داستان کوتاه «ارکیده‌های روح» از نفیسه جلالی

ساعت ۶ صبح یک اردیبهشت سال صفر.
چراغ‌ها را روشن کرد و همیشه عاشق این لحظه بود. زمانی که از پی روشنایی چراغ‌ها آن وسعت کوچک اما پر از رنگ ظاهر می‌شد. سفید٫ صورتی٫ ارغوانی. و هربار نفسش از ذوق بند می‌آمد که چه زیبا. که آفرین به تو دختر. که گل کاشتی. و واقعا گل کاشته بود. ارکیده‌های زیبا و ارکیده‌های کم‌یاب.
به سراغ ارکیده‌های سالن رفت. (فالانوپسیس٫ کاتالیا٫ دندروبیوم) میزان دما و رطوبت سالن را یادداشت کرد. میان گلها قدم می‌زد و چک‌شان می‌کرد که مبادا قارچ یا شپشک نداشته باشند. همه می‌گفتند خلی که تک تک گل‌ها را چک می‌کنی. با خودش می‌گفت: «چه اهمیتی دارده که از دید دیگران خل باشم. مهم اینه‌که همین کار و همین گل‌ها منو نجات دادن. وقتی دنیام زیر و رو شد. وقتی سامان رفت و بی‌سامان شدم این گل‌‌ها و این گل‌خونه سامونم شدند» روی نمیکتی نزدیک ردیف اول گل‌ها نشست. خیره شد به آن‌همه بنقش. دفترش را گشود. نوشت: «حال منو گل‌ها خوبه»
تا همین چند سال پیش می‌نوشت حال من و گل‌ها خراب است و دلش می‌خواست زمان را به عقب برگرداند و مانع رفتن سامان بشود. برگردد و بریند به آن ژست روشن‌فکرانه که به تصمیمت احترام می‌گذارم. به هانیه می‌گفت: «اون عقلش از سختی شرایط زایل شده بود من چرا دم به دمش دادم. من نباید می‌ذاشتم بره. باید اصرار می‌کردم که باهم درستش می‌کنیم. تو ورشکست شدی و آه در بساط نداری من که دارم. اصلا مگه من و تو داریم. این چه فکر مسمومیه که نه من مردم و من باید مراقب تو باشم» هانیه: «خب نمی‌خواسته سربارت باشه» می‌گفت: «سر چه باری؟ نبودنش که بیشتر بار داشت. فراموش کردنش که بیشتر درد داشت. تازه فراموششم نکردم فقط به نبودش نسبت به قبل بیشتر عادت کردم»
سامان خیلی تلاش کرد ثابت کند آتش‌سوزی انبار از عمد نبوده و از بیمه پول بگیرد. اما تا بیمه تایید کند و یه چس تومن خسارت بدهد مجبور شد هرچه داشت و نداشت را بفروشد تا بدهی‌‌هایش را تسویه کند. آس و پاس شد. رها خیلی تلاش کرد که سامان کمتر اذیت شود. فکر می‌کرد که موفق هم هست. گویا این موفقیت ظاهری بود. سامان بعدا گفته بود: «تو هرچی بیشتر تلاش می‌کنی من بیشتر اذیت می‌شم. بیشتر شرمنده می‌شم. تو چرا باید پس‌انداز همه‌ی این سال‌هایی که زحمت کشیدی رو برای من و شروع دوباره‌ی من خرج کنی؟ اگه حتا قبول کنم و کارمم بگیره روانم ولم نمی‌کنه» این حرف‌ها را گفته بود و رفته بود. رها چند ساعتی روی نیمکت توی پارک نشست و منتظر ماند که سامان برگردد. یعنی فکر می‌کرد که حتما برمی‌گردد اما او رفته بود. به هانیه گفت بود: «نمی‌خوام دیگه با رها باشم. نه جانی نه مالی توان موندن ندارم» هانیه گفته بود: «الان که پول بیمه رو داری می‌تونی از اول شروع کنی. رها هم که مشکلی نداره. بیشتر کنارته. تو بری اون نابود می‌شمه» سامان: «فکر می‌کنی مگه چقدر خسارت دادن؟ انقدری نیست که من بتونم یه کار کوچیک راه بندازم. رها هم الان اذیت میشه ولی بعدا دعا به جونم می‌کنه که با خودم نکشوندمش وسط این منجلاب» هانیه: «حداقل بگو کجا میری؟» سامان: «ندونید بهتره»

ساعت ۸ صبح
آقا داوود روی میز خم شده بود و روی برگه‌ها چیزی می‌نوشت. رها پرسید: «حال‌شون خوبه؟ سرحالن؟ نامه‌هاشونو گذاشتی؟» داوود: «آره خدارشکر. خوب و سرحالن.به جز اون سه تا ارغوانی نامه‌ی همه رو هم گذاشتم. نیم ساعت دیگه ماشین می‌رسه که گل‌ها رو ببره»
رها روی میز خم شد. سه تا کاغد با برش‌های کوچک برداشت. هر ورق شامل چند قسمت بود. نام گیاه. میزان نور و رطوبت و دما در زمانی که گل دارند و در زمانی که گل‌‌ها ریخته و فقط برگ دارند. در پایان هم نوشته بود: «مرسی که از من مراقبت میکنید ولی هرزمان که دیدید حالم خیلی بده لطفان منو دور نندازید. به آدرس زیر ایمیل بزنید تا منو برگردوند خونه برای احیاء»
ورق‌های پرشده را برداشت و به سمت گل‌دان‌‌هایی که قرار بود ارسال شوند رفت. روی زمین زانو زد. ورق‌ها را در گلدان گذاشت. دستش را آرام به ساقه‌های‌شان کشید. گفت: «جانک‌های من برید بسلامت. نامه‌هاتونم گذاشتم پر شالتون که هروقت خواستید برگردید همین‌جا٫ پیش خودم»
اوایل برای این‌کارهم مسخره‌اش کردند.
اما نمی‌دانستند آنقدر دلش به حال روزهای طردشدگی و بی‌سامانی‌اش می‌سوخت که تاب نداشت ببیند آن‌همه زیبایی که پرورش داده بی‌سر و سامان رها شوند. به همین خاطر مسخره شدن از طرف دیگران برایش کمترین اهمیت را داشت.
تا مدت‌‌ها هم خیلی کم پیش می‌آمد کسی ایمیل بزند و بخواهد گلش را پس‌ بفرستد. ولی این‌ روزها آدم‌های بیشتری ارکیده‌های آسیب دیده‌ و رو به موت‌شان را جهت احیاء برای رها می‌فرستند.

ساعت ۱۰ صبح
لقمه‌ی کره عسل را در دهانش چپاند. سهیلا گفت: «مجبوری انقدر گشنگی بکشی؟ خب زودتر بیا صبونه بخور» رها: «والا تا خیالم از این خوشگلا راحت نشه میلم به هیچی نمیکشه» سهیلا: «دیدم کارهای جابه‌جایی ارواح هم انجام دادی» گفت: «اوهوم. باید اول خیالم از جابه‌جایی اون راحت میشد وگرنه که اصلا نمیرفتم.»

رفت توی اتاق احیاء. روی گل‌هایی که دیشب رسیده بودند خم شد. دستی به سر و روی‌شان کشید. آرام گفت: «دردونه‌های من خوش اومدید. نگران نباشید از تون خوب مراقبت می‌کنم» به سراغ کمد رفت تا قطره‌های معدنی و تقویتی را بیاورد. در را که باز کرد کوله‌پشتی مشکی قدیمی‌اش افتاد بیرون. نگاهش کرد. این چرا این‌جاست؟ برش داشت. هنوز یادش نمی‌امد این چرا این‌جاست. اصلا کجا بود که حالا سر از اینجا در آورده. خیلی وقت بود ندیده بودش. آخرین بار وقتی بود که رفت شهر برای دادگاه. چندتا از همسایه‌ها از او شکایت کرده بودند که در زمین زراعی خانه ساخته و مهمانی‌های شبانه می‌گیرد. از ده‌یاری هم آمده بودند و به سوئت چهل متری‌اش ایراد گرفته بودند.
نمی‌فهمید که چه هیزم تری به اهالی آن‌جا فروخته بود که این‌‌همه چوب لای چرخش می‌گذاشتند.
اصلا حال و حوصله‌ی خودش را هم نداشت چه برسد به مهمانی و پارتی. فرضا که حوصله هم داشته باشد آن‌قدر با همسایه‌ها فاصله داشت که کسی صدایی نمی‌شنید. از طرفی نیست که خودشان مهمانی نمی‌گرفتند. برای سوئیت هم گیر داده بودند که تو فقط مجوز اتاق نگهبانی را داشتی. حالا باید از خودش دفاع می‌کرد که آیا متراژش از چیزی که گفته بودید بیشتر است؟ و آیا اشکالی دارد که من وقتی پول ندارم نگهبان بگیرم خودم توی این اتاق بمانم. از طرفی این یک کلبه‌ی از پیش‌ساخته‌ی چوبی‌ست. ویلا که نساخته‌ام.
آخر سر هم مامان‌بزرگ به دادش رسیده بود. وقتی یکم جاگیر و پاگیر شد ‌آمد و چند ماهی پیشش ماند. می‌گفت: «بهت اعتماد نداردند. حق هم داردند. از کجا بدونن تو کی هستی؟» اولش آش نذری درست کرد و برای همسایه‌ها برد. بعد عصرها همراه چندتا از زن‌های همسایه به مسجد می‌رفت. در روضه‌ها و سفره‌ها شرکت می‌کرد. خودش هر پنج‌شنبه حلوا می‌پخت. موقع برگشتن هم رها را سپرد دست اهالی که بچه‌ام این‌جا تنهاست. مامان‌بزرگ می‌گفت: «حالا دیگه نمک‌گیر هم شدیم. حرمت نگه میدارن. توام نشون بده که آدم بی‌آزاری هستی. بقیه‌اش هم بسپار به خدا»

ساعت ۱۲
رفت توی اتاقش. روی زمین دراز کشید. چمدانش را از زیر تخت بیرون کشید. با دستمال خاکش را گرفت. زمانی چمدانش فرصت خاک گرفتن نداشت. هرچند برای تورهای داخلی همان کوله‌پشتی کافی بود ولی تورهای چند روزه و خارجی دست‌های این چمدان کوچک مشکی را می‌بوسید.
با آن‌که عاشق لیدری و گردش‌گری بود ولی وقتی با سامان دوست شد دیگر مچری برگذاری نبود. بیشتر مشغول کارهای دفتری و اداری بود تا وقت بیشتری برای باهم بودن داشته باشند. فقط گاهی در فصل‌‌های شلوغ به عنوان لیدر به سفر می‌رفت و اغلب سامان را هم با خودش می‌برد. اصلا هیچ چیز بدون سامان مزه نداشت. سامان‌ هم همین را می‌گفت.
وقتی سامان رفت آن‌قدر همه چیز بی‌رنگ و بو شد که کارش را رها کرد. کاری که آن‌همه از جان مایه گذاشته بود. مامان گفته بود: «دختر چرا احساسی تصمیم می‌گیری؟ تو ده سال توی این کار جون کندی. مهارت کسب کردی. حالا که می‌خواد به گل بشینه داری رهاش می‌کنی؟» برایش سوال بود چرا هیچ‌کس نمی‌گفت حق داری. جانت سوخته و نیاز به تسلا داری. بند دلت کنده شده و دیگر به هیچ چیز بند نیستی که بخواهی کاری کنی. این همه سال کار کردم. زحمت کشیدم که آینده‌ای را با عشق بسازم. عشق به خودم و زندگی. ولی سامان که نهایت برنامه‌هایم بود همه را از من گرفت حتا خودم را.
در چمدان را گشود. پاسپورت و ویزا و برگه‌ی خروج ارواح را توی چمدان گذاشت. این دوتا از همه مهمتر بود. بدون لباس و این‌ چیزها می‌توانست برود ولی بدون اون‌ها نمی‌توانست و این‌گونه آرزویش به فنا می‌رفت. پس بهتر است شش دانگ باشم که به فنا نروم

ساعت ۱۳
فن سالن را روشن کرد. چندتا از پنجره‌ها را گشود. دما و سالن را یادداشت کرد. چندتا از گل‌دان‌ها را روی چرخ گذاشت و برد توی اتاق مه‌پاش. دما و رطوبت را چک کرد. ساعت را تنظیم کرد. رفت توی دفتر. سهیلا لیست سفارش‌ها را روی میز گذاشته بود. گوشی را از جیب شلوارش که در آورد پیام یاد‌اوری آلبوم را دید. عکس‌های هشت سال پیش بود. باورش نمی‌شد که هشت سال از آن روزها گذشته. یک‌ماه بعد از اینکه از کارش بیرون آمد راهی این سفر شد. او که همیشه برای همه برنامه‌ی سفر ریخته بود. همیشه همه را راهنمایی کرده بود که در سفر چه بکنند و چه نکنند حالا راهی سفری می‌شد که هیچ برنامه‌ی از پیش تعیین شده‌ای نداشت. از دشت‌ها و مرتع‌های اردبیل شروع کرد. تمام آن‌جاهایی که قبلا موقع برنامه‌ریزی‌ها می‌دید و دلش پر میکشید که برود را رفت. از جاده‌ی حیران و روستاهایش خودش را به گیلان رساند. تا جایی‌که دلش قرار بگیرد کنار دریا و جنگل وقت گذراند. وقتی رسید لاهیچان وقتی آن گل‌خانه‌ها را دید روحش از تنش جدا شد. باید برمیگشت و نمی‌توانست.
اتاقی اجاره کرد. هانیه و شوهرش آمدند پیش رها. دو هفته باهم پرس و جو کردند تا این‌که این قطعه زمین را پیدا کردند.

همه توی دلش را خالی کردند که پس‌اندازت را خرج این‌کار نکن. ولی دلش می‌خواست خرج کند. می‌خواست کمی بیرون از چهارچوب‌ها و برنامه‌هایش باشد.
وقتی زمین را خرید تا آماده شدن گلخانه و سوییتش برگشت تهران تا هم وسایلش را جمع کند هم در دوره‌ای جهت پرورش و نگهداری گیاهان شرکت کند.
مادرش مدام تماس می‌گرفت و می‌گفت: «مادر جان حاصل یه عمرتو به باد نده. داداشت میگه یه مدت بیا این‌جا. راستم میگه. پاشو بیا یه بادی به سر و کله‌ات بخوره که از این فاز بیای بیرون» رها: «مامانی حق می‌دم نگران باشی ولی بذار اون‌کاریو بکنم که دلم می‌خواد» مامان عصبانی شد: «نیست که تا حالا هرکاری خواستی نکردی» رها: «نه مامان من همیشه نصفه و نیمه بودم. همش به فکر رضایت تو و بابای خدابیامرز بودم. اگه به خودم بود که اصلا ایران نبودم. حالا می‌گی پاشو بیا اینجا باد به سرت بخوره. شما آرزوی منو به باد دادی حالا به فکر سرمی؟ به فکر دلم نیستی؟» بعد از آن مکالمه سه چهار سالی مامان باهاش سرسنگین بود. دو باری هم که آمد ایران بهش سر نزد.

الان که فکر می‌کرد می‌دید چه جسارتی داشت. خصوصا دو سال اول که هی گل‌‌ها خراب می‌شدند. هی ضرر می‌کرد. دو سال جهنمی. از شهر و دیارش آمده بود به شهری کوچک. دلش برای سامان تنگ بود و به قول مادر بزرگ از غصه خون گریه می‌کرد. همه به جانش غر می‌زدند که این چه غلطی بود کردی. اهالی اذیتش می‌کردند. گل‌‌خانه پا نمی‌گرفت.

گل‌خانه پا نمی‌گرفت چون خودش پاکار نبود. مثل شبح دور کوه و کمر و جنگل‌ها راه می‌رفت و ضجه مویه می‌کرد. به زور دو ساعتی را در گلخانه می‌گذراند و تمام. معلوم بود که بس نبود. معلوم بود که به‌جای سود ضرر می‌کرد.

ساعت ۱۴
ریحان‌ها و گوجه‌هایی که از توی باغچه چیده بود را توی ظرف آب ریخت. دو تا تخم مرغ را شکاند و ریخت توی تابه. جلز و ولزی کردند و بوی نیم‌رو بلند شد. لونا که کنار بایش ایستاده بود پارسی کرد. رها: «واقعا تخم مرغ می‌خوای؟» تکه‌ای استخوان توی ظرفش گذاشت و سرش را نوازش کرد. گفت: «دختر قشنگم اگه تورو نداشتم بیجاره بودم»

همان سال‌‌های جهنمی بود که لونا وارد زندگی‌اش شد. یکی از دوستانش بخاطر مهاجرت او را سپرد دست رها تا بتواند بعدا ببردش و موفق نشد و این‌گونه لونا شد همدمش. لونا گلدن کوچک و سه ماهیی بود که با چشمای مظلومش به او نگاه میکرد و رها برایش کباب می‌شد. وقتی‌هایی که غمگین بود یا می‌گریست کنارش می‌نشست و همین آرامش می‌کرد. وقتی باهم بازی می‌کردند احساس می‌کرد برای لحظاتی در لحظه زندگی می‌کند. همه‌ی این‌ها به مرور باعث شده بود از رخوت و سردرگمی فاصله بگیرد. وقتی لونا مریض شد به تکاپو افتاد. بعد از بهبودی‌اش فکر کرد: «چطور به سلامتی او فکر می‌کنی به خودت نه؟ چطور چسبیدی به جنازه‌ی رابطه‌ی مرده‌ات با سامان در حالیکه اون منو زنده زنده دفن کرد. بخاطر این‌که غرور نکبتیش خش ورنداره رید به من. اون‌وقت منتظری که از کدوم گوری بیاد. اصلا بیاد که چی؟ اگه من یه چیزیم بشه چی میشه؟ مثلا سامان بفهمه میگه وا اسفناکاها؟ یا دنیا از چرخش میوفته؟ نه عزیزم دنیا به یه ورشم نیست تو چت میشه»
همان موقع‌ها بود که کم‌کم بلند شد و دست و آستین بالا زد.

ساعت ۱۶
لباس‌های استریلش را پوشید و وارد اتاق ایزوله شد. به دلبرهایش نگریست. به گنجینه‌ی کم‌یابش. گفت: «سلام بر شما سروران ارجنمد»
به سراع ارکیده‌ی ارواح رفت. خیره شد به آن موجود عجیب و وهم‌انگیز. ارکیده‌ای که از اول اول پرورشش داد. از وقتی بذر بود. بذر ارکیده هیچ نیست. به معنای واقعی هیچ است. گردی‌ست بی‌جان و مایه. از جان مایه گذاشت تا مایه‌دار شود . تا جوانه بزند. تا قد بکشد. تا برگ دهد و حالا بعد از چهار سال می‌خواهد گل بدهد. هیچ‌کس این‌جا این گل را نداشت.

ساعت ۱۸
کار تکثیر بوته‌ها که تمام شد از اتاق ایزوله بیرون آمد. سخت‌ترین قسمت کارش هم همین بود. آقا داوود چند گل‌دان را به گل‌خانه آورد. گفت: «مهمون داریم» نگاهی به آن‌ها انداخت. گفت: «خوش برگشتید»
آدرس و ایمیل صاحبان‌شان روی میز بود. بین آن‌ها ایمیل سامان را شناخت. باهم آن ایمیل را ساخته بودند. گفت: «آقا داوود صبر کن. گل این آدرس کدومه؟» آقا داوود سرش را خم کرد و از بین گل‌‌ها یکی را بالا آورد و گفت: «اینه؟ چطور؟» رها: «بده‌ش به من» حتا برگ‌ هم نداشت. با خودش گفت: «عرضه‌ی گل‌ نگهداشتن هم نداشت»
از گل‌خانه بیرون رفت. بوی نم و مه و بارانی که در هوا بود را دوست داشت. روی نیمکت نشست. لونا پرید روی نمیکت و لمید کنارش. رها نوازشش کرد. گفت: «به نظرت بهش پیام بدم؟ پیام بدم بگم خاک به سرت بدبخت بی‌عرضه‌. یا بگم بی‌لیاقت. یا مرده‌شور خودت و اون غرور کاذبتو ببرن. میدونی لونا اصلا باید می‌رفت که خاکستر بشم. تا من جدیدی خلق بشه. میدونی خیلی خوشحالم که با ارکیده‌ی ارواح میرم هلند. اون نماد منه. اون گرد و غبار بود. من پودر. اون بی‌مایه بود من بی‌جان. نمی‌تونم بگم فقط من اونو پرورش دادم چون هرچقدر من مایه می‌ذاشتم اون هم بهم انگیزه می‌داد. باهم از هیچ سر در اوردیم و جونه زدیم. یادته که. این گل‌خون و تو سیارک منید. من شازده کوچولوام و مراقبتون. مگه نه قشنگم»

ساعت ۲۰
روی مبل لم داده بود و سریال می‌دید. به بشقاب خالی شده از غذایش نگریست. به لونا گفت: «من چرا بازم گشنمه»
صدای زن همسایه را از حیاط شنید. رفت بیرون. دید با قابلمه‌ی روحی کوچکی پایین پله ایستاده. دستش را به سمت رها دراز کرد: «آبگوشته. از ظهر تا حالا می‌خوام برات بیارم وقت نمیشد. خیلی کار داشتم آخه فردا دارم میرم کربلا» صورت رها در لبخند گل‌ و گشادش گم شد. گفت: «به‌به. به‌سلامتی. منم دعا کنید» زن: «رها جون تروخدا حلال کن. اون اوایل خیلی اذیتت کردم» رها چشمانش را گرد کرد. زن را در آغوش گرفت. گفت: «این چه حرفیه. من همیشه سر سفره‌ی شمام. مامان و مامان‌بزرگم به بودن شما دلگرمن. من فقط خوبی‌های شما رو یادمه. ایشاالله کی برمیگردید» زن: «تو عزیز دل مایی دخترجان. ده روز دیگه برمیگردم. یعنی میرسم این‌جا» رها: «خب پس تا قبل از رفتنم برگشتید و می‌بینمتون» زن: «بسلامتی کجا میری؟» رها: «میرم هلند. مسابقه‌س. قراره ارکیده‌ی ارواحو ببرم» زن: «آباریکلا دختر. دلمو شاد کردی. دعا می‌کنم ببری» رها شانه‌های زن را گرفت. گفت: «خیلی دوست دارم ببرم ولی تا همین جا هم من برنده‌ام»

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

7 خرداد 1400

7 خرداد 1400

22 مهر 1401

22 مهر 1401

27 آبان 1403

27 آبان 1403

4 اسفند 1401

4 اسفند 1401

15 فروردین 1396

15 فروردین 1396

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *