همه بازندهایم
در مقایسه، همه بازندهایم. از مقایسه اما گریزی نیست که نیست. همه بازندهایم، و هر که بیشتر تن به حقارتِ مقایسه بدهد، بازندهتر.
در مقایسه، همه بازندهایم. از مقایسه اما گریزی نیست که نیست. همه بازندهایم، و هر که بیشتر تن به حقارتِ مقایسه بدهد، بازندهتر.
اون آدم مهربونیه. اون آدم باشرفیه. اون آدم باشعوریه. اون آدم باعشقیه. اون آدم بامرامیه. اون آدم صادقیه. اون آدم قابلاعتمادیه. اون آدم خوشفکریه.
گاهی تصادفی دوستی را نزدیک مدرسه نویسندگی میبینم و اگر مجالی باشد حتمن ازش دعوت میکنم با من به دفتر بیاید و کتابی تقدیمش کنم.
همواره هر کاری را به قصد تمام کردن شروع میکنیم. یکی از دلایل ناخرسندیهای بسیارمان در زندگی هم انبوه کارهای ناتمام است. اما تا
دیدم چیز خاصی نمانده نخریده باشم از ابزارهای کارم، اما هوس خرید کردهام و تا خریددرمانی نکنم آرام نمیگیگیرم. (البته بحث کتاب خریدن جداست.
نوشتن یعنی سرگرمشدن با پرسشها، برای من البته. مثلن امشب این سؤال را قِل دادم وسط صفحه و هزارجور نقشه کشیدم برای روزهای بعد:
#کلمات_هفته عنوان بخشی از ستون #تردیدار است که هفتهیی یک بار هوا میشود؛ برگزیدهیی از واژههاییست که اینسووآنسو دیدهام و پسندیدهام، همراه با شاهد
پیوند فصل یک پیوند فصل دو پیوند فصل سه پیوند فصل چهار فصل پنج: دو هفته گذشت و خبری نشد و من
حس میکنی پیشتر بهتر مینوشتی و بیشتر کیف میکردی اما حالا که مدتیست منظمتر مینویسی، دیگر مانند قبل، از نوشتن و نوشتههایت لذت نمیبری.
«بیلنگرِ» بهمن شعلهور را پاره پاره میخانم. هر بار اتفاقی صفحهیی را میگشایم و سه-چهار صفحه بیشتر جلو نمیروم. هنوز از اول تا آخرش
اول بار هم دو سه سال پیش با ماهان آزمودش. آن بار هم در پیادهروی. قرار گذاشتیم کتابی حرفی بزنیم و کلمات را نشکنیم.
خب، بعله. دوباره هوس کردهام «گاهشمار روزانه» بنویسم. چرا؟ دنبال ایده میگشتم واسه یادداشت امشب، سر از روزنوشتههای سه سال پیشم درآورم که در
گاه هوس میکنم با دیگران دربارهی چتهاشان گپ بزنم؛ همین گفتوگوهای اینترنتیِ روزمره. مثلن بپرسم: فکر کن بناست تمام متنِ چتهای تو با
ناجورترین جمله هم میتواند شروعی فوقالعاده برای متنی خوب باشد. میگویی نه؟ همین حالا امتحان کن: یک جملهی مزخرف یا بیسروته بنویس. نوشتی؟ حالا
#کلمات_هفته عنوان بخشی از ستون #تردیدار است که هفتهیی یک بار هوا میشود؛ برگزیدهیی از واژههاییست که اینسووآنسو دیدهام و پسندیدهام، همراه با شاهد
عشق ازدواج فرزندآوری مدرک تحصیلی مهاجرت ثروت ورزش هنر ادبیات و… بدیهیست که وجود یک یا چند تا از اینها تضمینی نیست که آدمیزاد
میتوانیم نوشتن را پیوند بزنیم به افسانهها و فانتزیهای دوران کودکیمان. چطوری؟ مثلن برای من چراغ جادو از هر چیزی شگفتانگیزتر بود. یک سریال
خیارت* را راحت کنم، بیشتر وقتها مضمون نوشتههایمان چنگی به دل نمیزند. یعنی همان حرفیست که هزار بار زدهایم و هزاران بار زدهاند و