داستان کوتاه «داستان ویرگولِ مرگ» از مرضیه حسینی

آدم وقتی نصف عمرشو تو بیابون گذرونده باشه، ازچیزی نمی‌ترسه. کدوم دختر؟ بیابون پر از آدمه. ها‌…ها… یادم آمد. میتونم یکم آب بخورم؟ نزدیک غروب بود. یه چیزی دیدم روی شن‌ها. فکر کردم گوسفند مرده‌ست. نزدیک‌تر که شدم دختر بود. صورتش سوخته بود. لب‌هاش ترک خورده بود. وقتی رسیدم بالای سرش، چشم‌هاش باز بود اما نمی‌دید. بیست، بیست و دو سالش بود. بله. بله. چیزهای عجیب‌تر از این هم هست. نزدیک‌ترین بیمارستان هفت ساعت راه بود. بردمش کومه. یه آدم مریض افتاده بود وسط بیابون ولش می‌کردم کفتارها بخورنش؟ گفت منو برگردون. نمی‌دونست. گفت فقط منو برگردون. احتمالا. می‌تونستم. اون دختر از شنیدن اسم خانواده‌ش هم می‌ترسید. نمی‌دونم. بعد از چهار روز، رفت. تا جایی که می‌تونستم کمک می‌‌کردم. تو این دنیا حتی این آب هم مجانی نیست. ببخشید یه دستمال بدین خودم جمع اش میکنم.
نه. نه پزشک بودم نه پرستار. چون گاهی نزدیک‌ترین دکتر دویست کیلومتر با آدم فاصله داره. قبل از این کار، توی اسکله کار می‌کردم. بار خالی می‌کردیم. یه روز کار بود، سه روز نبود. این صندوقچه؟ دست شما چیکار میکنه؟ ها که می‌شناسم چوبش بوی نفت می‌ده. مال مادربزرگ خدا‌رحمتیم بود. هر چیزی را که نمی‌خواستم گم بشه می‌انداختم آن تو. شناسنامه، عکس، انگشتر، نامه… نه، همه‌شان واقعی نبودند. مرز جای عجیبیه، بعضی آدم‌ها قبل از اسمشان جعلی می‌شن.
نه والله، قاچاقچی، آدم رد می‌کنه، مواد جابجا میکنه ما بیشتر دنبال این بودیم که یکی زنده بمونه.
فرق داره، من‌میگم فرق داره، شما اگه یه بار صدای مادری را شنیده‌بودین که می‌گه: فقط بچه‌م زنده بمونه… شما هم فرقش را می‌فهمیدین.
اون مال یه پسر بود اونو یادمه، ظهر بود. از آن ظهرهایی که آفتاب آدم را از تو خالی می‌کنه. از دور فکر کردم یه گونی افتاده روی شن‌ها.
خب‌ بیابان همینه از دور آدم هرچیزی را اول یه شکل دیگه می‌بینه بعد می‌فهمه چیه. روی پهلو افتاده بود. پارچه‌ی چرکی دور کمرش پیچیده‌بود. پاهاش لخت بود. لب‌هاش ترک خورده بود. آن‌قدر مگس دور دهانش می‌چرخید که اول نفهمیدم زنده‌ست. خم شدم. شونه‌اش را تکان دادم. پلکش تکان خورد. بردمش توی کومه‌ام. حمامش کردم، شکمش را سیر کردم، لباس پوشاندمش. سه روز آنجا بود. صبح روز چهارم که حالش جا آمد، رفت… نمیدانم. نه تا چیزی نمی‌گفتن چیزی نمی‌پرسیدم. مدام از یه زن و یه بچه حرف می‌زد. صداش می‌لرزید. یه جوری می‌گفت که نمی‌فهمیدم داره خاطره می‌گه یا داره از یه کابوس فرار می‌کنه. انگار یه چیزی تو ذهنش شکسته بود.
سنش زیاد نبود. شاید بیست و یکی دو سال.روز سوم حالش بهتر شد. نشسته بود دم در کومه، باد شن‌ها را دور تا دور پاهاش جمع کرده‌بود. دو ساعت تمام به بیابان نگاه کرد گفتم: «منتظر کسی هستی؟» گفت: «نه» گفتم: «پس چرا این‌جوری زل زدی؟» لبخند عجیبی زد. از آن لبخندهایی که آدم دلش نمی‌خواد دوباره ببینه گفت: «دارم فکر می‌کنم اگه همین الان بمیرم چند نفر ناراحت می‌شن.»
من سال‌هاست که تو بیابانم، جوان‌های زیادی دیدم همه نوع گمشده، نابغه، بدهکار، قاتل،… درهمه‌شان یک چیزی مشترک بود یک‌جورهایی‌ همه‌شان انگار زنده‌های مرده بودند. آن شب کنارش نشستم. چای ریختم گفتم: «جوان…حیفه که قدر خودت را نمی‌دونی.»
خب، گفتم که بیابان جای عجیبیه لاش‌خورها تیکه و پاره می‌کنن. شما می‌دونید کفتارها وقتی بوی خون را حس کنن چه بلایی سر یه آدم بی‌پناه می‌آرن؟
اسکندر؟ هِه‌ی… اسم بعضیا که میاد، مردم یا صلوات می‌فرستن یا فحش میدن اسکندر از همونایه. بستگی داره کِی ازم بپرسی؟ قبل از اینکه ببینمش، اسمشو شنیده بودم زیاد. هرکی یه چیز، یکی می‌گفت فرشته‌ست، یکی می‌گفت شیطونه، یکی می‌گفت نصف آدمایی که زنده‌ن، نفسشونو مدیون اونن. هیچ‌چی. اون زمان فقط به یه نفر فکر می‌کردم. پسرم، پسرم نه سالش بود. یه روز وسط حیاط افتاد زمین. فکر کردیم گرما زده شده. بعد افتاد زمین. بعد دوباره، بعد دوباره، بعد سینه‌اش خس‌خس می‌کرد بردیمش شهر گفتن قلبش مشکل داره. دکترها گفتند باید منتظر بمانیم. زنم هر شب دستش روی سینه‌ی پسرم بود انگار می‌ترسید. که اگه دستشو برداره، قلب بچه وایسه.
یه شب گفت: «فکر می‌کنی تا کی طاقت بیاره؟»
صدایش آن‌قدر آروم بود که حتی نمی‌خواست خودشم بشنوه. جواب ندادم. چی می‌تونستم بگم؟ که خوب میشه؟ خودم باور نداشتم. که خدا بزرگه… می‌شه یه لیوان آب دیگه برام بریزید. یکی اسم اسکندر رو گفت. یه مرد توی اسکله. ترس که داشتم. چرا دروغ اما آدمی که بچه‌اش داره می‌میره، دیگه معنی ترس رو نمی‌فهمه. رفتم سراغش، همون شب. بله بود. هیچی پسرم را نگاه‌ کرد، خم شد سرش را گذاشت روی سینه‌اش بعد بلند شد گفت نگران نباش. همین. نه، دیگه چیزی برای باورکردن نداشتم. چند ماه بعد پسرم توی حیاط بدون خس‌خس می‌دوید. بله، وارد کار نجات شدم. درمان یعنی همه را نجات بدی. نجات یعنی هر کسی را که تونستی. چون بعضی قرضا را آدم با پول پس نمی‌ده. نه، اولِ کار فقط یخ می‌بردم، دارو می‌بردم، گاهی شب تا صبح دم کومه کشیک می‌دادم. شاید دلم نمی‌خواست بدونم. نمی‌دونم. چون هیچ‌وقت مدرکش را ندیدم.
نه، ما کسی رو مجبور نمی‌کردیم. ولی آدم زیاد دیدم که برای دوا، برای کرایه‌خانه، برای رد شدن از مرز، حاضر بود تیکه‌ای از تنش را بفروشد. این درد را می‌فهمم. خودم از همین درد بلند شدم. ازما بهترها هم از این بابت هر روز جوان‌تر میشن میبینی طرف ۸۰سالشه اما عین یه جوان ۲۰ساله سالمه.
مثلا یه بار نصف شب، یه ماشین مشکی آمد دم کومه.
از اون ماشینایی که حتی گرد و خاک بیابان هم جرئت نمی‌کرد روش بشینه. سه نفر پیاده شدن. نه اسم گفتن، نه سلام درست‌وحسابی کردن. فقط یه مرد مسن همراشون بود که نفس کشیدنش صدا می‌داد. رنگش مثل گچ سفید شده بود. انگار هر نفسش آخرین نفسه.
اسکندر تا دیدش، خودش آمد بیرون. معمولا خودش در را باز نمی‌کرد. بردنش داخل. ما را فرستادن بیرون، ولی بیابون ساکت‌تر از اونه که آدم چیزی نشنوه.
صدای دویدن می‌آمد. صدای باز و بسته شدن یخچال. صدای یکی که هی می‌گفت: زودتر… زودتر…
همان شب پسر دیگری هم آنجا بود. بیست سالش نمی‌شد لاغر بود صورتش هنوز بچه‌گونه بود. از صبح نشسته بود گوشه‌ی کومه و بند کفشش را باز و بسته می‌کرد. باز می‌کرد می‌بست باز می‌کرد می‌بست طوری که آخر شب بند از بس کشیده شده بود، پرز داده بود. اسکندر باهاش حرف زد طولانی بعد پسر ساکت سر تکان داد. نزدیک صبح، کار تمام شد. آن مردی که داشت جان می‌داد، موقع رفتن خودش نمی‌تونست راه بره. دو نفر زیر بغلش را گرفته بودن. ماشین که رفت. اسکندر نشست دم کومه، سیگار می‌کشید. گفتم: «کی بودن؟»گفت: «از آنهایی که تو تلویزیون زیاد حرف می‌زنن.» بعد خاکستر سیگارش را روی شن‌ها تکاند.
بله پسر را دیدم، رنگ‌پریده و خمیده، آرام از کومه اومد بیرون. دستش را گذاشته بود روی پهلوش. پاکتی توی مشت‌ش بود. همان‌جا روی شن‌ها نشست. چند دقیقه فقط نفس کشید.
درد جایی بیشتر می‌شه که بچه‌ای برای گوشی؟ تیکه‌ای از تنش را بفروشد. با این امید که بتونه به دوستاش برسه، به مدرسه برسه، به زندگی برسه بله که بود خودم با همین دو چشم دیدم
یه بار یادمه برای چکاپِ ماهانه‌ی پسرم رفته بودم شهر. دکتر گفته بود باید هر ماه ببریمش.
ظهر برگشتم کومه. هوا داغ بود… از اون داغایی که شن‌ها برق می‌زنن انگار زیرشون آتیش روشنه.
تا رسیدم، دیدم اسکندر بیرون وایساده. سیگار دستش بود، ولی روشنش نکرده بود. فهمیدم یه خبری هست.
گفتم: “چی شده؟”
فقط با سر اشاره کرد برم داخل. یه پسر آنجا خوابیده بود.
دوازده سالش بیشتر نبود… شاید هم کمتر. لاغر… آن‌قدر لاغر که انگار لباساش را چوب‌لباسی پوشیده بود. موهاش عرق کرده بود چسبیده بود به پیشونیش. لباش سفید شده بود. هی زیر شکمشو جمع می‌کرد و دندوناشو روی هم فشار می‌داد که ناله نکنه.
کنار تختش یه جعبه شیرینی بود. همین بیشتر دلمو آشوب کرد. گفتم: این دیگه کیه؟ اسکندر گفت: گوشی می‌خواسته.
فکر کردم شوخی می‌کنه. نشستم کنار پسره. گفتم: گوشی واسه چی؟ با همون صدای بریده‌بریده گفت: مدرسه…
گفتم: چی؟ گفت: معلم گفته هرکی گوشی نداشته باشه، از گروه عقب می‌افته… تکلیفارو نمی‌فهمه…
بعد نگاه کرد به سقف. انگار خجالت می‌کشید نگام کنه.
گفت: همه دارن… من ندارم… وقتی بچه احساس کنه از بقیه کمتره… یه چیزی توی سرش می‌شکنه خو. سه روز حالش بد بود. تب می‌کرد. موقع بلند شدن رنگش می‌پرید. شب اول چندبار از درد گریه کرد، ولی صورتشو می‌کرد سمت دیوار که ما نبینیم. من خودم بهش سوپ می‌دادم. آروم راه می‌بردمش بیرون که یکم هوا بخوره. یه بار نشسته بود دم کومه، پتوی نازکی انداخته بود روی پاش. غروب بود. آسمون سرخ شده بود.
گفتم: می‌ارزید؟ چند لحظه چیزی نگفت.
بعد خیلی آروم گفت: اگه درس بخونم… شاید یه روز مامانمو از اینجا ببرم.
اما برای پُز دادن؟ نه… آن‌ها را هیچ‌وقت نفهمیدم. ولی بودن که این کار رو می‌کردن.
می‌خوای جواب راستش را بشنوی؟ چون ارزش تنشان برای کسانی بیشتر از ارزش زندگیشان بود. یعنی مثلا یه طرف، پسری بود که از سه کشور رد شده بود. همه چی داشت، اما نه امید داشت نه خانواده‌ای نه هیچ دلبستگی، دو بار خودکشی کرده بود. بار سوم وسط بیابان پیداش کرده بودیم. طرف دیگه، یه زن بود با دو تا بچه. اگه تا یک هفته دیگه عضو گیرش نمی‌آمد، می‌مرد. حالا شما بگو کدامشان را انتخاب می‌کنی؟ من انتخاب نکردم، دنیا قبل از من انتخاب کرده بود.
شما هی می‌گین قصاب، قاتل… نه، ما قصاب نبودیم شما فکر می‌کنید آن تیغ‌ها برای کشتن بود. ولی من هر بار که دستم می‌رفت سمتشان، به کسی فکر می‌کردم که آن طرف منتظر بود. به مادری که دعا می‌کرد. به بچه‌ای که هنوز دلش می‌خواست بدود. به مردی که بعد از هشت ساعت دیالیز، رنگش از ملحفه سفیدتر می‌شد، شما اسمش را هرچه می‌خواهید بگذارید. من اسمش را نجات می‌گذارم.
بله در همان کومه‌ی خاکی که عکسش همه‌جا پخش شد. دو تا یخچال صنعتی داشت، یه ژنراتور داشت که نصف‌شب‌ها صدایش تا ته بیابان می‌رفت. چند چراغ، چند تخت.
بله، پول جابه‌جا می‌شد. برای سکوت برای دارو برای دستگاه برای رد شدن از مرز، زنده ماندن خرج دارد
شما قانون دارین، دادگاه دارین، حکم دارین… حقم دارین. اما آدم بعضی وقتا قبل از اینکه مجرم بشه، له می‌شه.
له می‌شه زیر قرض، زیر مریضی، زیر ترس این چیزا توی تلویزیون جا نمی‌شه توی هیچ خبری هم جا نمی‌شه اونجا فقط یخچال‌ها را نشون می‌دن فقط تیغ‌ها را نشون می‌دن.
اعضای‌ بدنمو؟ بله میخوام ببخشم. درسته شاید کسی از روی علاقه نگیره اما کسی که تشنه‌ی زنده ماندن باشه هر قیمتی را میپردازه.
پشیمونم؟ نه دروغ چرا بگم؟ اگه برگردم عقب، باز می‌رم سراغ اسکندر باز بچه‌مو نجات می‌دم بعدش هم هر کاری لازم باشه می‌کنم.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

1 مهر 1403

1 مهر 1403

11 فروردین 1404

11 فروردین 1404

4 مرداد 1403

4 مرداد 1403

1 مهر 1399

1 مهر 1399

17 آبان 1403

17 آبان 1403

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *