جای دستت روی سکوتم مانده. درد میکند درد. درد دارد در دَردادَرد من میجوید چیزی را. آهنگ بندری. پلکیدن در گِل تا به گُل رسیدن. کدام گُل؟ بالون بالاتر و بالاتر میرود. سنگین نگاه میکنی. آتش را بیشتر کنید. با تمام قوا سقوط میکنیم. چه پایان باشکوهی. ریشخند. ریشخندِ گورزاری بر گورِ من. گورِ دایرهای. در حجمِ آبی دریا که دریا نامِ دیگرش چیست؟ دریا نامی دِگر دارد؟ شاید نامش نامِ توست. شاید نامِ من. شاید نامِ آخرین امپراطوری دلدادگان. دلدادگان، دل دادند و قلوه گرفتند؟ کیلویی چند؟ گران شده است. سالاد کاهو لطفن.
——————
و اما امروز:
-ادامهی «زنبورکخانه» از غلامحسین ساعدی را خاندم. چه متن روانیست. چه شخصیتهای عجیبی. چه بددهن.
-پیادهروی نومودم. البته نه به نیت پیادهروی. اما در این مورد استثناعن نیت مهم نیست، فعل انجام کار مهم است.
-۱۰ صفحهی دیگر از کتاب «سایه و سیماب» از مهرداد شکوهی را خاندم.
-نویسندهسازهایی که در آن استاد شعر میخاند در یک لیگ دیگری بازی میکنند. به و به و به.
از شاعری جسور خاندند و شنیدیم دیدن را. تنک یو Ostad.
-جلسهی اول شعرماهی ۱۳ خیلللی خوب بود. چه حرفهای و سخت. اصلن شعر برای شعر نیست که، شعر برای زندگیست. عوضتان میکند. عین خمیر شکلتان میدهد.
در حاشیهی کلاس به اهمیت آخرین لذتهای زندگی مِن جمله دستشویی واقف آمدم.
متاسفانه آقا بنیامین و پیام هم شرکت کردهاند و کار سخت است. این دو کافی نبودند، سارا چگینی و لادن شایانفر را کجای قلبم بگزارم؟
آه.
مرسی.
اَه.
اودافظظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
حلزون وارد واژهدون شده. میخواد با صدفش که الانی توره دستی انگار، کلمه بقاپه واسه شعرهاش. این یک حلزونه شاعره.
۷۴۰ کلمه تایپ کردم.
یهویی تصمیم گرفتم سنگر و قمقمههای خالی رو پرت کنم تو کانالم و هر کی دوست داره همراهم باشه و باهم بخونیم. دوباره ازَسَّر از داستان اولش شروع کردم و بیشتر از بار اول دیدم نکتههاشو.
نمیدونم چرا گیر دادم به این کتاب.
دقت نماییدید که امشب درست نوشتم اسمشو؟
درست نوشتم؟
در هرحال مهم تلاشه که چیه؟ 🙂
مستند صادق هدایت هم دیدم. الان بوف کورش روی شکممه.چهرهی صادق چقدر خاصه. طفلک تنش لرزید میگه من این همه مقاله و داسّان نوشتم که تو درگیر چهرهی من باشی فلانفلانشده؟
به مستند دیدن هم زیادی گیر دادم تازگی. گاو آدم را گاز بگیرد جو آدم را نگیرد. شاید تقوا پیشه کنم.
با دخترخالهها رفتیم کافه و یه نوشیدنی جدید سفارش دادم که تعریفی نبود. اسمش اُرنج کوکو بود. کوکوش زیادی بود. یس فریندز.🫥
وبینار نبودم کامل.
شعرماهی داشتیم. مغزم خیلی همراه نبود. بیشتر شیطان پرت میکردم تو کامنتا. باید ویسش، تیک، بله.
برم بوف کور و غبار نصرت بخورم.
بای.
امروز جادوگر بودم.
همزمان به پسرکم ریاضی درس میدادم به دخترکم انگلیسی و عدس پاک میکردم.
دلخوشی؟ گردش باد ملایم پنکه لابلای موهایم.
امروز جادوگر بودم.
مقدمات مهمانی شنبه را فراهم کردم منِ تنبلِ درونگرایِ از مهمان و مهمانی بیزار.
دلخوشی؟ همزمانی تولدم با تولد حضرت رسول.
امروز جادوگر بودم.
صبور بودم بیش از حد انتظارم، نه! صبور بودم چنانکه هرگز نبودهام.
دلخوشی؟ یک پیام.
امروز جادوگر بودم.
زندگی را به تمامی زیستم اگرچه جان نداشتم.
دلخوشی؟ روزهای خوشی که شاید بیایند.
امروز جادوگر بودم.
با چند خط رنگارنگ، چنان صورتی برای خودم ساختم که انگار نه انگار درونم آتشی برپاست.
دلخوشی؟ زن بودن.
امروز جادوگر بودم.
میان مشغلههای ریز و درشت، یک نفس ۱۶۶ صفحه کتاب سرکشیدم و یک لیوان آب هم روش.
دلخوشی؟ کتاب خواندن.
امروز جادوگر بودم.
اگرچه اکبر سردوزامی گفت هرکی از من الهام بگیرد و بنویسد … است ولی الهام گرفتم و … نبودم.
دلخوشی؟ نوشتن.
زندگی امروزم دوگانه بود. یعنی اگر آدم بود، میشد دو شخصیتی. بخشی از روز را در کانادا گذراندم. بهتر است بگویم در حسرت کانادا. دوستم از آنجا تماس گرفت و مثل همیشه یادآوری کرد که اگر چند سال پیش بازی درنمیآوردم و میرفتم، الان مثل خودش زندگی بهتری داشتم. بیراه نمیگوید. آن موقعها نتوانستم دل بکنم. چیزی درونم بود که مرا به اینجا وصل میکرد. چیزی که مدتهاست دیگر وجود ندارد. این راست است که میگویند جوانها فقط تا نوک بینیشان را میبینند. کاش آن موقع عشق به ایران را فراموش میکردم. کاش سقف رویاهایم برای ایران کوچکتر بود. کاش تصور نمیکردم که حقی در این کشور دارم. کاش اول دلم برای خودم میسوخت و بعد به چیزهای دیگر.
بقیه روز را با دلمشغولی به همین خرابشده گذراندم. همین خرابشده که هر روز نفرت بیشتری از من نصیبش میشود. دیگر نمیتوانم چیز خوبی در آن ببینم تا دوستش داشته باشم. احساس میکنم غاصبی خونآشام است. هم جوانیمان را گرفته و هم خون جوانانمان را نوشیده.
داستان اول هیچکاک و آغاباجی را خواندم. جالب بود و میخکوبکننده، بهخصوص آخرش.
هزار کلمه آزادنویسی انجام دادم. آخرش نمیدانستم چه جملهای بنویسم تا هزار کلمه تکمیل بشود، پس به کلمات تکی بسنده کردم و به زور رساندمش به هزار کلمه.
در وبینار نویسندهساز حضور داشتم و در کارگاه شعر شرکت کردم. شعر سپید را زیاد متوجه نمیشوم، باید بیشتر درموردش بجویم.
یک مینیسریال جدید شروع کردم. نامش defending Jacob است. فردا که تمامش کردم، معرفیاش میکنم.
سالواژه: اندیشهنگار
چرند و پرند
درماحصلِ مطالعهی کتابِ «چرند و پرند» آن حضرت (دهخدا)، به این نکته برخوردم که: «اگرچه دردسر میدهم، اما چه میتوان کرد؟ نشخوارِ آدمیزاد حرف زدن اوست. آدم اگر حرف نزند، دلش میپوسد.» و من هم اکنون در این حالِ “پوسیدنِ دل” هستم، چرا که چند روزی است قلم از کفم افتاده و توانِ نوشتن ندارم. نه حرفی دارم که بخواهم آن را در لایههای زرورق بپیچم و نه کلامی که با تزییناتِ لفظی، آن را به فروش برسانم.
باید پذیرفت که ما در این جهان، “ناقصالنعما” هستیم و در یک مدرسهی مادامالعمر قرار داریم تا شاید روزی، در چشمِ دیگران “خوب” به نظر برسیم؛ هرچند که این “خوب به نظر رسیدن”، خود نوعی هنرِ بازیگری است!
کمی از کتاب “حیرت” داکر کلتنر خواندم و دوباره یاد گرفتم که دنیا چقدر شگفتانگیز است. برای من، زیباترین نوعِ حیرت، تماشای طلوع و غروب خورشید است؛ چه در شلوغیِ خیابانها و میانِ مسیرِ ماشین، چه در آرامیِ ساحل و کنارِ دریا. بعضی لحظات، تکراری نیستند، فقط نیاز به چشمانی دارند که بتوانند دوباره “حیرت” کنند.
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
1. سالواژهام: استمرار
2. امروز یه چیزی یاد گرفتم از یک ویدئو یوتیوب، این بود که ما باید منطق پشت یک کار را بفهمیم نه صرفن عین اون کار را کپی کنیم.
3. امروز هم استاد در مورد تقلید صحبت کرد. ما اول باید با تقلید کار دیگران به این پی ببرم که دیگران تا کجا پیش رفتن و چه کاری انجام دادن بعد میتونیم خودمون خلاقیت به خرج بدیم.
«شکست در نوآوری بهتر است پیروزی در تقلید است»
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
_ صفحات صبحگاهی نوشتم.
_ پردههایی که دیروز داده بودم خشکشویی، امروز دوباره در خانه شستم و اتو زدم و نصب کردم خودم. علامت سوال و تعجبِ تَه مغزم با هر فکری میروید.
چرا؟!
خدایی چرا به خودم اعتماد نداشتم؟ یا به آنها زیادی اعتماد داشتم؟ این وسط یک «اعتماد» وِل شد. لگدمال شد. برای اینکه دردِ دور ریختن پولهایم در جوب را کم کنم، دکمهی ماشینلباسشویی را نمیزدم. یا یک ساعت کنار پردهها و اتو فقط مینشستم بدون آنکه سیم آن را به برق بزنم و کار اتوکشیاش را تمام کنم.
_ امروز باز نامههای شاملو به آیدا را خواندم، سی صفحه از کتاب را خواندم. شاملو چه در مضیقه بوده آن زمان. در هر صفحه حرف از پول بود و قناعت و درآمد و شغل جدید و اعتماد آیدا به احمدش. آمدم مثلاً حالم را خوب کنم و چند جملهی عاشقانه بخوانم، بدتر یاد خشکشویی و پولهای نازنیم میافتادم.
_ نویسندهساز بودم. امروز آقای کلانتری شعر خواند از شهرام پوررستم.
عنوان کتاب شعرش این بود: «درختها به خانهی بخت میروند».
شعرهایش چه زیبا، خلاقانه و امروزی بودند. ادامه نویسی هم داشتیم.
_ راستی امروز جلسهی اول دوره شعرماهی ۱۳ بود. هی اینترنت قطع و وصل میشد و از کلاس پرت میشدم بیرون. به نظرم تمرین جلسه امروز کمی دشوارتر از تمرینهای دورههای قبل بود. البته باید دوباره ویس جلسه را گوش بدهم. شاید چون تمرین جدیدی بود به نظر دشوار میآمد. همه چیز با تمرین و تکرار آسانتر میشود. این هم انگیزه و قوت قلب به خودم.
https://t.me/mahnaz_roointan
نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس میخوام، عمر دوباره منی تو رو واسه نفس میخوام.
تناقض داره یا من بدبینم یا چی؟
رودروایستی نداره که آدم خودشو به در و دیوار میکوبه که چی؟ که بگه هوس و خودخواهی نیست بعد میگی نفسی نمونده و اصلا تموم شده پاشو بیا تو کپسول اکسیژنی شایدم دردش تنفس دهان به دهانه. پس هم ممکنه واسه خودش بخواد هم از سر هوس.
در کل همینه. بیشترمون جنجالیم. اصلا اونی نیستیم که جار میزنیم.
آفتاب نزده چشمم باز شد به روی نشسته امرور.
کتاب ” برادرم جادوگر بود” سهمم شد و انگشت به دهن بودم از قروقمیشهای قلمش.
امروز سم توی حساب و کتاب بود
وبینار نویسنده.ساز هم بودم. شده بودم سر تا پاگوش.
چند پاره از دفتر شعر «درختها به خانهی بخت میروند» از شهرام پوررستم شنیدم با صدای شاهین خان کلانتری( استاد)
از دیروز با خردهپولهامو ” میلی” میخرم. تازه دندون عقل معاشم نیش کشیده انگاری
ورزش در خانه داشتم به صرف عضلات شونه، شرشونه و بازو
از صبح سفرهم پهن بود برای خواهرزادههام.
یک ربعی هم پیاده تکچرخ زدم.
۴ شهریور ۱۴۰۵ | گزارش نیک بعدش شکرگزاری
۹ونیم پا میشم. یکم پودر قهوه چسبیده ته ظرف؛ میریزم توی آب داغ، هم میزنم و معجونِ چون زهر مارم رو سر میکشم.
تا مهرنگار بیدار شه، سریال میبینم. نه از اون خوباش. از اونایی که بیشتر شبیه سیگار کشیدنن؛ نه میخوایشون، نه ولشون میکنی.
100
ضربدر دو. شایدم سه.
پاشو دختر
عه! حالا مگه چی شده؟
ناهار رو طبقهای میپزم:
طبقهی اول، پیاز
دوم، مرغ
بعد سیبزمینی
بادمجون
کدو
گوجه
و تهشام یه قاشق آب.
ساعت ۴ با همکارم دربارهی چینش پادکستا روی سایت گپ میزنیم؛ حدود ۲۰۰ تا.
ساعت ۸، شعرماهی.
مقدمهی اول: آشنایی با دوره
مقدمهی دوم: فریبآرایی
مقدمهی سوم: چند نمونه شعر
باقی مقدمهها موند برا جلسهی بعد.
تو کلاس، موقع نوشتن تمرین، یه چیز ارزشمند میفهمم:
که چقدر خودمو بلدِ راه میبینم.
و همین بلد بودن، راهِ رشدمو بسته.
عه؟
محبوب،
بیا هیچی سرت نشه.
بیا یه کم نابلد باشیم.
شاید از همین نابلدی، بهترینها سر درآورد.
شکرگزاری؛
ماهی شدم
تا با شعرات
دلمو ببری.
امروز خاطرهای دائم در ذهنم میچرخید؛ دانشجو که بودم اغلب اتوبوسهای بینراهی را سوار میشدم. معمولن شاگرد راننده میآمد و اسامی کسانی که سوار میشدند را مینوشت، یک چیزی شبیه تهبلیط هم به آدم میداد. من باخبرم که فامیلی چندان سادهای ندارم بنابراین سعی میکنم واضح آن را بیان کنم. آن روز شاگرد راننده فامیلیام را پرسید و من هم بهزعم خودم واضح گفتم، او نفهمید و دوباره پرسید، این بار خیلی واضحتر گفتم: کا…شا…نَ….کی. امکان نداشت که نفهمد. او هم برگه را نوشت و داد دستم، نوشته بود: «یاشاعلی». خدا را شکر کردم که دستکم یک «شا» مشترک بود با فامیلی من. واقعن چطور ممکن است یک نفر کاشانکی را بشنود یاشاعلی؟ خدا خیر بدهد به اجداد همهی مایی که در انتخاب نام فامیلی نهایت زحمت را کشیدند. البته من از اجدادم ناراحت نیستم، اما اهمیتی هم نمیدهم اگر به خاطر یاشاعلی در گور بلرزند.
آزادنویسی کردم، هزار و چند کلمه. این چند روز واقعن روزهای شلوغی بودند، خوشحالم که توانستم پایبند بمانم.
الهی، آگاهم که به من آگاهی؛ در تمام دشواریها و در تمام دلخوشیها.
آگاهم که عالمی و همراهی و لطیفی و هدایتگری و قادری و یگانهای.
یگانهای یعنی اینکه جز تو کسی نیست؛ تو همکاری، تو خانوادهای، تو شغلی، تو خریداری، تو ملکی، تو مالکی، تو دینی، تو دولتی، تو اقتصادی، تو آموزشی، تو کشوری، تو جهانی. وقتی کسی یا چیزی به جز تو نیست چرا باید بترسیم یا غمگین شویم یا نگران؟
آگاهم که به من آگاهی، کمکم کن تا آگاه باقی بمانم.
الهی شکرت…
چقدر نوشتههات دلنشینن، چه دعای قشنگی به دلم چشبید مریم عزیز🌷
خیلی ممنونم از نگاه مهربون شما سارهی عزیزم ❤️❤️
امروز روزم را با چای پررنگی شروع کردم که برای خودم نیز این شیبِ تغییرِ مزاج و سلیقه جالب بود.
کمسنوسالتر که بودم رژیم قند داشتم. رژیم شیرینی. هرجایی که دیگران چند تا شیرینی میبلعیدند، من به یکی اکتفا میکردم. همچنین مصرف چای. از نوع کمرنگش،آنهم بدون قند. آخر چرا. مازوخیسم داشتم انگار. الان که سی را چند سالی هست که رد کرده ام، احساس میکنم حالِ دلِ آن مادربزرگِ دیابتیک را که پاهایش از قند، زخم شده و شیرینی را چندتا چندتا و چای را فقط با قند میخورد، درک میکنم.
۱ـ قبل رفتنِ برق، روبالشیها و حولهها را در ماشین انداختم .
۲ـ نشستم سرِگوش دادنِ جلسه دوم دوره پیشرفته. من که به علتِ مشغله و بچهداری نمیتوانم در کلاسها آنلاین شرکت کنم و فقط صوتش را گوش میدهم، شانسِ شرکت در جلسه دوم را هم نداشتم.
جالب بود استاد که با فامیلم« باوفا» شوخی کرد، مدتها بود به آن فکر نکرده بودم. راستش در دوران مدرسه، فامیلیِ من، خود سوژهای بود برای بچهها. انگار پرت شدم به آنسالها. یادم است اولین باری که بچهای با «باوفا» شوخی کردند، زنگ تفریح بود. آن موقعها سریالی پخش میشد که اسمش یادم نیست. از آثار بیمزهی مهران مدیری بود که شخصیتی به نام «بامشاد» داشت.
عادت داشتم که ناگهان یکی از آن طرف حیاط مدرسه بلند میخواند:« بیوفااااااایی، بیوفاااااایی، دلِ من از غصه داغوووون شده».
یا یکی دیگر در جایی دیگر از مدرسه تا مرا میدید، حسِ خوانندگیش گُل میکرد و با صدای گوشخراشش مرا خطاب قرار میداد: آهای بیوفا، دیگه دوستم نداری؟
یادش بخیر. بچگی بود و هزار خاطره.
در جواب شوخی استاد در مورد وفاداریِ « باوفا» های اطرافم هم باید بگویم: الله اعلم.
الان استاد در دلش میگوید: اصلا هم شوخی نبود.
۳ـ برای دُخملک آبطالبی درست کردم.
۴- درگیر سایتم هستم نمیدانم میتوانم همین روزها روی ریل بندازمش یا نه.
۵ـ هزار کلمه را امروز نوشتم. ترکیبی از صفحاتِ صبحگاهی و ادامه نویسی و جملهسازی و جستارنویسی.
برای خودم جالب بود که قبلاً در کتابهای استاد خوانده بودم که اگر روزانه حدود ۳۰۰ کلمه بنویسیم، متوسط تا خوب است. جانم درمیآمد تا این ۳۰۰ کلمه را بنویسم. اما زمانی که استاد گفت روزانه هزار کلمه بنویسید من دیگر ۵۰۰ تا برایم شد آبِ خوردن. حالیا روزهایی که پرمشغله باشم ۷۰۰ تا حدودا و بقیه روزها هزار تا را هم رد میکنم.
سالواژه: پیوستگی 🐜
روز را با داستانی از تقی مدرسی شروع کردم.
روز نظافت کلی منزل بود و تا ظهر، همپای گوهر تابناکم، دویدم و کلی از دکوراسیون خانه را تغییر دادم و حسابی حالوهوایش را عوض کردم.
این عادت و کرم در من سالهاست هست و هر بار کلی حال و انرژی به من میدهد.
بعدازظهر رفتم سراغ آزادنویسی و بسیار بیشتر از هر روز نوشتم؛ از جبر و اختیار. در حقیقت، مونولوگی بود با خویشتن.
جوابی نیافتم و گیجتر از قبل شدم، اما سبک شدم.
سپاسگزارم از روی سفید کاغذ و آبیِ تیره خودکارم که همیشه همراه و پذیرای دلگویههای مناند.
همراه با چای عصر، همنشین بوستان سعدی شدم. حکایتی در باب تواضع و نیازمندی خواندم و برداشتم را، طبق گفته استاد در کلاس، درباره مضمون حکایت در کانالم منتشر کردم.
و شب را با ادامه رمان «جان شیفته» به استراحت میپردازم؛ باشد که چشم یاری کند و بتوانم چند صفحه دیگر بخوانم.
و این هم پایانبخش امروز؛
گزارش نیک، در امتداد پیوستگی. 🐜
#,گزارش_نیک
✍زری قوام
سالواژه:شوق زندگی
۱. عجیب و غریب. منتظر. در دلم یک کلاف. حتمن سردرگم. گاه امید و گاه ناامیدی. هیچ چیز مثل قبل نمیشود. حالا مگر قبل چه بود. یک مزخرفی مثل الان. آینده هم مزخرفیست مثل الان. الان. اکنون. حال. میگویند کلید حل مساله است. درست هم میگویند. چند ماهی انجامش دادم. چشمانم را میبستم. بهجای فیلم، درونم را میدیدم. مزخرف. دیدم اینجاهم که فیلم پخش میشود. همهی ژانرها را با هم داشت. هیچ نویسندهی احمقی نمیتوانست آن را خلق کند. فقط کارِ خودم بود. گاهی آنقدر غرق افکارم میشدم که یادم میرفت کجا هستم و با صدای آلارم گوشی از جا میپریدم. رهایش نکردم. گفتم یک چیزی دارد. بهدردم میخورد. تکرارش کردم. ذهنم مثل اسبِ سرکش بود. به فاصله چند ماه کمی اوضاع بهتر شد. حالا مثلِ این بود که نویسندهی فیلمنامه هزینه کرده و در کلاس نویسندگی ثبت نام کرده است. فیلمنامه کمی، خیلی کم بهتر شد.
۶ ماهی است که تقولق شده و انجامش ندادم. دوباره میبینم که فیلمهای احمقانه پخش میشود. باید بروم و تماشا کنم. شاید چون تماشاگر ندارد به خودش اجازه میدهد هر چیزی را پخش کند. صدا و سیما که نیست.
۲. ماشنکا را خواندم. دوستش دارم. بعضی توصیفاتش را خوب نمیفمیدم و گاهی خستهام میکرد. شاید هم از خستگی چشمانم بود. کتابی را که شروع میکنم باید تا تهش بروم. مگر اینکه اصلن نتوانم ارتباطی برقرار کنم. ته. تهِ چیزی را درآوردن. پیله کردن. اینکه چیزی را به زور بخواهی. با زمین و زمان بجنگی. باز مرزها دست و پاگیرم شد. شناساییشان.
۳. دوستم باز هم درگیر بیماری دختر کوچکش شده. هر دو یا سه هفته با یک بیماری عجیب مواجه میشود. و مثل همیشه صبورانه پیش میرود. صبر و مهربانیاش بیهمتاست.
۴. جرقههایی به ذهنم رسیده. میخواهم عملی شان کنم. یا آتشی که بهپا میکنم گرمم میکند یا مرا میسوزاند. جوگیربازی. نه بابا. سوزاندنی نیست. شاید اطرافیان بگویند بیعرزهی خاکبرسر. هر چند به نظرم بدترین حرفها را از خودمان میشنویم. همان فیلمهای مزخرف با نویسندههای تخمی که با صدای بلند پخش میشوند.
۵. شوق زندگی کجایِ روزم بود؟ همان وقت که ماشنکا میخواندم و خواستم بهخاطر فکرهای بیخود نخوانمش. جملهی نفرین شدهی «خب حالا تَهش که چی» را گفتم. ولی خواندم. میدانم که یکی از شوقهایم خواندن است.
مینا جان چقدر داستان مدیتیشن روقشنگ و بانمک بیان کردی خیلی بهم چسبید خب😍😘
سال واژهام: ریلگذاری
صفحات صبحگاهی را دیرتر از روزهای دیگر نوشتم، ولی نوشتم. موقع نوشتن گریهام گرفت. هر چه مینوشتم بیشتر گریه میکردم.
آمدم مراقبه کنم، تلفن زنگ خورد و مراقبهام نیمه کاره ماند.
آزادنویسی کردم. میخواستم مطلبی در کانالم بگذارم که برق رفت و بیاینترنت شدم. مطلب ماند برای بعد.
بعدازظهر با دخترم به یک تولیدی رفتیم برای سفارشدادن لباس فرم مدرسهٔ دخترم.
ظرفها راشستم.
با دوستم در کانادا صحبت کردم. انگار ایرانیها در هیچ کجای دنیا آرامش ندارند.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. استاد از اشعار شاعری به نام شهرام پور رستم، برایمان خواند. شعرهایش متفاوت بود و به دل مینشست.
صبح پاشدم و پایم درد میکرد. همیشه استراحت که میکردم دردش کمتر میشد ولی صبح باز هم درد داشت. دیدم نمیتوانم راه بروم و اسنپ گرفتم تا دانشگاه. کولر داشت و خنک بود. گفتم خوب است، راحت میروم. بعد وسط راه یک صدای عجیبی داد و کولر را خاموش کرد. اول فکر کردم مشکل فقط کولر است، گفتم خب کولر را خاموش میکند. اما دیدم همینطوری دارد صدا میدهد. فهمیدم مشکل بزرگتر است. پیاده شد و کاپوت را بالا زد و یک نگاهی کرد و یکی دو بار روی یکی دو تا چیز کوبید و فایدهای نداشت. آمد ماشین را خاموش کرد و دوباره روشن کرد و صدا نمیداد. بعد دیگر تپتپکنان آمدیم تا دانشگاه.
سلولهایم که دیروز به علت نامعلومی مردند و امروز یک ویال دیگر دفریز کردم. امیدوارم این یکیها زنده بمانند و حالشان خوب باشد. باید فردا بروم بهشان سر بزنم. فعلاً تا سلول خوب نداشته باشم نمیتوانم تستی انجام بدهم.
بعد از ناهار خیلی خسته بودم. زودتر آمدم خانه. هم به پایم استراحت دادم و هم زودتر رفتم سراغ خواندن.
https://t.me/f_mahmudpur
استراحت روز قبل یا آمادهسازی روز بعد؟
-سالواژهام: تدریس.
-امروز روز استراحتم بود. تا ظهر خوابیدم. وقتی بلند شدم موقع ناهار بود.
-بعدِ ناهار، وسایل فردا را آماده کردم.
-رفتم دوش گرفتم. برق رفت. حوله پیچیدم دور سرم و نشستم.
-چراغقوه را روشن کردم و داستان نمایش را بازنویسی کردم.
-یک دور هم برنامهی کل جلسه را تمرین کردم. تو تاریکی البته.
-برق که برگشت، شام زدم. موهام را خشک کردم و نشستم کنار «رود راوی».
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
یِکُم
.
با مادر رفتیم بازار.
هنوزم همونه ولی عوض شده. اون روح و رنگ و بویی که یه روز ظهر ِبچگی توی چندشنبه بازارش پیرهن پیچِسکَن بادمجونی که مد روز بود و خریدمش رو نداره. چندتا کوچه پسکوچه هم بهش اضافه شده که گیجم میکنه از کجا آمدهام و آمدنم بهر چه بود.
مادرمم اونی نیس که بود. بدنش آب شده و صورت تپلش نم کشیده ولی هنوز مهارت دویدن با کفشای میخدار روی اعصابمو داره وقتی وسط اون شلوغی و گرما میخوام راهی که میتونه راحت و تمیز کارشو بکنه و بهش میگمو بکنه، ولی طبق معمول خدا خودشه و بس.
شاید مشکل از منه که یکی از ویژگیای تیپ شخصیتیم، استراتژیست بودنه.
میگردم و بهترین راه رو پیدا میکنم واسه هر کاری و زیرساختاشو از ریشه میسازم جوری که از هر جهت سوده.
ولی واسه این پدر و مادر که اَبَر عقل کل هستن؟ هیچی ولش کن.
منم جای حرص خوردن، سفت و سخت چنگ زدم به اون دوتا جملهای که راه نجاته و توی دیوار ذهنم قابش کردم که یادم بیادهمهش به خودم بگم:
ولش کن، دیگه بعد اون هیچی ارزش نداره.
و اینکه با هر بار تلخ و ترش شدنت، داری اون بالغی که برای خودت ساختی رو خراب میکنی و بازم میشی پسربچه. نذار مادرت بازم با بازی روانیش عقبت بندازه.
یادت باشه سهراب گفت:
وسیع باش و تنها و سربهزیر و سخت.
یادته نوجوونی خیلی مینوشتیش؟ ولی خیلی سال بعد فهمیدی ناخوداگاهت چرا هی اینو میخواست بنویسی.
میدونم سخته با صبوری و سکوت شکستش بدی ولی برعکس همیشه که انرژی میذاشتی تا خودتو بکشی بالا، الان برنده شدنت توی سکوت و صبره و بس.
پس مشت بخور ولی بدون هر سکوت یعنی یه امتیاز برای تو.
اینو باید با بیمحلی شکست داد اونم وقتی انگشت میکنه لای زخمت.
اگه از پسش بربیای، برای همیشه رها میشی. اگه نه آش و کاسه همینه.
توی صف نونوایی دیدم فرصت خوبیه شعر امروزم بگم. با خودم قرار گذاشتم تاریخ اون روز رو توی شعر همون روز بیارم.
اومد:
.
به شهریور که اومد با قدمهاش
نشه دیر و بگی ایکاش و ایکاش
.
شده سوم بجنبون دستُ یالا
بکن حرکت به سوی سمت بالا
🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶
دوم
.
آفتاب امروز سردرد رو بهم پیشکش کرد.
انقد تو عمرم سرم آفتاب خورده که دیگه مغزم بالا میارتش.
طبق معمول از اون دفعهها نبود که تحمل کنم تا خودش خوب شه.
ولی یادم اومد جمله روز که توی کروه میفرستم و بذارم. گفته بود:
«باختن عادت است. بردن هم همینطور».
قرص خوردم و تا جایی که شد ذهنمو خالی کردم تا یه کم دراز بکشم بهتر شه.
بهتر شد ولی کمتر از دفعه قبلش.
پا شدم و دیدم همسایه اومده کمک واسه بریدن خرماها.
رفتم کمک و سیخِ غیبِ خرما اندازه یه بندانگشت، رفت درست زیر قوزک پام.
درد سیخ خشکش از اون درداس که میزنه به گوشت ولی سر از استخون درمیاره.
معطل نکردم، کشیدمش بیرون.
تا حالا انقد خونمو غلیظ و پررنگ ندیده بودم. شاید چون خیلی وقته خون اهدا نکردم.
دمپاییم شده بود دریاچه خون.
لنگالنگ رفتم پای شیر و پامو شستم.
از همون لحظه دردش به سرعت نور از قوزک رسید به ساق پا.
دیدم یه کم دیرتر بجنبم تا یه هفته اسیرم.
با هر زحمتی بود رفتم تو اتاق و شاخه آلوورا رو ورداشتم و یه تیکهشو کندم و مالیدم رو پام.
مادرم طبق معمول وقتی فهمید کولی بازی درآورد.
با چشم غره و تندی گفتم چیزی نگو.
برای اون همه بچههاش پنج سالشونه و وبس.
چون خودشم توی پنج سالگیش گیر کرده.
خلاصه، آلوورا معجزه میکنه. دردشو توی دو دقه خوابوند و نذاشت تا صبح ناله کنم.
فعلنم انداره یه بادوم پام باد کرده و دردش فقط توی همون ناحیهس.
فکر کنم تا پس فردا چلاقم.
الانم عذا گرفتم برا توالت. فرنگی هس ولی فرنگیکار نیستم و آزادکارم.
🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶
سوم
.
یه تک گویی نوشتم فکر کنم بیس باری بازنویسیش کردم.
الان تقریبا راضیم مخصوصا که آخرشم یه گریز روانشناختی به شخصیتش زدم.
خوبه شهامت دارم از این کارا بکنم.
دیگه چی؟
هیچی سلامتی.
چشممون بادومی نشد ولی پام چرا.
یه عصا بود کجاس؟ برم پیداش کنم.
محمد نظرمو تو گروه مفصل برات نوشتم.
و اینجا میگم چقدر آخرش خوب بود، قشنگ تصورت کردم با قیافهای که هنوز ازت ندارم ولی ذهن خلاقم خودش یه چی درست کرده.
صدو پنج گزارش نیک ثبت شده و من از متوسطینِ همراهی گروهم.
با کوشش فراوان پَسَکی و به خودبالانه بگویم براتان که؛
سوم شهریور قشنگ اینطوری گذشت، الان دمرو خوابیدم روی تخت و مینویسم.
نیم ساعت قبل با آیدا راجع به مسائل کاری و شغلیش صحبت کردیم.
من شنونده بودم.
و البته عضوِ تیم پشتیبانی همیشگیش.
قبلترش، کف خانه را تیکشیدم، از ته تا سر بعد از سر تا ته، دوباره از ته تا سر.
بالاخره دلم با کف خانه صاف شد و دست از سرش برداشتم.
تی را شستم و گذاشتم سر جاش.
قبلِ تی شام را سرو کردم، شام گورماست با نان زنجانی بود.( مخلوط شیر و ماست به نسبتهای خاص=گورماست)
قبلش خرید کردم، ماست و رب و مایهخمیر.
قبل از آن پیادهروی، و چه چسبید.
قبل از پیادهروی، نویسندهساز، چه شعرهایی را شاهین جان برای ما خواندند.
ایشان در انتخاب شعر هم استادی کاردانند.
شعرها همه شعورافزا بودند.
قبل تر تازه برق آمده بود و هنگامهی آشپزخانه مالی.
هنوز برق نیامده بود، الی و السا رهسپارِ خانهشان شدند.
هنوز بیبرقیم، به بازی مشغولم با السا،چقدر اونوبازِ ماهریست این کودک.
قبلش نشستم به نوشتن.
نوشتن، تحمل بیبرقی را نیز افزایش میدهد.
تازه برق رفته و من کمی توی اینستا به چرخهام.
سرو ناهار و آمادهسازی همه چیز برای رفتن دوساعته و گاهی بیشترِ برق.
هول هول، ظرفمیشورم و ناهار را آماده میکنم، تا برقها نرفته.
جاروبرقی میکشم آشپزخانه و راهرو را و تی میکشم کف آشپزخانه.
مامان خانوم تلفن میزند. برادرم پادرد دارد، رماتیسمطور، یادم بماند احوالش را بپرسم امروز.
قبل از آن، بساطِ صبحانه پهن و جمع میشود.
حالا نوشتهی آیدای عزیز(آیدا سیدحسینی) را میخوانم، از خواندنش روحیه و انگیزه برای ادامهی تمرین و به سرانجام رسیدن کارها به نیکویی، نصیبم شد.
قبل از صبحانه،گشت میزنم در کانال دوستان و ثبت میکنم نظر براشان.
صبح است، و وقتِ نوشتن ، هر چند کم و کوتاه.
با وجود کمخوابی، صبح یعنی پاشو خانوم، نوبت شماست که زندگی کنی.
https://t.me/ghesehaye_shokouh
دیشب آدرسم یک نقطه زیاد داشت، پس کسی به کانالم راه نمیبرد.
صدو پنجمین گزارش نیک و روز پنجم گزارش نیک من.
اول می خواستم ماجرای امروزم را بگویم اما گفتم، اگر تنوعی بِدهم بد نیست.
بنابراین تصمیم گرفتم که آن چه که در آزاد نویسی نوشتم به نمایش بگذارم.
آزادنویسی امروز با این جمله شروع می شد:
هنوز هم…
هنوز هم می توان به زندگی امیدوار بود. شاهین کلانتری کتاب شعری از شهرام پور رستم شاعر گیلانی، که همشهری من بود خواند. لذت بردم. شاعر زندگی را درک کرده بود و خودش را با کلمات درهم آمیخته بود. شعر هایی گفت که تصویرشان در ذهن آدم تجلی پیدا می کرد.
حالم خوب شد و حس کردم تمام زشتی ها و ناامیدی ها از درون دلم فرار کردند و به جایی بیرون از آن پناه بردند.
چه قدر خوب است همچین شعری تو را به زندگی امیدوارتر کند.
امید زنده است. حتی در تاریک ترین لحظات زندگی می توان امیدوار بود و لبخندی به پهنای صورت زد. لبخندی شیرین که تمام دندان هایت را به نمایش می گذارد. همه ی دندان هایت را.
لبخندی به شیرینی عسل و زیبایی یک گل سرخ.
آری اگر امید نبود؛ اگر آن را نداشتیم مانند مرده ای متحرک می شدیم که فقط جسم دارد و روحش سال ها از درونش پرواز کرده. او فقط زنده است با جسم و روح را از یاد برده. او زندگی نمی کند فقط گذران عمر می کند تا شب را به پایان برساند. و فردا از نو به همان زندگی تکراری ادامه می دهد.
سالواژه/فصلواژه: خورشید
۸_۲ ظهر
صبحم با گشتوگذار در مطب دکتر و داروخانه سپری شد. نتیجه شد یک بسته قرص آهن و یک ازمایش برای فردا. سوالم از دکتر را خوردم چون ترسیدم با جملهی:«دکتر منم یا تو؟»، مورد حلمه قرار بگیرم. میخواستم بپرسم دکتر جان در آزمایشم همه چی نرمال بود. باز چرا آهن؟ چمیدانم گفتم شاید به من هم یاد بدهد…
بهرحال. نپرسیدم. شاید دفعهی بعد بپرسم.
دیشب با خاطره کنار هم نشستیم و کمی گپ زدیم. با اجازهاش امید راهم وارد بازی کردیم. و این شد که دومین متنم را اینبار با مضمون«خاطره، دختر تهتغاری اتفاقاتِ از سرگذشتهی آدمیزاد است» نوشتم. صبح بین رفت و آمد و سروکله زدن با دکتر و منشی و عالم و آدم دوباره دستی به سرورویش کشیدم اما بازهم دلخواهم نشد. جملههایم روح نداشتند. چرا؟. نمیدانم. انقدر مدلهای مختلف را امتحان میکنم تا بالاخره بفهمم.
این وسط یک خانم خیلی رندوم میانسال، با روسری گلگلی و چهرهای عبوس زل زل نگاهم میکرد. تا حد آزاردهندهای بد نگاهم میکرد. فکر کنم چون نوبت من جلوتر از او بود از من متنفر بود. نمیدانم شاید هم بنده خدا مدل قیافهاش اینجوری بوده. خلاصه که آدمها هر دفعه یک جور جدیدی شگفتزدهام میکنند.
۲_۴ عصر
بازهم جلسهی بازخورد دوست داشتنی و پشت سرش گپ زدن با خانواده. اصرار داشتم برای فردا پای بابا را هم به آزمایشگاه باز کنم تا آزمایش نفرین شدهاش را بالاخره بدهد ولی فکر نکنم موفق شده باشم. فردا دوباره تلاش میکنم.
۴_۷عصر
بعدازظهرم را تماما در رویا سیر کردم. خوابِ خوابِ خواب. این روزها خستگی شده مهمانناخوانده.
۷الی آخر
سری به کمدم زدم تا برای مسافرت احتمالی سه روز بعد لباس جمع کنم. البته مشکلاتی در پشت صحنه وجود داشت که با خط دفاع همیشگیام برخورد کردند.نادیده گرفتن. موفق هم شدم. چند دقیقه بعد انواع استایلهای جدید را جلوی آینه امتحان میکردم. بعد کلی تلاش چند تاییشان را سرهم کردم و کیفم حسابی کوک شد و شبم با خوشی سپری شد.
چند روز پیش که در جعبهی نامههایم پرسه میزدم و دستنوشتههای قدیمیام را مرور میکردم یک دفترچهی زیرخاکی پیدا کردم. سفرنامه بود. سال ۹۶. وقتی فقط ۱۳ ساله بودم. باورم نمیشد. یک بچهی ۱۳ سالشه نشسته و کل سفرش را نوشته؟ همه چیز را نوشته بودم. کم مانده بود گفتوگوهای رد و بدل شده بین آدمها را هم بنویسم. از ذهنم رد شد این بار هم سفرم را مکتوب کنم و بعد یاد گزارشنیکهای هر شب افتادم. خود به خود مکتوب میشود. از بابت گزارشنیک خوشحالم. و اینکه لازم نیست گزارشهای بینقص بنویسم خوشحالتر.
مائدهی قشنگم بازخوردم رو به نوشتهات در گروه مینویسم چون میدونم اونجا خیلی زودتر میبینی و میخونی، میدونی که همیشه برات بلند دست میزنم 👏🏻⭐
سالواژه امسالم «زبان» است و
چه خوب که الههجان در وبیکارهای سرزبان چندین هفته، به مقالهی «زبان چیست» ابولحسن نجفی پرداخت.
آزادنویسی میکنم و میرسم به آزادپُرسی از زبان. زبان من در زندگی چیست؟ آیا زبانی که استفاده میکنم قواعد، نشانه و معنا دارد؟ زبان من پویاست و رو به رشد؟ چطور مهارت زبانآموزی را میآموزم و گسترش میدهم؟
پادکست جدید سرزبان را دوبار میشنوم. زبان چیست؟ زبان من در زندگی بیشتر از احساسات و تجربه پیروی میکند. چرا؟ چون معمولن احساسی و هیجانی با مسائل روبهرو میشوم.
کتاب «تصمیمگیری» را میخانم. به شیوه تصمیمگیری افراد اشاره کرده و خاسته بسنجیم که ما از کدام روش استفاده میکنیم موقع تصمیمگیری.
مواد کتلت را آماده میکنم. هفت نوع ادویه میزنم. فلفل سیاه و قرمز، زردچوبه، آویشن، پودر سیر، پودر تخم گشنیز، زنجبیل. هرچه مزهی گوشت کمتر باشد، بیشتر میپسندم. با ادویه گوشت را هلاک میکنم.
انیمیشن «تد جستجوگر» را میبینم. کار گروهی معمولن بهتر به نتیجه میرسد. در جستجوی لوحی باستانی بودند که با کمک دو مومیایی، مییابند و لوح را نابود میکنند تا کسی بر علیه انسانها از آن لوح جادویی استفاده نکند.
در نویسندهساز استاد برایمان از دفتر شعر
«درختها به خانهی بخت میروند» سرودهی شهرام پوررستم، چند شعر میخانند. شاعر از شکلهای مدرن شعر استفاده کرده. اشیا روزمره را در شعرها آورده، طنز جالبی هم دارد.
«آسیاب که از آب افتاد
نانها فانتزی شدند»
«ابرهای لبتشنه شعر میگویند»
«از شعرهای دستآموز متنفرم»
«یابوی نیمه کاره بر بوم میچرد»
«سفرها پیش از جادهها به کجا میرفتند»
همراه استاد ادامهنویسی میکنیم:
هنوز هم بند بادبادک دست قاصدک را میبوسد و هر دو به ریش ما میخندند.
هنوز هم جارو به پارو طعنه میزند که لات محلهی بالا شدی فکر کردی شعبان بیمخی.
با رضا میروم پیادهروی. برگشت از بازار انجیر، گردو، و میوه میخریم. لیموترش میخاستم اما گران بود.
بعد از رفتن رضا آزادنویسی میکنم. ذهنم را از فکرهای جورواجور خالی میکنم. برای فردا برنامهریزی میکنم که صبح چه بخانم و ظهر چه.
بوی مربای انجیر میپیچید در خانه، مربای بیزحمت و لذیذ، راحت میپزد بدون دنگوفنگ.
امروز از عملکردم راضیم و نمرهی ده میدهم.
استاد من فکر کنم اشتباهی توی روز گذشته ثبت کردم. ببخشید.
گزارش نیک ۲
پنج صبح از خواب عجیبی بیدار شدم. همان لحظه، نه خود خواب، بلکه حسی که به آن داشتم را نوشتم و در کانال تلگرامم قرار دادم.
هنوز وقت داشتم. فصل اول کتاب «ملکوت» را خواندم و سر کار رفتم.
وقتی برگشتم بیشتر نوشتم. رهاتر.
به شکل عجیبی تاثیر خوابی که دیده بودم رویم مانده بود و در نوشتههایم دیده میشد. حتا الآن هم هست.
پیشهاد «باشگاه» یکی از دوستان را رد کردم. متاسفانه علاقهام به ورزش از قسمت «دیدن» فراتر نرفته. هرچند پدر و مادرم در کودکی سعی میکردند ورزشکار بارم بیاورند.
جلسهی اول «شعرماهی ۱۳» برگزار شد. استاد بیش از وقت مقرر، کلاس را برای کمک به فهمیدن «وزن شعر» ادامه داد. بسیار مفید بود.
با اینکه کم خوابیدم اصلا خوابم نمیآید. احتمالاً سریال «شوگر» را ادامه دهم و بعد از آن، فایل صوتی وبینار را گوش کنم.
نمرهی روز: ۷ از ۱۰
سالواژه: تغییر
۱- امروز هم مثل روزهای پیادهروی، اول کرم ضدآفتاب به دست و صورتم زدم، تیشرت و شلوار ورزشیام را پوشیدم و بعد از پوشیدن کتانیها، کلاه کپ و عینک آفتابیام را هم به تجهیزاتم اضافه کردم و راه افتادم سمت پارک. منتظر دوستم که بودم، چند دقیقهای با گوشیام بازی کردم. چهار دقیقه بیشتر نگذشته بود که از راه رسید و با هم حسابی دور پارک قدم زدیم. اواخر پیادهروی عمه و پسرعمهام را هم دیدم و از دور برای هم دست تکان دادیم. ساعت ۹:۴۰ هم طبق معمول نخود نخود، هر که رفت خانه خود.
۲- امروز «فرصت» در ذهنم پررنگ بود. به آدمهایی فکر میکردم که خیال میکنند برای انجام دادن بعضی کارها تا ابد فرصت دارند، غافل از اینکه یک روز چشم باز میکنند و میبینند فرصتها یکییکی از دست رفتهاند و برای جبران، شاید دیگر خیلی دیر شده باشد.
۳- امروز مرغ و سیبزمینی و پیاز را مرینیت کردم و همه را ریختم داخل هواپز. نتیجه همکاری من و هواپز آنقدر خوب از آب درآمد که هم به خودم چسبید، هم خانواده از خوردنش لذت بردند. ظاهراً این همکاری را باید ادامه بدهیم.
۴- امروز کاملاً اتفاقی به جملهای برخوردم که میگفت اجتماعی بودن صرفاً به معنای صحبت کردن با همه نیست؛ بلکه یعنی بدانی کجا، با چه کسی و با چه کلام و لحنی صحبت کنی. به فکر فرو رفتم که چقدر بعضی صفات را در طول زندگی یا اشتباه فهمیدهایم یا آنقدر سادهسازیشان کردهایم که معنای اصلیشان را از دست دادهاند.
۵- امشب با دوست پارکیام تماس گرفتم و خبر دادم که فردا صبح برق قطع میشود. او هم برنامه را با شرایط جدید هماهنگ کرد و قرار پیادهرویمان را برای فردا قطعی کرد.
۶- تعریف رمان جدید موراکامی، «کاهو»، آنقدر برایم جذاب بود که تصمیم گرفتم کتاب بعدی مطالعهام باشد. من هم روی تعریفش را زمین نگذاشتم و رسماً خواندنش را شروع کردم. باید ببینم این انتخاب جدید چه چیزی برایم دارد.
۷- به امروزم نمره ۸ از ۱۰ میدهم. تمام روز آرامش عجیبی داشتم؛ چیزی شبیه شناور بودن روی آب، بیفشار و سبک. ترکیب این آرامش با انجام کارهایی که دوستشان دارم، امروز را به تجربهای دلچسب تبدیل کرد.
_ امروز صبح اول وقت چمدانم را جمع کردم و آمدم قزوین. تا حوالی ساعت ۷ کارخانه بودم. نه یک خط خاندم و نه یک سطر نوشتم. امروز متمرکز روی کار و محیط جدید آن بودم. از معاشرت با همکاران جدید لذت بردم. آدمهای تلاشگری را نظاره میکردم که برای پیشبرد کار تلاش میکنند.
_ یک بطری بزرگ آب کنار دستم بود و تا عصر به قدر کافی آب نوشیدم.
_ حس خوبی نسبت به روزم دارم. گرچه امروز خیلی آدم فرهیختهای نبودم.
خسته از ده دوازده ساعت کار، چپیدم توی تاکسی و پهن شدم رو صندلی جلو که تا اینجا تنها برد روزم محسوب میشد.
توی هپروت بودم تا اینکه نوشته ی پشت تاکسی جلویی رو خوندم
مرد زمانی مرد است که تنها باشد
«امیر»
گرچه داش امیر داد میزد مردی شده واسه خودش ولی همچنان چشو چال دنیا رو جر می داد. انگار دلش می خواست ولی نمی تونست.
هفت خونه بودم .مقنعه کنده نکنده ، وبینار پلی شد.
ذوق مرگ شعر شهرام رستم پور!
از هر شعری که استاد می خوند بخشی رو زندگی می کردم
«آسیاب که از آب افتاد
نان ها فانتزی شدند»
یه جایی گفت:
«کجای جهان ایستاده ای مرد
که اینچنین غریبانه
موزاییک ها را می شماری؟»
یا وقتی گفت:
«من احمق بعد چهار سال فهمیدم
که او
از رشت
برنخواهد گشت!»
سراسر تلنگر و طعنه و تکان
پس
این وبینار دوبار تزریق شد!
بعدشم نشئه رفتم سرسراغ ژورنالینگ امروز جناب کلانتری و
به توصیه ی ایشان سری زدم به( کتاب برادرم جادوگر بود ) که بهبه ازین کتاب و ازین تکرار!
تمام این کتاب تا اینجاش ۳۵+ زمان ما بود.( این یک تبلیغ نیست)
«برادر!
برادر من!
شغلتو با سلطنت دنیا هم عوض نکن!»
باید تمرین کنم، باید بیشتر بخونم، خییییلی بیشتر بنویسم
دیگه روم نمیشه ننویسم!
نمره امروزت هشت
برم باقیشو بخونم….
سخت بود برایم. انتخاب سرامیک کف و دیوارهای خانه و رنگ کابینتها سخت بود وقتی داشتیم خانهمان را میساختیم. هفت، هشت سال پیش. انتخاب فرش هم. ازم انرژی میگرفت. رُسَم را میکشید. بس که باید فکر همه جایش را میکردم. فرق داشت با انتخاب لباس و کفش و لوازم خانه و وسایل شخصی. متفاوت بود با واژهگزینی برای متن. با انتخاب رنگ در نقاشی.
میخواستم عمری در این خانه زندگی کنم. هر روز چشمم ببیندشان. باید دوامشان هم خوب باشد. باید از مد هم نیفتند به این زودیها.
حالا امروز سر رنگ قالب سایت همینجور بودم. طراحی سایت الهه را پسندیده بودم و حرفی نبود. ولی رنگش تا درآمد، پدرم درآمد. الهه بندهخدا هم کلی حوصله کرد. آخر سایت هم خانهی نوشتههای آدم است دیگر! خود الهه گفته. و من میخواستم ببینم راحتم تویش؟ حس میدهد که مال من است؟ میخواستم به دلم باشد. مناسبم باشد. تا اینکه بعد از چند تا تغییر رضا دادم. تا بقیهی فکرها و تصمیمگیری بماند برای بعد.
برای همین انرژیام زود تمام شد. فسسس. خالی شدم. آمدم خانه ناهار بپزم، جانم درآمد تا حاضر شد و خوردیم و خوابیدم. اگر نمیخوابیدم، میمردم. اگر نمیمردم هم یا سگ میشدم و پاچه میگرفتم یا پریشان و دمغ میرفتم تو خودم.
با دولینگو کمی زبان خواندم. امروز نهمین روزی بود که باهاش کار میکردم. مثل بازی میماند. برای همین آدم را جذب میکند. چرا این همه مدت ازش استفاده نمیکردم؟
طبق قرارم کمی هم به متن کتابچهی ماندالام اندیشیدم. اگر هر روز باشد و مستمر، بالاخره در میآید.
با آیدا ویرایشهای نهایی دیالوگمان را هم انجام دادیم. دوست دارم این فرصت دونفرهی دیالوگنویسی را باز هم داشته باشیم. خوشبختانه او هم دوست داشت برایش برنامه داشته باشیم. فردا یا پسفردا، پست مشترک کانالهایمان میشود. به ساجده هم پیشنهاد دادم از نوع شاعرانهطورش را با هم داشته باشیم. موافق بود. به نظرم کنار او هم میتوانم به شکل دیگری بیازمایمش و این بینظیر است.
برای درباره من سایت هم متن مختصری آماده کردم و برای الهه جان فرستادم. تا بعد دوباره راجع بهش فکر کنم. این کارها را که انجام دادم انگار کوهی از روی دوشم سبک شد.
شام پسر را گذاشتم آماده شود، نشستم پای آزادنویسی.
ساعت 8 جلسهی اول دوره شعر جدید بود. جای یک ساعت، استاد دو ساعت وقت گذاشت. درسمان فریبآرایی بود. در آخر هم کلی تمرین وزن کردیم.
من یک مصرع تمرینی سر کلاس نوشتم: «در کوچهی خالی، من و تو، بوسهی دلخواه»
و بعد حین شستن لباسهای پسر به مصرع دوم هم رسیدم: «دیوار زمان را چه کنم؟ مسئله این است.»
از حسرتباریاش، نزدیک بود اشکم در بیاید.
سر صبح وقتی احساس میکنی ویروس در کمین نشسته است عسل و لیمو میتواند آب پاکی را روی دستش بریزد.
نگین انگشتر امروز شعر بود. از رضا براهنی خواندم. خواندم مشق نوشتم، خواندم مشق نوشتم. از نصرت رحمانی خواندم. استاد برایمان شعر خواند از شهرام پور رستم. قندِ قندِ قند.
کتاب نیمهی تاریک ماه از هوشنگ گلشیری. دو داستان اول را خواندم. داستان باید همینطور باشد. اجازه ندهد با یک بار خواندن همه چیز تمام شود. برای رسیدن به کمال در داستان باید دوباره خواند. باید بخوانی. نه یک مرتبه بلکه چندین بار.
از کتاب خودشناسی آلن دوباتن خواندم. در این بخش از کتاب به ما میآموزد که میراث عاطفی خود را بررسی کنیم. وقتی میراث عاطفی خود را بشناسیم از علت رفتارهایمان آگاهی میشویم. خود را بیشتر خواهیم شناخت و میتوانیم برای تغییر تلاش کنیم.
کتاب مثالی میآورد: از اینکه قدری دیوانه هستیم، آگاه میشویم. پیش از آنکه خسارت زیادی به بار بیاوریم، میتوانیم مچ خود را بگیریم. اما همچنین در مییابیم که چرا چنین هستیم. لازم نیست از خودمان متنفر باشیم. میتوانیم نسبت به میراثهای عجیب خود دلسوزتر باشیم و در بیابیم که راههای معکوسی برای مواجهه و رسیدگی به مشکلات آموختهایم.
برای شناخت میراث عاطفی خود میتوانید به کتاب مراجعه کنید و به پرسش های طرح شده پاسخ دهید.
مکالمات خانم کاکتوس و آقای کاکتوس را به همراه عکس سه نفرهشان در بچه واژهها هوا کردم.
امروز علاوه بر آزاد نویسی، نقاشیکها و خط خطیهایی هم داشتم.
۱۴۰۵/۶/۳
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
بعد شرکت، هول هولی فعلهای کلاس زبان کوردیام را توی اکسل میزنم. دو هفته به بهانههایی کلاس را عقب انداختهام و این بار دیگر بهانهای ندارم. ده دقیقه مانده به شروع کلاس از سرم میگذرد بلاکش کنم و دیگر هیچ وقت پیِ دورهاش را نگیرم. اما بعد راه حلی به ذهنم میرسد. جملهای طلایی که هم از انگ بیقیدی نجاتم میدهد هم از تقلای بیشتر. از استادم میخواهم این جلسه، تمرینهای امروز را شفاها و در کلاس صرف کنیم. این بار هم بدون خونریزی میگذرد، اما قبل وخیم شدن اوضاع باید فکری به حالش کنم و بفهمم چرا انقدر برای انجام دادن تمرینها سر از پا نمیشناسم.
موقع سیو کردن درس برگ جلسه، چشمم میخورد به دستهای فیلم و عکس توی گالری گوشی. یادم میآید شب مراسم، حواسم به آن چند نفرِ بی سرو صدای گروهمان بوده. همانها که در مراسم همیشه تنها میآیند و تنها برمیگردند. که به اندازهی دیگران تلاش میکنند، معاشرت میکنند، مودبند و حتی در بحرشان بروی طنز خاص خود را دارند، اما پای ثابتی بین بچههای گروه ندارند. همانها که با ورودشان سرها به سمت در نمیچرخد. که مثل استکان در بساط چایند. همه قوریِ چای، قند و کوکیِ کنار چای و حتی سینیِ گلدار زیرش را میبینند و سرگرم رنگ و عطر چای میشوند. هیچ کس هم حواسش به آن استکانِ بیهیاهوی بیرنگ نیست. حتی وقتی پر است دیگر بیرنگ هم نیست و درست رنگِ چای است و باز این چای است که دیده میشود. چه عکسهای خوبی! حواسم بوده ازشان بخواهم کنار حوض مدور چند طبقه با مجسمههای فرشتهی نیمه لختش بایستند تا ازشان عکس بگیرم. یا هرجا خوشگل رقصیدند ازشان فیلم بگیرم. برایشان میفرستم. یکیشان به شوخی میگوید ای بابا یکی هم به فکر ما بود. حتی نمیدانم نداشتن همراهی و توجهی در این حد پیش پا افتاده واقعا برایشان مهم است یا نه؟ توجهی که اگر در نقش چای و کوکیِ جمع باشیم، تصوری از نداشتنش نداریم. فکرش را که میکنم، از دست دادنش دردناک است. هیچ وقت نداشتنش را نمیدانم.
با زانودرد مینویسم. مگر با زانویت مینویسی. نه، با زانو نمینویسم، اما خب میخواستم بگویم. تا ترحم بخری؟ نه والا، بیشتر میخواستم گزارشم طولانیتر شود. خب، میتوانستی بنویسی زانویم درد میگیرد. کنار پیادهرو نشستهام و دارم مینویسم. خیلی گیر میدیها، دلمخواست اینطور بنویسم. به وقت مخاطب احترام بذار. اگر قرار باشد به وقت مخاطب احترام بگذارم که اصلاً نباید بنویسم. باز قاطی کردی. نه خب، چرتوپرتهای من اصلاً ارزش خواندن ندارد. چپچپ نگاهم نکن، سکوتم نکن. حس احمقبودن بهم میدی. وقتی خودتو خر میکنی نمیشه باهات حرف زد. تو خوبی، باشه. تو کلاً یا اینطرف بومی یا اونطرف. دلت میخاد هر کار خاسی انجام بدی، تا میام یک تذکر بدم میپری به خودت. اتفاقاً من خوشم میاد کسی نقدم کنه. به من که اینو نگو. خب بگو چرا اینطور فکر میکنی؟ همین که قبول نمیکنی. خب خب، خانم منتقد، اینطور که تو میگی باید هرکسی اومد و نقد کرد قبول کنم. قبول یا عدمقبولی یک نقد نشونهی خوبی برای نقدپذیری نیست. پس نقدپذیری از دید جنابعالی یعنی چی؟ یعنی شنیدن نقد، فکر کردن به نقد، دلیل آوردن. وقتی نقد، نقدِ سازنده و درستی باشه معمولاً میتونه دلیلهات رو نقض کنه. اوممم؟ دلیل آوردن من یا دیدگاه من میتونه با طرف مقابل فرق داشته باشه. بیان کردن و زیر سؤال بردن نقد خودش یه نقد حساب میشه، نقد به نقد. بهش فکر میکنم. حتماً بهش فکر کن. منم به حرفای تو فکر میکنم.
خب، بهخاطر زانودردم نشستهام. در پیادهرو تکیه به دیوار مشترک طلافروشی و مسجد. و به امروزم فکر میکنم. امروز کمی نوشتم. کتاب «به عقب نگریستن» افورئوس را خواندم. پست نمونهی ادمینی را فرستادم. و هر دو دقیقه به سؤال مادربزرگ که «کجایی؟ من کجایم؟» جواب دادم. به مشتریام فکر کردم و به اینکه بالاخره باید تصمیم را بگیرم؛ میتوانم کارش را انجام بدهم یا نه؟
https://t.me/meslenafas
سالواژهام تعهد ورزیست و هر روز صبح به روح و روانم این واژه تزریق میشود. با خوشحالی از جا برخاستم و آب پاکی را بر سر و رویم ریختم و نماز و دعا خواندم و هر چه آرزوی خوب بود برای همهی مردم درخواست کردم اما راضیام نکرد تمام دعاهایم را نوشتم و به هوا فرستادم در سپیدی صبح. بالا رفت و نقطهای شد. به پیادهروی رفتم. شعر سعدی را خواندم و در جایی که اول صبح برای بیمه دخترم رفته بودم کارشناس بیمه راهنمایی ارزندهای کرد که چند روز کارم جلو افتاد. یک چای ساعت ده صبح حالم را خوب کرد. این روزها از هر فروشندهای خرید میکنم و اعتراض به گرانی. در جواب میگوید مگر اخبار را نشنیدی. و آدم لال میشود. رویا را سر بریده و کشتهاند و گیر نمیآید. واژههای شادمانگی و شهوار را از تاریخ بیهقی دریافتم. خاطرهی زمانی که قیمت ها سالی دوبار تغییر میکرد. یادم آمد. نمره هفت را از دست روزگار گرفتم به کانال تلگرام مهرابی سر بزنید. 👇
https://t.me/notetoday1