نمیشناختمش. حتی اسمش رو نشنیده بودم. همه چی بعد از اومدنش به دفتر شروع شد. بهم گفت برای نوشتن متن یه ترانه به کمکم نیاز داره. من شاید داستاننویس خوبی باشم اما تا به حال ترانه ننوشتم. این رو همون جلسه اول به پیمان گفتم. پیمان گفت فقط برای ویرایش متن ترانه کمکش کنم. فکر میکنم رابطهیِ ما کاری بود. حداقل اوایل از سمت من اینجوری بود. توی بیشتر قرارهامون درمورد متن ترانهها و ویرایششون صحبت میکردیم.
نمیدونم میشه اسمش رو علاقه گذاشت یا نه. پیمان رفتارش همیشه خوب و دوستانه بود. من فکر میکردم با همه همینجوریه نه فقط با من. البته رفتار خوبش تا قبل از اینکه به پیشنهادش جواب منفی دادم، بود. راستش دلیلم برای رد کردنش معروفیتش بود. گاهی برام اذیت کننده بود. شاید هر کسی جای من بود خوشحال بود که یکی مثل پیمان بهش علاقهمند باشه. من خودمم کم و بیش معروف بودم. اصلا برای همین پیمان پیدام کرده بود. ولی معروف بودن من با معروف بودن پیمان خیلی متفاوت بود. توی اون ۵ تا قراری که ما با هم داشتیم فقط یک بار کسی برای عکس گرفتن نیومد سمت پیمان. اونم چون تو استودیو بودیم.
اون روز رو یادمه. قرار بود اولین نسخهیِ اون موسیقی ضبط بشه. همون ترانهای که روش چند ماه کار کردیم. ولی انگار ضبط بهونه بود و پیمان میخواست بعد از سوپرایز تولدم بهم پیشنهاد ازدواج بده. من تاریخ تولدم رو بهش نگفته بودم. بهم گفت از توی سایتم پیدا کرده. درمورد پیشنهادش هم اصلا انتظارش رو نداشتم. برای همین بالافاصله از استودیو زدم بیرون. بعد از اینکه رفتم بهم زنگ زد. خیلی عصبانی بود. خیلی. داد میزد. اصلا انگار با یه آدم دیگه طرف بودم. دقیقا یادم نیست بهش چی گفتم. ولی با خودم فکر میکردم شاید بهتر بود جلوی دوستا و همکاراش اینجوری رفتار نمیکردم. شاید بهتر بود بهش میگفتم زمان بیشتری میخوام برای شناخت.
دو سه ماه بعد از اون ماجرا دیگه خبری ازش نداشتم. خوشحال بودم. خوشحال بودم که دیگه بیخیالم شده. تا اینکه دوباره سر و کلهش پیدا شد. حدودا یک هفته بود که هر روز یه دسته گل روی کاپوت ماشینم میدیدم. حتی روزایی که سر کار نمیرفتم هم پیک یه دسته گل میاورد در خونه. چند باری هم از پیک پرسیدم که کی گل میفرسته ولی خب جواب نمیداد. آخرش خودم زنگ زدم بهش. یادمه گفت: «تا روزی که عاشقم بشی گل میفرستم.»
من ترسیده بودم. به پلیس گفتم. به دوستام گفتم. پلیس گفت چون تهدید جانی برات به حساب نمیاد نمیشه کاری کرد. دوستام گفتن خب عاشقته. حق داره تلاش کنه. گفتن من دنبال یکی بهتر از پیمانم. نبودم.
یه ماه بود که این داستان ادامه داشت. دیگه کلافه شده بودم. دوباره زنگ زدم بهش. بهش گفتم میخوام باهاش صحبت کنم. گفتم بیاد دفتر. وقتی عصبانی میشد میترسیدم ازش. میترسیدم بلایی سرم بیاره. گفتم بیاد دفتر که نخواد بیاد دنبالم. همیشه هر جا میخواستم برم اصرار میکرد خودش منو ببره و بیاره. میگفت اینجوری بهتره. خیالش راحته.
اون روز با یه دسته گل بزرگ اومد دفتر. خوشحالتر از همیشه بود. همین بیشتر منو میترسوند. چون میدونستم حرفایی که قراره بشنوه رو اصلا دوست نداره. بهش گفتم با هم خیلی فرق داریم. من اصلا اون آدمی نیستم که تصور میکنه. بهش گفتم نمیتونم با معروف بودنش کنار بیام. گفتم از این رفتارای یهویی میترسم.
بر خلاف اون چیزی که فکر میکردم خیلی آروم بود بعدش. بهم گفت میخواد سیگار بکشه. میدونست از بوی سیگار خوشم نمیاد. اشاره کرد به بالکن. منم در بالکن رو باز کردم.
وقتی رفت توی بالکن داشت با تلفن صحبت میکرد. صداشو واضح نمیشنیدم. ولی شنیدم که گفت باید کارشو تموم کنم. همون لحظه برگشت و متوجه شد من حرفاشو شنیدم. من خشکم زده بود. اومد سمتم. با دستاش گلوم رو گرفته بود. من هلش دادم توی بالکن. سرش خورد به دیوار بالکن. خودمم افتادم رو زمین.
بلند شدم و در بالکن رو قفل کردم. بعدش هم دویدم سمت تلفن تا به پلیس خبر بدم. همین که تلفن رو برداشتم دیدم پیمان لبهیِ بالکن وایستاده. داد زد و گفت داره منو میندازه و پرید.
رسما هیچ شاهدی نداشتم. دوربین اتاقم اون روز خاموش بود و وکیل پیمان میگفت خودم عمدا خاموشش کردم. فقط از ساختمون روبهرو یه خانوم از پشت پنجره اتاقش دیده بود که با هم درگیر شدیم. چیزی بیشتر از این ندیده بود. اومد دادگاه و گفت درگیریمونو دیده و شنیده پیمان گفته داره منو میندازه. گفت از اون فاصله متوجه نشده که پیمان بوده. طرفدار پیمان بود. تو دادگاه دو سه بار حملهور شد سمتم. گرفتنش.
یه تیم بازسازی صحنه اومدن دفتر. منم بردن. یه بدلکار آوردن. گفتن براشون تعریف کنم اون روز چه اتفاقی افتاده. هنوز لک خون رو دیوار بالکن بود. وکیل پیمان هم بود. بدلکاره وایستاد تا وکیل هلش بده. نمیفتاد پایین. نرده نمیذاشت. آره. یه نردهي بالکن نجاتم داد.