گزارش نیک ۱۰۳: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«اگر چه باد خزان ریخت لاله و گل را
هنوز نرگسِ شهلای این چمن باقی‌ست»
-آزاد بلگرامی

در سلسله‌‌‌فرسته‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟

از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

امروز رفتی پیاده‌روی؟

امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

امروز با کی تماس گرفتی؟

امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

فیلم چی دیدی؟

نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

6 آبان 1398

6 آبان 1398

30 مرداد 1404

30 مرداد 1404

9 آذر 1403

9 آذر 1403

16 پاسخ

  1. گزارش نیک ۶۳ من / یکشنبه ۱ شهریور۱۴۰۵ در آغاز سفر
    ساعت ۷ صبح بیدار شدن و یادآوری خواب‌های خوبم چون ساعت ده شب خوابم برده بود و ساعت ۱۲ شب با سروصدای مریم پریدم تا ۱:۵۰ بیدار بودم و در یوتیوب چرخیدمو فیلم زبان انگلیسی دیدمو و در نهایت با گذاشتن هندز فری در گوشم و شنیدن وویسای امتحان کوچینگم خوابیدم و تا صبح در خوابم دنبال قلم و کاغذ می‌گشتم که مطالب کلاسی رو بنویسم. چه دنیای شگفتیه این دنیای رویا.
    صبح اونقدر کوفته بودم که حس نوشتن صفحاتمو نداشتم استرس سفرو، و ۱۸ ساعت با اتوبوس رفتن موجب شد بلند بشم و صبونه بخورم و چمدانم رو کامل بپیچمو برای ناهار برنج و گوشت چرخ‌کرده درآرم و آماده بشم. و یک کباب تابه‌ای خوشمزه با گوجه فرنگی و فلفل سبز قلمی درست کنم و راه بیفتم.
    اما دنیای اتوبوس که مدت‌ها ازش دور مونده بودم عجب دنیایی شده‌. حیرت‌آوره که تمام سرها از پیر و جوان و نوجوان در گوشی‌هاشونه. و یا تخمه شکستن که همیشه بوده. صندلی کنارم زن و شوهری شمالی با همان تیپ خاص شمالی‌ها و لهجه شیرین‌شان، حتی یک کلمه من نشنیدم حرف بزنند جز موقع خوردن‌شان. واقعا دلم گرفت از تاثیر بد تا این حدی از تکنولوژی و مبایل که چقدر مارو از هم دور کرده و تا چه اندازه تاسفباره.
    من دولینگومو که به فینال ترکی استانبولی هم رسیدم در آغاز حرکت که منتظر تکمیل مسافران بود استریک روزمو زدم و خیالمو راحت کردم.
    الان ساعت ۲۰ شب یکشنبه‌اس و در شهر نور هستیم اما شهر نور در تاریکیه گویا در این بخش که ما در حرکتیم برقشون رفته. عجب دنیاییه که در نور هم ما در تاریکی هستیم. واعجبــــــــــــــــا
    در کانالای تلگرام و بله صبح متنی از چکیده تجارب دریافتی مرداد ماهمو گذاشتم. و در کانال خود شفقت‌ورزی هم یک متن.
    از چند روز پیش که از ناچاری این مسیر طولانی ۱۸ ساعته رو مجبور شدم با اتوبوس بگیرم غمی بر دلم نشسته بود اما الان که در راهم فقط سرمای درون اتوبوس موجب ناراحتیمه و اکنون آرام و در نشاطم. چون همه چی آرومه. حرکت یکنواخت اتوبوس هم موجب آرامشمه و فقط از اینکه لباسهای گرمم در چمدان و در دسترس نیس و سردمه کمی ناراحتم. اونقدر هوا ظهر گرم بود که با بلوزی نازکم و همینم موجب لرزیدنمه. اگر تا صبح به همین وضع باشه قندیل شده‌ به مقصد می‌رسم. الهی که ارحم الراحمین رحمی کند بر من سرمایی و راننده کمی درجه کولرو کم کنه. انگشتام از سرما یخ زده و از درون چون گرسنه هم هستم لرزشم از سرما بیشتر شده. چه گزارش نیکی شد امروز که همش از سرما و لرزیدنه در این جوش گرمای تابستانی. خواستم کتاب نازنین داستایووسکی رو از طاقچه بخونم که نت در اینجا قطع شده. امروز ساعت ۵ هم نویسنده ساز رو نتونستم شرکت کنم چون نت نبود و بعدن باید بشنوم. خب گزارش نیک در سفر باید هم متفاوت باشه.

  2. امروز با دندان درد بیدار شدم. بعد از خوردن ناهار به دندانپزشکی رفتم. کلی به این اتاق به آن اتاق از این طبقه به آن طبقه‌ و صد بار عکس گرفتن از دندان‌ها و رفتن به اتاق‌های مشاوره از جمله پروتز و جراحی لثه اتفاق جالبی برایم افتاد. آخرین عکس را در قسمت ترمیم گرفتم.
    بار آخر در اردیبهشت بود. آقایی که در رادیولوژی کار می‌کرد به من گفت: «دهانتان را باز کنید.» دستگاه را در دهانم گذاشت فکر کردم دستش را برداشته چنان گازی گرفتم که صدای خرد شدن استخوان‌هایش را شنیدم. تا او را دیدم رفتم پشت دیوار پنهان شدم. او هم مرا شناخت. هی دولا می‌شد منو می‌دید و اخم‌هایش تو هم می‌رفت.
    نوبت من شد. آن قدر هول کردم نمی‌دانستم چه کار کنم. سلام دادم جواب نداد. دستگاه را در دهانم گذاشت ولی این دفعه با عصبانیت گفت: «شصت‌تان را روی دستگاه بگذارید.» در لحظه‌ای فراموش کردم دست چپ و راست کدام است و انگشت شصت کدامین. داد زد انگشت شصت، تازه متوجه شدم و به خودم آمدم و بالاخره کارم انجام شد. وقتی خونه رسیدم خیلی خندیدم. طفلکی صددرصد خیلی دردش گرفته بود. وقت به من دادند فردا دوباره باید بروم. خدا کند که دیگر آن آقا را نبینم. به وبینار امروز نرسیدم و فردا باز همان زمان وقت دارم. متاسفانه صدای استاد عزیز و صحبت‌های او و کامنت های جالب دوستان را از دست می‌دهم.

  3. نمی‌دانم چه شد که زندگی‌ام تبدیل به کلافی پیچیده شد، هر چه می‌اندیشم می‌بینم من آدم این پیچیدگی نبودم هرگز، پس چه شد که کارم به بازکردن این کلاف درهم تنیده رسید که حالا هر طرف سر می‌چرخانم چیزی هست که باید درستش کنم تا برگردد به وضعیت قبل از پیچیدگی. آدمیزاد گاهی با زندگی‌اش کاری می‌کند که وضعیت قبلی بدل به آرزویش می‌گردد.

    می‌دانم که کلنجار رفتن با این کلافْ مرا صبورتر، آرام‌تر، مطمئن‌تر، باایمان‌تر و منعطف‌تر کرده است، می‌دانم که اگر از طریق چالش‌ها نمی‌آموختم خام و کم‌ظرفیت می‌ماندم یا دست‌کم ظرفیت‌هایم را نمی‌شناختم، خودم را باور نمی‌کردم، و از همه مهم‌تر احساس می‌کردم هیچ تلاشی برای زندگی‌‌ام نکرده‌ام اما حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم به هر چالشی که از راه رسید دست‌و‌‌دلبازانه تن‌فروشی کردم تا مثلن شخصیتم را بهبود دهم درحالیکه بدون این پیچیدگی هم می‌شد یاد گرفت و شاید اصلن این نیاز به بهبودی در ذات دغدغه‌ی مهم و قابل‌اعتنایی هم نبود.

    استادی داشتیم که می‌گفت فوق‌لیسانس فقط چند سکه می‌گذارد روی مهریه‌تان، وگرنه خاصیت دیگری ندارد. این قبیل بهبودهای فردی هم فقط چند سکه می‌گذارند روی عزت‌نفس آدم که اگر آن‌ها را با پارگی ایجاد‌شده روی ترازو قرار دهی خواهی دید که تا گلو باخت داده‌ای.

    پروردگارا، شما که هزار قدم با من آمدی تا برسیم به این نقطه، این دو قدم باقیمانده را هم همراه من باش. من فقط با شما معامله کرده‌ام؛ از روز اول تا امروز و تا آخر دنیا. قدردانم که از این طریق مرا رشد دادی و ایمانم را هزار برابر قوی‌تر کردی و از همه بیشتر قدردانم که در تک‌تک لحظات کنارم ماندی، هدایتم کردی و کمک کردی تا با وجود ترس دوام بیاورم. در این دو قدم هم همراهم باش.

    اگر مسافر بین‌شهری بزنم درآمد خوبی خواهم داشت.

    هر طور بود خودم را به هزار کلمه رساندم.

    یک طوری خسته‌ام که می‌توانم بابتش گریه کنم، مثل بچه‌ها که وقتی خوابشان می‌آید به جای اینکه بخوابند گریه می‌کنند. همیشه فکر می‌کردم این کارشان بی‌منطق است اما الان می‌فهمم که خیلی هم بی‌منطق نیست؛ گاهی یک طوری خسته‌ای که باید اول حسابی گریه کنی تا بعد بتوانی بخوابی.

    الهی شکرت…

  4. روزهایی که صبحش مالِ من است هورایم. از قضا، امروز تنها آزادصبحِ هفته بود. صبح‌ها کلاس است و بعد از کلاس هم که انرژی نیست. اما اگر آزادصبح‌ها هم زیاد شوند برنامه‌ریزی کمتر ارزش میابد. وقتی کم است کیف دارد و ضرب‌العجلی نرم.
    وقت که گشاد می‌شود برکتش هم تنگ می‌شود.

    صبح من و دلی اتاق‌هایمان را جابه‌جایاندیم. به سه کتاب نوک زدم: دن کیشوت، از خجالت مردن و حمله به سفسطه. اما عمیق چیزی نخاندم. عمقِ امروزم شد سهمِ فیگورکشی. چهار پومودورو پشتِ هم. هرکاری که اینطور عمیقش شوی پرلذت‌تر می‌شود. قسمتی از تکالیف را اول هفته انجامیدم و حالا خوشحالم. تیکه تیکه باکیفیت‌تر انجام می‌شوند تا عجول عجول.

    خیلی خسته‌ام. بعد از سال‌ها شنا رفتم. تمام خاطرات زنده شد. با دخترخاله و دلی رفتیم. بپر بپر کردیم و کارهای بچگی و مسابقه‌ی نفس‌گیری. آبِ عمیق یخ بود‌. از خیرش گذشتم و برگشتم به گرم‌تره. بعد دیدم اگر یک سوزنی نروم خودم را نمی‌بخشم. رفتم توی سرده و تکان تکان و گرمیدن. بعد یک سوزنی. کیف عالم. سوزنی دوم و سوزش گلو. یادِ اولین ترم شنا افتادم. بچه بودم. توی صف همه می‌گفتند بپر. معطل شدند. شاید دومین جلسه پریدم. بعد کیف داد و همینطور پشت سرهم‌. از آن‌موقع تا حالا فقط بخاطر سوزنی شنا می‌دوستم.

    آمدم خانه و افتادم. خابم می‌آید اما نمی‌خابم و همینطور در گوشی ویراژ می‌روم. شانه‌ام حسابی از دیروز می‌دردید. ورزش پاره‌مان کرد. حالا طفلکی قفلِ قفل است.

  5. یکشنبه، ۱ شهریور ۱۴۰۵
    گزارش نیک
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    امروز شروع هیجان‌انگیزی نداشت.
    صبح با آشپزخانه‌ای پر از ظرف مواجه شدم که از مهمانی دیروز باقی مانده بود. باید به وضعیت آشپزخانه سر و سامانی می‌دادم تا بتوانم با خیال راحت از درست کردن ناهار لذت ببرم.

    هم‌زمان که ظرف‌ها را می‌شستم، به فایل صوتی وبینار «نویسنده‌ساز» دیروز گوش کردم که شرایط شرکت کردن در آن را نداشتم. وقتی یکی از دوستان پرسیده بود: «چگونه برای نوشتن انگیزه پیدا کنم؟» استاد جواب داده بودند:

    «به دنبال انگیزه نباش. کافی‌ست شروع کنی به نوشتن؛ انگیزه خودش می‌آید.»

    با اینکه بارها درباره‌ی این موضوع خوانده‌ام و از استاد شنیده‌ام، هر بار یادآوری این اصل برایم سودمند است.

    عکسی از ناهار امروزم را در استوری گذاشتم و متن ساده‌ای هم از حس‌و‌حالم نوشتم. مخاطبانم خیلی پسندیدند و با من همراهی کردند. دوباره به یاد آوردم که شاید چیزی که آدم را متفاوت می‌کند، نوع نگاهش به اتفاقات ساده‌ی زندگی باشد؛ درست مثل چالش گزارش نیک که هر روز از معمولی‌ترین روزهای زندگی، روایتی تازه می‌سازد.

    دیشب خواب باکیفیتی نداشتم. شکمم که سنگین‌تر می‌شود، به سختی می‌توانم در تخت‌خواب جابه‌جا شوم و همین باعث شده مدام در نوعی حالت بیدارباش باشم. البته هر بار که به سختی‌های بارداری فکر می‌کنم، به یاد می‌آورم که در حال خلق بزرگ‌ترین اثر زندگی‌ام هستم و این، ارزش همه‌ی سختی‌هایش را دارد.

    بعدازظهر برق قطع شد. تصمیم گرفتم یک ساعتی بخوابم تا اندکی از بی‌خوابی دیشبم را جبران کنم. سپس در وبینار «نویسنده‌ساز» شرکت کردم.

    به همراه استاد، به رسم هر هفته، «اکنونِ خود» را در فهرستی از کلمات نوشتیم. فهرست امروز خودم را با اولین فهرستم که در تاریخ ۱۴ تیرماه نوشته بودم مقایسه کردم.

    شگفت‌انگیز بود. دغدغه‌های امروز من کاملاً با آن روزها متفاوت شده بودند.

    در تیرماه، نگران اسباب‌کشی بودم. روزهایم با تغییراتی همراه شده بود که نمی‌دانستم از پسشان برمی‌آیم یا نه. به خاطر بارداری، تازه شروع به افزایش وزن کرده بودم و فکر جابه‌جایی و دلتنگی برای خانه‌ای که با هر اتاقش خاطره داشتم، آزارم می‌داد.

    اما امروز، وقتی به فهرستم نگاه کردم، دیدم آرام‌ترم. دیگر به خانه‌ی جدید خو گرفته‌ام و دغدغه‌های دو ماه پیش را ندارم. حتی درباره‌ی تغییرات بدنم در بارداری هم با خودم به صلح بیشتری رسیده‌ام و احساس می‌کنم زندگی‌ام روی نظم و ثبات بیشتری قرار گرفته است.

    از این مقایسه نتیجه گرفتم که ما انسان‌ها هنگام مواجه شدن با تغییرات زندگی، گاهی بیش از حد مضطرب و نگران می‌شویم. بدترین سناریوها را در ذهنمان مرور می‌کنیم و فکر می‌کنیم ظرفیت روبه‌رو شدن با آن‌ها را نداریم.

    اما واقعیت این است که آدمی به چیزهای زیادی عادت می‌کند.

    حالا دیگر این خانه برای من همان‌قدر دوست‌داشتنی شده که خانه‌ی قبلی بود. روزی که کودکم به دنیا بیاید هم قطعاً با چالش‌های تازه و سختی‌هایی مواجه خواهم شد، اما به حضور او در زندگی‌ام نیز عادت خواهم کرد؛ چه‌بسا که زندگی‌ام در کنار او زیباتر هم بشود.

    همستر زیاده‌گو می‌گوید:
    سبک جدیدی که برای ثبت گزارش نیک‌ات به کار گرفته‌ای، یعنی نوشتن رخدادک‌های کوچک از دل ساده‌ترین اتفاقات، همان چیزی‌ست که مدت‌ها در جست‌وجویش بودی.

    حالا فکر می‌کنم نوشتن گزارش نیک برایت لذت‌بخش‌تر شده است. دیگر فقط فهرستی از کارهایی که انجام داده‌ای نیست؛ هر روز پنجره‌ای کوچک است به حال‌وهوای زندگی‌ات، به چیزهایی که می‌بینی، احساس می‌کنی و از آن‌ها یاد می‌گیری.

    نمره‌ی امروزت: ۱۰ از ۱۰. ✨

  6. امروز را هم به بطالت گذراندم:

    • صبح کمی پیانو نواختم. صدایم براثر پیتزای دیشب گرفته و گلویم می‌سوزد.(اسید معده)

    • فیزیک خواندم، داشتم کم‌کم، می‌فهمیدم و گرم می‌شدم که برق‌ها رفت و نشستم به پیامک‌بازی با دوست‌های مجازی‌ام.

    • دوساعتی فیلم دیدم.

    • کتاب نخواندم:(
    مایه‌ی شرم است.

    • دومرتبه رفتم سراغ فیزیک.
    نمی‌دانم چرا این معلم‌های مجازی انقدر بی‌نمک و حال‌به‌هم‌زن‌اند. مردک، درسَت را بده و دودقیقه فکر نمک‌ریختن نباش. آن‌وقت ما هم مجبور نیستیم فایل ۴ساعته گوش کنیم.😨

    • از پسرها بدم می‌آید.
    نه اینکه بگویم تمام مردها و پسرها انسان‌های چرتی‌اند و از این قبیل رفتارهای متعصبانه و چرت.
    از کلیشه‌های رفتاری مردانه تنفر دارم. از عقایدب که انگار در فکر اکثرشان حک شده.
    و دروغ‌چرا، از چهره‌شان هم، متنفرم. از هر چهره‌ی مردانه‌ای. و این‌را هیچ‌کس تاحالا نتوانسته درک کند.

    • آرایش کردم و دس‌از دیدن نتیجه، پاکیدمش.

    • نشسته‌ام و گزارش می‌نویسم و به این می‌اندیشم که بعدش ناطور دشت بخوانم.
    یواشکی بگویم که اصلا دوستش ندارم. همان‌طور که ابله و بوف کور و مرگ ایوان‌ایلیچ و همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها را دوست نداشتم.
    و خیلی‌کتاب‌های دیگر را. کتاب‌هایی که می‌دانم خواندن‌شان خالی‌از لطف نیست اما، چه‌کنم، باوجود آنکه می‌خوانم، دوست‌شان ندارم.

    بگذریم.
    شب‌تان انگوری. به‌یاد من.

    کانالم؟
    https://t.me/hermionediana

  7. نمی‌دونی باز چه مرگت شده که باید یک بعدازظهر برات بشه اول صبح. احتمال می‌دی این شب‌نخوابیا واسه تغییرات هورمونی باشه. که هست. چند ماهه که دقیقا تو همین روزا بی‌خواب می‌شی.

    کلافه‌ای. هم از بی‌خوابی هم از خودت. تن نمی‌دی به کار‌. دل نمی‌دی به خواسته‌هات. همه چی رو حواله می‌کنی به فردا. به فردایی که هنوز نیومده و معلومم نیست کی قراره بیاد. قرار بود کتابچه‌ت رو دوسه‌هفته‌ای جمعش کنی. اما بیشتر از دو ماهه که داری لفتش می‌دی. نکنه تابستونم تموم بشه و هنوز لنگ کتابچه باشی.

    داری فکر می‌کنی که چرا کارات رو پشت گوش می‌ندازی. مدیریت زمان بلد نیستی؟ بلدی. مدیریت انرژیت عیب کرده؟ نه بابا. این روزا انرژیت فوله. مشکل از یه جای دیگه‌ست. از خودت. یه چیزی تو وجودت هست که نمی‌ذاره. که مانع می‌شه بشینی و وقت بذاری و برنامه بریزی. اون رو باید پیدا کنی.

    می‌شینی اهدافت رو می‌ریزی رو کاغذ. هدفای پنهان و آشکار. خودآگاه و ناخوداگاه. حتی هدفای رویاییت رو هم می‌نویسی. می‌بینی اهداف رویاییت از تروماهات آب می‌خورن. می‌رسی به حرف سهیل رضایی. عقده‌ها معمار رویاها. گذشته معمار آینده.

    بقیه هدفا رو هم بررسی می‌کنی و بالاخره پیدا می‌کنی علت این دست‌دست کردنات رو. می‌فهمی چرا روزات رو با یللی‌تللی حروم می‌کنی. می‌دونی این‌که علت رو جُستی کافی نیست اما خب همینم یعنی یه قدم رو به جلو. ایولا.

    ویس کارگاه خودشفقت‌ورزی رو گوش می‌کنی و با همون تمرین اول شرشر اشک می‌ریزی. باورت نمی‌شه انقدر واسه خودت بی‌رحم باشی. اشکات رو پاک می‌کنی و می‌ری نویسنده‌ساز. یه دل سیر می‌خندی و فهرست کلمات هفتگی می‌نویسی. اولین فهرست رو چهارده تیر نوشتی. فهرست امروز رو با اون مقایسه می‌کنی و می‌بینی چقدر کلمه‌هات تغییر کردن. انگار که دو ماه پیش اوضاع‌احوالت خیلی خیط بوده و الان یه نمه بهتری. خداروشکر.

    جلسه داری با الهه و شیما. دوساعتی طول می‌کشه و درباره‌ی پروژه‌ی مشترک‌تون حرف می‌زنین. دنبال راهی هستین که کم‌هزینه باشه و بشه پروژه رو عملی کرد. تا حالا که به نتیجه نرسیدین.

    برق قطع می‌شه و می‌شینی گزارش نیکت رو می‌نویسی و می‌ذاری تو کانال.
    ببین برق که اومد یه تکونی به خودت بده و برو یه دستی به سروگوش اون کتابچه بکش. شل نباش. آفرین.

  8. امروز برای من روز خاصی شد بلاخره من هم یک کانال به دنیای مجازی این دنیای مجازی آوردم.
    خب قطعا قدم نو رسیده مبارک است
    ولی وای چقدر سخت بود ، وقتی کانال دوستان را می دیدم با خودم میگفتم وای ببین فلانی چند ساله شروع کرده ، احسنت بهش. در همین حد.
    بعد می گفتم بابا کاری نداره که ولی … کار داشت!
    تازه دارم می فهمم چرا اینقدر جناب کلانتری تاکید می کرد که اولین قدم برای استمرار در نوشتن ، ایجاد کانال تلگرام است.
    پیشاپیش می دانم باعث می شود منسجم تر و با پشتکارِ بیشتر بخوانم و بنویسم.
    کار نیک بعدی امروز،خواندن کتاب رضا مشایخی (همه ی آن سالهای بی خاطره) بود. تا اینجا که حدود نود صفحه ازش را خواندم باهاش ارتباط خوبی گرفتم ، بخشهایی از تجربیات متافیزیکی خودش را هم صراحتا بیان کرده که برای من جالب بود ، از نظر من بیان این مطالب جسارت خاصی می خواهد, چون قطعا بیشتر نقد خواهی شد.
    فعلا باهاش درگیرم چون می خواهم از اول بخوانمش و فکر می کنم چند وقتی مهمانم باشد.
    در وبینار امروز برای دومین بار فهرستی از کلمات اکنونم نوشتم
    این هم تمرین جالبی ست
    در فهرست اول حالم بد خراب بود
    گنگ و سردرگم یا به قولی` بلاتکلیف و خیس`
    ولی فهرست امروز امیدوارانه تر و البته پر تکرار تر نوشته شد.
    نمره امروز هشت

  9. امروز ساعت بیداریم دو مرحله‌ای شد. به مرحله اول تعهدورزی را دادم و در مرحله دوم نوشتن را شروع کردم. و به پیاده روی رفتم. کمی از گرمای هوا کاسته شده بود. نمره‌ی امروزم همان هفت آسمانی‌ست. امروز کارم به یک شرکت ساختمانی افتاد و چه پول‌ها و سرمایه‌هایی جابجا می‌شود با آن همه خدم و حشم از کجا و چه منبعی وصل هستند و یاد شعر یکی روبهی دید بی دست و پای فرو ماند در لطف و صنع خدا و کلمه خدا در باره‌ی آن حذف شود بهتر است. و به جایش یک بام و دو هوا شود.
    با هیچ کس حرف نزدم چون حسابی دمق آن عجایب شده بودم. در اشعار سعدی و مولانا پرسه زدم تا حالم کمی خوب شود. در وبینار شرکت کردم و آخرش برق رفت و قطع شدم. این روزها از خوردن هر چیزی می‌پرهیزم. واژه‌ی آویزش و پذیره را یافتم و در دفتر گل واژها نگاشتم. تمام کانال تلگرام من💥
    https://t.me/notetoday1

  10. امروز ساعت هشت صبح بیدار شدم و یک لیوان شیر خوردم و بعد آن صبحانه همیشگی.
    برای ناهار آبگوشت بار گذاشتم و مشغول نوشتن تمرین دن کیشوت شدم. طاقتم را فرسود. تا غروب مشغول بودم و بینابین کارهایم را کردم.
    دخترم را به کلاس بردم.
    شب دُخملک هوسِ ماکارونی کرده بود و جای بحثی نداشت.
    حدود پانصد کلمه آزادنویسی کردم.
    و شب بیهوش شدم.

  11. گزارش نیک | یکشنبه

    گزارش نیک | بیداری پیش از طلوع

    امروز صبح، ساعت چهار، در آن ساعت مرزی که شب هنوز از جهان دست نکشیده و صبح نیز هنوز جرئت نکرده خود را آشکار کند، از خواب بیدار شدم. خانه در سکوتی فرو رفته بود که گویی همه چیز، حتی اشیای آشنا، برای چند ساعت از زندگی روزمره خود استعفا داده‌اند.

    خواب از سرم رفته بود، اما این بیداری برخلاف بسیاری از بیداری‌های ناخواسته، خالی و بی‌حاصل نبود. پادکست Helli Talk را گذاشتم و صدای آن، در تاریکی پیش از سپیده، چنان در اتاق پخش شد که گویی کسی چراغی نامرئی در ذهنم روشن کرده باشد. من شنونده‌ای بودم که هنوز از خواب به تمامی بازنگشته بود و در عین حال، آرام‌آرام داشت به روزی که هنوز آغاز نشده بود قدم می‌گذاشت.

    بعد، به سراغ گزارش‌های نیک دوستانم رفتم. یکی پس از دیگری خواندمشان و عجیب بود که در آن ساعت، کلمات آدم‌هایی که شاید کیلومترها از من دور بودند، چنین نزدیک به نظر می‌رسیدند. گویی هرکس تکه‌ای از شب خود را نوشته و آن را در صندوق کوچکی گذاشته بود تا من، در چهار صبح، در سکوت بازش کنم.

    خواندن آن گزارش‌ها برایم شبیه قدم زدن در خیابان‌های شهری بود که هنوز مغازه‌هایش باز نشده‌اند. پنجره‌ها خاموش‌اند، خیابان خلوت است و تنها گاهی نوری از پشت پرده‌ای عبور می‌کند و به تو یادآوری می‌کند که در این شهر، زندگی همچنان در جریان است.

    و سرانجام، بی‌آنکه متوجه گذشت زمان شده باشم، آسمان تغییر کرد.

    نخست تاریکی اندکی سبک شد. سپس خاکستریِ بسیار کم‌رنگی در افق نشست و بعد، چنان آهسته که گویی طبیعت نیز نمی‌خواست این خلوت را بر هم بزند، صبح از راه رسید.

    طلوع را تماشا کردم و به این فکر افتادم که شاید بعضی از زیباترین ساعات زندگی، همان ساعت‌هایی باشند که هیچ برنامه‌ای برایشان نداشته‌ایم. ساعت‌هایی که جهان هنوز چیزی از ما نمی‌خواهد و ما نیز چیزی از جهان نمی‌خواهیم.

    امروز صبح، پیش از آنکه شهر بیدار شود، من کمی بیشتر با خودم زندگی کردم.

    و شاید همین، برای آغاز یک روز کافی باشد.

    گزارش نیک | شیطنت کوچک فالِ اوراکل

    امروز صبح، پیش از آنکه روز به تمامی از خواب برخیزد، کارت اوراکل را کشیدم و از میان آن همه تصویر و کلمه، کارتِ Time to Go بیرون آمد. لحظه‌ای به کارت نگاه کردم و خندیدم. انگار دسته کارت، با آن جدیت ساختگی‌اش، تصمیم گرفته بود صبح مرا کمی دست بیندازد.

    من که در آستانه سومین روز اداره رفتنم بودم، هنوز نمی‌دانستم این «وقت رفتن» قرار است چه معنایی داشته باشد. شاید رفتن از اداره، شاید عبور از یک فکر قدیمی، شاید فقط رفتن به سراغ کاری که باید انجام می‌دادم. کارت چیزی را توضیح نمی‌داد. فقط با همان دو کلمه، مرموز و شیطنت‌آمیز، گوشه‌ای از ذهنم را قلقلک می‌داد.

    ✓ وقتی به اداره رسیدم، هنوز لبخند آن کارت با من بود. منتظر بودم ببینم این بار زندگی چه پاسخی برای آن شوخی کوچک آماده کرده است.

    و بعد اتفاقی افتاد که از آن اتفاق‌های ساده اداری است، اما گاهی همین اتفاق‌های ساده، وقتی در کنار چیزی که چند ساعت پیش دیده‌ای قرار می‌گیرند، ناگهان رنگ دیگری پیدا می‌کنند.

    تمام مدارکی را که لازم داشتم گرفتم. آن هم یک‌جا و بدون آن معطلی طولانی که در ذهنم ساخته بودم. کارها چنان روان پیش رفتند که برای لحظه‌ای به کارت صبح فکر کردم و با خودم گفتم: «خب، جناب اوراکل، ظاهراً امروز قرار است همکاری کنی.»

    البته نمی‌دانم این فقط یک تصادف بود یا همان چیزی که یونگ آن را هم‌زمانی معنادار می‌نامید. شاید کارت هیچ چیز نمی‌دانست و تنها شانس بود که کلمه‌ای مناسب را از میان کارت‌ها بیرون کشیده بود. اما مگر ذهن آدم همیشه برای معنا ساختن به دلیل قطعی احتیاج دارد؟

    گاهی یک کلمه، اگر درست در لحظه درست ظاهر شود، کافی است تا یک روز معمولی کمی شاعرانه‌تر شود.

    امروز، Time to Go برای من دیگر فقط نام یک کارت نبود. تبدیل شد به شوخی کوچکی که صبح با من آغاز شد و چند ساعت بعد، میان پوشه‌ها و مدارک اداره، لبخندش را دوباره نشانم داد.

    شاید راز بعضی روزها همین باشد. اتفاق بزرگی نمی‌افتد، جهان مسیر تاریخ را عوض نمی‌کند، اما یک کارت کوچک از دسته‌ای کاغذی بیرون می‌آید و بعد زندگی، بی‌خبر از آن، برای چند دقیقه دقیقاً در همان جهت حرکت می‌کند.

    و من ماندم و یک کارت شیطنت‌آمیز و مدارکی که این بار، برخلاف انتظارم، خیلی راحت به دستم رسیدند.

    گاهی صبح فقط باید یک کارت بکشی و بگذاری روز خودش معنایش را برایت بنویسد.

    ✓ ظهر یکشنبه را با دو فال آغاز کردم، یکی از جنس اوراکل و دیگری از جنس تاروت. در اوراکل، Message in the Bottle، The Fates و Yang آمدند و از پیامی گفتند که شاید در زمان خودش از راه برسد، از چیزهایی که نمی‌توانم به زور به سمت خودم بکشانم و از لحظه‌ای که باید دست از انتظار بردارم و حرکت کنم. بعد تاروت را کشیدم و High Priestess، The World و The Moon روی میز نشستند. کاهنه اعظم مرا به سکوت و شنیدن صدای درون دعوت کرد، The World از پایان یک چرخه و رسیدن به نقطه‌ای از تکامل گفت و The Moon یادآوری کرد که هر چیزی که در مه ذهن می‌بینم الزاماً حقیقت نیست. امروز برایم فال بیشتر از آنکه پیشگویی باشد، گفت‌وگویی آرام با خودم بود، انگار جهان فقط یک جمله را دوبار با دو زبان متفاوت تکرار کرد: به شهودت گوش بده، اجازه بده بعضی چیزها در زمان خودشان کامل شوند و وقتی مسیر روشن شد، بی‌تردید قدم بردار.

    ✓ غروب، در گرمای سنگین اهواز، خودم را به کافه بالیست رساندم تا با وکیلم دربارهٔ پرونده و مسیر دادرسی صحبت کنم. هوای بیرون چنان داغ بود که انگار شهر هنوز از ظهر دل نکنده بود، اما در کافه، میان بوی قهوه و همهمهٔ آرام آدم‌ها، زمان شکل دیگری داشت و غروب آهسته روی شیشه‌ها می‌نشست. نشستیم و اعداد و احتمال‌ها و راه‌های پیش رو را یکی‌یکی روی میز گذاشتیم، آن‌قدر دقیق که در پایان، رقم تقریبی حق‌الزحمه به یک میلیارد و پانصد میلیون تومان رسید و قرار شد در صورت توافق، سهم آن میان من و وکیل نصف شود. عدد بزرگی بود، اما در آن لحظه بیش از آنکه سنگینی پول را احساس کنم، حس کردم چیزی که مدت‌ها در ذهنم مبهم مانده بود، سرانجام صورت و اندازه پیدا کرده است. بیرون، اهواز همچنان در گرمای غروب می‌سوخت و من از کافه بیرون آمدم با این احساس که گاهی یک گفت‌وگوی ساده بر سر میزی در گوشهٔ یک کافه، می‌تواند برای مدتی کوتاه، آینده را از حالت مه‌آلودش بیرون بیاورد.

    ✓ شب که به انتهای خودش رسید، خانه آرام‌تر از همیشه بود و موسیقی معاصر در فضا می‌چرخید، بی‌آنکه بخواهم برای سکوتِ میان نت‌ها توضیحی پیدا کنم. شامم را در همین آرامش خوردم و بعد، چراغ‌ها را کمی ملایم‌تر کردم و برای دقایقی در سکوت نشستم. مدیتیشن سپاسگزاری را آغاز کردم و یکی‌یکی چیزهایی را که امروز داشتم و شاید در شتاب روز از کنارشان گذشته بودم، به یاد آوردم. برای فرصتی که داشتم، برای گفت‌وگویی که تکلیف بخشی از مسیر را روشن کرد، برای خانه، برای موسیقی و برای همین لحظهٔ ساده که می‌توانستم بی‌هیاهو بنشینم و نفس بکشم، شکرگزار بودم. شب در میان موسیقی و نفس‌های آرامم آهسته‌تر شد و من فهمیدم گاهی پایان خوب یک روز، نه در اتفاقی بزرگ، بلکه در همین توانایی ساده است که چند دقیقه بایستی، به زندگی نگاه کنی و بگویی: امروز هم چیزی برای سپاسگزاری وجود داشت.

    پ.ن: راستی روز پزشک هم بر همکاران پزشک در میان همسفران مان مبارک!

    کانال تلگرام من: 🧿
    https://t.me/draliandishmandir

    آیدی اینستاگرام من: 🪬
    draliandishmandir

  12. سال واژه‌ام پایندگی.

    ♡گنجشک‌ها حمام شن می‌گرفتند. گوساله خمیازه می‌کشید. من چای را در استکان می‌ریختم. سلام صبح بخیر.

    ♡وقتی صبح برنامه‌ی روزت را می‌نویسی برای نوشتن گزارش نیک خیالت آسوده است. لیست کارهای روز را مقابلت داری.

    ♡امروز خط تمرینی داشتم. جلسات خط را به نیمه رسانده‌ام. طبق معمول اینجا هم کلید موفقیت تمرین است. تکرار تکرار تکرار. تا زمانی که کلمات حجابشان را بردارند و زیبایی‌هایشان را آشکار کنند.

    ♡آزاد نویسی امروزم بخشی صنعتی بود بخشی سنتی. صبح با مداد نوشتم. ظهر با لپ‌تاپ.

    ♡مرضی دارم به نام همزمان خوانی چند کتاب. در طول روز به چندین کتاب متفاوت نوک می‌زنم و از هر کدام دانه‌ای می‌خورم.
    جولیا کامرون: آنچه بین ما و نوشته‌هایمان می‌ایستد آرزوی عالی نوشتن است.
    مارک رکلاو: اگر آرزو دارید دنیا را تغییر دهید از خودتان شروع کنید.

    ♡یک قسمت دیگر از سریال dark را تماشا کردم:
    _ بعضی وقت‌ها برایمان سخت است چیزهایی را باور کنیم که با باورهای همیشگی‌مان فرق دارد. وقتی اولین بار به مردم گفتند زمین گرد است چه حسی داشتند؟
    + آره درسته کاملاً احمقانه است.
    _ و اگه نباشه چی؟

    ♡چند واژه از شب هول دزدیدم. آنهارا در شکم متن های امروزم مخفی کردم.
    تصویری را برای توصیف انتخاب کرده بودم. امروز درباره‌اش نوشتم‌. ویرایش هم سهم فردا می‌شود.

    ۱۴۰۵/۶/۱

    #روز_مرور

    https://t.me/maryamebrahimi21

  13. امروز روز سوم گزارش نیک من است معادل صدو سومین گزارش نیکِ مدرسه ی نویسندگی.
    به نام خدا شروع می کنم.
    ز کجا آمده ام آمدن بهر چه بود؟ آمدم تا گزارش نیک بنویسم. اسمی که برای این نوشتن انتخاب شده خیلی زیباست، گزارش نیک.
    گزارش یا بهتر است بگویم متنی که به نیک ترین شکل ممکن نوشته می شود.
    آن هم به سلیقه و نوشتن مخصوص هر انسان.
    می خواهم امروز متفاوت بنویسم.
    امروز می خواهم از گفتن کارهایی که انجام دادم عبور کنم و به احساساتم توجه کنم.
    نه که آن نوشتن را دوست ندارم و دیگر نمی خواهم آن طور بنویسم، نه دوست دارم کمی متفاوت بودن را تجربه کنم و مزه ی آن را بچشم.
    اصلا متفاوت بودن چه طعمی است؟
    شیرین است؟ تلخ؟ شور؟ تند؟
    یا اصلا بی مزه است.
    نمی دانم چه مزه ای می دهد اما هر طعمی بدهد، خوشمزه و دلنشین است.
    متفاوت بودن هر انسان با انسانی دیگر.
    تا حالا دقت کردین که انسان ها چه قدر با هم متفاوت اند؟ چرا هر کس ظاهر خاص خودش را دارد؟
    هر کس به طوری که خداوند می خواسته خلق شده؟
    انسان ها نقاشی خالقی هستند که به طرز متفاوت و شگفت انگیزی توسط او آفریده شدند.
    خداوند، هر کدام از ما را به شکلی زیبا و منحصر به فرد نقاشی کرده است. برای هر کدام از ما رسالتی در نظر گرفته است و این رسالت فقط از طریق شناختن ویژگی ها و توانمندی هایمان آشکار می شود.
    گفتم رسالت.
    از خود می پرسم رسالت من در این دنیا چیست؟
    چه وظیفه ای را خداوند درون من نهادینه کرده و ماموریت شخصی را بر عهده ام گذاشته است و من موظفم در این چندسوا عمری که من داده آن را بیابم و انجامش دهم.
    آن چیست که فقط بر عهده ی من هست و من باید آن را انجام دهم؟
    آن وظیفه و ماموریت چیست؟
    این سوال همیشه در ذهن من غَلت می زند و خودش را به در و دیوار می کوبد.
    آیا رسالت من با علاقه ام ارتباط مستقیمی دارد؟
    آیا به من شهود می شود که در راستای رسیدن به رسالت دنیایی ام چه اقداماتی انجام دهم؟
    نمی دانم و سرگردان در این وادی ذهن و احساسات افتاده ام و چرخ میزنم و چرخ میزنم تا پیدا کنم جواب این سوال را.
    اما راستش را بخواهید هنوز جوابش را پیدا نکردم.
    چرا گاهی غمگینم گاهی شاد؟
    چرا گاهی هدفمند می شوم و گاهی بی هدف؟
    چرا گاهی بی وقفه تلاش می کنم و گاهی دلسرد و از تلاش و کوشش دست می کشم؟
    نمی دانم نمی دانم نمی دانم.
    نمی دانم، اما دلم نمی خواهد در این سراب سرگردانی و پوچی ساکن بمانم.
    مانند آبی که راکد شود و بگندد. آب باید در جریان باشد تا زلال بماند.
    می خواهم راه خودم را پیدا کنم.
    اما چطور؟
    با خودشناسی.
    خب من چه قدر خودم را می شناسم؟
    آیا خودم را می شناسم؟
    چه علایقی دارم و از چه کارهایی بیزارم؟
    هدف من از زندگی کردن چیست؟
    جه کارهایی را باید رها کنم تا آزاد شوم؟
    چه کارهایی را باید انجام دهم تا زودتر به موفقیت برسم؟
    اصلا موفقیت از نظر من چیست؟
    آیا با رسیدن به موفقیت از خودم راضی می شوم؟
    آیا موفقیت من در گرو کمک به خودم خلاصه می شود یا دیگران؟
    اگر به چه برسم خیلی خوشحال می شوم؟
    الان که به آن نقطه موفقیت رسیدم چه احساسی دارم؟ آیا این آن همه چیزی بود که در راهش خودم را وقف کردم و سال ها عمرم را به پایش گذاشتم؟
    چرا من تلفیقی از غم و شادی ام؟
    چرا گاهی اوقات آن قدر خوشحالم و انرژی دارم که سراز پا نمی شناسم و گاهی آن قدر غمگین می شوم که دلم می خواهد در گوشه ای با خودم تنها شوم و درگیر فکرهای غم انگیز و دراماتیک؟
    شما هم این احساسات را دارید؟
    بیشتر مواقع احساس میکنم خیلی حالی به حالی شده ام.
    گاهی از این وَر بوم میفتم گاهی هم از اون َور.
    گاهی شیرم گاهی خط.
    اصلا گمان می کنم اول احساسات بودم و بعد انسان شدم.
    مگر می شود این قدر سوال در ذهنم انباشته شود؟
    چرا نشود؟ تو انسانی و برای اولین بار پا به این دنیا گذاشته ای.
    تجربه ای نداری و زندگی را برای اولین بار تجربه و لمس می کنی.
    طبیعی است که این دنیا را نشناسی و قرار است یاد بگیری. یاد بگیری که چه طور زندگی کنی و هدفت از این زندگی چیست.
    به کجا می خواهی برسی و چه کاری را باید انجام دهی و از چه کاری دور شوی.
    نمی شود همیشه خوشحال باشی یا همیشه غمگین.
    تو ترکیب و تلفیقی از این دو هستی.
    تو یک انسانی و انسان بودن یعنی همین.
    به طبیعت نگاه کن! گاهی بهار است و درختان شکوفه می زنند و گاهی پاییز و زمستان که درختان به خواب می روند و برگ هایشان را فرو می ریزند تا با بهاری دیگر تازه و نو شوند.
    طبیعت هم شب دارد هم روز.
    صبح ها خورشید طلوع می کند و همه جا روشن است و فعالیت در جریان است، شب ها هم خورشید جایش را با ماه عوض می کند و تاریکی همه جا را فرا می گیرد و استراحت معنا می یابد.
    گاهی هوا خوب و آفتابی است و گاهی ابری و بارانی.
    کودک را نگاه کن! هم میخندد و هم می گِرید.
    چون اگر این طور نباشد هیچ کدام معنا ندارند و تو زندگی را نمی فهمی.
    زندگی همین است دوستِ من.
    بالا و پایین دارد.
    روز و شب دارد.
    غم و شادی دارد.
    زندگی مانند پیانویی است که با حضور نت های سیاه و سفید در کنار هم میتواند آهنگی زیبا بسازد.
    این را باید بپذیری. شاید مشکل من پذیرش است.
    شاید نمی توانم خود را در همه چیز ببینم و درک کنم و می خواهم همیشه زندگی به ساز من برقصد و آن چه را که میخواهم تقدیمم کند. اما نه همیشه این طور نیست.
    اگر همه چیز خوب باشد که نمی توان زندگی کرد یا اگر همه چیز رو به زوال و نابودی باشد پس معنای زندگی چه میشود؟
    اگر همه چیز و همه جا تاریک باشد پس روشنایی را کجا بیابیم؟ این دو در کنار یکدیگر معنا می یابند. و بدون هر یک زندگی معنای خودش را از دست می دهد و نقص می شود.
    زندگی یعنی ترکیبی از تمام این ها.
    پذیرش همه ی مسائل. تاریکی ها و غم ها.
    روشنایی ها و شادی ها.
    هدف از زندگی این است و این یعنی خودِ خودِ زندگی.
    اگر جهل نباشد که هیچ کداممان سراغ آگاهی نمی رویم درست است؟

  14. امروز طبق روال یکشنبه ها ساعت ۱۰صبح جلسه با گروه داستان “دلوان”برگزار شد.تمرین نوشتن برای این هفته”متنی عاشقانه بنویسید اما ازکلمه عشق درمتن استفاده نکنید “.به نوبت دوستان متن هایشان را خواندند .یکی ازدوستان خانم حدودا چهل ساله ایی وقتی شروع به خواندن متنش کرد .دوخط هنوز نخوانده بود که اذعان کرد که تپش قلب گرفتم و صدایش شروع به لرزیدن کرد چون متنش درباره عشقی یکطرفه درسن نوجوانی حدود ۱۶ سالگی به برادر همکلاسی اش بود ..و من برای هزارمین بار به “عشق”و اینکه این عشق چیست فکر کردم اما جوابی نیافتم …حس عشق اول بعد از سی سال چطور باعث تپش قلب یک زن میشود .چه اتفاقی در ذهن و قلب ما رخ میدهد !
    رمان چهار جلدی مهشید امیرشاهی جلد دوم را بعد از خواندن متن های دوستان ،خوانش کردم ….عباس خان با آن لکنت زبانش در رمان غم عشق های قدیمی و ناکام را از دل وجان اعضا گروه شست .
    بعد از وبینار استاد کلانتری که جدیدا کشفش کرده ام .و کمی متاسفم ازاین بابت …اما همانطور که درمتن بالا مطالعه میکردم منتظر رند شدن ساعت نمانیم چرا دیر یا چرا زود! …حالا که اینجا هستم .حالا که از این سخاوت می توانم بهره مند بشوم ..گذشته درگذشته.
    وقتی تمرین ۱۰۰ کلمه را در وبینار می نوشتم .دقیقا متن های عاشقانه جلسه صبح در نوشتن کلماتم تاثیر مستقیم گذاشته بود .شگفت زده شده بودم .
    بازهم در ذهنم عشق میچرخد
    ای عشق همه بهانه ازتوست .
    1405/6/1

  15. سردرد امانم را بریده. دوست ندارم بروم دکتر اما اگر یکی دو روز دیگر ادامه داشته باشد، چارۀ دیگری ندارم. انواع و اقسام قرص‌ها را خوردم ولی دریغ از یک تاثیر کوچک. تابه‌حال این طور نشده بودم.

    – دو‌ اسکریپت برای یوتوب نوشتم، یکی بلند و یکی کوتاه.

    – کمی دربارۀ موضوع اسکریپت بعدی مطالعه کردم تا فردا بتوانم آن را هم بنویسم. اگر سرم درد نمی‌کرد امروز کلک این را هم می‌کندم.

    – کمی «سنگ صبور» چوبک را پیش بردم. این پاراگراف را چند بار خواندم چون فکر می‌کنم در حال زیستنش هستیم:
    «زنده‌بودن که کافی نیس. خر چسونه هم زنده‌س. وقتی آدم‌ نتونه از زنده‌بودن خودش بهره‌مند باشه، کجای آدم زنده‌س. تو خیال می‌کنی زنده‌ای؟ کجات زنده‌س؛ وقتی نفس نمی‌تونی بکشی؟ کجات زنده‌س؛ وقتی تو کوچه راه می‌فتی اژان پا بپات راه میره»
    این جمله را هم دوست داشتم: «باید فکر نو آورد و کهنه‌ها را دور انداخت».

    – و اما به‌رسم همیشگی آزادنویسی انجام دادم. کوتاه بود، اما بود. بودنش بهتر از نبودنش است.‌ فعلا به کم قانع‌ام.

  16. اگر قرار باشد هر طلوع و غروبی بیاید برود من تلاشی نکنم پس چه فایده ای دارد ای زندگی. شاید تامین باشم اما این دلیل نمی شود دست از ارزوهام بردارم.
    دلم می خواهد بیشتر در مورد احساسم و درونم بنویسم تا زندگی و رفتار بقیه .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *