گزارش نیک ۱۱۵: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«فقط آدمی که رویایی در سر ندارد تلاش می‌کند تا همه از او راضی باشند.»
-مهدی روزرخ، نیم‌فاصله، ص۵۵

در سلسله‌‌‌فرسته‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

  1. …
  2. …
  3. …

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

121 پاسخ

  1. امروز شنبه ۱۴ شهریور
    صبح ساعت ۱۰ بیدار شدم گیج و بی انرژی بودم صبحانه کتلت دیشب رو خوردم.
    قبل بیدار شدن کارن اینستا گردی کردم.
    این روزها از اینستا هم لذت نمی برم فکر می کنم چقدر محتوای چرت و پرتی دارد اکسپلور من فست فود و هری پاتر و خرم و چیزهای دیگه مثل اینها.
    اینستا رو حذف کردم کارن نبینه.
    ناهار پختم کارن بیدارشد .
    لب تاپ روشن کردم و تاریخ امروز و نوشتم هیچی برای نوشتن نداشتم پونصد کلمه نوشتم کارن لب تاپ رو گرفت. امروز مادران و دختران رو ادامه شو بخونم .
    در وبینار های نویسنده ساز همیشه سوال می پرسم چطور رشد کنم و جواب دو تاست باید تغییر کنی چطوری را نمی دانم و جواب دوم استمرار در نوشتن . به خاطر همین آینده و مسیری که دارم می رم برام گیج کننده است .فکر می کنم چون مراحل تحصیلی مدرسه و دانشگاه معلوم است و به آن سیستم عادت دارم، برام گیج کننده است.
    یاد آوری امروز
    لب تاپ به کارن ندم تا وقتی که هزار کلمه رو بنویسم.
    ورزش کنم یا پیاده روی برم.

  2. 📍 بزرگی‌ات اقیانوس من است، عمقش نمی‌ترساندم.

    – امید نور باریک و طنازی‌ست که از روزنه‌ای بی‌مهابا به درون تاریکی‌ام می‌تابد.

    سال واژه: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت

    • خواستگارانمان زیاد شد •

    ساعت سه صبح گزارش دیروزم را نوشتم و در سایت استاد و کانال شخصی‌ام روانه کردم.

    بعد از آن خودم را به خواب سپردم و دستور دادم عمقش را زیاد کند تا بتوانم تخته‌گاز تا صبح بروم، بی‌دست‌اندازِ بیداری‌های موقتی.

    او هم تا ساعت هفت صبح، بچه‌ی خوب و حرف‌گوش‌کنی بود و بعد از آن تا ده صبح مدام هندل می‌زد. چند دست‌انداز را هم رد کردیم و رویاهایم پاره‌پاره شدند.

    حالا که گزارش می‌نویسم، به لطف قهوه‌ای بی‌جان کمی از خواب‌آلودگی‌ام را فراری داده‌ام تا بتوانم جزئیات را ثبت کنم.

    بعد از بیداری کامل به حمام رفتم تا فکرم را با تصمیماتم یک کاسه کنم. در حال شامپو کردن موهایم بودم که همسرم صدا زد و گفت:

    «مریم میگه می‌خوام خورشت بامیه بذارم، میاید پیش ما؟»

    اولش موافق بودم، اما یادم آمد که مادر مریم روز قبل اولتیماتوم داده بود که اگر ماندنی بودید، باید هفت صبح به من اطلاع بدهی و مسیرتان را به سمت خانه‌ی من کج کنید.

    از طرفی، برادرم بزرگم ما را به باغ دعوت کرده بود. خواهرزاده‌ی دیگرم که ساکن تهران بود دوست داشت به خانه‌ی او برویم و ناراحت بود که چرا هیچ‌کس به خانه‌شان نمی‌رود.

    خلاصه، خواستگارانمان زیاد بودند.

    ست دوم شامپو را زده بودم که مریم دوباره تماس گرفت تا دلیل کنسل شدن خودش و خورشت بامیه‌اش را بداند.

    بالاخره تصمیم بر این شد باروبندیلمان را جمع کنیم و به تهران برویم تا یک شب بمانیم و عصر فردایش راهی خانهٔ‌مان شویم.

    این تصمیم از صغری به کبری مدام تغییر وضعیت می‌داد.

    دو خردادی اصیل که با هم جفت بخورند، تصمیماتشان زیاد تغییر جهت می‌دهد. برای ما که این‌گونه بود.

    • لطفاً سبک برگردیم •

    آرزوی برآورده‌نشده‌ی همسرم همیشه این بوده که هر دو با یک کوله‌پشتی سفر کنیم که مگر در خواب ببیند یا اینکه یک کوله‌پشتی از آن بزرگ‌هایش برایم بخرد. 

    مشغول جمع کردن بند و بساطمان شدم.

    چرا به جای اینکه همه‌چیز راحت سر جایش قرار بگیرد، این‌همه اضافات داریم؟

    هر بار سبک می‌آییم، سنگین برمی‌گردیم.

    این بار هم مثل اینکه استثنایی وجود ندارد.

    مادرم بار اضافه برایمان تدارک دیده با رشته پلویی و قابلمه و ماهیتابه سایز بزرگی که برایم خریده بود.

    از طرف دیگر، خواهرانم هرکدام با هنر دستشان مرا بی‌نصیب نگذاشته بودند.

    یکی نعناع و ریحان و شوید خشک، که دست‌چین خودش بود و دیگری هم چند دمنوش زعفران و لواشک.

    در نهایت نشد آنچه همسرم می‌خواست. فهمید کوله به کار ما نمی‌آید.

    بالاخره هرطور شد بخشی از بارمان را چپاندم در دهان چمدان نازنینم و از او خواستم طاقت بیاورد. الباقی هم در چند نایلون بزرگ با ما همسفر شدند.

    • کوتاه بود اما چسبید •

    این اولین بار بود که مدت کوتاهی در خانه‌ی مادرم مهمان بودم. دفعات پیشین، از تعداد بالای روزهای ماندنمان، دیگر داشتیم صاحبخانه می‌شدیم.

    مهمان شدن‌هایمان هم با فاصله اتفاق می‌افتاد، اما شب‌نشینی‌ها و بازی‌هایمان بیشتر بود.

    در مسیر رفتنمان به تهران در وبینار «نویسنده ساز» شرکت کردم. استاد از نوشته‌های خانم زری قوام و رشدی که در این چند سال شاهدش بود صحبت کرد و چند تن از شاگردان دیگرش.

    چند کتاب خوب معرفی‌مان کرد که نامشان را در نُت نوشتم:

    تا می‌توانی بنویس
    حق نوشتن
    جادوی بزرگ، الیزابت گیلبرت
    تقویم بی‌هدفی
    هیچکاک آقاباجی

    تندتند می‌نوشتم تا از ذهنم فرار نکنند.

    از دوره‌ی «قصه قصه» هم گفت و اینکه چقدر می‌تواند در نوشتن داستان راهنمای خوبی باشد و به رشد ما کمک کند.

    کمی دیگر هم در کلاس بودم که اینترنت سر ناسازگاری با من گذاشت و نتوانستم یک ربع آخر کلاس بمانم.

    به تلگرام رفتم و شروع به گوش دادن موسیقی کردم. چندتای خوبشان را فرستادم به سیاه‌چاله تا دوستانم نت‌های آرامش‌بخش موسیقی را بنوشند.

    • به مقصد رسیدیم •

    همسرم برای خرید شیرینی خامه‌ای رفت و من به کمک مادر و خواهرزاده‌ام، بار سفرمان را با آسانسور به طبقه‌ی پنجم بردیم.

    برای رویا، دنبال‌کننده‌ی گزارش‌هایم می‌نویسم که شام بادمجان شکم‌پر خوردیم جایش خالی.

    در این چند روز هرچه تلاش کردم خوش‌وزن بمانم، همه بر باد رفت، به یاد «بر باد رفته».

    دور هم سریال «ریچر» را دیدیم، تا قسمت چهارم از فصل اول.

    بخشی از گزارش نیکم را نوشتم.

    مادرم و چند نفر از اعضای خانواده‌ی خواهرم، بعد از شام یک ساعت خوابیدند تا خودشان را برای مسافت تهران، کرج آماده کنند.

    ساعت از دوازده نیمه‌شب گذشته بود که از ما خداحافظی کردند و راهی خانه‌هایشان شدند.

    ما هم با خستگی و خواب تنها ماندیم و این بار در یکی از اتاق‌های خانه‌ی نو عروس و داماد، آماده‌ی خواب شدیم.

    اولش خواب کمی بازی درآورد، اما دید من حال بازی ندارم، پس بی‌خیال ماجرا شد و مرا به رویا برد.

  3. سلام استاد دیشب ۱۲و ۴۵ دقیقه گزارش نیک فرستادم تایید نشده. مشکل داشته؟
    این بود.
    سال‌واژه: بی‌خیالی
    دیروز تصمیم گرفتم نویسنده‌سخنران رو شرکت کنم. اما شب تو شک بودم. می‌ترسیدم نتونم تمرین‌هاش رو انجام بدم. یا اینکه با وجود بچه‌ها نتونم قسمت تصویری‌شو شرکت کنم.
    یا شاید با توجه به شب بیداری خواب بمونم.
    صبح سرحال بیدار شدم. چندین گزارش نیک خوندم. چند تا داستان کوتاه خوندم، داستان خودم رو هم خوندم. دیدم دو قسمت رو توی ویرایش جا گذاشتم و حذفش آسیب زننده بوده. حالم گرفته شد. نمی‌دونم چکارش کنم. یهو یاد کلاس افتادم. نمی‌دونستم شرکت کنم یا نه، رفتم سراغ حافظ و شعر مورد علاقم اومد.
    ساقیا برخیز و درده جام را
    خاک بر سر کن غم ایام را
    دیدم تعلل جایز نیست و سریع کلاس رو شرکت کردم. ساعت شد ۱۰ و ۴۰ دقیقه. گفتم در سکوت کامل صبحانه بخورم بچه‌ها بیدار نشن.
    داشتم نیمرو می‌ساختم، اومدم سفیده رو با قاشق جا به جا کنم که مثل سگ پرید بهم.
    کلاس برگزار شد.تصویر لازم نشد. فقط یه شوق بی‌نهایت در من شکل گرفت.
    کل روز رو شاد بودم.
    ممنونم از خودم و حضرت حافظ و استاد عزیز.

    کتاب سرگشته از جبران خلیل جبران رو توی کتابخونه دیدم. یهو دلم خواست دوباره بخونمش. انتخاب بدی‌ام نبود. ۶ تایی از داستان‌هاش رو خوندم.
    «نافرمانی معمار» کتاب‌سرراهیِ دوستم بود. دلش می‌خواست از سر خودش بازش کنه. به زور دادش به من. آوردم بخونمش. مصاحبه‌ با رنزو پیانو بود. سوال جواب‌های از پیش تعیین نشده. چند صفحه‌ای خوندم. اما مهمونی یهویی دعوت شدیم و کتاب رو بستم تا فردا.

  4. سال‌واژه: چطور با جمعه ی لعنتی کنار بیاییم.
    صبح های جمعه را اگر با برنامه‌ی خاصی شروع نکنی تا شب می‌نقی و می‌غری و دلتنگی.
    من نمی‌دانم چرا هر چه دلتنگی‌ست روز جمعه روی سر آدم هوار می‌شود.
    جمعه‌ها لیستی از کارهای عقب‌افتاده ام را تیک می‌زنم.
    بیرون رفتن عصر را به بهانه‌ای کنسل کردم تا به وبینار برسم، برای یک استاد کارهای نیمه‌تمام، وبینار تمرین حوصله و انظباط است هر چند کم‌کار باشد.
    کارهای مفیدی که دیروز انجام دادم سر زدن به سایت استاد و مطالعه‌ی چند مطلب نیک‌نویسی
    مانیفست و قوانین بهره‌وری که جذاب و آموزنده بود و نکات خوبی یاد گرفتم، دانلود کتاب نویسنده ساز و فرهنگواره‌ی فارسی خلاق که با خود وعده کرده‌ام از امروز مطالعه کنم و یاد بگیرم.
    هر روز که به وبینار میروم بیشتر میفهمم که هیچ چیز بلد نیستم اما اقدام را شروع کرده‌ام بر حسب فرمایش استاد.
    خوب‌ترین بخش مفید هر روزم وبینار و نیک‌نوبسی است، می‌دانم که روزی قلمم معجزه خواهد کرد اگر پیوسته و مدام تلاش کنم و هدفم را از نوشتن بیابم.
    قبلاً به کلاس داستان‌نویسی رفته بودم اما نمی‌توانستم یعنی تمایلی به نوشتن داستان نداشتم و این مرا اذیت میکرد چون حس‌می‌کردم می‌خواهم اما نمی‌توانم، بعد مدتی دریافتم من مشتاق به نوشتن کاریکلماتور هستم و آزادنویسی و اینها اتفاقاً حال مرا خیلی خوب می‌کند.
    یک جذابیت وبینار و بودن در کنار استاد برای من همین است که تو می‌توانی آزاد، بنویسی و پر از یادگیری های نو و شگفتانه است.
    دیروز استاد طبق معمول معرفی کتاب‌ها و …. از سایت اختصاصی هر کس و کلا اینکه باید نوشته هامان را به اشتراک بگذاریم حرف زد، من می‌ترسم اما حتما انجامش می‌دهم، از همین نیک‌نویسی شروع کرده‌ام.
    دیگر خجالت نمی‌کشم که نوشته‌هام را به اشتراک بگذارم چون می‌دانم که رفته‌رفته غنی‌تر، پرمعناتر،صبورتر و جذاب‌تر خواهد شد و مهم‌تر اینکه من رشد خواهم کرد و هر روز کلی حرف خواهم داشت از خوانده‌‌ها و نوشته‌ها و کشفیات نو.

  5. 1405.06.13

    امروز صبح را با صفحات صبحگاهی آغازیدم.

    ظهر، خانه حال‌وهوای مهمانی گرفت. برای ناهار سالاد درست کردم و قیمه پختم. قیمه‌ای که خوشمزه از آب درآمد و با افتخار می‌توانم یک امتیاز مثبت هم برای کارنامه‌ی آشپزی‌ام ثبت کنم.

    مهمان‌ها آمدند و من مشغول رسیدگی به آن‌ها شدم. بعد از رفتنشان، بخش کمتر شاعرانه‌ی مهمانی شروع شد: ظرف‌ها. کلی ظرف شستم و بالاخره خانه دوباره به حالتِ «بعد از مهمانی» درآمد و مرتب شد.

    بدنم کمی خسته و بی‌حال بود. درد زیادی هم داشتم. بنابراین باقی روز را از خودم طلبکار نشدم و کمی دراز کشیدم و استراحت کردم.

    یک کتاب کودک هم خواندم. کتابِ «با قلبت بنواز». همان نخ کوچکی که دوست دارم در روزهای غیرمعمولم نگه دارم.

    بعد با همسرم در شهر دور زدیم و کمی خرید کردیم. همین بیرون رفتن ساده، با اینکه اتفاق بزرگی نبود، حال‌وهوای روزم را عوض کرد.

  6. از هفته

    هفته‌ی پیشم به مهمان‌داری گذشت.
    مهمان‌های سخاوتمند، خانه‌ام را پر از برکت می‌کنند. سه روز از هفته را با مهمان به بازار و خرید می‌روم. به مطالعه‌ی کم و نوشتن اندک بسنده می‌کنم.
    برای جلسه‌ی شعر، شعری کوتاه می‌نویسم. جلسه‌ی نویسندگی مثل همیشه عالی بود. آغازش خواندن متن‌هایی از کتاب «بوطیقای جهالت» از حمیدرضا اَبَک بود. متن اولش اشکی‌ام می‌کند. یادم باشد در کانال بگذارمش.
    دوستم لیلی‌جان مداح، هدیه‌بارانم می‌کند. در مدحش، واژه‌ کم می‌آورم.
    متن استعاری با الهام از کتاب «هتل احساسات»، دیروز بازنویسی می‌شود و در کانال قرار خواهد گرفت.
    خانه مرتب می‌شود. البته بعد از به‌هم‌ریختگیِ لباس‌های دو کمد برای یافتن شال کرم‌رنگ با حاشیه‌ی سبز و قرمز.
    دل هم گرفته و به‌هم‌ریخته بود. یادآوری سال‌واژه (استمرار) نیاز است. با شیرینی و خواندن و نوشتن و موسیقی حال دل بهتر می‌شود.
    لعنت بر شیرینی. پناه می‌بری به آن برای ذره‌ای حال خوش. عذاب وجدان بعدش راحتت نمی‌گذارد. نیست باد از صحنه‌ی روزگار. یا این‌که اثرش معکوس باد.  مصرعی از سعدی شیرین‌سخن گویای این حال من است:
    «مرا به خیرِ تو امّید نیست، شر مرسان»

    #گزارش_نیک

    t.me/SabzNevesht27

  7. میدونم به زودی قرار ب… برم
    از نوع شدید.

    عزیزبابام داره درد می‌کشه. درد عجیب. داره ب… میره.
    اگه بره. ایرج ب… میره. و بعد از ایرج، فریده ب… میره.

    می‌ترسم.
    از آینده‌ی خیلی نزدیک.

    ولی باز سرمو می‌ذارم رو شونه‌ی انبه. نارنگی تو بغل. روزامو شب می‌کنم. شبامو روز.

  8. یه بارم این موقع بنویسم بهتر از هرگز «ننویسیدنه» خب
    جمعه بیداری زودهنگام داشت
    نشستم به زیر و رو مردن کتابای کپی‌رایتینگم
    از دیوید اوگیلوی و دوتا دیگه هم از ست‌گادین
    توی دلم بلواییه
    این‌همه آشوب رو پی می‌گیرم برسم به جای مطلوب.
    امروز تمیزماریِ اسباب آشپزی دلشتم.
    قرعه به نام هواپز و اجاق گاز خورد.
    ناهار پیتزا خونگی، که اول کار خمیرش رو آماده کردم.
    آیدا رای‌ش به مرغ بود که منم همونو پختم.
    مدام تو فکرم برای داستان کوتاهکم.
    بعد ناهار با دختر رفتیم خرید.
    چیزی نخریدیم مغازه‌ها رو دیدیم و بعد یه سر رفتیم خونه مامانم.
    همون‌جاست آخه.
    می‌دونستم برادرم خونه مامانه.
    دلم برای خواهر برادرام تنگ‌تر میشه اینروزا.
    نشونه‌ی پیریه؟
    شاید.
    تا برگردیم خونه، الی و السا به خونه ما رسیده بودن.
    برای شام، مقداری پیتزای ناهار مونده و دو تا نیمرو کارو درآورد.
    دو روزه پیاده‌روی می‌افته به بعد از نه شب.
    بعدش نشستم به خوندن کتاب.
    کمی نوشتن.
    قرار و مدار واسه فردا.
    که امروز باشه.😁
    https://t.me/ghesehaye_shokouh

  9. جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
    گزارش نیک
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    ۱- امروز خیالم از بابت ناهار راحت بود، اما چون مهمان داشتم، باید دسر درست می‌کردم. ژله و محلبیه را همان ابتدا آماده کردم.

    اما برای دسر اصلی، گزینه‌های زیادی داشتم و انتخاب برایم سخت بود. ذهن کمال‌گرایم همیشه سعی می‌کند گزینه‌های مختلف را بررسی کند تا همه‌چیز به بهترین شکل پیش برود. درنهایت ناچار شدم به مامان زنگ بزنم و از او مشورت بگیرم؛ دسر عربی تصویب شد.

    ۲- همان‌طور که من دسر را آماده می‌کردم، همسر کل خانه را جاروبرقی کشید، مبل‌ها را جابه‌جا کرد و میز و قفسه‌ها را دستمال کشید.

    بعد از ناهار هم من به حمام رفتم و او در همین حین، ظرف‌ها را شست و به گلدان‌ها آب داد.

    این روزها آن‌قدر به‌خاطر بارداری کمک‌حالم است که حس می‌کنم برای دخترکم بهترین پدر دنیا خواهد شد.

    ۳- زیر دوش بودم و مثل همیشه موزیک گذاشته بودم که شروین خواند:

    «می‌پرسی تا کی؟ تا وقتی یادت میره اسم بچه‌هامون»

    بی‌اختیار اشک از گونه‌هایم روان شد و با قطره‌های آب حمام یکی شد.

    یک لحظه تصور کردم روزی هردو پیر می‌شویم؛ همسرم که ده سال از من بزرگ‌تر است، شاید روزی زودتر از من دچار فراموشی و ناتوانی شود، و فکرکردن به آن برایم دردناک بود.

    او نزدیک‌ترین آدم زندگی‌ام است و طاقت دیدن پیری و ناتوان‌شدنش را ندارم.

    ۴- بعدازظهر مهمان‌ها آمدند.

    هانیه برایم کیک شکلاتی درست کرده بود و گفت: «در استوری‌هایت دیده بودم که این روزها دلت هوس شیرینی می‌کند؛ گفتم برایت کیک درست کنم.»

    خیلی خوشحال شدم. این روزها که مهربانی‌ها کم شده و شادی به‌راحتی به دست نمی‌آید، گاهی کوچک‌ترین توجه می‌تواند قلب آدم را سرشار از عشق کند.

    ۵- هلنا، دختر هانیه، حالا هم‌قد مادرش شده بود و گاهی با دیدنش سخت به یاد می‌آوردم که هشت سال پیش، وقتی به ساری آمده بودم، دخترک کوچولوی شیرین‌زبانی بود.

    هانیه می‌گفت: «حالا که داری مادر می‌شوی، یک روز می‌فهمی که بچه‌ها در هر سنی مشکلات خاص خودشان را دارند. حتی وقتی دخترت نوجوان شد هم دغدغه‌های مادرانه‌ات تمام نمی‌شود. حتی اگر دخترت ازدواج هم کرد، باز تو غصه‌اش را می‌خوری.

    یک روز می‌رسد که می‌بینی حاضری از خرید برای خودت بزنی تا برای او چیزی بخری. یک روز می‌بینی که همه‌چیزت او شده. او که داشته باشد، انگار تو داری.»

    ۶- با حرف‌های هانیه، به مادرم فکر کردم. او سال‌هاست که اولویت زندگی‌اش ما هستیم.

    هنوز یادم نمی‌آید به بازار برود و برای خودش چیزی بخرد، اما با ذوق برای من لباس می‌خرد و حالا تمام پس‌اندازش را با عشق برای دخترم خرج می‌کند.

    با خودم می‌گویم: یعنی من هم یک روز این‌قدر فداکار می‌شوم؟

    ۷- مائده، رفیق دیگرم، با دخترک دوساله‌اش آمده بود. نبات، جانِ جان. دخترک موفرفریِ لپ‌گلی که وقتی می‌خندد چشم‌هایش بسته می‌شود و دندان خرگوشی‌اش نمایان؛ درست مثل کودکی خودم.

    مائده دارد یکی از سخت‌ترین دوران‌های مادرشدن را پشت سر می‌گذارد. بچه‌ها در این سن بهانه‌گیر می‌شوند و خیلی وقت‌ها فهمیدن نیازهایشان آسان نیست.

    او می‌گوید: «خیلی وقت‌ها از دست دخترم کلافه می‌شوم؛ با این‌که نبات دختر شیطان و اذیت‌کنی نیست، ولی یک روزهایی آدم کم می‌آورد.

    با این وجود، یک ساعت که نبینمش، دلم برایش تنگ می‌شود. او شیرینی زندگی‌ام است.»

    ۸- اتاق دخترکم را که هنوز آماده نشده، به آن‌ها نشان دادم و لباس‌ها و وسایلش را.

    همگی کلی ذوق کردند. حتی وقتی دراز کشیده بودم و نی‌نی ورجه‌وورجه می‌کرد، با اشتیاق دست به شکمم می‌کشیدند.

    ساعاتی کنار هم بودیم؛ از گذشته‌ها گفتیم، خندیدیم و دلتنگ روزهایی شدیم که انگار مثل برق و باد گذشتند.

    ۹- آخر شب همسر به خانه برگشت. ادامه‌ی سریال This Is Us را تماشا کردیم. با میوه و تخمه سیر شدیم و خواستیم بخوابیم که احساس کردم گرسنه‌ام.

    خواستم صبر کنم صبح که بیدار شدم صبحانه بخورم، اما همسرم اجازه نداد.

    گفت: «بچه نباید گرسنه بماند. پاشو نان‌وپنیر چیزی بخور.»

    سپس خودش هم همراهم آمد تا خیالش راحت شود.

    حالا دیگر مطمئنم که پدری مسئولیت‌پذیر و مهربان خواهد شد.

    ۱۰- همستر زیاده‌گو می‌گوید:

    چه جمعه‌ی خوبی بود. اصلاً به نظر نمی‌رسید جمعه است. هیچ لحظه‌ی ملال‌آور و حوصله‌سربری نداشت.

    در کنار دوستان قدیمی‌ات، وقت را به خوشی گذراندی و بیشتر از همیشه قدر همسرت را دانستی.

    به امروزت از یک تا ده، ده می‌دهم.

    زهرا قاسمی‌زادگان
    https://t.me/zahraghasemi_channel

  10. شعر:

    دل تنها قلبیست
    همش دنبالِه تنهاایِ خود گردد
    باید از تنهاای دربی‌یاری

    قفس‌قفس زجر کشد
    زجر او ره نبین
    چو در زجری در کز فرو بری

    دیواری پناه بردم
    دیوارمک شد قلب
    سلام دادم به قلبِ مک‌کار

    خنده‌ای خود بخودت نگه‌دار
    چو همی‌جوری خندم در کز

    ای‌تنهاای تنها چیزیست که مه دارم
    تو ازم نگیر هرچند تلخ در خویشتنم

    دخالت‌مال مالی خودت
    گر دخالت مه گردانم
    دنیاای تو ببوی آید

    بزار بزار مه بخودم
    نمِه‌خام دخالت توره
    برو برو عزیزم
    در کز بدلِ تنها قلبِ خود فرو برم

    معنی‌ای دوم کز که در لغت نامه فرهنگ معین خاندم ای‌است ( فرو رفتن در یک کوشه )

    فک کنم معنی‌ای شعره به همی‌ لغت گفتم!

    خوب چند روز بود مهمون داشتم حالا هم باید ببرم پسرمو واکسن کنند بهداشت واکسن یک ساله‌گی اونه به دلیل چشنِ تولد از گذارش نیک عقب موندم و هم از وبینار ها…
    امشب جبران کنم
    خدانگهدار تا فردا.

  11. نیکروزی با سنگام شصت ساله

    دیروز خبردار شدم مادر دکتر حسن‌خانی به رحمت خدا رفته.
    امروز با فرزانه محبی همکار و دوست صمیمی‌ام ساعت ده صبح روبه‌روی مسجد کاظمیه، آپادانا دوم قرار گذاشتیم برای عرض تسلیت.
    دکتر مستوفی، رئیس اسبق مرکز ملاهادی سبزواری را هم پس از سال‌ها بی‌خبری دیدیم.

    بعدش سری به مادر زدم.

    بعدترش ناهار راست‌و‌ریس کردم.

    فیلم ۲۳۸ دقیقه‌ای سنگام را دیدم با بازی و کارگردانی راج کاپور.

    این فیلم سینمایی محصول سال ۱۹۶۴ یعنی ۶۲ سال پیش سینمای هندوستان است‌.
    یادم می‌آید کلاس اول راهنمایی بودم که مرضیه رئیسی همکلاسی بغل‌دستی‌ام آنقدر از فیلم سنگام تعریف کرد که ندیده و نشناخته عاشق بی‌قرار راج‌کاپور شدم.
    با اینکه می‌دانم دهها بار تکرار این فیلم پخش شده ولی من امروز برای اولین بار دیدمش. شنیده‌ام فیلم پرفروش و موفقی در زمان خودش بوده و چندین جایزه دریافت کرده ولی من خوشم نیامد. کلیشه‌ی تمام‌عیار، مثلث عشقی، بی‌توجهی به احساسات شخصیت زن داستان، اتفاقات تصادفی پی‌درپی، سوالات بی‌جواب مانده‌ی ذهن مخاطب در طول فیلم و…
    صحنه‌های فیلمبرداری ماه عسل راج‌کاپور و، ویجینتی مالا، در فرانسه، سوئیس، ونیز و لندن در آن زمان برای مخاطب جذاب بوده، رقص و ترانه‌های تنیده شده در صحنه‌ها و خاصه ترانه‌ی معروف «مره من کی گنگا» پس از گذشت سال‌ها برای من هم جذابیت داشت ولی باز هم برایم هیچ فیلم هندی «شعله» نمی‌شود.
    سنگام در زبان هندی، به معنای همگام، همقدم و محل یکی شدن و پیوستن دو رود به یکدیگر است.

    بعد از تماشای سنگام که چند ساعتی از آدینه‌مان را پَر داد، ساعت پنج عصر پریدم توی وبینار نویسنده‌ساز شاهین کلانتری.
    امروز به هفت مسئله‌ی نویسندگان پرداخته شد و تفاوت آفرینش ادبی با تولید محتوا. اینکه چرا کتاب چاپ نکنیم و همین صفحات مجازی جولانگاه نوشته‌هامان باشد.
    استاد از کانال نیم‌خط زری قوام برایمان گفت و نوشته‌های متنوع و هنرمندانه‌اش.

    بعدش با مادر و خواهران همسر و دخترانشان طبق روال بیشتر روزهای تعطیل رفتیم در جوار زنده‌رود و دورهمی، شامی توی پارک خوردیم و گپ‌و‌گفتی داشتیم.

    آخرشب که تن خسته‌ام به کاشانه رسید، پلک‌‌هایم بر صفحه‌ی گزارش نیک بر هم افتاد و اتمام نوشته‌ام موکول شد به اول صبح شنبه‌.
    خاک بر چوک که فرصتی برای تمرین کلاس مرجان موذنی عزیزم پیش نیامد و شنبه باید خجالتش را بکشم.

    ۱۴۰۵/۶/۱۴
    @Maryam_jelvani

    #گزارش_نیک
    #درباره_امروزم
    #درباره_یک_فیلم

  12. گزارش نیک ۱۱۵
    سال‌واژه‌ام: فاصله

    — چند بار برایش حرف زدم؟ چند بار دعوایش کردم؟ چند بار از پارک به خیابان و از خیابان به خانه کشاندمش؟ چند بار گذشته را مرور کردم؟ چند بار رود کارون و پل سفید و پارک ساحلی را رفتم و آمدم؟ چند بار به صبح زودهای اهواز فکر کردم؟ خدا بداند.
    ساعت‌ها باهاشان زندگی کردم تا‌ داستانم شکل گرفت.

    — از‌ صبح تصمیمم را گفتم‌. به شوهرم. غذا رویداد هفته باشد. یعنی هر چه در یخچال داریم، استفاده شود. قبول کرد. خدا را شکر. پخت و پز وقت‌گیر است.
    در عوضِ پخت‌ و پز، «شوری» داشتم: لباس شوری، ملافه شوری، تراس شوری، زمینِ آشپزخانه‌ شوری، گُل و گلدان شوری…
    «پخت و پز نکردی، نوش جان. از این طرف پوستت کنده شد.» بارها زمزمه کردم با خودم.

    — از کتاب شعر اخوان ثالث شعری خواندم. از «مجموعه‌‌ی اشعارش». «بولوار میرداماد» محمدعلی سپانلو کتاب بعدی بود. عاشق این کتابم:
    «بولوار میرداماد
    با لحظه‌های آزاد
    پنجاه سال دیگر
    از ما می‌آورد یاد
    در روزهای رنگین

    یک روز آفتابی
    باآسمان آبی
    آن سوی عصر غربت
    تصویری از رفاقت
    پیوندهای پیشین»

    — یادم نمی‌آید فیل دیده باشم. تصورم از فیل و گوشش در جنگل یا حتا توی باغ‌وحش نیست. تصورم چیزی است که الان دارم به عنوان گوشِ فیل می‌خورم. چرب و شیرین و خوشمزه. آن هم با دوغ.
    تویش مانده‌ام که واقعن چه ربطی به فیل بدبخت دارد. شاید بعد از تناولش هیکل فیل را باید متصور شد.

    — بخش بزرگی از خوشی و خاطره‌سازی ما از روزهای هفته برمی‌گردد به گونه‌ای که آن را می‌سازیم. اگر فکر کنیم که قرار نیست روزها با ما همراه همیشگی باشند کمی راحت‌تر ردشان می‌کردیم و از اَنگ زدن بهشان دست برمی‌داشتیم: «جمعه دلگیر است، عصرش خلق آدم می‌گیرد، روز شنبه بی‌حوصله‌ایم، فلان روز خوش‌یُمن است …» روزها می‌آیند و می‌روند، ول‌شان کنیم به امان خدا.

    —چند سال دیگر در چنین روزی دقیقن من کجا هستم؟ یادم خواهد ماند؟
    همان تعداد سال قبل من کجا بودم؟ یادم مانده است؟

    — ما امیدوارانیم.

    آدرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/nahid40rasti02

  13. گزارش نیک ۷۵ من / جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
    ساعت ۶ صبح غرق در خوابی عمیق با رویایی عجیب و شیرینم که با سروصدای مریم جان ناگهانی می‌پرم و دوباره به خواب می‌روم و این بار خوابی وحشتناک از سقوط دختر شش یا هفت ساله‌ی دوستم که بور و زیبا و بسیار شبیه پسرم سیناست و بمن سپرده شده و بسیار دوستم دارد و در بغلم است و پشت سرهم می‌بوسدم و من نیز می‌بوسمش و او را در کالسکه‌ای می‌گذارم و به محض راه انداختن‌ش چون زمین کمی شیب دارد او می‌رود و در چاله‌ای که فقط خطی است و ناگهان حفره‌ی بزرگی می‌شود می‌افتد و از جایی به جای دیگر مانند توپی جابجا می‌شود ومن در هر جابجایی اش از ترس و نگرانی فریاد می‌کشم و حالم بد می‌شود تا آن که ناگهان دست زنی که بزرگ می‌شود و کل اندام دخترکم در کف دستش سالم قرار می‌گیرد و من از سلامتش خوشحال می‌شوم و نگران آسیب درونی سر و بدنش هستم که باز مریم با کوبیدن در دستشویی با بی‌رحمی خاص و همیشگی‌اش از خواب، خیلی بد می‌پراندم و دیگر می‌دانم که خوابم بی‌خواب است و وحشت از تعبیر این خواب بر تمام جانم هنوزاهنوز که ساعت ۱۹:۳۰ است، جا خوش کرده و ترسش بر وجودم مستولی بود و هست. نمی‌دانم چرا اما هست. و بعد صفحات صبحگاهی را با شرح کامل خوابم می‌نویسم و جملات تاکیدی را نیز برای بهتر شدن حالم بر آن می‌افزایم که چندان اثری ندارد که ندارد.
    و بعد از صبحانه ثبت‌نام مشکل تأمین‌اجتماعی‌ام در سایت که با موفقیت انجام می‌شود و ساعت ۱۰ سیزدهمین وبینار راه هنرمندم در ۱۳ شهریور است و به فال نیک گرفتن دو ۱۳ که مصادف شده است با عنوان از« قربانی شرایط تا خلق روایت» است و در طی جلسه که حدود چهار جلسه است که بصورت کارگاهی و با انجام تمرینات در وبینار برگذار می‌شود و بازخورد دوستان شرکت‌کننده خوب بوده است برگذارش می‌کنم. البته تعداد کم شرکت کننده‌هل موجب ناراحتی‌ام نمی‌شود چون اعتقاد دارم هر کس شرایط بهره‌وری را دارد خودش خوانده می‌شود. اما گذاشتن وویس وبینارها به کسانی که دیر می‌پیوندند امکان خوبیست برای همراه شدن‌شان برای من حتی اگر فقط یک نفر استفاده کند هم کافی است. و در آغاز جلسه هیچ‌کس نیست و تا شروع می‌کنم کم کم دوستان می‌آیند. با خودم عهد کرده‌ام حتی اگر کسی نباشد جلسه را ضبط کنم و در کانالم بگذارم. ساعت ۱۱ تا ۱۳ وبینار نویسنده سخنران است و انجام تمریناتش نو و انرژی آفرین، هر چند که دوبار وویسم را ارسال که می‌کنم ارسال نمی‌شود و برای از دست ندادن کلاس که خارج می‌شوم گویا چون فی‌البداهه ضبط نموده ام می‌پرد و من بار اول نمی‌دانستم و چون تلگرامم جان می‌کند تا ارسال شود بعد از کلاس هم برای بار سوم هم بیش از یک ساعت صبر می‌کنم اما باز هم ارسال نمی‌شود و ناچار از خیرش می‌گذرم.
    بعد وبینار پایانی چهار میثاق است و نکات انرژی‌درمانی منطبق با چهار اصل و تطبیق چاکراها بر آن و تجربیات زیسته ام برای همه نو و جالب است. و نویسنده ساز محبوبم و معرفی کانال زری قوام و خواندن بخشی از مطالبش و مریم جوینده و معرفی مجدد روزنویسی استاد و فرهنگ پاره فارسی خلاق استاد و پرسش و پاسخ و… امروز اصلن کتاب نخوانده‌ام جز مرور راه هنرمند برای وبینارم و صوتی چهار میثاق که بخش پایانی‌اش بود و صوتی گام برداشتن بر جهان جولیا کامرون که ادامه راه هنرمند است و از دیروز از طاقچه بی‌نهایت در حال گوشیدنش هستم و از خود راضی نیستم.
    ساعت نه و نیم است و من خوابم گرفته چون از پنج صبح که بیدار شده‌ام به کار بوده‌ام و خیلی خسته‌ام و می‌خواهم در سایت بگذارم و خوابم برده روی نوشتن گزارش نیکم تا الان که باز با سروصدای مریم پریده‌ام از ساعت ۲ و دیگر خوابم نمی‌برد و روزم خراب می‌شود از کسلی کم خوابیدن و او خروپفش نمی‌گذارد که من حتی اگر بخواهم بخوابم، خوابم ببرد. از این که غر بزنم بدم می‌آید و اکنون انگار در همین حالم «اندر مزایای دوست بی‌فکر یا بهتر است بگویم بی‌توجه به حال دیگران که خودخواهی است نپذیرفت‌ش و رعایت نکردن‌ش»
    https://t.me/mahro1402

  14. سه شب، نیم‌برهنه، خواب آلود، کاغذی گذاشته‌ام کنار دستم و گوش می‌دهم به وبینار.
    برگ آخر کارهای نیک امروز.
    دیروز در واقع.

    جمعه برای من پر بود از نوشتن.
    ساعت‌ها نشستم و نوشتم.
    برخلاف همیشه که وقتی غمگین می‌شوم دست می‌کشم از نوشتن تا کمی حالم عوض شد،
    این بار فکر کردم، لابد این لحظه رهایی دیگران هم هست.
    من برای تمایز ادامه می‌دهم.
    نوشتم و نوشتم و نوشتم، تا کاغذهایم تمام شد.

    مهارتی دارم در گفت‌وگو، پیدا کردن حرف مشترک و کش دادن بحث با طرف مقابل.
    حتی اگر خودم دیگر علاقه‌ای به آن موضوع نداشته باشم.
    این بار، -در گفت‌وگویم با خودم- هم این‌کار را انجام دادم.
    از هر دری سخنی.
    تلاش کردم جریان نوشتن را ساری نگه دارم.

    شب، خسته اما شادمان از صفحاتی که سیاه -آبی درواقع- کرده‌ام، کمی گرامر زبان تمرین کردم.
    و قبل از برگشت به خانه، چند صفحه‌ای خواندم از رمان صدسال تنهایی.

    روز خوبی بود.
    به نسبت آنچه فعلا از دست من برمی‌آید.
    نمره بالایی به خودم می‌دهم.
    بگوییم ۸ یا ۹ از ده.
    تا جایی که شد، تلاش کردم “یادگیرنده” خوبی باشم.

    پی‌نوشت (۱):
    چند لحظه پیش، شنیدم شاهین جان گفتند بهتراست گزارش‌ها تا نهایت یک دو شب، ارسال شوند.
    بعد من را بگو بعضی از نوشته‌هایم، را سه‌چهار روز دیرتر ارسال کرده بودم :))

    https://t.me/Heydarnotes

  15. از اینکه به ثانیه‌‌یی گفتار و عملم تغییر می‌کند متعجب می‌شوم. می‌گویم: «حوصله خوابیدن ندارم.» ده ثانیه بعد خوابیده‌ام و خواب می‌بینم. می‌گویم:« وای من کتاب نسخهٔ چاپی نباشه اصلا نمی‌تونم بخونم.» بعد همان وقت پی‌دی‌اف کتاب الکترونیکی را باز می‌کنم می‌خوانم و تمامش می‌کنم، می‌روم سراغ بعدی و همینطور ادامه می‌یابد. حالا انگار با نسخهٔ چاپی بیگانه‌ام.

    انگار گاهی خلاف جریانات و تصمیمات پیش می‌روی؛ زود می‌خوابی، دیر بیدار می‌شوی. کم می‌نویسی، بیشتر می‌خوانی یا بلعکس. همیشه زندگی رو یک روال خاص نمی‌چرخد. باید چاشنی‌های متفاوتی برای مزه‌دار شدنش بکار برد. خلاق بود و مانع روندِ مخرب اهمال‌کاری شد.

    مفید واقع شدن برای خویشتن را بیشتر از هرچه در دنیا وجود دارد، می‌پسندم. یعنی آن وقتی که صرف خود و آرامش خویش می‌کنی سراسر سودمندی است حتی به بطالت گذراندنش.

    سه صفحه آزادنویسی را شب‌هنگام نوشتم درحالیکه که سردرد و مسکن با یکدیگر در حال بحث و مجادله بودند و یک مشت خزغبل را روی کاغذ سفید، به رنگ سیاه آغشته کردم. قلم به دستم که تکیه می‌دهد، از دویدن دست می‌کشم و آرام راه می‌روم تا مبادا چیزی را برای تماشا کردن و نوشتن از آن، از دست بدهم.

    رمان«ناتنی» از مهدی خلجی را ادامه می‌دهم. فؤاد طلبه‌یی است که به سبب علاقه پدر در این وادی گام نهاده و عاشق دختری‌ست که حالا در خیالاتش زندگی می‌کند. از پارتنر اکنونش و داستان‌نویسی‌اش می‌خوانم. از رفیقش. داستان‌ها یک شخصیت ثابت دارند اما زاویه دید تغییر می‌کند. قسمت جالب توجه برایم این بود که من امروز طی بازخانی متن‌های اولیه‌ام به نخستین جملهٔ کتاب بوف کور صادق هدایت برخوردم و دقیقا در کتاب ناتنی نیز همین جمله نقل شده بود. دو بار یک جمله را در دوجای متفاوت دیدم و این در حالی بود که یادم نبود قبلا من برای نوشتن متنی با مفهوم «زخم» از این جملهٔ صادق هدایت الهام گرفته بودم. از جملاتی که به دلم بودند هم رونویسی کردم.

    امشب یک رایحهٔ عجیب حالِ غریبی را درونم فرا خواند و همان شد متن کانالم. رایحه‌‌یی که فراتر از بودن‌هاست و حالتِ یک هوشیاری عمیق را به آدمی می‌دهد.

    https://t.me/zahraballampour

  16. جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
    گزارش نیک
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    ۱- امروز خیالم از بابت ناهار راحت بود، اما چون مهمان داشتم، باید دسر درست می‌کردم. ژله و محلبیه را همان ابتدا آماده کردم.

    اما برای دسر اصلی، گزینه‌های زیادی داشتم و انتخاب برایم سخت بود. ذهن کمال‌گرایم همیشه سعی می‌کند گزینه‌های مختلف را بررسی کند تا همه‌چیز به بهترین شکل پیش برود. درنهایت ناچار شدم به مامان زنگ بزنم و از او مشورت بگیرم؛ دسر عربی تصویب شد.

    ۲- همان‌طور که من دسر را آماده می‌کردم، همسر کل خانه را جاروبرقی کشید، مبل‌ها را جابه‌جا کرد و میز و قفسه‌ها را دستمال کشید.

    بعد از ناهار هم من به حمام رفتم و او در همین حین، ظرف‌ها را شست و به گلدان‌ها آب داد.

    این روزها آن‌قدر به‌خاطر بارداری کمک‌حالم است که حس می‌کنم برای دخترکم بهترین پدر دنیا خواهد شد.

    ۳- زیر دوش بودم و مثل همیشه موزیک گذاشته بودم که شروین خواند:

    «می‌پرسی تا کی؟ تا وقتی یادت میره اسم بچه‌هامون»

    بی‌اختیار اشک از گونه‌هایم روان شد و با قطره‌های آب حمام یکی شد.

    یک لحظه تصور کردم روزی هردو پیر می‌شویم؛ همسرم که ده سال از من بزرگ‌تر است، شاید روزی زودتر از من دچار فراموشی و ناتوانی شود، و فکرکردن به آن برایم دردناک بود.

    او نزدیک‌ترین آدم زندگی‌ام است و طاقت دیدن پیری و ناتوان‌شدنش را ندارم.

    ۴- بعدازظهر مهمان‌ها آمدند.

    هانیه برایم کیک شکلاتی درست کرده بود و گفت: «در استوری‌هایت دیده بودم که این روزها دلت هوس شیرینی می‌کند؛ گفتم برایت کیک درست کنم.»

    خیلی خوشحال شدم. این روزها که مهربانی‌ها کم شده و شادی به‌راحتی به دست نمی‌آید، گاهی کوچک‌ترین توجه می‌تواند قلب آدم را سرشار از عشق کند.

    ۵- هلنا، دختر هانیه، حالا هم‌قد مادرش شده بود و گاهی با دیدنش سخت به یاد می‌آوردم که هشت سال پیش، وقتی به ساری آمده بودم، دخترک کوچولوی شیرین‌زبانی بود.

    هانیه می‌گفت: «حالا که داری مادر می‌شوی، یک روز می‌فهمی که بچه‌ها در هر سنی مشکلات خاص خودشان را دارند. حتی وقتی دخترت نوجوان شد هم دغدغه‌های مادرانه‌ات تمام نمی‌شود. حتی اگر دخترت ازدواج هم کرد، باز تو غصه‌اش را می‌خوری.

    یک روز می‌رسد که می‌بینی حاضری از خرید برای خودت بزنی تا برای او چیزی بخری. یک روز می‌بینی که همه‌چیزت او شده. او که داشته باشد، انگار تو داری.»

    ۶- با حرف‌های هانیه، به مادرم فکر کردم. او سال‌هاست که اولویت زندگی‌اش ما هستیم.

    هنوز یادم نمی‌آید به بازار برود و برای خودش چیزی بخرد، اما با ذوق برای من لباس می‌خرد و حالا تمام پس‌اندازش را با عشق برای دخترم خرج می‌کند.

    با خودم می‌گویم: یعنی من هم یک روز این‌قدر فداکار می‌شوم؟

    ۷- مائده، رفیق دیگرم، با دخترک دوساله‌اش آمده بود. نبات، جانِ جان. دخترک موفرفریِ لپ‌گلی که وقتی می‌خندد چشم‌هایش بسته می‌شود و دندان خرگوشی‌اش نمایان؛ درست مثل کودکی خودم.

    مائده دارد یکی از سخت‌ترین دوران‌های مادرشدن را پشت سر می‌گذارد. بچه‌ها در این سن بهانه‌گیر می‌شوند و خیلی وقت‌ها فهمیدن نیازهایشان آسان نیست.

    او می‌گوید: «خیلی وقت‌ها از دست دخترم کلافه می‌شوم؛ با این‌که نبات دختر شیطان و اذیت‌کنی نیست، ولی یک روزهایی آدم کم می‌آورد.

    با این وجود، یک ساعت که نبینمش، دلم برایش تنگ می‌شود. او شیرینی زندگی‌ام است.»

    ۸- اتاق دخترکم را که هنوز آماده نشده، به آن‌ها نشان دادم و لباس‌ها و وسایلش را.

    همگی کلی ذوق کردند. حتی وقتی دراز کشیده بودم و نی‌نی ورجه‌وورجه می‌کرد، با اشتیاق دست به شکمم می‌کشیدند.

    ساعاتی کنار هم بودیم؛ از گذشته‌ها گفتیم، خندیدیم و دلتنگ روزهایی شدیم که انگار مثل برق و باد گذشتند.

    ۹- آخر شب همسر به خانه برگشت. ادامه‌ی سریال This Is Us را تماشا کردیم. با میوه و تخمه سیر شدیم و خواستیم بخوابیم که احساس کردم گرسنه‌ام.

    خواستم صبر کنم صبح که بیدار شدم صبحانه بخورم، اما همسرم اجازه نداد.

    گفت: «بچه نباید گرسنه بماند. پاشو نان‌وپنیر چیزی بخور.»

    سپس خودش هم همراهم آمد تا خیالش راحت شود.

    حالا دیگر مطمئنم که پدری مسئولیت‌پذیر و مهربان خواهد شد.

    ۱۰- همستر زیاده‌گو می‌گوید:

    چه جمعه‌ی خوبی بود. اصلاً به نظر نمی‌رسید جمعه است. هیچ لحظه‌ی ملال‌آور و حوصله‌سربری نداشت.

    در کنار دوستان قدیمی‌ات، وقت را به خوشی گذراندی و بیشتر از همیشه قدر همسرت را دانستی.

    به امروزت از یک تا ده، ده می‌دهم.

    https://t.me/zahraghasemi_channel

  17. فایل گزارشات را به خودم را در کیپ ایجاد کردم.
    من امروز در کارگاه نویسنده سخنران سوالی پرسیدم که امیدوارم برای دوستانم پیش‌فرض بدی شکل نگیرد من می‌فهمم مرز بین آدم‌ها را بعد که یک‌ذره فکر کردم دیدم زبانی شوخی شخصی به مرور شکل می‌گیرد. این هم بگم. من برای هرکسی این را نمی‌گویم.‌ چون در اون کارگاه آدم‌های بودند که در صریح ترین حالت ممکن واقعا برای من عزیزند. از جنس خانواده دوم گفتم.

  18. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    گفت که: خسته‌تر از آنم که تو زخمم بزنی.
    خسته‌ام. محض خالی نبودن عریضه کمی می‌نویسم. امروز را درگیر پشتیبانی بودم.
    چند اتفاق خوب هم افتاد. حال تعریف کردنشان نیست. هیچ نخواندم و فقط نوشتم.
    کانال من:
    https://t.me/mrymsedaghat21

  19. امروز با دوچرخه‌سواری خانوادگی در پارک شهر آغازید. رکاب می‌زدم. رکاب می‌زدند. شاد بودم. قهقهه می‌زدند. ذوق می‌کردیم. می‌چرخیدیم. بوی نم چمن می‌آمد. درختان تنومند بازی نور و سایه به راه انداخته‌ بودند. آب در حوض عکاسی می‌کرد. شوق در آغوش می‌‌کشید. حس بازی می‌کرد. زمان از یاد می‌رفت. چند دور زده بودیم؟ هیچ‌کدام به یاد نداشتیم. فقط خیلی گرم‌مان شده بود. گرما یادمان انداخت دیگر ظهر شده. وقت رفتن بود. رفتیم خانه. قبل رسیدن برای تولد عرفان اِسکوتر خریدیم. بچه ذوق می‌کرد. از خنده چشمانش خط شده بود و ردیف دندان‌های کوچک سفیدش پیدا. ناهار جای‌تان خالی آبگوشت داشتیم. آقاجون خدابیامرزم می‌گفت دو‌ذوقه. ذوق اول آبِ گوشت و ذوق دوم گوشت‌‌کوبیده. دو‌ذوقه را با ذوق فراوان خوردیم. با نان سنگک و پیاز و ترشی. مزه داد. سنگین شدم. کمی خواب لازم بود. وِلو شدم روی تخت. یخِ یخ بود. خزیدم زیر پتو. پلک‌هایم سنگین شد. خستگی نرم‌نرم تن را رها کرد. صدای بچه‌ها خواب را پراند‌. عصرانه شیر‌موز‌ انبه خوردیم و بعد ماه‌ها راهی خانه‌ی مادربزرگ شدیم. من به مادرِ پدرم می‌گویم مادر. مادر تنها بود. ما را که دید حسابی ذوق کرد. بعدِ کلی قربان صدقه رفتن‌مان، خاطرات هزار‌باره را دوره کرد. با آب و تاب. و هربار با افزودن کمی چاشنی.
    در مسیر بازگشت به خانه، فکر کردم شاید بد نباشد بعد نوشتن گزارش نیک، آخر شب یکی از فیلم‌های دیوید لینچ را ببینم. و بعد فکر کردم اسم گزارش نیک امروز را چه بگذارم. و بعد دیدم امروز چقدر ذوق بوده. ذوق رفتن، رسیدن، دیدن، بودن، حس کردن، لمس کردن و بعد ذوق کردم از اینهمه ذوق. و بعد خندیدم.

  20. امروز جمعه بود. جمعه ها را دوست ندارم. واقعا نمی‌دانم چرا همیشه برایم بد می‌گذرد. اما به این جمعه می‌توانم نمره پنج یا شش بدهم. البته با ارفاق.
    اول از همه حدود چهار ساعت خواب شبانه داشتم. یکی از عادت های نابهنجار من شمردن ساعت های خوابم است. دست خودم نیست، حس می‌کنم دارم در حق بدنم ظلم می‌کنم.
    وقتی هم که خواب نداشته باشی هرکاری برای گذراندن زمان می‌کنی.
    بخش دیگری از تعالیم ریتا را خواندم و چند صفحه آغازین فلان‌السلطنه را مطالعه کردم. طنز عجیبی داشت اما دایره لغاتم را به چالش کشید.
    به النای درونم قول داده بودم روی نوشتن متن جلسه هفتم کار کنم اما فقط موفق شدم روی ایده‌اش کار کنم(که چندان هم موفق نبودم)
    بعد از قرن ها تصمیم گرفتم رمان فانتزی بخوانم. با اینکه خیلی صبور نبودم و زود کتاب را زمین گذاشتم اما دنیاسازی نویسنده‌اش را فوق‌العاده تحسین کردم.
    یک خواب یکی دو ساعته بعدازظهری داشتم که تنها و مهم‌ترین فایده اش تسکین سردردم بود.
    جلوی آینه به تار موی سفیدی که در 15 سالگی در ناحیه پیشانی ام ظاهر شده بود خیره شدم و مادرحیات را به خاطر ظلمی که در حقم کرده بود نفرین کردم.
    کمی روی ایده داستانم کار کردم. این روز ها این کار برایم طاقت‌فرسا شده.
    و در نهایت بقیه روز را انمیشن دیدم. دیدگاه چندان رایجی نیست اما معتقدم دیدن انمیشن خوب به خلاقیت کمک می‌کند. درست مثل دیدن فیلم های خوب.

  21. صد و پانزده. صد و پانزدهمین روز است که می‌خواهم شروع کنم به نوشتن اولین گزارش نیک. امروز بعد از مدت‌ها، مثل یک اتفاق نادر در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و دیدم عاح و واح. که چرا نبودیدم این همه روز را؟ کجا می‌رفتند پنج عصرهایم؟ وبینار راهم را کشاند به خواندن نیک‌نویسی‌های مدرسه و دوستان و می‌خواهم چترم را همین‌جا باز کنم. می‌خواهم گزارش‌نیک را بخواهم.
    سال‌واژه‌ی نویسندگی انتخاب نکرده‌ام. اما سال‌واژه‌ی خورشیدی‌ام «معنا» بود. نه یافتن معنا. نه جستجوی معنا. که اصلا چه معنی دارد زیستن؟ می‌اندیشم به سال‌واژه‌ام تا نیک بعدی.
    ناهار امروز را من پختم. پلو تن. تن ماهی و پلو. غذا پختن برای آدم‌ها را دوست دارم. تعریف شنیدن از آدم‌ها برای دست‌پختم را بیشتر. تا قسم نخورند که این خوشمزه‌ترین غذای عمرشان است کسی از سر سفره پا نمی‌شود. این قدرت همیشه برای کسیست که غذای خانه را می‌پزد و حالا مشعوفم از داشتنش.
    روزهایم با کتاب پرنده خارزار خوش‌تر می‌گذرد. نمی‌خواهم تمام شود. از داشتن هر روزه‌اش و زندگی با این کتاب در استرالیا لذت می‌برم. از کمالش، که درباره هر چیزی می‌گوید بی آن‌که زیاده‌گویی باشد. از جنگ و خشکسالی و خانواده و عشق و کلیسا.
    با خواهرک فیلم Leon را آغازیدیم و نیمه ماند. دلتنگی‌ام برای کله چسباندن به هم برای فیلم دیدن بود. اما خوب چیزی بوده فیلم تا اینجا.
    چند وقت است که هیچ دوره و کارگاهی نبوده‌ام؟ کاش برگردم به وبینارها و کارگاه‌ها و بیش‌نویسی و آموختنی جنون‌وار. سکون ننوشتن می‌کِشدم به بیهودگی.

    https://t.me/mahnameyeman

  22. لطف امروز به گفت‌وگوهای خوب، دیدن دوست قدیمی و بحث‌های مشترک ادامه‌دار بود.
    با مهسا پاساژگردی کردیم. در مغازه‌ها چرخیدیم. از لوازم‌تحریری گرفته تا شکلات‌فروشی که در آن غلتیدیم. سپس در کافه‌ای نشستیم و صحبت‌مان گل انداخت. از مهاجرت گفت و مراحل نهایی آن. از دلتنگی گفتم و این‌که خوشحالم برایش.
    بعد از پیاده‌روی شبانه در پارک برگشتیم.
    آزادنویسی ظهرم را سر و سامان دادم و متن شکل‌گرفته را گذاشتم توی کانال.
    به کانال‌های بقیه هم سر زدم و کیفور شدم.
    چند خرده‌کار همیشگی را هم انجام دادم. منتظر فرصتی هستم که وبینارهای از دست‌رفته را گوش کنم.

  23. جبران عقب‌ماندگی‌های کوچک

    سال‌واژه‌ام: نظم

    از کتاب:
    سه تا داستان کوتاه خوندم. هیچکاک و آغاباجی. باعث شد بخوام فیلم روح هیچکاک رو ببینم. و دوتا دیگه از آیدا احدیانی. گرگور و مرگ مرزی. جالب بودن.
    ده صفحه از کتاب آینه‌های دردار گلشیری هم خوندم. سبک نوشتنش رو دوست دارم. به‌خاطر بازی‌هایی که می‌کنه گاهی.

    از فیلم:
    فیلم  The Beloved. پیش‌داستان خیلی مهم بود تو این فیلم. درواقع تو فیلمِ تو فیلم. پیش‌داستان‌ها کلیشه‌ای می‌شن به‌نظرم بعضی وقت‌ها. مثلا تو این فیلم، دختری که باباش بهش بی‌توجهی کرده تکراری شده. درکل اما بقیه‌ش رو دوست داشتم.

    از نوشتن:
    یک ساعتی بی‌وقفه آزادنویسی کردم. به لطفش ذهنم رها شد از حلقه‌های افکار و نشخوارها.
    وبینار نویسنده‌ساز هم بودم. کلی کتاب خوب معرفی شد که رفتن تو لیستم. البته مهمونم آوردم با خودم. خوشحالم کرد با اومدنش.

    از کارهای جدید:
    من و مامان‌بزرگم عقب موندیم و دوتایی از خیابون‌ها رد شدیم. هردومون تو این چیزا یکم ترسوییم. خلاصه وضع خنده‌داری بود.
    معمولا معنی آهنگ‌ها برام مهم نیستن. اما رفتم و معنیش رو دیدم چون دلم می‌خواست باهاش بخونم.

    از درس:
    هیچی. برا آخرین امتحان از فردا می‌آغازم. امروز فقط چندتا تکلیف آمارو نوشتم.

    از خوردنی‌ها:
    پاستا پستو را آزماییدم. جالب بود. مربای شاه‌توت هم جالب میشه. آنقدر نه. اونقدر.

  24. نیک‌بازار

    صبح‌های جمعه سحرخیزتری.
    آنقدر که آفتاب‌نزده رهسپار می‌شوی به میعادگاه.
    به ملاقات عزیزانی که در خانه‌ی ابدی‌شان آرام خفته‌اند.
    همسرت رسم دارد طوری به قبرستان برود که جز کبوتران و خودتان پای موجود زنده‌ی دیگری در میان نباشد.
    در شهری با دوازده میلیون جمعیت و قبرستانی با سیصد و سی قطعه چطور ممکن است پدر و مادر همسرت از آن سر شهر بدون هیچ هماهنگی دقیقاً همزمان با شما به آنجا برسند؟
    شاید چون جهان همیشه برای تو کوچک است و اگر در روستایی در غرب گواتمالا هم باشی آشنایی تو را خواهد یافت.
    و یا شاید چون پسر کو ندارد نشان از پدر؟ و پدرشوهرت هم همین رسم را دارد.

    باید کسری خوابت را جبران کنی. تا یک ظهر می‌خوابی.
    درود بر فریزر که می‌شود برای چنین روزهایی در آن خورش دپو کرد و یک دل سیر با خیال راحت خوابید.

    عصر می‌روی جمعه‌بازار. عجیب است که تابستان تمام شد و این اولین بار است که امسال به جمعه‌بازار رفتی.
    آخر اعتقاد داری وقتی برای سرگرمی به بازار می‌روی خرید کاذب می‌کنی.
    اما امروز واقعاً نیاز داشتی یک خریدتراپی اساسی داشته باشی.
    اصلاً لذتی که در خرید از چندشنبه بازارها هست در خرید از پاساژهای لوکس نیست.
    هر وقت به پاساژ لوکسی می‌روی و قیمت‌ها را می‌بینی افسردگی ناشی از بی‌پولی می‌گیری اما در اینجور بازارها وقتی چیزی را حتی صد تومان ارزان‌تر می‌خری احساس رضایت می‌کنی.
    قیمت‌ها این سری چیزی کم از همان پاساژها نداشت اما خدا را شکر که خریدهای ارزنده‌ای کردی.

    چند داستان از کتاب دکتر برایان 
    از دودکـش بالا میرود را که استاد در قصه‌قصه گذاشته بود خواندی. طنز سیاهی داشت که دل را نمی‌زد. دوست داری بقیه داستان‌هایش را سر فرصت بخوانی.

    شام از آن الویه‌ی پایان‌ناپذیری که بعد از پنج وعده هنوز باقیست خوردی اما تا نیمه‌شب پای گاز ایستادی تا برای ناهار همسرت کباب‌تابه‌ای بپزی.
    حینش پادکست عجیب و غریبی گوش دادی که اینجا نمی‌شود از محتوایش گفت.
    چند روزیست گیر داده‌ای به مسائل ماورالطبیعه.
    همین فرمان ادامه دهی شب‌ها کابوس‌ یوفو و بشقاب‌پرنده می‌بینی.

    ذهنت برای نوشتن زیادی خسته است. خیلی وقت است سراغ گزارش نیک نرفته‌ای.
    بیا و آخرین روز هفته را با نیک به پایان ببر.

    فاطمه ذاکر

    ✨ @mannevesht_zaker

  25. جبران عقب‌ماندگی‌های کوچک

    سال‌واژه‌ام: نظم

    از کتاب:
    سه تا داستان کوتاه خوندم. هیچکاک و آغاباجی. باعث شد بخوام فیلم روح هیچکاک رو ببینم. و دوتا دیگه از آیدا احدیانی. گرگور و مرگ مرزی. جالب بودن.
    ده صفحه از کتاب آینه‌های دردار گلشیری هم خوندم. سبک نوشتنش رو دوست دارم. به‌خاطر بازی‌هایی که می‌کنه گاهی.

    از فیلم:
    فیلم Beloved. پیش‌داستان خیلی مهم بود تو این فیلم. درواقع تو فیلمِ تو فیلم. پیش‌داستان‌ها کلیشه‌ای می‌شن به‌نظرم بعضی وقت‌ها. مثلا تو این فیلم، دختری که باباش بهش بی‌توجهی کرده تکراری شده. درکل اما بقیه‌ش رو دوست داشتم.

    از نوشتن:
    یک ساعتی بی‌وقفه آزادنویسی کردم. به لطفش ذهنم رها شد از حلقه‌های افکار و نشخوارها.
    وبینار نویسنده‌ساز هم بودم. کلی کتاب خوب معرفی شد که رفتن تو لیستم. البته مهمونم آوردم با خودم. خوشحالم کرد با اومدنش.

    از کارهای جدید:
    من و مامان‌بزرگم عقب موندیم و دوتایی از خیابون‌ها رد شدیم. هردومون تو این چیزا یکم ترسوییم. خلاصه وضع خنده‌داری بود.
    معمولا معنی آهنگ‌ها برام مهم نیستن. اما رفتم و معنیش رو دیدم چون دلم می‌خواست باهاش بخونم.

    از درس:
    هیچی. برا آخرین امتحان از فردا می‌آغازم. امروز فقط چندتا تکلیف آمارو نوشتم.

    از خوردنی‌ها:
    پاستا پستو را آزماییدم. جالب بود. مربای شاه‌توت هم جالب میشه. آنقدر نه. اونقدر.

  26. اگر قرار بود یکبار دیگه به دنیا بیام ، دوست داشتم بچه‌ماهی باشم.بدون اینکه هیچ‌وقت بزرگ و‌ بالغ بشم.
    بزرگ‌شدن تو دنیای انسان بودن پر از رنج بود‌.اما نه پشیمون کننده .
    اینها برای ماهی سخته.ماهی نباید رنج بکشه.
    نمی‌ذاریم رنج بکشه …

    ✍یادداشتک
    #بچّه قِزل

  27. امروز جز همین گزارش نیک که می‌نویسم، هیچ ننوشتم.
    صبح بیدار شدم و همه خانه‌ی مامان‌اینا دور هم صبحانه خوردیم. همچنان حرف می‌زدیم و بچه‌ها مشغول پی‌اسی که زهرا برایشان آورده بودند. ما هم مشغول خانواده‌ای که تکمیل شده. بودن زهرا خنده‌‌ها را بیشتر کرده و هیجان را به خانه آورده‌.
    همگی به جز مامان و بابا رفتیم پارک. یک کیلومتر نرم دوی کردیم. من و زهرا و بچه‌ها هم با کاجی که روی زمین پیدا کردیم فوتبال بازی می‌کردیم.
    به وسایل بازی‌ها که رسیدیم. هیچ‌کس نبود. همگی از مرجان تا الای از سرسره‌ سر خوردیم و بچگی سراغمان آمد.
    برگشتنی خوراکی و مواد غذایی خریدیم و آمدیم خانه. ناهار مامان کوکوسبزی درست کرده بود با قیمه‌ی دیشب. دور هم خوردیم.
    بعد از ناهار بچه‌ها پی‌اس زدند و من فکر کردم چقدر جذاب است و من هم دلم می‌خواهد بازی کنم اما فرصت نبود. بابا می‌خواست اخبار نگاه کند.
    مرجان و بچه‌هایش رفتند خانه‌ خودشان. من هم با سهیل حرف زدم. سری به ما زد و رفت خانه‌ی مامانش‌این‌ها. من هم راحت این‌جا ماندم و می‌مانم.
    الهام بچه‌هایش را سپرد به مسعود و چهارتایی، یعنی من و زهرا و فاطمه و الهام رفتیم که برای زهرا لباس مجلسی بخریم.
    به کوچه برلن که رسیدیم پاساژی آنجا آتش گرفته بود و زود فلنگ‌ را بستیم و رفتیم جمهوری. زهرا آن‌جا لباس مورد علاقه‌اش را پیدا کرد. خریدیم و تا بیاییم خانه نه شب هم گذشته بود فکر می‌کنم. چه ترافیکی بود. پاهای الهام موقع رانندگی داغون شد.
    لباس زهرا را هم تن زدم. چقدر به من هم می‌آمد. خنده‌های شیطانی!
    شام خوردیم و الهام رفت. ما سه تا ماندیم و مامان بابا. بستنی خوردیم. حرف زدیم و خندیدیم. کارمان در این دو روز همین بوده حرف بزنیم، بخندیم و بخوریم. هی جا‌به‌جا شویم بین این‌ها.
    و حالا دیگر دارد از خستگی چشمانم روی هم می‌افتد. گزارشم را نوشتم ولی حس می‌کنم زیادی اخبار‌طور شد. شاید هم اشتباه می‌کنم. چه می‌دانم. مهم نوشتنش بود بعد از یک روز شلوغ لذت‌‌بخش.

  28. صبح زودتر از چیزی که انتظار داشتم چشمانم باز شد؛ انگار بدنم برای شروع روز تعطیل عجله داشت.
    صبحانه‌ی مورد علاقه‌ی همسرم را درست کردم؛ از آن کارهایی که به‌ندرت از من سر می‌زند. بعد دوباره افتادم به جان خانه و ادامه‌ی تمیزکاری دیروز. تقریباً نصف کابینت‌ها و یخچال و فریزر را از انباشتگی بی‌حاصل زدودم و آخ از حس سبکیِ بعدش!
    با اینکه حوصله نداشتم، اما جوگیرانه سراغ کمد لباس‌ها رفتم و آنجا را هم حسابی تکاندم. خانه کم‌کم از شرِ چیزهایی که مدت‌ها اضافه بودند خلاص ‌شد.

    بعدازظهر راهی قلعه‌ی تاریخی سریزد شدیم. اگر به یزد سفر کردید، حتماً بازدید از آنجا را در برنامه‌تان بگنجانید و متحیر شوید از جزئیات یکی از کهن ترین صندوق های امانات جهان.

    هنگام برگشت، از نگهبان قلعه که زرتشتی بود، یک لیوان سرامیکی دست‌سازِ خودش هدیه گرفتم. یک عبارت جالب هم برای اولین بار شنیدم که عجیب به گوشم چسبید. پیرمرد، همان‌طور که با لبخند لیوان را به دستم می‌داد، گفت: «امیدوارم باهاش شادنوشی کنید.»
    زیادی قشنگ نبود؟ خودم هی یادش می افتم و هی لبخند میزنم.

    در ادامه‌ی مسیر، یک خانه‌ی بوگردی باصفا پیدا کردیم که اصلاً شبیه خانه‌های کویری نبود؛ پر از درخت‌های بلند، حوضی بزرگ و هوایی که چند درجه‌ای از بیرون خنک‌تر بود. آنجا با یک آقای هندی هم‌صحبت شدم که مدتی به‌عنوان مهندس معدن در ایران مشغول به کار شده بود. با اینکه لهجه‌ی بسیار سختی داشت اما آن‌قدر انرژی‌اش خوب بود که به یک فنجان چای دعوتش کردیم و او احساس خوبش درباره فرهنگ ایران و مردمش را مدام تکرار می کرد. می‌گفت از وقتی به اینجا آمده خیلی ناراحت است از اینکه ایران واقعی با تصویری که ازش ساخته اند انقدر متفاوت است و اضافه کرد که سعی می کند سهم خودش را هرچند اندک در جهت اصلاح این طرز فکر ادا کند.

    به خانه برگشتیم و مشغول انجام دادن کارهای فردا شدم. شنبه و شیفت، هر دو خر هستند! برای همین تا آنجا که توانستم بار کارهای فردا را سبک کردم؛ حاضر کردن لباس و نهار و میان‌وعده و …

    آخر شب، وقتی داشتم از خستگی جان می‌دادم، باورم نمی‌شد این‌همه کار را در یک روز انجام داده‌ام.
    برای خودم دمنوش لیمون‌گرس و زنجبیل ساختم و نشستم به آزاد‌نویسی. تلاش نکردم درست و به قاعده بنویسم یا خوش‌خط باشم. فقط می‌خواستم ذهنم را کمی تخلیه کنم؛ هرچه در سرم بود، بی‌واسطه روی کاغذ ریختم .

    ذهنم دیگر قدرت تمرینِ خوشنویسی را نداشت.
    فقط به رسم عادت قبل از خواب مثنوی معنوی که کنار دستم بود را باز کردم و شروع به خواندن کردم
    جادوی عجیب مولانا از پس قرن ها خودش را به من رساند و شبم را آرام تر کرد.

    امروز، بیش از هر چیز، روزِ سبک شدن بود؛
    خانه، کمدها و در نهایت، کمی هم ذهنِ نگارنده.

  29. احوالات جمعه

    از کجا بیاغازم؟ تا لنگ ظهر همت نکردم از اتاق بیرون بروم. اگر رفت‌و‌آمد مادر نبود که پاشو دیگر لنگی به لنگ ظهر می‌افزودم.
    قبل از ناهار قصد پاسور با برادر کردم که برادرزاده خودش را به میان انداخت و اخم و تخم هم شوقش را نکاست. به ناچار سه دست حکم رفتیم و دو یک باختیم. بعد از ناهار از هر دری نوشتم تا به شرم رسیدم. شرمی که مانع ابراز و ابراز درستم می‌شود. این خانه تا ثریا کج است اما تا ثریا زیستن نمی‌توان در این کوی. حالا که می‌دانم از سوراخ شرم گزیده می‌شوم هر بار، می‌توانم الگوها‌ی شرم‌گزیدگی را دریابم.
    بعد از این کشف بزرگ دل طلب بژی(شیرینی کرمانشاهی) کرد. با چشمی آرد و شکر و رازیانه و زعفران و روغن کرمانشاهی را مخلوط کردم و ورز دادم. یک‌ساعتی هم سرخ کردنش طول کشید و نیمی از نویسنده‌‌ساز را پای اجاق بودم. هنوز هم صدای استاد می‌پیچد در سرم و چقدر این محبت‌ها به جان می‌نشیند.
    اگر گزارش نیک را با فهرستی از کارهای ثابت روزانه بنویسم چه کارهایی است آن کارها؟ به‌طور معمول ثباتی در روزم نیست جز حضور در نویسنده‌ساز، معماری تفکر البته اگر اجازه‌ی اداره‌ی برق را داشته باشم، نوشتن که همان آزادنویسی‌ست و بروزرسانی داروَگ که گاهی هم بروز نمی‌شود.
    تحرک روزانه را دوست می‌دارم. فقط در حد دوست داشتن نیست حرکت می‌کنم در راستایش ولی اینکه چگونه عضو ثابت روزم شود چالش است. فیلم دیدن هم چنین است. متاسفانه آسوده نیستم برای تنهایی فیلم دیدن، هم‌پا هم که ندارم. شاید، شاید بشود یوتیوب را جایگزینش کرد. این را می‌توان به روز آورد. حتی همین فهرست خودش چالش است که باید تدبیری برایش اندیشید.
    داستان کوتاه شکنجه سال نو چخوف را خواندم با ترجمه سروژ استپانیان. روایتی از نیم‌روز زوجی برای تبریک سال نو. چند صفحه‌ای هم خاطرات روزنامه‌‌ی فلان‌السطنه. و اینگونه روز خود را به پایان رساندم.

    https://t.me/sarazolfaghary

  30. کارهایی را انتخاب می‌کنم که یا باعث درد شانه‌ام شوند، یا تا صبح بیدار نگهم دارند و یا روز جمعه مرا بکشانند خارج از شهر. انتخاب خودم است و اعتراضی هم ندارم. البته چند ساعتی که در راه رفت و برگشت بودم را دیگر برنمی‌گردانند. عصر توانستم «خسرو خوبان» را شروع کنم. چرا فکر می‌کردم قرار نیست کتاب من باشد؟ با خاب‌آلودگی که در سرم تاب می‌خورد شروعش کردم و یک ساعت بعد بیدار‌تر بودم. از روی شیفته‌گی بعضی از جمله‌ها را چندبار خاندم. از کتاب که جدا شدم، آهنگ گذاشتم و بعد از مدتی تکه‌تکه هم‌خانی کردن یادم افتاد هوا تاریک شده و به جز قهوه و کیک چیزی نخورده‌ام. بعد از ناهاری که شام‌ بود (در جمعه‌ای که جمعه نبود) آمدم سراغ آزادنویسی. زمان‌سنج را گذاشتم روی چهل دقیقه. نوشتن هزار کلمه برای من معمولن همین‌قدر طول می‌کشد اما امروز نیم‌ساعته تمام شد. پنج‌ساله شدم و همان‌شکلی ذوق کردم. از فردا باید روزنویسی را هم جدی‌تر انجام دهم.

  31. سلام گرم و آفتابی بنده خدمت بینندگان و خوانندگان گرامی از ساعت‌ها گذر از غروبی دل‌انگیز خدمتتون هستیم همراه با رادیو حلزون موج‌تو‌موج. امروز همکار گرانقدرم حلزون هم با من در کارگاه «نویسنده‌سخن‌ران» تشععیف داشتند و هر دویمان را گرفتع است مستی و سرخوشی پروردگار جان جانان.
    پرودگار: خدایا بسّسّسّسّه دیگه.
    نیک‌ترین کار امروز این بود که دکور اتاقمو تغییر دادم. هااااهااااهاااا. یه میز بزرگ‌ آوردیم انداختیم توی اتاقم. جلوی پنجره‌ی اتاقم. دفتر و کتاب و مدادرنگی‌ها و … همه‌چیمو پرت کردم روش و عشق کردم. می‌خوام چیزای خوشگلم برای مرتب کردن وسایلم بگیرم.
    اتاقم شبیه اتاق جودی ابوت شده. هااهااهاا…
    خب آخه من نصف بیشتر عمرمو تو اتاقم عبور می‌کنم. خونمه.
    برای کودک‌نو، طرح نوشتم تو دفتر مخصوصش که می‌خوایم این هفته چه کنیم و چه نکنیم!
    می‌شه بقیه‌شو نگم؟
    خسسسسه‌م.
    شب‌بخیر.

  32. از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟چرا؟
    چهار، کم‌ نوشتم، کم خاندم. تفریح بود و خوردن و ناپرهیزی و معده‌دردهای آخر شب.

    از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    اینکه نزدیک‌ترین آدم‌های زندگیت هم غریبه‌اند، وقتی اولیت‌شان جایی دیگر است.

    امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    شب‌یک شب‌دو.
    «قطره‌های آسمان شوخی را کنار گذاشته‌اند، دارد باران می‌آید.»
    امروز رفتی پیاده‌روی؟
    نُچ.

    امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    نون‌خامه‌ای.

    امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    فکر کردن به گذشته.

    امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    «بی‌پیرایه»
    مثل آدمی امن و شفاف و ساده و خودمانی، که این‌روزها دور و برم نمی‌بینم.

    نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    https://t.me/hananeveshhtan

  33. از «جور هندوستان» فرسی خاندم. خوشم می‌آید از نویسنده بودن وقتی نویسنده‌ی خوبی را می‌خانم. انگار تصویر نویسنده‌ی خوبی بودن برخی نویسنده‌ها، تصویر نویسنده‌ی بدی بودنم را در ذهنم دگرگون می‌کند. کشته‌مرده‌ی کلمه‌ها و زبان فرسی‌ام. همه‌ی هایلایت‌های زردم واسه فرسی. آ، یک چیزی می‌خاستم بگویم. بسامد. فرسی جایی عبارت «دربند دیدن» را به کار برده. به کلمه‌ی «دربند» فکر می‌کردم و بسامدش در گویش جنوب. چندین‌بار پیش آمده که وقت مطالعه کلمه‌هایی را دیده‌ام که خیال می‌کنم بسامد بیشتری دارند در یک یا برخی از گویش‌ها تا کل زبان فارسی. با این‌که کلمه فارسی است. مثل همین «دربند». در گویش جنوب خیلی به گوشم آشناست. مثلن مامانم همیشه می‌گوید شما دربند خانه و زندگی نیستید. یا شنیده‌ام می‌گویند فلانی آدم دربندی نیست. و بوی معنایی دیگر، غیر از معنای دقیق کلمه هم می‌برم از این به‌کار‌گیری. انگار از «دربندی»، غیر از «دربندی»، «دلسوزی» هم منظور است. و باز این را هم می‌بینم جاهایی. که یک کلمه در فارسی مادر (یا فارسیِ وسیع‌تر و متداول‌تر) یک معنا دارد و در گویش به منظور دیگری استفاده می‌شود. در کارگاه نویسنده‌سخنران را حضور داشتم. همراه دوستانم تمرین انجام دادم و قلبم پروانه شد از نازنینی خودشان و مسئله‌هاشان و آن همه مسئله‌ی رنگارنگ. بخشی از مسئولیت جدیدم را پیش بردم. و گمانم برکنار شدم از یکی از مسئولیت‌های شغلی‌خانوادگی‌ام. آه پُخ‌تاجم. آزادنویسی کردم نیم‌ساعت بی‌وقفه. روزنویسی کردم. کم‌جانم فعلن در روزنویسی و کم می‌آورم در نوشتن همه‌ی رخدادها و لخت کردن تنِ فکر و زبان. شاید نیاز است وعده‌های بیشتری سر بزنم به فایل روزنویسی‌ام. خوشحالم از کوششم برای خلوت و تغییر ابزار نوشتن. می‌بالم بابتش. بخشی از گزارش نیک دیروزم را بازنویسی کردم و منتشریدم در کانال تلگرامم. ظهری با ندا و فرشته بعد از چند روز قراریدیم. گپ زدیم. بیشتر از اجرا و ارائه و فرمی که دوست داریم برای این نوع حضور. بای گود.

  34. خودت برگرد از کوچه علی‌چپ، اون کوچه بن‌بسته
    ‌
    – امیدوارم که امشب، واقعن آخرین شب باشه که خودتو می‌زنی به کوچه‌ی علی‌چپ و تا آخرش می‌ری. بدون اینکه گوش کنی ببینی چی دارم بهت می‌گم. حتا الان دیگه نمی‌گم که چیا بهت می‌گم، چون چه فایده داره؟ تو قرار نیست گوش کنی و انگار منم دیگه قرار نیست بهت بگم. می‌خام ببینم خودت چیکار می‌خای بکنی.

    اینا، حرفای اون من دوم، با من بود. منِ اول. چرا همیشه اون من دوم، فکر می‌کنه اونیه که برتره؟ چرا اونی که برتره، من نیستم؟ همین من اول. مشکل از تصویرسازی ذهن منه شاید. نمی‌دونم. اما خب، حرف‌هاشو زد و رفت. کارش همینه. همیشه حرف‌هاشو می‌گه و ول می‌کنه می‌ره. بلد نیست وایسه بشنوه. شاید همین باعث شده که منم دیگه به حرفاش گوش نکنم. ولی خب آخه لجبازی با کی؟ خودم با خودم؟

    – فارغ از گفتگوی من با من، امروز جمعه‌ی پر حرکت و برکتی بود. اول روز بیدار شدم و پریدم داخل کلاس نویسنده‌سخنران. کلاس متفاوتی بود. دوست داشتنی. حرکت جدیدی بود. پسندیدنی. شنیدیم و گفتیم و یاد گرفتیم. قرار شد تمرینی انجام بدهیم تا دو سه روز آینده. از آن کارها است که ذوق دارم برایش. امیدوارم که این ذوق ادامه داشته باشد و بروم و بروم و دست نکشم از این ذوق.

    حالا باید فردا، پس‌فردا را بنشینم خودم با خودم و کمی‌هم با چاتی‌پاتی حرف بزنم. بعد دربیاورم از میان‌شان حرف‌هایی که می‌خاهم بگویم را و کار را تمام کنم.

    – عصر را کمی خابیدم. دیشب دیر خابیده بودم و صبح را به‌نسبت، زود بیدار شده بودم. همین شد که بیهوش شدم. وبینار را هم حتا شرکت نکردم. نتوانستم. آلارم را قطع کردم و خابیدم باز.

    – بیدار که شدم، نشستم به نوشتن داستان کوتاه. امروز باید نسخه‌ی نهایی را آماده می‌کردم و می‌فرستادم. به مامان گفتم کاری ندارد که، نوشته‌ام اصلش را. مانده کمی ریزه‌کاری که در یک ساعت جمع می‌شود کار. نشد. چهار ساعتی بند بود دستم به آن. اما از نتیجه راضی‌ام حالا. تا خدا چه بخاهد و استادهم راضی باشد یا نه. گاز بگیرد یا نه. اما خب، فرستادیم رفت داستان را بلخره با یک روز تاخیر.
    ‌
    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  35. سال‌واژه‌ام: خودآغوشی

    _ صبح را با کلاس نویسنده‌سخنران آغاز کردم؛ کلاسی که به اغلب چالش‌های ذهنی‌ام مربوط می‌شد و یکی از بهترین انتخاب‌ها برای پاسخ به نیازم بود.
    _ تمیزکاری مفصل کابینت‌ها و چربی‌زدایی با یک ایده‌ی بکر. ایده‌ای به‌جا مانده از کلاس چاپ دستی ۲.
    _ گوش دادن به فایل ضبط شده‌ی وبینار امروز.
    _ مدتی است علاقه‌مند به فیلم‌هندی شده‌ایم. امشب هم «تلاش» را دیدیم. موسیقی ابتدای فیلم را خیلی دوست داشتم. داستان هم جالب بود.
    _ هزارکلمه آزادنویسی شبانه.
    _ موفق شدن در عادت دادن مصطفی به ویراسته‌نویسی و رعایت نیم‌فاصله. حالا هم دارم روی این کار می‌کنم که علامت تعجب و سه نقطه را کیلویی نریزد توی متن.
    _ خاندن تئوری شعر.
    _ انتشار در کانال و تیک گزارش نیک.

    https://t.me/sajedeh_haqparast

  36. بنام خدا
    گزارش نیک ۱۱۵؛
    امروز باز جمعه است، عجیب‌است هفته‌ها مثل برق و باد می‌گذرند، انگار زمین سریعتر به دور خودش می‌چرخد.
    صبح را با نوشتن صفحات صبحگاهی شروع می‌کنم، سه صفحه آزاد نویسی. چه اسم قشنگی دارد این نوع نوشتن «آزاد نویسی». شاید تنها جایی است که می‌توانم آزادی را تجربه‌ کنم.
    امروز متفاوت می‌خانم، در طول هفته کتابهایی را که دوست دارم بخانم اما فرصت نمی‌کنم را می‌گذارم برای جمعه. اما از کتاب «فرهنگواره‌ی فارسی خلاق» نمی‌توان گذشت این کتاب را دوست دارم هر روز بخانم.
    هر واژه یک ثروت است.
    «هر واژه یک ثروت است و سانسور هر واژه یک فاجعه، یک گام به سوی فقر و توحش، انسان بدون داشتن واژه برابر است با انسان پیش از کهنه‌سنگی که هنوز ارتباط کلامی را نشناخته بود. انسان هر چه بیشتر واژه داشته باشد، متمدن‌تر است. تمدن چیزی جز انباشت واژه‌ها نیست.»
    (چه تعریف زیبایی از تمدن)
    امروز جستار «برگرداندن یا زیر برگرداندن؟ مقدمه‌ای در باب ترجمه و نوشتن از اسماعیل خویی.» را در سایت مدرسه نویسندگی خاندم خیلی از خاندن این جستار لذت بردم با اینکه نسبتن طولانی بود، اما بدون وقفه خاندمش. از اسماعیل خویی فقط چند شعر خانده‌ام. متأسفانه با اینکه نامی آشنا دارد اما هیچ اثری از او نخانده‌ام امیدوارم بتوانم بیشتر از او بخانم البته نمی‌دانم اول از کدامیک از آثارش شروع کنم.
    نزدیک ظهر به دعوت برادر، گشتی در خیابان‌ها می‌زنیم و گپی خاهر و برادری بینمان شکل می‌گیرد. نمی‌دانم آخرین بار کی دوتایی باهم درد‌ودل کرده‌ایم شاید زمانی که هر دو نوجوان بوده‌ایم، آیا غفلت را هم می‌شود انداخت گردن روزگار.
    بعد از ظهر کتاب «تقویم بی‌هدفی» را خاندم. البته نمی‌دانم که این بخشی از کتاب است یا کتاب کامل است. خیلی جالب بود تا حالا به بی‌هدفی در نوشتن فکر نکرده بودم. از هر دو قسمت خیلی خوشم آمد، عنوان‌های جالبی هم داشتند. «سرک کشیدن بی‌قیدانهٔ ذهن» و «بی‌پروایی پریشان گویانه».
    امروز سراغ کتاب «روزنامه‌ی خاطرات فلان‌السلطنه» نیز رفتم فکر می کردم خیلی نثر ثقیلی داشته باشد، اما خیلی نثر راحت و روان بود و البته طنز شیرینی داشت. دوست دارم این نثر را در آزاد‌نویسی‌هایم تجربه کنم.
    امروز عصر در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    آقای کلانتری از نگارش کتاب روزنویسی گفتند از گزارش نیک گفتند، و چه مثال جالبی زدند که هر گزارش نیک مثل ستونی در یک روزنامه است. انگیزه‌ی بیشتری پیدا می‌کنم تا گزارش‌نیک‌های بهتری بنویسم. همچنین ایشان شعر زیبایی از خانم زری قوام خاندند و کانال تلگرامی ایشان را معرفی کردند که حتمن به این کانال ایشان خواهم پیوست. در ادامه‌ی وبینار آقای کلانتری از سایت نویسنده‌ساز گفتند که می‌توانیم با استفاده از این گزینه‌ها بهتر به نوشتن بپردازیم، عادت سازی، ایده‌یابی و خلاقیت، یافتن گونه‌ی‌‌ نوشتاری مناسب، تحقیق و مطالعه، توان گسترش‌ متن، گسترش دایره‌ی واژگان، مخاطب یاری و انتشار. بقیه‌ی وبینار هم به پرسش‌و پاسخ گذشت که خیلی مفید بود. امروز‌ وبینار از غربت عصر جمعه کاست. وبینار‌ها اوقات خوشی هستند.
    شب به سراغ شعر می‌روم، اشعاری از عبدالله‌کوثری و چند شعر هم از دیوان سمرقندی می‌خانم. امیدوارم الهام بخش باشند برای سرودن شعرکی و بیتی.
    آخر شب دوباره به سراغ نوشتن می‌روم آزاد‌‌‌نویسی، داستانکی شکل می‌گیرد که نامش را می‌گذارم «آیا فرشته نجاتم خاهد داد؟»
    محبوب امروز:
    تو جواب دعاهای یه زنی،
    معجزه‌ای که صبورانه منتظرشه،
    پاداش گرانبهایی که هر‌گز از دستش نمی‌ده.

  37. 1.سال‌واژام: استمرار
    2. داستان کارگاه هفتم را نوشتم. بازنویسی کردم. فقط تایپ کردن مونده. الان خیلی خسته‌ام. فردا انجامش می‌دهم و داخل سایت کارگاه ارسالش می‌کنم. باشد که مورد بخشش استاد قرار گیریم.
    3. شرکت در وبینار نوسنده‌سخنران که خیلی براش ذوق دارم. متاسفانه کامپیوتر میکروفن و دوربین ندارد اما سعی می‌کنم که تا جلسه‌ی بعدی این دو را برسانم.

    https://t.me/samanmofidi78

  38. تا دم کارگاه نویسنده‌سخنران خواب بودم. راستش دیگر خسته شده‌ام از اینکه تلاش کنم صبح زود‌تر بیدار شوم و شب‌ها به موقع بخوابم. پذیرفته‌ام ساعت خوابم همین است. سه تا ده. یا چهار تا یازده. کارگاه به همان اندازه که فکر می‌کردم هیجان‌انگیز بود. مخصوصا تمرین دوم. برای همان ویس چند ثانیه‌ای هم استرس داشتم.

    بعد از کارگاه به تمرینش فکر کردم. صدایم را ضبط کردم. آنقدرها هم که فکر می‌کردم بدصدا نیستم. چندباری گوشش دادم تا دستم بیاید در سه دقیقه چقدر می‌توانم حرف بزنم. سپس آزادنویسی کردم.

    در نویسنده‌سازِ امروز استاد از تولید محتوا و تفاوتش با آفرینش ادبی صحبت کرد و مثل همیشه به ضرورت نوشتن و انتشار مستمر در رسانه‌ی شخصی تاکید کرد.

    در جلوس امروز درباره‌ی نویسنده‌سخنران و تمرینش حرف زدیم و الهه پیشنهادی وسوسه‌انگیز داد. من و شیما هم پذیرفتیم.

    چند صفحه از کتاب ساعت گرگ‌ومیش خواندم و بعدش یادداشت نوشتم و منتشر کردم. سپس یکی‌دوتا از شعرهای عبدالله کوثری را خواندم. قبلا از او فقط ترجمه خوانده بودم. ترجمه‌ی آئورا به قدری خوب بود که انگار خود کوثری داستان را نوشته بود. شعرهایش را هم دوست داشتم. 

    تمرین شعرماهی را انجام دادم. حاصل شعرکی بی‌مایه بود. رفت توی سطل آشغال.

    می‌روم بی‌لنگر را بخوانم. شاید هم رود راوی. سنگ صبور هم بد نیست.

  39. سال‌واژه‌: خایه‌ی اخلاقی
    نمیدانم چه شاهدی پیدا کنم برای حمایت امروز. شاید برگشت به نوشتن گزارش نیک منظم.
    عاشق کلاس‌های صبحم. نه آنقدر صبح. همین ده یازده. مثل نوشتمرین. البته یک زمانی کلاس هفت صبح هم بوده. خیلی خوش گذشت نویسنده‌سخنران. چسبید. سرشار از کشف‌های سیصد میلیان دالِری. حالا اصلن چرا خودابرازگری؟ باشد تا دوشنبه.
    از عصبانیت از کله‌م آتیش می‌بارید. بعد از پنج‌بار هماهنگیِ مجدد برای بردن دوستم به بیمارستان باز ساعت یک و نیم پیام داد که: مطمئنی باهم میریم؟ و من نشسته حاضر آماده منتظر ایشان. بی اغراق پنج‌بار. و بعد از کلی گلاویزِگی: خب باشه. دو و نیم پیشتم. و خسته از مسئولیت‌ناپذیری برای بدیهی‌ترین‌ها. بماند که چقدر تا آنجا و بعدش دعوا کردیم. چقدر دعوا چقدر. تا برود برگردد در سایه‌ای روی موتور لش کرده و مرگِ مرزیِ «دکتر برایان از دودکش بالا می‌رود»را خاندم و فرت‌فرت سیگار کشیدم. آمد. آمدیم محل. رسیده نرسیده آمدم وبینار.
    گزارش‌‌نیک‌خانیِ وبینار دلم را حسابی هوایی کرد. روزها بود که فکر برگشتنِ درست‌حسابی به این قشنگ‌دونی رو داشتم اما تک و توک. میخاستم بخابم همین را هم اما: آماده شدن برای انتشار کاری تو را از رخوت در می‌آورد. شاید به نوعی تعریف هدف باشد این. یا کاری معنا‌دار. بسی خوشحالم که باز ستونم رو میخونی ستون.(اگه تا اینجا خوندی دوست خوبمی:)) و بعدش؟
    گرد شدن چرخ کانال از نیک‌ترین‌هاست. پست امروز را چرخاندم درش. از فردا بین یک تا سه کلمه را خاهم نوشت نیز. و اما شعرک امشب از عبدلله کوثری:
    مثل هزارسال مردن/ مثل هزار سال نگفتن/ بی گفت‌و‌گو نشستم/ و سکوت/جانوری بود/ که از حنجره‌ی من می‌نوشید.
    https://t.me/dreamdrawgrow

  40. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۱۳
    امروز بعدازبیدارشدن ازخواب وخوردن صبحانه،فایل صوتی وبینار وگوش کردم ودرهمان حین سبزی خوردن هم پاک می کردم.ونکات مهم مربوط به فایل و توی دفترم می نوشتم.یه دفتر دیگه هم برای کلمه نویسی یکشنبه ها دارم این جوری همه چیز خوب ومرتب پیش میره .
    یه مقدار تمرین آزاد نویسی انجام دادم.
    یه مقدار مطالعه کردم.
    عصربا دخترم بیرون رفتم هم خرید کردیم وهم یه پیاده روی کوتاه .
    جمعه ها رو دوست ندارم مخصوصا عصراشو حتما باید بیرون برم ودور بزنم.

  41. ➖گونتر گراس هم یک روز چنان مستأصل شد که گفت: «آشنایم با بی‌راهه‌هایی که همه به تو ختم می‌شوند.»
    ➖نوشتن فهرست کارهای روزانه، بهترین راهنمایم در طول روز.
    ➖نوشتن پاره‌ی تازه‌ای برای «کتاب روزنویسی»: چه کیفی دارد امروز. روزنویسی در قالب نمودار. یک نمودار هم خودم کشیدم که طعمِ نقاشی‌کشیدن‌های دوران کودکی را بهم چشاند.
    ➖بارگذاری مکمل‌های دوره‌ی جان‌جانی‌ام،‌ کلاس شعر
    ➖وبینار نویسنده‌ساز:‌ عصر جمعه هیچگاه دل‌آزرده‌ام نمی‌کند اگر وبیناری برقرار باشد و در کنار دوستانم باشم. در این وبینار اشاره کردم به کانال زری قوام و بعد اسامی نویسندگان گزارش نیک را خاندم و پرسش‌وپاسخ مبسوطی هم داشتیم. در ضمن به سایت اختصاصی وبینار نویسنده‌ساز نگاهی انداختیم و بنا شد صفحه‌ی «دیداریاد» را دریابیم.
    ➖برگزاری کارگاه «نویسنده‌سخنران» با حضور ۶۰ تن از بهترین و کوشاترین همسفران مدرسه نویسندگی. همه چیز مطابق برنامه پیش رفت، حتا بهتر از انتظار. گفتیم و خندیدیم و بزودی می‌بینید که از دل این کارگاه چه وبینارهای قشنگی بیرون می‌آید.
    ➖داستان کودک: «سیکادا» از شان تن با ترجمه‌ی اعظم مهدوی:
    «من سیکادا است. من در یک ساختمان بلند کار می‌کند.
    سیکادا کارمند بخش اداری. هفده سال تمام.
    من اشتباه در کارم نه. من مرخصی نه. من مرخصی از کار هیچ‌وقت.
    تیک! تیک! تیک!»
    «سیکادا پول نداشت خانه اجاره.
    داخل کمددیواری شرکت ماند.
    شرکت مثلاً خبر نه.
    تیک! تیک! تیک!»
    نگاه کنید به شگفتیِ غلط‌نویسی در ساختِ زبان ویژه‌ی شخصیت.
    داستانی بسیار کوتاه،‌ بسیار ساده، با پایانی بسیار تکان‌دهنده.
    ➖هم‌رسانیِ‌ شعرهای محبوبم در اینستاگرام
    ➖پیاده‌روی: کتابی و آهنگی و فلافلی (به یاد نوجوانی‌های فلافلانه‌ام).
    ➖از دیوان خواجه حسین مروی:
    «آهِ دلِ سرگشته‌ی من در شبِ زلفت
    راه و روش آموخته باد سحری را»
    «مدت عمر دو روز است می از کف مگذار
    می‌برد شادی امروز غمِ فردا را»
    «همچو مجنون رمیده از همه کس
    با غمت آرمیدنی‌ست مرا»
    «در دلم پهلو به پهلو ناوَکَش یابند و بس
    گر بگردانند ازین پهلو به آن پهلو مرا»
    «وصف جبین تو و گیسوی تو
    اول روز آمد و پایان شب»

  42. واژه‌زیستی:
    آزاد‌نویسی و رهایی روی کاغذ و اندکی هم تایپ، حدود ۲۰۰۰ کلمه.

    فیلم‌گردی:
    فیلم The beloved 2026 به توصیه‌ی استاد در کلاس نویسندگی پیشرفته.

    زیبا‌نوشی:
    ستاره. تفاله‌ی چای به شکل چتر. گوش کردن به صدای ورق‌خوردن کتاب. گوش کردن به صدای قلم‌رقصی روی صحنه‌ی کاغذ. ابر‌های شب. کتاب‌بویی.

    ورق‌نشینی:
    صبح قهوه‌نوش جهیدم در جهان کافکا و از کتاب داستان‌های کوتاه کافکا به دو نوشته رسیدم « از جست‌و‌جو بگذر» و« درباره‌ی تمثیل»، بد نبود. نویسنده‌ی امروزی اگر چنین اثری را چاپ کند به او محل گربه هم نمی‌گذارند. از جست‌و‌جو بگذر مفهوم خوبی داشت و لپ مطلبش این بود که گاهی باید رها کنی و گاهی هرچه بیشتر دنبال پاسخ بگردی دور و دورتر می‌شود مثل رویایی دور و تار و در مه.
    شاید اصلن باید از پیدا کردنش دست بکشی تا خودش روزی پیدایت کند.
    «دربارهٔ تمثیل‌ها» هم از فاصله‌‌ها می‌گفت در بابِ حقیقت و فهم. تمثیل‌ها شاید هزارتویی برای فهمِ بهتر باشند اما آیا همه پیش‌زمینه‌ی این ابزار قدرتمند را دارند؟ اگر آن زمینه نباشد فهم تمثیل و معنای آن بسیار پیچیده و گاهی گنگ می‌شود.
    فکر می‌کنم کافکا حس کرده که خودِ تمثیل نیست که مشکل است بلکه شاید این است که ما نمی‌توانیم از منطقِ خودمان بیرون بیاییم و بهتر ببینیم و شاید اصلن ابزار درستی نداریم. در اینستاگرام هم‌رسانی‌اش هم کردم، عابرین، کافکا زده نشوند خوب است.
    در نیمه‌ی دوم روز « شب یک شب دو» بهمن فرسی جریان داشت.

    دانش‌اندوزی:
    شرکت در نویسنده‌سخنران و چالش‌های جالب و ترسناک آن. کلی نکته‌های فوق‌العاده و کاربردی داشت و خوش گذشت.
    گوش کردن به وویس نویسنده‌ساز امروز.

    نغمه‌گوشی: Mozart: piano sonata

    روزواژه: آزاد

    تن‌پویی:
    یک ساعت دوچرخه. باقی‌اش تن‌پروری بود و ولو شدن روی صندلی و وا رفتن روی قالی و نوشتن و خاندن.

    ستاره‌چرانی:
    لب پنجره نشستم و به آسمان چشم دوختم. ابری و کم ستاره بود. انگار بچه‌ای پشمک‌هایش را در شب رها کرده و رفته‌بود. ستاره‌های قدرتمند از میان پنبه‌های نیمه تاریک چشم‌نوازی می‌کردند.

    «خیالِ من به تماشای آسمان بود است
    بدوشِ ماه و به آغوشِ کهکشان بود است»
    اقبال لاهوری

    توصیه‌ به خود:
    قفس نباش.

    🪽سمیرانویس
    https://t.me/samiraneshanifar

  43. سال واژه: ماراتن معکوس.
    نیمی از کتاب « داستان نویسی به‌‌مثابه شغل » را خاندم.
    در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم.
    کمی آزاد‌نویسی.
    ماسیدن کارهای معوقه.

  44. رشد پله‌ای

    • بخش مهمی از گزارش کارآموزی‌ام را انجام دادم. یعنی کی این پروژه و گزارش کار تمام می‌شوند که من هم یک نفس راحت بکشم و بگویم: «آخیش!»؟

    • به یکی از دوستان شاعرم که منتقد ادبی‌ست پیام داده بودم و دو تا از شعرهایم را برایش فرستاده بودم و درباره ظرفیت نوشته‌هایم از او سؤال‌هایی پرسیده بودم. امروز جوابم را داد و نکات خیلی مفیدی گفت که یادداشتشان کردم.

    راستی، با این شخص دو ترم پیش در دانشگاه آشنا شدم. پوستر رونمایی از کتاب شعرش را دیده بودم و از طریق کانالش با او آشنا شدم. بعد هم دو جلسه محفل شعر در کتابخانه‌ای در دانشگاه برگزار کرد که در آن‌ها حضور داشتم. واقعاً جمع صمیمی و الهام‌بخشی بود. در کنارش، حال‌وهوای رشت هم که مثل همیشه در آن دو روز شاعرانه و بارانی بود.

    بخشی از یکی از شعرهایش که دوستش دارم:

    «اَشکی بریز قاصدکِ زخم‌خورده‌ام
    بر پهنۀ اُفق، به تواشیحِ خطّ خون!
    در من هزارگونۀ ناگفتۀ فراق…
    در تو هزارگونۀ اَشک است واژگون!»
    — محمدمهدی بیگ‌محمدی

  45. صبح چرخی در قزوین زدیم. این شهر را دوست دارم. رنگ طبیعت بر چهرهٔ شهر دیده می‌شود. از بازارش چند قلم میوه گرفتیم برای راه و برگشتیم تهران. بسیار خسته بودم. وبینار ساعت پنج را گوش کردم. بعد رفتیم بهشت زهرا برای دیدن برادرم. چقدر جایش در تمام زندگی‌ام خالی است.
    راستش کمی خسته بودم. از همه‌چیز. نتوانستم چیزی بنویسم. اضطراب دارم. شهریور به نیمه که می‌رسد، ترس و اضطراب سراغم می‌آید. هنوز تبریز نرفته‌ام. با این‌که دلم خیلی برای تبریز تنگ شده اما غمی در تبریز دارم که مانعم است از رفتن. انگار باید با آن مواجه شوم که مدام امروز و فردا می‌کنم برای رفتن. دلم می‌خواهد روزی شهرها ی دوست‌داشتنی‌ام فقط دوست‌داشتنی باشند نه غم‌انگیز.
    شب رفتیم دیدن برادرزاده‌هایم.

  46. صبحانه مفصلی خوردم.
    دو کتاب را کاغذکادو پیچیدم.
    با نسیم سعی کردیم قرار بگذاریم و نتیجه هنوز مبهم است.
    بهانه می‌آورم، چوبش را هم خواهم خورد.

  47. سال‌واژه: پیوستگی 🐜

    روز را با گزارش روزانه، روز قبل شروع کردم و بعد، آزادنویسی در نورد رفتار ناپسندی که صبحپ را خراب کرد.
    سپس هفت پرسش مسخره از خودم جهت «آزادپرسی». امروز سؤال جدی و اصولی ننوشتم.
    دلم می‌خواست در آزادپرسی ساختارشکنی کنم.
    ۱. چرا من لک‌لک نشدم؟

    ۲. آیا خواهر نداشته‌ام دوستم دارد؟

    ۳. چرا کاری انجام بدهم که دوست دارم؟

    ۴. چگونه به این نتیجه برسم که من از نسل سخت‌پوستانم؟

    ۵. چرا این نام که بر من نهادند، «زر» ندارد؟

    ۶. آیا روزی خواهد بود که دختر پادشاه سمنگان شوم؟

    ۷. چگونگی شکل گرفتنم را از کی بپرسم؟

    سپس در کارگاه «نویسنده‌سخنران» با استاد کلانتری؛ کلی متفاوت و لذت‌بخش و با چاشنی استرس‌ برای پیدا کردن فی‌البداهه‌ی موضوع وبیناری که در آینده قرار است هوا کنم!

    عصر، وبینار نویسنده‌ساز با استاد کلانتری عزیز و گرامی و همراهان عزیزتر از جان؛ که مورد لطف و عنایتشان قرار گرفتم.

    کلی ذوق کردم ولی فوزی کور شد با متلکی که نثارم شدم البته‌ من‌باب تشویق! 😄

    قسمت۶۷ «گل یخ» را که دیروز نوشته بودم دوباره خانی و ویرایش کردم و در کانالم گذاشتم.

    آخر شب هم نشست با بوستان سعدی؛ عالی بود.

    و رسالت آخرتر امشب نوشتن گزارش نیک امروزم.

    #گزارش_نیک
    ✍️ زری قوام

  48. گزارش نیک، جمعه سیزدهم شهریورماه چهارصد و پنج
    سال‌واژه‌ام: جسارت
    نمره‌ی روز: ۶ از ۱۰

    کارهایی را که برای امروز در معیارم گذاشته بودم، انجام دادم، اما یک جای کار هنوز توی ذوقم می‌زند. نمی‌توانم بگویم نخواندم یا ننوشتم، چون خواندم و نوشتم، واقعاً هم انجامشان دادم، اما نه آن‌طور که دلم می‌خواست. بیشتر شبیه این بود که تیکِ کار را بزنم و رد شوم، نه اینکه واقعاً در آن کار فرو بروم و چیزی از خودم را وسطش جا بگذارم.

    برای همین، از خودم راضی‌ام، ولی قانع نیستم.
    راضی‌ام چون کم نگذاشتم، قانع نیستم چون می‌دانم می‌توانستم بهتر باشم. این دو تا حس عجیب همزمان کنار هم نشسته‌اند، یکی می‌گوید «خب، انجامش دادی، دست‌مریزاد»، آن یکی یقه‌ام را می‌گیرد و می‌گوید «حالا خودت می‌دانی که می‌توانستی جدی‌تر بایستی پایش.»
    https://t.me/MashgheBodan

  49. جمعه ۱۳ شهریور ۰۵
    گزارش ۱۱۵
    ۷:۳۰ صبح بیدار میشی. غلت می‌خوری تو رختخابت. فایده‌ای نداره. دیگه خابت نمی‌بره. دفترچه رو باز میکنی. صفحات صبحگاهی و خابت رو می‌نویسی. بعد، از رختخاب می‌زنی بیرون. دست و صورتی به آب می‌زنی. مربای هویج ساخته شده دست مادر رو با نون سنتی برای صبحانه می‌خوری. به شفق در اتو زدن موهاش کمک می‌‌کنی.
    تو واژه‌دان سرک می‌کشی و میری سراغ کلمه حسادت:
    تا بخل و حسادت به جهان راهبر است
    آزاده ذلیل و راستگو در خطر است
    (ملک‌الشعرای بهار)
    شروع به نوشتن می‌کنی. از حسادت و غبطه می‌نویسی.تو کانال منتشر میکنی.
    با دوستت میری پیاده‌روی تا از هوای خنک که خبر از پاییز میده، بهره ببری. تو راه برگشت به تماس مامان جواب میدی. بازم خبر میده که ساری بارونیه. دلت بارون میخاد.
    میای خونه تا به موقع سر کلاس نویسنده سخنران حاضر باشی. از نحوۀ اجرای استاد کیفور میشی. شور و اشتیاق کلاس بالاست و تو خوشحالی که در یک جمع خوش‌ذوق هستی. بعد از کلاس یه کم بداهه ضبط کردن ویس رو تمرین میکنی.
    دیگه باید بری سراغ برگزاری گروه‌درمانی آنلاین امروزت با موضوع کنجکاوی و پذیرش. امروز هم به خاطر پرسش و پاسخی که به جریان میوفته، کمی طولانی‌تر میشه.
    بعد کلاس میری بیرون برای خریدهای واجب. وقتی برمی‌گردی مشغول تمیزکاری خونه، آشپزی کردن میشی. یه دوشی میگیری.
    شب و خوندن شعر خستگی از تنت بیرون می‌کنه.
    «بیایید از شورزه‌را خوب و بد برویم
    چون جویبار، آیینۀ روان باشیم
    به درخت، درخت را پاسخ دهیم
    و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم، هر لحظه رها سازیم.
    برویم، برویم و بی‌کرانگی را زمزمه کنیم.»
    (سهراب)
    https://t.me/fahimsaadat040

  50. سال‌واژه: ویل‌ویلی

    ۱. در کلاس نویسنده‌سخنران شرکت کردم.
    ۲. آزادنویسی کردم.
    ۳. ناهار ماهی سرخ کردم.
    ۴. خابیدم.
    ۵. داستان کوتاه نوشتم.
    ۶. انتشار روزانه داشتم.

    https://t.me/havirism

  51. سال واژه: ترویج

    امروز صبح خاندم از «تقویم بی‌هدفی». از نیچه نقل قول که «ما دایرةالمعارف‌های متحرک و سرگردانیم.»

    گپی با سارا و از خاطرات اردویش گفت.

    کارگاه «نویسنده‌سخنران» که ذوق‌ذوقی بودم بابتش. نه فقط من، توی گروه، همه‌مان هیجان و استرس را همزمان داشتیم. حس جریان‌بودگی‌اش قوی است، کلمه‌ی «جریان» وجدآور است.

    با نصیرو و احمدو حرف زدیم درباره‌ی کارگاه و کاری که می‌خاهیم بکنیم. نصیرو چیز خوبی گفت که باید بگوییم داریم چی کار می‌کنیم و نظرمان را هم بگوییم که شنیده شویم و این‌گونه کسی که می‌تواند ما را کمک هم می‌کند. این ایده را هستم زیاد.

    نویسنده‌ساز را بودیم. سایت خوشگل نویسنده‌ساز. گزارش نیک. فکر کنم از این روزها به عنوان روزهای شیرین سایتِ استاد‌گردی یاد کنم. چون می‌روم یک‌راست سراغ خاندن گزارش نیک‌ها و هربار آدم‌های جدید و اوووففف، لذت مدام من، و بعد هم می‌روم چک می‌کنم استاد کتابش را ادامه داده؟ شبیه رمان‌هایی است که پارت‌پارت منتشر می‌شوند و خیلی این ایده را دوست دارم. یادم باشد به داستان کوتاه بچه‌ها هم سری بزنم و دیگر باید پرسش بسازم. شاید بگویی بیماری‌ها، پرسش باید خودش به وجودش بیاید، اما اینطوری‌ام که که‌که گفته؟ توی این دنیا هیچ‌چیز خودش زرتی و زپرتی مثکه به وجود نمی‌آید، چه برسد به دغدغه که گریزانیم، دغدغه را باید دنبالش رفت.

    بعد با کیمیا بودیم. درباره‌ی تغذیه همچنان حرف می‌زنیم و این گروهی بودن کار را دوست داریم. این گفت‌و‌گوی زنده را.

    بعد هم شام را با حمید خوردم و از روزم برایش گفتم. از ذوقی که برای کارگاه داشتم و کیمیا.
    رفته بود فلان‌قدر گوشت و مرغ گرفته بود و چرخ کرده بود و کباب‌لقمه درست کرده بود و فریزر. با ذوق آشپزی می‌کند و خیلی دوست دارد. پیش ما و توی دانشگاه هم بود همین بود. عشق غذا. خوشحالم که این را در او دیدم. این تربیت خوبی بود که حداقل جاهایی رابطه‌ام را با غذا بد نکرده است.

    https://t.me/Fereshteh_bargi

  52. هوا روشن که شد خابیدم. خاب دیدم و خاب. آخرش اینطوری بود. شب بود و توی بالکنی نشسته بودیم. توی آسون چیزی بود. داشتیم تلاش می‌کردیم کشفش کنیم. یکی می‌گفت سفینه‌اس. یکی می‌گفت هواپیماس. دقت بیشتر که کردیم دیدیم سه‌تا موشک است و اولی‌اش پرتاب شد. چرخید و چرخید و درجای دوری روی زمین منفجر شد. پرهایمان ریخته بود. پشت سرش دومی رفت و در جای دیگری ترکید. سومی هم درست سمت ما آمد و بعد هم در نزدیکمان بوم منفجر شد. خانه ترک خورده بود و داشت می‌ریخت و از پله‌ها رفتیم پایین و دم در که رسیدیم همه خانه‌ها سالم بود فقط مال ما داشت خراب می‌شد. بعد هم صدای گوشی بلند شد که می‌گفت ایرونا بللی ایرونا. از خاب پریدم. ساعت ده و نیم بود.
    پاشدم و برای کلاس آماده شدم.

    نویسنده‌سخنران داشتیم. از آن دوره‌هاست که کلی هیجان و استرس دارد. این یکی دیگر خیلی خیلی زیاد است استرس و هیجانش. کلی خوش گذشت و تمرین انجام دادیم. تمرین‌های مهم‌مان مانده هنوز. ذوقیده بودم کل کلاس را و بعدش را هم.

    با الا و فرشتوک صحبت کردیم و صحبت کردیم کلی. مثلن می‌خاستیم بنویسیم اما صحبت کردیم و خب صحبت کردن حال بیشتری می‌دهد. البته نت هزار بار غلط شد. لنت به نت.

    رفتم و لحاف ملافه‌ام را دوختم. نه ملافه‌ی لحافم را. این چی بود نوشتم؟

    نویسنده‌ساز شروع رفت. پرسش و پاسخ بود. و درباره‌ی چاپ کتاب.

    بعد هم با فائزو آزادنویسی کردیم و بعدترش تمرین شعر با کلمات مال‌دار. فائزه تانست و من نتانستم اما میتانم.
    مبینا برای تولدش آمده بود مشهد. گفت می‌خاهد فردا کارت عروسی‌اش را بیاورد. بعد از عروسی‌اش می‌خاهد بیاید مشهد. شوهرش اینجا درس می‌خاند. همیشه توی مشهد تنها بودیم و هیچکس را نداشتیم. مبینا اولین نفری از فامیل است که میاید مشهد. البته تا وقتی که درس شوهرش تمام شود.

    سنگ‌صبور را خاندم.

    https://t.me/yaddashtneda

  53. گزارش نیک
    اول بگذارید از خوانده‌هایم برایتان بگویم.
    اول داستان «صدف» از چخوف را با ساحل خواندیم. بیایید نگاهی به جنبه آموزشی داستان بیندازیم.
    می‌توان گفت: گرسنه بود. می‌توان گفت خیلی، خیلی گرسنه بود. می‌توان گفت از شدت گرسنگی توهم زده بود. یا می‌توان اصلاً نگفت گرسنه بود و مانند چخوف گرسنگی را نشان داد.
    جنبه آموزشی‌اش برایم این بود: نشان دادن بهتر از گفتن است.
    شاید بشود در یک جمله خیلی ساده نوشت پایش درد می‌کرد، اما می‌توان نشان داد؛ می‌توان آن زق‌زق پایش را، آن گرفتگی و بی‌حسی را، آن احساس تعلق نداشتن به آن پا را.
    داستان به نوعی طنز تلخ است. با دانستن این نکته که در این جهان نفرین‌شده بالای ۶۰۰ میلیون نفر با گرسنگی مزمن درگیر هستند، تلخ‌تر هم می‌شود.
    از نظر من هیچ‌جوره نمی‌توان معنای دقیق و قابل‌درک گرسنگی را گفت، مگر چخوفی که در نوجوانی و جوانی با این مشکل روبه‌رو بود.
    داستان «صدف» جنبه‌ی دیگری از انسان و انسانیت مرده را نشان می‌دهد.

    مردمانی که حاضر به کمک کردن به کسی نبودند، حاضر بودند پول زیاد صدف را بدهند تا خوردن این غذای بدمزه را توسط پسربچه فقیر نگاه کنند.
    داستان بعدی «وسوسه» بود که البته در زبان انگلیسی به «The Siren» که ظاهراً نزدیک‌تر به نسخه روسی است ترجمه شده.
    نکته‌ای که می‌توان از آن یاد گرفت «توصیف» است.

    این داستان برای توصیف‌هایش ارزش چندین بار خواندن را دارد.
    داستان قاضی و سرقاضی مشوران و منشی است.

    وقتی می‌خواهند سریع و با عجله نظرشان را درباره یک پرونده بنویسند تا برای ناهار به خانه بروند، منشی درباره غذا شروع به صحبت می‌کند.
    من نمی‌دانم چرا منشی این کار را کرد. شاید می‌خواست همه را اذیت کند، شاید هم می‌خواست قاضی با عجله تصمیم خود را ننویسد.
    معنی انگلیسی‌اش که تازه فهمیدم یونانی است اینجا کمی به درد می‌خورد. سایرن همان موجودی است که با صدای خود ملوانان را گول می‌زد تا از راه‌شان خارج شوند. اینجا منشی همان سایرن موجود اسطوره‌ای است، البته در قالب انسانی با صدای انسانی و صحبت درباره یک گناه: شکم‌پرستی.
    می‌دانید در داستان یک فیلسوف هم بود. برایم جالب بود که حتی او که ادعای به دنبال معنای زندگی گشتن می‌کرد و روشن‌فکر بود، تسلیم وسوسه شکم شد.
    برایم سوال بود چرا چخوف قاضی و سیستم عدالت را برای این داستان انتخاب کرده، چرا سیستم نظامی یا پلیس نه.

    بعد متوجه شدم دادگاه و قاضی به عقل و عدالت و مسئولیت‌پذیری گره خورده و یک شکم گرسنه و یک توصیف درباره غذا می‌تواند عدالت و عقل را خاموش کند.
    آهان، انقدر توصیف‌ها قشنگ بود که من هم احساس گرسنگی کردم.
    امروز رستوران کره‌ای رامن خوردم؛ غذای مورد علاقه شخصیت ناروتو.

    کشتی سوار شدیم.

    جادیکوی در کادیکوی رفتیم؛ یک کافه به سبک جادو و جادوگری.

    زیر پوستر گاندولف نشستم و قهوه‌مان را در لیوان‌های اسکلتی نوشیدیم.
    وبینار هم آنجا بودیم.

  54. تو خابی عمیق به سر بردم و خستگی‌های تن و جان رو تکاندم. بعد از چند روز، سرانجام بدون عجله‌ای برای دیر رسیدن، صبحانه خوردم و به تماشای فیلمی نشستم و به دنیای شیرین کودکی سفر کردم. چقدر آزورا قشنگ می‌گفت: «می‌جنگم حتی برای دوستانی که هنوز آنها را نمی‌شناسم.» شروع به خاندنِ «برادران کارامازوف» کردم و راست می‌گفت، واقعن هم آدم‌ها، حتی خبیث‌ترینشون، ساده و زودباورن. دوباره خابیدم. تو وبینار نویسنده‌ساز هم بودم و فهمیدم که راه درازی در پیش دارم. برای بهتر نوشتن، متن‌هایی که قبلن نوشته بودم رو بازنویسی کردم. انگار وقتی مدتی به متن سر نمی‌زنی، چیزهای خوبی برای بهتر شدنش به ذهنت می‌آید و می‌رود به مداد می‌گوید، و اونم پیاده می‌کند روی کاغذ. تو هم بعد از اون حسِ بهتری از خاندنِ متن می‌گیری. جمعه هم لابه‌لای ورقِ کتابی و کنارِ رخت‌خابی و خرده‌تراشِ مدادی و بویِ غذایی و صدای خنده‌ای گذشت.
    https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk

  55. کل روز به انجام کارهای ناتمام هفته‌‌ مشغول بودم به همراه شنیدن ویس های استاد در وبینارهایی که موقعیت شرکت در آن را نداشتم. با تاخیر در وبینار راه‌هنرمند خانم روحانی شرکت کردم مثل همیشه عالی بود وکاربردی.

  56. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    صبح را دوست داشتم. زیاد. ترکیب کلاس‌های صبح مدرسه نویسندگی و نور خورشید، چه از پنجره‌ی اتاق خودم، چه از پنجره‌ی اتاق استاد زیباست. خیلی خیلی زیبا. امیدوارم سایه‌ی خورشید از سر زمین کم نشود.
    غروب به خیاطی رفتم. لباس‌هایم آماده بودند. آفرین به این دوخت تمیز.
    برای کوتاهی موهایم به آرایشگاه رفتم اما بلد کارش نبود.
    شب، اسطوره‌ای را به‌صورت روزگفتار در کانالم پاشاندم.
    داستان کارگاه قبلی را هم شسته‌رفته‌تر فرستادم. امیدوارم استاد بپذیردش. زیادی برایش وسواس به خرج دادم که زیادی بود واقعن.
    چند صفحه‌ای «اسطوره در جهان امروز» خاندم.
    حالا باید بار سفر ببندم. حوصله‌اش را ندارم. به‌ذوق ایده‌های تازه و البته اجبار خانواده می‌روم. هیتلرهای کوچک خانگی.

  57. یک من و صدوپانزده دیگران

    سخت بود یا سختش کردم.‌ نمی‌دانم. بالاخره نوشتم. یک من و صدوپانزده دیگران. مهم آغاز است و مهمتر استمرار. و به امید انجام. صبح متفاوتی شروع شد. بعد از خوردن صبحانه و آماده کردن ناهار در دوره شرکت کردم. «نویسنده سخنران.» سختِ دوست‌داشتنی. موضوع: «خودابرازگری». بعد از کلاس به دیدن امیرارسلان رفتم.
    پسرک با وجود جراحی خودش را به کلاس پیانو رسانده بود. تحسینش می‌کنم. هم خودش و هم پدر و مادرش را. هر جمعه ۶ ساعت در راه هستند. کتابش را دادم. «خاطرات یک بی‌عرضه» برای خواهرزاده به‌ غایت باعرضه. کتاب را دوست داشت. دومین جلد است که برایش خریدم. خنده‌ای حواله‌ام کرد: «خاله تا برسیم کاشان خوندمش.»
    به خانه برگشتم.‌ بی‌حوصله بودم. به تمرین‌ها می‌اندیشیدم. شعر. دوره‌ی نویسندگی خلاق. حالا هم نویسنده‌سخنران. گل و سبزه و از این حرف‌ها.
    یادم آمد فردا تولد زکیه است. تماس تلفنی به از پیام. هم‌صحبتی با او همیشه جذاب است. در حین گفتگو به نکته‌ی شیرینی اشاره کرد: «من تو هر شرایطی می‌نویسم حتا حال بد. نوشتن مثل نفس‌کشیدنه. مگه میشه نفس نکشید. مثل تپیدن قلبه. مگه میشه قلب از حرکت بایسته.» استعاره‌ی زیبایش برای نوشتن مصمم‌ترم کرد. حتا اگر من یک باشم و بقیه صدوپانزده.

    زری عارضی

  58. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «پستاندار درون»

    امروز به محض بیدار شدن از خواب کورمال‌کورمال دنبال دفتر و خودکار می‌گشتم تا قبل از این که خوابم را دوباره از یاد ببرم بنویسم. دفترم را نیافتم، پس ناچار در نوت گوشی نوشتم. البته از آن خواب‌هایی بود که هی توی خواب با خودم می‌گفتم کاش این‌ها خواب باشد نه واقعیت. وقتی بیدارم شدم و دیدم که واقعاً همه‌ی آن تنش‌ها خواب بوده نفسی از سر آسودگی کشیدم. خدایا چه لذت‌بخش است این بیدار شدن‌ها.

    امروز هم دوست داشتم کلی کار انجام دهم و حس کدبانوی نمونه را باز تجربه کنم. این روزها انگار دارد زودتر می‌گذرد. تا به خودت می‌آیی شب شده است. امروز یک‌ دوره‌ی آموزشی مجازیِ دوخت لباس سنتی بندری خریدم. به نظرم که خوب بود. حالا باید باز برنامه‌هایم را طوری تنظیم کنم تا خیاطی هم در آن‌ها بیشتر از قبل بگنجد.

    امروز هم به کانال بچه‌ها سرزدم و بسی لذت بردم از نوسته‌هایشان.

    باز بخشی از رمان «او» را خواندم. تا این‌جایی که خواندم کمی پیچیده بود. ولی دوستش داشتم. کلی کلمه‌برداری هم کرده‌ام ازش. یادم نرود استفاده‌شان کنم.

    وبینار نویسنده‌ساز را بودم. آقای کلانتری چند کتاب معرفی کرد.
    منحنی خلاقیت که داشتم.
    فلسفه‌ی پیاده‌روی را طاقچه‌ی بی‌نهایت داشت و دانلودش کردم.
    در کمال سادگی را هم ذخیره کردم تا بعد بخرمش.
    تقویم بی‌هدفی را هم فرشته برگی گفت که خوانده، آن را هم در لیست ذخیره‌ها گذاشتم.
    کانال زری‌جان قوام هم معرفی شد که عضو شدم.
    از کتاب هیچکاک و آغاباجی هم گفته شد که آن را هم یادداشت کرده‌ام تا بعد پی‌دی‌افش را از گوگل دانلود کنم.
    راستی استاد باز لینک کتاب «روزنویسی» را گذاشت، می‌خواهم امشب بخوانمش.

    باز بخشی از کتاب: فرهنگ‌واره‌ی فارسی خلاق را خواندم.‌ با جمله‌ی: «برای کلمات ساعت مچی بخر» کلی خندیدم و لذت بردم. واقعاً خلاق بود مثل اسمش.

    امشب به عمه و دختر عمه‌ها سری زدیم که کلی کیف داد.

    اگر وقت شدم کمی «خسرو خوبان» هم می‌خوانم.

    https://t.me/mahnaz_roointan

  59. دو ساعت کارگاه نویسنده سخنران
    یک هفتم از کتاب “شکست بخورید و برخیزید”
    چهل صفحه از رمان شرم
    آزادنویسی
    دو ساعت خواب نیم روز برای جبران‌ کم‌خوابی‌ها
    نیم‌ ساعت رقص
    آشتی دادن یه زوج بعد از قهر دو ماهه
    شب تولدمه؛ کادوی خودم به خودم: بیش‌بینی روی ماهم و شنیدن صدای نابم با شرکت در گارگاه نویسنده سخنران🙃🥰( رفقای درمانگر اگه کیس خودشیفته خواستین با وقت قبلی پایه‌ام)
    از بچگی آرزو داشتم یکی بهم ارکیده هدیه بدم، بذار راستشو بگم یه بار توی فیلم هالیوودی از این عشقولانه‌ها آقاهه برای خانومه هی ارکیده می‌گرفت بعد به دخترش می‌گفت که مثلا این گل نشونه چه احساسیه و چرا برای خانومه خریده😌 از اون موقع بود که دلم خواست یه آقایی که عاشقمه برام ارکیده بخره.
    وقتی بعد از کارگاه از اتاقم بیرون اومدم و یه گلدون ارکیده سفید روی میز دیدم، بغضم گرفت و چشمام خیس شد. نوشته بود: مرسی به دنیا اومدی💌
    آره دیگه استاد شاهین جان کلانتری در آستانه چروکیدگی‌های چاره‌دار و بی‌چاره نشونه‌هایی از تازگی و طراوت برام آوردن امیدوار بمونم😅

    اینم بگم سر ساعت ۱۷ بدن‌درد می‌گیرم و باید نویسنده‌ساز برسه بهم اگر هم نشه تا آخر شب یه نفس سرش می‌کشم.
    یه تبلیغ هم از دیار کفر دیدم درباره‌ی پریود که عجیب جالب بود؛ پر از نمادشناسی زنانه با موضوع باورها، دردها و تجارب زنان از دوره قاعدگی
    اپیزود مشکله معاش از انسانک هم به دلم نشست.
    دوره جدید ورزش آنلاین هم ثبت‌نام کردم

  60. حلزون انگار دوباره پوسته‌اش را پارک‌کرده و رفته پشت پرچین. قضیه بودار است آقا.
    سال‌واژه‌ام نوگرایی ولی چند وقتیست که برایش کاری نکرده‌ام. یا باید عوضش کنم، یا برایش کاری کنم اگر ملال جاده‌ی کفی این روزها بگذارد.
    ۱- تا پاسی از صبح خوابیدم.
    ۲- رفت و روب و شست و شو و اتو و… بنمودم.
    ۳- داستان کوتاه کارگاه هفتم را نوشتم و فرستادم. البته مهلتش دیروز بود. ولی دیروز تا بعدازظهر سر کار بودم و عصر به تماشای تئاتر رفتم. ترس عدم انتشار و ملامت استاد را هم داشتم که از این مرحله پیروزمندانه جستم.
    در ماجراجویی هفتم باید داستانی می‌نوشتیم که در آن یک نفر برای یک کودک قصه می‌گوید. چالشش سخت و غریب بود برای من. البته باید این را بگویم که داستان‌نویسی از داستانکش گرفته تا آن بلندبلندها همیشه برایم عزا و عروسی توامان است. هم هول دارم که چرند نبافم، هم سر و کله زدن با اجزای داستان حالی‌به‌حولی‌ام می‌کند.
    ولی این یکی کارگاه چالشش بیشتر بود، چون محور اصلی، حول کودک می‌چرخید. کار کودک و کار با کودک را نه که دوست نداشته‌باشم، ولی ترجیحم نیست. بنابراین توی در و دیوار بودم و حتا در تمرین اول کارگاه چند بار بنای نالش گذاشتم که «من بلد نیستم.» و «یاد می‌گیرم. ولی فراموش می‌کنم.»
    خلاصه بگی‌نگی پا به وادی غریبی گذاشتم. سعی کردم چند سوایی کودک باشم. «آلیس در سرزمین عجایب» بخوانم. با وروجک‌ها پازل بچینم. و بنویسم.
    از خروجی کار اما خودم راضی بودم و مشقم درجا هم که منتشر شد. روی سایت که خاندمش، از نیمچه‌طنز ماجرا و نیمچه‌دنیای کودکانه‌ای که ساخته‌بودم نیشم باز شد.
    نتیجه اینکه شاید در کار کودک متخصص نشوم، ولی گنجاندن شخصیت خردسال در قصه را مشق کردم و فهمیدم لازم نیست همیشه تودرتو فکر کرد و نوشت. گاهی سادگی زبان و فهم یک کودک ۳ ساله هم برای سرودن یک قصه کافیست.
    ۴- داستانک مربوط به «چالش داستانک‌نویس ماه» را هم صیقل کشیدم و آب‌دیده‌اش کردم و فرستادم رفت.
    داستانک برایم حکم بازی را دارد. مثل شعر است یک جورهایی. حالا شعر که نگفته‌ام، ولی عکس داستان بلند، داستانک را جورچینی اجزای متن و داستان می‌بینم. فقط کافی است که یک سوژه‌ی ضربه‌ناک به تورم بخورد تا واژه‌ها را به جانش بیندازم تا ببینیم چه موجودی از آن‌ها پا می‌گیرد.
    ۵- چندیست که وبینارها را نیستم. جای من خالی.
    ۶- گزارش را که نوشتم، چند صفحه از «دخمه‌ای برای سمور آبی» را می‌چشم. زبان و صحنه‌ها تاریک و پیچ‌دار است. ترمز مطالعه‌ام را کشیده. اصلن با یک بار خاندن ماجرا را حالی‌ام نمی‌شود. فعلن فقط می‌خوانم و ردش می‌کنم. ولی باید روزی بشینم و واو به واوش را بکاوم تا بفهمم قضیه از چه قرار بوده.
    ۷- سپاسگزار بودنم.
    نشانی دفتر پربرگم:
    https://t.me/asaremoaser

  61. سال واژه: تداوم.
    – رفتن به قبرستان.
    اول برای یادآوری به خودمون، دوم برای رفع دلتنگی از کسانی که نبودشون در زندگیمون همیشه خالیه و با هیچ‌کس پر نمیشه.
    – خواندن کتاب اتاق شماره 6 از آنتون چخوف.
    -وبینار ساعت 5 با شاهین کلانتری.
    مطرح شدن 7 مساله‌ی نویسندگان.
    1- عادت‌سازی. (کم کردن رابطه بین دست با ذهن در نوشتن.)
    2- ایده‌سازی و خلاقیت.
    3- یافتن نوع گونه نوشتن.
    4- مطالعه و خواندن کتاب.
    5- متن گستری.
    6- گسترش دایره‌ی واژگان. (کتاب استاد در سایت.)
    7- مخاطب‌یابی و انتشار. (زدن کانال تلگرام عمومی)
    – معرفی خودم در قسمت دیدار یاد برای یافتن دوست یا دوستانی جدید.
    – رفتن به سینما و دیدن فیلم مزخرف استخر به اصرار بچه‌ها. و بعد خوردن شام.
    – دیدن مستند جهان هستی.
    کانال تلگرامhttps//t.m/delneveshtehayezohreh

  62. در گنجور یک بخش جدید پیدا کردم، بیت‌های تصادفی. کلی آنجا وقت گذراندم . الویه درست کردم. غصه‌نویسی کردم و همین.

  63. سال‌واژه: تغییر

    ۱- صبح داشتم آماده می‌شدم که برای پیاده‌روی به پارک بروم که با چک کردن گوشی متوجه شدم دوستم به دلیل کسالت نمی‌تواند همراهم شود. با این حال، تصمیمم را عوض نکردم و پیاده‌روی‌ام را زیر سایه خنک صبحگاهی انجام دادم. تنهایی راه رفتن هم برخلاف انتظارم حسابی بهم خوش گذشت.

    ۲- امروز لابه‌لای گفتگو با دوستم متوجه شدم بعضی از احساسات و اتفاقات ناخوشایندی را که به واسطه اتفاقات گذشته تجربه کرده‌ام، بدون اینکه واقعاً درمانشان کنم رها کرده‌ام. حالا همان زخم‌های درمان‌نشده، به شکل‌های مختلف از خاک گذشته سر درمی‌آورند و دوباره روحم را آزرده می‌کنند.

    ۳- بالاخره توانستم با کمک دوستم حال و هوای این روزهایم را بهتر بفهمم و برایش اسم بگذارم. «گذار» بهترین کلمه‌ای بود که می‌توانست حال این روزهایم را توصیف کند. چیزی شبیه «هر چه بادا باد»؛ رها شدن از اصرار برای کنترل همه چیز و پذیرفتن مسیری که در آن قرار گرفته‌ام. البته عمل کردن به این نگاه این روزها برایم راحت نیست، اما فکر می‌کنم اگر بتوانم تمرینش کنم، آرامش دلپذیری نصیبم خواهد شد.

    ۴- یک روز خسته و هلاک از باشگاه برمی‌گشتم خانه. نزدیک مترو متوجه شدم درگیری لفظی شدیدی بین یک خانم سالمند و راننده تاکسی میانسال و تنومندی شکل گرفته است. در میان دعوا، چشمم به پاهای برهنه خانم سالمند افتاد که کفش‌هایش را از پا درآورده بود و روی زمین افتاده بودند. هنوز نگاهم از صحنه جدا نشده بود که صدای هر دو طرف بالا گرفت و در کسری از ثانیه مرد خم شد، یکی از کفش‌های زن را برداشت و با قدرت و به سرعت نور به سمتی پرتاب کرد که من خشکیده آنجا ایستاده بودم. نمی‌دانم با کدام نیرو جا خالی دادم؛ فقط دیدم لنگه کفش با سرعت نور از کنار سرم رد شد. هنوز در شوک بودم که لنگه دوم هم به سمتم پرتاب شد. این بار به سبک بهزاد غلامپور خودم را به سمت راست کشاندم و خدا را شکر دفع شر شد. من هم سالم و زنده راه خانه را در پیش گرفتم.

    ۵- خوردن خربزه سرد و شیرین در اوج گرمای بعدازظهر، کامم را شیرین کرد و حسابی به جانم چسبید.

    ۶- سه سال پیش مشغول خواندن کتاب «از سر راه خودت کنار برو» اثر دیوید هالیس بودم که نویسنده ناگهان فوت کرد. این اتفاق آن‌قدر روی من تأثیر بدی گذاشت که دیگر نتوانستم ادامه کتابش را بخوانم. امروز بالاخره طلسم شکسته شد و دوباره کتاب را باز کردم. خواندن تجربه‌های انسانیِ سرشار از شور زندگیِ کسی که دیگر در قید حیات نیست، احساساتم را جریحه‌دار کرد، اما این بار تصمیم گرفتم کتاب را تا پایان همراهی کنم.

    ۷- امروز با دوستم تماس گرفتم تا حالش را جویا شوم و برایش آرزوی سلامتی کردم. همین گفت‌وگوی کوتاه برایم یادآور این بود که گاهی یک تماس ساده و چند کلمه محبت‌آمیز می‌تواند حال آدم را بهتر کند.

    ۸- امروز نمره ۷ گرفت. کارهایی را که باید انجام می‌دادم روبه‌راه کردم و از نظر روحی هم حال خوبی داشتم، اما سه امتیاز دیگر را نگرفت چون نتوانستم روزم را از یکنواختی بیرون بیاورم و مهم‌تر از آن، در مسیر سال‌واژه‌ام به مانع خوردم. با این حال، همین که توانستم روزم را مدیریت کنم و از مسیر خارج نشوم، برای گرفتن نمره ۷ کافی بود.

  64. گزارش نیک ۱۱۵ فرج
    جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
    جمعه تعطیله .
    جمعه ها برای من همیشه روز تعطیل بوده و هست . البته گاهی بعضی روزها هم حس جمعه و خصوصن عصر جمعه را دارم . اما امسال با وبینار نویسنده ساز که جمعه‌ها هم برنامه هست، آن غربت و‌ گیجی عصر جمعه را برای من سبک‌تر کرده است.
    جمعه تعطیله.
    اما آشپزی برقراره. خصوصن که امروز عصرونه خونه مادر با خانواده ماست.
    جمعه تعطیله.
    اما سیب زمینی پختم . با فیله مرغ و خیار شور و تخم‌مرغ اب‌پز و یک هویج رنده شده و چند قاشق ماست ایسلندی، چند قاشق سس مایونز و ابلیمو تازه جلو همسرم و دخترم گذاشتم تا آنها الوویه را درست کنند.
    جمعه تعطیله.
    کمی سوپ جو با دانه‌های ذرت پخته با آب قلم و آب گوشت برای مادرم پختم.
    جمعه تعطیله.
    در تلگرام دوستان نویسنده‌ام سرک کشیدم و گزارش نیک بچه‌های نویسنده ساز را خوندم. برای کسی هم نظرم را در مورد سبک نوشتاری‌اش نوشتم.
    جمعه تطیله.
    در کانال فرحنامه چیزی نذاشتم. چون واقعن جمعه تعطیله.
    به کتابهای دور و برم نوکی زدم .
    جمعه تعطیله.
    اما تا دلت بخواد مطلب برای هفته آینده کانال فرحنامه جمع آوری کردم. چون وسواس دارم تا دوسه روز آینده باید ده بار بخونم و ویرایش و ادیت کنم، و آنقدر خلاصه کنم که مثل غذای فست فودی هلو برو تو گلو بشه. تا هم مفهوم را برسانم و هم از زیاد‌گویی بپرهیزم. کمی کارم را سخت کرده‌ام اما می دونم مطلب زیاد بشه از حوصله خواننده خارج می‌شه .
    جمعه تعطیله.
    مدتیست که از خاطرات دهه ۶۰ چیزی در کانال نذاشتم. نوشته‌ام اما هنوز ویرایش نهایی نشده امیدوارم این هفته مطلبی از خاطراتم بنویسم .
    جمعه تعطیه و این همه کار دارم.
    باور کنید می‌خواستم فقط بنویسم جمعه تعطیله و السلام . اما دلم نیومدم
    استاد شاهین واقعن زحمت می‌کشه و کلی مطلب برامون تهیه میکنه. درست نیست ، من فقط بنویسم جمعه تعطیله.
    تازه در مورد کاریکاتور حلزون هم هنوز نظری ننوشتم.
    راستی دوست دخترم دکتر مریم… با دستگاه کپی سه بعدی دوتا حلزون سه بعدی با دستگاه مخصوصی برام طراحی کرده و بهم هدیه داده و من گذاشته‌ام برای استاد شاهین. اگر روزی گرد همایی حضوری داشتیم با بقیه هدیای این سالها که جمع شده یکباره براشون ببرم.
    خوب حلزون امشب گویا جمعه براش تعطیله نبوده و پر از مشغله‌ای های مختلف بوده. و کلی کار داشته و حسابی پر انرژی بوده . از حرکت زیکزاکی‌اش معلوم خیلی بهش خوش گذشته.
    جمعه تعطیله. خدانگهدار

  65. سارا بود، سارینا، یک کتاب خیلی خیلی قدیمی که ورق ورق شده بود. احمد هم بود با مرتضی. سوتفاهمی ۶۵ تومانی.
    روز گشوده شد. هنوز داستانم داستان نیست‌. نتیجه را دوست ندارم. اما مسیر شکل‌گیری داستان شگفت‌انگیز بود. مثل هر کار دیگری آغازش شوق‌انگیز بود. انگار می‌دانستم چکار خواهم کرد. بعد ایده‌ای شکل گرفت. و از دل ایده اتفاقی کاملا متفاوت بیرون زد. توی ذهنم افسانه‌ای از ماهی‌ها بود اما ماجرا به درخت گلابی ختم شد توی یک باغ پر میوه. توی ذهنم توفیق پیرمردی بود که سر به سر بچه‌ها می‌گذاشت و اصلا تیپ و قیافه‌ای متفاوت داشت اما آخرش توفیق جور دیگری از آب درآمد. هر بار مسیر داستان‌نویسی چیزی نو در من خلق می‌کند. همیشه میانه‌ی راه ناامید می‌شوم از ایده‌هایم. مشکل گسترش ایدهپاست و پای ایده ماندن. اگر یک ایده آغوشش را باز نکند به رویم دچار ملال می‌شوم. و حالا می‌خواهم روی ایده‌ها بمانم. حتی اگر نتیجه بد باشد. آنقدر بد که روم نشود نتیجه را به اشتراک بگذارم. مهمترین مسئله‌ی من این است که روی چالش‌ها نمی‌مانم. همین شد که نام وبینارم را گذاشتم شوق ملال‌انگیز. اینکه چرا شوق‌هایم به ملال می‌رسند.

    آخرین روز فستیوال است. از آن بازی که پندار کارت قرمز گرفت تا امروز هر بار به نوعی از زیر بازی در می‌رفت. یکبار پا درد داشت. بار دیگر گرمازده شد تا امروز یک‌ نیمه کامل تو دروازه بود. یک گل هم خورد. نتیجه بازی ۲ـ۲ مساوی.

    در مدت درخت را ورق می‌زنم. سه ساعت بداهه نکاریدن، نواختن، سرودن. بداهه نوشتن. انگار بداهه در آنی متولد شدن است.

  66. سال‌واژه:شوق زندگی
    ۱. پایش را روی گاز گذاشت و ول نکرد. ده ثانیه، بیست ثانیه، سی ثانیه. درجا. هنوز ادامه دارد. یک دقیقه دو دقیقه. برو بالا. آخر بی‌صاحاب منِ همسایه به دَرَک. حیفت به موتورت نیامد. آن‌قدر گازیدی. با این اوضاع از پسِ هزینه‌ی تعمیرش برنمی‌آیی چه برسد به خرید یک موتور. آهان ببخشید اوضاع خوب است. اصلن من غلط کردم. خوده بی‌عرزه‌ات که دلار و طلا پس‌انداز نکردی برای این روزهایت. پس نگازان تا بعدن نگوزی. اصلن گواهی‌نامه‌ی موتور که معنایی ندارد. راحت است. از دوچرخه‌سواری راحت‌تر است. باید یک گواهی‌نامه‌ی شعور و شخصیت باشد و یک سری‌ها برای گرفتنِ آن سرودست بشکنند. کسی که بیخودی بوق نزند. ده دقیقه پایش را روی گاز نگذارد. وقتی می‌بیند یک پیاده دارد از خیابان رد می‌شود سرعتش را بیشتر نکند. یک‌بار آقای نامحترمی همین کار را کرد. لحظه‌ی سرعت گرفتنش از جلوی دماغم، فحش بسیار برازنده‌ای نثارش کردم. سرعتش را کم کرد. زد بغل. یکی بدترش را گفت. من هم اصلن به روی خودم نیاوردم و رفتم. ولی مثل سگ می‌لرزیدم. اگر پیاده می‌شد سکته می‌کردم. همان‌جا با خودم می‌گفتم کاش از رویم رد شود ولی از ماشین پیاده نشود.
    ۲. روزانه‌نویسی یا همان هرزه‌‌نویسی‌ام را انجام دادم. استاد شاهین هم اسم می‌گذارد، من هم اسم گذاشتم. باز هم کلمات با سرعت بالا می‌آمدند. بدون توقف فقط می‌نوشتم. فقط گاهی که مچ دست راستم تیر می‌کشید استراحت کردم. برای من لحظات زیبایی است. وقتی سرعت مغزم بسیار بالا می‌رود و از پسِ نوشتن برنمی‌آیم. واقعا نیاز به یک دستِ سالمِ دیگر دارم که کمکم کند. از بهترین لحظه‌های روزم است. گاهی حوصله‌اش را ندارم. ولی فقط کافی‌ست شروع کنم. اول با خودم احوالپرسی می‌کنم و بعد می‌روم سراغ همه چیز و همه کَس. مخصوصن وقتی در پارک می‌نویسم. صبح قبل از گرما و شلوغیه پارک. هنوز حرف دلم را نفهمیدم که چرا انقدر این چند هفته کلمه‌ها را پرتاب می‌کند. در تلاشم. می‌دانم که چیزی هست که به آن توجه نمی‌کنم. حواسم نیست. می‌خواهد چیزی بگوید. دیدی یکی که لکنت زبان دارد هر حرف یا کلمه را چند بار می‌زند و بالاخره با فشار و زور کلمه‌ی درست را می‌گوید. قلب من همین است. باید به دادش برسم. این چند سال دردی نبوده که روی سرش هوار نکنم. حواسم به تو هست.
    ۳. برخلاف روزهای دیگر سکان خانه‌داری را به دست گرفتم و خانه را دسته‌ی گل کردم. بعدش با خیال راحت روی مبل لم دادم و در گروه چرخیدم. بدون عذاب وجدان.
    صحبت از موسی‌کو‌تقی شد در گروه. مائده گفت که درکشان می‌کند. بعد دیدم درست است. من یک سری روزها خوده موسی‌کو‌تقی هستم. حتی از نوع مشهدی که جلوی ماشین سَر‌سَر می‌کنند و به هیچ‌جایشان نیست که الان زیر چرخ‌ها لِه می‌شوند و فدای سَرَم می‌شوند. مخصوصن در محل کار. یک سری روزها حالِ پروژه‌های سنگین و حرف‌های جدی نبود. فقط دوست داشتم در آشپزخانه‌ی شرکت بنشینم و بخورم و با بقیه حرف بزنم‌. گیج و ناامید. بارِ اول چیزی را نمی‌فهمیدم و همکار بخت برگشته‌ام در آن روزی که موسی‌کو‌تقی در من حلول کرده بود باید چند بار چیزی را می‌گفت.
    نکند بخاطر حرف‌هایم نفرینم کنند و روح یکیشان بخاهد تا آخر عمر با من باشد. دور باشد.
    ۴.‌ امشب بیش‌تر به تنهایی آدم‌ها نگاه کردم. چیزی که با کسی پُر نمی‌شود و اگر هم شود هر لحظه ممکن است او دیگر نباشد. یک تنهایی که مالِ خودت است. یک معبد است. اصلن هر کسی با هر شرایطی حق ورود ندارد. خودت هستی. و برای خودت هم آدابی دارد. آداب تنهایی من. چه در روزهای تعطیل، پیاده‌روی، غذا خوردن، حمام کردن، حتی وقتی در آغوش عزیزترینت هستی.
    این تنهایی زیباست. ولی وقتی آداب نباشد. هر کسی بیاید و برود. معبدت را مقدس ندانند و مسخره‌ات کنند. و ببینند که تو خودت هم به آن‌جا دل نبستی و قصد فرار داری. آن‌وقت حالت بد می‌شود. تنهایی شروع می‌کند به خوردن تو از درون. حتا وقتی به زبان می‌آوری تنهایی را، انگار تک‌تکِ حرفهایش گلویت را می‌جوند. بدن از درون دریده شده و تنها یک پوسته مانده که آن‌را سرِ هم نگه‌ داشته. می‌خاهی دوباره جوانه بزنی؟ ترمیم شوی؟ برگرد به همان تنهایی. به معبدت. تو فقط آداب را فراموش کردی. معبد همیشه بوده و هست. منتظرِ توست.
    ۵. بعضی چیزها را نمی‌دانم چطور کلمه‌ی‌شان کنم و بنویسم. همچون غباری یا ابری جلوی چشمانم هستند. همین که میخاهم کلمه بنویسم برایشان ناپدید می‌شوند. انگار بخواهم به زور پُرتره‌ی کسی را بِکِشم و خودش نخاهد. قلم را که به دست می‌گیرم فرار می‌کند. کجا می‌روی. آخرش که باید دوباره پیشِ من برگردی.
    راستی سال‌واژه کجای روزم بود؟
    https://t.me/Neveshtkhaneh

  67. ساعت 9 بیدار شدم ولی انگار دلخور بودم از بیداری. ماهی در آوردم از فریزر و دوباره یک‌ساعتی دراز کشیدم. خوابم نبرد. ولی خوب بود. چرا ناراحت بودم؟ از رفتار …؟ از اینکه دیشب تا دیروقت بیدار مانده بودم؟ یا یک خستگی مزمن که رهایم نمی‌کند؟
    – «دلت می‌خواهد مرخصی بگیری؟ حالا که خبری از سفر نیست دلت می‌خواهد مثلن یک هفته مرخصی بگیری؟ شاید این خستگی از تنت بیرون برود.»
    – «حالا قرار است ساعتکاری جدید را اعلام کنند. تا ببینم چه می‌شود. »
    شاید هم از داستانکی که تو فکرش بودم و درنمی‌آمد بود.
    – «حالا چرا به این کلمه گیر داده‌ای؟»
    – «خب به نظرم اگر به اندازه‌ی کافی باهاش بمانم، می‌شود. فکر کن برای تمرین کلاس است. یک چیزی را باید تحویل می‌دادم دیگر در جاتمرینی. مگر نه؟»

    با همسر صبحانه خوردیم. لباسهای چرک را جمع کردم و ریختم تو ماشین. لپتاپ آوردم. در سایت دو تا مطلب دیگر منتشر کردم. اگر برای هر کدام از دسته‌ها دوتای دیگر منتشر کنم، پرتر و خوشگل‌تر می‌شود. آن‌وقت معرفی‌اش می‌کنم.

    وقت آزادنویسی نبود. رفتم آشپزخانه. سبزی شستم. پسر تازه بیدار شد و صبحانه برایش آماده کردم. و بعد مشغول تدارک ناهار شدم. همزمان لوبیا چیتی هم پاک ‌می‌کردم که بپزم و توی فریزر داشته باشیم. که همسر آمد. خیساندن لوبیا و مزه‌دار کردن سالاد را سپردم به او و رفتم سراغ سرخ کردن ماهی‌ها.

    بعد از ناهار، کمی زبان خواندم با دولینگو. امروز نوزدهمین روز استمرارم بود.
    ادامه‌ی فیلم دیشب را دیدم. (Blade runner 2049) که یک فیلم علمی تخیلی و اکشن است درباره آینده‌ی زمین و انسان و ربات‌‌ها. داداش دیشب کلی از پیش‌بینی‌های مختلفی که در مورد آینده وجود دارد برایم گفت. یک عالمه وقفه پیش آمد به‌خاطر پرسش‌های من و پاسخ‌های او. برای همین بعد از 2 و نیم ساعت، فقط نصفش را توانستیم ببینیم.

    نویسنده‌ساز را بودم. پرسش و پاسخ بود و استاد درباره اوضاع نشر و چاپ در این برهه‌ی زمان گفتند و مثل همیشه تشویق کردند به نوشتن جدی و مستمر در رسانه‌ی شخصی. این که در این زمانه، همین یادداشت‌های روزانه‌ی ما، مثل کتاب ماست. و همین کانال ما می‌تواند محل انتشار کتابهای ما باشد.
    من در فکر بودم و منتظرکه در دومین سالروز تداومم در انتشار، از نوشتن بگویم ولی بعد وبینار به این فکر افتادم که زودتر انجامش بدهم.

    با مامان تلفنی احوال‌پرسی کردم. یک حس دلتنگی باهام بود از صبح که انگار توی حمام شسته شد.
    بعد از بساط چای و گپ و گفت با همسر، نشستم به خواندن یک بخش دیگر از تئوری شعر و بعد هم آزادنویسی.
    – «تئوری شعر چه می‌گفت؟»
    – « این بخش اشاره به شعر حاشیه‌ای یا سپید داشت که علاوه بر شعر نیمایی و شعر مکتب سخن در جریان شعر نوی ایران پدید آمد. اطلاعات مختصر و جالبی بود از افراد موثر در این دوره از شعر. وای… ولی می‌دانی دلم برا داستان تنگ است. الان یادم آمد. جای خالی داستان را تو روزهام حس می‌کنم. نکند دلتنگی‌ام از این هم هست؟»
    – « حالا چرا گریه می‌کنی؟ خب از فردا برویم سراغ داستان. چطور است؟»
    – « از کدام کتاب؟ کدام نویسنده؟»
    – «مجموعه داستان گور و گهواره‌ از غلاحسین ساعدی چطور است؟ استاد هفته‌ی گذشته توی نویسنده‌ساز ازش گفت و پی‌دی‌افش را در کانالش گذاشت.»
    – «وقت‌ می‌کنیم؟»
    – «آهسته پیش می‌رویم . عین همین تئوری.»
    – «اوممم. حالا فردا یک نگاهی بهش می‌اندازم پس… آخر یک کتاب نصفه‌ی دیگر هم در دست دارم. اگر وقت می‌کردم این یکی را تمام می‌کردم.»
    – « عزیزم داستان کوتاه قرار است بخوانی. لازم هم نیست تعهدی به کل کتاب بدهی. فقط یک داستان.»
    – «این خوب است. موافقم.»
    https://t.me/ladanshayanfar

  68. بعد از استراحت نسبتا طولانی امروز، فهمیدم چند روزه از مسیرم خارج شدم. نه گزارش نیکی نه روزانه‌نویسی نه هیچی. اما هیچی هیچی هم نبود. دوتا متن خام در پیام‌های ذخیره داشتم که کاملا فراموش کرده بودم. در مترو چیزی به ذهنم رسیده بود و در گوشی نوشته بودم یادم نره. نه برنامه‌ریزی در کار بود نه قصدی و نه یادم بود. انگار که یه فرایند طبیعی بود که من جلوش رو نگرفتم. شاید بعضی وقت‌ها به جای زور زدن زیاد باید ایستاد و نگاه کرد که چطور یه روند طبیعی خودش جلو میره. حالا اگه می‌خواستم این عادت رو در خودم جا بندازم که ایده‌ها رو بنویسم قطعا شکست می‌خوردم.

  69. امروز روز «میوه‌خَری» بود تا یخچال خانه برای حداقل یک هفته پر شود. اتفاق نیک امروزم دیدن خانم «فرناز فرود» مترجم کتاب‌های توسعه فردی به‌خصوص «نیمه تاریک وجود» و مدرس دوره‌های خودشناسی در بازار بود. خیلی دوست داشتم ایشان را از نزدیک ببینم. چون کتاب‌های‌شان نقش مهمی در مسیر رشد فردی من داشتند و دارند. با شوق و ذوق منتظر برگزاری جلسه دوم دوره «سایه‌ها» هستم. شاید گفتگوی کوتاهی که با ایشان داشتم را به‌عنوان پایان رمانم بنویسم.
    باقی روز هم به تمیزکاری خانه رسیدم. البته با ذوق فراوان تمرین استعاره‌نویسی «خط‌کش مهربانی» را هم با الهام از کتاب «هتل احساسات» در همه رسانه‌های شخصی‌ام به اشتراک گذاشتم. تلگرام، اینستاگرام و سایت. هوش مصنوعی آن‌قدر عکس تر و تمیزی برایم درست کرد که خوانندگان پستم به خط‌کش قلب‌ قلبی عکسم غبطه خوردند. این هم نتیجه موبایل‌گراف و داستان‌نویس بودن. هر دو چهره‌ام برای خوانندگان جا افتاده است.

    خانه نوشته‌های روزانه‌ام در تلگرام:
    https://t.me/azadehabbassi

  70. گزارش نیک پانزدهم
    امروز چه کار مفیدی انجام دادم؟
    امروز صبح که از خواب بلند شدم شروع کردم به ورزش کردن.
    اما در واقعیت باید بگم که امروز بیشتر برای خودم بودم. برای خودم.
    بیشتر استراحت کردم و از ساعت ۱۳ تا ۱۶ فیلم دیدم.
    فیلمی که در طول هفته پخش می شود، اما بنا به دلایلی آن را نمی بینم و اجازه می دهم جمعه شود و تمام قسمت هایش را پشت سر هم تماشا کنم.
    فیلم موردعلاقه ام که تمام شد، به اتاق رفتم و ادامه ی کتاب هرگز سازش نکنید را خواندم.
    و برای حضور یافتن در وبینار نویسنده ساز آماده شدم.
    وبینار امروز پر از درس بود.
    چه شد که ما اینقدر عجول شدیم؟
    برای رسیدن به هر چیزی فقط می گوییم چرا نشد؟
    چرا اتفاق نیفتاد؟
    چرا؟
    چرا؟
    چرا؟
    علت اینکه می خواهیم در سریع ترین زمان ممکن موفق شویم و روی قله ها قدم بزنیم چیست؟
    چرا از این موضوعات صحبت میکنم، چون امروز در وبینار یک نفر می خواست کتابش را منتشر کند و دنبال یک ناشر خوب می گشت و می گفت که ناشری حاضر نیست کتابش را چاپ کند.
    و استاد به او گوشزد کرد که برای چه می خواهی کتاب را منتشر کنی؟ مگر تا الان خوب کار کردی و زمان گذاشتی که انتظار چاپ شدن کتاب را داری؟
    چه قدر زمان گذاشتی برای رسانه ی شخصی ات؟
    آیا هزاران داستان کوتاه در کانال شخصی تلگرامت قرار دادی و الان می خواهی کتاب چاپ کنی؟
    به نظرم آن ها هم از پاسخ دادن به این سوالات عاجز ماندند.
    واقعا این حقیقت دارد. باید بپذیریم که ما آدم ها فقط سریع می خواهیم برسیم. فقط برسیم دیگر همه چیز تمام می شود.
    حالمان خوب میشود.
    اوضاع روبه راه می شود.
    انگار اگر کتابی چاپ کنیم که به قول استاد داخل قفسه ها یا گوشه ی کمد خاک بخورد تمام دنیا را به ناممان میزنند.
    نه این تله ای است که بسیاری از ما در آن گیر افتاده ایم و باید آن را قبول کنیم.
    حتی خود من.
    من هم یکی از این افراد هستم.
    من هم دوست دارم زودتر کتابی چاپ کنم و بگویم که نویسنده ام و مدال افتخار آمیز را به دندان بگیرم و از خوشحالی در آسمان ها به پرواز دربیایم.
    ولی این کار یک شبه اتفاق نمی افتد. با وبینار امروز و حرف های منطقی استاد به این نتیجه رسیدم که اگر می خواهم اثری ماندگار از خودم بر جای بگذارم که در قلب ها نفوذ کند و تاثیر گذار هم باشد باید کار کنم.
    باید در این راه عرق بریزم و تلاش کنم که زیادتر بخوانم و زیادتر بنویسم.
    باید کتاب های متنوع تری بخوانم.
    مستمر و مصمم در وبینار شرکت کنم و از توصیه ها استفاده کنم.
    این به نفع من است وگرنه اثر من هم مثل عده ی زیادی از نویسنده ها فقط چاپ می شود و گوشه ی قفسه ها بال بال میزند اما کسی آن را تحویل نمی گیرد.
    من این را نمی خواهم.
    من برای مانا و ماندگار شدن آمده ام.
    برای اینکه بتوانم اول به خودم و بعد به جامعه ی بشریت کمکی به یاد ماندنی کنم.
    یادم می آید که در جایی خواندم تکرار، مادر همه ی مهارت هاست.
    عجب جمله ای. اگر برای کاری تلاش کنی و مستمر و پی در پی آن را ادامه دهی قطعا در آن موفق خواهی شد.
    من فعلا باید روی خودم، نوشتن، خواندن و… زیاد کار کنم تا بتوانم حرفی برای گفتن داشته باشم.
    تا بتوانم بر دیگران تاثیری بگذارم.
    یکی از آرزوهای من نویسنده ی مطرح شدن است.
    می خواهم نویسنده ای مطرح شوم که مطمئنا می شوم.
    ولی اگر هم به آن جایی که میخواهم نرسم، حداقل پیش خودم خجل نمی شوم، زیرا من در این راه قدم بر میدارم و به علاقه ام نوشتن احترام می گذارم و آن را با تمام وجود دنبال می کنم.
    و بعدها در آتش شروع نکردن، تلاش نکردن و ننوشتن در آرزویم نخواهم سوخت.

  71. می‌خواستم با جمله می‌دانم الان وقتش نیست اما… آنافورا بنویسم. جمله سوم را که نوشتم صدایم زدند چایی سرد شد. به جمله پنجم رسیدم. گفتند بیا زنگ زدند زشت است حرف نزنی و گوشی را دادند دستم. آمدم جمله ششم را بنویسم یادآوری کردند باید لباسهای فردا را اتو بزنم. هیچی دیگر. پا شدم رفتم دنبال عطینا. حالا که برگشتم بنویسم یک نفر نشسته کنارم و با خواندن تیترهای پستهای اینستاگرام که ساعتها مشغول بوده حواسم را پرت می‌کند. نوشتن به ما نیامده!

  72. -فیلم beloved را دیدم. خاویر باردم را دوست دارم.
    یکی از فیلم‌هایی که از او دیدم و بسیار دوستش داشتم The Sea Inside است. دیدنش را بهتان پیشنهاد می‌کنم.

    -امروز بعد از مدت‌ها همت کردم و کانالی که تصمیم داشتم گزارش نیک‌هایم را به ترتیب درش قرار دهم را ساختم. فعلن تا روز ۲۴ام را ثبت کرده‌ام.
    یک چیزِ جالب اینکه وقتی به روزهای اول برگشتم، سه چیز به نظرم‌مشخص‌تر آمد.
    اول: نثر خودم که اوایل چقدر ترسو و محتاط بود و حالا چقدر جسورتر شده است و به غزاله نزدیک‌تر.
    دوم: نام برخی همسفران که آن روزها پای ثابت بودند ولی امروز دیگر نیستند.
    و سوم: تعداد دوستانی که گزارش می‌نوشتند. اینکه الان چقدر بیشتر شده‌ایم، آن روزها کمتر بودیم.
    اما خب یک چیزی، این‌که الان در بین آن روزها راحت گزارش خودم را پیدا می‌کنم ولی هرچه جلوتر می‌آیم چون اسامی بیشتر است این کار سخت‌تر می‌شود، البته که این هم شیرین است.

    -در سایت Coursera یک دوره‌ی آموزشی جدید را برداشتم. باز هم درمورد خلاقیت است. این دوره‌ها را دوست دارم چون همزمان به گوشم هم کمک می‌کند که زبان انگلیسی را فراموش نکنم و بیشتر بشنومش.

    -چند شعری از بیژن الهی خاندم:
    «نامش برف بود / تنش، برفی / قلبش از برف / و تپشش / صدای چکیدن برف / بر بام‌های کاهگلی …»
    «و زیباترین خمیازه را کبریت کشید به گاه افروختن / تا سیمای تو حادثه‌ای باشد در میان تاریکی»
    « اینک خزان‌های پی‌در‌پی / از هم برگ‌های جوان می‌خواهند / می‌توانستیم توانستن را به برگها بیآموزیم / تا افتادن نیز توانستن باشد.»

    -روزنویسی‌های دو روز اخیر استاد را خاندم. وقتی می‌خانمشان هوس روزنویسی می‌کنم. آن نقاشی که کشیدید چقدررر نمک است و جمله‌اش چه زیباست: «هر روز من یک خانه است. من هر روز یک خانه می‌سازم.».

    -بخشی از کتاب «در دل جنگل» را‌ که یکی از منابع
    کلاس نویسندگی خلاق پیشرفته است را خاندم.

    -پینترست گردی و دیدن یک عالمه عکس زیبا و کلی جرقه.

    -میگما اسماعیل چه روز خوب و پرباری داشتیم ‌هاا. اصلن دلگیری غروب جمعه را نفهمیدم. به فال نیک بگیریمش که هفته‌ی زیبایی باشد.
    دِ اِند، اَند اودافظظظ.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  73. |نقل‌قول|
    «دو چیز برای من به معنای زندگی است: آزادی و بانویی را که دوست دارم.»
    -ولتر

    |سال واژه: حله
    |از صفحه‌ی صبحگاهی|
    ۱. دوست دارم سال‌واژه‌ام را تغییر بدهم که چیزی درباره‌ی ساده گرفتن باشد.
    ۲. آیا اصلاً دلم می‌خواهد نویسنده‌ی تمام وقت باشم؟
    ۳. به جز تولید محتوا و داستان نویسی چه می‌ماند که بنویسم؟
    ۴.دلم می‌خواهد در شهری که ساکنم روزی مانند توریست زندگی کنم و سپس برای همیشه بروم.

    |گزارش روز(من نامه)|
    ۱. کتاب صبحت را ظهر خواندی.
    ۲.یادداشت‌های صبح هم ظهر نوشتی، اما درنظر بگیر خانه نبودی و همین هم کار شاقی بود.
    ۳. برایت ماکارانی پروانه‌ای درست کرد. تلاش کردی روتین دولینگو را نگه‌داری.
    ۴. برایش بابل‌تی خریدی و پیاده‌روی کردید. روی نیمکتی ساکن شدید و عمیق حرف زدید‌. خاطره‌ی قشنگی شد.
    ۵. دیروز و امروز کاردستی انجام دادیم‌‌.
    ۶.یادداشت روزانه نوشتی و تمرین ریزه‌های دیگری که باید انجام می‌دادی.
    باز هم ویولن تمرین نکردی.
    ۷. بعد از ارسال گزارش باید نویسنده‌ساز را گوش بدهی.
    ۸. تصمیم گرفتی به هر قیمتی مغزت را راضی کنی و گزارش نیک را بنویسی.
    ۹. جمعه‌ی سودمندی نبود. اما همه‌ی روزها که نباید سودمند باشند. یا باید باشند؟

    |یک‌جمله از کتاب:
    «به پاهایتان نگاه نکنید؛ لازم نیست ببینید که آیا کار را درست انجام می‌دهید یا خیر. فقط برقصید.»
    -پرنده به پرنده، آن لاموت

    |کلمه‌ی روز|
    افواهی= نسبت به افواه، منسوب به دهان، خبر افواهی؛ خبری که صدق و کذب آن معلوم نیست.

    |از حواس|
    بوی روز: ترشی فلفل
    مزه‌‌ی روز: ژله‌ی شاه‌توت درست شده با شیر.
    لمسِ روز: گواش
    صدای روز: میو کردن‌های بافی کله‌ی صبح.

    |آنافورای روز|
    ۱. بهترین کاری که می‌توانی انجام بدهی، زهرمار نکردنِ زندگی است.
    ۲.بهترین کاری که می‌توانی انجام بدهی، در لحظه بودن است‌.
    ۳. بهترین کاری که می‌توانی انجام بدهی، زمان دادن است.
    کانال تگرام: https://t.me/Shallwejustbegin

  74. گزارش نیک
    سال‌واژه: تحول

    تنهاییِ پالاینده
    امروز تنها بودم.
    از رفت‌وآمدها، تماس‌های تلفنی و خبرهراسی‌های گاه‌و‌بی‌گاه نشانی نبود.
    خودم مهمان خانه‌ی خودم بودم.
    مهمانی که هم مرهم بود،
    هم بیدارکننده دردهای قدیمی.
    با ورودش، گند و رنجِ گذشته را توی صورتم ترکاند.
    انگار قصد داشت تمام از دست‌دادن‌ها را یک‌جا و فشرده با تیزترین سلاح در قلبم فرو کند.
    تا حدی هم موفق بود.
    اما اگر کمی دیگر میدانش می‌دادم،
    تا تهِ اقیانوس بدبختی‌هایم غرقم می‌کرد.
    دروغ چرا؟
    راستش ترس و تنهایی از خمِ راه رسید و چسبید بیخ گلویم.
    چندباری سمت گوشی رفتم تا با دوستانم هماهنگ کنم برای کافه و قهوه و گپ‌های همیشگی.
    اما ترجیحم تنهایی بود.
    خودم با خودم تنها.
    گریزگاه همیشگی نجاتم داد. قهوه و نوشتن از حس و حالم.
    از این که گاهی احتیاج داریم تنهایی را تجربه کنیم و خود را بیگانه نه‌انگاریم.
    از رابطه‌هایی که به اشتباه، پناهگاه امن می‌پنداریم فاصله بگیریم.
    افراط‌گونه به آدم‌ها نچسبیم.
    به لایه‌های درون خود سر بزنیم.
    آرام بودن را تمرین کنیم و تنها ماندنِ آگاهانه را به خود هدیه دهیم.
    در موجاموج آزادنویسی، ترسم رنگ باخت.
    وزنه‌ی سنگین ذهنم، شد پَرِ کاهی.
    حس نزدیکی با خودم، اعتماد به نفسم را بیشتر کرد.
    کارهای عقب افتاده را یکی پس از دیگری ردیف کردم.
    تمرین گویندگی را ارسال کردم.
    نیم ساعت بوتیفای جهالت را از طاقچه خواندم.
    شام نخوردم، به جایش یک نوشیدنی گرم با محتویات چربی‌سوز سر کشیدم.
    از کتاب فرهنگواره‌ی فارسیِ استاد شاهین، کلمه‌برداری کردم.
    روزنویسی دیروز و امروز را در سالنامه‌م نوشتم.
    و از همه مهم‌تر، بعد از مدت‌ها گزارش نیک نوشتم.😊
    آی‌دی کانال تلگرام 👇
    @yaddashthayemaryamgoli

  75. سلام
    بعضی وقتها به یک مهمانی میروی همه سرسنگین هستند،به خانه برمی گردی،پشیمان؛ چرا های زیادی به نادانسته هایت میفزاید.اما چند روز که میگذرد،مهمان ها وصداها در گوش ات،نجوا میکنند.کتابها هم همینگونه بذرشان را توی دلت میپاشند.نوشتن که جای خودش را دارد .نمی شود وبینار باشی وحرف استاد را نشنیده گرفت.من اینجادر کنار دوستان هستم

  76. امروز

    کمی از فشار و دردی که در وجودم حس می‌کردم نوشتم. بعد، به پناه مولانا رفتم و کتابش را باز کردم. دو بار خواندم و در ابتدا چیزی نفهمیدم، اما وقتی با کمک هوش مصنوعی به تفسیرش رسیدم، گویی دریچه‌ای باز شد: مولانا می‌گوید هر آنچه امروز در زندگی‌مان «خار» یا «زحمت» به نظر می‌رسد، در واقع ابزاری است تا ما را از سطح «حروف» و ظواهر عبور داده و به «معنا» و حقیقت درونی برساند. فهمیدم که رنج‌ها، اتفاقات تصادفی نیستند، بلکه پل‌هایی هستند برای رسیدن به نسخه‌ی برترِ خودمان.
    ‌
    در ادامه، سراغ کتاب «قوی سیاه» رفتم. کتاب سنگینی است و در دفترچه‌ام یادداشت‌های زیادی نوشتم. نکته‌ای که امروز در ذهنم حک شد، این بود که از نظر فلاسفه، «نادانیِ خردمندانه»، نخستین گام در یک کاوش صادقانه است. فهمیدم که شک‌ورزی و استقرار در برابر پیش‌فرض‌ها ستودنی است، چرا که هر اتفاقی می‌تواند بی‌نهایت علت احتمالی داشته باشد.
    ‌
    درک کردم که «اهل فضل بودن» و وقف زندگی در مسیر مطالعه، ارزشی والاست؛ چرا که فضل و دانش، نشانه کنجکاوی اصیل و متفکرانه‌ای است که با ذهنی باز، میل به دریافت اندیشه‌های دیگران دارد. هدف این کتاب، رسیدن به «ریسک‌پذیری آگاهانه» است و هشدار می‌دهد که در موضوعات مهم، «هالو» یا بوقلمون نباشیم.
    ‌
    بله، یادگیری و گسستن از عادت‌های ذهنی قدیمی و خواندن چنین کتاب‌هایی برایم سخت است، اما به قول نسیم طالب، این دشواریِ کشنده‌ای نیست.

  77. سال واژه: پذیرش
    خوب شد رفتم؛ وقتی رسیدم خانه این را با خود گفتم.
    ساعتی از شب را مشغول غذارسانی گربه ها بودم، چند بار با خود کلنجار رفتم. بلخره احساس بر منطق غلبه کرد؛ راستش با دیدن گربه ی حامله ای که به آهستگی به سمت غذا می آمد، با سیر شدن توله گربه های رنگ و وارنگ از رفتن خود بسیار راضی هستم.
    از قدیم گفتند: سنگ بشی مادر نشی 😄از وقتی مادر تافی شدم، هر گربه ای را در خیابان به چشم بچه ی خود دیدم.
    روز کاری شلوغی داشتم، با اینحال مانع عشق ورزی به آقای بیژن و رسیدگی ویژه به ایشان نشد.
    به وبینار نویسنده ساز پیوستم.
    غروب امروز شد همان در آن غروب غم انگیزِ معروف استاد.
    به هر طرف فکر کردم کسی را نیافتم، خواهر ها سر زندگی شان، خواهر زاده ها در غربت، دوستان صمیمی ام سال هاست از ایران رفتند…خلاصه یک لحظه تمام حس تنهایی عالم بر سر من فرو ریخت.
    حالا چه کار کنم؟ خب، خبری از اشک ریختن نیست. شبکه های اجتماعی را هم ترک کردم، بهتر دیدم خود را به ریزه کاری آشپزی مشغول کنم.
    خوراک مرغ و سبزیجات آماده کردم به همراه بورانی اسفناج‌.
    کلی ظرف شستم.
    یخچال را مرتب کردم.
    غذای گربه ها را آماده کردم.
    در پایان قدری خوراک نوش جان کردم.
    حالا دیگر خبری از غم نبود، فقط قصه ی زندگی بود.
    تا قبل از خواب، زبان می خوانم.

    این هم یک گزارش نیک دیگر.

  78. -جمعه به‌حد مرگ آشپزی کردم. لازانیا درست کردم با سالاد کلم‌بنفش. برای شام. آب‌نبات پولکی لیموترشی درست کردم برای چای بعد شام. برادرزاده‌ام هم ازم حلوا خاسته بود، زیاد. درست کردم، زیاد.

    – کلنجار با دلشوره‌ی‌های دمادمِ مزمن‌شده و گاه انفجار. چون برای تغذیه‌ی دهان گاله‌شان تا دلت بخاهد بهانه است. گاه حرف مزایده‌ی چند‌نسل زحمت. گاه دادگاه‌رفتن‌های روح‌ساب و… تنها راه جان‌به‌دربردن، داشتن پوست کرگدن‌ است. کروکویل هم بدک نیست. که جدا از گرانی باید صابون شکایت سازمان حفاظت حیات وحش را به تن بمالی.

    – چند چکش به سرم وقتی هربار فیلم یاد هندوستان می‌کند.

    *نترس از دهان دنگال و بلعنده‌ی پوچی. ریزلقمه‌یی از معنا را کش برو از بشقاب زندگی. که از دیدرس پوچی دور مانده. تا زنده‌بمانی. ارزش دارد، آیا؟ شاید برای خودت نه. اما برای کسانی که وابسته‌ تواند، چه؟ زندگی کن. زندگی همیشه کار شاقی نیست. همین که حال دوستی را بپرسی، پای دردلش بنشینی، غذایی بکامه‌اش بپزی. و گهگاهی به دردل‌هایش گوش بدهی و گاهی چشم‌بپوشی، بزرگ‌منشانه بر لغزش‌هایش، زندگی کرده‌یی.

    شاید بیندیشی این طفیلی‌ها ناچیزترند از آرزوهای بلندبالایت که از بخت بد یا سهل‌پنداری به آن‌ها نرسیدی. در ظاهر ناچیزند و بی‌مقدار می‌نمایند اما می‌توانند زندگی را به جریان وادارند و از باتلاق‌مرگی برهانندت.

    *سرانجام روزی خاهی مرد. کسی چه می‌داند بر دوش مرگ چه در انتظار توست؟ پس ادامه بده با همین دلخوش‌کنک‌های احمقانه البته اگر بشود اسمش را دلخوشکنک گذاشت. حتی اگر این‌ها نبودند، خیال‌ را چهار‌نعل بتازان. بتازان به گستره‌ی وعده و فریب تا پاهایت تاب‌آورند، ادامه‌دادن را. که زندگی چه خوب پیش برود چه بد، بازنده و برنده‌یی ندارد. که زندگی نه مجازت است نه پاداش. که زندگی فقط آموختن است و آموختن و نهایتی نیست برایش تا مرگ.

    *روی خودت متمرکز شو هروقت دیدی دوباره داری در چرخه‌ی مقایسه گرفتار می‌شوی، اندکی فاصله بگیر. بگذار امواج ذهنت به صخره‌های نشخوار بکوبند و بکوبند. تا از رمق بیفتند، آنگاه آسوده در خودت بیارام بدون هیچ فکری، هیچ تنشی. مثل خابی ژرف بعدِ رهایی از درد . مثل حس رهایی و رستن از پس آزمونی دشوار. مثل به‌یکباره شنیدن حرف قشنگی که خاهان شنیدنش بودی و نمی‌شنیدی‌ش از لب‌هایی ناگشودنی.

    – از غزل‌های سیمین بهبهانی خاندم قسمتی از غزل فردا:

    فردا هرآنچه باداباد/ تاکی برآورم فریاد
    عمری پدر درآورده/ فردای بی‌پدر از من
    باشد! ولیک بی تردید/ فردا که بردمد خورشید
    در کارِ چاره، خواهی دید/ هنگامه‌یی دگر از من
    سنگی ز دل توانم ساخت/ خواهم به پای او انداخت
    فردا دگر نخواهد تاخت/ یک گام پیش‌تر از من

  79. 🔸 کلیم کاشانی:

    طبعی به هم رسان که بسازی به عالمی
    یا همتی که از سر عالم توان گذشت

    🔸 چند روزی بود میخواستم کتاب «فرهنگواره فارسی‌ خلاق» رو بخونم،امروز بالاخره این کتاب هم به لیست کتاب های خوانده شده اضافه شد.

    🔸 بخش دوم کتاب «گشایش داستان» رو هم خوردم،شیرین بود اما تمارین آخرش رو به تلخی میزد.

    🔸 با نگاه جدیدی که نسبت به تمرین کلمه برداری پیدا کردم، نرمش جدیدی به ورزش کلمه برداری اضافه شد.

    🔸 بیستمین روزِ تمرینِ هزار کلمه با موفقیت کلید خورد.

    🔸 بار ها شده بود برنامه ریزیم شکست میخورد،امروز با نکاتی که از پادکستِ «مدیریت زمان» از «جاب کست» یادداشت برداری کردم، روش برنامه ریزیم به کل تغییر کرد.

    🔸 با همه کسلی ای که روز جمعه به دوشم گذاشته بود،خوشحالم که تونستم وبینار امروز هم شرکت کنم و نکات بیشتری تو زمینه نویسندگی یاد بگیرم.

    https://t.me/Hnetharqarab

  80. گزارش: نانیک نیک

    _آزادنویسی کردم. چسبیدم به ایده‌یی اما انگاری ایده، ایده نیست. چندان باب تمرین دوره‌ی پیشرفته‌ی نویسندگی خلاق نیست.

    _کابینت را مرتب کردم.

    _غذا پختم. با ماست و خیار کنارش.

    _بخشی از کتاب میمنت میر صادقی (ذوالقدر)، «رمان‌های معاصر فارسی» را خواندم. دو طرحی که استاد سر کلاس نویسندگی خلاق پیشرفته خواندند.

    _بخشی از شعر عبدالله کوثری را خواندم.

    _نامه‌ی جانسون به ماریا را نوشتم و توی کانالم قرار دادم. جرقه‌ش وقتی خورد که نامه‌های پرویز اسلام‌پور و یدالله رویایی را خواندم. «نامه‌ها» اسم کتابش بود. به سرم زد تا من هم نامه‌یی بنویسم اما نه به سیاق این دو. کمی عاشقانه و درام.

    _توی کانال نویسندگی خلاق، کتاب‌هایی که می‌خوانم را نوشتم. نوشتن اسمشان کنار هم حس خوبی داشت. کاش بیشتر بود.

    بی‌لنگر¹
    برادرم جادوگر بود²
    همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها³

    ¹. بهمن شعله‌ور
    ². اکبر سردوزامی
    ³. رضا قاسمی

    https://t.me/elireine

  81. زیر لب ژکیدن

    از راند دوم خواب که بیدار شدم و صبحانه خوردم، کمی برای حل مشکل ماشین لباسشویی با هوش مصنوعی ور رفتم. گرچه توصیه‌هایش راه‌گشا نشد و قرار شد مادر فردا با آقای اسدی تعمیرکار تماس بگیرد.

    ادامه فیلم‌سینمایی nobody knows 2004 را دیدم. فیلم تلخی بود. گرچه دوستش داشتم. نظرم را در بخش دیدگاه کانال سرزبان الهه علیزاده ثبت کردم.

    به قرارم درباره‌‌ی خواندن از کتاب «خرده مهارت‌های تدریس» عمل کردم. این جمله از بخشی که امروز خواندم جالب بود: «در حافظه‌ی بلند مدت، عامل محدود کننده ظرفیت ذخیره‌سازی نیست، بلکه یافتن آنچه نیاز دارید در هنگام نیاز است.» اینجا یاد کارتون کمد آقای ووپی افتادم.

    در وبینار نویسنده‌ساز استاد از کانال خانم زری قوام گفتند رفتم عضو شدم. به یاد روزی که کانال خودم 67 عضو بیشتر نداشت. با معرفی استاد به 251 نفر الان رسیده است. عضو کانال رویای سبز مریم صداقت هم شدم.

    در طاقچه و فیدیبو هم کتاب خواندم و روحشان را شاد کردم. فصل 55 کتاب «گاهِ ناچیزیِ مرگ» چون آخرین فصل سِفْرِ ششم بود به طور موازی با داستان زندگی محی‌الدین‌بن عربی، به داستان سرنوشت کتاب دست‌نوشتِ ابنِ عربی می‌پرداخت. کتاب به دست آق‌بن تیموربن آیتمش‌بن کلنگ به امپراطور عثمانی هدیه شد. «ژکید» را از این بخش کلمه‌برداری کردم. «آلِب زیر لب ژکید:- خوار نشو!»

    قبل از خواب می‌روم کمی به حرفه‌ام و ثبتش بپردازم.

    دیروز در کانال سعید هلیچی این را از عبدالرحمن منیف با ترجمه‌ی سعید هلیچی خوانده بودم:
    «در این مرحله، انسانی قهرمان است
    که زنده و شریف بماند
    و عقل خود را از دست ندهد.»

    امید که قهرمان بمانیم

    1405.6.13
    قهرمانی
    #گزارش_نیک
    https://t.me/bidemajnoon9

  82. امروز برای هزارمین‌بار با این مسئله مواجه شدم که:

    والدین چرا به‌نام مصلحت، کودکان‌شان را این‌طور می‌آزارند و عقایدشان را به آن‌ها تحمیل می‌کنند و درآخر با جمله‌ی «صلاحت را می‌خواهیم» خود را از بند هرنوع عذاب وجدانی می‌رهایند.
    چرا خیال می‌کنند به‌طور کامل، آنچه‌ صلاح است می‌دانند و چه‌باعث شده فکرکنند عقاید باید، موروثی باشند؟
    «ترس‌از حرف مردم» آیا، دلیل موجهی‌ست تا فرزند خود را محروم و غمگین و خشمگین کنند؟
    از نفرتی که می‌پرورند باخبرند؟
    روزی در آینده، آرزو نمی‌کنند که: کاش فرزندان‌مان را آنقدر از خود نمی‌رنجاندیم؟
    آن‌هم هم روزی، نیازمند محبت ما می‌شوند، نه؟

    • دوساعت شیمی خواندم. هنوز حس می‌کنم مغزم فاسد و کم‌کار است.

    • رفتیم کتاب‌فروشی. اصرار ی نکردم. کتابی نخریدم.

    • دیشب سر پشت‌بام خوابیدم. امشب هم می‌خوابم. آزاردهنده اما جالب است.
    با تلسکوپ ستاره‌ها را می‌بینم.
    ماه را سخت می‌شود پیدا کرد.

    https://t.me/hermionediana

    1. سال‌واژه: بی‌خیالی
      دیروز تصمیم گرفتم نویسنده‌سخنران رو شرکت کنم. اما شب تو شک بودم. می‌ترسیدم نتونم تمرین‌هاش رو انجام بدم. یا اینکه با وجود بچه‌ها نتونم قسمت تصویری‌شو شرکت کنم.
      یا شاید با توجه به شب بیداری خواب بمونم.
      صبح سرحال بیدار شدم. دو صفحه آزاد نویسی کردم. چندین گزارش نیک خوندم. چند تا داستان کوتاه خوندم، داستان خودم رو هم خوندم. دیدم دو قسمت رو توی ویرایش جا گذاشتم و حذفش آسیب زننده بوده. حالم گرفته شد. نمی‌دونم چکارش کنم. یهو یاد کلاس افتادم. نمی‌دونستم شرکت کنم یا نه، رفتم سراغ حافظ و شعر مورد علاقم اومد.
      ساقیا برخیز و درده جام را
      خاک بر سر کن غم ایام را
      دیدم تعلل جایز نیست و سریع کلاس رو شرکت کردم. ساعت شد ۱۰ و ۴۰ دقیقه. گفتم در سکوت کامل صبحانه بخورم بچه‌ها بیدار نشن.
      داشتم نیمرو می‌ساختم، اومدم سفیده رو با قاشق جا به جا کنم که مثل سگ پرید بهم.
      کلاس برگزار شد.تصویر لازم نشد. فقط یه شوق بی‌نهایت در من شکل گرفت.
      کل روز رو شاد بودم.
      ممنونم از خودم و حضرت حافظ و استاد عزیز.

      کتاب سرگشته از جبران خلیل جبران رو توی کتابخونه دیدم. یهو دلم خواست دوباره بخونمش. انتخاب بدی‌ام نبود. ۶ تایی از داستان‌هاش رو خوندم.
      «نافرمانی معمار» کتاب‌سرراهیِ دوستم بود. دلش می‌خواست از سر خودش بازش کنه. به زور دادش به من. آوردم بخونمش. مصاحبه‌ با رنزو پیانو بود. سوال جواب‌های از پیش تعیین نشده. چند صفحه‌ای خوندم. اما مهمونی یهویی دعوت شدیم و کتاب رو بستم تا فردا.

  83. بعد از مدت‌ها رفتم سراغ گلدان بخت‌برگشته‌ی خراب‌شده‌ی در حال مرگم. چرخی زدم در اینترنت که ببینم باید چه کارش کنم که تکه‌های باقیمانده‌اش بگیرد. دیدم برعکس کاری که تا الان کرده‌ام را باید کنم. بنده‌خدا نه آب می‌خواهد نه هیچی. فقط باید برگش را بگذاری روی خاک. فقط زمان می‌خواهد. ولی زمان زیادی می‌خواهد ها. نوشته بود برگ را که گذاشتی تازه بعد از یک ماه ریشه می‌زند. صبر، صبر، صبر.

    رفتم سراغ روتین‌ها. هر روز یک کار کوچک می‌کنم و به نظر نمی‌رسد هیچ اثر خاصی داشته باشد. ولی خب این هم زمان می‌برد تا ریشه بزند. صبر، صبر، صبر.

    رفتم زبان بخوانم، اینترنت اذیت کرد، رفتم مقاله بخوانم، باز اینترنت بازی درآورد. صبر، فحش، صبر، فحش، صبر، صبر.

    آخر سر رفتم سراغ درس. چند ساعتی خواندم و کمی آرام شدم. دلم می‌خواست بیشتر بخوانم. ولی روز تمام شد. باید صبر کنم تا فردا. صبر، صبر، صبر.

    https://t.me/f_mahmudpur

  84. از جستجو برای کتاب «سازه‌های نوشتن» که نیافتمش، رسیدم به پنج کتاب برای آموزش نویسندگی.
    «چگونه می‌توان داستان‌نویس شد» جمال میر‌صادقی
    «قصه‌ها از کجا می‌آیند» اصغر عبد‌الهی
    «این‌که قصه‌ها از کجا می آیند احتمالا از ساحت زیستی، تجربه‌های زندگی، از خواندن‌ها، چشم و گوش تیز داشتن و لذت نوشتن می‌آید و اینکه خدا باید دوستت داشته باشد.»
    «داستان» رابرت مک‌کی
    «پرنده به پرنده» آن لاموت
    سراغ‌شان می‌روم به زودی. جالب است، امروز استاد اشاره می‌کند به پرنده به پرنده. اما چرا سازه‌های نوشتن، از سیاوش پیریایی در گوگل نیست؟
    همان هجده صفحه‌اش کلی ایده برای شروع نوشتن و گسترش متن می‌دهد.
    تمرین می‌کنم.
    چند جمله‌ی آغازین:
    ۱. سرفه‌های خشک دخترک همسایه، مرا یاد سرمای خشک شب‌های یزد می‌اندازد یعنی نمی‌تواند از جا برخیزد؟ مغز فرمان می‌دهد اما پاهایش فرمان‌بر نیستند؟
    مغز اصرار می‌کند اما پاها مثل دو تکه چوب خشک سرد و بی‌حرکت از تنه آویزانند. چطور ممکن است؟
    ۲. خطوط موازی سرامیک‌های کف حمام مرا می‌برد به خطوط راه‌آهن و پیاده‌روی‌های پدر در زمستان و تابستان، در سرما و گرما در میان تراورس‌های راه‌آهن به مدت سی‌و‌یک سال.
    موقع راه رفتن به چه چیزهایی فکر می‌کرد؟ ذهنش مشغول چه افکاری بود؟

    برای ناهار، آش‌رشته بار می‌گذارم. هوا خنک شده و آش می‌چسبد.
    انیمیشن «قلعه متحرک هاول» را به توصیه الهه‌جان می‌بینم. جادوگر باشی هم به عشقی واقعی نیازمندی.
    چند وقت است دیدن فیلم‌های فانتزی_جادویی را جدی‌تر دنبال می‌کنم. لذت‌بخش است و از امکان‌های فرا‌واقعی ذهنم به ایده‌هایی می‌رسد.
    از مجموعه داستان «دکتر برایان از دودکش بالا می‌رود» دو داستان می‌خانم. در «مرگ مرزی» عشق زنی سرطانی و رو به موت را با ظرافت نشان می‌دهد. جمله‌ی آخر داستان، «یک زن ایرانی در قسمت آمریکایی آبشار تمام کرد.» پیغام یک زن عاشق است به عشقی که مهاجرت کرده به آمریکا.
    داستان گرگور برایم گُنگ بود، البته حدس زدم چه شده اما نیاز به بازخانی دارم.
    در نویسنده‌ساز استاد از گزارش نیک می‌گوید و آن را به روزنامه‌ای با ستون‌های مختلف تعبیر می‌کند. هر کدام از ما ستون مخصوص داریم.
    برای هر روزمان معیارهایی داریم و با نوشتن از آنها دقت و نگاه‌مان را گسترش می‌دهیم. فکر می‌کنم نسبت به روزهای اول، جزیی‌تر و دقیقتر می‌نویسم.
    نیم ساعت آزادنویسی می‌کنم و حدود ششصد کلمه می‌شود. دوست دارم بیشتر بنویسم اما گرسنه‌ام، شام می‌خورم و می‌شینم دفتر‌های یادداشت را که دور و برم است ورق می‌زنم. چند نکته برای نوشتن کنار می‌گذارم.
    از عملکردم نمره‌ی ده می‌گیرم.

  85. -جمعه به‌حد مرگ آشپزی کردم. لازانیا درست کردم با سالاد کلم‌بنفش. برای شام. آب‌نبات پولکی لیموترشی درست کردم برای چای بعد شام. برادرزاده‌ام هم ازم حلوا خاسته بود، زیاد. درست کردم، زیاد.

    – کلنجار با دلشوره‌ی‌های دمادمِ مزمن‌شده و گاه انفجار. چون برای تغذیه‌ی دهان گاله‌شان تا دلت بخاهد بهانه است. گاه حرف مزایده‌ی چند‌نسل زحمت. گاه دادگاه‌رفتن‌های روح‌ساب و… تنها راه جان‌به‌دربردن، داشتن پوست کرگدن‌ است. کروکویل هم بدک نیست. که جدا از گرانی باید صابون شکایت سازمان حفاظت حیات وحش را به تن بمالی.

    – چند چکش به سرم وقتی هربار فیلم یاد هندوستان می‌کند.

    *نترس از دهان دنگال و بلعنده‌ی پوچی. ریزلقمه‌یی از معنا را کش برو از بشقاب زندگی. که از دیدرس پوچی دور مانده. تا زنده‌بمانی. ارزش دارد، آیا؟ شاید برای خودت نه. اما برای زندگی‌هایی که وابسته‌ تواند، چه؟ زندگی کن. زندگی همیشه کار شاقی نیست. همین که حال دوستی را بپرسی، پای دردلش بنشینی، غذایی بکامه‌اش بپزی. و گهگاهی به دردل‌هایش گوش بدهی و گاهی چشم‌بپوشی، بزرگ‌منشانه بر لغزش‌هایش، زندگی کرده‌یی.

    شاید بیندیشی این طفیلی‌ها ناچیزترند از آرزوهای بلندبالایت که از بخت بد یا سهل‌پنداری به آن‌ها نرسیدی. در ظاهر ناچیزند و بی‌مقدار می‌نمایند اما می‌توانند زندگی را به جریان وادارند و از باتلاق‌مرگی برهانندت.

    *سرانجام روزی خاهی مرد. کسی چه می‌داند بر دوش مرگ چه در انتظار توست؟ پس ادامه بده با همین دلخوش‌کنک‌های احمقانه البته اگر بشود اسمش را دلخوشکنک گذاشت. حتی اگر این‌ها نبودند، خیال‌ را چهار‌نعل بتازان. بتازان به گستره‌ی وعده و فریب تا پاهایت تاب‌آورند، ادامه‌دادن را. که زندگی چه خوب پیش برود چه بد، بازنده و برنده‌یی ندارد. که زندگی نه مجازت است نه پاداش. که زندگی فقط آموختن است و آموختن و نهایتی نیست برایش تا مرگ.

    *روی خودت متمرکز شو هروقت دیدی دوباره داری در چرخه‌ی مقایسه گرفتار می‌شوی، اندکی فاصله بگیر. بگذار امواج ذهنت به صخره‌های نشخوار بکوبند و بکوبند. تا از رمق بیفتند، آنگاه آسوده در خودت بیارام بدون هیچ فکری، هیچ تنشی. مثل خابی ژرف بعد از رهایی از درد . مثل حس رهایی و رستن از پس آزمونی دشوار. مثل به‌یکباره شنیدن حرف قشنگی که خاهان شنیدنش بودی و نمی‌شنیدی‌ش از لب‌هایی ناگشودنی.

    – از غزل‌های سیمین بهبهانی خاندم قسمتی از غزل فردا:

    فردا هرآنچه باداباد/ تاکی برآورم فریاد
    عمری پدر درآورده/ فردای بی‌پدر از من
    باشد! ولیک بی تردید/ فردا که بردمد خورشید
    در کارِ چاره، خواهی دید/ هنگامه‌یی دگر از من
    سنگی ز دل توانم ساخت/ خواهم به پای او انداخت
    فردا دگر نخواهد تاخت/ یک گام پیش‌تر از من

  86. ۱۴۰۵/۰۶/۱۳
    گزارش نیک ۱۱۵🐌❤️
    سال واژه: بیداری
    نمره روز: ده از ده
    🙏سپاسگزاری
    سپاسگزارم برای گزارش نیک❤️،استاد شاهین 💔و این جمع اهل نوشتن❤️.
    سپاسگزارم برای چراغ نفتی قدیمی که شب ها آنقدردر تاریکی به شعله اش نگاه می کنم تا خوابم ببرد.
    سپاسگزارم برای همبرگر دودی.
    🍭نکنه خوشمزه ایی که امروز در ریلز اینستاگرام در مورد راه موفقیت در برابر همکار سمی یاد گرفتم.
    در محل کار ارتباط بسازید. ارتباط بسازید. ارتباط بسازید. همکار سمی سعی می کند تا می تواند ارتباط بسازد و همیشه در این ارتباطات یک تصویر شیک و منظم از خودش نشون می دهد و وقتی این ارتباط سازی انجام شود، روی سمی اینجور آدم ها بالا می آید و چون اون روی شیک خودشون رو نشون داده اندهیچ کس باور نمی کنه این همکار سمی است. بنابراین در محیط کار تا می توانید ارتباطات بسازید.
    🍩 یک نکته خوشمزه ی دیگر که امروز یاد گرفتم.هر آدمی برای انجام هر کاری سه عامل دارد که باید به آن غلبه کند. ۱- بدن ۲- محیط ۳- زمان.
    اگر دست به انتخاب بزنیم و با وجود تمام این موانع کاری که باید را انجام دهیم، در مسیر موفقیت هستیم. اما اگر دست به اقدام نزنیم دیگر خبری از تجربه ی جدید نیست.

  87. امروز کودکی بهانه‌گیر شده‌بودم از همان اول صبح به محض بیدارشدن گفتم دیوانه شدی بیدار می‌شوی بگیر بخواب. کمی هم فکر کردم به قول معروف زیر میز بزنم و سرم را لای پتو قایم کنم و بیدار نشوم و تا لنگ ظهر دراز بکشم درست است که خوابم نمی‌برد اماباید یک روز به خودم مرخصی بدهم و حسرت مرخصی به دلم نماند اما و اما آخر این تعهدورزی نمی‌گذارد و با سقلمه به پهلوهایم می‌زد و از رختخواب جدایم کرد وسط راه رختخواب تا دستشویی کمی روی صندلی نشستم و به حال و روز خودم گریستم بعد دوباره گفتم بچه شده‌ای همه مراسم بیداری و وضو و نماز را بجا آوردم یک دل سیر شکایت نوشتم از روزگار و دوره زمانه و اینکه چرا من مادرم و مردها هم که پدر شده‌اند اینقدر زیر بار مسئولیت کمرشان له نشده شاید من زیادی سخت می‌گیرم نمیدانم. امروز به پیاده‌روی رفتم و کمی و اندکی سر حال آمدم و صبحانه‌ام را با بی میلی خوردم بعد کمی نوشتم و کتاب انسیه خانم نوشته‌ی جعفر شهری را به صورت صوتی گوش کردم سه داستان در یک مجموعه‌اش را گوش کردم جذاب و قابل تامل بود. واژه‌ی قبراق را نوشتم با اینکه معنی‌اش را می‌دانستم. با نوه‌ام در مورد نویسندگی حرف زدم کلاس هفتم می‌رود با هم چند صفحه از کتاب عادت روزانه نوشتن را خواندیم و از رویش برای هم دیکته گفتیم. او اینبار به جای من از رویایش حرف زد و گفت نقاشی با مداد رنگی را دوست دارد. قرار است با هم داستان کودک بنویسیم. وبینار را همراه نوه‌ام شرکت کردم او فقط گوش می‌داد. استاد در مورد چاپ کتاب حرف زد و بیشتر پیشنهاد ایجاد کانال و صفحه‌ی شخصی را داد که مطالب مفید را در آن بنگاریم. به امروزم نمره‌ی هشت می‌دهم. به کانال تلگرام مهرابی سری بزنید ان هم آدرس 👇

    https://t.me/notetoday1

  88. در گرما و بوی مطبوع دیگ رب، با سر و صدای بچه‌ها گزارش نیک می‌نویسم. وجدانا تمرکز کردن در هیاهو بسیار دشوار‌ست تا حدی که اگر یک متن را بلند بخوانم هم هیچ چیز متوجه نمی‌شوم. خدا این گزارش نیک را به خیر کند.
    صبح زود‌تر از هر روز بیدار شدم. مامان مشغول رب درست کردن شد و من به قول او کادر تدارکات بودم. اول ماکارونی پوختم، از موادش خوشم می‌آید پس یک پیاله برای خود برداشتم و ماکارونی را با ته‌دیگ سیب‌زمینی دم گذاشتم.
    بعد از خوردن ناهار آزاد‌نویسی کردم و داستانک چالش ماه را فرستادم، گمان کنم آخرین داستانک ارسالی از آن من باشد.
    نوشتن زیر نددانم مزه کرده بود پس نامه‌ای هم نوشته و در کانال هوا کردم. گزارش نیک دو روز گذشته‌ی دوستان را خواندم. به دنبال کانال ساجده حق‌پرست بودم اما نیافتمش.
    وبینار را نثار گوش‌هایم کردم، استاد کلی کتاب معرفی کردند و از اهمیت چاپ سریع نکردن گفتند.
    کمی بوف کور خواندم. این را هم فراموش کردم بگویم که به چند کانال از دوستان نویسنده پیوستم و حال می‌خواهم در آنها گشتی زده و پیاده‌روی کنم.

    می‌سپارم‌تان به خدا.

    ۱۳-۶-۱۴۰۵
    https://t.me/ma0hlq

  89. آزادنویسی را به عنوان مثال در مقاله‌های مربوط و نامربوط است.
    نمایش‌نامه کمتر از دوست داشتن و نگاه شخصیت یعنی چه؟
    داستان کوتاه‌های صادقی از استقلال هند هم نیست که نباید باشد در مجله‌ی قبلی.
    کاریکلماتور‌های شاپور دوم در سال پیش از میلاد مسیح تا سال دیگر هم دارم وقتی شاهین نجفی دانلود رایگان نروم.
    کلاس‌های کنکور سراسری شرکت کنی و صد البته نه با شما صحبت می‌کنیم تا ما هم بیشتر باهات موافقم.
    آزمون ریاضی فصل اول سریال بلاگ خوش آمدید به کامل‌ترین مجموعه‌ی شعر و ادب و نزاکت است.
    پادکست‌های درسی گوش نمایید که در روستای نوزاد به نام کص‌شریسم و من هم با این وجود دارد اما هنوز متخصصان ما به توافق رسید حسین فرکی.
    کوچک های شیوا صحبت کنید و در عین سادگی بسیار زیبا بود چون که چون که در روستای مرکزی و کارخانه‌ی تولیدی این حال حاضر سیگاری است اما برای رمان.
    روزگفتار گرفت و لباس اخبار خودروهای روز تغذیه ای وای گویوم چرا فکر می‌کردم که سر کلاس هم نیست بگردم دنبال کوچینگ کسب و کارها را کش و کلیپس بدلیجات و شنیون با پرتز لب رگ برد که.
    یادداشت وارده ارزش بازیکنان برای همین به نام شرکت در شهر نیویورک متولد و بزرگ کل کشور را به دست بیاورم طول باند تبارشناسی ژنتیکی و محیطی دلپذیر برای کابین آسانسور اوج لذت می‌بری.
    تمیزکاری دارد اما فعلن فقط یک چیز دیگر هم دارم وقتی به خانه برمیگردیم آشپزی خانم گل بر افشانیم و من هم با شما فرزندان حرفی از جنس چوب است.
    شعر طنز و سرگرمی پارس نازتون رو می‌شورید از توابع شهرستان قشم در استان فارس در دوران بارداری چه بخوریم یا نخوریم نودل بخوریم یا نخوریم؟
    تلما و لوئیز بازی زبانی و قومی به دلیل عدم سرشناسی حذف شده است اما برای اینکه بتواند در هر صورت این دو نفر را به دست آوردن بازار کار رشته کوه زاگرس قرار بود در خدمتم دوست دارم نظر داد که این موضوع را بهتر تمیز و خشک.
    عکس‌های سیلوئت بهترین بازیگر نقش بازی کرده و در عین اینکه حاوی یک ساعت پیش کشیده شده‌اند مه سال پیش آمده درس خارج فقهی خود به خود اختصاص داده.
    قرینار چیز دیگریست به تام مراجعه‌کنندگان از توابع بخش را به‌ وجود داشته و در این زمینه.
    گزارش نیک صالحی پرتال فرهنگی اطلاع رسانی دفتر مقام معظم کل کتاب‌های تئاتر و هنرهای تجسمی فجرآفرینان از آن استفاده‌ی دانش‌آموزانی که در روستای کلاته دلاکان و پیشنهاد کیبورد فارسی یعنی چی که دلم گرفته از سوی وزارت فرهنگ درآمد به ازای هر سهم به سزایی داشت.
    استوری سلوئت و من هم با من تماس بگیرید و اسپری بردارید یا کمکم کنید تا در آینده نزدیک امکانات گرافیکی و طراحی آن خودروهای موتور وسط توزیع‌کننده از این همه چیز درباره‌‌ی به عنوان مثال در یک روز پس چرا داداش گلم متال آمریکایی دریم باکس و پلی استر در تبریز متولد گردید.

  90. گزارش هشتم
    سال واژه: بازخودیابی

    آتنا تصمیم گرفته گزارشش را به پیشنهاد نویسنده ساز سوم شخص بنویسد.
    صبح خیلی دیر بیدار شد. پریشانی موهایش در رفتارش هم دیده میشد. نگران بود نکند این همه زحمت کشیده ساعات خوابش را مرتب کند حالا با دو شب دیر خوابیدن و دیر بیدار شدن خرابش کرده باشد.
    بخشی از نویسنده ساز را هم به رسم هر روز گوش داد‌‌.

    باز هم بازار
    خجالت می‌کشد که در گزارش امشبش هم بنویسد که غروب باز هم به پیاده‌روی در بازار هنری رفته است. همهمه‌ی مردم برایش تحمل ناپذیر است اما تماشا و انتخاب هنرهای دستی دیگران برایش استثناست.
    دختر عمه‌اش یک انگشتر حرارتی از بازار خرید‌، از این‌ها که می‌گویند احساسات هر کس را با رنگ نشان می‌دهد. در دست آتنا آبی شد. آبیِ نیمه شب.
    تمرین مونولوگ
    محمد در گروه عکسی فرستاد که ساختن داستانک از آن برای آتنا دشوار بود. تلاش کرد برداشت متفاوتی داشته باشد و یک مونولوگ از دلش بیرون کشید‌ و در گروه فرستاد.
    می‌خواهد گزارشش را با نوشته‌ی زیر تمام کند:
    به سمت هنر بروید
    نه لزوما به عنوان شغل
    و با هدف پول در آوردن.
    انواع هنرها
    راهی بسیار انسانی هستند
    برای تحمل‌پذیر کردن زندگی.

    کورت ونه گات

  91. گزارش میگ میگ
    ۱. صبح با احساس انجماد بیدار شدم و کولر را خاموش کردم. باز سعی کردم بخوابم که خوابم عمیق نشد.
    ۲. یک فصل از کتاب «شرم‌درمانی» خواندم.
    ۳. کارگاه «نویسنده‌سخن‌ران» را بودم.
    تجربه بسیار خوبی بود. احساس می‌کنم که باعث می‌شود تکانی به خودم بدهم و این من را به شوق می‌آورد.
    ۴. با دوستم یک ساعتی حرف زدم.
    ۵. نویسنده‌ساز را نصفه و نیمه بودم. بعد با ندا آزادنویسی کردیم و بعد هم کمی شعر سرودیم.
    ۶. سعی کردم سه دقیقه همین‌جوری حرف بزنم و تایپش کردم ببینم چند کلمه ورد می‌شود.
    ۷. یادداشت کانالم را نوشتم.

  92. روزهای بعد آمدن هاجر خانم که خانه برق می‌زند را دوست دارم. با پای برهنه کف خانه راه رفتن را و بوی خوب همه جاش را. و دختر تراش خورده‌ی توی آینه‌ قدیِ بدون لک را. دختری که برخلاف چند ماه پیش، وقتی در آینه نگاهم می‌کند، دیگر ازش نمی‌پرسم هنوز کافی‌ هستی یا نه؟ دختری که بعدِ از سر گذراندن تمام روزهای سخت در این همه سال، باید بهش اعتماد کنم. که می‌شود خود را بهش سپرد و بدانی گند نمی‌زند به زندگی‌ات.
    از شدت درد عضلات پشت پا، اولین برنامه‌ی روزم‌ ناچارا ده دقیقه گرم کردن با Runner‌s’ Warm up از تمرین‌های Danielle Pascente در اپلیکیشن Fiton است که اگر حسینِ زندگی‌تان در باشگاه نیت ناقص العضو کردن‌تان تا یک هفته‌ بعد از تمرین را داشته، این دقیقا همان کششی سر صبحی‌ست که نقشه‌اش را نقش برآب می‌کند.
    هاجر دیروز مثل همیشه دست پر آمده. این بار با دامستوس صورتی که رویش نوشته با رایحه‌ی اکالیپتوس. اما بوی کاغذ نو می‌دهد. یا شاید رایحه چوب صندل در ته بوی عطرهای خیلی سبک. لابد تیم طراحی محصول این شوینده، رویای کسی را محقق کرده‌ که مثل من حاضر نبوده تا ابد به شوینده‌هایی با ته بوی وایتکس یا آن بوی تند عجیب دیگر، قانع باشد. به‌نظرم هرکدام از ما یک نوآوری کوچک به کاری که انجام می‌دهیم بدهکاریم. و قبل از ابداع هر نوآوری، باید چیزی را کافی ندانسته باشیم. حکایت عجیبی‌ست. شاید بیش‌تر از آن‌که تشنه‌ی بهتر شدن باشیم، از ناکافی بودن گریزانیم؟
    تمرین رقص را مثل غریبه‌ای که از بیرون حلقه گروهی را می‌بیند، دیده‌ام. یاد گرفته‌ام این روزها که سراغم می‌آیند، پشت لبخندهام پنهان شوم. نه به قول آن دوست گزارش نیک نویس برای قطع نشدن چرخه‌ی شادی در جهان. فقط چون دوست ندارم دسته بیلی باشم در روز خوب دیگران. آن هم وقتی خودم می‌دانم یا دست نیروهای شریر پی ام اس در کار است یا اثر مصرف ملاتونین است یا بی‌آنکه بدانم از درون علیه گروه کودتا کرده‌ام که آن هم بهتر هست مثل اسرار داخلی مسکوت بماند و هرگز لو نرود.
    خارپشت و روباه را ادامه داده‌ام و همچنان محض اطمینان فاصله‌‌ی معقول را با هر دو جلد آناکارنینا حفظ کرده‌ام. با پیش فرض دوری و دوستی تا شاید روزی بیاید که سو تفاهم‌ها برطرف شده باشد.

  93. با صدای در زدن های عصای مادربزرگ به در خونه از خواب پریدم رب میخواست اما هر چقدر گشتم پیدا نکردم؛ نکیت هم که میگن منظور همون خواب زیادیه مثل اختلال هایپرسومونیا که این روزها دچارش شدم. عصر وبینار نویسنده ساز رو شرکت کردم آقای کلانتری میگه نباید توی چاپ کتاب عجله کنم اما انگار بیشتر از اسم و رسم، به دنبال خود دیگه درونم هستم…قسمت جدید دختر امپراطور رو از صدا و سیما دیدم و تن ماهی برای شتم خوردم و یکم کتاب آزاد مطالعه کردم.

  94. امروز منم روی فرم نیستم یا فرم با من کلا حال نمی‌کنه.
    نکنه بلد نیستم ساعتا رو درست بذارم تو برنامه. یا باید برنامه‌هامو بذارم تو ساعتا.
    رفتم کتاب روزنویسی استادو خوندم. دلم خواست. خیلی دلم خواست.
    دلم خواست که برسم به کارمارا.
    چقد دیره. چقد زود دیره. چقد دیرتودیره.
    من ی پام تو زندگیم گیره. زندگی یعنی زن‌وبچه‌ و بذار و بردار و جمع‌وجور و توقع‌موقع و وظیفه‌مظیفه.
    نمیشه اینارو ندید گرفت. هست دیگه. نیست نمیشه. آشوبه دلم. شور برداشته. حس کم‌بودنه؟ ناکافی‌بودن؟ تو غم بودن؟ زردبودن؟ نمدونم چیه. امروزم همش همین حسا بود. من کجاشم؟ کجای این چرخم. با همه می‌چرخم. با خودم چی؟ نچرخم با خودم.
    راضی نیستم از من. این من چقد بیچاره و وارفته‌اس. دوره پشت دوره. ماسیده می‌شم؟ نه. چی در میاد از من؟ غم از کجا اومد. چطوری میاد که نمیره؟ دلم خسته‌اس. دلم پی گزارش نیک هم نیس. حالا فک کن ی چی هم بنویسم. حالا خیال کن بگم صبح اینقده نوشتم و شب اونقده. دلم ی جوریه که امروز با گزارش نیکم حال نمیاد.
    اما امروز پر بودم از غبطه و حسرت. من بودم و تمام کتاب‌ها و کلمه‌ها. من بودم و آدما. من کنج من بودم و ننوشتم از من.

  95. و در آن جمعه‌ی استرس‌آلود

    امروز چه خبر؟ هیچ. ساعت چهار و نیم شده. دارم فکر میکنم بروم کمی دوچرخه‌سواری یا نه. تا الان با قسمتِ وحشتناکِ vocabulary در کون‌کور آشنا شدم. خب حالا سرکار خانوم می‌خواهید با دایره واژگانِ وحشتناک و افتضاحاتی که در حرف اضافه بار می‌آورید چی کار کنید؟ هر لحظه بیشتر می‌ترسم. جالب نیست؟ ممکن است از استرس کلماتی که بلد نیستم و فعل‌هایی که در غلط‌ترین جای جمله به کار می‌برم، سکته کنم. یا مثلن مالتیپل اسکلروزیس بگیرم. (اِم‌.اِس) ولی خب دارم تلاشم را می‌کنم و اصلن هم پومودوروی سوم را نمی‌پیچانم.

    صبح دوره نویسنده‌سخنران بودم. الان باید پروژه آن دوره را هم آماده کنم. خیلی وقت بود از این کارها نکرده بودم. پس می‌رقصم و می‌چرخم و با دوستان در تجاوز گروهی همکاری میکنم. احتمالن یک گازخورد حسابی بگیرم ولی خب به بهتر شدن وبینارم می‌ارزد!

    هشتِ شب.
    بعد اینکه پاراگراف قبلی را نوشتم، سیب زمینی سرخ کردم و خوردم. بعد رفتم نویسنده‌ساز. بعد به باده گزارش هفته قبل را دادم. بعدتر، ویس جلسه حافظ‌خوانی را شنیدم. بعد چون خیلی هَوَس کرده بودم، برای حافظ نامه نوشتم و توی کانالم هوا کردم. خوشحالم!

    لینک نامه به حافظ را بخوانید در کانالم: https://t.me/shivanotes/1931

  96. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -داستانکی برای کانال نوشتم. لحظه‌آخری.
    -ایده‌ها زیرورو کردم برای چالش داستانک‌نویسی.
    -از چهار تا داستانک رسیدم به یکی. انتخاب نهایی انجام شد.
    -گزارش نیک پُرباری نبود، ولی برای حفظ تداوم نوشتمش.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  97. دیشب موهایم را آتش زدم. بعد گفتم می‌خاهم کَل باشم. فندک گرفتم زیر تیکه‌ای و گُر آتشید و اگر دلی‌ نخاموشیده بودش واقعن کَل می‌شدم و سرسوخته. دلی خاموشید و بعد اینطوری بود که چرا؟ خودم هم. صبح بیدار شدم صحنه‌ را صحنه‌ای رؤیایی یافتم. اثر بی‌خابی‌. زد به مغزم و مو آتش زدم تا نتیجه‌اش را ببینم.

    صبح‌تر از خاب بیدار شدم و گنگ‌خاطره‌ی صبح زنده شد. رفته بودیم کوهسنگی و من تنگ‌چشم بودم. بی‌جان از پله‌ها بالا رفته بودند و من پتوپیچ بودم. پتویم میمان‌طرح است و هروقت می‌پوشمش انگار میمانم. خنده‌ام می‌گیرد از پتو اما چون رنگی‌ رنگی‌ست و جیگول مگول نیست دوستش دارم.

    از نیمچه کوه رفتند بالا و تشنه بودم و پاها جان نداشت و می‌غریدم. به طلوع رسیدیم و من چند عکس گرفتم. آمدیم خانه. یک ساعتی خابیدم و بعد خاطره‌اش مال دورها بود. انگار سال‌ها بگذرد از چیزی و حسرتش را بکشی. خاب باشی و بیدار شوی بگویی اِه خوش گذشت که. چرا می‌غریدم؟

    ظهر به کلاس بودیم. نویسنده‌سخنران. دو تمرین داشتیم. دومی ویس‌دهی بود. آقا برای پانزده‌ ثانیه مگر می‌دانستم چی بضبطم؟ هی می‌گرفتم هی به درد نمی‌خوره بود. از آخر جمع‌بندی کردیم و فرستادیم.

    تهِ آزادنویسیم دیگر حیوان‌تلفیقی شده بود. گرگ کرکس می‌خورد و کرکس عقاب می‌خورد و کورموش به جغد حمله می‌کرد و مَمَد هم به مجید. این ممد و مجید داستان دارند. دوستی زمان پیاده‌روی‌هامان گیاهان را ممد صدا می‌کرد و گربه‌ها را مجید.

    روز دارد می‌گذرد و نمی‌فهمه چگونه. در کانال بچه‌ها می‌دورم و می‌خانم تا انرژی‌شان بگیردتم.
    دوست داره جمله‌ها را چند شخصه بگوید و افعال را با چندم شخصی متفاوت بصرفی.

  98. گزارش‌نیک”1405/6/13″ شهریور. روز جمعه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری‌ بعد از غذا را انجام دادم.

    داستان اول “مردی که از دودکش بالا می‌رود” از آیدا احدیانی‌ را خاندم.

    یکی از فیلم‌هایی که خاهر‌زد‌ه‌ام فرستاده بود گوش کردم. حجم کمی دارد.

    فایل‌های صوتی هم که یکی استادهای قدیمی‌ام فرستاده بود، چند‌تا از آن‌ها گوش کردم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    امروز کتاب نخاندم. سرما خوردم. از دیشب نم‌نم‌ شروع شد، امروز به اوج رسید. سرم با شال بستم. سوپ خوردم. شبم قراره ویکس بمالم. بیشتر چشم‌هامُ بسته بودم.
    آجی می‌گوید یه‌کم هوا خنک شده‌ها حالا اگر سرد بشود چی؟ خانم‌ کوچولو از الان سرما خوردن شروع کرد.
    امروز خیلی نیک‌نیک نبودم.

    https://t.me/speechoff

  99. ۱ کتاب داستان اندیشی یک فصل دیگه ازش رو با بدبختی خوندم.
    ۲ یه کم رمان نوشتم و ضمن آن ده بار گوشی رو به بچه هام دادم وقتی معمولا روی برگه می نویسم برگه ها رو گم میکنم‌.
    ۳ به این فکر کردم که فردا یعنی شنبه چطوری هم برم دکتر هم در مراسم تولد خواهرم شرکت کنم، فعلا که به جایی نرسیدم.
    ۴ به این فکر کردم چقدر عاشق بچه هامم ولی حالم داره از بچه و کار خونه بهم می خوره.
    ۵ هروقت دلم میگیره توی اینستا انیمیشن های کوتاه باد و بارون و برف رو نگاه میکنم.واقعا روح افزا هستند.
    ۶ زنگ گوشی ام رو گذاشتم اهنگ ناوارو.
    ۷ به یه اقایی که همکلاسی کلاس زبانم بودو ناگهان عکسش رو توی بله دیدم وموهاش کاملا سفید شده بود و سالها بود ازش خبر نداشتم خواستم پیام بدم و حالی بپرسم که ندادم… دیدم موردی نداره.
    ۸خواستم مرد سه هزارچهره نگاه کنم که یادم رفت.

  100. به نام خدا
    جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
    گزارش نیک ۱۱۵
    سال واژه  تغییر
    روز واژه  پیاده روی
    نمره ام ۸

    ✍به جاآوردن نماز و خواندن دعا

    ✍نوشتن سه صفحه صبحگاهی

    ✍خواندن گزارش بعضی از دوستان

    ✍نوشتن صد کلمه از هزار کلمه

    ✍جمله های ادامه نویسی وبینار دیروز را دیدم.سعی کردم بنویسم ولی خیلی سخت بود متفاوت نوشتن، فکر باز و خیال جمع می خواهد.
    هیچ گاه به یکدیگر نگفتیم حرف ها و رازهایی که سالهاست در گوشه ای از ذهنمان جاخوش کرده اند.

    باید فریاد می کشیدم سرش و می گفتم گم شو نمک به حرام، نمک خوردی و نمکدان می شکنی

    تهش این است پس ته دیگش کو؟

    ✍ناهار: رویدادهای یکی دو روز پیش،
    آشپزی تعطیل بود ولی کوهی از ظرف روی هم جمع شده بود.ظرف های داخل جاظرفی را سر جایشان گذاشتم سپس ظرف ها را شستم.این ظرف شستن هم معضلی شده برای ما بانوان، خواهر بزرگم یک روز حساب کرده بود که برای صبح و ظهر و شب، صبحانه و ناهار و شام، میوه و آجیل و شیرینی و تنقلات دیگر چقدر ظرف باید شسته شود درست عددش را یادم نیست ولی وحشتناک بود.

    ✍چرخی در ایتا زدم.
    علاقه مندی هایم:نویسندگی، آشپزی، شیرینی، بافتنی و نکات خانه داری، البته مدتی ست بافتنی را کنار گذاشته ام.ضرب المثلی ست که می گوید هر کس یک کار همه کار و هر کس همه کار هیچ کار( مثل خودم)پشیمانم مثل🐕 اگر از اول فقط روی نوشتن تمرکز کرده بودم چه خوب بود.این قدر که پختیم و ساختیم کسی گفت دستت درد نکند؟ نگفتند یا کم  گفتند.گفتند بی نمک است، کم نمک است، شور است چرا برنجت دان نشده و شفته شده، چرا و چرا و چرا

    ✍خواندن کتاب
    کشتن مرغ مینا
    کتاب شوهر آهو خانم( یک بار خواندم و برای بار دوم می خوانم.چون یک زن هستم با خواندن بعضی جملات اعصابم به هم می ریزد نویسنده آن قدر عالی نوشته که گاهی از عمق جان برای حال و احوال آهوخانم می گریم به همین علت دومین دفعه که خواندم نیمه های کتاب بی خیال خواندن شدم چون به شدت عصبی می شدم.
    چند خطی از این رمان:
    آخر چه خطایی کرده بودم که مستوجب این بی مهری باشم؟!پانزده سال آزگار در خانه اش زحمت نکشیدم؟یکّه شناس نبودم؟یک دختر حبّ نبات و سه پسر کاکل زری برایش نیاوردم؟اجاقم کور بود، قدمم بد بود، شل بودم، کور بودم، آخر چه عیبی داشتم که این زن را به سرم گرفت؟

    ✍وبینار نویسنده ساز
    خدا را شکر تنها بودم و سر وقت در وبینارحاضر شدم.همراهان سوالاتی پرسیدند و استاد پاسخ دادند.استاد به خانم گلی موعودی تبریک گفتند به خاطر کتابشان شعر پیاده روی با ماه، خواندمش برایم عزیز بود هم شعر و هم تصاویر ساده و زیبایش،  انشاالله چاپ شود تهیه کنیم.یکی از همراهان در مورد چاپ کتاب پرسیدند که استاد گفتند عجله نکنید چه ضرورتی دارد که کتابتان چاپ شود.در تلگرامتان دلنوشته ها و مطالب مورد علاقه خود را بگذارید.

    ✍پیاده روی روز دوم  ۱۰ دقیقه
    مکان:هال و آشپزخانه
    زمان: هر وقت توانستم مثلا امروز بعد از دیدن وبینار پیاده روی کردم.تند و تند قدم برداشتم و حرارت بدنم بالا رفت.با آنکه زمان ده دقیقه بیشتر نبود اما حال خوبی بهم دست داد و سبک شدم.به یاری خدا و همت خودم صبح ها این مهم را انجام دهم.

    ✍نیلوفر مرداب
    می دانید چرا نیلوفر در مرداب گل می دهد؟
    چون می خواهد به همه ثابت کند در بدترین شرایط هم می توان زیبا بود، شاد بود، قوی بود و امید داشت.

    شب به خیر

  101. _ مدیتیشن و ورزش صبحگاهی در منزل

    _ صفحات صبحگاهی سه صفحه

    _ سال واژه مشاهده گری:
    آسمان و متعلقات را نظاره می کردم درختان و گل را می دیدم. وبا خود بیت سعدی را زمزمه می کردم.
    « به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
    عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست »

    _ در جوار باغچه چایی نبات بانان قندی مشغول نوش جان کردن بودم ، البته با لشکر مورچگانی که برای بازدید و بردن خرده نان قندی در کنارم بودند. هر از چند گاهی خروس هم قوقولی کنان انگار دلش می خواست همه را خبر کندو صفای تک نفره مرا برهم زند.

    _ روز تعطیل برای بازی گوشی و دور دور زدن مناسب است، امروز دیدار اینستاگرامی انجامید با پیج های اقوام و همکاران کلی تصاویر و فیلم جدید فرود آورده بودند،فرصت شد، ببینم.

    _ پیامک های ایتایی همکاران را پاسخ دادم، برای چندتایشان سنگ تمام گذاشتم.

    _برنامه شهریورماه را بازنگری کردم برای آزادسازی وقت

    واما بعدتر گزارش نیک ۱۱۵ می خواهد بخوابد.

  102. – بعضی یاکریم‌ها مثل ماشین‌هایی هستند که شاسی آن‌ها را خوابانده باشند، شکم‌شان کاملن روی زمین است از بس که پاها کوتاه و شکم بزرگ است. هیچ اعتقادی هم که به پریدن ندارند، مرغ‌ها پرنده‌تر از یاکریم‌ها هستند، غیرت پریدن مرغ‌ها بیشتر است. تازگی‌ها کلاغ‌ها هم اهلی شده‌اند. آن‌ها هم با آمدن ماشین از زمین بلند نمی‌شوند و به کارشان ادامه می‌دهند. چه خبر شده است؟ حنای ما دیگر رنگ ندارد یا این‌ها خسته‌اند؟

    – یک سبد نسبتن بزرگ را می‌شستم که یک حباب به بزرگی دهانه‌ی سبد در بالای آن تشکیل شد. چه صحنه‌‌ی دلبری بود.

    – تانکر آمد و رودخانه‌ی دلخواهمان را راه انداخت. نگاه کردیم به نعمت خدا که با فشار می‌آمد پای درخت‌ها و همه را سیراب می‌کرد. چقدر لذتبخش بود. قربانت بروم که هر جا تو هستی برکت هم آنجاست.

    – شکرگزاری کلید است. نه کلید نیست، شاه‌کلید است. چیزی گره‌گشا‌تر از شکرگزاری نیست و نخواهد بود. وقتی داشته‌هایت را می‌بینی و بابت آنچه اکنون داری قدردانی می‌‌کنی راه را می‌گشایی برای ورود نعمت‌هایی که حتی از وجودشان باخبر نیستی یا فکر می‌کنی کیلومتر‌ها با آن‌ها فاصله داری.

    – صفحات صبحگاهی، هزارکلمه‌نویسی و خواندن.

    – الهی شکرت…

  103. علیرضا که چراغ را روشن می‌کند ته‌مانده‌ی رویای رسوب‌کرده در ذهنم آب می‌شود و از بین انگشتانم سر می‌خورد. به دنبالش می‌دوم اما قطرات به لحظه‌ای تبخیر می‌شوند. معمولن پیش از گشودن چشم‌ها رویاهایم را مزه‌مزه می‌کنم اما چندی‌ست می‌گریزند از چنگم.

    ساعت ۵:۳۰ علیرضا آماده می‌شود برای رفتن به آب‌نوردی، تنگ اردشیری. من اما بعد از آن سقوط نیمه‌مرگ‌بار در کوهستان برفی، مدتی‌ست محرومم از طبیعت‌گردی.
    دست از سر رویاها می‌کشم و می‌روم لیدهای هولتر مادر را باز کنم. راحت می‌شود از شرشان.

    بعد از رفتن علیرضا دوباره به آغوش تختم برمی‌گردم. مغزم خواب‌آلود است اما ذهن بیش‌فعالم بدجور بیدار است. دور و بر واژه‌ها می‌پلکد، به هر کدام گازی می‌زند، مزه‌‌مزه‌شان می‌کند. تفشان می‌کند. بعضی را اما گوشه‌ی لپش نگه می‌دارد. دنبال بیتی موزون می‌گردد. همین گوشه‌ی لپی‌ها نمی‌گذارند بخوابم. دست می‌کنم گوشی را برمی‌دارم و بریده‌مصرع‌ها را از گوشه‌ی لپ ذهنم می‌ریزم توی گوشی. اما باز چیزهای دیگری می‌جوید که گوشه‌ی لپش قایم کند. دست‌بردار نیست.
    به پشت دراز می‌کشم به مراقبه. در عالم شیرین هپروت شناورم که گوشی زنگ می‌خورد. علیرضاست. سر راهش رفته هولتر را به بیمارستان تحویل داده. خواب به کل پرکشیده دیگر.

    جمعه‌ها روز رفت و روب است. البته بعد از محرومیتم از طبیعت‌گردی. امروز موقع کار کردن به جای صدای شاهین صدای مادر در گوشم است. دلش برای نگهبان یک‌دست می‌سوزد. می‌گویم: «خدا رو شکر کاری داره و خونه‌‌ای». مدتی‌ست خودآگاهم از دلسوزی برای آدم‌ها دست کشیده. ناخودآگاهم؟ بعید می‌دانم.

    برای مادر از دفتر شعرماهی می‌خوانم. عاشق شعر کهن است. مابین ابیات زمزمه می‌کند:

    «همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع
    قصه‌ی ما دو سه دیوانه درازست هنوز»

    جستجو می‌کنم، شعری‌ست از عماد خراسانی:

    «گرچه رفتی ز دلم حسرت روی تو نرفت
    در این خانه به امید تو باز است هنوز »

    https://t.me/Darang_Farzaneh

  104. ۱. لبخند بر لب خواب‌دیدن را کنار گذاشتم و بیدار شدم. جمعه‌ها هم صبح زود بیدار می‌شوم که فرصت بیشتری برای استراحت داشته باشم.
    ۲. کل قبل از ظهر را مشغول تمرین سفالگری بودم. فعلا تازه‌کارم و بعد هر تمرین یک ساعتی هم طول می‌کشد گره‌های دست و انگشتانم رو باز کنم، عجیب بهم می‌پیچند و گره می‌خورند.
    ۳. از درگیری‌های سفالگری تصویری بامزه ساختم.
    ۴. کل بعد از ظهر را سریال دیدم.
    ۵. خودم را بی‌خود و بی‌جهت به دردسر انداختم و لباس‌هایم را دستی شستم.
    ۶. گزارش را نوشتم.

  105. گزارش نیک آدینه ۱۳ شهریور تابستان ۰۵

    ✓ گزارش نیک | شرح رویا: استخرِ ممنوعه
    صبح که از خواب برخاستم، هنوز بخشی از آن خواب در من باقی امشب، چیزی نزدیک به یک ساعت از زندگی‌ام را میان دو دوستی تقسیم کردم، یکی که سال‌هاست می‌شناسمش و دیگری که هنوز در ابتدای راهِ شناختنش هستم. هر دو تماس، به‌ظاهر درباره هیچ چیز مهمی نبود. از روزمان گفتیم، از آدم‌هایی که دیده بودیم، از اتفاق‌های کوچک و بی‌اهمیتی که معمولاً در پایان روز فراموش می‌شوند. اما شاید همین بی‌اهمیتی‌هاست که زندگی را از حالت خشک و رسمی‌اش بیرون می‌آورد.

    با دوست قدیمی که حرف می‌زدم، خنده‌مان از آن خنده‌هایی بود که دیگر نیازی به مقدمه ندارد. یکی از ما جمله‌ای را نیمه‌کاره گفت و دیگری همان‌جا فهمید منظور چیست. خنده اول کوتاه بود، اما بلافاصله خنده دوم روی آن افتاد. صدایمان از پشت تلفن در هم می‌پیچید و هیچ‌کدام به دیگری مجال نمی‌داد که حرفش را تمام کند. من یک‌بار آن‌قدر خندیدم که مجبور شدم گوشی را از گوشم کمی دور کنم و نفسم را جمع کنم. او هم میان خنده چیزی می‌گفت که به‌جای تمام کردن ماجرا، خنده تازه‌ای راه می‌انداخت. چند ثانیه فقط صدای نفس‌های بریده و «صبر کن، صبر کن…» شنیده می‌شد.

    این خنده، خنده‌ای بود که گذشته را هم با خودش داشت. انگار سال‌های دوستی در همان چند دقیقه به کمکمان آمده بودند. شوخی فقط شوخی نبود، پشت آن خاطره‌های مشترکی ایستاده بود که لازم نبود دوباره تعریفشان کنیم. بعضی خنده‌ها را فقط کسانی می‌توانند با آدم بخندند که نسخه‌های قدیمی‌ترِ او را هم دیده‌اند.

    بعد، در تماس با دوست تازه، جنس خنده تغییر کرد.

    هنوز آن صمیمیتِ بی‌محاسبه‌ی دوستی قدیمی را نداشتیم، اما شاید به همین دلیل شیرین‌تر و کمی محتاطانه‌تر بود. ابتدا یک لبخند از پشت تلفن رد شد، بعد یکی از ما چیزی را با لحنی گفت که خودش هم می‌دانست کمی اغراق‌آمیز است. من خندیدم. او هم خندید، اما نه یک‌باره. خنده‌اش از یک «هِه…» کوتاه شروع شد، بعد کمی مکث کرد و ناگهان باز شد. «ها… هاهاها…» خنده‌ای گرم‌تر و بلندتر که در میانش نفس می‌کشید.

    گاهی میان خنده چیزی می‌گفت و دوباره خودش از همان جمله به خنده می‌افتاد. یک بار صدایش از پشت تلفن دور شد و فقط «هاهاها…» شنیدم، بعد یک نفس عمیق و صدای هنوز خندانش که گفت: «نه، صبر کن… بذار تمومش کنم…» اما خودش دوباره خندید و نتوانست جمله‌اش را تمام کند.

    من هم به خنده افتادم و برای چند لحظه، گفت‌وگو تبدیل شد به رفت‌وبرگشت همین خنده‌ها. «هه…» از آن سوی خط، خنده‌ی من از این سوی خط، چند نفس بریده و دوباره «هاهاها…». بعد سکوتی کوتاه آمد، اما سکوتی که هنوز لبخند در آن جریان داشت.

    خنده دوم هنوز خاطره‌ای پشت سر خود نداشت. خودش داشت خاطره می‌شد.

    وقتی تماس‌ها تمام شدند، به این تفاوت کوچک فکر کردم. خنده‌ی دوست قدیمی شبیه باز کردن دری بود به اتاقی که سال‌هاست آن را می‌شناسم. کافی بود یک کلمه بگوید تا همه‌چیز سر جای خودش قرار بگیرد. اما خنده‌ی دوست تازه شبیه روشن شدن چراغی در اتاقی ناآشنا بود. هنوز همه‌چیز را نمی‌شناسم، اما ناگهان احساس کردم می‌توانم در آن بمانم.

    و شاید دوستی دقیقاً در همین فاصله اتفاق می‌افتد. یکی در حافظه ریشه دارد و دیگری در آینده امکان ریشه دواندن.

    امشب، میان این دو صدا و این دو نوع خنده، روز معمولی من برای مدتی از معمولی بودن دست کشید. بود، چنان‌که گویی شب، پیش از آنکه پرده‌هایش را جمع کند، تکه‌ای از صحنه خود را در اتاق من جا گذاشته بود. برای چند لحظه نمی‌دانستم در کدام زمان زندگی‌ام هستم. آیا هنوز دانشجو بودم، با آن کیف و کتاب‌ها و اضطراب‌های مخصوص جوانی، یا مردی بودم که سال‌ها از آن روزها فاصله گرفته است و اکنون تنها در حافظه خویش به آنها بازمی‌گردد؟
    در خواب، خود را دانشجو دیده بودم.
    این بازگشت ناگهانی به دوران دانشجویی، بیش از آنکه مرا به گذشته‌ای معین بازگرداند، مرا به حالتی از زندگی برده بود که در آن هنوز بسیاری از درها بسته بودند و برای ورود به هر فضایی، باید کسی یا چیزی به تو اجازه می‌داد. دانشگاه در خواب همان دانشگاهی نبود که زمانی می‌شناختم. بیشتر شبیه سرزمینی بود که در آن هر گوشه‌اش می‌توانست محل یک امتحان باشد و هر نگاه، معنای پنهانی از ارزیابی و قضاوت با خود داشته باشد.
    من با دوستانم به استخر دانشگاه رفته بودم. نخستین بار بود که به آنجا می‌رفتم و همین «نخستین بار» در خواب کیفیت عجیبی داشت. انگار پیش از آن، مدت‌ها از پشت دیواری نامرئی به این استخر نگاه کرده بودم و اکنون بالاخره قدم به آن گذاشته بودم.
    اما از آب دلهره داشتم.
    شنا بلد نبودم.
    آب، با آن سطح آرام و بی‌تفاوتش، برای من چیزی بیش از آب بود. پهنه‌ای بود که نمی‌دانستم چگونه در آن خودم را نگه دارم. دیگران شاید می‌توانستند به آسانی واردش شوند، دست و پا بزنند، بخندند و خود را به بازی بسپارند، اما من در برابر آن آبی که ظاهراً آرام بود، احساسی شبیه احتیاط در برابر چیزی ناشناخته داشتم.
    همراه دوستانم بودن، این دلهره را همزمان شیرین‌تر و دشوارتر می‌کرد. زیرا آدم در حضور دوستان، حتی ترس‌های کوچک خود را نیز با دقت بیشتری احساس می‌کند. دوست ندارد دیگران ببینند که در برابر چیزی ساده، چیزی که برای دیگری طبیعی و روزمره است، کمی مردد مانده است.
    در همین هنگام، مردی به طرف من آمد.
    چهره‌اش شبیه آقای دادکان بود، همان چهره‌ای که خاطره یک رئیس، یک مدیر، یک صاحب مقام را در ذهن زنده می‌کرد. نه صرفاً یک انسان، بلکه کسی که انگار از طرف قانونی نامرئی سخن می‌گفت.
    جلویم را گرفت و با لحنی قاطع گفت که حق استفاده از استخر را ندارم.
    در آن لحظه، عجیب آنکه بیش از ممنوعیت، خودِ کلمه «حق» در ذهنم ماند.
    حق استفاده.
    انگار مسئله دیگر شنا کردن یا بلد نبودن شنا نبود. مسئله این بود که آیا من اصلاً مجاز به حضور در اینجا هستم یا نه.
    او مرا از آب منع می‌کرد، پیش از آنکه حتی فرصت کنم ترس خودم را پشت سر بگذارم. گویی پیش از آنکه آب مرا بیازماید، مردی از جهان بیرون آمده بود تا مرا از ورود به آن بازدارد.
    اما چیزی در من نپذیرفت که این حکم در خلوت میان من و او باقی بماند.
    به او گفتم این حرف را جلوی دوستانم هم بگوید.
    و او چنین کرد.
    در حضور همه توضیح داد که من حق استفاده از استخر را ندارم و حتی باید مبلغی را نیز به عنوان جریمه بپردازم.
    آن «جریمه» در خواب، به شکل عجیبی واقعی بود. گویی برای ورود به جایی که شاید اصلاً اجازه ورود به آن را نداشتم، نه تنها باید از آب محروم می‌شدم، بلکه باید بهایی نیز می‌پرداختم.
    وقتی از خواب بیدار شدم، مدتی به این فکر کردم که چرا ذهن آدم برای ساختن یک خواب، چنین تشریفات دقیقی به کار می‌گیرد. چرا دانشگاه؟ چرا استخر؟ چرا دوستان؟ چرا مردی شبیه یک رئیس؟ و چرا جریمه؟
    شاید خواب، گذشته و حال را مثل آب استخر در هم ریخته بود. شاید آن دانشجوی خواب‌دیده، همان بخش قدیمی وجود من بود که هنوز گاهی در برابر درهایی که تازه می‌خواهد از آنها عبور کند، از خود می‌پرسد آیا واقعاً اجازه ورود دارد یا نه.
    و شاید آن آب، همان چیزی بود که از آن می‌ترسیدم، نه به سبب عمقش، بلکه به سبب اینکه هنوز شنا کردن در آن را نیاموخته بودم.
    با این حال، عجیب‌ترین بخش خواب برای من نه ممنوعیت بود و نه جریمه.
    این بود که من خواستم حکم، جلوی دوستانم گفته شود.
    انگار در اعماق خواب، چیزی در من دیگر نمی‌خواست از قضاوت پنهانی بترسد. اگر قرار بود کسی بگوید «تو حق نداری»، می‌خواستم این جمله در روشنایی گفته شود، در برابر چشم دیگران، بی‌پرده و آشکار.
    و شاید به همین دلیل، وقتی صبح از خواب برخاستم، آن استخر هنوز در ذهنم بود.
    آبی آرام، در ساختمانی متعلق به دانشگاه، جایی میان گذشته و حال.
    و من، ایستاده در کنار آن، هنوز شنا بلد نبودم.
    اما دست‌کم این بار، از آب فرار نکرده بودم.
    فقط کسی آمده بود و گفته بود که اجازه ورود ندارم.
    و شاید همین تفاوت، تمام معنای خواب بود.

    ✓ تأملی در حاشیه تعبیر خواب
    صبح، پس از بیدار شدن، بیش از آنکه خود خواب را به یاد آورم، احساسی را به یاد می‌آوردم که از آن در من باقی مانده بود؛ احساسی شبیه وقتی که از اتاقی بیرون آمده‌ای و هنوز گرمای هوای آن اتاق، یا بوی نامشخص پرده‌ها و چوب کهنه‌اش، برای چند لحظه همراهت می‌آید، بی‌آنکه بتوانی دقیقاً بگویی چه چیزی تو را به آن اتاق بازمی‌گرداند.
    در خواب، دوباره دانشجو بودم؛ نه چنان‌که کسی در خاطره‌ای قدیمی چهره خود را در آینه‌ای ببیند، بلکه با آن احساس خاص دانشجو بودن: احساسی مرکب از انتظار، ناآمادگی و این تصور مبهم که همیشه امتحانی در راه است و ممکن است ناگهان کسی از تو چیزی بخواهد که هنوز نیاموخته‌ای.
    با دوستانم به استخر دانشگاه رفته بودم. این «اولین بار» بودن، بیش از خود استخر در خاطرم مانده است. گویی مکان، پیش از آنکه به چشم دیده شود، در ذهن من وجود داشته؛ جایی که دیگران راهش را می‌دانستند و من تازه، با نوعی احتیاط، پا به آن گذاشته بودم.
    آب اما برای من خوشایند نبود. شنا بلد نبودم و همین نابلدی، که در بیداری شاید موضوعی ساده و بی‌اهمیت باشد، در خواب به احساس عمیق‌تری بدل شده بود: ترس از وارد شدن به چیزی که دیگران در آن طبیعی و مسلط‌اند و من هنوز زبانش را نمی‌دانم.
    سپس آن مرد آمد؛ مردی شبیه آقای دادکان، با آن هیئت کسی که تنها یک فرد نیست، بلکه نماینده نظم، مقررات و حقِ تصمیم گرفتن درباره دیگران است. او نگفت شنا بلد نیستی؛ نگفت خطرناک است؛ نگفت بهتر است صبر کنی. فقط گفت حق استفاده از استخر را نداری.
    و شاید همین کلمه «حق» بود که خواب را از یک صحنه ساده به چیزی دیگر تبدیل کرد.
    چون ناگهان مسئله دیگر آب نبود، بلکه جایگاه من در برابر یک قانون بود؛ قانونی که نمی‌دانستم چه کسی وضعش کرده و چرا من از آن بی‌خبر بوده‌ام.
    با این همه، من نخواستم این حکم در خلوت میان آن مرد و من باقی بماند. از او خواستم جلوی دوستانم نیز همان حرف را بزند. گویی در آن لحظه، بیش از آنکه از محرومیت بترسم، از این می‌ترسیدم که درباره من حکمی در جایی تاریک و خصوصی صادر شود؛ حکمی که دیگران فقط نتیجه‌اش را ببینند، بی‌آنکه بدانند چه گفته شده است.
    او هم چنین کرد و در حضور دوستانم توضیح داد که من حق استفاده از استخر را ندارم و باید جریمه‌ای نیز بپردازم.
    جریمه؛ واژه‌ای که پس از بیداری بیشتر از خود مبلغش در ذهنم ماند.
    چرا باید برای وارد شدن به جایی که ظاهراً حق ورود به آن را نداشته‌ام، علاوه بر محرومیت، پول هم می‌پرداختم؟ شاید ذهن خواب‌ساز من می‌خواست بگوید که هر عبور از مرزی، حتی مرزی که خودمان دقیقاً نمی‌دانیم کجاست، گاهی هزینه‌ای دارد؛ هزینه‌ای که ممکن است پول نباشد، بلکه شرم، تردید، یا نگاه دیگران باشد.
    و شاید آن مرد، بیش از آنکه یک رئیس یا صاحب مقام باشد، شکل انسانی همان قاضی خاموشی بود که گاهی درون ما زندگی می‌کند؛ کسی که درست در لحظه‌ای که می‌خواهیم چیزی تازه را تجربه کنیم، از راه می‌رسد و با لحنی رسمی می‌پرسد: «آیا واقعاً اجازه داری؟»
    اما خواب یک نکته دیگر هم داشت که نمی‌توانم از آن بگذرم: من با وجود ترسم، تا استخر رفته بودم.
    این شاید مهم‌تر از آن باشد که شنا بلد نبودم.
    من هنوز وارد آب نشده بودم، هنوز مهارتش را نداشتم، هنوز دلهره داشتم؛ اما در کنار دوستانم تا آنجا آمده بودم. شاید ناخودآگاه من، به زبان خواب، فقط همین را می‌خواست نشان دهد: اینکه ناآمادگی همیشه به معنای نداشتن حق حضور نیست.
    و شاید آن صبح، وقتی از خواب بیدار شدم، آن استخر دیگر برایم صرفاً استخر دانشگاه نبود. تبدیل شده بود به تصویری از هر موقعیتی که در آن، پیش از آنکه خودم بگویم «نمی‌توانم»، صدایی دیگر از بیرون یا درونم می‌گوید: «تو حق نداری.»
    و عجیب آنکه در تمام این ماجرا، من نه آب را ترک کرده بودم و نه دوستانم را.
    فقط ایستاده بودم و خواسته بودم آن حکم، آشکارا و در حضور دیگران گفته شود.
    شاید این، در میان تمام جزئیات خواب، آرام‌ترین و در عین حال محکم‌ترین بخش آن بود: ترس از آب هنوز وجود داشت، اما ترس از قضاوت پنهانی، دیگر نه.

    ✓گزارش نیک دو تماس تلفنی آدینه

    امشب، چیزی نزدیک به یک ساعت از زندگی‌ام را میان دو دوستی تقسیم کردم، یکی که سال‌هاست می‌شناسمش و دیگری که هنوز در ابتدای راهِ شناختنش هستم. هر دو تماس، به‌ظاهر درباره هیچ چیز مهمی نبود. از روزمان گفتیم، از آدم‌هایی که دیده بودیم، از اتفاق‌های کوچک و بی‌اهمیتی که معمولاً در پایان روز فراموش می‌شوند. اما شاید همین بی‌اهمیتی‌هاست که زندگی را از حالت خشک و رسمی‌اش بیرون می‌آورد.
    با دوست قدیمی که حرف می‌زدم، خنده‌مان از آن خنده‌هایی بود که دیگر نیازی به مقدمه ندارد. یکی از ما جمله‌ای را نیمه‌کاره گفت و دیگری همان‌جا فهمید منظور چیست. خنده اول کوتاه بود، اما بلافاصله خنده دوم روی آن افتاد. صدایمان از پشت تلفن در هم می‌پیچید و هیچ‌کدام به دیگری مجال نمی‌داد که حرفش را تمام کند. من یک‌بار آن‌قدر خندیدم که مجبور شدم گوشی را از گوشم کمی دور کنم و نفسم را جمع کنم. او هم میان خنده چیزی می‌گفت که به‌جای تمام کردن ماجرا، خنده تازه‌ای راه می‌انداخت. چند ثانیه فقط صدای نفس‌های بریده و «صبر کن، صبر کن…» شنیده می‌شد.
    این خنده، خنده‌ای بود که گذشته را هم با خودش داشت. انگار سال‌های دوستی در همان چند دقیقه به کمکمان آمده بودند. شوخی فقط شوخی نبود، پشت آن خاطره‌های مشترکی ایستاده بود که لازم نبود دوباره تعریفشان کنیم. بعضی خنده‌ها را فقط کسانی می‌توانند با آدم بخندند که نسخه‌های قدیمی‌ترِ او را هم دیده‌اند.
    بعد، در تماس با دوست تازه، جنس خنده تغییر کرد.
    هنوز آن صمیمیتِ بی‌محاسبه‌ی دوستی قدیمی را نداشتیم، اما شاید به همین دلیل شیرین‌تر و کمی محتاطانه‌تر بود. ابتدا یک لبخند از پشت تلفن رد شد، بعد یکی از ما چیزی را با لحنی گفت که خودش هم می‌دانست کمی اغراق‌آمیز است. من خندیدم. او هم خندید، اما نه یک‌باره. خنده‌اش از یک «هِه…» کوتاه شروع شد، بعد کمی مکث کرد و ناگهان باز شد. «ها… هاهاها…» خنده‌ای گرم‌تر و بلندتر که در میانش نفس می‌کشید.
    گاهی میان خنده چیزی می‌گفت و دوباره خودش از همان جمله به خنده می‌افتاد. یک بار صدایش از پشت تلفن دور شد و فقط «هاهاها…» شنیدم، بعد یک نفس عمیق و صدای هنوز خندانش که گفت: «نه، صبر کن… بذار تمومش کنم…» اما خودش دوباره خندید و نتوانست جمله‌اش را تمام کند.
    من هم به خنده افتادم و برای چند لحظه، گفت‌وگو تبدیل شد به رفت‌وبرگشت همین خنده‌ها. «هه…» از آن سوی خط، خنده‌ی من از این سوی خط، چند نفس بریده و دوباره «هاهاها…». بعد سکوتی کوتاه آمد، اما سکوتی که هنوز لبخند در آن جریان داشت.
    خنده دوم هنوز خاطره‌ای پشت سر خود نداشت. خودش داشت خاطره می‌شد.
    وقتی تماس‌ها تمام شدند، به این تفاوت کوچک فکر کردم. خنده‌ی دوست قدیمی شبیه باز کردن دری بود به اتاقی که سال‌هاست آن را می‌شناسم. کافی بود یک کلمه بگوید تا همه‌چیز سر جای خودش قرار بگیرد. اما خنده‌ی دوست تازه شبیه روشن شدن چراغی در اتاقی ناآشنا بود. هنوز همه‌چیز را نمی‌شناسم، اما ناگهان احساس کردم می‌توانم در آن بمانم.
    و شاید دوستی دقیقاً در همین فاصله اتفاق می‌افتد. یکی در حافظه ریشه دارد و دیگری در آینده امکان ریشه دواندن.
    امشب، میان این دو صدا و این دو نوع خنده، روز معمولی من برای مدتی از معمولی بودن دست کشید.

    نویسنده: دکتر علی اندیشمند

    آدرس کانال تلگرام من: 🧿

    https://t.me/draliandishmandir

    آیدی اینستاگرام من: 🪬
    draliandishmandir

  106. امروز فقط
    حمامی آرامش بخش
    دید و بازدیدی دلگشا
    وبینار استاد و لذت بردن
    سنگ صبور
    کمی شعر ، از کتاب درخت ها به خانه بخت می روند
    و
    احتمالا کمی هم سریال فصل سوم سیلو.

    در آخر مرسی از همه تون که هستید.
    مرسی بابت وبینار ها

  107. سیزده ی شش سال پنج
    من همیشه به شوخی می گویم بدنم با نور کار می کند . غروب با تاریک شدن تدریجی آسمان کارهایی که به نور نیاز دارد را به اتمام می رسانم و کم کم به رختخواب رفته و با شنیدن کتاب صوتی میخوابم . معمولا آسمان که روشن می شود حدود ساعت پنج صبح بیدارم.برای همین گزارش نیک معمولا در رختخواب نوشته می شود. مگر پنجشنبه ها که برنامه تغییر می کند.دیشب حدود ساعت دو خوابیدم.یک فیلم سرد مجاری تماشا کردم ( خیر به مجارستان سفر نکردم اصلا تا باحال پایم روی خط هم نرفته چه برسد به اینکه از خط رد شود ) عنوان فیلم در روح و جان .شاهکار نبود ولی ایده فیلم را دوست داشتم درباره مرد و زن همکاری که همزمان یک خواب مشابه می بینند و …
    با باز شدن در اتاق بیدار شدم زن داداشم گوشی به دست وارد اتاق شد و گفت: ببخشید بیدار تون کردم آبجی نگرانتون شده بهش زنگ بزنید! ) آره همینقدر رسمی)خواب و بیدار و گیج پرسیدم کدوم آبجی ؟ گفت مریم و رفت.
    گوشی را نگاه کردم ساعت یازده و چهل و هفت دقیقه!
    یادمه پنج بیدار شدم خوابم را صوتی ثبت کردم چشم بند را زدم و …
    خواهرم کلی بد و بیراه نثارم کرد ، گفتم چرا ؟ گناه من چیه؟
    گفت اسپارتینا😂 شاکی از اینکه چون دیروز این آمپول قتاله را تزریق نمودم و بر خلاف همیشه تا ظهر به پیام و تلفنش جواب ندادم ، فکری شده که حتما بلایی سرم آمده!
    بعد از قهوه و همزمان فقط برای پایبندی به اصول و قول و قرار چند خطی آزادنویسی ظهرگاهی با ادای بسیار تحریر گردید. سری به فهرست دیشب زدم تقریبا وقتی برای اجرای کل برنامه نمانده بود.
    پس همزمان با ناهار و بعد از آن ،از صفحه ۱۵۷ تا ۱۶۸ شب هول را خواندم ولی چون شاهین به درستی تذکر می‌دهد به اجتناب از چندکارگی، بعد از ناهار خودم را تنبیه نموده و مجددا خواندم. حق داشت بهره‌وری بیشتر شد.
    یک ساعتی دراز کشیدم ، مغروق در افکار.
    وبینار و باز هم فهرستی از اسامی پربار به قول استاد توشه ی یکساله یادداشت شد. سری به کانال زهرا تنگستانی زدم. طنازی در عین خود روایتگری زهرا را دوست داشتم.
    وارد دنیای خودم شدم چند خطی روزمرگی نوشتم و بی انگیزگی این روزهام.
    تمیزکاری منزل ،دوش ،سشوار و تاریکی!
    نمره امروز پنج

  108. چیز نیکی درباره‌ی امروز… نه. درباره‌ی منِ امروز وجود نداشت. نیمی شر بود و نیمی خنثی.
    از آن شر ها پشیمانم و آن خنثی ها را نیاز داشتم.

    https://t.me/rezizone

  109. سیزدهم شهریور
    شبی که با پریود شدن آغاز شود، چه بهتر که به صبح نرسد؛ اما از بخت بد من به صبح می‌رسد و من نامیمونیِ آخر شب را با صفحات صبحگاهی تلطیف می‌کنم.
    جمعه بودن را به خاطر آورده و کمی بیشتر می‌خوابم. منظورم از «کمی بیشتر» هفت دقیقه است. واقعیتش هدفم را ده دقیقه می‌گذارم، اما نمی‌دانم چه مرضی است که به هفت دقیقه که می‌رسد، با گفتنِ «پاشو خودتو جمع کن» رخت‌خواب را ترک می‌کنم.
    صبحانه‌ام را روی صندلی مورد علاقه‌ام می‌خورم. ابری در آسمان نیست که آن را روبه‌روی دوربین گوشی‌ام بنشانم.
    تا لحظه‌ای که کارفرما بگوید: «صندوق را ببند»، حتی یک بار هم به ساعت نگاه نکردم. باور احمقانه‌ام این است که با هر نگاه به ساعت، یک دقیقه، دو دقیقه خواهد گذشت.
    دو ساعت منتظر ماندم تا زمان جلسه‌ی تراپی‌ام شروع شود؛ می‌خواستم ادامه‌ی کتابم را بخوانم یا صفحاتی را بنویسم که گوشی در جیبم لرزید. پیامی از داییِ مهاجرت‌کرده‌ام به دستم رسید. باورم نمی‌شد یک سالی بود که تصویری ندیده بودمش.
    آن دو ساعت به حرف زدن با دایی کوچیکه گذشت و بهانه‌ی ننوشتنم را جور کرد.
    به خانه که رسیدم، کسی در خانه نبود. بعد هم که مادرم رسید، جر و بحثی جانانه با هم داشتیم که محتوایش برای به اشتراک گذاشتن اصلن مناسب نیست. خلاصه که به اتاقم کوچ کردم و پقی زدم زیر گریه.
    میان گریه کردن فکر کردم: گور بابای نوشتن گزارشِ نیک؛ با نوشتن مشتی اراجیف و فکر کردن به کارآمد بودنشان، خود را فریب می‌دهم که دستی بر قلم دارم.
    دست که هیچی، من انگشت بر قلم هم ندارم.
    به سرویس رفتم و صورتی به آب زدم. به چشمان پف‌کرده از گریه‌ام نگاه کردم و با گفتنِ «گور بابای دنیا، بیا یه شب دیگه اراجیف بنویسیم»، گزارش امشب را شروع کردم.

  110. سال‌واژه/ فصل‌واژه: خورشید

    ۱۷ بهمن ۴۰۴ بود. گرمای قلبم با سوز هوا می‌جنگید. گرمای او هم از طرح لبخند چشمش پیدا بود.
    من اما می‌ترسیدم. از اینکه بالاجبار با حسرت هم‌خانه شوم می‌ترسیدم. خندید. بیخیال بود یا خودش را زده بود به بیخیالی نمی‌دانم. اما خندید و فقط یک جمله گفت:
    «خدا بزرگه»
    …
    امروز Before sunrise 1 را به تماشا نشستم. سر سکانس آخر تقریبا فریاد می‌زدم که نه. نه سلین. این کارو نکن سلین…
    نمی‌دانم.
    دنیای قصه‌ها با قوانین زندگیِ واقعی نمی‌چرخد. احتمالا سلین دوباره جسی را ملاقات می‌کند. هنوز بخش ۲ و ۳ را ندیدم. شاید همان‌طور که خودش می‌گفت در یک بعدازظهر معمولی، به جسی نگاهی می‌اندازد، به لباسی که انتخاب کرده تا آن روز بپوشد، و طوری‌که فرق مویش را باز کرده و آن تکیه‌کلامی که بازیگوشانه تکرار می‌کند.
    و احتمالا همان‌جا به واقعیت ماجرا برخورد می‌کند. این‌ واقعیت که عشق در جزئیات نشسته.
    نمی‌دانم.
    من هیچ‌وقت باور نکردم که عشق فقط توی قصه‌هاست. قصه‌ها را آدم‌ها نوشتند. یعنی دست کم یک آدم توی این دنیا وجود داشته که عشق را آن‌جور که روایت شده، زندگی کرده باشد.
    القصه، دنیا پر است از آدم‌های جورباجور. و هزاران داستان عاشقانه‌ی بی‌تکرار.
    بگذریم.
    این داستان سری دارد دراز.
    به‌هرحال خدا بزرگ است، تنها و تنها درصورتی‌که تصمیم بگیریم ما هم هر روز کمی بزرگ‌تر باشیم.
    چیز دیگری که راجع به این فیلم هیجانم را قلقلک داد شخصیت سلین بود. تابه‌حال آدمی آن‌قدر شبیه خودم ندیده بودم. راجع به طرز فکر صحبت نمی‌کنم. راجع به نوع فرآیند اندیشیدن حرف می‌زنم. طوری‌که فکر می‌کرد، حس می‌کرد، زندگی می‌کرد…
    انگار که خودم را از بیرون تماشا می‌کردم. تجربه‌ی جدید و تأثیرگذاری بود. امیدوارم تنبل نشوم و تماشای بخش ۲ و ۳ را عقب نیندازم.
    https://t.me/ravaanehh

  111. سالواژه: رویای رشد 🫠
    قرارمان را از خاطر بردم. افکار مالیخولیایی اجازه نداد سیاهی را کنار بزنم و با خود بگویم: هزاران فاطمه‌ی درگیر وسواس در جهان هستند. خلاصه بگویم، خوشم نیامد و گزارش‌بازی را مدتی کنار گذاشتم. امروز اما دلتنگ و امیدوار شدم و ساختار نظم‌یافته‌ی کمی قبل را دلم خواست؛ پس…

    _ دو روز گذشته را در خانه‌ی مادربزرگ نقلی‌ام، سلیمه‌بانو، سپری می‌کنیم. کمی مظلوم‌تر از هر حالتی‌ست و بی‌حرف‌تر شده؛ فقط دم‌به‌دقیقه ذکر می‌کند: «بروید خانه، دلگیر می‌شود!» یا «برویدچه کنم؟» و بغض می‌کند!

    _ در این خانه داییِ موفقی‌ست که خود را وقف این بانو کرده است. حرف‌هایش کمی بو دار است؛ از آن بوهایی که تو را یاد آقای کلانتری می‌اندازد؛ مثلاً کتاب و مطالعه و تلاش، همچین چیزهایی. پای حرف‌هایش که می‌نشینم، حس پوچی در من بیدار می‌گردد. احساس می‌کنم این فرد کمی به ننه‌نقلیِ ما سخت می‌گیرد. آدمی که خیلی وقت است ۱۰ شب تا ۵ صبح خواب‌به‌خواب رفته، نباید هم بفهمد زندگیِ درخورِ یک سالمند چطوری‌هاست…

    _ فکری که این روزها دارم و شاید گفته باشم، خوره‌ی عجیبی از عشق به آدم‌هاست… بد و خوب و کور و کچلشان را خاک‌برسرانه می‌پرستم. شکر خدا، این بدآمدن‌هایم به باد صبا سلام گفت؛ چون به‌شدت روی اعصاب رژه می‌رفت. ولی اینکه به زن و مرد و بزرگ و کوچک در خیابان این‌طور خیره‌خیره شوم، کمی شاید برای دیگران عجیب باشد.

    _ در شهر، با داماد مورد علاقه‌ام و خواهرورورم (لجبازم)، دوردورکی در شهرِ نن‌جان داشتیم که چیزی از آن نفهمیدم، به سبب گزارش نیک نویسی ام؛ با این حال دوستش می‌دارم.

    _ متنی در کمدیلا گذاشتم و با دوستانم، فاما و …، صحبت کردم و مقدار زیادی به شکر و کانال‌گردیِ دوستان پرداختم… در کل، روز خوبی را گذراندم. خدای من را سپاس.

    _ کمدیلای زیبا:
    https://t.me/Comodila

  112. غروب های جمعه گلوی آدم را می فشارد.
    واقعا چرا؟ از صبح همه چیز راتمیز و مرتب کردم. شست و شو و تمیزکاری برای من مدیتیشن است.
    امروز تمام تلاشم را کردم که صدای ذهنم همه چیز را نندازد گردن من.
    هر جا حالم بد بود و صدایی گفت: “خاک بر سرت.” ایستادم خاک هارا تکاندم و ادامه دادم.
    بله
    فکر کردی جلویش را گرفتم؟ یا در دهانش زدم؟ خیر زورم نرسید.

  113. ✔️ساعت ۸ صبح، شاگردِ یوگا بودم.
    ✔️حل شدن هزارکلمه‌نویسی در لحظه‌هایم، به قدری شیرین‌شان کرده که اگر بخاهم هم نمی‌توانم جدایش کنم.
    ✔️استعاره و کتاب《 پرنده‌به‌پرنده》را که پیشتر در نویسنده‌ساز شنیده‌بودم، در وبینار امروز درک کردم و اهرمی شد برای تارنوازی، زین پس 《نت به نت》می‌نوازم و هر نت جای خودش صدا میکند، نه زودتر نه دیرتر.
    عجیب بود که بُرشِ امروز کتاب 《با مادرم همراه》 هم در مورد دلبستگی نویسنده به موسیقی ایرانی بود.
    کتاب فلسفه‌ی پیاده‌روی، پیاده‌رونده‌ام کرده و الفتی به وجود آورده که بر زبان نیاید.
    بنابراین ۵ دقیقه پیاده‌روی امروز هم معنا پیدا کرد.
    گشتی هم در واژه‌نامه‌ی پارسی زدم. چشمم خورد به《قاق》که یک کلمه‌ی ترکی و به معنای گوشت خشک است.
    ✔️فایل تئوری موسیقی را شنیدم و بازپخش نویسندگی خلاق را تمام کردم.
    ✔️مدتی است که پیش از خاب می‌نویسم. این هفته بر روی مونولوگی کار میکنم و هر شب یک میلی‌متر سر از خاکِ اندیشه‌ام بیرون می‌آورد.

  114. امروز چه کار کردم؟ خیلی کارها. مهم‌ترینشان این بود که طلسم دو هفته سکوت را شکستم و یک مطلب برای روزنامه نوشتم. باورم نمی‌شود که بالاخره توانستم چیزی بنویسم. دو هفته‌ای می‌شد که موضوعی نمی‌یافتم و هر چیزی هم که به ذهنم می‌رسید، پشت فیلتر کمال‌گرایی گیر می‌کرد. به نظرم هیچ موضوعی سزاوار نوشتن نبود.‌ اصلا چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است. چه چیزی بنویسم؟ بنویسم که چقدر با این قیمت‌ها بدبختیم و قرار است بدبخت‌تر هم بشویم؟ بنویسم که حتی کتاب هم نمی‌توانیم بخریم؟ بنویسم قبلا نوبت خانه و ماشین و یک زندگی ساده بوده و حالا رسیده به کتاب؟ بله دیگر، باید همین را بنویسم. صبر کن. تیتر را می‌گذارم «با کمال تأسف نوبت به کتاب رسیده!». بعدش هم به مکالمۀ دو جوان در کتاب‌فروشی اشاره می‌کنم که شنیدنش عمیقاً اندوهگینم کرد. بعدش هم می‌گویم آقایان چه خبرتان است؟ دیگر چقدر باید از سبد خواسته‌هایمان کم کنیم تا وزنش با بلندپروازی‌های شما جور دربیاید؟
    می‌خواهم آخرش هم این را بگویم: «نسلی که هر سال و هر ماه مجبور است یکی از خواسته‌هایش را فراموش کند، در نهایت چیزی بیشتر از یک کالا از دست می‌دهد: امیدش به زندگی و آینده‌».

    https://t.me/zahrahabibi9626

  115. روز مرور

    تخم مرغ زرد
    نان نباتی رنگ
    چای آلبالویی داغ
    خرمای قهوه‌ای رنگ
    شد صبحانه.

    اختلال احتکار
    پند از کتاب عزت نفس
    تست زنی از اضطراب
    شد میان وعده.

    برنج آبکش، قد بلندتر
    قرمه‌سبزی، جا افتاده‌تر
    لیموناد خنکِ سبز رنگ
    شد ناهار.

    تمرین خط
    شب هول خوانی
    نوشتن داستانک
    شد بعد از ظهر.

    آزاد نویسی
    وبینار
    گزارش نیک
    هم صحبتی با مامان
    شد غروب.

    نوشابه پس‌پس
    گوجه قچ قچ
    قارچ چپ چپ
    سس پخ پخ
    شد شام.

    ۱۴۰۵/۶/۱۳

    #روز_مرور

    https://t.me/maryamebrahimi21

  116. وقتی از خاب بیدار شدم، به سختی از فکر و خیال، خودم را آوردم به زمان حال. به گفته‌ی روانشناسی، سعی کردم، روانم را در بدنم جا بدهم، مثل لباسی که به تن اندازه می‌شود، نه تنگ، نه گشاد. برای جا کردن روانم در شست پایم به مشکل خوردم. همین‌طور در سرانگشت‌ها.
    نرمش، ورزش، مدیتیشن، و خوردن شیرقهوه و هات‌چاکلت. دو دقیقه‌ای زیر نور آفتاب. چند خطی صفحات صبحگاهی.
    گوش سپردن به چند فایل “ارتباط با بدن”.
    خاندن متن اخیر کتاب روزنویسی و فایل پرنده پرنده.
    نوشتن جمله‌ای برای غمشاد.
    بودن در کنار دوستان در وبینار مدرسه نویسندگی.
    فکر کردن به شعر سپید برای ارائه‌ی تمرین.

    1. جمعه ها معمولا روز متفاوتیه ، معمولا به کارهای نیمه تمام هفته ام میرسم. امروز هم به رسم دیرین جمعه هاکمی دیرتر بیدار شدم ساعت 9 بود کمی تو تختم جا به جا شدم و نهایت بلند شدم و برای خرید نان داغ و تازه رفتم نانوایی، امروز عجیب دلم نان بربری داغ خواست پس رفتم خریدم . نان داغ و کره و عسل جمعه ها رو خیلی دوست دارم 🙂
      بعد رفتم سراغ درس و فایل های کلاس متقاعد سازی رو 2 ساعتی گوش کردم و نکات رو یادداشت کردم و برای تکمیل آموزه ها فیلم گرگ وال استریت رو هم نگاه کردم، به نظرم بد نبود.
      بعدش کمی استراحت کردم و لیوان چای برای خودم ریختم و مشغول تهیه ناهار شدم.
      تایم عصر هم کمی اتاقم را مرتب کردم و وبینار نویسنده ساز رو شرکت کردم.نکات امروز برام جذاب بود مخصوصا نوشته های چخوف که استاد کلانتری گفتند بخونیم. بر حسب شانس خوبم یک کتاب از چخوف داشتم ( نامه های چخوف و اولگا کنیپر) ترجمه احمد پوری، رو کمی ورق زدم و خواندم ، خیلی دوست داشتم و حتما اگه بتونم تا آخر میخونم.
      مامانم امروز عازم مشهد بود رفتم یه سری بهش زدم قبل رفتن و کمی هم گشتی در اینستاگرام زدم.

  117. گزارش نیک ۱۲

    امروز اصلا «هماورد» نبودم. نه با کسی نبرد کردم، نه با خودم.
    حس تسلیم داشتم.
    «رگتایم» را ادامه دادم. هم‌چنان کُند می‌خوانم، ولی می‌خوانم.
    با «تاکسیدو» یک ساعتی را در حیاط سپری کردیم. به پرنده‌های روی دیوار با حسرتی نگاه می‌کرد که من به کتابخانه‌ی «استاد» نگاه می‌کنم.
    به رابطه‌ی میان «تلاش»، «پذیرش» و «امیدواری» فکر کردم. جستارکی در همین باب نوشتم و در کانال تلگرامم قرار دادم.
    کمی شعر خواندم. شعری از «فرخی یزدی» را که خیلی دوست دارم هم در کانالم قرار دادم.
    نوشته‌های امروزم را خیلی دوست نداشتم. عصیان درون‌شان نبود. مثل خودم تسلیم بودند‌.
    بعد از ظهر خوابیدم. هرچه کم‌بود خواب داشتم، جبران کردم.
    کمی «متال» گوش دادم. فایده نکرد. هم‌چنان تسلیم بودم.
    سریال «مرد شاه‌بلوطی» را تمام کردم. دوستش داشتم. احتمالا امشب پس از گوش دادن به فایل «وبینار» سریال جدیدی شروع کنم.
    کمی با دوستانم در «تلگرام» حرف زدم. یکی‌شان تا چندوقت دیگر ایران را ترک می‌کند. یاد خواهرم افتادم که حدود ۱۰ سال پیش از ایران رفت.
    بگذریم، زندگی‌ست دیگر.

    آدرس کانال تلگرام:
    https://t.me/saaye_zaad

    نمره‌ی روز: ۷ از ۱۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *