به نظرت گوشت انسان چه طعمی داره؟
هر شب به طعم گوشت زنم فکر میکنم.
بدترین لحظه، وقتی بود که فهمیدم هنوز زندهام.
وقتی از اون شب حرف میزنم، انگشتهام سرد میشن. انگار هنوز توی همون گودالم.
دو سال و سه ماه قبل بود. من، همسرم لیلا و دختر هفتماههمون، نازلی، از جاده جنگلی برمیگشتیم. بارون تازه بند اومده بود. مه روی شیشه مینشست و برفپاککن با صدای خشک و خستهای کار میکرد.
لیلا خوابش برده بود. نازلی پشت سرش خرخر میکرد.
یادم نمیاد دقیقاً چی شد. شاید گلِ جاده. شاید نور بالا. شاید فقط تقدیر. فقط یادمه ماشین پیچید، بعد زمین از زیرمون ناپدید شد.
ما سقوط کردیم.
نه اونجوری که توی فیلمها نشون میدن. هیچ جیغ بلندی نبود. فقط صدای شکستن فلز، خرد شدن استخوان، و بعد سکوت.
وقتی چشم باز کردم، وارونه بودیم.
بوی بنزین میاومد. دست چپم زیر داشبورد گیر کرده بود و پام زاویهای داشت که نباید داشته باشه. نمیتونستم تکون بخورم.
اول لیلا رو صدا زدم. جواب نداد.
دوباره صداش کردم.
فقط خون از پیشونیش میچکید روی سقفِ لهشده ماشین.
نازلی گریه میکرد.
اون صدا… هنوز توی خوابهام هست. گریه نوزادی که نمیفهمه دنیا تموم شده.
گودال عمیق بود. بعدها فهمیدم یه معدن متروکه بوده که با ریشه و علف پوشیده شده. کسی نمیدیدش.
سه روز اول، فقط داد میزدم. کمک! کمک! کمک!
هیچکس نشنید.
روز چهارم، دیگه صدام درنمیاومد.
و همون روز بود که سگ رو دیدم.
اول فکر کردم گرگه. از تاریکی ته گودال اومد بیرون. لاغر، گلآلود، با چشمای زرد.
دو تا توله پشتش بودن.
به من نگاه کرد. نه با ترس. نه با خشم.
فقط نگاه کرد.
بعد رفت سمت نازلی.
من دیوونه شدم. هرچی دم دستم بود پرت کردم. پیچ، شیشه، تیکه آهن. ولی نمیتونستم حرکت کنم.
سگ آروم نزدیک شد و فقط بچه رو بو کشید.
نازلی گریه میکرد.
سگ دراز کشید کنارش.
و اتفاقی افتاد که هنوز هیچکس باور نمیکنه.
نازلی ساکت شد.
بعد… خودش رو کشید سمت بدن سگ.
نه همون شب. ولی بعدش چرا.
هفته اول، لیلا هنوز زنده به نظر میرسید. آدم مغز خودش رو گول میزنه. من باهاش حرف میزدم. براش تعریف میکردم که کمک میاد. که نازلی خوبه.
ولی بوی مرگ زودتر از حقیقت میرسه.
سگ اول نزدیک جنازه نمیشد.
بعد تولهها رفتن سمتش.
گرسنه بودن. من نگاه میکردم. هیچ کاری نمیتونستم بکنم.
آره. خوردنش. اول صورتش. چون نرمتر بود.
من هنوز بعضی شبها صدای جویده شدن استخوان رو میشنوم.
اونجا بود که فهمیدم انسان بودن چیز شکنندهایه. خیلی شکنندهتر از چیزی که فکر میکنیم.
چندبار خواستم خودمو بکشم. با تیکه شیشه. با بستن راه نفسم. ولی هر بار نازلی رو میدیدم.
و عجیبتر این بود که اون داشت زنده میموند و همونقدر که مادرش ذرهذره آب میشد، بچه رشد میکرد.
سگ بهش شیر میداد. کنار تولهها میخوابوندش.
وقتی گریه میکرد، پوزهش رو میذاشت روی شکمش.
من اسم سگ رو گذاشته بودم «سایه».
چون همیشه قبل از تاریکی پیداش میشد.
دو ماه بعد، دیگه نازلی چهاردستوپا راه میرفت. نه مثل آدمها. مثل تولهها.
با زانو و کف دست.
صدا هم درنمیآورد. پارس میکرد.
اون لحظهای که اولین بار دیدم دخترم پارس میکنه… فکر کنم یه بخشی از مغزم خاموش شد.
زمستون رسید.
من لاغر شده بودم. استخون پام کج جوش خورده بود. دستم هیچوقت درست نشد. آب بارون میخوردیم. سگ برام لاشه خرگوش و موش میآورد.
بعضی وقتها سهم خودش رو هم میداد به نازلی.
میفهمید اون مهمتره.
میدونید ترسناکترین بخش داستان چیه؟
اینکه بعد از مدتی، دیگه سایه برام حیوان نبود.
خانواده بود.
وقتی نازلی مریض شد، سایه دو شب کامل کنارش بیدار موند. حتی نذاشت تولهها نزدیکش بشن.
من اونجا فهمیدم عشق الزاماً انسانی نیست.
دو سال گذشت.
دو سال و سه ماه.
جمجمهی زنم تو تمام مدت پیش چشمم بود.
نازلی دیگه حرف نمیزد. فقط صدا درمیآورد. موهاش گره خورده بود. ناخنهاش بلند شده بود. با تولهها بازی میکرد، استخون میجوید، و از من میترسید.
از من.
ولی سایه رو دوست داشت.
بعد یه روز صدا شنیدیم.
آدمها.
طبیعتگرد بودن. طناب انداختن پایین. نور چراغها توی گودال پخش شد.
من گریه کردم.
اولین بار بعد از دو سال.
فکر کردم نجات پیدا کردیم.
اشتباه میکردم.
بدبختی تازه شروع شده بود.
چون وقتی خواستن نازلی رو ببرن، سایه حمله کرد.
بدجوری.
بازوی یکی از مردها رو پاره کرد.
نازلی هم جیغ میکشید. نه انسانی. حیوانی.
خودش رو به بدن سگ چسبونده بود.
هیچکس نمیتونست جداشون کنه.
اون قسمت رو هیچوقت دوست ندارم تعریف کنم.
یکی از مردها اسلحه داشت.
سایه ایستاده بود جلوی نازلی. دندونهاش بیرون بود. میترسید. فقط میترسید بچهشو بگیرن.
و بعد… شلیک کرد.
هنوز وقتی چشمهامو میبندم، میبینمش که افتاد روی خاک خیس.
نازلی خودش رو کشید سمت جنازهاش و زوزه کشید.
زوزه.
نه گریه.
زوزه.
و من اون لحظه فهمیدم ما برای نجاتش دیر رسیده بودیم.
خیلی دیر.
الان چهار سالهست. کمکم حرف میزنه. روانشناس داره. هنوز غذارو با دست نمیخوره. هنوز شبها روی زمین میخوابه.
و هنوز هر وقت سگ میبینه، دم در منتظر میایسته که شاید سایه برگرده.
آدمها فکر میکنن حیوانات وحشیاند. ولی اون پایین، تنها موجودی که بلد بود چطور عاشق بشه، همون سگ بود.
یک پاسخ
چه تعلیقی. هر خط آدم رو به خط بعد میکشونه. خیلی ناچیز به شعار و پیام نزدیک میشه در چند خط پایانی. حداقل بهتر بود نوشته میشد: فک میکردم حیوانات وحشیان….اینطوری تا حد زیادی شعارش قابل درکه چون از زبون راوی گفته میشه