اشعار سپندآسا

 

و گاه در پی دیداری تصادفی با آشنایی نادیده سر به کتاب می‌زنم؛ یافتن سطری و عبارتی هم‌خون و هم‌جوش.

 

و امشب این ابیات دیوان آشفته‌ شیرازی همان آشنایان نادیده‌اند‌ در میهمان‌خانه‌ی مهمان‌‌خوشِ شبش‌ روشنِ شعر*:

 

جان سپندآسا

جان سپندآسا ز شادی بر سر آتش زنید

وز شرار شوق شعله در دل مجمر زنید

 

می‌روم منصورش

لاجرم سرّ اناالحق فاش شد

می‌روم منصوروش بر دار عشق

 

بیش گو درباره‌ام

عاشق و رند و نظرباز و خراب

شیخ زین بیش گو درباره‌ام

 

من آنجا مگسم

هر کجا شمع رخی طوف چو پروانه کنم

هر کجا قند لبی هست من آنجا مگسم

 

پیوسته آب می‌جویم

غریق عشقم و پیوسته آب می‌جویم

که من چو ماهی از آن آب بحر بی‌خبرم

 

طاقت گفتار

از درد درونم خبرت هست طبیبا؟

برگو تو که من طاقت گفتار ندارم

 

خار عشق

میل گلشن هرگزت نبود دلا

گر خلد در پای جانت خار عشق

 

*نیما در وصف دنیا گفته بود: «میهمان‌خانه‌ی مهمان‌کشِ روزش تاریک»

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

1 اردیبهشت 1400

1 اردیبهشت 1400

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *