نوشتم برایش:
«رها بنویس. شوریده بنویس. بشور و بنویس. شورش کن. شورت را بنویس.»
شوراندن همانا و و شوریدن همانا. همان دم دست به قلم شدم. و دیگر نوبت نوشتن بود که بشوراندم.
نشده یک دل سیر بنویسم و تهش با ولع سراغ مطالعه نروم. خاندن بهترین کتابها را وامدارِ نوشتنم، اگر نمینوشتم آیا هوس میکردم دوباره سرک بکشم توی کتابهایی که زیر پرتوی روزمرگی پلاسیدهاند؟
میلِ مطالعهی شاهکارها یکسر مدیون تشویقهای نوشتن است.
هوسخانیِ امشبم سر از «دفترهای شسته»ی یداله رویایی درآورد و این پاره:
«درست است که ناباکوف را لولیتا به میان مردم برد؛ ولی لولیتابازی نبود که ناباکوف را چهرهی ادبیات دنیا کرد. بلکه دید او و نزدیکی او به زبان بود، و نثر او، و نگاه او به آنچه نگاه ما نمیرسد، ناباکوف را ناباکوف کرد.»
«نگاه او به آنچه نگاه ما نمیرسد.» خوش دارم همین سطر را هزار بار مزهمزه کنم. شور… شوراندن. نگاه شور. نگاهی که میشوراند.