«مینویسم برای اینکه ببینم عاشقم یا نه.»
-هوشنگ گلشیری
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
95 پاسخ
گزارش نیک ۱۰۷
از سر صبحی دل و دماغ نداشتم، فکرم باز هم مگسی. هی کیش کردم نشد، تارومار زدم نشد با مگسکش مامان تاراندم نشد. سهپیچگیرشان بودم. مثل تک ترانهی کوچهبازاری رانندهکامیونپسند که دمادم تکرار میشود. آنهم با صدای کلفت مردانه. نمیدانستم صدای ذهنم آلتوست با لهجهی چالهمیدانی.
خوب درست است هر زنی مردی داخلش دارد و هر مردی زنی. اما عربدهکشی با صدای نکرهی مردانه، اییییی… اِند چندش است. انگار جنی در تنم اطراقکرده و عرعر میزند. مثل فیلم طالع نحس. طوری که اول صبحی ترسیدم و نیمپلکی توی آینه نگاه کردم که مبادا سروشکلم هم آلزده باشد. هرچند که سهسال است بیآرایش و ژولیدهمو با ممههای طاقچهسرخود کمی از آل ندارم.
الان که نگاه میکنم به طومار گزارش نیکمهام. میبینم بیشتر جز غُرچس و اخ و تخ نیست. اما چه کنم. واللهقسم بلاقسم به هرچه شمایل مقدس منباب پرستش از آلت آدم تا پیامبر خاتم، مرغم یکپا دارد و خوب بشو نیست. نمیتوانم در خفا عَربنگ بزنم و جلوی دیگران قطعهی حماسی در کنم که به همین چسکیلحظههات خوش باش. همین چایخوران خانوادگی و تماشای غروب غمانگیز و سپیدهی نشاطانگیز و گشنیکردن وزغهای جوی و لاوترکاندن گربههای روی دیوار و … بله درست درست. همینها را با این سرسرهی رو به پایین، شاید که نه صدرصد فردا نخاهیمداشت و حسرتبهدل میمانیم لبحوضِ کوثر؛ البته حوض خشک.
اما هاپولیکردن محل کسبوکار شخصیِ چندنسل با زدوبند و رانتخاری و نانبریدن چند صدنفر و سونومیهای افلاس و زلزله های ۱۰ ریشتری فجایع بعدش، نگریستنِ غلتیدهسنگِ غمِ ته درهی فنا نیست. که سنگ قبر بنده است آنهم گرانیت اعلا. والا آن پایین چیزی در خور دیدن نیست. اصلن چیزی مانده زیر سنگ؟
این بالا هم قاق، درسکوت چندساله نظارهگر رفتهعمر و لهیدهبختم زیر سنگ. گل سنگم گل سنگم چی بگم از دل تنگم. آقا جان، خانم جان: عمر است، عمر. که رفته و بازنمیگردد.
حالا آقای ایکس رئیس فلاندانشگاه که این گند را زد، بیانند و بگیرندش با وردست متاهلش تو اتاق ریاست در حین سفر به سانفراسیسکو و لسآنجلس آنهم لخت و مادرزاد. که چه خیر سرم؟ به من چه میماسد؟ این رسوایی الهی مرا و صدتن ناخور آواره را میرهاند؟ هرچند فردا و پسفردا ماستمالیش میکنند مگر نکردند قبلنا.
خلاصه که چایخوران خوبست در غروب غمانگیز و سحر شوقانگیز اما بدون دلهره و تشویش فردای نامعلوم، خصوصن با منی که نامم را گم کردهام و جز کوزت عمارت بینوایان این روزها کسی را نمیشناسم.
– وبینار امروز دیدم، آقای کلانتری دربین دوردیف کتابخانهی تنگ مثل سوسیسی بود لاساندویچ. نفهمیدم کجا بود؟ هرچند یکبار انگار سسمال شده بود و فرت و فرت میسرید زیر و دوباره برمیگشت با کتاب.
پرسشوپاسخ بیشتر بود و معرفی کتاب. کتاب دیوان خروس از ابولقاسم حالت معرفی کرد و پیدیاف گذاشت. که سراندمش تو آرشیو مخفیام، بغل بقیهی چیزها. تا گم نکنم و به فرصت بخانمش.
– کارگاه داستان کوتاه آفلاین گوش دادم. مدتیست تو مود داستاننویسی نبودم. شرکت کردم تا بهشوق بیایم و دوباره شروع کنم. تکنیکپرسشگری شگرد خوبیست. سوالاتم را مطرح کردم ولی فردا بهتر و کاملتر بهش فکر میکنم. تصمیم گرفتم با جریان خودم حرکت کنم نه با جریان کلاس. تو این روزها آن قدر هیجان دارم، که به اندازهی سوزنی بار هیجان اضافی حتی لذتبخش، میکُشدم و رشتهی کار میرهد به امان خدا.
عجیبغریبم؟ مهم نیست. دارم یاد میگیرم که در جریان خودم غرق شوم تا در جریان دستهجمعی گم. شاید بعدتر که حالم بهتر شد دوباره به جریان بپیوندم و شایدم… کسی چه میداند بهتر است نگویم شاید تا زمانش.
این حلزونِ قرشمال، امروز مثل اینکه روبهراهتر است و قطعههای گرخیدهش را جمع وجور کرده و رو شاخکهاش قلب زده. آفرین بهت پسر ناز. من که امروز حتی مویم را شانه نکردم چه برسد، گیره بزنم به سرم.
✍️فاطمه مهرآور
#گزارشنیک
مفیدترین کار ی که کردم استراحت پس از هفتهی اول کار جدید بود. شرکتی که کلی ذوق و شوق دارم پس از دو هفتهی آزمایشی به صورت رسمی بهش بپیوندم و همه جا فریادش بزنم. میدونم نباید به چیزی از این دنیا دل بست اما برای ادامه دادن نیاز دارم به چیزی چنگ بزنم حتی اگه آخر این هفته بگن دیگه نیا. با این حال در کانالم از تجربهی جدیدم نوشتم.
روزانهنویسی پس از یه هفتهی شلوغ من رو دوباره به خودم برگردوند اما اینبار کاملا متفاوت. به جای نگاه به گذشته به آینده مینگریستم با اینکه میدونم بهترین حالت زندگی در لحظهی حاله. امیدوارم بتونم از کف هرم مازلو کمی بیام بالا و به دنیای خودم برسم. از محدود کردن نیازهای اساسیم برای باقی موندن در دنیای خودم خسته شدم.
کل روزم توی مجموعه ورزشی بودم برای مسابقه ی نگار. مامانش نبود و من بردمش. هفت ساعت تمام فقط جیغ و داد شنیدم و یه عالم بچه دیدم. تا حالا تو عمرم این همه بچه یکجا ندیده بودم. حتا تو مدرسه هم. خیلی خیلی زیاد بودند. صدای داد بچهها بلندگوها. پشت میکروفون داد میزدند و هیچی شنیده نمیشد. هفت ساعت تمام گوشهایم را تیز کرده بودم که اسم نگار را بشونم و آخرش هم دیدم بدو با خوشحالی با حکم و مدال طلاش اومده. گفتم من که اسمت رو نشنیدم. گفت مبارزه نکردم همینجوری دادن. حریفش نیومده بود و اسم این رو هم نمیخوندن و با پی گیری مربی اش فهمیده شد حرفش نیومده و خب جایزشو دادن بهش. بچه هم خوشحال خندون بود برای مدال طلایی رنگش. به نظرم این مسابقات خیلی مزخرفه. الافی داره و هیچی نداره. به همه میدادن جایزه. مقام اول و دوم. هر کدوم دو دقیقه مبارزه میکردند. وقتی رسیدم خونه. غش کردم از خاب. انگار کوه کنده بودم. شب قبلش هم نخابیده بودم و صبح هم زود بیدار شدم. تا هشت و نیم خابیدم و ساعت نه که شد با متخصصون گپ زدیم. بعد هم شعرکی نوشتم. خستگی هنوز هم بود. دیدن اون همه آدم و اون همه سروصدا تمام انرجیم رو ازم گرفته بود هرچی داشتم و نداشتم رو.
https://t.me/yaddashtneda
_ صفحات صبحگاهی نوشتم.
_ پوسترهای دانشگاه را تحویل دادم.
_ فایل گلیخانم را برای چاپ ویرایش کردم و فرستادم.
_ تئوری شعر خوندم.
_ رفتیم قم برای بازار و زیارت. بازار نرفتیم. درعوض تسبیح خوشکلی خریدم. سفید بود، با رگهای آبی که انگار نور از داخلش رد شده باشد.
_ شام شاورما خوردیم. از بس ادویه داشت، معدهام موتور سوزانده بود. همهی رستوراندارها با هم عربی حرف میزدند. تعجب کردم. چرا؟ عرب ایرانی بودند؟ قم چه میکردند؟ هر مغازهدار و رستورانداری میدیدم عرب بود. البته فارسی هم بلد بودند، ولی فارسی با لهجهی عربی. منوها هم عربی بود. داشتم یکییکی اسم غذاها را در اینترنت جستوجو میکردم که بفهمم چی هستند و چه شکلیاند. دست آخر از بعضیهایشان عکس گرفتم تا وقتی به خانه برگشتیم پیدایشان کنم و شاید هم درستشان کردم.
تا غذایمان تمام شد، برق رفت. رفتیم بیرون. خیلیها موتوربرق داشتند و صدای جیزجیزشان کل خیابان و بازار را برداشته بود. مصطفی هنوز سیر نشده بود. یک ساندویچ کوچک و آماده خریدیم که نمیدانم اسمش چه بود. نانش خیلی لذیذ بود و محتویاتش پرادویه و عربی.
برای مصطفی تعریف کردم که جنوب هم همینطوری است. وقتی میرفتیم خانهی عمهها، حتا سالادها هم ادویههای تند و تیز داشتند. فقط نمیدانم چطور بدنشان عادت کرده. والا ما یکم خرما میخوردیم، بدنمان به لهله میافتاد، التهاب میآمد، آلرژی میرسید و معدهمان قلقل میکرد. حتی گاهی گوشهایم داغ میشد. ولی همهی اینها حال میدهد😅
_ در همان بیبرقی قدم زدیم و دوباره وارد صحن شدیم تا از همان دری که وارد شده بودیم، خارج شویم. پیاده رفتیم تا به ماشین رسیدیم. پیادهروی خوبی بود. مصطفی از خاطرات کودکیاش گفت؛ اینکه چقدر در بچگی، شهرهایی مثل مشهد و شیراز برایمان بزرگ و شلوغ و شگفتانگیز جلوه میکردند. اما حالا هر شهری در برابر تهران، انگار خلوت و خودمانی است.
_ خیلی وقت بود به جاده نزده بودیم. جادهی شب هم که صفای خودش را دارد. وقتی به خانه رسیدم، بیهوش شدم از خستگی.
چرا از نیکیهای گزارش روزم جا میمانم؟
برای نوشتن به خلوت نیاز دارم. شب که لپتاپ و دفتر برداشتم و بردم مکتب، فقط حمار بارکش بودم. دست هم نزدم بهشان. شانس آوردم فقط یک دفتر برداشته بودم وگرنه طمع کاری میخاست نصف خانه را بگذارد روی کولم به هوس حضور دو سه ساعتی که نصف بیشترش هم برای جلسهای بود. حالا میدانم حضور و معاشرت با دیگران برام گرانقیمت است. بین گپ با دوستانم و سر فرو بردن به کتاب و دفتر، در حالت عادی اغلب اولی برنده است. پس برای نوشتن روی زمانهای خلوت باید حساب کنم.
کتاب خاندن هم همیناحوال. سرشلوغترین آدم دنیا را که میبینم بیشتر از همه کتاب میخاند. این یکی واقعن خلوت میخاهد. خب میسازد دیگر. این را هم باید یاد بگیرم.
چالش جدید برای خودم تعریف میکنم که هم به خاندن و نوشتن برسم و هم به مشقبازی و خوشیهای سربهسر
گزارش دیروز را امروز مینویسم ن برای رفع تکلیف برای انجام تعهد به خودم که اگرچه روز شلوغ و پر دردسری بود ولی یادم بود که پایانی دارد و تلاشم بیثمر نخواهد بود.
مکرومه هم بافتم.
به گل و گیاه خانه هم رسیدگی کردم.
خرید هم رفتیم.
و باز روزم به فردایش بدهکار شد.
روز شمار آشنایی
– امروز بعد از مدتی برای بدنم غذا درست کردم ،دیدم دارد سرما می خورد ،امروز مراقبش می نشینم.
– به انسان شریفی که آشنا شدم فکر کردم و جسارت پیدا کردم که عریان در بستر جدیدی که نمیدانم دقیقا چی هست و به چه کار
می آید بنویسم.
-تکه ای از کتابی برای دوستانم خواندم و در پیجم گذاشتم ،شاید به دردشان بخورد .خداکند.
_می خواهم کتاب نیمه ی تاریک وجود را بیشتر بخوانم ،حتما که می توانم معرفی بهتری از این کتاب به دوستانم داشته باشم .
-میخواهم به یک دوست زنگ بزنم این یک قدم مثبت برای دل خودم هست ، مرا نمی شناسی ،کار سختی هست .
پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
۱- ساعت ۸ صبح از خواب بیدار شدم. صبحانه مختصری خوردم و حاضر شدم. چون نوبت بردن تابلو پاستلم بود و نمیتوانستم به راحتی جابهجایش کنم، با همسرم به کلاس نقاشی رفتم.
۲- امروز همهی بچهها، از جمله استاد، میگفتند: «تازه شکل باردارها شدهای! صورتت تپل شده و روزبهروز داری بامزهتر میشوی.»
گفتم: «چون دو ماه بیشتر به زایمانم نمانده. تازه هفت ماهم تمام شده و دارم وارد هشتماهگی میشوم. از این به بعد نینی زودتر رشد میکند و نمیدانم تا چند جلسهی دیگر میتوانم کلاسم را ادامه بدهم.»
۳- هر دو نقاشیام را به استاد نشان دادم. گفت: «فکر میکنم تابلو پاستل را میتوانی تمام کنی؛ ولی در مورد چهرهی خودت، حداقل تا هفتهی آینده چهره را تمام کن تا مژه و ابرو بگذاریم و کار را با اسپری فیکس کنیم؛ چون مدادرنگی به مرور زمان ریزش رنگ دارد و زحماتت حیف میشود.»
۴- گفتم: «استاد، فکر میکنید بعد از تولد دخترم چقدر از نقاشی فاصله میگیرم؟»
گفت: «نهایتاً دو ماه. من انتظار دارم دوباره به کلاس برگردی و ادامه بدهی.»
میدانستم که دو ماه بعد از تولد دخترم، دیگر کمکی ندارم. خانوادهام همگی برمیگردند و خودم تنها میمانم. شاید زمان بیشتری نیاز داشته باشم. تا آن روز امیدوارم همهچیز درست شود.
۵- پنج ساعت کنار دوستانم به خوبی و خوشی گذشت. البته وقتی پشت تابلو مینشستم، گاهی حس میکردم دخترکم دارد خودش را میکشد و به شکمم فشار میآورد. ولی هرچه بود، امروز را هم گذراندم.
۶- مامان قرار است دو هفتهی دیگر با دایی به ساری بیایند. بینهایت خوشحالم و منتظرم. بعد از یک سال قرار است ببینمشان و حسابی دلتنگم.
حس میکنم بعد از حضور مامان در خانه، روزهای زیبایی در راه است.
۷- بعدازظهر هرچه سعی کردم بخوابم، نتوانستم. برق قطع شد و دخترکم آنقدر شیطنت میکرد که خوابم نمیبرد. چون نخوابیده بودم، احساس بیحوصلگی میکردم. تصمیم گرفتم همینکه برق آمد، از خانه بزنم بیرون.
چند تا از لباسهایم را امتحان کردم و دیدم دکمههایشان به سختی بسته میشود.
لحظهای ناامید شدم و دلم برای بدن سابقم تنگ شد؛ برای بدنی که هیچگاه دغدغهی لباس پوشیدن نداشت، چون همهچیز در تنش زیبا میشد.
حالا ولی نه کفشهایم اندازهام است و نه لباسهایم.
باید از میان پیراهنهای بلندی که داشتم و در نظرم تکراری میآمدند، انتخاب میکردم.
انتخابم بیرون نرفتن بود.
۸- از اینکه ناراحت شده بودم، عذاب وجدان گرفتم. با دخترکم حرف زدم و قربانصدقهاش رفتم. به یاد حرف استاد افتادم که امروز میگفت:
«تو جواهری در شکمت داری؛ پس ارزش همهی این تغییرات را دارد.»
تصمیم گرفتم برای بهتر شدن روحیهام، به سراغ آشپزی بروم.
دلم هوس ماکارونی کرده بود.
گوشی را کنار گذاشتم و تمام تمرکزم را روی لحظهی حال بردم.
۹- با دقت تمام، مواد ماکارونی را آماده کردم و شروع کردم به پختن. گوشت چرخکرده، فلفل دلمهای خردشده و گوجهی خردشده، مواد اصلی ماکارونیام را تشکیل میدادند.
آنقدر با عشق و دقت فراوان درستش کردم که خوشمزهتر از همیشه شد. آنقدر هم با اشتها خوردیم که هیچ چیز از ماکارونی باقی نماند.
۱۰- همسرم که به خانه آمده بود، مرغ خریده بود تا برای ناهار فردا جوجهزعفرانی درست کنیم؛ و یک پاکت پر از خوراکیهای موردعلاقهام.
وقتی شکلاتهای خارجی خوشمزه را در پاکت دیدم، خیلی خوشحال شدم. این روزها حس میکنم به طرز شدیدی عاشق شکلات شدهام. شاید همان ویار بارداری باشد!
۱۱- همسرم جوجهکبابها را به مواد آغشته کرد و من هم لپتاپ را روشن کردم تا ادامهی سریال This Is Us را تماشا کنیم.
سه قسمت دیدیم، بدون اینکه به گوشی سرک بکشم یا حواسم را با چیز دیگری پرت کنم.
امشب تمرین کردم که در لحظه زندگی کنم و در لحظه لذت ببرم.
چقدر دیدن این سریال الهامبخش و زیبا بود.
زنی که در سریال، در هفتهی ۲۸ بارداریاش بود، کیسهی آبش پاره شد و دکترها مجبور شدند کودک را با کمک دستگاهها و لولهها حفظ کنند.
کودک خیلی کوچک بود؛ چون فقط چند هفته با دخترکم تفاوت داشت، یک لحظه انگار دستهای کوچولوی او را دیدم.
یعنی کوچولوی من هم الان همینقدر کوچک است؟
This Is Us تنها سریالی است که واقعیت زندگی را به نمایش میگذارد. تو شاهد اشکها و خوشحالیهایشان خواهی بود و میبینی که در تمام دنیا، زندگی پر از زیبایی است و خیلی وقتها هم با مشکلات و نگرانی همراه میشود.
۱۲- قبل از خواب گوشی را کنار گذاشتم. باز هم ترجیح دادم در لحظه زندگی کنم.
کمی با همسرم حرف زدیم و او مثل هر شب دخترکم را با دستهایش نوازش کرد. او هم به دست بابایی واکنش نشان داد و تکان خورد.
این حرکتهای کوچک، جزو شیرینترین لحظات زندگیمان شدهاند.
سپس اپلیکیشن گهواره را چک کردیم.
امشب وارد هفتهی ۳۱ بارداری شدم.
دخترم حالا اندازهی یک آناناس است؛ ۴۱ سانتیمتر قد دارد و ۱۵۰۰ گرم وزن.
باورکردنی نیست این رشد سریع.
فکر نمیکردم یک روز دانهی پرتقال من تبدیل به آناناس شود.
بیصبرانه منتظرم بهزودی چهرهی ماهش را ببینم.
۱۳- همستر زیادهگو میگوید:
غروب به پادکستی از حسین گوش کردی و او از زندگی کردن در لحظه، فواید تمرکز و سکوت گفت.
و چقدر این کلمات شبت را آرام و زیبا کردند.
شاید بهتر است این بودن در زمان حال را بیشتر تمرین کنی و روزهای دیگر را هم به شیرینی سپری کنی.
نمرهی امروزت: ۹ از ۱۰
زهرا قاسمیزادگان
#کنارقاب
بلا پیادهروی نیک
امروز از فرط سربالایی و سرپایینی رفتن، سرسام گرفتم.
شهری پاکیزه و آرام، بالابلند، پر از چراغهای گازی و در محاصرهی آب؛ تو گویی تهران دههی پنجاه، اما سبز و با آسمانی آبی.
نمیدانم کدام نقاش خوشذوقی قلم سفید و خاکستری برداشته و اینهمه ابر خلق کرده. چه ابرهایی! آنسو دو پرنده شدهاند که آسمان را میشکافند. پایینتر، سه نفر دست روی شانهی هم گذاشتهاند. اینورتر، سگی پشمالو به پرندگان خیال و یاران جانی چشم دوخته است.
اسکله را تماشا میکنیم؛ پلهای متعدد، کشتیهایی که لنگر انداختهاند و کنگر میخورند.
به نمایشگاه سنگ و شیشه میرویم. مسحورکننده است. بر بال خیال از میان شیشهها عبور میکنم تا به مردابی میرسم که هنرمند با نفس مسیحایی در آن دمیده و آن را به پرواز درآورده است.
در باغموزه، لابهلای درختان و گلها و سبزهها، شیشه روییده؛ بلند و کوتاه، گرد و فرفری.
دلِ دل کندن نداریم، اما چند نفر از همسفران منتظرند دوستی که میل گلگشت و تماشا داشت هنوز، با دلخوری خطاب به منتظران گفت :
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه ای ، ای جان ! خطا اینجاست
به اسکله برمیگردیم، سوار کشتی میشویم و به جزیره میرویم؛ آرام، مثل اقیانوسی که خودش را در خود کشیده باشد.
ناهار، ماهی و سیبزمینی خوبسرخشده میخوریم و برمیگردیم.
نای راه رفتن ندارم؛ اما باز باید تا هتل پیاده برویم. پیادهروی که چه عرض کنم؛ کوهپیمایی!
تیمار کردم خودم را و حالا سعی میکنم بنویسم.
میترا رستگاران
استااااااا ببخشید لطفا این متن را در سایت هوا کنید قبلی خیلی غلط داشت😬 خودتونم بخونید خوشحال میشما.🥰
#گزارش_نیک
📍آیا سفرچیزی را در من تغییر میدهد؟
– چمدان قرار است چه چیز را برایم حمل کند؟
وسایلم یا خاطرات؟
سال واژهام: خوددوستی🌷خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت 🥰
•قراره دستور آشپزیتو چطور بنویسی؟•
بیداری دوباره زود به سراغم آمد من هم با خوشرویی رویش را بوسیدم، آماده بودم برای یک روز جدید.
ذوق داشتم تا اولین دستور آشپزیام را به شکلی متفاوت بنویسم و در گروهمان به جریان بیاندازم شاید این نوشتن و حضور دوستانم در سیاه چالهی انرژیزاست که موجب این فرح بخشی درونم شده.
چند روزیست از ذهنیت مرگ خبری نیست.
خدا را بابتش شاکرم.
صبح زود شروع کردم به نوشتن و بارها بازنویسی کردن.
صبحانهام را خوردم و به همسرم نهیب زدم که بیدار شود تا من بلند بلند برایش دستور غذایم را بخوانم.
و او با بلندخوانیام ایرادهایی که میتوانست متوجه شود را برایم بازگو کرد تا برطرف شوند.
از آنجایی که گوشی موبایلم خودمختار است خودش هم آن وسط مسطها دستی بر نوشتهام برده بود و چیزی به من نگفت، بعدا در کانالم با بازخورد دوستان فهمیدم، بعله
مثل اینکه موبایل عزیزم دارد نویسنده میشود.
•امروز دلم میخواهد به مادرم برگردم•
دلم خیلی برای مادرم تنگ شده پنج ماه است او را ندیدم، پس درون ذهنم داشتم برنامهریزی میکردم کارهای خانه را تا عصر تمام کنم و برای رفتن آماده شوم؟
ذهنم بلوا بود، هرزمان که میخواهیم مدت طولانی از خانه کنده شویم اولش استرس و آشوب میگیرم و ذهنم خودش را برای مدتی کوتاه گم میکند.
پس من هم این فرصت را غنیمت شمردم و بازخوردهای متن آشپزیم را خواندم.
•بلاخره مغزت خودش را پیدا کرد؟•
نگران نباشید خودش را پیدا کرد و کارها را یکی پس از دیگری سامان داد.
لباسهایی که لباسشویی برایم شسته بود را زیر آسمانِ نیمه ابری روی بند آویزان کردم و اینبار نه به خورشید بلکه به باد سپردم.
به تمام گلهایم آب دادم تا برای این هفته سیراب باشند، به باغچهی کوچکم نیز.
•برون سپاری کن•
همسرم امروز گردن گیرش سالم بود و چشم شیطان کور و گوش شیطان کر خانه را جاروبرقی کشید و بار این کار از دوشم برداشته شد، البته بخشی از ظرفها را هم شست.
انقدر پسر خوبی بود.
خدا را شاکرم.
•لطفا کمتر بار بیاور•
بابا جان من زنم، اصلا مگر میشود بار کم بیاورم؟
یکباره بگو چیزی نیاورم دیگر. اَه.
خب کفش مهمانی از کفش راحتی جداست.
لباس مهمانی و راحتی هر تکهاش از دیگری جداست.
و لوازم شستشوی صورت از تن هم جداست.
چون مهمان هستیم کمی لوازم بزک دوزک که باید داشته باشم.
اصلا باشد چون تو میخواهی چمدان کوچک را بر میدارم.
اما فقط اینبار.
•سفر سرشار از ترافیکهاست•
از شمال که به تهران میآیی، زمانش اگر مناسب نباشد غذای خوشمزهای برای مارِ ترافیک میشوی (البته ما جان سالم به در بردیم و زیاد نتوانست ما را بجود چون جستیم).
اینبار رانندهی ماکسیم آرزوی برآورده شدهام بود. از خدا خواستم یک پرشیای تمیز با رانندهای خوش اخلاق پیدا شود و در کمال ناباوری همان شد. از لحظهی راه افتادنمان تا رسیدن به مقصد گرم صحبت شدیم. البته من دو شیفته بودم، هم با دوستان نویسندهام در تلگرام و هم با جمع درون ماشین.
خلاصه سفر دلچسبی بود که میتوانست کُند و آزار دهنده باشد اما بلطفِ آقای راننده و دوستانم خوش گذشت.
•دوستانم زمان را کوتاه میکنند•
درون ماشین نشستهام و فکر میکنم تا مقصد در این ترافیک چه کنم؟
کمی با راننده حرف زدیم، بعد با هندزفری مشغول شنیدن کالکشنی از موسیقیهای محبوبم شدم، ساعت نزدیک به هشت شب بود اما گروه شبتر بود، پیامی گذاشتم چون تیری در تاریکی اما نخیر، هیچکس لبیک مرا جواب نداد، تصمیم گرفتم به دوره ی پخت کروسان بپردازم که هیچ از آن نپختم اما دیدن آموزشهایش را دوست دارم.
به نرمی خمیرِ زیر دست مربی نگاه میکنم که کروسان لایه لایهاش را بعد از پخت با افتخار نشانم میدهد.
دلم خواست.
کروسان عجب دخترِ شیرینیست.
ابزار گران شده و من نمیتوانم هم خدا را داشته باشم هم خرما را، مجبور به انتخاب شدم.
دیدن را انتخاب کردم، ما هیچ ما نگاه.
تا لود شدن فیلم آموزشی مطالب تئوریاش را خواندم، اینکه انواع دماسنج را چرا مجبوریم بخریم، به چه کارمان میآید؟ بهبود دهنده چه برندی بهتر است و آرد خوب را کجا باید خرید؟ کرهی مناسب چه نوع باید باشد؟
چطور چربی مناسب را بسنجیم؟ همینطور سرگرم خواندن بودم که، پیامی در گروه نویسندگان ظاهر شد و بعد صحبتی شکل گرفت، سیاهچالهی انرژیزا مرا درون خودش کشید و دیگر نفهمیدم کی به تهران رسیدیم.
•بهونه نیار مجسمهتو بساز•
راننده که دیگر با ما ندار شده بود، اسم و آدرس استاد سفالگرش را داد و اصرارمان کرد به او سر بزنیم تا هم همسرم مشغولیتی غیر کاری را تجربه کند هم من دوباره در فضای ساخت مجسمه قرار بگیرم. هرچه این منِ بهانهجویِ کمال طلب امتناع میکرد، راننده اصرارش بیشتر میشد و مدام با سوال برایم چالش فکری میساخت تا به من بفهماند چرا هنوز به مجسمه فکر میکنم و پروندهاش درون ذهنم بسته نشده.
اصرار و شوقی که در کلماتش بود در وجودم ریخته شد.
میخواهم دوباره مجسمهساز باشم.
•مامان درو باز کن•
مادرم چقدر کودک شده، هم کوچکتر هم شادتر.
کودک بازیگوشش بیرون پریده بود و خوشحالی میکرد.
بغلش کردم و کودک شدم.
آدرس تلگرام هم برای استاد که انقدر اصرار دارد 🌷
https://t.me/pichesabz
سالواژه: اندیشهنگار
فکرِ روز
ساعت پنج و نیم صبح بیدار شدم. دیشب اصلاً راحت نخوابیدم؛ انگار غم و گمگشتگی رهایم نمیکرد و چندین بار در طول شب بیدار شدم. دیشب را با خواندن چند ورق از رمان “از شیطان آموخت و سوزاند” تمام کردم.
به محض اینکه بیدار شدم، کتری را روی گاز گذاشتم تا چای دم کنم. در همان دقایقی که منتظر جوش آمدن آب بودم، تمام احساسات منفی و خفقانآورم را در صفحه «ورد» لپتاپ تایپ کردم. شکر خدا که میتوانم این غمها را بنویسم و از این طریق، فشار درونم را کم کنم.
بعد از آن، با یک فنجان چای و کمی کلوچه، در گوشه اتاقم نشستم. اما دوباره نشخوارهای فکری شروع شد و اشکهایم جاری شد. ناگهان به خودم آمدم و برای اینکه از این حال خارج شوم، سراغ کتاب «حیرت» داکر کلتنر رفتم تا کمی بیشتر بنویسم و فکر کنم. حس کردم باید احساساتم را کنترل کنم، وگرنه این روزها سقوط در درهی عمیق افسردگی ناگزیر است.
در پشت جلد کتاب «حیرت» نوشته شده که ما دوران سختی را میگذرانیم؛ رسانهها ما را محاصره کردهاند و عادات ذهنیمان دست به دست هم داده تا خودآگاهی ما را پر از افکار منفی و تهدیدآمیز کند. نویسنده در این کتاب با معرفی مفهومی به نام «حیرت»، راه مقابله با این جریان را یاد میدهد.
من هم هر بار که بچههای مهد یا نوجوانان کلاسهای بالاتر را میبینم، واقعاً حیرت میکنم. آنها پر از رهایی، امید و شادیاند. خوششانسم که با کودکانی روبرو میشوم که خانوادههایی مهربان و سالم دارند و این شادی در وجودشان ریشه دوانده است.
#گزارش_نیک
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
امروز من بودم و من.
من بودم و کتاب.
من بودم و اشک.
من بودم و خیال.
من بودم و ایکاشهای تباه.
من بودم و خودکارهای رنگی.
من بودم و غم.
من بودم و سبزاله.
من بودم و من.
من بودم و خاک.
من بودم و خوشهای انگور.
من بودم و عطر برگبرگ کتاب.
من بودم و باز هم خیال.
من بودم و کوچهی خرداد.
من بودم و آیینه و آغوش.
من بودم و سطرهای بیفانوس.
من بودم و کاغذی کاهی
من بودم و یک سبد افسوس.
من بودم و بغض خوابیده.
من بودم و غبارهای نمدیده.
من بودم و باز سبقت عقربهها.
من بودم و یاد.
من بودم و شب.
من بودم و خیسی ثانیهها.
من بودم و نردبان یک رویا.
من بودم و باز هم خیال.
بیخیال آدمها. بیخیال آدمها.
آه از آدمها. آه از آدمها
من که دیگر بریدم از آنها.
خستگی خر است.
محص خوبانه که زندگی برقراره.
بیمه عمر، کلاشی، دو میلیارد، طلا، سرمایه، میلی، خواب، ترس، تردید، آزمایش، حوصله، تقدیر، توکل، اعتماد، تکرار، تنهایی، جوان، تفاوت، گول زدم، فریب خوردن، خودخواهی، نسل، نگاه، خیابان، پیاده، پروا، پناه،خنده، قضاوت، آگاهی، متانت، جایگاه، جفت و جور، بیحالی، سفارش، پیک، کمپین، پورسانت، حساب و کتاب، قسطی، کندی، آهسته، آشفته، آسوده،آگاه، نگاه، پرسش، فیلم، عشق، نیاز، پیام، گشایش، گذز، مشورت، روزگذر، شب هنگام، شرارت، شوق، شکوه، شادی، شاکی، دوری، درایت، دکمه، اصااح، صورت، ضعف، خواب، خواب، خراب، مسواک، آداب، فهرست، آزادنویسی، هذیانگویی، آشفتهنویسی، آسودهنویس، آزارنویسی، آبادمویسی، آببندی، آشسازی، چابکی، هردمنویسی، چلفتی، چسی و ادا، چرت، چرند، رقص، طنز، غم، اندوه،هدف، فاصله، فکر، بیاعتمادی، آدم، خوبی، رهیده، رسته، رستگاری، روش، راستگویی، مسخره، سخن، پند، پنهان، آشکار، گاف، گناه، گونه، گردن، گفتگو، تبلیغ، تلخ، تکرار، تکاور، تکان، تحفه، تف، تخمه، تن.تمام.
۵شهریور
گزارش ۱۰۷
✨وقتی از سرکار رسیدم خونه،۹ و نیم شب بود. برق خونه پریده بود. مجبور شدم جلسات آنلاین رو بلغوم.
✨صبح با صفحات صبحگاهی آغازید. دو تا کارگاه نمایشدرمانی داشتم که یکیش کودک بود. امسال کارم رو با کودک شروع کردم. تجربه نو. یکی از بچهها به محض ورود اول که وارد سالن شد گفت اون صندلی زرد کجاست. صندلی من بود. نیاز به آزادیش بالاست. این قانون پذیری رو سخت میکنه. هروقت میاد میخاد تعیین کنه که باید چی کار کنیم. منم قانون نوبتگذاری رو میذارم. به نوبت بازی و فعالیت انتخاب میکنیم. اینجوری هم نیاز اون به آزادی رفع میشه هم من میتونم کارم رو پیش ببرم.😍
✨تمرین هزار کلمه داشتم. یه آزادنویسی شد با موضوع تنهایی و بیکسی. تنهایی یه جور خلوته. همه ما نیازش داریم. احساس بیکسی درد داره. دردی که به گمونم اگه آگاهانه نباشه، اذیت میکنه. ✨فایل صوتی ۵۳۱ نویسنده ساز رو گوشیدم. استاد از تفاوت و تنوع گفتن. خیلی کیف کردم. دغدغه من همیشه همینه. چقدر همه سعی میکنن شبیه هم بشن. و چرا میخان شبیه هم باشن. و نکته الهامبخش از حرفهای استاد برای من این بود:
« نوشتن رو کوششی بدونیم برای متفاوت بودن.»
✨یه کم تو سایت مدرسه نویسندگی پرسه
زدم و گزارش نیک دوستان رو خوندم.
✨یکی از دوستام امروز چند کتاب کودک بهم هدیه داد. وقتی کتاب از کسی هدیه میگیرم خیلی ذوق میکنم هم بابت کتاب بودن هدیه هم از اینکه علاقه من به کتاب موردتوجه اون شخص بوده.😍
✨ و شعر:
تو یه ماهی، من حبابم
تو یه دریا، من سرابم
تو تلاطم یه موجی
من یه قطره توی آبم
تو همون نسیم جان بخش
من هوای سرد باغم
در هوای حسرت تو
توی خوابمم…. بیدارم
به نام خدا
گزارش نیک ۱۰۷:
عجیب است، خواب هم هر کاری از دستش برمیآید. مثل غول چراغ جادو. گاهی پایت را به رویایی باز میکند که حتی در رویا هم گیج و مبهوتی. و آن را با چنان شفافیت و کیفیتی نشانت میدهد که انگار تنها تماشاگر یک پردهی سینمای بزرگ هستی. گلهایی که در رویایت روییدهاند آنقدر لطیف،با طراوت و خوشبو هستند که… نمیدانم شاید دارم اغراق میکنم، مگر بوها هم در خاب استشمام میشوند؟ من که تاکنون تمام خابهایم بیبو بودهاند. شاید آنقدر گلها واقعی بودند که عطرشان را در تخیلم حس کردم. عجیب است یعنی تخیلم در خابم هم راه دارد؟ بگذریم، اگر چه شخصیتهای رویایم خیلی واقعی بودند و انگار میتوانستم لمسشان کنم، اما از همه واقعیتر در رویایم، خودِ من بودم. همان آدم همیشگی، با همان ترسها همان اضطرابها و … کاش حداقل میتوانستم در رویایم آنگونه که دوست دارم زندگی کنم. یکی از علتهایی که خوابدیدن و اگر بشود رویا دیدن را دوست دارم این است مجبور نیستم رویایم را با دیگران شریک شوم .
خاندن و خاندن و خاندن
از کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق:
ویژگی نثر الماس گونه در دو نکته خلاصه میشود: اول اینکه با دایرهی واژگان محدود نمیتوان به نثر الماس گونه رسید. گسترش دایرهی واژگان نخستین الویت نویسنده است.
دوم اینکه دایرهی واژگان وسیع نباید به ریختوپاش کلمات منجر شود. آوردن چند مترادف در کنار هم هنری نیست.نثر الماس گونه زمانی شکل میگیرد که هر کلمه چنان دقیق سر جای خودش قرار گیرد که هیچ مترادف دیگری نتواند بهسادگی جایگزین آن شود.
(به نظرم رسیدن به نثر الماس گونه آرزوی هر نویسندهای است.)
از کتاب «از کتاب هیچکاک و آغاباجی» ادامهی داستان «باله دریاچه قو » را تمام کردم. خاندن این کتاب هر روز برایم جذابتر میشود. گاهی احساس می کنم شاهد تماشای یک فیلم هستم تا خاندن یک کتاب.
امروز به سراغ شعرهای احمد شاملو میروم. شعر محبوبم «من بهارم تو زمین» است شعری که روزگاری میتوانست نجاتم بدهد.
من بهارم تو زمین من زمینم تو درخت من درخت ام تو بهار ناز انگشت های بارون تو باغ ام میکنه میون جنگل ها تاق ام میکنه. تو بزرگی مثل شب. اگه مهتاب باشه یا نه تو بزرگی مثل شب. خود مهتابی تو اصلا خود مهتابی تو . تازه ، وقتی بره مهتاب و ،هنوز شب ِ تنها باید راه دوری بره تا دم دروازه ی روز مث شب گود و بزرگی مث شب. تازه ، روزم که بیاد تو تمیزی مث ِشبنم مث ِ صبح. تو مث ِ مخملی ابری مث ِ بوی علفی مث ِ اون ململ ِ مه ِ نازکی اون ململ ِ مه که رو عطر علفا ، مثل بلاتکلیفی هاج و واج مونده مردد میون موندن و رفتن میون مرگ و حیات . مث ِ برفائی تو . تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه مث ِ اون قله مغرور ِبلندی که به ابرای سیاهی و بادای ِ بدی می خندی…
امروز در وبینار آقای کلانتری شعر بسیار زیبایی از محمد صالح علا خاندند از کتاب «دست بردن زیر لباس سیب». (خوشبختانه تا حدودی با اشعار صالح اعلا آشنا هستم و کتاب «دست بردن زیر لباس سیب» را خاندهام. (آنقدر اسم این کتاب زیباست که دوست دارم اسمش را بارها بنویسم) و از کتابهای محبوبم است. شعر و نثرش که البته فکر می کنم نثر باشد. پر از غافلگیریهای عاشقانه است.)در ادامهی وبینار آقای کلانتری اشارهای به کتاب «طنز فاخر سعدی» از ایرج پزشگزاد کردند و همچنین یکی دو شعر از کتاب «دیوان خروس لاری» ابوالقاسم حالت را خاندند که خیلی برایم جالب بود. ومابقی وبینار به پرسش و پاسخ گذشت. بخش پرسش و پاسخ را خیلی دوست دارم گاهی واقعن با بعضی از دوستانم هم دغدغهام. وبینارها اوقات خوشی هستند.
امروز هم نوشتم، بیشتر آزادنویسی کمتر شکرگزاری. البته از تایپ کردن هم خیلی لذت بردم و دقیقن شد هزار کلمه .
محبوب امروز:
«محبوبم! عازم توام. گاهی پاهایم را گم میکنم. گاهی نمیتوانم بروم؛ پاهایم خواب رفتهاند و پاهای خوابیده به فریاد نگردد بیدار.»
گزارش نیک ۱۰۷:
فکر کنم حلزون هم شاعر شدهاست.
گذشتن. رفتن. برنگشتن. رسیدن. دیدن. ساختن. سازیدن. با خود. تا خود. در خود. برای خود.
رفتن. نرسیدن. برگشتن. نرسیدن. دویدن. افتادن. بلند شدن. ترسیدن. باز رفتن. رفتن. رفتن. رفتن.
نرسیدن. پرسیدن. جواب نگرفتن. بیجواب ماندن. خابیدن. خاب دیدن. پریدن. از بلندای خاب. به قعر بیداری. رقصیدن. قرصیدن. ترسیدن. گرخیدن.
پرسیدن. به جواب رسیدن. خندیدن. کوشیدن. نرسیدن. کوشیدن. رسیدن. تنوع دادن. تکرار نکردن. بلندپروازی کردن. با مخ به زمین خوردن. آب خوردن. مثل آب خوردن. آسانی. گرانی. روانی. روانی. روانی.
روا، نیست. بر ما. زندگانی. روزگارانی. تکانی بر زندگانی. تکانی. خانه تکانی. کتانی. کتابی. که تازی. بر زندگانی.
دیدن. شنیدن. صدا را. از او گرفتن. تصویر را. دیدن. بوییدن. او را. کشیدن. بُردن. سُراندن. در خیال. خود را. پس گرفتن. خیال را. از او. پس دادن. خود را. به خود. با خود. تا خود.
نترسیدن. برای رسیدن. یا نرسیدن. برای رفتن. نماندن. کندن. بردن. دل کندن. دوباره دل بستن. آبستن، از رویابافی. رویاسازی. سازیدن، به رقص دنیا. کاویدن. کوشیدن. نفهمیدن. از ترسیدن، نترسیدن.
ورز، دیدن. ورزیدن. هرروز. همان را.
چرخ، دیدن. چرخیدن. هرروز. دنیا را.
سُریدن. جوریدن. کوبیدن. سازیدن. از نو فضا را.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
– تو که میکوشی زندگی را شعر کنی و شعر را زندگی.
– پرسه و پُرسه میانِ کتابها.
– برگزاری جلسهی نقد و بررسی تمرینهای همسفران ۷۶مین دورهی نویسندگی خلاق
– وبینار نویسندهساز: در بخشی از جلسه حرف طنز به میان آمد و اشاره کردم به کتاب «طنز فاخر سعدی» از ایرج پزشکزاد؛ اینکه طنزنویسی مانند پزشکزاد چه جستارهای چشمگیری هم دارد دربارهی طنز. یکی دو تا از شعرهای «دیوان خروس لاریِ» ابوالقاسم حالت را هم خاندم برای بچهها.
– پیادهروی جانانه و شوقی که روزافزون است.
– پایان روز با نوشتن یک جمله برای «کتاب روزنویسی»، محض قطع نشدنِ زنجیره.
– و بشنویم ۳ پند از ریچارد ای. موران از کتاب «تلنگرهای طلایی برای نسل هزاره»:
«تلاش کن تو را به عنوان فردی بشناسند که پل میسازد، نه بمب و حصار.»
«رُک بودن ممکن است افراد را از اطراف تو دور کند، ولی آنها تقریباً همیشه این اخلاق تو را تحسین میکنند.»
«اگر کار مهمی انجام دادهای که قبلاً آن را در فهرست کارهایت ننوشتهای، آن را در فهرست کارهایت بنویس تا بتوانی خط بزنی.»
خانه، داخلی، روز
زن جوان پشت پنجرهی آشپزخانه ایستاده است. بیرون پنجره یک ماشین حمل و نقل اثاثیه ایستاده و چند کارگر مشغول کارند.
زن آنها را تماشا میکند. یکیشان سمت کلمنِ پشت کامیون میرود تا لیوانش را پر کند.
زن اول مرد، بعد کلمن صورتیِ پنبهای را میبیند. مرد از دیدش خارج میشود. حالا یک ماشین پشت کامیون، با روکش راهراهِ سفید و زرشکی را میبیند. بعد نوشتهی گوجهای روی کامیون و بعد سر در شیروانی خانهی روبهرو. رنگ قرمز شیروانی زیر رنگ خاک قابل تشخیص نیست.
_شاید چون نوشتن یعنی دیدن و نیک دیدن است. این ترکیب رنگ پشت پنجرهام چی میکرد امروز؟
سالواژه ام: قدم
دیشب خوابم نبرد، تا خود اذان صبح. کتاب «خواستن توانستن نیست» را که در طاقچه گرفته بودم، خواندم. مقدمه و نصف فصل اول. میخواستم بدانم حرفش چیست. در این میان به «نخیل» ساجده جان حقپرست هم سر زدم. قلمشان رطب شیرین است. چقدر دلنشین مینویسند. چند ساعتی را هم در حلاوت قلم و هنر ساجده جان گذراندم. اذان شد. مدتها بود این موقع را ندیده بودم. صدای اذان نیامد. اینجا حالت محلهای ندارد. در خانهٔ تبریز گاهی که وقت اذان بیدار میشوم، صدای دوردست اذان را میشنوم و برایم دلنشین است. نماز خواندم و بعد رفتم جلوی پنجره تا خیابان را ببینم. به نظرم رسید کی میتوانم ساعت چهار صبح یک خیابان را ببینم.
دیدم پاکبانی دارد در خیابان قدم میزند و جارو میکشد. چیز غمانگیزی توجهم را جلب کرد. اینکه آن بندهخدا فقط جارو داشت. چیزی نداشت که زبالههای جمعشده را جمع کند و در سطل مکانیزه بیندازد. آن پاکبان خم میشد و با دستهایش زباله را به سطل میانداخت. در ده دقیقهای که من دیدم، چندین بار خم و راست شد. به این فکر کردم که مگر جاروی خیابان چقدر پیچیدگی دارد؟ مگر هنوز خاکانداز را نساختهاند؟ چرا باید ابزار مناسب این کار در دسترس این شخص نباشد؟ این یک مثال است و متأسفانه نمونهای از چرخهای است که در اغلب سیستمهای شهری و اداری ما هست، نمونهٔ بیتدبیری. هنوز تاریک بود اما چراغهای خیابان را خاموش کردند و دیگر ندیدم چه شد.
صبح صفحات صبحگاهی نوشتم. بعد کمی دیگر از کتاب «خواستن توانستن نیست» خواندم.
بعد از صبحانه با خواهرم، مفصل گپ زدیم.
ظهر آزادنویسی کردم. برای داستان کوتاه کارگاه هفتم. با خودم حرف زدم. آنقدر نوشتم و نوشتم تا ایدهای یافتم. کامل نشد اما فهمیدم دو نفر شخصیت داستانم چه کسانیاند. تأثیر آزادنویسی در یافتن ایده، بینظیر است. در گوشهٔ ذهنم یاد کتاب «قصهها از کجا میآیند» افتادم. کاش کتاب دم دستم بود. در کتابخانهٔ خانهٔ تبریز است. چند شهری بودن این مسائل را هم دارد.
بعد از آزادنویسی با همسرم تلفنی حرف زدم و یک بار هم ایده را برای او توضیح دادم.
ساعت پنج در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. پرسش و پاسخ بود و خوش گذشت.
عصر با خواهرم رفتیم شمشیری. محلهٔ جالبی است. همه چیز دارد. خرت و پرتهایی گرفتم، از جمله دو تا مگنت با طرح خانه و کاج. عاشق این دو هستم. احساس کردم با دلم حرف میزنند. این نوع خریدها، طلب قسمت کودکانهٔ وجودم هست. اصطلاحی دارم برایش: «باهاش ارتباط برقرار کردم.» و همین هم شد که گرفتم. ارتباط برای من مهم است حتی با اشیا. این اشیای دوستداشتنی، در مواقع بیحوصلگی تسکینم میدهند. خردهریزهای دوستداشتنی. البته امروز دوست داشتم انقلاب بروم اما دیر کردیم و دیدم نمیشود دل سیر در انقلاب بچرخم. انقلاب را گذاشتمبرای روزی دیگر.
شب خواهرم کیک درست کرد و دوتایی با چای خوردیم و صد البته در کنارش شمع هم روشن کردیم. شمع پای ثابت چایهای عصر و شب ماست. یکی دیگر از آن خردهریزهای دوستداشتنیام شمع است. از بچگی عاشق شمع بودم.
پینوشت: گویا امشب هم خوابم نبرده است! خدا بخیر کند.
هزارکلمهام را نوشتم. جلسهی اول شعر را که ازش جامانده بودم گوش کردم. آزمون غربالگری را پیگیری کردم و تماس گرفتم با چند نفر از اولیا. هی سایت بازطراحی شدهام را نگاه کردم و هی ذوق کردم. کمی از چتجیپیتی عکس خواستم و زود محدودیتش عود کرد. به مهمانی رفتم و کارهای خانه را انجام ندادم جز انداختن ادامه ملافهها در ماشین و پهن کردنشان.
سال واژهام: تحسیــن
۱. مثل بچههای خوب، مسواکم را زده بودم. زیر پتو خزیده بودم. داشتم کتاب صوتی گل اومد بهار اومد را گوش میدادم. یادم آمد که گزارش نیک ننوشتم. اگر مثل دیروز به صبح روز بعد واگذارش کنم، دیگر انجامش نخواهم داد. پس بلند شدم. تلویزیون را روشن کردم، تا احساس تنهایی نکنم. پفک موتوری را یواشکی از کابینت بیرون کشیدم. مشغول نوشتن شدم.
۲. هیچ چیز بدتر از پنجشنبهای نیست که بدانی، فردایش تنهایی و خبری از ماهی کبابی نیست.🥺🥺 آتش بدون دود نمیشود، جمعه بدون ماهی کباب.
۳.فاطی پیام داد و گفت که گوشی خریده. میدانست که دوست ندارم تلفنی حرف بزنم. پیام میداد. همیشه. گفتم اگر از این به بعد عکس بد ازم بگیری کتک میخوری.
۴. کتاب جزیرهی گنج را ورق زدم. در بچگی خوانده بودمش.
عاشقش بودم. نویسنده اول کتاب یک شعر نوشته بود. برای خریداران مردد. جالب بود. اما بنظرم شعر به بدترین نحو ممکن ترجمه شده بود. کاش بدون ترجمهاش را میگذاشتند.
۵. شربت آبلیموی خیاری درست کردم. خیار رنده شده و آبلیموی تازه.
۶. وقتی خیارشور در یخچال باشد، دلم مانند زنهای باردار هوسباز میشود. مخصوصا اگر خیارشور حلبی باشد.
۷.محوطه بزرگ پارک روشن بود. زنی روی نیمکتی نشسته بود و قلیان میکشید. مائده از دور برایم دست تکان داد. از وسط پارک به سمتش رفتم. کم مانده بود پسر بچهای با دوچرخه به من برخورد کند. با بهتر است بگویم من به پسربچهی دوچرخهسوار بخورم. گفت عمه هَدوه دم در نشسته. بیا سلام من تا قهر نکرده. عمه جلو در خانه نشسته بود. دو باغچه بزرگ جلوی خانه را پوشانده بود. عمه شیلنگ آب را زیر نعناها گذاشته بود.بوی نعنا پیچیده بود. مثل مادری که بچه از دست داده گفت:« ظهر یکی آمده و خوشههای نخل را چیده. ( نمیشود به فارسی درباره نخل نوشت. در زبان محلی ما برای تکتک اجزا نخل اسم وجود دارد.) ثمر نخل عمه را دزدیده بودند.حتی خیارچنبرهایش را. برای عمه دل سوزاندم. مرا به چای دعوت کرد.
سال واژه: پذیرش
روز استراحت
آشپزی برای خود
آشپزی برای دوست
آشپزی برای گربه ها
دیدار با دو تن از دوستان قدیمی و از هر دری سخن گفتن.
پخش کردن غذای گربه ها
( چقدر لج در بیار شد این اینترانت لعنتی، دیشب گزارش نیک مفصلی نوشتم. وقتی فرستادن دیدگاه را زدم، وای فای قطع شد و گزارش پرید).
گزارش نیک، تنها نیکی است که هر روز برایم تکرار می شود.
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
_ روز شلوغی بود و گرما کلافه کننده. کلی خرید داشتم، عرقها قطرهقطره از پیشانیام میچکید به چشمانم.
قیمتها آنقدر نجومی شده است که باید آرزوها را ، نه کنار، بلکه چال کرد. فروشندهی مجردی میگفت: من به تنهایی هفتهای خداتومان میدهم تا تنها یخچالم خالی نماند، بچهدارها چه میکنند؟ با خودم فکر کردم واقعاً چه میکنم!
_ صفحات صبحگاهی نوشتم. نویسندهساز را امروز نبودم. چه حیف.
_ کلی مسافر آمده بود بندر؛ گرما به کنار، ماندهام با چه امید و جرأتی آمدهاند.
_ بعد از چند هفته، زهرای نازنینم را دیدم و کلی خندیدیم با هم. وجود بعضیها مسکن است.
_ صبح کانال بچهها را خواندم و کلی لذت برم.
سالواژهام: شناخت
١. هزارکلمهنویسی.
٢. گفتوگویی نیک، با ستایش صوفیان. شاید گفتوگوی خوب، گفتوگوییست که به تو کلمه میدهد. شاید گفتوگوی خوب، گفتوگو نیست، گفتوجوست. با ستایش از زبان حرف میزدیم. از زبان و مفهوم. از سازندگی زبان. من گفتم دقت زبان تسری مییابد به دقت اندیشه و زبان ماست که اندیشهی ما را میسازد. ستایش گفت زبان برایش در پیوند است با ارتباط. گفت به این میاندیشد که زبان او، زبانی که برگزیده، چه ارتباطی را میسازد. پیش از صحبتمان دربارهی زبان، ستایش داشت از کلمهیی و مفهومش میگفت، در ادامهی حرف او کلمهیی را به کار بردم که پیش از این استفاده نکرده بودم: مفهومزدایی. حالا میتوانم با این کلمه بیندیشم و صورتبندی کنم.
٣. جادوی نوشتن روی کاغذ و دستخط چیست؟ بدن یافتن احساس؟ در «فرهنگوارهی فارسی خلاق» پرسه میزنم و چند کلمه که جور است با حالم را انتخاب میکنم. وقتی ماژیک برمیدارم و کلمههایی که برداشتهام را روی کاغذ مینویسم یا شاید میکشم، چیزی در من آرام میگیرد و به خاب میرود.
https://t.me/elahebaseda
امروز شبیه حرکت گهواره بود. با تکانهای شدید شروع شد. پیچوتابمان داد. کمکم آرام گرفت و از حرکت ایستاد.
گاهی هیچ دوستی بهتر از نوشتن نیست. رازدار، شنونده و راستگو. پس نوشتم و نوشتم و نوشتم.
چند قسمت سریال دیدم. زبان خواندم.
چند روزی این سوال کنج ذهنم خیس میخورد: شروع سختتر است یا ادامه دادن؟ همین بهانهای شد متنی برای کانالم بنویسم.
دیدن نینی تازه به دنیا آمده رفتیم. هر روز شکل عوض میکند.
در راه به پادکستهای الهه علیزاده گوش دادم دربارهی فکر و دستگاه فکری.
مسیر ترافیک بود. تصادف شده بود. شیشههای ماشین ریخته بود وسط اتوبان. دقت کردید وقتی تصادف میشود ماشینها تا یک کیلومتر آن طرفتر آهسته و بااحتیاط میرانند؟ انگار این صحنهها، راننده را هم به فکر فرو میبرد. اما حیف که چند کیلومتر جلوتر، همهچیز فراموش میشود و همان آش و همان کاسهی همیشگیست.
تکهتکه تا آنجا
سالواژهام: نظم
از کتاب:
کتاب این راهش نیست. تازه هفتاد درصدش کامل شد. بخش جالبی بود. مثلا: آدمهای تازهکار دوست دارند که بازخورد مثبت بشنوند. و نیاز هم دارند. اما آدمهای متخصص بیشتر بهدنبال بازخورد منفیاند تا حفرهها و ایرادهای کارشان را پر کنند. و من فکر میکنم هروقت اینشکلیتر شدم یعنی دارم متخصص میشوم. و دربارهی اهمیت تواضع نوشته بود. یعنی درک فاصلهی خودمان با جایی که میخواهیم. و ذهنمان برای ایدهها و نظرات جدید بازتر میشود.
از فیلم:
فیلم Mean Girls. فیلم بانمکی بود که میشد با خواهر نوجوانم ببینم. و تغییر شخصیت اصلی هم خیلی برجسته بود. دوبار تغییر کرد. از کسی که فقط با میمونهای آفریقایی آشنا بود، به دختری پلاستیکی و بعد آدمی واقعی.
از نوشتن:
شروع نوشتن داستانکوتاهم. اولش خواستم دور بزنم. پیرنگ بسازم و بعد در قالب سوال طرحش کنم. اما بعد دیدم خودم همیشه همین کار را میکنم. سوال میپرسم و جواب میدهم و داستان ساخته میشود. پس همان سوالها را نوشتم. نمیدانم تو نوشتن داستان معمولی آدمهای معمولی چقدر موفقم. اما این جاییست که میخواهم برسم. این که این فاصله را ببینم یعنی تواضع دارم.
آزادنویسی، حال خوب.
وبینار نویسندهساز. شعرهای خیلی باحالی خوانده شد. و نکتهی مهم امروز برای من: گفتوگو با کتاب. یعنی برای حرفی که تو کتاب نوشته شده حرفی داشته باشیم.
نوشتن خاطراتم با نتها و حرفها توی دفترچهی ذهنم و دستم. جمع کردن تکههای کوچک که بعدا بزرگ شوند.
اول روز با زنگهای پیدرپی مامور آب آغاز شد. حالا مگر امان میدهد؟
در هم که باز نمیشود، طبقمعمول آیفون دوباره خراب شده.
نیمی از روز م به تمیزکاریهای معمول گذشت، به تیک زدن کارها یکی پس از دیگری، در لیست بلندبالای رو یخچال.
ساعتی هم ورزش کردم. اما چه فایده دارد ورزش کردن و درد کشیدن؟ وقتی بناست یک شام مفصل همه را بشورد ببرد.
و اما
آنچه امروز خاندم:
شعری از نصرت رحمانی:
کدام پنجره باز است؟
کدام پنجره در شهر مردگان باز است
که انتظار چنین رخنه کرده در دل من
_سالواژهات چیست؟
_صلحخویشی.
_چرا؟ چون با خودم سر جنگ دارم.
_خستهای؟
_بسیار.
_علّت؟
_به شما مربوط…؟
_لعنت بر شیطان.
_خا. درگیر بودم. مقالهای مینوشتم.
_برای کجا؟
_آه. یک نشریه.
_خداوند قوت دهاد.
_خدا از دهانت بشنود.
_ کتاب چی؟ خواندی؟
_بلی. نخوانم که میمیرم.
_چه خواندی؟
_موشها و آدمها.
_چهطور بود؟
_بینظیر.
_چرا؟
_محو توصیف، تصویرسازی و روایتپردازیاش شدهام.
_جان است دیگر.
_آره. جانِشِه بشم.
_رفتی کانال شمالی که.
_چه کنیم دیگر.
_راستی چیزی هم نوشتی؟
_چیزکی.
_آفرین.
_مخلصیم.
_خا.
_خاک پاتم.
_خا.
_این را کسی بخواند، آبِ رویمان میرود.
_اوه.
_وبینار را بودی امروز؟
_بلی.
_چه کردین؟
_به پرسشهای رنگین و پاسخهای جانانه گذشت.
_یادداشت چی نوشتی؟
_از فشار امروز .
_ای بابا.
_فشار بدجور فشارم داد.
_خدا بد ندهد.
_هعی.
_بگیر بخواب.
_باشد.
_شبت هم مثل روزت، نیک.
1. سالواژهام: استمرار
2. امروز کم خابیده بودم بنابراین خابیدم و خیلی مزه داد. اصلن وقتی نخابیم یکم پرخاشگر و بدخلق میشیم. ممکنه ارادهی خود را برای انجام کارها از دست بدیم همچین احساسهایی از جمله ناامیدی و غم و … راحتر در ما را غرق خودشان میکنند. پس خوب خابیدن را باید جدی گرفت.
گزارش نیک
لیست کارهای امروز از دستم در رفته. ماجراهای امروز همه برای خودشان داستانی داشتند.
مثلاً: آقا رضا را در کلیسا دیدیم.
آقا رضا میخواست داستان جدیدش را برای یک مجله در فرانسه بفرستد.
آقا رضا قبلاً هم با انتشارات رهنما کار کرده و کتاب دارد.
آقا رضا روی کاغذ بازنویسی میکند.
آقا رضا زندگی سختی داشته.
آقا رضا بعضی زمانها میان صحبتهایش ساکت میشود.
آقا رضا میگفت آدمهای اهل کتاب بد ندارند.
با آقا رضا مخالفم.
آقا رضا ما را به رسیتال پیانو دعوت کرد.
امروز رفتیم خیابان استقلال.
دروغ نمیگویم از آنجا بدم میآید.
از شلوغی زیاد بدم میآید.
از جاهای توریستی بدم میآید.
شاید فکر کنید از دماغ فیل یا جایی دیگری افتادم اما از جاهای ارزان شلوغپلوغ بدم میآید.
از تکسیم و استقلال و آکسارای بدم میآید.
بدم میآید یعنی چه؟
یعنی آزرده میشوم.
بیشتر خسته میشوم.
سرم درد میگیرد.
سرم گیج میرود.
صداهای مختلف را میشنوم، همه و همه را.
مغزم نگهبانم مدام در حال پیشبینی اتفاقات و آدمهاست.
گهگاهی میخواهم بنشینم و عربده بزنم بلکه این صداهای داخل سرم خفه شوند.
این هفته از انرژی اجتماعیام زیادی کار کشیدم.
زیادی در مکانهای شلوغ بودم.
امروز مانتی خوردم، غذای مورد علاقه من و پاندای کنگفوکار.
مهمانمان دوست نداشت، میگفت خمیر و یک تکه گوشت و سس مخصوص است دیگر چیزی ندارد.
راست میگفت.
استیک هم یه تیکه گوشت است دیگر.
پیتزا هم نون و سوسیس و پنیر است دیگر.
کوبیده هم گوشت و پیاز است دیگر.
لازانیا هم خمیر و گوجه و گوشت است دیگر.
راستی دلم به حال آشپز سوخت. آخر میدانید دستش داخل چیزی دردناک گیر کرده بود.
چهارمین روز سفر
امروز برنامه سنگین بود. فکر نمیکردم به همهش اصلن برسیم. ولی رسیدیم.
مسجد سلطان احمد و آیاصوفیا، کاپالی چارشی (بازار)، رستوران کرهای، برج گالاتا، کلیسا، استقلال، تقسیم.
دلم میخاست کنسرت کلیسا را هم ببرمش. اما فعلن کنسرت نداشتند و آقا رضا گفت خبرتان میکنم.
امروز چند بدشانسی هم آوردیم. توی رستوران کرهای دست یکی از آشپزهایشان توی دستگاه گیر کرد. تا آخرین لحظهای که ما آنجا بودیم موفق نشدند درش بیاورم. امیدوارم تا الان بیدرد و خونریزی درآمده باشد.
دومین بدشانسی هم موقعی بود که رحم من دوباره برای فروپاشی، گشت و بدترین موقعیت را انتخاب کرد.
_خببببب میبینیم که خستهس و شلوارشم که سفیده و نوار بهداشتی هم که نیاورده و همین الان میریزم پایین.
یک بار که توی رستوران شلوار سفیدم کثیف شد. یک بارم که به خاطر این. (ولی کم، لااقل آبروریزی نکرد)
اما با همهی اینها خوش گذشت. کوچه پسکوچههای استقلال و مغازههای خاصش را دوست داشتم. مرور خاطرات و دیدن دوبارهی کلیسا برایم لذتبخش بود.
و خب هر لذتی هم عوضی دارد. عوض این هم پارگیهای چندجانبه بود.
هر کداممان حالا دردی داریم. یکی سرش، یکی دلش، یکی کمرش، پاش، گلوش…
باید بخابیم. شاید فردا درمان شده باشیم.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelahkh
#گزارش_نیک
بیشتر روز درحال رقص و گلآرایی برای مراسم فردا بودیم.
چون میدانستم جمعه حتی وقت سر خاراندن ندارم، آخر شب درحالی که همه خواب بودند با چشمهایی نیمه بیدار تمرین را نگاشتم و ثبت کردم. امیدوارم که مقبول افتد.
گزارشکی مینویسم تا در جریان بمانم.
میروم بخوابم، فردا روز سهمگینی خواهد بود.
هفت چیزی که این هفته توی گزارشهای نیکم تکرار شدند:
۱. نوشتن صفحات صبحگاهی
۲. آشپزی کردن
۳. شرکت کردن توی وبینار
۴. کتاب خاندن
۵. آزادنویسی
۶. مرتب کردن خانه
۷. ورزش کردن
دو دلیلی که باعث میشود آشپز خوبی نباشم:
۱. خاهرم میگوید زمانی غذا خوشمزه خاهدشد که در طول فرایند آشپزی، با عشق و نوازش حرف بزنی با غذا و انرژی بدهی به آن. من جز غرهای ریزانه، کارِ دیگری نمیکنم برای غذا.
۲. دستم مزه ندارد.
دو کاری که امروز همزمان با مرتب کردن خانه انجام دادم:
۱. به یکی از پادکستهای نویسندهساز گوش دادم.
۲. آهنگی را پلی کردم با صدای بلند. طوری که اگر کسی زنگِ در را هم میزد، متوجه نمیشدم.
هفت کتابی که امروز نوک زدم به آنها:
۱. داستان یک شهر
۲. زندگی به سبک آنی
۳. با شما نبودم از بهمن فرسی
۴. مجموعهی غزلهای عاشقانهی منزوی
۵. تکههایی از یک کل منسجم
۶. بخشهایی از یک پوست یک استخوان را رونویسی کردم.
۷. پرسهای زدم توی فرهنگوارهی فارسی خلاق. چند کلمه کش رفتم و آزادنویسی کردم با آنها.
دو دلیلی که باعث میشود صفحات صبحگاهیام لبالب باشند از غر:
۱. نبود برق. اعتراضی به این فریضهی اجباری نیست. ولی سرصبحی و همزمان با نوشتن صفحاتصبحگاهی داشتم هلاک میشدم از گرما.
۲. برق که نباشد برای نوشتن صفحاتصبحگاهی از اتاقِ محبوبم منتقل میشوم به پذیرایی، محل گپوگفتِ صبحگاهی همسرم با تلفن.
دو دلیلی که این روزها زیاد مینویسم:
۱. میخاهم فاصلهی مغز و دستم کم شود.
۲. این دلیل مهمتر از اولیست. دلم میخاهد این دفتر زودتر تمام شود.
سه چیزی که هر روزِ هفته، آروزیشان کردم:
۱. تمام شدنم دفترم
۲. مسافرت رفتن
۳. باز شدن مدرسهها
یک دلیلی که دوست دارم مدرسهها زودتر باز شوند و حضوری هم باشند و حتی حاضرم بهخاطر این خاسته نفرینِ ابدی دانشآموزان را به جان بخرم:
۱ از خانهمانی خسته شدهام.
دو دلیلی که باعث شده آرزو کنم این دفتر زود تمام شود:
۱. خسته شدهام از آن.
۲. دفتر خوشگلتری چشمانتظار است برای پیوند با من.
دو دلیلی که باعث شده این دفتر را به حال خودش رها نکنم:
۱. بهخاطر وسواسم برای خالی نگذاشتن نقطه و صفحهای سفید، نمیشود همینجوری رهایش کرد.
۲. گناه دارد. زودتر از موعد ترکش کنم.
چهار چیزی که این هفته به لیست از یادرفتههایم اضافه شدند و مرا حسابی عصبانی کردند:
۱. قرصهای ضدحساسیتم باید ماه پیش تمام میشد. اما هنوز به اندازهی چهار روز قرص دارم.
۲. ده روز پیش تولد یکسالگیِ کانالم بود.
۳. وبینار روز شنبهی سمانه که تا ساعت ۸ برایش ذوق داشتم. اما ۸.۲۰ دقیقه فراموشش کردم.
۴. هرشب ساعت یک نصفهشب تازه یادم میافتد که امروز هم زنگ نزدم به خاهرم.
دو جملهای که وقتی فهمیدم تولد کانال یادم رفته، گفتم:
۱. اشکالی ندارد سال دیگر تولد دوسالگی برایش میگیرم.
۲. حالا انگار اگر یادم بود چه کار شاقی میکردم.
سه دلیلی که اگر من این روزها بهصورت خودجوش زنگ نزنم به خاهرم، او دیگر تا ابد زنگ نخاهدزد به من:
۱. با من قهر است.
۲. همیشه او زنگ میزند. ولی من هیجوقت پیشقدم نمیشوم توی زنگ زدن. برای همین او فکر میکند من دوستش ندارم.
۳. لجباز است و اهل تلافی.
یک دلیلی که تصمیم گرفتم گزارش امروزم را فهرست تو فهرست بنویسم:
۱. کتاب زندگی به سبک آنی را دوباره ورق زدم بعد از مدتها. کل کتاب فهرستواره است. آنی مرا به هوس انداخت که امروزم را اینگونه به رشتهی گزارش درآورم.
دو دلیلی که نمیخاستم این فهرست تو فهرست را منتشر کنم:
۱. متن حاوی اعترافات نامناسب میباشد.
۲. دلم میخاست بخشهایی از آزادنویسی با کلمهبرداریهایم را منتشر کنم.
صفر دلیلی که باعث شد این فهرست تو فهرست را منتشر کنم:
چه عجب، آفتاب از کدوم طرف دراومده که خانم صبح به این زودی چشماشون باز کردن. دلت برای صبح تنگ نشده؟ طفلی مییومد آروم، یه چایی میخورد و کفشاشو دست میگرفت، بیسروصدا میرفت، حسرت به دلش موند که ببینتت. خوبه حداقل برای حرف زدن با دوستبابات که کاری یادت بده، از خاب نازت گذشتی و نگاهی هم به صبح انداختی. یه لقمه نون بربری با خیار و گوجه زدی، صفایی به این معده بیچاره دادی. چه باحال بود. نه، دوستبابات گفت حالا راستکی عاشق این کار ماشین هستی؟ آخه ما اینجا همه کاری انجام میدیدیم. تو هم گفتی من از بچگی تو کار ماشینم، عاشق این جور کارام. بعد از یه کوچولو حرف زدن، قرار شد از شنبه استارت کار بزنی. بعد از اونم بابات رسوندت خونه. با خاهرت انگلیسی میخوندید، از صدای خندههاتون دیوارها هم خندشون گرفته بود. خمیر کوکی که خوب تو یخچال خابیده بود، از یخچال بیرون آوردی، رو ترازو وزنش کردی، گولههایی از خمیر درست کردی، روش با خردههای شکلات تزئین کردی، دوباره از بس خمیازه میکشید فرستادیش تو فریزر استراحت کنه و بعدم از ترس اینکه دوباره خابش بگیره یه راست تو فر گذاشتیش که دیگه به امید خدا بپزه. عطر شکلات خونه رو پر کرده بود، تو از طعم خوشمزهشون انگشتاتم میخوردی. عصر رفتین خرید و تو هم چندتا کتاب و یه دفتر یاداشت و ماژیکای رنگووارنگ خریدی. پروانههای صورتی و قرمز و آبی تو دلت میرقصیدن. تو هم نتونستی کتابها رو درسته قورت بدی، اما مرض فضولی نذاشت که بیخیالشونم بشی، پس نوکی به هرکدوم زدی.
گزارش نیک | پنجشنبه پنجم شهریورماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۴ از ۱۰
این روزها چیزی میان رهایی و بیخیالی در من میگذرد، خودم هم هنوز نمیدانم اسمش کدام است، فقط میدانم بعضی کارها را رها میکنم، بیآنکه واقعاً تصمیم گرفته باشم رهایشان کنم.
قرار بود تمرین کارگاه ۷ را تمام کنم، اما نصفه رهایش کردم و گذاشتم برای فردا، شاید این هم بخشی از همان رهایی باشد، شاید هم فقط بیخیالی.
امیدوارم فردا قبل از ساعت هفت، تمامش کنم و بفرستم.
سالواژهام: ارتباط
دیشب گزارش نوشتم اما بهگمانم ثبت نشد. مدام هشدار میداد که: «باور اول نیست. میدانم.» (ترجمه: جلال آل احمد) من هم ماندم که چگونه باراولبودنش را به رباتجماعت اثبات کنم.
و اما امروز: شعر نوشتم. احساس میکنم این یکی پختهتر از شعرهای پیشینم است.
برای داستان کوتاهم طرح نوشتم و بعد بر اساس آن طرح، به طرح پرسشهایم پرداختم.
البته طرح بیطرحی بود. یعنی جزمیتر از آن بود که بشود نامش را طرح گذاشت.
در نویسندهساز احوال «ایلیاد» و «اودیسه» جانم را پرسیدم و استاد گفت که از آنها خاهد گفت. از حالا ذوق آن جلسه را دارم.
زبان خاندم و جمعبندی کردم خاندههایم را.
به این فکر کردم که چگونه خودم را در میان کارکنان کتابفروشییی که دوستش دارم، جا کنم.
«من و خارپشت و عروسکم» را خاندم و گریهی بسیار. دوست داشتم که آن کودک کنارم بود و پس از آغوشیدن فراوانش، دوتایی حال معلم را میگرفتیم.
«اسطوره و واقعیت» خاندم. چیزهای جدید بسیاری یاد گرفتم. بخشهایی از آن مرا به یاد «تاریخ بردهداری» انداخت. دوست دارم وقتی بزرگ شدم، کتابی دربارهی رابطهی میان تاریخ و اسطوره و تاثیر بردهداری در پرورش هنر یونان باستان بنویسم.
سالواژه:استمرار
امروز روز قشنگی بود تونستم کلی کار انجام بدم برعکس پری روز و تصمیم گرفتم رژیم بگیرم نه برای اینکه لاغر بشم برای اینکه غذا های مفید بخورم به خودم بیشتر برسم الآنم آرتمیس آمده میگه گوشیت رو بده .
گزارشنیک امروزم مرخص شدن همسرم از بیمارستانه. نتیجه سهلانگاری دانپزشک درکشیدن دندانعفونتی یک هفته بستری شدن دربیمارستان بود. این مدت نتونستم در وبینارها شرکت کنم. درکارگاه شعرماهی وداستانکوتاه ثبتنام کردم ولی نتونستم همراه دوستان باشم. کلا چیزی ننوشتم ونخوندم اصلا مجالی نبود برای این کار. کلافه بودم از استرس، نگرانی، خستگی وماندن دراین فضا. برای رهایی از این مکان لحظه شماری میکردم. خداروشکر که این اتفاق نیک افتاد.
-برای فاتحه خوانی به مزار عزیزان آسمانیام رفتم. درمراسم هفتم عموی مهربانم شرکت کردم.
خدایا به همه بیماران سلامتی وتندرستی عنایت کن.
✔️یک هفته دیگر گذشت و ارادتم به هزار کلمهنویسی همچنان باقیست.
《چپروت، خودانه و ژنساز》 هم به دنیا آمدند یا شاید هم بودند و من نمیدانستم.
✔️یوگا را بلافاصله پس از پایینآمدن از تخت انجام میدهم کش و قوس و خمش و پیچش با صندلی و بند همان کار را با بدن میکند که صبحنگاری.
✔️در کلاس چینش و طراحی تمرین، آساناها را همزمان با تدریس استاد اجرا کردم و نکاتش را در عضلات و بافتهایم نشاندم. کارکردش از جزوهبرداری بیشتر بود.
بعدازظهر در کلاس بازخورد نویسندگی خلاق، ابتدا ذوق داشتم برای نقد تمرینم و رفتهرفته کشتیِ هیجانم در کنار نقد تمرینِ دوستانم لنگر انداخت و نکاتشان را برای خودم صید کردم.
نویسندهساز به طنز پرداخت و معرفی کتاب خروسلاری.
امروز فیلم شبهای روشن را که میدیدم، انگار که کتابخانهی استاد کلانتری نقشآفرینی میکرد در یکی از سکانسها.
در قفسهها رنگها شناسنامهی کتابهایند. ( امروزم ده از ده گرفت به خاطر تماشای فیلم)
✔️بهگاهِ پیادهروی، نهساله پسری را دیدم کنار پدرش زیر تاکسی خابیدهبود و با سیاهیِ دستانش، کنجکاویِ کودکانه را روسفید کردهبود.
✔️سبزیِ پلو ته کشیدهبود.
قرار شد که شویدپلو و ماهی به پدر و مادرم بدهم که سرانجام نعناعپلو و ماهی شد.
به مادرم غریدم که《 برچسب مدتهاست اختراع شده》 و خندهآفرینتر پاسخ پدر و مادرم بود که گفتند《 هنوز فرق نعناع و شوید را نمیدانی؟ 》
بینِ خودمان بماند که ذهنم مشغول نوشتن پست کانال بود و سربههوایم کرد.
✔️نواختنِ بر حسب وظیفه، عادتِ ناخوبیست که کمکَمَک دورش کردهام از تار.
✔️دستانم برادههایی هستند که بیاختیار جذبِ دفترهای دوکا میشوند و جدایش را پس میزنند.
با کتاب 《با مادرم همراه》 که همراه میشوم، مرا به کودکیام میبرد.
《بیگودی و بوکله》 دو واژهی پرمصرفِ مادرم در دوران کودکی من بود.
《کاچی بعضِ هیچی》به امروزِ کتاب روزنویسی آنلاین میآمد.
شعری از حافظ و نگاهکی به داستانهای تفسیر طبری هم نباید از قلم بیفتد.
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۵
امروزساعت ۱۰ از خواب بیدار شدم سماورو روشن کردم تا چای دم کنم .تواین فاصله تا سماور جوش بیاد یه مقدار مطالعه کردم چند خط هم تمرین آزاد نویسی کردم.صدای قل قل سماور بلند شد رفتم سریع کمش کردم و چای دم کردم دوتا هل هم توش انداختم وقتی چایی دم کشید یه صبونه خوشمزه خوردم .بعدازصبونه یه فایل صوتی گوش کردم بعدش ناهار درست کردم و…
عصری مطالعه کردم ویه مقدار تمرین نوشتن کردم .
وهمین جوری تا آخر شب مشغول بودم .
خودپندِ امروز:
ارزش لحظههای کوچیک رو دستکم نگیر. از کنار هیچ مهربانی کوچک و بزرگی به سادگی نگذر. شاکر باش و تا جایی که میتونی لبخند بزن.
——————
و اما امروز:
-بسیااار کاررر کردم و بسیااار پاره شدم.
-بسیااار پیادهروی کردم و بسیااار لذت بردم.
-بسیااار صحبت کردم و بسیااار تازه شدم.
-بسیااار تراسِ زیبا دیدم و بسیااار کیف کردم.
-بسیااار لحظهی کوچک را امروز زندگی کردم.
چه حلزونِ قشنگی و چه جملهی زیبایی.
شب بخیر و
اودافظظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
ای قائد چطور میتوانی از دماغ بنویسی و باز سکسی باشد؟ باری کودکی از عن دماغ نوشتم برای خودم هم حوصله سر بود. ای قائد چرا رمان نمینویسی؟ ای قائد پدرت حین تولید با مادرت زاویهی نود درجه ساخت؟ پس چرا قائدی؟
بله من زنده ماندم. خودم هم تعجب کردم. اول اصلن نفهمید گلدان شکسته با اینکه رو به روی محل جرم بود. شوهرش بهش گفت. گیر داده بود کی شکاندم. به نظر خودت کی شکاندم نابغه؟ وقتی که تو خاب بودی.( کدام آهنگ میگفت وقتی تو خاب بودی من… دیگر یادم نیست؟) به گمانم شاهینشاه دعا کرده تا این جوان نکبت فعال صحیح و سالم بماند.( شاه از چه طلسمی استفاده کردی؟ جدا از زنده بودن داد و بیداد هم راه ننداخت.)
از لذیذترین صبحها آخر هفتهای است که زیر پتو کتاب بخانی بعد صبحانه بخوری و بازگردی به پتو و خاندن. پتو معبد شخصی و متحرک من است. شعرهای تلگرامی را کامل خاندم. ازش کلمهبرداری کردم. اولین داستان کوتاه از سنگر و جمجمههای خالی را خاندم. دیروز با شیوا قرار گذاشتیم طبق توان خود جدول عادتها را بکشیم. برای من خردهعادت یک صفحه، متوسط نصف داستان و بزرگ کل داستان است. امروز کلش را خاندم. هر کار کردم نتوانستم در الگوی« کسی چیزی میخاهد برای رسیدن بهش فلان تلاشها را میکند و دست آخر میرسد یا خیر» قرار دهم. برای شیوا وویسی گرفتم به گونهای که داستان برایش اسپَویل نشود.
چند شعری هم از فامیل خانم شیبانی خاندم. رونویسی کردم. مثلن تلاشیدم تا طبق معیارهای درسبرگ بسنجم. ( تلاشیدم بهتر است تا کوشیدم. کوشیدن و تکاپو و سعی حسی از ادبی بودن بهم میدهد.) نتوانستم به سوالها جواب دهم.
سه صفحه از افول خاندم. ای کاش معادلهای دیگری برای خاندن بود و نه فقط معادلهای استعاری. میشود گفت افول به چشم دادم، هدیه دادم یا همچنین چیزی. ببشتر کنایهای است تا استعاری.
از شیوا پرسیدم قضیهی دست خدا چیست. دیروز تو نویسندهساز بود اما اطلاع دقیقی نداشت.
ای خدا چرا کسی تمرین پیشرفته را انجام نمیدهد آدم نمونه ببیند؟
کارگاه ژذاب دیروز را به گفتار تبدیل کردم.
از شعرهای شیبانی چند نمونه فرستادم در کانال تا مردم ببینند این آدم چه ترکیبهای متفاوت و نویی دارد.
دیروز تولد ممیزی بود. بعد این تایپوگرافها و گرافیستها فقط به یادش استوری گذاشتهاند. انتظار داشتم نمایشگاهی چیزی راه بندازید.
فیلم بک رومز را به چشم هدیه دادم. چند وقت پیش ایلاه معرفی کرده بود. فردا ازش روزگفتار میگیرم. توضیحات کلی هم دادم به شیوا.
بعد مدتها به کانال السحر الفرهادیو سر زدم. او هم دارد سنگ و جمجمههای تو خالی میخاند.
به یک فرضیهی علمی- فلسفی- روانشناسی رسیدم: همه چیز از کیر آغاز میشود و به کص ختم میشود. فرضیه چیه؟ اصلن نظریه است. آره بابا جان.
مدتی است دارم خود را مجاب میکنم تا از عمه بلقیسم یادداشت بنویسم. نمیتوانم. یادش که میافتم از غم قلم از دست میافتد. آخر شاهین چرا عمهام را به سوزان روشن فروختی؟ حالِ عمه بلقیس را خوب درک میکنم. حدود دو سال پیش صادق روز عروسی بهم خیانت کرد و با مرگ ریخت رو هم. هیچ وقت آن روز یادم نمیرود. چه کسان که دعوت نکرده بودم. از مسعود فرزاد بگیر تا روح حافظ. شاید نوشتاردرمانی بتواند ترومام را حل کند. از آن روز تا الان عذاب وجدان دارم. باید به عنوان نامزد بیشتر بهش توجه میکردم. ای کاش حداقل مثل آن مردتیکه دازای میگفت دوتایی خودکشی کنیم. بعد از سال صادق به خاطر اصرار آشنایان رفتم سر قرار با دازای. اسمش را شنیده بودم اما چیزی ازش نخانده بودم. مثل من زورکی آمده بود. تا خاست برود گفتم نویسندهام و ماند. پس قرار شد حداقل با هم دوست شویم. هر چند خیلی زود به عشق کشید. همین چند ماه پیش پیام داد: بیا خودمون را تو رودخونهی زاینده رود بکشیم. من هم هلک هلک از تهران راه افتادم رفتم اصفهان. شبانگاهان خودمان را پرت کردیم تو رودخانه. عمق آب کم بود و فقط دازای مرد. پدر زنهای سابقش حسابی ازم تشکر کردند. گفتند: این مرتیکهی لاابالی با دخترای ما قرار خودکشی گذاشته و خودش هر بار زنده مونده. میبینید از شوهر شانس ندارم. نکند از دست من خودشان را میکشند؟ تا الان فقط نصرت زنده مانده. آن هم به مرحلهی نامزدی و ازدواج نرسیده. در واقع همین چند روز پیش بهم زدیم. جمعهی پیش آمد پیشم و گفت: زریخانوم میبینی پاک پاکم. از ننهم بپرس. سراغ نداشته من این همه مدت چیزی نزنم. فقط به عشق شوما. الان میتونم بیام خاستگاریت. بهش گفتم: برو گمشو بابا. من نصرت افیونی دوست دارم. پاکِت چه به دردم میخوره؟ بهش برخورد. رفت کتاب مردی که در غبار گم شد را نوشت و تا توانست از زن جماعت نالید. نوشت:« همشان پول و شهرت و عشقم را میخاستند. آخریشان اعتیادم را میخاست سیسیچینه به زن.» ( کات به کلوز آپ نویسندهها)
از آزاد تلگرامی بیتی انتخاب کردم: حالت بیکسی ملاحضه کن/ مردم و نوحهگر نمیآید اینقدر صبح تا شب میگویمش تا الههی شعر بر من نازل شود. حالت بیکسی ملاحضه کن/ مُردم و نوحهگر نمیآید. حالت بیکسی ملاحضه کن/ مردم و نوحهگر نمیآید حالت بیکسی ملاحضه کن. حالت بیکسی…
نیاز دارم عاشق بزغالهای شوم. فقط هم عاشقی نه رابطه و این داستانها.
جلال تهرانی یک عالم دورههای ژذاب گذاشته و باز نمیتوانم بروم. تا آخر دنیا عرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر.
در دو نوبت با ماژیک آبی آزادنویسی کردم. بر کاغذهایی با عرض کمتر از یک وجب و طول یک وجب و خوردهای. کاغذهایی با قطع نارایج را بیشتر بوسدارم. در نوبت دوم با« باید برایش نامهای بنویسم و بگویم…» پیش رفتم. نوبت اول کاملن آزادانه. هر وقت میفکرم مسئلهای تمام شده آزادنویسی بهم بیلاخ نشان میدهد مثلن ساغر. ساغر هم اسم مضخرفیستها. یک دقیقه میخاهی غزل بخانی صد بار نامش میآید. کمی هم به داستانم فکر کردم.( بله فکر کردن و پنداشتن بیریخت است اما فکریدنهای پی در پی زشتتر هست.) حدود یک ساعت نوشتم اما زود گذشت. کم بود. قطر کاغذ به زور به دو سانتیمتر میرسید. ایدههای زیادی برای کارگاه در سر دارم. چندتایی از قبل بودند. چندتایی حین جلسه شکل گرفتند. چندتا هم موقع آزادنویسی. تو هر گروه هم گزینههایی مناسب کارگاه وجود دارد. مثلن یکی در مورد آدمکشی که از کودکی پولدار سفارش میگیرد تا پدر و مادرش را بکشد. در حالی که خودش برای پیدا کردن و انتقام از قاتل والدینش وارد این حرفه شده. به گمانم به هیچ عنوان نتوانم چنین ایدهای را در ده پانزده صفحه جمع کنم. پس کنگلست. ایدهی دیگر هم دارم که پر از اتفاق است اما میشود در داستان کوتاه جای داد. مشکل اینجاست اتفاقات زیاد نمیگذارد به روان شخصیتها خوب بپردازم. پرداختن همزمان به زبان و فرم و محتوا و ظرافت شخصیتها برایم غیرممکن است. توقعی هم ندارم. تازه یک سال و یک ماه است که کانال زدهام. تازه چندماه است که هر روز بلااستثنا مینویسم. ایدهای دارم که از همه نظر اوکی است فقط یک مشکل دارد: خیال ندارد. مدتی میشود داستان خیالانگیز ننوشتهام. در نظر داشتم حداقل نوعی جادوی رئال بهش بدهم اما فرق دقیق رئالیسم جادویی با سورئالیسم را نمیدانم.
کمی گوشیدم آهنگهایی که زبانشان را نمیفهمم اما صدای پر احساس خاننده به زبان مادریام است. حینش کمی نقاشیدم. هی به خودم میگویم از هوش مصنوعی بپرسم چطور تمرینات تایپوگرافی را هدفدار کنم یادم میرود. فردا حتمن میپرسم. امشب باید در مورد چیزی دیگر تحقیق کنم: میراث و نسل در ادبیات. اصلن چه میشود کسی در نوشتن به چنین مسئلهای علاقهمند میشود؟ تازگیها فهمیدهام چهقدر در داستانهایی که برای سرگرمی خود در ذهن میپرورانم یا قصد نوشتنشان را دارم مسئلهی میراث پررنگ است. در رمان رمانجا هم میراث وجود داشت. سرنوشت میترا برای آرتیمیس تکرار شد. هر چند تفاوتی داشت. آرتیمیس برخلاف مادرش عاشق نیارش بود. حتا در برخی احتمالاتم از واقعیت میراث وجود دارد. مثلن خاهرزادهای دارم که میخاهد بازیگر باشد. او هم سوگ هنر را میچشد. آزادنویسی از ساغر حسابی انرژی روانیام را گرفت. نقاشی بازگرداند. وقتی ازش در کانال مینوشتم فقط انرژیام گرفته نمیشد. اول روم میآمد. انتها میرفت.( آخر یک آدم چهقدر میتواند زبانابزار بنویسد و آن هم نه زبانابزاری مثل احمد محمود در همسایهها.)
کمی زبان خاندم. اصلن از زبان خوشم نمیآید. بله لازم است و اوایل جذاب اما علاقه ندارم برای چنین چیزی سگ دو برنم. این مدت هم روزانه کمی زبان میخانم به زور آموزشگاه کونکور. به جای آموزشگاه باید گفت گایشگاه. صبحی خیلی کوچولو با شیوا در مورد استادهایمان غیبت کردیم و نتیجه اینکه چه قدر اساتید هنریون مهربان هستند. بدبخت شیوا هر روز چندتا کلاس دارد و گاه به یک شب هم میکشد. نمیدانم وضعیت کلاسهایم تا آخر همین است یا چند وقت دیگر مثل شیوا هر روز دهانم صاف خاهد گشت.
برای داستان کوتاه بیستتا سوال نوشتم. به نصفش جواب دادم. قبلن نوشتن آسانتر بود. چون خیلی کمتر و غیرمستقیمتر از خودم برای مصالح استفاده میکردم. الان حتا آماده کردن مصالح داستان از نظر روانی حسابی ازم انرژی میگیرد. خصوصن مثل این دفعه که خودم را با چیزی مثل تخیل ترکیب نکردم. زمان زیادی هم برد. برای اشیا پرسیدم دوست دارم به آن فرد چی هدیه دهم و خب نمیدانم. آخر این کارها اصلن به من نمیآید. برای فردا فقط باید بقیه را بنویسم و وارد گوشی کنم. داستان شکل گرفته و نظم یافته. مثل امروز نصف زمان تمرین را به فکر دادن اختصاص نمیدهم.
میخاستم امروز کاریکلماتور بنویسم اما به گمانم وقت نمیشود. خصوصن اینکه باید شش ساعت درس بخانم و الان ساعت ده و نیم است. بعد از ظهر خیلی زود شب میشود. بخشهایی از گزارش امروز را در کانال میفرستم. فردا باید کمتر بخانم تا بیشتر بنویسم.
چه قدر خوب است در طول روز گزارش نوشتن.
حین درس خاندن چه ایدهها که به مغز آدم خطور نمیکند. اول ایدهای وحی شد در مورد بیان گزارش فردا. بعدس هم لیست افرادی که داستان نکردن آنها را خیانت به ادبیات میدانم.
عزت زیاد.
پینویسه: شاهینشاه ازتان سوالی داشتم. آیا حلال است کتابهای دورهها را برای شیوا یا عزیری دیگر بفرستم؟ بعد این حلالیت در مورد کتابهایی که خودتان اسکن کردهاید هم صادق است؟ لطف میکنید جواب سوالم را در پاسخ به این گزارش بنوسید یا در وبیناری جایی که حضور داشتم به صورت شفاهی پاسخ دهید؟
دیسیپلین، غروب دلمردهی بیستاره ایست که حتی افق هم از تکرارش سوگوار است.
امروز کمی دیرتر بیدار شدم و به یک لیوان آب ناشتا وفادار ماندم.
امروز ندویدم.
شیر نخوردم.
بیش از ۲۰۰ کلمه نشد که بنویسم.
چند صفحه کم دنکیشوت را خواندم.
کمی روی سایت کار کردم.
شب باغ رفتیم و مهمانداری.
در مورد دو موضوع جستارنویسی را تمرین کردم.
نمره ۵ از ۱۰
از بی خوابی دیشب بنویسم یا خواب آلودگی امروز؟آها از صفحات صبحگاهی امروز .
من برای دومین بار امروز صفحات صبحگاهی نوشتم ولی بیشتر از یه صفحه نشد . با اون چشای پرخواب نشستم پشت میز ،خمیازه پشت خمیاره . زل زده به صفحه .با مغز خالی، نیم ساعتی طول کشید تا خوابم یادم اومد و یهو جاری شد . و در آخر چه کشفی!
خوابام سریالی شدن یعنی هر چند وقت یه بار ادامه ی خواب قبلیمو میبینم و حتی کارامو پیگیری میکنم !
جالبه من توی خواب خیلی هدفمندتر از بیداری زندگی می کنم .منی که همیشه از خودم ناراضیم که چرا پشتکار ندارم اون بیتا اونجا زنده ست و این عالی بود برام.
دلیل علمیش و نمی دونم ولی شاید یکی از دلایلش اینه آقایان دولتمند و دولتمرد هنوز خیلی نتونستن دنیای اونور و دستکاری و مال خودشون کنن.
اون دنیا مال منه
اون دنیا هنوز میشه زندگی کرد!
ازین به بعد به اون زندگیم نمره میدم🥹
بیتا ده
ویلویلی
– صبح را با کابوس شروع میکنی. آخر خاب مشغول گریه و ناله بودی که بیداری نجاتت داد. دیر شده. دیر از خاب بیدار شدی. هنوز این خابت باب دلت نیست و ویلان و سیلانی. حواست نبود که یکشنبهی هفتهی آینده تعطیل رسمیست و ممکن است خیاطی هم تعطیل باشد. کلاس خصوصی را چه میکنی؟ تعطیل باشد؟
– صبحانه میخوری و مشغول خیاطی میشوی تا حسش نپریده. روی میز اتو لباس گذاشتهاند. خودت بهشان گفتهای که اگر لباسی نیاز به اتو دارد بگذارند روی میز اتو. جاهای دیگر را علم غیب نداری که بدانی. دقت هم هم همینطور. و گذاشتهاند. اما اول میروی سراغ پیراهن خودت. بعد از کلی ادا و اطوار و بدوز و بشکاف، تمام میشود. حالا نگران چی هستی؟ آن رولتهای زرد روی این لباس سفید که استاد گفت در نمیرود. امروز باید بشوریاش.
– برای ناهار فقط برنج میپزی. تا بپزد لباسها را اتو میکنی. کارهای مربوط به برق و آب باید قبل از ۴ انجام بشوند. ۴ که بشود هر دو میروند و تو باید سماق بمکی. تخممرغ نیمرو میکنی. لوبیای باقیمانده را هم گرم میکنی و ترکیب سهتاشان با گوجه و خیار، زده میشوند بر بدن. همزمان سریال friends هم میبینی. برای غذا خوردن سریال مناسبیست. ظرفها را میشوری و تمام.
– کلی تلاش میکنی که فیلترشکن وصل شود تا توی اینستایی و پینترستی باشی. بیشتر دنبال مدل لباس. حتا بلوبانک هم باز نمیشود تا نت بخری. وقتی بستهی اینترنت تمام میشود انگار تمام اپلیکیشنها قاطی میکنند. همراه اول هم که لج آدم را در میآورد تا شروع کند به کار. بلخره وصل میشوی و عکس لباس دانلود میکنی.
– قدری مینویسی. همین که خانواده میآیند برق میرود. هوای امروز ابریست و با اینکه ساعت ۴ است، با رفتن برق خانه تاریک میشود. نه آنقدری که جوجو بترسد اما تاریک. میروی خسرو خوبان. حالا که فرصتش هست حداقل کمی بخانی. انگار رفتهرفته قابلفهمتر میشود.
– نویسندهساز شرکت میکنی. استاد در مورد گفتوگو با کتابها حرف میزند. اینکه خوبست حاشیهنویسی جدی گرفته شود. شاید روزی به جایی برسیم که بتوانیم ادعا کنیم با یک کتاب، حقیقتن گفتوگو کردهایم. این مطلب برایت جالب است.
– لحظههای آخر قطعی برق، انگار بیشتر کش میآیند. به محض اینکه میآید ظرف میشوری و کتری را پرآب میکنی تا چای دم کنی. دوباره سراغ خیاطی هم میروی. سراغ سرافون. که نمیدانی چرا مینویسند سارافون و بعد همه میگویند سرافون. بالاتنه را میدوزی اما سرشانه را نه. بقیه را هم میگذاری برای بعد.
– شام میخوری. دوستت زنگ میزند و حرف میزنید. همزمان روبالشتی و چیزهای شبیهش را طبق درخاست مامان میاندازی داخل ماشین. حرفها که تمام شد میروی حمام و سعی میکنی تا حد امکان با چنگ زدن رولتهای زرد را از روی لباس سفیدت در ببری. چنگ بیشتری لازم داشت و تو دیگر آنقدرها هم حوصلهی جان پای کارهای اینچنینی گذاشتن را نداری. ورزش میکنی. بعد همان لباس سفید را همراه دو پارچه میاندازی داخل ماشین که بشوید.
https://t.me/havirism
گزارش نیک. من هنوز ثبت میکنم سلام کاریهای که امروز کردم سراغ پسر خالهام را گردم. فهمیدم او هم حالش زیاد روبه راه نیست. نمیدانم من چرا نمیتونم حال دیگران را خوب کنم. همدلی را بلد نیستم. من نمیدانم باید دیگران چه بازخوردی بدهند تا بدانم همدلی کردم و تاثیرگذاری بوده
سال واژهام تعهدورزی است و امروزم را در شلوغ موقعیت بسر بردم اول صبح بعد از بیداری و انجام کارهای معمول به سراغ نوشتن رفتم و بعد از فراغت پیاده روی را با دل و جان انجام دادم. با مهمانها صبحانه خوردم و ناهار به رستوران رفتیم. متاسفانه چند روزیست در وبینار شرکت نکردم. نمره امروزم شش است. به یادداشت روزانه فکر کردم و در بارهاش نوشتم. کانال تلگرام مهرابی👇
https://t.me/notetoday1
روز پر باری نداشتم. خواندن که نگویم فارغ از یک خط که نگاه بیندازم.
از صبح که بیدار شدم فضای مجازی تا بعد از ظهر، البته هیچ افتخاری ندارد و حال که دارم مینویسم بسیار پیش خود شرمندهام.
این را بگویم ها من اینستا گردی نمیکنم -یک نکتهی مثبت- منظورم از گشت در فضای مجازی وبسایت و کانال استاد کلانتریست. این بد نیست اینش بدست که این وقت را میشد صرف نوشتن کرد.
چیزهای خوبی آموختم مثل نوشتن درباره زمان البته نامش این نبود چون نمیدانم اسمش را اینگونه میخوانمش، لیستی است که در آن یک ساعت به یک ساعت روز را تقسیم کرده و برای هر یک ساعت از یک کلمه تا چندین جمله مینویسیم.
وبینار پانصد و پنج را مکرراً گوش دادم، مجموعه داستان وسوسه از مدیا کاشیگر و داستان چرخه که ابتدایش گفتگویی فشرده و هرچه جلو میرفت جالبتر میشد و در ادامه تخیلی و فانتزی، نویسنده خیلی ماهرانه توانسته بود این دو نوع نوشته را کنار هم قرار دهد.
فایلی هم از کانال مدرسه نویسندگی گوش دادن که در آن لیستی از کارهای منم در روز را میگفت.
صفحات صبحگاهی، یکساعت کار روی اولویت های اصلی، پرهیز از فضای مجازی پیش از انجام کارها، نوشتن پیش از انجام کارها و…
تصمیم گرفتم در حد توانم این کارها را انجام دهم.
میزبانی از مهمانها چون مامان نبود مجبور شدم شامی برای هشت نفر درست کنم برای منی که تا به حال بیش از شش نفر درست نکردم و مهمتر از آن برای مهمان بسیار دشوار بود ولی موفق شدم و یاد گرفتم باید انجام داد تا پیشرفت کرد.
نوشتن را گذاشتم با فایل وبینار امروز اما انگار شانس با من یار نیست. استاد امروز را به پرسش و پاسخ اختصاص داده بودند و من برای اینکه بیش از این پیش وجدانم شرمنده نشویم دفتر و قلم را برداشته به هوای آزاد پناه برده و آزادنویسی کردم. داستانی هم نوشتم که شاید روزی در کانال لذت نوشتن قرار بگیرد. https://t.me/ma0hlq
صبحانه خوردم.
یک خروار ظرفی که از دیروز توی سینک مانده بود شستم.
حمام کردم.
کمی تئوری شعر خواندم.
آشپزی کردم.
تولد داداش بود. چند روز پیش گفته بود رول دارچینی دلش میخواهد. خمیر گرفتم. سهبرابر هم گرفتم که حسابی دل از عزا درآورد. و نشستم پای آزادنویسی. از غمم نوشتم. از غمی که نمیدانستم چرا آمده سراغم. و توانستم بفهممش. تازه داشتم اشک میریختم که پسر آمد. خمیر هم استراحتش را کرده بود. برداشتمش و آمدم خانهی بابا گذاشتمش توی فر.
تا بپزد با دولینگو زبان خواندم.
روی داستانکی کار کردم. در نیامد.
داستانکی دیگر هوا کردم.
گزارش نیک نوشتم.
غم هنوز دارد پیچوتاب میخورد در وجودم.
گزارش نیک ۵ شهریور (◕ᴗ◕✿)
دیشب با خانم «^_^» حرف زدم.
دوست زیبا ذهن و زیبا بیرونم.
چقدر بیزارم از مردهایی که فکر میکنند وقتی دختری زیباست و به خودش میرسد، قصد عرضه و تحمیل خویش دارد. از مصاحبهی کاری و نگاه کثیف مدیر و پیشنهاد کثیفترش میگوید، من هم از آش نخورده و دهان سوخته و شرارههای خرمایی که آتش بهپا کرده میگویم و هر دو شروع میکنیم به سر دادنِ فحشهایی که هرطور فکر میکنم زیادی محترمانه است و حق مطلب را ادا نمیکند. تصمیم میگیریم کمی فحش برای مواقع اضطراری و خلوتمان یاد بگیریم. باید بگردم کتابی راجعبه ناسزاهای محترمانه اما سوزان بیابم. بعد، از این ایده، خندهیمان میگیرد و بعد کمی اشک میریزیم و دوباره میخندیم.
صبح قبل از هفت بیدار میشوم و بعدش منم و کتاب و قهوه. اینبار کتابم برگههای کاغذی ندارد، چه کتابی میخانم؟ راز است.(*˘︶˘*).。*♡ و قهوهام تلختر از همیشهست و حسابی میچسبد.
برنامهریزی میکنم تا دوباره فایل ضبطشدهی کلاس داستان کوتاه را بشنوم. ذهنم خالی شده و همه را فراموش کردم. چالشی که در دلش دارد را دوست دارم.
به حل کردن معما نیاز دارم، فعلن حوصلهی فیلم نیست وگرنه یکی از قشنگترین کشفهاییست که دوست دارم انجام دهم.
تماس سیاه و قرار دوشنبهی نحس.
میروم قدم بزنم. بچهگربهای سیاه توجهم را جلب میکند، چقدر شبیه « بِتی»، بچهگربهایست که در کودکی داشتم. و دیگری سیاه و سفید از گوشهای دیگر خودش را میرساند شبیه «جِتی» خواهر بتیست.
سرعت بالایی دارد، درست مثل جتی. شاید از نوادگان یکی از گربههایم باشد. پرت میشوم به خاطره و در آغوشِ من و برادرهایم هرکدام دو گربه است و در حیاط خانه میان بوتههای خیار و گوجه مسابقهی گربهدوانی راه انداختهایم.
باز هم «جتی» برنده میشود، مثل همیشه.
دور پایم میچرخند.
«جتی» میدَود و از پِیاش «بتی» و دور میشوند از خاطرم.
امروز فقط میخاهم مثل گذشته به چیزهایی توجه کنم که معمولن همه از کنارش بیتوجه رد میشوند.
چیزهایی که امروز دیدم خیلی زیاد بود چندتایی را مینویسم: خرگوشِ دماغو، زنبورِ بدونِ وز، مورچهی چغر، شلنگِ رنگینکمانی، درختی که بریده شده اما جوانه زده، بچهای که داخل کیسه فریزر فوت کرده و با نخ مشکی مثل بادکنک آن را بالا گرفته و روی ترکِ موتور خیال میوزد به صورتش، نویسندهای که پنکهی بزرگی را روی کول انداخته و میبَرد، پوست موز له شده که مثل چهرهی یک دختر روی کف پیادهرو له شده، یادداشتی روی دیوار با گچ از طرف دو عاشق، ابری به شکل عینک و کتاب و…
به خانه برمیگردم. دلتنگم. باید روی اسکناس یادداشتی بنویسم و روی کتابی و رها کنم مثل سرندیپیتی.
در وبینار، غرق میشوم در کتابها و رویای بچگیام. حس میکنم هشت ساله شدهام و قدّم به طبقههای بالایی نمیرسد و کتاب محبوبم آن بالاست. نایاب و اصیل. میدرخشد.
استاد کلی کتاب معرفی میکند و از میانشان چندتایی که نظرم را جلب میکند، یادداشت میکنم.
کتاب « من و خارپشت و عروسکم» از راضیه دهقان سلماس را یکنفس میخانم. وای چقدر دوستش دارم. چه خیالی. چه حسی. عاشق نگاه به ظاهر کودکانه و عمیقم.
و دنیا را از دریچه ی ذهن دختر بچهای میبینم که ارتباط عمیقی با عروسک و خارپشتش دارد. عروسک و خیال و پناه. در پایانش اشک میریزم. تا همیشه این داستان در گوشهای از قلبم خاهد ماند.
به آسمان چشم میدوزم. باد میوزد. صدای پارس سگها میآید و من زل زدهام به ستارهها. مهتاب از سیاهیِ چادرِ شب کاسته اما ستارهام همچنان میدرخشد و میان تمام اجرام آسمانی فقط آن ستاره زیباست.
دیگر نمیخاهم جهان را نجات دهم. رویای کودکانهام را میبوسم و در صندوقچهی سرخ کنار باقیِ تجربهها میگذارم.
جهانِ زیبایم همینجاست، و من هر روز غرق میشوم در موسیقی و چارچوب کالبدش و همان دم جهان نجات مییابد، من نجات مییابم. هر دو نجات مییابیم.
🪽سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
گزارش نیک ۵ شهریور
۱. مهرنگار میآید بالا سرم و بیدارم میکند.
۲. مثل همیشه قهوه. و لابهلایاش، یک لحظه فکرِ وابستگی به قهوه میزند به سرم.
۳. صفحهی «ارتباط با ما» را جمعوجور میکنم.
۴. آیهی ۲۰۷ بقره را میخوانم؛ میکشاندَم سمتِ نوشتن از چراییها. اندیشیدن به چرا را دوست دارم. راه را هم هموارتر میسازد، هم خوشمزهتر.
۵. میرویم میناب، خانهی آبجی. توی راه به این میرسم که البته چالش امروزم قرار نیست تا فردا غیبش بزند؛ اما یک هفته بعد چه؟ ده روز بعد چه؟ یک ماه بعد چه؟ خب، امروز میتواند روز اول باشد.
گزارش نیک ۱۰۷فرح
هنوز فرح کمر درد دارد اما درد کمتر از دیروز شده و آمپولها کار خودشونو کردن.
چون دیشب دیر خوابیده پس صبح زود را از دست داده، اما با آرامش بیدار شد. دختر کوچولو مراقب خودش نیست بی ملاحظه از بدنش کار میکشه. البته هر روز از غرب به شرق رفتن هم با کمری که چند مهرههای کمرش مشکل دارد و بیرون زدگی دیسک و تنگی کانال خفیف و آلتروز مزید بر علت میشود. یکساعت رفت و یک ساعت برگشت در بزرگراههای پر از چالهوچوله هم برای کسی که کار بیرون سالها نداشته یکدفعه فشار میآورد.اما چاره چیه؟
دخترش میگه باید دنبال پرستار باشی برای مادرت اما او دلش نمیاد ، به دخترش گفته باشه روش فکر میکنم. ولی مگه چقدر مادرش مهمون او است یا نه چقدر او عمر دارد که کنار مادرش باشه. فعلن آمپولها و ماساژ درمانی با سنگ داغ و امروز هم پیادهروی در حوضچه آب گرم اوضاع را کمی به سامان کرد.
ناهار پختن نداشت و دخترش ماهی با سبزیجات براش درست کرد و کنترل و نظافت خونه و چیدن ماشین ظرفشویی و بقیه کارهای خونه را انجام داد تا او استراحت کند.
امروز او نه چیزی خواند و نه چیزی نوشت. و نه حتی تلگرام گردی و کانال گردی داشت، خونه مادرش هم که نرفت.
کار نیکی قابل ذکر نداشت فقط پیاده روی در آب، و شنیدن حرفهای خانمهایی که در آب حرف میزدند.
اما به وبینار عصرگاهی نویسنده ساز به موقع رسید و حسابی حظ معنوی برد . البته نت برداری هم نکرد خوابیده و درازکش فقط شنید و شنید.بازهم الهی شکر،
روی مبل خوابیده یک فیلم با لهجه بیریتش شنید. و دید “Never Let Me Go”
از لهجه انگلیسی بیشتر از امریکایی خوشش میآید. فوبیای انگلیسی نداره مثل مشقاسم داستان داییجان ناپلئون.
حلزون مدرسه نویسندگی لرزش خفیف عشق در بدنش مشاهده میشه و آن چشماش که قلبی شده نشون دهند یه عشق در دل حلزون هست . خدا به خیرکند ، عشق و عاشقی عاقبت خوبی نداره.
– سه اسکریپت را ویراستاری کردم و مقدمات ضبطش را انجام دادم.
– به صفحۀ ۲۰۰ سنگ صبور چوبک رسیدم. (خطر اسپویل) جهانسلطان مرده و احمد و بلقیس در حال انجامدادن کارهای ضروریاند. وسط خواندن، خلاصهای از کتاب را برای مادرم گفتم و سنگ صبور را مقایسه کردم با کتابهایی که در دبیرستان یواشکی زیر میز میخواندیم. واقعا چقدر چرتوپرت میخواندیم. چون کسی نبود تا کتاب خوبی به ما معرفی کند، میرفتیم سراغ کتابهای نودوهشتیا. بهخیالمان بدون سانسور و بکر بودند. چقدر با خواندنشان به خودم ظلم کردم.
– برای هفتۀ آینده برنامهریزی کردم. البته جوگیر هم شدم و کارهای سبک هفتۀ آینده را همین امروز به ثمر رساندم.
– استاد در نویسندهساز دیوان خروس لاری را معرفی کردند. ورقش زدم و چشمم به این بیتها افتاد:
آن که در جای دگر هست سرش در خور دار
سینهاش حامل یک مشت مدال است اینجا
سرنوشت عقلا بسته به رأی حمقاست
قیم در و گهر سنگ و سفال است اینجا
از فداکاری و مردانگی و همت و عزم
به زبان هیچ میاور که محال است اینجا
همه جا جنگ رسیده است به پایان و هنوز
عرصۀ شورش و میدان جدال است اینجا
– مینیسریال the haunting of bly manor را شروع کردم. از همان اول برایم گیرا بود. آهنگهایش را خیلی دوست دارم.
– دو فایل آخر پرسونال برندیگ را تمام کردم و در کنارش آزادانه چند صفحهای نوشتم.
گزارش: اینم گذشت
_ورزش کردم.
شعر خواندم و دچار غرقیدگی شدم. فقط کمی. اگر تمرکز مرا ترک نمیکرد شاید عمیقتر هم میشد.
_روی پرسش و پاسخهای این دورهی داستان کوتاه فکر کردم. چندتایی دیشب نوشته بودم اما امروز تکمیل کردم. اما خب هنوز جای کار دارد.
_کتاب «من و خارپشت و عروسکم»* را خواندم. چهقدر قشنگ بود و میشد پیشش ماند و از کنارش نرفت.
_لابهلای سرک کشیدن به کانال دوستان، رسیدم به داستان «امپراتور جاجها» از بهنام پازانی. چهقدر خوب بود. زبان و روایتش به خوبی کار شده بود. کلمات انتخاب شده هم درست کنار داستان قدم میزدند.
_آزادنویسی کردم تا ایدهیی بیاید بیرون. نمیآمد که. آخر سر گلویش را گرفتم و فشارش دادم تا داستانکی شکل گرفت. این داستانکم با دیگر داستانکهایم فرق میکند. بعد از چالش داستانک ماه، یکی دو تا اتود داستانک زدم اما هیچکدامشان باب میلم نبود. اما این یکی کمی فقط کمی بیپرواتر بود. کمی بیشتر به داستانک شباهت داشت.
*راضیه دهقان سلماسی
امروز از لحاظ جسمی مثل کسی بودم که چند ماه روی کشتی در حال سفر بوده و چند تا طوفان را رد کرده و از لحاظ روحی مثل همان طوفانزده بودم که کشتیاش هم آشولاش شده.
مردن سلولهایم ذهنم را درگیر کرده و نگرانم کرده برای ادامهی کار. انگار تازه امروز دارم میفهممش.
ولی فایدهی ایجاد عادتها علاوه بر پیشرفت خود آن عادت این است که در چنین روزهایی رها نمیشوی روی مبل به آه و ناله. چون باید بروی عادتهایت را انجام دهی و بالاخره حرکتی میکنی.
من هم امروز توانستم اندک حرکتهایی کنم به لطف روتینهایی که برای خودم گذاشتهام.
بعد هم که چند تا کار کوچولو کردم دلم خواست ظرفها را بشویم و بعد وسایلم را مرتب کردم.
هنوز نگرانم، ولی حداقل الان اطرافم خیلی مرتب و تمیزتر از صبح است.
https://t.me/f_mahmudpur
سالواژه:شوق زندگی
۱. خسته و کوفته. عصبانی. دلدرد. ضعف. تمایل شدید به شیرینی. تمایل به کتک زدن خواهرزادهی ۵ سالهام. تمایل به فحش دادن به یکی از نزدیکانم. بگویم چقدر مثل گاو میماند. اینکه هر وقت بخواهد دلی میشکند و بعد به موسموس میافتد. حالم از این رفتارش بهم میخورد. جردادن. کار مورد علاقهام در دوران پریودی. واقعن باید یک سریها را جر بدهی. بعضیها را دهانشان و بعضی هر جایشان که به دستت رسید. نه اهل ظرف شکستنم و نه فحشهای زشت. ولی کلی فحش بلدم. گاهی که موتوری یا ماشینی بوق بلند یا ممتد میزند دو تا از آبدارهایش را نثارشان میکنم. آنها که نمیشنوند. ولی دلم خنک میشود. وقتی پای خواهر و مادرشان را وسط میکشم. میدانم. خودم زنم. این چه حرفهاییست. راجع به مردان بلد نیستم. شاید یک روز بنشینم و چند فحش آبدار درست کنم. دیگر وقت آنست که پای برادر و پدرشان وسط کشیده شود. همه در ذهنم. من چیز بلند گفتنش را ندارم. این مردانه بودا.
۲. جلسات صوتی ششم و هفتم نویسندگی خلاق را گوش دادم. باورم نمیشود یک جلسهی دیگر مانده. دلم تنگ میشود. برای شوق استاد شاهین در کلاس، نوشتههای خوب بچهها، کامنتهای بیموقع و بیربط و عصبانیت و تذکرِ استاد.
۳. زندگی با حواس پنجگانه. همان چند صفحهی گذاشته شده در سایت را خواندم. عالی. اوضاع من است. بیتوجهی و دلمُردگی.
۴. دلم تنگ شده. بخشی از دلتنگیام را میدانم برای دوستانم است. بخشی خالی است. نمیدانم برای کی یا چیست. است. فقط میدانم که هست.
مینا چقدر قشنگ و نمکین مینویسی خیلی دپست دارم بخونمت، بیشتر بیا گروه حرف بزنیم و بنویسیم.
امروز برایم روز جالبی نبود.
• کمی فیزیک خواندم. اما فقط کمی. آنهم صرفا جهت قانعکردن خود.
• ناطور دشت را تقریبا بهاتمام رساندم. جذابتر میشود، کمکم.
• با فرد ۱۸سالهی نقاشی آشنا شدهام که بیشازحد بینقص بود. در بینقصترین حالتی که انسانی میتواند باشد!
• آمدیم آبدانان. فردا شاید برویم دریاچهای و شنا کنیم.
خانهی مادربزرگ عجیب است، هیچوقت تغییر نمیکند.
• کاش فردا برقها نروند.
• شبخوش.
از کمی فیزیک نوشتی که مرا یاد سالهایی برد که فیزیک برایم با هالیدی توام بود کتابی مسئله دار
چه کیفی داشت آن روز ها محاسبه حرکت پاندول، دینامیک، کشش طناب،برآیند نیروها و چه زیبا بود فلوی مغناطیسی
بعد ها در روانشناسی صحبت های بار دار آمد ،در جانم دوباره کیو یک و کیو دو را زنده می کرد.
در ویرایش اخیر فیزیک هالیدی از یک پژوهشگر ایرانی به نام محمدرضا خوش بین خوش نظر نام برده شده.
حرف اینه فیزیک را خوب بفهمی حله بسیاری از مسائل فیزیک چندین را داره امیدوارم در فیزیک بدرخشید مخروط وار و قانع شوید که چقدر فیزیک برام لذت بخشه.
گزارش نیک ۴
خوب خوابیدم. الآن که دقت میکنم همهی گزارشهای نیکام، با خواب شروع شده. البته کسانی که از نزدیک میشناسندم، میدانند که خواب را چقدر دوست دارم. نه فقط برای خوابیدن، بلکه برای خواب دیدن. حس میکنم خیلی از چیزهایی که دوست دارم و نمیتوانم در زندگی داشته باشم، یا حتا به کسی بگویم، در خوابهایم نمایان میشوند.
سر کار هر روز برایم سختتر از روز قبلیست. شهریور قراردادمان تمام میشود. شاید تمدید نکنم و سراغ کار جدید بروم. شاید مدتی هم روی خواندن و نوشتن بیشتر تمرکز کنم. جدیتر.
امروز زیاد نوشتم. از این جهت، از خودم راضیام. همهاش خوب نبود ولی چندساعتی نوشتم. از نظر روحی تخلیه شدم.
سوالهای مربوط به «کارگاه داستان کوتاه ۷» را هم نوشتم و در سایت ثبت کردم.
کتاب «شریک جرم» از «جعفر مدرسصادقی» را شب شروع میکنم، وبینار را گوش میدهم، سریال میبینم، دوباره مینویسم. نیاز شدیدی به نوشتن دارم.
«بارسا» هم بازی دارد ولی فکر نکنم حوصلهی دیدنش را داشته باشم. به دیدن نتیجه قناعت میکنم.
چند کتاب قدیمی هم از کتابخانهی پدرم پیدا کردم. باید از استاد بپرسم ارزش خواندن دارند یا نه.
با دوستانم در گروه تلگرامی که داریم حرف زدم. خوب بود. خندیدیم و از گذشته گفتیم. بیشتر از اشتباهاتمان.
نوشتن گزارش نیک برایم کار شیرینیست. روزهایم چیز خاصی ندارند ولی نوشتنشان بسیار حالم را بهتر میکند.
نمرهی روز: ۸ از ۱۰
صبح تا ظهر در کارگاه «خط فارسی» گذشت. تمرینهایمان شامل دیدن، کشف، ساختن، شنیدن و خواندن و نوشتن است. از تمرین دیدن بگویم. در زومترین حالت عکسهایی که از دل فرمهای طبیعی گرفته بودیم را دیدیم: نقطههای اتصال و مفصلها. حیرتانگیز بود تفاوتها. در ادامهاش رنگ توی فرمها را بعد از برش خوردن تجسم کردیم و گپی زدیم در مورد دیدن آنچه از نظر پنهان است. بعدِ کارگاه مرتبکاری کردم. یکی از کشوها. کوششم این است نظمبخشیدن را تبدیل کنم به عادتم. اینکه هر روز یک گوشه، یک قفسه، یک پوشهام را مرتب کنم. همین برخورد در کار هم بهم کمک میکند. اینکه جایجای وبگاه و رسانههایی که دارم رویشان کار میکنم را ببینم و بهروزرسانی کنم. و کردم. و چقدر خستهام. بدنم. نا نداشتم بروم پیادهروی امروز. پس به تفریح خانگیام پرداختم. زل زدن به سقف در تاریکی. از خاطرم دور نمیشود یک لحظه. «بیست». اندوهناک میخندم. شما بگو «یک». کسی چه میداند کجا خواهد بود در آیندهی این پیچ تاریخی. روزهایم پر است. خودم را تنها کردهام و این برایم خوب است تا کار کنم. بیشتر از همیشه. و حمایت میکنم از آنکه دارد کار میکند و میخندد و ادامه میدهد. بیش از همیشه.
https://t.me/Themolaie
سال واژه: تداوم.
روز واژه: دلتنگی.
1-صبح گزارش نیک روز قبل رو نوشتم و هوا کردم خیلی دیر شده بود اما نمیخواستم انجامش نداده باشم.
2-صبحانه خوردم و رفتم دنبال خواهرم با هم بودیم و گپ زدیم و درد ودل کردیم.
3-به مراسم ختم رفتم ….شاید یک روز که حالم بهتر بود با هم دربارهاش حرف زدیم.
4-سرم درد میکرد قرصی خوردم و کمی دراز کشیدم و بعد به وبینار ضبط شده امروز گوش دادم.
اول صحبت از کتاب استعارههایی که با آنها زندگی میکنیم. و کتاب مقدمهای کاربردی بر استعاره….
خواندن بخشی از دیوان خروس لاری از ابوالقاسم حالت.
روزی سرشار از دلتنگی برای کسانی که پنجشنبهها را جور دیگه میفهمند.
5-خداحافظ تا بعد
کار به خصوصی انجام ندادم . به دلیل وضعیت جسمی ناچارن استراحت مطلق شدم.
– خاله را تحسین میکنم؛ نمیدانم این همه سال تنهایی را چگونه تاب آورده است، این همه روز و شب که از پی هم آمدند و او در تمامشان تنها بود و همواره هم کوشید و میکوشد که باری بر دوش کسی نگذارد. واقعن قوی و باایمان و توانمند است. امیدوارم همیشه همینطور روی پای خودش باشد.
– آزادنویسی کردم، به هزار کلمه نرسیدم، یعنی حوصلهی رسیدن نداشتم، اما اشکالی ندارد، هشتصد هم برادر هزار است.
– گاهی اوقات آنقدر احساسات متلاطم و متناقضی درونت انباشته میشوند که میترسی شروع کنی به نوشتن، فکر میکنی صدها صفحه باید بنویسی تا تمام این باری که بر دوش داری را زمین بگذاری. هنوز شروع نکرده خستهای. الان هم یک طوری هستم که انگار زیر مشت و لگد احساسات له شدهام.
– سه عدد کتاب خریدم؛ یکی را برای هدیهدادن و دو تا را برای خودم. هوای خودم را بیشتر داشتم.
– واقعن خوابم میآید و واقعن دوست دارم یک چیزی بخوانم.
– الهی شکرت…
خیلی قشنگی👒🌷
روزی طلایی از نظر آموزش
صبح به دعوت درمانگرم به صورت آنلاین در کارگاه طرحوارهدرمانی شرکت کردم. بعد از کارگاه احساس کردم همتم برای مطالعه علمی کم است. پس رفتم و یک فصل از کتاب راهنمای کمبریج برای طرحواره درمانی خواندم. انشاالله که موسمی نباشد و خواندنم ادامه داشته باشد.
با خواندن همان کتابهای همیشگی در طاقچه، فیدیبو و کتابراه، روح این بزرگواران را شاد کردم. از ابنعربی: «سفر، پُلی است از ما به ذاتِ ما.» از کتاب ویتگنشاین و رواندرمانی: «روانشناسیگرایی عبارت است از باور به اینکه مطالعه منطق و استدلال چه از نظر موضوع و چه از نظر روششناسی بخشی از نظام روانشناسی است.» امروز البته به پیشنهاد خانم روحانی یک کتاب هم به سبد مطالعهام در طاقچه افزودم: «لطفاً این کتاب را بکارید، مجموعه شعر، نویسنده: ریچارد براتیگن، مترجمان: مهدی نوید، لیلا صمدی، نشر چشمه.»
به پادکست مروری هشت از سرزبان الهه علیزاده گوش دادم. ارتباط احساس و اطلاعات و پرسش از اطلاعات. در وبینار نویسندهساز هم استاد به پرسشها جواب میدادند.
در جلسه سوپرویژنی هم واقعاً آموختم که فرق دارد چه کسی مصاحبه بکند. بسیار آموختم. این که هم آرام آرام جلسه را پیش ببری تا با مراجعت همگام باشی و احساس امنیت به او بدهی. هم آخرش صحنه را جوری مدیریت کنی که بقیهی حاضران که در جلسه هستند و عجله دارند هم بتوانند پیشنهاداتشان را مطرح کنند.
از دکتر نرگس و خانم روحانی که جویای احوالم بودند بسیار سپاسگزارم.
شبتان پرنور
1405.6.5
قهرمانی
#گزارش_نیک
یک سقف بلند ساده. فقط همین. آسمان توچال را میگویم. امشب ترکیب ابرها با ماه شب چهارده دیدنی بود. نوری که از لابه لای ابرها میخزید روی پوست شهر اینقدر جذاب بود که بدون هیچ حرفی یک ساعت فقط نگاهش کنم. توی دلم یه شادی بیپشیمانی حس میکردم. شادی که بعضی وقتها سراغم میآید. وقتهایی که توی طبیعتم و میدانم شادیم قرار نیست با هیچ چیزی خراب بشود. طبیعت ذاتا شادیزاست. پیادهروی قبل و بعد تماشای ماه که معرکه بود.امشب خوش به حال من.
مشکل از پِی بود یا رنگ؟
-سالواژهام: تدریس.
-از صبح گیرِ تمرینم. باید ۳۰ پرسشوپاسخ بنویسم. برای داستان کوتاه جدید. طوری که با خواندنشان پیرنگ مشخص شود.
-تمرین را برای مدتی کنار میگذارم. میروم بیرون. بلاخره ضدآفتاب میخرم.
-برگشتنی میروم سراغ تمرین. ۳۰ تا سوال را نوشتهام ولی هنوز کار دارد. میلنگد. منطق داستان و ترتیب سوالات.
-سروسامانی میدم بهشان. اوضاع بهتر میشود. ولی هنوز هم کار دارد. چشمهام درد میکند. فردا بازنویسیاش میکنم.
-کمک مامان کیک درست میکنم.
-گزارش نیک و یادداشت کانال را هوا میکنم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
پنج خط، بعد از یکیدو ساعت بازنویسی، فقط پنج خط دستم را گرفت. اما پنج خطِ راضیکننده. یک ساعت اول فقط دستوپا زدن در جملات تکراری بود؛ کلافی پرگره که نمیدانستم باید از کجا شروعش کنم و کجا تمامش کنم. هر طرف کلاف را که میکشیدم، گرهها محکمتر میشدند. ایدهای در ذهنم بود، اما استدلالِ جملاتم لنگ میزد. استاد اگر متنم را میدید، میگفت: «میخواستی یه چیزی بگیها، ولی نه.»
جالبتر این بود که دوستش داشتم، این سردرگمی را.
هر کلاف دیگری بود، قیچی را میگرفتم، گره را میبریدم و خودم را راحت میکردم؛ اما این کلاف را دوست داشتم.
گرچه لذت بازنویسی از ساعت دوم شروع شد؛ وقتی هر چند جمله، یکهو یک گره شل میشد و دو تا جمله بعد، گره باز میشد.
انگار ایدهام تازه داشت برای خودم روشن میشد؛ تازه داشتم میفهمیدم چه میخواهم بگویم.
https://t.me/meslenafas
بعد از آزادنویسی، پیادهروی و یوگا، آماده میشوم برای یادگیری.
پادکست هشتم سرزبان، «از اطلاعات بپرس»، را دوبار میشنوم. بخش پرسش از اطلاعات و دادهها برای قضاوتها و رفتارهایی که از ما سر میزند اهمیت ویژه دارد. الههجان زحمت زیادی میکشد برای آموزش نکات کلیدی، کافیست همراه او باشیم و مرور کنیم. از تکرار نگریزیم. به نفعمان است.
بیتهایی از گزینه اشعار اخوانثالث به دلم مینشیند:
قصهُ شهر سنگستان
«دو تا کفتر
نشستهاند روی شاخهُ سدر کهنسالی
که روییده غریب از همگنان در دامن کوه قویپیکر
دو دلجو مهربان با هم.
دو غمگین قصهگوی غصههای هر دوان با هم.
خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم.
دو تنها رهگذر کفتر.
نوازشهای این آن را تسلیبخش،
تسلیهای آن این را نوازشگر.»
ما از کفتر کمترین که به همسر یا عشقمان تسلی که نمیدهیم هیچ، تازه زخمزبان هم میزنیم. وای بر ما.
کتاب «تصمیمگیری» میپردازد به سوگیری شناختی اعتماد به نفس بالا. وقتی اعتماد به نفس خیلی بالا باشد، دچار خوشبینی سادهلوحانه میشویم. ظاهرن هر چه در موضوعی آگاهتر میشویم کمتر دچار خوشبینی میشویم اما گاهی متخصصان اهل فن هم از سوگیری خوشبینی آسیب میبینند.
در بیست دقیقه هزار کلمه تایپ میکنم و خوشحالم. کلی از دغدغههای درونیام را برونریزی میکنم.
در نویسندهساز استاد چند کتاب در مورد استعاره معرفی میکنند. موضوع برایم اهمیت دارد. میخاهم در موردش حداقل دو تا کتاب بخانم.
«مقدمهای کاربردی بر استعاره» از شیرین پورابراهیمی
«کتاب جامع استعارههای اکت»
فیلم «دعوت» را به پیشنهاد استاد کلانتری تماشا میکنم. او مای گاد.
فیلم با نقلقولی از اسکار وایلد شروع میشود.
«انسان همیشه باید عاشق باشد از این رو هیچگاه نباید ازدواج کند.»
از نگاه منِ مجرد وایلد سخن درستی گفته اما نظر افراد متاهل ممکن است فرق کند.
دعوت از زوج همسایه، به اطلاعات تکاندهنده و روشنیبخش میانجامد.
اختلاف زوج میزبان و سردی روابطشان، فانتزیها و مهمانیهای سکسی زوج مهمان، میرسد به صحنه پایانی که مرد میزبان بعد از مدتها پیانو مینوازد و همسرش کنارش مینشیند و میگرید.
نقطهی عطف فیلم به نظرم تحول شخصیتهاست.
امشب کمتر مطالعه میکنم و بیشتر مینویسم. سخن استاد در ذهنم مانده که ما تازهکارها بهتر است ده برابر خاندن، بنویسیم. کاش ده سال پیش این پند نیک را میدانستم.
وقت دلم تنکِ وبینار ساعت پنچ شده ایکاش میشد بیام همیحال که نویسداری کنم ساعت وبینار است همو پنچ دقیقه آزاد نویسی اول ای کاش میشد دوباره گوش دهم بمه ایده میده و بفهمم امشب به چه موضوع گیردم به استاد حال چه شعر استاد میخونه که مه بشنوم ای افسوس چه شرایطِ در مه ایجاد شده؛ ولش کن بیا از قصه داستان کوتاه بگم که استاد میخاد بفهمه داستان بچهگی مه به ای بهانه باَزی میده؛ که دگه چه اتفاق به بچهگیام افتاده؛ بنظرم ولشکن استاد خیلی خوب نیست یعنی اگه خاسته باشم بگم مه بچهگی نکردم مجبور شدم بزرگ شم عینِ آدمهاای بزرگ فک کنم اما باز هم باشه فردا شب میفرستم یک داستان کوتاه درست میکنم یک سریجا که قابلِه درکه میفرستم اما نمیشه تموم شو بگم! اما استاد با شما حسودی کردم و هم فضولی رفتم امروز هم او کتاب آزاد نویسداری شما خوندم؛ ببینم بمه ایده میده نویسداری کنم! پنج دقیقه غلت نویسی شاعرانه کردم آزاد نویسی کردم شعر نویسداری کردم ولی یکم ویرایش میخاد البته ترانه هسته و به کتابخونه شما حسودی کردم وقتی بچه بودم میگفتم مه ازدواج نمیکنم میرم درس میخونم نویسدار میشم یک کتاب خونه بزرگی بخود درست میکنم؛ اما نشد برعکس شد خوب دگه از قدیم گفتند خونهای خوب همیشه مال دگراست! و تکمیل شد شعر رفتم درست کردم خوب شده حتی نمیتونم شوخی کنم باز خوده جمع و جور کنم شاید بشه!
ایناایکه دارند کیبوردِ گوشی ازم میگیرند نمیفهمند که خودِنا باعث شدن به ۸ سالگی برم سراغِ نویسداری و هرچه بیشتر تاکید کنند مه بیشتر سراغِ نویسداری میرم حساب خراب خود ایجوری خالی میکنم ازی و بعد او جوک هامه فراموش کنید که دگه نیست به اولینبار بود خندیدم ممنونم استاد خیلییی خیلییی زیاد ممنونم!
مثلن: ایقدر گیر دادن مهام کانال شخصی باز کردم و داخلِ آن داستانِ زندگی خوده میگم شروع شد چیزی که همش فرار میکردم از دستِ بچهگی؛ گفتم در گذارش نیک قبلی؛ شخصی نویسداری کنم دقیقن ای رمان است خودِنا باعث شدند!
خوب پس امروز روزی آبو نون بوده عجب رفتم ضمیمه دیدم عضو نمیشم میرم میبینم اگه همسرم نباشه ووس هم گوش میدم
خدانگهدار تا فردا…
https://t.me/sadegaalezadai
ای حلزون ناقلا
عاشق شدی تو رو بهخدا؟
امروز تایپ ۱۰۰۰ کلمه نداشتم متاسفانه.
قصهی سوم کتاب «سنگرها و قمقمههای خالی» رو خوندم.
از صبح پیش آنام و نارنگی.
کتاب کوچولویی که آنا بم هدیه داد رو کامل خوندم.
۹فعلا تا سوال و جواب نوشتم واسهی داستانکوتاه ۷. نمیدونم میخوام چی کارش کنم! شلمشوربایی شده.
کتاب مد و مه رو آنا داره. میخوام مد و مه رو همین الان که خوابن آنا و نارنگی بخونمش برای دو یا سومین بار. آخه کتاب چاپی واسم یه چیز دیگهس.
خاب بودم نوشتی:))))نرمی من❤️
📝#گزارش_نیک ۱٠۷:
حال پدربزرگم مساعد نیست رفته کما و میگن به زودی به دیار باقی رهسپار میشه . من هم عصری لباس پوشیدم و همراه مامان رفتیم بیمارستان دختر خاله ام رو اونجا دیدم و بعد ملاقات با پدربزرگ،ماشین رو روشن کردم و همراهش یکم دور زدیم و لواشک نمکی و آبمیوه خوردیم به وبینار نویسنده ساز نرسیدم ؛اول شب هم که برق ها رفت دختر خالم بخاطر فرار از نیش پشه های ریز تابستانی پیشنهاد داد بریم خونه داییم اونجا برق نرفته بود چند سوایی رو خونه دایی گذروندیم دختر خالم گفت همراهش برم یاسوج و دو سه روزی پیشش بمونم به مامان که هنوز بیمارستان بود زنگ زدم تا تایید نهایی رو بگیرم ولی با گفتن اینکه بابات اجازه نمیده انگار یه سطح آب یخ ریختن رو سرم،بعد این همه سال حتی اجازه یه تصمیم کوتاه مستقل خودم نداشتم حتی آخرین درخواست چند وقت پیشمم با بی تفاوتی و داد و بیداد رد کرد اشک پر صورتم حلقه زد دختر خالم خداحافظی کرد و رفت یاسوج و من زانوی غم بغل گرفته تصمیم گرفتم به طور جدی اعتصاب غذا کنم و یاد جمله آقای معروفی افتادم: توی این مملکت هممون قبل رسیدن به سی سالگی تباه میشیم تو یه جور، آیدا یه جور و من جور دیگه ای.
مریم باقری پنج شهریور۱۴٠۵
@Maryamwriter_2 چنل تلگرام
مواجهه با شجاعت
یا
شجاعتِ مواجهه/گزارش نیک:
مواجهه درد دارد. مواجهه ترس دارد. مواجهه پوست آدم را زندهزنده میکند. مواجهه قلب آدم را از جا درمیآورد. این مواجههی لعنتی خیلی سخت است؛ اما باید باشد. باید بلاخره از یک جایی به بعد در زندگیِ آدم باشد. حتی اگر بخواهی در مقابلش مقاومت کنی باز هم یک جایی از زندگیات خرت را میگیرد. برای این که مواجهه خرت را نگیرد بهتر است مثل آدم به رسمیت بشناسیاش و جایش بدهی یک گوشه از دنیایت.
چرا سالواژهات را «مواجهه» انتخاب نکردی؟
چون مواجهه ترس دارد. برای رسیدن به «مواجهه»، باید اول از «شجاعت» رد شد. برای مواجهه را به رسمیت شناختن، اول باید شجاع شد. و من اول میخواهم شجاع باشم و با شجاعت به مواجهه برسم. مواجهه با خودم. مواجهه با آینده. مواجهه با اکنون. مواجهه با گذشته. مواجهه با دردهام. مواجهه با آدمها. مواجهه با نهانترین جاهای ذهنم و قلبم و فکرم. مواجهه با اشتباههام. مواجهه با شخصیتِ مزخرفِ خودم و بعضیهای دیگر. مواجهه با حقیقت و واقعیت.
حالا تو که ادعا میکنی میخواهی با حقیقت و واقعیت روبهرو بشوی اصلا میتوانی تعریفشان کنی؟
من نه. اما دیروز پریروز بود که کسی برایم تعریفشان کرد:
«واقعیت» یعنی چیزهایی که واقع میشوند. یعنی هر اتفاقی که به وقوع پیوسته. مثلا واقعیت الان اینه که تو ناراحتی. حالا این که چرا ناراحتی و این ناراحتیِ تو در روزهای بعد هم ادامه داره یا نه و این که چه کاری باید انجام داد تا تو از ناراحتی دربیایی تفسیرهاییه که ما از این واقعیت داریم و جزئ واقعیتها به حساب نمیان. واقعیت، فقط مربوط به زمان حاله نه آینده و نه حتی گذشته. واقعیت الان اینه که تو با من صمیمی هستی. این که در آینده هم با من صمیمی خواهیبود یا نه جزئ واقعیت نیست و جزئ تفسیر ما از واقعیته. واقعیت حتی به گذشته هم مربوط نمیشه. چون یه اتفاقی توی گذشته افتاده اما هر کسی یه برداشتی از اون اتفاق داره. مثلا در گذشته یه روزی بارون اومده. یه نفر میگه «خیلی بارونِ بدی بود من تازه ماشینمو شستهبودم و با اون بارون دوباره کثیف شد» اما تو میگی «چه بارون خوبی بود خیلی اون روز خوش گذشت». واقعیتها شامل شرایط هم میشن. شرایط یعنی شرطها. شرط زندهموندن تو اینه که هوا برای نفسکشیدن داشتهباشی و یه شرط دیگه هم اینه که غذا و آب برای خوردن داشتهباشی. اگه یکی از این شرایط نباشه تو زنده نمیمونی. این شرایط هم واقعیتن. بود و نبودشون واقعیته. شرط دویدن اینه که یه نفر بتونه راه بره. کسی که نمیتونه راه بره شرط دویدنو نداره و این یه واقعیته. حالا این که در آینده ممکنه شرط دویدنو به دست بیاره یا نه جزئ واقعیت نیست. ما تفسیرها و برداشتهای متفاوتی از یه اتفاق و یه واقعیت داریم. هر تفسیر و برداشتی که با ذاتِ اون واقعیت نزدیکیِ بیشتری داشتهباشه میشه همون «حقیقت».
و حالا من دارم با تمامِ حقایق و واقعیتها مواجه میشوم. یعنی دارم سعی میکنم که به مواجهه برسم. یعنی دارم سعی میکنم که شجاع باشم و با شجاعتم به مواجهه برسم.
برای شجاعبودن باید مواجهه با ترسهایم را بیاموزم. و برای مواجهه، باید شجاع باشم.
گفت: تو وقتی میتونی به اندازهی کافی شجاع باشی که وقتی داری از احساساتت میگی قلبت این همه تند نزنه.
آیا میتوانم تا آخرِ امسال آدمِ شجاعتری بشوم؟
https://t.me/mahdeyekazemiii
سال واژهام: تحرک و پویایی
_ اشعار نادر نادرپور
_ کتاب تفکر سریع و آهسته
_ ناهار
_ کتاب حوصله سربر شب هول
_ نویسندهساز
_ چند وقتیه راجب آراد و سامیار با هوش مصنوعی مشورت میکنم. جوابم رو کامل میده، فقط نمیدونم با اینکه واسش وویس میفرستم نمیتونه تشخیص بده که من زنم و مدام میگه که شما پدری هستین که فلان و بهمان. چرا نمیفهمه؟ و خنگ بازی درمیاره؟ ترسناکی صحبت باهاش اینه که منو در حافظهاش ذخیره میکنه و سری بعد که میرم سراغش، مطالب قبلی رو هم میکشه وسط.
_ بچهها رو فرستادم خونه مادرشوهرم و بعد آهنگ زند وکیلی و شهرام ناظری رو با ولوم بالا گوشیدم و جاتون خالی یه دل سیر گریه کردم.
_ آزادنویسی. تمرین هذیاننویسی.
https://t.me/tasvirkhiyall
به به. میبینیم که حلزون جان چشمقلبی شدهای. سخن از عشق هم که هست. چه از این بهتر.
سالواژهام نوگرایی
این طرف هوا و نسیم ملایمند. ساقههای باغچه مرتب با نسیم میرقصند و مورچهها قلقلکشان میکنند. اگر شب برق رفت، نور و سایهی مهتاب، توی کوچه پهن میشوند و ستارهها در طاق ملکوت پیدا میشوند. ابرها لکه نیستند. پنبهاند. مربای زردآلو و خامهی تازه گیر میآید، حتی توی ابرها.
اینجا کسی به خاطر ترافیک دیر نمیرسد. ساعت برای رسیدن زیاد است. دقیقه کافیست. صدای گاز گاز موتور و اَبَر ماشین، گوش درختها را نمیخراشد. ساعت مچی اعصاب را نمیتراشد. گفتگوها بیگلایه است. حتی اگر جهانت جهنم باشد.
موشها کوچکتر از مشت آدمند. گربهها در پی موشاند. سگها دنبال گلهاند. گلهها روی کوه پهنند. چوپانها آدمند و آدمها مثل همند.
جهان این طرف اینگونه است. فعلن این طرفم.
سپاسگزار بودنم.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
گزارش نیک “1405/6/5″ شهریور. روز پنجشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”عقربکشی” از شهریار مندنیپور خاندم.
کلمهبرداری هم انجام دادم.
ویس داستانکوتاه ۷ دوباره گوش کردم و سوالهایی که استاد بزرگوار گفته بودند و دوستان را یادداشت کردم. به موضوعی که از دیشب انتخاب کردم در ذهنم بهش فکر میکردم و با سوالها بررسی میکردم. آیا میتوانم در این مدل بیاورم یا نه؟
چند طرحی در ذهنم رژه میروند. هر کدام رُخی مینمایاند و میروند.
خاهرم از سرزمین تبریز زنگ زد و گفتگو کرد. هر وقت حرفی میگویم که برایش جالبست یا نشنیده تکه کلامش اینست میگوید راستی. منم میگویم کاسهت بگیر ماستی.
نویسندهساز شرکت کردم.
یکسری ویس یکی از استادهای قدیمیام برام فرستاده که به مرور گوش کنم. البته هنوز نپرسیدم کارهایی که توضیح داده را باید انجام دهم یا نه. امروز چندتا از ویسها را که با استکیر جدا کرده بود بخش اول را گوش دادم.
https://t.me/speechoff
✓ گزارش رویای بامدادان
دیشب خواب دیدم در مدرسه نویسندگی استاد شاهین کلانتری بودم. فضای مدرسه برایم آشنا و در عین حال غریب بود و مدتی در آنجا حضور داشتم تا اینکه کمکم متوجه شدم استاد، خانه قدیمی پدریمان را اجاره کرده است. خانهای که زمانی بخشی از کودکیام در اتاقها و حیاط و دیوارهایش گذشته بود، حالا به دست او بازسازی شده بود و چهرهای تازه پیدا کرده بود.
وقتی فهمیدم آن خانه همان خانه قدیمی ماست، شروع کردم برای استاد از خاطرات کودکیام گفتن. انگار دیدن دوباره خانه، در میان آن فضای تازه و بازسازیشده، درهای حافظه را باز کرده بود و چیزهایی را که سالها در گوشههای ذهنم مانده بودند به یادم میآورد. برایش از گذشته و روزهایی گفتم که دیگر وجود نداشتند اما هنوز در من ادامه داشتند.
بعد در مدرسه نویسندگی کتابی خریدم و از آنجا خارج شدم.
شاید این خواب میخواست نشانم دهد که گذشته خانهای متروک نیست. گاهی کافی است کسی آن را دوباره بازسازی کند تا اتاقهای خاموش حافظه روشن شوند. خانه قدیمی پدری در خواب، انگار نمادی از گذشتهای بود که حالا میتواند به دست نویسندگی شکل تازهای پیدا کند. شاید خاطرات کودکی، همان مصالحی باشند که اگر به کلمه سپرده شوند، از میان ویرانههای زمان، خانهای تازه به نام ادبیات بسازند.
✓ گزارش کارهای اداری- بانکی داروخانه :
امروز، بخشی از صبح در میان کاغذها و عددها گذشت، در آن نظم خشک و بیعاطفهای که کارهای اداری دارند، اما اگر اندکی دقیقتر به آن نگاه کنیم، پشت هر عدد و امضا و رسید، تکهای از زندگی پنهان است. نشستم و چکهای شرکتها را یکییکی نوشتم، با آن وسواس ناگزیر که هر رقم باید درست در جای خود بنشیند و هر نوشته، راهی باشد برای آنکه کاری از دوش امروز برداشته شود و به فردا نماند.
بعد، ثبت چکها در سامانه صیادی را انجام دادم و رسید آن را گرفتم. لحظهای کوتاه بود، اما از جنس همان لحظههایی که آدم پس از بستن درِ اتاقی و خاموش کردن چراغی تجربه میکند: میداند کاری به پایان رسیده، چیزی دیگر در ذهنش معلق نیست. در میان این رفتوآمدهای مالی و اداری، کارهای داروخانه نیز پیش رفت و صبح، آرامآرام از هیئت فهرستی از وظایف بیرون آمد و به خاطرهای قابل تحمل از یک روز کاری تبدیل شد.
شاید زندگی بیش از آنکه در اتفاقهای بزرگ خود را نشان دهد، در همین کارهای کوچک و ضروری جریان دارد؛ در جوهر خودکار، در صدای ورق خوردن کاغذ، در رسیدی که از سامانه بیرون میآید و در لحظهای که آدم میفهمد چیزی را که باید انجام میداده، انجام داده است. امروز نیز چنین بود: روزی که با چند امضا و چند عدد و چند کار داروخانه، اندکی از آشفتگی جهان به نظم درآمد و من، هرچند برای ساعتی کوتاه، احساس کردم زمام روز در دست من است.
✓ گزارش نیک | عصر پنجشنبه
عصر پنجشنبه، میان چند فنجان قهوه و سکوت کشدار خانه گذشت. قهوه آرامآرام در رگهای عصر میدوید و من، پشت صفحهی بازی، به جهان خشن و آفتابسوختهی Far Cry 6 پناه برده بودم. مأموریتها یکی پس از دیگری سختتر میشدند، انگار بازی هم تصمیم گرفته بود سهم خودش را از دشواریهای این روزها طلب کند.
گاهی شکست میخوردم و دوباره از نو آغاز میکردم. گاهی چند دقیقه فقط به صفحه خیره میماندم و راهی برای عبور از مرحله پیدا میکردم. قهوه تمام میشد و فنجان دیگری جای آن مینشست. عصر آهسته به شب نزدیک میشد و من در میان صدای شلیکها و موسیقی بازی، برای چند ساعت از جهان واقعی فاصله میگرفتم.
پنجشنبه همینقدر ساده و همینقدر خوب بود:
قهوه، بازی، مأموریتهای دشوار و آدمی که گاهی لازم دارد چند ساعت از جهان خودش بیرون برود تا دوباره بتواند به آن برگردد.
✓ به تعویق افتادن حضور در محضر
قرار بود امروز برای ثبت وکالت به محضر برویم، اما این قرار نیز مثل بعضی کارهای زندگی، اندکی از دسترس امروز لغزید و به شنبه موکول شد. فعلاً پروندهی امروز بسته نشد، فقط ورق بعدیاش به روز دیگری سپرده شد.
و عصر، میان قهوه و مأموریتهای دشوار و کارهایی که به شنبه حواله شدند، آرامآرام به شب رسید. شاید زندگی همین باشد، مجموعهای از کارهای انجامشده و کارهای بهتعویقافتاده، و ما که میان این دو، با فنجانی قهوه و اندکی بازی، راهی برای ادامه دادن پیدا میکنیم.
✓ شب جمعه و خلوتش
شب جمعه، در سکوتی که گاهی بیش از همیشه حضور آدم را به خودش یادآوری میکند، گذشت. چند فنجان قهوه نوشیدم و میان کارهای روزمره و فکرهای پراکنده، بیشتر از همیشه متوجه تنهایی شدم. تنهایی همیشه به معنای نبودن آدمها نیست، گاهی یعنی کسی نباشد که شب را برایش تعریف کنی، کسی که بتوانی با او چند کلمهی ساده بگویی و از هیچ، چیزی برای گفتن بسازی.
قرار بود امروز برای ثبت وکالت به محضر برویم، اما این کار هم به شنبه موکول شد. انگار بعضی کارهای زندگی، مثل بعضی آدمها، قرار نیست دقیقاً در روزی که انتظارشان را میکشیم از راه برسند.
و در پایان این شب، برای خودم دو کیلو نان خامهای سفارش دادم. تصمیمی شیرین و کمی اغراقآمیز، برای شبی که جای یک همصحبت صمیمی در آن خالی بود. شاید آدم گاهی نمیتواند تنهاییاش را با کسی قسمت کند، اما میتواند دستکم کمی شیرینی به آن اضافه کند.
شب جمعه همینطور گذشت، با قهوه، انتظار و خامهای که قرار بود تا ساعتی دیگر برسد.
تنهایی هنوز بود، اما شب را تمام نکرد.
.
√ « هنرِ هیچکاری نکردن»
امشب، میان آمدنِ خواب و رسیدنِ نان خامهای، به دشواریِ عجیبی برخوردم: دشواریِ هیچکار نکردن.
انگار سالها به خودم آموختهام که ارزش هر ساعت را باید با کاری پر کنم، هر سکوتی را با فکری، و هر مکثی را با وظیفهای. حتی وقتی بدنم خسته است و ذهنم دیگر رمقی برای دنبال کردن یک فیلم ندارد، صدایی درونم میپرسد: «حالا چه کار مفیدی انجام میدهی؟»
و شاید دشوارترین کار همین باشد که جواب بدهم: هیچ.
نه از سر شکست، نه از سر بیحوصلگی، نه از سر ناکافی بودن. فقط هیچ.
اینکه برای چند دقیقه جهان را از دوش خودم بردارم و باور کنم که لازم نیست در هر لحظه چیزی را اصلاح کنم، چیزی را به پایان برسانم، کسی را تحت تأثیر قرار بدهم یا از خودم نسخه بهتری بسازم. اینکه بتوانم روی مبل بنشینم، به صدای خانه گوش بدهم و اجازه بدهم زمان، بیآنکه از من دستاوردی بخواهد، از کنارم عبور کند.
شاید احساس گناه، مالیاتی باشد که سالها برای استراحت پرداخت کردهایم. انگار هر بار که دست از کار میکشیم، مأمور کوچکی درونمان دفتر حساب را باز میکند و مینویسد: «امروز هم به اندازه کافی نبودی.»
اما امشب میخواهم دفتر را ببندم.
من مجبور نیستم همیشه کافی باشم.
مجبور نیستم همیشه مفید باشم.
مجبور نیستم حتی امشب، خودم را به نسخهای بهتر از خودم تبدیل کنم.
گاهی انسان فقط باید زنده بماند در لحظهای که هیچ اتفاق مهمی نمیافتد.
شاید استراحت، خلأ زندگی نیست. شاید یکی از شکلهای پنهانِ زندگی باشد. همان فاصله کوتاهی که در آن، پیش از آنکه خواب ما را با خود ببرد، برای چند دقیقه از مسابقه بیرون میآییم و میفهمیم که هنوز هم میتوان جهان را دوست داشت، بیآنکه چیزی از آن طلب کنیم.
و من امشب، میان خواب و نان خامهای، تمرین میکنم که هیچکاری نکردن را شکست ندانم.
اختتامیه گزارش نیک
امشب، کافیبودن را برای چند ساعت تعطیل کردم و جهان، برخلاف ترس همیشگیام، فرو نریخت.
نویسنده: دکتر علی اندیشمند
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آیدی اینستاگرام من: 🪬
draliandishmandir
پ.ن: راستی روز داروساز بر همکاران و همسفران مدرسه نویسندگی مبارک و خجسته باد🌷🌱💉💉💉💉💙💙💙💙💙
روز شما هم مبارک🌷
البته من مجسمهساز هستم ولی خوشه مبارک بودن روزی برای دیگری حتی.
سلااام
گزارشم به دست شما رسید آیا؟؟؟
سلام از پنجم شهریور
آماده میشوم اینجا به نوشتنِ روزنگارهای که نیکانه گزارش کند من چه کردهام امروز.
جالب داستان اینجاست که، بعض اوقات شروع میکنم به نوشتن در این کادر و بعد از چند دقیقه متنی را شاهدم که بیش از گزارش روز، مناسب است برای کانال تلگرام.
گاهی هم نامهای میشود به مخاطبی خاص و زمانی راهکارم میشود برای فلان معضل.
باور کنید یا نه، اینجا، این سایت که شاهین جان برای گزارش نیک آفریده، «جادو »شده است.
کلمات اینجا هماهنگ و موزون مرا میکشانند به همان جایی که میخواهم.
جملات پرند از خلاقیت.
شاید سببش، نزدیکی به دل و دست استاد باشد.
این سومی امشبانه را میگذارم اینجا بماند.
«سلکت» و «کاتش» نمیکنم.
نمیبرمش جای دیگری «پِیْسْتش» کنم.
این آگاهانیدن خودش میارزد به درجِ آنچه امروز به وقوع پیوست.
که من از صبح درگیر خانهتکانیِ نکردهی نوروز بودم.
که آدمها آمدند مبلها را شستند و رفتند.
که ناهار همان باقیِ الویهی دیروز بود.
که از وجود مبلشویان به نفع نوشتن و نوشتن بهره بردم.
که چهل سوال برای تکلیف دورهی کتابخوانی را همان موقع تا حدی سامان بخشیدم.
که با مامان خانوم در همین اوان حرفیدم.
که توی گروه قربان صدقهی جگر گوشهها رفتم.
که اندکی کتاب خواندم.
که بعد رفتن مبلشویان شروع به جاروپاروی خانه کردم.
که پیادهروی رفتم.
که وویس نویسندهساز را نیوشیدم.
که بعدش شام را آماده کردم و خوردیم و منتالیست دیدم.
من عاشق فیلمهای سطحی و سادهام.
این منتالیست تازه آنقدرها هم سخیف نیست.
نویسندهی کاردانی داشته.
و
الان میروم تا کانال را به روز کرده، بعدش خدا و کائنات و زمان و زمین یاری کنند بخوابم به خیر و خوشی.
شما یاران هم شبتان خوووش.
https://t.me/ghesehaye_shokouh
رسیدیم به هفتمین گزارش نیک از کوثر علیزاده.
چه خودمو تحویل گرفتم. خب چرا نباید تحویل بگیرم من قراره که یه نویسنده ی مطرح بشم از الان باید خودمو برای اون موقع آماده کنم.
امروز خدا رو شکر خوب بود.
در وبینار امروز چه گذشت؟
وبینار امروز از طنز گفته شد و چند شعر از محمد صالح اعلاء شنیدیم.
انگار اسم اعلاء قبلا به گوشم خورده بود با اینکه تا حالا هیچ اثری از او نخوانده ام ولی زیبا سروده بود.
در قسمتی از وبینار رسیدیم به اینکه چرا باید بنویسیم؟
اصلا برای این که نویسنده ای ماهر شویم باید زیاد بخوانیم یا زیاد بنویسیم؟
شاهین کلانتری به نکته ی خوبی اشاره کرد. او گفت که این دو بال پروازاند و در کنار هم باید رشد داده شوند.
باید به هر دوی آن ها به یک میزان توجه کرد.
اگر پرنده را با دو بال در نظر بگیریم، یک بال آن خواندن و بال دیگر نوشتن باشد بدون یکی از آن ها پرنده تعادل ندارد و نمی تواند اوج بگیرد در بلندای آسمان به پرواز درآید.
پس نتیجه می گیریم نویسنده ی ماهر هر دو مهارت یعنی خواندن و نوشتن را در کنار هم تقویت می کند و به طور جدی روی آن ها کار می کند.
از حاشیه نویسی گفته شد. این که زمانی ما می توانیم یک کتاب را خوب درک کنیم و با آن مانوس شویم که بتوانیم نکاتی را در حاشیه ی کتاب یادداشت کنیم و گویی با آن کتاب صحبت کنیم.
این که فقط کتاب بخوانیم بدون کوچکترین خط خطی، دیگر خواننده ی واقعی نیستیم خواننده ی نوشته هایی هستیم که از آن ها چیزی نصیبمان نمی شود فقط می خواهیم خودنمایی کنیم و طوطی وار کتاب های زیاد بخوانیم.
گذشتن زمان مثل برق و باد.
ناگهان استاد متوجه ی ساعت شد و گفت چه زود گذشت قرار بود که وبینار نیم ساعت باشد اما حالا یک ساعت شده که در کنار هم گفت و گو کردیم و یاد گرفتیم.
او در میان انبوهی از کتاب ها بود و امروز برخلاف روزهای دیگر ایستاده وبینار را اجرا کرد.
اصلا می خواستم در مورد این موضوع صحبت کنم.
باور کردن خود.
این که ما توانایی انجام هر کاری داریم که شاید اوایل باورش برایمان سخت و طاقت فرسا باشد.
مثلا می شود وبینار نویسندگی را ایستاده برگزار کرد.
در شروع وبینار شاهین کلانتری را دیدم که ایستاده است و قصد دارد تا آخر این کار را انجام دهد، تعجب کردم و گفتم نه او دوام نمی آورد و بالاخره صندلی ای می آورد و روی آن می نشیند.
اما او طوری مات و مبهوت وبینار شده بود که اصلا فراموش کرده بود ایستاده برایمان حرف می زند.
احساس خستگی در او معنایی نداشت و مشتاقانه به کارش ادامه می داد.
گفتم اگر او می تواند کاری را انجام دهد پس قطعا ما هم می توانیم، فقط باید باور کنیم که می شود.
ما توانایی انجام هر کاری را داریم اما باید به خود ایمان بیاوریم.
درست است، شاید بگویید اگر انجام دادیم و نشد چه؟
اشکالی ندارد شما انجام دهید و به خودتان ایمان داشته باشید و ببینید می شود اگر به احتمال یک درصد نشد حداقل این است که شما شانس خود را امتحان کردید و انجامش دادید و بعدها حسرتش قبلتان را نمی سوزاند.
بعد ها از ای کاش ها صحبت نمی کنید.
خودتان را به خودتان ثابت کنید.
یاد حرف خانمی در وبینار افتادم که می گفت آخه نوشته های من مثل دوستان دیگر خوب نیست.
او حتی یک بار هم شانسش را امتحان نکرد و ننوشت. او خودش را باور نداشت و ترس از قضاوت دیگران اجازه نمی داد که خودش را محک بزند و ببیند کجای کار است.
من به این باور رسیدم که اگر خودم بخواهم با تمام وجود کاری را انجام دهم می توانم.
هیچ کس نمی تواند مانع من شود.
تنها مانع من از انجام کار، خودم و افکارم هستند که اگر به خودم و توانایی هایم ایمان بیاورم کوه را هم جا به جا می کنم فقط باید بخواهم.
همه ی ما همینطوریم. باید بخواهیم تا بتوانیم کاری را انجام دهیم. اما خواستن خشک و خالی دردی را دوا نمی کند. در راستای آن باید تلاش کرد و صبوری به خرج داد.
به خودم قول دادم که دست از مقایسه خودم با دیگران بردارم و خودم را همان جوری که هستم بپذیرم.
اگر می خواهم به جایی برسم، خودم را باور کنم، از دیگران الگو بگیرم و در راستای آن خواسته تلاش کنم، قطعا به آن می رسم.
شما هم برای خودتان و علاقه تان یک بار هم که شده تلاش کنید به خدا چیزی را از دست نمی دهید بلکه خیلی تجربه و مهارت هم کسب می کنید.
قولی که به خودم دادم این است تا الان می خواستی فضایی باشد که تو بتوانی خودت را شکوفا کنی و نوشتن را تا جایی پیش ببری که یک نویسنده ی ماهر شوی حالا چه جایی بهتر از مدرسه ی نویسندگی با حضور شاهین کلانتری؟
با خودم عهد بستم که تمام حرف هایش را بشنوم و عمل کنم. او روی گزارش نیک تاکید می کند و می گوید حتما در آن شرکت کنید من هم قول دادم که هر شب گزارش نیکم را بنویسم حتی وقتی در حال مردن هستم. به خودم قول دادم که از این فضا و تجربه های استاد تمام استفاده را ببرم و به خواسته ام برسم.
بعد از تمام شدن وبینار هم با خانواده بیرون رفتیم که پیاده روی کنیم و با دنیای بیرونمان هم ارتباط برقرار کنیم.
دیشب نیکنویسی کردم و فرستادم و ثبت شد. پیام اومد که بعد از تایید منتشر میشه.
با توجه به اینکه منتشر نشده لابد تایید نشده و برام جالبه بدونم چرا.
بهرحال باید پوسکلفت بود و جلو رفت.
پس امشبم مینویسم.
💠💠💠💠💠
یِکُم
«بمب ساعتی»
صبح خیلی زود مجبور شدم بیدار شم. چشا سرخ و پفالود. با چند مشت آب اونام کرکره رو دادن بالا.
کارگرا رو بردم سرِ زمین تا کارشونو بکنن.
برگشتم و یادم رفت امروزم یه صفحه از یه کتابو تو گروه بذارم.
عوضش شعر امروزو هم نوشتم:
رسید آن پنجمین روزِ ششم ماه
بلند شو آخرِ امروز نگی آه
بازم جا موندم و دنیا جلو زد
دوباره گم شدم حیرون و گمراه
(باید مینوشتم «توی بزرگراه» باحالتر میشد).
بازم یک روز دیگه هم شروع شد
بجنب فرصت کمه پیدا کن اون راه
💠💠💠💠💠
دوم
«حماقت»
مجبور شدم چند بار توی چند ساعت مختلف هی آب ببرم براشون و بیام. قبلنا واسه همچین چیزایی که توان و زمان منو میگرفتن بدجور شاکیم قاطی میکرد و جوشی میشدم.
چیزی که خیلی زیاد توی زندگی عصبانیم میکنه حماقته.
مخصوصا از وقتی تعریفمو از حماقت میدونم و تکلیفمو باهاش روشن کردم.
اینم مدیون اینم که به عمق کوتاه بودن زندگی رسیدم.
پس تعریفم از حماقت اینه که زندگی کوتاهه و نباید بابت کارای تکراریای تلف بشه که میشه با یه بار انجام درستشون، از هزاربار انجام دوبارهشون جلوگیری کرد.
یه بار بُکُن هزاربار فقط نظارت کن.
تمام.
خیلی دردناکه که هنوز توی جامعهٔ نزدیک و دور و آشنا و غریبهٔ دوروبَرَم کسی ندیدم نگاهش اینجوری باشه و با حماقتش، کار بیخود و بار اضافه برام نتراشه.
حالا من هیچی.
یارو حالیش نیس عمرش داره مث یخ آب میشه و هنوز تو چرخهٔ باطلش داره مث اسب آسیاب میگرده.
دردناکه. خیلی.
واقعا که خوشا پرنده و رهایی، پرواز و زندگانی…
از حماقت گفتم حیفه سراغ منبعش یعنی احمق نرم.
تعریفم از احمق کسیه که حاضره هزار بار یه اشتباهو بکنه ولی حاضر نیس یه بار کار درستو بکنه.
اینا به روزترین و دقیقترین تعریفیه که واسه احمق و حماقت دارم و متاسفانه زندگی زیسته شدهست.
خوب شد خودم تا جای ممکن این چرخه رو برای خودم شکستم.
هنوزم باید خیلی روش کار کنم.
ولی از اینکه تونستم خیلی بالغانه و عاقلانه و هنرمندانه و پخته و کاریزماتیک، با خودم توی راه یه گفتگویی بکنم و قرارمدار بذارم که بجای توپیدن و قهوهای کردن یارو و ترکوندنش، جوری بش بگم که هم حساب ببره و هم دیگه تا روز آخر کارش منو درگیر حماقتش نکنه، از خودم راضیم.
سوتفاهم نشه، نه با کارگر و طبقهش مشکلی دارم نه با نون حلال و عرق جبین.
با حماقت به شکلی که تعریفش کردم مشکل دارم و بدتر از اون با احمقی که میخواد احمق بمونه و بدتَرتَر از اون با احمقی که هم میخواد احمق بمونه هم منو درگیر حماقتش کنه و بدترترتر از اون، با احمقی که علاوه بر سور زدن به اون دو نمونهٔ قبلی، خودشو عاقل هم بدونه و بخواد طلبکار هم باشه که من مشکل دارم و خودش کاملا فهمیدهست و اصلا من کارشو خراب کردم!
💠💠💠💠💠
سوم
« مسئولیت گریزی»
گردننگیرایمسئولیت، همون اَبَراحمقای بالا هستن که گفتم.
حتی میتونم بهشون اَبَرپُرروها هم بگم و با سالها مطالعات روانشناسیم فهمیدم دقیقترین تعریف، خودشیفتهست.
که همینم طیف داره برا خودش ولی بعضیاشون که از قضا زخمای اساسی و کاری توی دوران جوونی و خامی و حتی تا چند سال پیش بهم زدن، از همین دسته هستن.
اونم از خطرناکترین و خودْخداپندارترینشون.
واقعا به خودم حق میدم زخمای روانی عمیقی بابت همچین مسألهای داشته باشم ( که دارم) و دیگه تحمل این چیزا و آدما رو نداشته باشم.
با همه اینا خیلی از خودم راضیم که تونستم با یارو خیلی خوب و مسلط و منطقی و دوستانه حرفمو بزنم و میخمو توی منطقه محکم بکوبم.
این پخته بودنو مدیون چندسال کار کردن روی خودمم که از دل سوالهای زیاد و سخت و پیچیده و بیجوابی بیرونشون کشیدم.
سالهایی که اونقدر بیصدا و بیخبر و تمیز و حرفهای از فیهاخالدون تا مغز استخون، منو خوردن و جویدن و حالیم نشد.
روزی هم که فهمیدم تبدیل شدم به یه شورشی. یه شورشی تمام عیار از نگاه بابام.
و از نگاه خودم یه اسیر آگاه شده به استثماری که فکر نمیکرد کار خودی باشه. یه معترض. یه انقلابی. کسی که حقشو میخواد. توضیح میخواد. با اینکه میدونم هرگز داده نمیشه ولی به رسمیت شناختنش از سمت خودم برام خیلی باارزشه.
و البته امروزم طبق معمول همه زندگیش و زندگیم، بعد از اینکه با کارگرا دعواش شد و مسئولیت اشتباه خودشو گردن نگرفت، خبر بهم رسید که گفته همهش تقصیر محمده.
یعنی تقصیر کسی که نه سر پیازه و نه تهش و خودشو از همه چی کشیده کنار تا مسئولیت چیزی گردنش نباشه و بدون خوردن آش، دهنش نسوزه.
ولی اینبار نه ناراحت شدم نه عصبانی نه جر نه بحث .
طبق مرام چندسالِ گذشتهٔ خودم فقط گذشتم، رد شدم، انگار که از یه حصارِ پوسیده.
از خودم راضیم.
هر وقت بالغانه از آرامش و سلامت روانم مراقبت میکنم راضیم. خوشحالم. احساس قدرت زیادی میکنم و توی کاریزماتیکترین حالتمَم.
اینم مدیون یادآوری اون دوتا جملهای هستم که توی دیوار حافظهم قاب کردم و شدن قبلهٔ من. دمَم گرم واقعا.
چه قدر پارت اول نوشته ات برام الهام بخش هست محمد پوست کلفت نیک نویس ، قدرتمند باقی بمانی چه با تایید چه بی تایید.
هرچند انگیزه یا همان دوپامین نوشتن درادامه
می آید هرچند تایید کاتالیزور نوشتن برایت در آینده باشد.
این شعر اقبال بدرقه راه نوشتن باد.
موجِ ز خود رفتهای تیز خرامید و گفت
هستم اگر میروم گر نروم نیستم
روز مرور
امروز مارگونه بود. در خود میپیچیدم. گاهی گرمم بود. گاهی سردم بود. تنم تبدار بود. نیمی از تنم داغ بود و از نیمی دیگر قندیل آویخته بود. گاهی حین خواندن بیحوصله میشدم. و گاهی حین بیحوصلگی هوس میکردم بخوانم. میخواستم تمام روز را پخش و پلا باشم. لمیده در گوشهای باشم. میخواستم تمام امروز را وقف جدا کردن کلافهای رنگیرنگی از تن مار های بازی بکنم. تا گربه را نجات بدهم. اما باز هم دلم طاقت نیاورد. بگذار کمی هم روزم سودمند باشد.
♡در وبینار شرکت کردم.
♡برگهای شب هول را ورق زدم.
♡برای داستان کوتاهم ۳۰ سوال نوشتم. اما پاسخ هایم کامل نشده است.
♡آزاد نویسی داشتم.
♡چند صفحه از کتاب تئوری شعر را خواندم. شگفت انگیز بود. از دعوت حافظ به عنوان یک هنرمند میگفت. اینکه حافظ به ما میگوید از میانه برخیز. برخاستن از میانهی خود و هستی. و اسمائیل نوری اعلا عسل عسل شرح میدهد.
♡تمرین ه دو چشم. دلربا. اما نیاز به تلاش و مهارت بالا. خط عشق تو را میخواهد. ظرافت و حوصله میخواهد. حروف ناز دارند. خریدار میخواهند.
۱۴۰۵/۶/۵
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
تمام امروز در مسیر گذشت. در مسیر سفر شمال. از مشهد و قوچان و فاروج و شیروان و بجنورد و آشخانه و غیره و غیره گذشتیم و هنوز که هنوزه به سمت ناکجا میرانیم. من خسته شدم و بابا نشد. در تعجبم بعد از اینهمه ساعت رانندگی چطور هنوز انرژی دارد؟ هر نیم ساعت یکبار هم گِله میکند: «جوجههای من چرا ساکت شدین؟ جیکجیک کنین برام.»
پدر من جوجههات سرگیجه گرفتند توی این گردنههای پر پیچ و خم.
صبح قبل از حرکت دلم را گذاشتم کنار بچهپیشیِ توی حیاط و آمدم. از دور نگاهش میکردم. هنوز بیحال بود. جرئت نکردم نزدیکتر شوم. مامانپیشی با اخم های درهم کنارش نشسته بود، نگهبانی میداد و چپچپ نگاهم میکرد. ظرفشان را پر آب کردم و درحالیکه خودم را قانع میکردم که نگهبان ویژه دارد و لازم نیست نگران باشم، رفتم پی کارم.
تقریبا از بعد بجنورد و آشخانه بوی شمال توی بینیام نشست. بوی چوب نمخورده و سبزی جنگل مستم کرده بود. حسابی دلتنگ این سمتها بودم.
آخرین باری که فرصت شد و مسافرت رفتیم ۱۴سالم بود. حدود ۶سال قبل.بعد از آن، کرونا و کنکور پشت سر هم پدرم را درآورند. مخصوصا کنکور. آخ امان از سال های کذایی کنکور.
بگذریم.
امشب هم ماه را ملاقات کردم. آراوگیرا کرده بود و در شب تیرهی آسمان میدرخشید.
چشمم را حسابی گرفت. این علاقهی بینهایتم به ماه نمیدانم از کجا میآید و به کجا میرود. نصف عکسهای گالریام فقط عکس ماه است و آسمان.
قرار شد شب را در حوالی گالیکش به سر کنیم. مُردیم از گرما. از اینجا به بعد داستان هیچ چیز شاعرانه نبود.
هوا گرم بود. بوی سیگار خفهمان کرد. گرسنه شدیم و شارژ گوشیها رو به پایان بود.
این آخری از همه بیشتر روی مخم راه میرفت. البته بعد از غرهای خواهرم.
با اینحال امیدوارم فردا چیز بیشتری از ماه خوشگل و هوای شرجی و جادههای بیسروته برای گزارش کردن داشته باشم.
در صفحات صبحگاهی هنوز هم … را ادامه دادم.
هنوز هم مثل نوجوانی گاهی حساسم، زود رنج و پر توقع. ادامه دادم رسیدم به هنوز هم انتظار زیادی از زندگی ندارم و به آنچه دارم راضیام.
جملاتم را در تناقض دیدم. پر توقعم و انتظار زیادی ندارم. چی شد؟
یعنی توقعم گاهی زیاد و گاهی کم است در چه مواردی کم و کجاها زیاد است. نکند توقعم از دیگران البته بعضی نزدیکانم زیاد است و از خودم کم.
به آدمهای توانای دور و برم فکر کردم. توقعی از کسی ندارند. برعکس آنهایی که توانایی کمی در خود سراغ دارند، از دیگران انتظار زیادی دارند.
نتیجه آزادنویسی امروزم این شد: برای آنکه توقعمان از دیگران کم شود باید توانایی و مهارتهای خود را بیشتر کنیم.
شنیدن کتاب صوتی شراب خام را شروع کردم. ثریا در اغما تمام شد، کتابهای اسماعیل فصیح را از طاقچه بینهایت میشنوم. پیدی اف «خون دلی که لعل شد» را هم در مسیر هفتگی روز تعطیل تمام کردم. البته امروز نه برای دیدن مادر که برای آخرین بدرقه پدر به نسبت جوانی رفتیم که با مرگ ناگهانی، همسر و فرزندانش را تنها گذاشت و عزادار کرد. دلم از آه و اشک همسر جوانش غصهدار شد. برایش آرزوی آرامش و صبر میکنم.
نویسندهساز هم نبودم، باید صوتش را گوش کنم البته فردا. امشب هم جسمم خستهاست و هم روحم.
دارم در حالی گزارش نیکم را مینویسم که در بیانگیزهترین حالت ممکنم. انگیزهام را نسبت به نوشتن از دست دادهام و حتا دل و دماغ نوشتن یادداشت برای کانالم را ندارم. اینکه این حس لعنتی از کجا آمده و چرا حس پوچی به من میدهد را نمیدانم. شاید از مقایسهی خودم با خودم بیاید. شاید از نوشتههای پرشور قبلیام با نوشتههای کمنمک این روزها. شاید از توقع خودم از خودم. شاید از دیدن پسرفتم به جای پیشرفت. شاید هم از پرکاری ذهنم که مرا به بیکاری بدنم رساند. چند وقت آنقدر از خودم و مغزم کار کشیدم. آنقدر در ذهنم دنبال حل کردن مسائل رفتم. انقدر دویدم و به جایی نرسیدم که کم آوردم. حالا به جای نوشتن بیشتر سعی میکنم فقط بخوانم، ببینم و گوش بدهم. حتا حرفم نمیآید با دیگران. انقدر خستهام که دوست دارم بنشینم جلوی تلوزیون و سریال متهم گریخت را ببینم. مرد هزار چهره ببینم. پایتخت ببینم برای هزارمینبار. اینطوری نبودم. یا بودم؟ نمیدانم. یک تایمی زیادی فاز برداشته بودم برای یادگیری. برای خواندن آثار فاخر. دیدن فیلمهای پرمحتوا. طوری تخته گاز میرفتم به شوق یادگیری که وسط راه واماندم. حالا از هر چیزی که بوی سختی بدهد فرار میکنم. تنها کاری که برای نویسندگی کردم شرکت در وبینار نویسندهساز بود. بعد هم به خودم زحمت دادم و یک ویدئو در یوتیوپ از مصاحبهی آقای کلانتری با کیهان خانجانی را دیدم. البته نصفه رها شد. نمیدانم این وضعیت قرار است تا کی ادامه پیدا کند اما به وضعیت امروزم نمرهی یک را هم نمیدهم. به نظرم نمرهی یک برای یک بدحال بیانگیزه زیاد است. امید که بگذرد این روزها و شوق نوشتن و نویسندگی در وجودم دوباره زنده شود.
سالواژه: تغییر
۱- امروز تمام روز درگیر دلتنگی بودم؛ دلتنگی برای شادیهای کودکانه، برای آدمهایی که زمانی بخشی از زندگیام بودند و حالا یا دیگر در این دنیا نیستند یا کیلومترها از من فاصله دارند. حتی دلم برای مسیرهایی تنگ شد که زمانی طی میکردم تا به کتابفروشی آقای سهرابی برسم و با پنجاه تا تکتومانی یک رمان کرایه کنم. تعداد این دلتنگیها آنقدر زیاد است که اگر بخواهم همهشان را بنویسم، این صفحه کفافش را نمیدهد.
۲- مغز فعال و بیادبیاتم ساعت پنج صبح خواب را از سرم پراند و با یک سؤال حسابی نگرانی به جانم انداخت: «در فردایی که عزیزانم کنارم نیستند، چطور زندگی کنم؟» باقی روز سعی کردم به خودم یادآوری کنم که قرار نیست غمِ احتمالیِ فردا را امروز زندگی کنم.
۳- امروز «کاهو» هم تمام شد و جا دارد از همین تریبون به آقای موراکامی دستمریزاد بگویم. واقعاً خوب مینویسند و خواندن این کتاب برایم تجربه دلچسبی بود. حالا باید ببینم مهمان بعدی مطالعهام چه کسی خواهد بود.
۴- شقایق برای ناهار ماهی سرخ کرده بود و من طبق معمول چندان با ماهی سرِ سازگاری نداشتم. هنگام سرو غذا یک برش بزرگ لیموترش نصیبم شد و همان لیموی ترش و خوشعطر چنان لذتبخش بود که عطر و طعمش تا مغز استخوانم رفت. لامصب هرجور خورده شود خوشمزه و کاربردی است.
۵- امروز نتوانستم به پیادهروی صبحگاهی برسم، اما قرار نیست پروندهاش را ببندم. شب میروم پارک و از خجالت صبح درمیآیم.
۶- امروز درباره داستان بلندم خیالی به ذهنم نرسید. ظاهراً ذهنم امروز مرخصی گرفته بود و تمام ظرفیتش را گذاشته بود روی دلتنگی و خاطرهبازی.
۷- به امروزم نمره ۷ از ۱۰ میدهم. نه آنقدر بد بود که نمره پایینتری بگیرد و نه آنقدر خوب که مستحق نمره بالاتری باشد. انگار هفت برای من عدد تعادل است؛ جایی بین رضایت و نارضایتی، بین یک روز خوب و روزی که میتوانست بهتر باشد.
-دیشب بدون مقدمه به خواب رفتم و گزارش نیک را در خواب هم ننوشتم.
صبح زودتر از همیشه بیدار شدم، زودتر حرکت کردم و توانستم دقایقی روی پل هوایی ابرها را رصد کنم. کمتر از همیشه بودند.
– در طول مسیر تصمیم گرفتم از امروز، زمانهای استراحت را به استراحت نگذرانده و خرج خواندن، دیدن و نوشتن کنم. دلم نمیخواهد اجازه دهم روزمرگی علایقم را ببلعد.
-پنجشنبهها روز شلوغی است میتوانم بگویم سرجمع یک ساعت را هم ننشستم.
– آدمهایی که در شرایط غیرقابل تغییر بین صبور بودن و غر زدن، غر زدن را برمیگزینند، کلافهام میکنند. دست کم سه چهار نفرشان را در حد فاصل قطعی برق و راه افتادن موتور برق دیدم.
– زمان استراحت یک دور خود را بابت عقب افتادنم سرزنش کرده و سپس جلسه ششم نویسندگی خلاق را گوش دادم.
– در زمان بازگشت دعوای دو مرد در اتوبوس را به تماشا نشستم. دلیل بحثشان به خندهام انداخت. مرد به پشت سریاش دوبار تذکر داد که به او نچسبد، گرم است. دفعه سوم صدایش را بلند کرد و بحث بالا گرفت.
– پیادهروی از ایستگاه اتوبوس تا خانه مثل همیشه نجات بخش بود.
صبح آمدم طوطو را بنازم لاکهایم را دید گازم گرفت. نمیدانم چرا با لاک دشمن است. هربار میزنم از سعادتِ صبح نازیدنش محرومم. بچهام لوس است و گازبگیر.
با وسوسهی ننوشتن مینویسم. بیجانروز بود امروز. عادی و پرکار اما کمکار. طولِ کارها بیشتر از تنوعشان بود. ناچار، میروم سراغ تکه شنیدهها.
توی کلاس دو نفر بحث عقیدتی میکردند و من گوش میدادم. دختر مدام میگفت من شنیدم اینها شبههاند. من نمیدانم ولی در ویسهای فلانی شنیدم…
از بیرون که میشنوی بیشتر میفهمی که چه آبکاستدلالیست شنیدهها. خودم هم حتمن استفاده میکنم از این نوع ولی بیجان و بازندهاند استدلالت. مغزت را که میدهی به دیگری بحثِ انتقادی دیگر معنی نمیدهد.
آدم گاهی گول میخورد که طرف انقدر جواب میدهد شجاعانه است یا اینها. راستش گاهی هم از ندانستن است. منی که زود سخن میوِلم گاه ادامه دادنها را میتحسینم. ولی اگر از ندانستن باشد کم و زیادش چه فرق؟
کلاس دوم هم زایندهی بحثی دیگر بود. استاد از درسی گفت که پل صراط فشن است. به این فکریدم که پل صراط نوشتن چیست؟ شاید روزانهنویسی.
امروز توانستم وقتی از نا افتاده میآیم خانه، بجای اسکرولِ گوشی کتاب بخانم. خیلی هم مزه کرد. آنقدر که پاشدم دکوراسیون اتاقم را هم عوضیدم. در حدِ جابه جاکنیِ تخت. حالا اتاقم بازتر شده و من هم.
https://t.me/ReyhaneRabani
سالواژهام، در جهت افزایش انرژی روان بود و حال در انرژی پایین سیر میکنم.
در پاسخ به شوخی استاد با نامم، پیامی در زیر فایل جلسه اول شعر گذاشتم.
صبح به آرایشگاه گذشت. تجدید رنگمو. موهای جدیدم را دوست دارم.
اینترنت و فیلترشکن خیلی اذیت کردند. فیلم دیدن قسمت نشد. لعنت بر باعث و بانیش. به بیمعنی شدن روزهایم اندیشیدم.
دیدن وبینار در قاب کتابخانه بیشتر میچسبد.
با “سرخی گیلاسهای کال” گذراندم. در پایان، شوق شعرگویی به دست آمد. از تلخیهای سالی که گذشت بنویسم یا از روزهای الانم.
https://T.ME/ARMAGHANNEVESHT
گزارش نیک ۱۰۷
پنجشنبه ۵ شهریور
سال واژه ام تغییر
نمره ام ۸/۵
بسی تیرو دی ماه و اردیبهشت
برآید که ما خاک باشیم و خشت
دریغا که با صد هوی و هوس
گذشتیم بر خاک بسیار کس
این شعر جناب سعدی را بسیار دوست می دارم.تا دنیا دنیاست همین است دیگر، انسان روزی متولد می شود و روزی باید برود.( عمرتان دراز باد)
چند نفری را می شناسم که زحمت های بزرگترهایشان را نادیده می گیرند و دهانشان برای گلایه و شکایت همیشه مثل دروازه باز است.شرم نمی کنند وحیا ندارند.دلگیر می شوم.
البته زندگی دیگران به من ربطی ندارد.اگر هم چیزی بگویم خوششان نمی آید و در جواب می گویند به تو چه مگر تو فضولی یا محترمانه می گویند شما چه میدانید که دخالت می کنید یا محترمانه تر می گویند خواهش می کنم بزرگواری کنید و در این مورد قضاوت نکنید.
چرا نمی خواهند آدم شوند، حال زار و نحیف مادر پیرشان را می بینند، دستان چروکیده، موهای سرتاسر سفید و قامت خمیده اش را می بینند و چشمانشان را گویی می بندند فقط چشم هایشان خودشان و اهل و عیالشان را می بینند و بس
دلم گرفته است از این قشر آدم ها، نصیحت پذیر نیستند خدا هدایتشان کند.
نمی دانم چرا اینها را نوشتم خواستم حذفشان کنم که منصرف شدم گفتم حالا باشد مگر نه اینکه زندگی ها شبیه همند پس بماند در این صفحه
شاید هم علتش این است که من نسبت به بزرگترهایم احترام زیادی قائلم البته همین طور هم باید باشد شق القمر که نکرده ام یک سلام و علیکی گرم، یک احوالپرسی گرمتر و یک رسیدگی معمولی در همین حد
جایی خواندم که نگاه به چهره پدر و مادر و بزرگترها مثل عبادت است نگاهی گرم و گیرا و لبخندی شیرین
اینها را گفتم و نوشتم چون امروز صبح چهره مادربزرگم در نطرم آمد نمی دانم شاید دیشب خوابش را دیده باشم.
می بینم مادربزرگ هایی را که حتی در چشم نوه ها خوار و خفیف شمرده می شوند.( مگر آنها روزی جوان نبودند، مگر آنها مراحل رشد را از نوزادی تا پیری طی نکرده اند مگر آنها از اول پیر به دنیا آمدند؟؟)
یک تابستان چند روزی مهمان خانه باغ مادربزرگم بودم، خانه باغی ساده ولی دوست داشتنی، تا چشم کار می کرد درختان انار بودند که در باغ جلوه گری می کردند.آن روزها مادربزرگ دستم را می گرفت از کوچه باغ های رویایی و سرسبزعبور می کردیم و می رفتیم بازار کوچک شهر( شهرستان همین یک بازار را داشت.)
در دکان قصابی گوشت تازه می گرفت و چوب خطش را به قصاب می داد تا مقدار گوشت خریداری شده را روی چوب خط علامت بزند راستی آن زمان که دقیق یادم هست گوشت گوسفند کیلویی ۲۰ تا ۲۵ تومان بود یعنی ۲۰۰ یا ۲۵۰ ریال
هر بار که به بازار می رفتیم مادربزرگ برایم بیسکویت ویفر می خرید با آدامس خروس نشان و بستنی سنتی با عطر و طعم گلاب، روی پوست بیسکویت ها تصاویر ماشین های مختلف دیده می شد.بیسکویت ها نرم و ترد و خوشمزه بودند.بیسکویت های پرتقالی اش انگار با آب پرتقال طعم یافته بودند نه با اسانس پرتقال، آنقدر که خوشمزه بودند.
مادربزرگ در دیگ کوچک سنگی اش روی چراغ دو پِلتَه ای( دو فتیله ای) آبگوشتش را بار می گذاشت.
عطرش تا دو کوچه بالاتر به مشام می رسید.
مادربزرگم بی اندازه طبیعت بلند و دست و دلباز بود.
خاطره مادربزرگم به اینجا تمام نمی شود عمری بود در ادامه گزارش های بعدی برایتان خواهم نوشت اینکه بعدها مهربانی هایش را جبران کردم.
زن ها هستند و آشپزخانه، آشپزخانه ها هستند و زن ها پس بگویم که برای ناهار آبگوشت بار گذاشته ام این بار در قابلمه و روی شعله بسیار کم درست به اندازه شعله های چراغ دوپلته ای مادربزرگ، آیا همان طعم و عطر آبگوشت مادربزرگ را به من خواهد داد؟
روحت شاد مادربزرگ، روحتان شاد مادربزرگ ها
دیشب چند صفحه کتاب خواندم.گزارش نیک بعضی دوستان را هم خواندم و با خودم گفتم این ها خیلی قشنگ می نویسند جای تو دیگر اینجا نیست بعد آن روی پررو و حسودم ندا داد که خودت را دست کم گرفتی دوباره، تو خودت باش خودِ خودت مرضی
چشمی گفتم و اطاعت کردم و گزارشم را فرستادم.
روزتان به خیر همراهان