شما تا به حال شرمنده شدهاید؟ به یاد دارم هیچگاه به این سان شرمگین نبودهام. به گونهای برافروخته نیز بودم. گویی که در بختِ بد اخترِ من و آن زنِ بینوا مقدر بود، رنجِ حِرمان کِشیم.
من قابلهی قبیلهام. زنِ کولی، آبستن بود اما مهترِ کولیان بر آن شده بود که بار سفر بَندیم و آبادی را ترک گوییم. من با او سخت مخالفت کردم. زنِ کولی آمادگی کوچ را نداشت.
مردمِ آبادی در چند سپیدهای با کولیان نزاع آغازیدند و مهتر احساس خطر کرده بود. بنابراین فرمود زنِ کولی میتواند در کوچ، وضعحمل کند. من شرمگین بودم و از ناتوانی خود برانگیختم.
چند تن از کولیان زخمی شدند. من نیز کمی هراسان بودم که مبادا کار به درازا بکشد اما برآشفتۀ زنِ آبستن نیز بودم.
من پیش از آنکه قابله باشم یک مادرم. به خوبی میدانم زنِ کولی روزهای سختی را میگذراند و باید در امنیت، روزهای واپسین را تا بدنیا آوردن کودک سپری کند. آن عصر پنهانی و در خفا نزد مهتر آبادی رفتم تا شاید بتوانم او را رام کنم تا چند روزی کاری به کولیان نداشته باشد.
به قصد رامِش به آنجا رفتم. با مکنت بر بالای مجلس نشسته بود و قدحی در دست داشت. من نیز برقعی بر چهره داشتم. نزد او که رسیدم برقع را برداشتم. تا روی مرا بدید شیون آغازید: «آهای! آن زنکِ سیهچرده را ببرید. او کولیست.»
پیش از آنکه از مجلس به بیرونم رانند، به تضرع و زاری برخاستم. از او یاری طلبیدم تا چند روزی کولیان را رها کند.
او خود برخاست و مرا به بیرون انداخت. همان حال گفت: «اگر تا سپیدهدمان نروید، اهالی روستا به قصد جانتان به تاخت خواهند آمد.»
ابتدا برافروختم و بر دست و صورت کوفتم اما باز به زن کولی اندیشیدم و به زاری پرداختم. گروهی بر سرم شوریدند و از آبادی بیرونم انداختند.
شب اندک اندک به نیمه میرسید که به چادرها رسیدم. در آغاز نزد مهتر کولیان رفتم و او را از ماجرای پیش آمده، آگاه ساختم.
او برافروخته درحالی که خطوط شکستۀ چهرهاش مچاله میشد، بر سرم شورید و شماتت آغازید. من نیز از هراسِ خود و بدحالیِ زن کولی گفتم. در چادر همگان شوریدند و با یکدیگر به گفتوگو پرداختند. زنِ آبستن، بدحال در بستر بود اما شویاش به چادر آمد و بر مهتر خویش خشم گرفت.
مهترِ کولیان، مهتران قبایل دیگر را فراخواند. فرشها را بر نیمی از زمین گستردند. مرا بر زمین فرو انداختند و مهتران به گفتوگو نشستند. گروهی از آنان خودرای بودنِ مرا شماتت میکردند و عدهای دیگر به سانِ من، برآشفتۀ زنِ کولی بودند.
مهتران بر آن شدند تا مرا از قبیله طرد کنند. چراکه با خودسریِ خویش، جانِ کولیان را به خطر انداخته بودم. من نیز خود را شماتت میکردم چراکه جان و مال دیگران را به راستی در خطر انداخته بودم اما از طرد شدن نیز هراسان بودم.
شب از نیمه گذشته بود و دربند، یکه و تنها زیر آسمان به کولیانِ دیگر چشم دوختم. گروهی بر سرم به شیون پرداختند و به شماتتم آغازیدند. در میان جمعیت به دنبال شویِ زن گشتم. او را نیافتم و دل نگران زن شدم.
از ابتدای روز او را ندیده بودم و حال که دربند بودم تنها زنی را صدا زدم تا نزد او برود و خبری بیاورد. زمانی که از او خبری آوردند و از حالش با خبر شدم، به سرنوشت شوم خویش اندیشیدم.
اندکی هراسان بودم اما همانجا بر زیر آسمان که موطن هر کولیای بود، به تضرع و زاری پرداختم. از کولیان یاری طلبیدم که دست کم تا به دنیا آمدن کودک مرا بیرون نیاندازند.
بر زمین فرو افتادم و به دستهای خویش نگریستم. چگونه میتوانستم با این دستان بسته، نو کودکی بدنیا آورم؟ پیکری در کنارم نشست و بر شانههایم دست کشید. سر برآوردم و زنان کولی را نشسته در مقابل یافتم.
زنان را از نظر گذراندم و به مهتران چشم دوختم. مردان کولی با مهتران به گفتوگو پرداختند. کودکان بر فرشها میدویدند و میخندیدند. چندی بعد، مهتران نزدم آمدند و مردان پشت آنها.
مهتران با چهرههایی نگران و هراسان نقل کردند که زنان و مردانِ کولی برآنند تا چند روزی تا به دنیا آمدنِ نو کودک، مقابل مردم آبادی بایستند و از جان و مال کولیان محافظت کنند.
سپیده سر رسید و مردمانِ آبادی پیش آمدند اما زنان و مردان هر کدام به زعم خویش مقابله کردند و تا چند سپیدهای در حاشیهی آبادی ماندیم. چند روز بعد، زنِ کولی آمادۀ وضع حمل شد و در امنیت، با دستانِ آزاد خویش، نو کودک را بدنیا آوردم.
چندین تن از کولیان زخمی شدند اما در نهایت بار سفر بستیم و با نو کودکی دیگر کوچ کردیم.