و یکیش هم این است که گاه کتاب میگشایم برای دیدن واژه در زندگیهای پیشینش.
حصهی امشبم هفت کلمه از دیوان سنایی است:
«هست» در:
«دلاراما! نگارا! چون تو هستی
همه چیزی که ما را هست ما را»
«رنگآمیز» در:
«جاودان خدمت کنند آن چشم رنگآمیز را»
«تن» در:
«نیست بیگفتار تو در تن توانایی مرا»
«پلنگ» در:
«گهی همچون پلنگ در نازش آیم»
«جانباز» در:
«ایام چو من عاشق جانباز نیابد»
«دست» در:
«داده دل از دست و در دست هوایت مردهایم»
«خاص» در:
«آنکه او شاد گردد از غم عشق
خاص گردد، اگرچه عام بود»
دیدنِ عکسِ سیاهوسفیدِ کلمات، صفای کلمات.