داستان کوتاه «کابوس گم‌شده‌ در تاریخ» از مارال علیرضایی

اون شب دیروقت از سرکار برگشته بودم. تحقیقاتمون روی شهر باستانی‌ای که تازه کشف شده بود داشت به جاهای خوبی می‌رسید اما خستمون کرده بود. وقتی رسیدم خونه دلم می‌خواست اندازه‌ی ده سال بخوابم. برای همین زودتر از شبای دیگه خوابم برد.
شبیه خوابی که اون شب دیدم رو هیچوقت ندیده بودم. خواب دیدم یه جایی گیر افتادم. یه جایی مثل سیاهچال فقط خیلی بزرگ‌تر. همه‌جا تاریک و ساکت بود. انقد تاریک بود نمی‌تونستم جاییو ببینم اما متوجه شدم زمین خاکیه. دیواراشم از سنگ بود. سنگای خیلی بزرگ. انگار تو دل یه کوه گیر افتاده بودم. یادمه دنبال یه در می‌گشتم که بتونم از اونجا برم بیرون. تونستم یه راهروی باریک بین سنگا پیدا کنم. اونجا یه راه به بیرون داشت. اما نمی‌تونستم ازش رد شم. کلی سنگ جلومو گرفته بودن اما دیدم سنگا میتونن جابه‌جا شن. راهمو باز کردم و رفتم بیرون. فضای بیرون وحشتناک بود. یادمه خیلی ترسیده بودم. شب بود و هوا طوفانی. رعدوبرق می‌زد بارون نمی‌بارید. چیزایی که می‌دیدم رو باور نمی‌کردم. یه لحظه فک کردم سر کارم و دارم رو یه شهر باستانی تحقیق می‌کنم. کوهی که ازش خارج شده بودم یه مجسمه‌ی بزرگ کنده‌کاری شده بود. ارتفاعش خیلی زیاد بود و از فاصله‌ی دور می‌تونستم کامل ببینمش. مجسمه‌ی یه زن نشسته بود. شبیهش رو تو هیچکدوم از باستان‌شناسی‌ها و مجسمه‌های تاریخی ندیده بودم. چهرش خیلی ترسناک و عجیب بود. مردمک چشمش یه خط صاف عمودی بود. رعدوبرق که می‌زد صورتش روشن می‌شد. انگار زنده بود. چندمتر اون‌طرف‌تر دوتا ستون سنگی خیلی بزرگ بودن. بهشون میومد ستونای یه دروازه باشن چون یکم دورتر از اونا یه قلعه‌ی بزرگ مخروبه دیدم. ولی دروازه‌ای درکار نبود. روی ستونا دوتا مجسمه‌ی عجیب بود. دوتا عقاب شاخدار. اما بالاتنشون عقاب بود. پایین‌تتشون شکل تمساح بود. کنجکاو شدم که برم و قلعه رو ببینم اما ترسیدم. یه صداهایی داشت میومد. صدای خنده و قهقهه. انگار چندتا آدم داشتن به زبونی که من نمی‌فهمیدم حرف می‌زدن. صداشون داشت از آسمون میومد. اما خیلی بلند و واضح بود. اول فک کردم دارن با خودشون صحبت می‌کنن اما بعد حس کردم دارن با من حرف می‌زنن. انگار از دستم عصبانی بودن. نمی‌خواستن من اونجا باشم. صدای رعدوبرق شدیدتر شد و بارون بارید. صدای یه پرنده رو شنیدم. یه عقاب داشت توی آسمون می‌چرخید. شبیه همون مجسمه‌ها بود. یه عقاب شاخدار با پایین‌تنه‌ی تمساح. خیلی ترسیده بودم و دلم می‌خواست برگردم اما نمی‌دونستم چجوری. ناخودآگاه دویدم به طرف همون غار داخل کوه. وقتی از اون راهروی باریک رد شدم یهو همه‌جا ساکت شد. هیچ صدایی نمیومد. این آخرین صحنه‌ایه که از اون خواب یادمه.
وقتی بیدار شدم، دوباره خودمو توی اون غار دیدم. گیج شده بودم. ترسیده بودم. فک می‌کردم دوباره دارم خواب می‌بینم اما این دفعه بیدار بودم. جایی که بیدار شدم، اولین صحنه‌ی خوابم بود.
دوروبرمو نگاه کردم. بیشتر جزئیاتی که از اونجا یادمه توی بیداری بود. وقتی چیزایی که تو خواب دیده بودمو توی بیداری می‌دیدم، خوابم واضح‌تر یادم میومد.
باور نمی‌کردم واقعی باشه. وقتی مطمئن شدم بیدارم وحشت کردم. جیغ می‌کشیدم و یکیو صدا می‌زدم. همسرم، مامانم، خواهرم… دلم می‌خواست کسی اونجا باشه ولی خودم تنها بودم. با صدای بلند گریه می‌کردم و اینور اونور می‌دوییدم تا بتونم راهی پیدا کنم که برگردم خونه. داشتم دیوونه می‌شدم.
وقتی آروم‌تر شدم یادم اومد توی خوابم از یه راهرو توی غار رفته بودم بیرون. کم‌کم چیزای دیگه‌ای هم که توی خواب دیده بودم یادم میومد. ترسیدم که برم بیرون اما چاره‌ای نداشتم. همه‌چیز مثل خوابم بود. چندتا سنگ جلومو گرفته بودن. کنار زدمشون و رفتم بیرون.
بیرون غارم همه‌چی همون شکلی بود. تنها فرقش با خوابم این بود که روز بود. آسمون صاف بود و طوفان و رعدوبرقی وجود نداشت. هیچ صدایی هم نمیومد.
اولین فکری که به ذهنم رسید تا بتونم برگردم خونه این بود که دوباره بخوابم. برای همین بعد چنددقیقه برگشتم توی غار و تلاش کردم خوابم ببره. اما توی اون شرایط خوابیدن برام خیلی سخت بود. اصلا نمی‌تونستم بخوابم. چندبار هی بلند شدم و راه رفتم. فکروخیالای مختلف به سرم می‌زد. هیچی با عقلم جوردرنمیومد. نمی‌دونم چندساعت طول کشید تا بالاخره تونستم یکم بخوابم. ولی وقتی بیدار شدم دوباره همون‌جا بودم. دقیقا همون‌جایی که خوابم برده بود. هیچی تغییر نکرد. دلشوره و ترسم بیشتر شد. بی‌اختیار داشتم گریه می‌کردم و هیچ ایده‌ای به ذهنم نمی‌رسید.
آخرین تیرم تو تاریکی این بود که برم بیرون و اطرافو بگردم شاید یه چیزی پیدا کنم که بتونه منو برگردونه خونه. چندساعتی از اولین‌بار که اینجا بیدار شدم گذشته بود برای همین مطمئن بودم شب شده یا حداقل دم غروبه. اما هنوز روز بود. انگار یه دقیقه هم نگذشته بود. حس می‌کردم تو یه کابوس گیر افتادم.
ولی دلم یکم آروم‌تر شد. اون مجسمه و ستونا توی شب خیلی ترسناک بودن. برای همین با اینکه برام عجیب بود ولی ته دلم خوشحال شدم.
تنها چیزایی که اون اطراف می‌دیدم همون دوتا ستون بلند و اون قلعه‌ی مخروبه بود. با مجسمه‌ی سنگی. تو فاصله‌ی دورترم یه چیزایی معلوم بود. یه چیزایی مثل خونه‌های کوچیکی که خراب شده باشن.
اما دیگه هیچی اون دوروبر معلوم نبود. اونجا مثل بیابونی بود که هیچکس تا حالا توش پا نذاشته. با خودم فک کردم شاید اگه تا یه جایی برم بتونم جایی رو یا کسی رو پیدا کنم. برای همین راه افتادم.
یادم نیست چقد اما خیلی راه رفتم. چندساعتی می‌شد. اما هیچی به هیچی. همه‌چی مثل اولش بود. یه بیابون دور و دراز. هنوزم روز بود. انگار خورشید یه ذره هم تکون نمی‌خورد.
خیلی کلافه شدم. پاهام دیگه جون نداشت. یهو دیدم شن‌های بیابون دارن حرکت می‌کنن. باد نمیومد اما تکون می‌خوردن. کم‌کم دورم یه گردباد داشت بلند می‌شد. می‌خواستم فرار کنم اما نمی‌تونستم. همه‌جا شن و گردوغبار بود. یهو زیر پام خالی شد. جیغ زدم و چشمامو بستم. اما بعدش خیلی زود سروصدا خوابید. زیر پام سفت شد. دیگه نوری نبود و هوا هم خنک‌تر شده بود.
چشمامو باز کردم و دیدم دوباره توی غارم. نمی‌دونستم چجوری. داشتم عقلمو از دست می‌دادم. فک می‌کردم برای همیشه اونجا گیر افتادم. حتی به این فکر کردم همونجا خودمو بکشم چون هیچ راه دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسید.
اما نمی‌تونستم توی غار بمونم. دوباره رفتم بیرون. اون قلعه‌ی پشت ستونا توجهمو جلب کرد. دلم می‌خواست بفهمم توی قلعه چیه. کلی احتمال تو ذهنم بود. حتی باعث شد چندلحظه‌ای یادم بره تو چه مخمصه‌ای گیر افتادم.
تصمیم گرفتم برم به قلعه. یه قدم از بین ستونای عقاب رد شدم که یهو آسمون ابری شد. برای اولین‌بار هوا تغییر کرد. زیاد اهمیت ندادم و دوباره خواستم برم سمت قلعه اما هرچی جلوتر می‌رفتم هوا طوفانی‌تر می‌شد. کم‌کم رعدوبرق شروع شد. همه‌ی جزئیات خوابمو داشت یادم میومد. ستونای سنگی ترسناک شده بودن. مجسمه‌ی زن انگار زنده شده بود. فک کردم الان باید برگردم توی غار که یهو صدای پرنده رو شنیدم. همون عقاب شاخدار. وقتی داشتم می‌دوییدم سمت غار صدای اون آدمارو هم شنیدم. حس کردم بالاخره راه خونه رو پیدا کردم.
رفتم داخل غار. انتظار داشتم یهو از حال برم یا خوابم ببره و توی خونه بیدار بشم. اما اتفاقی نیفتاد.
خسته شده بودم. حتی نای گریه کردنم نداشتم. همه‌ی درا به روم بسته شده بود. فکرم کار نمی‌کرد. همون‌جا روی زمین دراز کشیدم. خیلی طول نکشید که خوابم برد.
وقتی بیدار شدم توی خونه بودم. روی تخت خودم. فک می‌کردم یه روز کاملم نگذشته اما خانوادم و اطرافیانم می‌گفتن سه‌روز غیبم زده بود.
وقتی روز بعدش رفتم سر کار، فهمیدم شهری که تازه کشفش کرده بودیم و داشتیم روش تحقیقات انجام می‌دادیم ناپدید شده. انگار هیچوقت وجود نداشت…

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

16 اردیبهشت 1404

16 اردیبهشت 1404

11 فروردین 1399

11 فروردین 1399

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *