و اینطوریست که گاه کتابی میگشایم تنها پیِ پاسخِ این پرسش:
کدام کلمات این کتاب یاریرسانِ منند در نامگذاریِ احساساتم؟
و امشب گذرم افتاد به «شهری در شعاع باد*»:
شقهشقه
شناور
خاکستر
عطش
چکیدن
ساییدن
تشنه
پناه
تبخیر
غرقه
ازدحام
سهم
نفیر
نیاز
مدهش
ورطه
مخدوش
افراشته
چمیده
چله
توفیدن
رعد
نهان
تهی
دریده
پنجه
سرکش
همیشهخواه
نبض
سوگند
دفن
خالی
برهنه
زنجیر
پوست
نخنما
معنا
بهانه
این واژهها هیچ عجیب و غریب نیستند، پس چرا در کتاب میجویمشان و حتا میگذارمشان سر سفرهام با شما؟ محض یادآوری. گردوغبار کلمه را هر روز باید زدود، تو بگو عین رفتار وسواسیترین مامان دنیا با بلورهای ویترینش.
و برهان دیگر: درک سومین و چهارمین و پنجمین و ششمین و هفتمین معنای واژه از رهگذر تماشای آن در بافتار آثار ادبی.
مثل «عشق» و «پرنده» و «باران» که در شعر زیر کارا و همکنارند:
«کاش تو میدانستی که عشق بهانهایست
تا پرنده
معنای تو را
برای باران تعریف کند**»
*غلامحسین نصیریپور، ۱۳۸۸
**همان