ناگهان ستارهها به خطوطی خمیده بدل شدند. آسمان حالتی موجدار و پیچخورده به خود گرفت، گویی خودِ واقعیت، در حال خمشدن بود. اگر چیزهایی که میدیدم، واقعی نبودند، پس چه چیزی واقعی بود؟. حقیقت، تفسیر ما از واقعیت است و واقعیت از دسترس ما خارج است. هرچه چشماندازهای بیشتری در افق دیدمان پدیدار میشوند و تجربههای بیشتری میاندوزیم، تفسیر ما از واقعیت نیز دگرگون میشود. دچار اضطراب شده بودم؛ سیگنالهای مخابراتیام با زمین قطع شده بود.
همه چیز از شیشه بود؛ از ساختمانها تا گلها. حتی پوست ساکنان آن سیاره نیز، شفافیتِ شیشه را داشت. در آن شهر، زندگی پنهان نمیشد و همه چیز در معرضِ دید بود. مفهومِ «حریم خصوصی» وجود نداشت. ساکنان زمین، هرکدامشان به دور خود حصاری بلند از آهن کشیدهاند. درون این حصارها، زندگیاشان را رمزگذاری کردهاند. دیگر کسی به دیگری نزدیک نمیشود؛ نه برای گفتن، نه برای شنیدن. چرا اینقدر از هم دور شدهایم، وقتی کنار هم زندگی میکنیم؟. ما حتی از بیان افکارمان دربارهی یکدیگر هم میهراسیم… نکند کسی ناراحت شود.
چشمانشان بادامیشکل بود و گونههایی برجسته داشتند. چهرهشان حالتی آرام و ملایم داشت؛ چیزی شبیه به افراد مبتلا به سندرمِدان در زمین. چکاوک، پرندهایست که در آسمان اوج میگیرد و آواز صبحگاهیاش پیش از طلوع خورشید در آسمان طنین میافکند. آواز چکاوک، نور امید را در دل ساکنان مهربان آن سیاره زنده نگه میداشت. چکاوکها خاموش شده بودند؛ گویی باور داشتند خطایی نابخشودنی مرتکب شدهاند و این سکوت، مجازاتیست که بر آنها نازل شده است. بزرگیِ دردِ کودکان مبتلا به لُوسِمی، که شبها تا صبح ناله میکردند، صدای آواز چکاوکها را در خود فرو برده بود. آشناییِ من با پروژهیِ «ایمیونسِلتِراپیِ سلولهایِ CAR-T» باعث شد، به عنوان واسطهی انتقال دانش و فنّاوری این روشِ درمانی، انتخاب شوم. این درمان به نوعی «داروی زنده» است. روند آن هفتهها طول میکشد، و ما در این فاصله، میان امید و اضطراب، معلق مانده بودیم.
کودکی سهساله به نام «امید» بود؛ رنگپریده و خوابآلود، آنقدر بیرمق که حتی توان نشستن هم نداشت. به دلیل فشار سلولهای سرطانی در مغز استخوانهای کوچکش، شبها درد شدیدی به سراغش میآمد. بیقرار میشد و تا صبح گریه میکرد. بیماریِ او به این روش درمانی، پاسخ نداد و کودک روزبهروز ضعیفتر و بیحالتر شد. دردهای شبانهش شدت گرفت و شبها تا صبح در آغوش مادرش آرام میگرفت. تنها خواستهی تیم درمانی، این بود که به دردهای امید پایان دهند.
چکاوک، کِزکرده پشت پنجره، خیره به امید مانده بود؛ اندوه، اشتهایش را ربوده بود. نه آبی، نه دانهای. درمانده بودم؛ هیچ کاری از دستم برنمیآمد. نمیتوانستم ذرهای از دردِ امید را کم کنم. این ناتوانی خفهام میکرد. آن شب از ته دل فریاد کشیدم… حس کردم سقف آسمان ترک برداشت. شاهد بارش نور از آسمان بودم… ستارهها یکییکی به زمین میآمدند. در آغوش کودکانی که از درد به خود میپیچیدند، آرام مینشستند. برای لحظهای دردشان را فراموش کردند. لبخندی کمرنگ روی چهرهشان میدیدم. امید دیگر درد نمیکشید. نالههایاش برای همیشه خاموش شد و به خوابی ابدی فرو رفت.
چکاوکها زیباترین نغمهشان را سر دادند. ساکنان آن سیاره بسیار خوشحال بودند. آن شب، موسیقی از بلندگوهای بیمارستان در فضا میپیچید…
«ستاره میشی
تو آسمونم
اومدی ماهو دادی نشونم، دادی نشونم
اگه تو امشب پیشم نباشی
آروم نمیشه دل دیوونم، دل دیوونم»
و ما تا صبح میرقصیدیم.
با بهبودی کامل کودکان، ستارهها خاموش میشدند. امید، تا آخرین لحظه، شجاعانه و سرسختانه، با بیماریاش جنگید. اما او سن کمی داشت و بیماریاش پیشرفت کرده بود. پرنورترین ستاره متعلق به امید بود. او ماند تا دنیای تاریک پدر و مادر امید را روشن نگه دارد. رنج از زندگی جدا نیست. خوشبخت آنکه آن را بپذیرد، و خوشبختتر آنکه با وجود آن، باز هم شاد زندگی کند. برای رسیدن به آرامش، باید بهای آن را نیز پرداخت. ایستادگی در برابر این حقیقت -پذیرش رنج- تنها احساس ضعف و بیپناهی را در انسان تقویت میکند. کمکم حس کمبود و ناکافی بودن در او ریشه میدواند. و در نهایت، حرکتش متوقف میشود و مسیرش با موانعی روبهرو میگردد.
ما هنوز تنها بخش کوچکی از ناشناختههای جهان را دیدهایم.
روزی که چکاوکها خاموش شوند، این ما هستیم که باید رنج همنوعان خودمان را به آسمان فریاد بزنیم. در ذهنم گذشت که این پرندهی کوچک، رنجِ یک کودک را تاب نیاورد؛ اما من به عنوان یک انسان، به راحتی از کنار رنج همنوعم بیتفاوت میگذرم.