«من از آن روز که تصمیم گرفتم هنر را مشغولیت اول خودم قرار دهم، همانطور زندگی کردم که هنر از من میخواست. من هنر را زندگی کردم.»
-علیرضا مشایخی، همهی آن سالهای بیخاطره
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
112 پاسخ
صبح را آغاز کردم نه چندان سرحال. به همراه خستگی از تن در نیامده ی شب قبل شاید به دلیل به خواب رفتن ساعاتی قبل از این بیداری . صرفا برای چشیدن طعم خوش سحرخیزی اما خب از نوع تزریقی.شیربادام و موز ترکیبی جدید و نه چندان خوشایند که به دلیل نداشتن شیر سفید معمولی در یخچال،رغم خورد.شیر موز بادام در دست راهی اتاق شدم.
برای دلانگیز تر کردن یک صبح قشنگ موسیقی از واجبات است و چه کسی بهتر از هایده ی خوش اندام و خوش صدا. البته به زودی باید منتظر صدای بابا باشم که می گوید:
-این آهنگ ها غیر مجاز است.قطعش کن.
_قطع نمیکنم.برای من مجازه.
-کمش کن.
و من مثل همیشه بدون گفتن باشه یا پذیرش مجاز یا غیر مجاز بودن آهنگ پس از چند دقیقه از گذشتن حرفش صدا را کم میکنم که مبادا فکر کند که به حرفش گوش داده ام.
اما چه فایده دیگر بساط عیشمان خراب شد. مگر میشود دوباره به آن حال سفره خانه ای ام برگردم!؟
لازمه شروع کار، دود. عود را روشن میکنم.پشت میز مینشینم.یک موسیقی بیکلام پلی میکنم.من بدون صدا هیچ کاری را نمیتوانم انجام دهم.یک تکه از ۸ تکه ی پیتزای نویسندگی را نوش جان میکنم.برگه ای پیش رویم میگذارم و درباره کارهایی که در چندساعت آینده برنامه دارم که انجام دهم مینویسم. صوت جلسه سوم کلاس نویسندگی خلاق که پشت فرمان و در ترافیک و شارژ کم گوشی و نداشتن بنزین کافی و گم شدن در راه و همزمان با فحش های بنده به موتورسوار و بنزین و این نشان لعنتی که از ۳۶۵ روز سال یک روزش را به زور درست کار کند، گذشت را گوش میکنم.چرخی بین فایل های مکمل قرار داده شده در کانال زدم.در همین بین سری هم به کانال اصلی مدرسه نویسندگی زدم. گزارش نیک،نامی که اخیرا بین محتوا های قرار داده شده در کانال زیاد دیده ام. مشتاق شدم و پی اش رفتم. به ترتیب مطالبی که به دنبال هم قرار داده شده است را دیدم و خواندم و یک صوت را گوش دادم.به نظرم جالب آمد. با خودم قرار گذاشتم به زودی این تمرین را به تمرینات نویسندگی ام اضافه کنم. بلند شدم و چرخی در خانه زدم و به اتاق برگشتم.سری به قفسه کتاب هایم زدم.اخیرا دچار وسواس انتخاب و شروع کتاب شده ام.چندین کتاب را شروع کرده ام.اما مرا به خود جذب نمی کنند. این بار ابن مشغله را امتحان میکنم. امیدوارم برایم جالب باشد. ساعت ۶ اولین جلسه از کلاس شنای بنده میباشد. قرار است بعد از حدود ۲۰ سال با ترس و علاقه ام مواجه شوم.خیلی کوچک که بودم با خواهرم کلاس شنا میرفتیم.یکی از جلسات که آغاز تمرین در پر عمق بود، من بدون بازو بند در پر عمق رها شدم مثل توپی وسط استخر. رها شدن همانا و دست و پا زدن و آب حاوی کلر و جیش را تا عمق در جان فرو بردن و به جا ماندن ترس و تبدیل آن به فوبیا و دوری همیشگی از شنا همانا.مربی گفت فکر نمیکنی با این استعدادی که داری خیلی دیر شروع کردی !؟ و این جمله برای من فقط یک جمله ی ساده نبود. این جمله را میشد به کلی زندگی تعمیم داد…
گزارش نیک ۱۰۲
سال واژه ام تغییر
امروز اولین روزیه که به گزارش نیک استاد کلانتری پیوسته ام.از میتراخانم رستگاران عزیز ممنونم که این قدر مهربان است و بخشنده، لینکش را برایم فرستادند و هم چنین مرا تشویق کردند که در کتاب خوانی گروهی شرکت کنم کتاب داستان یک شهر اثر آقای احمد محمود، امیدوارم خوب و عمیق بخوانم و برداشتم از کتاب را در همین صفحه بنویسم.
از صبح اوضاع خانه آرام بود، در حیاط روی درختان و سیم های برق پرندگان آواز می خواندند هی از این شاخه به آن شاخه می پریدند، به زیتون ها نوک می زدند و از تلخی آنها اخم می کردند ولی باز به زیتون بعدی نوک می زدند.
با خودم گفتم ببین بیشتر مردم خوابند چه دوره و زمانه ای شده!! پرندگان که مشغله ای ندارند بیدارند و قبراق و سرحال لیکن آدمیان خوابند چه مصیبتی😥
قبل ترها زنها بعد از نماز صبح در خانه را آب و جارو می کردند، بوی خاک آب خورده روحشان را جلا می داد و آنها را برای شروع یک روز خوب شارژ می کرد.(این را هم بنویسم که قبل ترها زنها فقط یک آبگوشت بار می گذاشتند و بیشتر از یک دست استکان و ظرف و کاسه نداشتند و هفته ای یا شاید سالی یک بار پلو خورشت می پختند.نه تشریفاتی داشتند که چند روزشان را بگذارند برای یک شب مهمانی، راحت بودند راحت می گرفتند و اذیت نمی شدند اما حالا چه؟؟چه مصیبتی، گرفتار شدیم رفت😥
وظیفه زن امروزی در خانه خیلی سخت است نه اینکه مردهای امروزی راحت زندگی می کنند نه،آنها هم برای گذران زندگی زحمت می کشند اما زحمت زن طاقت فرساست، کارهایش تمامی ندارد، امروز می پزد، می شوید، جارو و گردگیری می کند و باز فردا همین آش و همین کاسه
خسته می شود ولی چاره ای نیست نمی تواند صحنه را خالی کند و مجبور است.دلش خیلی چیزها می خواهد به طور مثال می خواهد کتاب های زیادی بخواند، مطالب زیادی بنویسد، خاطره و داستان بنویسد ولی نمی شود که نمی شود آن قدر از فشار کارهای خانه خسته می شود که دیگر نه وقت اضافه ای دارد نه حال و حس خوبی و شب که می شود فکرش هم دیگر کار نمی کند.
این نوشته برایم جالب بود گفتم شما هم شاید بپسندید شاید هم قبلا خوانده باشید:
بوتیمار یا غم خورک پرنده ای است که پیوسته در کنار آب می نشیند و از غم آنکه مبادا آب کم شود با وجود تشنگی آب نمی خورد.
از کانال در پناه واژه ها کش رفته ام😀
روز اول گزارش نیکم را اینجا تمام می کنم به یاری خدا گزارش نیک فردا را پر و پیمانه تر خواهم نوشت.
گزارش نیک ۱۰۴
سال واژه ام تغییر
سه شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت ۱۱ شب است. اگر به سالیان خیلی پیش برگردیم باید صدای جارچی شب یا نگهبان شب را بشنویم که می گوید:《 بخوابید، بخوابید همه جا امن و امان است…》این صدا آرامش و آسایش را به مردم آن زمان هدیه می داد اینکه خیالتان جمع باشد اینجا امنیت حاکم است.
پروردگارا صلحی جهانی را به مردم سراسر ملک پادشاهیت ارزانی دار
امروز برای ناهار آش کدو پختم داروی سرماخوردگی،هر سال همسرم در باغچه خانه یا باغش کدو می کاشت تابستان امسال موفق نشد و از بازار تهیه کردیم.می خواستم برای دخترم که سرماخورده بود و مدام سرفه می کرد این آش را بپزم هم ناهار ظهر خودمان باشد و هم برای دختر بزرگم ببرم.کار نیکم این بود که ناهار سه خانواده را تامین کردم.
پی دی اف کتاب داستان یک شهر را خواندم به صفحه چهلم رسیده ام.از رک بودن نویسنده در خصوص می و شراب و بعضی بی تفاوتی ها و نمی دانم چه بنویسم خوشم نیامد لیکن از لهجه مردم خونگرم جنوب کشورم و عامیانه نوشتن داستان خوشم آمد بعضی جملات هم خیلی زیبا نوشته شدند مانند:《 و آخرین اشعه خورشید،قله کوه را و توده ابر سفید را آتش زد.》 پس دلیلی ندارد که به خاطر بعضی جملات از خواندن کتاب منصرف شوم و ادامه ندهم.
چند روز است گزارش نیک دوستانم میترا رستگاران عزیز و مریم اکبریان را می خوانم و لذت می برم.
قبل از شروع جنگ تاکنون خوشبختانه اینستایم قطع شده و دیگر ولگردی نمی کنم.( قدم مثبت این چند ماه)
عصر به باغ رفتیم و نسیم خنک و جان بخشش را مهمان ریه هایمان کردیم، آواز جیرجیرک ها را شنیدیم ولی خودشان را ندیدیم.خانواده گربه ای سیاه سفید دور و برمان می پلکیدند، بچه هایش که دو تا بودند و دو گربه دیگر که فکر کنم یکی همسرش بود و آن یکی دیگر حتما که مهمانشان بود.من که میانه خوبی با جک و جانورها ندارم ولی همسرم از آنها خوششان می آید به خصوص از گربه ها، جالب است که همه گربه ها را چه زن و چه مرد مخمل صدا می کند.نُچ نُچ مخمل، نچ نچ مخمل و آرام دست به پشتشان می کشد و نوازششان می کند و آنها خودشان را لوس می کنند.
به اطلاعاتم این نیز امروز اضافه شد که اگر بر خلاف خواب مو و پشمشان دست بکشی عصبی می شوند و داد و بیداد به راه می اندازند یعنی صدای میو میوهاشان وحشتناک می شود.
نمره امروزم ۸ از ۱۰
شهر در امن و امان است، شب به خیر
گزارش نیک ۱۰۳
سال واژه ام تغییر
امروز روز دوم است که به نوشتن این گزارش روی آوردم دیروز هم نوشتم و چند ساعتی مهمان کانالم بود ولی نمی دانم یک دفعه چطور شد که انگشتم گزینه حذف را نشانه گرفت البته قبلا آن را ذخیره کرده بودم.
حالا امشب چه بنویسم آخر تازه کارم در این مورد، نمره هم که باید بدهم به خودم
امروز روز پرمشغله ای برایم بود.پارکینگ خانه ام محل نگهداری همه چیز هست به جز ماشین، زیر سه اتاق خواب، پارکینگ دراز به دراز خوابیده است با هزار اسباب اثاثیه که نصف بیشترشان هم به درد نمی خورند.
به هر جهت اسباب ها را دانه دانه به حیاط منتقل کردم و بعد شلنگ به دست افتادم به جان در و دیوار و کف و لوله های گاز و…
غریبه که نیستید از بچگی از مارمولک و مار و خزندگان بی نهایت می ترسم راستی ما در شهرمون به مارمولک می گوئیم رِب اصلا اسمش ترسناک تر است تا خودش
زیر یک جنس ضایعاتی که نمی دانم به چه درد من می خورد( همسرم هیچ چیز را دور نمی اندازد و همیشه می گوید هر چیز که خوار آید یک روز به کار آید و برای همین است که پارکینگم شلوغ شده انگار یک ضایعاتی ) یک دفعه یک رب بسیار ریز و بدهیبت خودش را نشان داد و تا مرا دید در یک آن فرار را بر قرار ترجیح داد و ناپدید شد.از دیدن قیافه اش چندشم شد بدنم به رعشه افتاد مورمورم شد.
اما چه کار می توانستم بکنم اواخر شستن پارکینگ بود و دلم نمی آمد نصف و نیمه رهایش کنم.
اگر مثل دفعات قبل بود من هم مثل او دو پا داشتم دو پای دیگر هم یک جایی قرض می کردم و فرار را بر قرار ترجیح می دادم ولی به خودم نهیب زدم گفتم مرضی خجالت بکش نصف تو که هیچ، یک صدم نصف تو هم نیست آنوقت به خاطر یک موجود به این ریزی کارت را رها می کنی و می روی، خجالت دارد واقعا،
زن به این گُندگی از یک حیوان بی دفاع باید بترسد او باید از تو بترسد نه تو از او
در یک حرکت شجاعانه مثل دوشیزه قوسانیان در سریال جنگجویان کوهستان شلنگ به دست آن محدوده جایگاه رب را شستم و بی خیال وجودش شدم.او هم با یک جهش دیگر خودش را از پارکینگ به حیاط منتقل کرد و رفت.
با اینکه تا الان که درست ساعت ۱۲ را نشان می دهد اعضا و جوارحم می لرزد ولی خب پروژه تمیز کردن ضایعاتی خانه با موفقیت به اتمام رسید.
عصر هم چون داروی دیابتم رو به اتمام بود به مطب دکتر رفتم.قرص گلوکوفاژ و گلوتوریو برایم نوشتند به اضافه قرص چربی و همچنین آزمایش دیابت و دیابت سه ماهه نیز هم، خدا گرگ بیابان را نصیب دیابت نکند الهی آمین
نمره از ده به خودم می دهم ۷
شب به خیر
گزارش نیک ۱۰۲
سال واژه ام تغییر
امروز اولین روزیه که به گزارش نیک استاد کلانتری پیوسته ام.از میتراخانم رستگاران عزیز ممنونم که این قدر مهربان است و بخشنده، لینکش را برایم فرستادند و هم چنین مرا تشویق کردند که در کتاب خوانی گروهی شرکت کنم کتاب داستان یک شهر اثر آقای احمد محمود، امیدوارم خوب و عمیق بخوانم و برداشتم از کتاب را در همین صفحه بنویسم.
از صبح اوضاع خانه آرام بود، در حیاط روی درختان و سیم های برق پرندگان آواز می خواندند هی از این شاخه به آن شاخه می پریدند، به زیتون ها نوک می زدند و از تلخی آنها اخم می کردند ولی باز به زیتون بعدی نوک می زدند.
با خودم گفتم ببین بیشتر مردم خوابند چه دوره و زمانه ای شده!! پرندگان که مشغله ای ندارند بیدارند و قبراق و سرحال لیکن آدمیان خوابند چه مصیبتی😥
قبل ترها زنها بعد از نماز صبح در خانه را آب و جارو می کردند، بوی خاک آب خورده روحشان را جلا می داد و آنها را برای شروع یک روز خوب شارژ می کرد.(این را هم بنویسم که قبل ترها زنها فقط یک آبگوشت بار می گذاشتند و بیشتر از یک دست استکان و ظرف و کاسه نداشتند و هفته ای یا شاید سالی یک بار پلو خورشت می پختند.نه تشریفاتی داشتند که چند روزشان را بگذارند برای یک شب مهمانی، راحت بودند راحت می گرفتند و اذیت نمی شدند اما حالا چه؟؟چه مصیبتی، گرفتار شدیم رفت😥
وظیفه زن امروزی در خانه خیلی سخت است نه اینکه مردهای امروزی راحت زندگی می کنند نه،آنها هم برای گذران زندگی زحمت می کشند اما زحمت زن طاقت فرساست، کارهایش تمامی ندارد، امروز می پزد، می شوید، جارو و گردگیری می کند و باز فردا همین آش و همین کاسه
خسته می شود ولی چاره ای نیست نمی تواند صحنه را خالی کند و مجبور است.دلش خیلی چیزها می خواهد به طور مثال می خواهد کتاب های زیادی بخواند، مطالب زیادی بنویسد، خاطره و داستان بنویسد ولی نمی شود که نمی شود آن قدر از فشار کارهای خانه خسته می شود که دیگر نه وقت اضافه ای دارد نه حال و حس خوبی و شب که می شود فکرش هم دیگر کار نمی کند.
این نوشته برایم جالب بود گفتم شما هم شاید بپسندید شاید هم قبلا خوانده باشید:
بوتیمار یا غم خورک پرنده ای است که پیوسته در کنار آب می نشیند و از غم آنکه مبادا آب کم شود با وجود تشنگی آب نمی خورد.
از کانال در پناه واژه ها کش رفته ام😀
روز اول گزارش نیکم را اینجا تمام می کنم به یاری خدا گزارش نیک فردا را پر و پیمانه تر خواهم نوشت.
گزارش نیک شماره ۲
_میای بریم با ماشینت مثه دفعه قبل شهرک خارج شهر من یه امضا اداری دارم انجام بدم و برگردیم ؟
_امروز نمیتونم .دیروز رفتیم یه سفر دوروزه خارج شهر نزدیک سد زاینده رود کارت بنزینمون خالی شد .کارت بنزین شهریور ماه هم شارژ شده اما پیش خودم نیست
_خوب سررات برو آزاد بزن و بیا .من همش آزاد میزنم ..کارتا که چیزی توش نمیمونه کلا .
_من تاحالا پمپ بنزین نرفتم .همسرم میره پمپ بنزین .سخته برام .
_خوب پس کنسله
_حالا تا یه کافه که بریم می تونم بیام بریم …رو حرف و قرار چند روز پیشت که گفتی بعد امضا بریم کافه ..بیام بریم کافه !؟
_نه مرسی کلا با مرامت حال نکردم
_چرا ؟ یعنی چی منظورت چیه ؟
_کلا سعی نمیکنی که به یه دردی بخوری ؟
_چی میگی ؟ من اگه نمی خواستم که دفعه قبل هم نمیبردمت
_اون دفعه هم هی به خودت می پیچیدی !
_اینا قضاوتهای توئه …من ناهارباید درست میکردم ..ساعت یک شده بود .کار ادراری هم همیشه علافی داره خب.
_کلا مفت خوری
_من واقعا مراقبم بی احترامی نکنم .اما تو متوجه نیستی …تو رفاقت چندساله این حرفا چیه !من بجای تو که نمیدونم ازکجا وازچی ناراحتی ؛مراقبم توهینی و بی احترامی نکنم .خدانگهدار
دوسه روزه این دیالوگ که بین من و دوست قدیمیم رخ داده مدام تو ذهنم میچرخه …گفتم شاید اگه بنویسمش کمی بار ذهنی ام سبک بشه .
البته این باشگاه صبحگاهی ۷ صبح هم امروز خیلی کمک کرد که رنجش وناراحتی م کمی تعدیل بشه ..به قول استاد کلانتری ) تارازداره میشه کم کم .
خوره کتاب خوندن امروزم رو با پی دی اف که استاد در کانال گذاشتند مرهم نهادم .کتاب گور و گهواره …هرسه تا داستان رو خوندم …چون تازه واردم اشتباهی فکر کرده بودم وبینار امروزدر مورد این کتاب خواهد بود ( انگار دیدم یه جاهای “خاهد “می نویسند ) بهرجهت نمیدونم کدوم درسته !؟
داستانها رو که خوندم بیاد قلم داستان چوبک افتادم .یه داستان چوبک داره بنام پیراهن زرشکی ..خیلی دوسش دارم .کلا دستمایه داستان اون دوره قبرستان و رمال و زن و چنتا چیز دیگه مشترکاتی بوده در ادبیات داستانی …
دوست دارم پژوهشی بکنم درمورد داستان کوتاه الان که اشتراکات در ادبیا ت داستانی چی هست .
کتاب همه می میرند از،سیمون دوبوار و توتالیتاریسم از هانا آرنت فعلا این روزها اصل ساعات مطالعه ی منه .دوتا ایده داستان و پلات دارم آماده اما این دوتا کتاب باید وباید تمام بشه …تو ذهنم داستانها چرخ میخورند.
امروز از،بهرام صادقی حرف بود .همشهری من …دوستان ادبی ش در یک بزرگداشت که براش ترتیب داده بودند می گفتند بهرام داستان گویا بود ..هربار که در جمع حاضربود ..داستانهاشو می گفت بجای ابنکه نوشته باشه .ودرابن کار خیلی مهارت داشت .ملکوت دقیقا مکانهاش همون کوچه باغ های شهر وزادگاهش هست …
واقعا قلمش از زمان خودش جلوتر بود.ملکوت نمونه سورئالیسم خوبی است در تاریخ ادبیات داستانی ما .
گزارش نیک
ــ صفحات صبحگاهیام طعم انگور میدهد.
ــ چند وقتیست خاب خستهترم میکند. هر چه بیشتر میخابم بیشتر خسته میشوم. یعنی چه بلایی دارد سرم میآید خودم خبر ندارم؟!
ــ از خودم میپرسم نوشتن شبیه چیست؟ یاد حرف میخائیل ژوانتسکی میافتم: نوشتن شبیه شاشیدن است؛ فقط زمانی انجامش بده که دیگر نمیتوانی نگهش داری.
دست میخائیل داشمان درد نکند کارم را آسان کرد، مجبور نیستم بنشینم و تعریفی از نو بسازم. به همین میشود کفایت کرد، گرچه هنوز مطمئن نیستم. به خودم میگویم تو خودت باید تعریفی بسازی. توضیحی که مال خودت باشد، برخاسته از افکار و اندیشهی خودت.
پس فکر میکنم، نوشتن شبیه چه چیزی میتواند باشد؟ شبیه غذا؟ لباس؟ کفش؟ شبیه اکسیجن، یااا کاربن دای اکساید؟ نوشتن میتواند شبیه رنگ باشد؟ شبیه چشم چی؟ کشتی؟ نه بیخیال.
واقعیت این است که نوشتن آرامم میکند، از سرعت دنیایم میکاهد و به کیفیت لحظههایم میافزاید. نوشتن شاید شبیه مدیتیشن باشد، اصلن مدیتیشن اسم دیگر نوشتن است.
ــ خیلی کم پیش میآید که آدم از خودش نپرسد امروز چی بپزم؟ امروز یکی از این روزهاست.
ــ خودم را ایسگا میکنم، با سوال چه چیزهایی پس ذهنم هست که به عنوان اصل موضوعه پذیرفتمشان؟ مینویسم. با هر جمله یک قدم برمیگردم عقب. به خاطرات، بچگی، برمیگردم عقبتر. صداقت، شهامت بسیار میطلبد. من این کار را انجام میدهم چون میدانم نیازمند یک تغییر بنیادینم. نیازمند یک تولد. تولدی دوباره.
✍ فاطمه محمدی
گزارش نیک روز:
۱.وعدهی صبحانه:نیمرو/به همراه قهوه،گرفتن فال قهوه،نتیجه از بین رفتن غمها و من به فراتر از خوشبختی میرسم.
۲.وعدهی ناهار:پختن شامی کباب به همراه آب نارنج
۳.تماشای سریال yumii’cells،سلولهای یومی
۴.در کنار خرس قهوهای🧸 و زیر پتوی عسلی خوابیدم
۵.غذا دادن به پرندگان:طوطی/مرغ عشق
۶.غذا دادن به پرندگان:قناری/فنچ
۷.گوش سپردن به نوای فنچ گلدین
۸.ترکیب کردن مواد لازم:آرد و تخم مرغ و فلفل دلمه ای و پودر سیر برای تهیهی شامی
۹.خریدن لباس از فروشگاه
۱۰.رفتن به مطب دکتر روانشناس،سایکوتراپی
۱۱.تماشای انیمیشن موش سرآشپز..🐭
۱۲.خریدن گردنبند عروس دریایی،زیباترین در دریای آبی
۱۳.خریدن گوشوارهی برگ پاییزی،گویی همهی رنج ها و غم ها از درخت پاییزی ام فرو میریزد
۱۴.تماشای سریال رستوران جادوگر با بازی زیبای سونگ جی هیو..سونگ جی هیو:بالرین/پزشک/روان درمانگر/جادوگر/ملکه/خبرنگار
۱۵.تماشای فیلم another round.با بازی مدس میکلسن.🍷
۱۶.خواندن کتاب American Headway
۱۷.خواندن درس سلف لاو جلسهی ۶ .. روانشناسی
امروز کمی به زبان مادری ورق زدم. حرف های مفصلی بود برای زدن. آنها هم زدم. زدیم. گزارش نیک را مینویسم تا رخوت هیچی ننوشتن را بزدایم . با همچین فاصلهای نمیشود. چرخه را قطع نکن. دو ترجمهی متفاوت از دن کیشوت خاندم. میخاهم بخانم بهتر است. چرخه با هرم عادات انعطافپذیر راحتتر ادامه میابد.
استاد بزرگوار خواهش دارم این نسخه را تایید کنید
■کلمات و موسیقی انعکاس رفتارم هستند.
وقتی پیشانینوشتِ یکصد و دومین گزارش نیکِ را خاندم، دریافتم هرجور که با واژگان و موسیقی و حتا یوگا که نوعی مهارت است تا کردم و هر چند ساعتی که برایشان زمان میگذارم، فاصلهشان را با من کم میکنند.
■حروف در هزار کلمهنویسی شیارهای مغزم را آب و جارو میکشند و برق میاندازند و فرش قرمز میگسترند برای نوایدهها و سوقم میدهند به سمت نوذهنی.
■در پیادهروی تنها به صدای پرندگان گوش سپردم، بیش از ده صوت متفاوت توجهم را جلب کرد. پرسش و پاسخی برقرار بود بینشان.
طبیعتشناسی میگفت که بلبل هشت نوع صوت تولید میکند و با سایر بلبلها هم ارتباط برقرار میکند و همین اصوات گزک میدهند به دست شکارچیان برای تقلید صدا.
■افزون بر هزاران حسن نویسندهساز، باید گفت که نمیکوشد تا با زرق و برق و تعریفهای گل و گشاد، انگیزهبخش باشد برای نگهداشتن بچهها
■استعارهها در کلاس نویسندگی خلاق، دماغم را سوزاندند. منی را که پیش از این کلاس خودش را استعارهدان میدانست.
■جانمایی و قرارگیری تکتک اعضا در یوگا مهم است که در تمرینهای شخصی یوگا شفافتر میشود. بارها از اساتید شنیدهبودم و هر مورد را باید خودم بیازمایم تا بفهمم.
یک درجه انحراف لگن و تکرار اشتباه و عدم توجه مربی میتواند منجر به پارگی رباط صلیبی شود.
■کتاب با مادرم همراه و داستانی از چخوف و ابله را خاندم
و کمی در مورد روانشادان فرهاد مهراد و ناصرتقوایی.
چهقدر ارتفاع شخصیتشان بلند است.
# رشد سالنامه ۴
در پسزمینهی نور قرمز و آبیِ ماشین پلیس، چشم بستم. سایه ایستاده برهنه، از زنی تصورم شد که چندین کپی از او روی او میافتاد.
دراز کشیده پشت ماشین، همین که با هر ترمز به جلو پرت میشدم، به سکوت و صدای ریلیشکلِ حرکت ماشین گوش میدادم و بین نوشتارم نگاه به مهتاب میدوختم.
با خودم اندیشیدم: روز بد چه جور روزیست؟
منتظر چه جریان ماوراطبیعهای هستم که ۳۱ شهریور را بد بنامم و دلم بیاید اعلامش کنم؟
شاد زیستنی که هنگام نوشتنش اشک میریختم، به من ریشخند زد.
شاید برآیند تمام غمها یا زیادیِ «حرف نزن»ها بتواند روز بد باشد؟
با این حال، به نظر وقتی گوشهای که از سردردشان، زوری آهنگت را قطع کردند، مینشینی؛ با خود فکر میکنی: شاید اوضاع آنقدر قمر در عقرب نباشد!…
فقط سرِ دعوا را گرفتی و هی کش دادی تا ساعتهای متوالی؛ انگار که راست است، آدم هر فرمانی برود، تهش به همان منزل میرسد.
هر چه به قلعهی زیبامان نزدیکتر میشویم، سفیدی بیشتری دلم را بغل میکند. مثالش؟ لبخند نازکِ بربری عزیزم؛ بار دیگر دیدمش و کلی بازیِ مندرآوردیِ مامانانه با او داشتم.
در نهایت، از زبان بدنِ بغل فهمیدم به من علاقهمند شده. به او دست دادنِ دیپلماتیک را یاد دادم، همچنین روی دیوار نقاشی نکشیدن را. در عوض، از من قول گرفت که اجازه دارد هر زمان که بخواهد، میتواند از بالکن وسایل بیخطر را پرتاب کند. زود برگشتم وگرنه قرار بود روی این مسئله هم کار شود.
از دیگر اعمالم میشود به پیدا کردن فوج عظیمی از عکسها و نقاشیهای کودکی اشاره کرد؛ که نشان داد اولین رنگآمیزی داخل خطوطِ بنده، حداقل تا بعد از مهدکودک بوده است.
در ادامه، کشف اینکه حامله نیستم؛ البته که احتمالش زیر هر نوع عدد کیهانیای بود. خداروشکر یا نَشُکرش را نمیدانم؛ بگذریم که ادامه جایز نیست…
پایان کار من، صداهای روانبخش بدون نعره و حضور خوانندهای؛ تلفیق انسان با محیطش، مثالِ حس جنینی درون رحم.
اشتباه نکنید هنوز مانده، شادیِ داشتن یک روتختی نوی رنگارنگ، شرم و ناکافی بودن جلوی مأمور تحویل، یا دعوا با فرد بیشعوری که موقع باز کردن «کسی نشنید» سرش را عین گاو داخل میاندازد و فکر میکند قرار است عمومی کارمان را آنجا راه بیندازیم…
نوسانات عجیبالخلقهای به نام انسانیت که نمیدانم دوستش دارم یا نه، و خدایی که برای امتیازدهیِ روز با من شوخیاش گرفته. در این قرینهسازیهای خوب و بد آنقدر موازی عمل میکند که هیچ نمیفهمی تکلیف چیست.
در واقع ساعت ۱۱ پس از ظهر نوشته شده بود ولی الان خدمت شما
https://t.me/Comodila
شنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
امروز از آن روزهایی بود که کلی کار داشتم؛ البته نه از آن کارهای خستهکننده. با ذوق فراوان خانه را برای آمدن رفیقم آماده میکردم.
او سالهاست که در کلاس نقاشی یکی از بهترین دوستانم است، اما هیچوقت فرصت نشده بود بیرون از کلاس یکدیگر را ببینیم. خوشحال بودم که بالاخره شرایطی فراهم شده بود تا مهمان خانهام باشد.
برای پذیرایی، دسر شکلاتی محبوبم را درست کردم، خانه را مرتب کردم و بعد از آماده شدن، میز را چیدم. میوه و هندوانه و چند خوراکی دیگر روی میز گذاشتم و کشکی هم که جاریام برایم درست کرده بود، گوشهای از سینی مزه قرار دادم؛ میدانستم رفیقم که اصالتاً کرمانی است، عاشق کشک است. نزدیک آمدنش هم شیرانبه و چایکَرَک آماده کردم.
بالاخره انتظار به پایان رسید و دل به دلدار رسید.
او با دو باکس هدیه آمد؛ یکی برای من و یکی برای دخترکم. هدیهی لیلیا یک خرگوش کوچولوی صورتی بود که درون سبدی زیبا قرار داشت و مطمئنم دخترکم هم روزی آن را دوست خواهد داشت. برای من هم قاب زیبایی آورده بود که درونش یک ظرف رنگآمیزی شده و سنتی قرار داشت؛ هدیهای هنرمندانه که خیلی به دلم نشست.
مهمانم از آن آدمهایی است که وقتی کنارش مینشینی، زمان از دستت خارج میشود. حضورش پر از انرژی خوب است و چیزی که همیشه در او تحسین میکنم، نگاه ژرف، ظریف و هنرمندانهاش به زندگی است.
در میان حرفهایمان، از نگرانیهایم درباره مادر شدن گفتم. گفتم شنیدهام بعد از زایمان، بدن زن دیگر شبیه گذشته نمیشود و این موضوع گاهی غمگینم میکند.
با آرامش و لبخندی مهربان گفت:
«من فکر میکنم این شکم افتاده، ترکها و خطها، هیچچیز از زیبایی یک زن کم نمیکنند. اتفاقاً من این ترکها را دوست دارم؛ چون نشان میدهند همین بدن روزی خانهی کودک من بوده است. چون نشان میدهند من یک خالق هستم، یک مادر. این بدن نشانهی بزرگترین فداکاری یک زن است و این موهبتیست که نصیب هرکسی نمی شود.»
بعد گفت روزهای سختی در پیش دارم، اما نباید بگذارم حرفهای دیگران آزارم دهد. گفت مادر شدن یکی از بهترین تجربههای زندگی است و حالا که دخترهای خودش بزرگ شدهاند، دلش برای روزهای کودکیشان تنگ میشود. از من خواست که از همین روزهای بارداری و بعد، با وجود همهی شببیداریها و سختیها، تا میتوانم از لحظهلحظهی بودن با دخترم لذت ببرم.
و بعد جملهای گفت که فکر میکنم تا مدتها در ذهنم خواهد ماند:
«تو با به دنیا آمدن دخترت، یک بار دیگر متولد میشوی.»
حرفهایش وجودم را پر از عشق و امید کرد. ناگهان با خودم فکر کردم برای دختری که قرار است حضورش یکی از زیباترین تجربههای زندگیام باشد، واقعاً چه اهمیتی دارد اگر در این مسیر مدتی از بعضی چیزها فاصله بگیرم؟ مگر نه اینکه به همهی آنها دوباره خواهم رسید؟ هیچ عجلهای نیست.
امروز برایم روز نیکی بود. گاهی بودن در کنار یک رفیق خوب، شنیدن نگاهش به زندگی و حرف زدن از ترسها و امیدها، از ساعتها کتاب خواندن ارزشمندتر است.
امروز، یک دوست قدیمی به خانهام آمد؛ اما وقتی رفت، انگار چیزی بیشتر از یک عصر خوب برایم باقی گذاشت: نگاهی تازه به مادری، به بدنم و به زنی که قرار است همراه با تولد دخترش، یک بار دیگر متولد شود.
به امروزم از یک تا ده، ده میدهم.
زهرا قاسمیزادگان
گزارش نیک ۱۰۲
سالواژهام: فاصله
روزنویس ۱ شش پنج
چه کنیم تا فاصلهها را برای رسیدن به یک حال خوب کمتر کنیم؟
گزارش امروزم پرسشی است:
امروزم را چگونه خوش باشم؟
ایا از وضعیتم راضی هستم؟
آیا به جاهایی که میخواهم بروم فکر کردهام؟
غذای مورد علاقهام را پختم؟
مرغ و چلو خوب است؟
امروز خانه را برق بیاندازم؟ نیاندازم چه میشود؟
به شعر علاقه دارم؟ به داستان کوتاه؟ به داستانک؟
به چی علاقه ندارم؟
چرا نمیتوانم پشت سر هم بنویسم؟
سفر کردن با اتوبوس خطرناک نیست؟
سفر کردن با اتوبوس گرم نیست؟
دنیا چه خوابی برایم دیده است؟
برویم یا بمانیم؟
چه شعری بسرایم؟
ایا میتوانم کانال تلگرامم را نگه دارم؟
آیا کولر درست شد؟
کولر آبی چه مزیتی بر کولر گازی دارد؟
خودمهربانی چه دستاوردی برایم دارد؟
خودنامهربانی چطور؟
آیا زمان زخمها را درمان میکند یا فقط در خاطرمان کمرنگترش میکند؟ ما مقاومتر میشویم یا اتفاقهای تازه مجال فکر کردن به کهنهها را کمتر میکند؟
—ما امیدوارانیم؟
ادرس کانال تلگرام من:
https://t.me/nahid40rasti02
گزارش نیک ۶۲ من /شنبه ۳۱ مرداد ماه ۱۴۰۵
۱. ساعت ۴:۲۰ دقیقه برخاستن و مرور خوابهای خوب و حال خوب کنم. نوشتن صفحات صبحگاهی با نوازش نسیم در حال وزیدن از پنجره و صدای پرندگان همیشگی شمالی و خوش خوان
۲. ادامه کتاب «عشقنامه ملیک مطران» قاسم هاشمی نژاد و
بخشی را در کانالهایی ارسال نمودنم.
۳. شرکت در وبینار ۶-۷:۲۰ دقیقه بیزنس کوچ بیپایان و ادامه جلسات قبلی با موضوع چرا ارتباط و مرزگذاری با نزدیکان سخت است؟ و معرفی کتابهای «افراد سمی» و «والدین سمی» به پیشنهاد پارسا باقری در جواب مشکل یکی از دوستان حاضر در رابطه با والدین و یادآوری دوباره خوانی این کتابها و گرفتن از طاقچه بینهایت.
۴. نوشتن گزارش نیک روز جمعه و ارسال به سایت استاد تا ۳.:۷ صبح
۵. شروع کتاب نازنین داستایوفسکی برای نقد روز دوشنبه سندی مومنی نازنین
۶. دولینگوی ترکی استانبولی و در تورنومنت ماندن و در یوتیوب آموزش انگلیسی با فیلمی کمدی نیمساعته
۷. نویسنده ساز و صحبت از ژورنال نویسی روزانه و گزارش نیک و فواید آن و …
۸. وبینار یوپریم و دو ساعت آموزش معادل ده ساعته آن.
۸. آمادهی سفر شدن با بستن چمدانم.
فکر نیک
چند صفحهای کودکنویسی داشتم. دخترم هر روز از من دربارهی تعلیم و تربیت کودک سؤالهایی میپرسد و همین گفتوگوها مرا بر آن داشته تا کانال دومم را با تجربههای مادرانگیام فعال کنم.
امروز را فقط به خواندن «داستان یک شهر» گذراندم و چند برگی هم از «از شیطان آموخت و سوزاند» خواندم.
آمادهی سفر میشوم.
قسمت دوم سریال «دایی جان ناپلئون» را هم دیدم.
میترا رستگاران
امروز بعد دو هفته، اولین عصری بود که با تمام شدن روزِ کاری شرکت، ساعت به اختیار بودم. خودم انتخاب میکردم هر ساعتم چطور بگذرد. اولین انتخابم، درس برگهای دورهی نویسندگی پیشرفته بود. همین صفحهها را چند نفر از این گروه دو هفته قبل خواندهاند؟ لابد تمرینهاش را هم تا حالا توی صفحهی دوره ثبت کردهاند. احساسِ آن بچه مدرسهای را دارم که امتحان خردادش را قبول نشده و حالا تا شهریور نگذشته باید خودش را به همکلاسیهایش برساند. نوتیف نویسنده ساز روی صفحهی گوشیم میفتد. بین احوالپرسیها، استاد ازم میپرسد تو همان الهام جامعیِ اینستاگرامی؟ باید میگفتم نیستم. چطور همان الهام جامعی باشم؟ مگر خود استاد نگفت ابزار روی رفتار تاثیر میگذارد و وقتی با قلم مینویسی یک شخصیت داری و موقع تایپ کردن یک نوع شخصیت دیگر. یا ترجمهی محدرضا ترک تتاری از ناطوردشت کجا و ترجمه آراز بارسقیانش کجا؟ ما آدمها هم هر جا میرویم، آن نسخه از خود میشویم که مترجممان از ما ساخته. من در شرکت آن خانم جامعیِ کاریزماتیکم که کارشناسهای گروه، به حمایتهایش دلگرمند. که اگر چیزی بخواهند، میتوانند روی قدرت مذاکرهاش حساب کنند. نه به این خاطر که چرب زبانم یا بازی روانی راه میاندازم. اما از مذاکره، دست خالی برنمیگردم. دوستی گفته بود تو اعتماد طرف مقابلت را بدست میآوری نه موافقتش را. به سبک مذاکرهام گفته بود مذاکره کنندهی طبیعی. در کلاس رقص، آن الهامِ دیگرم که همه منتظرند بخندانمشان. که اگر نخندانم میپرسند امروز خوبم یا نه؟ پیش مربی بدنسازیام چغرترین دختر باشگاهم که تا تکرارِ آخر را نزنم ول کن نیست. که اگر نزنم میپرسد امروز تغذیهام خوب بوده یا نه؟ پیش مادرم، دختر خوب خانواده که میداند اگر هفتهها هم تنها بگذارمش تا به برنامههای خودم برسم، هیچ وقت با حسِ بد تنهاش نمیگذارم. که میداند هر جا کسی احساسش را نفهمید، مقصد بعدیش منم. حالا این منی که چند پاره شده بین نسخههای متفاوت از خود، چطور بداند همان الهامِ اینستاگرام است یا نه. اما وسط نویسندهساز فرصت چانه زدن نبود و گفتم بله استاد. همان الهامِ همیشگی.
چه نویسداری کنم آههها یادم آمد استاد گفت به شوخی بدونِ فک نویسداری کنید مه ایجا دارم دقیقن همیکار ره کنم ببینم تا آخر چه پشمیآد
استاد چرا بمه ترانه نویسداری یاد دادید؛ تورو خدا یک ترانه دگه نویسداری کردم.
گذاشتم تو کانالم دقیقن سبکِ شکسته هِراتی نویسداری کردم.
خیلی جالب شده خوشم میآد هردم میرم میخونم.
ای داشتم یک آهنگی محلی هِراتی گوش میدادم تمامِ ترانه یک دفعه گفت میآیه؛
مهام چو فضولی محلهام گفتم ای میآیه چقدر خوبه رفتم نویسداری همولحظه کردم. یک عادت بعدِ دارم هرچه فکرم برسه همودم باید نویسداری کنم اگه نه یادم میره بخاطری ای وقتی کار دارم باخودم تکرار میکنم یادم نره؛
دگه ۱۰دقیقه غلت نویسداری شاعرانه کردم از روز اول بهتر شده؛ آههها میخام یک شعر نویسداری کنم بزارم تو کانال تمرینه آهههه پس میآم؛
فک کنم فعلن شعر یادم نمیآد؛ بیا ایجا چرتُپرت بکم حال کنید؛ رفتم مهای فضول یک سری زدم به کتابِ روزانه آنلاین بینم کساای که پشنهاد نویسداری یک مثال باهم اجرا کردن چه تفاوتها داره بعضینا انگار خاستند تعریفکنند روز نویسداری بعضیها انگار خاسته ازتهای دلِ خود گپ بزنه اوناایکه خاستند یک تعریفباشه زیاد شبیح بهم نویسداری کردن و اوناایکه خاستند ازتهای دلِ خود گپبزنند اصلن فرق در نویسداری داره انگار یکیدگه اند برام جالب آمد گفتم باید اینو گذارش نیک نویسداری کنم که یعنی هر کدوم به یک منطقه هستِم خیلی تفاوتها میشه ایجاد شه هم شبیحبهم هم متفاوت؛ پیاده روی با آهنگ محلی هِراتی کردم یعنی هم حالکردم هم پیاده روی جاتون خالی؛ دلم میخاد همیجوری بیپروا نویسداری کنم.
رستی دیشب دخترم تا عهدِ که توان داشت منو خندوند؛رفتم واسطی جوجهمرغی تخمِمرغ روزانهاش رو بپزم ماهیتابه ره برداشتم؛ میگه مامان ماهیتابهره نزن توسرم مه گناه دارم دخترِ تو هستم؛ و رفته پشتِ مبل قائیم شده؛ دیدم پوشِ بیسکوت جوجهمرغیخالیست فهمیدم خورده؛ به دخترم گفتم برو دعاکن که ای هنوز بچههسته اگه نه حساب تو میرسوند؛ آره مامان منو خفه میکرد؛ اینو که گفت؛ مهام اونو مجازات کردم؛ آهنگره آوردم گفتم برقص سیمهرم برداشتم یا برقص یا میزنم تو؛دیدم بیچاره چنان شروع کرده شونهها خوده تکان میده که مهام بااو شروع رقصیدن کردم؛ دخترم رقصیدنه دوست نداره؛ مهام ایشکلی مجازات او میکنم؛ چه جالب چقدر بیفک میشه نویسداری کرد؛ آهااااا امروز مونده یک داستانک یک شعر غلت نویسداری شاعرانه؛ پنج دقیقه آزاد نویسداری آشپزی خونه تمیزکردن وبینار استاد بودن تکههاای استاد در باره خودِما شنیدن؛ رستی ای عمو ترابی از برکتِ او داستانک میراث مونده بمه؛ چرا نیست.
یکم از داستانک بگه؛ از استاد یکروز از داستانک پرسیدم؛ گفت اینو عموترابی بهتر میفهمه؛ روزِ پنجشنبه داشتم گوشمیدادم وبیناره؛ استاد فرصت به عمو ترابی نمیداد خودشداشت برنامه رو پشمیبرد تا آخر جاای رسید که استاد عمو ترابی گفت؛ دگه چیزی هم مونده، نه دگه هیچی نمونده شما به درستی توضیح دادید؛ ایقدر خندیدم که اشکام در اومد؛
خدانگهدار تا فردا…
https://t.me/sadegaalezadai
از پرتاب تا ثبت
سالواژهام: نظم
از تختم پایین نیومدم. هرچی مرور کردم از اون بالا (تخت بالایی خوابگاه) پرتاب کردم پایین. یا شاید گذاشتم. گذاشتن پرتابی. امتحان خوب بود. البته که عادلانه نبود و این دیگه عادی شده. اما خوب بود.
ادامهی روز بدون هیچ درس و مشقی گذشت. و به خوشگذرونی. کافهای جدید. تاریک و نورهای زرد بالا سرمون. با آهنگهای راک و گیتارهایی که تازه فرقشون رو فهمیدم. بناشده برا راک و متالبازها. آروم بودم. از سفرها گفتیم و فمینیسم و کلی حرف دیگه از هر موضوعی. اونقدر که غروب شد. از پنجرهی کوچیک اون ته فهمیدیم.
رفتیم قدم زدیم. حرفها و مسیرهای جدید. چقدرم گربه تو راه دیدیم. تو رنگها و ابعاد مختلف. یکیشون کنار خودم بود. خیلی بزرگتر و مهربونتر.
گربههای دیگه توجهی به آدمها نمیکردن. سرشون تو زندگی خودشون بود. راستی میدونستین بارون آبیه و عطر تلخ سبز؟
و بعد بهشت انیمهبازها و استیکر. ورق زدن آلبومها از اول تا آخر. هریپاتر و Friends و انیمه. عکسای تو تلوزیون و آینه. نهنه برگردیم. اینبار عکسهای بهتری شدن. برگشتیم. از پل رد شدیم و موفق شدیم قبل ده برسیم.
برگشتنی نوشتمشون. با جزئیات خیلی بیشتر تو دفترچهی توتورو. همون که خودش انتخاب کرده بود. همهی خاطرات خوب، دیدگاههای جدید، مکانهای تازه. و امروز رو دوباره زندگی کردم. وقتی که نشستم، همهرو نوشتم و بهشون فکر کردم. و زود به خواب رفتم. تا خاطرات بهتر ثبت بشن. شاید هم فهمیدین. برا همینه که الان دارم گزارشنیک دیروز رو مینویسم.
بیدار میشوی. میپلکی. تبلیغ طراحی میکنی. ناهار میخوری. خلوتک نویسایی که میخاهی را فراهم میکنی. آزادنویسی میکنی. لباس میپوشی. میروی دفتر. در دفتر، وبینار «نویسندهساز» را شرکت میکنی. حرف نوشتن و استمرار و چسبنیادی انگیزه است. ایموجی تاییدکن سبزهدست میگذاری. یادداشت برمیداری. بعد از وبینار، سامانه را چک میکنی. پروژه شکار میکنی. زنگ میزنی و شکارهایت را به قول لنا راپورت میدهی. کاغد برمیداری و کمی مینویسی. میروی مرغفروشی و فرمودهی ننهات را میخری. برمیگردی خانه. میروی پشت میز. خوشهیی میکشی برای ماه پیشرو. لش میکنی روی تخت. دوباره خلوتک نویسایی که میخاهی را فراهم میکنی. میروی سراغ کتاب «نگارش دانشگاهی؛ پارگرافنویسی» که امروز در «نویسندهساز» به واسطهی پرسش زهرا هادی معرفی شده؛ میخانی بلکه تمرینهایش چارهی زدودنِ شاعرانگی باشد. فصل دوم «دُن کیشوت» یا «دُن کی شد» را میخانی. با برگی میقرارید و گفتوگو میکنید. یادداشتکی مینویسی با عنوان «فضا چیست؟». شام میخوری. تاریکی هوا، سنگینتر از شامی که خوردهیی، توی شکمت تهنشین شده و خابت گرفته. همهچیز کوک است و خوشحالی که چه روز خوبی بود امروز با خلوتکهایی که ساختهیی. اکههی، میبینی ساعت یازده است. باید نوشتهیی منتشر کنی. همهچیز کوک است و خوشحالی که چه روز خوبی بود امروز با خلوتکهایی که ساختهیی. که. تویت تقی میخورد به توقی. دستهی بادکنک عواطف در دستت، هر بادکنک، بَبرِ دریدن میشود. خاموشی میزنی. میخزی توی تخت. باید یادداشتی بنویسی. مینویسی و نمیشود چون نمیخاهی بَبرهایت را بنویسی. مینویسی و نمیشود و نوشتهات سردرد میشود. پا میشوی و روشنی میزنی. میروی پایین. آب میزنی به صورتت. میروی آشپزخانه. معجزهی پروردگار از روی یخچال به تو میگوید سلام: شکلات. آب مینوشی. با یک مشت تخمه برمیگردی اتاقت. بساط میکنی روی تخت به تخمهشکنی. فرشتهی الهام میگوید: بسم لـلهی قادر. که حفظ استمرار، حاصلِ مهارت للگی برای عواطف است. هر روز ادامه دادن و کار را پیش بردن در آشفتهزمان، حاصل مدیریت عاطفه است.
https://t.me/elahebaseda
-دیشب بعد از هشت ماه بابام رو تو خاب دیدم. خوشحالم.
-دنکیشوت خاندم. قرار است دو نسخهی ترجمه را با هم مقایسه کنیم. کار شیرینیست. حیف که گوشهی ساکتی برای تمرکز ندارم.
-نویسندهساز خیلی چسبید. صحبتهای دلنشینی در باب عدم گره زدن ذوقمان به نظر دیگری مطرح شد.
به نظرم یکی از ویژگیهای آدم خوشبخت همین است که راه و کار مورد علاقهاش را به نظر و حرف آدمها گره نمیزند. نظر مهم است اما اصل، ذوق و هدف خودمان است.
استاد برای آموزش و تفهیم از متدهای به روز جهانی استفاده میکنند. یکی از این روشها انتقال آموزش از طریق تصویر است.
دوستان لطفن دقت کنید:
🦌+💧= 🐊+🩸
درنتیجه:
غزاله = 🐄
ای استاااد😂😂
-خانهی دختر خاله شام دعوت بودیم. داشتم «دن کیشوت» میخاندم. فکر کنم خانواده کمکم علاقهمند به فرو کردن گوشی در حلقم شوند.
-برنامهریزیام را خراب کردند. به هیچ کاری نرسیدم.
-خیلی خسته بودم و نشد تمرینم را تایپ کنم. فردا ایشالا.
-صفوف پمپ بنزین درااااز بودند دراااز.
همین دیگر
روز پرباری نبود اما خوب گذشت
به امید فردا
اوداافظظظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
بنام خدا
گزارش نیک ۱۰۲:
میبینی؟ باز هم از پس انجام یک کار اداری برنیامدم، از این اداره به آن اداره دویدم، اما در آخر ناکام به خانه برگشتم. هوا گرم است و اینکه گذرم کمتر به خیابانها میافتد موهبتی است. عجیب است شعر باز معجزه میکند، و تلخیِ ناکامی صبح با دیدن چند شعر کوتاه از بین میرود.
چه اوقات خوشی است پرسه زدن در کتابها، حداقل هوای کتابها خنک و مطلوب است.
آیا کلمهبرداری سرقت ادبی نیست؟
نه. اول اینکه کلمات ملک مطلق شخصی نیستند. چه بسا نگرانی افراد به خاطر عبارات و جملات است. نخست باید گفت شما از آنچه برداشتهاید در تمرینهایتان استفاده میکنید. تقلید اگر درست صورت بگیرد بخش مهمی از یادگیری است. پس وقتی دغدغهی انتشار نداریم، سرقت ادبی معنایی ندارد. دوم اینکه، اگر روزی خاستید عین یک عبارت یا جمله را در متنی آمادهی انتشار بیاورید، میتوانید منبع را نقل کنید و خیال خودتان را راحت.
همیشه خاندن و نوشتن از کلمات برایم خوشایند و لذت بخش است. به سراغ «کتاب فرهنگواره فارسی خلاق» میروم و از متن بالا رونویسی میکنم. قرار بود دیگر از رونویسیهایم ننویسم، اما این مطلب واقعن یکی از دغدغههایم بود و خوشحالم که جوابش را پیدا کردم.
داستان «جشن روز مردم»، از کتاب «هیچکاک و آغا باجی» داستانی بسیار زیبایی است از دوستیهای خالصانه، سینما رفتنها، حالوهوای مدرسه، زنگهایی که معلم نمیآید و خلاصه خیلی برایم خاطره انگیز است. و از خاندش لذت میبرم.
بیش از نیمی از کتاب «خسروخوبان» را خاندهام. همچنان معمایی مرموز در داستان سرگردان است، که البته بر جذابیت داستان میافزاید. و نثر هم که همچنان آهنگین و دلنشین است.
خاندن غزلهایی از مولوی و چند روزنویسی از شاهرخ مسکوب میشوند سرگرمی بعدازظهر.
متأسفانه اولین بار است از شاهرخ مسکوب میخانم. و کاش زودتر از کتابهای این نویسنده میخاندم. روزنویسیهایش در کتاب«در حال و هوای جوانی» خیلی خواندنی هستند و برایم جالب است ردی از شاهنامه در اغلب آنها به چشم میخورد.
در وبینار امروز آقای کلانتری دربارهی فصل جدید کتاب «روزنویسی» صحبت کردند. (چه خوب که این کتاب در قالب روزنویسی نوشتهمیشود.) در ادامه وبینار آقای کلانتری دربارهی گزارش نیک و اینکه هر دوستی گزارش نیک متفاوتی مینویسد، پرداختند و این از جذابیتهای گزارش نیک است.
امروز آقای کلانتری از دربارهی انگیزهی نوشتن گفتند و اینکه انگیزه در حین نوشتن شکل میگیرد. و بقیهی وبینار به پرسش و پاسخ و معرفی کتاب گذشت. وبینارها اوقات خوشی هستند.
شب است و خاندن کتاب «جنگل بلوط» صفای دیگری دارد. در خاندن عاشقانههای جنگل بلوط به شعری زیبایی از بیژن جلالی برمیخورم که قبلن آن را خاندهام، اما شاید این تصادف اتفاقی نباشد.
تو صدای پایت را
به یاد نمیآوری
چون همیشه همراهت است
ولی من آن را به خاطر دارم
چون تو همراه من نیستی
و صدای پایت بر دلم
نشسته است.
آخر شب، آشنایی با ترکیبواژهی «هستیمند» ترغیبم میکند به آزادنویسی و تایپ کردن، خوشبختانه اوضاع نوشتن خوب پیش میرود.
و اما سودمندی را امروز در این یافتم که بلاخره توانستم بر یکی از ترسهایم غلبه کنم.
محبوب امروز: «رقصانگیز»
موج رقصانگیز پیراهن چو لغزد بر تنش جان به رقص آید مرا از لغزش پیراهنش.
گزارش نیک ۱۰۱: یکی از زیباترین شعرهایی است که احمدرضا احمدی خاندهام.
۱. آزادنویسی
۲. گوش دادن به فایلهای ضبط شدهی نویسندهساز
۳. انتخاب واحد
۴. ورزش
۵. مطالعه
۶. زبان
سالواژه: پیوستگی
روزم را با ویس دیروزِ وبینار نویسنده ساز، استاد کلانتری در مورد اهمیت ژورنال نویسی شروع کردم و دو ادامهنویسی ازمن به تو… و مزهی… را بهعنوان آزادنویسی امروز انتخاب و نوشتم.
امروز دخترم برای نظافت خانهاش کارگر داشت. من هم ناهار بیشتری درست کردم؛ غذای محبوب ایرانیان، قورمهسبزی.
ویس درسهای از شاهنامه، شاهرخ مسکوب بخش اول در باره حماسه را گوش کردم و نکتهبرداری کردم.
عصر با تراپیستم جلسه داشتم. کلی سبک شدم؛ حرف زدیم و بخشی از آنچه در ذهنم بود، روی میز گفتوگو آمد.
دو سه ساعتی روی دو قسمت رمانم کار کردم و بالاخره یکی از قسمتها به دلم نشست؛ و آن را در کانالم منتشر کردم.
رفتار نادرست دوستم، مرا یاد خاطرهای از پدربزرگم انداخت؛ رفتاری که ریشهاش در نداشتن شهامت آدمهاست؛ وقتی نمیخواهند مسئولیت رفتارشان را بپذیرند و آن را به گردن دیگری میاندازند.
شب را با «پر جبرئیل» ابوتراب خسروی به پایان رساندم.
و حالا، گزارش نیک امروزم را هم ثبت کردم؛
یک روز دیگر از مسیر پیوستگی.
#گزارش_نیک
✍ زری قوام
خستگی، ذوق یا دلتنگی؟
صبح با داداشی برنامهی ورزش داشتیم. بعدش هم از این اسنکهای سیبزمینی درست کردیم. تخته و حکم بازی کردیم. منم چمدانهایم را بستم. سه بار از اول باز کردم و چیندم. چمدان عوض کردم. مشکل بار داشتم. و دارم. امیدوارم گیر ندهند. جوری تنظیم کردم که حداقل یک کیلو اضافهبار داشته باشم.
دخترخالهام هم آمادهست. او هم له و لورده بود. وقت برای ذوق کردن پیدا نکرده بودیم انقدر استرس و کار داشتیم.
همین. دیگر جانی نمانده. کی حال دارد تازه حمام برود؟
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
بالاخره میوههای نیمهپلاستیده را از یخچال درمیآورم، خرد میکنم، میگذارم در فریزر یخ ببندند و اسکمو شوند، شاید هم بستنی.
روزها بود هر بار در یخچال را باز میکردم، ملتمسانه نگاهم میکردند، که میشود دستی به رویمان بکشی؟ ببین هنوز خاصیت داریم یا شل و وارفته و رو فناییم.
در کلیپی اینستاگرامی دیده بودم روی میوهی یخزده حین پوره شدنش شیر میریختند که تبدیل به بستنی میوهای میشد، آنهم از نوع رژیمیاش. البته اگر این هم مانند کلیپهای به ظاهر آموزشی دیگر اکسپلور نباشد.
یک بار هم کلیپی دیدم از آموزش دوخت دستی پاچههای شلوار که بنا بود مثل دوخت بازاری از آب دربیاید. امتحانش که کردم، هر کدام از فاقهای شلوارم به بالاتنهاش زار میزد. این هم از سمِ آموزشهای اینستایی.
و اما
آنچه امروز خاندم:
چند صفحه از کتاب «چگونه به استقبال ملال برویم؟» از ایوا هافمن.
«اگر هنوز در و پنجرههای درون را باز نکردهایم، ابزار درک کردن آدم دیگر را نداریم.»
آنچه سالواژهام را پیشبرد؟
«آزادپرسی»
بیگمان پرسشهایی که حین خاندن کتابی شکل میگیرند، مسیری تازه برای بهخانیاند.
دالّی
سالواژهام: خودآغوشی
_ صبح هوس کردم پنکیک درست کنم. چقدر حال داد. اصلا حالم خوووعععب شد. کاش همیشه اینطورجاها بودم، بین تخممرغ و شکر و آرد و وانیل. آنقدر از درست کردن و یکدست شدنش لذت بردم که خیلی نفهمیدم مزهاش چطور بود.
زیاد درست کردم تا برای عصر مصطفی هم بماند و ضعف نکند. کلاس داشت و دیر میرسید. در آخر توانستم سه تا هم اضافهتر کنار بگذارم. گفتم یا خودم میخورم یا میبرم برای پسربچهی همسایه. چنان رویشان را عسلی کردم و نارگیل پاشیدم که نگو.
اول بردم برای همسایه، اما خانه نبودند. گفتم بهبه! روزیِ خودم است. بعد همسایه پیام داد که حمام بوده و نفهمیده چه کسی زنگ خانهاش را زده. گفتم من بودهام. پنکیک را بردم.
عصر، وقتی کار مصطفی طول کشید و هنوز نیامده بود، داشتم لَهلَه میزدم برای یکی از آن پنکیکها. گرسنه بودم و دلم میخاست غذا بخورم، اما تنهایی نمیچسبید. دلم عصرانه میخاست. دهنم از فکر آن ظرفی که بردم برای همسایه آب افتاده بود.
همینطور که دراز به دراز خابیده بودم، گفتم: «ساجده، تو به نفست نه گفتی. تو افسار هوسهایت را کشیدی. تو با خوشحال کردن آنها زدی توی پوز شیطان و چند کیلو ثواب و خوشحالی خریدی. اینقدر دل نبند به این دنیا.»
یکدفعه معدهام گفت: قووووووووررررر.
_ اوضاع پوستم اصلن خوب نیست. دوباره التهابها برگشتهاند. دلم میخاهد با ناخن بیفتم به جانشان، اما نمیتوانم. سخت است. دو روز نیستند و روز سوم مثل قارچ سبز میشوند روی صورتم. میگویند: «دااااالی!» کلافهام کردهاند. حتی روی دستهایم آمدهاند و تا پشت گوشم رفتهاند. خدایا. اصلا حوصلهی دردسر ندارم. این قصه زیادی دارَک شده، ژانرش را عوض کن. مرسی اه.
_ هر روز صبح یک حالتیاند. هیچ وقت نمیتوانم پیشبینیشان کنم. یک روز از هم وا میروند و بیحال و کمموجاند. یک روز ریزریز درهم میلولند. یک روز میجهند بالا. یک روز سر میخورند روی پیشانیام.
به بازیگوشی این فرفریها حسودیام میشود. فارغ از دیگر اعضای بدنم، خوشند برای خودشان.
_ امروز یکی از سفارشها را تحویل دادم و تمام شد. صفحهآرایی مجلهی نویسنده هم خوب پیش رفت، اما هنوز به فرم باب میلم نرسیدهام. احساس میکنم ایدههایم در آبنمک خیس میخورند و جا نیفتادهاند. نزدیکم. خیلی نزدیک. در یک قدمی طعمههای بصری. بوی یک ایدهی جدید را حس میکنم که هنوز به چنگم نیفتاده.
_ با استاد راهنما دربارهی موضوع پایاننامهام صحبت کردم. گفته بودم به رابطهی گرافیک و شعر علاقهمندم. چیزهایی به مشامم خورده که شاخکهایم را تیز کردهاند.
در حقیقت چراغش از آنجا جیزجیز کرد که پرسیدم: چطور منطق هنری از یک رسانه به رسانهی دیگری منتقل میشود؟ چه چیزی از یک تصویر شعری میتواند به یک تجربهی بصری تبدیل شود، بدون آنکه صرفن شعر را تصویرسازی کنیم؟
و از همه مهمتر، یک نقطهی اشتراک بزرگ بین گرافیک و شعر وجود دارد: تصویر!
دیری دیدینگ.
برای استاد فرستادم و گفتم: میشود از ویژگیهای فرمی و ساختاری شعر و ادبیات فارسی برای شکل دادن به یک زبان بصری معاصر و ایرانی در گرافیک رسید؟ مثلا عناصری مثل ریتم، تکرار، سکوت، ایهام، استعاره و… در شعر به فرم، ترکیببندی، فضای مثبت و منفی و… در گرافیک ترجمه شوند.
گفت باید این ایده را عملی اجرا کرد. من هم از بین همهی شاخهها، به طراحی نشر و کتاب تمایل داشتم. بعد هم پوستر. احتمالن در نهایت یکی دو کتاب شعر را برای طراحی با این محوریت انتخاب کنم.
_ دو سفارش جدید آمد. یکی را قبول نکردم. گفتم کاری نیست که بخاهید واگذارش کنید به کسی دیگر؛ از طریق فلان گزینه و فلان مسیر به راحتی انجامش بدهید. پولتان را هم بگذارید توی جیبتان. سفارش دوم عجلهای بود. گفتم تا پایان شهریور برایم مقدور نیست.
نمیدانم دارم چه کار میکنم. الابختکی جلو میروم یا…؟
_ امروز نوریه زنگ زد. خوشحال شدم و از جا جستم. چقدر دلم برایش تنگ شده بود. گفت هفتهی آینده به تهران میآید. بمب شادی شدم. بعد گفت در تیم تولید محتوای مجموعهای کار میکند که میخاهند طراحی سایتشان را ارتقا بدهند. پرسید فرصت میکنم یا نه؟
یکخورده نالیدم از وضع زندگی و گیج و منگ بودنم و شلوغپلوغی و بینظمیها. دیدم نه بابا، نوریه هم از خودمان است. با همهی حالتهایم همذاتپنداری کرد. گفت: «نگران نباش. کل مجموعهی فریلنسری اینجا همینجوریاند.»
راستی، مترادف فریلنسر میشود چی؟ آزادکار؟ هنرمند آزاد؟
القصه، خوشحال شدم که تنها نیستم. قرار شد شمارهام را به مجموعه بدهد تا دربارهاش صحبت کنیم. تا همین الان برایم سوال است که چرا یا سفارش نیست، یا وسط امتحانات میآیند، یا همه با هم از راه میرسند؟
ادامه:
_ نمیدانم شب چطور گذشت. به فاصلهی خاموش کردن یک لامپ بود انگار. هیچ نفهمیدم. حالا هم نشستهام گزارش نیک مینویسم. از درجا زدن متنفرم. زیاد هم درجا میزنم. بعد هم حرکت کردن و به جریان افتادن چنان برایم سخت میشود که ماهی پِلپِل زده در خشکی.
احساس میکنم انرژیام رفته تعطیلات. شاید هم هورمونهایم آن گوشهموشهها مجلس گرفتهاند برای خودشان. هرچه که هست، این بیماری پوستی هم جفتپا آمده وسط و قر میدهد. کلافهام. خیلی کلافه.
راستی، امروز افتاد به سرم و چهارتا از وبینارهایی را که نبودم گوش دادم. ارائهی چهارشنبه را هم گوش دادم. من هر جلسه تلاش میکردم آرامتر صحبت کنم، چون فکر میکردم صدایم در فایلهای صوتی خیلی بلند میافتد. فکر کن همه چیز با صدای متناسب و متعادل استاد جلو میآمد و بعد یکباره صدای من باز میشد. فوری باید کرکرهی صدا را پایین میکشیدم. اما امروز فهمیدم دختر آیکیوات را شکر! شاید صدای لپتاپ استاد بلند است. کاش سری بعد واقعن بدانم من بلندگو قورت دادهام یا بلندگوی لپتاپ قورتم داده؟
https://t.me/sajedeh_haqparast
سال واژهام: تحسیــن
۱. مگر کاری غیر از غر زدن از دستم برمیآید؟ غر اول را که میزنم، غرهای بعدی هم سرازیر میشوند.
۲. سر صبح دم کیشوت خواندم. خوشم میآید از این نوع متنها. آنقدر غرق خواندن شدم که یادم رفت صبحانه بخورم.
۳. نوشتم. دقیقا نمیدانم چی. اما هر چی توی سرم بود را نوشتم.
۴.توی دیجیکالا دنبال گوشوارهٔ بدلی گشتم. گوشوارههای دست ساز قشنگی دیدم.بعد هم دنبال کتاب داستان مصور گشتم.چیزی چشمم را نگرفت.
۵. ساعت ۹ شب برق رفت. با خوشحالی گفتم حتی خدا هم دوست ندارد به دیدن حاجی بروم. هر چیز زورکی نفرتبرانگیز است، بخصوص ملاقات زورکی….
۶. از مجموعه کتاب کی چی کجا ، برج ایفل:
برج ایفل در ابتدا طرح موقتی بود که بخاطر جشنواره جهانی نصب و قرار بود بعد از چند ماه برچیده شود. و… .
۷. موقع عصرانه در حالی که از پشت کتاب حواسم بود کسی کیکم را نقاپد، برایشان شعر خواندم.
۸. روی کشیدن خط چشم تمرین کردم.
۹. کتاب داستان مصوری در باب قلدری خواندم. بنظرم راهکار آخر داستان مزخرفترین ایده ممکن بود. شنل قرمزی به گرگ بیچاره زور میگفت. کتاب شنل قرمزی و بیتی گرگ کوچولو. انتشارات دانژه.
۱۰.برق که رفت، شمع روشن کردم. جنگ و صلح گوش دادم. انگار واقعا به گذشته سفر کرده بودم.
۱۱. چند صفحهای از دم کیشوت رو برای انجام تمرین کلاس پیشرفته خواندم. اما حالا دست از سر مغزم برنمیدارد. دوست دارم ادامه اش را هم بخوانم. آخه با گوشی برام سخته. اما انگار چارهای نیست. چند صفحهاس اصلا؟؟
۱۲. هر چی سرم چای سبز به پوستم زدم در عرض چند دقیقه خشکید. پوست بیچارهام.
حلزون دریا شده.
دیره باید بخوابم چون فردا صبح باید برم به مدرسه سر بزنم. پس تیتر مینویسم.
۱. داستان کودک و ارسال برای چند دوستم برای ایجاد تعهد برای خودم.
۲. تایپ ۷۲۰ کلمه.
۳. شرکت در کارگاه «شفقتورزی» شیماجان صادقی.
۴. کودکنو و کلی ریزهگویی و ریزهشنوی
۵. ساخت کاردستی تا نیمهش فعلا.
۶. مکالمهای طولانی با مامان
۷. دلشکنیِ تقتقی برای آشنایی دور.
۸. از دیشب از کتاب قمقمهها و سنگرها دو تا داستان اولشو خوندم. بقیهشم میخونم.
مرسی
بای.
گزارش نیک، شنبه سیویکم مردادماه چهارصد و پنج
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۷ از ۱۰
امروز کمی از داستانم را که از کارگاه ۶ را ویرایش کردم و در وبینار هم شرکت کردم، و چیزی که متوجه شدم تا به امروز سوسمار و تمساح را آنقدر جذاب ندیدهبودم که امروز دیدم و دلم خواست سوسمار باشم.
به طور کل با حضور در وبینار دستکم یک ساعتی توانستم وانمود کنم زندگی هنوز در اختیار خودم است
آخر این روزها آدمها مدام میآیند و سرک میکشند توی زندگیام، آنقدر که کمکم احساس میکنم خانهام تبدیل شده به موزهی «خانههای قابل بازدید» فقط مانده برای بازدیدکنندهها دم در کلاه و روکش کفش هم توزیع کنند.
هر بار صدای زنگ در میآید، به جای اینکه فکر کنم «چه کسی آمده؟» با خودم میگویم: «خب، این بار کدام قسمت از زندگی خصوصیام قرار است مورد بازدید قرار بگیرد؟»
کاش این ماجرای بازدید از خانه زودتر تمام شود. دلم برای یک حریم کوچک و امن تنگ شده، جایی که لازم نباشد قبل از نشستن، خوابیدن، نوشتن یا حتی نفس کشیدن، منتظر باشم کسی از راه برسد و بخواهد زندگیام را از نزدیک ببیند.
این روزها بیشتر از همیشه فهمیدهام که گاهی آدم نه خانهی بزرگ میخواهد، نه زندگی عجیبوغریب فقط یک درِ بسته میخواهد که پشتش بتواند برای چند ساعت، خودش باشد.
https://t.me/MashgheBodan
صبح. شنبه. شروع نه، ادامه. نمیخواهم از جایم تکان بخورم. ساعت بدون ملاحظه جلو میرود. روزها به هم چسبیدهاند و کش میآیند. ترافیک، کار، کلاس، تکرار. احساساتم را بین شنبه تا چهارشنبه گم میکنم. زمان کم دارم. بوق میزنند. فحش میدهند. شهری کدر و خسته در نگاهم شناور است. باید ببینم. باید بروم. باید برسم. از من جلو میزنند. بزنند. ساختمانی که کودکیم را بلعیده است. دختر جدید را دوست دارم. به او لواشک میدهم. میخندد. زیاد میخندد. از او خوشم میآید. نمونههایی از راهپله میبینم. ساعت جلو میرود. نمونه، فرم، اصلاح، تکرار. چای داغ، بدون شیرینی. شیرینی میخورند. از هر دری صحبت میکنند. «و من به جفتگیری گلها میاندیشم. » دیر شده. به باشگاه میرسم. تردمیل، برنامه، وزنه، تکرار. خیابان شلوغ است و خلوت نمیشود. خانه در آغوشم میگیرد. مینویسم. نوشتههایم کدر و خسته است. هوا تاریکتر میشود. «چشمهایش» میخوانم. باید بخوابم تا برسم به صبح. برسم به تکرار.
رشد پلهای
یکی از کارهای مفید امروزم دیدن یک ویدیوی آموزشی درباره پروژه کارشناسیام بود.
بعد، خیلی رندوم، در فضای مجازی با یک خانم کارآفرین به نام مرضیه محصل آشنا شدم که از قضا مهندسی شیمی خوانده و شرکت خودش را در زمینه اسانس و عصارهگیری تأسیس کرده است. همینجا جرقهای در ذهنم خورد و کنجکاو شدم بروم سرچ کنم و بیشتر درباره این حوزه تحقیق کنم.
موقع ناهار، بهجای فیلم، چند ویدیوی مرتبط با این موضوع دیدم و حسابی لذت بردم. حالا که وارد صنعت دارو شدهام، بیشتر میفهمم چقدر این چیزهای مرتبط با رشتهام میتوانند جالب و کاربردی باشند.
اسانسگیری و عصارهگیری هم که فرایندهای اصلیشان به تقطیر و استخراج مربوط میشود، کاملاً با رشتهام پیوند دارند. از طرفی، وقتی پای عطر و گلابگیری و گیاهان و گلها به میان میآید، یک حس شاعرانه هم در من بیدار میشود. اینکه با گیاهان و گلها سر و کار داشته باشی، برایم واقعاً قشنگ است. یک جاذبه ظریف و لطیف دارد که چیزی درونم را قلقلک میدهد. دوستداشتنی بود.
امیدوارم هر روزم سرشار از این اکتشافات کوچک باشد. یکی از دغدغههای اصلیام همین است؛ اینکه درگیر روزمرگی و تکراری شدن کارها نشوم و جزئیات و شور زندگی هیچوقت در وجودم خاموش نشود؛ که پژمرده نشوم و زندگی هر لحظهاش با حس ماجراجویی و اکتشاف همراه باشد.
یک کار دلبرانه هم برای خودم کردم؛ آهنگ گذاشتم و دقایقی رقصیدم و رقصیدم.
۶ تا ۸ غروب هم برق رفت. اواخرش، وقتی هوا تاریک شده بود، شمع روشن کردم و در ایوان ویلایمان در روستا نشستم. به صدای جیرجیرکها گوش دادم و به نور ماه خیره شدم.
https://t.me/WaterLilyEcho
بیشتر خوابیدم.
چندک شعری خواندم از هفت پیکر.
با پسرداییهام مورتال زدیم.
باز هم شعر خواندم، اینبار از فروغ.
به فهرست کتابهایی که باید بخرم اشعار قیصر امینپور و داستانی از ایتالو کالوینو افزودم.
یک صفحهای سیاه کردم.
زندگی کردن هنر؛ چه تعبیر زیبایی. چه زندگی زیبایی میتواند باشد.
امروز، اولین کار یادداشت صبحگاهی نوشتم. بعد ویراست دوم ترجمهٔ دن کیشوت را خواندم.
قرار بود برویم تهرانگردی. انتخاب کردم که برویم عودلاجان. مسیر خیلی زیاد بود و قلب طرح ترافیک. کلی طول کشید تا برسیم. در مسیر کمی «شاهنامه» خواندم. شاهنامهام تصحیح جیحونی است و هر دفترش، مجلدی جداگانه است، برای همین همیشه در کیفم است.
در عودلاجان گشتیم. صنایع دستی دیدم. عاشق رومیزیام. دو تا رانر گرفتم.
داخل بازارچهٔ عودلاجان یک جایی بود، سمنو داشت. ضعف کرده بودم. سمنو گرفتم و همانجا نشستم و بخشی از وبینار نویسندهساز را گوش کردم. نشد کامل شرکت کنم. بعد از گشتوگذار با کلی صرف وقت برگشتیم خانه.
یادداشت کانال را نوشتم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
بعد هم چندان نیک نبود چون تلویزیون روشن بود. بخش نیکش دیدن بخشی از فیلم «فارست گامپ» بود. متوجه شدم که چقدر خوب است که در خانهمان تلویزیون نداریم. واقعاً تحملش را ندارم. شاید هم به سکوت و خلوت خانهمان عادت کردهام و هر صدایی در خانه کلافهام میکند.
فردا تو قطار زمان در راه است و من تو ایستگاه زندگی، همزمان که منتظر او بودم، به کارهایم رسیدم. انگلیسی تمرین کردم. توی آشپزخانهی ذهن دوم یک کابینت برای لغات جدید گذاشتم تا راحت، وقتی میخاهم مرور کنم، در دسترسم باشند. کمی هم بوف کور و خسرو خوبان خاندم، البته مورچهای دلم نمیخاهد تمام شوند. توی وبینار نویسندهساز خیلی خوش گذشت، چقدر تصویری و کامل با استاد توضیح داد که دنبال انگیزه نباش. وقتی میروی تو دل کار، انگیزه خودش میآید. کتاب نویسندهساز استاد را خاندم، در عین خلاصه بودن، کامل بود. هم میتوانستی ایده برای نوشتن پیدا کنی، هم با نویسندههای خوب آشنا شوی و کتابی از آنها بخانی. قطار رسید، برم بدرقهی فردا، خدافظ.
سالواژهام: ارتباط
بازنویسی یک یادداشت اسطورهای
اسطورهکاوی و خاندن از کتاب «اسطوره و واقعیت»
خاندن زبان
تمرین
حضور در نویسندهساز
پیادهروی
حضور در کارگاه «خودشفقتوری» خانم صادقی
سالواژهام: تمرکز
صبح مهمانها که رفتند خابیدم. ده تا دوازده. ساعتی که برق قطع میشود.
ساعتها درگیر وردپرس بودم. نوشتهی تکیام جای تمام صفحه کوچک بود و توی کادر. چند روزی درگیرش بودم و امروز بلخره توانستم درستش کنم و کلی ذوقیده گشتم.
نویسنده ساز بودم. پرسش و پاسخ. انگیزه برای ادامه دادن و کم نیاوردن و سوسمار و تمساح.
صحبت با فرشتو و بعد یک ساعت خاندن با دوربین باز تا کار دیگری انجام ندهیم و فقط بخانیم. به برگو گفتم کتاب ندارم گفت برو گوگول اسکولار( اگه درست گفته باشم) منم رفتم و یک مقاله هشت صفحهای دربارهی شناخت و ناشناخت نقد نقاشی خاندم. اسمش را یادم نیست درست. میخاندم و نمیدانستم چرا دارم میخانم.
روزنگاری و آزادنویسی و هزار کلمه.
وبینار سحر را بودیدم.
https://t.me/yaddashtneda
گوگولوی اُسکولآر😂 منم حس چیز دارم ازونجا چیزی میخونم ولی خب🥸
سال واژه ام: تحرک و پویایی
کار
ناهار
نویسندهساز
شعرهای فروغ رو خوندم.
آزادنویسیام به ۲۵۰۰ کلمه رسید زورکی.
مهمان داشتم.
شام خورشت قیمه خوردیم.
امروز حال وحوصلهی سرخ کردن بادمجان ها رو نداشتم و تصمیم گرفتم ترشی لیته درست کردم. گشتی در کابینتها زدم تا سرکه بیابم، یه بطری ردیف آخر کابینت نظرم را جلبید و بو کردم به خیالم که سرکهست. ریختم داخل قابلمه و بعد فهمیدم که ای وای بر من که ابشنگولی ریختم. مقدارش کم بود یه استکان بیشتر نشد. دیگه هر موقع یه پیاله ترشی خوردیم باید بگیم به سلامتی.
گزارش نیک
سالواژه «پستاندار درون»
باز هم اینترنت لعنتی بازی در آورد. خوشحال از آماده کردن متن کانالم بودم که مثلاً بعد از آن با خیال راحت با بچهها وقت بگذرانم؛ اما هر کاری کردم فیلترشکن وصل نشد که نشد. رفتم بیرون تا مثلاً خرید درمانی کنم، اما هیچی از خریدم نفهمیدم. همهاش در فکر دقیقههایی بودم که داشت میگذشت و وقت ارسالِ روزانهام تمام میشد. و تمام شد. همین که تمام شد، چند دقیقه بعد به راحتی فیلترشکن وصل شد و تلگرام بالا آمد؛ به همین ناجوانمردانگی.
خب از روزم بگویم:
_ صفحات صبحگاهی نوشتم؛ جالب است خواب امشبم را به یاد نمیآوردم، اما خواب دیشب را به یاد داشتم اول صبح. آن را که نوشتم این را هم به یاد آوردم.
بعد از آن شروع کردم به مرتب کردن خانه. قرار بود عصر طوفان بیاید، که نیامد. البته آمد، اما مهمان منزل و محلهی ما نشد.
نمیدانم از کی و چرا طوفان را دوست دارم. جایی در من هنوز در غار نشسته، کنار آتشی کوچک، رعد را هدیه میداند، نه تنبیه. روز بعد، با همهی ویرانیاش، دنیای تازهایست—یادآور کشتی نوح. خرابیای که بوی باران و خاک خیس و آسمانِ زیادیآبیاش، یک لایه از زمین و تو را میشوید. زندگیِ جدیدی که دیده نمیشود اما حس میشود.
گاهی از این دوستداشتنم شرمنده میشوم. فکر میکنم خودخواهیام که ویرانی را دوست دارد؛ پشت دیوارهای ایستادهی خانهام، با طوفان خلوت میکنم، بیآنکه به آنهایی فکر کنم که دیواری ندارند.
اما با تمام شرمندگی، این بخش بدویِ وجودم را که با عناصر طبیعت در هم میآمیزد، دوست دارم.
_ همانطور که صدای رعدوبرقِ دوری را میشنیدم، وبینار نویسندهساز را هم میدیدم. امروز هم کلی با جمع دوستان و استاد خوش گذشت.
_ بچهها هنوز هم دارند سراغ باران و طوفان را میگیرند؛ کی میآید؟ چرا نیامد؟ فردا میآید؟
https://t.me/mahnaz_roointan
صفحاتصبحگاهی را نوشتم.
بخشهایی از کتاب تکههایی از یک کل منسجم را خاندم.
من همیشه مشغول ساکم. یا در حال جمع کردنش. یا در حال خالی کردنش. یکی از ویژگیهای زندگی توی شهری دور از خانواده همین است. دیشب خسته بودم ک ساک ماند گوشهای از اتاق. آن را مرتب کردم.
برای ناهار کوکوسیبزمینی درست کردم. کوکوهای اول همیشه طلایی میشوند. اما آخریها میشوند شبیه بچهای که تمام تابستان را توی کوچه پلاس بوده. آفتابسوخته و بیبرقِ خوشمزگی.
فیلم I saw the devil را تماشا کردم.
بخشهایی از کتابِ داستان یک شهر را خاندم.
وبینار نویسندهساز را بودم.
آزادنویسی کردم.
حدود ۴۵ دقیقه ورزش کردم. با آهنگ شاد ترکی، خیلی کیف داد.
برای شام سوپ جو درست کردم.
بعد از شام با همسرم رفتیم پارک. قدم زدیم.
صبح تصمیم گرفتهبودم گزارش نیک امروزم را پروپیمان بنویسم. ولی تصمیم صبحگاهی برای گزارش نیکِ جانانهی شب، شبیه شب، لم دادن کنار بخاری است و کلی کار برای صبح فردا ردیف کردن. امروز حتی خلاصهتر از همیشه نوشتم.
سال واژه : صعود
با خواهرزاده یک سال و ۸ ماهه ام هر روز تصویری حرف میزنم، کلمات را به سبک خودش میپراند .
و من توانایی این را دارم ساعت ها به این ارتباط نامفهوم ادامه دهم.
روی جدیدی از عشق را درونم کاشته است.وابسته به هیچ کلمه و آدابی نیست ، در لحظه رخ میدهد.پیش می رود.این نوع عشق شادم میکند.سبک، رها، شاد.
باید لغت های درس جدید را مرور کنم و به مغزم یاد بدهم علاوه بر فکر کردن به زبان مادری ، زبان دوم را هم به برنامه اضافه کند.
ناهار رویداد روز قبل است ، شاید هم سالادی اضافه کردم تا معده ام سبز شود.
چرخشی در سایت کلانتری زدم و غرق خواندن نظرات بچه ها شدم و ساعت دو پله پرید بالا و من اصلا نفهمیدم چطور گذشت.
روزانه نویسی آلمانی ام را انجام میدهم ، و فکر میکنم اگر به فارسی هم این کار را انجام بدم ، چه روز شگفت انگیزی می شود.
نوشتآسایی
اول بگویم که از بزرگترین دلخوشیهایم در این روزها همین روزنهی روشنِ «گزارش نیک» است که عزیزترین رفقای من را گرد هم آورده تا نقلِ حال کنند و دمی در نوشتن بیاسایند و اصلن چرا تا حالا واژهی «نوشتآسایی» را نساخته بودم واسه چنین حالی و حالا که اینطور شد از فردا بیشتر به کارش میبرم و دیگر اینکه روز دوم نگارش «کتاب روزنویسی» خوب پیش رفت و ایدههای روزهای بعد هم همینجوری قطاری دارد روانهی سرم میشود و جایت خالی امشب سومین جلسهی ۷۶مین دورهی نویسندگی خلاق بود و به استعاره پرداختیم و وسعت و نقش آن در جایجای زندگی و برایم جالب است که با آنکه موضوع جلسات با دورههای پیشین یکسان است اما هر جلسه به اجرایی یگانه تبدیل میشود با جزییات خاص خودش و اصلن همین دلیلیست برای آنکه دوست دارم همیشه این دوره را از نو و زنده اجرا کنم چون هر بار گوشههای تازهای موضوع رخ مینماید و دیگر اینکه دو جلسه کلاس خصوصی هم داشتم امروز و هر دو چسبید و در وبینار نویسندهساز هم بیشتر وقت به پرسشوپاسخ گذشت و بحثی شکل گرفت دربارهی انگیزه که گفتم منتظر انگیزه ماندن بیراه است و کار واقعی زمان شروع میشود که تو بی و با انگیزه در هر صورت کارت را منظم انجام بدهی و اصلن انگیزه چیزیست که خودش بعد از شروع کار ساخته میشود و یک فیلم جناییِ جانانه هم دیدم از لیام نیسون جانم: «A Walk Among The Tombstones» و الان وسط هال نشستهام و گلچینی از موسیقی کلاسیکِ بیکلام بهآرامی پخش میشود و نوشتنم گرفته و دلم میخاهد همهی جملهها را با یک واوِ مهربان بپیوندم به هم و میبینی که اینجوری جملهها چه رفیقانهتر همکنارند و بوس و فدا و شب بخیر.
سالواژه: صلحخویشی
خستهام. از خودم.
آیا نیک است که “گزارش نیک” را با این جمله آغاز کنم؟
خستگی آدم از خودش، فرسودگی میآورد.
هنوز اول راهم و مثل یک ماشین قراضه شدهام. توقعات بیجا روح را فرسوده میکنند. باید حذفشان کنم.
اصلا نمیدانم امروز چگونه گذشت. نمیدانم کارهای تیک نخوردهام را کجای دلم باید بگذارم. دیگر رمقی برایم نمانده است.
میدانم دارم غر بزنم. بگذار بزنم. لااقل این گزارش فرصتی باشد برای برونریزی. همه خوابیدهاند الاّ من. یادداشتی که در کانالم هوا کردم، چنگی به دلم نمیزند. هنوز خیلی مانده تا پخته شود. روزگفتار را پس هزاربار قطع کردن، تمام نکردم. حساسیتم در ضبط، دیوانهکنندست. شعر نمیخوانم. چه بدانم. هیچ کاری نمیکنم. هیچ. الان هم دارم غر میزنم. بهتر است به این خزعبلات بیشتر از این دامن نزنم و نیکهایک را فهرست کنم:
۱. آزادنویسی
۲. رمان خواندن
۳. مطالعهی زبانشناسی
۴. یادداشتنویسی
۵. دیدن پادکست
۶. فیلم دیدن
ریتم امروز آرام بود؛ در شرکت، در خانه، در باشگاه، در خیابان.
• بالاخره موفق شدم آزادنویسیام را به ۶۰۰ کلمه برسانم، بدون اینکه وقفهای حین نوشتن بیندازم.
• زورکی یک فایل حوصلهسربر را تکمیل و ارسال کردم.
• تمرین خوشنویسی امروز را خیلی اتفاقی با هلالی جغتایی پیش بردم و یکهو وسط نوشتن اینطوری بودم که چرا من انقدر با این شاعر غریبه بودم؟
قسمتی از یک شعرش را مینویسم، شما هم کیف کنید:
دل چه باشد کز برای یار از آن نتوان گذشت
یار اگر این است، بالله میتوان از جان گذشت
از خیال آن قد رعنا گذشتن مشکل است
راست میگویم، بلی، از راستی نتوان گذشت
جز به روز وصل عمر و زندگی حیف است، حیف
حیف از آن عمری که بر من در شب هجران گذشت
• چند داستان کوتاه از کتاب «خیمهشببازی» صادق چوبک
• وبینار «نویسندهساز» را بودم و آنقدر بهم خوش گذشت که اصلاً احساس یک کلاس مجازی را نداشتم. واقعاً طنازی استاد ۱۰/۱۰.
بعد از مدتها انرژی و حالم خیلی خوب بود امروز. خودم فکر میکنم اثراتِ نامحسوسِ ترکِ شبکههای اجتماعی است. اما کاش تمام روزهای ماه همینطور میماند سطح هورمونهایم.
• موتورسواری آخر شب خیلی چسبید.
• چند صفحه دیگر از «بند محکومین» و شببخیر.
ممنونم از مهرت ترانه جان.
1. سالواژهام: استمرار.
2. انتشار پارت آخر انیمیشن«او باید قلب را به قله برساند.» بر سر این پارت خیلی چالش داشتم اما با ابزار نوشتن تونستم حلشان کنم. اینطوری هر مسئلهای را یادداشت میکردم و راهحلهای که به ذهنم میآمد را به صورت لیست مینوشتم. در نهایت یکیشان جواب میداد.
لینک انیمیشن: https://t.me/samanmofidi78/33
صبح ظرفهای مانده از دیشب را شستم. بدم میآید از ظرفهای مانده در سینک. برای کاهش انزجار، کتاب صوتی گوش میدادم باهاش و کمی کارهای خانه را انجام دادم.
هزار کلمهام را نوشتم. ادامه شب هول را خواندم و بیشتر دوستش دارم حالا که رسیدهام به حدود صفحهی هشتاد.
دفتر شعر در مدت درخت از یداله رویایی را شروع کردم و با صدای بلند میخواندم و به به!
پرندهی معلول بیقوارهی من، قلب
همین تکهی کوچک را بارها خواندم و نگاهش کردم.
حاضر شدم و رفتم خانهی مامان. میدانستم الهام آنجاست و به خاطر دیدن الای (خواهرزادهی کوچکم)رفتم آنجا اما وقتی رسیدم ضایع شدم چون الهام رفته بود. خلاصه که ماندم آنجا و کسل شدم اما کمی کارهای خردهریزی که باید انجام میدادم رو جلو بردم. و البته دستاورد دیگرم کش رفتن لپتاپ از فاطمه بود تا فردا تایپ کنم 🙂
برگشتم خانه و با سهیل حرف زدیم دربارهی تنوع افکار و آدمها که اخیرا زیاد باهاش روبهرو میشویم.
فیلم بی داد هم با هم دیدیم و چقدر غمگین شدم و متاسف.
شعری هم که قبلا نوشته بودم را بازنویسی و منتشر کردم.
1- هرچه کردم، خوابم یادم نیامد. میدانستم که باید یادم بماند. تا چشمم را باز میکردم و غلت میخوردم یادم بود. ولی دوباره خوابم میبرد و در غلت بعدی یادم رفته بود. صبح هم که هیچی، دستم خالی ماند از خواب.
2- فرم اداره را اتو کشیدم و لقمه گرفتم و آماده شدم و رفتم.
3- سفرناکم. خیلی. چون سالهای قبل این موقع یا مسافرت بودیم یا در تدارک سفر. خیلی حسش میگیردم. از اول تابستان گفتم امسال نمیتوانم بروم. شرایطش را ندارم. ولی الان فکر میکنم که اگر شروع مدرسهها اینجور که خبرش هست، از آبان باشد، شاید در مهر بتوانیم سفرکی داشته باشیم. پسر هم خیلی شارژ میشود. تمام مدت داشته کار میکرده. به میل خودش است. سرسخت است ولی خب من تو فکرش هستم. و میدانم که مسافرت را هم دوست دارد. مخصوصن تهران. مخصوصن خانهی بهزاد. مخصوصن فرزاد هم باشد. مخصوصن بتوانیم بک سری هم به اصفهان بزنیم. وای دیگر دارم دل خودم را میبرم.
ر- توی اداره کلی کار کردم و از وقتی توی توی دفترچهام، به ریز کارها و آدمها و گفتگوها اشاره میکنم خیلی خوش میگذرد. اصلن یکی از دستاوردهای گزارش نیک برای من همین است.
5- به ساجده پیام دادم و با هم قرارهای جدیدی گذاشتیم برای ماندن در مسیر. از ایدهی پایاننامهاش حال کردم. .این دخترک بینظیر است.
6- به مدیریت بیمهی کارآفرین پیام دادم که مبلغ پرداختی امسال را برایم برآورد کند تا دستم باشد که چقدر باید بپردازم.
7- به آیدا پیام دادم و ایدهام را باهاش در میان گذاشتم و دربارهش حرف زدیم و کمکم دارد روشن میشود و قند در دلمان آب. این دختر هم خیلی دوستداشتنی است.
8- خانه که رسیدم برق رفته بود. مشغول آشپزی شدم و یکی از وویسهای سرزبان را گوش کردم.
9- برق آمد و ناهار خوردیم و بعد با دولینگو کمی زبان خواندم.
10- خوابیدم و بعله. پس چی که خوابم یادم ماند؟ پس چی که رویانگاری کردم بعد مدتها؟ بعد با شتاب راهی نویسندهساز شدم.
11- خمیر فوکاچیا گرفتم.
12- اطلاعاتی که الهه برای سایت لازم داشت برایش فرستادم.
13- ساعت 19:30، کارگاه خودشفقتورزی شیما بود. شرکت کردم. خیلی خوب بود. کلی مطالب مرور شد برای من که مدتهاست در این مسیر دارم حرکت میکنم. همراهی با جمع را دوست دارم. شیما خیلی باحوصله صحبت میکند. میان کارگاه هم سه بار ساعت زنگ خورد و پا شدم و تاهای نان را زدم و تندی برگشتم برای تمرین. راستی ظرف هم شستم و احسان که میوه آورد آنها را هم همان میان کارگاه شستم.
14- نان که آماده شد، با پنیر نوش جان کردم. به حدی چسبید که نگو. فوکاچیای داغ با پنیر خیلی میچسبد. جالب اینجاست که بعد از یک دوره که کمانرژیام، یکی از نشانههای حال خوبم این است که هوس نان پختن به سرم میزند. دیروز عصر یکهو دیدم چقدر دلم نانوایی میخواهد. همین فوکاچیا را هم میخواستم. و با خودم گفتم پس گذر کردم از آن حال و روز تخمی.
15- سهم داداش را دست پسر دادم برد خانهی بابا و خودم نشستم پای روزنویسی. هزار کلمه هم البته توی اداره آزادنویسی کرده بودم.
https://t.me/ladanshayanfar
روزی نیست که بعد از انتشار پست در وبسایتم، ذوق نکنم. امروز هم مقاله دیگری با عنوان «چگونه نویسنده محتوا شویم» را در سایتم نوشتم. این مقاله بر اساس تجربیاتم در این زمینه تنظیم شده است. البته گفتگویی هم با الهه جان علیزاده داشتم در مورد سایت و از راهنماییهاش استفاده کردم.
فصل دیگری از رمانم را نوشتم و یک نام جدید برای آن در ذهنم جرقه زد.
نویسندهساز دیروز و بحث جالب «ژورنالینگ» را گوش دادم و اولین نظرم را طبق قالب «روزانهنویسی میکنم تا…» در سایت نوشتم.
باشگاه هم که طبق روال روزهای زوج سرجایش است. اما مربی امروز درگیر بالا رفتن دلار بود. هر چند تمرین خوبی داشتیم. اما این روزها همه درگیر هزینههای زندگی هستند.
امروز کمتر خواندم، اما بیشتر نوشتم و از سالواژهام «بیشنویسی» بیشتر از قبل لذت بردم.
یِکُم
.
امروز رو با زور زدن و کُشتی گرفتن برای نوشتن شعری شروع کردم که با وزن سنگین و عجیبی بهم وحی شد.
چی بود؟
آها…
(مصرع دوم)
جریانِ جهان روان به هر جایی هست…
انقد همه چی یهجوری بود که قُلِ اول ناقصالخلقه شد و سرِ زا رفت و قُلِ دوم هم همون نیمقُلیخان موند.
هر چی دستکاریش کردم قلقلکش دادم بالا پایین اینور اونور، هیچ به هیچ.
بعد از یه ساعت زور و کَلَک و فشار، نه جنگ جواب داد نه مذاکره و نه تسلیم شد.
خسته شدم.
وقتی اینجوری میشه میفهمم این یُبوست از اوناس.
درواقع نوشتن من تقریبا تو فاصلهٔ دو یبوست مغزی پیش میاد.
البته خوشبختانه بیشتر وقتا، شکمش کار میکنه و برای شروع نیاز به اِهِم و اوهوم نیس.
بهرحال حیف شد ولی بَدَم نشد.
میدونم وقتی اینجوری میشه، چند وقت بعدش بهتر از امروزش میاد سر رام.
به جاش این شعر عالی قیصر امینپور بزرگ رو گذاشتم.
چرا که نه؟
گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود…
🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶
دوم
.
امروز برخلاف دیروز، خیلی خوب و طوفانی حرف زدیم و زدیم و زدیم.
از آیدا خوندم که چقد لطیف و نوآورانه برای من، معنی وطن رو از یه پیچک و گلدون و گیاه بیرون کشیده بود.
بعدش لیلی رو خوندم که وطن رو توی تقویم و خانواده و درد و ویتامین و آرزو دیده بود.
به هرچی نگاه میکرد براش وطن بود.
چه نگاه پهناور و پُر دغدغهای. چه خوب و شریف نوشته بود.
رسیدم به ساره که با تَنِش، تَنِش داشت و دست به یقه بود.
از دردای بدنیش گفته بود و گفتگوهای درونیش که از مائده یاد گرفته بود هر کی چندتا من تو خودش داره.
و همینو داستان کرده بود.
فهمیدم ساره اگه خودشو جدی بگیره و روی خودش کار کنه و آبکِش ذهنی رو سبک زندگیش کنه، از اوناس که خیلی خوب مینویسه.
رویا دیروز گفت روش نمیشه و معذبه بخواد وطن رو با پری بلنده شهر نو مقایسه کنه و بنویسه.
دیدم چرت میگه، حیفم اومد خودشو سانسور کنه، یه چَکِ ملایم زدمش و گفتم حتی از اینکه به همچین نگاهی رسیدی هم حسابی حال کردم چه برسه به خوندنش. برو دقیقا همینو بنویس.
خوشبختانه گوش کرد و نذاشت حیفومیل بشه.
امروز دیدم چه بچه خوشگلی زاییده.
از نگاه من عالی بود کارش.
یه نگاه جسورانه نوآورانه هنرمندانه با یه لطافت سخت و غم تپنده.
طنز و شیطنت و تخسی توی کاراشو خیلی دوس دارم. عجیب شیرینه و میچسبه.
فکر نمیکردم انقدر جدی و متفاوت بودنش بتونه بیست باشه.
قرار شد بذارتش توی اینستاگرامش.
باید کمکم «متقاعدش» کنم کانال تلگرام هم خیلی مهمه مخصوصا وقتی اینجا مینویسه و توی این فضاس.
خیلی هم حوصله متقاعدسازی به سبک ارین براکوویچ ندارم.
یه بار میگم گوش کرد که کرد، نکرد می…
دویدم و دویدم
به مائده رسیدم.
این دختر از اوناس که کلمه ازش میچکه.
مفهوم وطن رو خیلی پرعاطفه و شناور از یه زاویه تازه ولی بدون ایجاد حس غربت نوشته بود.
اصلا چارچوب دار بودن فضای نوشتههاش اولین چیزیه که میپاشه روم.
به قول خودش از بچگی با داستان بزرگ شده طبیعیه دیگه.
فقط خدا رو شکر با داستانای ترکی و هندی بزرگ نشده که الان بشه از خوندن و لمس ذوق و مهارتش لذت برد.
🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶🪶
سوم
.
امروز جدای از اینکه خیلی خوش گذشت، یه قدم گنده برای نزدیک شدن درک دوستای ندیده تازهم برداشتم.
ولی یه سوال:
واقعا میشه گفت ندیده؟
اینکه حتی دیدن با حساب عکسشون، بازم بگم ندیده، بابت قدیمی شدن منه یا آدم، جانداریه که هنوز مغزش مث نیاکان غارنشینش دنیا رو میفهمه و هر چی که ازش دور باشه و نبینه و لمس نکنه، براش تبدیل به حضورِ وجود نمیشه؟
بگذریم.
بازم زدم تو خاکی.
چی میگفتم؟
آها…یه چیز دیگه هم فهمیدم.
اینکه این بچهها، چقد خوب میتونن چَک افسری بزنن.
من که خوردم. خیلی هم خوب شد اتفاقا.
من بابت محیطی که توش بزرگ شدم و ژنهای واویلام و شناخت و تجربهم از زندگی و مسائلش، همیشه یه نگاه عقل کلی داشتم و دارم.
البته خداییش بیشتر وقتا درست گفتم و پیشبینی کردم.
ولی خوشبختانه فروتن هم هستم و به قول بچهها چُسیچُسی نیستم.
با اینحال، اون منِ خودشیفته و از شما بهترون، همیشه زیرپوستی همه جا باهامه.
مخصوصا وقتی دور و بَرَم مث این روزا، دوتا بچه سنبالا به نام پدر و مادر همراهمن و باید مدام مراقب باشم با کاراشون، مغزمو سوراخ نکنن.
راهشو هم پیدا کردم. بعد از اون اتفاق تلخ که هنوز برام مبهمه، به این فرمول رسیدم:
دیگه بعد از اون، هیچی اهمیت نداره.
این شده که اصرار به سبک زندگیشون دیگه اذیتم نمیکنه.
خلاصه اینکه آره من خودشیفتهم، ولی بهش آگاهم.
و امروز بچهها با حجم نوشتههای خیلی خوبشون کاری کردن از منبر بیام پایین و برم خودمو بسازم جای ایراد بنیاسرائیلی گرفتن ازشون.
لازم و بهجا بود.
فردا تا پیش از بازخورد متمرکز میشم رو جزوه و تمرینا و کامل خودمو غرق این فضا میکنم.
وقتشه برم توی مرحله بعدی پخته شدن.
آشپزباشی، من اومدم.
ویلویلی
– برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
+ شاید یک قدم خیلی بزرگ. احساس میکنم دارم پوست میاندازم. نمیدانستم درد دارد. نمیدانستم قلبم اینطور میسوزد. اما اگر رو به جلو میبردم، امیدوارم ادامه پیدا کند.
– از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
+ دوست ندارم به امروز نمره بدهم. خستهام. خیلی مچالهام. آدمی که فکر و تغییر مچالهاش کرده را هر چقدر امتیاز بدهی حقش است.
– از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
+ اینکه انتخابم درست است، باید منطقیتر برخورد کنم و درد را تاب بیاورم. اینکه اسیر معیارها و دهن دیگران نشوم. معیار و نظر خودم مهم است.
– امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
+ کتاب سفرِ شهرزاد از فاطمه مرنیسی. فاطمه در این کتاب به نقل از مادربزرگش میگفت که یک زن باید زندگی کوچنشینی داشته باشد و آماده باشد هر جایی را ترک کند. حتا جایی که در آن بهش مهر میورزند را.
– امروز رفتی پیادهروی؟
+ قدم زدم. برای پیدا کردن بیناییسنجی و شنواییسنجی و کفش و پارچه.
– امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
+ تکهای کلوچه.
– امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
+ ناراحتیها باشد برای خودم. فعلن. شاید هم همیشه.
– امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
+ زندگی مجردی و لباس.
– امروز با کی تماس گرفتی؟
+ مامانم.
– امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
+ نمیگویم.
– امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
+ هیچی جان شما.
– امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
+ بخشی از انیمیشن آواتار. بخشی که زوکو، شخصیت بهظاهر منفی قصه، دچار تغییر مسیر شد. از شدت انقلاب درونی تب کرده بود. عمویش که پرستاریاش را میکرد بهش میگفت که بهزودی این تمام میشود و تو همان شاهزادهی زیبایی میشوی که همیشه لیاقتش را داشتی.
– امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
+ نبودم.
– فیلم چی دیدی؟
+ چند قسمتی سریال دیدم.
– نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
+ https://t.me/havirism
گزارش نیک:
-ششوچهل دقیقه بیدار شدم. صبحانه را محل کار خوردم
-حالم بد است درد دارم و دکتر استعلاجی نمیدهد. تصمیم گرفتم امروز فقط حضور داشته باشم و کاری نکنم
-کارکنان آشپزخانه خبر میآورند که انبار مخفی ضایعات کارتن را دیدهاند پس ناگزیرم که پیگیری کنم
-برنامه عملیاتی مدیریت پسماند را پیگیری کردم و مستندات اندازهگیری شاخصش را تایپ کردم
-تا شب لیوانها دمنوش دارچین، آویشن و پونه خوردم
-ده صفحه کتاب خواندم
-از چهار شعر رونویسی کردم
-نیمهی اول بازی رئالمادرید را با پسرک تماشا کردم
-شعر کوتاهی نوشتم
کانال من:https://t.me/qalamgah_niku
سال واژه: پذیرش
چندمین روز متوالی از دوری از شبکه های اجتماعی می گذرد.
کار، چای…
خرید مایحتاج خانه
خستگی …پناه بردن به کار خانه و آزادنویسی.
دوباره صبح است و میان صفحاتِ کتاب خودم را جا میدهم. زیراندازم واژه، رواندازم جمله، و بالشم کاغذ.
آن میان، جفتِ روحیام پیدایش میشود. خوشعطرِ قهوهایِ زباننواز، در فنجانی.
واژهخانیهای روزانه، به پیوندی مقدس بدل گشته که خانهی کتابی را پر از شوق و شور میکند و من در حال و هوای جوانی شاهرخ غرق میشوم و بعد شاملو خودش را تحمیل میکند و بلند میخاند:
میانِ خورشیدهای همیشه
زیباییِ تو
لنگریست
خورشیدی که
از سپیدهدمِ همه ستارگان
بینیازم میکند…
و بلندتر ادامه میدهد.
تاریکی وقتی زیباست که ستاره میدرخشد. سایه وقتی هست که خورشید میتابد.
قلم برمیدارم که بنویسم، اندکی بعد از دل آن حلزونی متولد میشود و خودش را آرام آرام به کانالم میرساند. بالهایش حرکتی ندارند. پس چرا بال دارد؟
و پرت میشوم در وبینار و هوای غمناک، شاد میشود.
به آسمان چشم میدوزم.
ستاره سر به زمین دوخته و با جوهر، میخراشد وسعتِ آسمان را و تاریکی، غرقِ ستاره است.
تمرینِ جذابِ دُن کیشوت بعد از دو ساعت تمام میشود و من هنوز در جهانِ او غرقم.
مینویسم آزاد، با سری رو به آسمان. ای دخترک سر به هوا.
🪽 سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
امروزم را با آزادنویسی آغاز میکنم.
بعد از صبحانه، آشپزخانه و بالکن را مرتب میکنم. خودم را راضی میکنم بهجای موزیک هنگام کار کردن، کتاب صوتی گوش بدهم.
فصل اول کتاب «اصلگرایی» را گوش میدهم. دوستم پیشنهاد داده است بخوانم. آنچه برداشت کردهام:
مسئله این نیست که چطور کارهای بیشتری انجام بدهم، بلکه باید ببینم چه چیزی واقعاً مهمتر است.
نمیتوانم همهچیز را با هم داشته باشم؛ پس لازم است آگاهانه انتخاب کنم و برای بعضی چیزها «نه» بگویم تا برای چیزهای مهمتر وقت و انرژی داشته باشم.
شاید اصلگرایی یعنی کمتر، اما بهتر؛ انتخاب آگاهانهی آنچه ارزش وقت و توجه من را دارد.
شعر میخوانم از نیما. یک شعر را چند بار میخوانم و میخوانم. لذتش به چندباره خواندن است.
رمان «ناتنی» به آخرش رسیده.
ناهار را همراه پسرک میزنیم قورمه سبزی دیروز را. امروزش خوشمزهتر از دیروز است.
ادارهی برق امروز فراموشکار بود. گفت قرارمان باشد سه تا پنج، ولی یادش رفت.
در وبینار شرکت میکنم. دربارهی روزنویسی است. در سایت دربارهی روزنویسی میخوانم و مینویسم و بارگزاری میکنم.
امشب هم کمی میخوانم، قبل از خواب. شاید داستانی کوتاه.
#گزارش_نیک
#سبزنوشت🍃
https://t.me/SabzNevesht27
سلام به دوستانی از جنس خودم.
امروز صدو دومین گزارش نیک است معادل سومین گزارش من.
امروز هم قرار است ببینم که چه اتفاقاتی در زندگی من افتاده است. کدام یک مفید است و کدام ها را باید حذف کنم.
یک روز دیگر شروع شد من از خواب ناز بیدار شدم. در دلم گفتم یعنی خدایا امروز هم زنده ام و میتوانم زندگی کنم؟ این فوق العاده است چون همین امروز خیلی ها دیگر نبودند. دیگر فرصتی نداشتند که زندگی کنند. فرصتشان پایان یافته بود. اما من خیلی خوش شانس بودم که خداوند به من افتخار داد که زنده بمانم و برای زندگی ام تلاش کنم. این معجزه است و من قدرش را می دانم. از جایم بلند شدم و دست و صورتم را شستم. همیشه هنگام شستن دست و صورتم به آیینه نگاه می کنم و به خودم لبخند میزنم چون من خاص و منحصر به فردم. هیچ کس در این دنیا شبیه من نیست.
به سراغ دفتر شکرگزاری میروم و از تک تک نعمت هایی که خدا به من داده است تشکر میکنم. و تک تک آن ها را مکتوب میکنم. شاید نتوانم از تمامی نعمت ها تشکر کنم، ولی تا جایی که بتوانم از تمامی نعمت هایی که به من بخشیده قدردانی می کنم.
او خدای من است خالق من و تمام زندگی من. بدون او من هیچ قدرتی ندارم. اگر او نباشد من هم نیستم. همیشه از او خواستم که در هیچ شرایطی من را تنها نگذارد و مرا به حال خود رها نکند. چون من زندگی بدون او را دوست ندارم و از پس آن برنمی آیم.
صبحانه ام را خوردم. اما امروز نتوانستم متن داخل کاغذ را تایپ کنم اشکالی ندارد همیشه که همه چیز بر وفق مراد نیست.
نوبت به ورزش کردن رسید. قبلا گفته بودم که من عادت هایی را در خودم ایجاد کردم و آن ها جزء روتین زندگی من هستند. چون من میخواهم موفق شوم؛ باید عادت های خوبی در خودم ایجاد کنم که آدم های موفق قبل آن ها را امتحان کردند و نتیجه گرفتند. پس ادامه میدهم.
بعد از ورزش کردن و بالا رفتن ضربان قلب یک دوش آب گرم میچسبد؛ تا حس تمیزی و شادابی بیشتری داشته باشی.
حالم تا اینجای روز عالی است. خوب پیش رفتم. این بار تایم کتاب خواندنم را تغییر دادم و ساعت ۱۳ شروع به کتاب خواندن کردم. دوست دارم چند جمله ای که کاربردی بودند را برایتان بنویسم.
اگر زندگی را دوست داری، وقتت را تلف نکن؛ زیرا ثانیه ها هستند که زندگی را می سازند.
یا جمله ی بعدی که میگفت: مانع، یک مشکل است، شاید یک مشکل بزرگ، اما بزرگ ترین موانع هم با صبر، پشتکار، هوشمندی، ایمان و امیدواری برطرف می شوند.
و اما اسکار بهترین جمله هم به این جمله می رسد که، داروی درد و رنجی که داشتم از همان ابتدا در درونم بود، اما آن را مصرف نکردم. اکنون می بینم که هرگز نوری یافت نمی شود مگر این که مانند شمع، از وجود خودم مایه بگذارم و خودم را مصرف کنم.
کتاب آن قدر من را شیفته ی خودش کرده بود که وقتی ساعت را دیدم تعجب کردم.
به نظرتان ساعت چند بود؟
۱۴:۲۰ دقیقه و این بی نظیر است.
هنوز نهار نخورده بودیم منتظر بودیم پدر از تعمیرگاه برگردد تا در کنار هم از نهار لذت ببریم. من هم که مشغول کتاب خوانی بودم اصلا گرسنگی را حس نمی کردم.
بعد از خوردن نهار و جمع کردن سفره ظرف ها شستم. شستن ظرف ها ذهنم را آرام میکند. شاید صدای جریان آب باعث آرامش ذهن و روحم می شود.
رفتم سراغ گوشی و چند دقیقه ای با کانال شاهین کلانتری همراه شدم از متن هایی که آن جا گذاشته بود خواندم و استفاده کردم. در مورد نکات مورد نیاز برای خوب نوشتن یا مطالب کوتاه و زیبایی از نویسندگان معروف آن جا گذاشته است که خودشان به اندازه ی کتاب خواندنی و ارزشمند هستند.
تا ساعت ۱۶:۳۰ در کانال جا خوش کردم و بهره بردم. سپس گوشی را خاموش کردم و چند دقیقه چشمانم را بستم تا خستگی اش دربرود. چشمانم را باز و بسته می کنم و به این طرف و آن طرف می چرخانم و آن ها را وادار به ورزش میکنم.
بله ساعت کم کم به ۱۷ می رسد، من وارد کلاس می شوم و منتظر شورع شدن آن می شوم. سر از پا نمی شناسم. آهنگ بی کلامی در حال پخش شدن است. چه قدر دلنشین و آرامش دهنده.
جناب شاهین دوربین اش را باز می کند و کمی سکوت میکند. لحظات اول به دوربین نگاه نمی کند. آهنگ بی کلام همچنان در حال پخش است. او هم نمی دانم در حال انجام چه کاری است. سرش را پایین انداخته و به چیزی نگاه می کند. خیلی سرگرم است. شاید غزلی که می خواهد برایمان بخواند را انتخاب می کند. کنجکاو شدم.
خلاصه بالاخره آهنگ را قطع می کند و شروع میکند به احوال پرسی کردن با ما.
وبینار امروز هم درس هایی تازه داشت به قول خودش اینجا فقط درس نویسندگی نیست درس زندگی است.
از تفاوت ها می گوید. چه قدر زیبا بیان می کند. این تفاوت ها است که انسان ها را از هم متمایز می کند. همه نباید شبیه هم باشیم. این که در نوشتن گزارش نیک هر کس به شیوه ی خودش می نویسد و این تفاوت هاست که نوشته ها را زیبا میکند.
وبینار امروز پر از لحظات شاد و خنده دار بود که اگر بخواهم از همه جای آن بگویم شاید خودش چند گزارش نیک شود.
اما واقعا عشق کردم وبینار امروز برعکس دیروز آن قدر طولانی شد که متوجه گذر زمان نشدیم. وبینار یک ساعت و نیم را به خودش اختصاص داده بود.
در حین وبینار هم برق هایمان رفته بود که این بی ملاحظگی سازمان برق را نمی شود توجیح کرد هر روز یک سازی می زنند.
وبینار که تمام شد، حس دلتنگی به سراغم آمد و دوست داشتم تنها باشم. نمی دانم دلیلش چه بود. اما دلم می خواست بخوابم. برای همین برای چند لحظه چشمان را روی هم گذاشتم. شاید خسته بودم و در همان لحظه رویا پردازی کردم و به هدف ها و آرزوهایی که داشتم فکر کردم. در حین رویا پردازی انگار از فاز غم به فاز شادی برگشتم. حالم خوب شد و دوست نداشتم که آن را با باز کردن چشمانم پایان دهم. ناگهان مادرم صدایم زد که خوابیدی؟ من هم چشمانم را باز کردم و از روی صندلی بلند شدم و به سالن رفتم در یخچال را باز کردم و یک لیوان آب ریختم و نوشیدم. چند لحظه ای روی زمین نشستم و به تلویزیون خیره شدم و بعد تصمیمم عوض شد و دراز کشیدم دوباره چشمانم را بستم و در دنیای درونم غرق شدم. صدای آهنگ شاد به گوشم می رسید. چشمانم را باز کردم و این صدای خانم مهستی به گوشم رسید که زندگی جز باتو برام حرومه اگه نیای کار دلم تمومه کاری تو کردی که بشه باورم عشقای این زمونه بی دوومه
لطفا با لحن و ریتم بخونید. همان طور در حالت دراز کشیده میخواندم و می رقصیدم.
بلند شدم و از کابینت پاستیلی را که از فروشگاه خریده بودیم را آورم و با مادرم خوردیم. انگار دوپامین به من تزریق کرده بودند. خوشحال بودم و سرکیف آمدم.
بعد از خوردن پاستیل های رنگی فیلم موردعلاقم هم شروع شد. همراه مادر به دیدن فیلم مشغول شده بودیم. اما او همزمان آشپزی هم میکرد.
بعد از تمام شدن فیلم من به اتاقم رفتم و پادکست آگاهی گوش کردم. من عاشق آموزش دیدن و آگاهی ام این کار به من عزت نفس و اعتماد به نفس می دهد.
ساعت ۲۱:۳۰ دقیقه شد. خواهر و پدرم آمدند و جایتان خالی در کنار هم شام خوریم.
اما پادکستی که قبل از شام گوش میدادم نصف نیمه مانده بود بعد از خوردن شام ادامه اش را گوش دادم.
این بود از ماجرای امروزم که به نظرم عملکرد خوبی داشتم و لحظه لحظه اش را زندگی کردم.
چند دقیقه مانده به شهریور
چه حال خوبی دارم.
همین که کجدار و مریز، در راستای استمرار در نوشتن، میخرامم کافیست.
واژهی خرامیدن به خنده وانمیداردتان؟
مرا میداردم.😁
نشستم به مفیدی و سودمندی اعمالم در آخرین روزِ مرداد بیندیشم، وقت اندیشه نداشتم.
پس فقط do it گونه، از صبح تا همین حالا ۱۱:۲۵ شب کوشیدم.
برنامه خانهتکانی نوشتم.
احتمالن تا آنجا که به من مربوط میشود یعنی فاعل کارها خودم هستم، پیش خواهد رفت.
ناهار عدسپلوی خودمونی داشتم.
کلی آلو و برگه زردآلو و توت خشک از یخچالگردانیِ دیروز به دست آمد که باهاشان «آبکرده» درست کردم.
«آبکرده» نامِ محصولیست که از خیساندن میوههایی که یک بار خشکشان کردیم به دست میآید.
پیاده رویدم،.
مطلبی توی سایت نوشته ولی منتشر نکردم.
مطالعه کردم و بیش از آن نوشتم.
صبح امروز حال خوبی از نوشتن گرفتم و حال خوبی به نوشتن دادم.
نویسندهساز را بودم و چه با نشاط برگزار شد امروز، مفرح و شادیافزا.
چند بار بلند خندیدم.
خنده عجب انرژی خوبی با خودش دارد.
راستی، خیلی وقت بود موقع پیادهروی موبایلم را همراه داشتم و الان چند باریست مثل قدیم، جا میگذارمش توی ماشین.
حالا که به نیمه شب رسیدم، تازه میروم دوشی بگیرم که بتوانم راحت بخوابم.
دلم یک فیلم کمدی واقعی که بخنداندم میخواهد.
ایدهای فیلمی چیزی دارید؟
https://t.me/ghesehaye_shokouh
امروز صبح صبحانه ام خیلی سالم بود. خودم تعجب کردم. نان و پنیر و سبزی و گردو. بهخاطر اضافه وزن مجبور هستم. اینکه میگویم اضافهوزن، بیست کیلو منظورم نیست. از زمانی که پرخوری را آغاز میکنم تا زمانی که رژیم بگیرم، مجموعا سه یا چهار کیلو اضافه نمیکنم.
صبح وقتی برق قطع شد، خوشبختانه هوا کمی خنکتر بود.
فصل اول و دوم دُن کیشوت را خواندم. آن هم از دو ترجمه اش.
حدودِ هزار کلمه نوشتم. روی کاغذ. تایپ کردن برایم راحت تر است. اما دلیل نمیشود همش تایپ کنم. خودم را نباید به راحتی عادت دهم.
چند غزل از حافظ خواندم:
گر ازین منزلِ ویرانه به سوی خانه رَوم
دگر آنجا که رَوم عاقل و فرزانه رَوم
زین سفر گر به سلامت به وطن باز رِسَم
نذر کردم که هم از راه به میخانه رَوم
عصر دخترم را به کلاس فرستادم و بعد پارک رفتیم.
با دوستم خرید رفتیم.
کمی مطالعه آزاد داشتم.
سالواژه: تغییر
۱- امروز بعد از مدتها به بهانه مامان فیلم ترسناک «پینوکیو» را دیدم. به نظرم فیلمسازها تبحر عجیبی در به گند کشیدن نوستالژیهای کودکی دارند. بیچاره پدر ژپتو، طفلکی پینوکیو.
۲- دیروز در کنترل ذهنم، که پایه و اساس سالواژهام است، چندان موفق نبودم. امروز در قالب آزادنویسی حسابی با این موضوع درگیر شدم؛ از خودم سؤال پرسیدم، جواب دادم و در نهایت به چند راهکار رسیدم. خوشحالم که این بار به جای ماندن در چرخه افکار، توانستم از دلشان راهی برای بیرون آمدن پیدا کنم.
۳- بعد از فیلم و خوردن تخمه که کامم را حسابی شور کرده بود، انگور شیرین و سرد حسابی چسبید.
۴- امروز هم چون کسی برای پیادهروی صبح همراهم نبود، در تختم ماندم و پیادهروی را گذاشتم برای شب. باز هم قدم زدم و طبق قرار همیشگیام حواسم به جزئیات اطرافم بود و با دوستان و همسایههای پارک سلام و احوالپرسی کردم.
۵- کارهای تمامنشده و حرفهای نگفته، بخش قابلتوجهی از نگرانی امروز من را ساختند. میدانم انجام دادن کارهای عقبافتاده و حرف زدن درباره علت نگرانیها ذهنم را سبک میکند، اما هنوز نمیدانم چرا درست همان چیزهایی را که میتوانند آرامم کنند، عقب میاندازم.
۶- بالاخره طلسم را شکستم و بعد از چند سال «هنر رندانه به تخم گرفتن» را شروع کردم. شروعش برایم جذاب بود و همان ابتدا ده صفحه خواندم. امیدوارم این کتاب کمکم کند کمی کمتر به چیزهایی که ارزش این همه فکر و انرژی ندارند، بها بدهم.
۷- امروز برای لحظهای تصور کردم برای ساختن فیلم از روی رمانم به ملاقاتم آمدهاند. حتی تصور کردنش هم شیرین بود و برای چند دقیقه خودم را وسط یکی از رؤیاهایی دیدم که سالهاست گوشه ذهنم نگه داشتهام.
۸- به امروزم از ۱۰ نمره ۹ میدهم؛ هم حال روحم خوب بود، هم جسمم و افکارم هم برخلاف بعضی روزها، مرتب و سر جای خودشان نشسته بودند. امروز از آن روزهایی بود که با خودم کمتر درگیر بودم و بیشتر با زندگی همراه شدم.
دیشب هم تا صبح نخوابیدم و دمدمای صبح بود که خوابم برد. ساعت دهونیم بیدار شدم و دیدم اینترنت ایرانسل وصل نمیشود. نمیدانم برای همه همینقدر ضعیف است یا خانهی ما آنتن نمیدهد.
گوشی را به شارژ زدم و بعد از مدتها رفتم روی ترازو. از همان روزهای آتشبس که وزن کم کردم روی ۵۴ کیلو ثابت ماندهام.
دندانم عفونت کرده است. باید مترونیدازول و آموکسیسیلین بخورم. چقدر بدمزه است این مترونیدازول دقیقا مزهی مرگ میدهد.
امروز مدام ذهنم درگیر ماجراها و حرفهای دیروز بود. هی توی ذهنم دنبال توجیه کردن بودم. هنوز هم باور کردن آنچه که دیدهام و شنیدهام سخت است.
سری به کتاب در مدت درخت یدالله رویایی زدم و مثل همیشه مجذوبش شدم.
بالاخره امروز بیلنگر را آغاز کردم و بعد از نیمساعت مطالعه نمیتوانستم رهایش کنم. اما باید آزادنویسی مفصلی میکردم بعد از روزها کوتاهنویسی. با خودم وعده کرده بودم امروز یک ساعت بیوقفه و تندتند بنویسم. که نوشتم و چقدر چسبید. سبک شدم. زلال شدم.
نوشتن همین است برای من. که رهایم کند از نشخوارهای ذهنیام. که نجاتم دهد از افکار منفی و آزاردهندهام. که به خاطرم آورد چقدر قدمهای بزرگی برداشتهام و چقدر پوستکلفت بودهام که تا حالا دوام آوردهام.
در نویسندهساز باز هم استاد از اهمیت گزارش نیک گفت و از انگیزه. که بعد از نوشتن میآید نه پیش از آن.
وسط وبینار برق رفت و توی بیبرقی نشستم به نوشتن یادداشتم. یادداشتم دربارهی خودشفقتورزی و خودخواهی بود. یادداشت خوبی نشد اما خب بدک هم نیست.
کارگاه شیما و وبینار سحر را هم از دست دادم. امشب بعد از یکهفته وقفه مطالعهی رود راوی را از سر گرفتم.
آهویی دارم خوشگله فرار کرده ز دستم
دوریش برایم مشکله کاشکی اونو میبستم
کجا رفته؟
لب چشمه زندگی یه جرعه انگیزه سر بکشه، تمساح اراده را دیده و چشماش اکلیلی شده. طفلی دیگه نتونسته راه رفته را بگرده.
از کدوم آهو حرف میزنم؟
همون آهویی که نازه داره، آی بله
این روایت کاملا ساختگیست و هرگونه شباهت نام و مقام کاملا تصادفیست. ( به جون تمام غزالهای تیزپای انگیزه). صرفا روزنویسی میکنم برای داشتن حضوری زلزلهزا
شاید هم برای پروار کردن پرسنده خویی
این خستهبالی از آشوبمالی گاه و بیگاه است.
ژولیده مو ، آشفته خو
دوری گزین از آن شهین و این ثمین
تمساحخو، رو سوی او
یابی شهنشاهی وزین
کم نوشتم و حالا با چه جونکندنی مینویسم.
از وبینار عقل معاش.
یوگا کردم دقایقی و اندک کار.
بابت بیبرقی، قطعی نت متاسفم
گزارش نیک | شنبه
✓ دیشب در مکانی نامعلوم، خودم را پشت درِ اتاق رهبری مرحوم دیدم. او خواب بود و بیمار. تلفن زنگ زد، من برداشتم و زنی که نامش را به یاد ندارم گفت در جوانی دوست او بوده و خواست سلامش را برسانم و خاطرهای از سالهای قبل از انقلاب تعریف کرد. بعد، این روایت عجیب را برای اعضای دولت و مجتبی تعریف کردم.
شاید این خواب دربارهی پیامهایی از گذشته باشد که در زمان حال به من میرسند. من در خواب نه صاحب راز بودم و نه تصمیمگیرنده، بلکه فقط پیامرسان بودم. گویی ناخودآگاهم مرا در آستانهی دری گذاشته بود تا چیزی فراموششده را بشنوم و روایت کنم.
✓ امروز در صفحات صبحگاهی، خواب دیشب را ثبت کردم. بعد از میان جزئیات پراکندهی آن، روایتی کوتاه بیرون کشیدم و خواب را به شعری سهسطری تبدیل کردم، با کلمات و تصاویری که حالوهوای سورئال آن را حفظ کنند.
بعد به جستجوی یک نقاشی مرتبط با رؤیا رفتم تا در کنار شعر قرار بگیرد. تصویری با فضای آستانه، در، پیام و جهان خواب پیدا کردم و سرانجام شعر و تصویر را در کانال تلگرام منتشر کردم.
یک خواب که میتوانست با بیدارشدن ناپدید شود، امروز از ذهنم به صفحه، از صفحه به شعر و از شعر به تصویر رسید.
✓ امروز، پس از آنکه کار اداری باز به فردا افتاد، از خودم پرسیدم آیا بهتر نیست این روز را با یک حرکت کوچک به پایان برسانم. برای پاسخ، یک کارت فالِ اوراکل کشیدم: Unfinished Symphony.
انگار کارت از جایی دور در من میگفت همهچیز قرار نیست امروز تمام شود، اما هر روز میتواند نت دیگری به موسیقی ناتمام زندگی بیفزاید.
پس به باشگاه فیزیوتراپی و حرکات اصلاحیِ پاسارگاد زیتون، تحت نظر استاد معلی، رفتم. تمرینهای تعادلی، بالانسی و قدرتی انجام دادم و بعد در «استخر شن» تمرین کردم. بدنم آرامآرام وارد ریتم خودش شد و ذهنم، که از صبح درگیر اداره و مدارک و فردا بود، برای ساعتی از آینده فاصله گرفت و به همین لحظه بازگشت.
گاهی پیشرفت شبیه رسیدن به پایان یک قطعه نیست. شبیه آن است که هر بار، در میان ناتمامیها، یک نت درست را پیدا کنیم و بنوازیم.
امروز هم همان نت بود: ادامه دادن.
✓ا مشب به کلینیک روانشناسی رفتم، به اتاقی که در آن میشد برای مدتی جهان را بیرون گذاشت و روبهروی خود نشست. کلمات آرامآرام از جایی عمیقتر از روزمرگی بالا آمدند و روی میز میان من و درمانگر نشستند.
بعضی از گرهها با دست باز نمیشوند، باید آنها را با زبان لمس کرد. بعضی اندوهها نیز وقتی نام پیدا میکنند، از تاریکی محض بیرون میآیند و شکل قابلدیدنیتری به خود میگیرند.
وقتی از کلینیک بیرون آمدم، جهان همان جهان بود، خیابان همان خیابان و مسئلهها هنوز منتظر من بودند. اما چیزی درون من اندکی سبکتر شده بود، مثل پنجرهای که پس از ساعتها باران، سرانجام بخشی از آسمان را نشان میدهد.
کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آیدی اینستاگرام من: 🪬
draliandishmandir
۱_ صبح با درد بیدار شدم. شب خوب نخوابیدم ولی عیب نداره.
۲_ صبحونه و به غیر از داروهای همیشگی برای دردم دارویی اضافه خوردم.
۳_ استراحت مطلق برای خودم تجویز کردم.
۴_ متنی در مورد داستان کوتاهی که خوندم نوشتم ولی دلم میخواد چند نمونه دیگه هم بنویسم و یکی رو انتخاب کنم.
۵_ ساعت یک تا سه برق رفت و گرما باعث شد یه کمی قلبم درد بگیره.
۶_ وبینار شرکت کردم و مثل همیشه سودمند.
۷_ وبینار سحرم شرکت کردم خیلی خوب بود.
۸_ باز مقداری دارو و شام خوردم.
۹_ از ده به خودم هفت میدم.
سالواژه/فصلواژه: خورشید
_تا قبل از گزارشنیک نویسی برای خودم فصلواژه داشتم. فصلواژه آیین مندرآوردی و بیقاعدهتری از سالواژه است. قاعدهی کلی همان است منتها زندگی را فصل به فصل میکنم نه سال به سال. مثل فصلهای یک کتاب. ابتدا و انتهایش هم نامشخص و تشخصیش با خودم است. فصل قبلی اسمش خورشید بود. حرکت در جهت دیده شدن بدون اینکه تلاش کنم دیده شوم. هنوز حس نمیکنم این فصل تمام شده باشد پس فعلا از همان خورشید استفاده میکنم._
۹_۱۲ظهر
چشم باز کرده و نکرده سریع گوشی را قاپیدم. دیشب چند ایده به ذهنم رسیده بود که میترسیدم فراموششان کنم. نوت گوشی را باز کردم و ایدهها را بالا و پایین کردم. ذهنم درگیر بود. میخواستم از وطن بنویسم ولی مدام پرت میشدم به کودکی. به خانه.به خانواده. به بعد از آن زمانی که یکهو خانه دیگر خانه نبود. نجنگیدم. نوشتم. خوب هم شد. راضی شدم. وقتی دوستان جدیدم نظرشان را گفتند حتی راضیتر هم شدم. محبتشان فراموش نشدنیست. البته به لطف اسکرینشات پیام هایشان در گالری. وگرنه که من ماهی قرمز تر از این حرفهاام.
در ادامهی بحث فصلواژهام. امروز فهمیدم که خورشید همچنان ادامه دارد. آن زمانها که تازه خورشید را انتخاب کردم و تصمیم گرفتم طلوع کنم هوا خیلی ابری بود. آنقدر ابری که مدتی را در مه گم شدم. این روزها ولی ابرها کنار رفتهاند. درست تر بخواهم بگویم. کنارشان زدم. خودم. حالا که آسمان صاف شده لذت خورشید بودن را برای اولینبار میچشم.اغراق نمیکنم اگر بگویم به همین خاطر هر روز صبح بیدار میشوم. که بار دیگر طلوع را تماشا کنم.
۱۲_۳ ظهر
مامان که میآید پشت سرش برق هم میآید. مثل همیشه نور خانه. کمی گپ میزنیم. عکسهای دیروزم را نشانش میدهم و نظرش را میپرسم. کمکم بابا هم میآید و بحثمان همراه چای، داغ تر میشود. بعد خواهرم وارد عمل میشود و خطاطی جدیدش را به رخ میکشد. در دلم به حالش غبطه میخورم. کاش من هم میتوانستم نوشتههایم را نشانشان دهم. نوشتن مثل خطاطی نیست. بار دارد. هنوز شجاعت این یکی را ندارم. اما سخت نمیگیرم. مامان ببیند یا نبیند آنچنان هم فرقی به حالم نمیکند. در هر صورت میخواهم این مسیر را زندگی کنم.
۴_۷ عصر
جوری خوابیدم که مرده در گور نمیخوابد. خستگیهای اینجوری را خوب میشناسم. به خاطر تیرویید جاهطلبم است. فردا صبح با دکتر به حسابش میرسیم.
از بیهیجانی در عذاب بودم که پیام دوستم روی گوشی ظاهر شد:«بیا تلگرام»
ترجمه اش میشود: بیا که داستان جدید داریم.
با سر دویدم سمت تلگرام. کراشش به پیجش ریکوئست داده بود. کمی آن بنده خدا را تحلیل کردیم.
اسفناک نیست؟ هم سن و سالهایمان بچه دارند بعد ما با یک ریکوئست ساده دوپامینزده میشویم.
۷ الیآخر
در حیاط خانه در خیالتم غوطهور بودم و قدم میزدم که با یک قتل مواجه شدم.
قاتل ناشی بود. مدرک جرم را رها کرده بود و خودش آنطرف حیاط چُرت میزد.
کبوتر بیچاره پاره پاره شده بود.
قلبم مچاله شد. کبوتر گناه داشت ولی گربه هم گرسنه بود.
حکایت روابط انسانها شده بود. جز سوگواری برای کبوتر بختبرگشته کاری از دستم بر نمیآمد. متنفر شدن از مامانگربهی مهاجر هم بیمعنا بود. او فقط شکم خودش و بچهاش را سیر کرده بود. هیچ کدام مقصر نبودند. دوباره یاد وطن میافتم و افسوس میخورم. همه از هم متنفریم در حالی که مقصر فقط شکم گرسنست.
بگذریم.
امروز از آن روزهای مادربزرگی بود. شبیه مادربزرگ ها زندگیاش کردم. راضیام. تصمیم دارم از روزهای مادربزرگیام تهِ استفاده را ببرم چون پاییز و زمستان، مادربزرگ به خواب زمستانی میرود و دانشگاه و شیفت و زندگی روی سرم خراب میشود.
و درکل خوشحالم که فردا روز پرکاریست. دو تا روز مادربزرگی پشت سر هم واقعا پیرم میکند.
بلای قرن ما: گاه بیبرقی: اول روز است: وسط کار: پایان حوصله: میآموزی: غنیمت شمردن: انتشار با چند درصد شارژ: ادامهاش با کتاب و کاغذ: به دوزخ خوش آمدید: فصل اول تمام: میخواهم گمان نکنم فهمیدم: بیشتر بخوانم: حتا همان دو جمله را: غافلگیریاش در این است: ببینی ندیدی: کمک بگیر یادت بیاورند: یادم آوردند: حواسم جمع شد به کارم: هدرش که میدهند: من به تباهی نکشانم: من مراقبت کنم: پس بیبهانهام: ادامهدادنم من: اسم آدمها مهمترین است: سه-چهار بار خواندم آنچه منتشر کرده بودم: اسم آدمها مهمترین است: کجاها دیگر اسمشان دیده میشود؟ اسم آدمها مهمترین است: برای آوردنشان به متن منتشرشدهام ملاحظهکارم: اسم آدمها مهمترین است: پشتش آدم و چشم و احساس نشسته: امانت میدانم حرف آدمها را دستم: نقل حرفشان را در متنم: آدمها: گپی زدیم: چه کجخیالانه هر بار: رنج روزهام: خرافهشنیدن از زبانهای جوان: شمالیا فلان… جنوبیا بهمان: قبل ناامیدی میترسم: خیلی میترسم: ورودیهای ذهنم: نه راستش: کسی شنیدن به کسی بدهکار نیست: برمیگردم پشت میز: به کار: مینویسم: چند پاراگراف دیگر از مقاله: باز مینویسم: آنچه پیشتر نوشته بودم: با دقت بیشتر: جنجالگرانه: طراحی: تصویرهایی از دستخطم بین تمرینهای مقاله: کیف میکنم: یکی از دو چیزی درش بااعتمادبهنفسترینم: یکی خطم: یکی زبان: همیشه یکجوری دارم رویشان کار میکنم: ضبط کلاس: آمادهی انتشار: اتودهایی برای پست: زنی میکِشم: انگاری مرا کشیده است زن: باز خیال رؤیاهایی درم میلولد: وقت حضور یک احساس: انگار ستارهیی منفجر میشوند درونم
کانالم: https://t.me/Themolaie
شعری از حمید مصدق خواندم” سنگ هر کودک بر پهنهی رود، لکلکی بود که لی.لی میکرد”
چند صفحه« ملال جدول باز» خواندم.
با چند دوست حرف زدم و حسابی حالم جا آمد.
انیمه” کیمیاگر تمامفلزی” را میبینم. اولش فکر کردم حال و هوای” اَتک آن تایتان” دارد ولی زهی خیال باطل.
قطعه تمرینی موسیقیام را فرزتر مینوازم. کمتر به هم میپیچد انگشتانم.
مامان درد دارد و کاری ازم برنمیآید. ای تف به قبر این رشتهای که خواندم.
🌿🌿
چند صحنه از زندگی من
🎬 صحنه یک
هماان آغاز صبح بعد از صرف صبحانه کتاب خواندم. در کمال سادگی که به تاثیرگذاری اشاره دارد میکوشند پاسخ این پرسش باشد که چرا بعضی پیامها اثر بخشی است. بعضی دیگر خیر. این جمله در کانون دهنم باقیمانده از کتاب،
«وقتی پیامتان بزرگ و گسترده و زیاد باشد. از سرتان بیرون نمیآید. وقتی پیامتان بیشکل و بیقالب باشد از سرتان بیرون میآید. اما گیرنده نمیتواند دریافتش کند و پیام از لابهلای انگشتان سر میخورد».
🎬 صحنه دوم
بخشی از کتاب بیلنگر را خواندم. هرچه میروم جلوتر میگویم ایکاش زودتر میشناختم.
🎬 صحنه سوم نویسندهساز برگزار شد. با کتابهای آشنا رقتم از جمله اینها از خجالت مردن بود که به زودی سراغش میروم.
مسئلهی قالببندی پیام در کانون توجه هم بود. چه پیامی را چگونه فرم دهبم که بهتر منتقل شود؟
🌿🌿
درودها.
بعد از یکهفته سرماخودگی در چلهی نابستان، امروز قدری بهترم. امروز از دو لولهی داغ نفس نیکشن، ریههام هر دو پر و خالی از هوا میشوند، گلویم راحت همهچیز را میبلعد و ضعفم بهتر شده است. شاید چون دخترم سرماخورده و من نمیتوانم بیش از این مریض باشم😁
اول صبح رنگینکلامهایم را مرور میکنم و از بینشان دهتایی برمیگزینم و منتشر میکنم. دیروز متوجه شدم حتا شوالیه شاردن هم از ضربالمثلهای ایرانی توی سیاحتنامهاش نوشته، کلی ذوق کردم و امروز یکیش را نوشتم.
«هر که را زر در ترازوست، زور در بازوست»
کلاس آنلاین زبان با دوقلوها شرکت کردم.
آشپزی کردم.
کتاب سگ و زمستان بلند سهرنوش پارسیپور را میخانم.
برای مقالهی این هفته ششتا کتاب دارم که بررسی میکنم.
بخشی از کتاب از قهوه تا چای مهدی فتحی را در سایت خاندم. قلمش به محمد قائددنزدیک است. اما به آن پختگی و شیرینی نیست هنوز.
الان هم گریپین اثرش را گذاشته و در نشئگی پسادارو باید استراحت کنم.
شب بخیر
https://t.me/marzie_yarmohamadi
🌿🌿
“یاجَداتتتتت…خانم دکتر بهدادم برس” گفت و با وردستش در دُویِ سهگام از وسط باغ تا در بیرون پریدند و جعبهابزار تابوتی را وسط درگاهی پرت کردند و جلدی رو سقف ماشینِ بیرون دخیل بستند.
سگ هم تا دید اینها ترسیدند بیشتر پارس کرد و به چاکِ باز دَر که جعبهی لش وسطش مانع بستنش شده بود، نزدیک شد.
به سگ فرمان دادم عقبگرد کند. انگاری صحنه را رو دور تندِ فیلم میدیدم. دستوپازدنشان برای جانبهبردن، از خنده رودهپیچم کرد. خندهام که دیدند از شوک درآمدند شروع کردند به خندیدن. گفتم:” تا.. تا.. هههه… شما باشین… ههههه… بدقولی نکنین…هاهاها… و اینوقت… شب…ههههه. بیاین… این هم…هههه مجازاتتون… هاهاها…”
زیر شکمم را گرفتم و مثل کبرای توی سبد میپیچیدم. اندیشیدم الانهاست که بشاشم. که خدا را شکر مثانه آبروداری کرد وشل نشد.
بلعخره آمدند داخل. به “خ” ماجرا را گفتم. او هم ریسهپیچ از خنده شد. روز پراسترسی داشتیم. سردرد داشت خنده سرحالش آورد. لااقل برای لحظاتی. همین شد که به تعمیرکار بعدِ تعمیر گفت:
-اُجرتتو فردا میدم هرچند که از بدقولیت عصبانی شدم اما این خندیدن زهر کارتو گرفت.”
گفت:
-خانم دکتر تازه دومادم و با مشکلات عیالواری دستوپنجه نرم میکنم.”
گفتم:
-خدا بهت رحم کرد که سگ گازت نگرفت. آخرینبار که بردمش بیرون دامپزشکی بود. پای منشیو گاز گرفت.”
تعمیرکار بدشانس (طبق گفتهی خودش) بازم افتاده بود در خندق بلا. اما این دفعه تقصیر خودش نبود. فکر کنم لفظ بدش را مرغ آمین شنید و قلابِ قلادهی سگ شل کرد و فتوا داد به سگ که بهانهی خنده ما مهیا کند تا از حال بد دربیاییم.
-وبینار امروز دیدم. گفتند منتظر نباشیم بخت انگیزه وا شود و خودمان را به ناز نگذاریم که بیشتر اوقات نمیآید و بهقهرش میترشیم. بیانگیزه بیآغازیم. که در جریان نوشتن انگیزه ما را میبیند و یکدل نه صددل عاشقمان میشود.
نقاشی انگیزه را هم کشیدند آهوی پرکرشمه آمد پای چشمه و تمساح غولفشم عندالوقت خفتش کرد و بلعیدش. فقط آهو نبود بیشتر شبیه گاو حسنک کجایی بود. سوال و جواب داشتیم و معرفی کتاب و گپ وگفت با نمک شوخطبعی.
– پادکست ۱۰ ارتباط و فنِ بیان را گوش کردم و نکتهنویسی کردم. کمی مشکلتر شده و تمرکز بیشتر میخاهد و پادکست پس وپیش کردم که نکتهیی از گوش و دستم نگریزد.
– با خانواده فیلم دیدم و بستنی خوردم.
– آزادنویسی کردم و بعدشم بازنویسی ازآن برای گزارشم.
-آب خوردم فراوان البته نوشابه هم تنگش. پشیمان نیستم. سالها نخوردم. تسکین اضطراب این روزها قندخاریست به ویژه با نوشابه.
-پیادهروی فقط توی باغ و کوزتپیمایی با سطل و تی در عمارت بینوایان(عمارت مسکونی بنده).
– با ملزم کردنم به نوشتن نیمچسکی منضبطترم در انجام کارها و هشیارتر. لسی و وارفتگی افسردگی کمرنگتر میشود وقتی رو نوشتن متمرکزم.
– نهار فردا چغرتمه پختم. برای اینکه وقت کم نیاورم یک روز قبلتر خورشت بار میگذارم. هرروز دستپختم بهتر میشود قبلنها که خدم و حشمی بود میپختم محض تفنن و هنرنمایی. الان که روتین اجباریست، ریزکاریهایی دستم آمده که با تکرار دریافتمش.
– از کانال دوستان جسته و گریخته خاندم. همینطور از کانال حسام ایپکچی
راه هموار نیست اما باید راهی بود
نه چون امروز، زمان خوبی است
بلکه چون اینجا ایستگاه بدی است
•
در «مبادا»ترین روزهای زندگی
حرکت، از هر وقت دیگر لازمتر است
•
حتی بیهوده قدمبرداشتن
ترجیح دارد بر ایستادن در بیهودگی!
روزواژه: رَمارَم= ترکیب رمه در رمه از یک پوست یک استخان بهمن فرسی.
رمنده رمارمام اشکها
در ییلاق چشمها
مه بود
چوپان راه گمکرده بود
🌿🌿
۱۴۰۵/۰۵/۳۱
گزارش نیک:۱۰۱🐌❤️
سال واژه: در مسیر معنوی
نمره روز: ده از ده
واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است
1. پیاده روی ساع پنج صبح
به عادت روزهای قدیم که سرویس ساعت 5:30 میآمد و به دروغ میگفتند که یک دقیقه هم صبر نمی کند و هر دقیقه دویست هزار تومان جریمه دارد و هزار یک تهدید دیگر ساعت 5:00 به اسلام شهر رسیدم. البته این را هم بگویم که من عاشق بیدار شدن قبل از طلوع صبح هستم. خلاصه این هم بهانهایی برای 45 دقیقه پیاده روی شده است.
2. بستن آهستهی در سرویس
مهم است که در آهسته بسته شود. راننده فقط یکبار به من تذکر داد و بعدازظهر همان روز او من را خانم مهندس صدا زد و اما من به فکر در بودم. لابد بچههای سرویس به او گفتهاند که این خانم مدیر است و فلان و بیسار. حتی گاهی هم من را خانم مهندس کاشانی صدا میزند. آه که این مدیریت چه سودایِ زیبایی از جهان بیرون است اما از درون احساس تنهایی به ارمغان آوردهاست و تپش قلب و کمالگرایی تشدید شونده. بگذریم بستن درب سرویس برای من تبدیل به چیزی شبیه آزمایشهای علوم دوران راهنمایی شده است. هربار امتحان میکنم که آیا آهستهتر از این هم بسته میشود و میبینم که میشود. شاید فردا از امروز هم آهستهتر بسته شود.
3. به آشپزخانه تذکر جدی دادم.
نمیدانم این کار سودمند باشد یا باعث کینه شتری آشپز و سرآشپز شود، همانها که همه چیز را به مسخره میگیرند. مهمانهای شرکت میآیند و ناهار را در شرکت بغلی میخوردند. خسته شدم از این مرغ همسایه که غاز است. شایدم هست. امروز سرپرست IT مان میگفت مدیرعامل هم غاز میخورد. یاد حرف روز اول مدیرعامل افتادم «سخت بگیر». این بود هرچه سهل انگاری از روز اول گزارش شده بود مکتوب کردم و ریختم روی سر پرسنل آشپزخانه. فکر کنم یا دیگر آنها من را نبیندند یا من آن مظاهر چرک و کثافت را در آشپزخانه. خلاصه درنهایت ادب حسابی گازهای محکمی گرفتم.
4. سپاسگزاری
سپاسگزارم از مادرم که اجازه داد بستنی چوبیاش را نوش جان کنم.
سپاسگزارم برای ماست کنار غذا.
سپاسگزارم که بچه گربهی کارخانه از جای دندان سگها جان سالم به در برد.
سپاسگزارم برای عشقی که من را به نوشتن گزارش نیک وا میدارد.
سپاسگزارم استاد شاهین خان.
سپاسگزارم برای این جمع اهل نوشتن و تداوم.
🌿🌿
این چالش مالشها هم بد نیستها، از اینهایی که میگویند یک ماه فلان کار را هر روز انجام دهیم و بعد مثلاً روز پانزدهم چه شد و شانزدهم چه شد و این حرفها.
من شروع کردهام یک ماه بچسبم به بعضی از روتینها. نه که عادتهای جدیدی باشند، دستوپاشکسته همهشان را انجام میدادم. اما خب گفتم چرا دستوپاشکسته؟ کِی میخواهد درست شود دیگر؟ با حواسپرتی و یک روز انجام دادن و یک روز ندادن نتیجهی درستوحسابی نمیگیرم.
برای همین تصمیم گرفتم و ۴ تا از این دستوپاشکستهها را نوشتم که از وضعیت بلاتکلیفی درشان بیاورم.
حالا شاید هم جواب ندهد، شاید هم این برنامه سنگین باشد. ولی خب برای امروز که روز اول بود بد نبود.
حالا چند و چون و توضیحات ریز هر کدام بماند برای بعد، ولی امروزم امتیاز خوبی میگیرد. اصلاً صددرصد نرسم به اجرای این برنامه، همین که روزهایم کمی سر و سامان بگیرند هم خودش خوب است دیگر.
اصلاً جدای از کاری که انجام میشود جنبوجوشی هم آمده تویم. چون میدانم اگر نجنبم نمیرسم زود بلند میشوم و تندتند کار میکنم.
میخواهم روی کاغذ هم پرینت بگیرمشان و هر روز تیک بزنم. جلوی چشمم باشند بهتر ادامه میدهم.
https://t.me/f_mahmudpur
🌿🌿
کار تا دو.
خاندن داستان کوتاه «زیبای خفته در هواپیما» و رمان «سنگ صبور».
نویسندهساز.
گپ با ندا و خاندن و خاندن.
با نصیرو تیکتیکانی داشتیم.
به مرحلهی شستن ظرفهای مجلس در وبینار سحر رسیدم.
روزگفتار و پست.
🌿🌿
آخرین روز مرداد ۰۵
گزارش ۱۰۲
با اینکه شب موقع خاب سردرد داشتم، خوشبختانه صبح سرحال و بدون درد بیدار شدم و راهی تهران شدم تا کارم رو در مرکز توانبخشی آغاز کنم. شنبه ها با بچههای مرکز ،بازیهای تعاملی و شناختی انجام میدم. بازیهایی که هم متمرکزترشون میکنه هم مهارتهای ریز تعامل روزانه رو یاد میگیرند. تو جلسه امروز یکی از بچهها داوطلبانه خاست کلاس رو دست بگیره و هدایت کنه. بعدش از اینکه پذیرفتم و مسئولیت رو بهش دادم خیلی حس خوبی داشت و احساس ارزشمندی رو تجربه کرد. بعد از کارم چند جلسه مشاوره آنلاین داشتم. عصر دوباره سردرد اومد سراغم و ترجیح دادم بخابم. کمی کمتر شد و در نهایت با قرص میگرن به کل ناپدید شد. آشپزی کردم و دوش گرفتم. متن لایه واژگانی سبک رو خوندم برای بار دوم. این قسمت برام دوستداشتنی و جذاب بود:
« شعر تصویرگر است و از رهگذر تخیل به سادگی میتواند دو مفهوم متناقض«اخم» را با «ناز» ترکیب کند و مفهوم تازه «اخمناز» را بسازد.»
شب مشغول خوندن دن کیشوت و نوشتن تمرین کلاس نویسندگی خلاق پیشرفته شدم.
برای بار دوم که میخونم طنزش را بهتر درک میکنم.
با پناه کوچولو حرف زدم و برای ثبت نام کلاس مهارتهای زندگی کودکان براش سرچی انجام دادم.
🤔چند روزی تو ذهنم جنگه. به این فکر میکنم آیا پدر مادرها به ما احساس گناه میدن یا ما این احساس رو ازشون میگیریم؟
خودشون با خبرن که با بعضی از حرفهاشون ما این حس رو تجربه میکنیم؟
https://t.me/fahimsaadat040
🌿🌿
شنبهها روزی برای منست.
روز یکمست از هفته.
آغاز تصمیم و هدف و ذوقست.
نه اینکه دوستش داشته باشم، نه. اما این که اول است و طعم آغاز دارد، راضیام میکند.
اینکه میدانی اولین روزست و انگاری عمری دوباره را به تو دادهاند.
شعف دارد برای من.
و من برای شنبهها ذوق میکنم.
و امروز به عادت هر شنبه یک پیمانه ذوق را در کاسهی قلبم ریختم و چند حبه لبقند روی لبهایم.
و آغازیدم
صفحات صبحگاهی و تمرین ۱۰۰۰کلمهنویسی را به سبک هر روز اما متفاوت.
بعد از آن ورزش و باشگاه.
تمرین امروز سخت نبود اما تمام اعضا و رگ و پی آدم را پیچ میداد. گره میزد و باز میکرد. رها میکرد و دوباره میگرفت. آن اندازه که در پایان تمرین شبیه باباسفنجیِ لهولوردهای بودم که تا کلی آب جذب نکند، شکل و شمائلش برنمیگردد.
ناهار پاستا و بعد از آن خواب و خیال.
خیال بافتم امروز. نخ خیالم را خودم تافته بودم. رنگرنگی و نازک. تابیده در هم. شبیه رسیدن به آرزوهایی از جنس بوی نوزاد. خنک، نرم و بیآلایش.
دلم خواست امروز کاشهایم پشت درخیال بمانند و جلوتر نیایند. خواستم شنبه، شنبه بماند و با رویاهای دور، دور نشود از زندگی.
شنبه را باید زیست و پایههای هفته را پیریزی کرد.
دوباره لبتاپ را گشورم و خواستم تمرین کنم تایپ کردن با هر ده انگشت دستانم.
سختست. قاطیقاطی نوشته شد و پاتیپاتی پاک. امروز خواستم یاد بگیرمش تا تندتر بشود ۱۰۰۰ کلمه را از آب درآورد و پهن کرد تا آفتاب، غروب نکرده خشک شود و برود پی کارش.
سنگصبور همچنان کلمهکلمه و جملهجمله با منست.
وبینار هم بودم. استاد فازش فرق کرده بود یا من دیگر آن ثمانه نبودم؟ کمحوصله بودم در وبینار. چشم و گوشم به استاد بود و حواسم اما در رفتوآمدی مدام کلافهام میگرد. چندباری دستش را چسبیدم که بماند اما سمجتر از اینها بود و از در میرفت و از دیوار میآمد.
بعد از آن باز نوشتم. امروز نوشتن با منست یا من شنبهگردی میکنم به رسم شنبهها؟
آهنگ شادمهر را گوشیدم. دوستش داشتم. در کانالم نشرش دادم.
یاد مایکلجکسون افتادم. رفتم از او خواندم در گوگل. عکس زنش را هم دوباره دیدم. چه زوج کمجذابی. کمجذاب آخه؟
چه کلمهای بنویسم جاش خوبه؟
چه زوج حالبهمزنی؟
چه زوج نازوجی؟
چه زوج نامزدوجی؟
چه زوج چی؟
برایم جذابیت ندارند. چرا هیچوقت دوستشان نداشتم بیچارهها را؟
با برادرم غیبت کردیم. غیبت داییجانمان را که تنها از داییبودن اسمش را دارد.
شاید داییِ سرراهی باشد.
دایی سرراهی داریم؟
قیافهاش اما شبیه مامانست. چرا پس اینقدر به مامان نامردی میکند؟
من دایی نمیخواهم.
فرار از غرق شدن در رنج با روتینسازی
صبح اول نمرات دانشجویان را اصلاح و ثبت نهایی کردم. باقی صبح بیشتر به استراحت و جزوهخوانی گذاشت. بلاخره کمی هم باید درس خواند.
چند تصویر از داستان شزم، صاعقه، کبوتر جلد داود را از مجموعه هیچکاک و آغاباجی را خواندم. داستان جالبی است. میبردت به کودکی. از ویتگنشتاین و رواندرمانی هم چند صفحه خواندهام.
به وبینار نویسندهساز با آهنگ زیبای b-Concierto-de-Aranjuez-Adagio خوشآمد گفته شدم. صحبت از انگیزه بود. استاد باز از من یاد کرد که جراحی نتوانسته از نوشتن بازم دارد. گمانم خیلی جای تحسین نداشته باشم.۱۴ سالگیام که دکتری فهماند که بیماریام هیچ وقت خوب نمیشود به روتینسازی پناه بردم. آن روزها فقط درس میخواندم، تا خیلی فکر نکنم و غصه نخورم. حالا شده عادت. نمیتوانم یکجا آرام بگیرم. راستش اصلاً انگیزه را متوجه نمیشوم، به ویژه بیرونیاش را. شاید به قول فروید مکانیسم پالایش است، شاید هم جبران. البته دوستی هم دارم که میگوید خصلت ترکیات است. وقتی به استاد کلانتری نگاه میکنم این گزینه را هم که پرجنب و جوشی خصلت ترکیام باشد را رد نمیکنم.
صدای اذان با صدای پیامک واریز همزمان شد. سریع نماز خواندم و بعد از آمادگی لازم (دستشویی رفتن با اعمال شاقهی ایستادن😄) رفتم اولین جلسه خودشفقتورزی خانم شیما صادقی.
بعد از شام هم مشغول رسیدگی به بدهیها و وامها بودم. تا وقت مانده به خواب هم باز کمی مطالعه خواهم کرد.
احوالپرسهایم زنده باشند: دکتر نرگس، خانم همسایه، ریحانه و دوستان ورزش و کاردرمانی
شبتان پرنور
۱۴۰۵.۵.۳۱
قهرمانی
#گزارش_نیک
🌿🌿
🙏🌺🙏🌺
پشت ماشین نوشته بود «دوای درد هر آدمی یک آدم دیگرست.»
لطفن یک آدم دیگر بدهید من بخورم تا دردهایم دوا شوند. گیاهخواری برای درمان دردها از مد افتاده است، فقط آدمخواری. من اگر میدانستم دوای دردهایم یک آدم دیگر است این همه مدت الکی درد نمیکشیدم، یک آدم دیگر میکشیدم، یا میخوردم، یا تزریق میکردم، خلاصه با یک آدم دیگر یک کاری میکردم، این همه آدم دیگر موجود است آنوقت ما اینجا گرفتار دردیم.
نمیدانم چند کیلومتر رانندگی کردم، فقط میدانم که به قدر یک روز کاری طول کشید؛ از هشت صبح تا پنج عصر، البته با احتساب معطلیهای وسط کار. فقط توانستم قهوهی فوری را بریزم در لیوان و برسم به وبینار. فنجان نه ها، لیوان. مثل اینکه عرق سگی را بریزی در لیوان از بس که اوضاع خراب باشد.
آزادنویسی دو صفحه روی کاغذ. قطعن دوازده دقیقه وقت موجود بود اما یک گرم انرژی هم موجود نبود.
الهی شکرت…
🌿🌿
گزارش نیک “1405/5/31″ مردادماه. روز شنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”درآمدی تاریخی بر نظریههای ادبی از افلاطون تا بارت” از ریچارد هارلند را خاندم.
کلمهبرداری هم انجام دادم.
کتاب”عقربکشی” از شهریار مندنیپور خاندم.
کلمهبرداری هم انجام دادم.
فصل اول دُنکیشوت را از بخش اول تمام کردم.
نویسندهساز شرکت کردم. چقدر خندیدم. جای همهی آنهایی که نبودند خالی.
https://t.me/speechoff
🌿🌿
گزارش نیک فرح ۱۰۲
✍️روزانه نویسی سهم صبحگاهی
✍️خواب نویسی نکردم و پشیمانم
✍️تغذیه کانال فرحنامه
✍️چرخیدن در تلگرام و خواندن کانال دوستان نویسنده
✍️سرچ و جستوجو چند موضوع در اینترنت نفتی – ذغالی این روزها.
✍️آشپزی، درست کردن کیک جودوسر با کدو سبز. گردو و کنجد
✍️از غرب به شرق تهران رفتم و کنار مادرم ناهار خوردم و با دلی از ناراحتی از ناتوان تر شدن هر روز مادرم برگشتم.
✍️ عصر در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم.
✍️دیدن چند برنامه تلویزیونی مزخرف. حیف وقت.
✍️تایپ چند دست نوشته و ویرایش آنها و آماده سازی تا بعدن در کانال فرحنامه بذارم. انشالله
✍️نوشتن گزارش نیک
✍️حلزون امشب شبیه یک کشتی در امواج گرفتار شده، است.
🌿🌿
امروز را به بطالت گذراندم.
صبح را در شبکههای مجازی و درتلاش برای زدن قطعهای، فوق آسان، با پیانو.
ظهر با رفتن برق، اعصاب و صبر و حوصلهام را هم ازدست دادم و هیچکاری نکردم.
دوساعت تمام فیلم دیدم. نیمساعت هم مضاعف.
پیتزا خریدم و همراه فیلم خوردمش.
مفیدترین کار روز، همین بود.
کمی شیمی خواندم. به مشوقی برای درسخواندن نیاز دارم. گاهی در سوگ تنبلیام، دلم میخواهد گریه کنم.
یکیادداشت زشت نوشتم و ناچار منتشرش کردم، چون زیباتر از آن نداشتم.
الان هم خوابیدن برایم بهتر است.
امیدوارم فردا بیشتر درس بخوانم و بنویسم و بنوازم و کتابهای بیشتری را بهاتمام برسانم.
و ابله را هم دهروز پیش تمام کردم. حس میکنم برازندهی مدال طلا هستم، یا چنینچیزی.
شبخوش.
🌿🌿
۱. ساعت پنج بلند شدم و صفحات صبحگاهی نوشتم. تاریخ را اشتباه کرده بودم و فکر کردم از همان شنبههایی است که با روز اول ماه یکی میشوند و خوراک جوگیر شدن هستند. معمولا چیزی ندارم بنویسم و تا چشمهایم باز شوند و مغزم به کار بیفتد طول میکشد ولی به حس سبکی بعدش میارزد. مثل دستشویی رفتن سر صبح که خرامان و کورمال کورمال میروی.
۲. باشگاه رفتم. از وبسایت فیتامین برنامه میگرفتم و فهمیدم قیمت برنامه بدنسازی را افزایش داده. اشتراک سه ماهه خریدم که چند صدتومانی در مقایسه با خرید ماهانه ارزانتر در میآید. عجیب نیست؟ آدم حاضر میشود قیمت پرداخت لحظهای را تقریبا سه برابر کند تا در بازهای سه ماهه اندکی سود کرده باشد. با فکر کردن به اینکه در هر صورت این سه ماه میگذشت و برنامه لازم داشتم، حس حماقت و فریبخوردگیام در برابر تکنیکهای مارکتینگ را کاهش میدهم.
۳. کمی از کتاب صوتی هرس از نسیم مرعشی را گوش دادم. از آنهایی است که صرفا میخواهم تمامش کنم تا نصفه نمانده باشد. خود داستان خاص نیست و حوصلهام را سر میبرد. فقط گویش جنوبی خوانندگان کتاب و آن موسیقی جنوبی/ عربیای که میان اپیزودها پخش میشود برایم جالب است. خودم میدانم باید آثار فاخرتری بخوانم.
۴. در کلاسهایم شرکت کردم.
۵. پستی در کانالم گذاشتم.
حلزون جتاسکیسوار
مدتی است که ساکت و بیهاله شدهام. آدم پرحرفی نیستم. ولی خُلقم پایین آمده. زودتر از قبل عصبی میشوم. ظرفیت روانیام برای شوخی و بحث کمشده. سنگ بایدهای شخصی و کاری، روی کت و کولم وزانت میکند. میشود که دو سه ساعت روی صندلی میخکوب باشم و در پیکسلهای مانیتورهای روبرویم غرقه.
ولی تا حد زیادی گریزی از بایدها نیست انگار. «زندگی همینیه که هست». چیزهایی هست که از سیطرهی آدم خارج است. تا جا داشته باشد، برای چگونه زیستنم طرح میریزم. اما کارهایی هست که عوض کردنشان، کار یکی دو روز نیست. بیشتر مدیریتپذیرند تا تغییرپذیر.
نوشتن همیشه کمک میکند. این جادوی قلم است که میتوانی مجموعهی افکارت را روی کاغذ بریزی و آنقدر بنویسی تا خالی از نشخوارههای ذهنت شوی. ولی گفتن چطور؟
گفتن هم مثل نوشتن، محصول اندیشه است. البته منظورم حرفزدن عادی نیست. منظورم آن گفتگوهای پرمغز با یک دوست، یا حرف زدن از موضوعی به سبک #روزگفتار است. مثل روزنویسی، روزگفتار هم میتواند دلیلی برای فلسفیدن یا تامل باشد.
خلاصه که تصمیم گرفتم یک روز که سر دماغ نبودم، روزگفتار پر کنم و در دفترم بگذارم. میخواهم گفتن را تمرین کنم. موضوع گفتارم را هم از همین حالا میدانم. و فکر میکنم این شیوه مرا قدری از سکوت بیرون بکشد. با درک این همه فرصت بکر، سپاسگزار بودنم.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
🍃۱. نویسنده ساز را شرکت کردم. مثل همیشه درجهیک و شگفتانگیز و تازه. لامذهب تکراری و کهنه و زننده نمیشود.
🍃۲. رفتم دیدن خالهام.
خاله بغلم کرد و ملچمولوچ ماچم کرد.
چند دقیقهٔ بعد گفت اگر بدانی چه ویروس تابستانیِ سرتق و مزخرفی اسیرم کرد. دیشب آمپول زدم امروز شکر خدا بهترم.
خب چرا ماچم کردی زن؟!
این را توی دلم گفتم. لبخند زورکیای زدم و گفتم بگردمتون خاله، بهتر باشین.
با نیکی تولد بازی کردیم. با شلیل و خیارسبز و سیب گلاب، کیک دروغکیمان را ساختیم. شمعمان خیالی بود. مهمانها هم خیالی. تولد من بود مثلا. من بچهٔ نیکی بودم و نیکی مادرم بود. مادرِ چهارساله و بچهٔ بیست و چهار ساله. فبأی آلاء ربکما تکذبان؟(بالاخص توی دنیای بچهها)
بعد، قلم و دفتر آورد و گفت من عددها را میشناسم. تو بنویس تا من بخوانم. نوشتم ۷. خواند دَبازده. ماچش کردم و گفتم آفرین.
بعد تر، یک چیزی کشید و گفت باید حدس بزنی چیست. گِردباد کشید. گفتم گِردباد؟ گفت نخیر، گل رُزه.
عذر خواستم که کم دقتی کردم. و دوباره ماچش کردم.
برگشتنی اسنپ گرفتم. شیشههاش پایین بود. هر چهارتا. کولاک شده بود توی ماشین. آهنگ از گوگوش گذاشت و ابی و چند نفر از این جدیدها که نمیشناسمشان. خوش گذشت.
🍃۳. «همان عشق» را از استادِ جانم هدیه گرفتم. دارم میخوانمش. عشق میکنم با هر جرعهاش. هر صفحهای که میخوانم به صفحهٔ اول برمیگردم و یادداشت استاد را از نو میخوانم و چند منِ تبریز قند توی دلم آب میشود.
🍃۴. یک داستانک توی کانالم گذاردم. روزها بود که هوا از تویش رد میشد و کلمه نه. امروز گفتم بس است دیگر. شروع کردم و بداهه داستانک «غبار» را نوشتم و گفتم ننم جانی کن بده بره.
🍃۵. شب که همه جا را سکوت گرفت کمی از «یک منظومهٔ نایاب در برف و باران یافت شد» را با صدای بلند خواندم. مشعوف شدم و سرمست.
🍃۶. بعد از مدتها گزارش نیک نوشتم. درودها بر من و بر شمایان اگر میخوانید.
🍃کانالم؛ https://t.me/zargooyehaa
با ایدهها گذشت و رنگها
-سالواژهام: تدریس.
-آبجی دیشب ایدهیی داد. رو هوا زدمش. از صبح درگیرش بودم. بلاخره خط اصلی داستان شکل گرفت.
-نقاشیهای جلسهی آخر را کشیدم. هشت تا شدند. با ماژیک و مداد، رنگیرنگیشان کردم.
-متن اولیه داستان را نوشتم.
-امروز همهش تو فکر بودم. فکرِ ایده. فکر گسترشش. وقت نشد به کار دیگری برسم، ولی حالم با ایدهها و نقاشیهایم خوب است. چی از این نیکتر؟
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
سالواژه:شوق زندگی
۱. صبح زود. باشگاه. عرق فراوان. درد مچ دست. نشستن در پارک و روزانه نویسی. باد خنک. پیرمردهای اطراف آبنما. نوجوانهای دوچرخهسوار. خانم میانسال منتظر در پارک با شال پلنگی.
۲. ظهر که خواهرم به خانه رسید دوباره یک ایده به سرش زده بود برای کارش. کلی راجع به آن صحبت کرد. مثل همیشه حساب شده و عاقلانه. من هم حالم خوب شد. شنیدن حرفهای خوب و شرایط خوب حتی برای کسی دیگر خیلی میتواند شیرین باشد. ولی واقعا نسبت به همه اینطور نیستم. چند نفری هستند که چشم دیدنشان را ندارم و شاید اگر خیلی رشد کنند حسادت کنم و حالم بد شود.
۳. با خواهرم رفتیم تا مغازهها را زیرورو کنیم و کردیم. مثل خیلی مغازهها، فروشگاه بزرگی که در شهر همه میشناسند پر بود از قفسههای خالی. چند تا مغازه را گشتیم تا اجناس مورد نظر را پیدا کنیم. هایپر و میوهفروشی هم رفتیم. سیر تا پیاز را خریدیم. نیازی نیست راجع به قیمتها و خریدهای دانهایمان بگویم.
۴. خسته و کوفته. کارِ خانه. آماده کردن وسایل برای فردا. نخواندن حتی صفحهای. مرور برنامهی خواهرم و وسایل مورد نیازش بارها و بارها. شوق زندگی. شوق زندگیمان.
پی نوشت: من آسترولوژر نیستم
من یه معتاد و علاقه مند به آسترولوژی هستم
و فقط این کلمه یک بار به گوشم نخورده!
قرار بود هر روز گزارش نیک بنویسم اما نشد، یعنی میشد ولی زور نزدم که بشه.
پریروز یه چیزی انداختم وسط گروه نویسندگیمونو گفتم در مورد وطن بنویسیم، یهو دوربینو بردم توی آسمون و از بالا خودمو دیدم که مث یه خر توی گِل گیر کردم.
دیروز کلی نوشتم وطن یعنی فلان و بهمان ولی هِی به دلم نمینشست، هی گفتم حرمت داره، حیفه از گل نازکتر بش بگیم بعد دیدم همین وطن وطنه که گی زده وسط زندهگیِ ما، کاش پرندهی مهاجر بودیم و نگاه میکردم آبیِ کدوم آسمون خوشرنگتره و جایی که الان هستیمو به پوستِ پیازی میفروختیم به جای آسمون قشنگ بعدیو میتازوندیم تا اونجا، چیه این وزنهی وطن که به پاهامون بستیم.
اینجوری شد که وطن روی به یکی مثِ «پری بلنده» تشبیه کردیم و اینجوری نوشتیم:
وطن روزی بیبی مریم بختیاری بود
سرش بالا
و قامتش لرزهانداز بر تن.
وطن حالا زنیست از شهر نوی طهران
بیمادر، بیخواهر
چوب حراج خوردهی پدرش
و ارثِ همهی مردان شهر
هر که از راه رسید کامی گرفت
چند صباحی آقا بالا سرش شد
شیرهی جانش را مکید
آب زیر رگانش را خشک کرد
کلاهش را به همسایه بالایی تعارف کرد
و کفشش را به همسایه پایینی
و در آخر که نفسش را برید
آتشش زد
وطن بیصاحبترین زن
و صد صاحبترینشان است.
«رویا امینی هرندی»
اگه دوس داشتین پیج اینستامو نیمنگاهی بندازید:
http://Www.instagram.com/roya.aminiharandi
امروز وقتی به زور و سقلمههای زنگ ساعت به مغزم بیدار شدم فکر میکردم یک روز تعطیل را در پیش دارم اما وقتی مغزم کاملا بیدار شد دستی بر پیشانیام کشیدم و وا افسوس کنان از جا جستم و به خودم نهیب گیجی زدم که مگر علف خرسه که هر روز مملکت تعطیل شود. باری تعهد ورزی سالانه را به خود گوشزد کردم و آغاز یک روز خوب شرط پیروزیام شد. امروز از دست استاد روزگار نمرهی هفت گرفتم و راضی هستم. یک صفحه نوشتم و چشمم را به نوشتن روشن کردم. و به پیادهروی صبحگاهی رفتم. هوای صبح خلوت و خوب بود و با یک بغل نشاط برگشتم و به امور شکم و آشپزخانه پرداختم. تا سرم اندکی خلوت شد عنیمت دانستم و ساعتی نوشتم. چند صفحه از کتاب خسرو خوبان را خواندم و قسمتی از کتاب صوتی ژان دوفلورت و دختر چشمه نوشتهی مارسل پانیول ترجمهی سروش حبیبی را گوش کردم. با خواهرم احوالپرسی کردم. و برای انجام کاری از خانه بیرون رفتم. دیدن چهرههای مردمی که خرج و دخلشان از زمین تا آسمان است ناراحتم میکند. برای آزادی روحم چند خط مینویسم و به داستانی که طرحش در ذهنم است فکر میکنم. چند جرعه آواز گوش میکنم و خوردن یک چای نزدیک ظهر خستگیام را پاک میکند. وبینار را شرکت کردم البته ده دقیقه اول و بعد برایم مهمان آمد. هر روز اول صبح یک یادداشت در کانالم منتشر میکنم. آدرس کانال تلگرام من این است. 👇
https://t.me/notetoday1
📍 روز استراحت
دیشب گفت: «فردا استراحت کن، اینقدر به زانوهات فشار نیار، بذار خوب بشن.»
سال واژهام: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت 🥰
صبح ساعت ۶ بیدار شدم. دیشب هم خیلی زود خوابم برد و خانهی نامرتب و ظرفهای نشسته را به خواب فروختم.
به نظرم این هم بخشی از خوددوستیست.
دوباره خودم را مجبور کردم بخوابد و او مجدداً ساعت ۷ صبح بیدار شد. دوباره مجبورش کردم بخوابد و در گوشش خواندم: «خودتو دوست داشته باش، بخواب بابا! تو لایق خواب بیشتری.» و سرآخر، ساعت ۸:۳۰ بیدارِ بیدار شد.
امروز روز استراحت نیست؛ باور کنید راست میگویم.
چطور میشود استراحت کرد وقتی در بیداری صبح، همهجای خانه پر از نعشِ پشههای نورطلب بود؟
بلند شدم، چای دم کردم و کارهای نعشکشی را از اتاق همسرم شروع کردم. تمام سوراخسمبهها و گوشهها را جارو کشیدم.
راستش اگر کسی در گذشته از آیندهام خبر داشت و میگفت: «در آینده قرار است این داستانها برایت پیش بیاید و در روستا زندگی کنی»، هرگز باور نمیکردم.
جاروبرقیِ اتاق تمام شد و در ادامه، راهروی روشناییِ خانه، که درواقع گلخانهی من است، را جارو کشیدم.
چای را هم از همان زمان بیداری دم کرده بودم و برای استراحتِ بین دو سانس رفتیم تا صبحانهای بخوریم، ولی نان نداشتیم؛ چون همسرم دیروز هیچ نانی برای امروز باقی نگذاشته بود.
ما هم چای را با تیرامیسو خوردیم. بدی نبود! 😁
در همین میان، پیامهای گروه دوستان نویسندهام را خواندم و اصلاً حال نوشتن نداشتم. سردرد خفیفی هم داشتم.
بعد از اتمام صبحانه، فیلترشکن را خاموش و نتِ لاکپشتی را هم مرخص کردم؛ برود به کارش برسد.
همسرم الباقی خانه را جارو کشید و من هم هوس کردم حیاط خاکگرفته را بشویم.
به سمت حیاط رفتم تا کلیت کار را تخمین بزنم و از این فکر لذت ببرم که قرار است آبی به سر و رویش بگیرم.
بچهموشی در گوشهای از پله مچاله شده بود. چقدر زیبا بود! همیشه دلم میخواست یک موش کوچولوی دستآموز داشته باشم. جهان به آرزویم پاسخ داده بود، اما من میترسیدم حتی به آن دست بزنم.
از ترس و هیجان داد زدم تا همسرم بیاید، هم موش کوچولو را ببیند و هم او را از حیاط به بیرون هدایت کنیم.
بعدش حیاط را شستم و به خانه برگشتم و دراز کشیدم و فکر کردم باید این تجربهی موشی را در گزارشم بنویسم تا یادم نرود.
بعد سری به گروهمان زدم. رویا پیشنهاد داده بود دربارهی «وطن» بنویسیم. چند نفر، بعلاوهی من، نوشتیم و نوشتههایمان را در گروه به پرواز در آوردیم. حرف زدیم تا اینکه سردردم دیگر آلارم داد که: «بس است!»
من هم موبایل را کنار گذاشتم و به توصیهی محمد، شوگرِ گروهمان، چهار لیوان آب نوشیدم.
در سینک ظرفشویی ظرف بسیار بود و صدای «پس کی میای ما رو بشوری؟» داشت بلندتر میشد. من هم رفتم تا سر و سامانشان بدهم. خلاصه، دقایقی طولانی ظرفها را حمام میکردم. 😂
بعد خودم به حمام رفتم و سردرد کمی آرام شد.
از حمام بیرون آمدم و خیلی گرسنه بودم. پس لوبیاپلوی مانده از دیروز را گرم کردم و خدا را شکر کردم که غذا در یخچال بود.
در کنارش ماستوخیار با چاشنی سبزیِ دلال درست کردم. دلتان نخواهد، عالیست این ترکیب! 🤤
ناهار خوردیم.
کمی بعد وبینار شروع شد و من بهشکل درازکش وبینار را نگاه میکردم؛ درواقع گوش میکردم، چون چشمدرد خفیفی داشتم که اجازه نمیداد خیلی به گوشی چشم بدوزم.
اواخر وبینار خوابم برد و وقتی بیدار شدم، همهچیز تمام شده بود و استاد هم رفته بود. 😁
بعد از آن چای دم کردم، ظرفهای ناهار را شستم و فیلم جدید جیسون استاتهام را دیدم به نام «Mutiny ـ شورشی».
راستش من بازیِ جیسون را دوست دارم، اما این فیلم را نه.
آخر جیسون جان، این چه کاریست با ما میکنی؟ این چه دوغی بود که تو هم در آن ایفای نقش کردی؟ حالمان گرفته شد! حالا باید یک فیلم خوب ببینیم تا بشوید و ببرد این مسخرهفیلم را. 😑
فیلم دیگری انتخاب میکنم با نام «افسانهی زمستان ـ Winter’s Tale». امیدوارم خوب باشد و پشیمانم نکند.
راستی استاد، اگر خوشحال میشوید بگویم بخشی از تعالیم ریتا را هم خواندم و کنجکاوم بدانم بعدش چه میشود. 🥳
الان هم منتظرم همسرم از حمام بیاید و به ما گشنگانِ درگهاش غذایی برساند. 😂
در ادامه، چون استاد خواسته، این هم کانال تلگرام من. ✌🏻
https://t.me/Gardaneh_Heyran
امروز فقط خواندم و خواندم. همهچیز را تعطیل کردم و به تورق کتابها و خواندنشان نشستم.
– به صفحۀ ۱۱۷ «سنگ صبور» چوبک رسیدم. چقدر دیالوگهای انوشیروان با حکیم و خر، شیرین و خواندنی بود. گمان میکردند خر با هدف عدلجویی به پیشگاهشان آمده، زهی خیال باطل. خر را به زور به آنجا آورده بودند تا زنگ عدل را به صدا دربیاورد. آخر انوشیروان هوس کرده بود که صدای زنگ عدل را بعد از دو سال بشنود.
– یک کلمۀ حسبرانگیز از «واژهنامۀ حزنهای ناشناخته»:
آلِزیا = ترس از این که دیگر قادر به تغییرکردن نباشید.
فوبیای دائمی من. هر روز کمی غصه میخورم بابت این که زمانی پیر میشوم و با عقل و ذهن سالخوردهام دیگر نه میتوانم خودم را تغییر دهم و نه توان یادگیری تکنولوژی را دارم. کسی پیدا میشود که با حوصله چیزهایی را یادم دهد که بلد نیستم؟ میتوانم خودم را وفق دهم با دنیای اطرافم؟ دنیا در زمان پیریام چقدر شبیه به الان است؟ توان درکش را دارم؟
– چهار کلمۀ جذاب از «فرهنگوارۀ فارسی خلاق»: «نوذهنی»، «خبرهراس»، «آگاهبود»، «زودجو».
شروع کردهام به خواندن این کتاب از استاد کلانتری. کلمات دلنشینی دارد و بهشدت پیشنهادش میکنم.
– در کنار خواندن، از آزادنویسی غافل نشدم. اگر اشتباه نکنم حدود ۵۰۰ کلمه نوشتم.
کمی نوشتن، کمی خواندن.
کمی از شب هول، کمی از عاشق خود بودن.
کمی آزاد نویسی، کمی جوجه توصیفی در قالب متن.
کمی چای گرم، کمی آب سرد.
کمی دوشادوش غروب دلگیر، کمی دوستانه خندیدن.
کمی شلیل شیرین، کمی ترشی لواشک.
کمی صورتها حاضر، کمی از پشت صفحه دیدن.
کمی رونویسی، کمی ویرایش کردن.
کمی نشستن، کمی قدم زدن.
کمی خوردن، کمی آشامیدن.
کمی در جمع بودن، کمی تنها نشستن.
کمی هیاهو در آغاز، کمی سکوت در پایان
این کم کمکها تمام امروز من بودند.
۱۴۰۵/۵/۳۱
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
از صبح دلم گرفته است. خستهام، نه از کار از رکود و بلاتکلیفی. حتا پیادهروی حالم را بهتر نمیکند.
هزار و بیست کلمه آزادنویسی میکنم. از خابی که ظهر دیدم شروع و به گرفتاریهای زری پایان میگیرد. دلتنگیام میرود. حالم خوش میشود.
تا وقتی دست دارم و انگشتانم حرکت میکند مینویسم تا احساس کنم زندهام. این یکی را نمیتوانند از ما بگیرند.
نوشتن را میخاستم بارها بگذارم کنار، اما بخاطر تلاش بیوقفهی استاد کلانتری که دهها سالست هر روز مینویسد، خجالت میکشم و هر روز مینویسم.
استاد در کنار آنهمه کار و کارگاه، با تداوم و عادت هر روزنویسیشان، الگوی ما هستند.
هر شب پست گزارشنیک را در سایت و تلگرام میبینم، میپرسم چرا من چند سطر ننویسم تا نوشتن عادتی شود برای زیستن در تمام شرایط؟
استاد عزیز، قدردان تلاش و زحمتهایی که میکشید هستم حتا در حال بد هم گزارش مینویسم و کنار نوشتن میمانم.
حسینیپناه در کتاب «ذهن فریبکار من»، سوگیریهای شناختی را با مثال توضیح میدهد. هر روز حداقل نیم ساعت برایش وقت میگذارم.
نیم ساعت «کریستین و کید» میخانم. گاهی برمیگردم و بعضی جملهها را دوباره میخانم. روشن نیست اما ابهام و پیچیدگیها را دوست دارم.
بخشی از سفرنامه اصفهان را ویرایش میکنم. شاید فردا منتشر کنم.
در وبینار نویسندهساز استاد نقل قولی از سامرست موام میگویند:
«من به الهام باور دارم، هر روز ساعت نه که مینشینم پشت میز الهام را میبینم.»
جملهای موثر برای آنها که متکی به انگیزه و الهامند و مینشینند تا الهام خودش بیاید.
استاد میگویند: «باخت بزرگ آدم، ارزیابی قبل از شروع کار است.»
و اینکه،
«نوشتن حین نوشتن شکل میگیرد.»
هر روز مینویسم چه انگیزه باشد یا نباشد. به نتیجه کاری ندارم، از فرآیند و مسیر لذت میبرم.
دو قسمت از سریال «صد سال تنهایی» را میبینم. صحنهپردازی و شخصیتها اقتباسیست از کتاب.
برای ما عاشقان ادبیات، خاندن رمان لذت بیشتری دارد. در کتاب مجال درنگ داریم، با سرعت از این صفحه به بعدی نمیرویم اما در سریال رخدادها سریع از یکی میرود به بعدی.
بدم نمیآید تا انتها سریال را ببینم. سالها از خاندن رمان میگذرد. تصویری که از اورسلا، خوزهآرکادیو بوئندیا، ملکیادسِ کولی و روستای ماکوندو داشتم، دوباره زنده میشود.
میخاستم رمان را بازخانی کنم اما فونت کتابم ریز است. باید نسخهی بهتری بگیرم.
یاد نقل قولی میافتم که ناتالیا گینزبورگ در مورد «صد سال تنهایی» گفته:
«اگر حقیقت داشته باشد که میگویند رمان مُرده است یا در حال مردن است، پس در این صورت همگی از جا برخیزیم و به این آخرین رمان سلام بگوییم.»
من میگویم رمان نمیمیرد تا وقتی عاشقاناش زندهاند.
دیروز نپرسیده، مشخصاتم را برای همکار اداری فرستادم. فقط یک پیام که مشخصات خاصی را بفرستم. صبح که از در اتاق بایگانی میگذشتم، مسئول بایگانی من را از همایشی که امروز برگزار میشود، خبر کرد. میخاست بداند خودش هم میتواند شرکت کند یا نه.
اصلن دوست نداشتم روزم را در همایش بگذرانم. در حالی که کیف و موبایلم را هم به امانت گرفته بودند. در طول همایش مسخره فقط داشتم فکر میکردم، دیگه خیلی از چیزها برایم قابل تحمل نیست. باید به دنبال راهی برای فرار از شغل فعلی باشم، که آلودهاش شدم.
دو ساعتی هم در خانه برق نداشتیم. نمیدانم چرا وقتی برق میرود، اینترنت موبایلم هم قطع میشود. قسمتی از فیلم “کد منبع” را دیدم. کمی هم از کتاب “نوشتن فراتر از مرزها” را خاندم.
وبینار امروز هم مثل همیشه، به همت استاد، عالی بود. جواب سئوالم را هم گرفتم. با وجود گرسنگی نتونستم به خوبی شام بخورم. ظرف شستم. لباسهای شسته را جمع کردم.
بخش دوم مطلب “ژورنالینگ چیست؟” را خاندم. چه حجم مطلبی که باید بخانم و بدانم و وقت کافی ندارم.
https://t.me/armaghannevesht
اومدم از روز نه چندان نیکم بگم با دیدن طرح ابتدای صفحه همش پرید.
عاشق این طرح شاهین شدم،عالییییه
برای من تداعی کننده انرژی مارس در خرچنگه.
دقیقا انرژی جاری این روزاست.
یعنی پیش رفتن در آب با همه چالشهاش.
امروز چند ساعتی با آسترولوژی بودم و سرژی ها رو بررسی کردم و با دیدن این طرح انرژیش برام باز شد .
کل امروز واقعا مثل جنگیدن و پیشروی کردن در آب و گل بود.سخت، چسبناک، کشدار، دردناک.
#گزارش_نیک ۱٠۲
به مدیر جایی که قبلاً انصراف داده بودم پیام دادم و با کمک هوش مصنوعی یه متن کوتاه رسمی نوشتم تو رو خدا بازخواستم نکنین که یعنی این دختره شعور نداره یه نامه رسمی رو خودش بنویسه که نخواد آویزون برادر چت جی بی تی بشه! اما هنوز جرات نکردم وارد ایتا بشم که جوابش رو ببینم از واکنشش میترسم…دختر خالم یه کتاب به عنوان هدیه واسم فرستاده بود رمانی به اسم موج ها، و یه سری از لباس هاشو،تاشون کردم و توی کمدم گذاشتم.وبینار نویسنده ساز عصر رو شرکت کردم و همزمان با وبینار طرحی از گاو با پاستل روغنی کشیدم که متاسفانه با شکست مواجه شد.امشب قصد دارم کتاب افسانه سیزنف آلبر کامو روکه مدت زیادیه توی کمد خاک میخوره شروع کنم به علت نبودن برق دختر امپراطور رو امشب ندیدیم آزمون دکترا هم قبول نشدم یه مدت از غصه باید برم توی غار،شام ساندویچ مرغ داشتیم و امروز زیاد از اتاقم بیرون نیومدم و زیاد صحبت نکردم.
@Maryamwriter_2 چنل تلگرام
خوب نیست
این که گزارش صدم را بنویسی و صدویک را نه
و بعد دوباره از صدودو شروع کنی
آخر مگر این صدویک بیچاره گناهش چه بوده
امروز صدویک بودم کسی که بی هیچ تقصیری از من گذشتند و مرا با حواس پرتی رد کردند مهربانی ها و همدلی ها
و به قول دیانا و استاد عمیقا انگور شدم
و بعد آنقدر اشک ریختم که شدم آب انگور
و آنقدر غر زدم که نزدیک بود صدایم کنند نجسی😂
بعد برق آمد و انگار که من هم با برق کار کنم مثل یخچال و… من هم بلند شدم به کار
و برای وبینار ساعت هارا دنبال کردم
غم آن نیست که از آن بنویسم و پر و بالش دهم
ترجیح میدهم بگذرم و نادیده اش بگیرم تا فکر کند انگور شده و برود
پ.ن : انگور معادل فارسی ignore برای آنان که امروز در وبینار نبودند!
۱۴۰۵/۰۵/۳۱
بیدار میشوم. صبح را میبینم هر روز یک قدم عقب میکشد. یادم میرود چه خوابهایی دیدم. چیزهایی ته ذهنم میلولد.
باید آماده شوم برای بیمارستان. کمی میترسم. ریشتریست در اعماق. بروز بیرونی ندارد. بهروز و پندار همراهم هستند. کارهای پذیرش کمی طول میکشد. بستهای که از داروخانه گرفتم را تحویل میدهم. بازویم را محکم میبندد. مشتم را میبندم، باز میکنم. تکرار. رگ را سوراخ میکند، سوزن خونم را میمکد. خون سانتریفیوژ میشود برای پلاسما. خیال میکنم سومین بار است که پایم باز میشود به اتاق عمل. اولی را یادم نیست. بیشتر آدمها زمان و مکان تولدشان را بخاطر نمیاورند. بار دوم تولد پندار بود. این بار تولد آلوپسی لای موهام. سوزن را فرو میکند توی سرم. درست جایی که آلوپسی شده. حملهی لشکر زنبورهاست انگار. نوبت پیشانیست. حمله پی در پی زنبوران در خط رستنگاه مو. خرررچ. صدای قاچ خوردن پوست سرم. نمونه را برداشته که دارد بخیه میزند. نخ را محکم میکشد. گره میزند. نخ را از بیخ میبرد. نوبت تزریقهاست. سوزنهایی که به گیجاه میزند درد دارد. کمی کولیبازی دارم. روی تخت دراز کشیدم. دکتر میآید. حالم را میپرسد. ضعف مبهمی دارم. چند دقیقه میگذرد. بلند میشوم. سوالی دارم. دکتر در پاسخم رو به پرستار:« من اینجا به هیچکس جواب نمیدم.» میروم اتاق ترخیص تا بعد نمونه را ببرم پاتولوژی. یادم نیست مسئول ترخیص در پاسخ به کی بود که گفت:«اومدی دولتی، خصوص نیست که توقع داری». با وجود ضعف، بلند بلند میخندم. خنده دارد که بدهکار میشوی به وقاحت.
دیگر وقتی برای اداره رفتن نیست. آنهم با این احوال و صورت متورم که خونابه جاریست از جای تزریقها.
سر راه از بازار چینیفروشها، پلها، اتوبان میرسیم به جنگل سرخهحصار. انبوه درختان خشکیده در حاشیهی اتوبان. انبوه دستانی که پاگیرند در سوختن این درختان تشنه. انبوه تبر بیدرایتی.
نشخوارها از صبح تو سرم میچرخد. بیشترش اضطراب است. بعضی آهسته رخنه میکنند. به خودت میآیی میبینی افتادی تو هچل و دارند شیرهات را میمکند. تازه منت هم سرت میگذارند. تو باید تصمیم بگیری. دیروز الهه خانم علیزاده از نتیجه تصمیمات گفت و اینکه ما خیلی حرفها زدیم به خیال اینکه تصمیم گرفتیم هرچند تصمیم نبوده.
میرسیم خانه. هوای پردیس ابریست. درد دارد شروع میشود. بیشتر احساس کوفتگی دارم. میشود کمی کتاب خواند.
میروم سروقت خیام در هزارتو. ابوطاهر، قاضی سمرقند خیام را میبرد به بارگاه نصرخان. پشت کردن به شاه اکیدا ممنوع است. لاجرم همه پسپس میروند. رسم شاه بیپاسخ گذاشتن تعظیم مخالفانش است. آنقدر که از خستگی، زانو زنند. شاه بیحوصله از شاعران مجیزگو، ردشان میکند. جهان روبندهش را بالا میزند شعریمیخواند در وصف شط سغد. خوی شاه تحسین است و پرکردن دهان شاعر از سکههای زر. شاعره دهانش را چنان انبان میکند از زر که به سرفه میافتد. نوبت خیام است. ابوطاهر معرفیش میکند که دانشمند زمان است. شاه میگوید او هم دهانش را پر کند از زر. خیام که هوسش از دیدار جهان جوشیده رو میکند به شاه که عذر روزه دارد. شاه اما باور ندارد خیام از عذر روزه اجتناب میکند دهانش را پر کند از طلا. به خیام اطمینان میدهد تا واقع را بگوید.
*ـ مگر فقر است که مرا به سوی تو رهنمون شده است؟ من هیچ انتظاری از تو ندارم جز اینکه حرمتم بداری. اگر بدانی چگونه به مردی راست و درست و آزاده حرمت بگذاری.*
پاسخ خیام گروه جماعت دربار را میلرزاند، شاه برمیخیزد به پای خیام. در آغوشش میفشارد.
آسمان کبود از ابرهای بارانی. رعد میغرد. چون شاعری عقیم چیزی نمیزاید. زنبوری روی ساقهی نازک گلها نشسته، راه میرود، میپرد، کمی آنورتر درخت را مینوشد. میاندیشم به حضورم در جهان او، زانو در بغل، غرق تماشایش. ابرها که ببارند زنبور کجا پناه میگیرد؟ میشنود صدای ابرها را؟ بوی باران را؟ هنوز میچرخد گرد برگهای کوچک درخت آلو. تمام آگاهی من زنبوری فسقلیست، بیخبر از من، غرق در شوق حضور درختان. حالا زیاد میشوند.
گلدانهای همیشه بهار خشکند از بیحوصلگی بهروز. من اینجا از پهنای پنجره کوه را، ابر را، درخت کوچک توی باغچه را، گلدان حسن یوسف را استعارهی حضور میکنم. باد کار خودش را میکند ابرها را میبرد بیآنکه به زمین دست دهند. آسمان صاف، آفتابی، بی ردی از هیاهوی گوشخراش.
وبینار نویسندهساز همیشه خوش میگذرد.
امروز استاد خیلی سختی کشید. تمساح و غزال کشید تا ما گزارش نیک بنویسیم.
پس…
امروز نیک سر به هوا بود. دیر بیدار شدم اما خواب چسبید. توی کانال جدید ام پست گذاشتم. این سومین کانالم هست. سرگذشت شان به این صورت بود که اولی منهدم شد. دومی رو خودم اشتباهی هنگام حذف کردن عکس پروفایل اش حذف کردم 🙄 و سومی را هم تازه زاییدم.
اگر کانال اول و دومی ام زنده بودند تا الان ٧۵ دوست داشتم که متاسفانه این تعداد به ۵ نفر زایل شده. اما از آنجایی که ما رهروان تمساحیان و مارمولک سانان هستیم پس حلزون وار از نو ادامه میدهیم.
با پرنده ام بازی کردم. تصمیم گرفتم فردا کیک بپزم. تصمیم گرفتم گزارش نیک ها رو مرتب بنویسم.
درس خوندم. خسرو خوبان و آنا کارنینا نوشیدم. از کی دارم آنا میخونم. مگه تموم میشه؟!
اما ادامه می دم چون دلم میخواهد.
فایل اکسلی که خیلی وقت پیش میخواستم درست کنم اوکی شد. فصل ٣ سیلو اومده و بسی خوشحالم.
یه مقداری به معنویات پرداختم. ندا آمد که به به از این طرفا!
امروز سرشار از امید ام و شاکر.
کانال تلگرام جدید ام.
قول میدم این دفعه حواسم باشه و به فنا و لقایش ندهم.
سری میزنید؟ :’)
https://t.me/MehrNevis_Man
1. اندک مطالعهی آمار و واقف شدن به مبحث ریسمپلینگِ داده.
2. حضور بههم رساندن در دانشگاه و اسکل شدن توسط مدیریت محترم آموزش.
3. مصرف عطر موی از آب گذشته و سر ذوق آمدن.
4. آزمودن تکنیک و تاکتیک تازه جهت سرخابسفیداب.
5. شنیدن ماجرای سیگار تعارف کردن ابوی به حراست.(کاش کر بودم نمیشنیدم)
6. گوش سپردن به رادیو نشاط صبح جمعه.
7. منور کردن وبینار و نمک ریختن فراوان.
https://t.me/lenaamirii