یک سال است که لب به آن نزدهام. یک سال است که از هر مغازه ماهی فروشی رد میشوم تپش قلب میگیرم. بگذارید برایتان تعریف کنم که چگونه به این احساس ناگوار دچار شدم. من معمولا آخر هفته، جمعهها مغازه را تمیز میکنم. سعی میکنم همهجا را برق بیاندازم. یک جوری مغازه را نگه میدارم که اگر بازرس بهداشت سرزده آمد، خودش مشتری شود. صبح شنبه که مغازه را باز کردم، از بوی شویندهها و تمیزی رستوران کیف کردم. خستگی کل هفته از بدنم دررفت.
نیم ساعت بعد شاگردم از راه رسید. یک پسرک لاغرمردنی نوزده ساله. باهم غذاها را بار گذاشتیم. خورشت. برنج. کبابها را سیخ زدیم و بعد باقی کار را به او سپردم و رفتم در اتاقک رستوران کمی دراز بکشم. پاهایم را دراز کرده بودم و پستهای اینستا را یکییکی میدیدیم. از پستهای سیاسی گرفته تا چیزهایی که رویم نمیشود تعریف کنم. از ساعت دوازده مشتریها کمکم سر و کلهشان پیدا شد. چند پرس غذا فروختم و منتظر بقیه بودم که آنها از راه رسیدند.
چهار جوان قدبلند قلچماق. اولش حواسم نبود. ولی وقتی چشمم بهشان افتاد، انگار یک دیگ جوشانی در دلم شروع کرد به قلقل کردن و سرریز شدن. روی یکی از تختها نشستند. در دست یکیشان یک قابلمه کوچک بود. یک قابلمه آبگوشت. دادند دستم و گفتند بگذار روی اجاقت گرم بماند. بوی حال به هم زنی داشت. یک بار درش را باز کردم و سریع بستم. باورم نمیشد که کسی لب به آن غذای مسخره بزند.
هم خیلی تعجب کرده بودم و هم خیلی ترسیده بودم. چیزی نگفتم. چون کلی غذا سفارش دادند. آرام بودند. البته اولش. شاگردم را فرستادم تا کبابها را آماده کند. خودم هم برایشان نوشابه و ماست موسیر بردم. برای هر کدام از آنها یک تکه نان گذاشتم. وقتی سرم را بالا بردم دیدم طرز نگاهشان عوض شده. طوری نگاهم میکنند انگار من مسخرهترین آدم دنیا هستم. انگار اوسکولم کرده باشند و به ریشم بخندند. از آن موقع به بعد اضطرابی به جانم افتاد که ذرهذره مثل سَمی مهلک مرا به مرگ نزدیک میکرد. دیدم غذایشان را تا آخر خوردند. خوشحال شدم. بال درآوردم. گفتم الان است که میروند. ولی تازه سفارش چای دادند. ما اصلا برای مشتریها چای نمیآوردیم. رفتم آشپزخانه و با چهار تا لیوان لنگه به لنگه برایشان چای آوردم. خوردند. تا آخر. باز هم نرفتند. دیدم ورق پاسور درآوردند. با صدای بلند بازی میکردند. بعد شروع کردند به استفاده از کلمات رکیک در گفتگوهایشان. مشتریها یک نگاه به آنها میکردند و یک نگاه به من. آنهایی که با خانواده و دوست و رفیق آمده بودند برگشتند. من هم مثل یخی شده بودم که حرارت چهرههای متعجب، داشت آبم میکرد. کلافه شدم. بوی گند آبگوشتشان در کل سالن پیچیده بود. به بوی کباب و خورشت ها غلبه کرده بود. تصمیم گرفتم محترمانه از آنها خواهش کنم بروند. خواهش کردم. مودبانه. بلندبلند خندیدند. یکی از آنها که غولی بود برای خودش از تخت پرید پایین و روبهرویم ایستاد. با صدایی که حقیقتا فقط از حنجره یک غولبیابانی بیرون میآمد گفت که وقتی هیچ کدام از تختهایت پر نیست چرا میخواهی ما را بیرون کنی؟ بعد روکرد به دیگری و گفت:
_ چرا انقد گوشت تلخی میکنه پیرمرد. نکنه دوست داره گوشتشو شیرین کنیم آره؟
_ آره. فکر کنم دوست داره.
از صدای نکرهاش به پتهپته افتادم و گفتم که نه منظوری نداشتم. اصلا هر قدر عشقتان کشید میتوانید اینجا بنشینید. چه چیزی غیر از این میتوانستم بگویم.
آن وقت آن غولبیابانی آدرس دستشویی را ازم پرسید و معلوم بود یک گالن از محتوای شکمیاش را میخواست در توالت شخصیام بریزد. تازه دستور هم داد که یک سینی دیگر برایشان چای بیاورم. نمیدانستم از کجا دارم میخورم. حق کدام بیگناهی را ضایع کرده بودم. شاید هم به خاطر آن پستها بود. نه فکر نکنم. آخر همه نگاه میکنند. با خودم گفتم شاید ازم پول میخواهند. ولی به کسی بدهکار نبودم. تنها خلاف سنگینم دیدن پست بلاگرهای اینستا بود.
تیپشان به آدمهای ندار و محتاج نمیخورد. با یک ماشین شاسیبلند مشکی آمده بودند. خواستم بروم با آنها حرف بزنم که دخترم زنگ زد و مشغول صحبت کردن با او شدم. رفتم توی آشپزخانه تا شاید بتوانم آرام از او کمک بخواهم. ولی همان غولبیابانی افتاد دنبالم. گوشی را از دستم گرفت. وقتی صدای دخترم را شنید گوشی را پس داد و همانجا کنار گاز ایستاد.
بعد از اتمام مکالمه کوتاهم. شروع کرد به بازکردن کشوها و کابینتها. بعضی از وسایل را برمیداشت و به گوشهای پرت میکرد. به التماسهایم کاملا بیاعتنا بود. ساطور و سنگ را برداشت. تندتند میکشید بههم و لبه ی ساطور را تیز میکرد. نمیدانستم میخواهد چه کار کند. اعضای بدنم را قطع کند؟ سرم را ببرد؟ داشتم کمکم آماده میشدم اشهدم را بخوانم. قلبم جوری خودش را به سینه میکوبید انگار میخواست کل استخوانهایم را بشکند.
صدای خراش لبهی ساطور هر لحظه بیشتر در ذهنم همهمه درست میکرد. فکر میکردم اگر همین الان به سمتم حملهور شود، هیچ شانسی برای زنده ماندن ندارم. در یخچال را بازکرد. هر چه گوشت و مرغ بود انداخت بیرون. یکی دیگر از آن هیکلیها را صدا زد تا مراقبم باشد. به بقیه گفته بود باید همه چیز در سالن عادی جلوه کند. انقدر درگیر خودم بودم که اصلا به شاگردم فکر نمیکردم. البته به آن چوبشور دراز کاری نداشتند.
اجازه ندادند رستوران را ببندم. غولبیابانی افتاد به جان گوشت و مرغها. همه را تکهتکه کرد. روی هم تلمبار کرد. رفت سراغ کیسه های برنج. تک تک کیسهها را شکافت و ریخت روی گوشتها. حالا نوبت حبوبات بود. اول لپهها را خالی کرد. بعد لوبیا و عدس را. به هر چیزی که داخل فیریزر و یخچال بود، چنگ انداخت. تپهای بزرگ درست کرد. فکر میکردم الان است که آتششان بزند و مرا در اینجا حبس کند. یا مثل شیطانپرستها مراسم قربانی برگذار کند. دیدم دارد دبههای روغن را میآورد. به خودم گفتم آری حدسم درست است. افتادم روی زمین. زار زدم. التماس کردم. گوش شنوایی که نبود هیچ حتی تهدیدم کردند که صدایم را ببرم. منتظر بودم یکی از آنها کبریتی، فندکی، چیزی دربیاورد و آتش بازی را شروع کند.
یکی از آنها، هم سیگار درآورد هم فندک. سیگار را روشن کرد و فندک را برگرداند داخل جیبش. غولبیابانی رفت سراغ شویندهها. گفتم حتما میخواهد آتش را شعلهورتر کند. همه را روی تپه خالی کرد. شانس آورده بودم که هنوز بارهای جدید گوشت و برنج نرسیده بودند. شاگردم آمد و گفت یکی از مشتریها سراغم را گرفته و شک کرده. غولبیابانی رفت توی سالن. نفهمیدم چه کار کرد. تا شب همانجا نشسته بودم و شوربختیام را تماشا میکردم. یک لحظه کافرشدم. ولی نتوانستم در تنهایی دوام بیاورم. دوباره خدا را صدا زدم. وقتی سفارشها زیاد شد یکی از آن هیکلیها کنار شاگردم ایستاد و مشغول پختن کباب شد. مطمئن شدم حتما کسی را پشت دخل گذاشتهاند. چون شاگردم مدام به آشپزخانه میآمد.
غولبیابانی به یکیشان گفت که وقت بستن مغازه رسیده. ساعت یازده بود که رستوران بسته شد. حالا من و شاگردم بودیم و چهارتا آدم گنده. ما دوتا روی هم رفته حتی زور یکی از آنها را نداشتیم. غولبیابانی نشست روی صندلی. به من اشاره کرد که بنشینم. یک تاس داد دستم. گفت اگر عدد زوج بیاید خوش شانس خواهی بود. زوج آمد. گفتم الان میروید؟ خندید. باز هم از آن خندههایی که مسخره کننده است. رفت سراغ قابلمه آبگوشت. گذاشت روی میز. از آبش کشید توی کاسه. یه کله ماهی گنده از توی قابلمه درآورد و توی کاسه انداخت. از بوی بد و زشتی ماهی دل و رودهام بههم میپیچید. مجبورم کردند همهاش را بخورم. هم آبش را و هم همه چیزهای خوردنی کله ماهی را. چشم. مغز. زبان. بیش از این نمیگویم که حالتان خراب نشود. حال خودم از یادآوریاش بههم میریزد.
یک سال است که نه لب به آبگوشت زدهام نه ماهی. معده ام طاقت آن غذای مزخرف را نداشت. عرق سرد کردم. از بالا و پایین دستگاه گوارشم برونریزی داشتم. سردرد گرفتم. شاگردم گفت فشارت بالا رفته. یک شیشه آبلیمو آورد. همه را یکجا سرکشیدم. سیاهی میدیدم. چشمانم نیمساعت سیاهی مطلق میدید. گوشهایم نمیشنید.
وقتی به خودم آمدم دیدم دارند وسایلشان را جمع میکنند. خوشحال بودم ولی جان بلند شدن نداشتم. غولبیابانی جلو آمد. یک برگه از جیبش درآورد. از بالا تا پایین صفحه پر از عدد بود و مجموع آنها رقمی میشد که صد برابر داراییهای الانم بود. بالای صفحه اسم آشنایی را دیدم. دامادم. الدنگ دیروز برای روز پدر به دیدنم آمده بود. یک پیراهن زیبا و یک ساعت نقرهای برایم خریده بود.
_ فقط یه هفته فرصت دارید و دفعه بعدی از تاس بازی خبری نیست.
_ اگر تاس عدد فرد میومد چی میشد؟
_ بستگی به عددش داشت.
نمیدانم چرا این سوال را پرسیدم. بعدا پرسشهای بهتری به ذهنم رسیدند. روی تخت دراز افتاده و به برگه خیره شده بودم. نفهمیدم آنها کی رفتند و خودم کی خوابیدم. دوازده ساعت خواب بودم. روزهای بعد اینستاگرام را پاک کردم. مدام از خانه به امامزاده میرفتم. کل کوچه را نذری دادم. خدا را شکر. بازهم خوششانسی آوردم. یک سال است خبری از دامادم ندارم.
یک پاسخ
یکنفس خوندم بینم چرا قلچماقا ریختن سرش. رسیدم آخرش، خندهم گرفت. چقدر خوب راوی رو ساختید. و چه طنزی. خیلی لذت بردم خانم نوبخت.