«کتابی که ضد خود را در بر نداشته باشد ناکامل محسوب میشود.»
-خورخه لوئیس بورخس
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
76 پاسخ
➖ژول رنار اینطوری احساس خوشبختی میکرد: «وقتی به همۀ کتابهایی فکر میکنم که هنوز نخواندهام، مطمئن میشوم که بسیار خوشبختم.»
➖شروع روز با صفحات صبحگاهی (۳ صفحه آزادنویسی روی کاغذ)
➖نوشتن فهرست کارهای روزانه، بهترین راهنمایم در طول روز.
➖نوشتن پارهی تازهای برای «کتاب روزنویسی»: اینبار از این نوشتم روزنویسی وقتی ارزنده است که به جایی برای گریز از هر نوع سانسور بدل شود، با اشاره به یادداشتهای روزانهی جلال آلاحمد. میکوشیم کتاب روزنویسی به صفحهای کامل دربارهی ژورنال نویسی حرفهای تبدیل شود.
➖روزواژه: «شوقآلود»
«دل کنون جوش زند شوقآلود:
بهر او از نو، با جلوهی تام،
زنده شد هم عشق و هم معبود،
هم اشک و هم روح و هم الهام»
-الکساندر پوشکین، بنگاه نشریات پروگرس، ص۱۵
➖اطلاعرسانی کارگاه جدید مدرسه نویسندگی: «نویسندهسخنران»: بازنشر فراخان در کانال نویسندهمدرس
➖کلاس خصوصی: بازنویسی موشکافانهی رمان/سبکهای زبانی در داستان کوتاه
➖جلسهی تمرینجا: بازخورد روزانه به نوشتههای همسفران ۷۵مین دورهی نویسندگی خلاق
➖وبینار نویسندهساز: گپی دربارهی دوستی و ویژگیهای دوست خوب+اشاره به کتاب حرفهای همسایه و…
➖برگزاری جلسهی سیزدم دورهی قصهقصه: ذرهبین روی داستانهای آیدا احدیانی در کتاب «دکتر برایان از دودکش بالا میرود»
➖همرسانیِ شعرهای محبوبم در اینستاگرام.
➖تکمیل جزوهی روزآمد دورهی شعر
➖پیادهروی: اول پرسه در شهر کتاب و چند شکار خوب، و سپس پرسه در خیابانهای خاطره و حیرت از حافظهی خیابانها.
➖از دیوان محمدولی دشت بیاضی:
«به پرسشهای دلگرمانه دل دادم ز دست اما
چه دانستم که در هر پرسشی صد مدعا دارد»
«دلی دارم که آهش با اثر بیگانگی دارد
قبلوش با دعاهای سحر بیگانگی دارد»
«دلی دارم که غیر از مهر ورزیدن نمیداند
همه عمر از تو زنجیدست و رنجیدن نمیداند»
«آرزو خاصیتی دارد که در هر دل که هست
دود آتشخانهاش کار گلستان میکند»
«صد حرف حسرت از تو نوشتم به لوح دل
وین خونگرفته واقف مضمون نمیشود»
امروز صبح میخواستم بیدار شوم که بروم بانک اما خوابیدم و نرفتم بانک. خیلی خسته بودم. از سهشنبه پیش انگار خستهام تا به الان. هر روز یک کار و برنامهای بود تا نگذارد کمی برای خودم باشم و خلوتم و آرامشم.
دیر بیدار شدم. سهیل گفته بود زنگ بزنم به دیجی و فیلمبردار برای هماهنگی. من هم زنگ زدم و سوال پرسیدم و چیزهایی که لازم بود فرستادم. کلی وقتم را گرفت الکی ولی باید انجام میشد و باری از روی دوشم برداشته شد و کمی خیالم راحت.
گوشیام را چک کردم. پیام زهرا کمی نگرانم کرد که پروازهای دیروز تاخیر خورده به خاطر آسمان ایران. همگی دلداریاش دادیم که نگران نباشد و مشکلی پیش نمیآید. اما خودم کمی استرسی شده بودم. دلم میخواست زودتر فردا شود و زهرا اینجا باشد. به قول خودش فردا تو میآیی. فردا تو میآیی.
خانه را جمع و جور کردم و نشستم به نوشتن. تا لپتاپ روشن شود شب هول را برداشتم. خوشم میآید کم کم میخوانمش. یک صفحه خواندم تا ویندوز بالا بیاید. هزار کلمهام را نوشتم. بیشتر شد ولی نمیدانم چندتا شد. مهم نیست. دربارهی چالش این روزهایم نوشتم. اینکه چطور میشود پول بیشتری درآورد؟ چطور میشود بین کارها و علایق و پول تصمیم گرفت و یا ارتباط برقرار کرد؟
البته انقدر شسته رفته از خودم نپرسیدم و جواب بدهم. هی نوشتم و نوشتم هر چه توی کلهام بود را تا اصلا به این سوالها برسم و جوابش؟ جوابی ندارم که قانعم کند و یا مشخص باشد که بگویم تصمیمم را گرفتم. همچنان درگیرم باهاش.
وبینار نویسندهساز که شروع شد من هم بلند شدم کمی ظرفها را شستم و به آشپزخانه رسیدم. همزمان گوش هم میدادم. کارهای آشپزخانه که تمام شد تقریبا وبینار هم تمام شد. ساجده در وبینار از فرهاد شیبانی گفت. نصف دفتر شعرش را چند روز پیش خوانده بودم، میخواستم ادامهاش را هم بخوانم اما یادم رفته بود. دلم خواستش دوباره.
رفتم حمام. تمام مدت نمیدانم چرا حس چندشی به حمام خانه داشتم. وقتی بیرون آمدم. موقع لباس پوشیدن سوسکی را دیدم که روی زمین راه میرود شاید دلیل حسم همین بود. وحشت و انزجار ریخت توی سرم. شلوارم را بالا کشیده نکشیده دویدم سمت کابینت و تار و مار به دست حساب سوسک را رسیدم. انقدر اسپری کردم بهش که رنگش عوض شد. حالت عجیبی شد و میخواستم بالا بیاورم. سهیل زنگ زد همان موقع و بهش گفتم اینطور شده و جنازهی چندشش را چکار کنم؟ که گفت صبر کن خودم میآیم و برمیدارمش.
من هم با انزجار فراوان، رفتم سراغ آشپزی و فکر میکردم احتمالا طبقات بالا که خالیاند. پر از سوسکاند که به خانهی ما هم میآیند. عوق.
قرمهسبزی داشتیم ولی میخواستم عدسپلو هم درست کنم که برای فردا و پسفردا که میروم خانهی ماماناینها خیالم راحت باشد از بابت سهیل. زهرا میآمد و دلم میخواست فقط آنجا باشم.
عدسپلو را درست کردم و کوه ظرفهای کثیف را شستم. سهیل دیگر آمده بود و حرف میزدیم. جنازهی سوسک را برداشت و آن قسمت فرش را شامپو فرش زد تا تمیز شود و من بدم نیاید. هنوز هم که میروم اتاق چندشم میشود از فرش.
شام خوردیم و دربی داشت. سهیل نگاه میکرد ولی من اصلا حواسم نبود. خیلی درهمریخته بود ذهنم. وقتی وسایل شام را هنوز جمع نکرده بودیم فاطمه زنگ زد و از تعداد مهمانهای عروسی کم کرد. گفت فلانی و فلانی نمیآیند. کمی آشفتهتر شدم. درگیر مهمانها و جایگزینی شدیم. وقتی تمام شد رفتم سراغ ظرفها و جمع و جور آشپزخانه.
حالم از کارهای خانه و کارهای عروسی داشت بهم میخورد. حوصله هیچ کدام را دیگر نداشتم. دلم میخواست فردا میشد تا با زهرا کلی حرف میزدیم و میخندیدیم.
با سهیل تمرین رقص کردیم و چای خوردیم. باز هم دلم میخواست تمام شود عروسی و دیگر نرقصم. خستهکننده شده. شاید هم چون امروز من خسته بودم.
دلم میخواهد بیشتر کتاب بخوانم و بیشتر شعر. ولی نمیدانم چرا اینکار را انجام نمیدهم و بیشتر از خودم عصبانی میشوم.
از نوشتن گزارش نیکهای مفصل خوشم میآید. بعد از نوشتنشان احساس بهتری دارم. راستی نمرههای دو دانشآموز تجدیدیام را هم وارد کردم. چند روز بود که با خودم میکشاندمشان و وارد نمیکردم. نمیدانم چرا.
امروز برای من اصلا روز مفیدی نبود. فکر میکنم تنها کار مهم امروز من نوشتن گزارش نیک باشد. اگر بخوام از یک تا ده به امروزم نمره بدم آن عدد 2 خواهد بود. آن هم صرفاً چون معتقدم هر روز زندگی ما بخشی از پازل روح ماست. نبود هر تکه حتی اگر به تصویر کلی آسیبی نرساند باز هم پازل را ناقص میکند.
چندوقت اخیر با بیخوابی دست و پنجه نرم میکنم و تازگی ها بدتر هم شده. صبح نه چندان زیبای من با بیدار شدن در ساعت 7:16 شروع شد. و طبق محاسبات دودوتا چهار تای سرانگشتی من فقط سه ساعت خوابیدم. برای همین هم بود که کل صبح رو توی تخت غلت زدم و مصرانه تلاش کردم که بخوابم. تا ساعت یازده موفق نشدم. دقیقا زمانی که حس کردم شناورم و خستگی دارد تأثیر خودش را میگذارد و بالاخره میتوانم بخوابم، پدرم آمد و گفت:«پاشو من دارم میرم. بسته میاد تحویل بگیر»😐
جلوی میل به گریستنم را گرفتم و بسته را تحویل گرفتم. وقتی فهمیدم هنوز هم خواب از سرم نپریده خیلی خوشحال شدم. حول و حوش 12:45 بود که موفق شدم دوباره بخوابم ولی مادرم ساعت 2 بیدارم کرد. دوباره!
همانجا بود که وارد سگمود شدم. رگه های خون توی چشمام پخش شده بودند و تا آخر روز هر کسی را که جرأت میکرد به شعاع دوقدمی من نزدیک شود تکهپاره کردم. از جمله پشیمانی های امروزم میتوانم به لحن بد صحبت با مادرم اشاره کنم.
تقریبا در همان ساعت هم بود که فهمیدم هم کلاسزبان دارم و هم امتحان. باید از استقامت ذهنم در مواقع اضطراری تشکر کنم. تا خود کلاس داشتم درس میخواندم و وقتی رفتم سر کلاس حس میکردم یک دارکوب به سطح درونی جمجمه ام میکوبد و متوقف نمیشود. امتحان ناجوانمردانه بود. آموزشگاه از بانک سوال های قدمی اش استفاده کرده بود و کل کلاس مشغول آه و ناله بودند. با این وجود عملکرد خوبی داشتم و حتی شاید نمره کامل هم بگیرم.
موقع برگشت بالاخره یک کار بشردوستانه کردم و دوستم را رساندم تا تنها نباشد. وقتی برگشتم ساعت از هشت گذر کرده بود. کل روز درست و حسابی غذا نخورده بودم پس هله هوله خریدم و نشستم و با خودم گفتم:«حالا که هیچجوره خوابم نمیبره حداقل فیلمی که قول داده بودم ببینم را تمام کنم.»
در کمال خوشبختی موقع فیلم دیدن خوابم برد. فیلم برای خودش پخش شد و بسته کراکر از دستم سر خورد و روی زمین پخش شد. اما اهمیت نمیدانم. انقدر خسته بودم که حاضر بودم به هر قیمتی بخوابم.
یکی دو ساعتی هم خوابیدم. ولی مثل اینکه دست سرنوشت باهام لج کرده و میخواهد به هر قیمتی یک کفگرگی جانانه نثارم کند. همیشه به مازندرانی بودنم افتخار کردم اما امشب به غلطکردن افتادم. مادرم بیست دقیقه پای تلفن درباره برنامه تمرینی و هزار تا کوفت و زهرمار داد و فریاد میزد.(آخه مگه طرف کره!؟) امان از این تن صدا…
الان هم بیدار شدم و دوباره روز از نو روزی از نو. تا سه چهار صبح بعید میدانم خوابم ببرد.
جا داشت از کیان تمنا کنم مرا به آن دکتر سقطجنینی که توی متن استعاری بهش اشاره کرده بود معرفی کند.
آغاز تفکر شگفتیست
ارسطو
– ششونیم طبقمعمول قرارم با خورشید بیدار شدم. دارم برای دوقلوها مانتوشلوار مدرسه میدوزم. قیمت فرم مدرسه امسال سهمیلیون است. نسبت به قیمت پارچه و دستمزد دوخت زیاد نبست، اما خیلی پول است. دراوردن شش میلیون کار آسانی نیست. پدرم همیشه میگفت: پول را از زیر پای فیل باید بیرون کشید پس بهدقت باید خرج کرد.
برای هردوتاشان دومیلیونوپانصد پارچه خریدم. بازهم نصف قیمت بیرون است. دو روز است دستم بند دوختودوز است. فقط جادکمهها مانده.
– وقتی کارهای بزرگ در پیش دارم اول ذهنم را خلوت میکنم. خانه را جمعوجور میکنم. پلستی و بینظمی جلوی چشمش نباشد. مقدمات غذا را میچینم. یادداشتم را منتشر میکنم. حالا ذهنم آمادهی کاریست که زمانبر است.
– همهی روز دوختم.
– آشپزی کردم، مادری کردم.
– کلاس زبان شرکت کردم و با دخترها زبان خاندم.
– طبق عادت چرتی زدم و در حین خیاطی پادکستهای تحلیل چنین گفت زرتشت را شنیدم.
– دوختم و نویسندهساز را شنیدم.
– شام مهملن دوستم بودیم در پارک. خانوادگی تا یازدهونبم در پارک خستگی تکاندم.
کمرن خیلی درد دارد و کیف آبجوش تسکین خستگی و درد است.
شب بخیر
به نام خدا
گزارش نیک ۱۱۳:
نامش دوست است، نه از اهالی خانه است. نه قوم و خویش محسوب میشود. اما عجیب است که عزیزتر است. جنس دوستیاش بلورین است، شفاف و زلال. مانند دوستهای کودکیام پاک و صمیمی است. مهربان است و بیمنت میشنود. همیشه در دسترس است و برایم وقت میگذارد، نگرانم میشود و جویای احوالم است، درد دلهایم را میتوانم تنها به او بگویم، برایش مهم است که روزگارم را چگونه میگذرانم.
به او میگویم :«نمیتوانم، نمیشود، از پس انجام این کار برنمیآیم.»
راهنماییام میکند و میگوید:« کنارت هستم.»
همین حرفش انگیزهای تازه به من میدهد و کار نشدنی، شدنی میشود.
خیلی جدی کارم را نقد میکند و میگوید: « نه، به درد نمیخورد.» هر چند نقدش به مذاقم خوش نمیآید، اما خوب میدانم از سر خیرخواهی است. نگاه نقادانهاش نه تنها دوستترش میکند بلکه سبب میشود تا به کارم جدیتر بپردازم و بیشتر تلاشکنم. اما افسوس، مَرامش در دوستی حسرتی را بر دلم میگذارد، حسرت اینکه کاش من هم دوستی همپای او باشم، هر چند همهی تلاشم را میکنم اما شاید هرگز نتوانم دوستی مانند او باشم. آخر او همیشهرفیق است.
امروز چهارشنبه است، روز محبوب من در هفته، روزم را با نوشتن صفحات صبحگاهی آغاز میکنم، سه صفحه آزادنویسی. امروز شکرگزاریم را تایپ میکنم. البته این اولین باری است که شکرگزاریم را تایپ میکنم، تا شاید تشکری ویژه باشد از رفیق.
امروز وقتم تقریبن آزاد است بیدرنگ سمت خاندن میروم اول از همه از کتاب «فرهنگوارهی فارسی خلاق» را میخانم. از این کتاب خیلی میآموزم.
از سجههای واژهاندوزی
«در واژهاندوزی نخستین معیارمان این است:
آیا این واژه را در گفتار یا نوشتارم، فعالانه به کار میبرم؟
اگر نه که برمیدارمش و آنقدر ازش کار میکشم تا فعال شود.
اما این سجه هم میتواند غربال مناسبی باشد:
آیا این واژه کمک میکند تا اندیشه یا احساسی را بهتر بیان کنم؟
اینطوری شاید کلمات کمتری بیابم، اما بر کیفیت واژهاندوزی میافزاییم.»
امروز از کتاب «خسروخوبان»، قسمت «سیرک سیار شاه جهان» را میخانم که واقعن خیلی خوب است.
امروز از کتاب «هیچکاک و آغاباجی» دوباره همان داستان «هیچکاک و آغاباجی» را میخانم که دوباره خاندن این داستان لذتش را دو چندان میکند.
امروز کتاب «سبز پری» پرویز دوایی را آغاز میکنم و نمیدانم نثر این کتاب شاعرانه است یا ادبی است، اما هرچه هست سرشار از عاشقانههای متفاوت است.
«شرابهای سرزمین ترا بارها در تنهائی نوشیدم. به یاد کودکی تو بودم، به یاد مهربانی تو بودم و لبخندم یاد عطوفت روزی را داشت که تو از پنجره خم شدی و مرا با دست به دوستانت نشان دادی. روزقناریها.
راه را غریبهوار پرسیدم. کسانی نشانی ترا نداشت. کسی نشانی مرا به تو نداد. راه خانهٔ مرا نمیشناختی. طاقیهای شکسته را ندیده بودی. تو چه میدانی که غروبهای آن همه سال، آن همه سال پیش از پیدایش تو با من چه کردهاست. تو چه میدانستی که من از چه راههائی خودم را به حریم نفس کشیدن تو کشاندهام، که گنجشکها و گل سرخهای باغهای سرزمین تو چقدر بر دستهای زخمی من حرامند.»
در وبینار امروز آقای کلانتری از اهالی وبینار پرسیدند: چرا بهترین دوستم را بهترین دوستم میدانم؟ و پیرامون همین سوال بحث شیرینی در مورد بهترین دوست در وبینار شکل گرفت. در ادامه آقای کلانتری از گزارش نیک صحبت کردند و اسامی دوستانی که «گزارش نیک ۱۱۲» را ثبت کردهبودند خاندند. اسم من را هم خاندند و از گزارش نیکم تعریف کردند خیلی خوشحال شدم. نوشتن گزارش نیک یکی از سودمندترین و دلنشینترین کارهایی است که من در طول روزم انجام میدهم. ادامهی وبینار به پرسش و پاسخ گذشت که همیشه این قسمت از وبینار برای من مفید و پربار است. در میان پرسش پاسخ دوستان آقای کلانتری بخشی از یادداشتهای نیما یوشیج در کتابی به عنوان «حرفهای همسایه» را خاندند که خیلی زیبا بود. و در آخر وبینار ساجدهی عزیز مهمان وبینار بودند و از پیری واژهها و فرسودگی در معنا گفتند و همچنین شعرهای زیبایی از نیما یوشیج و کتاب« سرخی گیلاسهای کال» خاندند که خیلی دلچسب بود. وبینارها اوقات خوشی هستند.
مشتاق کتاب «حرفهای همسایه» میشوم و خوشبختانه به راحتی دانلود میشود و میتوانم چند تا از یادداشتهای نیما یا شاید نامههای او را بخانم که البته خیلی دلچسب است. چقدر زیباست که مخاطب نیما همسایه است. خیلی با مفهوم است.
«همسایه میگوید «شعر نباید شنونده را در فهمیدن معنیی آن، معطل کند». یقین کنید دوست عزیز من، قدیمترین حرفی که من در زندگانی شاعری خود شنیدهام، این است، مثل اینکه در گهواره زیر گوش من تلقین میشد.»
محبوب امروز: «همکنار»
ناگهان فصل بهاری میرسد در کنارم هم کناری میرسد.
گزارش نیک ۱۱۳: چهرهی حلزون خیلی مهربان است.
سالواژهام: روزانهنویسی
شلوغپلوغ بود یازده شهریور من. خودم اینطورش کرده بودم. پرسه میزدم و کلمهها سرچ میکردم. نوک میزدم بهکتابهای دانلودشدهی امروز. سرگرمم میکند. شبیه کتابخانهگردی نیست اما دیدن و آشنا شدن با فایل کتابهای جدید هم حسِ خوب مدل خودش را دارد. شلوغپلوغیها را چطور نظم میدهند و مینویسند؟ از حالا شروع کنم یا اول روز؟ ابتدایِ روزی که آهنگ جدیدی یابیدم و همین حالا هم که دارم مینویسم پلی کردم بشنوم و بشنومش. تا شورش را درنیاورم بیخیال میشوم مگر؟ به کانال دوره پایه نویسندگی خلاق سری زدم. یاد اتوپرتره افتاده بودم.
دیگه از اینکه چیکار کردم بگم؟
نمیدانم چطور امروز را بنویسم. جملات کوتاه جوابند؟ که اینطور بنویسم از روزم؟
پرده اول نمایشنامه «مرگ در پاییز» رادی را خواندم. بیوگرافی رادی را خواندم. هر چندوقت یکبار اینکار را میکنم. ربطی ندارد میشناسم و یا بهقصد شناخت بهتر نه، همینطور که دارم چیزی میخوانم میروم اسم نویسنده را سرچ میکنم ببینم که چه میبینم ازش. میچرخیدم همینطور و رسیدم به تئاتر. فیلم تئاتر پرده سوم را یوتیوب تمامن داشت. اما من «مُحاق» را خوانده بودم و میخواستم اول آن را ببینم. نمایش رادیویی آن را پیدا کردم. پلی کردم. گوشی را کنار سرم گذاشتم و بیحرکت آرام گوش دادم. لذتبخش بود شنیدن همان دیالوگهایی که ساعاتی پیش خوانده بودم. آنهم با لهجه گیلکی. دوری زدم و چند آهنگ گیلکی گوش دادم. و بازگشتم. پیش گوگول. درمورد کارچرخانی خواندم. بهقول مادربزرگِ داستان آغاباجی. سرحال بودم و حوصله فیلم دیدن همراهم. غنیمت شمردم لحظه را و شتابیدم «Psycho 1960» هیچکاک را ببینم. دوست دارم با جزئیات بنویسم از فیلمهایی که میبینم و نمایشنامههایی که میخوانم. اما بلدش نیستم. نمیدانم دقیقن از چهچیز آنها صحبت کنم. از توصیف شخصیتها؟ نورپردازی؟ یا نقد آنها و از فیلمنامهشان؟ خب بازهم بلدشان نیستم اینکه از چه زاویهای وارد شوم و بحث را چگونه و کجا و با چه نتیجهگیری خاتمه دهم. از حسوحالم بگم حین دیدن و خواندنشان؟ نه، این نه. همش احساس میکنم جورِ دیگر میخوانند و میبینند بقیه و من اشتباه برداشت و دریافت میکنم. مثلن از همین حالا خجل میشوم بگویم که از ابتدای فیلم منتظر بودم صورت ترسناک پیرزن را که تو داستان «آغاباجی و هیچکاک» خوانده بودم ببینم. اخرِ اخرش بود آن صحنه. و من اینور از اولش تمامن منتظر بودم ببینم کدام لحظه ترس برم میدارد و میترسم. لنز را کمی هم عقبتر آورده بودم و در انتظار واکنش خودم از دیدن آن لحظه میگشتم. برخی دیالوگها یا بیشترشان هم از چشمم دور میماندند. چون خیلی از لحظات را حین دیدن فیلم، خودم در حال تصویرسازی پیرزنی ترسناک بودم. خصوصن آن بخشهایی که موسیقی دلهرهآورتر و بلندتر میشد پیرزن ساختگی را آن وسط هم میانداختم. اما خودِ فیلم که هنوز به آن قسمت نرسیده بودیم که. من بیتوجه همچنان در حالِ ریخت و پاش درون سرم بودم که کجا دهن وا کند و ظاهر شود. اشاره کرده بود به پلهها و اخر فیلم. اما در طول فیلم اینطور ولمیچرخیدم با تصور کردنش. یا حتا آن لحظه آخر هم که صورتک پیرزن بالاخره نمایان شد. انتظار ترس و لرز من هم دود شد. ترسی نبود که. تعلیق بود و اکثرش تعلیق. جدا اینها غیرمنتظره بود پایانِ آن و تمام آن نقشهها و اتفاقات هم توضیح داده شد. جالب بود این شفافیت بخشیدنش. البته خیلی چیزها را از دست دادم فکر کنم. آن چیزها چه هستند هم نمیدانم. فقط یه همچین حسی بعد از دیدن آن با من مانده است.
دیگر اینکه چندتا فایل جدید درست کردهام. برای مدیریت دانش شخصی؟ شاید.
تا کمی مرتبمنظمتر جلو بروم.
https://t.me/PhoenixO0
ویلویلی
– صبح زود بیدار شدم و برای کارهای اداری رفتم دیلمان. احتمالن دو ساعتی را توی ماشین نشسته بودم. رفت و برگشتی. یک پالتو هم با خودم بردم که اگر هوای ارتفاعات سرد بود بپوشم. کم استفاده شد، ولی شد.
– کارهایم انجام شد و برگشتم. در راه یکی از کارمندان را هم که میخاست بیاید سیاهکل سوار کردیم و با خودمان آوردیم. داستان عجیبی تعریف کرد از اینکه پسرش داییاش را از پدرش هم بیشتر دوست داشته؛ تا اینکه دایی مادرش را کتک میزند و خودش را هم بینصیب نمیگذارد. جوری با داس زده بود پشت دستش که تا مدت زیادی نتوانست دستش را به طور عادی باز کند. فکر کنم با دُمهی داس زده بود.
– امروز کشک خریدم. با طعم پنیر چدار. خوب بود. فعلن از این آدمهایی نیستم که بتوانم یکدفعه و سریع بخورمش. شاید بعدن بشوم. فعلن اما آرامآرامش مزه میدهد. ناهار هم نپختم. نیمرو زدم و با تخممرغ و علف خوردم.
– دوش گرفتم و لباس شستم. بعد هم رفتم خانهی دوستم. هفتهی پیش بحثمان شده بود و با اینکه تهش باهم کنار آمدیم و آشتی کردیم، فضای بینمان کمی یخ بود. امروز آبش کردیم. کمکم. برای هم تعریف کردیم از روز و احوالمان. منچ بازی کردیم و خندیدیم.
– ورزش کردم و همزمان کتاب گوش دادم. کتاب سفر شهرزاد را. واقعن این کتاب باید متنی باشد نه صوتی. در متنی یادگیری بیشتر اتفاق میافتد.
– شام خوردم و نوشتم. سریال فرندز هم تماشا کردم. کمی از تنش میرهاندم.
– در کانالم انتشار روزانه داشتم.
– آنقدر خابم میآید که نگو. هی میچرتم و میپرم.
https://t.me/havirism
اینم از من
در سرزبان امروز از بزرگترین خطای شناختی خارجشدن از منطقهی امن صحبت کردم فهمیدم در بعضی از جاهای که نخاستم تغییر کنم. چون به نفع من بوده
البته این نوعی از اطراف میتواند باشد اما فهمیدم کجای کار میلگند شاید بتوانم جلوگیری از آسیب.
خوب امروز فقط یک داستانک نویسداری کردم و به مه مهمون آمد، وبینار شرکت کردم استاد گفت از بهترین دوستِ خود بگویید؟
دوستم فقط به زندگی دختر همسایه ما بود؛ بهایکه کاری کردم بحقِ خانواده او از روای مجبوری نمیگم چکار کردم؛ یک روز که مره مکتب دید از راهای دور دستا خود بسمتِ مه باز کرد و مهام دویده رفتم سمتِ او نزدیکی ۱۰ یا ۱۵ دقیقه در آغوش هم بودِم و به مه ازی که کامیاب شدم به امتحانها درسی تبریکی گفت!
بعد از او کامیابی پدرم مه بخونه نشوند که بزرگ شدی مکتب نرو؛ و مهام بعد از چند سال که مادرش آماده بود خونهایما برای گلدوزی دستی کنِم لباس مردانهای پسرش و مره که دید گفت:
فوروزان دخترم فوت کرده؛ خداوند بیاموزه او ره؛ دوستم ۱۵ سالاش بود که فوت کرد و مه ام به ۱۶ سالگی ازدواج کردم قانونی افغانستان دوستِ تو خانواده تو باید باشد!
به همی دلیل دگه دوست به مه پیدا نشد و دوستم شد نویسداری!
رستی داشتم داستانک نویسداری میکردم یادِ قانون داستانک افتادم که باید پایاناش شوکه کننده و یا به فکر فرو ببره باشد که ناگهان خندم گرفت؟
هیجانی مهام که شعر به دوره به استاد میفرستم میگم حالِ استاد چیمیگه از هیجان نفسم بالا میآد و استاد به فکر فرو میره میگه نمیفهمم ووس بفرست؛ ایجوری شوکه میشم
خوب مهمون دارم خالهام خونه مه هسته تا فردا خدانگهدار…
https://t.me/sadegaalezadai
سالواژه: بیخیالی
ثبت واژه
-امروز نوا رو برده بودم شبکه بهداشت برای قد و وزن. یه خانمی هم نوزادش رو آورده بود. سر صحبت رو باز کرد. نگران تِریُد بچهش بود. میگفت آزمایشش لب مرز بوده. یه جوری شد که همه باهاش همدردی میکردن. هر چی همه میگفتن تیروئید لب مرز مهم نیس باز اون تاکید میکرد که از تِریُد میترسه.
تِریُد. هر چند حس میکنم باید اینجوری بنویسم تریود مثل پریود
-با بابام حرف میزدم. وسط شوخی یه دفه گفت: «دخترم با من مکابره نکن»
گفتم چی؟ یهو یاد استاد افتادم که از مامانش میپرسید این کلمه رو از کسی شنیدی؟ فکر کنم اگر مامانشون میگفتن بله. استاد میگشت تا به سازندهی اصلی کلمه برسه.
گفتم بابا از کسی شنیدی؟ یعنی چی این کلمه؟ مامانم یهو پرید که یعنی بحث کردن.
اولش فکر کردم از اون کلمههای مخصوص بابامه. بعد به ذهنم رسید به حضرت گوگل مراجعه کنم. که حضرت فرموند بله این کلمه به همین معنا در فارسی موجود است.
این از اون کلمههایی بود که کشف کردم در زبان محلی ماست و فارسی اصیل هست.
مثل کمه گاسا که مادر بزرگم میگه به معنای شاید. گاس در پهلوی موجود است.
شاید یه روز به لطف این گزارش نیک چنین تحقیقی رو جدیتر پیش ببرم. قبلا نصفه نیمه انجام دادم و رها کردم.
حضور در لحظه
-با مامانم رقصیدم. از ثانیه به ثانیهش لذت بردم. به آهنگ صبر ایوب رسید. یهو وسطش که اوج گرفت بیدلیل بغل هم رفتیم و کلی گریه کردیم.
-از خونهی مامان که برمیگشتیم سعی کردم به همه چیز دقت کنم.
باد خنک همه چیز رو جذاب میکرد.
۵ یا ۶ تا مینیبوس دیدم. کنار هم. سه تا قرمز راه راهی مثل هم. یکی آبی روشن. یکی قهوهای. یکی راه راه سورمهای سفید.
واقعا این همه مینیبوس کنار هم چه معنی میداد؟
امروز خالم برای من گزارش نیک فرستاد. خیلی قشنگ نوشته بود. اما با ویس بهش نیمفاصله و اینجور نکات مد نظر استاد رو گوشزد کردم. چقددددررر این حالت معلمبازی جذابه. خوشم میاد.
حس میکنم میتونم تا صبح این گزارش نیک رو ادامه بدم
ولی فکرم پیش داستان کوتاهم مونده.
هزار مدل نوشتم و پاک کردم. خیلی وسواسی شدم.
راستی از آخر شروع کردم داستان کوتاه بچهها رو خوندم. لعنتی آخرین داستان ثبت شده به قدری خوب نوشته بود. حس میکردم به من خیانت شده، حالت تهوع گرفتم. . ۴ یا ۵ تایی خوندم. عالی بودن.
بیتعارف تا ساعت پنج مزخرف بود. موضوعی که باهاش نویسندهساز شروع شد، بهترین دوست، حال و هوامو عوض کرد. حس قدردانی. زود شام خوردم خداروشکر؛ از اون بهتر ریزهخواریهای بعدش هم کنترل کردم. یه پیادهروی کوچولو. گردگیری و جاروبرقی اتاق. حمومِ 2X. نمیدونم چرا از کدو پخته خوششون نمیاد مردم، امروز هم ازش لذت بردم. هویج پخته هم نمیخورن… . ارسال گزارش نیک توی همون روز، در دومین روز شکست خورد. نخند.
جان نوشتن ندارم
اما روز بسیار خوبی بود
شکر.
-٩:٣٠ دقیقه رسیدم اما بسته بود. به محض بالارفتن کرکره پریدیم توی مغازه. مادرم گفت: اگه تعداد بالا بود یه عطسه بزن، جمعیت متفرق شه. اما خداروشکر با موفقیت از جنسهای تخفیفخوردهاش خریدیم و رقیب عشقیای پیدا نشد. سایت هم دارند. اگه طالب جنس نخی و راحتی توی گوشیت بزن ناربن میاد بالا. (بهخدا منم مشتریام)
– روز به دو بخش تقسیم شد: قبل از نویسندهساز و بعد از آن. قرار شد به سوالی فکر کنم: «چرا بهترین دوستم را بهترین دوستم میدانم؟» پس تا همین الان داشتم مینوشتم. فهمیدم چه ناسپاس بودم. چه قدری ندانستم و خاک بر سرم.
-چرا بهترین دوستم را بهترین دوستم میدانم؟
دست تب دور گردنم. میمکید آب لبهایم. پیشانیام جولانگاهش. دستی سرد و نرم لغزید. شانهام از خاب تکاند. از کابوس برنجی که نهنگ میشد، مورچه میشد، فیل میشد، زیره میشد.
-نرگس! نرگس! پاشو مسکن گیر آوردم.
سال اول دانشگاه. دلتنگی نفس پاییز میبرید. اولین شب یلدایی که تولدم نبود. اولین شب یلدایی که کنار خانواده نبودم. روی تخت بالا، کتابخانهای ساختم. در بیکاری، میپناهیدم به آن. یکی از بچههای اتاق کناری کشاندم توی حیاط. بغضی بود اما حرف دلش را نمیگفت. به ته حیاط رسیدیم و بعععععععععععله. زهرا تولد یلدایی دور از خانهام. کیک تولدی داشت از بيسکوئيت رژیمی، ژله، موز و… گفت که سه روز فکر کرده چه کیکی برای من تحفه بپزد تا از آن بخورم. میدانست لب به قند نمیزنم.
سال دوم، شبها یک مرتبه غیب میشد. میگفت میروم گوشهای. نیاز به تنهایی دارم. نگو میرفت پاگرد پلههای خابگاه که میخورد به پشتبام و قفل بود. نور کمی داشت از خلوت آدمها. شب تولدم باکسی شد آن غیبت که نه به آبی قلبش بود نه به بزرگی مهرش.
مراسم شب یلدای دانشگاه. از صبح انارها دانه میشدند، لبوها پزیده، خلالدندان جگر تکههای میوه را پاره میکرد و هر لیوان یکبارمصرف را چند سیخ میوه مییلدایید. همه به فکر یلدا بودند اما زهرا به فکر من. همیشه همینطور است. چون یلدا مهمتر است، خودم هم بیشتر به یلدا فکر میکنم. اما زهرا بیشتر به من فکر میکرد. بهترین دوست مگر چیزی جز این است؟ اصلن بهترین دوستم را برای همین بهترین دوستم میدانم. او بیشترین دغدغهاش من بودم نه یلدا. پس بهترین دوست یلدا نیست. بهترین دوست من است.
بعد از مراسم، ساعت ١٢. مگس در خابگاه پر نمیزد. چراغ اتاق خاموش بود اما از آن بوی شمع، کیک، چرقچرق پوست کاغذ کادو میآمد. البته این سری دغدغهی کیک رژیمی با بادکنک ترکید چون تمامش روی صورتم مالید و کیکمال شدم.
اماااااا لحظهای که هیچوقت یادم نمیرود. خب برای هر کس ممکن است شعری رقم بخورد. برای من سحر همان شب بود. زهرا بیدارم کرد از خاب: «تولدت مبارک. حقیقتش کادوی اصلی اینه. دقیقن وقتی به دنیا اومدی. لحظهٔ اذان» دستبندی که در جعبه نگهش میدارم تا پیر نشود و آلوده به هر خاطرهای، دستبند خاطرهانگیز یلدای ٩٨.
ماه رمضان بود. غذای خابگاه افتضاحتر از همیشه. معدهدرد بودم. اولین قاشق که فرو رفت، جهنم معده هیزم کم آورد. پناهم شیر، شیره انگور، نان خشک بود. یادی کنم از ترکیب مربا و گردو که چندباری از نهنگ مرگ نجاتم داد. دمدمای افطار از آشپزخانه رد شدم و دل هوای شمال کرد. بوی کته ایرانی. بوی دستهای مادرم. بعد فهمیدم زهرا برایم برنج درست کرده. عشق همیشه شفا میدهد. بعد از آن دیگر معدهام نسوخت. باورتان میشود اینقدررر شعرآدم که با او نهنگ برنج میشد، زیره میشد، شعر میشد؟
https://t.me/NarjesAzimii
سالواژهام: ارتباط
پیشنویس داستان کوتاهم را نوشتم.
«اسطوره در جهان امروز» خاندم.
نویسندهساز را بودم. استاد لطف کردند و کتابهایشان را نشانم دادند. اما چپل اینترنتم چلاق شد و نشد که ببینم. فکر میکنم ترجمههای کزازی بودند. یک آبی ریزی دیدم آن وسط. و اینکه در پاسخ به دغدغهام گفتند: «این تمرکز آن تمرکز نیست. و خاندن چندین کتاب با هم ایرادی ندارد.» پس برای کتابهایی که میخانم برنامهریزی میکنم. منظورم اسطوریهاشان است.
به جمعبندی زبانم پرداختم.
«سپرده به زمین» نجدی را خاندم و پس از آخرین خطش نوشتم: «از جملههایی که نوشتهای، جانهایی که به بیجانهای طبیعت دادهای، از تیرهبرقی که باروبنهاش سبز نیست و الهام داستان تازهام میشود، از طاهر و ملیحهای که برای داشتن کودکی مرده، میمردند. از بوتههای کاجی که تابستان را بیتابستان میکنند، از سماوری که در آینه، خفه میشود، جمعهای که پشت شیشه هم با نسخههای دیگرش توفیری ندارد. از، از، از و … از همهی اینها چه خوب نوشتهای نجدی.» این داستان در زنده کردن بیزندگیها، رویکرد متفاوتی داشت. مثال: «جلوی قهوهخانه، مرد زنبیل را زیر تیغ چراغی گذاشت که بیهیچ شباهت به درخت، به اندازه یک درخت روی زمین قد کشیده بود.»
چهخوب میشود اگر از حسرت تیرهبرق به سبزی درخت بنویسم. قد که یکیست.
گزارش نیک ۱۱۳ فرح
دیشب تا ۱/۵ بازخورد شعر ماهی طول کشید. و چه جلسهای پر از خنده و فان بود.
✍️از ۸ کمی رونویسی کتاب مقدس کردم مدتی بود این نوشتن ها به تاخیر افتادهبود. تا آیه ۲۲۶ بقره ، اما نه جای نوشتنم مناسب بود و نه دستانم به فرمان من بودند. همش بی حس و سوزن، سوزن شد . یک صفحه و نیم A4 نوشتم.
✍️خوابنگاری عجب کابوسی بود. ولی خواب دوم سریع از ذهنم پرید.
✍️روزانه نویسی سهم صبحگاهی
✍️تغذیه کانال فرحنامه با شعر “افق دیگر “ که مدتی هی می نوشتم و خط میزدم بلاخره بعد از کلاس شعر ماهی و بازخورد دوسه ساعته آن تکمیلش کردم. و در کانال گذاشتمش.
✍️رفتن خونه مادر و با او ناهار خوردم از ۱۱ تا ۲ بعدازظهر
✍️آب درمانی و شنا از ساعت ۳ تا یکربع به ۵
✍️شرکت در وبینار نویسنده ساز نیمساعتی در راه گوش دادم با ایرپاد و بقیه را در خونه
✍️موضوع بهترین دوست شما چه ویژگیهای دارد؟ در وبینار امروز مطرح شد . و من یاد دوستم فریبا افتادم که در کلاس های تافل با او آشنا شدم و دو سه سال با او دوست بودم که پسرم علی به رحمت خدا رفت . او تمام دوسه سال اول سوگ را کنار من بود و هفته ای دو تا سه روز منو با خودش به کلاسهای خودشناسی و انرژی درمانی و مغناطیس درمانی ، هیپنوتیزم تراپی دکتر آرام همراهی میکرد. حتی یکبار منو به کلاس تفسیر غزلهای حافظ که دکتر سیکتکین مجری آن بود برد. شهریه هم خودش برایم پرداخت کرده بود و من گیج نفهمیده بودم .چون خودش درویش بود، از رفتن از دنیا و مرگ تصویر زیبایی برایم در این چند سال بوجود آورد. به جوری که من غمزده را راضی به سفر ابدی پسرم کرد. و آنقدر صغرا و کبرای فلسفی و عرفانی هر روز زیرگوشم زمزمه کرد. که من معتقد شدم که ماموریت پسرم ۲۶ / ۲۷ سال در این دنیا بیشتر نبوده و روح او به تکاملش رسیده و باید میرفته و الا…. خلاصه آرامشی به من داد که شاید هیچ روانشناسی و هیچ دارویی چنین نمیکرد و این دوستی از روزی های بی حساب الهی بود الحمدالله.
✍️حلزون هم سبز پوش شده و صلح طلب،. حواسش جمع است. اطراف را خوب میپاید. اما جنگ همچنان ادامه داره و اوضاع روز به روز وخیمتر میشم. بیچاره حلزون که دلش خوشه. کاش منم حلزون خانه بدوش بودم و بیخیال از غم زندگی مردم، و گرونیهای روز به روز و لحظه به لحظه. کاش.
چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
۱- امروز صبح طبق معمول، فهرست کارهای روزانهام را نوشتم.
وقتی در فهرستم چهار ساعت نقاشی کردن را دیدم، احساس کردم روز خستهکنندهای در پیش دارم و از همان لحظه حسوحال و انگیزهام کم شد.
فایل صوتی وبینار نویسندهساز دیروز را گوش کردم و حرفهای استاد درباره فواید نوشتن گزارش نیک، خوشحالم کرد. به خودم افتخار کردم که مدتیست بهطور منظم با این جریان همراه هستم.
۲- در حال درست کردن هویجپلو با مرغ برای ناهار بودم و همچنان سنگینی روز ملالآوری که در پیش داشتم، اذیتم میکرد. گاهی با خودم میگفتم: «خب، قرار نیست همه روزها جذاب و فوقالعاده باشند. زندگی همین است.»
اما صدایی در ذهنم میگفت: «باارزشترین چیزی که در زندگی داری، همین روزهاییست که ساده از کنارشان میگذری.»
۳- به فکرم رسید که به سراغ پادکست حسین بروم. پادکست «ایننقطه» خیلی وقتها روزم را نجات داده است.
آخرین اپیزود با نام «راز واقعی شادی | چرا زندگی را جدی گرفتهایم؟» توجهم را جلب کرد.
حسین از واژهی «ذوق» گفت؛ چیزی که شاید بیشتر از هرچیز دیگری برای ادامهی زندگی به آن نیاز داریم.
او گفت منتظر شرایط ایدهآل نباش. آینده قرار نیست لزوماً چیز بهتری به تو ارائه دهد. هنر زندگی این است که در همین جنگ و شرایط نابسامان پیرامونت، از زنده بودن و زندگی کردن لذت ببری؛ مثل کودکی که بهراحتی میخندد، میرقصد و شادی میکند.
ما خیلی وقتها با بزرگ شدن، خودمان را سانسور میکنیم و به مرحلهای میرسیم که دیگر ذوق هیچ چیز را نداریم.
حسین گفت خودت را با دیگری مقایسه نکن. فکر نکن اگر همین حالا در مکان دیگری یا جای شخص دیگری بودی، خوشحالتر بودی. تو در ایدهآلترین موقعیت خودت هستی؛ فقط باید دوباره ذوقت را پیدا کنی.
۴- ناهار را درست کردم و ظرفها را شستم و حرفهای حسین، مثل همیشه، دگرگونم کرد.
به دنبال ذوق گمشدهام گشتم و دوباره سعی کردم کودکانه به زندگی نگاه کنم.
من در تابلوی نقاشیام تصویر پیرزنی را میکشیدم که در آینه، کودکیاش را میدید؛ اما خیلی وقتها حقیقت پشت این طرح را فراموش میکردم:
اینکه من، با وجود بیستوهفت سال سن، هنوز همان دختربچهام؛ همان دختربچهای که دوست دارد با کوچکترین چیزها ذوق کند، بخندد و برقصد و نگران هیچچیز نباشد.
۵- شوق که در من بیدار شد، بلند شدم و کمی فرنی درست کردم و از همین بخش سادهی زندگیام استوری گذاشتم.
دیگر نگران هیچ قضاوتی نبودم؛ فقط میخواستم زندگی کنم.
۶- کمی بعد زنعمویم زنگ زد. تعجب کردم؛ خیلی وقت بود که صدایش را نشنیده بودم.
فقط زنگ زده بود که حال من و نینی را بپرسد؛ و دوباره وجودم پر از شوق شد.
زنگ زدن به آشناهایی که کمتر یکدیگر را میبینیم، هرچند کار سختیست، اما به نظرم یکی از قشنگترین کارهای دنیاست.
اینکه کسی لحظهای به یادت بوده و جویای حالت شده باشد، خیلی ارزشمند است.
۷- در وبینار نویسندهساز امروز، استاد خواستند درباره خصلتهای رفیق صمیمیمان که باعث شده برایمان با بقیه فرق داشته باشد، بنویسیم.
همان لحظه تصویر سودا در ذهنم پررنگ شد. همهی چیزهای خوب را دربارهاش به یاد آوردم.
مثلاً روزی که اسبابکشی داشتیم؛ او و خواهر و رفیقش، تنها کسانی بودند که از دل و جان کمکم کردند.
وقتی یکبار بیهوا گفتم که عطرم دارد تمام میشود، در روز سالگرد ازدواجم، با دستهگلی از آفتابگردان، که گل موردعلاقهام است، و جعبهای عطر به خانهام آمد و سورپرایزم کرد؛ درحالیکه موجودی حسابش چیز قابلتوجهی نبود.
یک روز که زنداداشم به ساری آمده بود و قصد داشت به بازار برود، چون دید ماشین ندارم، با وجود اینکه دیروقت بود و باید به خانهاش برمیگشت، ما را به بازار برد و گرداند.
او تنها کسیست که وقتی انتقادی میکند، ناراحت نمیشوم. هرگاه اشتباه میکنم، مسیر درست را نشانم میدهد و هرگاه دلم میگیرد، برایم آغوش میشود.
او با حیوانات مهربان است؛ دو سگ را از کودکی در خیابان پیدا کرد که حال خوبی نداشتند و سالهاست که پناهشان داده و گاهی بیشتر از خودش به تغذیهی آنها اهمیت میدهد.
تفریحش این است که به طبیعت برود، درختها را بغل کند و زبالهها را جمع کند.
او نصف حقوقش را داد تا لباس موردعلاقهام را برای تولدم به من هدیه بدهد.
او همیشه از حق من دفاع کرد؛ حتی اگر حق با من نبود.
و او ارزشمندترین هدیهای بود که از دانشگاه گرفتم.
۸- در حال نوشتن گزارش نیکم بودم که گوشهای از شکمم، مثل چکه کردن منظم قطرات آب، بالا و پایین میشد.
نینی در حال سکسکه بود و این یکی از شگفتانگیزترین چیزهاییست که این روزها میبینم.
وجودم پر از شوق میشود برای موجود زندهای که در شکمم خانه کرده و دستگاه تنفسیاش به بهترین شکل ممکن کار میکند.
۹- نزدیک به سه ساعت نقاشی کار کردم و بالاخره کتاب «خداوند الموت» را به پایان رساندم.
۱۰- برای شام کتلت سیبزمینی را به روشی متفاوت که در اینستاگرام دیده بودم درست کردم؛ افتضاح شد! 😂
نتیجه گرفتم به هر دستور غذایی نمیشود اعتماد کرد و تنوع همیشه هم نتیجهی خوبی ندارد.
۱۱- همستر زیادهگو میگوید:
«صبح امروز به نظر میرسید روز خستهکنندهای در انتظارت باشد، ولی در ادامه یاد گرفتی که روز خوب، ساختنیست؛ کافیست که کمی ذوق به خرج دهی.
نمرهی امروزت ۱۰ از ۱۰ است.»
https://t.me/zahraghasemi_channel
امروز مثل همیشه زود رسیدم سرکار، کارهام را تونستم سر و سامون بدم با همکارام رابطه بدی ندارم سعی میکنم تعامل خوبی داشته باشم. امروز بعد از دوسال کارگر افغان که برامون کار میکنه اومده بود بسیار آدم شریف و زحمتکشی هست سال گذشته خانمش رفته بود افغانستان ویزا بگیره و بیاد که امروز گفت طلاق گرفته خانوادش مجبورش کرده بودن که سه طلاقه بشوند.بنده خدا عاشق خانمش بود . از مملکت خودش و خانوادش که صحبت میکنه پر از خرافات و سنتهای بی منطق ،پر از عقده و کینه های طایفه ای هستند که قربانی همه اینها شده نسل مهاجر، بنده خدا خودش را با کار سرپا نگه میدارد.بعد از ظهر که شد مدیر واحدکناری ما آمد گفت میخواهند یک نیروی سفارش شده که دکترا هست بیاورند کنار دست تو که کار یاد بگیره ، گفت همه جای شرکت شایعه است که میخواهند غیر مستقیم اینکاررا کنند که جای تو را بگیره گفتم مهم نیست روزی من دست آدمای اینجا نیست.اگر اینطور شد خودم از اینجا میروم. از سرکار آمدم بیرون باید یک جلسه درمانی برای کمرم میرفتم وقتی کارم تمام شد حدود هشت شب بود، دلم برای برادر زاده هام خیلی تنگ شده بود رفتم که بهشون سری بزنم ، وقتی رسیدم خونه برادرم هنوز درست سلام و علیکی نکرده بودم که خواهرم از مطب دکتر زنان خیلی نگران زنگ زد که دکتر در مورد سونوگرافیش نظر خوبی نداره و باید هر چه زودتر آزمایشهای تکمیلی انجام شود که مشکل بدخیمی نباشد. آخرش هم نتونستم با یک دل خوش با برادرزاده هام بازی کنم از اون طرف مادرم پشت سر هم زنگ میزد که زود بیا خونه برام توضیح بده که چی شده، فکر کنم نیم ساعت هم نتونستم اونجا بنشینم ، زود خودمو جمع و جور کردم آمدم خونه مدارک پزشکی خواهرم را دقیق خوندم و به همه دلداری دادم که موضوع خطرناکی نیست، البته امیدوارم که نباشد. الان که رسیدم به این ساعت خیلی خسته ام اما خواستم به گزارش نیک متعهد باشم. نه پیاده روی رفتم و نه هنوز کتابی خواندم. شاید بعد از این گزارش فقط بتونم چند صفحه ای کتاب بخوانم.
|نقلقول|
«دانش و هنر از هر اقلیمی برخیزد و متعلق به هر قومی که باشد، از آن همهٔ جهانیان است.»
-پوشکین
|سال واژه: خالقیت|
|از صفحهی صبحگاهی|
۱. هدیههای زودهنگام تغییر فصل رهایم نمیکنند.
۲.کمخوان شدهام.
۳.میان نوشتنِ یک صفحه نباید متوقف شوم.
۴.به سفتیِ موراکامی شدهام. خودم را شکنجه نمیکنم و فقط ادامه میدهم. دلم میخواهد کتاب از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم را بازخوانی کنم.
|گزارش روز(من نامه)|
۱. اولین کار بعد از صبحنویسی، از دوستی که در شعر ماهر است کمک گرفتی ـــ اما پاسخت نداد.
۲.یادداشتهایت را نظم دادی.
۳. ناهار درست کردی و لباس شستی. در تنهایی فوراً پرکار میشوی. هنگام پختن آهنگهای اسپانیایی گوش دادی و احساس کردی در بریکینگبد یا بتر کال ساول هستی.
۴.سه درس ایتالیایی و شطرنج انجام دادی.
۵.سهراب سپهری خواندی.
۶.تمرین استعاره انجام دادی.
۷.چرند پرند خواندنت خیلی طول میکشد.کم حجم است اما تا ماه آینده هم تمام نمیشود.
۸.با او رفتی اصفهان. شب هول را پیدا کردی، اما با قیمتی فرو نشدنی به تو فرو کردنش و زیر بار نرفتی.
۹. کتاب فروشی دیگری رفتی و این کتابها را خریدی: مرفین، اتو پرتره، هاویه، هنر پرمایه نوشتن.
۱۰. از چیزهای کوچک روز عکس گرفتی، باید بیشتر این کار را بکنی.
|از کتاب|
«زندگی همین است. شاید تنها کاری که از دست ما برمیآید سر تسلیم فرود آوردن در برابر آن است، بی آن که بفهمیم بهراستی چه خبر است؛ درست مانند نرخهای مالیات، جریان جزرومد، مرگ جان لنون و سوتهای اشتباه داوران در جام جهانی.»
|کلمهی روز|
آزمند= حریص، طمعکار
|از حواس|
بوی روز: سس خردل
مزهی روز: خیار سکنجبین
لمسِ روز: دستانش
صدای روز: موسیقیهای اسپانیایی/مکزیکی.
•کانالم: https://t.me/Shallwejustbegin
گزارش نیک ششم
سال واژه: فرصت، بهبود، دوام
چندین ساعت اولیهی صبح را در تختم گذراندم مثل تکه چوبی در دریای طوفانی به آن چسبیده بودم.
نویسنده ساز را گوش دادم و بعد به تمرینجا رفتم. کم کم احوالاتم بهتر شدند. مخصوصا خندیدن به ماجرای کیانِ مودب و تلاش او برای نریدنِ شخصیت داستانش و واکنش استاد حالم را عوض کرد.
امروز هم همچنان در حال جمع کردن وسایلم بودم که چشمم به نقاشیهای قدیمیام خورد. اکثر آنها را دوران کرونا کشیدم. آموزش ندیدهام و فکر میکنم کاملا مشهود است. از سرِ بیکاریِ خانه نشینی به رنگبازی پناه برده بودم. از هر چیز کوچکی که دوست داشتم یک نگارهیِ رنگیِ کوچکی ساخته بودم. خانهی هابیت ها، لحظهای که راپونزل و یوجین فانوسها را دیدند. آب شدن شمع در هوای بارانی، جنگل و بیابان و یک طرح از کوسه. ماه هم که مثل همیشه هست.
عکس آنها را در گروه همسفرها حواله کردم. البته که دوستان به من لطف زیادی داشتند اما تا به حال آن نقاشیها را به اشتراک نگذاشته بودم و قدم تازهای در خود اِبرازیام بود.
فهمیدم انسان ها وقتی میگویند احساس تنهایی میکنم، منظورشان این نیست که هیچ کس را ندارند. بلکه کسی اطرافشان نیست که به فکر و علاقه آنها نزدیکتر باشد. از لطف روزگار مدرسهی نویسندگی علاوه بر بازگرداندنِ من به خودم، همسفران همفکری هم سر راهم قرار داد.
آخ چند روز است که میخواهم یادگاری بنویسم. میخواهم خوب باشد برای همین نوشتنش را به تعویق میاندازم تا زمان مناسبی برایش پیدا کنم.
گزارشم را با مولوی تمام میکنم:
زمانی می چرم این جا،
زمانی می چرند از من
گهی گرگم ،
گهی میشم ،
گهی خود شکل چوپانم
حلزون امروز شِرِک شده گویی.
خستهم. پست امروز کانالم رو میذارم فقط.
آیا پذیرا هستید؟
چیزهای کوچولوکوچولو
خیلی سال است که دلم میخواهد بنشینم پای لپتاپ و یک ربع فقط، یک ربع ناقابل، بیتکانتکان و بیقراری و خستگی بنویسم.
بهانههام:
بسّه. کمرم درد گرفت.
بسّه. گردنم درد گرفت.
بسّه. دستم درد گرفت.
بسّه. چشمهام درد گرفت.
بسّه. تشنهم شد.
بسّه. گشنهم شد.
بسّه. دستشویی دارم.
بسّه. گرمه. سرده.
بسّه. دیگه نمیدونم چی بنویسم. هیچی ندارم.
بسّه
بسّه
بسّه…
مشکلات گردن و دست و چشمانم از دوران ارشد، آمد بیخ ریشم. درازبهدراز، پای لپتاپ پهن میشدم و تمام هیکل درشتم را ریخته روی دو دست بیعضلهی بینوام و زاویهی نابهجای گردن و…
خلاصه که لپتاپ را سالها بوسیدم و گذاشتم گوشهای، خاکش را بخورد.
البته که گاهگداری به اجبار رفتهام سراغش.
اما حالا ده روزیست که هر روز حداکثر یک ساعت توی دلش تلقتلوق میتایپم.
چون:
۱. تعهد را که گفته بودم…
هر روز توی گزارش نیک تعداد کلمات تایپکردهام را گزارش میدهم. انگاری که ناظری هست و باید حتما انجامش دهم.
۲. شکمم را پر میکنم.
۳. شکمم را گلاببهرویتان تخلیه میکنم.
۴. لیوان پر از آبم را میگذارم ور دلم.
۵. صندلی. منو صندلی؟ خیلی سخت بود روزهای اول، ولی از درازکششدن بهتر است حالا. صندلیم را چسباندهام به پریز برق. دمب لپتاپ را بدون بلندشدن و اینور و آنور پلکیدن و بهانهتراشی، تندی میکنم توی پریز، سریع. زیر لپتاپ، میز بالشتکی و زیر آن هم باز بالشتکی تلنبار کردهام که بیاید صفحهی لپتاپ جلوی چشمم و گردنم هی نیفتد. زیر پام هم پتو و بالش که پام بیاید بالاتر.
میزی داریم آنسمت خانه که خاک میخورد. شاید بیاورمش اتاقم و شود یار منو لپتاپ.
۶. روزهای اول همزمانش کرده بودم با ساعت مورد علاقهام. یعنی زمان نویسندهساز. کمتر بهانه میگرفتم اینطور. حالا زمانهای دیگر هم توی سکوت بهراحتی تایپ میکنم.
۷. هر چی توی سرم و دلم است، تلقوتلوق.
گاهی شرشر اشک میریزم. گاهی نیشم باز میشود هم. گاهی هرچی از بیرون میشنوم تلقوتلوق میکنم. گاهی هم هی تکراری و تکراری مینویسم.
نوشتههام هیچکدامشان شاهکار هنری نشدند،
ولی خالی که میشوم من؟
سالمندان را میدیدم توی پارک که به سختی راه میرفتند و به زحمت دستشان را بالا و پایین میکردند.
به سالمندی اگر سنم قد دهد، دلم میخواهد آسوده راه روم
و بنویسم
و تایپ کنم
و
بگویم: «چه خوب است که بلخره از جایی تایپ کردن را آغازیدم.»
پن: دمای اتاق هم مهم است برایم. گرم یا سردم باشد واویلا و سروصداهای آزاردهنده.
زمان نوشتنم را وقتی انتخاب میکنم که اینها هم میزان باشند باباجان.
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
باز هم صبح هنگام نوشتن صفحات صبحگاهی، خوابم را به یاد نیاوردم. هنوز هم یادم نمیآید.
به خودم تاکید کردهام بعد از نوشتن صبحگاهی، اول کتاب بخوانم و بعد بروم سراغ موبایل. بخشی از کتاب «او» نوشتهی زاهد بارخدا را خواندم
از ظهر درگیر دوختن لباس تولد سارا بودم. گفت لباسم باید مثل کیک تولدم گربهای باشد. یک لباس هم برای عروسک جدیدش دوختم. اسمش را گذاشته: «گوشگلی». خرگوشیست که یک گل سنجاقی به گوشش وصل است. یاد کارتون گوشمروارید میافتم.
نویسندهساز را بودم، پرسش و پاسخ بود، و آقای کلانتری پیدیاف درحالهوای جوانی را هم برایمان گذاشت. ساجده هم آمد و از شعر گفت.
از دیشب که این مردک خودشیفته باز مردم بیگناه را به خاک و خون کشیده، مریم و سارا باز استرس گرفتهاند و از هر ده کلمهشان یکیاش در مورد جنگ و بمب و پهباد است.
مامان اینجا رو میزنه؟
عمه اونجا رو میزنه؟
مامان امشب هم میزنه؟
عمه دیروز توی عروسی کوهستک دامادم مرده؟
مامان کی مرده؟
سارا تولدش را به دلخواه خودش ساده و بچگانه گرفت. البته دلخواه من هم هست. تولد باید کوچک و دوستانه باشد، مانند دورهمیهای کوچک و ساده و دوستانه.
دلم میخواهد قبل از خواب باز رمان «او» را بخوانم.
https://t.me/mahnaz_roointan
-تمیزکاری کردم و نهار کباب تابهیی درست کردم و دلمهی فلفلِ شام را بار گذاشتم. چرتکی هم زدم جلایندهی روح و تن که شارژم کرد مثل دیروز. بدعتی خوشمل و کاریزماتیک که امیدوارم به فنا نرود و دوباره وودو زده نزنم به بیخابی.
آغازیدم بازنویسی و بازپروری داستان باشد که رستگار شود و به زبالهدان نرود. هرس کردم عینهو سلمانیها به قول عهد عتیق، آلاگارسونش کردم و به قول عهد جدید، براشینگ. اگر هم کم و کسری داشت، پاجوش زدم بهش جمله و کلمه. که صدا زد “م” بیا تروخشکمان کن و شام لقمهکن به دهانمان. خوردند و خوردیم. فسنجان فردا را بارگذاشتم. و دوباره رفتم سوی نوشتن لالویش به فسنجان سر زدم که نسوزد و بیغذا شویم.
وسطهای بازنویسی شل شدم. شور پریروز را نداشتم که دیدم ای… همچین تحفهیی نیست داستان. شازده کوچولو خاندم بعد مدتها، دوباره. تا کمی ایده بگیرم که بیارتباط نبود با روال داستانم. هنوز فکر میکنم، میشد از این بهتر شود. حالیا امروز فقط روی آن متمرکز بودم و نه هیچ چیز دیگر. فردا میفرستمش برای داسخورد. بلکه پتکخورد و خدا ننماید، بمبخورد.
الان میخاهم بعد گزارش قسمت دوم “نیمفومانیاک” از لارنس فونتریه کارگردان جنجالبرانگیز دانمارکی را ببینم. فیلم نه اروتیک است نه پورن نه رمانتیک حتی گاهی عمدن به مضحک میزند. با آنکه پر از گشنیکردنهای آشکار است، اما میلبرانگیز نیست که هیچ، میلدرگیریِ وسواسی است. آششلهقلمکاری از ادبیات، فلسفه، موسیقیباخ، بازی اعداد وماهیگیری که استعارهاند برای گشنیآزماییهای بانو.
دفعات جنسی هم دنبالهروی دنبالهی اعداد فیپوناچیست. تصاعدی ری میکنند. بهگونهیی که خانم خودش وازده از جانست. از یک طرف مینالد گناهکارم از سوی دیگر میگوید مال خودم است. اختیارش را دارم اصلن میخاهم بدهم و خوب هم میدهم و فرعن میخاهم دینامیت کنم توش به شما چه؟
خلاصه ما نفهمیدیم دم خروسش را باور کنیم یا قسم حضرت عباسش را. فصلبندی فیلم هم تابع اعداد فیبوناچی است.
3+5: تعداد مسیر رفتوبرگشت قطار سریعوسیر نخستین زید، از لسآنجلس تا سانفراسیکوی بانو. یعنی فرمِ فیلم، غلام حلقهبهگوش محتواست. تا دلتان بخاهد قاببندیهای هنری هم دارد و جنگولکبازیهای نور و تاریکی رنگ خاکستری و شمایل سمبلیک و ازاین آلافاولوفها.
بروم تا خابم نگرفته ببینم چگونه فیلم ره به ترکستان برده، اما به ابتذال نرفته. که منتقدان گفتهاند؛ هنر نزد دانمارکیانست و بس.
بعد از پیادهروی، سبزیخوردن و آش خریدم. تازه خیس کرده بودم، پری تلفن زد. مستاصل بود. خانهشان را بازسازی کردند، همه وسیلهها وسط خانه مانده زیر خاکوخُل. چشمش آسیب دیده با توپ کوهیار. گفت کارگر پیدا نکرده اگر میتوانم برم کمک. رفتم.
توی پنج تا خاهر، پری از همهمون ضعیفتر است. همیشه برای کار یکی باید کنارش باشد و هولش دهد. تا وقتی مادر زنده بود، میرفت کمکش. بعد دختراش بودند حالا لعیا بچهی کوچک دارد نمیتواند کمک کند. لیدا هم مثل ما کاری نیست.
هلاک شدم اما اشکال ندارد. تا حد زیادی کارها را برایش ردیف کردم. بارها تشکر و عذرخاهی کرد. ساعت دهونیم همسرش مرا رساند خانه.
به سختی دوش گرفتم. آنقدر بالای چارپایه رفتم و پایین آمدم عضلات پاهایم گرفته. بیست دقیقه حرکات آسانا و کششی تمرین میکنم.
آزادنویسی میکنم و خستگی امروز را روی کاغد خالی میکنم.
خاب وقتی خستهام از من میگریزد اما روی تخت درازکش به ضعف و قدرت و توانایی ذهنی اطرافیان فکر میکنم.
امروز از نویسندهساز و سرزبان دور ماندم. فردا ویسها را میشنوم.
کمک خاهرانهی امروز ده کم است، هزار نمره میارزد. خدایا سپاسگذارم که سلامتم و توانایی کمک به دیگران را دارم.
سالواژه: پیوستگی 🐜
صبح را با نوشتن رویایی دیگر شروع کردم؛ رویایی که باید با سرعت روی صفحهی کاغذ یا گوشی بنشیند، وگرنه میرود جای عرب نی بیندازد!
بعد از صبحانه که برخلاف ناهار اهمیت خاصی برایم دارد آزادنویسی کردم.
از جایگاه و نقش پدربزرگ و مادربزرگ در زندگی نوهها.
جرقهاش چند شب قبل از صحبت پسرم دربارهی پدرم زده شده بود که گفت:
«من کتاب خواندن و مطالعه و نوشتن را مدیون آقاجون هستم.
چون همیشه چند جلد کتاب بالای سرشان بود و اغلب اوقات در حال مطالعه بودند و همیشه توصیه و تأکید میکردند که پولت را به هِل و هوله نده، به جایش کتاب بخر و برای خودت کتابخانه داشته باش.»
شعرهای حافظ و فردوسی را برایم بلند میخواند و داستانهای شاهنامه را با زبان ساده برایم تعریف میکرد.
با خودم گفتم شاید نقش پدربزرگ و مادربزرگ در زندگی کودک کمتر از پدر و مادر نباشد. چهبسا مؤثرتر هم باشد چون تجربهی بیشتری را منتقل میکنند و علاقهی بیشتری به نوهها دارند.
از قدیم گفتهاند: «نوه، مغز بادام است.»
به سراغ دیوان شعر نصرت رحمانی رفتم و دو تا از شعرهایش را رونویسی کردم
خیلی خوشم آمد.
کلاس با استاد کلانتری پربار و مفید بود؛ پر از توصیهها و راهبردهای مفید برای ادامهی نوشتن.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم اما متأسفانه بهخاطر کاری باید بیرون میرفتم و قسمت آموزش شعر با ساجدهجان را از دست دادم.
قرار با دوستی داشتم که تازه از استرالیا آمده بود؛ بعد از چند ماه که برای دیدن دخترش آنجا بود.
کلی صحبت کردیم از اینکه چقدر آنجا در این نه ماه بدون استرس و آرام بوده و از مقایسهی زندگی اینجا و آنجا.
بقیهی شب را ترجیح دادم رومن رولان را به دست بگیرم و «جان شیفته» را تا وقتی خواب اجازه بدهد، بخوانم.
#گزارش_نیک
✍زری قوام
امروز باید به کرج پیش مادرم برم. در تمرینجا و وبینار شرکت کردم. استاد پرسید: «دوست خوب چه خصوصیاتی باید داشته باشد.»
میخوام جواب این پرسش رو در فرم نامهای خطاب به شاهین کلانتری بنویسم.
یازده ساله بازنشسته شدم. بعد از پنجاه سال کارکردن، در خونه نشستن حس بدی بهم داد.
پارسال تیر اولین بار بود تلفنی صحبت کردیم و مرا در کلاس نویسندگی پذیرفتی. حس عجیبی داشتم فکر کردم سالیانیست که میشناسمت.
با آشنایی با تو وارد مرحلهی جدیدی از زندگیم شدم. در این یک سال هر زمان که ناامید شدم و از زندگی خسته حرفهایت مرا به زندگی امیدوار کرد.
نمیخوام از کلمه استاد یا آقا استفاده کنم. دوست خوبم با اینکه اختلاف سن ما مثل مادر و پسر است طوری رفتار کردی که آن رو احساس نکردم. انسانیت رو در کلاسهایت آموختم. وقتی ناراحت میشم با نوشتن حالم رو خوب میکنم. دردهای جسمی و روحیم رو با کلمات بر روی کاغذ سفید مینویسم و معجزه کلمات پدیدار میشود. به من یاد دادی چطور با نوشتن با گذشته خود کنار بیام و در حال زندگی کنم.
رازدار هستی و آدم رو قضاوت نمیکنی. هیچوقت نتونستم از وبینار بگذرم. راهنمای خوبی هستی.
لحظاتی در کلاس با تو و بچههای کلاس میخندم و خیلی خوش میگذره.
خیلی چیزها یاد گرفتم. از چه کتابهایی بخونم و درباره چه چیزی بنویسم. چطور پیرامون خودم رو نگاه کنم. با نوشتن به من یاد دادی گذشت باید داشته باشم. دوست خوبم درس زندگی رو به من یاد دادی. فکر نمیکردم کسی که همسن بچهام است بتونه آن قدر زندگی مرا دگرگون کند. با ضعفها و اشتباهات خود روبرو شدم. با آشنایی با تو خدا خواست معجزه خود را یک بار دیگه به من نشون بده.
در طول عمرم با خیلیها آشنا شدم ولی تجربهای که با آشنایی تو وکلاسهایت پیداکردم شیرینترین و بهترین قسمت زندگیم است. دوست خوبم از توجه به نوشتههایم ودریافت گازخوردخیلی خوشحال میشم. باعث میشه با دقت بنویسم و توجهام رو بیشتر کنم. آن زمان حس میکنم مثل بقیه دوستان مرا میبینی.با من رودر بایستی نداری و از این بابت لذت میبرم. از گذاشتن کلی کتابها و دفترچههای شعر از تو ممنونم. خیلی زحمت میکشی که اشتیاق رو در همه بوجود بیاری . به هدف مقدست خیلی احنرام میذارم و قدردان هستم. از خدا ممنونم که مرا با تو و کلاسهایت و دوستان عزیزم آشنا کرد.حالا دیگه تنها نیستم.هر زمان ناراحت بشم با وجود تو خوشحالی باز به سراغم میاد. شاید بعضی اوقات خسته شم و از مبارزه دست بشویم ولی باز با حرفهایت مرا به زندگی برمیگردونی. ممنون دوست خوبم.
در آخر خوشحالم خدا یه پسر خوب مثل تو به من داد.
گزارش: فیلمی که دیدم
-ورزش کردم.
-تخممرغ آبپز کردم. با سس قرمز رویش ریختم تا کمی از بوی پختگیش کم شود. زردهش بوی تخممرغ میدهد. خیلی بیشتر از سفیدهش. سیبزمینی هم آبجی درست کرد که با هم خوردیم.
-آزادنویسی کردم. دربارهی فیلم the beloved متنی در تلگرام نوشتم. وقتی مینویسم بیشتر بهش نزدیک میشوم. با نگاهی دیگر بهش نگاه میکنم. و این وجه از دیدن را دوست دارم. میخواستم نام نقد آموزشی را روی متنم بگذارم اما دیدم چندان به نقد نزدیک نیست. فقط بخشی ازش را گفته بود تا بتوانم به درستی تمرین دورهی پیشرفتهی نویسندگی خلاق را انجام دهم.
-روی داستان کوتاهم کار کردم. چند اسم برایش انتخاب کردم اما باید ببینم کدامیک بهش میخورند. باید بیشتر خیال کنم.
-حمام رفتم.
-به چه چیزی فکر میکنم؟ قرار بود فردا مهمانی نروم. شاید کنسلش کنم اما بعدازظهر قرار بر این شد که بروم. فرار میکنم. فرار از اتفاقات اما اتفاقات میآیند سمتم. فعلن نمیتوانم به چیزی فکر کنم. فعلن.
-باز سرم درد میکند. احتمال اینکه آب کم خورده باشم، زیاد است. پس میروم آب میخورم.
از دوست صمیمیت بگو
– وقتی نمیدانی از کجا شروع کنی، از صفر شروع کن. انگار روز اول زندگی است.
– زندگی داخل گوشی نیست، ازش فاصله بگیر یکم.
– با دوستانی به صحبت نشستم.
– برای رفیقم شعر خاندم.
– استاد در وبینار نویسندهساز پرسید: «چه ویژگیهایی دیدی در آدمی که به او گفتی رفیق؟» به زرا خانم فکر کردم و گفتم: «هرجا خاستم جا بزنم، او نگذاشت و درنهایت باعث شد یک پله بالاتر بروم.» فکر کردم و باز گفتم: «گاهی حرفهایی که اعترافشان به خودمهم سخت بود را، به او گفتم. او خودم را بهتر به من میشناساند.» استاد گفت خاطره بگویید. یک خاطره که در آن نشان بدهد ویژگی رفیقتان را. یادم آمد به روزی که رفتم برای مصاحبهی کاری. ترسیده بودم. نگران بودم. نکند نه به دانشگاه برسم و نه به کار؟ یه عالمه حرف زد با من. قبل رفتن و بعد برگشتن. سراغ گرفت. راهنمایی کرد. فهمیدم تواناییهای بیشتری دارم. که اگر بخاهم میتوانم هم کار کنم و هم دانشگاه را بگذرانم. انگار او تواناییهایی که در من است را بهتر و زودتر از خودم میبیند. حتا همین روزهاهم دارد هولم میدهد به سمت یادگیری بیشتر. بعضی از قدمهایم را واقعن مدیون او هستم. یاد شبی افتادم که حتا دلم نمیخاست حرفهایم را بنویسم روی کاغذ. گفت بگو. گفت گوش میکنم. گفت قرار نیست هیچوقت به رویت بیاورم این حرفها را حتا. و نیاورد. گذشته از آن ماجرا سالها. دیگر به رویم و یادم نیاورد که نیاورد. فقط کمک کرد که گذر کنم و بهتر شوم. که بلند شوم و قدم بردارم و تغییر بدهم، لحظههایم را. یادم آمد درست است که گاهی دیر و دور یکدیگر را میبینیم، اما امان از وقتی که بهم میرسیم. که دیگر کسی نمیتواند جدایمان کند. که کیف میکنیم باهم و سرخوش میکنیم یکدیگر را.
کسی در وبینار نوشت «رفیق من به موقع حتا دعوایم میکند. نمیگذارد مسیر اشتباه را ادامه بدهم.» راست میگفت. هربار که جلویم میایستد و نمیگذارد مسیر اشتباه را بیش از این جلو بروم، زمانی نمیگذرد که ممنوندار او میشوم. و قبول میکنم حرفش را وقتی به جای تعریف، نقد میکند از کارم و اشتباهم را گوشزد میکند به من. چون دیدهام هربار درست و خوب کار کرده باشم، بیدریغ تمام ذوق و تعریف خودش را بروز میدهد. پس وقتی ایرادی میگیرد و نکتهای را به من میرساند، از سر دلسوزی است و میخاهد مسیری را که شاید خودش رفته و اشتباه بوده، من نروم دوباره از سر نو.
– نسخهی اولیهی داستانم را نوشتم امروز. اما دوست دارم بازهم روی آن کار کنم.
– چند ساعتی از امروز را درگیر هوش دستشویی بودم! نامرد نمیفهمید چه میخاهم. مثل هشتاد و سه درصد وقتها. (دوستی یکبار گفت اگر میخاهی دیگران حرف و درصد تو را یادشان بماند، درصد رُند و دقیق نگو. برای همین گفتم هشتاد و سه.)
– در بیبرقی باز کتاب خاندم. «1984» که انگار طلسم شده است و پیش نمیرود. دوست دارم زودتر بخانمش اما نمیدانم چرا نمیشود.
– در خانهی آبجی مارمولک پیدا شده. رفتن و خابیدن در خانهی آنها تا اطلاع ثانوی تعطیل است.
– قسمت سوم سریال «کنکل» را دیدم. جالب است تا اینجا این سریال برایم.
– امروز کتابی از استاد درخاست کردم که نزدیک باشد به تمرین «گزارش نیک». استادهم کتاب «در حال و هوای جوانی» از «شاهرخ مسکوب» را پیشنهاد داد. همین امشب شروع کردم به خاندنش:
«نوشتن یادداشت خود تمرینی است برای دیدن، یاد میدهد که آدم چشمهایش را باز کند.»
– امشب از خاندن «شاهرخ مسکوب» یادآوری شد برایم که چقدر گفتگوها ارزشمندند. که میشود با تکیه بر گفتگوهای روز، شکل داد یادداشتی را.
– داداش بزرگه دیشب میگفت اینکه میگذاری و آخرشب مینویسی و منتشر میکنی، باعث میشود خیلیها نخانند تو را. زودتر بنویس. امشبهم نشد، اما دوست دارم این یکی حرف او را گوش کنم و زودتر بنویسم و منتشر کنم.
– دوباره امشب زیاد نوشتم. دوست دارم زیادنویسی کردنم را. پرگوییام را.
– یک ساعتی از امروز را کتاب خاندم.
– کمی از روز را، همراه بودم با شعرهای «بیژن نجدی» در کتاب «واقعیت رویای من است» :
«حتی هوای اتاق مرا هم برد
و حالا من شناورم بین قالی و سقف
پیچیده در کفنی از دود یک سیگار.»
– شنیدم شعرخانی یوسف پارسازاده را. (دیشب به اشتباه از فامیلش یاد کردم و فکر کرده بود شوخی میکنم. گفتم بگذار شوخیام را ادامه بدهم.) دوست داشتم انتخاب شعرهایش را. دوباره یادم آمد مشتاقم که بخانم از «شیمبورسکا».
https://t.me/maryam_ebrahiimi
دیشب گزارش نیکم رو که نوشتم رفتم خوابیدم اما ساعت چهار از خواب پریدم و دیگه خوابم نبرد ولی تونستم تا ساعت هفت بعد ظهر همه کار هام رو بکنم
الههی همسفر فکر کرده من دختر مامانم نیستم. یعنی اینطور که فکر میکرده، شالِ زرد (خواهرم) دختر مامانم است و من فقط یک آشنایم.
از مامان میپرسم نگفت روی چه حسابی.
میگوید: «نه.»
منصوره میگوید: «اتفاقاً تو بیشتر شبیه مامانی. من بیشتر شبیه بابام.»
احتمالی که خودم میدهم، به خاطر فاصلهای است که به خاطر افسردگی گرفته بودم.
امان از افسردگیِ پریودی.
همیشه در لاک خودمم، اما اینجور وقتها در لاکترم.
گوشهگیرتر، انزواطلبتر، کنجترم.
روی تخت دراز کشیدهام.
مامان و منصوره دوتا تخت کناری خوابیدهاند.
باد پنکه دفترچهی کوچک زیر پایم را ورق میزند.
چه مینوشتم؟ خاطره، خاطره؟ بیشتر احساسات و افکارم هست تا خاطره.
بعد هم تمرین فراموشی میکردم؛ دو صفحه آنافورا.
و حالا، با ورقخوردنهای دفترچهام، به داستان «شالی به درازای ابریشم» فکر میکنم. داستانی که برای بار دوم، امروز خواندمش.
https://t.me/meslenafas
چه حلزون نازی.
سالواژهام: تمرکز
امروز هم درد بود و تنبلی برای بلند شدن. پس بلند نشدم و خابیدم و بعد که بیدار شدم هم بلند نشدم. تنها کاری که کردم ساختن چایی و ساختن نهار برای خودم بود. تا نویسنده ساز که داشتم برای خودم استراحت میکردم و فیلم میدیدم.
نویسنده ساز را بودم. نصفش را. ساجده بود و از شعر گفت. از کلمات پیر. و زهرا هادی هم وصل رفت و سوال پرسید درباره کتاب خاندن.
کمی درگیر سایت رفتم.
با توجه به شعرکی که نوشته بودم نقاشی کشیدم و هر دو انداختم توی کانالم.
روزنویسی کردم. امروز و دیروزم را نوشتم. هزار و هفتصد کلمهای شد.
بعد هم رفتم و وویس روزنویسی صفحه روزنویسی را گوش دادم و یادداشتهایش را خاندم.
https://t.me/yaddashtneda
حلزون امشب هم فضایی است، هم آنتن تلویزیون دارد، هم تصویری از یک طوطی خشمگین شده. کافی است چشمها را چشم طوطی فرض کنی. قوسهای حلزون، خود نوک کج و دهان گشودهی طوطی را میسازند.
سالواژهام نوگرایی
۱- امروز دایرکت اینستایم پکید. دوستان از دور و نزدیک، استوریام را ریپلای کردند و خیلی چیزها برایم یادآور شد.
با بعضیها چقدر بچهتر بودم. با بعضیها خیلی خودمتر بودم. البته آن خود دیگر شکسته و امروز دیگر مینویسد. شاید هم این خود، خودمتر است. نمیدانم. این خود دلش قصهخانی و قصهسرایی میخاهد تا رنج یادش برود.
البته دلار هم آن موقع ۲۲۰ نبود. خیلی چیزها عوض شد در این کمتر از یک دهه. و البته باید بگویم که سن قلمم (بهشکل حرفهای) خیلی کمتر از اینهاست.
۲- ناهار،خورش قیمه دادند و تقریبن _ نه که صد در صد، ولی یک درصد بالایی- موفق شدم که برنجم را با خورشتم تنظیم کنم. البته امروز بر خلاف همیشه خورشت اضافه آمد و چند قاشق آخر خیلی پرملات شد. سعی میکنم در آینده، روی این مهارتم کار کنم و بهبودش دهم. اصلن شاید سالواژهام را در همین راستا عوض کنم. مثلن بگویم «سالواژهام تنظیمخاری». به تنظیم خانواده هم میخورد و کاربردش بیشتر میشود.
راستی دوست دارم کسانی که در دانشگاه، تنظیم خانواده پاس کردند را از نزدیک ببینم تا بسنجم که خانوادهی تنظیمیافتهای دارند یا چی؟
۳- در حمام ایدهای برای «چالش داستانکنویس ماه» از مغزم رد شد که همانجا بخارپزش کردم. بعد تندتند خودم را خشک کردم و سر لپتاپ را بالا دادم و قبل از فراریدنش، ایده را زندانی کردم.
۴- داستان کوتاه کارگاه ۷ را یک صفحه جلو بردم. دوباره به بنبست خوردهام. باید «آلیس در سرزمین عجایب» را تحریف کنم و داستانی مندرآوردی بچاقم. فیالواقع چند سناریو در ذهنم هست که مرتب نمیشوند. فکر کنم باید روی کاغذ بریزمشان.
۵- بهطور متوسط در هر دقیقه ۱۵ بار نفس کشیدم.
۶- سپاسگزار بودنم.
✔️《انسان اشرف مخلوقات نیست، تنها جزئی از طبیعت است》این مهم را امروز صبج که با صدای فندقِ از طالش آمده بیدار شدم، دریافتم.
نمیدانم برادرم از کجا فهمیدهبود که من تغییر کردم و دیگر با چشمغره و غرولند، ریخت و پاشهای عروس هلندیاش را بر سرش نمیکوبم که همراهش آوردهبود.
در شش ساعتی که در تراس آزاد بود و نمیپرید و زلزده به داخل، پشت پنجره نشستهبود، هزار کلمه نوشتم و روی طرح داستانم کار کردم، تار نواختم و فندق هم با کله زرد و نارنجیِ گونهها روی یک بدنهی خاکستری، مدام میگفت
《خوشگله دلم، بوس بده》
✔️ نویسندهساز هم در همین فاصله، سحر را جلو چشمانم آورد. نوذهنی و روندی رو به رشد را از سحر آموختم.
یوگا را سحر در دامنم گذاشت و هم او بود که پشتیبانم بود برای استعفا و خروج از دنیای کارمندی.
بیفزایم که پسامد استقلال در تفکرش، هنوز از وجودم نرفته.
✔️آهنگ پائیز در پایان وبینار که پیشتر هم پخش شدهبود، پایم را به کانال تلگرامی فریبرز لاچینی باز کرد.
کتاب اثر انتظار را تورق کردم.
کتاب شعر توبا را خاندم.
کتاب باغ ما تمام شد و دفترهای دوکا را ذرهذره میچشم.
✔️امروز سطح تمرینهای یوگا را بالا بردم و حیرت کردم از قدرتِ آساناهای پایه و به ظاهر ساده.
ادامه بازپخش کلاس نویسندگی خلاق را هم شنیدم و به نکاتی جدید رسیدم.
✔️پیش از خاب روی چالش داستان کوتاه کار کردم و با کمی تمرینهای رهاسازی، به استقبال خاب رفتم.
ساعت از دوازده گذشته بود و فردا شده بود، اشک از چشم و تمام چاکراههایم بیرون میریخت تا بازخورد را که تا ساعت یک و نیم به طول انجامید دنبال کنم. شعر من آخر بود و من تا به حال بازخوردی را از. دست نداده بودم. جلسه بازخورد به اندازه جلسه اصلی برایم نکته دارد. معیار ارزیابی به من میدهد و دیدن نمونههای خوب برای یادگیری.
صبح به هزار زور و با چشمهای نیمه بسته رفتم سر کار و کتاب «خاطرات یک ضد قهرمان» را خواندم.
مرا یاد کتاب «بیگانه» انداخت. همانقدر سرد اما قابل درک.
شیما صادقی پیام داد که چقدر ممنونش هستم و گفت سوالی دارم در مورد کارگاهی که برگزار کرده بود «خودشفقت ورزی»، چقدر این دختر ماه و پیگیر است. از او سوالی پرسیدم و به جواب دیگری از سوالی که نپرسیدم رسیدم که تکانم داد.
برای ناهار رفتم خانه اقوام و عصری رسیدم پانسیون و خوابیدم. نویسندهساز را بودم و بعد جلسه نقد و بررسی کتاب با الهام فلاح. بعدش هم نشستم کمی تخصصی خوانی از کتاب «کودک،انسان،خانواده» برای بار دوم و انتشار مطلب.
تحریرِ گزارش نیک به سبک قاجاری
زودتر از همیشه ساهر شدم. نیت نمودهبودم تا اهلخانه بیدار نشدهاند، صفحاتبامدادانه را به تحریر درآورم. هنوز سرسبک ننموده بودم که مادر چشمانش را بگشود و امر بفرمود صبحانه را آماده کن ای دختر.
ناچار نبشتن صفحاتبامدادانه را موکول نمودم به بعد از وعدهی ناشتا. کیکی بخوردم با لقمهای پنیر محلی و با چای به زور قورت دادمشان. ناشتا از وعدههای کامشکن برایم محسوب میشود.
بعد از آن سه ورق و نصفی صفحاتبامدادانه نبشتم و تهی شدم از انباشتههای روز قبل. آنموقع بود که آغاز نمودم روز را با دلی که چون لوحی سپید است آمادهی حک نمودنهایی نو.
بعد از آن تصاویر متحرکهی the beloved را تماشا نمودم. نظر به این فیلم، یکی از تمرینهای دورهی نویسندگی پیشرفته است. عهد بر این بود که به نقش پیشداستان توجه کنیم در روایت. این تصاویر متحرک، دربارهی کارگردانی است که قصد کرده به دختر هنرپیشهاش یاری دهد. دخترش، هنرپیشهایست ناموفق و مرد به دنبال پدری کردن برای دختریست که سالهاست به حال خودش رهایش نموده. این واگذاشتن، تکلیف گرانی است بر گردنش و او در پیِ جبران. این داستان بدون پسنگاه، پیشنگاهها را ماهرانه به میان کشیدهاست.
عموزادهی مادر، مهمانِ سرایمان بود. بعد از تماشای تصاویرمتحرکه به جوارشان شرفیاب شدم. خوشمشرب است و همکناری با او خوش. کمی بعد قصد رفتن بنمود و من هم همگامش شدم تا دم در سرای. این همگامی، همان رسمِ بدرقهی دیرینه معروف قومِ ترک است تا در سرایِ خودِ میهمان. که این میهمانِ ما تنها یک کوی فاصله دارد با ما. پس زحمت زیادی متحمل نشدم.
هوای شعر زدهبود به کلهام. از جناب احمدرضا احمدی خاندم و رونویسی بنمودم. در اندیشه و شعر و خیال به سر میبردم که بهناگه به خاطر مبارک آمد مدتهاست اسماعیل خویی را وانهادهام به حالِ خویش. احمدی را کنار گذاشتم و چندکی هم از خویی خاندم و رونویسی کردم شعرهای شادابیبخشش را.
یک کتاب کودک خاندم. با عنوان «سفال» از جناب احمدی. امروز روز احمدی بودهاست گویا. تصویرسازیهای کتاب را بسیار پسندیدم.
ای خوانندگانِ این گزارش مفصل موظفم عرض بنمایم به حضورتان که امروز را نیکترین روز میدانم. ببخشایید که ذهنِ جنابانِ همایونی را مشوش کردهام به دلیلِ این نیکترین خاندنم. چرایش به این است که امروز عهد نبود، طعامی طباخی کنم. به همین دلیل، تا وقت چاشت، بهمانند حضرات درباری لم دادهبودم بر تخت سلطنت. این میان سری هم زدم به کانالهای دوستان. خواندن نونواریهای زبانیِ همسفران ایدهبارانم مینماید و هوسآمادهام برای آزادنبشتن.
بعد از چاشت، رفتم سراغِ کتابِ روزنامهی خاطرات فلانالسلطنه. خاندن نثرش، هوایِ قاجارنویسیِ گزارش نیک را انداخت بر سرم. حالیا نمیدانم تا چه اندازه از پسِ این تمرین متفاوت برآمدهام.
نیم ساعتی به چرتِ چاشتگاهی گذشت. چون خستگیِ صبح زود بیدار شدن به جانم بود. پس به سینه افتادم و خوابی داشتم بس دلپذیر.
وبینار را شرکت کردم. همان مجالسه و مباحثهی استاد و شاگردِ کهن. استاد سوال بفرمود که بهترین رفیقتان را چه خصالی است؟ بعد خواست از بندِ صفتها بگسلیم و با واقعهای به تصویر بکشیم آن شمایل را. من اندیشیدم با خود که چرا من رفیقی چنین ندارم؟ کسی که بهترینش بدانم؟ کسی که بلاسنج یکدیگر باشیم و رفیقانهای در میانِ بدبختیبارهایِ شعبدهگاهِ روزگار.
بعد از وبینار، خانه را رفتوروب کردم. ظروفِ طعام را به آب صاف شستم و غبارروبی اسباب و اثاث نمودم. ملاحظه بفرمایید که چه دختر خوبیام من، برای مادر. همهنگام که سرای را غبار میربودم، به یکی از پادکستهای نویسندهساز گوش فرا دادم. که در آن استاد از بیژن جلالی شعر خاند و مبینا از نوشتار درمانی سخن به میان آورد.
آزادنویسی کردم. با ادامهنویسی. با واژههایی که از فرهنگوارهی فارسی خلاق چیدهبودم برای انباشت کردنِ سبد کلمهبرداریام.
حدود بیست برگ از داستان یک شهر را خاندم.
و در پایان درود ما بر شما باد ای نیکاندیشان، تا بازپسینِ سخن.
اول از هر چیزی دلم میخواهد بگویم بسیار خوشحالم. خوشحالم برای برگشتن انگیزهام. باور نمیکنید چقدر نداشتن انگیزه سخت و تحملناپذیر است. حالا که برگشته، بیشتر از همیشه قدرش را میدانم. حالا دیگر واقفم که بودنش به زندگیام جهت میدهد. مرا وامیدارد به حرکت کردن. آن هم با حالی خوب و سرشار از امید. الان که دارم مینویسم سرشار از انگیزهام برای نوشتن. برای خواندن. برای بیشتر زندگی کردن. از صبح که بیدار شدم در حال آموزشم تا به همین لحظه. در وبینار بچههای اینترنت شرکت کردم. حسین وفابخش از دوران بلوغ بچهها صحبت کرد. از تغییرات هورمونی و تغییر خلقوخوی نوجوانها. اینکه چطور باید با یک نوجوان رفتار کرد تا این خلقوخو برای همیشه با آنها نماند. یک جملهای در آخر وبینار خطاب به کسانی که حاضر نیستند برای آموزش گرفتن هزینه کنند، گفت که برایم جالب آمد. او گفت بعضی فکر میکنند آموزش دیدن هزینه دارد در صورتی که آموزش ندیدن هزینه دارد. حرفها و راهکارهایش برایم جالب بود و بعضی از تصورات اشتباه من در موارد تربیتی را به چالش کشید. بعد از آن به محل کارم رفتم اما چون مطب را خلوت دیدم تعدادی از شعرهای یدالله رویایی را مزهمزه کردم. با زکیه سپهرنیا و میترا نعیمی قرار کرده بودیم ۵ فصل دیگر از کتاب مادران و دختران را بخوانیم، آن را خواندم و در گروه همنویسیمان اعلام کردم. با وجود خستگی در وبینار نویسندهسازحاضر شدم. در مورد دغدغهی چند وقتهام پرسیدم. اینکه سبک داستانهای احسان عبدیپور را که میبینم هوس میکنم مثل او بنویسم ولی هر بار سرخورده میشوم و از نوشتههای خودم بیزار. جواب خوبی برای این دغدغهام گرفتم که فکر میکنم تا مدتها ذهن مقایسهگرم را آرام کند. بعد از وبینار آزادنویسی کردم. رسیدم به نقطهی شروع. به اینکه همهی ما انتهای مسیری که میخواهیم برویم را میدانیم اما هیچوقت از نقطهی شروعمان خبر نداریم. اینکه از کجا باید شروع کنیم، چطور باید پیش برویم و مهمتر از همه اینکه واقعن میدانیم از زندگی چه میخواهیم؟ میدانیم که هستیم؟ چه نواقصی داریم؟ کدام از نقصهایمان باعث میشود به مقصد نرسیم؟ راهکار کلی که از این آزادنویسی گرفتم شناخت واقعی خودم و خواستههای واقعیام بود. اینکه بدانم که هستم. چه نواقصی دارم؟ چه چیزی میخواهم و برای رسیدن به خواستههایم باید چه کنم. این شد که صفحهی وردی برای نوشتن نقاط ضعف و نقاط قوتم باز کردم. چیزهایی که از خودم میدانستم را نوشتم. بعد دست به کار تلفن شدم. اول از همه نظر خواهرم نسبت به خودم را پرسیدم. تیزبینی و نگاه تحلیلگرش همیشه راهگشا بوده برایم. نقاط ضعف و قوتم را بدون هیچ تعارفی بیان کرد. از حرفهایش استقبال کردم و در چکلیستم افزودم. بعد نوبت دوستم رسید. کسی که بیشتر از همه با خلقیات من آشناست. او هم بدون هیچ رودرباستی ضعفهایم را به رویم آورد. باز هم از نظرش استقبال کردم و به لیستم افزودم. در وبینار استاد پرسید دوست خوب چه ویژگیای دارد. شاید الان باید بگویم کسی که خود واقعیام را میبیند و عیبهایم را یادآور میشود. کسی که کمک میکند نسخهی بهتری از خودم را بسازم. کسی برای رشد و موفقیت من ارزش قائل است و از دیدن رشد من خوشحال میشود.
نوبت به مادر، همسر و فرزندانم رسید که نظرشان را راجع به شخصیت من بگویند. هر چند که آنها از گفتن حقیقت شرم کردند اما اندک چیزهایی که گفتند را نوشتم. بعد از آن نشستم به اولویتبندی. نواقصم را طبق وخیم بودنشان شمارهگذاری کردم تا به ترتیب روی آنها کار کنم. و به خودم قول دادم بعدترها لیست نقاط قوتم پروپیمانتر شود. بعد از تحلیل خودم رفتم سراغ کتاب در حال و هوای جوانی. چند صفحهای از آن را خواندم و باقی را گذاشتم برای قبل خواب. فعلن باید بروم برای اهل خانه شام درست کنم. به امور خانه برسم و فیلمی را انتخاب کنم برای جمع کردن خانوادهام دور هم.
سالواژهام: ریلگذاری
صبح بیمارستان چقدر دیر میگذرد، انگار ۵ دقیقه هزار سال طول میکشد. مامان بالاخره خوابش برد. سریال heroes reborn را بدون زیرنویس دیدم. بعد هم خانم تخت بغلی شروع به صحبت با من کرد و من گوش دادم.
هر چه از داستانم روی کاغذ نوشته بودم را روی برنامهٔ ورد گوشیام نوشتم. بین دنیای داستانم و واقعیت معلق مانده بودم.
بهیار آمد و مامان را برد آندوسکوپی. من هم دنبالشان رفتم. چند ساعت پشت در منتظر ماندم. دیگران هم بودند، میآمدند و میرفتند. کار مامان که تمام شد، هنوز به هوش نیامده بود. هوشیاری نسبی که پیدا کرد، بهیار او را به اتاق برد. من هم رفتم آزمایشگاه. خدا را شکر همه چیز به خیر و خوشی تمام شد و مرخص شدیم.
به خانه که رسیدم انگار بمب منفجر شده بود. رختخواب وسط هال پهن، ظرفهای نشسته همه جا و تکههای نان خشک شده روی پیشخان بود. یخچال هم بوی پیاز میداد. خستگی به تنم ماند.
آمدم بروم حمام، برق رفت.
برق که آمد در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. استاد داشت از دوست میگفت. یادم به دوست عزیزم، نغمه، افتاد. یادی از آن روزها کردم که روی پشت بام شعر میخواندیم و حرف میزدیم. بعضی خاطرهها اینقدر ارزشمندند که دلت میخواهد آن را از خاطرات بیرون بکشی و قاب کنی بگذاری جلوی چشمانت تا حتی اگر آن روز آخرین روز زندگیات باشد، آخرین یادگاریات از زندگی، شیرینی همان خاطره باشد.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
صفحات صبحگاهی را تلاش کردم از استلزام بنویسم. تمرین وبیکار الههجان. ویس را گوش کردم و درسبرگ آن را دیدم. برداشت خودم را برای نتایج خواندن و نوشتن، نوشتم. در سه قسمت امکان و احتمال و قطعیت. تا آماده شد وقت زیادی برد. گزینش آنچه در دفتر نوشته بودم و تایپش در نوت گوشی و بعد ویرایش.
برای آماده کردن ناهار کار زیادی نداشتم. از دیروز ماندهبود. به جای آن هال بزرگ خونه را جارو زدم. کاری که زمان میبرد و خستهام میکند. البته دیر به دیر سراغش میروم. معمولا در آشپزخانه و اتاقها مستقریم. یک موکت پالاز نرم و قطور در آشپزخانه نقش هال را برایمان دارد.
بخشهای دیگری از شراب خام را ضمن کارهای خانه گوش کردم. به قسمتهای آخرش نزدیک شده.
مبلغی را به شماره کارت بیماری واریز کردم که برای هزینه عمل تخلیه یک کلیه معیوبش، یاری خواستهبود، هرچند اندک ولی نخواستم بیتفاوت باشم.
وبینار نویسندهساز بودم و چه خوب که بودم. ساجدهجان از کهنه واژهها گفت. چه اصطلاح جالبی. واژههایی که شاعر آنها را در صورتهای نو به کار میبرد. معنا و کاربرد جدید برایشان تعریف میکند.
آخر شب هم به فکر گزارش نیک میافتم.
بهترین دوستم همان کسی است که ۹ سال پیش لابلای نفسنفس زدنهایم روی تردمیل باشگاه سر صحبت را با او باز کردم.
گفتم: میخوام کار خودم رو راه بندازم. کلی ایده دارم. اما نمیدونم چیکار کنم.
گفت: بگرد ببین آزاده کیه.
از آن روز حرفهای زیادی گفتم. او هم گفت. من شنیدم. او شنید. آزادهی نویسنده را با همین گفتم، گفتها بین آن همه لقب و عنوان و مدرک پیدا کردم. بعد جور دیگری گفتم. او جور دیگری گفت.
گفتم: وقت داری الان بهت زنگ بزنم؟ فکرم مشغوله. قاطی کردم.
گفت: با کمال میل. ده دقیقه دیگه زنگ بزن.
حرف زدم. خیلی زیاد. فقط سکوت کرد. منتظر ماند. تایید کرد. رد کرد. در فرصت مناسب جواب داد.
گفتم: سی ساله دوستمه. رفیق دبیرستان. من رو تحقیر کرد. چندمین بارشه. دیگه تحمل ندارم. حتی به من زنگ نمیزنه. من کاری نکردم. آخه چرا؟
گفت: تو ارزش خودت رو چقدر میدونی؟ همه آدمها تا آخر هممسیر نیستن. اون حتما به تو کلی چیز یاد داده. تو نویسندهای. بنویس. بهش نامه بنویس. ازش تشکر کن. اون رو ببخش. رها کن.
نوشتم. خیلی نوشتم.برای دوست دبیرستانیام. برای غمهایم. برای نگرانیهایم. برای خودم. هر روز بیشتر از قبل نوشتم.
گفتم: این نسخه اول رمانم هست. هنوز تموم نشده. ولی دوست داشتم اول تو بخونیش. نظرت مهمه.
گفت: عالی بود. تو بینظیری. ولی این بخش که نوشتی کاملا اشتباهه. قرار نیست پند بدی به همه. داستان خودت رو بنویس. داستان آزادهای که میخواست نویسنده بشه. عنوان کتابت هم جذاب نیست.
گفتم: ولی. این بهترین بخش کتابمه. خیلی دوستش دارم.
گفت: مگه نمیخوای رشد کنی؟ اگه میخوای درجا بزنی همین مسیر رو ادامه بده.
گفتم: چشم.
عصبانی شدم. یک ایموجی لبخند جواب لحن خشمگین متنم در جوابم بود. فاصله گرفتم. پیامهای دعوت به بیشتر شناختن خودم را از پیجهای دیگر برایم فرستاد.
گفتم. گفت. گفتیم. تا امروز.
همه اینها یک بخش کوچک از تصویر بهترین دوستم بود تا جوابی به تمرین امروز استاد در «نویسندهساز» برای نوشتن گزارش نیک بدهم.
فکر کردم چه سوژه خوبی برای وبلاگم است. البته بعد از تکمیل کردنش.
اما در کنار این تمرین شیرین، روزم را با شیرینیهای دیگری شیرینتر کردم. گوش دادن به ویسهای خانم «فرناز فرود» در اولین جلسه دوره سایهها. خواندن ادامه رمان «همسایهها». نوشتن تمرین این جلسه سمپوزیوم نویسندگی. ارسال داستانک برای چالش داستانکنویسی ماه. همخوانی آنلاین گروهی کتاب «هنر زندگی کردن» و یک تمرین پر هیجان همراه دوستانم در باشگاه. شام هم چند وقتی است سالمتر از قبل میخورم: کوکوی مرغ و کدو . بدون روغن. همراه ماست یونانی.
حتما امشب خواب شیرینی دارم.
گزارشنیک
سالواژه: تغییر
۱- امروز چند دقیقه زودتر از دوستم به پارک رسیدم و تا او برسد، چند دور پارک را زدم. وقتی آمد، در حین پیادهروی شروع کردیم به حرف زدن درباره خاطرات خجالتآورمان. آنقدر سرگرم تعریف کردن و خندیدن شدیم که نفهمیدیم زمان چطور گذشت.
۲- امروز ترکیب برنده، یعنی تهدیگ نان آغشته به قرمهسبزی، بدون رقیب یکهتاز میدان بود و لقب لذتبخشترین خوردنی امروز را از آن خودش کرد.
۳- از پیادهروی جا ماندم و وقتی متوجه تماس بیپاسخ دوستم شدم، سریع با او تماس گرفتم و قرارمان را برای بیست دقیقه بعد هماهنگ کردیم.
۴- حدود یک ساعت مشغول مطالعه بودم و توانستم مقدار زیادی از کتاب را بخوانم. از آن مطالعههایی بود که هم زمانش خوب بود و هم مقدار پیشرفتم در کتاب به چشم میآمد.
۵- قدیمندیمها، وقتی کرمانشاه زندگی میکردیم، یک روز خیلی معمولی که حسابی حوصلهام سر رفته بود و کرمهایم هم حسابی بیکار مانده بودند، گوشی دوستم را که خانه ما بود برداشتم و در یک حرکت کاملاً خبیثانه، زنگ هشدار گوشیاش را روی ساعت چهار صبح تنظیم کردم و صدای زنگ را هم روی حالت پلکانی گذاشتم. بعد خیلی عادی گوشی را برگرداندم به خودش، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.
فردای آن روز، حوالی ساعت یازده صبح، دوستم با خانه تماس گرفت و من گوشی را جواب دادم. شاکی بود و با داد و هوار و بدوبیراه حوالهام میکرد، اما من از خنده نفسم بالا نمیآمد که چیزی بگویم. ماجرا این بود که سر ساعت، گوشیاش شروع به زنگ زدن کرده بود، اما خودش نمیتوانست پیدایش کند و پلکانی بودن صدای زنگ هم حسابی دستپاچهاش کرده بود. خدا را شکر که با وساطت مامان قضیه به خیر گذشت.
۶- امروز به این فکر کردم که جلوی خیلی از اتفاقها، سوءاستفادهها و ناراحتیها را میشود با یک واکنش درست و بهموقع گرفت. گاهی وقتی در یک موقعیت واکنش مناسبی نشان نمیدهیم، خشم حاصل از آن را با خودمان حمل میکنیم و بارها در ذهنمان مرورش میکنیم. اما حتی اگر جایی نتوانستیم درست واکنش نشان بدهیم، چه فایدهای دارد که همچنان خودمان را بابت آن سرزنش کنیم یا خشمش را با خودمان به موقعیتهای بعدی ببریم؟ اتفاق افتاده و گذشته است. بهتر است از آن یاد بگیریم تا دفعه بعد واکنش بهتری داشته باشیم، نه اینکه با ادامه دادن خشم، دوباره همان اتفاق را برای خودمان تکرار کنیم و حال خودمان یا دیگران را بد کنیم.
۷- امروز هم با کلمه «آرامش» همراه بودم و بیشتر از قبل متوجه تأثیرات مثبتی شدم که داشتن آرامش در زندگیام جاری کرده است.
۸- نمره روزم ۹ بود. علاوه بر اینکه تقریباً تمام کارهایی را که برایم مهم بود انجام دادم، توجهی که به خودم داشتم و چند بار خوشحال کردن مامان، روزم را ساخت. پس امروز واقعاً لایق نمره ۹ بود.
هوای «فُرسی» در اتاقم پیچیده امروز هم. آرام آرام میخانم و لحظههایش را تصور میکنم.
آزادنویسی نباشد که نمیشود، مثل تنفس است هر روز. زلال میکند روح را. همین که افکار به هر شکلی که میخاهند روی برگه مینشینند، ذهن سفید میشود و آماده برای نوشتن از چیزهای مهمتر.
شخصیت داستان کوتاهم سرکشی میکند، هرچه میگویم چه کار کند، در نهایت ساز خودش را میزند. برای کارگاه داستان کوتاه آماده نیست انگار. برای دخترکِ قصه از اصول داستان گفتم، گوش نکرد، گفتم نمیشود که فقط هر چه میبافی روایت کنی. اگر تنپوشَت اسکلتِ حسابی نداشته باشد فرو میریزد. فایده نداشت، هرطور دلش میخاهد داستان را پیش میبرد. باید امشب را فقط در پی راضی نگهداشتنِ او باشم. میگوید این نمادهای داخل داستانت، عاریهای از « شازده کوچولو »ست و میخاهد دست به اجزایش بَرَد. میترسم طرح و داستان دو چیز متفاوت شوند. خدا به دادم برسد که گازخورد نداشته باشد. خودش میداند و استادش.
یک ساعتی گزیدهای از اشعار « احمدرضا احمدی» را خاندم و در جهانش قدم زدم. پاره ای کوتاه از آن:
« چنان چشمانش
به چشمان من شباهت داشت
که ما در آینه یکدیگر را
گم میکردیم. »
در تلاشم بیشتر در دنیای شعر باشم، حس میکنم شعر تواناییِ حمل احساساتم را دارد.
در وبینار استاد سوالی پرسید و خاست در گزارش نیک جواب دهیم.
اینکه بهترین دوستم چه ویژگیهایی دارد؟
بهترین دوستم، قبل از تصور شخصی خاص، اول بگویم دوستِ خوب از نگاه من چه شکلی دارد.
کسی که امن است. صادق و قابل اعتماد است. عاقل است و شنوندهی خوبیست. محترم و باشخصیت. شوخ ( چرک کف دست نه، آدمی که بامزه است و خندان). خود واقعیاش است. در صورت لزوم بلد است گوشم را بپیچاند و اشتباهم را گوشزد کند و…
این ویژگیها باید در خودم هم باشد قطعن، وگرنه توازن دوستی بهم میخورد.
به نظرم روابط و دوستیها مثل «اتم» هستند. فرض کنیم سمیرا یک هستهی اتم است. (شامل پروتون و نوترون). خب میدانیم که الکترونها در هفت لایه به دور هستهی اتم میچرخند. پس تا اینجا چه داریم؟ هفت سطح که سطوح هفتم و ششم که آخرین و بیرونیترین لایهها هستن، شامل افراد یا الکترونهایی از نوع آشنا و فامیل و دوستیهای صرفن دوستانهاند. لایهی پنجم دوستیهای کمی پررنگتر. هر چه به لایههای درونی نزدیک شویم تعداد الکترونها کمتر میشود. لایهی سوم فقط خانواده. و لایهی دوم و اول که هیچکسی حق ورود به آن را ندارد. منم و جهان و ستاره و کتاب و تخیل و …
خب با توجه به این کلاس شیمی نتیجه میگیریم لایه لایه بودن و حریمِ روابط خیلی مهم است و به نظرم باید حدودی داشته باشد دوستیها.
من تقریبا دوستان زیادی دارم اما در همان لایهی پنجم تا هفتماند. اما نکتهی عجیب اینکه یکی از دوستانم که تابحال او را ندیدهام و هدیهای ارزشمند از اینترنت است، توانسته به لایهی چهارم برسد. ویژگیهای مشترک زیادی داریم. کتاب میخانیم و از آنها حرف میزنیم. حتی سلیقهی کتابی متفاوتی داریم. گاهی از مشکلات و جامعهی مردسالار صحبتهای عمیق داریم. تقریبن اغلب ویژگیهایی که بالاتر اشاره کردم را دارد. جالب است که گاهی با آدمی برخورد میکنی و دیگر فاصلهی مکانی و سن و هزاران چیز دیگر بیاهمیت میشود، دوستی عمیق میشود و او توانایی انجام کاری را دارد که اطرافیانت ندارند.
و به نظرم خوب است که یکی دو لایه را فقط برای خودمان حفظ کنیم و داخلش را پر کنیم از کتاب و فیلم و هرچه که حالمان را خوب میکند. اینها هم تمامی ابزاریست که گاهی بهترین دوستاناند.
دلم برای ستارهها تنگ شده بود. دیروز فرصت نشد به تماشای آسمان بنشینم.
دو شی عجیب دیدم که مثل پهباد بودند اما محو و ابر مانند. ستارهی پولاریس به زیبایی میدرخشید و چقدر لذت بردم از آسمان. حین دیدن آسمان به این فکر کردم که چرا تابحال کسی را نیافتهام که مثل خودم شیفتهی تماشای شب باشد. واقعا زیبا و شگفتانگیز است، کاش میشد از همه بخاهم کمی شبها سربه هوا باشند.
آلودگی نوری اذیت میکند، باید بساطم را جمع کنم و بزنم به دل جنگل و روی سقف کلبهام تا خودِ صبح از چشمانم با ستارهنوازی پذیرایی کنم و روز در جنگل پرسه بزنم و قصهی پریهای جنگل را بشنوم و بنویسم.
🪽سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
روزم را با اعصابخردی شروع کردم. دو روز علاف فروشندهای بودم تا سفارسم را ثبت کند. آخر سر برگشت گفت تغییر قیمت داشتهایم و قیمتها آنهایی نیستند که دیروز گفتهام. قیمتهایش نجومی بود و قید خرید را زدم.
امروز آشپزی نکردم. مامان از کلهی صبح آبگوشت را بار گذاشته بود. ظرفهای صبحانه را شستم و باقی لباسها را ریختم توی ماشین لباسشویی. بعد از چند روز بالاخره شستن لباسچرکها به پایان رسید.
تمرینجای آخر هفته را هم بودم و مثل هر روز خوش گذشت. امروز بیشتر از همیشه. بعد از تمرینجا آبگوشت را زدم و سپس آبجوشی سُر دادم رویش که بشورد و ببرد چربیاش را. سپستر آزادنویسی کردم.
وبینار امروز هم به پرسش و پاسخ گذشت. در ابتدای وبینار استاد سوالی مطرح کرد. چرا بهترین دوستم را بهترین دوستم میدانم؟
چون قابل اعتماد است و توانستهام از رازهای مگویم با او حرف بزنم. پایهی خلبازیهای یکدیگر بودهایم همیشه. کمترین خلبازیمان فرار کردن از مدرسه بود. یک کلام رفیق امنی است. و امنیت مهمترین معیار من در انتخاب دوستی است. در آخر هم ساجده آمد و از پیری واژهها گفت. وبینار چهارشنبهها با حضور ساجده لذتبخشتر است.
امروز هم ترافیک وبینارها سنگین بود و بعد از نویسندهساز وبینار سرزبان شروع شد. الهه در سرزبان از خطای پیشفرض و حفظ وضع موجود گفت که چگونه باعث ترس از تغییر و ترس از آینده میشود. همیشه تحت تاثیر این خطا بودهام. به همین دلیل همیشه از ریسک کردن میترسم. و در برابر تغییر مقاومت میکنم. هر چند که مدتیست اوضاع بهتر شده، اما هنوز هم وجود این خطای شناختی را حس میکنم.
در وبینار مدار باز هم شیما از ضرورت مرزگذاری با دوستان و پایبندی به آن حرف زد. و از رفتارهایی گفت که نشانههایی واضح برای زمان مرزگذاری هستند.
آخرین وبینار امروز وبینار متین چپانی بود. تمام هفته لحظهشماری میکنم که چهارشنبه شود و در این وبینار شرکت کنم. حضور در این وبینار مانند شیرجه زدن توی ناخودآگاه است. متین از قدرت آسیبپذیری حرف میزند و امشب هم به موضوع صمیمیت پرداخت.
یک نوبت دیگر آزادنویسی کردم ومطالعهی بیلنگر را ادامه دادم.
-کار.
-کار.
-کار.
-کار.
-کار.
-کار.
-کار.
-کار.
-کار.
-کار.
و فردا که پنجشنبه است و به این امید، تنِ خسته را به فردا میرسانم.
اودافظظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
سالواژه: ثمربخشی
من روزم را با خوردن دو لیوان آب شروع میکنم کاری که تقریبا ده سال است انجام میدهم و امروز برای ساختن این عادت از خودم تشکر کردم.
خوشحالم که همراه قافله گزارش نیک در حرکتم.
امروز دوبار احساس خوشبختی کردم هم استاد کلانتری شعر میخانند هم ساجده جان حقپرست.
بیشتر لحظههای امروزم در سرگردانی گذشت.
کمی پیادهروی کردم و دگرگونی خفیفی در حالم دیدم.
https://t.me/sohahashayeb
سالواژهام: بینجامیدن
صفحات صبحگاهی نوشتم.
رفتم دندونپزشکی منشی گفت دکتر خودم شنبه هست.اگه دکتر دیگه هم میخام دوشنبه دکتر خوبی هست.
تو راه برگشت به خونه فهمیدم کلیدم دست مامانمه و مامانمم یه دندونپزشکی دیگه دور تر از من. از بین رفتن به خونه همسایه و مامانجون، کتابخونه رو انتخاب کردم. رفتم کتابخونه بوستان سعدی گرفتم و مامانم اومد رفتیم خونه.
برنامه دانشگامو نوشتم.
برگه نوت کانالمو نوشتم.
به مرور جلسه چهارم نویسندگی خلاق پرداختم و جزوه نوشتم.
به وبینار نویسندهساز در حال پخش پیوستم. صحبت بهترین ویژگی دوست صمیمی و خاطراتش به میان اومد.
یادمه پنجشنبه یا چهارشنبه قبل عید نوروز با ماهی (رفیقم) رفتیم هفت حوض.
وسط راه بارون گرفت. از اون بارونا که یهویی شکم آسمون باز میشه میریزه پایین و بعد تموم میشه. تا ما از اینور میدون به اونور بریم خیس شدیم.
اونجا ماهی بهم پیشنهاد داد که شالشو دربیاره بندازه رو من تا خیس تر نشم. بعدش ن قبول نکردمو تا سون سنتر دویدیم.
این یکی از خاطراتمون بود.
بگذریم.
بعد از وبینار نشستم پای خوندن فرهنگ گفتاری و توسعه نیافتگی در ایران. واقعن مطالبش تفکر برانگیزه.
در قسمتی از کتاب اومده:
(بیشتر مردم ایرن وقتی که دست به قلم میبرند تا چیزی بنویسندهمانطور که حرف میزنند مینویسند. به عبارت دیگر به طرز محاورهای مینویسند و نوشتار را به گفتار تقلیل میدهند. در گفتار میتوان لحجه داشت، خرخر کرد، خرناس کشید و با دست و صورت شکل درآورد و مفهوم را منتقل کرد. در واقه ارتباط گفتاری اشکال ومعانی مختلفی دارد.اما نوشتار لزوما بایداستاندارد باشد وگرنه قابل درک نیست و از بیان مطالب پیچیده به خصوص در ابعاد و مکان و زمان نارسا میشود.)
بعد از این هم کمی پیاده روی و نوشتن مطلب کانال.
باشد که جز بینجامیدگان باشم.
https://t.me/Jonnevice_channel
.
۴۰۵/۰۶/۱۱
گزارش نیک ۱۱۳🐌❤️
سال واژه: بیداری
نمره روز: ده از ده
واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است.
۱- فهرست سازی کارهای نیک از اول صبح.
از صبح که در سرویس نشستم فهرست سازی را شروع کردم. چه می شود اگر هر روز این کار را انجام دهم؟چه می شود اگر راس یک ساعت مثلا ۱۹:۳۰ گزارش نیکم را بفرستم؟ چه می شود اگر به این فهرست سازی در طول روز آنقدر متعهد باشم که یک گزارش نیک هم جا نماند؟ چه می شود اگر پر استمرارترین آدم کره ی زمین باشم؟
۲- آرزوپروری
آرزو کردم که جیغ ترین لاک های دنیا ماله من باشد، البته نه سبز و زرد فسفری، نه. نارنجی می خواهم، قرمز گوجه ایی، صورتی جیغ در تمام طیف ها. راستی لاک های اکلیلی هم دوست دارم. شامپاینی، طلایی با اکلیل های ریز، آبی قشنگ آسمانی! اخ که چقدر لاک های رنگی رنگی دوست دارم.
۴- آگاهی هایی که امروز سعی کردم به مهارت تبدیل کنم.
اگر همکاری سمی شما را کدر کرد حواستان باشد که بیشتر از یک ساعت از خودتان دور نشوید. مثلا اینجور نباشد که در کوچه راه بروید به همکار سمی فکر کنید، چای بنوشید به همکار سمی فکر کنید، به قول استاد کون بچه بشورید و به همکاری سمی فکر کنید. هدف همکار سمی دور کردن شما از خودتان است.
۵- داستان کوتاه النکا، از کتاب داستان زنان، داستان های برگزیده از آنتوان چخوف را خواندم.
در راه رفت به کارخانه خواندن را شروع کردم و در راه برگشت تمام شد. تمام روز به النکا فکر می کردم. النکا زنی که زمانی در وجودم بود. زنی که انگیزه و عقاید و هویتش را در عشق به مردان می یافت. عقایدش عقاید آنها می شد و با رفتن مردان خالی می ماند تا معشوق بعدی. پس از ترک شدن توسط آخرین معشوق پس از دوره ایی تنهایی در احتمالا میانسالی معنای زندگی را دوباره در پسربچه ی معشوقش یافت.
۶- سپاسگزاری
سپاسگزارم برای خواندن داستان کوتاه النکا، صبحانه، قیمه و برق.
سپاسگزارم برای گزارش نیک، استاد شاهین❤️ و این جمع اهل مطالعه❤️.
با معرفت بودن
امروز از گزارش فعالیتهایم میگذرم و فقط به یک موضوع میپردازم که استاد کلانتری در وبینار نویسندهساز امروز مطرح کردند.
دوست صمیمیمان را بیاد بیاوریم و از ویژگی اختصاصیاش بگوییم.
از بچگی به خاطر شرایط جسمیام از صمیمت گریزان بوده و هستم. هیچگاه اجازه نمیدهم کسی خیلی با من صمیمی شود. یکجا آنقدر اذیتش میکنم که بگذارد و برود تا به خاطر من اذیت نشود. اما هر وقت چنین پرسشی میشود که از دوست صمیمیمان و مهمترین ویژگیاش بگوییم، یاد او میافتم. همکلاسی دورهی کارشناسیام بود. کمی عصاقورت داده. زمان استخدام همهمان نمره آورده بودیم. من توی بخش نظری سوم شده بودم. پیش از همهشان رفتم کمیسیون پزشکی. همهشان جواب تأیید گرفتند من اما نه. چون رئیس کمیسیون پزشکی که خودش هم پزشک بود میگفت چطور یک فرد با شرایط تو و مبتلا به فلج مغزی میتواند پرستار بشود؟ حالا این یکماهی که من هر هفتهاش میرفتم کمیسیون پزشکی و کلی حرف نیشدار میشنیدم، این همکلاسیام که خیلی هم اهل زنگ زدن و احوالپرسی نبود، بر خلاف رویهاش هر یک روز درمیان زنگ میزد و میگذاشت من حرف بزنم و گریه بکنم و سبک بشوم. این لطف و معرفتش هیچ وقت یادم نمیرود.
امشب عموجان و زنعمویم به عیادتم آمدند. همکلاسی و همکارم هم پیامکی حالم را پرسید.
حالا نمیشود که از مطالعاتم چیزی ننویسم. امروز به یک اپیزود از کتاب صوتی ایرانیتر با صدای خود نویسنده یعنی خانم نهال تجدد گوش دادم. در طاقچه کتاب زیاد خواندهام اما فقط به این جمله از ابنعربی در گاه ناچیزی مرگ اشاره میکنم: «به باطنی که ظاهرش را ننمایدت، اعتماد نکن.»
شبتان پر نور
1405.6.11
قهرمانی
#گزارش_نیک
https://t.me/bidemajnoon9
۱. از خواب بیدار شدم، بیدارترین آدم دنیا بودم. خوشحال شدم که امروز از خوابآلودگی خبری نیست اما هر چه به محل کارم نزدیکتر شدم مقدار بیداری بیشتری از دست دادم.
۲. راستی امروز هم همان خوشرنگ دیروز بودم.
۳. شستن دست و صورتم پرتکرارترین کار امروز بود. بله تلاشی مذبوحانه برای نخوابیدن.
۴. تصویر امروز را هم ساختم: ثمین غرق شده در کاسهی رو شویی
۵. دوستم با خبر جراحی دماغش شوکهام کرد و تا چند روز آینده هم برای این خبر شوکهام. وااا دختر چه شد تصمیم گرفتی دماغ خوشگلت را خوشگلتر کنی؟!
۶. کمی آزادنویسی کردم (فقط یک صفحه) فهمیدم کلمهی زندگی، موردعلاقهام شده. تا میخواهم بنویسم کلمهی زندگی مدام دور تا دور ذهنم میچرخد، تا ننویسمش هم کلمهی دیگری پیدا نمیشود. این موضوع برایم چرایی داشت. از آنجایی که معتقدم ته و ریشهی هر علاقهای، نیاز است، میتوان به این نتیجه رسید که اینروزها شدید نیازمند زندگیام.
۷. از بیحوصلگی به حیاطگردی پناه بردم کم مانده بود روی ملخی بیچاره پا بگذارم و بکشمش، چقدر خوب که از ملخ بودنش نهایت استفاده را کرد، خود را نجات داد و من زیر پاهای فنریاش کشته شدم. (از ترس)
۸. در انتظار برای پایان ساعت کاری، فضای مجازی را از پا درآوردم.
۹. تا رسیدم خانه، مهمانهای ناخوانده را کاملا نادیده گرفتم، صاف مستقیم خود را به اتاقم و پشت سیستم رساندم که سریال نصفه نیمهی دیشب را تمام کنم و تمام کردم و دوستش هم داشتم. تحلیل دقیقتر و خواندن نظرات سریالبینها را به فردا میسپرم که واقعا شب بخیر.
پ.ن: اسم سریال: یادداشتهای ردیف آخر
سالواژه:شوق زندگی
هرزهنویسی
صبح لپتاپم را باز کردم و نوشتم:«امروز میخواهم بهجای دفتر در لپتاپ هرزه نویسی کنم.» همین طور شروع کردم به نوشتن. خودم را مقید به موضوعی خاص یا ارزشمند نکردم. از صبحانه خوردن خاهرزادههایم، جمع کردن تشک و بالش، حرفهای بیسروته خاهرزادههایم، جیغ کشیدن و کتککاریشان گفتم. از سردردم و نفخ شکمم و پیپیای که به شکمم فشار آورد. موسیکوتقیهای بینمک و زشتی که با آن صدای مسخره روی ایرانیت حیاط میخاندند. بوی اتاق پذیرایی، بوی مو و دهن خاهرزادهام. گفتم و هِی به تعداد کلمات هرزم در پایین صفحهی وُرد نگاه میکردم که چند تا شدند.
خیلی وقتها فقط پُر میکنم. صفحات دفترم را. از درودیوار مینویسم تا آنچه که باید، بیاید. گاهی حین هرز رفتن جرات میکنم به فلانی درخاستم را بگویم. گاهی مصمم میشوم به انجام دادن یا ندادن کاری. گاهی با کسی در خطوط دفترم قهر میکنم و مطمئن میشوم که بهدرد هم نمیخوریم. گاهی میبینم چقدر فلانی خوب است و چه صفاتی برایش در خط به خط دفترم مینویسم. گاهی پشت هم فحشهای کاف دار میدهم. به یک اتفاق و معمولن به یک شخص. گاهی یک کلمه را چند بار تکرار میکنم. گاهی آنقدر تند در دفترم مینویسم که انگار خودکار در دست دیگریست و من تماشاچیام. چند باری این حالت به من دست داد. حالا عرفانیاش نکنم. این خبرها نیست. فقط چون در حال و هوای خودم بود کلمات با سرعت زیاد بیرون میپریدند. انگار دری باز شده بود و کلی اسیر تشنه و گرسنه به بیرون میریختند. آب و نانشان با ثبت شدنشان در دفترم بود. و من هول شده بودم برای هجومشان. وقتی دیدند از پسشان برنمیآیم فرماندهشان خودکار را از دستم گرفت. نام تکتک سربازان اسیرش را ثبت کرد. حالا دیگر اسیری برای امروز نمانده بود. همه روی خطوط دفتر به صف نشسته بودند و آب و غذا میخوردند. ساکت بودند. فقط صدای جویدن و ملچملوچ تعدادی از آنها بود که اذیتم کرد.
موبایلم زنگ خورد. باید میرفتم پیش خاهرزادههایم. دفترم را بستم و سربازان سُر خوردند روی خطوط و به خابی عمیق رفتند تا فردا صبح که دفترم را باز کنم.
https://t.me/Neveshtkhaneh
سرخ و سیاه
ساعت حوالی پنج صبح است. چراغ قرمز شده و خیابان خالی است. هر از گاهی ماشینی از کنارم عبور میکند و در درازای خیابان، نقطهای متحرک، سپس دود میشود. خیابان را شستهاند. پاک و تمیز شده. انگار نه انگار. اما این ساختمان من را میشناسد. نردهها دستهایم را میشناسند. خیابان از یاد نبرده. من از یاد نبردهام.
آسمان پالتی از رنگهاست.
صورتی، قرمز، آبی، نارنجی و طلایی. اما برای من همهشان سرخ و سیاهاند. سرخ به رنگ خون، سیاه به رنگ مرگ. ساعت حوالی پنج صبح بود. چراغ قرمز بود. با ماشین زدم به او. پیاده بود. خیابان را خون گرفته بود. پاهایم سست شد. دستم را به نرده گرفتم. دستش را به سمتم گرفت. کمک خواست. ترسیدم. آن لحظه ترسیدم. شاید اگر دستش را میگرفتم ترسم تمام میشد. شاید دیگر سیاهی نبود. ترسیدم. رهایش کردم. سرخی خون زندگی او را بلعید و سیاهی مرگش زندگی مرا.
روز مرور
-صبحم زود شروع شد. زودتر از اینکه ساعتم از خواب بیدار شود. همین سبب شد از انرژیام کاسته شود. اما بعد از ظهر وقتی کمی خوابیدم انرژی رفتهام را پس گرفتم.
-واژه هایی را انتخاب کردم برای آزاد نویسی و با سیستُم هزار کلمه را ثبت کردم.
-برای چالش جدید داستانک در داستانک نویس ماه دست به قلم شدم. داستانکم را نوشتم اما باید ویرایش شود.
-همراه لیلی عزیزم گپ زدیم. قندِ قندِ قند. نوشتههای یکدیگر را خواندیم. میان رنگها و میوهها پرسه زدیم. بسی خوش. بسی لذت.
-از شب هول خواندم. از هر انگشت این رمان یک هنر میبارد.
-پرسی زنی در اختلال روانیای دیگر. معادل فارسیاش بدریخت انگاری بدن است. فرد فکر میکند عیب و نقصی در ظاهر فیزیکیاش دارد و نسبت به این عیبها نگران است و مشغله ذهنی دارد. اما مسئله اینجاست که این عیبها آنقدر کوچک و جزئی هستند که علاوه بر اینکه به چشم دیگران نمیآیند دیگران آنها را بیاهمیت نیز میدانند. میتوان گفت از کاه کوه ساختن همچنین گاهی ممکن است فرد خیال کند که چنین نقصهایی دارد و درواقع اصلاً چنین چیزی وجود نداشته باشد. این یعنی اصلا کاهی نیست ولی فرد کوهی ساخته است. این افراد حالات چهره و سناریوهای مبهم و همچنین اطلاعات را با سوگیری به منفی تحلیل و پردازش میکنند. برای مثال وقتی کسی میخندد فرد به این فکر کند که حتما به من و به نقص من میخندد. ( البته بگویم که این ها که گفتم فقط بخشی از شناسایی این اختلال است و تمام ماجرا نیست و به عوامل زیادی بستگی دارد. و صرفا یک ویژگی نشان دهندهی یک اختلال خاص نیست.)
۱۴۰۵/۶/۱۱
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
_صبحگاه بازور خودم از خواب خیزیدم، واقعن سخت بود پس از کلی لولیدن بپاخواستم.
نمره امروز ۷ از ۱۰
_ طبق روتین روزانه صفحات روزانه را نوشتم در برگه آچار.
_ هرچند شرکت بخش خصوصی است اما برای جدی نشان دادن و حفظ شأن مزخرف شغل مجبورم با فرم اداری حاضر شوم.
_ برنامه چهارشنبه از قبل معین ۸ صبح جلسه کاری شرکت البته همراه صبحانه و مخلفات درضمن روحش شاد همان شرکتی که یکی از شرکا منزل دنیایش را با آخرت به ضرب دکتر اجل تغییر داد. در ضمن از بابت نپرداختن دونگی هزینه گل جهت حضور در مراسم سوم هنوز عذاب وجدان ندارم.
قبلاً نوشتم در گزارش ۱۰۶ تشریحش کردم چون استاد منتشر نکردن مستندش
https://t.me/+4ODYZ41Mhw03MGE0
_ وارد بخش حقوقی شدم، پس از انجام کارهای مربوطه سارا منشی شرکت گفت می خوام گوشی بخرم وقت داری امروز بریم بخریم گفتم از دیجی بخر گفت یه بار خریدم فست شارژ ولی اسلوشارژ از کار در اومد گفتم مدلش را انتخاب کردی گفت نه بنا شد مدلش را انتخاب کند فردا بیاد دنبالم بریم بخریم.
_ دیر رسیدم خونه ازبس خسته بودم، خوابیدم.
_ ادامه کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟ را خواندم.
_ وبینار نویسنده ساز را نثار گوشهایم کردم.
_ اسامی نیک نویس ها را خواند و برای هرکس به به می کرد اسمشون را می نوشتم این دفعه بادقت و عمیق مطالب را بخوانم تا کامنت بزارم.
_استاد عزیز و ارزشمند گفتند: « یک عالمه نوشته با سبک های مختلف و تنوع بسیار وسیع خوب، همچنین پیوستگی همت بچه ها، هرکس حرف خودش را بزنه و گزارش نیک تمرین روایت گری و ابراز گری خود است.»
برنامه ام اینه جمعه ها حداکثر سه کامنت بزارم برای دیگر نیک نویسان عزیز هم راستا، جهت آنچه خوانده ام یاد گرفته ام یا مرا به خاطرات قبل تر برده اند. هرچند جمعه قبل هم برای دیانا عباسی و محمد کامنت گذاشته بودم.(حسن نوشتن هویت واقعی را حالا بیشتر درک می کنم تساوی بین اناس و ذکور برقرار گردد.) مستندش
https://t.me/+4ODYZ41Mhw03MGE0
_ شایسته بود پایین هرصفحه مهر بزنم و پشت صفحات را هم شماره گزاری کنم تا پرونده گزارش نیک ۱۱۳ از نظر شکلی کامل گردد.
امروز مرخصی گرفتم. باید مادر را میبردم بیمارستان برای آزمایشهای پیش از آنژیو. بعد از آن رفتیم آپارتمان را تحویل بگیریم که نشد. برگشتم خانه و با عجله کارهای برقی را انجام دادم که مهیا شوم برای بیبرقی. در بیبرقی یک ساعت ورزش کردم و نیم ساعت نوشتم که نمیدانم چند کلمه شد. بعدازظهر دوباره رفتیم برای تحویل آپارتمان. نشد. نگهبان جوان یک دست ندارد. دست ناقصش را با ساقدست سیاهی میپوشاند که باعث شد یاد دزدان دریایی بیفتم. دیرم شده بود، دیگر نمیتوانستم منتظر آمدن مهندسشان بمانم. نماندم. شب زودتر از معمول به خانه برگشتم که مادر کمتر تنها بماند. بعد از شام، لیوان موهیتو به دست، خزیدم روی کاناپه که به یاد گزارش نیک افتادم و با خودم گفتم این چه غلطی بود من کردم؟
۱۱ شهریور
گزارش ۱۱۳
➖صفحات صبحگاهی مینویسم.
➖برای جلسهای که امشب با درمانگرم دارم، یه فهرستی مینویسم.
➖از عطار میخونم:
نفس رفت و جان نماند و دل بسوخت
ذرهای نه روی ماند و نه ریا
نفس ما هم رنگ جان شد گو بیا
نفس چون مس بود و جان چون کیمیا
➖از اونجا که تو دوره خلاق پیشرفته لیستی از واژههای مورد علاقهامون رو نوشتیم، با خودم قرار میذارم هر روز درباره یکیشون جستجویی در واژهدان داشته باشم. میرم سراغ واژه «خلاقیت»
آفرینشگری، ابتکار، نوآوری، ابداع، سازندگی، نوآفرینی.نوشتن رو هم روزهای دیگه در مورد این واژهها اضافه خواهم کرد.😍
➖درگیر میشم در جلسات مشاوره فردی.
پسر جوونی که میپرسه: چرا ما نمیتونیم جلوی حادثههای زندگی رو بگیریم؟ خدا عمدا ما رو با این ناتوانی خلق کرده؟
اینکه جواب این پرسش چیه یا چطوره چندان مهم نیست. اینکه چرا ذهن میره سراغ چنین سوالی بیشتر مهمه. در واقع کدوم ویژگی ذهن باعث میشه مسیر فکری ما بره سمت چنین سوالاتی، جالبه.
➖یادآوری مهم امروز به خودم: بیشتر به دیگران گوش بده.
➖میخونم در حال و هوای جوانی رو:
«تمام روز در اشتیاق هماغوشی بودیم.»
«اما مثل همه کتابهای این مؤمنین در نوشتن آن فقط سواد دخالت دارد، نه شعور.»
➖یه ویدئو چند دقیقهای هم از شاهرخ مسکوب تو آپارات میبینم.
➖روزای کاری نمیتونم وبینارها رو باشم. میرم سراغ فایل جلسه. نکته آموزنده امروز برای من:
دوست فقط اون کسی نیست که به ما بازخوردهای مثبت بده و از ما تعریف کنه. گاهی دوست خوب و واقعی باید سیلی واقعیت رو به ما بزنه.
ممنون از استاد شاهین، تو هر جمله یک نکته مفید و الهامبخش دارن.
ممنون از ساجده عزیز برای بحث واژهها و شعر.👏🏻👏🏻
گزارش نیک سیزدهم را می نویسم.
امروز چه کار کردم برای زیباتر کردن زندگی؟
خب در زندگی هر کاری بکنی به نظر زیباست. البته نه هر کاری. کار نیک باید کرد.
کاری که مزه ی تجربه اش زیر دهانت حس شود و آن را به خاطر بیاوری.
امروز که از خواب بلند شدم از خداوند منان تشکر کردم که یک روز دیگر به من فرصت داد تا زنده باشم و در رَه زندگی بکوشم.
این خیلی شگفت است که تو فرصت زندگی کردن داشته باشی. این که خداوند متعال به تو اجازه دهد که باری دیگر زندگی کنی و اثری نیک از خود برجای بگذاری.
به هر حال بعد از انجام ورزش صبحگاهی و چک کردن پیام های گوشی همراهم، تصمیم گرفتم و مصمم شدم که امروز خانه را تمیز و مرتب کنم.
در ابتدا خواسته ام فقط جارو زدن بود، اما به خانه تکانی کوچکی منجر شد.
کنار کمد ها، کمدی سه کشو بود که پشتش پر از خرت و پرت بود. گفتم که آن جا را مرتب کنم تا فضا کمی بازتر شود.
البته مادر هم در این بازی من را همراهی کرد.
این که می گویم بازی منظور این است که تمیز کردن خانه برایم همانند یک بازی شیرین و سرگرم کننده است.
وقتی می خواهم خانه را تمیز کنم شوقی را تجربه می کنم که انگار روحم را تمیز می کنم.
بی تاثیر هم نیست فضای تمیز خانه روح تو را هم جلا می دهد و زنده می کند.
کمد سه کشو را جلو آوریم و تمام وسایل ها را از پشت آن بیرون کشیدیم. اتاق خواب شلوغ پلوغ شده بود.
دستمالی آوردم و دانه دانه کشوهایش را دستمال کشیدم. بنده خدا نجات یافته بود و از تمیزی برق می زد. یکی یکی کشوها را باز کردم و تمام وسایل های داخلش را بیرون آوردم و خاکشان را تکاندم و مرتب و منظم اسباب ها را چیدم.
در حین تمیزکاری، بغل دستم یک پلاستیک گذاشتم تا آشغال ها و چیزهای به درد نخور را به آن منتقل کنم.
چوب لباسی را که لباس ها رویش تلنبار شده بودند راست و ریست کردم.
چه قدر کفش پشتِ بیچاره ی کمد چپانده بودیم. کفش ها را برداشتم که داخل جاکفشی بچینم.
که این بهانه ای شد تا جاکفشی که خاک گرفته بود و سنگ ریزه های ته کفش ها هم پخش و پلا شده بودند تمیز و مرتب شود.
کفش ها نو بودند آن ها را داخل پلاستیک گذاشتم و در طبقه ی دوم همه را کنارهم چیدمان کردم.
بعد از مرتب کردن کمد و آن گوشه که نامرتب بود، جارو برقی را روشن کردم و تمام خانه را کشیدم.خانه مثل دسته ی گل شده بود.
حالم فوق العاده خوب بود از این که خانه تمیز و مرتب است.
ساعت تقریبا ۱۳:۰۰ شده بود و من از ساعت ۱۱ تا ۱۳ مشغول تمیزکاری و روح دادن به خانه بودم.
نهار که خوردیم سفره را جمع کردم و ظرف ها را هم شستم. کار را که کرد آن که تمام کرد.
گفتم که دیگر ظرف ها را بشورم تا کاری باقی نماند.
با خنده و شوخی به مادرم گفتم که امروز را در اختیار شما بودما و هنوز به کارام نرسیدم.
به سمت اتاق روانه شدم.
حالا نوبت خودم بود که کارهایم را انجام دهم.
اول از همه یک پادکست حدودا یک ساعته گوش دادم و بعد از آن سراغ خواندن کتاب جدید هرگز سازش نکنید رفتم.
کتابی است در مورداصول مذاکره.
فصل اولش را تمام کردم به نظرم قرار است به نکات جالب و ارزشمندی دست پیدا کنم. تا ساعت ۱۵:۳۰
مشغول خواندن آن بودم.
بعد بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم تا کمی آب بنوشم و میوه ای بخورم.
ساعت ۱۶:۵۳ دقیقه وارد وبینار نویسنده ساز شدم.
چه قدر این وبینار دوست داشتنی است. هر روز نکات ها و کتاب های تازه را معرفی می کند.
و بخش پرسش و پاسخ که خودش دنیایی از کتاب است.
ابتدای وبینار شاهین کلانتری از ما سوال پرسید.
سوال این بود که بهترین دوست چه ویژگی های دارد؟
هر کدام از بچه ها به ویژگی هایی که بهترین دوست باید داشته باشد اشاره کردند.
بعد رسیدیم به بحث خاطره که وقتی از ویژگی ها صحبت شد چه خاطره ای برایتان تداعی شد.
اما بهترین دوست از نظر من کیست و چه ویژگی دارد؟
بهترین دوست هر کس خودش است.
این به این معنی نیست که از آدم ها دور باشیم و در دنیای خودمان غرق شویم.
گاهی یک جمع پرشور با حضور افراد هم جنس می تواند تو را به زندگی امیدوارتر و کمک های زیادی به تو کند.
اما از نظر من بهترین دوست هرکس خودش است.
چون گاهی بهترین دوستت هم نمی تواند تو را آن طور درک کند که خودت می توانی.
گاهی باید به خودمان بیشتر عشق بورزیم و با خودمان دوست شویم که بتوانیم به عنوان بهترین دوست از خودمان یاد کنیم. البته بعد از دوستی با خدا من دوستی با خود را پیشنهاد می دهم. ولی قبلا شنیده بودم که اگر خود را بشناسی به خداشناسی هم می رسی.
سپس توصیف شعر را از خانم حق پرست داشتیم و از نیما یوشیج شنیدیم.
از واژه های پیر حرف شد.
بعد از وبینار هم تمرین خود دوستی را انجام دادم و روی باورهای درست کار کردم.
فیلم موردعلاقه ام را دیدم. خواستم گزارش نیک را در سایت بنویسم که دیدم استاد هنوز داخل سایت بارگزاری نکردند. هنوز رمان شب هول را نخوانده بودم. گفتم گزارش نیک را بنویسم بعد به سراغش بروم. اما قسمت چیز دیگری بود انگار باید رمان شب هول را بخوانم بعد گزارشم را بنویسم. کار خدا بود واقعا همین طور شد. رمان را خواندم و دیدم استاد لینک گزارش نیک را در تلگرام گذاشته است متوجه شدم که روی سایت هم بارگزاری شده. اما این را بگویم من دیگر منتظر لینک تلگرام نمی مانم و اتوماتیک وار وارد سایت می شوم و گزارش نیکم را تحویلش می دهم.
امروزم را نسبت به روزهای اخیر یک ساعت زودتر بیدار شدم و بسی شاد گشتم.
در برنامهی روزانه هرچه میخواستم نوشتم و به این نتیجه رسیدم که روزم را با زبان اسپانیایی که چند وقتی بود انگورش میکردم، بیاغازم.
ورزش و استخر را که تمام کردم، با نای نداشته به خانهی بی برق بازگشتم. به لطف دوری از گوشی، بالاخره توانستم یک صفحه از رمانم را بنویسم که هیچ نمیدانم چطور پیش ببرمش و فقط خود داستان را میدانم. گفتم حالا میرویم جلو ببینیم چه پیش میآید.
آمدم یک چرتی بزنم تا به وبینار برسم که دوستم زنگ زد. فقط به این دلیل که میخواست در راه خانه حوصلهاش سر نرود. بالاخره توانستم بعد از نیم ساعت آرامش، به وبینار برسم که دیدم استاد دارد دربارهی دوستان صمیمی صحبت میکند. دختره انگار آیندهی نزدیک را پیشگویی کرده بود!
فکر کردم چه خاطرهای از او بگویم که بهترین خصلتش باشد. به این نتیجه رسیدم هیچ بهترین خصلتی از او نیست که در خاطرهای بین من و او باشد! بلکه بین و او و یک نفر دیگر است. یک بار وقتی یکی از دوستان مشترکمان نزد او داشت از من خوب نمیگفت، او جوری از من دفاع کرد که خودم هرگز از خودم اینگونه دفاع نمیکردم.
به نظرم در کل یکی از بهترین خصلتهایی که دوستها میتوانند داشته باشند این است که در غیاب تو هم دوست تو باشند.
نمیدانم کِی بود؟ ولی یک وقتی در روز، داشتم فکر میکردم کانال الان خودم برای انتشار روزانههایم مناسب نیست و باعث خودسانسوریام میشود.(به دلیل حضور چندی از دوستان و آشنایان و اینها)
پس آمدم از نو یک کانال تاسیس کردم که کسی در آن محل گربه هم بهم نگذارد:
https://t.me/rezizone
روزم تغذیه اول صبحش را با صفحات صبحگاهی شروع کرد. یک ساعتی طول کشید. بعد هم نرمش. روز یواش یواش پا گذاشت توی ظهر و یک داستانک نوشت و منتشر کرد بعد هم داستان کوتاه تمرین کارگاه را نوشت. روز که به ساعت نگاه کرد سه و نیم بود. ناهارش را خورده و نخورده باید میرفت باشگاه. وقتی روزم از باشگاه برمیگشت دیگر روشن نبود. رنگ غروب گرفته بود. بعد از کلاس قصه قصه روز که دیگر شب شده بود؛ تنها نشسته بود و چای میخورد. حالا که مینویسم شبم دارد موسیقی گوش میکند . به عزیزانش زنگ میزند. شبم عاشق خواندن شعر و کتاب است و عاشق خواندن متنهایی که بچهها میگذارند توی کانالهاشان . شبم تا چند تا متن لایک نکند خوابش نمیبرد.
هانیه آصفی
https://haniyeasfi.ir
https://t.me/haniasefi
تا دو توی پایگاه.
خرید ماست با طعم ذرت و قارچ که مزهی بهشت میدهد.
خاندن رمان «سنگ صبور» از صادق چوبک. بلندخانیاش خیلی میچسبد.
نویسندهساز و پرسشوپاسخ و ساژِدهمهلا حقپرست و شعربازی.
خاندن کتاب «تقویم بیهدفی»، تام لاتس. طاقچه دارد ولی توی بینهایت نیست.
«بیهدفی روشِ جستارنویس است.»
یافتن فیلم «سریع، ارزان، بیمهار». دیدنش بماند برای فردا.
https://youtu.be/PMmDSJjFiEo?si=xiAldkwNqp8zOGba
پستنویسی.
روزگفتار.
فودژورنالینگ.
احتمالن خابیدن و بیهوشی.
https://t.me/Fereshteh_bargi
سال واژه: تداوم.
روز واژه: اندیشیدن.
– صبح به سفارش استاد روز سهشنبه کتاب سخت پوست رو از ساناز اسدی خوندم. (یک کتاب کم حجم 100 صفحهایی که فایل اون هم در اینترنت برای دانلود هست.) کتابی که حتما بعد از خوندنش شما رو به فکر وا میداره.
– بارون اومد و هوا عالی شد و من هم زدم بیرون.
پیادهروی و همزمان گوش دادن به پادکست بیگانه از آلبرکامو و باز هم فکر کردن به شخصیت اصلی که خود راویست.
همه اون ادمهایی که بیرون هستند و من رو محکوم به مرگ کردند، خودشون هم زمانی محکوم به مرگ خواهند بود.
– کتاب هیچکاک و آغاباجی رو که قبلا خونده بودم ورق زدم و قستهایی از کتاب رو به سفارش استاد کلانتری دوباره به سفارش استاد در کلاس قصه قصه خوندم. (این کتاب و کتاب یوزپلنگانی که با من دویدن از بیژن نجدی در سال 1373 جایزه قلم زرین را گرفتند. باید در اولین فرصت باید کتاب یوزپلنگانی…رو بخونم.)
و باز فکر کردن به داستانی که با علاقه راوی به سینما شکل میگیره.
جستجو کردن در اینترنت دربارهی مکگافین در کتاب هیچکاک و آغاباجی و فهمیدن اینکه در انتهای داستان مک گافین راوی لینگریدبرکمن (هنرپیشه زن در فیلمهای گازابلانگا و بدنام …)بود.
مکگافین یک مفهوم در سینماست.
سرنخ یا ابزاری که بدون اهمیت ذاتی به پیشبرد داستان کمک میکند.
– شرکت در وبینار استاد شاهین کلانتری.
ابتدا صحبت از به نمایش کشیدن خصوصیات بهترین دوستانمان.
کسی که در سختترین شرایط زندگی کنارم بوده و کمکم کرد از بحرانهای زندگیم که مرگ خواهر و پدرم بود، تا به امروز رد بشم. (حامی)
پرسش و پاسخ
و…
– شرکت در کلاس قصه قصه و معرفی کتاب این هفته …
از 1 تا 10 نمره 7 میدم.
تلگرام من https//t.me/delneveshtehayezohreh
جَنگی که جُنگشان است
باز اخبار دیوانهکننده و سرسامآورست. گیج میکند. من مبهوت میمانم از هرجومرج آدمناحسابیهای کشورم. از طالبان جنگ. از مرگپرستیِ شعارین. از ریا و دروغپریشی. تزویرپرورشی. از دولت آیهخوان. چرا این آیهها به کمرشان نمیزند؟ صبح با همین افکار میگذرد. چه سخت میگذرد تصور کشتهشدنها و آوار خانهها. چه تلخست. زبانم مزهی قی میگیرد. اخبار را پس میزنم. پس بزنم یا نزنم، چه فرقی میکند؟ واقعیت را بپوشانی یا نه. این درد از هستی ساقط، هیچ نمیشود. جنگپرستی را نمیفهمم. شعار را نمیفهمم. حسرت را نکوهیدهاند. اما من حسرت میخورم به جوامعی که دم از هیچ نمیزنند و انسانند. بهترند از حاکمان پرادعای مرگپرست. چاییام یخ. جرعهای مینوشم. تلخی دهانم تلختر میشود. پنداری طعم خون. تصور میکنم عروس حجلهی هرمزگان را. و آوار انفجار بزم دامادی. تلختر میشود مزهی صبحانهام. پس میزنم. انگار کم آوردهام.
باشگاه جادهی افکارم را صاف میکند. تلخی زبانم همچنان کامم را پر میکند. انگار طعم دنیاست که از دهانم نشد میشود و فرو میرود. بغضم را ورزش در نطفه میفشارد و من در دموبازدمی پر کشش میمانم.
به کنابها پناه میآورم و در آغوششان سطرها را مینوشم. شیرینیشان غالبست. کتاب ناتنی از مهدیخلجی را ورق میزنم. و هنوز سنگ صبور با منست. شخصیتها را صادق چوبک با تامل جاساز کرده است و بیهوده و هیچ بیراهه نرفته است. داستان و مسیر همراهند و منفک نمیشوند.
طبق معمول زمان میدود و از پا نمیافتد و من اما به جای او از نا میروم. نمیفهمم چگونه ساعت وبینار میرسد. امروزها معذورم از شرکت در وبینار. چهارشنبهها تلاقی دو وبینارست و من آهسته از کنار کوچهی نویسندهساز رد میشوم.
سر میزنم به تکالیف سمپوزیوم. یادآوری فیلمهای لیستشده و داستانکوتاه هفتم که فردا هوایش میکنم.
https://t.me/manesehchtgrh
امروز فکر کردم امروز کیم؟
امروز تودهی دلتنگی ام. صریح و بیبیان.دلتنگیهای قدیمی که نمیدانی از کدام روزنهی پوست سر باز کردند.
آزادنویسی.
یکسری صحبت صادقانه.(آدمها در شرایطی که تو اشتباهت را قبول میکنی، منعطف میشوند.) مهم نیست در چه بابی، به پذیرش اشتباه از طرف خاطی لذت میبرند.
یک داستان کوتاه چخوف.
تمام امروز: موسیقی.
دیشب زود رفتم رختخواب ولی دلدرد گرفتم و خوابم نبرد تا ۱:۳۰. صبح هم دیر بیدار شدم. یکی دو تا کار را انجام دادم و رفتم.
خرید کرده بودم برای آزمایشگاه، تحویل گرفتم و رفتم.
ناهار خوردیم، برگشتم، کار را ادامه دادم تا عصر. برگشتم خانه و از این که خوابم میآمد تعجب کرده بودم.
خیلی نرسیدم عصر درس بخوانم و باز هم تعجب کردم که با این که وقتی هدر ندادم چه شد که نرسیدم.
دوستم پیام داد که فردا میروی کنگره؟ هر سال رفتهام، دوست داشتم بروم، ولی حال نداشتم، ولی گفتم نروم بعداً میگویم کاش میرفتم. گفتم میآیم. بچههای دیگر هم میآیند. فردا میرویم کنگره.
به همهی کارهایی که میخواستم نرسیدم، ولی خب همین عادت داشتم بخشی از روز را حفظ کرد. در همین شلوغی هم باز به چند تا از کارهایم رسیدم و همین خوب است.
https://t.me/f_mahmudpur
صبح رفتم بانک. بعد از اینکه دو ساعت الکی وقتم تلف شد، دستگاه لعنتی شمارهام را نخواند و رفت سراغ شمارۀ بعدی. نفر بعدی هم که خیلی دیرتر از من آمده بود مثل مار بهیکباره هجوم برد سمت باجه. از همان اول که به بانک آمده بود روی مغزم معلقبازی میکرد. چهار فرم را برداشت و همهشان را خطخطی کرد و انداخت دور. مدام از اینوآن سوال میپرسید. سوالهای احمقانه. آدم بیسوادی نبود، فقط مغزش را آکبند نگه داشته بود. دستگاه شمارهخوان هم که انگار میخواست یک حالی به احمقها بدهد. وقتی دیدم در حقم اجحاف شده، به کارمند پشت باجه اعتراض کردم. گفت که نمیداند و باید دوباره نوبت بگیرم. گفتم همین دو ساعتی که اینجا بودم چندین نفر آمدند و بدون نوبت کارشان را انجام دادید، حالا شمارۀ مرا نمیخوانید و بعد میگویید دوباره نوبت بگیرم؟ حرف کارمند همان بود که گفته بود. اصلا برایش اهمیت نداشت که وقتم تلف شده. مشغول خوشوبش با نفر بعدی شد. دوباره نوبت گرفتم. عصبانی شدم. اگر کارم واجب نبود از بانک بیرون میآمدم و دیگر پایم را آنجا نمیگذاشتم. در دلم به زمینوزمان فحش دادم. کمی هم بلند بلند از مملکتی نالیدم که اینگونه حقوحقوق دیگران را پایمال میکنند. آخرش به تمام سوالات نظرسنجی کارمند بانک، نمرۀ ۱ دادم. میدانم حقش این نبود که در همۀ جنبهها این نمره را بگیرد، اما من هم حقم نبود که شاهد چنین اتفاقاتی باشم.
امروزم تموم شد، اما یک فرقی داشت با روزهای قبلی. آن هم این بود که یک هفته از کارآموزی گذشت. زود گذشت، خوب گذشت، بین ماشینها گذشت. کلی چیزای جدید یاد گرفتم. حس میکنم وقتی دارم کارهای ماشینی را انجام میدهم، دارم به آدمی صبورتر، با حوصلهتر، به خصوص با دقت بیشتر تبدیل میشوم. این برای من که همیشه دنبال این بودم که کاری را سریع انجام بدهم و زود از آن نتیجهای بگیرم، اگر نتیجهی دلخواهم را نمیگرفتم ناامید و سرخورده میشدم، یک پیشرفت خوب است.
تمرینجا هم بودم و تمرینهای بچهها خستگی را از تنم بیرون میکند. به خصوص امروز که استاد گفت فاصله بین آن چیزی که در ذهن دارم با آن چیزی که روی کاغذ مینویسم کم میشود. میان این شلوغیها، خبر خوبی برای من بود. به سراغ کتابی که تازه شروع به خاندنش کردم، رفتم. مثل هر شب گزارش نیک مینویسم، چون اگر شبی ننویسم، انگار چیزی گم کردهام.
https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk
بررسی مجوزها و نهایی کردن دعوتنامه کارگروه، در حالی که ساعت 10.5 دوباره برق رفت. حالا که برق آمده. نامه را دادم برای ارسال. منشی میگوید، فکس دادسرا نمیرود. شماره را مجدد چک کردیم، درست بود. سامانه دولت هم در دسترس نیست. حالا برق حوزه قضائی قطع شده است. این هم روزگار ما. اشتراک تایمی که ما ادارات برق داریم و میتوانیم با هم ارتباط بگیریم، کجاست؟
بیدار بودن دیشب تا ساعت 1.5، باعث خابآلودگیم در طول روز بود. استاد چگونه این همه کلاس را تا پاسی از شب مدیریت میکنند.
در وبینار امروز از دوستی صحبت شد و بهترین دوست. من دوستی دارم از کلاس اول راهنمایی. از مدرسه که تعطیل میشدیم، باهم پیاده میرفتیم تا خانهشان. پدر و مادرش سرکار بودند. با هم ناهار میخوردیم. بعد میرفتم خانهی خودم. برایم نامههای عاشقانهی پرسوز مینوشت. روز تولدم با فرستادن کارتپستال موزیکال در خانه من را سوپرایز کرد. در دبیرستان همیشه زنگهای تفریح با هم بودیم، با وجود اینکه ریاضی میخاند و من رشتهی تجربی. بعد از دبیرستان هم، من میکروبیولوژی قبول شدم و دوستم اقتصاد. هر هفته به من زنگ میزند. منتظر نمیشد که من تماس بگیرم. هرچند اقتصاد میخاند، در دوستی حساب و کتاب نمیکرد. من معمولن کمتر زنگ میزدم. و برای حفظ رابطه کمتر تلاش میکردم. و خیلی جاها در حقش کملطفی کردم و هنوز عذابوجدان دارم. در حالی که اصلن به دل نگرفت و گذاشت رابطه ادامه پیدا کند و کلن فراموش کرد. هنوز هم با من کاملن صادق است. هیچ چیزی برای پنهانکاری از من ندارد. درد و دلهای من را میشنود. خیلی از دوستیها بودند که با قهر و آشتی و فاصله گرفتن از بین رفت. خیلی از دوستیها با حسادت و کینه از بین برد. ولی بعضی دوستیها، با فاصله گرفتن و اشتباه کردن از بین نمیروند و هر زمان میتوانی، دوباره از سرشان بگیری.
در وبینار خانم حقپرست و هادی را هم دیدم. و خیلی خوشحال شدم.
اندک ورزش روزانه را انجام دادم. خوشحالم که مامانم ازم تمرینات ورزشی خاست. و گفت امروز تمرینی که بهش داده بودم، انجام داده.
یازدهم شهریور
روزم را با ده دقیقه نوشتن آغاز کردم. همین که از خواب بیدار شدم، نیم خیز شده و دفتر و خودکارم را برداشتم. بدون وقفه ده دقیقه نوشتم و نوشتم. امیدوار بودم مادرم وارد اتاق نشود. چون قطعا تصور میکرد دخترش دیوانه شده که چشمانش را باز نکرده روی دفترش چنبره زده.
این موقع از سال هوا بوی پاییز میدهد. زمانی که دانشآموز بودم از این بو بدم میآمد؛ از آن موقع زمان زیادی میگذرد. اکنون، هرروز این بوی صبحگاهی را برای چند ثانیه با چشمان بسته نفس میکشم.
محل کار مانند همیشه بود، من در محل کار مثل همیشه بودم، آدمهای آنجا شبیه همیشه بودند.
سی صفحهی دیگر از کتاب«تا میتوانی بنویس» را خواندم.
از اینکه سرعت مطالعهام پایین آمده ناراحتم، اما با خود میگویم کم خواندن بهتر از نخواندن است.
مدتی است سعی دارم آدمها را، اشیا را، لحظهها را سوژهای برای نوشتن ببینم و راستش را بگویم به شدت جالب است. نگاه کردن و فکر کردن به اینکه این تصویر چگونه میتواند به واژه تبدیل شود جهان واقعی را تحمل پذیرتر و جهان ذهنیام را وسعت میبخشد.
کم پیش میآید همان لحظه که به ایستگاه اتوبوس میرسم، اتوبوس نیز از راه برسد؛ امروز یکی از همان کمها اتفاق افتاد.
از پل هوایی رسیدن اتوبوس را دیدم؛ بعد با سرعتی باور نکردنی خود را به آن رساندم. عجیبتر آن که جای خالی برای نشستن هم پیدا کردم. صندلی خالی در برگشت، اشغال بودن صندلی مورد علاقهام در مسیر رفت را جبران کرد.
یک
«یک پراکنده»
.
خسته بودم. بدنم و بالاتر از اون مغزم، بخاطر آدمای مغزخور، آشفته بود. روحم هم خسته شد.
شعرم نیومد. فکر نکنم یه مدت بخوام بگم.
خودمو به کناری زدم و توی خاکی خلوت خودم پارک کردم.
از صبح خروسخون تا غروب شغالخون، رفت و آمد، تماس، مزاحمت دمبهدم، پاره کردن ارتباط من با خودم.
نزول اجلال عمه پیر غرغرو، بدترش هم کرده. واقعا به درجه فرسودگی ذهنی رسیدم.
دیگه کاغد صاف بدون لک و خط نیستم. یه کاغذ مچاله شدهم که تلاشم اینه دستاندازامو با کمترین پرش و تنش رد کنم.
انقد خوابام کوتاهه که پنجونیم فکر و خیال بیدارم کرد. بد هم نشد. اینجوری کارگرا که اومدن، بابت صدای در حیاط توی آرامشم گند نخورد.
بازم بد نشد چون میتونست گند دوچندان باشه وقتی دایی و زندایی خروسبیمحل هم ساعت شیش سرزده اومدن.
با صورت نشسته در رو براشون باز کردم و نیم ساعت بعد با چایی اومدم پیششون وقتی مادرم هم کنارشون نشسته بود.
به حرفای تکراری گذشت. ولی یه جا به زندایی گفتم من اگه قرار باشه بمیرم بابت تومور مغزیه. شوخی نیس این همه با آدمی زندگی کردن که شبانه روز پیدا و پنهان فقط حرصت میده و استرس.
نوشتنم نمیاد. نگرانش نیستم میدونم با دستپُر برمیگرده. فقط باید چندتا کتاب بخونم.
💠💠💠💠💠
دو
«پرچم قرمز»
.
یکی از کارگرای خانوم بعد از کار رفته بودم حموم.
کارش که تموم شده بود جارو رو برداشته بود که حموم رو تمیز کنه و از زیرش افعی دراومده بود.
بچه بود و کوچیکتر از اونی که چند هفته پیش گرفته بودم. شانس آورد نیشش نزد. این اگه بزنه یا میکشه یا اسیر میکنه.
حیف وقتی فهمیدم که شوهرش کشته بودتش. جنازه نیمه جونشو گرفتم دستم و وول میخورد. گفتم کاش بهم میگفتی که بگیرمش ببرم ولش کنم. طبق معمول سرزنش زندهگیری و تشویق زندهکشی شروع شد.
چندتا عکس گرفتم و بعد هم چالش کردم.
به شوخی از یارو پرسیدم فاتحه هم بخونم؟ خندید.
گفتم خب مسلمونه دیگه. گفت نه نفس علی به این نخورده برا همین جرات ندارم بهش دست بزنم.
گفتم خب تو کشور مسلمون بوده پس مسلمون حساب میشه دیگه.
فاتحه میخواد.
با خنده و جدی گفت نه این دَم علی بهش نخورده نباید بهش دست بزنی.
این بار چندمه بخاطر نبستن در حموم و توالت بخاطر بابام، اینا چپیدن اون تو.
بهش هم که میگی عین خیالش نیس. پیری اینجوریه؟
پس امیدوارم پیر نشم. اگه شدم هم زارت و زورتم اینجوری در نره و خرفت نشم.
💠💠💠💠💠
سه
.
امروز مامور بیخیال و بدقول مخابرات اومد. فردا اگه طبق قرار بازم بیاد و سیم رو از جعبه مخابرات جلوی در خونهٔ همسایه ببندیم و بکشیم تا خونه خودمون، بالاخره یه غلط اساسی شده که بشه.
شنبه هم برم دنبال وصل اینترنت.
خواهرم دیروز زنگ زد و پیشنهاد داد چند ماهی برم تهران پیشش. یهویی بیخبر. غافلگیرم کرد.
گفتم میام چند روزی بهت سر بزنم ولی اینکه بمونم رو نمیدونم.
شاید این یه نشونه برای شروع تازه و قدم بعدی باشه.
خواهیم دید چه خواهد شد.
به این فکر میکنم اون مدتی که اینجا نباشم، چند بار قراره کسی نفله بشه؟
خدا به خیر بگذرونه.
به باد رفت روزت
بیدار شدی. گالریات را زیرورو کردی. چند تا فیلم پاک کردی. خلوت شد. یککم.
با خاله و مامانبزرگ تلفنی حرف زدی.
حوصلهی هیچکاری را نداشتی. دراز کشیدی و آهنگ گوش کردی.
هوا تاریک شد. کاسهی چهکنم چهکنم دست گرفتی. چون یادداشت کانالت را ننوشتی. کاری هم نکردی که برود تو فهرست گزارش نیک.
ویرایش داستان هم که هیچ.
استرس گرفتی. سریع نشستی پای نوشتن. کانال نباید خالی بماند. داستان را هم باید تا فردا بفرستی. بجنب.
انگار غروب که میشود، تازه موتور مغزت راه میفتد.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
گزارش نیک: (1405.6.11)
گزارش نیک امروز را از ساعت 00:26 دقیقه میخوام شروع کنم. در جلسهی بازخورد شعرماهی بودیم که نمیدانم کی خوابم برده بود و زمان بازخورد شعرکهای من، من خواب هفت ستاره را میدیدم. اما بعد از عذرخواهی در وبینار نویسندهساز امروز بابت خواب بدموقعام در جلسهی بازخورد، متوجه شدم استاد از شعرهایم خوشش آمده بود و آن تعریف و تشویقهایش را به صورت زنده از دست داده بودم.
امروزم با نوشتن از تن و جمعوجور کردن داستان کوتاهم گذشت. اما نمیدانم اینبار چرا داستانم اینقدر کند پیش میرود و کش میآید. تعلیق زیاد دارد یا گره را نمیدانم اما همین کش آمدن داستان را خیلی دوست دارم.
چند روزی است که کتاب «دزد پادگان» را شروع به خواندن کردم. داستان راجع به سه سرباز جوان آمریکایی است که در جنگ ویتنام در پادگانی با همدیگر دوست میشوند و با گذر زمان شباهتهای زیادی میان خودشان پیدا میکنند. آنها میخواهند چیزهای تازهای را تجربه کنند، هر قدر هم که این چیزها خطرناک باشد؛ اما مشکل جایی آغاز میشود که دزدیهایی در پادگان اتفاق میافتد و آنها بیاختیار به یکدیگر سوءظن پیدا میکنند. داستانی که با گرههایش در هر اتفاق، در هر دزدی، ما را با چالشی جدید روبهرو میکند تا به دنبال حل معما باشیم.
این روزها زیاد غرق در شعرم و شاعرانگیام گل کرده و تندتند شعر میگویم و در کانالم منتشر میکنم.
*(کانال تلگرامم: https://t.me/nedafen1404)
ورزش و حمام را فراموش کردم در لیست کارهای نیک امروزم یاد کنم. اما دربارهی انتشار چالش نوشتن در کانالم امروز مطلبی به جز شعرکم منتشر نکردم. اما شاید امشب قبل از خواب آزادنویسی کنم و آن را در کانالم منتشر کنم. بعد از کارهای روتین شبانه و نوشتن گزارش نیکی که هماکنون در دست من است، خواب نعمتی است که خودم را لایق آن در شبها میدانم و نثارم میکنم.
گزارش نیک”1405/6/11″ شهریور. روز چهارشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”بیلنگر” از بهمن شعلهور خاندم.
نویسندهساز شرکت کردم.
قصهقصه را شرکت کردم.
امروز فیلترشکن اقدام کردم درست کردم. چون فیلترشکنی که در گوشی قبلی بود که آقا دزده گوشی را برد. فیلترشکن دوستم نصب کرده بود رو گوشی و در گوشی جدید موقع خرید اسم فیلترشکن گفتم که مغازهداره نصب کند، اما کار نمیکرد.
یک فیلتر رایگان نصب کرده بودم. تا دیروز که جاتمرینی شعر را باز نکرد تا تمرین بذارم. امروز زنگ زدم به دوستم گفتم.
گفت باید به خود آقایی که دفعه اول ازش خریده پیام بدهم. گفتم میزند کاربر پنهان شده. من نمیتوانم، بهش بگو خودش به من پیام دهد.
پیام داد و موضوع را برایش نوشتم. دوباره یکسری کار گفت که برای فعال کردن.
اما من که از تکنولوژی به دورم برام خیلی سخته.
دوباره زنگ زدم به دوستم تا این مراحل بگوید تا چیکار کنم. بلاخره درست شد.
گربهها صبح که میشود آجی از خرید نان میآید، جیغجیغ میکنند. سفید-قهوهای از عمق دلش جیغ میزند.
آجی اول صبحانه آنها را میدهد.
وقتی سفید-قهوهای جیغ میزند آجی میگوید ها. هی او میگوید آجی میگوید ها. خب حرفت بگو. تا آشپزخانه کنار آجی میرود.
خاکستری که تا آجی در یخچال باز میکند میرود دم یخچال داخل یخچال نگاه میکند.
آجی میگوید چی میخاهی. برو کنار من میآرم.
https://t.me/speechoff
بد بهانهی پدرش را میگیرد که تو اتاق خودش نمیخوابد. عاشق قصههای مدرسهی پرماجراست. میگوید خودش ایجی است و من آندرآ. همان ب بسمالله قصه خوابش میبرد از خستگی. صبح هم با همان خستگی بیدار میشویم. چروکترین لباسش را از بازار مکاره ته کمدش بیرون میکشد. کمی هم لج دارد که گفتم لباس مرتب بپوش. دست آخر با لباس مرتب میآید و تمام روز کلافه است از شلوارک شیک و پیک ناراحتش. صبحانه را با هم انتخاب میکنیم. عاشق ساندویچ موز و نوتلاست. صبحانه زود میرسد. تمام قسمتهای آلوین و فیلمهای FC را مرور میکند. کمی هم با هم تو باغچهها دنبال بچه گربههای نارنجی میگردیدم کوکو سیبزمینیهای متحرک. پسرکم دارد بزرگ میشود. یادم مانده که دیروز داشت گرما زده میشد چون کولر ماشین خراب است و راه طولانی. هندوانه خرد شده را از فریزر برمیدارد. با ولع میخورد و میگوید از بستی یخی هم خوشمزهتر شده. «مامان جون بستنیش خوشمزهتره».
نیمههای جلسه گازخورد را میشنوم. مصرع دوم بیت ناکوک است. استاد جان هنوز لج داشت از شوخی من. چه شعرهای نابی. چقدر استعداد.
حوصله ندارم بنزین بزنم. صفهای بنزین هر روز طولانیتر میشود. شاید فردا صبح زود بروم.
خستهتر از آنم که جلسهی کوچینگ را هدایت کنم. پس خودم مراجع میشوم.
پندار میرود با دوستانش سرگرم بشود.
با داستانم سروکله میزنم. اجزاش را بهم میریزم. از این داستان چشمم آب نمیخورد.
پنجره باز است باد ما را میبرد و قندیل میبندیم، بسته هم باشد از گرما هلاکیم.
حوصله فیلم دیدن نبود، حوصله کتاب خواندن هست اما کلافهم.
سالواژه/فصلواژه: خورشید
مینویسم چون میخوانید. احتمالا الان میگویید: مگر فقط برای خوانده شدن باید نوشت؟ چون علاقه داری بنویس نه صرفا جهت خوانده شدن.
نه دوستان. از نظر من برای خوانده شدن باید نوشت. من مینویسم چون یکی هست که بخواند. حتی اگر آن یکی خودم باشم.
تابستان پارسال بود. حوالی تیر ماه. عصر بود و زیر باد پنکه روی تختم دراز به دراز با دوستم چَت میکردم. تا اینکه دوستم یک نظریه راجع به کهکشان و نجوم گفت که الان دقیق خاطرم نیست.
منتها همان شد جرقهی یک ایده. برزخ. آن روز به تمام برزخهای زندگی فکر کردم. به زندگی جنینی: فاصلهی آفرینش تا زیستن. و زندگی پس از مرگ: فاصلهی مردن تا هر آنچه بعدش میآید.
قلم را برداشتم و نوشتم. حس کردم و نوشتم. یخ زدم و نوشتم. با روحم مینوشتم. این را بعدها فهمیدم. یکی دوساعتی را فقط قلم زدم. تا اینکه دوستم زنگ زد و پیشنهاد داد چند ساعتی هوایی تازه کنیم و وقت بگذرانیم. تا حوالی شب بیرون بودیم. خوش گذشت.
وقتی برگشتم بلافاصله رفتم سراغ برزخم. اثرم را برداشتم و چند باری بازنویسی کردم و برای همان دوستم فرستادم. میخواستم نظرش را بدانم. به هر حال نوشته بودم که یکی بخواند.
دوستم خواند و خواند و …
«یکم مبهم بود من دقیقا نفهمیدم چی شد.»
خندیدم. برای آن یکی دوستم فرستادم.
او هم خواند و خواند و…
«مائده اینجا که اینو نوشتی منظورت چی بود؟»
دوباره خندیدم. راست میگفتند. واقعا هم مبهم بود. برای خواننده مبهم بود و نامفهوم.
شما من را زیاد نمیشناسید. دختری هستم نازکنارنجی و حساس. گریه برایم نوعی راه برقراری تعادلِ احساس است. خستهام، گریه میکنم. خوشحالم، گریه میکنم. خشمگینم، گریه میکنم. گریه کنترل تعادل روحیِ من است.
آن روز خندیدم، بعد توی تختم خزیدم و طبق معمول گریه کردم. با خودم فکر میکردم که مائده باز هم کسی نفهمید. باز هم… چرا انقدر نفهمیدنیایم؟
دوستان، موضوع فقط برزخ نامفهومم نبود. موضوع من بودم که نفهمیدنی بودم.
درونم جنگی به پا شد. مائده در برابر مائده. یکی میزد و دیگری میخورد. خسته تر از آن بود ک دفاع کند. نشسته بود و کتک میخورد و مثل دیوانهها میخندید.
آن شب، برزخ، واقعی شد. بیرون از تنم نشستم و خونسرد و معلق، جنگ درون را تماشا کردم. نتیجه شد کمی بیمارستان و آرامبخش و توصیهی دکتر دربارهی کاهش اضطراب.
اینکه بعدها چه شد که مائدهها سکوت کردند و سرجاشان نشستند بماند. اما حالا که حدود یکسال از آن روز میگذرد روی تختم نشستهام و گزارشنیک مینویسم و گزارشم را با فصلواژهی خورشید شروع میکنم.
و مینویسم چون میخوانید.
و میفهمید.
و میبینید.
این را همین امروز فهمیدم. همین امروزی که دوست نویسندهی عزیزم، مائدهی رود خطابم کرد. رودِ روان. و نمیدانم از کجا فهمید که روانهی ناکجام…
او فهمید.
و خواند.
و من مینویسم چون میخوانید:
https://t.me/ravaanehh
جملههای ناگهانی دربارهی امروز:
• دقیقا یهماه دیگه تولدمه. میخوام همه یادشون باشه! و خب هرکی یادش نباشه بهقول استاد، بلاک.
• sailor song رو منتشر کردم.
• ریاضی و زبان خوندم. ترکیب جالبی بود.
• جمعه بروم استخر یا پنجشنبه؟
• الهام، دوست جدیدم بیشازحد کامل است. یعنی، در کاملترین حالت انسانی قرار دارد!
• صدسالتنهایی را ادامه میدهم!
• برای بار نمیدانم چندم هریپاتر دیدم. کاش استاد وبینار دیگری را هم به هریپاتر اختصاص دهد و من دربارهی مکملهای هریپاتر بتوانم بگویم.
کتابها، مستندها، یادداشتها، و جزئیات.
• بعد از گزارش نیک، ستونی از کتاب میچینم و میخوانم.
اما فعلا، شبخوش.
https://t.me/hermionediana
– استاد همیشه تاکید میکنند روی اینکه اسم آدم پای حرفهایش باشد، مگر میشود بچه بزایی بعد آن را گردن نگیری؟ البته هستند کسانی که بچههای زاییدهشان را گردن نمیگیرند، اما مگر قشنگ است؟ بچه چه گناهی کرده؟ شخصن یک بار بچهای زاییدم، طوری گریبانم را گرفت که آرزو میکردم کاش هیچوقت آن را نزاییده بودم، اما باز هم حاضر نشدم گردن نگیرم. با اینکه بهای واقعن سنگینی بابتش پرداختم اما باز هم مسئولیتش را پذیرفتم. حالا باتجربهتر و آگاهترم، اما هنوز هم ترجیح میدهم اسم خودم پای زاییدههایم باشد. شاید یک روز از این تجربه بگویم، چون به نوشتن مربوط است.
– گوشی خواهرم گم شده بود، خدا را شکر که دست آدم خوبی افتاد و گوشی به صاحبش برگشت. امروز هماهنگ کردم و رفتم گوشی را گرفتم. با اینکه این قبیل کارها، کارهای پیشپاافتادهای هستند اما همینها هم به آدم استرس وارد میکنند و انرژی را میبلعند. اگر به اتفاقات روز توجه کنیم میبینیم مسائل استرسزای زندگی عمومن زادهی روابط ما با سایر آدمها هستند. بیشترین استرس را از روابطمان دریافت میکنیم. اگر مشکلات سلامتی را کنار بگذاریم شاید بتوان گفت باقی مربوط میشوند به روابط که البته عدم سلامتی هم خیلی اوقات از همینجا نشأت میگیرد. استرس بخش زیادی از انرژی بدن را صرف خود میکند، نشخوارهای فکری، نگرانیها، سرزنشها، ترسها همگی از منبع محدود انرژی ما میخورند، همین سبب میشود که خیلی اوقات با وجود وقت کافی توان کافی برای کارهای مهم را نداشته باشیم. انگار که کسی مدتها از سرمایهاش بخورد، قطعن ورشکست خواهد شد.
– خداوند همواره مشغول کار است، من این را میبینم. حتی وقتی که ما اصلن توی باغ نیستیم او دست از کار نمیکشد. یک روز چشم باز میکنیم و میبینیم که اتفاقات ریز و درشت زنجیروار به هم وصل میشوند و نتیجهای را رقم میزنند که شبیه معجزه است. همزمانیهایی که ایجاد کردنشان از هیچ قدرتی ساخته نیست آنقدر روان و طبیعی رخ میدهند که کاملن پیداست دست یک قادر مطلق در کار بوده است. تنها وظیفهی انسان این است که اعتمادش را از دست ندهد. یادآوری میکنم تا وظیفهام را فراموش نکنم.
– یک نسخه گزارش نیک برای خودم مینویسم که جریانش کاملن فرق دارد با چیزی که اینجا منتشر میکنم. آنجا از گوز شور خبری نیست، اصلن انگار یک روز را دو نفر زندگی کردهاند. همچین آدمی هستم.
– الهی شکرت…
خودمونی نوشت 🐌
بوی نارنگی میادُ کیف نوی مدرسه.می دونم خیلی زوده ولی…
امروز اولین جلسه ی شیمی درمانیه مامانمه و
من هر وقت غمی دارم، خزونی می شم و یاد مدرسه ها میفتم . با اینکه درسم، پر از خوب بود .
دنیا یک پاییزِ خوشحال به من بدهکاره.
✍🏼آذردخت
#خزانمند
#پراز خوب
🌿
گزارش نیک ۱۰
صبح چند صفحهای نوشتم. بسیار لذتبخش بود. بخش کوچکیاش را در کانال تلگرامم گذاشتم.
فایل «بازخورد به تمرینهای شعرماهی» را گوش دادم. خوشبختانه استاد جنبههایی از کارم را دوست داشت. باید بیشتر روی خلق فضای شاعرانه کار کنم.
تمرین «کارگاه داستان کوتاه ۷» را ارسال کردم.
با «تاکسیدو» در حیاط وقت گذراندیم.
گوشهایم را با مقداری «سگمتال» جلا دادم.
اتفاق جالبی افتاد. صبح دعوای مفصلی با یکی از دوستان نزدیکم داشتم و استاد در «وبینار» موضوع بهترین دوست را مطرح کرد.
ذهنم کامل پیش دعوای صبح بود. مقصر هم بودم.
در فاصلهی بین «وبینار» و «جریان قصهقصه» برایش پیامی نوشتم و ارسال کردم. قول دادم رفتار بهتری داشته باشم. معمولا این ساعتها در مجازی فعال نیست. باید تا پایان شب صبر کنم و ببینم چه میشود.
«رگتایم» را آغازیدم. فضای رمان در آمریکای سال ۱۹۰۰ روایت میشود. خیلی به این فضا عادت ندارم. همین برایم جذاب است. تجربهایست جدید. از دوستی شنیدم با اینکه حجم کمی دارد، رمان سختیست. این هم یک جذابیت دیگر.
«اینستاگرام» را غیرفعال کردم. حوصلهاش را ندارم. زمان زیادی هم هدر میدهد.
به دوستانی فکر کردم که هیچوقت از نزدیک ملاقات نداشتیم. دوستان مجازی. برایم عجیب است که بسیاریشان، از دوستهای چندسالهای که بارها دیدمشان، دوستترند.
کلا «دوست» از آن مفاهیمیست که میخواهم بیشتر در موردش بخوانم و بدانم.
شب احتمالا سریال جدیدی را میآغازم.
امروز بیشتر از همیشه نوشتم. حس خوبی داد.
آدرس کانال تلگرامم:
https://t.me/saaye_zaad
نمرهی روز: ۸ از ۱۰
به نام خدا
چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
گزارش نیک ۱۱۳
سال واژه تغییر
روز واژه مقاومت
نمره ام از ۱۰، ۹
سه صفحه صبحگاهم را نوشتم.از هر دری با خودم حرف زدم و درددلهایم را نوشتم بعد از نوشتن احساس خوبی به من دست داد.
گزارش نیک بعضی دوستان را خواندم حیف است نخوانم و بگذرم باید زمان را تقسیم بندی کنم برای خواندن تمام دلنوشته ها و گزارش نیک دوستان که حتما به دل می نشیند و راهگشاست.
خوشحالم که امروز عصر هم در وبینار شرکت کردم.استاد اسامی گزارش نیک نویسان را خواندند و سوالی پرسیدند در خصوص چرا بهترین دوستمان بهترین دوستمان هست.جواب هایی فرستاده شد و بعد علت اینکه بهترین دوستمان بهترین دوستمان هست را جویا شدند که هر کس چیزی نوشت.همان چیزی که حس و حالی به داستان می دهد اینکه ننویس، حس را بیان کن.
در قسمت دوم خانم حق پرست در مورد شعر صحبت کردند از واژه های پیر گفتند با مثالی از شعر نیما و شاعری که نامشان یادم نیست.
کتاب کشتن مرغ مینا را خواندم.گزیده ای از کتاب:
همان شب موضوع را با آتیکوس هم در میان گذاشتم:《آتیکوس! تو از کاکاسیاه ها دفاع می کنی؟》
آتیکوس:《 بله دفاع می کنم اما نباید بگی کاکاسیاه،این طور حرف زدن بی ادبیه.》
گفتم:《 توی مدرسه همه همین طوری میگن.》
آتیکوس:《بسیار خب،از این به بعد همه در مدرسه این طوری میگن به غیر از یک نفر.》
امروز مقاومتم در برابر شیرینی و چای نبات از ۱۰ نمره خیلی کم بود خجالت می کشم در این مورد نمره ام را بنویسم.دیابت انسان را حریص می کند به خوردن هرچه که برایش مضر است.مرگ بر چیزهای شیرین😀
امروز خاطره خودی نشان نداد.
ناهار عدس پلو داشتیم با کشمش
اکنون در باغ هستیم با همسر و دخترم، زیر درختان انار و نسیم خنکی که نوازشمان می کند.چای به راه است و بازار گفت و گو میان پدر و دختر گرمِ گرم
و جیرجیرک ها می صدایند.
شب به خیر همراهان
اگر بخواهم هر روز بگویم که سالواژهام تعهدورزی است و نمرهام هفت است و از خواب بیدار شدم و نماز خواندم و بعد شروع به نوشتن کردم و به پیاده روی رفتم و برگشتم و صبحانه خوردم و ناهار درست کردم و…..این کاریست که تکرارش در همهی روزها هویداست اما اینکه امروز چه دستاوردی داشتم چه خوشحالم کرد و چه ناراحتم میکند و با کی حرف زدم برای داستاننویسی چه گلی بر سرم زدم رویای دست یافتنیام چیست و از وجود چه چیزی لذت بردم و چه چیزی برای روزهای آینده دارم بحث و حرفی جداگانه است که همین قسمت دوم تلاشیست برای تغییر و بسوی بهتر شدن.
امروز نوشتم و نوشتم و خرسند از نوشتن شدم اما تا کنون برای یادداشت روزانه در کانالم سوژهای پیدا نکردهام. نمرهی امروزم هفت است. برای کاری به ادارهی تامین اجتماعی رفتم خلوت، افسرده و کم مراجع و کلمهی نمیشود دسته دسته از دهان کارمندانش مثل اژدهای آتشسر خارج میشد و فضای اداره را میسوزاند.جختی مرا نسوزاند فرار کردم و در خیابان احساس خوبی از فرارم داشتم احساس آزادی. هوا هنوز سر سازش ندارد گرم است و دم کرده مرا به خوردن یک بطری آب دعوت کرد و رویاهای من بس دور و دراز است و سکرآور و شادی بخش. با خواهرزادهام حرف زدم و معذرت خواهی کردم که نتوانستم بیشتر پیش آنها بمانم. واژهی پیادهگرد در ذهنم بود چون در پیادهروی صبحگاهی دخترم پرسید کجا رفتی گفتم پیادهگردی واژهای مابین ولگردی و پیاده روی در نظرم آمد. شخصیتهای داستانم را مرتب کردهام. وبینار نویسندهساز را بعد از چند روز غیبت شرکت کردم دیدن اسامی علاقهمندان نویسندگی و کلام جادویی استاد شوق نوشتن را در دلم برمیانگیزد. به کانال مهرابی تشریففرما شوید 👇
https://t.me/notetoday1