«در این دنیایی که من نساختهام، بیگانهای هستم و میترسم.»
-ایْ. ای. هَوسمن
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
94 پاسخ
کلمه سا لم رو عوض کردم از کلمه داستان به یاد آوری تغییر دادم .
می خواستم بگم اینجا نوشتن برام لذتبخش.
همیشه نوشته های من کوتاه.
پگاه نیک
ساعت چهارونیم بیدار شدم. رفتیم فرودگاه و یک سفر دهروزه را شروع کردیم. چکاین را انجام دادیم، از بازرسی گذشتیم، خروجی را پیدا کردیم و سوار هواپیما شدیم.
تا نشستم، جلدی وبینار «نویسندهساز» را گرفتم. گفتم حالا تا هواپیما راه بیفتد، یک بخشیاش را هم بشنوم، خوب است.
استاد داشت کتاب «نویسنده» به قلم نبیهه محیدلی را میخواند و تصاویرش را نشان میداد. به نگر شاهین داستان، شیوهی روایت و ساختن یک قصه را نشان داده شده.
ولی این مهماندار سمج یقه را ول نمیکرد که نمیکرد. با هر جان کندنی ملتفت شدم: «من نویسنده ماهرم، نوشتن را دوست دارم، عاشق نوشتن داستان و قصهام.» و بهچشم خویش دیدم که بعد از خلق شخصیت گربهی دمبریدهی خالخالی، گربهاش را که تصمیم گرفته شجاع باشد و برایش مهم نباشد مسخرهاش کنند، دوست بدارد.
مهماندار کماکان ولکن نبود:
خانم، کمربندت رو ببند.
خانم، سینی رو ببند.
خانوم، راحتی؟
اینبار با خودم نالیدم: چهارشنبه است اگر بگذاری برم سر قرار هفتگی با ساجده، راحتتر هم میشم.
نگام کرد. فقط گفتم: مرسی.
هواپیما پرید و اینترنت بر فراز آسمان کنفیکون شد.
چارهای نیست؛ به همین مقال خام مختصر بسنده میکنم تا فرودی دیگر.
آدرس کانال تلگرامم:
https://t.me/Mitra_Nevis39
میترا رستگاران
– سالواژهام: تعهدورزی
– خاب بودم باز بیشتر امروز را. دیشب تا پنج صبح بیدار بودم. چرا؟ خاستم قسمتهای آخر سريال را تمام کنم و بعد بخابم. برای همین تا ظهر خاب بودم دوباره. ظهرهم ناهار را خوردم و باز رفتم خابیدم. عصبی میشوم گاهی از این حجم خابیدن و هیچکاری نکردن. ایش.
– عصر وبینار را بودیدم. از خاب بیدار شدم و پریدم داخل وبینار. دربارهی کتاب کودک حرف زد استاد. کتاب «نویسنده». جالب بود داستان و شخصیتپردازیاش. جالب بود تصویرسازیهایش. استاد گفت میشود این تصویرسازیها را با اکولین انجام داد و یادم آمد دلم تنگ شده برای کار با اکولین و آبرنگ. میخاهم همین روزها بروم سراغشان دوباره.
– بنا کردم به درست کردن تیرامیسو. یک تشت ملات درست کردم و حالا درست نکن کی بکن. سه ظرف آماده کردم. یکی برای زرا خانوم است البته، که کامنتهای بد بد پایین پستها نگذارد. آن دوتا را هم خودمان بخوریم و دلی از عزا دربیاوریم. دو ساعت درگیر درست کردنشان بودم و حالاهم باید تا فردا عصر صبر کنم که مواد استراحت کنند و بشود خوردشان. چرا قبل از مخلوط کردنشان، استراحتشان را نمیکنند که همان وقت بخوریمشان؟ ایش.
– در لحظههای آخر، ثبتنام کردم کارگاه داستان کوتاه هفت را. رفتم و خوش گذشت چقدر. روش داستانسازی جدید را هم دوست داشتم. ذوق دارم برای نوشتن و سازیدن داستان جدیدی. سوال نوشتیم امروز. وصل شدیم چند نفری و خاندیم سوالهایمان را. از یکدیگر، سوال قرض گرفتیم. قرار شد تمرین کنیم و جمعه برگردیم به کارگاه.
– امروز، داداش بزرگه بلخره دفاع کرد از پایاننامهاش. قرار است یک شیرینی خوب + لپلپ بزرگ برایم بخرد. -گفتم حالا که با زبان خوش قبول نمیکنی، در میان مردم آبرویت را ببرم.-
– تصمیمهای جدیدی در سر دارم. دارد از مسیر جدید خوشم میآید. از نقطه، سر خطی که گذاشتم راضیام. خط جدید را دارم میپسندم بلخره.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
تمام فکر من امروز پیش اینیه که برگشته .
ما داستانها داریم باهم ، با من به دنیا اومده و تقریبا همیشه با من بوده .سالهاست هزار نقشه کشیدم و هزاران راه رفتم که منو ولم کنه ،نفس بکشم از دستش راحت شم ، ناکام موندم
هیچوقت نتونستم سرش و زیر آب کنم.
هرکاری کردم فقط چند وقتی رابطه مون سرد میشه ولی دوباره سمج تر برمی گرده .حتی با دست به سر و آستین کردنش هم نشد که نشد
راستش چند سالی قهر کرد ولی آروم آروم اومد
یه جورایی زیرپوستی اینقدر منت کشی کرد ، که الان بعد ده سال دوباره منو بغل کرده .
آخرین تمهیدم اسپارتیناست ببینم چه میکنه!
کار نیک امروز، که البته خیلی دیر ثبت شد
گزارش نیک ۶۶ من / چهارشنبه ۴ شهریور
شب قبل ساعت ۹:۳۰ به خواب رفته ام از خستگی و ساعت ۴ صبح شاد و شنگول و سیر خواب بیدارم و گزارش نیک سهشنبه را در تاریکی مینویسم. و در بخش نویسنده ساز چون باید دفترم را ببینم حوصله ام نمیشود و همانجا نگهش میدارم تا فردا در هوای روشن بنویسم.
انگار خستگی این چهار ماه به یکباره از دوشم برداشته شده اما هنوز فرسودگیاش مانده و نیاز به استراحت دارم اما خوابم عمیق و کافی بوده و بدنم رفرش شده اما ذهنم نیاز به سکوت و آرامش دارد. صفحات صبحگاهی را مینویسم و ساعت ۶ بیزنس کوچ بیپایان استاد علوی عزیز است و مبحث جذاب کوچینگ کسب و کارهاست. امروز تصمیم دارم دو تن از دوستان کوچ مشهدی نازنینم را ببینم و وقتی به تلگرام با مکافات متصل میشوم پیام توکتم نازنین را میبینم که روز ۲ شهریور ارسالیده و من ندیدهام با شرمندگی قرار صبح را که قبلن پیشنهاد دادهام را میپذیرم و با شوق آماده میشوم اما پیامش را که برقشان رفته و بعلت قطع برق پارکینگ نمیتواند بیاید و یکساعت و نیم با تاخیر میرسد را در محل قرار میبینم و ناچار در پاساژ خورشید میچرخم و لباس های رنگارنگ شان و تمام طرحشان برایم جذاب است و چند شال و روسریشان و لباس را که دارم، دقیقن نسبت به پارسال و پیرارسال حدود سه و نیم برابر شده و تازه در آف و یا با قیمت قدیم میفروشند. تعجبم را قیمتها چند برابر میکند. اینجا هم بدلیل تغییر فصل حراج است و خیلی خودداری میکنم که خرید بیهوده نکنم. وقتی توکتم نازنین میآید و بعلت دیر شدن و کوتاهی دیدارمان دعوتم به ناهار میکند دلم میخواهد بپذیرم اما فکر مزاحمت مجبورم میکند نه بگویم. و او برای کنار هم بودنمان میگوید غذای ساده درست میکنم و عازم خانه میشویم در راه صحبتهایمان به جاهایی میکشد که هر دو از روند صحبتهامان متعجب و حیران میمانیم بدلیل نزدیکی روحیمان همیشه در جلسات کوچ سطح سهمان نیز همین بود و همیشه در پایان جلساتمان هر دو شگفتزده میماندیم و اکنون که کنار همیم هم همان وضعیت تکرار میشود و با گل انداختن صحبتمان بعد از ناهار و نتایج شیرینش تا ساعت ۱۹ میمانم. وقتی به هتل باز میگردم بسیار خستهام و بعد از رسیدنم و تماس تشکر از پذیراییاش. چون صبح یک فروشنده کیف و کفش دیروز صبح تماس گرفته و تقاضای جلسه کوچینگ کرده با او تماس گرفته و عذرخواهی میکنم اما دست بردار نیست و قرار را در لابی هتل میگذارم که حدود ۴۵ دقیقه بطول میانجامد و او خودش چون خستگی و چشمان خوابآلودم را ساعت ۱۰:۳۰ میبیند با عذرخواهی میرود. و درخواست جلسه دوم را دارد که وقتی میگویم فردا برمیگردم و میفهمد با اتوبوسم میگوید آشنا دارد و میتواند قطار بگیرد و فردا اطلاع میدهد. من پس از دوش گرفتن بیهوش میشوم باز هم تا ۴ صبح که در پایان خواب شیرینی از حضور خواهر خدابیامرزم میتراست و با حال خوبی بیدار میشوم و چت های روز گذشته را می جوابم و دوباره خوابم میبرد و باز ادامه خواب خواهرم میترا را میبینم. برایتان پیش آمده که در حال دیدن خوابی بیدار شوید و دوباره که میخوابید ادامه آن را ببینید. احساس زنجیرواره بودن خواب به من دست میدهد در چنین مواقعی و عجایب بودنش. شما چطور؟
گزارش نیک ۱۰۶
سالواژهام: فاصله
— مثل هر روز ناهاری پخت.
— مودَش بد بود. بیدلیل. شاید هم با دلیل. چیزی آزارش میدهد که نمیبیندش. همهی کارها تکراری است.
— آزادنویسی میکند. بعد ادامهنویسی. ادامهنویسی را دوست دارد برای وقتهایی که هیچ ایدهای نیست.
—لباسشویی را با زمان قطعی برق تنظیم کرد.
— وبینار نویسندهساز را گوش داد. بخش دوم وبینار ساجده از شعر اخوان گفت و سوده از فیلمهای هندی.
— کارگاه داستان کوتاه ۷ برگزار شد. با نت ضعیف خودش را تا پایان کلاس کشاند. شاهین کلانتری هر بار مضمون تازهای برای نوشتن داستان کوتاه رو میکند. جالب و جذاب.
—کتاب «ملکوت» بهرام صادقی را یک بار دیگر باز کرد. میخواهد ببیند چگونه او در یک نشست این داستان را شروع کرده و به پایان رسانده و بعد به ویرایشش پرداخته است؟
—بیشتر از این نتوانست گزارشش را ادامه دهد.
آدرس کانال تلگرامش:
https://t.me/nahid40rasti02
ماه و انسان
ماه در شب، میان پهنهٔ وسیع آسمان، به زیبایی به چشم میخورد و از هر جا که نگاه کنیم، میتوان آن را دید. گاهی ماه به هلالی باریک تبدیل میشود و گاهی کامل و درخشان در آسمان میدرخشد. از دور دست ها که به ماه نگاه میکنیم سطح آن یکدست و صاف به نظر میرسد و لکههای تیرهای روی آن دیده میشود؛ اما در واقع، روی سطح ماه کوهها، دشتها و دهانههای زیادی وجود دارد که از فاصلهٔ دور دیده نمیشوند.
ذهن انسان هم شبیه ماه است. از بیرون که به یک انسان نگاه میکنیم، هیچ اثری از فکرها و دلواپسیهای درونش خودنمایی نمیکند؛ ممکن است چهرهای آرام داشته باشد و حتی لبخند بزند، اما درون ذهنش دنیایی از فکر و احساس در جریان باشد.
شاید گاهی زیبایی یک انسان را به ماه شب چهارده تشبیه کنیم؛ اما آنچه درون انسان میگذرد، بسیار دورتر و عمیقتر از چیزی است که با نگاه کردن به ظاهر او بتوانیم بفهمیم. همانطور که نمیتوانیم از روی سطح آرام ماه، همهٔ پستی و بلندیهای آن را ببینیم، از ظاهر آرام یک انسان نیز نمیتوان به تمام دنیای درونش پی برد
انسان گاهی آنقدر خودش را قوی نشان میدهد که حتی نزدیکترین آدمها هم نمیتوانند بفهمند پشت این ظاهر آرام چه میگذرد. ممکن است لبخند بزند، صحبت کند و مثل همیشه رفتار کند، اما درونش پر از سؤال، نگرانی و فکرهایی باشد که هیچکس از آنها خبر ندارد.
ذهنِ روشن، مانند ماه میماند؛ هم راهِ خود را روشن میکند و هم میتواند روشنیبخشِ مسیر زندگی و تفکر دیگران باشد.
در تمرینجا و وبینار شرکت کردم.
نگران مادر شوهرم هستم. دلم میخواهد هر چه زودتر او را ببینم.
بعد از تمرینجا بلافاصله به بیمارستان رفتم.
بیمارستانی که بارها به آنجا رفته بودم.
روی تخت خوابیده بود. همه به دورش جمع بودند. یکی میگفت انگور بهش بدهید. دیگری میگفت گلابی بهتر است.
یکی دو تا بالشت پشت کمرش میگذاشت و آن یکی، نه گردنش درد میگیرد یکی را زیر گردنش بگذارید.
من به تماشای آنها ایستادم.
خودش گفت کمرم را بمالید. یکی بالای کمرش را مالید. لحظهای جا باز شد و من توانستم کمرش را بمالم. سرش را به طرفم خم کرد و گفت: «فریده تو هستی. تو میدانی کجای کمرم درد میکند.»
یاد خودم افتادم که یک هفته icu تنها بودم. خدا را شکر این همه دکتر بالای سرم نبود.
دلم برایش سوخت از خدا مرگش را طلب میکرد. خواهرشوهرم گفت بگو خدا را شکر. ولی من هم که بعضی اوقات دردم زیاد است و خسته میشوم همین دعا را میکنم. ناشکری نیست. انسان بعضی اوقات از شرایطش خسته میشود. این هم طبیعی است. فقط این را میدانم که امیدوارم هیچکس تجربه نکند.
•از ساعت ۵:۳۰ بیدار بودم. نود دقیقهی خالص تمرین یوگا و بعد هم نوشتن داشتم.
هزارکلمهنویسی دچار《 مراقبه ی کلماتم کرده》
نیرویی بازم میدارد از پرتابِ کلمات.
شما هم اینگونهاید یا من در نقش نویسندگی فرو رفتهام؟
•بازپخش دو کلاسم را شنیدم و نکاتی را دریافتم که اول°بار به گوشم نخوردهبود.
•برای پروژهی کلاس نویسندگی خلاق پرحوصله بودم و به غایت نوشتم. تا کلمهای روی مانیتور ظاهر میشد، زنگ کلام استاد کلانتری در جمجمهام میچرخید و اصلاحش میکردم.
فردا در کلاس بازخورد، نثرم جراحی خاهد شد.
•پیادهروی را فراموش کردم و موقع خاب به یاد تعهدم به پیادهروندهبودن افتادم.
• امروز دستم ماهیوار، سیمهای تار را به ارتعاش درآورد. پیشتر مثل ارهماهی به جانشان میافتادم.
•سه فیلم آموزشی آماده کردم.
یکی را به اشتراک گذاشتم و دو دیگر را در لیست انتظار.
پست روزانه را هم در کانال تلگرام قرار دادم.
•از کتاب آنلاین روزنویسی، کوبشگاه را برداشتم.
واژگان من هم در هزارکلمهنویسی، تکرارپذیرند.
•فضای نویسندهساز انگار که از اعماق تاریخات میآمد.
بیفزایم که مخزنهای کتابِ کتابخانهها را هم تداعی میکرد.
خانم ساجده و سوده، سخاوتمندانه تجربیاتشان را در کفِ دستانمان گذاشتند.
•کتابهای باغِ ما و دفترهای دوکا که میخاندم، تفاوت دو ژانر داستان و غیرداستانی را درک کردم.
•تا طبع شعرم گل کرد و میخاستم از ماه شب چهارده بنویسم، خاب مرا برد.
پیشانینوشت گزارش نیک، از کارهای خوبی که انجام دادهایم، پرسیده.
آیا از کارهای ناخوب هم میتوان گفت؟
داستان هیچکاک و آغاباجی رو خوندم.
آزاد نویسی کردم. بیشتر روز مشغولش بودم. نمیدونم چرا چیز به در دبخوری از توش درنیومد واسه انتشار تو کانال.
داستان هیچکاک و آغاباجی رو به مهنا فرستادم. منتظرم نظرشو بگه. خسته بود. از کارآموزی خستست و دیر دیر جواب میده.
دفترچه انتخاب رشته رو بالا و پایین کردم. ظرفیتا رو کم کردن. شبانه هم فقط دو سه تا دانشگاه گمنگام ارائه میدن. هیچی دیگه بدبخت شدم رفت.
نویسنده ساز رو بودم. دیدم از کتابخونه رونمایی شد تندی به مهنا پیام دادم انلاین شه اونم ببینه.
کارگاه داستان کوتاه رو شرکت کردم. تو دفتر قرمزه سوالا رو نوشتم. شنیدن صدای بچه ها باحال بود.
قاسمپور پیام داد و از روند کار پرسید. اوکی جلوه دادم شرایطو. نتیجه کنکورمو هم فهمید. قطعا بحث به شیرینی و این چیزا کشید. ولی خب بیشتر اوضاعم به خرما پخش کردن میخوره تا شیرینی.
سالواژهام: خودآغوشی
– امروز نان نداشتیم. یادمان رفته بود بخریم. برای صبحانه پنکیک موزی درست کردم. خوشمزه شد. کیک دیشبی هم انگار امروز که توی یخچال خودش را گرفته بود، طعم بهتری داشت. پنکیکها را که درست کردم، گفتم مصطفی با همینها سر کن که باید تا عصر از خدمتت مرخص شوم.
– تمام چهارشنبههایم به آمادهسازی مطالب وبینار و پیدا کردن نمونههای شعری میگذرد. عصر در وبینار، استاد کتابقصهی نویسنده را برایمان خاند. تصویرسازیهایش خیلی دوستداشتنی بود. تمام مدت داشتم به دکور جدید وبینار فکر میکردم. چقدر قشنگ و رویایی بود. بعد نوبت به من رسید و دربارهی نقش واژهها در ساختارها و آمیختههای شعری صحبت کردم؛ البته با حضور جوجو و مومی. (خودم اسم گذاشتهام. اصلن هم لوس نیست.)
عاشق جفتشان شده بودم و دلم میخاست میتوانستم در یک عمل غیراخلاقی بقاپمشان.
راستش چند وقت پیش هم انیمیشن داستان اسباببازی ۵ را دیدم و حسابی دلم هوس عروسک کرد. دوست داشتم انیمیشنهای قبلی را هم ببینم. چه عجیب که هیچوقت با اینکه معروف بودند، سراغشان نرفته بودم.
داستان این یکی دربارهی فراگیر شدن ابزارهای دیجیتال و فراموش شدن اسباببازیها توسط بچهها بود. اسباببازیها دو نوع فراموشی را تجربه میکردند: یکی بعد از بزرگ شدن صاحبانشان و دیگری بعد از فراگیر شدن آیپدها و گوشیهای دیجیتال.
با اینکه هیچوقت آدم عروسکی نبودم، بعد از سالها دلم برای عروسکهایم تنگ شد. احساس میکردم آنها هم دلشان برایم تنگ شده است.
به این فکر کردم که عروسکهای من چه چیزهایی بودند؟ فوری یاد خرس آبیام افتادم که حسابی با او رفیق بودم. حتی یواشکی به مدرسه میآوردمش. بعد یاد خرس زردم افتادم. یک خرس کرمی هم بود که مامان توی کمد قایمش میکرد و نمیگذاشت با آن بازی کنم. میخاست خراب نشود.
مامان برایمان عروسک زیاد میخرید، اما عروسکهای خوب را قایم میکرد. هنوز حسرت بازی با آنها توی دلم مانده؛ عروسکهایی در کمدهای بالا که هیچوقت اجازه نداشتیم با آنها بازی کنیم، چون باید سالم میماندند.
اما سالم میماندند برای چه؟
نمیدانم.
فقط میدانم دلم سخت هوای عروسکهایم را کرده. بعد از ده دوازده سال میخاهم وقتی برگشتم خانه، بروم ببینم کدامشان مانده. نمیدانم چرا؛ فقط دوست دارم یک بار دیگر یادگاریهای کودکیام را ببینم.
من تقریبا خیلی زود از عروسک دل بریدم. ابتدایی بودم هنوز. خودم پلاستیک اسباببازیها را جمع کردم و به مامان گفتم نمیخاهمشان. بعد به بازیهای کامپیوتری و آتاری و… علاقهمند شدم.
کامپیوتر برادرم، محمد، عجیبترین، مرموزترین و شگفتانگیزترین چیزی بود که میشناختم. همیشه باید با اجازهی قبلی مینشستم پای سیستم و کلی درایو و پوشهی ممنوعه بود که حق نداشتم بازشان کنم. حق نداشتم کنجکاوی کنم و توی ابزارهایش بلولم.
ولی من آدم حرفگوشکنی نبودم.
تا برادرم شستش خبردار میشد، میرفتم و حسابی همهچیز را به هم میریختم. بعد هم چند هفته محرومیت. ولی نمیدانید چه لذتی داشت. حاضر بودم همهی آن محرومیتها را بکشم، اما دست از کنجکاوی برندارم.
البته بازیهای کامپیوتری هم خیلی زود از سرم افتاد. بیشتر بچهی درسخوانی بودم. با این حال یادم میآید ساعتها دربارهی داستان آن بازیها خیالپردازی میکردم و خودم را در آن اتمسفر متصور میشدم. شدت این خیالپردازیها به حدی بود که شبها خوابم نمیبرد. برای همین هم کمکم فاصله گرفتم و رفتم در کتابخانهی محلمان ثبتنام کردم.
اولین کتابی که خاندم دور دنیا در هشتاد روز بود؛ البته اولین کتابی که از آنجا امانت گرفتم.
مواجههام با کتابها به خیلی قبلتر برمیگشت. بابا کتابخانهای داشت پر از کتابهای سنگین و ثقیل و عجیبوغریب. زور میزدم چیزی از آنها بفهمم، اما هیچ حالیام نمیشد. هرچه میگفت اینها مناسب سنم نیستند به کتم نمیرفت. معمولا مانعم میشد.
دو جلد کتاب قطور داشتیم برای مطالب علمی. از آنها برای تحقیقهای علوم و مدرسه زیاد استفاده میکردیم. یک کتاب هم بود که برای هر مناسبتی در مدرسه متنی داشت و ایدهای؛ خوراک روزنامهدیواری و چیزهایی که سرصف بخانیم.
یادم میآید نمایشنامهی تئاتری در آن بود دربارهی پسربچهای به نام سلیمون که به مدرسه نمیرفت؛ پر از شعر و شخصیت و طنازی. فکر میکنم کلاس چهارم یا پنجم بودم که به این بهانه برای دههی فجر تئاتر راه انداختم. اوووف. چه خاطراتی یادم آمد. یادش بخیر. دائم سر توی آن کتاب میبردم تا چیزی برای مناسبتها پیدا کنم. خیلی به کارهای تصویری، نمایشی، هنری و شعرخوانی علاقه داشتم.
فکر میکنم همان نه ده ساله هم بودم که سه تا کتاب را با اینکه نمیفهمیدم ول نمیدادم. یکی کتاب بنفش کوچکی بود از اشعار خیام و یکی قدرت ذهن. هر دو خیلی قدیمی بودند. نمیدانم چه اصراری داشتم که حتمن بخانمشان. کتاب بعدی هم از سعدی بود با شعرهایی که به خط نستعلیق نوشته بودند. به تاثیر از همانها هم بود که وقتی کلاس ششم بودم، اولین شعرم را نوشتم. بعد هم افتادم به نوشتن و نوشتن. برای بعضیهایش مسخره میشدم و برای بعضیهایش تشویق.
مامان همیشه شعر «بی تو مهتاب» فریدون مشیری را بلندبلند حین آشپزی میخاند. به عشق او آن شعر را حفظ کرده بودم. کسی که همیشه تشویقم میکرد مامان بود، ولی با این حال برای بابا متن مینوشتم. چرا؟
یکدفعه رشتهی چه خاطرات باز شد!
بعدتر مسئول کتابخانهی محل به من ابراز علاقه کرد. من هم بچه بودم. حالت تهوع گرفتم. برای همین از آن کتابخانه بدم آمد و دیگر نرفتم. مرد حسابی، فقط سیزده سالم بود، چه فکری کردی پیشنهاد دادی؟ همین الان هم مورمورم میشود.
برای همین بعد از آن از هرچه کتابخانه بود بدم آمد. در عوض، وقتی رفتم دبیرستان، خودم در مدرسه کتابخانه راه انداختم و از بچهها خواستم کتابهایشان را بیاورند.
آن وقتها خیلی بسیجی و مذهبی بودم و بیشتر کتابهای شهدایی میخریدم و میخاندم. تازه یک تِزی هم داده بودم به اسم «فال کتاب». بچهها به عشق فال کتاب هم که شده، میآمدند سری به آنجا میزدند.
کتابخانه سر یک سال جمع شد. نمیدانم چه کسی آمد و با من صحبت کرد که به جای این کارها برای کنکورم وقت بگذارم. من هم نشستم که مثلا کنکوری بشوم، اما در کنکور هم هیچ پخی نشدم.
آنقدر آن روزها حالم بد بود که از بدحالی رو آوردم به هنر. بعدتر هم نویسندگی و شعر. از اینجا به بعدش را دوست دارم. خیلی قشنگ شد. خیلی.
– بعد از من، سوده آمد و از هند گفت. چقدر دلم هوس کرد فیلم هندی ببینم. بعدتر رفتم انتخاب واحد کنم که اصلن حالم بعععد شد. دوتا از درسهایم ارائه نشده بود. واقعا دلم میخاست گریه کنم. این ترم آخری روا بود؟ یعنی واقعا باید یک ترم اضافه بخانم برای دوتا درس؟
داشتم دیوانه میشدم. همان لحظه لادن پیام داد و پیش او کلی نق و ناله کردم. قرار شد شنبه بروم دانشگاه و ببینم چه غلطی باید بکنم.
– گفتند ساعت ۹ شب برق میرود. من هم نشستم سبزی پاک کردن تا این ساعتهای قطعی را با یک کار مفید بگذرانم. شمعها را روشن گذاشتم و تا آخرین سبزی را پاک کردم، اما خبری از قطعی برق نشد. نانها را هم مرتب و فریز کردم. مصطفی از باشگاه برگشت؛ شام خوردیم و کمی با هم حرف زدیم.
حالا هم نشستهام گزارش نیک مینویسم. بعد از آن هم میروم تئوری شعر بخانم و یادداشتی در کانالم بگذارم.
راستی، صبح صفحات صبحگاهی نوشتم. در دورهی شفقتورزی شیما صادقی هم شرکت کردم. همین. فعلن تا درودی دیگر، بدرود.
سال واژ ه تمرکز
1. شرکت در کلاس پنج عصری
2. خواندن داستان کوتاه چنار هوشنگ گلشیری.
3. بقیه روز مشغول به کار معیشتی.
✓ گزارش رویا
دیشب خواب دیدم استاد پایاننامهام، دکتر علیرضا درودی، که سالهاست در کانادا زندگی میکند، به خانه ما آمده است. مادرم زنده بود و با همان گرمی آشنای خانه از او پذیرایی میکرد. من هم فیلم پایاننامهام را روی کامپیوتر گذاشتم تا استاد ببیند، انگار بخشی از گذشته علمیام دوباره در برابر نگاه او جان گرفته بود. بعد مادرم برای دکتر درودی کباب روی منقل گذاشت تا بپزد و خانه از حضور مادر، استاد، آتش و بوی غذا پر شد.
این خواب برایم حس عجیبی از آرامش و لذت داشت. انگار گذشته، برای چند ساعت، راهی به امروز پیدا کرده بود و آدمهایی که هرکدام در جایی از زندگی من置 ماندهاند، دوباره دور یک سفره خیالی جمع شده بودند.
تعبیر خواب را میتوان بازگشت به ریشهها و آشتی با بخشی از گذشته دانست. استاد نماد مسیر علمی و دستاوردهای گذشته من بود و نشان دادن فیلم پایاننامه، میل به دیدهشدن و به رسمیت شناختهشدن چیزی را نشان میداد که زمانی با تلاش ساختهام. حضور زنده مادر نماد خانه، امنیت و عشق ریشهدار بود و کبابی که روی آتش میپخت، تصویری از تبدیل چیزهای خام و قدیمی به چیزی پخته و آماده برای عرضه. شاید ناخودآگاه من میخواست یادآوری کند که گذشته از بین نرفته است، بلکه هنوز بخشی از هویت امروز من را گرم میکند.
امروز با حس خوب این خواب بیدار شدم و برای خانهای که در خواب دوباره روشن شد، برای مادری که چند ساعت دوباره کنارم بود و برای تمام چیزهایی که زمانی ساختهام و هنوز در من ادامه دارند، سپاسگزارم.
✓ امروز صبح، بعد از بیدار شدن از خواب شیرین دیشب، هنوز تصویر مادرم و استاد پایاننامهام در خانهای که دیگر در بیداری به آن شکل وجود ندارد، در ذهنم روشن بود. خواب را دوباره مرور کردم و از میان آن همه تصویر، منقل، آشپزخانه، مادرم، استاد و آن مرز باریک میان مرگ و زندگی را بیرون کشیدم و رویا را به شعر سپردم.
شعرم متولد شد، با عنوان «ضیافت بازگشتگان» در ذهنم و با همان فضای سوررئال و تاریکی که خواب به من بخشیده بود. بعد شعر دیگری را که پیشتر نوشته بودم، «ماه در ماهیتابه»، برای انتشار انتخاب کردم و آن را در تلگرام و اینستاگرام منتشر کردم. برایم لذتبخش بود که تصویرهای خام و گریزپای خواب، از تاریکی ذهن بیرون بیایند و به کلمات، تصویر و شعر تبدیل شوند.
امروز دوباره فهمیدم رویا فقط چیزی نیست که هنگام خواب میبینیم. گاهی ماده اولیه شعر است، پلی میان ناخودآگاه و زبان، و راهی برای اینکه چیزی گمشده را برای چند لحظه دوباره به جهان برگردانیم.
✓ تماس تلفنی با یک دوست
بعد از انتشار شعر، با یکی از دوستانم تلفنی صحبت کردم. گفتوگویی کوتاه بود، اما همان چند دقیقه کافی بود تا حس تنهایی از من فاصله بگیرد. شاید امروز، میان خواب و شعر و یک صدای آشنا در تلفن، دوباره به یاد آوردم که زندگی هنوز راههای سادهای برای رسیدن به ما دارد.
امروز را با سپاس از رویا، کلمه، شعر، دوستی و تمام لحظههایی که مرا از تنهایی به سوی زندگی برگرداندند، ادامه میدهم.
✓
https://t.me/draliandishmandir
آیدی اینستاگرام من: 🪬
draliandishmandir
https://t.me/draliandishmandir
نویسنده: دکتر علی اندیشمند
نمره روز ۲ از ۱۰
ای من ریدم دهن هرچی بیرانونده که هرچی بیرانوند تا الان دیدم همشون گاو بودن. تف به این زندگی.الهی بمب اتم بزنه هرچی ادم تو این کشور نحسه رو سَقَط کنه.
امروز بعدِ شرکت، تصمیم گرفتم مثل همیشه نباشم و هر دقیقهی آن نیم ساعتِ مانده تا حرکت به سمت باشگاه را مثل پدری که منتظر وضع حمل زنش در اتاق زایمان ایستاده، به انتظار نگذرانم. خواندن درس برگ جلسه دوم نویسندگی پیشرفته کمِ کم دو ساعت زمان میخواهد. اما من در آن نیم ساعت زخمیاش کردم تا فقط بدانم نوشتن از روند فکر کردن چطور باید باشد. جسارت نفیِ تصورِ قاتلِ آن نیم ساعتهای پرت. نمیدانم اینکه انجام هر کاری زمان مشخصی میخواهد مثلا یک ساعت یا دو ساعت تمام و زخمی کردن بیهنگامش اتلاف وقت است از کی با من بوده. اما هفتهها با این تصور سراغ شروع کاری نرفتهام. این هیولاانگاری از کارهایی که در همین نیم ساعتها میتوانست مثل بستنی آب شود. مسیر باشگاه تا خانه را پشت فرمان، و کل مدتی که در خانه کارهای آخر شب را جمع و جور میکردم به جستارکم فکر کردم. چون به لطف آن نیم ساعت، حالا میدانستم نوشتن از فرآیند فکر کردن یعنی چه. آن هم قبل آمدن آن دو ساعت تمام که برای دقیقتر خواندن درس برگ دوم آزادم.
رشد پلهای
روز عجیبی بود که از خاطر پاک نمیشود.
جدا از اینکه صبح زود بیدار شدم، ماگ قهوهام را جا گذاشتم و رفتم کارآموزی؛ مرور چیزهای قبلی و یادگیریهای نقلی و بانمک.
اما وقتی به خانه برگشتم، برق هنوز نیامده بود و آیفون کار نمیکرد و کلید هم نداشتم. این خانه جدیدمان هم سیستم امنیتی خاصی دارد که بدون کلید و آیفون، در را نمیشود از پشت با زبانهاش باز کرد.
خلاصه، مجبور بودم نیم ساعتی، تا وقتی برق بیاید، در پارک بغل خانهمان، روی نیمکتی منتظر بمانم. از فرصت سرمستانه استفاده کردم و در وبینار مدرسه نویسندگی شرکت کردم. استاد از داستان کودک و تصویرسازیهای خلاقانهاش میگفت و من، رها از روزمرگی، مجذوب شگفتی آن فضا شده بودم که پیرزنی با صدایی لرزان، از یک نیمکت آن طرفتر، دوبار پشت سر هم صدا زد:
«یه دقیقه بیا اینجا!»
من متعجب بودم که واقعاً با من است یا نه؛ چون به درختها خیره شده بود و صدا میکرد. فکر کنم چشمهایش کمسو بودند. از طرز نگاهش به اطراف میشد حدس زد.
با دلهره گفت:
«دخترم، میشه برام ماشین بگیری؟ وای، سرم داره گیج میره. نمیدونم چرا یهو حالم اینجوری شد.»
آدرس خانهشان را دقیق بلد نبود. فقط مدام اسم یک خیابان را میگفت و تأکید میکرد که همه میشناسند؛ همین نزدیکی. چشمی بلد بود.
خلاصه سعی کردم اسنپ بگیرم، اما بهخاطر شرایطش، راننده قبول نکرد. از چند ماشین رندوم درخواست کمک کردم؛ میگفتند نمیتوانند مسئولیت قبول کنند.
پیرزن هم اصرار داشت فقط زود به خانه خودش برود. خیلی دلم سوخت. عاجزانه به دنبال رهگذر و ماشینی بود که او را به خانه ببرند؛ انگار خانه تنها امید و پناه او بود.
تا اینکه از پیرمردی کمک خواستم و شماره آژانس محل را گرفتم. خوشبختانه قبول کردند.
قبل از آنکه ماشین برسد، پیرزن مهربان که دستانش را محکم به عصای چوبیاش گرفته بود، با نگرانی مدام میگفت:
«تو یهو از کجا اومدی؟ میشه نری؟ وایسا دستمو بگیر. تعادل ندارم تا ماشین خودم برم.»
و زیر لب ذکر میگفت.
لحظاتی کنارش نشستم. پرسیدم:
«شمارهای از بچههاتون دارین تماس بگیرم باهاشون؟»
گفت:
«بچه ندارم.»
گفتم:
«فامیلی، آشنایی؟»
ادامه داد:
«هیچکس. اینجا غریبم. فقط یه همسایه که اونم معلوم نیست باشه.»
بغضش را قورت داد.
جوابی نداشتم. تمام بدنم مورمور شده بود.
ماشین رسیده بود.
دستش را محکم گرفتم… سرد بود.
رفت.
من ماندم و نیمکتی خالی.
https://t.me/WaterLilyEcho
١. اینجا گوشی را میگذاری کنار و میویی پشت سیستم که گزارش نیکت را تایپ کنی.
٢. اینجا مینالی که باز اول روز است و هنوز خاب از چشمت باز نشده باید بنشینی پشت میز و بنویسی.
٣. اینجا به پیامها جواب میدهی اما نه توی رختخاب، نشستهیی روی مبلک اتاقت.
۴. اینجا نیمساعت تنظیم میکنی و میآغازی به تایپیدن.
۵. اینجا سایتی را باز میکنی که شبیه به ویکیپدیاست، «فکر روشنگری مقدم روشنفکری را باز میکنی» و بعد میروی. نکند رفتن مقدم بر فکر روشنگریست؟
۶. اینجا یک ساختمان ماکارونی بالا میبری در سایت بشقاب و مینشینی پشت میز آشپزخانه به ساختمانخوری.
٧. اینجا ناخوردهی ساختمان را میریزی توی درهی قابلمه.
٨. اینجا میخزی توی رختخاب.
٩. اینجا دست میکنی برای کتابهای قفسهی تختت و کتابی که روی جلدش، بالای تصویر یک زن و نوازد نوشته «یک عمر کار» را برمیداری.
١٠. اینجا کتابی که روی جلدش، بالای تصویر یک زن و نوازد نوشته «یک عمر کار» را کنار بالشت میگذاری و میخابی.
١١. اینجا گوشی را برمیداری و از مربع حروف و اعداد، حروفی را میریزی در باک گوگل و از دروازهی زرد مهمان وارد میشوی، پیاده میشوی و مینویسی سلام سلام.
١٢. اینجا نشستهیی و معلوم نیست گوش میدهی یا ماژیکچرانی میکنی روی کاغذ.
١٣. اینجا موشک کاغذی در آسمان آبی را باز میکنی و هر بار میگویی سلام وقت بخیر و لینک فلان خدمت شما.
١۴. اینجا باز برمیگردی به تخت، گوشی توی دستت است و سیاهیها را بالاپایین میکنی تا میزنی روی یکیشان، از سیاهی درمیآید و خیره میشوی.
١۵. اینجا گرم است اتاقت ولی برف است آنجا که خیره شدی.
١۶. اینجا، آنجا زن و مرد دعوایشان دارد میجوشد ولی میبندیشان چون باید بروی به آسمان آبی و بگویی سلام وقت بخیر.
١٧. اینجا از پلهها میروی پایین چون صدای شکار میآید. اینجا گوشت موز ناکبابی با بادام هوایی و چیپس شکاری میزنی به شکم.
١٨. اینجا زنی چیزی مثل پیسپیس میگوید و میروی به آشپزخانه و میگوید تو نصیحتش کن.
١٩. اینجا روبهروی دختری میایستی و میگویی این مدرسه و آن مدرسه فرقی ندارند خیلیها.
٢٠. اینجا کل کتابهایت را جمع میکنی و میچینی روی تخت.
٢١. اینجا توی باک گوگل میریزی: میز تاشوی دیواری.
٢٢. اینجا دوباره مینشینی پشت میز و دستهایت را میکوبی روی دکمهها.
٢٣. اینجا توی اتاق راه میروی و با آهنگ میخانی: نه من کوهم، نه تو دریا.
٢۴. اینجا دیگر حسابی مینشینی پشت میز و اول دستهایت را میکوبی روی دکمههای لپتاپ و بعد گوشی.
٢۵. اینجا توی آسمان آبی، در گوشهیی که عکس خودت بالایش است، یک متن قدبلند میفرستی.
https://t.me/elahebaseda
صبح با صدای زمانهی تعهدورزی بیدار شدم و حمد ثنا برای خداوند بجا آوردم. و برای نوستن آماده شدم دستم خشک بود و کمکم صدای بکار افتادن قلم را شنیدم دقایقی با شور و اشتیاق نوشتم و یادم افتاد که پیادهروی را از برنامهی امروز حذف نکنم و بعدش به چهارشنبه سلام کردم و برنامهی روزانه را مرور کردم نوشتن در برنامهام خود نمایی میکرد امروز خاطرات دوران دانشجویی را روی کاغد نوشتم آن خوابگاهای شلوغ و از هر شهری در آنجا نمایندهای بود و اصرار به تحمیل آداب و رسوم شهر و دبارشان به بقیه بچههای خوابگاه. با سعدی حرف زدم و سوالات زیادی از او پرسیدم و نتیجه گرفتم که آن نابغهی دوران است. از خوردن یک تکه نان سنگگ داغ خیلی لذت بردم. دفترچه داستان را باز کردم و چند سطری هم به آن افزودم. به وبینار نرسیدم و خدا را شکر که فایل صوتی دارد. نمرهی امروزم هشت است. کانال تلگرام مهرابی به آدرس 👇
https://t.me/notetoday1
روز چندان خوبی نیست:
وقتی تنها موجودیات را به بانک سپردهای و خیالت راحت، درست فردایش که میشود امروز، باخبر میشوی بانک مرکزی در آستانهی هک شدن است. این هم از شانس مایه.
وقتی لپتاپ زپرتیات دوباره دور برمیدارد و ساعتها با آن مشغولی که اینبار پایش به نعمیرگاه باز نشود.
که خوشبختانه مهندس چتجیپیتی یاری میکند و دوباره راه میافتد.
و اما
آنچه امروز نوشتم: دو نوبت آزادنویسی و بازنویسی یادداشت اخیرم که در کانال بار گذاشتهام.
آنچه امروز خاندم: چند صفحه از کتاب «روایت ذهن نویسا» که نگاه جالبی به روایت دارد.
«تصویری که ما از یک ماجرا در ذهن داریم یا بازتاب آن تصویر ذهنی در زبانمان، یک روایت است.»
نشانی کانالم: https://t.me/hananeveshhtan
زرا اونی سلام.
از یک روز غمگین مینویسم. روزی که تمامش غم توی چشمانم نشسته بود و با خودم همه جا بردمش. صبح که بیدار شدم. من و غم و سهیل فرشها را که دیگر آب نمیچکید ازشان آوردیم توی خانه. بعد سهیل، من و غم را رساند مدرسه.
من و غم از بچهها امتحان گرفتیم. از مدرسه برگشتیم و رفتیم پارچهفروشی و ساتن شیری خریدیم و رفتیم نانوایی. بعد هم من و غم و دوتا سنگک و ساتن شیری رفتیم خانهی الهام.
زرا اونی آنجا من و غم و الای بازی کردیم. که الای گریه کرد و بدو بدو رفت سرش را گذاشت روی مبل انگار که او بغلش کرده باشد.
بعد هم من و غم و الای و الیار و الهام نهار خوردیم. و دیگر باید میآمدم خانه. ممکن بود کارگران قالیشویی بیایند.
موز خریدم سر راه و من و غم و موزها آمدیم خانه. جمع و جور کردیم و توی آینه نگاهش کردم. غم را میگویم. نگاهم کرد و من ملافهها را انداختم لباسشویی.
زرا اونی صدتا کار و پیام داشتیم انگار من و غم. هی موبایلم زنگ میخورد. هی پیام میآمد. هی این را جواب بده. هی پیگیری کن سی و یک اولیا را که انجام دادهاند آزمون غربالگری چرت آموزش و پرورش را یا نه. و من و غم، خسته شده بودیم. قالیشویی هم نمیآمد که نمیآمد.
زرا اونی مثلا خواستم وبینار نویسندهساز را گوش دهم. امروز دوستم ساجده هم میآمد که از شعر بگوید. اما انقدر گوشیام زنگ خورد که هیچ چیز نفهمیدم. آخر سر غم کلافه شده بود و کلهاش را میخاراند.
قالیشویی آمد. مردها به من و غم سلام کردند. و فرشهای نمدار را گذاشتند روی کولشان و بردند. من و غم هم نفس راحتی کشیدیم.
زرا اونی باید میرفتم حمام. که غم را بشویم و خودم را. چون بعدترش میخواستیم برویم خانهی مرجان، عیادت ابوالفضل. رفتم و غم را شستم و خودم را شستم و لباس پوشیدم و کمی آرایش کردم و مرجان زنگ زد و دیگر یادم نیست ولی توی آینه میدیدمش هی. هر بار. آن پشت نشسته بود. لم داده بود؟ نمیرفت. نمیرفت.
زرا اونی سهیل آمد و من و غم آماده شده، رفتیم باهاش که در ترافیک گیر کنیم و موزها را یادم برود بردارم و باز هم بخریم و یک ساعت بیشتر طول بکشد تا برسیم خانهی مرجان. که وقتی برسیم خواهرشوهرها و بچههایشان باشند و زود بروند و ما بمانیم. من و غم و سهیل و ابوالفضل و مرجان و محمدپارسا و گرشا با دوتا گوشی که سرشان را بکنند تویش.
حرف زدیم و شام خوردیم. غم نشسته بود و گوش میداد. حتی یک قاشق هم نخورد.
زرا اونی نمیدانم دیگر چه ساعتی بود که برگشتیم. خسته بودیم. من و غم و سهیل بیشتر از ما. وقتی دراز کشیده بودیم، غم فکر میکرد و من حرف میزدم که خانهی آبجی رفتن چه نرم است.
زرا اونی چرا نصف شبی غم یادم میاندازد که هر وقت دلم بخواهد خانهی تو نمیتوانم بیایم و یا حتی هیچ وقت؟ این را به سهیل میگفتم. به گلویش نگاه میکردم. غم را میگذاشتم رویش. او نمیفهمید. دیگر خوابش برده بود.
زرا اونی من بلند شدم ولی. غم هم برداشتم از روی گلوی سهیل. حالا راحت نفس میکشد. لپتاپ را برداشتم. برای تو نوشتم. من و غم نوشتیم. اما…غم دیگر خوابیده است. شاید صبح قبل از اینکه بیدار شوم رفته باشد. کاش رفته باشد. چشمانم خسته است نمیتواند دیگر نگهش دارد.
بیست و دومین نامهام به تو
از چهارشنبهای با غم
سالواژه: صلحخویشی
_چه بنویسم؟
_نیکهایت را؟
_بذا فکر کنم.
_فک کن.
_آهاو. خواندم و نوشتم. طبق معمول هر روز.
_چه خوب.
_البته امروز کمتر خواندم و بیشتر نوشتم.
_ چرا؟
_چه بدانم.
نمیدانم چرا دیالوگنویسیام افتضاح است.
معلوم است. چیزی از آن نخواندهام و نمیدانم و تمرینی نکردهام.
ذهنم بازار مسگرانه. در لحظه، به هزار ویک چیز فکر میکنم. این انسان هم موجود عجیبیست.
چیزی به ذهنم نمیرسد که در گزارش نیک امشب بنویسم. تنها چیزی که این روزها بدان میاندیشم، استمرار است. فکر میکنم من باید “مولتی سالواژه” داشته باشم. همین استمرار، سالواژهام میتواند باشد. یا شاید “عمر واژه”ام!
یک عمر باید به این اصل، پایبند باشم. استمرار، استمرار و استمرار.
دارم وارد دنیای نویسندهی دیگری میشوم. نخستین بار است. کی؟
“جان اشتاین بک”. خدا میداند که چهها در انتظارم است.
اما هنوز گیر “اوساما دازای”ام.
فردا باید خوب بهش فکر کنم.
نمیدانم دیگر چه باید بنویسم.
همین.
بالاخره دیشب توانستم بخوابم. شبهایی که زود میخوابم روز بعدش آدمترم. صبحم را با خواندن صفحهی گزارش نیک آغاز میکنم.
امشب یا فردا صبح راهی میشویم. پارسال هم همین موقعها بود که رفتیم. باز هم یهویی. بدون برنامهریزی قبلی.
دستی به سروگوش آشپزخانه میکشم. اتاقم را مرتب میکنم. ناهار میپزم. در آخرین تمرینجای هفته شرکت میکنم و بعد میروم سراغ چمدان کردن وسایل.
توی کمد شومیز قدیمیام را میبینم .مدتهاست که آن رانپوشیدهام. هوس میکنم رنگش کنم. دم رفتن کی از این کارها میکند؟ خب معلوم است من. میروم توی حیاط و اجاق را روشن میکنم. تشت فلزی را پر آب میکنم و میگذارم روی اجاق. یک قرن طول میکشد تا جوش بیاید.
متوجه میشوم تشت سوراخ است و از دوجا نشتی دارد. با هزار ترفند نشتیها را میگیرم و رنگ و نمک را میریزم توی آب. حالا باید هر ده دقیقه زیرورو کنم. لباس را. تا یکدست رنگ شود. شرشر عرق میریزم. اما لحظهای از انجام این کار پشیمان نیستم. بعد از یک ساعت شومیز را آبکشی میکنم و روی بند میاندازم تا خشک شود.
دوش میگیرم و سپس میجلوسم با شیما و الهه. کوتاه. فقط ده دقیقه. آن هم برای اینکه بگویم چند روزی نیستم و بایبای تا هفتهی بعد.
هنوز چمدان را نبستهام. از هر گوشهای چیزی برمیدارم. هر چقدر هم که آماده باشم باز هم دقیقهی نود چیزهایی برای جمع کردن هست.
وقت یادداشت نوشتن ندارم. از کانال شعرپناه شعرکی فوروارد میکنم. امیدوارم امشب رفتنی نباشیم. از اینکه شب توی جاده باشم متنفرم.
ساعت نه است که برادرم تماس میگیرد و میگوید کارش طول میکشد و بهتر است فردا راه بیفتیم.
خیالم راحت میشود. ویس کارگاه شیما را گوش میدهم.
آزادنویسی میکنم و فصل دوم بیلنگر را تمام میکنم.
الان هم میخواهم بخوابم. شببخیر.
مهمترین کار نیکم نوشتن در مورد تردیدهام بود که داشت منو میخورد و حالمو بد میکرد. با نوشتن شفاف شدم و فهمیدم باید چه رفتاری پیش بگیرم. خیلی آروم شدم. قبلش انگار تو ماشین لباسشویی بودم. هی کوبیده میشدم اینور و اونور.
هریپاتر دیدن کنار پسر، سرزدن به بابا و مامان، آشپزی، همدلی با دوست، خوندن کانال دوستان، کار کردن رو کتابچهی جدید، گوش کردن به فایل یکی از نویسندهسازها و حضور در نویسندهساز امروز هم جزو کارای نیکم بود.
طعم امروز: گِس
امروز را با تمیزکاری گذراندم. کیسه و فیلتر جاروبرقی را عوض کردم، حسابی جارو زدم و فرشها را شامپو کردم؛ هرچند میدانم تا یکی دو ماه دیگر اسبابکشی دارم و فرشها را میدهم بیرون بشورند، اما باز هم دست به کار شدم.
دخترم سرما خورده بود و زودتر از مهد آوردمش خانه. صبح پیش دکتر بودیم؛ هزینه ویزیت و دارو و خرید چند نوشیدنی میوهای، مجموعاً دو میلیون تومان شد. راستش این روزها انگار حساب و کتاب از یادم رفته؛ اعداد برایم عجیب شدهاند. تفاوت ۱۶ میلیارد و ۱۶ میلیون را نمیفهمم؛ متری ۲۰۰ هزار یا ۷۰ هزار تومان برایم گنگ شده است.
بعد کلاس زبانم در آموزشگاه به وبینار “نویسندهساز” پیوستم .
حرف امروز در وبینار نوشتن داستانِ کسی بود که میخواهد برای کودکی داستان بنویسد.
امروز سهم مطالعه کم بود . فقط چند صفحه از یک رمان را خواندم.
شبم اصلاً خوب نبود؛ پر از استرس و ناراحتی. حقیقتِ آدمها گاهی چنان تلخ است که تمام زندگی را میگیرد. حس خوبی نداشتم.
بعضی روزها، دلم میخواهد در “خلا” باشم؛ اینکه هیچ کاری نکنم، با کسی برخورد نداشته باشم و کسی از من ناراحت نشود.
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
قفسهی کوچک شعرهایم را ریختم بر میز. دورم را پر کردم از دفترهای شعر. شاید که با خواندن شعرم بیایه.
چیزهایی نوشتم. نمیدانم اصلا شعر هستند یا نه. اصلا منو چه به شاعری؟ همان بِهْ که شعر بخوانم و از کشفهای کوچکم لذت بَرَم.
با مادر رفتیم مزونی و برای مراسم کلاهی خریدیم. از این کلاههای ادایی که تور و کلی داستان دارند.
بالاخره راهی خیابان انقلاب شدم. در راه مدام واژهها در سرم میچرخیدند بلکه وزنی بگیرند. نگرفتند.
میان بوی عرق و شاید هم چُس و دمِ گرما در نوت گوشیم چیزهایی نوشتم.
قهوهخوران به انتشارات خوارزمی رفتم و «مادام بواری» را درآوردم از قفسه. به سرم زد تا ترجمهها را مقایسه کنم.
سه ترجمه از مهستی بحرینی، محمد قاضی و مهدی سحابی را باهم مقایسه کردم. به نظرم آمد که ترجمۀ مهستی بحرینی اندکی معاصرتر است. جملات کوتاهتر از ترجمۀ محمد قاضی بود. در ترجمۀ مهستی بحرینی بنظرم آمد که فعل در نحو جملات زودتر میآید، مخصوص در جملات بلند.
بگذریم تجربۀ قشنگی بود. در آخر ترجمۀ محمد قاضی را خریدم. سری به کتابفروشی قدیمی که همیشه میرفتم، زدم. یک کتاب شعر از قیصر امینپور خریدم با «شب هول».
میان همان بوی سگی عرق و چس و گرما به خانه برگشتم. در مسیر باز شعر خواندم.
در کارگاه داستان کوتاه شرکت کردم و اینبار تجربهی متفاوتی از داستاننویسی آموختم. برای نوشتن داستان کوتاهم شوقی کودکانه دارم. کلاس که به پایان رسید، چیزهایی از ایدهام نوشتم.
خانه که غرق خواب و سکوت شد، نشستم تا تمرین نویسندگی خلاق را بنویسم. از میان فهرستم «شرافت» را برگزیدم. شروع کردم به اندیشیدن و نوشتن.
نمیدانم چرا به یاد سیاوشِ شاهنامه افتادم. همین را نوشتم. رفتم و باز هم غرق شاهنامه شدم، اینبار غرق در داستان سیاوش. چشمهایم که سنگین شد باقی خواندن را موکول کردم به فردا.
چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
۱- امروز تصمیم داشتم ۶ ساعت نقاشی بکشم تا زمانهای از دسترفتهی این هفته را تا حدی جبران کنم؛ البته در بازههای زمانی دوساعته، تا خیلی خسته نشوم.
ساعت ۸:۳۰ صبح بیدار شدم، صبحانه خوردم و دو ساعت اول نقاشی را بهخوبی پشت سر گذاشتم.
۲- برای ناهار مجبوسگوشت درست کردم و با مامان تلفنی حرف زدیم. مثل همیشه، مجبورم کرد قبل از قطع شدن برق ظرفها را بشورم!
با نمایندگی فروش سرویس خواب کودکم هم حرف زدم و قول دادند که تا هفتهی آینده آن را تحویلمان بدهند.
۳- برق که رفت، بخشی از رمان «شب هول» را خواندم و بعد هم حدود یک ساعت خوابیدم.
۴- در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. استاد کتاب داستان کودکانهای به اسم «نویسنده» برایمان خواند و همگی از شنیدنش لذت بردیم.
۵- دو ساعت نقاشیِ بعدازظهر را هم با موفقیت پشت سر گذاشتم. همزمان به کتاب صوتی «خداوند الموت» گوش دادم. متأسفانه نتوانستم کتاب را تمام کنم. البته چیز زیادی نمانده، اما اگر این هفته کمی بیشتر همت کرده بودم، حتماً تمامش میکردم.
۶- برای ناهار فردا هم خوراک دالعدس درست کردم، چون تا ظهر کلاس نقاشی دارم و فرصت نمیکنم ناهار درست کنم.
حالا دیگر کمکم دارم وارد هفتهی ۳۱ بارداری میشوم و نمیدانم تا کی میتوانم کلاسم را ادامه بدهم.
۷- شب هم یک ساعت نقاشی کشیدم و رویهمرفته امروز ۵ ساعت کار کردم.
فکر میکنم تلاش خوب و ستودنیای بود. اگر دغدغهی آماده کردن ناهار فردا را نداشتم، شاید به ۶ ساعت هم میرسیدم؛ اما مهم این بود که نهایت تلاشم را کردم و حالا فردا با خیالی آسوده به کلاس میروم.
۸- در پایان شب هم ادامهی سریال This Is Us را با همسرم تماشا کردیم. این سریال یکی از بهترین سریالهایی بود که میتوانستم در دوران بارداریام ببینم؛ انگار از همین حالا دارد ما را برای چالشهای پدر و مادر شدن آماده میکند.
۹- همستر زیادهگو میگوید:
یک روز پرکار و، میتوان گفت، خستهکننده را از سر گذراندی. مطمئنم فردا که به کلاس میروی، تمام این خستگیها را با بودن کنار دوستانت فراموش میکنی.
به امروزت از ۱ تا ۱۰، نمرهی ۹ میدهم. 🐹✨
زهرا قاسمیزادگان
#کنارقاب
ای فززندان من اگر میخاهید رستگار شوید هرمافرودیت بخانید.
از درسبرگ شعرماهی چند شعر بفرستید برای شیوا تا عاقبت به خیر شوید.
در طول روز گزارش بنوسید تا شاهینشاه زیر دنبلان نرود.
کون کور را برهانید تا کور نشوید. در عوض اشعار آزاد تلگرامی را بخانید. از چندتایش مشق بنویسید.
رمز پیروزی بر شیاطین آموختن زبان است. هم زبان و هم زبان.
تنها با تحقیق در مورد پاپ آرت میتوانید به خدا نزدیک شوید.
چند شعر بخانید از شیبانی. تکلیف نیست اما ثواب دارد.
به کااس تاریخ هنر یا نروید یا اگر میروید ساعت هفت و نیم کلاس را برهانید و به داستان کوتاه دخول کنید.
اگر دیدید جایی غزاله و فرشته نیستند غم مخورید. جای آنها را با کامنتهای فراوان و بهجا پر کنید.
به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی ساعت نه داستان کوتاه را ول نکرده و به کلاس ریاضی نروید.
در زندگی تا میتوانید کاریکلماتور بنوسید تا دعای خیر شاپور پشت سرتان باشد.
اگر یادداشتهای همسفران را نمیخانید صد لنعت بر شما. اگر میخانید صد درود به شرفتان.
برای کامیابی در زندگی همیشه لیست کارهای فردا را از شب قبل بنوسید.
در طول روز گزارش بنویسید حتا به غلط. حتا کم.
گزارش نیک بفرستید و به جای زهرا هادی بنویسید چنین گفت زهرا تا شاهینشاه بگوید کات به کلوز آپ نیچه.
دیگر با شما فرزندان حرفی ندارم. فقط هیچ وقت فرازهای من را به فراموشی نسپارید.
( اوسکلونتر هر چی خوبی بدی ازم دیدین خلال کنید. به احتمال نود و نه درصد عمرم به گزارش فردا کفاف نخاهد داد. صبح که ضخاک بیدار شود مرا به جذم شکاندن گلدان چینیاش خاهد کشت. چنان صدایی داد که شوهر ضخاک از خاب بیدار شد و به طرز عجیبی مرا به بیعرضگی تمام و عیار متهم نکرد. هر چند تا توانستم از خاهر فحش خوردم. چون در پاک کردن صحنهی جرم بهم کمک کرد.)
بهنام خدا
گزارش نیک ۱۰۶:
نزدیک ظهر است و قورمهسبزی حسابی جا افتاده و روغن انداختهاست. مهمان محبوبی دارم که از قضا هوس قرمهسبزی کردهاست. لیموامانیهایی را که از قبل در آب خیس کردهام به خورشت اضافه میکنم. احتمالن ندانی که لیموامانیهای شیراز عطر و طعم دیگری دارند. برایش سالاد شیرازی هم درست میکنم و در ریختن آبغوره و نعناع، خساست به خرج نمیدهم. اغلب آشپزی را دوست دارم و از غذا پختن لذت میبرم. اما گاهی اوقات آشپزی هم صفای دیگری دارد.
امروز خوشبختانه مجالی برای خاندن کتابهایم پیدا میکنم و میخانم، از کتاب « فرهنگوارهی فارسی خلاق». کتابی که نگاه تازهای به واژهها و زندگیشان دارد.
«فقط نگاه میکنم، به هزاران واژهای که از این سو و آن سو گرد آوردهام و در دفترچه یادداشتم نوشتهام. هیچ پافشاری نمیکنم که آنها را به خاطر بسپارم و یا بیدرنگ در نوشتهیی بیاورمشان. اتفاق جالب بعد میافتد. میبینم بیکه فشاری بر ذهنم آوردهباشم، واژههای فهرست در گفتار و نوشتارم جاری شدهاست. واژهببینیم با واژهها ببینیم.»
از کتاب «جنگل بلوط» آنچه مجتبی گلستانی دربارهی نامههای عاشقانه کافکا مینویسد.
کافکای نامهها به ف. عجیب پرشور و بیتاب است: کافکای عاشق، کافکای غمگینی که بیوقفه رنج میکشد، رنجِ بودن رنجِ عشق: احساس میکند پشت دری بسته ماندهاست، دری که طرف دیگرش ف. زندگی میکند و شاید هیچگاه باز نخواهد شد. کافکای اندوهِ حاصل از فکر کردن که به قول خودش همیشه به در خیره میشده و منتظر است، حالا زل زده به «عکسها! فلیسه، عکسها! آدم بیطاقت میشود.» با عکس ف. وقت میگذراند و غم و غصه نمیتواند به او را پیدا کند، و به ف. مینویسد که عکس او از همه چیز با خبر است، عکس او فقط میداند که روزها چگونه میگذرند و هیچ عکسی در جهان «به اندازهی این عکس بوسیده نمیشود».
از کتاب «خسروخوبان» از احوال ماهانه میخانم. زنهایی که در این کتاب نقشآفرینی میکنند شخصیتهای متفاوت و جذابی دارند.
از کتاب « هیچکاک و آغاباجی»، نیمی از داستان «باله دریاچهقو» را میخانم داستانیطولانی و البته جذاب است.
از کتاب «بهتر بنویسم»، مباحث «اضافه به حرف اضافه» و «حروف نامناسب» را خاندم.
در وبینار امروز آقای کلانتری داستان بسیار زیبایی از کتاب «نویسنده» خاندند که کتابی برای کودکان است. و نویسندهی آن با تصویرهای خلاقانه و زیبا کتاب را آراسته است و داستانش دربارهی نویسندهای است که داستان زندگی گربهاش را مینویسد. در ادامهی وبینار آقای کلانتری بیشتر درمورد کتاب کودک صحبت کردند. (مدتها است که کتاب کودک نخاندهام، زمانیکه دخترم هنوز کودک بود بیشتر کتاب کودک میخاندم و جالب است بیشتر خودم به جای دخترم لذت میبردم.) در ادامهی وبینار ساجدهی عزیز مهمان وبینار بودند و اغلب صحبتهای ایشان در مورد شعر است و امروز هم خیلی زیبا صحبت کردند. و شعری از اخوان ثالث خاندند که خیلی زیبا و دلنشین بود. در آخر وبینار هم دوست عزیزی در مورد فیلم هندی و هنرپیشههایش صحبت کردند که خیلی جذاب بود. وبینارها اوقات خوشی هستند.
امروز بیشتر مینویسم، نامه، نامه، نامه
هنوز هم نامههایم را بی آنکه خانده شوند پاره میکنم. نامههایی که پاره میشوند نه تنها به مقصدی نمیرسند، بلکه به سرنوشت دردناکی هم دچار میشوند. همیشه واژگان نامههایم را میستایم، و جز مخاطبم محرمی برای نامههایم نمییابم. پس چارهای جز پارهکردن وجود ندارد. به نظرم پارهکردن آنها بهتر از دور ریختن آنهاست. تحمل دوریشان را ندارم. حداقل اینگونه در کیسهای گوشهی اتاقم، شاهد واژهواژه شدنشان هستم. آنها واژگانِ نامههای من هستند، دلم میخواهد کنارم باشند و هر روز نگاهشان کنم، حتی اگر به هزار تکهی لولیده در هم تبدیل شدهباشند. به کیسهی نامهها اشارهمیکند و میگوید:«این کاغذ پارهها چیه دور خودت جمع کردی بریزشون دور» به نامههای من میگوید کاغذ پاره، به همین سادگی.
او نمیداند من با نامههایم چه روزگاری را میگذرانم. شاید اگر گاهی نامهای مینوشت یا میخاند، آن وقت میفهمید نامههایم حتی بیشتر از او من را میشناسند. نامههایم محرم اسرار من هستند، شاهد اعترافهایم هستند، آرزومند آرزوهایم هستند و تسکین دلتنگیهایم. آنها اشکهای مرا میشمارند، لبخندهایم را تکراری نمیدانند، دلواپسیهایم را تسلی میدهند، هیجانهایم را سرکوب نمیکنند. آنها چون آینهای من را به من نشان میدهند.
محبوب امروز:
«که اگر بنویسم: تو
شعر را به شعر افزودهام…»
نمی دونم چی باید بگم راستش رو بخواید
روز مزخرفی رو سپری کردم تقریباً از وقتی قیمت دلار رو دیدم افسرده شدم تا دو سه روز پیش پنج میشد پنجو پنج دقیقه ناراحت بودم که دیر بیدار شدم تا آخر شب بدو بدو می کردم اگه تمام میشد کارام می خوابیدم وگرنه خوابم نمی برد الان تا هشت نه می خوابم نمی دونم چمه واقعاً شایدم خسته شدم منتظر یک تلنگر بودم که از هم بپاشم.
با خودم فکر کردم یکم استراحت به خودم بدم ولی خوب بیکاری کلافم می کنه .
بدون شک تنها تایمی که حالم خوبه وبینار هاست تنها جمعی هست که دوست ندارم ازش فرار کنم .
گزارش نیک
امروز میان تمیزکاریها و مرتبکاریها «من هم بودم» اکبر سردوزآمی را شروع کردم.
این کتاب نامه است؛ یک نامه بلند.
نامهای که از این شاخه به آن شاخه میپرد.
نوشتههای اکبر شباهت جالبی با مغز من دارد؛ نوع از این شاخه به آن شاخه پریدنها برایم آشناست.
دوست داشتم نموداری برای نوشتههای اکبر بکشم، اما حالا که امکانش نیست بگذارید برایتان جور دیگری روایت کنم.
ما همه در سالن اجرا نشستهایم و نوشتهی اکبر در حال نواختن پیانو است.
آرامآرام با کلاویهها لاس میزند، نرم مینوازد و مغز ما را آماده میکند، بدون اینکه بخواهد قسمتی به نام مقدمه برای خودش بسازد.
بعد ضربان آن شروع میشود، اوج میگیرد. نوشته در گوشه رینگ کلمات را گیر میآورد، نفسگیر میشود و بعد کمکم آرام میشود تا ما را برای یک اوج دیگر آماده کند.
تا اینجای کار چنین بوده. دوست دارم بدانم انتهایش با من چه میکند، چگونه همهی داستان را با از این شاخه به آن شاخه پریدن برایم تعریف میکند.
در جایی احساس کردم مخاطب نامهی اکبر منم؛ برای همین پسرخاله شدم و به اسم صدایش میکنم.
شب بولینگ بازی کردیم. بار اولم بود. به نسبت بار اول خوب بودم تا وقتی تمرکزم را از دست دادم.
در زمانهای نهچندان دور، وقتی بسکتبال بازی میکردم به این راحتی تمرکزم خراب نمیشد. هرچقدر هم تماشاچیها و یا بیشتر نیمکت ذخیره تیم حریف فشار روانی میآوردند خیلی سریع وا نمیدادم، اما امروز تمرکزم با یک پوزخند ساده از بین رفت که رفت که رفت.
آخر شب نشستیم دور هم کنار ساحل، کنار دریا، چای خوردیم و صحبت کردیم. بسی چسبید.
سالواژهام: قدم
دقت که میکنم من در سالواژهام مدام به معنای استعاری آن فکر کردهام و از معنای اصلی و ظاهریاش غافل شدهام. خود «قدم»، خود خود «قدم». دلم میخواهد یک خیابان طولانی پردرخت را بیابم و فقط تمرکز کنم روی قدمهایم و راه بروم. آنقدر فچقدم بردارم تا با خودم روراست شوم، تا ذهنم سکوت کند، تا خودم را کم سرزنش کنم، تا کمی به زندگی خوشبینتر شوم. امسال با جنگ شروع شد و خانه ماندن. خانهماندنی که با وجود اقدامم به حرکت، باز منجر به خانه ماندنی از جنس دیگر شد. حد کلافگی را در روح خود گذراندهام و گمانم میرود که افسردگی را در وجودم میانبارم.
همین چند لحظه پیش که چشمانم را بستم تا کمی بیندیشم، متوجه شدم که امروز خیلی حرکت نکردهام. بیمارم و هنوز چندان سرپا نشدهام. خانه هم کوچک است و غریب. همین هم باعث شد که یاد سالواژهام و معنای اصلیاش بیفتم. باید قدم بردارم، باید راه بروم. باید کلی راه بروم.
امروز صبح بیدار شدم و دوباره خوابیدم. نباید میخوابیدم. هروقت اینطوری میشود، خوابهای بد میبینم. خواب حرصدرآر دیدم و مضطرب بلند شدم. من احساسات خوابم را کامل زندگی میکنم. بعد از این شروع باشکوه، چند بخشی از «تابستان با مونتنی» را خواندم. بعد یادداشت صبحگاهی نوشتم. تا وقت وبینار ساعت پنج، باز هم رفتم سراغ خواندن و نوشتن. گزارش نیک برخی دوستان را خواندم. از «اطلس دل» خواندم و «تابستان با مونتنی». نمیدانم چرا ساعات دردم با ساعات وبینار تلاقی پیدا میکند. بیحالتر بودم اما گوش کردم. خانم ساجده حقپرست که آمدند دربارهٔ شعر حرف بزنند، استاد خیلی شیطنت کردند، نتوانستم روی کلام ساجده جان تمرکز کنم. یاد کنفرانس دادن دانشآموزانم افتادم. پشت نیمکت آنها که مینشینم، واقعاً گمان میکنم همکلاسیشان هستم و شیطنت میکنم. امروز یاد آن احساس شیطنت پشت نیمکت مدرسه افتادم.
بعد از وبینار باز بدنم بیقرار شد. کوشیدم خودم را بهتر کنم. کمی سوپ خوردم تا شاید جان بگیرم. بعد در کارگاه داستان کوتاه شرکت کردم. این هفتمین کارگاه است. همین ظهر امروز ثبتنام کردم. در کارگاه دربارهٔ داستان سؤالهایی نوشتیم. هنوز ایده ندارم اما حدود ۳۴ سؤال نوشتم. بعد از کارگاه کمی چرت زدم. شب هم کمی از کتاب «درمان رنجهای بشر» خواندم که دربارهٔ فلسفهٔ اپیکور است. پیشتر خوانده بودمش. بخشهای هایلایتشده و خلاصهشدهٔ خودم را که در حاشیهٔ کتاب نوشته بودم، خواندم.
یادداشت کانال را هم نوشتم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
از روند کانال راضی نیستم، فقط مداومت میکنم تا عادت کنم به روزانه نوشتن. ظهر میخواستم بنویسم، مشکل بانکی واریز پیش آمد کلافه شدم و ننوشتم. شاید اگر پیش از کلافگی مینوشتم، بهتر مینوشتم. شب هم که نوشتم، خسته و کلافه بودم. اساساً نوشتههایم با احساسهایم درگیر است. نمیدانم آیا این راهش هست یا نه؟ دوستانی که کانالم را میخوانند، متوجه احوالاتم میشوند.
الان هم بیقرار و خستهام. در سفر خانهنشین شدهام.
سالواژهام: ارتباط
اعتراف میکنم که نتوانستم فایل شعرماهی را گوش بدهم. اما داستانم را بازنویسی کردم.
شعرماهی و مخلفاتش ماند برای فردا.
و البته داستان جدیدم. ایدهام را دوست دارم. امیدوارم پای اجرایم نلنگد.
ظهری هزارکلمه نوشتم که به ریالی هم نمیارزیدند.
اما شبی یک شعر گفتم. پیش پای گزارش نیکنویسی.
این از بخش نوشتن.
زبان خاندم.
اسطوره کاویدم. زیاد.
و به این فکر کردم که چرا اسطوره؟
نویسندهساز را بودم.
مینویسم تا وقتی مُردم هنوز زنده باشم.
گزارش نیک روز چهارشنبه چهاردهم مردادماه چهارصد و پنج
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۴ از ۱۰
امروز روزم انگار از لای انگشتهایم سر خورد و رفت، نه اتفاق خاصی افتاد، نه کار دندانگیری کردم، فقط یکهو دیدم روز تمام شده و من ماندهام و حسِ مبهمِ «چطور اینقدر زود گذشت؟»
بعضی روزها عجیب بیسروصدا هدر میروند، نه آنقدر بدند که بشود اسمشان را شکست گذاشت، نه آنقدر خوب که چیزی برای به یاد آوردن داشته باشند، فقط میآیند و میروند و جای خالیشان را در تقویم میگذارند.
https://t.me/MashgheBodan
ورطهی کار؟
امروز را در ورطهی میگذرانی. میافتی به جان فهرستن کارها. قهوه میجوشد.
کمی از «لایهی واژگانی متن» مانده بود. تمام میشود. ماگ قهوه به نیمه میرسد.
اولین قطعه کد اجرا میشود. نیمی از ماگ قهوه رفته و نیم دیگرش مانده. یک کوکی هم کنار لپتاپ و ماگ نشسته.
نفس میگیری. توی تخت لم میدهی. توی ماگ قهوهای نمانده، حتی قطرهای.
مینویسی. یک نامه برای خودت، از طرف خودت، به خاست خودت.
میروی سراغ مطالعهی تفکر محاسباتی و استنتاج آماری. سر زدنش به ادبیات کلاسیک سر ذوقت میآورد.
سرک میکشی به وبسایت پروژهی گونتبرگ. مالکیت عمومی و قانونی کتابها.
بی آنکه بخانی، درمییابی توی هاکلبرفین، تام سایر فصل سیام از راه میرسد. درمییابی نام تام همان اولها هم بوده. با محاسبهی تجمع آماری.
بیآنکه بخانی، حدس میزنی در زنان کوچک، امی با لوری ازدواج میکند. باز هم با محاسبهی….
قطعه کد آخر را مینویسی.
میروی سر کلاس. آنجا هم کدها و ارورها و خطاهای منطقی. تمام میشود.
نفس نگرفته، میروی کارگاه داستان کوتاه. بین بودن و نبودن مردد بودی. خیال میکردی چیزی نخاهی نوشت، اما کارگاه است و مینویسی.
طرح یک داستان دارد شکل میگیرد؟ شاید. از شنیدن پرسشهای همسفرانت کیفور میشوی. خاصه مریم. چطور میتواند اینطور دقیق بیندیشد به داستان؟ آلو و سیب توی نعلبکیِ گلآبی، کوچک و کوچکتر میشوند.
تو میمانی و چهل و پنج سوال. قلم انداز. روی کاغذ. تو میمانی و تصویرهایی. در خیال. کاش امشب مینوشتی تصویرها را.
تو میمانی و دن کیشوت. نخانده. تو میمانی و آزادنویسیهایی. ننوشته. تو میمانی و …
دلم نمیآید به پایان داستان دوستداشتنیام نزدیک شوم. پس مورچهای خاندن ادامه میدهم. تو تمرینجا هم بودم. فهمیدم هرجا که آزادی باشد، خلاقیت هم رشد میکند.
از روی فیلمهای آموزشی که تهیه کردم، کوکی دابل چاکلت درست کردم. خمیر کوکی را درست کردم و ظرفهایش را شستم. حالا خمیر تو یخچال استراحت میکند. واقعن هم بیچاره خیلی خسته شده. حق دارد مثل کوالا خاب هفتپادشاه ببیند.
تو وبینار نویسندهساز هم اندکی بودم. چقدر خوششانس است کسی که در نوجوانی کتابی ارزشمند بخاند. ذهنش از همان زمان، آمادهی پذیرش چیزهای خوب میشود. اما اگر ذهن را با سطل آشغال اشتباه بگیرد، در بزرگسالی نباید توقع فهم و تمرکز داشته باشد.
چند سال پیش، بوف کور و چند کتاب دیگر میخواستم بخانم. آن کسی که راهنمای کتابفروشی بود، به مادر و پدرم گفت که حال این بچه خوب نیست و این کتابها برای فهم تو هنوز زود است. نگذاشت دو سه کتابی که دلم میخواستم بردارم. بعدها آن کتابها را خاندم، اما حسرت آن شب، هنوز با من است.
بابام با دوستش حرف زده که مرا به شاگردی قبول کند و پولیش و سرامیک ماشین یادم بدهد. فردا قرار است برویم و حرفهای نهایی را بزنیم. من از بچگی تو شکم ماشینها بودم. دل و رودهشان را بیرون میریختم. حالا قرار است یاد بگیرم چطور خوشگلشان کنم. بعد از آموزش، میروم پیش بابام. ماشین را میبرد اتاق عمل و من ریکاوریش میکنم. پس میرویم برای شروع کاری جدید و گوگولی.
کمر ذهنم شکسته.
قلبِ مغزم تیر میکشد.
صداهای گوشخراشِ بیرون بلندتر از قبل شده.
در میانش صدای گوشی میدود میان صداها، میپرم به سویش و شمارهای عجیب میبینم. جواب میدهم. دنیا تاریک شده، صداها بلند و محو. گوشی از دستم میافتد.
تماسی دیگر با شمارهای آشنا اما ناآشنا.
میان چندراهیام. چه چیزی را فدای چه چیزی کنم؟ اصلن ارزشش را دارد؟
یاد بچهها میافتم. چشمهایشان.
ط تماس میگیرد، به اتفاق آنیکی ط در این دو روز به کافههای شهر سر زدهاند.
به هزاران چیز دیگر و حواشیاش فکر میکنم.
«ن» تماس میگیرد. جلسهای دوباره با حضور x و y ترتیب میدهد و میان صحبتش حرفهایی با بوی بستن پیج و سیاستهای نهاد میآید.
چقدر خستهم.به گناهم میاندیشم و میروم به روزی که حین تحلیل کتاب « چشمهایش» با سنجاق قفلی شالم را سفت میکنند و با پد الکلی و خنده رژ سرخم را محو و من هیچ نمیگویم. فیلمش را که میبینم، گریهام میگیرد. دوباره حس خفگی میکنم.
دنیای یک عروسک را میفهمم.
لطف مکرر، حق مسلم میشود. معنای این جمله را حالا خوب درک میکنم.
دلم میخاهد بروم بالای کوه و فریاد بزنم، اینجا نمیشود. باید بنویسم، با فریاد بنویسم.
مینویسم با خشم، نوک قلم کاغذ را میشکافد و برگههای بیگناه زیرین میانش قربانی میشوند.
دستم شروع به خارش میکند، نشانههای اگزما شروع شده.
دلم جنگل میخاهد، کلبهای میان انبوهی از درخت در سکوت و آرامش و دور از هیاهوی آدمها و زبالهی صدایشان.
و جنگل محکم در آغوشم کِشد و با هم شب که میشود خیره شویم به ستارهها و درخشانترین ستاره را نشانش دهم که ببیند فقط آن نورِ یگانهی جهان است.
صدابیزاریام به بالاترین حدش رسیده، نویز سفید کمکی نمیکند. از میانش باز هم صدا میشنوم. سوار بر اسبِ بالدار و پا بر رکابش، موسیقیِ زیبای جهان را میشنویم و غرق میشوم در نرمیِ صدا. جهان ایستاده، در سکوت، در صلح، همه چیز خوب است.
همه خوبند، جهان مهربان است.
لحظهشماری میکنم برای عصر.
ظرفها را بیرون میریزم، دوباره میشویَم. پوستِ یخچال را با دستمال میکَنم و در انعکاسش خودم را میبینم.
مبلها را جابجا میکنم، چقدر زورم زیاد شده.
خانه نو شده، خودم اما…
شعر میخاهم، میروم سراغ شعر دیروز که خیال کاشت در ذهنم. میخانم از دفتر شعر «درختها به خانهی بخت میروند» از شهرام پوررستم.
همیشه فراری بودم از شعر، میترسیدم لطیفم کند و دیگر نتوانم تک و تنها در مقابل این دنیا بیاستم.
مینویسم، آزاد و رها و دور میشود از من هرچه نباید باشد و دور میریزم همهی کلمات اندوهگین و روح خراش را. چه خوب که پناهی مثل نوشتن دارم.
طرحی میکشم.در صفحهی نخست چشمم به ققنوسی میافتد که مدتی پیش طراحی کردم. چند بار دیگر باید از خاکسترم برخیزم؟
میروم وبینار، باید روحم را از تمام این افکار رها کنم. حس تنهاییام عمیقتر شده. داستان «نویسنده» که استاد میخاند را دوست دارم. رمانی که درحال نوشتنش هستم را به یادم میاندازد. زندگیِ یک نویسنده و ماجراجوییهایش.
به کارگاه داستان کوتاه میروم. چقدر فضا را دوستدارم. کار گروهی لذتبخش و آموزندهست. بخشی از داستان در ذهنم شکل میگیرد. بخشهایی هنوز محوند. چند سوال برایش مینویسم. به کتابها چشم میدوزم. بغضم میگیرد. مرا یاد کتابخانه میاندازد. مامن مرا خراب کردند. تصورم از خانهی امنم بهم خورد. چقدر طول میکشد دوباره آن تصویر زیبایی که در کودکی از کتابخانه بر ذهنم نقش بسته دوباره زنده شود. چقدر بیزار شدم از آدمهایی که باید مروج کتابخانی باشند و عاشق کتاب درحالی که مروج سیاستهایشانند.
بچهها در گروه غوغا کردهاند. گریهام میگیرد. دیگر امیدی ندارم.
حس مادری را دارم که بچهی شیرخارهاش را گم کرده.
خوشحالم که در دورههای مختلف شرکت کردم، انگار چیزی در درونم میدانست نیاز به اتصالی عمیق خاهم داشت. چیزی از اعماق وجودم هدایتم کرد تا شعر بیاموزم و کارگاه داستانکوتاه و نویسندگی پیشرفته را با هم شروع کنم. باید حسابی مشغول کنم افکارم را.
پوستاندازی چند نفر خیلی اذیتم کرد، متوجه شدم هنوز هم نمیتوانم آدمها را بشناسم. و دوباره به گناهم فکر میکنم و درد سنجاقی که در گلویم فرو رفت، دوباره نو میشود.
دو سال تمام.
حتی نشد جشن دو سالگی فرزندم را بگیرم، چه نقشهها برایش داشتم.
مثل همیشه همه چیز را باید خودم حل کنم.
روحم تازه داشت یاد میگرفت به لطافت کودکیهایش بازگردد. تازه فهمیده بود عشق چیست. تازه داشت جان میگرفت.
این آخرین نانیک نوشتههایم است. دلم خاموشی میخاهد در جهانی که عادت دارد خاموشم کند.
🪽سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
گزارش نیک ۱۰۶فرح
✔️باگرفتگی عضلات کمر بیدار شدم که حتی راه رفتن برام مشکل بود.
✔️به کلینک امام علی مراجعه کردم و سه تا آمپول نوش جان کردم.
✔️با راننده عصبی اسنپی روبرو شدم. راننده کنار پله برقی آنطرف بلوار فرحزادی روبروی درمانگاه امام علی ایستاده بود و توقع داشت من از پلهبرقی برم آنطرف سوار ماشینش بشوم. با این گرفتگی عضلات کمرم. اگر سالم بودم در خودم میدیدم برای کمک به ترافیک و راننده بروم اما امروز نه، به خدا نمیتوانستم .
بهش تلفن زدم و گفتم: « خیریه وکلینک امام علی اینطرفه بلواره که من توی نقشه زدم.
گفتم: من شما را میبینم. پس بیایید این طرف والا سفر را لغو میکنم.
آمد. اما با خُلق عصبانی.
سال واژه من گفتگوست. به خودم با دردی که در دلم پیچیده بود چندین بارگفتم و باز به خودم گفتم من یه روانشناسم که باید روانشناختانه برخورد کنم. آمد کنارم بعد از دوسه دقیقه که از دور برگردان اول شهرک استفاده کرد.
با عصای ارثهی پدرم و به سختی خودم را روی صندلی عقب آهسته رها کردم. نمیدانم متوجه شرایط من شد. یانه؟ مهم همه نبود که متوجه درد درونی و بدنی من بشه یا نشه.
گفتم آیا آدرس را دقیق علامت نزدنم؟
گفت چرا درست مقابل کلینک امام علی زدی منتها درست وسط بلوار خورده. گفتم خوب پس چرا آنطرف ایستادی! چرا اینور که خیریه هست نیومدی؟
فهمید که اشتباه از خودشه، گفت اینبار بده بچههات آدرس را درست بزنن. گفتم مگه خودم بیسوادم و یا نقشه و مسیر یاب بلد نیستم. سکوت کرد.
بعد گفتم: ادرس مقصد را درست زدم ؟، بگو کجا آدرس خورده؟
گفت: اول خیابان خواجه عبدالله خورده.
گفتم: یکسال و نیمه که این مسیر را چه با وسیله شخصی و یا اسنپ آمدهام ، حتی دخترم آدرس را برام دقیق زده همانطور که گفتید با مشورت از بچههام مسیر را سیو کردم.
خلاصه تا آخر راه حرف به علت درد کمر و آمپول ها نزدم او هم حرفی نزد.
اول خواجه عبدالله که رسیدیم، گفت: این آدرسی است که شما زدی .
منم گفتم: پس سر خیابان نهم منو پیاده کن. با دردی که داشتم و سه آمپولی که دکتر خیریه برای گرفتگی عضلاتم به من تزریق کرده بود، و هنوز اثر نکرده بود و ضمنن درد تزریق آمپولها هم به کمرم اضافه شده بود، پیاده شدم.
خلاصه اینم از راننده عصبی که گفت : « ببخشید از هر دو پمپ بنزین یکی تعطیل شده. بحران بنزین در شهر پیش آمده، پمپ بنزینها را نمی بینی؟ خیلی خودم را کنترل کردم که سالواژهام را هم که گفتگو صلحطلبانه باشه را رعایت کنم و کردم
اینم از انتخاب اکو پلاس اسنپی با راننده عصبی این روزهای شهر تهران.
✔️بقیه روزم باشه بعد از سلامتی کمرم.
✔️البته که روزم را با ناهار جوجه ران و چلو کره که سفارش دادم و با مادرم خوردم، طی شد. و نذاشتم بفهمد که با عصا پدرم آمدهام. آنرا هم پشت در آپارتمان مادر گذاشتم آخه مادره و دلش برام میسوزه. خیلی امروز داغون بودم.
✔️موقع برگشت خونه امروز، راننده دو اسنپ که گرفتم زود کنسل کردن و راننده سوم عالی بود با تتر “راننده رئوف “داستانش را نوشتم ….انشالله در کانال فرحنامه میگذارم بشرط سلامتیام.
✔️وبینار پر از فان نویسندهساز منو به وجد آورد، داستان کودک که عاشقش هستم. اما در اولین دورهی کودک نویس استاد شاهین با لگد خوردی که به من زد منو زخمی کرده جوری که مدتی از زمین بلند نشدم. اما من به روی خودم نیاوردم. استاد جای پسرم هستم. من باید گذشت بکنم. در ضمن خواندن داستان از بان دیگران خصوصن استاد شاهین را دوست دارم.
✔️حلزون مثل من داغون و چشم و چارش از درد نه ،چهار تا، که هشت تا شده. خدا سلامتی را قرین زندگیهامون کند .
صفحات صبحگاهی را نوشتم. نه از سر اجبار، از سر عادتی که تبدیل شده به نماز صبحگاهیام.
صفحات امروز آرام بودند. فحش و گریهای نبود. فقط نوشتم. نوشتم برای نوشتن، نه برای حل کردن یا فرار کردن. امروز صفحات مشاور نبودند. رفیق نبودند. دفتر برنامهریزی هم نبودند. فقط صفحههایی سفید بودند که سایهای از خودم را رویشان انداختم. برای آغاز داستانی جدید، از روزی نو.
سر زدم به کانال دوستان. چند روزی بود سراغی نگرفته بودم از کانالها. نوشتههای هرکسی، چیزهای زیادی دارد برای یاد گرفتن. از نوواژگانش گرفته تا فرمِ نوشتهها. بعضیها جملههای کوتاه مینویسند. بعضی بلند. بعضی روزمرهنویسی میکنند. بعضی داستان کوتاه. بعضی با کلمات بازی میکنند. بعضی با جملهها. هرکسی را که میخواندم، یک چیز توی نوشتهاش بود که مال خودش بود. یک کلمه. یک نگاه. یک جورِ جملهبندی که توی نوشتهی دیگری نبود. یاد گرفتم که میشود از همه چیز نوشت. از آشپزی. سفر. از پیادهروی شب. گرمای نفسفرسا. از دلتنگ بودن بدونِ دلیل. نوشتههایشان یادم میآورد که نویسندگی، مسابقه نیست. یک جور نفس کشیدن است. هرکسی به سبکِ خودش.
برای ناهار قیمه درست کردم. گوشت را کمکم توی روغن تفت دادم تا بویِ پیاز و زعفران پیچید توی خانه. لپهها را هم ریختم توی قابلمه و گذاشتم آرام بپزد. خوشطعم شدهبود و خوشعطر. سالادشیرازی هم درست کردم. جایتان خالی. خیلی چسبید.
تصمیم گرفتهبودم که امروز گزارش نیک را در طول روز بنویسم. برای شب که میماند، خستگی مانع میشود که پر و پیمان بنویسم. تا اینجا که موفق بودهام. ساعت ۵ است و من بخشی از گزارش نیک را نوشتهام.
حدود ۸۰ صفحه از کتاب داستان یک شهر را خاندم. تعداد شخصیتها زیاد است. همکنار کردنشان توی ذهن سخت است. گاهی مجبور میشوم صفحهها برگردم عقب و دوباره بخانم تا ببینم کمال که بود. اسم عطا، کجا جز اینجا خورده به چشمم.
وبینار را بودم. استاد یک کتاب کودک خاند برایمان. کتاب را از توی فیدیبو خریدم تا برای دانشآموزانم بخانمشان. ساجده هم شعر قشنگی خاند از اخوانثالث.
با همسرم رفتیم دندانپزشکی و سونوگرافی. که منشیِ هردو گفت دکتر نیست و یک هفتهی دیگر میآید. ایشالا تعطیلات خوش بگذرد به هردو. ما که بخیل نیستیم. ولی آخه چرا هر دو باهم؟ من کارم لنگ ماند خب. پیش بیناییسنج هم رفتیم برای چکاپ. که گفت هر دوتان تیزبین هستید و مشکلی ندارید. من که میدانستم مشکلی ندارم. همسرم اصرار داشت برویم. معتقد چشمهایش کمسو شده. آی دلممم خنک شد که چیزیش نبود. فقط سعی میکند در اوجِ جوانی خودش را بیمار نشان دهد.
حدود یک ساعت ورزش کردم.
آزادنویسی کردم پر و پیمون و دلچسب. پستی باقلوا هم، بیرون کشیدم برای کانالم.
نیکروز من و زندهرود
صبح اول وقت، صبحانهنخورده چکاپ سالیانه و فیزیوتراپی زانوی شاکی.
ناهار، واماندههای شب قبل.
عصر، وبینار نویسندهساز، پای آموزههای شاهین کلانتری و ساجده و سوده.
بعدش، خواندن دوئل چخوف و نوکی به ملکوت بهرام صادقی.
بعدترش، تنهایی کز کردن، دختر کلاس، پسر تهران و همسر دنبال رزق و روزی حلال.
هشت بعدازظهر، پیادهروی، سرک کشیدن به ساندویچ دههشصت عموسپهر و دید زدن منوی جدید.
نُه شب، همراهی دختر، پیادهروی مادر را، نشستن بر لب زندهرود و دید زدن گذر عمر.
ده شب، تست منوی جدید دههشصت عموسپهر با خانواده. با چاشنی سس فلفل پسند دختر و همسر.
یازده شب، تماشای سریال مرد دوهزارچهره به همراه اهل و عیال.
پس از نیمهشب، فهرست کردن گزارش نیک امروز و ارسالش توی کانال تلنگر و سایت شاهین.
و یک روز دیگر تمام شد، مفت.
۱۴۰۵/۶/۴
@Maryam_jelvani
#گزارش_نیک
#درباره_امروزم
تا به حال یک سیبِ سبز را جوری گاز زدهاید که عطرش تا چندین ساعت در مشامتان بماند و حالتان را خوب کند؟ حتماً تجربه کردهاید. میبینید گاهی زندگی با چیزهایی همینقدر کوچک، چطور نخمان را به خودش وصل میکند؟
امروز سرِ کار، حین کار کردن روی یک گزارش حوصلهسربر، شبیه کسی بودم که وزنهی صد کیلویی به پایش بستهاند و دارد از کوه بالا میرود. ضعف کرده بودم. یک آن یادم آمد صبح، همانطور که دیرم شده بود، یک سیب سبز انداختهام توی کیفم.
بیرونش آوردم و بیاعتنا به تمام قواعد زرد اینستاگرامی دربارهی نحوهی خوردن فلان میوه و بهمان اتیکتِ چسچسانه، با ولع گاز زدم. البته سعی کردم گاز زدنم باکلاس باشد، لااقل!
عطر سیب کار خودش را کرد. بدون اغراق، در عرض چند ثانیه انگار حالم عوض شد. سیب را هم با هستههایش میخورم، امتحان کنید، جالب است. نفس عمیقی کشیدم و تا گزارش را ارسال نکردم، از جایم بلند نشدم.
پشتبند ِاین فشار، خطاب به یکی از همگروهیهای خوشنویسِ دورهی نویسندگی، شعرکی سرودم و دادم دستش. مشاعرهی خرکیمان هم همینطور پیش رفت تا محمد کم آورد و تسلیم شد.
اعتراف امروز
در حین احساس خودچسپنداریِ مزمن، مچ خودم را گرفتم و دلم میخواست راستراستکی چکی توی گوشش بخوابانم.
آخر تو کی باشی که از بالا به کسی نگاه کنی و بزنی به برق؟
گاهی آدم باید خودش را هم بگیرد و بنشاند سر جایش.
شادیهای روزم
همان سیب سبز
بستن چمدانِ سفر تهران و شوق دیدن دوستانِ جانم
برنامهریزی استراحتِ چندروزه و خواندن و خواندن و خواندن.
کوتاه کردن موهایم و آن حس سبکی بعدش.
بعد از روزها ناهار منزلی؛ آن هم چه؟ زرشکپلو با مرغ و لیمو.
و
جاده
موسیقی
کنسرت ماشینی
گاهی همینها کافیاند؛ یک سیب سبز، یک تکه موسیقی، بوی غذای خانه، جادهای که کش میآید و از خانه دورمان میکند، یا فکر دیدن آدمهایی که دوستشان داریم و این آگاهی که همین چیزهای کوچک و زیرِ دست و پا، ما را به جریان وصل میکنند.
بزرگترین لطفی که امروز در حق خودم کردم این بود که اجازه ندادم سختیِ یک اتفاق، تمام روز را ببلعد.
این گزارش را هم حین گوش دادن به موسیقی و تکخوانیِ افتخاری خودم در جاده نوشتم.
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
_ صفحات صبحگاهی نوشتم. خوابنگاری هم کردم. قوم مغول به خوابم آمده بودند. دیروز در مورد مغولها و آتش زدن کتابخانههای ایران حرف میزدیم؛ به فرهاد میگفتم دوست دارم از مغولها بیشتر بدانم. بعد قربانشان بروم شب طایفهای به خوابم آمده بودند. دخترهای نوجوان زیبایی داشتند که طالب ازدواج بودند.
_ دیروز موبایل بچهها را ازشان گرفتیم تا زمانی که خوابشان تنظیم شود قرار نیست بهشان بدهیم. حالا امروز فرداد و سارا سرگرم نقاشی شده بودند. فرداد نقاشیهای جالب و خلاقانهای کشیده بود. از زمانی که توانست مداد دست بگیرد علاقهی خاصی به نقاشی داشت. موبایل که وسط آمد، نقاشی را کنار گذاشت.
_ نویسندهساز را بودم، آقای کلانتری کتاب داستان کودکان خواند و تصاویرش را نشانمان داد. جالب بود. ساجده هم آمد و از شعر گفت.
_ امشب با دختر خالهها دورهمی داشتیم که حسابی خوش گذشت.
https://t.me/mahnaz_roointan
سال واژه: پذیرش
صبح را با آزادنویسی شروع کردم. شیفت مذخرفی داشتم، بهتر دیدم در سکوت موزیک گوش بدهم. موسیقی متن؛ آهنگ نگرانت میشم از اِبی. به صفحه ی مانیتور چشم دوخته بودم. این آهنگ بسیار زیبا در عین حال غم انگیز است. بعد از چند دور تکرار کاغذی سفید زیر دست داشتم. قسم به نوشتن؛ معجزه می کند. حدود بیست دقیقه ای شد پشت سر هم اشک می ریختم و می نوشتم. بارها از استاد شنیدیم پاداشِ نوشتن، در خودِ نوشتن است. پاداش در نهایت با من بود، کلیدی شده بود برای باز شدن قفل های ذهنی ام.
*از روشی موثر بهره بردم، در میانه ی آزادنویسی جملات را در قالب نامه ای خطاب به خود(حدیقه) نوشتم. شاید برای همین معجزه شد.*
با بیژن عاشقی کردم، کلی قربان صدقه اش رفتم و نوازش اش کردم پسرک لوس مان را.
دو ساعتی فقط خوابیدم.
با دوست ام تصویری صحبت کردم، قرار گذاشتیم تا جلسات بازتوانی برای آسیب زانوی چپ، با هم داشته باشیم. داشتن دوستی با این مهارت و سطح سواد، موهبت بزرگی است.
پادکست گوش دادم.
پادکست نویسنده ساز را گوش دادم. کتاب: نویسنده را اول شنیدم و بعد نگاه کردم و خواندم.
نبوغ نویسنده را خیلی دوست داشتم. وقتی هم پای گربه ای در میان باشد، موضوع برایم دو چندان شیرین تر می شود.
ظرف هایم را شستم.
غذای تعدادی گربه پخش شد، اکنون خیال ام راحت است.
به گربه هایم رسیدگی کردم، بازی کردم و به دلبری شان پاسخ دادم.
دوری از شبکه های اجتماعی ادامه دارد.
گزارش نیک را با وجود خستگی فراوان، ثبت کردم.
این روزها که به عادت نوشتن برگشتهایم، خوبتریم.
صبح دیر بیدار شدیم و میدانستیم روزمان آنقدرها که دلخواهمان بشود درست و حسابی پیش نخواهد رفت و لاجرم آخر شب با خودمان گلاویز خواهیم شد فلذا رفتیم سراغ اولیتها به ترتیب و جالب اینکه بد هم نشد تا آنجا که وقت کافی داشتیم تا خاور دور تهران برویم برای خرید تندیس بودای زیبایی که مدتها گوشهی ذهنمان بود و ناگفته نماند که این پیروزی را مدیون لطف همسر عزیزتر از جانمان هستیم که ما را برد خرید به صرف شام و ناپلئونی به عنوان دسر.
بله کامل به برنامههای روال روزمان نرسیدیم اما روز دیگری از زندگی مریم را نوشتیم و بازخورد هم گرفتیم مکرومه هم بافتیم. تورکی استامبولی هم بله تا حدودی. نماز روزانه را هم به موقع رساندیم. آشپزی نیز هم. همسرداری و بچهداری هم در حد توان. حتی از تعاملات دنیای مجازی هم جا نماندیم. بقیه مهمانها را هم دعوت کردیم و خیالمان راحت شد.
هم اکنون که اینجا نشستهایم و روزنویسی میکنیم ظرف ناشُستهای نداریم، خانه مرتب است، طفلان در خواب نازند، برنامههای فردا را نوشتهایم و در این ندیشهایم که گویا روزهای پیشین به خودمان زیادی سخت میگرفتیم و میشده است جاریتر و سادهتر هم زیست.
فردا بهش بیشتر فکر خواهیم کرد.
یِکُم
.
دیشب ساعت سه خوابیدم.
و شیش صبح با خستگی و شوک سحرگاهی به سبک چند دهه زندگی پدرم از جا پریدم و خواستم سرپا چیزی بگم که درد پای ورم کرده یادم انداخت کجا؟ پیاده شو با هم بریم.
درددار و خشمناک و ضدحالخورده و خشم فروخورده، چپیدم زیر پتو. ولی دیگه تمومه. نشد خوابمو ادامه بدم. ۵ دقه بعدش بیدار شدم. چند ساله که حتی چند ساعت پشتهم نمیتونم بخوابم. همهش خوابای بریده بریده و کوتاه، سبک، مث نونای سنگک فقط پر از پف و هوا ، بیبو و خاصیت.
تقصیر خودمه بابت اون آرزویی که کرده بودم. یادم باشه بعدا تعریفش کنم.
کارگر و زن و بچهش اومده بودن خوشههای خرما رو ببرن. نخل خیلی درخت خوبیه ولی خیلی بلندپروازه و تا آسمون هفتم میره بالا .
سعدی واقعا حق داشته که گفته
« دست ما کوتاه و خرما بر نخیل».
جیگر غلتیده به عسل جلوت باشه ولی بِش نرسی. شکنجه اگه این نیس پس چیه؟
گفتم حالا پام چلاقه مغزم که سرجاشه.
بهونه تعطیل. یه صفحه از یه کتاب بفرست. از کتاب قدرت شروع ناقص فرستادم . خلاصهش اینه تمرکز کن و انتخاب کن چه کاری میخوای بکنی. همونو بکن. هیچ کاری نکردن بدترین انتخابه.
جمله آخرش واقعا طلاییه.
بعدش هم شعر امروز اومد:
.
«شهریور است و چارُم روزش کنون همینجاست
از من به تو سلامی یادت همیشه با ماست».
تا یادم نرفته واقعا از ساره ممنونم. چقد کار خوبی کرد که دلشو تمیز نگه داشته تو زندگیش تا با خوشنیتی و دوستی، شهامت راهاندازی گروه رو داشته باشه. آفرین به همتش و دل پاکش.
این روزا این گروه یه پاتوق درجه یک شده واسه دورهمیای باحال و پر از بچههای درجه یکه.
همه معمولی ( بجز خودم) و عالی ( با خودم).
امروز خیلی بیشتر از همیشه با ترانه حرف زدم. هنوز نشده یه مطلب ازش بخونم. فردا یادم باشه اونجاها که نشونی داد برم بخونمشون ببینم چطوریه کارش که چماق شده تو کله ما!
فکر کنم اوج کار یه هنرمند تبدیل شدن به چماقه چون باید کیفیتت بالا باشه که وقتی میزننت توی سر دیگران، نشکنی!
البته قدیما اوج کار هنرمندا غول شدن بود. میگفتن فلانی غول ادبیات. کمی بعدش تبدیل به قله شدن مثلا فلانی قله شعره. در کنارش سلطان این هنر و اون کار هم اومد.
البته از سی سال پیش به اینور، غولا و قلهها تبدیل شدن به پدر و کمی هم مادر هر چیزی.
مثلا پدر فیزیک ایران و پدر کارآفرینی فلان.
چند سالی هم هست که از مقام استادی رسیدن به مقام عستادی.
و دیگه از بین همه این چماقش گیر ما اومده. بابد نیمه پر لیوانو ، ببخشید چماقو دید. حالا نمیتونم بفهمم چطوری ولی خب.
امروز خیلی شعربازی کردم. بند تمبونش از دستم در میره وقتی تو فضای گروه قرار میگیرم. حالا از سرهم کردن این روحوضیا کمکم باید فاصله بگیرم که مزهش میره به خورد ذوقم و بعدا کندنش کار فیله.
ولی ترانه خیلی خوب مدلشو از روی من کپی کرد و فرستاد. جا خوردم و کیف کردم.
بعدش گفت از سال نود مینویسه.
ماشالا. ولی با فروتنی اشتباه، کسی نمیدونه. چه حیف. نابغهس به نظرم. امیدوارم جو گروه باهاش بکنه کاری که باید.
منم همون اوایل بلاگفا مینوشتم توش.
یا قبلترش توی دفترام.
دیگه بجز اینا چیزی ازشون یادم نیس.
یه مشت نوشته کمپوست شدهٔ نفت شدهٔ توی اینترنت.
💠💠💠💠💠
دوم
.
ساره که گزارش دیشبمو خوند و فهمید چلاق شدم کلی نالید چرا انقدر زجر آور نوشتی و غش کردم و فشارم افتاد و فلان.
هم خوشم اومد کارم تأثیرگذار بوده هم خیلی جدی نگرفتم. ولی فهمیدم چقد چینش درست کلمات و صحنه سازی و جزئیات میتونه حس نویسنده رو تا مغز استخون خواننده ببره.
حس خوب مشترکی که هر روز بیشتر میشه و میبینمش اینه که همه حس میکنن دارن دیده میشن.
دارن درک میشن و بدون داوری و برچسب و اتهام، فهمیده میشن.
این واقعا زیباست. خیلی دوستش دارم.
اینکه توی دنیای واقعی دور و بَرِت، فانتزیت بعنوان یه نویسنده یا علاقمند به نوشتن رو نمیبینی، ولی به لطف دهکده جهانی، میفتی با سر توی کوزه عسل آرزوهات و همفکرا و همکلاسیاتو میبینی و روز به روز کشفشون میکنی و به یه گنج تموم نشدنی از خلاقیت و سبکا و شخصیتای مختلف دسترسی داری و تازه میفهمی دو تومن ناقابل چند برابر ثروت واقعی بهت برگردونده.
حسادت میکنم به این اثرگذاری بزرگ شاهین.
💠💠💠💠💠
سوم
.
امروز بحث دیدن من داغ بود.
از بچهها اصرار از من انکار.
خیلی گفتگوهای باحالی شد.
یه جا مائده گفت اولین باره میبینم دخترا از پسره میخوان عکس بده و اون ناز میکنه!
یادم رفت بهش بگم عین همین حرفو از بیس سال پیش که اولین بار بهم گفتن ، چند بار دیگه هم گفتن. توضیحش برام راحت نیس. لااقل الان راحت نیس. ولی تودارم. یا تودار شدم.
این ترکیب اشتیاق و فشار دادن گاز برای برقراری ارتباطات و همزمان پا گذاشتن روی ترمز و دیوار کشیدن به دور خودم بابت محیطیه که توش بزرگ شدم و خیلی ناخوداگاهمو تودار کرده.
چند ساله بهش آگاهم و دارم تیکه تیکه این زنجیرا رو باز میکنم.
این چند روز درگیر کارای خرماهام.
تموم شه عکس هم میدم. بالاخره حق دارن ببینن چه شکلیم. البته میدونم بعد از رونمایی چیا میگن. فعلا نمیگم که تقلب نرسونم.
روز پرکار و پربار و خوبی بود.
سختی خودشو داشت ولی از همه چیش راضیم. شاید خوردن اون رطبای ترد و خرمای شیرینعسلی، کاری کرد یادم بره امروزم باید ازش یاد میکردم.
ویلویلی
۱. نوشتم.
۲. کتاب صوتی گوش دادم.
۳. ورزش کردم.
۴. جارو کردم.
۵. گردگیری کردم.
۶. رفتم خونهی دوستم.
۷. یادداشت کانالمو گذاشتم.
۸. شعر کوتاه نوشتم.
۹. روزگفتار ضبط کردم.
https://t.me/havirism
امروز به لطفِ خُنکای صبحِ شهریورماه، خیلی سبک از خواب بیدار شدم.
یک لیوان آب ناشتا خوردم. برای سوختوساز و پاکسازیِ بدن، عالی ست.
پانزده دقیقه دویدم و حرکات کششی انجام دادم.
تجربه نشان داده که هر روز اگر مجموعهای از عاداتِ کوچک را نهادینه کنیم از اینکه چند کارِ وقتگیر را هر از گاهی پیگیری کنیم، مؤثرتر است.
سپس آمدم سر وقت تمرینهای کلاس دورهی پیشرفته، فایلهای آن را مطالعه کردم و یادداشت برداشتم.
صبحانه خوردن و چای.
از کلماتِ انتخابیِ خود، دو تا را انتخاب کردم و جستارنویسی را با آنها مشق کردم.
خیلی با سایتم کلنجار رفتم، هنوز نشده که به کار بندازمش.
حدود بیست صفحه از دنکیشوت را خواندم. مگر تمام میشود؟ ششصد صفحه به بالاست.
عصر خانه را جاروبرقی و گردگیری و طیکشی کردم.
یک مهمان آخرِشبی داشتم.
بعدش جمع و جور کردم و خواب.
در چهارم شهریور
امروز از سرصبح نوشتم، نه هُرتی پُرتی، بلکه به سامان.
متعهدم به نوشتن.
برای موضوعی خاص.
در قالبی خاص.
ناهار را بعد از یک ساعت پیلاتس، در حالی که قبل از پیلاتس و باشگاه، آشپزخانه را ترکانده بودم از تمیزی، سالاد الویه انتخاب کردم.
البته جوری مواد را میزان کردم که چتجیپیتی، از تحیر آب روغن قاتی کرده بود و گفت دویست گرم از این الویه را مجازی که بتناولی.
خوشمزه هم بود تازه.
اهل فن میدانند که الویه با آشپزخانه چه میکند.
یک ساعت بعد ازین به استراحتی لمنده گذشت.
جسم روی مبل لمیده بود ولی من زیادفکرکنندهای بینوایم.
ذهنم با هزاران درگیریِ رنگرنگ، درقلیان بود.
بعدِ آن، در گرمابهی خانه ورود کردم و بعد از شستشویی مبسوط به در آمدم و برای خود شعرانهی «گلدرومد از حموم» میخواندم که، برقها بی گفتمان رفتند نمیدانم کجا.
از آنجا که بیکار نمیتوان نشستن به آشپزخانه شدم و دو تا کشویِ پر محتویات را از کابینتها تمیز کردم.
میانِ در نویسندهساز بودن و کابینت سابی، دومی را به اجبار پسندیدم.
پیادهروی رفتم و به تعجیل به خانه آمدم تا در کارگاه داستان کوتاه هفتم، بیاموزم و بیش از آن، به آموختههایم عمل کنم.
دیگر گفتن دارد ؟
این که شام پختم و خوردم.
الان هم منتظرم ایننیکانه گزارش را تمام و کمال تحویل بدهم و بروم برسم به خوابم.
پس خدافظ
– چند صفحه از «واژهنامۀ حزنهای ناشناخته» و «سرخی گیلاسهای کال» خواندم.
– حدود ۶۰۰ کلمه آزادنویسی انجام دادم.
– بخش کلمات «فرهنگوارۀ فارسی خلاق» را از نظر گذراندم.
– در وبینار نویسندهساز حضور داشتم.
– دو قسمت از سریال defending Jacob را تماشا کردم. سیر داستان کند است و کمکم دارد حوصلهام را سر میبرد.
۱. آزادنویسی
۲. پیادهروی
۳. ورزش
۴. زبان
۵. مطالعه
گزارش نیک:
هستم. دارم تدارک سفر میبینم این روزها. شلوغم و پر رفت و آمد. چندروزی مهمان داشتیم. زهرا هم برگشته و من که دلم براش تنگ شدهبود حالا خوشحالم. نه به نویسندهساز میتوانم برسم و نه به ساختنِ نویسندگی. فقط پادکستهای سرزبان الهه را گوش میدهم.
دارم تمرین میکنم که متعهد بشوم. متعهد به تمامکردنِ کتابهای ناتمامم. متعهد به تا آخر پیشبردنِ برنامههایم. متعهد به زندگیکردنِ انتخابهایم. و متعهد به از یادنبردنِ سالواژهام «شجاعت». و متعهد به شجاع بودن. و متعهد به پیروی از «پرسشگری» و از مسیرِ «تردید» به مقصدِ «ایمان» رسیدن. و متعهد به نوشتن.
امروز همانطور که داشتم و دارم وسایل سفرم را جمع میکنم، با بچهها پاستا درست کردیم و کیک. برای تولد بابا با دوروز تاخیر.
فکر کنم بیشتر از یک ساعت هم در خلوت و آزاد نوشتم.
کتاب «تئوری انتخاب» را دارم میخانم. مطالبش برای مشاوره خوب است و آدم را برای یادگیری و استفاده از روش واقعیتدرمانی مشتاق میکند.
شعرهای فرخی یزدی را هم خاندم. احساس کردم همین امروز سروده شدهاند.
پیادهروی هم زیاد نشد بروم. یک شب در این هفته رفتم که از شانس من برق رفت اما توی تاریکی هم کیف داد تجربهی خوبی شد به خصوص چون با دوستانم بودم.
خانه را هم کمی تمیز کردم.
فایلهای سیستمم را هم طبقهبندی کردم تا از این همه قاتیپاتیبودن دربیاید.
فیلم «کوری» را هم دارم میبینم. داستانش واقعیست و دلم میخاهد تا قسمت آخرش را ببینم. البته الان فقط هفت قسمتش پخش شده.
باید بروم جستار «پرسش چیست» را هم در سایت الهه بخانم. و مقالهی «نوشتاردرمانی» را هم در سایت مدرسه نویسندگی.
خلاصه که این زندگی، هنوز زندگی است و این من، هنوز من.
https://t.me/mahdeyekazemiii
🌿🌿
– پرسه در کتابخانهام. این یکی البته خَرسه بود، پرسههای خرکی، اشکای یواشکی. خوشا نظم و ترتیب دادن به قفسهها. کتابخانه، استخر توپِ من.
– برگزاری جلسهی «تمرینجا»، نقد و بررسی آثار همسفران دورهی نویسندگی خلاق
– وبینار نویسندهساز و خاندن یکی از زیباترین داستانهای کودک دربارهی نویسندگی: «نویسنده» از نبیهه محیدلی با ترجمهی محسن رضوانی.
– سه جلسه کلاس خصوصی، یادداشت و شعر و داستان
– برگزاری هفتمین دورهی کارگاه داستان کوتاه. دربارهی طرح این کارگاه در وبینار امروز نویسندهساز اندکی گفتم که میتوانید بشنوید. گمانم این کارگاه هم گامی رو به جلو بود در سلسلهکارگاههای داستان کوتاه. اینبار نیز شیوهی تازهای را آزمودیم و کیفور شدیم از بداههنویسی. یکی از بهترین بخشهای این کارگاه حضوری صوتی برخی بچهها و خاندن تمرین بود که به گسترش ایدهها یاری کرد.
– پایان روز با نوشتن پارهی تازهیی از «کتاب روزنویسی»: کلمهنویسی، شوریدهنگاری در شلوغروزان.
– این را از قوطیِ نقلقولهایم برایتان بیرون کشیدم، من گهگاه نگاهش میکنم باز و الهامبخش است برایم بازتر:
«هانس گئورگ گادامر در یک مصاحبه گفته بود که کار دانشکده فلسفه آموزش کتاب خواندن و تربیت شهروندانی کتابخوان است. رواست که سخن او را تعمیم دهیم و بگوییم که کار رشتههای ادبیات، علوم انسانی و اجتماعی تربیت کتابخوان حرفهای است. کتابخوان که شدی بقیه چیزهای خوب در پی آن میآیند. اندیشیدن یعنی کتاب خواندن، یعنی در حال گفتوگو بودن با کسی که اندیشیده و خود او کتابش را در گفتوگوی اندیشمندانه با دیگران نوشته است.»
🌿🌿کتابخان که شدی بقیهی چیزهای خوب در پی آن میآیند.
۴ شهریور ۱۴۰۵
گزارش ۱۰۶
بخش اول:
امروز خدا رو شکر خلقم بالا بود.
محل کارم خوشانرژی و باارتباط بودم.
چند روزی ننوشتم و نخوندم. امان از بیماری و درد. دلم تنگ شد. وقتی نمینویسم از خودم دور میشم. از خودم بیخبر میشم. نوشتن منو به خودم میاره. کجای کارم و چطور میفکرم.
بدنم در آرامش بود. هر وقت بدنم سرحاله، منم خوشانرژیام. اما کافیه یه درد کوچیک بیاد سراغم. تحمل دردم کمه. بگذریم. خدا رو شکر که امروز شرایط خوب بود.
بخش دوم:
بعدازظهر چند جلسه مشاوره داشتم. کاش پدرو مادرهای جوون قبل از بچهدار شدن به فکر مشاوره میبودن. متاسفانه تا سنی که بچه مدرسه نره مشکلش رو درک نمیکنن و بیتفاوت هستن. تا اینکه بچه بزرگتر و دغدغه اش سنگینتر میشه.😔
بخش سوم:
شب میرم پایانه مسافربری. منتظرم که راننده خبر بده کی میرسه تا ازش برنج و نان سنتی که پدر فرستاده، تحویل بگیرم. اما اتوبوس مونده تو ترافیک. منم مشغول نوشتن شدم. نوشتن جزوه کارهاییه که میشه هر لحظه انجامش داد شاید به همین دلیل دقیقا میتونه مثل نفس کشیدن باشه. همیشه هست. هر دم.
بخش چهارم:
مینویسم تا گذر زمان برایم تلخ نباشد. مینویسم تا اگر گذر زمان هم برایم تلخ باشد، نوشتن شیرینش کند. و پرسشی که ذهنم میسازد: «مگر میشود همیشه از نوشتن توقع شیرین کردن لحظهها را داشت؟»
مینویسی تا خودت را بیابی. ممکن است در این خودیابی به نقاطی از خودت برسی که چندان شیرین و حتی روشن نباشد. ممکن است وجودت را بلرزاند. تو را بترساند. نوشتن کارش همین است. اگر حفاری نکند پس چرا باید نوشت؟ پس بنویس تا اگر آرام نیستی آرامت کند و گاهی شاید لازم است تو را از آرامش زیاد خارج کند و به تکاپو آورد. همیشه از نوشتن توقع شیرین کردن لحظه هایت را نداشته باش.
بخش آخر:
فایل دوره پیشرفته خلاق رو گوشیدم.
از سنایی:
اگر روزی کف پایت ببوسم
بود بر هر دو عالم دست ما را
تمنای لبت شوریده دارد
چو مشکین زلف تو پیوست ما را
چو صیاد خرد لعل تو باشد
سر زلف تو شاید شست ما را
زمانه بند شستت کی گشاید
چو زلفین تو محکم بست ما را
🌿🌿
➖️ یک کاری بکنم تو کانالم برای «حسواژه»ها که میاندوزم: واژههایی برای بیان بهتر احساسات.
➖️ از حسواژههای امروز: سیریناپذیر، خفقان، گم
➖️از بیقراری اجرای دو ایده قلبم آتشین است. سروشکل دادنشان نجات دادن تخیلام است.
➖️ کار. روی مقاله. خوانا کردن، ویراستن، افزودن و افزودن و افزودن. حذف کردن. طراحی تبلیغاتی. یادداشتبرداری. جستوجو. بهروزرسانی. بررسی. تماس و راهنمایی. نوشتن.
➖️ مرتبکاری اتاق: سامانبخشیدن به یادداشتبرداریهام که رو کاغذهای پراکنده بودند.
➖️در جستوجوی «دیدن»، «ندیدن» را در نظر بگیرم.
➖️ گفتم دایره بکش. تمرین است. تندتند. بیعیب نباشد. کشید. بعد تو یک صفحه شاید ۵ تا دایره جا شد. گفتم بگذار خطها از هم بگذرند. روی هم بیفتند دایرهها. دایره نشوند. خطخطی شوند. کی گفته رو دایرهات ده تا دایرهی دیگر نکشی؟ بکش. ببین چه میشود تو یک صفحه. با کار زیاد بهتر یاد میگیری. همیشه. بعد تا ۳۰ دایره شمردیم رو کاغذ.
https://t.me/Themolaie
سالواژهام: ریلگذاری
صبح ساعت ششونیم بیدار شدم. بالاخره همسر جان رضایت داده بود که برود آزمایش. تا آزمایشگاه همراهیاش کردم. در مدتی که آنجا بودیم، کمی از کتاب «نام من سرخ» را خواندم.
بعد از آزمایشگاه هم رفتیم بانک.
ناهار درست کردم.
مراقبه کردم.
کمی از کتاب «درد سیاوش» را خواندم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
شعری نوشتم و در کانالم گذاشتم.
در کارگاه داستان کوتاه شرکت کردم. از صبح برای کارگاه ذوق داشتم. این کارگاه هم مانند کارگاههای قبل پر از نوآوری و شگفتی بود. تا جمعه باید بر پایهٔ پرسش و پاسخ، پیرنگ داستانم را آماده کنم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
_ سال واژهام: واقعیت
_ هنوز قزوینم. احتمالن فردا عصر کارها جمع شود و بتوانیم تا شب برگردیم. به ماه قبل و استرسی که هنگام تصمیمگیری داشتم می اندیشم؛ به نظر میرسد ارزشش را داشت.
_ امروز صبح چند سطری آزادنویسی داشتم و غروب که به اتاقم برگشتم با جملهی« اگر تخممرغ بودم« ادامه نویسی کردم. الان هم گزارش نیکم را مینویسم که فردا در بین کار فراموش نشود. به هر حال من به این صفحه تعهدی دارم.
_ « اکنون من در فهرستی از کلمات» را آپدیت کردم.
_ با همکارانم برای شام آمدهام بیرون. خستگی روز را با غذایی خوشمزه و سالم از تن به در کردم.
_ به قدر کافی آب نوشیدم.
_ اینجا برق از ساعت ۴تا ۶ میرود. متاسفم که این دو روز نتوانستم در وبینار « نویسندهساز» شرکت کنم.
سالواژهام: نظم
۱. امتحان فقط قابل پاس کردن بود و پاسش کردم. کمی هم شانس آوردم.
۲. وبینار نویسندهساز را بودم. متاسفانه تو راه بودم و کلی قطعووصلی. ویس وبینار دیروز را هم گوشیدم.
۳. آدم متفاوتی را ملاقات کردم و رنگ لباسهای سبز و گلیاش را دوست داشتم. شاید هماتاقی جدیدم باشد.
۴. باهاش کلی حرف زدیم. و خندیدیم.
۵. مسیری متفاوت با اتوبوس از تبریز تا خوی. دوستم وسطش بیدارم کرد که ببین سلماسیم. شبیه خواب بود.
۶. کارگاه داستانکوتاه هفت. کسی برای دیگری قصهای تعریف کند. جالب بود دوستش داشتم. شخصیتهایم اما عجیب بودند که. هوک. فیلی که تویش دلقکی پنهان شده. پسربچهای کچل. هوک قصهی خودش را از زبان خودش تعریف کند؟ چون قصهی اصلی یکجورهایی قهرمانش پیترپن بود. یا فیل قصهی هوک را؟…
خودپندِ امروز:
اگه باور داری به دریا بودن، پس به اینم باور داشته باش که دریا گاهی طوفانیه و گاهی آروم. نه طوفان همیشگیه نه آرامش. پس فقط دریا بمون.
شعر امروز:
از یدالله رویایی که رویا میسرود:
«جای جنون جهان کجاست
در باد که راه را
آیینه کرده بود و
گمراهیِ بلندِ آبی را
با خود مضاعف میکرد
در پارهسنگها که تکان میخوردند
هر بار او به تکان میافتاد
و پارهسنگ تکان میخورد
تا در کنارِ عقل تو در باد میمانم
جای جنون جهان را
میدانم.»
——————
و اما امروز:
- «زنبورکخانه» از غلامحسین ساعدی را خاندم.
بسیارر داستان جالبی بود. شخصیتها، دیالوگهاشان، فضای داستان، دامادی که نامی نداشت و پیوندی که از اساس ناقص بود. ناقص ماند. و اصلن میشود کامل شود با وجود ربابه و حمیده؟
با خاندن داستان یاد شعارهای تبلیغاتی «ازدواج آسان» افتادم.
– کتاب «سایه و سیماب» از مهرداد شکوهی را خاندم.
«… من تو خواهم شد و تو من خواهی شد … و هیچ چیز نخواهد بود.»
«بعضی چیزها زیباست … و میتوان بعضی چیزها را دوست داشت. اما درون تاریکی، باید به خاطر هر چیزی که زیباست، هر چیزی که میشود دوست داشت، و هر چیزی که هست، گریه کرد … باید گریه کرد!»
«پرنده …
یار …
غم …
پرنده پر کشید و رفت …
و یار ماند …
و غم …
غم …»
-تو نویسندهساز استاد از یک کتاب گفتن که داستانی بود درمورد نوشتن و در ظاهر برای کوچکسالان بود، اما بزرگسالان هم کوچکسالی دارند در وجود پس کییف کردیم از شنیدن این داستانِ زیبا.
نکتهی قشنگ دیگر، تصویرگری کتاب بود. قند بودند، قند.
با دیدنشان یاد این افتادم که روزگارانی در گذشته دوست داشتم تصویرگری داستان کودک بکنم، نکردم. اما زیباست تصویرگری. تجسم نوشتن است در نقاشی.
همین دیگر.
فردا هم که پنجشنبه است و از الان سعی میکنم خوشحال باشم که آخر هفته هم خوشحال بگذرد.
اودافظظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
«اگه باور داری به دریا بودن، پس به اینم باور داشته باش که دریا گاهی طوفانیه و گاهی آروم. نه طوفان همیشگیه نه آرامش. پس فقط دریا بمون.» 🤍👌🏻
راستی جاتون توی کارگاه خالی بود غزاله جان🥲
تنها برای سالواژه مینویسم. در سطح کوچک. با خستگی فراوان.
بیداری.
کار.
ایاب و ذهاب
صفهای پر برکت بنزین.
ظاهرا تلاشم برای جلسه منتورینگ بیننیجهست.
امان از بیتوجهی همیشیگی.
جلسه کوچینگ. موضوع توانایی نه گفتن.
داستان کوتاه و شنیدن صدای همکلاسیها. جای خیلیها خالی بود، لادن، غزاله، سارا، الهیون و…
فایل منتورینگم رو پیاده کردم.
خواب و دیگر هیچ
سالواژه: پیوستگی 🐜
امروز بعد از نماز خوابم نبرد. صبحانه با طلوع خورشید، روی تراس و کنار شمعدانیهای قشنگم، صفای خودش را داشت.
برگشتم و رمان «جان شیفته» را برداشتم و حدود ده صفحه خواندم. با این سرعت حلزونی من، فکر کنم این دو جلد تا سال آینده هم تمام نشود!
مهمان کلینیک پوست بودم برای شرکت در ساخت بالم لب. اهل لوازم آرایش نیستم، اما برای حمایت و تشویق بانوان جوان شرکت کردم.
رأس ساعت دو برق رفت؛ کجا، خدا عالم است!
اما امروز قابل تحمل بود و فرصتی شد تا قسمتی از رمان «گل یخ» را ویرایش کنم تا برای انتشار آماده شود.
شیفته زبانزدهای فارسی شدهام و در پی پیدا کردنشان، به دیالوگهای مامان غرق در خاطرات آن زمان میشوم. امروز چندتای دیگر پیدا کردم و در کانالم گذاشتم.
در محضر استاد از راهنماییها و تذکرهایشان بهره بردم و از تشویقهایشان کیف کردم.
بوستان سعدی را گشودم و حکایت دیگری خواندم و برای یافتن معنای واژهها به لغتنامه معین که کنار دستم بود مراجعه کردم.
و نیک مینویسم؛
گزارش امروز را، در امتداد پیوستگی. 🐜
✍زری قوام
علاوه بر این که این هفته سلولهایم مردند سلولهایی که دیروز از فریزر درآورده بودم هم مردند.
چه خبر است؟
نه تنها در دو ماه گذشته هر روز کار کردهام و نتیجهای نگرفتهام، الان برگشتم به همان نقطهی اول.
میدانم که این چیزها در کار پیش میآید، اما امروز واقعاً نیاز داشتم که کسی بنشیند و از مشکلاتش بگوید و من ببینم که این چیزها طبیعی است.
دوست داشتم پشت صحنهی کار بقیه و گند خوردنها را ببینم که آرام شوم.
چقد مهم است از این خراب شدنها گفتن.
امروز حوصلهی نوشتن نداشتم، ولی دیدم که اتفاقاً همین روزها خیلی مهم است بنویسم. از این حالت بلاتکلیفی و مردن سلولها و نتیجه نگرفتن از تست باید بنویسم.
این حرفها گفته نمیشوند و دیده نمیشوند و شاید کسی بعداً این روزهای خراب شدن من را بخواند و ببیند تنها نیست و امیدوار شود.
اصلاً کسی هم نبیند خودم بعداً میخوانم و میفهمم که این هم بخشی از کار بوده و یادم نمیرود.
https://t.me/f_mahmudpur
سال واژهام: تحرک و پویایی
چند روزی میشه که گزارش ننوشتم. روزهام به نیکی نبودند. ولی هر روز به اینجا سرک کشیدم و گزارشات دوستانم رو خوندم و میبینم که توی دل تمام دغدغههاشون، کارهای نیکشون رو بیرون میکشن و گزارش میدن. منم تصمیم گرفتم که بگذارشم.
_ آرش کمانگیر از سیاوش کسرایی را خواندم. چقدر روان و شاعرانه یک داستان را با توصیف بیان کرده. انگار شاعر زاده شده.
_ ناهار قرمهسبزی خوردیم.
_ رونویسی نیم صفحهای از کتاب یک عاشقانهای آرام
_ نویسندهساز
_ آزادنویسی
_ پیادهروی
_ شام املت خوردیم.
_ کاش سریع قضاوت نکنیم و حکمی ندیم.
https://t.me/tasvirkhiyall
زینب سختنگیر تو به استراحت نیاز داری
صبح حال انجام هیچکاری را نداشتم پس بیشتر وقتم به استراحت، دراز کشیدن وخواب گذشت. البته غزلی از قاسم انوار با این مطلع خواندم:
《دل ما باده طلب کرد و شرابش برسید
برسد چون برسد سابقه حبل ورید》
داستان باله دریاچه قو را از مجموعه داستان هیچکاک و آغاباجی و داستانهای دیگر را خواندم و تمام کردم. ماند داستان من و اینگرید برگمن که از فردا میخوانمش. راوی ماجراهای سیاسی اجتماعی دورهی کودکیاش را در بطن زندگیاش تعریف میکند. جذاب است و آدم را تا تهش نگه میدارد.
طاقچه را با خواندن فصل ۴۶ گاه ناچیزی مرگ، مرزبندی به زبان شفاف و دوستانه از کتاب مرزها و رابطهها، پارادوکس فرگه از ویتگنشتاین و رواندرمانی، چند یادداشت از کتاب از شیطان آموخت و سوزاند، پرسشهای قضاوتی از آشنایی با هنر پرسشگری و مقدمه در کمال سادگی خوشنود کردم.
در فیدیبو فصل هیئت استادان را از کتاب ویتگنشتاین، پوپر و ماجرای سیخ بخاری را خواندهام. من یک گزارهای دارم که گمانم این فصل آن را تایید میکرد: 《از همکار دوست در نمیآید.》 خلاصه بیشتر به این ایمان آوردم که حفظ روابط رسمی و محترمانه بیشتر در محیط کار حفظت میکند.
در کتابراه سوگیری دسترسپذیری و سوگیری توجه را از کتاب ذهن فریبکار من، و مقدمهی کتاب تصمیمگیری را خواندهام.
ناهار لازانیای رضوانه پخت خوردهام. به خیال خودم برای چندمین بار این خاطره را برایش تعریف کردهام: 《سالها پیش تو بخش روان زنان یکی از مربیهای دانشگاه آزاد از لازانیایش که دیروز پخته بود تعریف میکرد، من به ذهنم فشار آوردم که دیروز جمعه ناهار چی خوردم یادم افتاد کالجوش بسیار با کلاس گوشت و مغزگردودار مامان پخت را به همراه خانوادهی برادر و خواهرها خوردهایم، تا خواستم چیزی بگویم هدنرس آن وقت بخش، خانم احمدی، صدایم کرد داخل تریتمنت و ملتمسانه گفت الان وقتش نیست از کالجوشتان تعریف کنید 😄.》
عصر در وبینار نویسندهساز استاد از داستان کوتاه صحبت کرد و کتاب داستان کودک نویسنده از نبیهه محیدلی با تصویرگری ولیدطاهر را خواند و نقاشیهایش را هم نشانمان داد. سپس از ساجدهجان حقپرست از شعر شنیدیم. البته که استاد آنقدر در پشت صحنه فعال بود که بیشتر کامنتها به استاد مربوط بود تا بحث ساجده جان.
پادکست دوم تکمیلی کارگاه خودشفقتورزی شیما صادقی را شنیدم و تمرینش را هم انجام دادم.
شب جلسه با درمانگرم، دکتر طاهری، داشتم. پرسشگری قوی/ رویارویی همدلانه روش برخوردش با من است، روشی که به من آموزشش هم میدهد. بعد از عمل که اخلاقم تند شده بود و صدای مادر را درآورده بودم، گفتم امان از زینب که خوب هم نمیشود، مادر متذکر شد نه نسبت به سال پیش خیلی خوب شدی، و ناامید نباش. درمانم واقعاً اثرگذار بوده است.
حالا دیگر بروم مریض بازی و استراحت کنم. شما هم فعالیتهایتان را ثبت کنید برکت پیدا میکند. برخی وقتها فکر میکنم من توی گاهشمار روزم را ثبت میکنم شاید در آخرت همین پروندهی ثبتشدهی خودم را فرشتگان در دستم بگذارند و بگویند بخوان.
شبتان پرنور
۱۴۰۵.۶.۴
قهرمانی
#گزارش_نیک
گزارش: عضو جدید کانال شدم
_کتاب مربوط به دورهی پیشرفته نویسندگی خلاق را خواندم. چند تا ایده به ذهنم رسید اما هنوز به رسمیت نمیشناسم.
_کتابهایی که باید برای شعر میخواندم را خواندم. چند دقیقه از ویس استاد را که جاماندم، گوش دادم. باید کلی کار بکنم. هنوز نمیتوانم چیزی بگویم.
_بیرون رفتم و خرید کردم. چیزی برای دوستی. برای رفیقی. حس خوبی داشت. اینور سال تولد زیاد است. برعکس آنور سال که زیاد خبری نیست. تا باشد از این تولدها.
_برای کانال متن نوشتم. کلی حرف داشتم و زدم. کلی فکر داشتم و زدم. کلی احساس داشتم و زدم. همهشان را زدم و چکیدهیی از حرفها را نوشتم. کاش چکیده بیشتر بود.
_به کانال دوستان سر زدم. و تازه عضو کانال افسانه امامجمعه شدم. با یک متنی که شیلا حیدری به اشتراک گذاشته بود، با کانالشان آشنا شدم. همان یک خط کافی بود تا عضو شوم. متنی روان و گیرا و سبکی مختص خودشان. حالا میفهمم وقتی استاد میگوید، اگر متنی کوتاه خوب بنویسم، آدمها رغبت میکنند متنهای طولانیمان را بخوانند. چه ساده به این باور رسیدم. و چهقدر راه دارم. چهقدر؟ نمیدانم.
بلِه مه بعدم بعدم بعدم چو نگو
ولشکنم هیچ غلتی غلتی هیچکاری
رو به در دری نشد چونگو
بزار بزار بزار که فرصتی شود
چنان از عزیزان دور شوم چو نگو
که یکییکی روند رواندرمان
بتو قول دهم چو نگو
که چنان دنبالم گردند چو نگو
حتی خاکستر از تنم نیابند چو نگو
بوی کشند در تن کشند
نماز شکر گزاری خونند
در بری نیست چو نگو
فعلن گاهدمی
روان درمانِ مهای
چو مانم چو نگو
مجبور شدم تمامِ کانالها استاده پاک کنم/ دگه ایجازه نویسداری نیست وضعیت در بر ری یک تار مو هست اما به پشتیبان پیام دادم گفتم PDF ای دوره ره بفرستند تو پیشبانی که نمیشه شرکت کنم و تمرینات هم بفهمم حق دارند شرایط شو ندارند نباید توقع داشته باشم اگه نتوانستم گذارش نیک نویسداری کنم یا خودکشی کردم یا مره کشتند فقط روح بیجانِ گذاشتن تحتِ امرِ دگرا باشه هرکه بخود یک حکومت کنه دگه نمیتونم واسطِ امشب گذارشدم / تا یک چاره پیدا کنم اما هر شب گذارش میدم انشالله خدانگهدار تا فردا
https://t.me/sadegaalezadai
ششمین روز گزارش نیک من
قرار است که امروز چه بنویسم.
راستش را بخواهید شما که غریبه نیستید نمی دانم از چه بنویسم.
از کارهایی که امروز انجام دادم؟
یا چیز دیگر؟
اما امروز برخلاف روزهای دیگر عجیب و غریب بود.
صبح که از خواب بلند شدم حس بیگانگی داشتم.
شاید، علتش این بود که زیاد خوابیدم و این باعث شد تعجب کنم و حس بیگانگی را بپذیرم.
آدم وقتی کمی بیشتر می خوابد؛ ممکن است که برنامه ریزی اش هم دچار مشکل شود.
اما طبیعی است، اتفاق پیش می آید.
اولش ناراحت بودم اما بعد به خودم گفتم اشکالی ندارد حداقلش این است که خوب استراحت کردم و سرحال ترم.
می بینید گفت و گویی که ذهنتان از سر بگیرد اوج بدبختی است.
ذهن نادان است و دلش می خواهد که افسارت را بگیرد و تو را هر جا که دلش می خواهد ببرد.
تو را ناامید و اعصابت را خط خطی کند.
ذهن میخواهد تو همچنان در خواب باشی و به هیچ عنوان هشیار نشوی. چون اگر هشیار شوی دیگر او را تحویل نمی گیری و به حرفش گوش نمی دهی. به جای این که تو عصبانی و ناامید شوی او تمام حس های بد و برده بودن را تجربه می کند.
تو برنده ی مسابقه با ذهن خود می شوی. دیگر او پادشاه تو نیست، پادشاه تویی و حالا هر چه می خواهی همان می شود. فرمان می دهی و او مجبور است که اجرا کند.
چون دیگر طناب سرکشی را از او گرفته ای و راهی جز اطاعت از فرمان هایت را ندارد.
اگر من به او اجازه می دادم که پادشاه من شود و سوار بر اسب، بر من بتازد روزم را به کل از دست می دادم. این کار را نکردم.
ذهنم می خواست من را ناامید و افسرده کند و من با احساس پشیمانی و دلسردی که از خودم می گرفتم دست و دلم به کار نمی رفت.
با خودم گفتم که نه من هنوز تا پایان روز خیلی زمان دارم و می توانم کارهایم را انجام دهم.
به ذهنم گفتم نه من می توانم از زمان باقی مانده بهترین استفاده را بکنم.
وقتی شروع به اولین کار، یعنی ورزش کردن کردم،
آرام آرام صدایش محو شد.
دیگر صدایی از او نمی شنیدم. بله من بر ذهنم غلبه کردم و افسار او را پاره کردم.
ورزش کردم چون من برای زندگی سالم، نیاز به بدن سالم و قوی دارم.
بعد از انجام ورزش، یک سری کارها را با خواهرم انجام دادیم که به او کمک می کرد.
رفتم و دوش آب گرم گرفتم.حس سبکی و تمیز بودن می کردم.
بعد از این که موهایم را سشوار کشیدم و مرتب کردم،
پادکستی فوق العاده گوش کردم.
عجب نکاتی داشت.
تمارینش را هم انجام دادم و برای پشتیبان ارسال کردم.
هنوز کتاب نخوانده بودم.
گفتم که امروز عجیب بود و طبق برنامه پیش رفت اما نگران نبودم چون می دانستم زمان دارم که کمی از آن را به خواندن کتاب اختصاص دهم.
از آن روزی که در وبینار گفته شد که خواندن چند کتاب با هم هیچ لطمه ای به آدم نمی زند این کار را از سر گرفتم و انجامش دادم.
خوب است. بالاخره عادت جدیدی است که امتحانش ضرری برایم نداشت.
وبینار شروع شد، اما شاهین کلانتری حضور نداشت.
معلوم نبود که پشت صحنه چه خبر است.
آهنگ شهرام صولتی میدونم باوفایی الهی زنده باشی در یک لحظه پخش شد.
وای چه سوپرایز قشنگی بود.
من که خیلی خوشم آمد واقعا اکلیلی شدم و به وجد آمدم.
در بطن وبینار از کتاب کودک به نام نویسنده صحبت شد که تصویرسازی جذابی داشت.
تصویرها گوگولی و بانمک بودند.
کتاب درمورد نویسنده و ایده هایش بود که می خواست آن را به کودکان بیاموزد.
یادم رفت از پشت صحنه ی وبینار بگم.
قاب پشت استاد شگفت انگیز بود.
کتابخانه ی سیار.
استاد دیگر نیازی به کتابخانه نداشت، او خودش در کتابخانه زندگی می کرد.
قفسه هایی که انبوه از کتاب بودند آن قدر بی شمار بود که حظ می کردی.
من که دلم می خواست آن جا باشم و در آن فضا قدم بزنم. کتاب ها را باز کنم، ورق بزنم و با آن ها صحبت کنم.
در مورد شعر صحبت هایی توسط خانم حق پرست شد که خالی از لطف نبود.
آن خانمی که در انتهای وبینار بود. سوده خانم
زبان هندی را بلد بود و عجب اطلاعاتی داشت در مورد هند و بازیگرانشان.
آدم شاخ در می آورد که چه طور یک ایرانی تبار تا این حد می تواند به کشوری مثل هندوستان علاقه داشته باشد و در مورد بازیگرها و زندگینامه آن ها بداند.
وبینار که تمام شد بعد از اندک استراحتی به سراغ کتاب ها رفتم.
آن ها را خواندم و خواندم.
ششمین روز گزارش نیک من
قرار است که امروز چه بنویسم.
راستش را بخواهید شما که غریبه نیستید نمی دانم از چه بنویسم.
از کارهایی که امروز انجام دادم؟
یا چیز دیگر؟
اما امروز برخلاف روزهای دیگر عجیب و غریب بود.
صبح که از خواب بلند شدم حس بیگانگی داشتم
شاید، علتش این بود که زیاد خوابیدم و این باعث شد تعجب کنم و حس بیگانگی را بپذیرم.
آدم وقتی کمی بیشتر می خوابد؛ ممکن است که برنامه ریزی اش هم دچار مشکل شود.
اما طبیعی است، اتفاق پیش می آید.
اولش ناراحت بودم اما بعد به خودم گفتم اشکالی ندارد حداقلش این است که خوب استراحت کردم و سرحال ترم.
می بینید گفت و گویی که ذهنتان از سر بگیرد اوج بدبختی است.
ذهن نادان است و دلش می خواهد که افسارت را بگیرد و تو را هر جا که دلش می خواهد ببرد.
تو را ناامید و اعصابت را خط خطی کند.
ذهن میخواهد تو همچنان در خواب باشی و به هیچ عنوان هشیار نشوی. چون اگر هشیار شوی دیگر او را تحویل نمی گیری و به حرفش گوش نمی دهی. به جای این که تو عصبانی و ناامید شوی او تمام حس های بد و برده بودن را تجربه می کند.
تو برنده ی مسابقه با ذهن خود می شوی. دیگر او پادشاه تو نیست، پادشاه تویی و حالا هر چه می خواهی همان می شود. فرمان می دهی و او مجبور است که اجرا کند.
چون دیگر طناب سرکشی را از او گرفته ای و راهی جز اطاعت از فرمان هایت را ندارد.
اگر من به او اجازه می دادم که پادشاه من شود و سوار بر اسب، بر من بتازد روزم را به کل از دست می دادم. این کار را نکردم.
ذهنم می خواست من را ناامید و افسرده کند و من با احساس پشیمانی و دلسردی که از خودم می گرفتم دست و دلم به کار نمی رفت.
با خودم گفتم که نه من هنوز تا پایان روز خیلی زمان دارم و می توانم کارهایم را انجام دهم.
به ذهنم گفتم نه من می توانم از زمان باقی مانده بهترین استفاده را بکنم.
وقتی شروع به اولین کار، یعنی ورزش کردن کردم
آرام آرام صدایش محو شد.
دیگر صدایی از او نمی شنیدم. بله من بر ذهنم غلبه کردم و افسار او را پاره کردم.
ورزش کردم چون من برای زندگی سالم، نیاز به بدن سالم و قوی دارم.
بعد از انجام ورزش، یک سری کارها را با خواهرم انجام دادیم که به او کمک می کرد.
رفتم و دوش آب گرم گفتم.حس سبکی و تمیز بودن می کردم.
بعد از این که موهایم را سشوار کشیدم و مرتب کردم،
پادکستی فوق العاده گوش کردم.
عجب نکاتی داشت.
تمارینش را هم انجام دادم و برای پشتیبان ارسال کردم.
هنوز کتاب نخوانده بودم.
گفتم امروز عجیب بود و طبق برنامه پیش رفت اما نگران نبودم چون می دانستم زمان دارم که کمی از آن را به خواندن کتاب اختصاص دهم.
من از آن روزی که در وبینار گفته شد که خواندن چند کتاب با هم هیچ لطمه ای به آدم نمی زند این کار را از سر گرفتم و انجامش دادم.
خوب است. بالاخره عادتی جدیدی است که امتحانش ضرری برایم نداشت.
وبینار شروع شد، اما شاهین کلانتری حضور نداشت.
معلوم نبود که پشت صحنه چه خبر است.
آهنگ شهرام صولتی میدونم باوفایی الهی زنده باشی در یک لحظه پخش شد.
وای چه سوپرایز قشنگی بود.
من که خیلی خوشم اومد، واقعا اکلیلی شدم و به وجد آمدم.
در بطن وبینار از کتاب کودک به نام نویسنده صحبت شد که تصویرسازی جذابی داشت.
تصویرها گوگولی و بانمک بودند.
کتاب درمورد نویسنده و ایده هایش بود که می خواست آن را به کودکان بیاموزد.
یادم رفت از پشت صحنه ی وبینار بگم.
قابی که پشت استاد بود شگفت انگیز بود.
کتابخانه ی سیار.
استاد دیگر نیازی به کتابخانه نداشت، او خودش در کتابخانه زندگی می کرد.
قفسه هایی که انبوه از کتاب بودند آن قدر بی شمار که حظ می کردی.
من که دلم می خواست آن جا باشم و در آن فضا قدم بزنم. کتاب ها را باز کنم، ورق بزنم و با آن ها صحبت کنم.
در مورد شعر صحبت هایی توسط خانم حق پرست شد که خالی از لطف نبود.
آن خانمی که در انتهای وبینار بود. سوده خانم
زبان هندی را بلد بود و عجب اطلاعاتی داشت در مورد هند و بازیگرانشان.
آدم شاخ در می آورد که چه طور یک ایرانی تبار تا این حد می تواند به کشوری مثل هندوستان علاقه داشته باشد و در مورد بازیگرها و زندگینامه آن ها بداند.
وبینار که تمام شد بعد از اندک استراحتی به سراغ کتاب ها رفتم.
آن را خواندم و خواندم.
ششمین روز گزارش نیک من
قرار است که امروز چه بنویسم.
راستش را بخواهید شما که غریبه نیستید نمی دانم از چه بنویسم.
از کارهایی که امروز انجام دادم؟
یا چیز دیگر؟
اما امروز برخلاف روزهای دیگر عجیب و غریب بود.
صبح که از خواب بلند شدم حس بیگانگی داشتم
شاید، علتش این بود که زیاد خوابیدم و این باعث شد تعجب کنم و حس بیگانگی را بپذیرم.
آدم وقتی کمی بیشتر می خوابد؛ ممکن است که برنامه ریزی اش هم دچار مشکل شود.
اما طبیعی است، اتفاق پیش می آید.
اولش ناراحت بودم اما بعد به خودم گفتم اشکالی ندارد حداقلش این است که خوب استراحت کردم و سرحال ترم.
می بینید گفت و گویی که ذهنتان از سر بگیرد اوج بدبختی است.
ذهن نادان است و دلش می خواهد که افسارت را بگیرد و تو را هر جا که دلش می خواهد ببرد.
تو را ناامید و اعصابت را خط خطی کند.
ذهن میخواهد تو همچنان در خواب باشی و به هیچ عنوان هشیار نشوی. چون اگر هشیار شوی دیگر او را تحویل نمی گیری و به حرفش گوش نمی دهی. به جای این که تو عصبانی و ناامید شوی او تمام حس های بد و برده بودن را تجربه می کند.
تو برنده ی مسابقه با ذهن خود می شوی. دیگر او پادشاه تو نیست، پادشاه تویی و حالا هر چه می خواهی همان می شود. فرمان می دهی و او مجبور است که اجرا کند.
چون دیگر طناب سرکشی را از او گرفته ای و راهی جز اطاعت از فرمان هایت را ندارد.
اگر من به او اجازه می دادم که پادشاه من شود و سوار بر اسب، بر من بتازد روزم را به کل از دست می دادم. این کار را نکردم.
ذهنم می خواست من را ناامید و افسرده کند و من با احساس پشیمانی و دلسردی که از خودم می گرفتم دست و دلم به کار نمی رفت.
با خودم گفتم که نه من هنوز تا پایان روز خیلی زمان دارم و می توانم کارهایم را انجام دهم.
به ذهنم گفتم نه من می توانم از زمان باقی مانده بهترین استفاده را بکنم.
وقتی شروع به اولین کار، یعنی ورزش کردن کردم
آرام آرام صدایش محو شد.
دیگر صدایی از او نمی شنیدم. بله من بر ذهنم غلبه کردم و افسار او را پاره کردم.
ورزش کردم چون من برای زندگی سالم، نیاز به بدن سالم و قوی دارم.
بعد از انجام ورزش، یک سری کارها را با خواهرم انجام دادیم که به او کمک می کرد.
رفتم و دوش آب گرم گفتم.حس سبکی و تمیز بودن می کردم.
بعد از این که موهایم را سشوار کشیدم و مرتب کردم،
پادکستی فوق العاده گوش کردم.
عجب نکاتی داشت.
تمارینش را هم انجام دادم و برای پشتیبان ارسال کردم.
هنوز کتاب نخوانده بودم.
گفتم امروز عجیب بود و طبق برنامه پیش رفت اما نگران نبودم چون می دانستم زمان دارم که کمی از آن را به خواندن کتاب اختصاص دهم.
من از آن روزی که در وبینار گفته شد که خواندن چند کتاب با هم هیچ لطمه ای به آدم نمی زند این کار را از سر گرفتم و انجامش دادم.
خوب است. بالاخره عادتی جدیدی است که امتحانش ضرری برایم نداشت.
وبینار شروع شد، اما شاهین کلانتری حضور نداشت.
معلوم نبود که پشت صحنه چه خبر است.
آهنگ شهرام صولتی میدونم باوفایی الهی زنده باشی در یک لحظه پخش شد.
وای چه سوپرایز قشنگی بود.
من که خیلی خوشم اومد، واقعا اکلیلی شدم و به وجد آمدم.
در بطن وبینار از کتاب کودک به نام نویسنده صحبت شد که تصویرسازی جذابی داشت.
تصویرها گوگولی و بانمک بودند.
کتاب درمورد نویسنده و ایده هایش بود که می خواست آن را به کودکان بیاموزد.
یادم رفت از پشت صحنه ی وبینار بگم.
قابی که پشت استاد بود شگفت انگیز بود.
کتابخانه ی سیار.
استاد دیگر نیازی به کتابخانه نداشت، او خودش در کتابخانه زندگی می کرد.
قفسه هایی که انبوه از کتاب بودند آن قدر بی شمار که حظ می کردی.
من که دلم می خواست آن جا باشم و در آن فضا قدم بزنم. کتاب ها را باز کنم، ورق بزنم و با آن ها صحبت کنم.
در مورد شعر صحبت هایی توسط خانم حق پرست شد که خالی از لطف نبود.
آن خانمی که در انتهای وبینار بود. سوده خانم
زبان هندی را بلد بود و عجب اطلاعاتی داشت در مورد هند و بازیگرانشان.
آدم شاخ در می آورد که چه طور یک ایرانی تبار تا این حد می تواند به کشوری مثل هندوستان علاقه داشته باشد و در مورد بازیگرها و زندگینامه آن ها بداند.
وبینار که تمام شد بعد از اندک استراحتی به سراغ کتاب ها رفتم.
آن را خواندم و خواندم.
ششمین روز گزارش نیک من
قرار است که امروز چه بنویسم.
راستش را بخواهید شما که غریبه نیستید نمی دانم از چه بنویسم.
از کارهایی که امروز انجام دادم؟
یا چیز دیگر؟
اما امروز برخلاف روزهای دیگر عجیب و غریب بود.
صبح که از خواب بلند شدم حس بیگانگی داشتم
شاید، علتش این بود که زیاد خوابیدم و این باعث شد تعجب کنم و حس بیگانگی را بپذیرم.
آدم وقتی کمی بیشتر می خوابد؛ ممکن است که برنامه ریزی اش هم دچار مشکل شود.
اما طبیعی است، اتفاق پیش می آید.
اولش ناراحت بودم اما بعد به خودم گفتم اشکالی ندارد حداقلش این است که خوب استراحت کردم و سرحال ترم.
می بینید گفت و گویی که ذهنتان از سر بگیرد اوج بدبختی است.
ذهن نادان است و دلش می خواهد که افسارت را بگیرد و تو را هر جا که دلش می خواهد ببرد.
تو را ناامید و اعصابت را خط خطی کند.
ذهن میخواهد تو همچنان در خواب باشی و به هیچ عنوان هشیار نشوی. چون اگر هشیار شوی دیگر او را تحویل نمی گیری و به حرفش گوش نمی دهی. به جای این که تو عصبانی و ناامید شوی او تمام حس های بد و برده بودن را تجربه می کند.
تو برنده ی مسابقه با ذهن خود می شوی. دیگر او پادشاه تو نیست، پادشاه تویی و حالا هر چه می خواهی همان می شود. فرمان می دهی و او مجبور است که اجرا کند.
چون دیگر طناب سرکشی را از او گرفته ای و راهی جز اطاعت از فرمان هایت را ندارد.
اگر من به او اجازه می دادم که پادشاه من شود و سوار بر اسب، بر من بتازد روزم را به کل از دست می دادم. این کار را نکردم.
ذهنم می خواست من را ناامید و افسرده کند و من با احساس پشیمانی و دلسردی که از خودم می گرفتم دست و دلم به کار نمی رفت.
با خودم گفتم که نه من هنوز تا پایان روز خیلی زمان دارم و می توانم کارهایم را انجام دهم.
به ذهنم گفتم نه من می توانم از زمان باقی مانده بهترین استفاده را بکنم.
وقتی شروع به اولین کار، یعنی ورزش کردن کردم
آرام آرام صدایش محو شد.
دیگر صدایی از او نمی شنیدم. بله من بر ذهنم غلبه کردم و افسار او را پاره کردم.
ورزش کردم چون من برای زندگی سالم، نیاز به بدن سالم و قوی دارم.
بعد از انجام ورزش، یک سری کارها را با خواهرم انجام دادیم که به او کمک می کرد.
رفتم و دوش آب گرم گفتم.حس سبکی و تمیز بودن می کردم.
بعد از این که موهایم را سشوار کشیدم و مرتب کردم،
پادکستی فوق العاده گوش کردم.
عجب نکاتی داشت.
تمارینش را هم انجام دادم و برای پشتیبان ارسال کردم.
هنوز کتاب نخوانده بودم.
گفتم امروز عجیب بود و طبق برنامه پیش رفت اما نگران نبودم چون می دانستم زمان دارم که کمی از آن را به خواندن کتاب اختصاص دهم.
من از آن روزی که در وبینار گفته شد که خواندن چند کتاب با هم هیچ لطمه ای به آدم نمی زند این کار را از سر گرفتم و انجامش دادم.
خوب است. بالاخره عادتی جدیدی است که امتحانش ضرری برایم نداشت.
وبینار شروع شد، اما شاهین کلانتری حضور نداشت.
معلوم نبود که پشت صحنه چه خبر است.
آهنگ شهرام صولتی میدونم باوفایی الهی زنده باشی در یک لحظه پخش شد.
وای چه سوپرایز قشنگی بود.
من که خیلی خوشم اومد، واقعا اکلیلی شدم و به وجد آمدم.
در بطن وبینار از کتاب کودک به نام نویسنده صحبت شد که تصویرسازی جذابی داشت.
تصویرها گوگولی و بانمک بودند.
کتاب درمورد نویسنده و ایده هایش بود که می خواست آن را به کودکان بیاموزد.
یادم رفت از پشت صحنه ی وبینار بگم.
قابی که پشت استاد بود شگفت انگیز بود.
کتابخانه ی سیار.
استاد دیگر نیازی به کتابخانه نداشت، او خودش در کتابخانه زندگی می کرد.
قفسه هایی که انبوه از کتاب بودند آن قدر بی شمار که حظ می کردی.
من که دلم می خواست آن جا باشم و در آن فضا قدم بزنم. کتاب ها را باز کنم، ورق بزنم و با آن ها صحبت کنم.
در مورد شعر صحبت هایی توسط خانم حق پرست شد که خالی از لطف نبود.
آن خانمی که در انتهای وبینار بود. سوده خانم
زبان هندی را بلد بود و عجب اطلاعاتی داشت در مورد هند و بازیگرانشان.
آدم شاخ در می آورد که چه طور یک ایرانی تبار تا این حد می تواند به کشوری مثل هندوستان علاقه داشته باشد و در مورد بازیگرها و زندگینامه آن ها بداند.
وبینار که تمام شد بعد از اندک استراحتی به سراغ کتاب ها رفتم.
آن را خواندم و خواندم.
مردی فقیر بود که زمینی برای کشت و کار نداشت. برای گذران زندگی کارگری بقیه را میکرد.
یک روز برای برداشت محصول همسایه میرفت، روز بعد در حمل بار یاری میرساند و روزی چوپانی گله میکرد و ….
شبی غریبهای مهمان ده شد و اهالی به رسم مهماننوازی دعوتش کردند به صرف شام در میدان ده.
پس از شام، همگی دور آتش جمع شدند برای شبنشینی و از خودشان میگفتند، تا نوبت به مرد فقیر رسید، او در پاسخ به پرسش غریبه درباره شغل و پیشهاش گفت:
من یک روز خرم
فردای آن روز گاوم و روز بعد سگ گله.
حکایت بعضی روزهای منه. یه روز خاله مهربونم رو بعدش عمه دلسوز و بعدترش دختر فداکار…. حالا چرا؟
فقیرم؟
بل
ه، گاهی عاجزم برای ” نه گفتن” به موقع .
امروز هم نتونستم در برابر وسوسه بایستم و به درخواست خانواده لبیک گفتم
گزارش نیک ۱۰۶
سال واژه تغییر
گزارش نیک روز ۱۰۶
۴ شهریور ۱۴۰۵
نمره ام از ۱۰، ۸
چون تازه به این جمع پیوستم راه و چاه را به درستی نمی دانم فکر می کردم فردا باید صدوششم باشد.آخر دم ظهری من گزارش روز صدوپنجم را فرستادم که هنوز در راه است و نرسیده
جایتان خالی نباشد ناهارمان که بریانی بود را صرف کردیم همراه با سالاد خیار و گوجه که به شیرازی معروف است.سماور گازی را روشن کرده و چای را نیز میل نمودیم.
از صبح به خاطر داستان های نیمه تمامم و یا آنهایی که تمام شده بود و احتیاج به ویرایش داشتند افسرده شده بودم.ما آدمها فقط بلدیم خودمان را اذیت کنیم حالا اگر یک داستان را تمام کنیم و بعد برویم سراغ یکی دیگر طوری می شود؟
خلاصه دفتر دستک هایم را از کمد بیرون آوردم و نیم نگاهی به آنها انداختم.بیشتر داستان کوتاه بودند.یکی از داستان هایم در مورد خودم بود که با معضل سینک ظرفشویی و مجرای آبش روبه رو شده بودم.گلوی سینک مرتب می گرفت با وجود اینکه صافی هم در مجرایش گذاشته بودم.حالا اگر همه اش را بنویسم که داستانم لو می رود.ماجرای ورود حبوبات و برنج و چربی و هزار چیز دیگر از لحظه ورود به سینک تا اعماق چاه فاضلاب و… این داستان را تمام کرده ام ولی خوشتر دارم مطالبی دیگر بینابین داستانم اضافه کنم برای همین نیمه تمام رهایش کرده ام.
یا یک داستان دیگرم در مورد دختری است که نمی خواهد درس بخواند و عاشق پروانه هاست.او چند روزی به اتفاق مادربزرگش به شهرستان می رود به خانه باغ ساده مادربزرگش و آنجا با ماجراهایی روبه رو می شود که این داستان بیشتر در خیال سپری می شود.انتهای داستان چنگی به دلم نمی زند و می خواهم تغییرش دهم.( فکرم را درگیر کرده)
یا خاطراتی که نوشته ام، خاطرات سروک پزان خانه مادرشوهر مرحومم، خاطرات پخت نان تنوری مادرشوهرم، خاطرات پخت نان لتیر مادربزرگم و چند خاطره دیگر
امروز عصر در وبینار آقای کلانتری شرکت کردم.کلاس مفید و شادی بود.خانم سوده( نمیدونم درست نوشتم ) در مورد فیلم هندی صحبت کردند و خانم ساجده حق پرست( انشاالله درست نوشته باشم) در مورد شعر، و شعر زمستان مهدی اخوان ثالث را خواندند و مطالبی بیان کردند در این خصوص، در پایان هم شعر زمستان با صدای خوش مرحوم شجریان را با گوش دل و جان شنیدیم.( گرفتار بودم و از نیمه های راه به وبینار پیوستم.)
عمری باقی باشد و شرایط مهیا حتما در این وبینار شرکت خواهم کرد، از زحمات استاد کلانتری صمیمانه سپاسگزارم که رایگان تجربیات خود را به ما پیشکش می کنند.
شب همگی به خیر
۱.شیشه. مردِ شیشهای. اول صبح. ظهر دقیقن همانوقت که چشمهایت گرم شده، آخرِ شب وقتی روح از بدنت تازه جدا شده و هنوز به ارتفاع سقف نرسیده. فریاد میزند. حرفهای تکراری. گله و شکایت. با همان تُن صدا و همان جملات. ماهها پشتِ سرِ هم میآید و در خیابان زرزر میکند. و هیچ کَس از خانه بیرون نمیآید تا بگوید: مردکِ هرزه، دهن کثیفت را ببند و انقدر مزخرف نباف. ما فقط گوش میدهیم و در دل بدوبیراه میگوییم. باز خدا پدرِ شیره میره را بیامرزد. این یکی همان عقل نداشتهات را هم میبلعد و شبیه یک زامبی میشوی. اعصاب و روان آدمها را میخوری. با حرفهای تکراری و همان تُن صدا. مثل جملههای تکراریِ من.
۲. قول وام به یکی از نزدیکانم دادم و حالا هیچی معلوم نیست. روی قولم حساب کرده. عصبانیام. پریودم. میخواهم همه را تکهتکه کنم. و خودم را آخر از همه. تا زجر ببینم و بعد خودم به شکل فجیعی از دنیا بروم. گاهی آنقدر فکر ناراحت کننده میکنم تا اشکم درآید. بعد تمامش میکنیم. دوران عجیبی است. باید دختر باشی تا بفهمی.
۳.خاهرزادههایم را بردم پارک. نزدیک خانه که شدیم دو تا دادِ حسابی سرشان زدم.
۴. حسابی شام خوردم. ولع شیرینی داشتم و دارم. و بعد از آن شوری. پفک چیتوز موتوری یا مینو. کرانچی انتخاب اولم است.
سالواژه/فصلواژه: خورشید
۷_۱۰صبح
داستان آزمایش با موفقیت به پایان رسید. حالم بد نشد. پیشرفت خوبی بود.
بچه گربهی ولگرد توی حیاط چند روزیست که انگار سرماخورده. لاغر شده و پشت سرهم عطسه میکند. امروز باز هم بیحال بود. درحالی که زیر نور آفتاب پهن شده بود با سختی نفس میکشید. خیلی بیحال و رمق شده. قلبم درد آمد. از شما چه پنهان. اشکم هم در آمد.
۱۰_۲ ظهر
پیشیِ توی حیاط روی پشتبام بود.
بعد اینکه کلی منقلبم کرد میومیو کنان از روی پشتبام پیدا شد.
اولین بار بود که از بلندی بالا میرفت.
فکر کنم من بیشتر از مامانپیشی ذوق کردم.
بااینحال اما بتمن درونم بیدار شد و فرمان آمادهباش داد. یک گوشه ایستادم و از دور نظارهی اولین قدم های با ترس یک نینی پیشی بودم.
همه چیز آرام بود تا اینکه یکهو عطسه کرد. تِلویی خورد. قلبم را توی دهنم کشید و بعد دوباره تعادلش را حفظ کرد و به راهش ادامه داد.
این پیشی امروز قصد جانم را کرده بود.
ده دقیقه بعد کنج حیاط در حالیکه چرت میزد رهایش کردم و رفتم پی کارم.
از خودم ناامید شدم. یک کف دست گربه تا ظهر درگیرم کرد.
۲_۸ شب
راهی خانهی بابابزرگ شدیم و خوشحال کنندهترین اتفاق این روزهارا با لذت بینهایت تماشا کردم.
آقاجون بهتر شده. به وضوح بهتر شده. لرزش دستش را ندیدم. سرفهها هم کوتاهترند. حالا بیشتر میتواند بخندد.
میخندید و میگفت: الان دیگه صورتتو میتونم ببینم باباجان.
یاد روزهایی میافتم که هر روز نور چشمانش کمتر میشد . روزهای نحسی بود. همه با هم پیر شدیم. این روز ها برود روی آن روز ها. مهم فقط خندههای آقاجون است و بس.
۸الیآخر
عاشق تماشا کردنم. عاشق سکوت کردن و ناظر بودن. تماشای جزئیات ریز. برخورد نرم تایر ماشینها با آسفالت. آدمهایی که روی موتور همدیگر را بغل کردند. اسکیتسوارها. خندههای بلند عابرین. آن یکدانه دکان با تابلوی کهنه و زرد، بین دکانهایی با دکور پر زرق و برق و در آخر گل سرسبد امشب، ماه کامل وسط آسمان. به همدیگر لبخند زدیم. خودش فهمید چرا خندیدم. چند سالی میشود که رازهایم را میدهم دست ماه.
صبح زود بعد از دو روز همسرم را دیدم. مشغلههایش دو چندان شده. شب و روزهامان دوره عقدی میگذرد. خواب از سرم پرید وقتی رفت و شروع به نوشتن کردم. سه صفحه آزادنویسی کردم. به کارگاه شفقتورزی شیما فکر کردم و کلی نوشتم. چقدر بیشفقت هستم با خودم. سختگیر و سرزنشگر. اَه. خوبیش این است تهش به داستان ختم شد. کاش غیرت و وقت بیشتری برای نوشتن میگذاشتم. هنوز از بوی مادر جدا نشده. ایلیا پسر کوچکم. کمی از او دور میشوم بیدار میشود و بقیه را بچه به بغل مینویسم طبق معمول. نصف زمان دیروزم در مطب دکتر گذشت. اگر درد در حد مرگ نداشته باشم، سالن انتظار مطبم را آرزوست. تنها جایی که میتوانم با خیال راحت مطالعه کنم و حتی بنویسم. شارژ گوشی رو به اتمام بود و از منشی سراغ پریز گرفتم. سرش شلوغتر از اینها بود که جواب دهد. خودم پیدایش کردم. دوباره جواب ها حواله شد به هفتهی آینده. سریال بیماری ادامه دارد. مشغول خواندن کتاب همه چیز به فنا رفتهی مارک منسون بودم. دختری با کنجکاوی در مورد کتاب پرسید. منم اسم سه کتاب هنر ظریف اهمیت ندادن، هنر رندانه به هیچ گرفتن و کتاب در دستم را به او گفتم. او سریع برنامهی طاقچه را باز کرد و مشغول شد. حالا یک خانم کناری هم کتاب از کیفش در آورد. از این اپیدمی مطالعه در مطب خوشم آمد. امروز شعر از اخوان ثالث خواندم. اولین شاعری که شعرهایش مستقیم بدون خط کشی بر قلبم نشست. و بعد از بیژنالهی. خیلی شعرهایش را دوست دارم. به کافه کتاب ِهیچ فکر کردم. چند وقتی هست نرفتم و از استاد، کتاب امانت نگرفتم. کتاب فلسفه حیات ذهن از هانا آرنت هنوز به نیمه نرسیده. وسط درست کردن غذا ، موسیقی ابی گوش میدهم. وبینار روز قبل استاد را گوش میدهم. با ایلیا حل تمرین انجام میدهم و با بچهها قایمباشک بازی میکنیم. از اخطار قطع برق برای ترغیب بچهها در تمیزکاری استفاده میکنم. چند تا خط و نشان میکشم.بعد هم خودم را میزنم به مریضی آنها هم زود مشغول جمع کردن خانه منفجر شده میکنند. شرم بر من. اشکالی ندارد بگذار بچهها بزرگ شوند. از سارا چگنی گلم فایل کتاب با تشنگی پیر میشویم شهرزاد را میگیرم. وقتی برای اولین بار شعرهایش را خواندم گریستم. خیلی روی من تاثیرگذار بود. دو شعر از آن خواندم. در وبینار استاد کلانتری شرکت میکنم. استاد یک کتاب کودک معرفی میکنند به نام نویسنده، نقاشی و صفحهآرایی عالی دارد و متنش به نظر من برای ما بزرگترا هم کارگشاست. وسط وبینار قشنگ زمانی که ساجده داشت شعر زمستان اخوان را میخواند، برق قطع میشود. شش طبقه از پلهها پایین میرویم تا برسیم به خانهی مادر، حالا امیر حسین را به دکتر میبرم و ایلیا را به خواهر میسپارم. در مطب دکترِ پسر هم بقیه کتاب را میخوانم. امروز نشد پیادهروی کنم اما امیدوارم فردا زرنگتر باشم. امروز به خودم از ده ، نمرهی ۷میدهم. شام خانهی مادر هستیم. دوباره برق ما قطع شده. منتظریم ساعت ۱۱ برق بیاید که برویم دنبال زندگیمان. یا حق.
📍بلاخره این زندگی مالِ کیه؟
– گاهی درد راهش را از مغز به بدن پیدا میکند و همانجا صاحبخانه میشود.
سال واژهام: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت 🥰
• سلام بر بیداری که خوابِ مرا نمیخواهد •
امروز خیلی زود بیدار شدم و تلاشم برای دوباره خوابیدن با سر به دیوار خورد. کلی در رختخواب خودم را تاباندم، اما بیداری سمجتر از این حرفها بود. تسلیمش شدم.
بازیچهی دستِ خواب و بیداریام این روزها.
• خوشبین باشم چطوریه؟ •
روزت که زود شروع میشود، انگار وقت بیشتری برای زندگی و تحرک به تو داده شده.
ساعت نه صبح بود و من صبحانهام را خورده بودم، گزارش نیکم را که دیشب بر اثر نامردیِ خواب از دست داده بودم، نوشتم و در سایت و کانالم به اشتراک گذاشتم.
لباسهای شستهشده را پهن کرده بودم، کل خانه را جاروبرقی کشیدم و حتی ظرفهای صبحانه را هم شستم و نشستم به حرف زدن با دوستانم در سیاهچالهی انرژیزا.
و هنوز آفتاب بالا نیامده بود تا ما را بچزاند.
خوشحالم که کارهای مهم برنامهی روزانهام را قبل از حضور او به پایان رسانده بودم، ولی او بعدازظهر خوب از خجالتم درآمد. برایتان تعریف خواهم کرد.
• مگه من آراخنهام؟ •
راستش من اساطیر را دوست دارم. در دوران دانشجویی زیاد میخواندمشان، اما مدت طولانیست که سری به کتابهای اسطورهشناسیام نزدهام. آراخنهام یادگار همان دوران است.
دختر جوان و بافندهای ماهر که به دست آتنا، الههی هنر و خرد، بر اثر اتفاقی به عنکبوت تبدیل میشود تا آخر عمرش ببافد و بتند.
من هم امروز برای ساعاتی آراخنه بودم. نه اینکه چیزی بافته باشم، نه، فقط چون چند کار را همزمان انجام میدادم، خودم را عنکبوت مادهای با چند دست تصور کردم.
عنکبوتی که غذا میسازد و همزمان با هندزفری موسیقی گوش میدهد و در کنارش، در سیاهچالهی انرژیزایی که در تلگرام با دوستان نویسندهاش ساختهاند، حرف مینویسد.
و امروز همه متفقالقول میخواهند هویت تصویریِ تنها مذکر گروهشان آشکار شود، اما امتناع او بزرگتر از درخواست آنهاست.
آخ، بروم لباسها را از بندرختِ حیاط جمع کنم. آفتاب برنزیشان کرد.
• کتاب چی میخونی؟ •
برقها رفت و خورشید هم نشانم داد دیگر صبح زود برای دیرآمدنش شادی نکنم. حالا با گرمای سوزان و مرطوبش آب بدنم را تبخیر میکند تا بفهمم چندچند است و ادب شوم.
در این بیبرقی که نتوانستم بهطور کامل در تمرینجا بمانم، به سراغ نمایشنامهی «تعلیم ریتا» رفتم و ادامهاش را خواندم.
چشمانم سمت خواب میرفت، اما گرما نمیگذاشت راحت بخوابم. اینبار یکی از کتابهایی را که دیروز خریده بودم، باز کردم: «بلاخره این زندگی مالِ کیه؟»
چه بوی خوبی میداد. مغزم بویِ « باز آمد بوی ماهِ مدرسه راگرفت» اما زود از این بو کشیدمش بیرون، چون اصلا بوی شروع مدرسه را دوست ندارم ولی بوی کتاب تازه را چرا.
بلندبلند میخواندم تا همسرم کتاب را بشنود.
ولی از یک جاهایی به بعد ترجیح دادم در دلم بخوانم و تا صفحهی چهلوهشت پیش رفتم و دیگر خوابم برد.
• من چقدر چسبندهام •
بر اثر گرمای زیاد که با بیبرقی همراه شده بود، مثل چسب راضی شده بودم که ناراضی است از میزان چسبندگیاش.
به حمام رفتم و با آبی همدمای آب استخر، تمام چسبهایم را از تنم کَندم و خودم را بیرون کشیدم. جان گرفته بودم، برق هم آمده بود.
• اینو برای خودم بخرم؟ •
این چه عادتیست که من دارم؟
رفتیم ظروف سرامیکی هدیه بخریم برای خواهرزادهام، اما دلم میخواست برای خودم باشند. دلم را از خر شیطان پیاده کردم و برایش توضیح دادم همانطور که قبلاً گفتهام، نمیشود هرچه خواست برایش مهیا کنیم.
او هم که کودکی کلهشق و بیحیاست، خودش را بر زمین انداخت و کولی بازی درآورد تا اینکه برای خودش یک دسته برگ مصنوعی برداشت تا کنار گلی که گوشهی آشپزخانه دارد بگذارد.
خدا را شکر با همین راضی شد، وگرنه جیبمان را خالی میکرد.
چون استاد دوست دارد آدرس کانالم را داشته باشد اینجا برایش میگذارم.
بلاخره همه از دیدن رشد فرزندانشان خوشحال میشوند.
https://t.me/pichesabz
– خاندن چند صفحه از هملت زیادتر نشد.
-تمرین شعر. هیچچیز به اندازهی شعرخانی و شعر سرودن آرامم نمیکند.
– خاندن داستان اول گور و گهوارهی غلامحسین ساعدی به نام زنبورکخانه. لولیدن توی هم در اتاقی کوچک، بدون هیچ حریم و مرزی. اتاق را با چادر آویخته روی طناب به دیوار میخکشیده، مرزبندیکردن و عروسی اجباری هولهولکی و زفاف هولهولکی و دختران بختسررفتهیی که دزدکی عروس و داماد را از پشت چادر میپایند. عجب نیست. این بافت را میشناسیم. این زیست کندووار بدوی بدون هیچ پشتوانهی مالی. زندگی مردمان فقیر. لااقل مثل هندیها تو خیابان زادوولد نمیکنند و همانجا نمیمیرند.
این داستان مرا یاد خیلیوقتپیشها انداخت. کودک بودم به محلهیی فقیرنشین با خانواده رفت وآمد داشتیم. بهترین خاطرات کودکیم را در آن محله داشتم. وقتی وارد محله میشدم، بچهها دورهام میکردند و به پوستم و تورهای لباسم دست میکشیدند و لبخند میزدند. من هم با لبخند جواب لبخندشان میدادم. بعد عروس داماد بازی میکردیم. معمولن من عروس بودم یکی از پسرهای محل با ژست مرد کوچک داماد میشد. گل روی سرم میگذاشتند روی بشکههای حلبی زنگزده مینشستیم. رو سرمان نقل میپاشیدند و کِلکشان، بادابادا مبارک بادا میخاندند. خانههای محل کلنگی بود با معماری ایوان سری. تو هر اتاق نمور خانوادهیی مستاجر بود.بوی نم هنوز در مشامم هست. یادم است یکیشان که باهاش صمیمی بودم رازی را با من در میان گذاشت. گفت من دیدم مادر و پدرم چهطور نیمهشبها نفس میزنند و کارهای عجیب میکنند. اولش ترسیدم. حالا دیگر عادت کردم. پشت میکنم و خودم را به خاب میزنم. توی همین آلونکهای گچی کلی بچه پس میانداختند و بچهها قانون نانوشتهی شتر دیدی ندیدی را کَمکمک و نمنمک میآموختند.
-پادکست ارتباط و فن بیان سیزده را گوش دادم مثل همیشه نت برداشتم. ماجرا دارد شیرینتر میشود. آموختن الگوهای روانشناختی و رفتارشناسی برایم مهیج است، لابیرنت روانآدمی.
طرحی مدادی کشیدم از تلفیق صورتهای ماسکگون از زوایای مختلف در حد اتود تکمیلی. روی بوم هنوز انتقالش ندادم. مرددم با پاستل روغنی بکشم روی کاغذ یا اکریلیک روی بوم. اگر کوزتکاری بگذارد نفستازه کنم و نصفهنیمه رهایش نکنم.
– خ امروز بهتر بود فکرهای تازهیی کردیم. اگر در دادگاهها برنده شویم، قدم اول را برمیداریم و دوبار محل کسب به فنارفته را احیا میکنیم. اگر چه با جسم وجان خویش ستون به سقفش میزنیم اگرچه با استخان خویش. اینهم به احترام سیمین بهبهانی. خواهشن قانون مورفی عمل نکند و مرغ آمین بشنود و آمین بگوید، میخاهم باور کنم ما آیندگانیم.
گزارش نیک ۳
کم خوابیدم. خیلی کم خوابیدم. ۴ صبح زنگ ساعت بیدارم کرد. کوک کرده بودم که بیدار شم و «ملکوت» رو تموم کنم. کردم. شاهکار بود. از اون کتابایی که بعد از تموم شدن، تازه توی مغز شروع میشه.
بیشتر کتابهایی که قبلا خونده بودم، از ادبیات غیرایرانی بود. بهواسطهی لیستی که استاد معرفی کرد، دارم با ادبیات ایران بیشتر آشنا میشم. خیلی بهم حس خوبی میده. دروغ نگم، فکر نمیکردم اینقدر دوستشون داشته باشم. امان از این غربزدگی.
در طول روز اینقدر بیت «آزاد بلگرامی» که مربوط به دورهی «شعرماهیه» رو تکرار کردم که حفظ شدم.
سر کار همهچی مثل همیشه بود. فقط کمخوابی بازدهام رو کم کرده بود. باید ساعت خوابم درست بشه.
«کارگاه داستان کوتاه» عالی بود. برای چندمین باره که میخوام داستان کوتاه بنویسم. بیشتر نوشتههام، داستانک بوده یا حسی که توی لحظه داشتم.
امشب سریال نمیبینم. گزارش نیک رو ثبت میکنم، فایل ضبطشدهی وبینار رو گوش میدم و خواب.
نمرهی روز: ۷ از ۱۰
از آخرش بگویم شاید بهتر باشد شاید هم نه. امتحانش ضرری ندارد.
کارگاه داستانکوتاه که چه دردسرتان دهم، تا بیایم حواسم را جمعجور کنم و بتازم در این بزم و جزم، استاد شروع میکند ناز یک سوسک اکبیری چندشزای پردار را میکشد. جان شما نباشد به جان خودم تمام کلاس یک چشمم به پشت شاهینمان بود که پَر نگیرد این حشرهی مسخنشدهی لاکردار روزگار. آخر یکی نیست به استاد ما بگوید دورهی داستان کوتاه خودش لااقل از من یکی رُس میکشد، چه کِرمی هست که رقص سوسک را برایمان تشریح کنی و هایهای برایش بخوانی؟ هنوز اعصاب پشتم از چندش در حال لرزست و مرز ستون فقراتم از نیمکرهی جنوبی به نیمکرهی شمالی در حال رفت و برگشت. استادست دیگر.
وبینار نویسندهساز اخیرا بیشتر به دلم مینشیند. شاید در درک مطالب رشدم داده است تداوم حضور.
شاید هم نه. اما همین حسِ راحتی و اعتماد در نهایت جواب میدهد.
کلمهی سالم، همچنان من را مصمم نگه میدارد تا از ترسهایم نگریزم که میانشان غوطهور باشم. هیچی هم که نباشد مصاحبت با اهالی مدرسه تاثیر خودش را میگذارد و در من نشد میکند بوی طراوت کتابها، شعرها، خندهها و گریههای دستجمعیِ یکرنگمان.
صدای جامعهی کوچکمان من را از سکوت مبهم جامعهی بزرگی که تخمیرمان میکند، میرهاند. جمعی که با وجود تفاوتها، تناقضی ندارد و قانونش، قانونی جز احترام متقابل نیست.
و استادی که همهمان را همصدا و همراه کرده است تا شاید جویبار طراوت کمکم در زندگیهامان جان بگیرد برای جریان و جاریشدن و جامعهشدن.
از خواندنهایم ملکوت بود و سنگصبور.
از نوشتن سیر نمیشوم اما زندگی گاهی مجالم نمیدهد.
باشگاه بود و رژیم و آبکرفس و فیله.
و سرصبح هم خواهر بود و مادری که مظلوم و مهربانست
https://t.me/manesehchtgrh
حلزون جان امشب پلیسهآفرین شدی.
سالواژهام نوگرایی
امروز از همان اولش میخواست کش بیاورد. خدای امروز هی درهای رحمت و حکمتش را باز و بسته میکرد و دست ما لای در گیر میکرد. سر صبح در راه رسیدن به سر کار، داشتم استاتوسهای واتساپ را نگاه میکردم که خبر مرگی تکانم داد. یا شاید قفلم کرد. آنقدر دلم گرفت که تا ظهر فس بودم و مجبور شدم جستهگریخته چهار پاراگراف دربارهاش بنویسم تا با اوضاع و احوالم چاقسلامتی کنم. حتا خاستم نوشته را در دفتر پربرگم هوا کنم. یعد فکر کردم که نوشتهها دردآور است و خوب نیست که روان ملت را با آن جملهها بخراشم.
در همین حال خبر دیگری گرفتم که فعلن گفتنی نیست، ولی آن هم تلخانم کرد. و بعد اتفاق بعدی. این هم نوعی از روزمرگی است دیگر. هر روز که حلوا و گلاب خیر نمیکنند. اصلن لقد خلقنا الانسان فی الکبد. اگر غیر از این باشد جای تعجب دارد. امروز ولی کبد ما جز زد از شدت برشهای ماوقع.
تنها چیزی که تا حدی اینها را شست، کارگاه هفتم داستان کوتاه بود و چمدان سفر.
همین.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
در آزادنویسی پارهای مینویسم برای یادداشت تلگرام. احساس میکنم خیلی به احساسات بها میدهم. گاهی اوقات باید ترمز آن را بکشم و سنجیدهتر رفتار کنم.
زبان احساسات میتواند همیشه کاربرد داشته باشد؟ نمیتواند. چیزی که لحظهای تغییر میکند و در اصل برای بقای انسانهاست، نمیتواند پایهی تصمیمگیری و مسائل مهم زندگی باشد. پس زبان منطق نیاز است و مهارت زبانآموزی.
امروز پیادهروی خستهام میکند. کیفم سنگین است. ای پروانه دست خالی برو. فقط خودت را ببر. لذت ببر. عذاب درست نکن.
همچنان با کتاب «تصمیمگیری» سرگرم هستم. میخانم و نکتهبرداری میکنم.
«مدل منطقی تصمیمگیری، نقش اضطراب، ترس، ناامیدی، شادی، حسادت و احساسات مشابه را کم اهمیت جلوه میدهد. با این حال، سادهلوحانه است که فرض کنیم انتخابهای تصمیمگیری تحتتاثیر احساسات ما در یک لحظه خاص نیستند.»
بهتر است زبانمنطق و سنجشگری را بیاموزیم که وقتی احساسات خاستند غلبه کنند، عاقلانه تصمیم بگیریم.
چند صفحه از «با شما نبودم» فرسی را میخانم و غرق زبانِ طنازش میشوم.
«واقعا قریحهُ مردم را سیاحت کن. برمیدارد از نداری و سختی و قحطی تصنیف ضربی قری میسازد.
دمپختک تو چقده بلایی
نون سنگک تو چقده سیایی»
استاد در نویسندهساز داستان «نویسنده» از «نهیبه محیدلی» را میخانند. تصاویر قشنگ کتاب را نشانمان میدهند.
برای نوشتن داستانک سوژهای را پیشنهاد میدهند. اگر جرقهها را گسترش دهیم ممکن است ایدهای قابل شکل بگیرد. چطور؟ با پرسش و رها نکردن و ماندن کنار جرقهها، میتوان ایدهای خلاقانه ساخت.
ساجده جان از شعر میگوید و اینکه «شعر با واژهها کار میکند در بستر زبان.»
شعر «زمستان» اخوان را میخاند.
در این گرما از سردی زمستان خاندن هم کیف دارد. خصوصن وقتی:
«مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین،
هوا بس ناجوانمردانه سردست… آی…»
را میخانی.
«کریستین و کید»، همچنان ذهنم را درگیر میکند. صفحات پایانی داستانم. یک هفتهای طول کشید، متنوعخان که باشیم، همین است اما داستان را پشت هم بخانم بهتر میفهمم. یک بار دیگر میخانمش.
دو قسمت از سریال «صد سال تنهایی» را میبینم. اینجا هم رقابت بین آبی و قرمز است، نه استقلال و پرسپولیس، محافظهکار و آزادیخاه. پای سیاست و سرباز هر جا برسد، جنگ است و کشتار.
دفتر یادداشتهای وبیکارهای سرزبان را مرور میکنم. الههجان چقدر نکتهی مهم و کلیدی به ما گفته، مرورش سبب میشود در ذهن جا بیافتد.
قطار خابم آمده، گزارش را بفرستم و بخابم.
صبح ساعت هشت و نیم بیدار شدم. زود بیداری امروز را به فال نیک گرفته و تصمیم گرفتم از امروزم نهایت استفاده را ببرم.
بعد از بیدار کردن برادر جان و مرتب کردن خانه، با او کمی وقت گذراندم و به جای کانالگردی به گوگل سر زده، ابتدا فیلمی با عنوان -برای تولید محتوا اول بد باش- از استاد کلانتری دیدم.
داشت میگفت قرار نیست آدم از همان اول اول کارش ادای کسانی را در بیاورد که میخواهند نشان دهند در کارشان همه چی تمامند، باید خودمان باشیم بگزاریم آن من واقعی پس از رشد در نمایش باشد نه آن کسی که از خود ساختهایم.
بعدش هم از اهمیت نه گفتن به خود و ضرورتش در روزمرگیها، نظراتش را دوست دارم باید نشست دربارهیشان نوشت و نوشت آنقدر که بشود بخشی از وجود تو.
در انتها هم کتاب ملکوت را معرفی کرد.
بعد هم هشت نکته از ده نکته برای نوشتن را در وبسایتشان خواندم. در گام اول یک نویسنده باید زبان را بشناسد یعنی با واژگان زندگی کند، خودشان و معنایشان را لمس کند و بعد دست به قلم شود.
در ادامه هم نکات دیگر مانند رونویسی، پرسشگری، نوشتن از خوابها و… برای من لذت بخشترینشان پرسشگری بود.
بعد از ناهار کمی آزادنویسی با جملهی هنوز هیچ انجام داده، با مامان به دورهی قرآن رفتم. عصر فایل وبینار را گوش کردم داستان کودک که تمام نکات نوشتن را در خود گنجانده بود، در طی گوش دادن به داستان انگار من نویسنده هستم و نشستهام پشت میز و میخواهم داستان گربهی دم بریده را بنویسم.
ساجده هم طبق هر چهارشنبه در رابطه با شعر صحبت کرد و شعر زمستان از اخوان ثالث را خواند و سوده خانم که یک فیلم در مورد یک نویسنده که فکر کنم انگلیسی بود معرفی کرد.
و در نهایت اگر بخواهم به خودم و امروزم نمره بدهم هشت از ده میدهم زیرا ورزش و کتاب خوانی از کارهایم حذف شد.
https://t.me/ma0hlq
چشمهای حلزون متلاشی شده.
۷۵۰ کلمه تایپ کردم.
قصهی دوم کتاب س.ق.خ را خواندم یا بهتر است بگویم بازخوانی کردم قصهی وسواسش را.
قصهی بچه خواندم واسهی بچههای کلاسم.
تیستو ی سبزانگشتی خواندم برای دوستانم.
ویس کارگاه شفقتورزی شیماجان صادقی را گوش دادم و تمرینهاش را انجام دادم و نامه نوشتم.
بازگشتم به تفسیر نقاشی کودک. کلییی ویس مانده ازش. هی بازگوشی میکنم تا بهتر یادم بماند.
تمرینجا بودم و پشت استاد را دیدیم.
نویسندهساز بودم و باز پشت استاد.
داستانکوتاه ۷ بودیم و خیلی جالب بود و باز هم پشت استاد.
خطخطی میکنم.
نصرت و صادق منتظرم هستند. کتابهاشان.
خدانگهدار.
– آسایشگاه جایی است که آدم در آنجا به آسایش میرسد؛ پس چرا اسم خانههایمان آسایشگاه نیست؟ چرا آدم برای رسیدن به جایی که در آن آسایش داشته باشد مجبور است خودش را به دیوانگی بزند یا واقعن دیوانه شود؟ چرا نمیشود قبل از دیوانهشدن به آسایشگاه رسید؟ آیا میشود دیوانه نبود اما آسایش داشت؟ آسایش در دیوانگی است یا دیوانگی در آسایشگاه؟
او را میبینم که تا دیوانگی تنها یک قدم فاصله دارد و حالا پناه آورده است به این آسایشگاه که خیلی هم شبیه خانه است و این آسایشگاهیست که تو بنا کردهای برای همهی مایی که ایستادهایم در مرز دیوانگی و میدانیم که اگر نبودی، یا باید پایمان را میگذاشتیم در آسایشگاه دیوانگی یا میماندیم در دیوانگی خانگی.
– آزادنویسی کردم.
– هر قدر هم که از نگرانیهایم مینویسم تنها مثل گورکن در زمین قلبم فرو میروند و کمی بعد جای دیگری را سوراخ میکنند و بیرون میآیند.
– اگر برای «خودسرزنشگری» جایزهی ویژهای در نظر بگیرند من حتمن آن را برنده خواهم شد.
– تنها چیزی که آرامم میکند به یاد آوردن است؛ به یاد میآورم که سال گذشته این روزها در چه سیاهچالهای بودم و چگونه لطف بیانتهای خداوند طنابی شد و مرا از آن سیاهچاله بیرون کشید. خداوند یادش نمیرود که طنابش را برای ما بیندازد، ماییم که منتظر طناب نمیمانیم، ماییم که تصور میکنیم بدون طناب او میتوانیم از چاه بیرون بیاییم. من همان گورکنام که هر بار گور خودم را با دست خودم میکنم و دوباره با کمک او بیرون میآیم و چندی بعد جای دیگری یک گور تازه میکنم. اما میدانی قشنگش کجاست؟ اینجاست که او هر بار یک طوری نجاتت میدهد که ایمانت به حضورش هزار برابر قویتر میشود. او از حماقتهای تو برای خودش نمونهکار میسازد.
– الهی شکرت…
طلسمِ بابا باران
-سالواژهام: تدریس.
-صبح زودتر از ساعت کلاس رفتم مدرسه. ذوق داشتم. طبق عادت، شروع با خواندن نوشتههای بچهها بود و گرفتن جایزه. همان نقاشیهای رنگیرنگی خودم.
بعد هم تقسیم نقشهای نمایش. تعدادشان کم بود. هر نفر دو تا نقش داشت. سربندها را گذاشتند. خودم هم. رفتیم تو دل ماجرا. داستان گمشده را یافتیم ولی پایان نداشت. پس پایانی ساختیم.
شخصیت پیرمردی که «باران» صدایش میزدند، جذاب بود برایشان. پس اسم داستان را گذاشتند: «طلسمِ بابا باران»
آخر سر هم نوبت شکلات و جایزه و عکس بود.
گفتند: «مهر که برمیگردی؟»
نمیدانستم. خداحافظی کردیم. یک تکه از دلم را تو کلاس جا گذاشتم. زدم بیرون.
-جملهی طلایی امروز مال یکی از بچهها بود. به محض ورودم گفت: «من فکر کردم بین کلاس نقاشی و نویسندگی نیم ساعت میریم خونه میکَپیم بعد میایم.»
-برگشتم خانه. ناهار زدم. خوابیدم، تا عصر سرحال باشم.
-ساعت ۷ و نیم. کارگاه داستان کوتاه هفت. با پرسش پیش رفتیم. قرار است با پرسش هم داستان بسازیم.
-گزارش نیک و یادداشت کانال را نوشتم و هوا کردم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
امروز در مسیر سالواژهام «بیشنویسی»، بیشتراز قبل دعای نیکم را نثار برخی افراد کردم. دعای نیکم نصیب تحریمکننده و تحریم شونده بود. خواستم یک مقاله آموزشی برای کارفرما بنویسم، کلا درگیر بودم. درگیر ثبتنام در افزونه چتجیپیتی برای اکسل. اولش که نصب نمیشد. اینترنت نبود. فیلتر شکن ناپایدار نبود. تحریم بودیم. اساماس نمیآمد و …تا فهمیدم که باید سرور فیلترشکن را عوض کنم. بعد از چک کردن چند کشور، بالاخره ایتالیا به من روی خوش نشان داد. کارم انجام شد. اما فقط برای اسکرین شات از چند مرحله کار. واقعا این اتلاف وقت در حقوق یک نویسنده دورکار حساب میشود؟ نه. چون حساب،حساب کلمههاست نه ساعتی که من برای کارم گذاشتم. نمیدانم خسارتم را باید از تحریمکننده بگیرم یا از تحریم شونده؟
ادامه روزم هم که مثل همیشه نویسندهساز بود و کتاب زیبایی که استاد خواند، روحم لطیف شد.
باشگاه هم بقیه خشمم را از بین برد.
متاسفم که نتوانستم ادامه «همسایهها» را بخوانم.
سالواژهام: دوامیابی
دوهفته فاصله است. تقریبن چهارده روز. دقیقتر بگویم: سیصدوسیوشش ساعت و چند دقیقه، بیشتر یا کمتر، فاصله است. فاصلهی حرف تا عمل من. یا همان فاصلهی عمل تا حرف من. البته که هر عملی حرف نیست و هر حرفی هم عملی نیست؛ اما این عمل، حرف است. حرفی که برای شما مینویسم. گزارش نیکنویسی را میگویم. قول شروعش را دوهفته پیش به خودم داده بودم؛ اما انگار باید فاصله را حساب میکردم. اهمیت فاصله را نباید نادیده گرفت. فاصلهی آدم تا آدم. زن تا مرد. تولد تا مرگ. حرف تا عمل. فاصله مهم است. البته نه همیشه.
چیزهایی هست که فاصله را کم میکند؛ مثلن عشق. عشق فاصلهی زن تا مرد، شهر تا شهر، زبان تا زبان را کم میکند. چیزهایی هم هست که فاصله را زیاد میکند؛ مثلن ترس. مثلن غرور. مثلن تنبلی که بین من و گزارش نیکنویسی افتاد.
فاصلهها را همیشه با متر و کیلومتر گیر نمیاندازند. بعضی فاصلهها با «نمیشود»ها گیر میافتند، بعضیها هم با «فردا»ها.
چه کسی گفته بود: «به عمل کار برآید، به سخندانی نیست»؟ سعدیِ شیرازی.
فاطمهی تهرانی هم میگوید: «به سخن عمل برآید، به کاردانی نیست.»
با درستیاش کار نداشته باشید. حرف باید نو باشد که این هست؛ هرچقدر هم غلط باشد.
بعد از مدتها آمدهام گزارش نیک بنویسم، آنوقت دارم صغرا و کبرا میچینم. راستی صغرا و کبرا را چطور میشود چید؟ مگر گلِ صغرا و کبرا داریم؟ بسرچم. نداریم. یک گیاهِ کبرا داریم که گوشتخار است و نمیشود چیدش. میخوردت. صغرا و کبرا را چه کار میکنند؟
هنوز نگفتهام امروز چه خبر بوده، اما همینقدر بدانید که گزارش نیکِ امروز رفوزه شده و نمرهاش زیر پنج است.
اما جای نگرانی نیست. شهریور است و زمان امتحان مجدد. امروز را فردا تکرار میکنیم. نمرهی قبولی میگیرد. تا نگیرد، به روز بعد نمیرویم.
آن پنج نمرهی نیک را هم برای آشتی کردن با دوستی که خیلی میدوسدمش و حاضرجوابیِ حاصل از خوردن قهوه به امروزم میدهم. اگر قهوه نبود، روزم مشروط میشد. بله. با قهوه پنج شد روزنمرهام.
صغرا و کبرا بدون «ی» هم اضافه وزن دارند. روی دستم سنگینی میکنند. چه کارشان کنم؟
دیوار
تنم در فریاد شیشه
شکست خون پایم.
دست دیوار کوتاهتر از کوتاه
دیوار به تنم دستها
بیدست
خزید اشک، لغزید دست
من کجا دیوار کجا.
چهار دیواری، دیوار تنها
در تن من تنها
سرد شد
گرمی کجا؟
۱۴۰۵/۶/۴
#پاره_نویسی
https://t.me/maryamebrahimi21
سالواژه: تغییر
۱- امروز بعد از مدتها یک برنامه مادر و دختری داشتیم. با مامان رفتیم بیرون، کمی لوازم آرایشی و بهداشتی خریدیم و بعد از کمی پاساژگردی، موقع برگشتن به خانه دعوتش کردم به یک بستنی قیفی دستگاهی. هم از خوردن بستنی لذت بردم، هم از دیدن حال خوب مامان بعد از مدتها. گاهی یک بستنی ساده میتواند حال یک روز را عوض کند.
۲- صبح هم طبق روال این روزها برای پیادهروی با دوستم به پارک رفتم. حین راه رفتن از حس خوبی که بعد از آزادنویسی پیدا کرده بود حرف زد و من از اینکه پیشنهادم توانسته روی حالش اثر خوبی بگذارد، خوشحال شدم. از آنجا که برق از ساعت ۹ قطع شده بود و قرار بود تا ۱۱ برنگردد، به پیشنهاد دوستم تصمیم گرفتیم پیادهروی را تا ۱۰:۳۰ ادامه بدهیم. پیادهروی طولانی و نشاطآوری بود و حس خستگی دلپذیر و گرمایی که در بدنم ایجاد شده بود، برایم لذتبخش بود.
۳- امروز در یک کانال به جملهای برخوردم که برایم معنای عجیبی داشت و با گوشت و پوست و استخوان تجربهاش کردهام: آنچه درونت حل نشود، بارها در قالب آدمها و موقعیتهای مختلف به سراغت میآید تا زمانی که به جای فرار کردن، روبهرویش بایستی. فکر کردم چقدر این چرخه تکراری، دردناک و رنجآور است.
۴- امروز در گفتوگویی با مامان فهمیدم هرقدر هم خشمگین، غمگین یا سرخورده باشیم، خانواده و عزیزانمان وظیفه ندارند کیسه بوکس احساسات ما باشند. کنترل این رفتار اکتسابی و ممکن است؛ فقط ابتدا باید آن را بپذیریم و بعد برای تسلط بر آن تمرین کنیم.
۵- امروز دو خانه آنطرفتر از خانه ما، هنگام قیرگونی، بشکه قیر ترکید و صدای مهیبش تمام شیشههای خانه را لرزاند. برای چند لحظه تقریباً همه مطمئن بودند اتفاق جدی افتاده و حتی احتمال جنگ به ذهنمان رسید. بعد از کمی پرسوجو فهمیدیم ماجرا فقط ترکیدن بشکه قیر بوده. نگرانی اصلیام عمهام بود که در واحد دیگری زندگی میکند و وضعیت جسمی حساسی دارد. خدا را شکر که اتفاقی برایش نیفتاده بود.
۶- بعد از آن ماجرا به فرنوش، دخترعمهام، زنگ زدم تا مطمئن شوم همه حالشان خوب است. خیالم که از بابتشان راحت شد، خودم هم آرامتر شدم.
۷- امروز هم مهمان «کاهو»ی موراکامی بودم و هرچه بیشتر میخوانم، بیشتر با فضای کتاب همراه میشوم. فعلاً میتوانم با خیال راحت بگویم انتخابم برای کتاب بعدی، انتخاب موفقی بوده و از خواندنش لذت میبرم.
۸- به امروزم نمره ۹ از ۱۰ میدهم؛ امروز هم مهمان آرامش بودم. تقریباً تمام کارهایم را بدون جا انداختن انجام دادم و جالب اینکه خودِ انجام دادن کارها هم به آرامشم اضافه کرد. امروز فهمیدم وقتی ذهن آرام باشد، نظم دادن به روز چقدر آسانتر میشود.
📝 #گزارش_نیک ۱٠۶
برق ها رفته بود مادربزرگ دستگیره قابله رو برداشت و خودش رو باد میزد و یه نفس خاطرات قدیمی رو ادامه میداد پرسیدم:«یعنی شما هیچی بهش نگفتی؟! کن درجا جدا میشدم شما فقط سیزده سالت بود که عروس شدی چطور میتونه صدات بزنه پیرزن!؟» عمو داخل اومد با عجله آب خورد و اعلام کرد میره یاسوج تا دندون هاشو درست کنه؛ من هم فیلم سینمایی ژاپنی دوشیزه های تاریکی رو با برادرم دیدم و اشعار آقای پور رستم رو از رو زمزمه می کردم. امروز تنهایی زیادی کشیدم فکر کنم از این به بعد باید با کمد و تخت و میز و صندلی و چوب لباسی اتاقم درد و دل کنم.
امروز تکلیفم را با مشتری روشن کردم. پیام دادم، عذرخواهی کردم و گفتم فرصت انجام کارش را ندارم و بهتر است یک نفر دیگر را پیدا کند. مشتری همیشگی و وفادارم بود؛ برای همین حیفم آمد، اما خب برنامهام به هم ریخته بود و نمیرسیدم کارش را انجام بدهم.
به سایتم سر زدم و بعد فایل ورد پروژه سایتم را باز کردم و متن چرکی را که قبلاً نوشته بودم، پاکنویس کردم. قسمتی از شلختگی متن را نظم دادم.
برای پیادهروی آماده شدم. دلم از دیشب روی یک لباس مانده بود. دلم میخواست بخرمش. رفتم و قیمتش را پرسیدم. وقتی گفت دو میلیون و نهصد و هشتاد، متوجه شدم آنقدرها هم دوستش ندارم.
به سمت مسجد رفتم. کنار تکتم در پیادهرو نشستم.
تکتم ۲۹ ساله است؛ یکی از دوستان شبانهی من. شال سبزی روی موهایش دارد. رنگ موهایش در نور چراغ و لامپهای رنگی زیاد مشخص نیست. عینک گردی به چشم میزند، لبخند میزند و از حسودی برادرهایش حرف میزند؛ از اینکه مادرش هوایش را دارد.
میخندد و میخنداندم.
دختر پانزدهشانزدهسالهای به سمت تکتم میآید، دست میدهد و میگوید: «خوب دوست پیدا میکنی.»
نگاهی به من میکند و به لطف حضور تکتم با من هم سلام میکند.
میرود.
تکتم از خالهاش حرف میزند و همانطور برای یک نفر از دور دست تکان میدهد.
خانمی پوشیهای که پرچم سبز بزرگی در دست دارد، به سمت تکتم میآید و صدایش میزند: «کجایی تو؟»
تکتم میرود سمت او. همدیگر را بغل میکنند.
وقتی برمیگردد، میگویم: «روابط اجتماعی خوبی داریها.»
تشکر میکند.
لبخند میزنم و به روابط نااجتماعی خودم فکر میکنم.
https://t.me/meslenafas
گزارش نیک “1405/6/4″ شهریور. روز چهارشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”بیلنگر” از بهمن شعلهور خاندم.
داستان دوم آغاباجی و هیچکاک خاندم.
ویس نویسندهخلاق پیشرفته را ادامهاش گوش دادم.
ظهر زمانی را خابیدم.
نویسندهساز شرکت کردم.
دوره داستانکوتاه ۷ شرکت کردم.
شعری در کانالم هوا کردم.
https://t.me/speechoff
امروز درگیر غمی بودم که نمیدانم چرا امید جایش را به آن غم نمیداد
طلاهایم را در طبق اخلاص به همسرم عزیز تر از جانم دادم
تا کمی در این دزدی ای که شده از او با او همراهی کنم
همین
حس نوشتنم نیست
با همکاری ،به بازدید دو کارخانهی نان و بیسکوییت رفتیم. از بیبرقی چهارساعته اداره گریختم. گرفتار دو ساعت بیبرقی در خانه شدم.
وبینار دیروز و جلسهی اول شعر را گوشیدم. و در وبینار امروز شرکت کردم. از کتاب کودک لذت بردم. حضور ساجده جان و سوده جان، به جذابیت وبینار افزود. ورزشی هم کردم.
تازه امروز شنیدم، در جلسه شعر، استاد از الطاف مبیناجان به من میگفتند. در حالی که من، دست به یقه با اینترنت. و لعنتگویان به کل تاریخ. به فکر رسیدم شعری در وصف دوستی مبیناجان با خودم بنویسم.
دوستیِ مبینا ما را بس، که به تعبیرِ نیک، آمیخت مرا، نام و نشان.