وجدآرگاه

 

از خود می‌پرسم:‌

امروز چه چیز به وجدم آورد؟

و گمان می‌برم پاسخ درخورِ این پرسش، بهترین ایده برای نوشتن در اینجاست.

باری، تا اینجای روز این پاره از نمایشنامه‌ی «شب روی سنگفرش خیس» وجدآورم بوده:

 

«آقا! شما صبح بدون ذره‌ای استرس مقابل آینه بایستید و موهای‌تان را با ژل و یک تناسب هندسی روی نصف گوش‌تان میزان کنید. بعد با اسلایس و خامه و دور جور مربا و یک لیوان کُمپُت آناناس صبحانه میل بفرمایید. بعد در حرارت مطبوع بیمارستان لم بدهید و نسکافه با کافی میت بنوشید. بعد با رنو بروید «بی‌سیم نجف‌آباد» و ساعتی ده نسخه بنویسید. بعد کفش‌های اسپرت بپوشید و در یک ورزشگاه خصوصی تنیس بازی کنید. بعد سوار شوِرُلت ایمپالا بشوید و مخفیانه به وعده‌گاه بروید. بعد حمام سونا و آنوقت قلم بردارید و بسته‌های اسکناس‌تان را به نرخ دلار محاسبه کنید. شما همه‌ی این کارها را بکنید و به رخ دنیا بکشید؛ اما وقتی آخر شب با یک پاپیون عنابی مقابل آینه می‌ایستید و به آن غبغب زیبا و ژست‌های موفق‌تان لبخند می‌زنید… تازه یک شپش بیشتر نیستید.*»

 

و این سخنی‌ست که در آن مرد جوان و ادیبِ قصه، جلوی جمع می‌ریند به مردکی دندان‌گرد و لاف‌لافو.

 

آنچه در این مونولوگ وجدآور است، رگبار تند جمله‌هاست که دل خنک می‌کند؛ و از دوم‌سو روایت داستانک‌‌مانند و تصویری از زندگی طرف است که با ضربه‌یی نهایی در سطر آخر به اوج می‌رسد: «تازه یک شپش بیشتر نیستید.».

 

خب، وقتی چیزی آدم را به وجد می‌آورد چه می‌تواند بکند؟ اینکه شوقش را بیاورد سر سفره‌ی نوشتن, شاید دوچندان شد.

 

*اکبر رادی، شب روی سنگفرش خیس، صص۱۰۶ و ۱۰۷

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

11 دی 1403

11 دی 1403

17 اردیبهشت 1400

17 اردیبهشت 1400

17 خرداد 1397

17 خرداد 1397

2 مرداد 1402

2 مرداد 1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *