«آرزوی انجامِ سریع کاری را نداشته باش. این آرزو سبب میشود آن کار بهطور کامل و درست انجام نشود.»
-کنفوسیوس
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
135 پاسخ
فقط ۲۰ دقیقه پیاده گز کردم و بقیه لحظات گه در میان بود.
دوست دارم اولین گزارش نیکم را با مطرح کردن موضوعی علمی، که مقاله ای در موردش خواندم شروع کنم.
یکی از اختلالات روانی به اسم اختلال دو قطبی(Bipolar disorder) هست و افرادی که این اختلال را دارند زندگیشان دو وعده است. وعده اول خورشتی از احساسات مثبت تشدید شده و شور و شعف است، ولی دومین وعده را آشپز دیگری پخته است. حالت دوم حاوی افسردگی و کرختی شدید است که منجر به بیخوابی، از دست دادن انگیزه ادامه دادن و گاهی تمایل به خودکشی میشود.
اما چرا این بحث را مطرح کردم؟ بزارید از روزم بگویم. صبح از خواب بلند شدم و پس از دو ساعت، جدایی از تخت را پذیرفتم. تنها نیمی از کارهای روزم را انجام دادم و به طرز مشکوکی در کل روز گشنه بودم(با این حال که هله هوله های زیادی را صرف کردم).
چند دقیقه پیش که بیحال و بیانگیزه در تخت ولو شده بودم به یاد این مقاله افتادم.
فکر میکنم که همه ما طیفی از چیزهایی که 《اختلالات روانی 》مینامیم را داریم. ممکن است کسی ذره ای بیشفعالی داشته باشد و نداند. یا به احتمال زیاد مراقب های جلسات امتحان پارانویا خفیفی دارند. بیشتر ایرانیان هم از اختلال تعارف رنج میبرند. بگذریم.
برای دوقطبی هم همین داستان است. اینکه بعضی روز ها پر از انرژی و اشتیاق برای فتح قله اورست هستیم ولی روزی دیگر حتی حال آب خوردن از سینک هم نداریم به همین برمیگردد. تا وقتی تنبلی چیره نشود، اشکالی ندارد که روزهایی تا ساعت ۱۰ در تخت بمانیم.
پس باید در جواب سوال 《امروز چه کار مفیدی انجام دادید؟》بگویم: امروز هیچ، ولی یقین دارم در فردا و فرداهای پس از آن توانایی قدم برداشتن برای فتح کوه اورست را دارم.
بالاخره دست از ترس کشیدم و اولین نیکنویسی رو به کمرم زدم. جلسه سهشنبه یعنی دیروز ضربهی نهایی رو به قلبم زد تا شروع کنم به نوشتن، چند روزی میشه که به قرارگاه هر روز ۵ بعدازظهر وبینار نویسندگی پیوستهام،جایی که ذوق نوشتن را در من پدیدار کرده.
از همیشه چیزی درون من حرف میزند که بعضی وقتها از دستش خسته میشوم چون حرف برای گفتن زیاد دارد، اما هیچوقت دستم به نوشتن نمیرفت و فقط به او گوش میدادم تا این اواخر که واقعا خسته شدم و دنبال راهی برای رهایی از او بودم.
فکر کردم من هم برای دیگران حرف بزنم تا از شر اینهمه حرف و کلمه و واگویه راحت شوم اما دریغ از یک گوش شنوا و رفیق.
از دوسال پیش تصمیم گرفتم اما تا هنوز می ترسیدم که به گمانم نوشتههایم افتضاح بودن، اما در سفر جدیدم به دنیای یادگیری با وبینار نویسندگی دیدم که میشود خواستم توانستن شود.
وبینار دیروز درباره گزارش نیک نویسی بود و استاد چقدر جذاب، شفاف و خواستنی از نیکنویسی حرف زد، اینکه نیکنویسی به ذهن و زندگی نظم میدهد
فهرست کردن کارهای روزانه و به اشتراک گذاشتن آن، که چقدر احساس تنهاییم کمرنگ شد در این جمله، که چقدر آدم بینظمیم و دیگر از خودم ناامید شده بودم
جالب بود سوالاتی که در ابتدا از خود باید بپرسیم.
امروز چطور مفید بودم؟
چقدر پیشرفت داشتهام؟
چه کارهایی را که با عشق و خلاقیت میتوانم انجام دهم،، مثلاً میتوانم خستگی و کسالت حاصل از تکرار در ظرف شستن و کارهای روزمره ام را با خلاقیت از بین ببرم.
نگاه کن، کلماتم ساده است اما من دارم مینویسم
و نتیجه شد اینکه امروز چنان با عشق و خلاقیت آشپزی کردم که نزدیک بود انگشتانم را حین غذا خوردن از دست بدهم.
امروز چطور به بهتر شدن دنیا کمک کردهام؟
امروز آیا برای حال خوب کسی ولو به لبخندی تلاش کردهام؟
نیکنویسی تنها یک نوشتن ساده نیست، به گمانم در انتها کلی روشنی قلب و چشم پیدا کنم،، فهم اینکه زندگی چقدر ارزشمند است، چه زیباست و باید این زیبایی را ارج نهاد به استفادهی درست قلبی، با عشق و عشق و عشق……
عشق به خود،،زندگی،دیگران
پسر همسایه مان دیروز از دنیا رفت و من داشتم به این فکر میکردم امروز برای زندگیت چه کردی؟
نیکنویسی فقط یک نوشتن ساده نیست، شاید خودم را در نوشتن بیابم و به اینهمه سرگردانی پشت کنم.
راستی دیگر از نوشتن نمیترسم😍
و ذوق اینکه از امروز باید جوری زندگی کنم که ارزش نیکنویسی را داشته باشد❤️
زندگی، با حاشیههایش
سالواژهام: خودآغوشی
دیشب خیلی شلوغکاری کردم، نه؟
صبح خابم برد و کمی دیرتر به دانشگاه رسیدم. در راه خبر رسید دایی و مادربزرگ مصطفی تصادف کردهاند. ناراحت و نگران شدم. دندههای مادربزرگ شکسته بود. عید که رفته بودیم شهرستان، دو ماهی پیششان زندگی کردیم و حالا وابستگیام به آنها بیشتر شده؛ مخصوصن به این خاطر که خودم نه پدربزرگ دارم نه مادربزرگ. فقط مادربزرگ مادریام را دیدهام که آن هم چندین سال پیش عمرش را داد به شما. خیلی همدیگر را دوست داشتیم. همیشه عکس کوچکی از من را لای قرآنش نگه میداشت. الان که از او مینویسم، دلم برایش خیلی تنگ شده.
هوا گرم بود و دانشگاه شلوغ. برای وارد شدن به هر اتاق باید صف میبستیم. بین طبقهی یک و دو آنقدر بالا و پایین رفتم که بالاخره قرار شد پنج مهر تکلیف مشخص شود. امید دادند مشکلم حل میشود. اتفاق خوب ماجرا این بود که فهمیدم تا بیستم شهریور باید پروپوزالم را تحویل بدهم و اتفاقن تحویل دادنش باعث میشد کمیسیون دانشگاه جِدیتم را برای به پایان رساندن تحصیلم ببیند. این را کارشناس کمیسیون گفت. این ده روز باقیمانده باید اختصاصی به نوشتن پروپوزال بگذرانم.
برگشتنی آب معدنی و چوبشور خریدم، ولی چوبشور هم چوبشورهای قدیم. هیع! اینکه اتوبوسهای انقلاب را کولردار کردهاند واقعن حرکت بهجا و ضروریای بود. پارسال در این مسیر ذوب میشدم.
مترو شلوغ بود. معمولن خانمها یا به بازار میرفتند یا از بازار برمیگشتند. هم رفتنی و هم برگشتنی سعی داشتم کتاب یا شعری یا بالاخره چیزی بخوانم تا زودتر بگذرد، ولی تمرکز کردن سخت بود. در واگن بانوان، علاوه بر دستفروشهای مترو، یکدفعه بحثی بین جمعی از خانمها داغ میشود و همه در آن شرکت میکنند. این گرما و صمیمت زودهنگام همیشه برایم جالب است.
مثلن از پانزده خرداد به بعد، که ایستگاه بازار بزرگ است، بحث دربارهی خرید و بازار و گرانی بالا میگیرد؛ کسی سرش کلاه رفته، کسی جنس خوب خریده، کسی جنس توی پاچهاش رفته، یکی از تجربهی لوازم آرایشش میگوید، یکی از جایی که خرید میکند و همین را بگیر تا آخر.
امروز هم چند خانم از خستگی کف واگن نشسته بودند و دربارهی حریر یا تور بودن پارچهی روسریشان صحبت میکردند. کسی از سمت صندلیها در این بحث نظر داد و دیگری قیمت پرسید و یکی خواست پارچهاش را از نزدیک ببیند. خلاصه این روسری بین همه دستبهدست شد و هرکس نظری داد. این طرف که بحث تمام شد، آن طرف بحث دربارهی زعفرانهای تقلبی بالا گرفت.
دست از خاندن برداشتم و سری به تلگرام زدم. ملیکا و حمیده و لادن شعرهایشان را فرستاده بودند و دربارهی تمرینها صحبت میکردند. میخاستم شرکت کنم و صدا بگذارم که دیدم چند زن، کمی آنطرفتر، با تلفن صحبت میکنند. دستفروشی هم از بالای سرم رد شد. بیخیال شدم.
_ کتاب شعر «سرخی گیلاسهای کال» از فرهاد شیبانی را خاندم. چقدر دوستداشتنی و رؤیاگونه بود. دوباره سری به جزوهی کلاس شعر زدم. در اینترنت دنبال کتاب «طوبا تو با کدامین لبت لبخند میزنی؟» گشتم، اما پیدا نکردم. دلم میخاهد از علی زرنگار بیشتر بخانم.
سپس شعرها و ایدههایی را که برای تمرین داشتم مرور کردم. شعر نوشتن برایم دشوار شده و میدانم چرا. کم شعر میخانم. هیچکدام از نسخهها آنطور که میخاستم درنمیآمد و احساس میکردم برای کامل شدن، یک کشف شاعرانه کم دارند.
با نظرسنجی بچهها، شعر «ماه خاکخورده» را گذاشتم، اما تا آخر شب هنوز ذهنم درگیر بود. تا همین الان احساس میکنم چیزی کم دارد که نمییابمش. بااینحال، دو شعر بلندتر هم نوشتم. این یکی را دوست دارم اینجا ثبت کنم:
گاهی نمیدانم
سبزیِ کرانهام یا زردیِ درخت
در سرم خزان
در دلم خزر
تو از کجا و کدام
اتفاق میافتی؟
_ شب به کلاس شعر گذشت. بازخورد هم خیلی زمان برد. واقعن زحمت و توجه استاد ستودنی است. شبهای سهشنبه را بهخاطر شعرماهی دوست دارم؛ شب شعری صمیمی و باصفاست و بسیار بسیار آموزنده. فقط هم خودمان میدانیم چه خبرها و سوژهها اینجا میگذرد. (از مزایای اشتراک پریمیوم.)
_ احساس سردرگمی دارم. میدانم از کجاست. باید بپذیرم بزرگ شدهام و مسئولیتهایم دیگر سرسری نیستند. هرچند تا پیش از این هم هیچگاه سرسری نگاه نکردهام، اما برای گم نشدن در زندگی و له نشدن زیر فشارهای فکریاش، به نظم محتاجم؛ به نظم در انجام کارها، به ساختن سازوکار و ساختمانی محکم از برنامهریزی صحیح و بهجا.
اینکه هر شب با انبوه کارهای نکرده، خریدهای مانده و پیگیریهای معلق سر روی بالشت میگذارم، هرکدام خبر از بیبرنامگی میدهند. نه اینکه بیبرنامه باشم، نه! اما باید سیستم برنامههایم را منظمتر بچینم. احساس میکنم کوتاهترین وقت هم برایم غنیمت است و از طرفی نباید هیچ فراغتی برای خودم باقی نگذارم. صحبت پیچیده اما درعینحال سادهای است.
به صبح فکر میکنم و دیشب. به اینکه هنوز وقتی به مشکل میخورم، مثل دختربچههای گِرگِرو و بیقرار میشوم. کمی بعد، دختر نوجوانی از راه میرسد و شروع میکند جیغجیغ کردن و اضطراب پاشیدن. سپس زنی بالغ میآید و هر دو را آرام میکند.
این تقریبن سیر درونی من است.
مصطفی میپرسد: «گریه نکردی؟»
میگویم: «نه.»
میگوید: «چیزی نمیخای بگی؟»
میگویم: «نه.»
میگوید: «اذیت نشدی؟ به اتفاقهای بد فکر نکردی؟»
میگویم: «نه.»
شاید همهی اینها بهخاطر شکل گرفتن زن بالغی در من است. تا همین دو سال پیش، اتفاقها میتوانستند به مدت زیادی درهمریختهام کنند. اما الان خیلی زودتر خودم را جمعوجور میکنم و از آن آسیبپذیریِ کنهوار خبری نیست.
شاید میدانم زندگی ادامه دارد و حالا من یکی از چرخدندههای این سازوکارم. نمیتوانم بایستم چون باید همزمان به خانه برسم، سفارشها را مدیریت کنم، پیگیر پایاننامه باشم و جویای احوال خانواده. انگار این خردهناراحتیها حل میشوند در باقی زندگی.
شاید نوشتن این بلوغ را راحتتر برایم ایجاد کرد؛ با درک گذرا بودن همهچیز و همهحال.
درعینحال، انگار با نوشتن حواسم در لحظه میماند. امروز یکی از دوستهایم دربارهی درسهای ارائهنشده پرسید و من یادم آمد مشکل او را دقیقن یک نفر دیگر در دانشگاه داشت. مراحل را برایش توضیح دادم و وقتی اتاق آموزش و برنامهریزی را به خاطر آوردم، دیدم تقریبن در تمام این مدت چهرهی آدمها، سنوسالشان، مشکلاتشان، نوع برخورد و پاسخ کارشناسها، همه و همه برایم جالب بوده.
انگار در طول این انتظار به همه دقت میکردم و گوش میدادم. نه سرم پایین بود، نه در گوشی. حتی بعدتر در واگن بانوان. چند نفر واقعن دقت میکنند و برایشان جالب است که چه در اطرافشان میگذرد؟
شاید برای همین من تنها کسی بودم که بدون هیچ دنگوفنگ و کلنجاری فرمم روی میز رفت. تقریبن هرکس میآمد، با گوشزدهای تکراری کارشناس مواجه میشد که باید چطور متن درخاستش را مینوشته و چه چیزهایی ذکر میکرده.
تعجب میکردم که صحبتهای کارشناس اینهمه تکراری است، ولی هیچکس توجه نمیکند. از مشکلات فرم بقیه فهمیدم دقیقن باید چه بخاهم و چه بنویسم. و وقتی کارشناس فرمَم را دید، انگار نفس راحتی کشید و بهجای قطار کردن موارد تکراری، ادامهی فرایند را برایم توضیح داد و امیدوارم کرد که مشکلم حل میشود. خیلی زودتر از بقیه هم کارم تمام شد.
خب، همهی اینها را مدیون چه هستم؟
خودم فکر میکنم نوشتن. هیچچیز مثل انتشار، آزادنویسی و گزارش نیک، در لحظه بودن را برایم نمیسازد.
تمام. تا گزارشی دیگر بدرود.
وبینار نویسندهساز میبینمتان.
https://t.me/sajedeh_haqparast
سلام روز قشنگی داشتی شلوغ اما مفید خسته کننده اما شیرین درست میگویم؟ اردتمند مهرابی
یادم اومد زندگی چی بود
خانهی مادربزرگم بودم. از آن خانههای قدیمی با حیاط و حوض و درختهایی که هرکدام یکجور بالا رفتهاند. اولش هول شده بودم. با خودم گفتم حالا که اینجام، بهترین استفادهای که میتوانم از این فضا بکنم چیست؟ کتاب بخانم؟ بنویسم؟ نقاشی بکشم؟ فیلم ببینم؟ بنشینم و فکر کنم؟ نکند دارم این فرصت را هدر میدهم؟
بعد دیدم دلم هیچکدام را نمیخاهد. دلم فقط میخاهد بنشینم و به حیاط نگاه کنم. شاید یک لیوان آب خنک بخورم. شایدهم کمی بخابم. گوشی را هم گذاشتم کنار. دلم نمیخاست در دسترس باشم. برای هیچکس. دلم میخاست دور باشم. برای خودم باشم. انگار بلخره برای چند ساعت قرار بود زندگی را برای خودم قُرُق کنم.
بعد شروع کردم به نگاه کردن. مدام عینکم را به چشمهایم نزدیکتر میکردم، انگار میخاستم همهچیز را واضحتر ببینم. به یک درخت نگاه کردم که تنهاش از پایین، مستقیم رفته بود بالا و بعد به طرف راست کج شده بود و بعد چپ و همینطور ادامه داده بود. انگار انسان را میدیدم. انگار زندگی، یکجایی وسط رشد کردنش، درخت را هُل داده بود به یک سمت و بعد درخت، مجبور شده بود خودش را به سمت دیگری بکشد تا با مُخ به زمین نخورد.
فکر کردم چقدر مسخره است که به یک درخت نگاه کنیم و برای کج بودن مسیرش، به او بگوییم درخت خوبی نیست. و نبینیم زردآلوهای همیشه شیرین و زیادی که میدهد را. اصلن از کجا معلوم درخت خوب، درخت صاف باشد؟
یادم آمد بچه که بودم، از مدرسه میآمدم اینجا و ساعتها با حوض مشغول میشدم. حوض برایم، حکم دیگ غذا را داشت. میایستادم بالای سرش و با یک چوب بزرگ، میوههای ریز و نرسیدهای را که افتاده بودند توی آب، همراه برگهایی که چاشنی غذایم بودند، هم میزدم. میوههای نرسیده، سیب بودند به گمانم.
دلم میخاست آقاجون و مادرجون بیدار شوند و برایم خوراکی بیاورند. حتا خشکترین بیسکوییت و بدترین شیرینیهم اینجا خوشمزه به نظر میرسد. فکر کردم چرا؟ شاید چون اینجا فقط بیسکوییت نمیخورم. همراه خوردن بیسکوییت، یکچیزی از قدیم همراهش میآید بالا. از روزهایی که لازم نبود خیلی چیزها را بفهمم. لازم نبود بدانم باید چه کار کنم، چه چیزی را یاد بگیرم، کجا برسم، چه چیزی منتشر کنم، چه مهارتی داشته باشم.
احساس کردم زمان چقدر کُند میگذرد اینجا. احساس کردم اینجا حتا آب، خنکتر است. بعد فکر کردم شاید آب اینجا واقعن خنکتر نباشد. شاید من اینجا آرامتر آب میخورم. در خانه، آب میخورم که از تشنگی نمیرم. یک لیوان را سریع سر میکشم و برمیگردم توی اتاقم. اما اینجا یک لیوان آب میریزم، مینشینم، به بیرون نگاه میکنم و آرامآرام میخورم. آب همان آب است. من فرق کردهام.
شاید زمانهم همینطور باشد. اینجا زمان آرامتر نمیگذرد. من آرامتر شدهام و برای همین زمان را کندتر حس میکنم. چون وقتی عجله ندارم، چیزهای بیشتری را میبینم. کجی تنهی یک درخت را. برگ افتاده روی آب را. خنکی یک لیوان آب را. بوی رب و لواشک خانهی همسایه را.
یکدفعه دلم برای بیدغدغه بودن تنگ شد.
برای نوشتن، فقط چون دلم میخاهد بنویسم. نه برای اینکه نردبان نوشتن را یک پله بالاتر بروم. برای کتاب خاندن، فقط چون دلم میخاهد بدانم یک نفر چه چیزی دربارهی جهان فهمیده، نه برای اینکه اگر حرفش شد بگویم «من این را خاندهام» و صد امتیاز بگیرم و بروم مرحلهی بعد. برای نقاشی کشیدن، فقط چون دوست دارم چیزی روی کاغذ بکشم. نه برای اینکه خوب باشد، نه برای اینکه تعریف بشنوم.
فکر میکنم ما آدمها، خیلی وقتها همین را فراموش میکنیم. همهچیز را تبدیل میکنیم به وسیلهای برای رسیدن به یک چیز دیگر. حتا گاهی استراحتهم میکنیم برای اینکه بعدش مفیدتر باشیم. انگار زندگی یک بازی است و ما مدام داریم امتیاز جمع میکنیم.
بعد یک روز یادمان میرود که قرار بود زندگی کنیم، نه اینکه فقط امتیاز جمع کنیم. امروز یادم آمد زندگی را. نه بهخاطر اتفاق بزرگی. بهخاطر یک حوض. بهخاطر یک درخت کج. بهخاطر یک لیوان آب. بهخاطر اینکه برای چند ساعت نخاستم در دسترس جهان باشم. خاستم در دسترس خودم باشم.
شاید زندگی همین چیزِ واضحی باشد که آنقدر جلوی چشممان است که گاهی فراموشش میکنیم. فکر کنم امروز دوباره یادم آمد زندگی چیست. و راستش، خیلی جالب است که آدم گاهی باید از اینهمه راه برگردد تا برسد به چیزی که تمام مدت جلوی چشمش بوده.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
سهشنبه و افکارش
-دیروز به این فکر کردم که فرق ضبط روزگفتار و نوشتن چیه؟ چرا اولی ترسناکتر به نظر میرسه؟
شاید به خاطر اینکه در نوشتن، میشه توسل جست به بازیکردن با زبان، یه پرداخت زیبا از کلمات. از ریتم.
میشه متنی رو نوشت و با یه مسئله ور رفت و هی بچرخی دور خودت و تاب بخوری، آخرش هم به نتیجهای نرسی.
نوشتهات میشه شبیه یه سفر. یه فیلم.
باز هم ممکنه رغبتبرانگیز باشه خوندنش. دیدن سفرت و همراه شدن باهات
اما روزگفتار، بیشتر از جنس ارائه نتیجه است.
موضوعی داشتی، بهش فکر کردی، خوندی درموردش، اینور اونور سر زدی براش، و حالا شنوندهات منتظره که ببینه مارکو چی براش به ارمغان آورده؟
کمتر میشه پناه برد به ابزارهای زبان. یا اکتفا کرد به جنبه زیباییشناسی حرفات.
-دیگه فکر کردم، شاید تا سالها این فرصت پیش نیاد که بتونیم شبانهروز و تمام وقت، بپردازیم به خوندن و نوشتن و این بشه روش ما برای پول درآوردن.
زندگی همچین فرصتی نمیده.
از اون طرف کاری هم نیست که بشه یه شبه، یا در زمان کم، انجامش داد. از جنس یادگیریه. از جنس رشده.
و یادگیری و رشد مهارت هم زمانبره بالطبع.
اما خبر خوب اینه که میشه هر روز قدمی برداشت به سمت ساختن این سبک زندگی.
چطور؟ در همین مقیاس کوچیک خودمون.
تو کانالمون. با نوشتن. با ضبط یه وویس.
که کسی حتی ازت انتظار نداره با میکروفن و ابزار خاصی ضبط کنی. صرفا با همین موبایلی که دستته.
آدما میخوان ببین چه چیزی برای گفتن داری.
ظاهر کار که خیلی آسون میاد. ولی نیست.
آسون نیست. صرفا شدنیه.
سختیش از جنس تلخی استمراره. اینکه فارغ از هرحس و حال و شرایطی، ادامه بدی و زنجیره انتشارت رو قطع نکنی.
و خب، طولی هم نمیکشه که میبینی حرفی برای گفتن نداری.
پس مجبور میشی که بخونی. و چیز یاد بگیری. که حداقل با گزارش این آموختههات، پست روزت رو منتشر کرده باشی.
و اینه رشد واقعی که پول هم میاره برات.
-آخر شب هم سعی کردم که طرح کلی رمانی که اخیرا خوندم رو برای خودم تعریف کنم.
چیزی که برام جالب بود اینه که، به خاطر نوع پرداخت و شیوه روایت قصه،
نقطه شروع من و طوری که ادامه دادم متفاوت بود با خود کتاب.
چون شیوه داستانگویی کتاب غیرخطی بود، از حال برمیگشتیم به گذشته. دوباره به حال.
این وسطا راوی عوض میشد. چندتا خرده داستان فرعی هم اضافه میشدن.
اما در روایت من، که تمرکزش صرفا بر بیان توالی رویدادهای کلیدی قصه بود، این خبرا نبود.
شگفتزده شدم و تصمیم گرفتم همین بشه، موضوع اولین روزگفتاری که ضبط میکنم.
لینک کانالم: https://t.me/Heydarnotes
سلام خدمت استاد کلانتری و دوستان
خوشحالم از امروز همراه شما هستم، مدت ها از نوشتن دور بودم ولی همیشه خودم را اینجا پیدا می کنم.
سلام نیلوفر نازنین
خوشحالم که اینجا هستید.
امیدوارم مدام اسمتون رو ببینم در گزارش نیک.
گزارش نیک ۱۱۲
سالواژهام: فاصله
— ازم پرسید:
«بلدی توی این اوضاع قاراشمیش یه دروغ خوشحال کننده بگی؟»
گفتم:
«آره بابا یه دروغ که قابلی نداره. اما اگه با یه راست خوشحال کننده شروع کنم، باهاش میخندی ولی میگی گفتم یه دروغ بگو، نه یه دروغ بی شاخ و دم.»
— چه جور میکشانم خودم را که مینویسم؟ هزار بهانه تا نوک انگشتانم میآید. مثل یک خطکش. نه. نه. مثل یک شلاق. روی دستم فرود میآیند که نگذارنم ادامه بدهم. باز محل نمیکنم. «من» مبارزه نمیکند. «ارادهی من» نمیگذارد.
— «روزنامهی خاطرات فلانالسلطنه» را میخوانم. نثر قاجار هم لطافت خودش را داشته است.
— «بیلنگر» بهمن شعلهور را ادامه میدهم، با دقت.
— من امیدوارم.
آدرس کانال تلگرام من:
https://t.me/nahid40rasti02
📍 دوست دارم ورقی از صفحات کتابت را بگشایم.
– تنهایی حجم بزرگیست که هرکس از آن نصیبی دارد، به تناسب و گاهی بیتناسب.
سال واژه: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت
• باز هم صبح شد، چی داری برامون؟ •
صبح با بیداری قبل از ساعت هفت شروع شد.
این عادت هرروزهی من نبود، اما در این مدت کوتاهِ چندروزه، گزارش نیکم از شب به صبح روز بعد منتقل شده. به احساسات و اتفاقات روز قبل نگاه میکنم و در سکوت خانه مینویسمشان.
بعد از گزارشنویسی، آبتنیِ سبکی کردم و صبحانهی دلچسبی خوردیم. مشغول خواندن گزارشهای دوستانم در سایت شدم و برایشان در گروه بازخورد نوشتم.
دوباره خواب به سراغم آمد و گفت: «خواب بعد از حموم میچسبه، بیا بریم بخوابیم.»
با مادرم تصمیم کبری گرفتیم یک ساعت بخوابیم و بعداً به سوالِ«ناهار چی بذارم» فکر کنیم. اما تصمیممان به صغری تبدیل شد، چون خواهرم و همسرش آمدند و هرچه خواب رشته بود، پنبه کردند.
• نامهای به کِن هریسن •
بعد از خوردن ناهار و شستن ظرفها، کتاب «زندگی از دریچهی حواس پنجگانه» را با خودم آوردم تا حین خواندن، خوابم ببرد، ذوق خواندنش را داشتم و این حس را دوست دارم.
در پذیرایی خانه، متکایی روی زمین انداختم و کتاب را کنارم گذاشتم. دلم میخواست قبل از شروع به خواندن، حتماً نظرم را راجع به کتاب قبلی «بالاخره این زندگی مال کیه؟» بنویسم، ولی نمیدانم چه شد که دلم خواست برای کِن هریسن، شخصیت اصلی داستان، نامه بنویسم.
این اولین نامهی من به کسی بود و بسیار برایم دلچسب شد. نوشتن و بازنویسیاش طول کشید و خواب هم که دید بازیچهی دست من شده، گفت: «منو مسخره کردی مردمآزار؟ نمیخواستی بخوابی برای چی تا الان نگهم داشتی؟» دهن کجیای کرد و رفت.
نگران نباشید، خواب خیلی خوب است و هیچ چیزی را عقده و کینه نمیکند تا بعداً شما را بچزاند.
شاید هم من خیلی خوشبینم و گاهی کینهتوز شود و سراغتان نیاید تا از بیخوابی به مُردن رضا دهید.(دور از جان شما)
حالا او که رفته، ما هم میرویم سراغ کارمان. هر وقت کینهتوز شد، آنوقت یه خاکی بر سرش میریزیم.
نامه را در کانال شخصیام جاری کردم.
• به نظرت برنده میشیم؟ •
قرار بود شام به خانهی برادرم برویم. پسر کوچک و پسر وسطیاش با فاصله تماس گرفتند تا هم بدانند چه ساعتی میرویم و هم مطمئن شوند که جاخالی نمیدهیم و واقعاً میرویم. دیگر برای خودشان مردی شدهاند اما ما در کنار هم چند کودک بازیگوشیم.
بعد از اتمام شام، کارتهای بازی را آوردند و مشغول انواع بازی با کارتها شدیم.
خیلی وقت بود بازی نکرده بودیم و هیجانش به جانمان چسبید، طوری که مزهاش مثل شیرینیِ در مغزم ثبت شد و گذاشتمش در قفسهی خاطرات شیرین.
بازی اولمان بیدل بود. بعد، چون زانوهایم درد داشت، رفتیم سراغ میز و در ادامه دوباره بیدل بازی کردیم.
برای کمی استراحت و اینکه بازی حُکم را بلد نبودم، میدان را به دست برادرم سپردم.
بعد از یک دست بازی حُکم، گفتند: «عمه، بیا یازده بازی کنیم.»
من و برادرزادهی بزرگم یار هم شدیم و همسرم با برادرم یار یکدیگر.
در ابتدا، بازی اصلاً یادم نمیآمد و اوایلش تِرمال پیش رفت، اما با راهنماییها و یادآوری بازیهای گذشته و کمکهای نهچندان غیبیِ دو برادرزادهی دیگرم که در پشت صحنه کنار خودم بودند، توانستیم با اختلاف بسیار کمی برنده باشیم.
تیم حریف گفت: «شما با شانس و سور برنده شدید و ما با زور بازوی مغزمان.»
ما هم گفتیم: «شما خوبید.»
دیگر ساعت از نیمهشب گذشته بود که ما به خانه برگشتیم.
مغزم شاد بود و خواب در خنکی شب، زیر پتو، بسیار به من چسبیده بود، چون هردویمان سردمان شده بود.
این آدرس کانال بسیار قشنگ منه، چون پیچ سبزِ
جاده شمالِ برا خودش 🌳
https://t.me/pichesabz
استاد ببخشید که چند روزیِ صبحها گزارش دیروزم را اینجا میذارم سعی میکنم چند روز دیگه این بازی کثیف رو تموم کنم😁.
ولی شوق دارم بنویسم.
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۱۱
امروز از ساعت ۱۰ صبح مشغول نوشتن تمرین هفتم بودم بعدشم چند بار بازنویسی کردم .بالاخره تموم شد.
روزا خیلی کوتاه شده زود شب میشه. دلم میخاد وقت بیشتری برای مطالعه ونوشتن بذارم ولی نمیشه .
صبح کارم سبک بود تونستم ویس جلسه های نویسنده ساز رو گووش کنم.
تا ظهر مشغول بودم بعدش رفتیم یه قدمی بزنیم. عصر با مامان یه کم بدمینتون بازی کردم.
جایی که امروز بود برق نرفته بود تونستم برم وبینار و سوالمو بپرسم. اگه دوست دارین از رو داستانای خوب مشق بنویسین اینا رو مد نظر داشته باشین: داستان بلند، خسرو خوبان از رضا دانشور- داستان کوتاه، بعد از روز آخر از مهشید امیرشاهی- یوزولنگانی که بامن دویدهاند از بیژن نجدی.
یادم رفت کلاس شعر رو شرکت کنم اخراش رسیدم.
– کارهای بانکی انجام دادم که با یک اشتباه مسخره که اول صبح کردم، کش آمد و صدکارگی شد و انجام هم نشد.
– ویدئوی آموزشی سایت را که الهه فرستاده بود دیدم و کمی مطالب را ویرایش کردم. ذوق داشتم امروز اینجا ثبتش کنم. اگر فرصت کردید و سر زدید خوشحال میشوم نظرتان را بدانم.(ladanshayanfar.ir)
– رفتم پست و سفارش دوستم را ارسال کردم. هوا خوش شده ومستم میکند. اگرچه میدانم تا آبان شرجی همینجور در رفت و آمد است وحالا حالاها دست از سرمان برنمیدارد. در راه خرید هم کردم.
– توی گروه دربارهی شعرهای هم نظر دادیم و خوش گذشت. با ملیکا و حمیده و ساجده. از دورهی شعر قبلی گروه زدیم و آزمودیمش و چون خوب بود، این دوره هم ادامهاش دادیم.
– مامان زنگ زد و خبری بهم داد که قلبم را آرام کردو گشود.
– ناهار پختم.
– خوابیدم.
– تئوری شعر خواندم.
-حمام کردم.
– شام پسر را آماده کردم.
– قرار بود بعد از کلاس شعر با لاله و مامان برویم خانهی دایی. بخشی از چیتان پیتانم را پیش از کلاس انجام دادم.
– سر کلاس شعر نصفه حاضر شدم و یک ساعت هم در جلسهی بازخورد.
– مهمانی خیلی خوش گذشت. با دخترهای این داییم زیاد ارتباط ندارم. دنیایمان زمین تا آسمان است. ولی چون با فاصلهی زیاد هم را میدیدیم کلی حرف داشتیم و خیلی هم خندیدیم. چقدر همگی خوشحال شدند.
– درهوای خوب(حالا حالاها باید بگویم. مستم ازش) پیاده برگشتیم خانه.
با تمام خستگی و بی حالی که داشتم گفتم نمیشه باشگاه رو از دست بدم، رفتم و یک ساعت ورزش کردم. دکتر گفت نباید پودر پروتیین بخوری اما نمیدونم چرا با خودم لج کردم و خوردم، انگار مغزم میخواد لجبازی کنه باهام و قبول نکنه وضع موجود رو.
به نام خدا
گزارش نیک ۱۱۲:
امروزم را با انجام یک کار اداری شروع کردم خوشبخاته نه برق رفت نه اینترنت قطع شد و کارم سریع انجام شد.
ظهر به خرید رفتم، همیشه از دیدن مغازههای میوهفروشی لذت میبرم. سیبهای گلاب، شبرنگها، انگورها، رنگهای میوهها به وجدم میآورند.
کل بعد از ظهر را به خاندن گذراندم. و ابتدا با خاندن کتاب« فرهنگواه زبان فارسی خلاق» شروع کردم.
ژرفابخش
نویسنده به واژهها ژرفا میبخشد.
تو مینویسی تا بگویی، آی آدمها، که گوشی به دست نشسته و شاد و خندانید، من این کلمه را جور دیگری میفهمم.
آقای کلانتری مثالی میآورند از امیرحسین افراسیابی از دفتر شعر «ایستگاه». که خیلی برایم ژرفای واژهها را شفاف میکند.
دوباره خاندن کتاب هیچکاک و آغاباجی را از سر گرفتم خیلی از خاندن این کتاب لذت میبرم.
داستان «خسروخوبان» را در کتاب«خسرو خوبان» خاندم متأسفانه دارم به آخر کتاب میرسم.
دوباره از کلیم همدانی خاندم شعرهای کلیم همدانی خیلی دلنشین هستند.
هر کس به قبلهای کرد روی نیاز خود را
هندو صنم پرستد، من سرو ناز خود را
نگذاشت آستانش در جبههام سجودی
بیسجده میگذارم اکنون نماز خود را
برای بار دوم کتاب جنگل بلوط را تمام کردم. شاید خاندن یک کتاب برای بار دوم لذتبخشتر است.
«فکر کن، به راه ، به پیدا کردنِ راه:
آرام باش عزیزِ من آرام باش
حکایتِ دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو میرویم، چشمهایمان را میبندیم، همه جا تاریکی است،
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون میآوریم
وتلألو آفتاب را میبینیم
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری طالع میشود…»
عصر در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم در ابتدای وبینار آقای کلانتری دربارهی گزارش نیک صحبت کردند. یاد اولین بار ی که گزارش نیک نوشتم، افتادم نمی دونستم از چه بابد بنویسم از کتابهایی که میخاندم نوشتم و با تردید گزارش نیکم را فرستادم. امروز خیلی خوشحالم که در جمع دوستانی هستم که هر روز روزمرگیهایشان را به اشتراک میگذارند، و از خاندن گزارشهای نیک دوستانم واقعن برایم خوشآیند است. و در ادامه آقای کلانتری از فلسفهی شکل گیری کارگاه جدید «نویسندهی سخنران» صحبت کردند و ما بقی وبینار به پرسش و پاسخ گذشت. وبینارها اوقات خوشی هستند.
غروب مهمان داشتیم و ساناز برایمان از سفرشیرازش، از بیماری مادرش و چگونگی آشناییاش با طب سنتی گفت. او مدام حرف زد و ما گوش سپردیم. آنقدر خوشبیان بود که اصلن متوجه نشدیم زمان چگونه گذشت.
شب در دورهی محبوب شعر شرکت کردم. آقای کلانتری از اهمیت کلمات گفتند و اینکه شاعر چطور میتواند با یک کلمه به احساساتش را ه پیدا کند. بعد یک کلمه انتخاب شد و به آن کلمهواژهای اضافه کردیم و به ترکیبواژههای تازه رسیدیم و از آن ترکیبواژهها به جملههایی که گاهی شاعرانه هم بودند رسیدیم.
بعد از دورهی شعر، مجالب بدست آوردم و بیشتر نوشتم، که اغلب آزادنویسی بود.
تا پاسی از شب را در جلسه باز خورد شعر گذراندم. که شعرم متأسفانه خوب از آب درنیامدهبود و امیدوارم هفتههای بعد شعرهایم بهتر شوند، اما از شعر دوستان دیگرم لذت بردم.
محبوب امروز:
تو خوبی
و این همهی اعترافهاست…
۱۴۰۵/۰۶/۱۱
گزارش نیک ۱۱۲🐌❤️
سال واژه: بیداری
نمره روز: ده از ده
واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است.
۱-ارسال گزارش اقدامات کنترلی عوامل زیان آور کار برای گرفتن تأیید مدیر کارخانه.
در خانه کار کردم. نامه ی کاور گزارش اقدامات کنترلی در قالب پاورپوینت در سی دی که مرکز بهداشت می خواست را آماده کردم. سه هفته ی تمام از من وقت گرفت. به گمانم سلول های خاکستری مغزم از نوشتنش دو برابر شد. از بس که عکس گرفتم، از بخش فنی و کارشناس های ایمنی و این و آن کمک گرفتم. اما حالا میوه ای رسیده شده است و قابل قبول.
۲-کمرنگ سازی خشم ناشی از زیرآبزنی همکار سمی
زیرآبم خورد، مدیرکارخانه خواست که فردا بروم کارخانه، اعصبانیت به سراغم آمد.
خودم هم می دانستم این خشم بی اعتباری است. بی قوت است. بی ریشه است. می دانستم که فقط من قربانیش نبوده و نیستم. اصلا بودن در میان کارگرها این زیرآب زنی ها را ناچیز جلوه می دهند. کارگری دارم که سواد ندارد اما اعداد را می شناسد. صفحه کامپیوترم را که برایش برگرداندم که کارکردش را نشان بدهد ذوقش من را یاد ذوق دیدن اولین دوچرخه ی زندگی ام انداخت فریاد زد «چقدر قشنگه!» این ذوق برای مانیتوری بود که من اصلا نمی دیدمش. یا مدیر انبارهایمان که قلبی بزرگ دارد و برایم تعریف کرد که هرگز فرصت تحصیل نداشته بود و دوست دارد فرصت کند یک دوره تخصصی بگذراند. بنده خدا همه جا می نشنید و می گوید «خانم کاشانی اهل خوابیدن در سرویس نیس اهل مطالعه اس» یا می گوید« هرچی خانم کاشانی بگه، خانم کاشانی اهل مطالعه هس.» همین ها است که زیر آب زنی همکار سمی را بی اعتبار می کند.
۴- معجزه سپاسگزاری قلبی
سپاسگزارم که در راه رفت به کارخانه دشت و کوه می بینم و در راه برگشت ماه را که از ماه تهران سه برابر بزرگتر است. این مناظر قلبم را آبی می کند.
سپاسگزارم که دلم را این جمع خوشدل❤️ و استاد زیبایم شاهین خان❤️ برده است. جمعی که در روزهای سخت پناه من است. راستی مدتی است که تمام روزها سخت است.
سپاسگزارم برای مادرم که لباس هایم را می شوید. می دانم اینکه یکبار پوشیدن هر لباس برای من مساوی است با شستن و اتو کردن آن زیاد است. اما خدا می داند که لباس تمیز، روشن و اتو کرده چه کیفی دارد.
سپاسگزارم برای دوستم که سلطان خونسردی است. سپاسگزارم که غرغرهای من او را به قهقه هایی دیوانه کننده می اندازد. می گوید من استاد سوتی دادن هستم. شاید راست بگوید. همین که می خندد خوب است.
سپاسگزارم برای بلال خوری روی چمن و آسمان شب که به اعضای خانواده هم سرایت کرده است. چمن، پارک و درختان عجب آدم را سبز می کند.
پروژه کار معیشتی بعد از ده روز آرووم گرفت و فرصتی شد که سری به ملاط مدرسه نویسندگی بزنم. روز من با روز شما هفت ساعت و نیم اختلاف ساعت دارند. روزم با صفحات صبح شروع شد و با وبینار نویسنده ساز جون گرفت. بعد هم فرصتی شد تا حدود ده ، دوازده تا از داستا نکهای سری دوره نویسندگی 75 بخونم. فکر کنم تمرین کلاس بود حول نوشتن داستانی در سبک طنز عامیانه جاهلانه . جاهل نه به معنی الاغ گونخ بلکه به سبک و سیاق داش مشتی گری . بجرات میتونم بگم این شاید از با حال ترین مجموعه داستانهای کوتاهی بود که خونده بودم. بدون زیاده روی در استفاده از فرهنگ عامیانه لاتی، بدون اینکه با اصراف و اضافه نویسی و بی خودی شور کردن آش، مثل بعضی فیلمهای سینمایی که میخواهند این فرهنگ نمایش بدند، بجای یک اشاره با مزه ، اونقدر اغراق میکنن که حال آدم رو بهم میزنه. اما این دفتر یکسری از ساده نرین , قشنگترین ،کوتاه ترین، واقعی ترین، اشاراتی رو بکار برده که تو کاملا جو رو میگیری و علیرغم گل و گشادی ظاهری مضمون قصه، با اصول داستان نویسی کلاسیک هم مطابقت داشته . مهندسی شده بود. با حساب و کتاب. شاهکار بود.
_بعد از وبینار هم گشتم دنبال کتابهایی که معرفی شده بودند. داستان یک رمان رو پیدا نکردم البته یک کتابفروشی داشت با قیمت 5 میلیونی. اون سالی که من دیپلم گرفتم 1353، فکر نکنم خونه و یا باغی در تهرون بود که قیمتش به 5 میلیون تومن میرسید.
_ بعد کتاب تحلیلی فرهنگ گفتاری و نوشتاری ؟؟ رو که در وبینار صحبتش شد رو خوندم.
اینهم چند خط از داستان کوتاهی که نوشتم:
_نامه های ژاکلین
خبر مثل بمب در شهر ترکید: «سینما موسیو پنجشنبه شب افتتاح میشود!»
بگذریم که اکثر اهالی نمیدانستند سینما چیست و آن را سیمنما تلفظ میکردند. اما این باعث نشد که مطلب به سرعت در سطح شهر پخش و به مهمترین رخداد خبری روز تبدیل نشود. قرار بود مراسم افتتاحیه با فیلم هندی “معرکه” و در حضور فرماندار، رئیس بانک ملی، رئیس شهربانی، و افراخان – دایی بزرگ من – و دیگر بزرگان شهر برگذار شود. بین خودمان ، از آنجا که موسیو میناسیان و شرکا، زبان انگلیسی نمیدانستند، اسم اصلی فیلم را نتوانسته بخوانند، و زمانی که ژاکلین – دختر موسیو- در هنگام نظاره نگاتیو فیلم گفته بود: «معرکه است!»، این نام روی فیلم مانده بود.
– بعد هم سایت جدیدی کشف کردم ! بنام Internet Archive (archive.org) که میلیونها، کتاب و فیلم و مقاله… از بسیاری از کشورها منجمله ایران و به زبانهای مختلف ،و از انتشارات قدیم و جدید داره که نمیشه چاپ گذارشون کرد، اما میشه خوند و تماشا کرد. یک سری مطالب عجیب و غریب هم داره که من جای دیگه ندیده بودم. مثلا یک داستان کوتاه ( البته 45000 کلمه ای) داشت در مورد یک ایرانی که در هفتصد سال پیش در بخارا مشاور فرمانده عرب اونجا بوده و یک سری خاطرات نوشته. همچی مالی نبود ولی من شروع به خوندم کردم و نتو نستم زمینش بگذارم. آنتریک خاصی داشت. این صفحه های صبح ، 1000 کلمه آزاد نویسی، وبینار و گزارش نیک، ساختار و زیر بنای محکمی برای نویسندگی و کار معیشتی میده.
بیبیدی بابیدی بووووم: حلزون اومد.
۸۲۰ کلمه تایپ کردم. فردا اگر حال داشتم بیشتر مینویسم ازش. همین الان، فرداست.🫤
روزهای فرد یه شعر میخونم توی روزگفتار. ۳شنبه که واسه قیصره حتما.
مثلا شعر نوشتم، شعرماهی را.
برای تشویق دوستان از عدد ۵ استفاده میکردم. ۵ مثل شوهر فقط یک عدد نیست. یه قلب برعکسه با همان شدت عواطف. انشاالله تنبلیام را به خوبی ماستمالیجات کرده باشم.
تخلصی برگزیدم. «ماهی». فعلا. شاید خسته شوم عوضش کنم.
در وصف تخلّصیابیِ بنده: آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی. به هرحال تلاشیست ستودنی. بعضیام مثل من از آخر میان اول.
داستان «با کمال تاسف» رو خوندم از همون کتاباسمطولانیه. دیگه من که گند زدم به همهچی اینم روش. با اجازهتون دیگه بش میگم: س.ق.خ.
نمیدونم چرا توی گزارش نیک کتابت و شکسته رو قاطی میکنم همش. ببخشید. خودتون تشخیص بدید دیگه. ممنونم.
خدانگهدار.
صبح بخیر.
هوا کمی خنکتر شده است و دیگر با گرما از خواب بیدار نمیشوم. غلت میزنم روی تخت. انگار هنوز خستگی سفر از تنم درنیامده است.
مامان دارد با حسنآقا حرف میزند. گوش میدهم به حرفهایشان. حسن التماس دعا دارد. از مامان میخواهد با صاحبخانهاش صحبت کند که اجاره را بیشتر نکند. بعد هم هر دو به این نتیجه میرسند که پیرزن چسبیده است به مال دنیا.
بعد از قرنی صبحانه چاییشیرین میخورم با نان و پنیر. مزهی سابق را نمیدهد. الکی رژیم را شکستم و چای خوردم.
مشغول ناهار پختن میشوم و به تمرین شعرماهی فکر میکنم. سه تا مصراع دارم که مصراع دومشان جور نمیشود تا کامل شوند. یا اگر جور شود مسخره میشود.
تمرینجای امروز را هم با شنیدن مونولوگهایی درخشان سپری میکنم. هر بار که استاد مونولوگ بچهها را میخواند هوس میکنم بنشینم و مونولوگ بنویسم. شاید داستان کوتاهی را که قرار بود در کارگاه سوم داستان کوتاه بنویسم در قالب مونولوگ ارائه کنم.
آزادنویسی میکنم. سپس از دیوان «آزاد بلگرامی» غزلهایی میخوانم و نگاهی هم به «سرخی گیلاسهای کال» میاندازم. دوباره سروکله میزنم با تکمصراعهایم و باز هم نمیشود. شاید علتش این است که میخواهم فریبآرایی را هم به کار ببرم. بالاخره بیتی جدید متولد میشود. شعرکی سهسطری هم مینویسم اما شعرکی که هفتهی پیش نوشته بودم به نظرم قشنگتر است و همان را ثبت میکنم.
نویسندهساز امروز هم به پرسش و پاسخ میگذرد. استاد دربارهی کارگاه نویسندهسخنران صحبت میکند و هر چه بیشتر توضیح میدهد استرس من هم بیشتر میشود.
تا دم شعرماهی توی جلسه بودم با الهه. بدون شیما. از نگرانیها و دغدغههای این روزهایمان گفتیم و سبک شدیم.
در شعرماهی امشب واژه ساختیم و با واژههای ساختگی جمله نوشتیم و خوش گذراندیم.
بهترین جملهی امشبم:
گازمالشدگان را غم گازخورد نباشد.
➖اکبر سردوزامی هم یک بار زندگی را اینطوری دید: «زندگی مثل یک تکه ابر است که هی شکل عوض میکند.»
➖شروع روز با صفحات صبحگاهی (۳ صفحه آزادنویسی روی کاغذ)
➖نوشتن فهرست کارهای روزانه، بهترین راهنمایم در طول روز.
➖ملاقات با یکی از دوستان و همکارانم و گپوگفتی دربارهی ادبیات کودک.
➖نوشتن پارهی کوچکی تازهای برای «کتاب روزنویسی»: دربارهی آمیزش فهرست کارهای روزانه و روزنویسی.
➖اطلاعرسانی کارگاه جدید مدرسه نویسندگی: «نویسندهسخنران»: در بخشی از وبینار امروز نویسندهساز از فلسفهی شکلگیری «نویسندهسخنران» بیشتر گفتم.
➖۳ جلسه کلاس خصوصی: نقد و یادداشت و داستان کوتاه.
➖همرسانیِ شعرهای محبوبم در اینستاگرام.
➖جلسهی تمرینجا: بازخورد روزانه به نوشتههای همسفران ۷۵مین دورهی نویسندگی خلاق
➖وبینار نویسندهساز: به مزایای مطالعهی «گزارش نیک» پرداختیم و یک عالمه موضوع دیگر+کتاب مکمل جلسهی امروز: روزنامهی خاطرات فلانالسلطنه
➖برگزاری جلسهی دوم ۱۳مین دورهی شعر: از واژه به شعر. در فرآیندی کارگاهی، از کلمه شروع کردیم و رسیدیم به جملههای شاعرانه+حدود ۳ ساعت بازخورد به تمام تمرینهای جلسهی اول، تا ساعت یک و نیم شب.
➖پیادهروی: دو نوبت، اول برای قهوه و دومی برای دیزی. ولی اصلِ پیادهروی آن است که بیقصد راه بروی. راستی چه باد خنکی.
➖از دیوان غمام همدانی:
«گرفته هر یک از مردمان پی کاری
پرستش رخ خوب تو کار من است»
«ز شوق مرگ معلّق همی زند در اوج
کبوتری که گرفتار عشق شاهین است»
«کاش این جهان ز شش جهت آئینه میشدی
تا جلوهگر شدی رخ زیبا ز هر ششت»
«گر سوزد از غمت تر و خشک جهان چه باک
انگار کن که سوخت سپندی بر آتشت»
«خوشم میانهی امواج غم بدین امیّد
که گوهری چون تواَم ناگهان به چنگ آید»
شروع کردم به خاندن رمان «شب یک شب دو» از بهمن فُرسی. حس میکنم حالا که فراغتی یافتهام، میتوانم تمام رمانهایی که دلم میخاست بخانم و فرصت نمیشد، یک به یک بخانم. حس خوبی دارد کشف دنیاهای جدید. و دلم میخاهد آرام بخانم و مزه مزه کنم کتابها را. بخشهای جالبش را هم رونویسی کنم.
بخشی از امروز با دکتر و بوی الکلِ محیط گذشت. مگر ایده، نویسندهی رو به موت را هم رها میکند؟ تایپِ صحنه در نوت گوشی همانا و کمکم جمعشدنِ مایع سِرُم زیر پوست و باد کردنِ دست همانا.
جالب بود،دنیا میپیچید اما میپیچاندم دنیای واژهها را و حالا که میخانمشان قابل استفاده و جالبند. و ترشروییِ پرستارِ نگونبخت از داشتنِ بیماری مثل من. طفلی، دلم سوخت برایش.
برای خودم لیست مطالعهی کتاب و لیست تماشای فیلم نوشتم.
همیشه از رمانهای ایرانی بیزار بودم و کل عمرم فقط به خاندن کتابهای دیار غربت گذشت. چون راهنمای خوبی نداشتم. یکبار کتابی خاندم که نامش را یادم نیست، دوستم حسابی عاشقش بود اما همان چند صفحهی نخست حس بدی داشت، خیلی دم دستی و دور از دنیاهایی بود که خانده بودم. همان شد که دیگر سراغِ آثار ایرانی نرفتم حز یکی دو مورد که خوشبختانه یکی از آنها آثار « صادق هدایت» بود. رنگ و بوی کافکا را داشت و حسابی آثارش به جانم چسبید. اگر آن روزها راهنمایی مثل استاد داشتم، حتمن از آثار فاخر ایرانی میخاندم. حالا هم دیر نشده، اول راهیم. خوشبحالم برای لمس دنیای جادوییِ نویسندگان ایرانی با این یک پینچ دانشم از دنیای داستان. هم لذت است هم یادگیری.
رها شدم روی کاغذ و آزاد نوشتم. البته به نوعی نوشتاردرمانی.
برای کارگاه شعر، تمرین شعرک داشتیم. هرچه نوشتم چنگی به دل نمیزد، کل هفته درگیرش بودم. چقدر سخت است با کمترین کلمات بهترین مضامین را بسازی. نوشتم چیزهایی اما ارزش ارسال نداشت در مقابل شعرهای بچهها. دارم عاشق شعر میشوم. فکر میکنم خوب پناهیست.
در نویسندهساز بودم و بعد در کارگاه شعر که دو پاره شد. پارهی اول آموختنِ واژهسازی که مثل بازی بود و هم خوش گذشت هم چقدر نگاهم را به واژهها تغییر داد. با «مال» واژه ساختیم و آرام آرام تبدیل شد به جمله و بعد چیزی که میشد به آن گفت، شعر. چیزهایی نوشتم که دوست داشتم. کاش مدرسه هم اینطور بود. چقدر دلم برای بچهها میسوزد. اگر یکبار به مدرسهی نویسندگی بیایند، تازه میفهمند مدرسه و دانشگاه یعنی چه.
استاد با صبوری دو ساعت تمام به شعرکِ بچهها بازخورد میداد و من نکتههایش را میچیدم تا بلکه یاد بگیرم روزی از خیالم شعر ببافم.
🪽سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
چیزهایی که در کنترل مناند
سالواژهام: نظم
ظهر صفحات صبحگاهی نوشتم. و سبکتر شدم.
از کتاب این راهش نیست خواندم. اعتمادبهنفس یا عزتنفس ممکن است منجر به خیالات واهی شوند. به مشکلات و ایرادهایمان بیاعتنا شویم. اما خوددلسوزی جایگزین بهتری است. یعنی هم مشکلات را ببینیم هم اشتباهکردنی ببخشیم. خودمان و دیگران را. یکجورهایی خردمند بودن.
وبینار نویسندهساز هم بودم. بهتر فهمیدم چرا دارم گزارش نیک مینویسم. البته کلا چون تو محیطی هستیم که همیشه آیندهاش مبهم است، تمرکز روی کارهایی که رویشان کنترل داریم حس بهتری دارد. این را امروز تو مقدمات روان خواندم. آن را هم تمام کردم و حالا در حال مرور.
البته به یکی از فانتزیهایم عمل کردم. درس خواندن در کافهای ساکت. پیادهروی تو هوای تاریک و نسبتا خنک را دوست میدارم. البته نگاهی هم به کتابها انداختم. یوزپلنگانی که با من دویدهاند را خریدم. توی کافه هم آرام بود و خوب پیش رفتم.
امروز حین کارها بیشتر به آهنگ گوش دادم. و صداهای پسزمینه را اینگونه خاموش کردم. خاموشی پسزمینه، بعد حرف زدنها و گوش دادن و شنیده شدنها. وقتی میدانی تنها نیستی.
پیش از هر چیز اجازه دهید مراتب قدردانی خیش را از شما جناب آقای شاهین کلانتری عزیز بابت پخش آهنگ «صبر ایوب» جناب آقای جواد یساری در وبینار نویسندهساز با ذکر نام بنده به شکل صحیح را اعلام بدارم.
انشاالله که جِگرتان خنک شده باشد.
و من الله توفیق.
و اما امروزنامه:
-کار.
-جلسهی دوم کلاس شعر۱۳ بسیار جذاب سپری شد. واژهسازی بسیار شیرین و سخت است برای من.
بمال بمال بود. همهرو مالیدیم.
غذای استاد رسید و قرار بر این شد که ساعت ۱۱ برگردیم برای بازخورد.
چون استاد میخاستند در آرامش دیزی را با پَیاز به همراه شنیدن آهنگی از جناب جواد یساری نوش جان کنند.نوش جان.
بازخورد عالی بود. بسیاری از دوستانم شعرهای زیبایی سروده بودند.
دوستان اگر به همه کامنت تعریف از کارشان را نمیدادم، دستم بندِ لاک زدن بود. عذر بنده را بپذیرید.
یوتاب جان کارت بسیار خوب بود. خوشحالم که اینقدر خوب و جدی عمل میکنی اسطوره.
-دیروز که گفتم مقالهای در مورد خلاقیت و توجه خاندن، تصمیم گرفتم خلاصهاش را در روزگفتارم بگویم. گفتم. بروید گوش کنید. جالب است.
-مریم صداقت بسیار قند است.
حرفهای قشنگِ آدمها، گاهی نیروی روزهای خستگی میشود. بدرخشی مهربون.
یکم فاصله
اگر آنها را پاک میکنید، اینها را هم پاک کنید استاد.
-یادم نمیآید دیگر چکار کردم. آخر الان ساعت ۱:۴۸ دقیقهی بامداد است و من در حال خاموشی.
پس،
اودافظظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
🌿🌿
سالواژهام: ارتباط
زبان خاندم.
تمرین کارگاه شعر را انجام دادم. خوشبختانه خوردِ استاد، باز بود و نه گاز.
دورهی جدیدی که آن یکی استاد برای طراحی سایت پیشنهاد کرده بود، آغازیدم. زبان اصلی و ترجمهی افتضاح هوش مصنوعی.
اما برای تمرین شنیداری خوب است.
اسطوره در جهان امروز خاندم. (گیومهام نمیگیومد.)
افسانهی اسطوره، اسطوره و واقعیت، درآمدی برای اسطورهشناسی و… چندین کتاب دیگر را همزمان دنبال میکنم. نمیدانم که این خوب است یا نه.
البته همهی آنها را درست و درمان نمیخانم. صرفن میخاهم قبل از خاندن اصولی، بدیهیات دستگیرم شده باشد. تنها دوتایشان را اصولی میخانم.
سبد رمانم خالیست. ماندهام چیچی را شروع کنم. دلم میخاند شب یک شب دو بخانم. خیلی هم میخاهد. آغازش مرا حسابی گرفته بود. اما توی فهرست کتابهایی که باید امسال بخانم، نیست.که نباشد. میخانمش.
🌿🌿
خستهام. قرار نبود آشپزی کنم ولی قرمه سبزی درست کردم. مسخره.
صبح با الهام رفتم آزمایشگاه و دکتر. یعنی بچههایش را برده بود و کمک لازم داشت. باید میرفتم. از آنجا برگشتنی پیچیدیم خانهی ماماناینها.
ناهار با هم بودیم. بچهها خوابیدند. من و الهام هم رفتیم نازیآباد چون خودش و مامان چندکار کوچک داشتند. گرما کلهام را پکانده بود. سردرد داشتم وقتی برگشتیم.
ماندیم آنجا و حدود ساعت شش برگشتم خانه. الهام رساندم.
مشغول جمع و جور و راست و ریس کردن غذا. غذاهای مانده داشتیم و باید خورده میشد.
نشستم پای نوشتن و هزار کلمهام را نوشتم. تمرینهای شعر هم که تکمیل شده بود بعد از صحبت با دوستان، گذاشته بودم در قسمت تمرین.
دربارهی من سایتم که قبلا نوشته بودم را در کانالم بازنشر کردم و سایتم را زیرش گذشتم. البته دیشب آخر شب مطلبی در سایتم هوا کردم.
بعد از اینها وارد کلاس شعر شدم. این جلسه را دوست داشتم. با اینکه از یک جایی به بعد نشد با تمرین سر کلاس همراه باشم و گوش میدادم. سهیل دیرتر از همیشه آمد و خیلی خسته و گرسنه بود. برای آوردن شام بلند شدم. گرچه سر شام حرصم درآمد و انگار به ناهار فردای سهیل چیز خاصی نرسید جز برنج.
من هم که فردا میخواستم قرمهسبزی درست کنم ساعت نزدیک ده شب تازه شروع به بار گذاشتنش کردم. ظرفها را هم شستم. قبل از اینها کلاس شعر تمام شده بود.
با سهیل حرف زدیم و کمی کارهای خانه.
البته قبل از رسیدن سهیل کمی آش گرم کردم و خوردم. موقع آش خوردن کتاب شب هول را در یک دستم گرفته بودم و میخواندم. تجربهی جالبی بود. یک جمله را هی خواندم و هی خواندم. «مسخ شدن. کسی شدن که هیچکسی نیست و همه هست.»
قرمهسبزی که قل قل میکرد. سهیل که داشت خوابش میبرد. من هم وارد جلسه بازخورد شعر شدم و خوش گذشت.
قرمهسبزیام خیلی خوشمزه شد. زیرش را خاموش کردم. دلم میخواهد یک بشقاب همین حالا بخورم اما باید بخوابم.
😋😋🌿🌿
نود درصد روزها میشوند آغاز از حین دیدن شاهینشاه. صد درصد روزها میشوند شاداب با گازخوری. بر وزن پلوخوری.
وای بر کسانی که عوض گچش دادن به حرفهای ایلاه در مواجه با ملال فرار میکنند. فرار به ارتباط. کمی صحبتیدم با خارم. ننیجه اینکه باید بگردم دنبال کوچینگ کسب و کار یا تحصیل. خودم هم نمیدانم کوچینگ چه چیزی. از شیما میپرسم. شاید بین دوست و همکار کوچینگ بشناسد.
نمیخاهم بخانم. فقط نوشتن. دچار اسهال قلمی شدهام. صبح تا عصر آزادخاری و عصر تاشب شاهیننشینی. چه گفتم شاهیننشینی. نتیجهی فقط یک جلسه دورهی شعر.
هر وقت در زندگی به مشکل خوردید دستمال و اسپری بردارید و بیفتید به جان در و دیوار. بعدش هم ظرفها را بسایید.
با پرمالی کاریکلماتوری پخیدم.
امروز هم درس نخاندم. ای وای گویوم. از فردا.
باز با خارم صحبتیدم و حالیش میکردم ویراستار کارش تغییر فونت و علائم نگارشی نیست. همش دوست دارد در حوزهای که تخصص ندارد زر بزند. برایش شعرهای شیبانی را خاندم گفت فلان همکلاسیم بهتر مینویسد. لنعتی تو آخر چی از شعر میدانی؟ با چه معیاری حرف میزنی؟ به گمانم فقط از شعرهای کلاسیک خوشش میآید. چون فقط حافظ و امثالهم میخاند. بهش گفتم سهشنبهها کسی در مورد حافظ وبینار میگذارد. تا گفتم طرف همسن خودم است گفت نمیخاهم. چه ربطی دارد؟ نوجوان که بهتر است تا پیرمردی عصا قورتداده که حلزونی حرف میزند.
به جان صادق به خوپ قول خاهم داد از فردا در طول روز گزارش بنویسم.
🌿🌿
امروز روز خانهروبی بود.
کمک آورده بودم.
روبیدیم.
خاک شبیه چادرشبی نرم، تمام خانه را پوشانده بود.
روبیدیم.
تمام نمیشد کار.
کار خانه فرسایش دارد و درد میآورد با خودش.
روبیدیم.
از ته پاگرد تا سر حیاطخلوت فسقلمان.
چقدر زمان میبَرد جانکندنِ روبیدن.
و روبیدیم از هشتِ پگاه تا چاشت نیمهروز.
و دلضعفه که ور میرود با دل و رودهی خالیمان.
روبیدیم.
و دلخوش به استکانی چای، هر دقیقه.
عطر مطبخ پر شد از عطر تمیزی و دم میکشید غذا.
به خودم آمدم و دیدم ای دل غافل. دَدَم وای.
روز رفته است از کف.
چه کردهام؟
بگویم هیچ که دروغ محض است
روبیدهام و از کمر وارفته و از کتاب مانده.
عادت کردهام که بخوانم.
متاع روزهایمست همین ریزریز خواندنها و درشتدرشت نوشتنها.
امروز در خدمت شعر بودم.
دورهی شعر و تمام جزوههاش. و بازخوردش تا گرگومیش هوا.
متاع چه میزنی استاد؟
https://t.me/manesehchtgrh
تعادل برقرار کردن برایم از سختترینهاست. همیشه به دشواری میتوانم زندگی خودم را مجزا کنم چرا که افکار و اعمالم درهمتنیده شده با زیستنِ عزیزانم. این مدتِ غیبت نیز از این قاعده مستثنا نبود.
اگر چه غمگینم و هر چه از دریای شادی به من راه مییابد، غمم را تقلیل نمییابد. این وقتها بیشتر خستهام و از زیادی خستگی لب به سخن نمیگشایم و در سکوت غرق میشوم. فعالیتهایم را به سوی نیکی و سودمندی سوق میدهم تا قلبم آرامتر بتپد.
ــ پیوسته بهروزرسانی کانال، همان تعهدی است که استاد همان روز نخست ما را به آن آگاه کرد. که کمکم شناخت بیشتر و بهتری حاصل میشود و کمتر سردرگمی به سراغمان میآید. مثل هر شب، متنی نوشتم اما امشب از حالِ دگرگونم نوشتم. البته اندکی از آن را.
ــ هنگامی که شعر میخوانم لابلای بیتها و سطرها یک آیینه نهان هست که بازتابی است از زیستن من و احوال من. از گذشته تا کنون. انگار گمشدهای دارم و حالا پیداش کرده باشم و مسرورم از این یافتن. امروز نیز با اشعاری از بیژن جلالی و سعدی همراه شدم و رونویسی کردم.
ــ در وبینار شرکت کردم و کامل در جریان بودم چه شد و چه نشد. از اهمیت همین گزارش نیک و متفاوت بودنش گفته شد و کلی کتاب خوب معرفی شد و پرسش و پاسخ دوستان هم بهراه بود.
ــ امروز بعد از بیداری، آزادنویسی کردم. از چیزهایی که ضربان قلبم را کوبندهتر کرده بودند نوشتم و احساس خوشایندی داشتم. انگار که مرده بودم و بعد از نوشتن، علائم حیائی داشتم.
ــ داستان کوتاه «شب سهرابکشان» از مجموعه داستان کوتاه بیژن نجدی را خواندم. یک ماه است هر چند روز یکبار داستان کوتاهی میخوانم و کیفور میشوم از نثر درخشانش. از پیوستگی و انسجام وقایع و سکوتی که به موقع فریاد میشود.
ــ رمان «ارباب و بنده» تالستوی را میخوانم، برنامه امروزم را کامل نکردم، ولی تا آنجا که مطالعه کردم، ارباب و نوکرش در جادهیی که زیر برف دفن شده بود، گم شدند.
ـــ در چند روز گذشته فیلم «گلادیاتور» را تماشا کردم و رمان «گاوخونی» جعفر مدرس صادقی را نیز تمام کردم.
نمرهٔ روز میتواند ۹از ۱۰ باشد.
https://t.me/zahraballampour
🌿🌿
سالواژه: ویلویلی
– رفتم کلاس خیاطی. مادربزرگ استاد تازه فوتشده و باید لباس مجلسیها را حاضر میکرد. خاست اگر توانستم بروم کمکش. دوست دارم به درد بخورم. رفتم و سه چهار ساعتی سرپا کمک کردم.
– تا خانه پیاده آمدم. هوا بارانی بود. بیشتر لذت میبردم اگر وسایل و لباسم راحتتر بود و هوا هم تاریکتر.
– ناهار پختم و استراحت کردم. تکلیف شعرماهی را نوشتم. نگاهی به مطالب کلاس انداختم و سریال فرندز تماشا کردم.
– نویسندهساز شرکت کردم. به فکرم انداخت. به فکر ارائهی آنلاین.
– رفتم کلاس و درس دادم. موقع برگشت پیاده تا خانه آمدم.
– شعرماهی شرکت کردم و با جملهسازی حال کردم.
– بازخورد شعرماهی را شرکت کردم.
https://t.me/havirism
🌿🌿
روز قبل تا نیمهشب بیرون بودم و امروز دیر بیدار شدم. برق رفته بود و کسی هم خانه نبود. عاشق تنهایی صبحم. اگر یادم نمیافتاد که باید اندازهی بخشهایی از نقشه را برای همکارم بفرستم در تخت میماندم و تا بعدازظهر کتاب میخاندم اما مجبور بودم بلندشوم و بنشینم پای طراحی. گاهی وقتها فکر میکنم شاید روزی شغلم را کنار بگذارم، اما تنها زمانی ذهنم رهایم میکند و غرق لحظه میشوم که شروع می کنم به تغییر فرم ها و از هزار زاویه نگاه کردنشان که تناسب داشته باشند. بعد میفهمم که به معماری نیاز دارم. کارم که تمام میشود برمیگردم توی اتاق. روزنویسی میکنم و کمی هم روی داستانم کار میکنم. «روانشناسی و شرق» میخانم و مدتی بعد میبینم در تاریکی اتاق غلت خوردهام و وارد دنیای افکارم شدهام. برق میآید و بلند نمیشوم که چراغ اتاق را روشن کنم. بعد از چند دقیقه دوباره میرود و باز هم بیمحلش میکنم. برای کلاس طراحی داخلی دنبال سبک میگردم که کارم را شروع کنم. پیج چند طراح را بالا و پایین میکنم و ناگهان از اکسپلور سر در میآورم. عجیب نیست که هر روز وارد فضایی میشویم که آدمهایی بدون اینکه پیشزمینهشان را بشناسیم دربارهی باورهای خودشان طوری صحبت میکنند که انگار واقعیت مسلم است؟ اینستاگرام مرا یاد غصههایم میاندازد و درست زمانی که فکر میکنم شاید از این غصه بمیرم، جلوی یخچالم و بدون اینکه کسی غر بزند ایستاده سیب میخورم. احتمالا فقط قندم افتاده بوده. در «نویسندهساز» بودم و از بین کتابهایی که استاد معرفی کردند داستانی از «بعد از روز آخر» را خاندم. با صحبتهای استاد ترغیب شدم کانال تلگرام داشته باشم و اینبار حتما انجامش میدهم. از سر شب نشستم پای نوشتن داستان و چون تقریبن تجربهی اولم محسوب میشود متوجه شدم چه ضعفهایی در نوشتن داستان دارم. تا آخر شب سعی کردم کمی لحنش را خاندنی کنم. فردا صبح باید زود بیدار شوم وگرنه من و این داستان تا صبح باهم بیدار میماندیم.
🌿🌿
مشهد، کنارک، ایران، درد، آرامش، انتظار، فردا، نسل، پول، سرما، بیخانگی، ترس، امید، خدا، کفر، فریاد، خفقان، رویا، زیبا، شگفتی، پل، خیابان، شلیک، اسب، پوچی، دار، طناب، زشت، انسان، حق، دیوار، آخر، گفت، سلام، رگ، توهین، روان، سیل، سیلی، کت، وبلاگ، ابر، صابر، ایوب، خپل، مادر، شک، شِکوه، شکلات، شکر، لات، گیس، سنمو، میم، فقر، فقدان، کوه، پدر، دروغ، مرگ، نخواستن، خروس، آویزان، جمهوری، پاساژ، حل، خنثی، تخصص، تزریق، والا، ویروس، وجدان، وجود، حمله، انتقام، شبها، کفن، رها، چوب، تاب، تبر، تیر، پایان.
🌿🌿
چه جملهٔ الهامبخشی.
امروز صبح دلتنگی امانم را بریده بود و حس انجام کاری نداشتم. فصلی از کتاب «خواستن توانستن نیست» را خواندم. با همسرم تلفنی حرف زدم. بعد یادداشت دیرهنگام صبحگاهی نوشتم.
ساعت پنج در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
بعد از وبینار با خواهرم رفتیم انقلابگردی. از بعیدات بود که حوصلهام نکشید بروم کتابفروشیها! دیگر مثل قدیم نیستم انگار. اینترنت بد عادتم کرده. در خانه مینشینم و سیبوک را بالا و پایین میکنم. گرچه کتابفروشی را بیشتر از هر جایی دوست دارم اما مدتی است احساس میکنم کتابفروشیها پرتکلف شدهاند. البته امروز به دلیل تکلف نبود که به کتابفروشی نرفتم، دیر رسیدیم و اغلب بسته بودند. اما لوازم تحریر. چند تا جینگولیجات گرفتم. هایلایت اکلیلی سبز و هایلایت قرمز دلبر و زرد چشمنواز به علاوهٔ یک اتود جذاب که مرا یاد خاطرات کودکی میانداخت و یک دفتر شکل کاکائو که حتی بوی کاکائو هم میداد. برای مادر همسرم هم یک کیف گرفتم. برای خودم هم دوست داشتم بگیرم، بیخیال شدم. همچنان دوستدار کیفهای فرفره رنگیام. نشد یک کیف ساده بردارم. گفتم احتمالاً جوگیر شدهام الان. تشنه بودم. موهیتو خوردم. عجب چسبید. بعدش هم ترکیب آب زرشک و زغال اخته خوردم و در مسیر برگشت، در اوج آسمانها بودم به دلیل افت فشار.
یادداشت کانال را هم نوشتم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
راستی امروز یکی دیگر از دانشآموزانم پیام داده بود که در نهایی، ۲۰ گرفته. چقدر خوشحال شدم.
به زنبرادر همسرم هم زنگ زدم و گپ زدیم. دلم برایشان تنگ شده است.
🌿🌿خب بگو جاری. زن برادر همسرم آخه؟
چند وقتی است که با حقوق کارمندی، هرطور حسابوکتاب و مدیریت میکنم، باز هم برای تهیهی حتی یکی از آیتمهای لیست خریدم به بنبست میخورم.
صبح، سایتهای خرید را کمی بالا و پایین کردم، اما در نهایت همچنان دستخالی بیرون آمدم. خشمی از این وضعیت درونم شکل گرفته که اگر آزادش کنم، نمیدانم چه چیزهایی را ویران خواهد کرد.
به نوشتن پناه بردم. کمی از خشم و احساساتم را روی کاغذ تخلیه کردم و بعد، گزارش نیک همسفران را خواندم. همین کار حالم را خیلی بهتر کرد و کمکم کرد از آشفتگی بیشتر فاصله بگیرم.
تمرین خوشنویسیام را با غزلی از هلالی انجام دادم. «نویسندهساز» را هم بودم و صحبتهای استاد دربارهی گزارش نیک باعث شد نگاهم به این مسیر و متعهد ماندن به آن، جدیتر شود.
مثلاً همین امشب، نوشتن این گزارش شاید کار بزرگی به نظر نرسد، اما همین چند خط یادآوری میکند که هنوز میتوانم انتخاب کنم؛ اینکه بهجای تسلیم شدن در برابر خشم و فرسودگی، قدمی در جهت ساختن خودم بردارم. حتم دارم همین عادت به نوشتن، خواندن، تمرین کردن و ادامه دادن، بهمرور شکل زندگیام را تغییر میدهد.
ادامهی «بیلنگر» را هم خواندم؛ حدود بیست صفحه.
شعرخوانی آخر شب هم با نیما بود:
«تا من از اصل خود جدا شدهام
دمی آرامیام نبوده به دهر
طالب رنج و ماجرا شدهام
کردهام از شکفتن خود قهر
ماندهام با زمانه در تردید.
اینک ای موجهای بیآرام!
ببریدم به سوی دورترین
نقطههای نهان که یک ناکام
بتواند در انزوای حزین
دورتر ماند از خلاصی خویش»
🌿🌿
سالواژه: صلحخویشی
آخیش. بالاخره یادداشتم را نوشتم و شبگفتاری هم ضبط کردم. خستهام. خسته.
عرضم به حضورتان که نیکترینِ امروزم، دیدن و شنیدن بود. بارانی آمد و لب تشنهی زمین را کَمَکی سیراب کرد. نشستم به تماشای باران. البته ایستادم!
به مکالمهی مادر و زندایی گوش میکردم و درس زندگی میاندوختم. پای صحبت زنها که بنشینی، خیلی چیزها دستگیرت میشود. (منهای غیبت. شاید از غیبت هم بشود، درس گرفت.)
القصه، توشههایی بار کولهی ذهنم کردم تا بزنم به دخل نوشتن. بالاخره این قلم، بی مایه که نمیتواند بنویسد.
یک انیمه از وَچهی (در گویش گرگانی اینطور میگویند به بچه) میازاکیجان دیدم. نمیدانم چرا عجیب نشست به جانم. دعوا بر سر همان آرزوی باستانی بشر بود. جاودانگی. ترس انسان از مرگ تمامی ندارد. الان هم باید مشق بنویسم.
لینک کانال تلگرامیام:
https://t.me/+sGjYJDBHRms4YjRk
🌿🌿
گزارش نیک سهشنبه دهم شهریورماه چهارصد و پنج
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۷ از ۱۰
امروز طبق معمولِ روزهای فرد، بیشتر روز را بیرون بودم و طبیعتاً خیلی از کارهایی که برای خودم تعریف کردهام، اصلاً فرصت انجام شدن پیدا نکردند. اما خب، بیرون بودن هم نباید تبدیل شود به کارت معافیت از همهچیز. نمیتوانم هر روزی که سه بار از خانه بیرون رفتم، آخر شب به خودم مدال امروز هم ترکوندی بدهم.
البته یک اعترافی هم بکنم، معیارهایم در روزهای فرد کلاً افتضاح است. انگار یک نسخهی دیگر از من مسئول ارزیابی عملکردم میشود که خیلی هم اهل سختگیری نیست. میگوید خب بیرون بودی دیگر، خسته شدی، همین که زندهای کافی است و من هم خیلی منطقی سر تکان میدهم که بله، کاملاً درست میفرمایید.
این روح شیطانیِ درونم هم که مدام نمیگذارد از خودم راضی باشم، فعلاً قدرت را در دست گرفته. هرچه تلاش میکنم بگویم بابا جان، امروز بد هم نبود، میگوید نه، هنوز میتوانستی بهتر باشی. راستش را بخواهید، یکجورهایی هم حق دارد. بدتر اینکه خودم هم با او موافقم. فعلاً این دو نفر، یعنی من و روح شیطانیام، علیه من متحد شدهایم.
https://t.me/MashgheBodan
🌿🌿
|نقلقول|
«زندگی، داستانِ درازِ خستگی است.»
-ساموئل باتلر
|سال واژه: خالقیت|
|گزارش روز/ مننامه|
۱.بهخاطر میگرن نتوانستی بروی باشگاه.
۲. افسردگی کردی. کتابِ صبح میدانست امروز سردرد داری، فصلی که باید میخواندی تنها یک صفحه بود. پس رفتی یوتیوب.
۳.صفحههای ظهرگاهی را نوشتی.
۴. کم دقیقه ویولن تمرین کردی. البته هنوز هم باید تمرین میکردی اما نکردی.
۵. تمرین شعرماهی را فرستادی و هیچ از آن راضی نبودی. در شعر بسیار ضعیفی. باید حتما دورههای بعدی را هم شرکت کنی.
۶. گرما درجهای پایین نمیآید و مجبوری با اتوبوسی بیکولر بروی اصفهان. مانند همیشه صندلی گیرت نیامد و کل راه را ایستادی. آهنگ sandman از America را گوش میدهی و عرق میریزی.
۷. حالا Limp Bizkit گوش میدهی و احساس میکنی شخصیت اصلیِ کتابِ متالباز هستی.
۸. قوطیِ انرژیزا ترکیب رنگ نقرهای و مشکی داشت. دوست داری از آنها بیشتر استفاده کنی.
۹. شعرماهی را در راه برگشت شرکت کردی و تمرینهای کلاس را در پیادهروی تا خانه انجام دادی.
۱۰. اگر میخواهی روی داستان کار کنی روی شعر کار کن. که تو هم شعر هیچ بلد نیستی.
۱۱. لحظههای آخر شب را با گازخورد گذراندی. تصمیم گرفتی کارگاههای شعر را همه شرکت کنی.
|از حواس|
بوی روز: بوی تافت.
مزهی روز: ماهی زبون.
لمسِ روز: عرق دستانم.
صدای روز: صدای تیزِ ویولن.
|آنافورای روز|
۱. قول میدهم که از فردا بهتر شوم.
۲. قول میدهم که روتینهایم را رها نکنم.
۳ قول میدهم که کمتر خودم را تنبیه کنم.
•کانالم: https://t.me/Shallwejustbegin
بین من و خاهرم زمین تا آسمون فرق است. صبح زود خودش پا میشه، سرحال و پرانرژی، کلی حرف میزنه و کاری انجام میده. حالا من اگر بخام صبح زود پا شم، باید یکی بیدارم کنه. اصلن حوصله ندارم، نمیخام نه حرفی بزنم، نه حرفی بشنوم. هی دلم میخاد دوباره برم زیر پتو بخابم، ولی یادم میافته میخام برم کاری یاد بگیرم، پس نمیشه.
امروز بازم روی اون قطعهی لجباز یک دنده کار کردیم که از خونهاش بیاد بیرون. تو تمرینجا هم بودم و از شنیدن تمرینهای بچهها کیف کردم. عصر نرفتم مغازهی دوست بابام، یکم استراحت کردم. تو وبینار نویسندهساز بودم. چقدر کتابِ «روزنویسی» استاد جالب بود. آقا، لنت چند وبینار که تموم شد، خوشحال شدم وقتی استاد گفت ترجمهی اصغر رستگاری هم برای برادران کارامازوف خوبه.
وبینار که تموم شد، به مامانم گفتم بریم آرایشگاه. گفت نمیدونم برق میره یا نه، که خدارو شکر نرفت و ما هم رفتیم آرایشگاهی که چند تا کوچه با خونهمون فاصله داشت. ابروهام رو برداشت و موهامو کوتاه کرد. یه نفس راحت کشیدم. هوا گرمه، این موها زیر دست و پام بودن.
اومدم خونه، بقیهی کتاب «چشمهایش» علوی رو خوندم و یکم آزادنویسی کردم. آخرش منم کانال زدم، البته بعد از گشتزدن تو کانالای بچهها. عجب کانالایی داشتن. البته چیزی که منو به کانال درست کردن هل داد، درخواست یکی از بچهها بود که زیر گزارش نیکم آدرس کانال خواسته بود. منم دیگه زدم. قراره روز به روز رشد کنه. سوت آخرشب رو با یه دوش آب گرم زدم که خستگی روز رو شست و رفت. فهمیدم به قول کنفوسیوس صبر و حوصله برای یادگیری داشته باشم وگرنه به جز کاری نصفه و نیمه عایدم نمیشه.
https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk
گزارش نیک
دیشب گزارش نیک نگذاشتم. چرا؟ نصف را نوشتم و نصف دیگر را تحویل سردرد دادم.
از صبح روی سایت ساحل خسروی کار کردم. کمکم دارد آماده میشود.
روی پروژههای دیگر هم کمی زمان گذاشتم.
وبینار بودیم. بدشانسیام دیدنی بود؛ حالا روزی که نتوانستم بنویسم، استاد اسامی را خواند.
ساحل کتاب «آئورا» را به من قرض داد. شروع کردم و خب همین امشب هم تمامش کردم.
نمیدانم از کجا شروع کنم.
کتاب یک معمای بزرگ است.
بهتر است از اینجا شروع کنم که شاید اولین کتاب دومشخصی بود که خواندم.
چند صفحه خواندن کافی بود که شخصیت را بگذارم کنار و خودم را جای آن تصور کنم.
خودم کورکورانه در آن خانه تاریک قدم بزنم. خودم روی تخت فلزی طلایی بیفتم و خودم سیگاری در آن پذیرایی گوتیک بکشم.
فضای خفه، گربههای قربانیشده، مجسمه مسیح روی دیوار کمی مرا به فضای «داستانهای ارواح» چارلز دیکنز برد، اما با یک تفاوت: تاریکتر، ترسناکتر، گرفتهتر.
چرا چشمان سبز؟
چرا لباس سبز؟
چرا سبز؟
مگر سبز نماد گیاهان و زندگی نبود؟
انگار نه انگار هریپاتر خوندم. شاید این سبز آن سبز نیست. شاید همان سبز زمردین است.
سبزی که نماد جادو و زهر و پوسیدگی است.
حالا چرا این خانه انقدر تاریک بود؟
ربطی به این دارد که ارواح در تاریکی فعالیت میکنند؟
شاید هم نویسنده میخواست فضای گوتیک را بیشتر جلوه بدهد و منظور خاصی ندارد.
شاید هم تئوری توتئهای در کار باشد و خانهی تاریک نماد قبری چیزی باشد.
چرا فیلیپه اختیار خودش را از دست داده بود؟
چرا کمکم فکر میکرد خود ژنرال است؟
مگر فیلیپه یک آدم مدرن نبود؟ فرانسوی نبود؟
چرا آئورا میترسید پیر بشود؟ باید از فانی بودن ترسید؟ خب آره، یکم ترسناکه، قبول دارم.
اما جاودانه بودن ترسناکتر نیست؟
اصلاً بیاییم تصور کنیم توی سن ۳۰ سالگی جاودانه میشویم.
همسرت ۷۰ سال بعد میمیرد و تو هنوز ۳۰ سالهای. بچهات ۳۰-۴۰ سال بعدش میمیرد، بعدشم نوه و نتیجه.
همهی دوستانت، هر کسی که باهاش دوست بشوی پیر میشود و میمیرد و تو تنها میمانی.
این ترسناکتر از فانی بودن نیست؟
امروز تنها بودم قبلاً فکر می کردم وقتی در خانه تنها باشم ایده و برنامه های جذابی خواهم داشت ولی صابون به دلتان نزنید.بخاطر بی خوابی شب قبل همه چیز روتین گذشت. تا عصر خواب بودم و بعد بلند شدن اسکیس نقاشی لیوان لیموناد و هالووین تو در نقاشیم کشیدم و جلسه دوم کارگاه شعر ماهی شرکت کردم چقدر ذوق داشتم وقتی استاد شعرم رو میخونه بشنوم:«چه وزن خوبی؛ بهتر شدی و…» ولی نتیجه بازخورد واقعی صد و هشتاد درجه با تصوراتم فرق داشت و حتی تعداد بیت ها اشتباه بودن.شب قبل خواب فیلم سینمایی ژاپنی عشق بی صدا رو دیدم و یکم کتاب خوندم برای شام نودل درست کرده بودم اما طعمش به دلم ننشست و ناچار دور ریختم.
@Maryamwriter_2 چنل تلگرام
خیالم راحتتر است که بلیط برگشت را هم بگیرم، که حتماً پنجشنبه برگردد. بهروز رفته سفر. اهل عادت نیستم اما بهروز فرق دارد. با همه فرق دارد. نه فقط برای من، جادو دارد. بماند که کل طاقتم از حضورش خلاصه میشود در یکی دو ساعت گپ و گفت که بیشترش غر است و شکایت. اما حالا دور است و دلتنگش میشوم. شاید خاصیت آدم است یا منم که بهانهکیر میشوم از دوری. ذوقزده هم هستم که با پدرش همسفر است. شاید بد نباشد بگردد پی دو لعبت تا کیفشان حسابی کوک شود. یاد مرحوم پدرم افتادم، نه پدرخواندهام، منظور پدر خونیام است که میگفت بیا با هم بگردیم پی مادر و دختری، مادر مال من، دختر مال تو. به خیالش کنار غیرت مزه میریخت. قصه مال روزگاریست که دختر و پسر شمارهشان را روی تکه کاغذی رد و بدل میکردند. من هم برای اینکه پدر خیالش راحت شود لزبین نیستم تا دختری برایم لقمه بگیرد از پسری که همان حوالی ما میپلکید و خوشبر و رو بود، به چشم نابرادری، شماره ستاندم. تا جایی که خبر دارم آسید محسن به سیرهی پیامبرش زندوست بود و هرگز سرش بیکلاه نمیماند. خوش اشتها هم بود. سفید و کمی چاق دوست داشت. روحش شاد.
امروز پندار تمام وقت کنارم بود. چون کمربند صندلی عقب خراب شده برای اولین بار گذاشتم طی مسیر جلو بنشیند. انگار بار شیشه داشتمشبیه روزهایی که در زهدانم بود و محتاط بودم در نشستن و برخاستن.
نشستهام روبهروی زمین چمن. منتظرم بازی پندار تمام شود. دارم شعرم را مینویسم از آنهاست که استاد جان آخرش میگوید:«اجزاء خوبه، مردهشور ترکیبش را ببرد»
کتابم را هم آوردم که بخوانم. وقت تنگ است و شوق نوشتن بازم میدارد که بخوانم.
هر چند عجیبه که توی سرم به جای موهام نخ بخیهست که هر روز داره بلندتر میشه. اما واقعیت داره.
سالواژهام: تمرکز
بیدار شدم و درد داشتم و دوباره خابیدم. خابیدم تا وقتی برق آمد.
بعدش هم کاری نکردم. درازکش بودم. با قرص زنده نگه داشتم خودم را.
کتاب فرهاد شیبانی را خاندم. «سرخی گیلاسهای کال».
بعد هم تلاشبدم شعر بنویسم. سه سطریهای داغانی نوشتم که دوستشان نداشتم اما حداقل نوشتم اما بیت بیت بیت لنت به بیت. نشد بشود. نگار اگر بود باز میخندید و میگفت: «وقتی مشقاتونو میزارین روز آخر همین میشه.» گذاشتم روز آخر و همین شد دیگر. بعله.
شعرماهی را بودم.
با متخصصون جلوسیدیم. از همه جا حرف زدیم. فائزه میگوید من فحش بلد نبودم با شما گشتم یاد گرفتم. بیا بعد سی سال بچه رو بیادب کردیم. ایح ایح ایح.
یکی از همان سه سطریهایم را جای پست فرستادم.
گازخورد شعرماهی شروع شد. و همچنان هست.
گفتم گزارشم نیکم را بنویسم این وسط. البته فقط گزارش.
https://t.me/yaddashtneda
گزارش نیک ۱۱۲
دیشب دونیم شب خابیدم. صبح بودم ملول. بعد کارهای هرروزه، قیلولهیی نوبرانه زدم. چسبید، چسبندهتر از چسب دوقلو. حسرتبهدل خاب عمیق بودم. امروز نطلبیده مرادمندم.
از پسش تمرین شعر کردم. “م” صدایم زد. آمدم. شامشان دادم. “غ” سفارشاتم از جمله کرفس را خرید و آورد. خوردش کردم. وقت برد. هر وقت کرفس میبینم یاد پدرم میافتم که هنگام خوردن خورشتش به مادرم میگفت، چقدر خوشمزه درست کردی.
این جمله را هربار خورشت کرفس داشتیم میگفت و هربار که میبینم تو سرم میپیچد. دوستش دارم. من هم. دوستش دارم مثل قورمهسبزی. اصلن دوستشان دارم تمام خورشتهای سبز را. از جمله آلواسسسسفناجججج.
دوباره آمدم اتاقم و از سرگرفتم تمرین را. لابلایش از سیمین بهبهانی غزل خاندم. امروز اشعار موزون مدنظرمند.
با وزن شعر به بند کِشم تو را،
پَروزن که نیستی، بند بگسلی
گفتی مباد مرا که چو سنگ بشکنم دلت
پس چیست شکست از شکنشکن موی تو؟
باکی نیست مرا کام به کامش دادی
باک بنزینم هست، شعلهی کبریت
به جانت میکشم.
گر بروی ز پیشم زود خاهم مرد
از شوق رفتنت که بند آید نفس
تابم نیست از عشقش جانبسرشوی
سم میدهمت باهم خلاص شویم
من از حسادتم تو از درد یار
راه باز و جاده دراز بهخروش
تو که داری غلام حلقهبهگوش
راه وهم ببند و جاده کوتاه کن
محض شاهزاده مفتش نفروش
تا اینجا بس. تا بماند برای فردا.
کاش در جهانی میزیستم که یافتن آزادی و عشق آنقدر سخت نبود. کاش در جهانی میزیستم که عشق یکطرفه و حکومت اسلامی وجود نداشت.
چند روز پیش در نامهای خطاب به محبوب نداشتهام نوشتم:
بالای بام مینشینیم به سکوت شهر گوش میدهیم، نسکافه میخوریم و سیگار میکشیم، باران هم میبارد و غرقِ آرامش میشویم. آخ. ببین چقدر عزیز شدی که در این بیقراری حالم با حست خوب است.
امروز:
-حمام عمیق -تا ساعتها بعد حس سبکی داشتن -گوشیدن بخشی از صوت وبینار -خاندن یک پیدیاف -آب خوردن -روتین بعد از حمام -متن روزانه -فیلم -حرف زدن -داد زدن -برنامهریزی -احساس خوشبختی و بدبختی -خیالبافی
سال واژه: پذیرش
امروز دو شیفت کاری داشتم، برای همین فرصتی برایم باقی نماند.
بنزین ماشین را شارژ کردم. از آنجا که کارواش و پمپ بنزین دو کار بسیار اجباری برایم محسوب می شود، پس کار مفیدی بوده است.
خود را به وبینار نویسنده ساز رساندم. بخش تعریف های استاد از مادرشان همیشه برایم جذاب است.
قربان صدقه ی هاشم رفتم، من را یاد بچگی های پسرم می اندازد. گرچه هنوز هم “جینجر ” با یک کش مو، حسابی سرگرم بازی می شود. (از دنیای گربه ها سیر نمی شوم).
استاد راجع به گزارش نیک صحبت کردند. واقعن برای من بسیار مفید بوده است. هر روز با وجود حجم کار و دغدغههای مختلف من را ملزم به ارائه کرده است. با وجود این فضای امن گویی در خانواده ای منتخب، از روزمرگی های خود می نویسم. حس سبکی همراه با صمیمیت برایم دارد.
برای چورت زدن پناه بردم به کتاب صوتی اخیر از اپلیکیشن طاقچه. داستان همراه ۴؛ هر داستان مربوط به یک نویسنده است و با صدای خود او روایت شده است. البته به شوقِ”محمد صالح علاء” آن را خریدم به مبلغ بسیار ناچیز؛ ده هزار تومان.
بعد از دو ساعت خواب، ظرف ها را شستم. غذای گربه های بیرون و آقای بیژن را آماده کردم.
دوش گرفتم.
لقمه ای سبک برای شیفت شب آماده کردم.
غذای گربه ها را پخش کردم.
حدود یک ماهی می شود از شبکه های اجتماعی دور هستم، این کار به ظاهر ساده باعث شده تا پرش افکار م کاهش یابد مثلن: هنگام ظرف شستن با دقت فقط همان کار را انجام دهم، هنگام نوازش گربه هایم محو آفرینش شان می شوم. این ترک عادت بسیار حائز اهمیت است، حداقل نتیجه ی آن آرامش است و له خود ثابت کردم که می توانم بدون آنها روزمرگی هایم را سپری کنم.
امشبم به تمرین گریزنحوی، به تمرین آزادترین آزادنویسی گذشت. در این تمرینها به خاطرهای میرویم. جملهای میگویم. و بعد کنترل قلمم از دستم در میرود.
با احسان آئورا خاندیم. برای بار سوم بود که میخاندمش. اولینبار اصلن نفهمیدم و هیچ لذتی نبردم. دومینبار برایم بیشتر ملموس بود. و اینبار داشتم از تمام رازآلودیش لذت میبردم. میخاستم جزئیاتش را بارها بارها بخانم. جزئیاتی که دفعههای پیش به آنها دقت نمیکردم. اما همان جزئیات بود که این تصویر گنگ و پر رمز و راز داستان را شفافتر میکرد.
وبینار را بودم. تصمیم گرفتم برای گزارش نیکهایم در طول روز یادداشتبرداری کنم. (همین را هم یادداشت کردم). و ریزعادتی را در اینجا بگنجانم تا به بهانهاش به سراغ کاری بروم که معمولن نمیروم.
ده گزارش کارآموزی پاکنویس کردم.
قبل از خاب از یدالله رویایی شعری خاهم خاند و به ادامه کتاب تئوری شعر خاهم پرداخت.
@sahelshkh
امروز در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم. یک نقطه اتصال به دنیایی که میترسم از صرافتش بیفتم. دنیای نوشتن.
کمی آزادنویسی در اوقات مرده.
یک عدم اتصال غیرعادی باعث شد یک آزمون را از دست بدهم.
امروز؟ مأیوس پناه گرفته در موج موهایم.
https://t.me/setabdi
سالواژه: بیخیالی
-نوشتن داستان کوتاهم را شروع کردم. چقدر برایم دشوار بود. تصمیم گرفتم فقط بنویسم بدون اینکه انتظار داشته باشم نسخهی نهایی باشد.
شاید میتوانستم کل داستان را امروز بنویسم ولی مهمانزده شدم و دفترم همانطور سر میز ماند تا کلاس شعر شروع شد و واژهمال شد.
-یکی از مهمانها خالهام بود. آمده بود تا با کانال نویسندگی آشنامال شود. ولی در آن حجم از سر و صدا فقط توانستم گزارش نیکی که روی کاغذ نوشته بود و آورده بود را بخوانم.
برایش همان لحظه قواعد نوشتاری را فرستادم تا از همان ابتدا درست بنویسد. این قسمت از روز برایم بسیار شیرین بود.
-سعی کردم امروز هر کاری انجام میدهم فقط روی همان متمرکز باشم و دو تا کار را با هم انجام ندهم. البته در این موضوع موفقیتم نسبی بود.
-خاله بزرگم شلنگ را روی یکی از اقوام گرفته بود و ول کن نبود. خوشحالم که موفق بودم نسبت به این موضوع رجوع کنم به سالواژهام و نسبت به برخی از قسمتهای متکبرانهاش عصبی نشوم و خونسردانه سکوت کنم.
-وبینار را با وجود مهمانها نتوانستم شرکت کنم، ولی فایلش را گوش کردم.
-حس کلافگی دارم. تعداد کارهایی که تمایل دارم انجام بدهم با زمانم با هم جور در نمیآیند نیازمندم که یک دست غیبی برایم برنامه بریزد.
-باز خورد شعر مایوس کننده بود.
نمره ۸ امروز آدم بهتری بودم.
گزارش نیک پنجم
سال واژه: دوام
صبح گزارش نیک همسفرها را خواندم و آموختم.
پادکست نویسندهساز را گوش کردم.
کمی شاهنامه خواندم وسعی کردم واژههای غریب و جالب را از دلش بیرون بکشم.
بالاخره بعد از مدتها زمانی پیدا کردم تا پدرخواندهی یک را ببینم. نیمهی دوم فیلم بسیار جذاب بود. بعدها شاید بیشتر درموردش بنویسم.
در حال حاضر احوالات مناسبی ندارم. بیخبری آشفتهام میکند و خواندن اخبار آشفته تر. فکر میکردم آدمیزاد به هر شرایطی عادت میکند، انگار نه.
-سالواژهام: تدریس.
-ویرایش نسخهی اولیهی داستان کوتاه.
-گوش دادن به موسیقی.
-آزادنویسی.
-نوشتن یادداشت کانال.
-فهرست کردن کارهای نیک.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
1. سالواژهام: استمرار.
2.ثبتنام در وبینار«نویسندهسخنران».
3. امروز یاد رفت به گوجه و فلفلها آب بدم. الان میریم. الان یادم اومد.
4. آزادنویسی روی کاغذ را به فضای دیجیتالی ترجیح میدم چون برایم لذتبخشتر است اما جریان سیال مغز توی تایپ کردن بسیار سریعتر است.
شاید ترکیبی پرو از هر دو رو بیارم توی برنامههام.
5. اون بالا جمله کنفوسیوس هم قشنگ بود.
لینک کانال:
https://t.me/samanmofidi78
سهشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
۱- ساعت هنوز ۸ نشده بود که با دردی شدید در شکمم بیدار شدم. زود دلم پیش دخترکم رفت. کمی شکمم را با انگشتهایم فشار دادم تا حرکتی بکند.
تکان نمیخورد.
یک لحظه ترسیدم و سناریوهای وحشتناک مغزم را احاطه کردند. نکند بهخاطر واکسن مشکلی پیش آمده باشد؟! نکند چون تا صبح روی پهلوی راستم خوابیده بودم، باعث شده باشد اکسیژنرسانی به کودکم کم شود؟!
هرچقدر صدایش کردم و شکمم را ماساژ دادم، فایدهای نداشت. با اینکه گرسنه نبودم، به دنبال خوراکی شیرینی گشتم؛ شاید که فرجی بشود و واکنش نشان دهد.
بیسکوییتی خوردم و دراز کشیدم و دوباره تلاش کردم. چند دقیقه بعد تکانهایش شروع شد و سپس چند لگد زد.
آن لحظه بهترین حس دنیا را تجربه کردم؛ انگار دوباره خوشبختترین انسان روی کرهی زمین بودم.
۲- تمرین کارگاه شعر، یکی از سختترین چالشهای امروزم بود. از اینکه کارم را به دقیقهی نود موکول کرده بودم، پشیمان بودم. درهرحال، پشیمانی فایدهای نداشت. دیر تمرین فرستادن، بهتر از هرگز تمرین نفرستادن است.
پس دستبهکار شدم و سعی کردم یک شعر سپید سهسطری و یک بیت شعر موزون بگویم.
کار دشواری بود، ولی بالاخره انجام شد.
از آنجایی که شاعر نیستم و بیشتر برای حسوحال زیبایی که کلاس شعر در من ایجاد میکند ثبتنام کردهام، اگر مورد گازخورد استاد قرار گرفتم، ناراحت نمیشوم. 🙂
۳- بعدازظهر در اولین جلسهی کلاس بارداریام شرکت کردم. از همان ابتدا که ماما را دیدم، مهرش به دلم نشست. با مهربانی و لطافت تمام صحبت میکرد.
وقتی دربارهی رشتهی تحصیلی و حرفهام پرسید و فهمید نقاشم، گفت: «روز زایمان باید تابلو نقاشیات را بیاوری و نقاشی بکشی.» خیلی جالب میشود!
از شوق و ایدهاش خوشم آمد.
دقایقی بعد، مادر و دخترک چهارسالهای وارد شدند. دخترک را همین ماما به دنیا آورده بود. ماما با مهربانی و قربانصدقه، دختر را در آغوش گرفت و برایش پازل و عروسک آورد.
صحنهی شیرینی بود. با خودم گفتم چقدر زیباست که روزی بزرگشدن دختری را ببینی که خودت در تولدش نقش داشتهای.
کمکم مادرها یکییکی آمدند. هرکدام هفتهی متفاوتی از بارداریشان را میگذراندند. خوشحال بودم که آدمهایی شبیه به خودم میدیدم.
البته همانجا تازه مطمئن شدم که واقعاً شکمم خیلی کوچک است و در کنار بقیه، باردار به نظر نمیرسم. از آنجایی که وزن دخترم خوب است، نگران نیستم. شاید استخوانبندیاش ریز باشد.
در ساعت اول، با موسیقی آرام شروع کردیم به ورزش. از آنجایی که قبلاً تجربهی پیلاتس داشتم، خیلی خوب حرکات را انجام میدادم و هیچ سختیای حس نکردم.
کلاس برایم نشاطآور و جذاب بود. حتی کمکم حرکتهایمان به سمت رقص رفت و حسابی کیف کردیم.
در ساعت دوم هم دربارهی آناتومی لگن مادر و نحوهی بهدنیا آمدن کودک مطالبی یاد گرفتیم و هر سؤالی داشتیم پرسیدیم.
آنقدر دکتر باتجربه و فهمیده بود که ترسم نسبت به زایمان طبیعی کمتر شد.
دو ساعت کلاس را بدون خستگی گذراندم.
بعد از کلاس، خیابان را تماشا کردم که از قطرات باران خیس شده بود. سیسمونی هم در آن نزدیکی بود که توجهم را جلب کرد. رفتم و نگاهی انداختم و دخترکم را در تکتک لباسها تصور کردم.
۴- به خانه که رسیدم، در کلاس شعرماهی شرکت کردم. با پسوند «مال» کلماتی ساختیم و جملههای شاعرانه گفتیم.
مثل همیشه، شعر آرامم کرد و خستگیهای روزم را از تنم بیرون کرد.
۵- شب که همسر به خانه آمد، بستهای از پست برایم آورده بود: چاپ دیواری اتاق دخترکم.
کلی ذوق کردم. هرچند امروز بهخاطر کمکاری و بدقولی باربری ناراحت بودم، اما دیدن این بسته خوشحالم کرد.
۶- همستر زیادهگو میگوید:
امروز همان روز متفاوتی بود که دنبالش بودی؛ بعد از هشت ماه دوباره ورزش کردی و با آدمهای جدید آشنا شدی. محیطی پر از انرژی مثبت و حال خوب.
با وجود خستگیهایت، ساعتی را به شعر اختصاص دادی و دخترکت سالم و سرحال بود.
به امروزت از ۱ تا ۱۰، ۱۰ میدهم.
زهرا قاسمیزادگان
#کنارقاب
روز نیک بوی مادر و گلدان
امروز باز افتخار همنشینی مادر. صبح زود میپروازم به سوی خانهاش. بین راه اقلامی که سفارش داده، میخرم. کف میکنم از قیمت خورد وخوراک سفره و یخچال.
صبحانهی مادر و دختریمان را میخوریم. گلدان گل امانتی بابک، سه برگ تازه داده. هر بار که مادر با گلها خوشوبش میکند، فردایش برگی نو میدهند. اصلاً حال گلدانها در سرای مادر خوب است.
پنجمین جلسهی فیزیوتراپیام، روی تخت باز دارم ملکوت بهرام صادقی را میخوانم.
مرغی که برایش پختهام به ذائقهاش تند است. این روزها دستانم زیادی فلفلی شده. دیشب توی پارک هم مریم عمه یادم آورد غذاهایم زیادی تند و تیز است. باید حواسم باشد تنگ بگیرم این قافیهی فلفلنشان را.
ساعت پنج وبینار نویسندهساز است. امروز باز استاد کلانتری از محسنات گزارش نیک میگوید و تکیه بر نوشتن مستمرش. از طنز با زبان قجری و روزنامهی خاطرات فلانالسلطنه.
گریزی میزند به برنامههای پیشبینیشدهاش برای همسفران مدرسهی نویسندگی. که هر کدام از همسفران علاوه بر نوشتن، به مرور در فضای مجازی همت کنند وبینارهایی تدارک ببینند و سخنران کارآزمودهای شوند و آموزههایشان را به کارآمدترین شکل ممکن به مخاطبینشان ارائه دهند.
غروب با دختر میرویم طالقانی. جوراب ساقهبلند رنگ پاستیلی مد این روزهاست.
چند جفت میخرد تا قدمهایش را رنگرنگی کند.
وقتی به خانه میرسم، دوستی دیرین تلفن میزند. فرزانه محبی، دوست و همکار چندین سالهام. خبر خوشی دارد. امین، پسرش پس از چند سالی انصراف از ادامه تحصیل در دورهی رزیدنتی جراحی عمومی، باز به ورطهی تحصیل بازگشته تا این مسیر نیمه را به اتمام برساند.
به قدری شوق میکنم، گویی این خبر خوش برای پسر خودم بوده. آرزوی بهروزی ماندگار برایش میکنم.
امشب باز آمریکا جزیرهی سیریک و بندر قشم و چابهار را هدف قرار داد. خبرگزاریها اعلام کردند، یک جشن عروسی در بندر کوهستک جزیرهی سیریک هدف حملهی هوایی آمریکا قرار گرفت که چهار نفر شهید و پنجاه نفر زخمی بر جای گذاشت.
ایران هم در پاسخ، پهبادهای خود را راهی پایگاههای نظامی آمریکا در اردن کرد.
امشب باز جنوب ایران عزادار عزیزانش شد. نمیدانیم عاقبت این کارزار چه خواهد شد و تاریخ این روزها را به چه سبک و سیاقی خواهد نوشت.
هنوز شب به نیمه نرسیده، دیگ گزارش نیک امروز جوش آمده، دم که میکشد میگذارمش در صف روزنگارههای سایت مدرسهی نویسندگی و تلنگرنوشته.
۱۴۰۵/۶/۱۰
@Maryam_jelvani
#گزارش_نیک
#درباره_امروزم
بیدار که شدم
صبحانه که خوردم
نهار که پختم
ظرفها را که شستم
شلوار سامان را که دوختم
چند سطری که نوشتم
در اینستاگرام که غرق شدم
خانه را که برق انداختم
تماسها را که پاسخ دادم
تازه یادم افتاد که امروز چیزی نخاندم.
شب که شد، رفتیم موتورسواری. موتورسواریهای آخر شب عجیب میچسبند. از بچگی یکی از فانتزیهایم این بود، هنوزم هست، که بدانم پشت تمام چراغهای روشن چه میگذرد. پشت پنجرههایی اغلب پردهپوش که اگر دقیقتر میشدی، سایهی آدمها را هم میشد دید.
آدرس کانالم: https://t.me/hananeveshhtan
کیف حالک؟
حالم به هم میخوره از احوالپرسیهای تکراری.
خوبی؟ خیر
ولی باید برای بر هم نزدن چرخه انرژی حیات به خوشی وانمود کنم. البته فقط ترس از پنچری چرخه نیست، هراس از طرد شدگی و تنهایی هم هست.
کی حاضره با یه دلمردهی داغون همپیاله باشه؟
سی ثانیه بعد صاف نشستم، پا گرد میکنم و سینه سپر تا نفسهایم در مسیری هموار بیایند و بروند. در ۵ دقیقه ۱۵ عبارت تاکیدی زمزمه میکنم و از بین آنها عبارت” من بخشی از مسیر عشق و عاشقپروری هستم” به دلم مینشیند و نیت دهم شهریور ۴۰۵ میشود.
پشتبندش ده دقیقه تمام بدنم مهمان کشش است.
بعد آرزوهای محال خفتم میکنند و بدنمند نشدنشان خفت میکشم تا در پادکست انسانک و از زبان حسام ایپکچی ندا میرسد که اولین گام برای جاندادن به خیال، نوشتن آن است.
و اگر هنوز حالت دگرگون است و گیریپاچ کردی برو به گذشته و بگرد دنبال حالک و چالکهایی که زیادی بهشان پرو بال دادی و غمبار بودند. همانها سوار حال الانت هستند.
غصه هم بخور
گذشته برگشته و برمیگردد تا در حال باشد و به آینده سر بزند.
هیچ اکنونی باکره نیست، باردار گذشته و در انتظار آینده است.
پس با خوردن چای کرک هلدار حالی به حالی شدم و خودم را وگان جا زدم. اینطور که روی جعبه نوشته بود مخصوص وگانها دلهرهآور است. مبادا روزی مدرک شوند و نتوانی کباب سفارش دهی.
پستی دربارهی تغییر طراحی لایک و دیسلایک در جیپیتی نوشتم و ربطش دادم به مدیریت توجه و جلب توجه
سپس در تلگرام و لینکدین هوا کردم.
چند بنر برای سایتی زدم و همچنان پیکیر سفارش با انواع سرویسهای حمل و نقل شهری هستم.
نرگس فتحی هم جایزههای جشنواره را درو کرد و من هی براش ذوق کردم.
پیاده روی داشتم، آرایشگاه هم رفتم
چه قشنگ که هیچ اکنونی باکره نیست، باردار گذشته و در انتظار آینده است.
عالی بود.
موفق باشی👏🏻🌷
یا آب هست و برق نیست. یا برق هست و آب نیست. حکایت امروز بود. به خاطر نبود آب نتوانستم دوش بگیرم. به خاطر نبود برق نتوانستم پیانو تمرین کنم. اول صبحی، اوقاتم تلخ شد. بعد گفتم چاره چیست؟ کتابی برداشتم و خواندم.
برق که آمد آخرین تمرین را انجام دادم و حاضر شدم. همین که رسیدم برقهای آموزشگاه هم رفتند و اسیر گرما شدیم. به استاد (پیانو) گفتم این هفته تمرینم کم بوده و برایم از خودانضباطی گفت. قول دادم هفتهی بعد دختر منظمتری باشم.
برگشتم خانه. برق بود. آب بود. حوصله نبود. به کانال دوستان سر زدم. متنهایشان را خواندم. کامنت گذاشتم. حوصلهم برگشت.
آزادنویسی کردم. گفتوگویی ترتیب دادم با من درونی. افکارم به ترتیب پاسکاری شدند.
بعد کمی زبان خواندم. دولینگو هم از الگوریتم خاصی پیروی میکند. مثلا هربار که تمرینی را زودتر تمام میکنی تشویقت میکند و خب، همیشه سرعت مزیت نیست. کمکم کیفیت یادگیری هم پایین میآید.
شعری از نادر نادرپور خواندم دربارهی مرگ و زندگی.
فایل صوتی وبینار نویسندهساز را گوش دادم و پُر بود از نکته.
سالواژه: پیوستگی 🐜
صبح را با خوابنویسی شروع کردم و باز ایدهای شد برای ادامهنویسی و شاید داستانکی شود در آینده.
صبحانه را با صدای فروغ فرخزاد خوردم.
مجموعهای کاست دارم با صداهای خوانندگان مختلف که سال قبل خریدهام. گاهی که دلم هوای جوانی میکند، کاستها را در ضبطصوت قدیمی میگذارم و گوش میکنم.
امروز به سراغ دیوان شعر عماد خراسانی رفتم و چند شعر به زبان محلی خراسان را ضبط کردم. زبان محلی خراسان را دوست میدارم.
در غیبت برق، به سراغ چند شعر ناتمام رفتم و بازنگری مجددی رویشان انجام دادم تا نظر استاد را بپرسم.
سهشنبه بود و جلسههای خوانش مثنوی معنوی؛ همراه با تفسیر حکایت دیگری توسط استاد آژیر و جمعی از دوستداران شعر و متون کهن فارسی.
یکساعتی روی چند قسمت از داستانم برای بازخوانی و بازنویسی وقت گذاشتم.
امروز، بهجز داستان دیگری از تقی مدرسی، فرصت مطالعه نشد.
و در واپسین لحظات امروز، گزارش نیک را نوشتم؛
ادامهای دیگر از پیوستگی.
#گزارش_نیک
✍️زری قوام
چند لقمه از گزارش نیک
یکیبود، همیشه بود. است. است. است. این نیک است نیک است. این گزارش. نیک است. این گزارشٍنیک است. که میپرسد؟
در روز نیکروز چه کردهای؟
نویسندهی نیکبخت جوان چنین مینویسد:
➖ با این که خیلی وقت است از دست نمایشخانگی، و برنامههای نگونبختش در رفتم. اینبار به خاطر شعبانعلی برنامهی اکنونرا دیدم. بله مدام حرفهای شعبانعلی از سمت قطع میشد و پرت میشد اما با این حال بازهم محاسبهی قابل اعتنای بود و میشد از شیوهی پرداختش آموخت.
➖ برای فلانی امروز میگفتم که شاهین کلانتری ذوبشدن در کتاب نمیآموزد بلکه شیوهی نگاهکردن به هرکتابی را میآموزد.. شاید یکی از علاقهی من به شعبانعلی درزمینهی آموزش، به شیوهی پرداخت به نسبت به موضوعات است. و از اطرافیان میشنوم چه به سیار. استادان که نگاه خودشان را به جهان اطراف و دیگرکسان تحمیل میکنند امیدوارم اگر روزی جای نه در جایگاه استاد، در جایگاه ارائهکننده کمک کنم هرکسی جهان خودش را کشف کند.
➖ اما امروز کتاب در کمال سادگی را میخواندم فهمیدم یکی از پیامهای اثرگذار «شاحصبودن است. همان اصلمطلب در روزمرهی خودمان اما بازهم همان پرسشباستانی در نویسندهساز سادگی برای کی؟ در کجا؟ آیا میشود گفت برای همه یکنوع سادگی وجود دارد؟
➖ باز در نویسندهساز. حرف از نویسندهسخنران شد و من دلدلکنان برای ثبتنام.
امروز صبح وقتی بابام رفت سرکار در رو بست از خواب بیدار شدم رفتم صورتم رو شستم موهام رو شونه کردم ساعت تقریباً ۷:۲۲ بود
من به صبح خیلی علاقمندم همه جا آرومه صدای گنجیشک ها بلبل ها آرامش بخشه برام زبان خوندم طراحی لباس تمرین کردم انواع دوخت ها رو یاد گرفتم و مدل های لباس رو دیدم و ترکیب رنگی در استایل رو یاد گرفتم ولی هنوز هم تمرین نیازه درس خوندنم….و موقع خوردن صبحانه فیلم گذاشتم نگاه کردم بعد از اینکه کار های صبحم رو انجام دادم خیلی دلم خواب می خواست ساعت یک خوابیدم خیلی خواب قشنگی بود ولی چون کار داشتم باید بیدار میشدم هر یک ساعت بیدار میشدم دوباره می خوابیدم که ادامه خوابم رو ببینم بعد بیدار شدم نصف کار هام رو کردم و بعد با آبجیم وبینار رو شرکت کردم وقت های که آبجیم هست باهم شرکت می کنیم و بعد از وبینار کتاب زنده بگور صادق هدایت رو شروع کردم چند روزه اون رو خوندم و یک کتاب شعر از مشفق کاشانی خوندم و یک کتاب شعر سیستانی خوندم و بعد رفتیم باهم پیاده روی و برگشتیم ورزش کردم رفتم حمام خیاطی کردم رقصیدم راستی صبح همراه پادکست طراحی کردم و آهنگ هم که تو حمام گوش دادم بعد که آمدم بیرون چند تا مقاله تاریخی خوندم و تحقیقات دارم برای دانشگاه و اطلاعات عمومیم رو بردم بالا فکر کنم فردا باید برم کلاس خیاطی برای همین باید همین الان بخوابم .
راه رفتن برام سخته.
اون از جا بلند شدن اولش.
بعد ازینکه از کار برگشتی نشستی میخوای اسکرول کنی
یک ساعت کلنجار رفتم با خودم که برم؟ نرم؟
خسته ام
گرمه
سرده
کوفته
درده
ولی انجامش دادم.
پیش خودم گفتم میرم تو حیاط درخت هارو نگاه می کنم یه هوایی به صورتم میخوره. دیگه تا حیاط رفتم و راه افتادم.
یک ربع راه رفتم. دمم گرم.
کوچیک کردن کارا خیلی کمک می کنه برای انجامش.
دوس دارم از فردا این طوری کارامو ردیف کنم.
خیلی کوچیکشون کنم.
مثلا برای زبان خوندن فقط میخوام برم اون کتابو بردارم به جلدش نگاه کنم.
فک کنم جوابه.
دمم گرم
سالواژه: تغییر
۱- امروز رأس ساعت ده به پارک رسیدم. دوستم هنوز نیامده بود، برای همین پیادهروی را بهتنهایی شروع کردم. ده دقیقهای گذشت و هنوز خبری از او نبود. کمی نگران شدم و برایش پیام فرستادم. همان لحظه سرم را بالا آوردم و دیدم از روبهرو دارد میآید. خیالم راحت شد، احوالپرسی کوتاهی کردیم و با سرعت قابل قبولی پیادهرویمان را شروع کردیم. اواخر مسیر، مامان دوستم هم به ما اضافه شد. بعد از پایان پیادهروی کمی با او گپ زدم و راهی خانه شدم.
۲- فکر نمیکردم یک روز چنین چیزی را بنویسم، اما امروز وقتی به خانه برگشتم، چند ماگ بزرگ آب خنک خوردم. آب خنک حسابی جگرم را خنک کرد و حس کردم روحم هم جلا گرفت.
۳- خشم پررنگترین واژه امروز من بود؛ خشم از آدمی که بدون اینکه پیش از آن بحث یا اتفاق تنشزایی بینمان رخ داده باشد، شدیداً آزردهام کرد. چیزی که بیشتر آزارم داد، انکار حرفهایی بود که زده بود. بدتر از همه اینکه هنوز در دایره تمامنشدنی خشم نسبت به او گیر افتادهام و راه خروجش را پیدا نکردهام.
۴- امروز چند صفحه از «داستان یک رمان» را در آرامش و با تمرکز بالا خواندم و همین تمرکز باعث شد از مطالعهام لذت بیشتری ببرم.
۵- امروز با فرنوش، دخترعمهام، درباره شنونده بودن وقتی دیگران درد و مشکلاتشان را با ما در میان میگذارند صحبت کردیم. برای هزارمین بار به این نتیجه رسیدم که آدمها گاهی بیشتر از دلداری و راهکارهای ما، به یک گوش شنوا نیاز دارند؛ کسی که واقعاً حرفشان را بشنود.
۶- امروز وقتی روی رمانم کار میکردم، خودم را در آیندهای تصور کردم که رمانم بارها تجدید چاپ شده و من با غرور به مسیری که طی کردهام نگاه میکنم و از خودم بابت تمام راهی که آمدهام احساس افتخار دارم.
۷- امروز تا حد زیادی روز هشت بود. تلاش کردم، خندیدم، کمک کردم و دلداری دادم. میان همه اینها هم خودم را به یک املت آرمیتاپخت دعوت کردم. دست خودم و امروز حسابی درد نکند.
سالواژهام: بینجامیدن
اول از همه باید بگم چرا این چند وقت نبودم. اگه آخرین گزارش نیکمو یادتون باشه درگیر عروسی دوستم بودم. رفتیم لواسون حنابندون داشتیم. بعدش عروسی بعدش پاتختی. البته قبل از حنابندون و لواسون هم همش خونه خاله معصوم (مامان عروس و البته رفیق جینگه مامانم. خیلی صمیمی هستیم خیلییییی)رفتیم و کمک کردیم.
برگردیم به امروز.
بعد از چندین وقت صفحات صبحگاهی نوشتم و کارامو فهرست کردم.
سربال ترکی دیدم.
کلی رقصیدم و حال کردم.
خابیدم.
پاشدم دیدم برق رفته. حسابی هوس قهوه کرده بودم به قهوه درست کردم برا خودمو لذت بردم(بعد از رقص قهوه رتبه دوم لذتدهی امروز بود)
خوشبختانه موقع نویسندهساز برق اومدو تونستم بعد از چند وقت به وبینار برگردم.
هرچه قدر بیشتر از زمان آشناییم با استاد و مدرسه میگذره بیشتر شیفتهش میشم.
یکم توی سایتا چرخیدمو تحقیقاتمو روی شخصیت زن رمانم به انجام رسوندم.
از همه مهمتر اینکه بالاخره بعد از دو ماهههههههههه رونویسی سایهتندرشکهچی تموم شددد.واقعن باعث شد دید دیگهای داشته باشم به جزئیات توجه کنم.
یه داستانک برای چالش نوشتم. دوستس ندارم. یکی دیگه مینویسم.
دیگه اعصابی برای آنلاین شدن کلاسای دانشگاه ندارم. استادا ترم پیش توی جنگ عوض اینکه بیشتر راه بیان بدتر لجبازی میکردن و اذیت. این ترم مجازی شه خودمو دانشگاه و گوشیو با هم آتیش میزنم.
ابنو یادم رفت بگم بالاخره و در کمال تعجب تونستم تودومایکروسافت و نصب کنم و بالاخره این احمق تونست منو از ربات تشخیص بده و انسان به حسابم بیاره. حالا دوتا برنامه دارم هم تودو هم گوگل کیپ نمیدونم حالا با کدوم کار کنم. ملت با دوتا زن گرفتن چی کار میکنن؟ من تو استفاده کردن از دوتا اپ که یه کارایی دارن حس عذاب وجدان و خیانت و گوگیجه گرفتن دارم.
باشد که جز بینجامیدگان باشم.
https://t.me/Jonnevice_channel
سالواژه: ثمربخشی
نیکترین کار امروزم آزادنویسی بود در مقیاس وسیع. آزادنویسی بعد از پنج شش صفحه خودش را در احوالات من بهتر نشان میدهد انگار افکار تهنشینشده را به درستی تکان میدهد فقط کافیه از این بهمزدگی فرار نکنم تا کمی شفافیت ببینم.
تصمیمگرفتم ساعت پست گذاشتن روزانه در کانالم از آخر شب به زمان مناسبِ نامشخص دیگری تغییر بدهم، میخاهم اضطراب انجام لحظهآخری کارها را از زندگیم کمتر کنم.
برای تولد خاهرزادهم دنبال هدیه گشتم چرا یک دختر شش ساله باید کاراکتر مرد عنکبوتی دوست داشته باشد؟ البته چرا دوست نداشته باشد؟ فروشنده لوازمتحریر معتقد بود این یک کاراکتر قدیمی است ولی چرا برای من قدیمی نبود؟ چون کاراکترهای جدید را نمیشناختم
یک اهنگ انگلیسی نظرمو جلب کرد خیلی ازش خوشم اومد اونقدر گوش دادم که تا اعماق ناخودآگاهم نفوذ کرد.
کتاب خسرو خوبان را دانلود کردم و با اراده خوندنش رو شروع کردم.
امروز هم شعر و موسیقی من را نجات داد.
کانال من https://t.me/sohahashayeb
برقها ساعت ۱۰ میرود تا ۱۲. اما امروز هرچقدر چشمانتظار شدم، نرفت. شادان رفتم توی اتاق و آغازیدم صفحات صبحگاهی را. اما همسرم آنقدر صحبت کرد که اصلن نفهمیدم چه نوشتم. هی مسخرهبازی درمیآورد و مرا حرصی میکرد. بیرون که رفت، خوشحال ادامه دادم نوشتن را. بعد هم یکی از پادکستهای نویسندهساز را پلی کردم و جارو را زدم به برق که بوووووم برق رفت. جارو را وسط پذیرایی رها کردم.
نگاهی کردم به اینور و آن ور. زود بود برای ناهار درست کردن. برای همین هم سری زدم به کتاب «با شما نبودم» از بهمن فرسی. تا ساعت ۱۲ مشغول خاندن بودم. دیگر زیادی رفتهبودم توی بحر خاندن که ساعت مرا به خودم آورد. رفتم آشپزخانه. بدترین جای خانه. آشپزی چیه آخه؟ با غر برای ناهار زرشکپلو درست کردم.
بعد از ناهار دوباره رفتم سراغ «با شما نبودم».
حدود بیست صفحه هم از کتاب «داستان یک شهر» را خاندم.
چشمانم خسته بودند. نیم ساعتی چرت زدم. و بعد از بیداری رفتم سراغِ « چنین گفت زرتشت». کتابی که من گرفتهبودم از کتابفروشی، ترجمهاش افتضاح بود. چندباری هم خاندنش را آغازیدهبودم ولی نتوانستم ادامهاش بدهم. اما امروز با ترجمهی دیگری شروع کردم که خیلی کیف داد. حالا میفهمم که چرا نمیتوانستم ادامهاش بدهم.
توی وبینار شرکت کردم. همزمان خانه را هم جارو کشیدم.
بعد از آن هم آزادنویسی کردم.
مامان زنگ زد و گفت خانه تنهاست. برای همین جمعوجور کردم تا بروم خانهی مامان. شام خوردیم و یک ساعت توی جاده بودیم تا رسیدیم خانهی مامان. فوتبال را هم از دست دادم. حیف.
با مامان نشستیم به غیبت و حالا هم که دارم گزارش نیک مینویسم.
نوشتم: یک مقاله آموزشی کامل برای مجله فرادرس که وقت زیادی را برای تحقیق صرف کردم. بالاخره عقل کل نیستم که همه چیز در مورد کار با گوگل شیت را بدانم. وقتگیر، اما لذت بخش بود.
باز هم نوشتم: پیشنویس داستانک برای چالش این ماه داستانکنویسی را تا فردا آنرا ارسال کنم. این هم لذت بخش بود.
شرکت کردم: در نویسندهساز و برای ننوشتن گزارش نیک خود را سرزنش نکردم. چون چند روز بود حوصله هیچ کار نداشتم. شرمگینم، اما مصم به جبران هستم.
فکر کردم: در مورد چند عنوان جدید برای رمانم که هنوز تمام نشده است. باز هم لذتبخش بود.
دانلود کردم: ویسهای اولین جلسه وبینار آفلاین «سایهها»ی خانم فرود. هیجانزدهام برای گوش دادن آن.
نخواندم: ادامه رمان شیرین «همسایهها»ی «احمد محمود» را. شرمگینم، اما جبران میکنم.
دوباره غمگین شدم: برای هر آنچه امروز از جنگ شنیدم. غمگینم اما به خودم قول دادهام تاب بیاورم.
جمله روز از پیج «رویال مایند» در اینستاگرام: «نوشتن، باور را تغییر میدهد.» « تا چیزی نوشته نشود، تصمیم نیست، آرزو ست.»
همچنان وفادارم به سالواژهام «بیش نویسی» در میان زندگی کابوسوار این روزها.
صبح ساعتی به بازنویسی آنچه قبلاً نوشتهام گذشت. همزمان با صبحانه و خدمت در آشپزخانه، بخش دیگری از شراب خام گوش کردم.
تلاش کردم از نوشتههایی که قبلاً در ادامه باید میگفتم، نوشتهبودم، داستانکی بیرون بکشم. شبه داستانکی ساخته شد، البته طبق معیارهای خودم. به بهانه حضور توپ در آن روانه اشیاءخانه کردم که مدتی است برایش کاری نکردهام.
بعداز ظهر، قبل از ناهار با مادر تماس گرفتم و دقایقی صحبت کردیم. از حال خودش و خواهر برادرها باخبر شدم.
دندانی که پارسال چند روزی اذیت کرد و مرا به درمانگاه کشاند ولی از دنگ و فنگ برو بیا و ادا و اصول حساب کتابشان با بیمه خسته شدم و ترک درمان و درمانگاه کردم. البته در اصل ساکت شدن درد، بیخیالم کرد. باز امروز نق و نالش شروع شده. امیدوارم تو این گرما مجبورم نکند، به برو بیای دندانپزشکی.
امروز صفحات بیشتری از همسایهها را خواندم. نویسندهساز غایب شدم. هنوز صوتش گوش نکردم. میماند برای فردا صبح.
واقعا چیزی برای گفتن ندارم. صفر از دهم امروز.
کل روزم را توی خیابان بهار و خرید سیسمونی برای اقوام سپری کردم. نه که بد گذشته باشد.نه. خرید لباس بچه حس و حال خودش را دارد. مثل این است که خودت میخواهی دوباره زندگی را شروع کنی. ذوقزده میشوی. هیجان عجیبی است وقتی میخواهی لباسی بخری که اندازه کف دست هم نیست. با یک خرگوش گلدوزی شده ظریف کنارش. ای جاااان.
یا مثلا وقتی میخواهی تخت و کمد و دراور بخری. دوست داری همان موقع بپری توی تخت بالا و پایین بپری بعد دراز بکشی ببینی خواب تویش چه حسی دارد. جوراب . وای جوراب. یک انگشت بود. با حاشیه توری توی ساقش. با کفش عروسکی سفید ورنی.
اما هیچ کاری برای نوشتن نکردم. عذاب وجدان دارم…
– به آقای سالمندی کمک کردم تا چیزی که نیاز داشت را در فروشگاه پیدا کند، گفت «امیدوارم خبر خوبی بهت برسه.» قربانش بروم، چه دعای قشنگی کرد.
– یک عزیزی هست که هر بار مرا میبیند در مورد رنگ مو یا مراقبتهای مو سوال میکند، من هم سعی میکنم چیزهایی که بلد هستم را کاربردی و واضح بگویم. اما همیشه گفتوگوی ما به این جمله ختم میشود که: «آخه تو وقت میکنی این کارها رو انجام بدی، من اصلن وقت نمیکنم.» من هرگز بحث نمیکنم، چون خودم هزاران بار در این دام افتادهام. حتی همین هزارکلمهنویسی را فکر میکردم وقت نمیکنم انجام دهم، درحالیکه کافی بود ده دقیقه وقت از یک گوشهوکناری بدزدم. زمان یک وهم بزرگ است و کمبود وقت توهمی بزرگتر. آنقدر همه چیز را به وقت گره میزنیم که باورمان میشود مشکل از کمبود زمان است. مثل این است که یک گیاه بگوید من وقت نمیکنم رشد کنم، هرقدر هم که آب و نور و خاک باشد فرقی نمیکند، من برای رشدکردن وقت ندارم. اولویت گیاه رشدکردن است. همانطور که مادران سالها و سالها در میان تمام شلوغیها وقت جور میکنند تا برای فرزندانشان غذا درست کنند برای هر کار دیگری هم که در اولویت باشد میشود وقت جور کرد.
– در راستای شنیدن صدای بدن، دو روز است که دارم نرمش میکنم. خدا خیرم بدهد، نَمیرم انقدر حرفگوشکن هستم. دیروز خیلی غصهمند بودم چون نتوانستم «پیچ مریچی» را انجام دهم. این آسانا معیار من برای حفظ انعطافپذیری بدنم است. اما امروز توانستم انجامش دهم. یوگیها میگویند ملاک یک بدن سالم ستون فقرات منعطف و سالم است. مادامی که میتوانم پیچ مریچی را انجام دهم یعنی اوضاع خوب است. انصافن از نوک پا تا گردنت باید منعطف باشد تا بتوانی در این آسانا قرار بگیری. مریچی انواع مختلف دارد اما فقط یک آشتانگی میداند که وقتی میگوییم پیچ مریچی در مورد چه میزان جرخوردگی صحبت میکنیم. خلاصه که خواستم هم گوز شور آمده باشم و هم خوشحالیام از اینکه توانستم انجامش دهم را به اشتراک بگذارم.
– در طول چند ساعت چنان اتفاقات محیرالعقول و در عین حال نگرانکنندهای پشت سر هم رخ داد که هنوز نتوانستهام هضم و جذب کنم. فقط میدانم مادامی که دستم در دست خداوند باشد لازم نیست نگران چیزی باشم. آبرویم را به او سپردهام و او تضمین کرده است که آبرونگهدار بندههایش است.
– آزادنویسی و صفحات صبحگاهی هم که بودند.
– الهی شکرت…
مریم کاشانکی عزیز چقدر خوندنت به من کیف میده خیلی دوست دارم یه روزی که دور نباشه باهات دوست بشم.
🌷❤️
حیف که این پیام به دستت نمیرسه و انگار روی شنهای ساحل ثبت میشن و فقط استاد که خدای این سایته اونو میخونه.😢
سال واژه: تداوم
– صبح مامانم به خونه ما اومد.
مشکل مامانها و تکنولوژی.
گوشیش رو بهم داد و گفت: «مادر میخوام زنگ بزن به داداشت فیلترشکن کار نمیکنه. دیشب که زنگ زدم، مدام قطع میشد.»
فلیترشکن رو برای مادر درست کردم. کلی خوشحال شد ولی به خاطر اختلاف ساعت فعلن نمیتونست تماس بگیره.
کمی حرف زدیم یک قهوه خورد و بعدش هم رفت.
من هم شروع کردم به خوندن داستان سحر و احمد. برای نقد کردن در کلاس امروز.
– ناهار که خوردیم کمی خوابیدم.
بلند شدم برق رفته و خونه خیلی گرم شده بود. رفتم کف آشپزخونه دراز کشیدم حس کردم خنکترین جای خونه است. و شروع کردن به خوندن ادامه کتاب مردی به نام اوه.
-برق ساعت پنج اومد.
منم خودمو سریع رسوندم به وبینار شاهین کلانتری.
درباره گزارش نیک و فایده نوشتن اون و خواندن گزارش نیک بقیه برامون صحبت کردند.
ساعت پنج و نیم کلاس را نیمه رها کردم و به کلاس روز سهشنبهها رفتم.
استاد بعد از حدود یک ساعت به سوالات ما با حوصلهی تمام جواب دادند. و بعد یک استراحت 15 دقیقهایی داشتیم و وقتی برگشتیم سحر جان داستانشو خوند، که خیلی خوب و عالی نوشته بود.
اول بچهها طبق جدول نقد و بعد استاد داستانشو برای باززنویسی نقد کرد.
استاد درباره شرکت در مسابقات مختلف با ما صحبت کردند، که این کار رو خیلی نمیپسندند.
از ما خواستند شرکت کنید و بفرستید ولی به دنبال نتیجه و … نباشید چون معیارها برای انتخاب اصلا عادلانه و درست نیست.
-کمی استراحت کردم و برگشتم به ادامه وبینار که نبودم و کامل از اول گوش دادم.
کتاب روزنامه خاطرات از فلان الساطنه که در زمان قاجاز بصورت طنز نوشته شده.ضمیمه وبینار شد، که باید جالب باشه حتمن باید بخونمش.
پرسش و پاسخ و معرفی کتابهای مختلف و….
-خواندن بخشی از داستان سخت پوست از ساناز اسدی.
-از 1 تا 10 به خودم 7 میدم.
میخواهم کانالم رو اینجا معرفی کنم میدونم که خیلی خیلی جای کار داره ولی سعی خودمو میکنم بهترش کنم.
https//t.me/delneveshtehayezohreh
۱ گوش درد شدیدم ادامه داره و تازه فردا نوبت دکتر تونستم بگیرم
۲ جنگ دوباره شروع شد فکر می کنم از این اوضاع دارم حال تهوع می گیرم.
۳ امروز دوتا مسکن قوی خوردم..
۴ شوهرم یه بسته قهوه عالی خرید داد بهم و گفت دیروز واقعا قهوه نداشتم برات امروز خریدم پس اون چی بود بالای کابینت ؟!
۵ رمانم رو نوشتم یه کمی، همینجور راه میرم داستان توی ذهنم ساخته میشه
۶ ناهار درست کردم ولی شام نه از غذا درست کردن متنفرم لعنت به اون کسی این وظیفه مزخرف را روز اول انداخت گردن ما زنها
۷اخبار جنگ را پیگیری کردم.
۸ دوخط روزانه نویسی کردم که که خودم نفهمیدم چی نوشتم
۹به مادرو پدرم زنگ ردم که مادرم غر زد و پدرم بیشتر غر زد سرچیزای الکی
۱۰ برای بچه هام ساندویچ خریدیم امشب و یواشکی واسه خودم یه نوشابه هم خریدم که وقتی خوابن بخورم.
۱۱دلم هوای مشهد کرده خیلی زیاد
۱۲ کاش میتونستم دوروز مثلا جای رونالدو باشم جای زنش نه جای خودش
۱۳به دلار ۲۱۲ فکر کردم و برای مردمم غصه خوردم.
۱۴ امشب بعداز مدتها دعای توسل خوندم.
احساسات مختلفیو از سر گذروندم. وسط، ترس و تردید بود. میلرزم. قدم برمیدارم و به زمین برنمیگرده، پا در هوا میمونم.
رفتم پیادهروی. رو صندلی نشستم. تماس گرفتم و یکم آروم شدم. برگشتم خونه پیاده. برق رفت.
به صحبتمون فکر کردم. اضطراب، بیشتر از قبل. شک. از اول ارزیابی کردم، به نسیم پیام دادم، دوباره خوندم، دوباره سرچ کردم، دوباره نوشتم. ترس ترس ترس. کسی تا حالا از انتخاب و تصمیمش مطمئن بوده؟
بهم میزنم تا مرتب کنم. به زودی، همین مرتبهارو بهم میزنم تا مرتب کنم. تو خاطرات خفه میشم. نامه پیدا کردم، از خودم به خودم. من مینوشتم! از خودم خواسته بودم کمتر خودشو سرزنش کنه.
نویسندهسخنران میخوام. شلوغه؛ زندگیم، خونه، اتاق، ذهنم. تو دست و پای خودمم.
امروز بعد مدتها تصمیم گرفتم روزم را با تمرین طراحی آغاز کنم. درست است که از نتیجه چندان راضی نبودم اما همین که توانستم خودم را راضی کنم یک ساعت برخلاف طبیعتم ظرافت به خرج دهم و با مداد و کاغذ دست و پنجه نرم کنم.
یک مسجد ناگهانی رفتم. بعد از ظهر هم در اتاق خواهرم که پنجرهاش باز بود دراز کشیدم و از هوای خنک شهرمان لذت بردم. (اتاق خودم هوای خفهای دارد و علاوهبر آن، مشاهدهی یک گونهی چندشآور سوسک در روز گذشته، باعث شد کمتر دلم بخواهد پایم را آنجا بگذارم.)
سپس با توجه به هدفهای جدیدم، کمی بدن خشکیدهام را ورزیدم. دوباره در اتاق خواهرم نیم ساعتی را چُرتیدم و ساعت گذاشتم تا بتوانم در وبینار حاضر شوم. کمی با خود کلنجار رفتم که چه به عنوان گزارش نیک بنویسم تا اینکه به اینجا رسیدم.
من دوباره، تو را در وعدهی جهان خواهم یافت.
صبح با صدای زنگ گوشیام بیدار شدم، از دفتر مجلهی توسعهی آموزش بود. مقاله برای داوری قبول کردم. البته هفتهی بعد داوری میکنم. امروز حوصلهاش را ندارم.
بعد از صبحانه ادامهی انیمهی قلعه متحرک هاول را دیدم. خوشم آمد. عشق حقیقی باطل کنِ همهی طلسمها و جنگهاست. از ریتم و آهنگ شعر پایانی فیلم خوشم آمد و تا در نیاوردم که چه میگوید ول کنش نشدم.
اسم آهنگ پایانی به ژاپنی Sekai no Yakusoku، به انگلیسی The Promise of the World – Merry-Go-Round of Life
به فارسی وعده جهان – چرخ و فلک زندگی. هوش مصنوعی گپجیپیتی آهنگ را اینگونه برایم ترجمه کرد:
««وعدهی جهان»
بند اول:
در میانِ رویاهایی که غبارآلود و دورند،
و خاطراتی که در باد، آرام میگذرند؛
دنبالِ ردی میگردم،
از آن عهدی که زمانی با جهان بستیم.
بند دوم:
اگر آسمان، رنگِ بیتابی بگیرد
و جادههای آشنا، در مهِ زمان گم شوند؛
قلبِ من هنوز، آن زمزمه را به یاد دارد
قولی که فراتر از طلوع و غروب، در جانم حک شده است.
بندِ اوج (ترجیعبند):
بگذار چرخِ فلکِ زندگی بچرخد،
در رقصِ سایهها، میانِ نور و تاریکی؛
این چرخِ دوار، ما را باز خواهد گرداند،
به سوی همان وعدهای که جهان، در سکوتش پنهان کرده است.
بند پایانی:
نه در حسرتِ دیروز، نه در هراسِ فردا،
همین حالا…
در این لحظهی جاری،
من دوباره، تو را در وعدهی جهان خواهم یافت.»
توی حال و هوای آهنگ پایانی انیمهی قلعهی متحرک هاول بود که رفتم تو طاقچه و فصل 52 از گاهِ ناچیزیِ مرگ را خواندم با این جمله از ابن عربی شروع میشد: «عشق، پیچکی است که بر شاخهی تاک میپیچد.» از مجموعه شعر «یه رنگی» و «لطفاً این کتاب را بکارید» هم چند شعر خواندم. دو تا را توی کانالم منتشر کردم.آخر سر مجموعه داستان هیچکاک و آغاباجی را با خواندن داستان «من و اینگرید برگمن» تمام کردم. عجب داستانی بود. به نظرم حتی از داستان هیچکاک و آغاباجی هم خوب بود. یک جمله از این داستان: «بعد از سی سال تازه معنی حرفش را فهمیدهام. «بزرگترین جادوگرها عمر ماست که میگذرد.»
توی جلسه دوم کوچینک گروهی رستای سیده زهرا محمدی شرکت کردم. یاد گرفتم رابطهام را با زمان شفافتر بکنم. مثل همان که استاد کلانتری یک زمانی میگفتند: «ساعت را رُند نکنید.»
به پادکست نویسندهساز گوش دادم. کتاب «از خواب ابدی بیدار شدم» را استاد کلانتری به عنوان نمونه داستانک معرفی کردند. آن را از طاقچه دانلود کردم.
شاید چند صفحهای بخوانم و بعد بخوابم. وجدانم هم هیچ ناراحت نیست که امروز روی پروپزالم کار نکردهام. عوضش به کانال دوستانم پریسا سعادت، الهه علیزاده و شکوه طایفی سرزدهام و یادداشتهایشان را خواندهام.
شبتان خوش.
1405.6.10
قهرمانی
#گزارش_نیک
امروز رفتم دفتر و توی کانال استراتژی دربارهی شبکهها و کانالهایی که زدیم، توضیحات گذاشتم.
کانال تقویم محتوایی را زدیم و قرار است برنامهها هفته را با تاریخ بذاریم.
کتاب داستانپردازی با داده رو خوندیم.
رفتیم با زهرا پاساژ قائم، برق رفته بود، اما بازم چرخی زدیم و چندتایی کیف باشگاه برای کیانا قیمت کردیم.
عصری رفتم باشگاه.
زنگ زدم مامان سهیل، دوست کیان و دعوتشون کردم برای تولد کیان در روز جمعه.
گزارش کارم رو گذاشتم توی کانال یادداشتها.
شاید کمی از تاریخ بیقهی و تافتهی جدا بافته رو بخونم.
https://t.me/Ghalamzani_AkramSoltani65
یه چیزی درونم شکسته
با نقاشی خیال همه را زندگی میکند¹. برای منی که راه به خیال خودم هم ندارم، برای من که در انسداد رویا پوست میاندازم، مو سفید میکنم، چه پیشنهادی داری؟ برای من که نگران برکهام اما تفریحی جز سنگسارش ندارم. برای من که هر شب پیادهروی با ماه میخانم و زائر ماه نمیشوم، چه پیشنهادی داری؟
برای منی که «یه چیزی درونم شکسته
به هر چیزی که احساس آزادی بهم بده، چنگ میزنم»
چه پیشنهادی داری؟
یکی از همدانشگاهیها² در کانالش سلسلهداستانهایی دربارهٔ ناکامی دوران بچگی و خشکیدن ذوق فعالیتهایی را به تصویر میکشد. یکی از داستانها دربارهٔ نقاشی کشیدن است. نور که به نقاشی علاقه دارد اما هر سری بازخوردی شبیه «حالا فلان چیزو اضافه کن یا فلان رنگ رو کم کن و…» مواجه میشود و کمکم وارد چرخهٔ مقایسه میشود و کمکم نمیکشد. شبیه من. نور من هستم. یادم نیست در چند سالگی اما نقاشی برایم بروز احساس بود و آفرینخاهی اشتباه من. چون استعداد معرکهای هم نداشتم انگار راهی اشتباه را انتخاب کرده باشم و انگار بخاهند حالیم کنند که «داری گند میزنی قشنگم» پس حق دارم با دیدن نقاشیهای زیبای ندا دیوانه شوم. برای من حتا چند خطخطی هم وسوسهمال و ترسناک است.
از تلنبار وبینارها، کتابها، ایدهها، ساجده³ پرتم میکند بیرون. با تلفنی از سیاهابرش پرت میشود بیرون، با خاندن پستش، پرت میشوم بیرون از سیاهابرهام. دغدغههای مزخرفم، غصههای بچگانهام. نه نه باید خودم را درک کنم، خودم را بغل کنم. الهه گفت برای احساست ارزش قائل شو. توی دهنش نزن. غصه دارم. در غصهام میمانم. در غصهام غوطهور میشوم. در غصهام میلغزم و میلغزم. آب لجنگرفتهی غصهٔ گذشته را میخورم. خفه میشوم. میمیرم. تمام میشوم. گزارشش به من یاد داد همه غصه دارند، همهٔ نگرانی دارند، همه ممکن است روز گندی داشته باشند، همه بدبختی دارند. فقط تو نیستی که عزیزم. راستی از سیاهابر تا ابْرویا چند کبوتر راه است؟
«یه چیزی درونم شکسته
به هر چیزی که احساس آزادی بهم بده، چنگ میزنم»
کبوترها را میشمرم.
یوتاب⁴ شعرپیچم کرد. در نویسندهساز نوشت مال زاهدان است. البته از فامیلش حدس میزدم. گاهی دلم برای زاهدان تنگ میشود. چارراه رسولی، بوی تند ادویه، پارچههای رنگارنگ، زهرا دستم را میگرفت و میبرد به پارچهفروشی. خیاط بود و هنوز هم هست. پارچههای رنگارنگی که میخرید، بعد از تعطیلات تنش بود. شعرهای یوتاب هم جنسشان شبیه پارچههای چارراه خوب است، هم بوی ادویه، بوی زندگی دارند.
«یه چیزی درونم شکسته
به هر چیزی که احساس آزادی بهم بده، چنگ میزنم»
برای همین قلیانی شدم و عرقخور. جانم جلا یافت. احساس آزادی در سینه. چنگ میزنم به عرق و سرش را باز میکنم. در حلقش میریزم و بعد میکشم. آره داداش سلامتی ننم که بچه کوچیکش منم. قلیان و عرق برای سرماخوردگی مفید است. بکشید و بکشانید. بدین صورت که مقداری عرق نعنا در قلیان بریزید و لاذات ببرید.
برق رفت و گوشی ۵ درصد بیشتر شارژ نداشت. ساعت ۵ بود. فکر کردم در شرف خاموشیست. داشتم بیخیال نویسندهساز میشدم اما وارد شدم. به ۴درصد، به ٣ درصد، رسید اما خاموش نشد.
راستی
«یه چیزی درونم شکسته
به هر چیزی که احساس آزادی بهم بده، چنگ میزنم»
آهنگی از ژلهی رولیست(😃) * تحلیلش را میخاهم در کانال زبان بگذارم. از آنهاست که باهاش اشک ریختم و نوشتم. شاید دوست بدارید.
¹نقاشیهای ندا احمدی.
²کانال الهام اسدی.
³یادداشتهای ساجده.
⁴شعرهای یوتاب.
*آهنگ Save me | Jelly roll.
https://telegram.me/NarjesAzimii
سالواژه:شوقزندگی
داستانی کامل باید مینوشتم. با تلفیق جلسات پنجم، ششم و هفتم نویسندگی خلاق. پیرنگ و الگوی دست، صحنهپردازی و دیالوگ، جزئینگاری و تصویرسازی. چند تا تصویر آمد جلوی چشمم. آخری پسری ضایعات جمعکن بود که روی یک جعبه کنارِ یک سطل زبالهی بزرگ نشسته بود. همانجا گفتم:همینه. قصه همینه. در تصویر اول پسرک مکالمهای با یک پسر دیگر که رهگذر بود داشت. کمکم دیدم دوست دارم در انبار ضایعات ببینمش با دوستانش که در همین کار هستند. کمی فکر کردم و دیدم مخفیانهتر. اینها پول اجارهی انبار ندارند. یک چاه خشک است در اطراف روستا. سالهاست آب ندارد. آنجا ضایعات جمع میکنند و قصه از آنجا آغاز میشود. نوشتم. چند بار بالا و پایین کردم. سعی کردم موارد خواسته شده که استاد شاهین گفتند را بیاورم. تشبیه کمتر. توصیف بیشتر. فضاسازی. مستقیمگویی نکنم. چندین برگهی کاغذ را سیاه کردم تا آنچه به دلم بود بنویسم. دیروز ساعت ۶:۴۰ عصر تمامش کردم. سه روز و نیم برایش وقت گذاشتم. یعنی ذهنم درگیرش بود. بلافاصله در سایت استاد و گروه نویسندگی به اشتراک گذاشتم. آنجا بود که قصهی من اوج گرفت. کشمکش. انگشت وسط آمدم به سراغم. آنهم چه انگشتی. داستانم گویا نبود. اصلن مخاطب متوجه نشد در سرم چه گذشته. هیچ بازخوردی. فقط یک بهبه ساده. سردردم اوج گرفت. کلافه شدم. حالت تهوع گرفتم. به خودم گفتم:«چیکار کردی این چند روز؟»
تا امروز. دوباره به دیروز و حس و حالم فکر کردم. دیدم من جهان را زاییدم. داستان نوشتن برای من همین است. ایده که به ذهنم میرسد مثل خبر بارداری است. ذوق میکنم. پسر و دخترش فرقی ندارد. مهم اینست که اجاقم کور نیست. پدرِ بچه یکی از اتفاقات طی روز است. یا حتی گذشته. شاید هم چند پدر باشد. میرسد به ماههای اول بارداری و ویارهایم. حالا چه کنم با این تصویر. ایده. گاهی خوب پیش میرود و گاهی قفل است. روزهایی خوبم و روزهایی حتا بوی همسرم حالم را بهم میزند. با تمام سختیهایش حواسم جمعِ فرزندم است. سعی میکنم گزیده بنویسم. غذای مناسب و مقوی بخورم تا خوب رشد کند و سلامت باشد. به ماههای آخر میرسم. صفحات پاکنویس کاملتر میشود و میتوانم صفحهی نهایی را بنویسم. دیگر سنگین شدهام. بچه پایین آمده و سخت است راه رفتن. گاهی حین پاکنویس شک میکنم به همه چیز. باید بچهدار میشدم. اگر معلول باشد چه؟ ولی من ادامه میدهم. کار را تمام میکنم. زایمان میکنم. بچه را صحیح و سالم میبینم. چندین بار داستانم را خواندم و لذت بردم. چه بچهی شیرین و سالمی. بچه را پرستارها میبرند. کمی بعد خبر میدهند بچه سالم نیست. باید در دستگاه باشد. یا میماند یا میرود. یا استاد میگوید بازنویسی کن یا به چیز دیگری فکر کن و این را دور بینداز. من گریهکنان میگویم فرزندم سالم بود. خودم دیدمش. چندین بار خواندمش. فرزندم را میخواهم.
این فکر امروز حالم را خوب کرد. من آمدهام تا آبستن اتفاقاتِ ساده یا سخت زندگی شوم. آنها را بدنیا بیاورم. مسئولیت دوران بارداری با من است. تمام تلاشم را میکنم. ولی ماندش یا رفتتش دست من نیست. بعضی قصهها میماند و دلی گرم میکند و لبخندی یا اشکی میآورد. بعضیها میآیند که بروند. زود فراموش شوند. یا حتا از جملهی دوم و سوم جلوتر نروند.
در هر حال من مینویسم. میخواهم شوق را زندگی کنم.
گزارش نیک ۷۲ من/ سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
امروز روز تولد پسربزرگم سیناست. و از دیروز در اندیشهی آن روز رفتهام، انگار شب زایمان قبل از خواب میدانستم فردا روز موعود است. بهترین دکتر شیرازدکتر ملکی روز دهم را برای زایمان تعیین کرده بود و میگفتند همیشه روز تعیین شدهاش ردخور ندارد و من از روز قبل ترس به جانم ریخته بود به ویژه که قبل از زایمانم شاهد دو زایمان شده بودم و همین ترسم را بیشتر میکرد. اسباب کشی داشتیم و هنوز اتاقمان را نچیده بودم و اتاق بچه أماده نبود از صبح زود روز قبل چون تنها بودم چیدمان کامل نشده بود و شب از خستگی نا نداشتم که خوابیدم و پنج صبح با لگد محکمش روی تختم در خنکای هوای شیراز در حیاط بیدار شدم. درد ادامه داشت و من تحمل کردم در حیاط قدم زدم و درد رفت. دوباره دراز کشیدم اما ساعت ۶ صبح لگد محکمتر دومی بود که اینبار لحظه به لحظه دردم بیشتر شد و قدم زدن چارهاش نبود ساعت ۷ صبح همسرم را بیدار کردم و او چون عکاس و فیلمبردار بود میخاست فیلمبرداری کند. اول وسایل فیلمبرداری را در ماشین میگذاشت و مرا حرص میداد. با خوردن چند دانه بیسکوییت و لیوانی شیر به سمت بیمارستان به راه افتادیم. خانه خارج از شهر و حدودن نیمساعت طول کشید و من در خود میپیچیدم. انگار همین الان است از بس این درد وحشتناک است هیچگاه فراموش نمیشود. تا ساعت ۶ بعد از ظهر درد کشیدم و در نهایت چون دهانه رحمم حتی با زدن دومین سوزن فشار باز نشد دکتر که اهل سزارین نبود ناچار سزارین ساعت ۱۹ انجام شد و پسرکی بور و زیبا و کپی مادرم چشم به جهانِ من گشود. تازه دریافته بودم که مادرم میگفت چهرهی تو انگار چهره پدرت بود چگونه بودهام چون اکنون چهره مادرم بر چهره پسرم اما کوچکتر نقش بسته بود. حتی چشمان خاکستری روشنش. هر مادری هرگز روز تولد فرزندش را فراموش نمیکند یک، برای رنج تولدش که کشیده و دوم لذت مادر شدن، وقتی بچه را در آغوشت میگذارند که شیرینی آن لحظه با هیچ چیزی قابل قیاس نیست. اما امروز بسیار خوابآلود و خسته ساعت ۶ به زور از خواب با آلارم گوشی بلند میشوم چشمانم از خواب باز نمیشود. اما موضوع امروز وبینار بیزنس کوچ بیپایان «کارآگاه خلاقیت» توسط طاهره خادمی نازنین است و من عاشق این موضوع و بسط آن به هر شکلی در زندگیام هستم. موقع ورود اما گوگل بازی در میآورد و باز نمیشود و سه دقیقه دیر میشود ولی من دومین نفر حاضرم. جلسه اول را در سفر بودم و روز امتحانم بود و از دست دادهام اما مرورش برایم جذاب است. چند کتاب معرفی میشود که کتاب تمرین خلاقیت ست گادین را در طاقچه بینهایت از قبل دارم و کد رمز موفقیت راهم دارم و هر دو را در لیست خواندنم میگذارم. فایل نوشتاردرمانی ناهید عبدی را بعد از صبحانه میشنوم. دولینگوی ترکی استانبولی را یک ساعت و نیم تریپلش را میزنم و بعد دبل و نفر چهارم میشوم هدفم اول شدن است. که در دایموند همیشه راحت است. مادران و دختران مهشید امیرشاهی را فقط 20صغحه از 50صفحه مقرر را میتوانم امروز بخوانم. تمرین نوشتار درمانی وقتگیر است اما رضایتبخش. و نویسنده ساز و اسامی گزارش نیکی ها را خواندن و در مورد چرایی نوشتنش و چگونه نوشتنش و معرفی مقالهای در سایت استاد با عنوان کتاب روزنویسی و نحوه نگارشش. و بعد در مورد شیرین کاری های جذاب مادر استاد در خلق کلمات ترکیبی ناخواستهشان مثل بد خشن آهنگم و آدمکار( کسی که دیگران و میکاره/ بدقول) و معرفی آثار طنز : روزنامه خاطرات فلانالسلطنه و پیشنهاد خواندن کتاب خسرو خوبان و چند باره خواندن آن و هر بار از جنبهای توجه نمودن ۱. از جنبه شکل دادن به ارکان جمله ۲. از جنبه واژه، انتخاب واژه، تعابیر نو ۳. صحنه نویسی ۴. دیالوگ نویسی ۵. ابزار تحلیلی ۶. ابزار مطالعه ۷. چقدر نمایشی و چقدر گزارشی ؟ خانده شود. و باز معرفی فرهنگواره فارسی استاد برای گسترش دایره واژگان و کتاب نویسنده ساز از نظر پر از تمرین مناسب نویسندگی بودن. و کتاب بعد از روز آخر مهشید امیرشاهی و یوزپلنگانی که با من دویدهاند بیژن نجدی و شرق بنفشه شهریار مندنیپور و نیمه تاریک ماه احمدگلشیری و آه استانبول فرخبال و هاویه ابوتراب خسروی و مد و مه / و جوی و دیوار تشنه ابراهیم گلستان و گور و گهواره غلامحسین ساعدی بعنوان نمونههای خوب داستان معرفی میکنند. که من همه را خاندهام اما ترغیب میشوم دوباره خانی کنم. ولی غصهام میگیرد که وقت نمیشود و باز به استاد کلانتری عزیز حسودیام میشود که اینهمه وقت از کجا میآورند؟ در زمینه داستانک خوب : از خواب ابدی بیدار شدم علایی و گاو حیوان تنهایی است علی عبداللهی نشر ۴۰ کلام و سگ و زمستان بلند پارسیپور و سار بیبی خانم از مهشید امیرشاهی را معرفی میکنند. و بعد وبینار کتاب چهار میثاق دون میگوئل روییز است و مرا شش بار این گوگل میت ناخلف به بیرون پرت میکند و بار آخر موقع صحبت خودم است و گویا میداند و به من حسودی میکند و اجازه ورود مجدد که میدهد صدایم وصل نمیشود و باز پرتم میکند بیرون و دیگر اجازهی ورود نمیدهد اما من عین خیالم نیست و به حال کودکانهام باز گشتهام و حرص بی حرص و باز خندان بازی بازی میکنم. و چون از قبل مرورش را در سایتم نوشتهام لینک انتشار آن را در کانال تلگرامم میگذارم و در پایان روزم سه وبینار کوچینگی همزمان است. اولی صدا افتضاح است و ناچار وارد دومی میشوم که ۱۵ دقیقه پایانی است و وارد سومی که میشوم متاسف شدم که نیمساعتش را از دست دادهام: دکتر فهیمه قبیتی در مورد والد مجسمهساز و والد باغبان است و موضوعی که چندی است در موردش کنجکاوم و در حال مطالعه و او بسیار دقیق میگوید و تستی میدهد که میفهمم والد باغبانم و او میگوید الان تمام والدین باغبان اینجایند. چون والدین مجسمه ساز کنترلگر و از خود راضی اند و فکر میکنند خودشان بهتر از هر کسی میدانند و نیاز به حضور در چنین جلساتی ندارند که نکتهای جالب اما تاسفبرانگیزی است. و دیگر پایان روزم است و شام و خواب. و نوشتن گزارش نیک امروزم که ساعت خابم اکنون هم که ساعت ۲۳:۰۶ است یک ساعت گذشته و از خستگی انگشتم نیز بیحس شده است و هنوز یادآوری درد روز تولد پسرم تیغه پشتم را میلرزاند.
https://t.me/mahro1402
گزارش میگ میگ
۱. صبح و سرکار و مرتبسازی کشوها.
مراجعه و حرف و توضیح سلامتی.
۲. آمدن از سر کار با پلاستیکهای پر از سبزیجات و لبنیات، بدون بدلیجات.
۳. درست کردن نودل و ولو شدن و سریال چینی دیدن.
۴. شعر خواندن و شعر نوشتن. و جان کندن.
۵.جلسه شعر.
۶. بودن در بازخورد شعر همین حالا.
امروز از صبح دنبالِ کارهای پذیرشِ عمل بودیم. علافی تا چند ساعت و خستگیِ مفرط.
عصر برای عوض کردنِ حالوهوایمان رفتیم بیرون و دوری زدیم. خیلی اثر نداشت.
برای فردا وقتِ عمل لوزهی یاسمین رزرو شد. معلوم نیست فردا شب این موقع چه بلایی سرِ منوپدرش آورده. آخر بچهام کمی کولیبازی درمیآورد. شاید هم حق با اوست. شش سال بیش ندارد.
الان ساعتم را برای چهارونیمِ صبح، کوک کردم. ساعت ۶ پذیرش هست.
خداوندا هیچ بندهای را اسیرِ حکیم و حاکم نکن.
راستی امروز کمی نوشتههای دوستانِ دوره پیشرفته در مورد تحلیلِ واژگانی سبک برای دنکیشوت را خواندم.
گزارش: مراقب خودت باش قربونت، خب؟
_آزادنویسی کردی. به همهچیز فکر کردی. به خیلی چیزها. سعی کردی شعرکی بنویسی اما انتظاراتت از خودت را بالا بردی. خودت این کار را کردی. دیگر شعرهای سادهت به دلت نمینشیند حتا اگر به چشم خودت خوب باشد.
_روی داستان کوتاهت کار کردی. خیالت را پرورش دادی تا داستانت شکل بگیرد. خیالیترین داستانیست که نوشتی.
_فیلم the beloved را دانلود کردی تا ببینی.
_قسمت آخر سریال «دهکدهی ساحلی چاچاچا»* را دیدی. چه قدر دیالوگها پخته بود. کیف کردی. یاد گرفتی.
_وبینار نویسندهساز را شرکت کردی. بعد از حدود چهارده روز. میدانی تا وقتی نیاز پیدا نکنی، نمیروی. چیه این فکر؟ خب برو. حتمن باید زور بالای سرت باشد؟ انرژی گرفتی برای نوشتن گزارش نیکت. باید حتمن کسی تشویقت کنت؟ خب بنویس این گزارشی که بهش علاقه پیدا کردی. استاد هم دارد روی کتابش که روزنویسی است، کار میکند. حس خوبی دارد. خب چرا بیشتر نمینویسی؟
_به کانال سارا سر زدی. از «بیلنگر»** نوشته بود که میخواهد برود فصل سوم. فهمیدی خیلی وقت است سراغی ازش نگرفتی. رفتی سر زدی چون سرت درد میکرد، زیاد نتوانستی بخوانی اما باید باز هم بخوانی.
_سرت درد میکرد. رفتی حمام تا آرام شوی. کمی آرام شدی اما دلت بستنی خواست. خوردی. بهتر شدی. همان. قند مغزت آمده بود پایین.
_قبل از کلاس شعر، گزارش نیکت را نوشتی. نمی دانی باز هم ادامه می دهی یا نه.
_بله. باز هم سردرد داشتی و قرص خوردی. بستنی خوردن هم الکی بود. گول خوردی. دراز کشیدی تا بهتر شود. بهتر شدی. اگر باز نیاید سراغت، داری گزارشت را تکمیل میکنی. بیشتر باید به خودت برسی. آره قربونت. بیشتر. فقط یککمی.
*hometown cha-cha-cha 2021
**بهمن شعلهور
https://t.me/elireine
قبل گرفتار شدن در ترافیک نیایش، به آسمان نگاه کردم و فهمیدم برخلاف صبح پاییزی وسط شهریورِ دیروز، امروز یک صبح تابستانی مسخره است.
آسمان صبحهای بهار و پاییز و مخصوصا آسمانِ دم طلوع، پر از ابرهای پنبهای صورتی نیویورکی، رنگپردازی شده و رویاییست. حتی وسط تهران دود گرفته. اما امروز یک صبح تابستانیست. با آسمانی خالی و بدرنگ و مسخره که بیخودی وقتت را میگیرد.
نویسنده ساز ۵۴۰ زمان از دست رفتهام برای نگاه کردن به آسمان را جبران کرد و هر دقیقهاش قشنگ بود. به فکر فرو بردم. فکر به اینکه به شکل قابل ملاحظهای تک به تکِ کتابهایی که در پادکست اسم برده شده را نخواندهام. و باز یادم انداخت که امروز یک روز تابستانی مسخره است.
ظهر موقع ناهار، پسرک حدودا سی و چند سالهی واحد فنی و مهندسی میهمان ناخواندهام شد. میزش طوری است که در اتاق شیشهای روبروی اتاق بازرگانی، همیشه دقیقا رو به من نشسته و صبحها از آن فاصله جوری چشم در چشم من میشود که انگار مردد است باید از پشت شیشه دائما سلام کند یا نه. در شرکت کسی گول ظاهر مهربان لبخندهام را نمیخورد و ترجیح میدهند خیلی توی دست و پام نباشند. طفلک پسرک آنقدر معذب بود که فیلم اجرای گروه رقصمان را دادم ببیند بلکه یخش آب شود. بدتر معذب شد. برای نشان دادن حسن نیتش از سابقهی همکاری چند سال قبلش با گروه حرکت در تئاتر گفت. از اهمیت هنر در زندگی و از علاقهاش به خواندن کتاب و داستان. و همانطور که اوج گرفته بود گفت قلم جورج اُرووووول [oroul] را دوست دارد. همان لحظه فهمیدم امروز با این رسالت آمده که یادآوری کند وضعیت خودم آنقدری که فکر میکردم بد نیست. بابت این خدمت باید قدردانش باشم.
قبل شروع شدن کلاس زبان کوردی، خودم را به شهر کتاب نزدیک خانه رساندم تا “خارپشت و روباه” آیزیا برلین ترجمهی نجف دریابندری را بگیرم. با این خیال که همین امروز عصر تمام کتابهای دو ورق خوانده را از روی میز و کنار تخت و کاناپهام برگردانم به قفسه، و خودم بمانم و این یک کتاب. موجود نبود. یک پله از شان ادبیام پایین آمدم و “چنین کنند بزرگان” را خواستم. باز هم موجود نبود. از روی ناچاری به “داستان یک رمان” تامس ولف ترجمه احمد کسایی رضایت دادم. همان را هم نداشت. دست آخر خودم ماندم و آن دو جلد آنا کارنینای دست نخورده که دو هفته پیش خریدم و این آخریها عمدا مسیرم را در خانه کج میکنم که چشممان به هم نیفتد. از نگاه چپ چپشان پیداست که دیگر رابطهمان مثل قبل نیست. آن سه کتاب ناموجود را هم سفارش دادم که پنجشنبه بیاورند. ئەی گوی هەرچی گماڵه بنمه ناوی .. شهر کتاب به کوردی چه میشد؟
کلاس زبان کوردی را طبق معمول خوب دور زدم. پرینت جدول فعلهای صرف شده را با فونت درشت چسباندم روبرویم، پشت لنز گوشی و موقع صرف فعلها صورتم را جوری بالا میگرفتم که انگار همهاش را حفظم. طفلک استادم اگر میدانست تمام تمرینهای این چند ماه را نیم ساعت قبل کلاس _ با سرعتی که داوطلب ناامید کنکور پاسخنامهاش را شانسی پر میکند _ توی اکسل میزنم و برخلاف رکیکترین فحشهاش یک فعل را هم حفظ نیستم، حتما از شدت تعجب فوت میکرد. یا از غم آنهمه بهبه و چهچه ها که هر بار نثارِ استعدادم و نظمم در انجام تکالیف کرده بود. اما بهعقیدهی من بعضی سوء تفاهمها را را نباید با حقیقت خراب کرد.
در ادامه چند صفحه آنا کارنینا خواندم تا شاید دلیلی برای تصمیمم به خرید کتابی به قول ترک زبانها “این همه” قطور پیدا کنم.
از یک زندگی مرفه بی درد، فقط بیخوابیِ شبانهاش را دارم و برای خلاص شدن از این یک نشانهی بیدردی هم از امشب به تجویز خودم ملاتونین درمانی را شروع کردهام و انتظار خواب با کیفیتی دارم. اگر اخبار انفجارها هرچه ملاتونین زدهام را نپراند.
دهم شهریور
از اولین روزی که مشغول به کار شدم، قوانین سفت و سختی را نیز بنا نهادم. قوانینی مانند چک نکردن تلفن همراه بلافاصله بعد از بیدار شدن. بیدار که میشوم، بی درنگ به کارهای معمول اول صبح میرسم.
امروز مانند هرروز آلارمهای پنج دقیقه به پنج دقیقهام را خاموش کردم.(معمولا با اولین صدا بیدار میشوم، مابقی ساعتها را برای اطمینان کوک میکنم.) دل کندن از رختخواب برایم دشوار بود، اما مغز ترسیدهام مانع از دوباره بسته شدن چشمانم میشد و مرا ترغیب میکرد هرچه زودتر این بلاتکلیفی را تمام کرده و ترک بستر کنم.
به هر ضرب و زور آماده رفتن شدم، بیحوصله بودم؛ برای همین تلاشی برای متفاوت دیدن مسیر همیشگی نکردم؛ تنها متوجه شدم هوا ی امروز کمی خنکتر از دیروز بود.
در اتوبوس روی صندلی مورد علاقهام نشستم.
به نظرم آمد قرمه سبزی نهار به مراتب بدتر از همیشه بود. شاید چون شب قبل قرمه سبزی جاافتادهی خواهرم را خورده بودم.
زمان استراحت را با خواندن چهل صفحه از کتاب «تا میتوانی بنویس» به پایان رساندم.
تصمیم دارم صبحها ده دقیقه زودتر بیدار شوم. برنامهی اول صبح نوشتن به نظر جالب میآید. امیدوارم بتوانم به طور مستمر دنبالش کنم.
کمتر که به ساعت نگاه میکنم، زمان زودتر سپری میشود.
در مسیر پیادهروی برگشت توپ طرح هندوانهی پسر بچهی کوچکی را از جوی آب درآوردم. برق چشمانش تیرگی هوا را تحملپذیرتر کرد.
به خانه که رسیدم تنها بودم، به کارهای عقب افتادهام رسیدم.
به گوشم رسید پسر همسایهمان خودکشی کرده، ناراحت آن پسر تحسین برانگیز شدم.
همین حالا که اینها را مینویسم چشمانم خوب حروف الفبا را نمیبیند، نیاز به خوابیدن دارم، به زود خوابیدن نیاز دارم.
_ سال واژه: مشاهده گری امروز کار خاصی نکردم، در موردش.
_ گوش را با موسیقی بیکلام نوازیدم و سپس مراقبه
_صفحه صبحگاهی نوشتن (دوصفحه)
_ پیاده روی صبحگاهی در بوستان درحالی انجامیدم که فواره ها همچنان با درختان، درختچه وگلها آب بازی می کردند.
_ جهت تقویت سیستم ایمنی صبحانه حاوی قاشق مرباخوری زردچوبه و لیمو ترش تازه و عسل همراه یک لیوان آب ولرم خوشمزه نبود نیمه لذت خوردم.
ـ مطالعه تخصصی در موضوع تولید و ساخت و تفاوت هایش از منظر برای نگارش قراردادی باشرف، بیش از سه ساعت وقت خورانید.
_ با اون معجون ـ نوشیدنی که من تناول کرده بودم، گرسنگی شدید آمد، پاشدم درهای فریزر باز، این ور نگاه، اون ور نگاه ناهار بپزم، تنها چیزی که به ذهن آمد غذای فوتی و فوری، پخت کدو سبز.
جایی ندیدم به این سبک بپزند مجبورم رسپی (طرز تهیه) بدهم ابتدا سر و ته کدوها را گرفته و هر کدو را چهار قسمت می کنیم.( طول و عرض را چاقو می زنیم) سپس تابه را پر از روغن کنجد ریخته و کدوها را سرخ کرده و آنگاه با سس یا پنیر فتا یا شیرازی نوش جان می کنیم.
من با پنیر شیرازی و نان بربری خوردم دیگر اعضا با سس ونمکدون به دست (چون به کدو موقع پخت نمک نمی زنم.) راضی و مورد خوشایند همه بود.
_ادامه مطالعه کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟ رسیدم صفحه ۵ کتاب بدین مضمون هنر خوب گوش دادن تضادی با حرف زدن نداره و در گفتگو موجب نگاه چشمی و تایید کلام طرف میشه مثل بله، اوکی آهان و… ( اینا را از خودم نوشتم.)
نویسنده معتقد است اگه خوب حرف زدن را یاد گرفتیم آنوقت با اعتماد بهتری سکوت خواهیم کرد.( به نظر می رسد، منظور نویسنده این باشه وقتی زیاد زر زر کنی و ری اکشن یارو را متوجه بشی یاد می گیری کجا سکوت کنی.)
وبه خاطره جالبی اشاره نموده، در قطار کرج ـ تهران با مردی به نام رفعت وارد گفتگو شده و در اونجا از هدفش می گوید «تاسیس اولین مدرسه نویسندگی درایران» حرف زدن قدرت جادویی است که موجب تراوش بیرونی خلاقیت درونی می داند و حرف زدن را به مثابه فلوت زدن مرتاض می بیند که می خواهد مار را از سبد بیرون بیاید.
_ شرکت در وبینار نویسنده ساز و اسامی دوستانی که گزارش نیک نوشته بودند استاد خواند وکلی قربون و صدقه مون رفت.
واما کلام آخر در ۱۱۲ گزارش نیک، کنفوسیوس گفت و استاد آن را بر سایت چسبانید.
«آرزوی انجامِ سریع کاری را نداشته باش. این آرزو سبب میشود آن کار بهطور کامل و درست انجام نشود.»
۱۰شهریور ۱۴۰۵
«کاش در روزگار دیگری میزیستم»
امروز که استخر کوچک دخترم را از آب پر کردیم و پدر و دختر آببازی کردند، یکهو مانند مادر فولادزرهای وارد شدم و گفتم: «خُبه خُبه، پدر و دختر خوب با هم گل میگید گل میشنوید». اگر در سن ۳۸ نبودم و به این میزان از کنترل نفس نرسیده بودم، استخر کوچکش را به چاه یوسف شبیه میدیدم. آخر خودتان ببینید چه اوضاعیست، هر روز صبح پدر تا چشم باز میکند برای دختر میخواند «ماشالا به چشم و ابروش، ماشالا دماغش، ماشالا دستاش، ماشالا پاهاش» و دختر هم عشوه میآید و دستانش را حالت میدهد و دور میخورد و پدر بلندتر و از ته دلتر میخواند «ماشالا، ماشالا» و ما هم که بهر تماشای جهان آمدهایم دست میزنیم و کِل میکشیم.
پدرهای ما جان دادند تا ما پا بگیریم، دوست داشتنشان را موبایل آخرین مدل کردند در دستمان، ماشین کردند زیر پایمان، اما به راستی کدامین پدر اینگونه قربان صدقهی دخترش میرفت که پدر ما برود؟ ما دلمان برای قربانصدقه غنج میرفت.
حالا هم نوبت به بزرگی کردنمان رسیده است.
والا فکرش را که میکنم، روزگار قبل از ما آنقدرها هم بد نبود، به ما که رسید بد شد.
همان قاجار، من که احتمالا انیسالدوله بودم، یک مشت برنج با روغن کرمانشاهی فراوان را در پارهی نانی لقمه میکردم و در دهان مینهادم، دو تکه کباب بره هم پشتبندش میانداختم در حلق و نمیگذاشتم هوا بکشد، بدون معطلی لقمههای بعدی و بعدی. لقمهی آخر را که میخوردم صدا میکردم کنیزکی خرده نانها را جمع کند و باد گلویی میزدم و چشمانم که سنگین شده بود را میبستم. عصر دست دخترم همدمالسلطنه را میگرفتم و با آن سبیلهای درازم به مهمانی چای خانهی فخرالدوله میرفتم و آنجا هم پُکی بر قلیان میزدم و دلی از عزا در میآوردم و شب هم ناصرالدینشاه قربان صدقهی گوشتهای روی هم افتادهی پهلوها و غبغب دلفریبم میرفت.
والا خوب روزگاری هم بود.
به جوانی ما که رسید غبغبها را عمل کردند و دستگیرههای عشق را بُریدند، ماچا جای چای قندپهلو را گرفت، نان و برنج هم عرصه را به کینوا و برنج قهوهای واگذار کردند و خوردن و خوابیدن بُطلانِ عمر شد.
ما نه در کودکی در روزگاری که در شأنمان بود زیستیم و نه در بزرگسالی.
الحق که کاش در روزگار دیگری میزیستم.
نویسندگی
امروز از نوشتن ناامید شده بودم ،دوره نویسندگی خلاق شرکت کرده بودم و خودمو با افرادی که عالی مینوشتند مقایسه میکردم،با خودم میگفتم چقدر در نوشتن بیسوادم،همین الان که یک صفحه کتاب خوندم ،جوابمو گرفتم،مرد جوانی به نام چارلز دیکنز که به نویسندگی علاقه داشت ولی شرایط بر وفق مرادش نبود ،پدرش به زندان افتاده بود ، با گرسنگی دست و پنجه نرم میکرد و شغلش برچسب چسباند در یک انباری کثیف پر از موش بود ،یک روز مخفیانه داستانهایش را نوشت و پست کرد ،بارها داستانش پذیرفته نشد و بالاخره یکی از داستانهایش پذیرفته شد،از او تعریف و تمجید کردند ،همراه با قدردانی.
داستان چارلز دیکنز به من آموخت حتی یک جملهام بلد نباشی ،با تکرار و تمرین میتونی ،نوشتنو یاد بگیری.
اینم اولین نوشتهی من در گزارش نیک.
با نقاشی خیال همه را زندگی میکند¹. برای منی که راه به خیال خودم هم ندارم، برای من که در انسداد رویا پوست میاندازم، مو سفید میکنم، چه پیشنهادی داری؟ برای من که نگران برکهام اما تفریحی جز سنگسارش ندارم. برای من که هر شب پیادهروی با ماه میخانم و زائر ماه نمیشوم، چه پیشنهادی داری؟
برای منی که «یه چیزی درونم شکسته
به هر چیزی که احساس آزادی بهم بده، چنگ میزنم»
چه پیشنهادی داری؟
یکی از همدانشگاهیها² در کانالش سلسلهداستانهایی دربارهٔ ناکامی دوران بچگی و خشکیدن ذوق فعالیتهایی را به تصویر میکشد. یکی از داستانها دربارهٔ نقاشی کشیدن است. نور که به نقاشی علاقه دارد اما هر سری بازخوردی شبیه «حالا فلان چیزو اضافه کن یا فلان رنگ رو کم کن و…» مواجه میشود و کمکم وارد چرخهٔ مقایسه میشود و کمکم نمیکشد. شبیه من. نور من هستم. یادم نیست در چند سالگی اما نقاشی برایم بروز احساس بود و آفرینخاهی اشتباه من. چون استعداد معرکهای هم نداشتم انگار راهی اشتباه را انتخاب کرده باشم و انگار بخاهند حالیم کنند که «داری گند میزنی قشنگم» پس حق دارم با دیدن نقاشیهای زیبای ندا دیوانه شوم. برای من حتا چند خطخطی هم وسوسهمال و ترسناک است.
از تلنبار وبینارها، کتابها، ایدهها، ساجده³ پرتم میکند بیرون. با تلفنی از سیاهابرش پرت میشود بیرون، با خاندن پستش، پرت میشوم بیرون از سیاهابرهام. دغدغههای مزخرفم، غصههای بچگانهام. نه نه باید خودم را درک کنم، خودم را بغل کنم. الهه گفت برای احساست ارزش قائل شو. توی دهنش نزن. غصه دارم. در غصهام میمانم. در غصهام غوطهور میشوم. در غصهام میلغزم و میلغزم. آب لجنگرفتهی غصهٔ گذشته را میخورم. خفه میشوم. میمیرم. تمام میشوم. گزارشش به من یاد داد همه غصه دارند، همهٔ نگرانی دارند، همه ممکن است روز گندی داشته باشند، همه بدبختی دارند. فقط تو نیستی که عزیزم. راستی از سیاهابر تا ابْرویا چند کبوتر راه است؟
«یه چیزی درونم شکسته
به هر چیزی که احساس آزادی بهم بده، چنگ میزنم»
کبوترها را میشمرم.
یوتاب⁴ شعرپیچم کرد. در نویسندهساز نوشت مال زاهدان است. البته از فامیلش حدس میزدم. گاهی دلم برای زاهدان تنگ میشود. چارراه رسولی، بوی تند ادویه، پارچههای رنگارنگ، زهرا دستم را میگرفت و میبرد به پارچهفروشی. خیاط بود و هنوز هم هست. پارچههای رنگارنگی که میخرید، بعد از تعطیلات تنش بود. شعرهای یوتاب هم جنسشان شبیه پارچههای چارراه خوب است، هم بوی ادویه، بوی زندگی دارند.
برق رفت و گوشی ۵ درصد بیشتر شارژ نداشت. ساعت ۵ بود. فکر کردم در شرف خاموشیست. داشتم بیخیال نویسندهساز میشدم اما وارد شدم. به ۴درصد، به ٣ درصد، رسید اما خاموش نشد.
راستی
«یه چیزی درونم شکسته
به هر چیزی که احساس آزادی بهم بده، چنگ میزنم»
آهنگی از ژلهی رولیست(😃) * تحلیلش را میخاهم در کانال زبان بگذارم. از آنهاست که باهاش اشک ریختم و نوشتم. شاید دوست بدارید.
¹نقاشیهای ندا احمدی را ببینید.
²کانال الهام اسدی را ببینید.
³یادداشتهای ساجده را بخانید.
⁴شعرهای یوتاب را بخانید.
*آهنگ Save me | Jelly roll را بشنوید.
https://telegram.me/NarjesAzimii
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
نمیدانم چرا چند روز است صبحها خوابهایم را به یاد نمیآورم. شاید از مشغلهی فکری باشد. امروز صبحام با کلافگی شروع شد. و یک قاطعیتی که تا شب ادامهاش دادم در مورد بازی بچهها. به نظر خودم که لازم بود.
ظهر تمرین شعرماهی را فرستادم. و حالا منتظر گازخوردش هستم. خدا بهخیر کند.
از همان صبح بند کردهام به آهنگ بندری. کمی از کلافگی درم میآورد.
ناهار تنماهی خوردم با لوبیا که به سارا دادم. اعصابم نمیکشید به آشپزی. عصر وبینار نویسندهساز بودم، همانجا که استاد در مورد مادرش میگفت قطع شدم و دیگر هر کاری کردم وصل نشدم که نشدم.
غروب دلم گرفته بود. دوست داشتم کمی با ماشین دوردور کنم. و بالاخره به بهانهی خرید رفتم بیرون و خوب بود.
جلسهی دوم شعرماهی بود و استاد حسابی از خجالت همهمان درآمد.
قرار شد با پسوند «مال» کلمه و جمله بسازیم. مثل: خاکمال، شعرمال، خابهمال، شیرمال و…
کمی شعر خواندم.
https://t.me/mahnaz_roointan
خوب نمِیخاستم اینه بفرستم اما جالب شده!
دیوارمک، نورمک، روحمک، روزمک، کنجشکمک، غولمک، تنهامک، شیرجانمک، آبمک، توپمک، هیچمک، شغلمک، نوتلمک، جیبمک، پولمک، دوستمک، سنجشمک، تابمک، امتیازمک، برنامهمک، تولمبارمک
خوب حدودن ۱۵ دقیقه دگر شبِ مگافاته به امیدِ خوش بگذره، دیدی وقتِ میخاهی تنها باشی اما نمیشه دقیقن امروزم همیجوری بود هرچه میگشتم تنها باشم نمیشد
ای هفته روزگار به میلام نبود تمرین نکردم همیجوری سرهم کردم فرستادم به امیدِ که خرابکاری نکرده باشم
تمرین غلت نویسداری یکم از رمان نویسداری کردم پیاده روی متاسفانه امروز نشد؛ از صبح تا حال آشپزی کنم سرِ ماه که میشه همیجوریست که همسرِ گلم سودا یک دفعه میگیره تا آخرِ ماه مه باید لپه، نخود، لوبی، ماش، عدس، سبزی قورمه سبزی ره یک دفعه بپزم قسمت کنم؛ تا آخرِ ماه!
بخاطری حال باز خورد و کار خونه دارم
تا فردا خدانگهدار…
https://t.me/sadegaalezadai
امروز تقریباً مثل دیروز گذشت، این بد است؟ نه اگر دیروزم کموبیش خوب بوده باشد و سالواژهام تکرار باشد.
یک مدل انجام دادن عادتها خیلی برایم جواب داده است: چند تا عادت را میچسبانم به هم و میچسبانمشان به یک چیز مشخص.
مثلاً من وقتی صبح از خواب بیدار میشوم مجموعه کارهای ثابتی دارم که پشت هم انجام میدهم. وقتی به خانه میرسم هم همینطور.
اینطوری به شکل خودکار چند تا عادت را انجام دادهام. بعد از مدتی در ذهنم هم جا میافتند و انرژی و هوشیاری کمتری برای انجامشان نیاز دارم.
این یکی دو روزه بیشتر به این دقت کردهام:
بیدار شدهام، روتینهای بعدش را انجام دادهام.
دانشگاه رفتهام، در راه زبان خواندهام و کتاب.
رسیدهام خانه، عادتهای بعدش.
بعد از استراحت، دو تا دو ساعته درس.
بعد از درس و شام، نیم ساعت خواندن و بعد انتشار.
و بعد روتینهای قبل از خواب.
مشخص و در عین حال منعطف. فردا هم تلاش میکنم تکرار کنم.
https://t.me/f_mahmudpur
صبح باز با دندان درد شروع کردم. تمام نمیشه. خسته شدم. دوباره آشپزی کردم . برای ظهر عدسی خوردم که نرم باشه. برای بقیه فسنجون درست کردم. در تمرینجا شرکت کردم. کار دوستان عالی بود. وبینار شرکت کردم. کلاس شعر ماهی هم بودم. خیلی کلاس کارگاهی رو دوست دارم. خیلی یاد میگیرم.
مادر شوهرم باز حالش خوب نبود و اورژانس اومده. الان میگفتن بهتره.
شوهرم فکر میکنه مادرش رو من مریض کردم و دوباره حال همه را میگیره. چرا تحمل بعضیها آنقدر پایینه.
خودم حالم خوب نیست و حالا دیگه نمیتونم سر به سر کسی بذارم.
امیدوارم هر چه زودتر خوب بشه.
امروز حالم خوب نبود. دیگر نمیخاهم از این خابها ببینم، غمگینم میکند، ولی نمیدانم چگونه میتوان خابی را عوض کرد و حذف کرد.
کلاس داشتیم دربارهی مراقبت مادران باردار.
آمدم خانه. باز خابیدم. وضعیت آنتن و نت خوب نیست و حوصلهام را سر میبرد.
نویسندهساز. پرسش و پاسخ. شنیدن سوال دوستان ذوق پرسش میاورد برایم.
دورهی شعر. تمرین. بازخورد هم داریم.
جلوس با بچهها و گفتوگو در بیبرقی.
شبیه یک نمیتوانم شدهام. یک آهِ بلند. از اینکه توی آینه چشمها را اینقدر خسته میبینم متنفرم. اما خب، کمکَمک کار به کار میآید.
صبح توی راه کودکی گربهای را دید و با ذوق و ترس برگشت سمت مادرش و میدانی؟ همان ذوق را میخاهم.
تصمیم گرفته بودم از امروز گزارش نیک بنویسم. چرا که نه. تنها چیزی که مرددم میکند تداوم است. میتوانی هر روز گزارش بنویسی؟ مثلن روزهایی مثل امروز که ۵:۳۰ صبح از خواب بیدار شدهای و زدهای بیرون و تا برگردی به خانه نزدیک به نیمهشب است. وقتی شعرماهی را در حال رانندگی میشنوی و کلمات را به جای کاغذ توی ذهنت مینویسی و بزرگراه «دکتر حسابی» را شعرمال میکنی. وقتی تنها چیزی که میخواهی این است که کسی جای تو دوش بگیرد، مسواک بزند و ولو شود روی تخت. دلم میخواهد تخت مرا ببلعد. امروز را که به تصمیمم وفا کردم. تا فرداها.
با سردرد از خواب بیدار میشوم. صفحات صبحگاهی را که نوشتم باز به رختخواب بر میگردم.
کمی حالم بهتر میشود. به آشپزخانه میروم. ناهار خورش بادمجان درست میکنم.
دفتر شعر شاملو را میخوانم.
عشقِ مردم آفتاب است
اما من بی تو
بی تو زمینی بیگیا بودم.
نکتای که توجهم را جلب میکند واژهی «گیا» که در تلفظ کردی کرمانشاهی هم به معنی گیاه است.
چند واژهی جدید از کتاب «شعر زمان ما، اخوان ثالث» از «محمد حقوقی» شکار میکنم.
امروز توانستم پس از سه ماه تلاش مانع از طلاق و جدایی زن و شوهری شوم.
پس از نیم ساعت پیادهروی دلچسب یک صفحه مینویسم.
کتاب «چنین گفت زرتشت» را شروع میکنم.
وبینار امروز مثل همیشه پر از نکتههای آموزشی و آشنایی با کتابهای جدید است.
موقع شستن ظرفهای شام ایده داستانک به ذهنم میرسد. چند خطی مینویسم. چیز بیشتری به ذهنم نمیرسد. بقیهش را فردا مینویسم.
گزارش نیک ۱۴۰۵/۶/۱۰
سال واژهام: پشتکار و استمرار
ـ در خنکای صبح از خانه زدم بیرون. پیش بهسوی شهر کتاب. یک ساعتی آنجا بودم، کلی کتاب تورق کردم. کیف کردم. پای قفسۀ کتابهای داستانی میخکوب شدم.
کتاب «فلسفۀ اعتمادبهنفس» که استاد معرفی کردند را خریدم از نشر ماهی، کنارش «فلسفۀ پیادهروی» را هم دیدم، آن را هم برداشتم.
ـ برای ناهار یک پلوی گیاهی خوشمزه درست کردم و رویش کلی کره نارگیل ریختم.
ـ در جلسۀ «تمرینجا» حاضر شدم و آموختم.
ـ کتاب «اثر انتظار» را شروع کردم به خواندن.
ـ سری زدم به سایت «مدرسۀ نویسندگی» و دربارۀ صفحات صبحگاهی و آزادنویسی خواندم، امید که از فردا شروع کنم.
ـ در وبینار «نویسندهساز» شرکت کردم. امروز استاد تأکید ویژهای داشتند روی نوشتن گزارش نیک.
درسهای امروز: هر روز گزارش نیک بنویسم و گزارشهای نیک بقیه را هم بخوانم. یادداشتبرداری در طول روز، نوشتن فهرست کارهای روز
ـ بعد از وبینار، پیادهروی جانانهای کردم و کلی فکرهای خوب به سرم زد.
این جملۀ استاد رو هم دوست داشتم: زندگی نیازموده نمیارزد به زیستن…
تصویر گزارش نیک امروز با اون حلزونش تو چشمام لول وول میخورن.
سالواژهام نوگرایی
سلام از اینجا به هر کی که گزارش نیک مینویسه یا میخونه. یا شایدم هم مینویسه هم میخونه. من که نمیرسم همه رو بخونم. روزی ۱۰۰ تا مطلبه و یه مطالعهی پرملات محسوب میشه. آخه مثل آش شلهقلمکار، اینجا همهچیز گیر میاد. هر کی به یه سبکی مینویسه.
منم امروز کار خاصی نکردم. یعنی خب سر کار مثل همیشه شلوغ بودم و مرخصی پس میدادم. البته چند صفحهای داستان کوتاه کارگاه ۷ رو نوشتم و کارش خیلی متفاوتتر از هر کار دیگهام بود. توی نوشتن، همیشه به انتخاب کلمات فکر میکردم و دستی بر آتش واژهسازی و ترکیبات مرکب داشتم. اینجا ولی دستم تهیست و مثل یه بچه دبستانی دارم مینویسم 🙁
امروز فهمیدم که باید طنز مطالعه کنم. دستم خالیه در این خصوص. کار کودک هم سخته برام. انقدر که پیچیده فکر میکنم و داستانای تقریبن پیچیده مینویسم، وقتی کار به داستان کودکان میرسه، قلمم پیچواپیچ میشه و قیو قیو میکنه. کار از نظر خودم آبکی در میاد. البته توی بازنویسی یه کارایی کردم، ولی از خودم بیشتر انتظار دارم.
با همین افکار و خودخوریها شما را و جمله نیکونویسان را به ایزد مندان میسپارم و میرم که چهار خط داستان بنویسم و چند صفحه «دخمهای براس سمور آبی» بخونم. راستی فکر میکنم خوندن این کتاب با رشتهی تحریر الانم جور در نمیاد. تیرهبختی اینجاست که قصهی مناسبی نمییابم. کسی ایدهای داره؟
۱۰ شهریور
گزارش ۱۱۲
صبح امروز اول سردردم بیدار شد بعد خودم. امان از این میگرن که همیشه جلوتر از خودم میتازونه. یهویی و پرشتاب. بهش بیتوجهی کردم تا آخر شب . شاید از رو بره. نمیدونم اصلا میگرن خودبهخود تسکین پیدا میکنه یا حتما باید قرصش رو بخورم.
اینطور گذشت:
نوشتن ۳صفحه آزادنویسی صبحگاهی.
✨گوش دادن به فایل جلسه دیشب از دوره پیشرفته نویسندگی خلاق.
✨همدلی کردن با همکارام و برادرم. مهمترین نتیجهای که از تمرکز روی رابطۀ همدلانه بدست آوردم، قابل اعتماد شدنم برای دیگرانه. خوشحالم.😍
✨حجم زیادی از کار و احساس خستگی جسمی.
✨خوردخورد لابهلای کارام آزادنویسی داشتم.
✨پنج صفحه خوندم از شب هول.
✨سر زدن به کانال همسفران خوشذوق.
✨خرید وسایلی جهت آراستن مو برای پناه کوچولو.
✨جستارکی که نوشتم رو، تو کانالم هوا کردم.😍
✨سر زدن به سایت مدرسه نویسندگی و خوندن کتاب روزنویسی استاد شاهین و دیگر هیچ.
https://t.me/fahimsaadat040
سال واژه : رشد پلهای
• امروز صبح زود، چقدر هوا خنک و دوستداشتنی بود.
• با تمرکز بیشتری بخشهای مهم گزارش کارم را تنظیم کردم و اشکالاتم را از سرپرست آزمایشگاه پرسیدم.
• از این وایبِ کنجکاو بودن و یادداشتبرداری موقع یادگیری، لذت میبرم.
• با خانم گنجی، کارشناس آزمایشگاه، که واقعاً مثل یک گنج ناب در دورهی کارآموزیام بوده، دربارهی وجدان و تعهد کاری حرف زدیم؛ مسئلهای که واقعاً این روزها نادیده گرفته میشود.
گاهی اینطور توجیه میشود که «با این اوضاع اقتصادی نامساعد، من کارم را شل بگیرم، تغییری ایجاد نمیشود!»
در صورتی که من کاملاً مخالفم و به نظرم باید از خودمان شروع کنیم.
شاید این جملهای کلیشهای باشد، اما فقط لفظی کلیشهای است؛ در عمل، کم پیدا.
تئوری مورد علاقهای هم دربارهی این موضوع دارم: اثر پروانهای.
معتقدم کوچکترین اعمال ما هم تأثیرشان را میگذارند. حتی یک لبخند به رهگذری ممکن است دومینوار پیش برود و اتفاقی خاص و بزرگ رقم بخورد.
از یک لبخند ساده!
• خستگی دیگر تاب و تحمل مرا برده.
اما حداقل در خیالام تاب بازی می کنم..
چشمهایم را میبندم، روی تابِ کودکی مینشینم، مادرم آرامآرام مرا هل میدهد و من، کتابچهای در دست، این شعر احمد شاملو را میخوانم:
«دو شبح
ریشه در خاک
ریشه در آب
ریشه در فریاد
شب از ارواح سکوت سرشار است .
و دست هائی که ارواح را می رانند
و دست هائی که ارواح را به دور، به دور دست، می تارانند .
دو شبح در ظلمات
تا مرزهای خستگی رقصیده اند .
ما رقصیده ایم .
ما تا مرزهای خستگی رقصیده ایم .
دو شبح در ظلمات
در رقصی جادوئی، خستگی ها را باز نموده اند .
ما رقصیده ایم
ما خستگی ها را باز نموده ایم .
شب از ارواح سکوت سرشار است
ریشه از فریاد
و
رقص ها از خستگی .»
https://t.me/WaterLilyEcho
امروز فهمیدم که چقدر بیثباتم. دیروز با دوستم کلکل میکردم که نه من عاشقانه نمینویسم اصلا حوصله ندارم و فلان و بهمان. امروز، هم دستم به قلم رفت عاشقانهای بود که بیرون میریخت. شاعر درونم بهش برخورده بود و هی خودی نشان میداد.
اول رویا را آدم کرد. بعد «هیچ» را هویت داد و تهش هم نشست و برای مائده نامه نوشت. لو نمیدهم چه نامهای. بعدا خودتان میبینید.
خلاصه که کل شبم را شاعری بودم دلخسته و فیلسوف. یک ریش بلند سفید کم داشتم و یک دست لباس وصله پینه.
ببخشید.
تصوراتم از شاعران و فیلسوفان تا همین جا قد میداد.
میگفتم. آره. شبم اینجوری سر شد. هی از شبم حرف میزنم چون صبحم عملا حرفی برای گفتن نداشت. انتخاب واحد، یک بار دیگر انتخابم کرد تا روانم را به هم بریزد. سرِ یک کد تا آن سر شهر رفتم. نمیدانید چه داستانی بود. هی زنگ بزن به این، هی زنگ بزن به آن. از آخر هم خودم پوشیدم و رفتم و کارم را درست کردم.
کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من.
اتفاق بعدی و البته بیاهمیت دیگر روزم، برخوردی نرم با یک آدم عجیبوغریب بود.
هر چه من ثبات روانی ندارم او بیشتر از من نداشت.
از آدمهایی که با رفتارشان برای دیگران علامت سوال میسازند خوشم نمیآید. واضح باش. رک. بیا و بیخجالت حرفت را بگو. مسئولیت حرف و خواستهات را گردن بگیر پسر جان.
_ورود آقایان از اینجا به بعد ممنوع.
ولی اگر اصرار دارید، با جنبه وارد شوید._
آره. خلاصه که میگفتم. این پسره از آن مبهمها بود.
اصلا پسری که مبهم باشد کنسل است. ولی جدی، دقت کردید که پسرها اعتماد به نفسشان چقدر بالاست؟ این را احتمالا دیگر همه دیده باشید. خیلی بدیهیست و در ۹۹درصد پسران دیده میشود. نظریه ای که راجب این موضوع دارم این است که آدمی با این حجم از منممنم و اعتماد به نفس خرکی و ظاهر سازیهای قهرمانه، درونش خالیست. توهین نمیکنم. بد برداشت نکنید. منظورم از خالی، خالی از اعتماد به نفس است. و چون خالیست ظاهر را هی پُر میکند تا دست کم خودش باورش شود که واقعا چیزی برای ارائه دارد. دقت کنید دوستان همهی این ها نظریهی ذهن بیکار من است. و خب البته این پسر قصهی امروز من هم از آنور بوم افتاده بود. تهش هم نفهمیدم بالاخره حرفش چی بود، قصدش چی بود، داستان را باز گذاشت و رفت. ذهن منم که داستانپرست…
اینجور آدمها یادم میآورند که مرزهای شُلی دارم. که چقدر راحت اجازه میدهم یک مبهم مجهولالحال ذهنم را درگیر خودش کند.
واقعا خسته شدم.
نمیدانم این داستان مرزگذاری تهش به کجا ختم میشود. ما که هر چه مرز گذاشتیم باز هم کم بود.
خلاصه اینطوری شد که امروزم در درونی ترین حالت خود سپری و در نیک ترین حالت خود ثبت شد.
«شب یک شب دو» بهمن فرسی را شروع کردم. همان چند صفحه اول کافی بود تا شیفتهاش شوم. نثر آهنگین گاهبهگاهش را دوست دارم. دلم میخواهد بعضی از جملاتش را بارها بارها بخوانم و ذرهذره نفوذشان را به وجودم حس کنم. «سنگ صبور» را که میخواندم هدفم این بود که ببینم چوبک آخرش مرا به کجا میرساند و چه چیز در ذهنم میکارد. اما «شب یک شب دو» را میخوانم تا ببینم فرسی چه کارهایی با زبان کرده که هنوز از آن بیخبرم.
گزارش نیک: (1405.6.10)
به قول بنیامین، امروز درست یک ماه و بیستوشش روزه که گزارشی نیک ننوشتهام. اما چرا نبودم؟ تنبلی؟ شاید 10 درصد. مشغله؟ شاید 40 درصد. بقیهی 50 درصد پس چه؟ بهانهای ندارم. اما از امروز تصمیم گرفتم در این زمینه هم مثل انتشار هر روزهام در کانال تلگرامم، مستمر و منظم باشم و دلی از عزا دربیاورم.
*(کانال تلگرامم: https://t.me/nedafen1404)
در تمامِ دورانِ غیبتم که غیبتی صغری تلقی میشد، کتاب میخواندم و مینوشتم. البته از کارهایی که به جسمم هم خدمتی کرده باشم دوری نکردم.
از کتابهایی که به سرانجام رساندم، میخواهم برایتان بگویم. از دنیای جدیدی که در آن قدم میزدم. از قدم زدنهایم در خیابانهای اصفهان در «شب هول» گرفته تا قدم زدن در صحنههای نمایشنامهی «باغ آلبالو» از چخوف نازنین. از ترانهسراییهای شهریار قنبری در «بنویس! ساعت پاکنویس» گرفته تا شعرهایی از منتخبات احمدرضا احمدی، « پاییز پشت پنجره استوار ایستاده است/تند پارو بزن تا عمر به پایان نرسیده است/به خانه برویم، سرد است.»
از نوشتن داستانکوتاه گرفته تا رونویسی از دفاتر شعرهایی مثل «خواب لیلی» از بتول عزیزپور. از شعر نوشتن گرفته تا کاریکلماتور. از نوشتندرمانی گرفته تا بدنمندنویسی. بدنمندنویسی را دوست دارم چون گردشی در بدنم میکنم و بدون قضاوت در مورد هر حسی که در جایجای تنم دارم را روی کاغذ میآورم.
چالش سیروزهی کاتری را به سرانجام رساندم و ادامهنویسی را دنبال میکنم. چالش جدید از نوشتن روزانهای را در کانالم آغازیدم که آن هم جذاب است.
اما نگم برایتان از انجام جستارهایی که تازه از دیروز شروع کردهام و نوشتن جستار برایم جدید و جالب بود، وقتی تفاوت جستار را مقاله متوجه شدم برایم نوشتن جستار هیجانانگیزتر از مقاله آمد.
از کلاسهای آنلاین ورزش تخصصی انصراف دادم و در باشگاه ثبتنام کردم و آنجا در جمع بقیه ورزش میکنم( البته در حد توانم نه مثل آنها) و این در جمع بودن لذت ورزش را برایم مضاعف کرده است. کاردرمانی و توانبخشی را پیگیری میکنم ولی کمی در پیادهروی سست شدهام، دلیلش هم گرمای هوا بود و گرمازدگیهایم. هوا که بهتر شود دوباره از سر میگیرمشان. برای هفتهی پیش رو هم قرار است طرح داستانی از فیلمنامه بنویسیم و این هم برایم جدید است و فکر میکنم تصور بازیگران هالیوودی مثل «جانی دپ و برد پیت» در فیلمنامهای که قرار است بنویسم لذتبخش باشد.
امروز را دوستداشتم، باآنکه در تنهایی سپری شد:
• صبح را نمیدانم چطور گذراندم،
اما «sailor song» را خواندم. ممکناست فردا بهترش را بخوانم و منتشر کنم؛ نامعلوم است.
• مضطرب بودم، نمیدانم چرا. لحظهای از گوشی جدا نشدم.
• نویسندهساز را بههزار زحمت رفتم. با رفتن برق آنتن هم ناپدید میشود.
• کلاس پیانو رفتم.
معلمم میگوید در نواختن عجولم و احتمالا ، با صبر پیشه کردن در نوازندگی در زندگی هم صبورتر شوم.
• شام خوشمزه بود. هیچچیز جای غذای مفصل را نمیگیرد.
• «صدسالتنهایی» را آغازیدم. بله، تابهحال نخواندهامش. میدانم، خجالت دارد.
• گزارش بنویسم و بخوابم.
شبخوش.
کانالم؟
https://t.me/hermionediana
🌼امروز دامن آسمان پر از ابرهای غمگین بود. آنقدر سردو غمگین که مجبور شدم پنجره را ببندم و پتویم را بغل بگیرم.
🌼آزاد نویسی صبحگاهی. بله آزاد نوشتن آن هم در دقایق ابتدایی روز.
🌼 از جولیا کامرون خواندم: گاهی فکر میکنم، ما فقط باید به دنیا ثابت کنیم که خودمان را جدی میگیریم تا دیگران هم فورا مارا جدی بگیرند.
🌼پیش ترها که شازده کوچولو را میخواندم برای لذت بیشتر موسیقی هم پخش میکردم. امروز خیلی اتفاقی این موسیقی به گوشهایم رسید. چقدر لذتناک و شگفت انگیز. دیدم روباه را میان گندمها. درختهای بائوباب، آدم بزرگها. کویر، در جستوجوی آب، چشمک ستارهها. گوسفند و جعبهاش. اهلی کردن. گل مغرور شازده کوچولو، سیارهها. هرچه که با موسیقی تنیده شود حی و حاضر میشود. هر بار که تکرار میکنی. هر بار زنده میشوند.
🌼 نیمی از انیمیشن onward را دیدم. پسر نوجوانی با گوشها و دماغ بزرگ و پوست مایل به آبی. در روز تولد شانزده سالگیاش غمگین و سرخورده است. خجالتی است و عزت نفس ندارد. دلتنگ پدرش میشود. پدری که وقتی کوچک بود از دنیا رفته است. حالا مادرش میگوید که پدر برای چنین روزی برای او و برادرش هدیهای در نظر گرفته است. وقتی او و بردارش آن هدیه را باز میکنند جادویی به آنها داده میشود که میتوانند توسط آن به مدت یکروز پدر را دوباره زنده کنند. اما شرطی دارد.
از هجوم رفتن سرم بر دوباره چال
خواب در کودکی بیدار میشود
قرار میگذارد با قدمهایی درخیابانهایی که سالها بعد در این شهر میآید
من از قسمتی از شب برداشته میشوم برداشت در غربت راه میبرد
و شکلها در شکلها و خوابها بر خوابها
بر فریادهایم خفتهام تا در کوچه باد با تو
حوض را وارونه بر سرم خراب کن
کلاهی کن بر سرم
تا آبها عمیقام فرو بریزند
بر عمقم سکوت کن برخفتهام فریاد
که سر از خود درآورم
در این دودها مصرف میشوم
در این هوا مصرف میشوم
خودم مصرف میشوم
داشت میمرد_ افشین کریمی فرد
سلام از ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
امروزم از دیشب شروع شد.
آخر شب به رضا گفتم؛
فردا تا ظهر آشپزخانهتکانی دارم، بعد از ناهار پیادهروی و بعدش باید به مامانم سر بزنم.
همین هم شد.
صبح بعد بیداری، اول نوشتم.
مغزم پر از بارِ خوابی بود که دیشب دیدم.
با نوشتن بار را گذاشتم روی کاغذ.
نوشتن در صبحگاه عالی و کارگشا به دادم رسید.
موقع خوردنِ ناهار له و خسته بودم.
ناهار دمپختک پختم با تن ماهی توی پلوپز.
اینجوری که غذا میپزم انگار آشپزی نکردم اصلن.
بعد از ناهار و چای و اینها، برای اینکه خستگی مستولی نشود و دست و پایم را توی پوست گردو نگذارد، سریع حاضر شدم رفتم پیادهروی.
پیادهروی با گوشی.
میانه راه نشستم و متنی را که قبلن برای پروژهمان نوشتهبودم ویرایش کردم.
با بچههای جوان که میگردم، جوانان نویسنده، حال روحم عالی میشود.
مراقبم خودم را فقط با خودم مقایسه کنم تا خدا نکرده از پیشرفتم و از آینده ناامید نباشم.
ترافیک عصرگاهیِ چمران را پشتسر گذاشتم و رسیدم به خانهی مامان.
کلی گفتم و شنیدم و خوشگذشت.
مثل همیشه با مهر و دست و دل بازی پذیرایی شدم.
و منی که به هیچچیز نه نگفتم.
حتمن فردا صبح با وزنه قهرم.
بعد هم رفتیم پاساژ، مامان خانوم پیادهروی عصرش را برگزاررکرد و من تکهای کفپوش لاستیکی برای کابینت زیر سینک خریدم.
سطل آشغالم از زیرانداز نواش غرق سرور است.
به خانه رسیدم.
شام نان و پنیر و کمی از غذای دیشب بود.
حالا هم، همان بهتر که آماده شوم برای خواب.
قبلش اما، باید قدری بخوانم و صفحاتی بنویسم.
باید کتابهای ابوالقاسم حالت را بخرم، بایدکمی شب هول را بخوانم.
امشب
با همینها
کانالم را
به روززمیکنم.
https://t.me/ghesehaye_shokouh
گزارش نیک”1404/6/10″ شهریور. روز سهشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”عقربکشی” از شهریار مندنیپور خاندم.
کلمهبرداری انجام دادم.
کتاب شعر”سرخی گیلاسهای کال” از فرهاد شیبانی را خاندم.
خیالهایی که داشت خیلی دوست میداشتم.
جزوه فریبآرایی خاندم.
نویسندهساز شرکت کردم.
بخش کوتاهی از داستان ۷ نوشتم. امیدوارم درست جلو رفته باشم. موضوع تغییر دادم.
دوره شعر شرکت کردم. اما موفق نشدم تمرینم را بگذارم تا حالا. فیلترشکنم نمیدانم چرا جاتمرینی را باز نمیکند. به قول دوستان فکر کنم لجی شده.
https://t.me/speechoff
رگِ خابِ تنبلی
دیشب تنبل شدم و گزارشِ نیک ننوشتم. نه فقط دیشب؛ خیلی شبها تنبلیام میآید. یا شاید تنبلیام میشود. یا تنبلیام میگیرد. تنبلی در من مثل رگِ غیرت است؛ یکهو بیرون میزند. رگِ تنبلی اما، میگیرد. میگیرد و تا بدبختت نکند، ولت نمیکند.
آسمان و ریسمان میبافم که چه؟ که توجیهش کنم؟ شاید هم باید خجالت بکشم. اما برای چه؟ تنبلی که زشت نیست، ذاتی است. ما خانوادهتن تنبلیم، اما به جایش خوشفکریم. تنبلها همیشه خوشفکرترند. اصلن وقتی آدم میتواند کاری را فردا انجام بدهد، چرا امروز خودش را خسته کند؟
داشتم میگفتم؛ دیشب رگِ تنبلیام گرفت. با خودم گفتم: «اشکالی ندارد، میخابم، صبحِ زود بیدار میشوم و جبران میکنم.» آلارم را گذاشتم روی پنج. زنگ خورد. زنگ خورد. زنگ خورد. مامان با چهارتا فحشِ آبدار آمد، آلارم را خاموش کرد و رفت. رگِ تنبلیام هنوز سفت بود، اما با ماساژِ همان فحشها کمی شل شد.
ساعت هفت باز شد، خاستم آرایش کنم که دوباره گرفت. بهانه آورد: «حیف نیست؟ پوستت خراب میشود.» گفتم: «ضدآفتاب که خراب نمیکند.» گولش زدم. بعد از ضدآفتاب، تند و تند ریمل و رژگونه و رژ زدم و زدم بیرون.
در مترو خاستم ادامهی رمانِ «ناتنی» را بخانم، اما رگِ تنبلی گفت: «حالا نتت را روشن کن، ببینیم چه خبر است.» گفتم: «باشه.» نت را روشن کردم، از فایلهای تلگرام پیدیاف را باز کردم و شروع کردم به خاندن. هنوز هم نمیدانم چطور ماساژش بدهم؛ تنبلی میگیرد، مرا میپوشاند و کمکم رنگِ خودش میشوم.
با تنبلی نباید مستقیم درگیر شد. بهش گفتم: «فقط یک جمله مینویسم.» یک جمله که نوشته شد، گفتم: «حالا یکی دیگر.» خودش کمکم شل شد. شعر هم خیلی کمک میکند؛ کافی است بگویم «شعر»؛ همان لحظه بهسمتِ کتابخانه راه میافتد. البته من هم غافلگیرش میکنم و بهجای دیوانِ حافظ، یک کتابِ داستانی برمیدارم.
تنبلی را باید پیچاند؛ باید گذاشت فکر کند برنده شده و بعد، یواشکی، کاری را که میخاستی انجام بدهی. فقط برای خابم هنوز راهحلی ندارم. آن بخش، تخصصِ مامان است؛ همان چهارتا فحشِ صبحگاهیاش هنوز تنها درمانِ قطعی برای باز کردنِ رگِ تنبلیام است.
https://t.me/ashofatekarimi
به نام خدا
سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
گزارش نیک ۱۱۲
سال واژه تغییر
روزواژه مقاومت
نمره ام ۷ از ۱۰
سه صفحه صبحگاهی را نوشتم.
گزارش نیک بعضی از همراهان را خواندم و بر دایره واژگانم افزودم.زمان کافی داشتم گزارش همه را می خواندم.
امروز عصر شرایط خانه مهیا بود برای اینکه با خیال راحت وبینار نویسندگی را به تماشا بنشینم.روز های دیگر یکی می آمد یکی می رفت، یکی چای می خواست دیگری گرسنه بود و…
در وبینار امروز استاد در مورد نوشتن گزارش نیک صحبت کردند هرازگاهی هم غیب می شدند به دنبال کتابی، داستانکی
دوستان همراه سوالاتی پرسیدند و جواب گرفتند و ما هم بهره بردیم.
کتاب روزنامه خاطرات فلان السلطنه را معرفی کردند و فایلش را در کانال گذاشتند. همین طور کتاب فرهنگواره فارسی خلاق اثر خودشان و معرفی چند کتاب دیگر و دوستان همراه که نام کتاب هایی را برشمردند.
جلسه خوبی بود و کلی آموختم.
اینکه نوشتم روزواژه ام مقاومت یعنی به خاطر بیماری دیابتم باید و حتما که دور هر چه شیرینی و چیزهای خوشمزه هست خطی قرمز بکشم و تا می توانم مثل استاد آب بخورم حتی جرعه جرعه،مقاومت در برابر هر چیزی که خَشه( لهجه یزدی) که موفق نبودم و از ۱۰ نمره عدد ۷ هم زیاد است برایم
کتاب کشتن مرغ مینا را خواندم.
زمانی که یک شاخه کوچک از علف گردو را در گوشه حیاطش مشاهده می کرد، گویی نبرد دوم جنگ مارن شروع شده بود.ناگهان با یک لگن حلبی به سمت گیاه رفت.ابتدا آن را سمپاشی کرد و سپس لگن را بر روی آن گذاشت.گفته می شد که این ماده سمی به قدری خطرناک است که اگر فاصله خود را با آن حفظ نکنیم، حتی می تواند انسان را نیز بکشد.
برسیم به غذاب جسم
برای ناهار امروزم قرمه سبزی بارگذاشتم در قابلمه و روی حرارت بسیار کم که باز به قول ما یزدی ها کورکورُگ پخته شده و جا بیفتد و برنج را هم کته کردم بی خیال آرسنیکش آخر حیف نیست طعم و عطر برنج شمال کشورم به مجرای سینک ظرفشویی رهسپار شود؟؟
و کلام آخر شعر زیبایی از دیوان خروس لاری با عنوان داماد شارلاتان:
گفت پیری که دختر بنده
هست با چهره ای فریبنده
آن سهی قامت پری پیکر
کرده یک سال پیش از این شوهر
گیرم افتاده است دامادی
حقه بازی، عجیب شیادی
تاکنون او قرض گرفته ز من
متجاوز ز ده هزار تومن
مفلسم کرده است دامادم
کاش دختر به او نمی دادم
دوستش چون که این قصه شنید
کنجکاوی نمود و زو پرسید:
ز آنچه بگرفته از تو آن آدم
هیچ پس داده است چیزی هم؟
پیرمرد این شنید و با زاری
داد او را جواب و گفت آری
ز آن چه بگرفت از من شیاد
دخترم را به من فقط پس داد
روزنامه خبرهای روز آبادان
ششم بهمن سال ۱۳۲۸
شب همگی به خیر
گزارش نیک ۱۱۲فرح
✍️صبح دیر بیدارشدم. آنقدر که تا صبحانه خوردم و روزانهنویسی سهم صبح را نوشتم .
✍️لباسهای مادر م را یکبار ماشین روشن کردم برای شستوشو
✍️با دو اسنپ به شرق تهران و به عکس در رفت و آمد شدم.
✍️ناهار و نماز کنار مادرم بودم.
✍️نظافت خونه مادرم در حد معمول انجام دادم. تا آخر ماه اقا سردار را برای نظافت اساسی خبر کنم.
✍️نوشتن گفتگوهای راننده های اسنپ و طرز فکرشون که چقدر بعضیهاشون صمیمی و فامیلگونه رفتار میکنند.
✍️خواب عصرگاهی وقتی از سفر درون شهری آمدم. تا وبینار انرژی زا نویسنده ساز.
✍️شرکت در وبینار نویسنده ساز شاهین کلانتری
✍️عصرونه با بچههام و حرفهای روزمره
✍️دیدن سریال کرهای “ پاستا”
✍️ گذاشتن دو سه شعر و زندگینامه فرهاد شیبانی در کانال فرحنامه .
✍️اقامه نماز مغرب و عشا ، دیگه روی میز و صندلی نماز را نمیخوانم مثل آدم دولا و راست میشم. این همه فیزیوتراپی برای کمر و زانو رفتنم و آب درمانی وووو چرا باید نماز را روی میز و صندلی بخونم. پس من عهد کردم مثل آدم نمازهامو بخونم .
✍️شرکت در کلاس شعر ماهی که عاشق مطالب و سوژههاش هستم خصوصن بازخوردهای استاد شاهین و متلکها و تیکه پرانی ها به دوستان و و و که پر از خنده و فان بود.
✍️نوشتن روزانه نویسی سهم شبانگاهی
✍️قهرستی از کارهای نیک امروز
✍️دیشب کاریکاتور حلزون را دیر دریافت کردم. اما امشب دیدم که حلزون مدرسهمون با سواد شده و روی تخته سیاه نوشته گزارش نیک. چه خوب! روی تخته سیاه با گچ سفید.
آرزوی انجام سریع کاریها را دارم. و این سرعت باعث شده بیش از اندازه به خودم فشار بیاورم. فعلن بخاطر کمر درد از سرعتم کم کردم و آرام آرام کارهامو انجام میدم. البته مجبور شدم در کارهای خونه خودم از دخترم کمک بگیرم. اما رفت و آمد به خونه مادرم را نمیتوان فعلن انجام ندهم. خدا خودش انشالله کمکم میکنه حتمن.
سالواژهام: ریلگذاری
صفحات صبحگاهی نوشتم و بعد با همسرم صبحانه خوردیم.
مامانم را بردم ادارهٔ بیمه.
ساعت ۱۱ زنگ زدم بیمارستان، گفت ساعت ۲ زنگ بزن.
برای ناهار حلیم بادمجان داشتم. برای شام هم پلو عدس درست کردم که اگر رفتم بیمارستان، اهل خانه بیشام نمانند.
آزادنویسی کردم و با پرسشهای زیاد در مورد داستانم خودم را به چالش کشیدم.
ساعت ۲ زنگ زدم بیمارستان. گفت همین الان بیایید. رفتیم. بالاخره مامانم بستری شد.
دخترم کلاس بسکتبال داشت، ولی کسی نبود او را ببرد، پس کلاس نرفت.
چندین بار برای خرید دارو و آبمیوه از بیمارستان بیرون رفتم و برگشتم. یک دکتر تازهکار هم مامان را ویزیت کرد تا فردا که دکتر خودش بیاید. بیمار تخت بغلی مشکل کبد داشت. شکمش ورم کرده بود.
کمی از داستانم را روی گوشی نوشتم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
میگویند در بیمارستان زمان دیر میگذرد، به نظرم چندان هم دیر نگذشت. سرم درد میکرد، کنار مامانم روی تخت دراز کشیدم. همراه اتاق بغلی لطف کرد و برایم چای آورد. مهربانی چقدر زیباست. دلم برای مردم مهربان دردمند کشورم میسوزد.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
ساعت کوچک روی میز زنگآهنگ زد و بیدار شدم و خاموشش کردم. به سختی خودم را حرکت دادم و چند دقیقه نشستم. وضو گرفتم و کمی بیدار شدم نماز خواندم و مستقیم خودکار را برداشتم و چراغ نوشتن را افروختم. و کمی بعد لباس پوشیدم و به پیادهروی رفتم و ساعتی راه رفتم و به خانه برگشتم صبحانه را آماده کردم و با اهالی خانه صبحانه خوردیم و هر کدام سرکار رفتند. و ماندم با نوشتن کمی دیگر نوشتم و به سراغ نظافت و شستن ظرفها رفتم و پاکیزه کردم و تاریخ بیهقی را دست گرفتم و دو واژهی جالب خواندم و یافتم و نوشتم و آن دو شّرجوی و شّرخواه بود که به واژگانم اضافه کردم. پیگیر گرفتن سند آپارتمان دخترم در کرج شدم، قبلا خودشان اقدام کرده و بقیه کارش را به من سپرده بودند. مقداری پول هم بدهکار بودند که باید پرداخت شود. چیزی که آدم را اذیت و عذاب میدهد این است که یک ترازویی در جامعه درست شده بنام ترازوی پول سنجی که آدمها را با آن وزن میکنند و کاری ندارد که داری یا نه اگر نداری برو بمیر. با خواهرم تماس گرفتم. و از شیرینی کودکش حرف زد. بعد از حرف زدن با خواهرم یاد خاطرهی کودکی بچههای خودم در دلم زنده شد و حس خوبی گرفتم. به امروزم نمرهی شش میدهم. با خوردن چای خستگیام تمام شد.
یادی از کانال تلگرام مهرابی کنم به آدرس 👇
https://t.me/notetoday1
۱. در خواب صدایی شبیه صدای خودم هوار کشید: دیر شد بیدار شو. چشم باز کردم متوجه شدم دست خوابآلودم قبلا قفل آلارم گوشی را به خاموشی رسانده و مرا به خواب سپرده اما عادت خواب همیشه هوشیارم به موقع بیدارم کرد.
۲. شیوهی انتخاب لباسم، رنگ خوش لباس بود. در کمد را باز کردم هرچی رنگ خوش دیدم پوشیدم و زیبا خوشرنگ شدم.
۳. در طول مسیر تا سر کار به این فکر کردم که چقدر ترکیب همهچیز با آسمان زیبا میشود. تیرهای چراغ برق، ساختمانها، پرندگان درحال پرواز اما برندهی واقعی همیشه درخت است و تمام.
۴. مشغله کاریام را قبل ظهر تمام کردم که بقیه روز فقط درگیر خودم باشم.
۵. با دوستی همراه شدم تا روزانه تصویری بامزه بسازم. تا سر بلند کردم درخت ته حیاط را دیدم، کشیدمش و به یاد دوست کلاغنویسم، کلاغی روی یکی از شاخهها نشاندم. البته از این مثلا کلاغ فقط پرنده بودنش مشخص است که همین هم کافیست. من به شهود بینندگان این تصویر اعتماد دارم ( و همینطور از توضیح خودم مطمئنم: این کلاغه ها دقت کن)
۶. کلاس دوستداشتنیِ آخر وقتم کنسل شد. با فکر به تنهایی و خلوت امشبم ذوق کردم. همینکه این فکر عبور کرد و گذشت، فکر اینکه امشب کلاس موردعلاقهام را ندارم، ذوقم را کور کردم.
۷. امروز قطعی برق مجال نیم ساعتهای داد تا در وبینار حضور داشته باشم. از جذابیتهای گزارش نیک صحبت شد من هم صادقانه جذب شدم. ارادهای قوی تر از آن یک دفعهی قبلی مرا به جمع نیکنویسان اضافه کرد.
۸. در مسیر برگشت به این فکر کردم که چقدر همهچیز در لحظهی غروب، زیباتر میشود و باز هم برندهی واقعی درخت است و تمام.
گزارشی بر احتمال وقوع: اگر چشمانم در برابر خواب مقاومتی داشته باشد شاید کمی قبل از خواب سریال ببینم.
امروز که بیدار شدم احساس سبکتری داشتم ، تصمیم گرفتم از زاویه ای که همیشه به خودم و اطرافیانم نگاه میکردم نگاه نکنم، به مدت زیادی منتظر پیشنهاد آدمی بودم که واقعی نبود، پس الان دیگر انتطاری نیست، پس باید سبکتر و آزادتر و بدون توقع باشم . پس دنیای من حداقل از دورن متفاوت شده است ، شاید فردا که بیدار شدم شروع کنم به نوشتن صفحات صبحگاهی ، به هر حال امروز را با حال سبکتری شروع کردم و امروز را بدون تاخیر و زودتر از همه سرکار رسیدم و کارهای عقب افتاده ام را مرتب کردم ، مثل همیشه دو ساعت از روز نگذشته که دعواها شروع میشود ، دیگر خیلی خودم را درگیر دعوا نمیکنم و امروز به آرامی جواب میدهم با اینکه روز قبل صدایم کاملا بالا رفت، امروز همکارم را صدا زدم تا کمی از کارم به او آموزش دهم که به من گفت چه کار سختی داری، امروز بعد از طهر دو ساعت برق نداشتیم و در گرما و نور کم به کارم ادامه دادم و دو ساعت هم در ترافیک بودم تا به خانه رسیدم، کمی استراحت و کمی تمرین خطاطی و یک جلسه آنلاین تا به الان، امروز خروجی خاصی نداشتم . اما دارم فکر میکنم شاید از این به بعد معاشرتم را با آدمهای اطرافم بیشتر کنم و خیلی در دنیای خودم نباشم، از این ساعت به بعد تا موقع خواب را میخواهم نمایشنامه بخوانم. و کمی هم برای خودم بنویسم. خوشحالم که هر شب جایی هست که میتوانم از روزمره خودم بنویسم و زندگی روزانه دیگران را هم بخوانم
گزارش نیک ۹
وقتهاییست که پیش از زنگ ساعت، بیدار میشوی. در مکانی بین بیداری و خواب، قلم بهدست میگیری و بدون فکر مینویسی. شاید بهترین نوشتههایت نباشد، اما از واقعیترینهاست.
امروز این حس را تجربه کردی. همین کافی بود تا روزت ساخته شود.
«شعرماهی ۱۳» برگزار شد. عالی بود. روزهایی که با استاد کلانتری کلاس داری، روزهای بهتری هستند.
صاحبخانه در حیاط رب میپزد. گربهها از ترسش فرار کردهاند. نگران نیستی. برمیگردند. همیشه برمیگردند. هرچه باشد گربه بهترین موجود دنیاست.
با «تاکسیدو»، گربهای که انسان خانگیاش هستی، وقت میگذرانی. از بهترین لحظات روزت هستند.
دربارهی جلسات «هوشنگ گلشیری» خواندی و فهمیدی جلسههای گازخورد استاد، به نسبت گازخوردهای گلشیری، بسیار ملایم است.
بازبینی و ویرایش تمرین «کارگاه داستان کوتاه» را انجام دادهای. فردا ارسالش میکنی. قبل از ارسال، یکبار دیگر میخوانیاش.
امروز را دوست داشتی. بدون اتفاق خاصی دوستش داشتی.
نمرهی روز: ۸/۵ از ۱۰
نمیدانم روزم مفید بود یا نه. صبح مامان بیدارم کرد تا برویم خرید. تا ساعت یک در حال خرید بودیم. پس از بازگشت به خانه و ناهار از خستگی و کم خوابی دیشب خوابم برد و در آرامش خوابیدم.
بعد از ظهر با مامان و خاله رفتیم بیرون و بعد از آمدن به خانه چند صفحه از سوگ مادر را خواندم،
احساس شاهرخ مسکوب به مادرش و دانستن قدر گنج زندگیاش احساستم را برانگیخته و برای اینکه پیوستگی با آزادنویسی قطع نشود کمی نوشتم.
حال میخواهم فایل وبینار را گوش دهم.
https://t.me/ma0hlq
دوازدهمین گزارش نیکم را می نویسم.
امروز خود را چگونه گذراندم.
از سردرد دیشب که برایتان گفته بودم؟ با همان سردرد صبح از خواب بیدار شدم. چشمانم را باز کردم، اولش فکر کردم که توهم می زنم اما نه واقعی بود. من از خواب بیدار شده بودم و سرم همچنان و با قدرت به دردِ خودش ادامه می داد.
اصلا رمق انجام هیچ کاری را نداشتم.
دلم می خواست به خواب ابدی فرو روم.
از شدت درد نمی توانستم ورزش کنم و کارهای روزانه ام را انجام دهم.
عجب سردرد عجیبی بود.
حدس میزدم شوک دیروز عصر کار خودش را کند و مرا عاصی کند.
قرصی خوردم تا از دردِ سر خلاص شوم.
آن مصاحبه ای که دیروز از آن حرف میزدم چی یادتان هست؟
اگر یادتان نیست رفع زحمت کنید و با دستان مبارک خود گزارش نیک دیشبم را باز کنید و بخوانید.
آن جا همه چیز را گفتم روشن می شوید.
گفتیم که یک بار دیگر شانس خود را امتحان کنیم شاید اشتباهی رخ داده.
دوباره با آن شماره تماس گرفتم و گفتم شما دیروز به من زنگ زدید و قرار مصاحبه گذاشتید، اما من وقتی سایت رو دیدم شما رزومه رو رد کرده بودید بالاخره من باید بیام یا نه؟
حالا این وسط اتفاقات دیگری هم افتاد پاس دادن به این و آن و…
خلاصه یک ساعت دیگر دوباره زنگ زدم تا با منابع انسانی ارتباط بگیرم.
ایشان گفت: نه خانم علیزاده شما امروز تشریف بیارید احتمالا دستمون اشتباهی خورده یا سایت دچار اشتباه شده.
منم خوشحال بودم که واقعا اشتباه شده بود.
ولی توی دلم گفتم آخه سایت مگه دست و پا داره که اشتباه کنه شما اونو به ناچار وارد اشتباه کردید دیگه خانم.
آماده شدیم و به سمت آن جا حرکت کردیم.
آن جا که رسیدیم خانمی آن بغل بساط کرده بود و لیف و جوراب و از این جور وسایل ها می فروخت.
از ما خواهش کرد که چیزی از او بخریم.
مادرم دلش سوخت و جورابی از او خرید.
در همین حین آن خانم می گفت لیفم دارم همشون نخی و نرم هستند.
اما چون نیاز نداشتیم دیگر چیزی نخریدیم.
لبخندی که او به واسطه ی خرید ما زد ارزشش را داشت.
این که بتوانی در این دنیا کاری که از دستت برمی آید را برای دیگری انجام دهی یا لبخندی به لبش آوری تو انسانیت را به خودت و دنیا فهمانده ای.
خب، زنگ را زدیم و با آسانسور به طبقه ی سوم رفتیم. بعد از زنگ زدن و باز شدن در، داخل رفتیم و نشستیم. خانمی فرم استخدام را به من داد تا پر کنم.
بعد از پر کردن فرم به اتاقش رفتم و با هم مصاحبه کردیم.
اما او می گفت اگر بخواهی این جا کار کنی باید کل دوسال سابقه ات را ببوسی و بزاری کنار و از صفر شروع کنی. ماه اول بدون حقوق و بیمه باید کار کنی. شاید اندک پولی برای ایاب و ذهاب به تو بدهند.
بعد از این یک ماه کارآموزی طبق وزارت کار حقوق می گیری.
از او پرسیدم طبق وزارت کار تا کی؟
گفت تا سال آینده که افزایش حقوق بخوری.
من کمی گنگ بودم که چرا باید با دوسال سابقه و مدرک ارشد تن به این همکاری دهم.
برایم خیلی سخت بود.
حین مصاجبه سرم را به نشانه ی تایید تکان می دادم اما دلم راضی نبود.
او خودش هم فهمیده بود و می گفت حیف است که دو سال زحمت و سابقه ات را نادیده بگیری تو می توانی موقعیت های شغلی بهتری را انتخاب کنی.
من که هاج و واج مانده بودم و در دلم می گفتم راست می گوید.
از آن جا برگشتیم و نزدیکای خانه بودیم که پدرم ماشین را کنار بستنی فروشی نگه داشت که بستنی بخوریم و خنک شویم، چون هوا خیلی گرم بود.
در وبینار امروز نویسنده ساز هم شرکت کردم.
این وبینار را دوست دارم، چون با آدم هایی هم کلام میشوم که از جنس خودم هستند و یکدیگر را درک می کنیم.
یاد این شعر افتادم:
در جهان هر چیزی، چیزی جذب کرد
گرم گرمی را کشید و سرد سرد
این شعر حکایت از اینه که آدم های هم جنس و سلیقه همدیگر را جذب می کنند فرقی نمی کند کجا ی این جهان باشند.
وبینار امروز هم پرسش و پاسخ داشت و شاهین کلانتری صبورانه به سوالات پاسخ داد و چه کتاب های جذابی را معرفی کرد.
بعد از اتمام وبینار رفتم سراغ کتاب خواندن.
این فصل در مورد ارزش ها صحبت می کرد. مثلا رسیدن به ارزش های خود کار دشواریست.
بخشی از کاری که باید انجام دهید این است که در راستای ارزش های خود تلاش کنید. به خودتان یادآوری کنید که به خوددلسوزی و ایجاد بین تعادل کار و تفریح اهمیت دهید و دفعه بعد، رفتاری را انتخاب کنید که متناسب با ارزش هایتان است.
این کتاب در مورد کمالگراییه. تا اینجای کار که خیلی به من کمک کرد که از شخصیت کمالگرانه ام کم کنم و به واقعیت خودم برسم.
احساس میکنم دوباره و از نو بهتر است این کتاب را بخوانم.
حالا نوبت رسیدن به گوش کردن آهنگ رسید که همراه با آن جلوی آیینه رقصیدم.
حالم که بهتر شد و انرژی گرفتم، سراغ فیلم های آموزشی رفتم و چند لحظه با آموزش ها همراه شدم.
در آخر هم رمان شب هول را خواندم که چه صحنه هایی داشت.
و شهر اصفهان چه قدر در اختلاف نظر علما بود که به اصفهان تبدیل شد.
اولش اصفهان، اسپاهان بود یعنی این محل جای سپاه و اهالی سپاهی است. این طور که معلومه سپاهیان در آن زمان هم قدرت داشتند و از افراد برتر آن زمان بودند.
یا گیلان، محل و مکان طایفه گیل.
بهاران، هنگام بهار.
این پسوند ان آخر کلامات نشان دهنده ی زمان یا مکان بود.
اسم هایی از روستا در این کتاب دیدم که اولین بار به گوشم می خورد مثل مورچه خورت و میمه.
اسم ها بس عجیب و جالب بودند.
الان هم آنقدر خوابم میاد که دیگر نای ادامه دادن ندارم.
خواب ناز اومده سراغم که هنگام خواندن رمان شب هول دستی به شانه ام زده بود و تا الان مثل کنه به من چسبیده است.
شبتان خوش تا درودی دیگر بدرود.
دهم شهریور ۱۴۰۵
صفحات صبحگاهی ننوشتم چرا؟چون خواب ماندم . اسپرسو ، اسنپ نه، پس استارت.
لینگ لینگ بازکن .
کار خمیازه کار خمیازه کارقهوه دوباره خمیازه.
یهو ذوق مرگی چرا؟ چون توی گروه بصورت کتبی به عنوان کارمند نمونه ازم تقدیر و تشکر به عمل آورده بودند. بهش فکر کردم .نمیدونستم اینکه به عنوان یه کارمند ازم تعریف شده باید خوشحالم کنه؟ یعنی همین؟ یعنی بعد از این همه تلاش برای خوب بودن تازه شدم کارمند نمونه ی یه شرکت … ؟ خب دوباره دچار بحران هویت شدم!
چرا ؟ چرا با اینکه توی خیلی زمینه ها توانایی دارم و چندین کسب و کار دیگه داشتم برای خودم بازم اینجام؟ چرا و چرا !
به آینه ی روی میزم نگاهی انداختم ، چروکهای ریز پیشانی . دلم سوخت .
مقنعه رو مرتب کردم موهای سفید شقیقه مو دیدم دلم آتیش گرفت. فهمیدم همه چی به شقیقه ربط داره. این مصرع و نوشتم
«از گلوله موهایم مشتی بردار
بر آسمان شبت ماهی بکش »
دیگه خوشحال نبودم. منتظر عقربه ها و عدد چهار شدم. چی خوردم؟تخماکارون!
ما کارونی مونده دیشب با تخم مرغ.
شاهین و گروه عالی ای که ساعت پنج با انرژی و هدفمند یه جا جمع میشن عالین ، انرژی گرفتم چون اسمم این بار تو لیست گزارش نیک بود!
به قول عطار که در حکایت پیرزنی که با کلاف ریسمان رفته برای خرید یوسف
میگه:
« لیک اینم بس که چه دشمن چه دوست
گوید این زن از خریداران اوست»
ازت ممنونم جناب کلانتری برای سقفی که ساختی.
پیاده روی ،نیمکت پارک ، در کوی دوست.
نمره امروز هفت
صبح خیلی دیر بیدار شدم. شب بدی داشتم. ساعت ١٢ صبحانه خوردم. یکم درس خوندم و رفتم دانشگاه چون وبینار داشتیم در مورد هدف گذاری. صحبت ها کمی بر مبنای شاخه از روانشناسی که دوست نداشتم (مثبت نگری ) میگذشت اما چیز های خوبی هم یاد گرفتم.
البته احتمالا تا چند وقت بعد از یادم بره!
باید به این فکر کنم اگر روزی خودم وبینار بزارم یا برای جمعی صحبت کنم، چطور میتونم ماندگار به آدمها کمک کنم؟ چطور مسیر عصبی رو در مغزشون شکل بدم که مدت. طولانی براشون بمونه ؟
چطور حداقل با انرژی بالاتری با من خداحافظی کنند؟ و…
سخنران اگر چه حرف های تکراری میزد که بلد بودیم اما بسیار جذاب صحبت میکرد. طوری وادار می شدی که گوش بدی حتی اگه نمیخواستی. به نظر. حیطه تحقیقات اش گسترده بود. استعاره استعاره استعاره! از استعاره های نو و جدید و جذاب استفاده میکرد. تن صداش مداوم بالا پایین میرفت و مثبت ترین نکته به نظرم استفاده از شوخی بود.
امروز با یکی از بچه ها صحبت کردم اما نه زیاد. مقدار زیادی خجالتی هستم. در مقوله حرف زدن پذیرا هستم اما در خودم.
یعنی آها چه جالب میشنوم چی میگن ها ولی من حرف نمیزنم 🤣
وبینار استاد خوش گذشت. مثل همه روز. ایکاش می شد چند تا استاد، تکثیر شده از استاد توی زندگیم داشتم.
چند تا آدم هستن اما خیلی کمن هنوز.
اینجور آدمها یک گشوننده ذهن هستن چون ذهن و جهان ات رو با هم گسترش میدن.
خلاصه در درونم قرار بر این شد که تلاش کنم هر روز گزارش نیک بنویسم.
امروز غم پشت خنده یکی از بچه ها، روحم رو غمناک کرد. ایکاش میتونستم بهش کمک کنم و بهش بگم بیشتر حواسش به خودش باشه. اما باهاش صمیمی نیستیم. تازه قدرت تاثیر گذاری ام هم روی آدمها پایینه.
امروز سعی کردم یکم مهربون باشم. موقع خشم کسی که برام مهمه بود خیلی واکنش نشون ندادم. هرچند انتظار نداشتم و ناراحتم شدم. هنوزم ناراحتم (الکی) 😭
امروز کتاب نخوندم. هنوز درس هم نخوندم. تازه زبان هم نخوندم.
این کارهام نیک نشده موندن امیدوارم بتونم یکی دوتاشون رو نیک کنم.
کانال تلگرام ام که بعد از مدتی دوری امروز دوباره چراغ اش روشن میشه. 👇🏻👇🏻
میبینم تون 🌻
https://t.me/MehrNevis_Man
یِکُم
«شانس و شهر و خرید».
.
میخوام برم شهر.
کنار جاده وایمیسم. چند دقه میگذره و کسی سوارم نمیکنه. تازگیا تو این مورد بدشانس شدم. دارم دودل میشم برم یا نه که یهو یه موتوری میگه بپر بالا.
نوجوونه، به زور بیست سالش میشه، ریشش چندتا درمیون زده بیرون. میگم چند؟ میگه بیا بالا چیزی نمیخواد. میگم همینجوری که نمیشه، میگه کارت نباشه، مسیر خودمم همونجاس.
این دومین فرستادهٔ رحمت رایگان الاهیه که توی این چند روزه نصیبم شده.
یه نمونه از قشنگیِ شهر و روستای کوچیک.
میرسم و میرم اداره و کارمندی میبینم که برای پرندهها خردههای خمیر نونش رو ریزریز میکنه. خوبیِ شهرای کوچیک همینه، هنوزم رشتهٔ صفا بین آدم و جاندار، زندهس.
کاشف به عمل میاد رییس اداره و مسئول کارِ من ، فامیلمون هستن.
اینم یه قشنگی دیگه از محیط شهرای کوچیک.
بعد از چک و چونهٔ درخواستم واسه سیمکشی، پیگیریش میره واسه فردا.
بعدش میرم خرید.
پریز روکار adsl میخوام و چند جا میرم و گیر نمیاد. عجیبه. به یه فروشندهٔ خوشرو میرسم و میگه چون اسم انگلیسیش رو میگی نمیفهمم و میگن نداریم.
میگم خب اینکه اسم عجیبی نیس، میگه واسه این جماعت حکم واژهنامهٔ آکسفورد رو داره.
بعد از بیست و چند سال ترک این شهر، هنوز سطح پایین سواد و اطلاعات عمومی همونه که بود.
هنوزم با تف درشت خیابون و پیادهرو رو آبیاری میکنن و یه جای صاف و بیدست انداز توش نیست و گداها و دستفروشا و کارگرای تلپ شده توی میدون مرکزی، توی هم میلولن.
از مغازه میرم بیرون و میبینم همون چندتا درخت توی پیادهرو رو هم بریدن و حالا باید سایهٔ ساختمونای احمقانه و زشت روی سرم باشه.
خوشبختانه به یه فروشنده خوش اخلاق و خندهرو میرسم و اون پریز رو داره. تخفیف نمیده ولی راضیم از اخلاقش.
با دستِ سنگین از خمیرِ نپختهٔ بیکیفیتی که اسمشو نون میذارن و خمیردندون و خودکار و خرت و پرتای دیگه، زیر سایهٔ یه ساختمون وایسادم و نفس تازه میکنم.
گرمه و خوشبختانه شرجی ولی عرق زیادی نکردم. دردِ سرم میگه امروز پدرتو در میارم. پس بهتره تا فرصت دارم بنویسم:
.
دَهُم رسید و با خود روزی دگر برآورد
ز خاک خفته هم باز سبزینهای درآورد
💠💠💠💠💠
دوم
«دیدار»
.
میخوام برگردم که مادر زنگ میزنه میگه برو خمیردندون برام بخر.
میرم میگیرم و برمیگردم به ایستگاه.
دوباره زنگ میزنه میگه عمهت گفته برو دنبالش و بیارش.
با دست سنگین و سرِ درد میفتم توی چالش. توقع ندارم عصبی بشم چون سرصبحی پیش از اومدن، جواب بدخلقی بابامو مث خودش دادم. دنبال بهونه میگشتم جبران کنم برای صلح درونم که خودش پیش اومد.
یه رانندهٔ خوب پیدا میکنم و با قیمت مناسب دربست میگیرم .
تا عمه بیاد حرف میزنیم از مرگ و کیفیت مردنمون و میگم من با خدا طی کردم که یا منو به سن ازکارافتادگی نرسون یا اگه پیر شدم همون لحظه که دیدی میخوام وبال گردن ملت بشم خلاصم کن.
گفت اتفاقا خیلیا اینو نمیگن.
گفتم از بس حریصن به زندگی. من که همینه حرفم و بس.
میرسیم و مادرمو فکر کنم برای اولین بار میبینم کسی رو اینجوری بغل میکنه. قطعا عمه اولین نفر نبوده ولی من خیلی ساله این صحنه رو از مادرم ندیدم حتی وقتی منو اینجوری بغل کرده.
اون و عمه نقطه اشتراکشون، از دواج تو سن کم و سختی زندگی و عشقای ناکام و تنهایی و گرفتاری و جوونمرگ شدن بچههاشونه. برای همین تنها عمه و شخص از خاندان پدرمه که دوستش داره. که تازه همین عمه هم، ناتنیه. از پدر یکی از مادر سوا.
💠💠💠💠💠
سوم
.
برق که میاد تمرینجای امروز رو گوش میکنم. تعجب میکنم امروزم بعد از دیروز اسم منو نوشته و اولش منم.
وقتی میخونه یادم میاد کدومه.
مث دیروز و شایدم بیشتر خرکیف میشم.
تلاش میکنم لابلای تعریفاش بهتر بفهمم عیبم چیه. یه چیزایی میفهمم.
مهم اینه تونستم اولین تکگویی عمرمو جوری بنویسم که قانعش کنه حتی میتونه داستان کوتاه بشه. دم خودم و خودش گرم.
فقط حیف هی تپق میزنه. از صداش مشخصه خستهس. به نظرم خوشخوان ننوشتم و دستانداز داره واسه اینم هست.
از همینحا هم بگم چقدر حرص خوردم که بخاطر یه فتحهٔ ناقابل نتونس بفهمه اونجا گفتم: «گفته باشَما».
سوزنش گیر میکنه روی «شُما».
تقصیر خودمه. باید دقیقتر بشم روی گونه کوچه که بود و نبودِ هر چیزی میتونه توش اثر بذاره.
با آزادنویسی اول صبح، امکانزایی میکنم. چطور؟ نقشهی راه روزم را با جزئیات روی کاغذ میآورم. الویتبندی میکنم و بدون اتلاف وقت و هدر دادن انرژی کارهای مهم را اول انجام میدهم.
همان پندی که «قورباغهات را قورت بده» میدهد. اگر یادگیرندهای نقاد باشیم، از کتابهای زرد و عادی هم میتوان برای بهبود عملکردمان نکتهای برداریم.
پیادهروی سهشنبهها به بازارگردی و دیدن میوههای رنگارنگ و خرید میانجامد. سر ذوق میآیم و با چند تا از کسبه آشنا احوالپرسی میکنم. از لوازمتحریری، خودکار و ماژیک رنگی میخرم.
داستان دوم مجموعه هیچکاک و آغاباجی
«جشن روز مردم» پر از صحنههای جاندار و زنده است. جزئینگاریهایش را بارها میخانم. سوگیری در مورد زمان شاهش را ندید میگیرم.
در کانال همرسان یادداشت همسفران را میخانم. آیدا حسینی «هرگز به جایی نمیرسد» را معرفی کرده، زندگینامه موسس نتفلیکس است. در کتابراه چند صفحهاش را میخانم. الهامبخش است.
فیلم فانتزی_جادوگری «جانوران شگفتانگیز و زیستگاه آنها» این پرسش را برای هزارمین بار به ذهنم میآورد، چرا آدمها میل به شرّ دارند؟ وقتی در تمام فیلمها و داستانها نشان میدهند نیکی بهتر است و غالبن نیکی پیروز میشود اما همچنان برخی به شّروَرزی ادامه میدهند.
جیغوویغ نازنین و دوستش (دختر طبقه بالایی) قطع میشود. پنجره را میگشایم. باد خنک خابآلودگیام را می پرّاند. چرا مامان بابای نازنین به او چیزی نمیگویند؟ هرشب میرود بیرون و تا دهونیم یازده ولگردی میکند.
به تو چه پروانه.
به سایت استاد سر میزنم و «روزنویسی» را میخانم.
پندی از ریچارد ای. موران، «کارها را در تقویمت یادداشت کن، حتی اگر مطمئنی که آنها را از یاد نمیبری»، اول سررسیدم مینویسم. یادآوری همیشه به نفع آدم است.
در مورد حاشیهنویسی استاد نوشتند: «حاشیهنویسی نشانهای از احترام ما به کتابهاست.» با استاد موافقم و بیشتر بر کتابهای آموزشی و تاملی، حاشیهنویسی میکنم. برای گفتگو با نویسنده و احترام به کتاب.
از روزانهنویسی نیما نکاتی را بر میدارم.
«فقط ناسلامتی و خستگی و مرض است که ما را نسبت به کار بیمیل و علاقه میکند. هرچند که از روی ناسلامتی و خستگی و مرض، به گفتن شعر مبادرت میکنم.»
استاد در نویسندهساز در پاسخ به اینکه از روی چه داستانهایی رونویسی کنیم، روز آخر امیرشاهی، و یوزپلنگانی که با من دویدند را پیشنهاد میدهند. این روزها کمتر از داستانها رونویسی میکنم چون کتابهای مربوط به وبیکارها و کارگاهها در الویتم هستند.
در آزادنویسی دوم امروز، هزار کلمه تایپ میکنم. از هر آنچه مانع بیشنویسی است مینویسم و همان موانع، مثل مزاحمت، سروصدا، کسالت، ملالزدگی، بیهدفی، همه را موضوع نوشتن میکنم.
عملکرد روزانهام، نمرهی ده میگیرد.
عصر از خاب چنان سردرد بودم که میخاستم تمام کارها را وِل کنم و بخابم. وقت خاب نبود ولی. همیشه میمانم که انرژی عصرها را چگونه نگه دارم؟ چگونه از سردرد به کتاب پناه نبرم و از آن هم هیچی نفهمیده دلزده نشوم؟ چگونه به شب برسم بدونِ اینکه کارهای عصر را قربانی نکنم؟
پنج بود. نویسندهساز بود. سردرد بودم. گفتم فایده ندارد. درازیدم. چشم بستم. نیم ساعت کوکیدم و گفتم میخابم. به خاب فکریدم اما خابم نبرد. ربع ساعت نگذشته برخاستم. خابم نمیبرد ولی سردردم رفعیده بود. نویسندهساز شرکتیدم. دوش هم گرفتم. متعجب از سرحالیام دن کیشوت خاندم و ادامهی اتاق را مرتباندم. حالا دوباره خستهام ولی راهی یافتم برای چند ساعت تأخیرش. دومین روزی بود که میآزمودم درازیدن و شبهخاب را بدون لحظهای خاب رفتن.
کولهبارِ کلاسها را جداییدم. از صبح که الگوهایم را جا گذاشتم سه بخش ساختم برای سه کلاس و وسایلش را جدا گذاشتم تا صبح که با عجله میزنم بیرون جایشان نگذارم. کارِ پیشپاافتادهایست که اغلب نمیکنم. ذهنم عجیب از دیدن هرکدام آرام میشود.
ظهر بابا مامان اصرار که بیا شبنشینی فامیلی. نه اینکه بدم بیاید بروم. دوست دارم هفته درمیان حداقل بروم. ولی خابم تازه به سامان شده و راست برای هیچکس حاضر به خرابیدنش نیستم. بعضی روزها عذابم میدهد ولی اغلب صبحها خوشحالم که درگیر خاب ماندن و استرس بعدش نیستم.
https://t.me/ReyhaneRabani
باز هم رویا، بیدارش کرد. برای اول°بار نور را در خاب دیدهبود. پیش از این هیچ خابی به بیداریاش قدم نمیگذاشت و نوشتن، به خابهایش تجسد بخشیدهبود.
آزادپرسی و آزادنویسی در صفحهی صبحگاهیاش جولان دادند و روزش را ساختند.
در هزارکلمهنویسی و یوگا، بیفکری را تجربه کرد. هیچچیز در کاسهی سرش نبود.
در پایان کلاس آنلان یوگا، تمرینِ شخصی را به شاگردش گوشزد کرد.
به گاه تارنوازی، هم بیفکر شد و شکل و فرم نتها را دید.
کمی هول کرد که مبادا اولین مبتلا به ویروسی جدید باشد.
در راهِ باشگاه هم به داستان کوتاه میاندیشید تا به محض رسیدن، کلمات را روی کاغذ تخلیه کند.
یکی از پرتوجوها پشت در نشستهبود و با دیدنِ او با چشمانی غمبار و اشکآلود، هقهق زد زیر گریه که 《باردارم》 . رو به زهرا گفت 《 هر گلی نو که در جهان آید/ما به عشقش هزاردستانیم》 و تاکید کرد که باید به سراغ یک مشاور و کلاسهای یوگای مخصوص بارداری برود. برایشان مسئولیت دارد. در پاسخ توجیههای زهرا که یک گوشه مینشینم و آرام و …، دیگر بار گفت 《 طبق دستورالعمل فدراسیون ورزشهای همگانی، مربی یوگای بارداری باید ماما یا متخصص زنان باشد》 ، زهرا را در آغوش گرفت و خداحافظی کرد. البته قلب خودش هم فشردهشد، چیزی جایِ اشتیاق و تلاشهای زهرا را در کلاس پُر نخاهد کرد.
نگاهش را تربیت کرده که یکشنبهها و سهشنبهها روی ساعت ۱۷ نچرخد. با شنیدنِ صوتِ وبینار نویسندهساز، نبودنش را جبران خاهد کرد.
دفترهای دوکا، باغِ ما، پاتوق پولشری و مطلعِ آئورا را لابهلای روزش تقسیم کردهبود. با خاندن دفترهای دوکا، چشمهایش خیس شد. انگار که شرححال خودش را میخاند.
یک ساعت و نیم تمام نوشت و نوشت و روی مونولوگی کار کرد و خابید تا صبح فردا نوشتن و تار و یوگا دوباره بیدارش کنند.
گزارش نیک امروز سهشنبه
✓گزارش نیک | مدرسهای که در خواب جا ماند
صبح، از خواب تنها با تصویری برگشتم: مدرسهای در جایی نامعلوم، با راهروهایی که نمیدانم به کدام سال زندگیام باز میشدند. نمیدانم چه کسانی آنجا بودند و نمیدانم قرار بود چه درسی آغاز شود. خواب، همهچیز را از من پس گرفته بود و تنها ساختمان مدرسه را، مثل شیئی بهجامانده از یک موزهی متروک، در حافظهام گذاشته بود.
فقط میدانم میان کلاسها ایستاده بودم. شاید دانشآموز بودم، شاید معلم، شاید کسی که سالها پیش از آن مدرسه فارغالتحصیل شده و دوباره، بیآنکه بداند چرا، به آن بازگشته بود.
عجیب بود که هیچچیز در خواب قطعی نبود. مدرسه میتوانست گذشته باشد یا آینده. میتوانست خاطرهای باشد که هنوز اتفاق نیفتاده، یا آیندهای که چهرهی گذشته را به خود گرفته بود.
بعد، زنگی به صدا درآمد.
اما پیش از آنکه بفهمم کدام کلاس را باید پیدا کنم، پیش از آنکه بدانم امتحان چیست و چه کسی قرار است ورقهی سفید را مقابلم بگذارد، بیدار شدم.
حالا تنها چیزی که از آن مدرسه برایم مانده، همین است: راهرویی محو، دری که باز نشد و درسی که هرگز نفهمیدم چه بود.
شاید بعضی رؤیاها برای آن نمیآیند که چیزی را به یادمان بیاورند. میآیند تا یادمان بیندازند که هنوز چیزی برای آموختن باقی مانده است.
✓ گزارش نیک | کارهایی که به فردا افتادند
صبح قرار بود روزی از آن روزهایی باشد که کارها یکی پس از دیگری از روی فهرست خط میخورند. قرار بود زود راه بیفتم، به طب کار بروم، بعد سری به دفتر پیشخوان دولت بزنم و در پایان خودم را به کافینت برسانم تا پرینت و اسکن مدارک شرکت را انجام بدهم.
اما روز همیشه آنطور که شب قبل در ذهنمان طراحی میکنیم، از خواب بیدار نمیشود.
اشتباهی کوچک در انتخاب مسیر، مرا به جستوجویی بیهوده کشاند و وقتی فهمیدم برای کاری که میخواستم انجام بدهم باید مستقیم به طب کار میرفتم، ساعت نمونهگیری گذشته بود. ساعت یازده گذشته بود و دیگر نمیشد کاری کرد.
پس کارهای امروز، آرام و بیهیاهو، به فردا منتقل شدند.
عجیب است که گاهی یک روز عقب افتادن چند کار، در ذهن آدم شبیه شکست بزرگی جلوه میکند. انگار زمان در همان لحظه ایستاده و تقصیر همهچیز را به گردن ما انداخته است. اما کمی بعد که از هیجان نخست فاصله میگیریم، میبینیم چیزی واقعاً از دست نرفته است.
کارت پایان خدمتم را از میان مدارک بیرون آوردم و کنار بقیه گذاشتم تا فردا فراموشم نشود. مسیر فردا هم روشن شد.
اول طب کار علاج.
بعد دفتر پیشخوان دولت برای عدم سوءپیشینه.
و در پایان کافینت برای پرینت و اسکن مدارک.
امروز اما دیگر قرار نیست خودم را دنبال این کارها بفرستم.
امروز را به خودش واگذار میکنم.
شاید زندگی گاهی به ما یادآوری میکند که همهچیز مجبور نیست در یک روز اتفاق بیفتد. بعضی کارها حق دارند تا صبح فردا صبر کنند.
و من هم تصمیم گرفتم امروز را ببخشم.
هم به روزی که طبق برنامه پیش نرفت.
هم به خودم که نتوانستم همهچیز را همانطور که میخواستم انجام بدهم.
فردا هنوز سر جایش است.
✓گزارش نیک | فال اوراکل ظهرگاهی
ظهر بود، از آن ظهرهایی که نور، پیش از آنکه بر اشیا بنشیند، انگار بر خاطرهها میافتد. پنج کارت را از دسته کارت Wisdom of Oracle روی میز گذاشتم و برای لحظهای احساس کردم که نه با پنج کارت، بلکه با پنج تکه از زمانی روبهرو هستم که سالهاست در من رفتوآمد میکند.
کارت نخست Deep Knowing بود، «دانستن عمیق». واژهای که مرا به یاد آن دانستنهای قدیمی انداخت. چیزهایی که هیچکس به ما یاد نداده بود و با این حال، از کودکی میدانستیم. مثل دانستن اینکه صدای قدمهای یک نفر، پیش از آنکه چهرهاش را ببینیم، متعلق به اوست. یا اینکه از طرز باز شدن یک در میتوان فهمید کسی با چه حالی وارد اتاق شده است. دانستنهایی کوچک و بیدلیل که بعدها، زیر انبوه عقل و تجربه، فراموششان میکنیم.
کارت دوم Here and Now بود، «اینجا و اکنون». و چه عجیب است که یک عبارت ساده میتواند ناگهان آدم را از سالها دورتر برگرداند. یادم آمد چند بار در زندگی، در اتاقی نشسته بودم و جسمم همانجا بود، اما ذهنم کیلومترها دورتر. گاهی در چیزی که اتفاق افتاده بود و گاهی در چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده بود. انگار همیشه بخشی از من، دیرتر از خودم به لحظه میرسید.
کارت سوم Peace بود، آرامش.
مدتی به این کلمه نگاه کردم و به یاد آوردم که آرامش در زندگی من اغلب با سکوتهای بزرگ نیامده است. گاهی در سادهترین چیزها پنهان بوده است. یک بعدازظهر بیقرار، فنجانی که مدتها روی میز مانده، نوری که از پنجره افتاده، یا لحظهای که فهمیدهام امروز دیگر لازم نیست چیزی را ثابت کنم.
بعد Tick Tock آمد، صدای زمان.
صدایی که اگرچه شنیده نمیشود، اما همیشه در همهچیز حضور دارد. ناگهان به تمام آن روزهایی فکر کردم که تصور میکردم اگر کاری امروز انجام نشود، دیگر فرصتی برایش باقی نخواهد ماند. و سالها بعد، وقتی به آن روزها نگاه کردم، دیدم بسیاری از آن فوریتها حتی نامشان را هم فراموش کردهام.
و سرانجام Why.
چرا؟
این پرسش ساده، بیشتر از همهی کارتها مرا متوقف کرد. شاید چون بعضی پرسشها برای پاسخ گرفتن نمیآیند. میآیند تا ما را برای لحظهای از حرکت بازدارند.
چرا اینقدر عجله دارم؟
چرا هر روز را باید با فهرستی از کارهای تمامشده اندازه بگیرم؟
چرا وقتی چیزی یک روز عقب میافتد، خیال میکنم بخشی از زندگیام را از دست دادهام؟
پنج کارت هنوز روی میز بودند.
Deep Knowing، Here and Now، Peace، Tick Tock، Why
به آنها نگاه کردم و ناگهان احساس کردم فال، آینده را به من نشان نداده است. گذشته را به آرامی از زیر خاکستر لحظه بیرون کشیده و دوباره پیش رویم گذاشته است.
شاید پیام امروز همین باشد.
آدم گاهی برای رسیدن به فردا، آنقدر عجله میکند که متوجه نمیشود یک تکه از زندگیاش همین حالا، بیصدا، در اتاق نشسته است.
و من تصمیم گرفتم امروز، دستکم برای چند ساعت، دنبالش نروم.
بگذار زمان بگذرد.
بگذار فردا خودش از راه برسد.
من امروز، همینجا میمانم.
✓گزارش نیک | دوستیهایی که در گذشته جا ماندند
امروز دو دوست قدیمی را بلاک کردم. بعد یک صفحه فحشِ آبدار نثارشان کردم و کاغذ را با چاقوی کارامبیت ریزریز کردم و به زبالهدان انداختم.
دو آدمی که زمانی فقط یک نام در فهرست مخاطبان نبودند. بخشی از سالهای دور زندگیام بودند. آدمهایی که با آنها خندیده بودم، حرف زده بودم، ساعتها وقت گذرانده بودم و گوشههایی از جوانیام با حضورشان گره خورده بود.
خاطره کم نداشتیم.
یادم هست روزهایی را که بیخبر به هم پیام میدادیم و یک گفتوگوی ساده ساعتها طول میکشید. از اتفاقات روزمره میگفتیم، از آدمهایی که تازه شناخته بودیم، از برنامههایی که برای آینده داشتیم و از رؤیاهایی که آن روزها خیلی بزرگ به نظر میرسیدند.
خاطره خندههایمان هنوز هست.
شوخیهایی که فقط خودمان معنیشان را میفهمیدیم. لحظههایی که یک جمله معمولی ناگهان تبدیل به خندهای طولانی میشد. روزهایی که شاید هیچ اتفاق مهمی در زندگی نیفتاده بود، اما بودن کنار هم همان روز معمولی را دوستداشتنی میکرد.
خاطره درد دلها هم هست.
از روزهایی که یکی از ما حال خوبی نداشت و دیگری گوش میداد. از حرفهایی که در تاریکی شب رد و بدل میشد. از نگرانیها، شکستها، دلخوریها و امیدهایی که آن زمان تصور میکردیم قرار است تا سالها میان ما باقی بمانند.
حتی خاطره سکوتها هم هست.
آن سکوتهای راحتی که لازم نبود برایشان توضیحی بدهیم.
اما زمان گذشت.
آدمها تغییر کردند.
من تغییر کردم.
آنها هم لابد تغییر کردهاند.
و چیزی که زمانی شبیه رفاقت بود، آرامآرام تبدیل شد به کنجکاوی درباره زندگی شخصی من. سؤالهایی که دیگر برایشان پاسخی نداشتم. یا شاید پاسخ داشتم، اما دیگر نمیخواستم آنها را با کسی در میان بگذارم.
هر بار که پیامی میآمد، باید تصمیم میگرفتم چقدر توضیح بدهم.
کدام قسمت زندگیام را بگویم.
کدام قسمت را برای خودم نگه دارم.
و چرا اصلاً باید برای انتخابهای شخصی زندگیام توضیح پس بدهم؟
امروز خسته شدم.
نه از خاطرات.
از ادامه دادن رابطهای که دیگر با آدم امروزم تناسب نداشت.
برای همین بلاک کردم.
دکمه کوچکی بود، اما پشت آن دکمه سالها خاطره ایستاده بود.
برای چند لحظه دلم گرفت.
طبیعی بود.
آدم که خاطراتش را بلاک نمیکند.
من فقط راه دسترسی دو نفر به زندگی امروز خودم را بستم.
خاطراتشان هنوز سر جای خودشان هستند.
در گوشهای از گذشته، با تمام خندهها، حرفها، روزهای خوب و حتی اشتباهاتشان.
اما گذشته، هرچقدر هم عزیز باشد، نباید برای همیشه کلید خانه امروز آدم را در دست داشته باشد.
بعد از بلاک کردن اتفاق عجیبی افتاد.
هیچ چیزی فرو نریخت.
هیچ بخشی از زندگیام خالی نشد.
فقط سکوت آمد.
یک سکوت آرام و سبک.
انگار بعد از سالها پنجرهای را بسته باشم که مدام صدای خیابان را به اتاقم میآورد.
امروز فهمیدم بعضی خداحافظیها با جمله «خداحافظ» اتفاق نمیافتند.
گاهی فقط یک دکمه را فشار میدهی.
نفسی عمیق میکشی.
گوشی را کنار میگذاری.
و ناگهان میفهمی آرامش از آنچه فکر میکردی نزدیکتر بوده است.
دوستیهای قدیمی را نمیشود از تاریخ زندگی پاک کرد.
اما میشود تصمیم گرفت که کدام آدمها در فصل بعدی کتاب حضور داشته باشند.
و امروز من دو صفحه قدیمی را بستم.
نه با نفرت.
با احترام به گذشته.
و با احترام بیشتر به آرامش امروز خودم.
امروز در پایان صفحات بد و بیراهنویسی نوشتم:
شاید یکی از مفیدترین اختراعات بشر نه اینترنت است، نه هوش مصنوعی، نه حتی PS5…
همان اختراعِ دکمهی Block و unfollow است! 😂😅😅😅 خدا امواتِ مخترعش را بیامرزد،
و شاید فلسفهی زیبای بلاک همین باشد:
«من تو را از گذشتهام پاک نمیکنم، فقط دسترسیات را به اکنونم میبندم.»
نویسنده: دکتر علی اندیشمند
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آیدی اینستاگرام من: 🪬
draliandishmandir