داستان کوتاه «تا مرگ هست زندگی باید کرد» از فائزه اعظمی

من؟ نه عمو جان. من و چه به برنامه. الان باید روم به کدوم از اینا باشه که تصویرم بیفته؟
باشه عموجان. اینجوری خوبه؟ میگما یک لیوان آب تگری نداری بدی؟
والا چه بدونم. شما گفتین بیا. منم اومدم.
ها منظورتون اون جریانه. یک بار دوتا پسر که یکی‌شون گمونم هم قد و قامت شما بود، اگر اشتباه نکنم. اومدن و پولی گذاشتن کف دستم که قبر بکنم. من گفتم چشم. گفتن شب بکن. گفتم چشم. گفتن نیمه شب باشه ها. گفتم چشم. بعد گفتن جایی باشه که زیاد تو دید نباشه. توی رفت و اومد نباشه. گفتم چرا. گفتن بگو چشم. یک چند اسکناس دیگه هم داد. منم گفتم چشم. اما خوف کردم.
نه عمو. توی این سن که کسی برام نمونده که بهش بگم. به جز میت‌های توی قبرستون که پیشم هستن.
مگه کار خلافی خاستم بکنم. من قبرکنم. اینا هم گفتن قبر بکن.
هیچی دیگه. یک جای پرت. پشت درختا. رفتم قبر کندم. گفتم نمی‌خواین مرده رو بیارین. گفتن خودمون میاریم تو برو. گفتم نمی‌خواین براش فاتحه بخونم. گفتن نه برو. گفتن نمی‌خواین شب اول پیشش بمونم. گفتن نه برو. دیگه رفتم.
نه دیگه. دیدم نمیتونم همین‌جور برم و اینا معلوم نباشه با اون قبر چیکار می‌کنن. رفتم و پشت درختا کشیک دادم. دیدم یک مشمای سیاه بزرگ آوردن. اندازه یک مرده و گذاشتن توی قبر و روش خاک ریختن. بعدم یک سنگ گذاشتن پاش برای نشون و رفتن.
نه جناب. چرا بکنم؟ من کارم اینه مردن دفن کنم نه اینکه از قبر بکشمش بیرون.
خب میگم برات. چقدر عجله داری جناب. اون موزها خوردنیه یا تزئینی؟
میگم شده تا حالا توی قبر خالی بخوابی؟
من قبل از اینکه مرده رو توی قبر بذارم خودم می‌خوابم. ببینم راحته. انقدر بزرگ هست که بالاخره پاهات رو دراز کنی و یک دل سیر بخوابی یا نه. اگر شب باشه که دیگه دیدن آسمون خیلی می‌چسبه. ممکنه نیم ساعت اون تو باشم. اما خوابم نمی‌بره. یک بار سعی کردم بخوابم نشد. حس می‌کردم الانه یکی روم خاک بریزه و نتونم حتا بگم کمک. راسیتش خوابش رو خیلی میبینم که زنده خاکم کردن. شاید برای همینه توی قبر خوابم نمیبره.
چرا دیدم. دیدم یک شبه دیگه اومدن با بیل. گفتم نمی‌ذارم قبر مرده رو بکنین. گفتن چیزی نگو، مرده‌ای نیست. یکم خرت و پرته چال کردیم. شصتم خبردار شد که انگار واقعن اینا توی کار خلافن. دیگه خواستم زنگ بزنم پلیس که انگار فهمیدن. گفتن خلافی توی کار نیست عمو. اصلن بیا خودت بکن.
هر وقت قبر میکنم نمیترسم. انگار می‌خوام جای خوابم رو درست کنم تا تشکم رو بندازم. اما خب یک لحظه گفتم ممکنه وقتی کندم من رو بکشن و مشما رو بردارن که دیگه دیر شده بود. قبر و کنده بودم و داشتم برای خودم فاتحه می‌خوندم که دستم رو گرفتن و بالا کشیدن.
آره. ازشون خواستم تا جلوی خودم بازش کنند اما خب اولش قبول نمی‌کردند می‌گفتند مسئله شخصیه. گفتم چرا مسئله شخصی‌تون خاک کردین؟ گفتن باید خاک می‌شد. گفتم حالا چرا اومدین دنبالش؟ گفتن چون لازم داشتیم. گفتم از کجا بدونم که تو کار قاچاق نیستین؟
دیگه با خجالت بازش کردن.
اولش نفهمیدم چیه. سوخته بود. روش هم یک تکه لباس آبی بهش چسبیده بود. دقت کردم دیدم یک دست رختخواب سوخته بود.
آره. یک دست رختخواب سوخته. گفتم این مال کیه؟ گفتن پدرشون. سال‌های آخر زمین‌گیر شده. خیلی براش مهم بوده رختخوابش پربار و خوب باشه. بعد خونه آتیش گرفته و از باباشون چیزی نمونده جز این رختخوابی که روش می‌خوابیده.
مثل اینکه مادرشون حاضر نبوده این رختخواب رو بندازه دور و مثل آینه دق نگه داشته جلوش. بعد اینا هم با خواهش و التماس خواستن راضیش کنن، اونم گفته فقط به این شرط که مثل مرده توی قبرستون خاکش کنین. حالا بعد شش ماه مادرشون مرده و ازشون خواسته با دست رختخواب پدرشون خاکش کنن. اونا هم اومدن دنبال دست رختخواب.
آره. ازم خواستن قبر مادره رو خودم بکنم اما خب به این راحتی نبود. می‌گفتن مادرشون یک قبر جادار می‌خواسته اندازه اتاق سه در چهار. گفتم مگه میشه چنین چیزی. گفتن این وصیتشه. گفتم آخه روشو چطور می‌خواین پر کنین. بعدم اینجا قبرستونه نمیشه واسه یکی انقدر بزرگ و گل و گشاد باشه. هر کسی اندازه هیکلش سهم می‌بره. گفتن پولش رو می‌دیم. گفتم مگه قبرستون پول می‌شناسه؟ گفتم نمیشه. گفتن پس بیا توی حیاط خونمون بکن.
گفتم یک نفره چطور بکنم؟ در توانم نیست. گفتن ما هم می‌کنیم. گفتم اصلن وظیفه من نیست. کار من توی قبرستونه. گفتن تو بیا بگو چطور، اصلن ما خودمون می‌کنیم.
دیگه رفتم خونشون. چه خونه‌ای بود. بزرگ و پر دار و درخت. کیف می‌کردی بشینی یک استکان چایی بخوری. البته چندتا چایی خودم اونجا جای شما خالی.
باشه می‌گم می‌گم. دیگه اونا شروع کردن به کندن خیلی طول کشید، سه چهار ساعت طول کشید. دیدم نمی‌تونن گوشه‌ها رو در بیارن منم دست به کار شدم.
کندم براشون این دست رختخواب رو هم پهن کردم توش. اولین بار بود که توی قبر دیگه دراز نکشیدم یعنی دلم نمی‌خواست. این همه جا آدم رو به وحشت مینداخت، میت رو گذاشتن داخل قبر. خواستم با چوب روشو بپوشونم که دیدم یکی شون داره یک صندوق میاره از تو خونه و گذاشته کنار میت. گفتم این چیه. گفتن چیزهایی که دوست داشته باهاش خاک کنن. گفتم داخلش چیه. گفتن رختاشه. گفتم رختاش حالا به چه دردش می‌خوره، بازش کردم و دیدم رختای بچگی ایناست. دلم گرفت خدایی. انگار می‌خواست بچگی اینا رو هم با خودش خاک کنه. واقعنم خاک می‌شد. خلاصه انگار یک قبر خانوادگی بود.
منم حالا از کنار هر خونه ساکت رد میشم فاتحه می‌خونم.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

25 خرداد 1396

25 خرداد 1396

3 اسفند 1401

3 اسفند 1401

یک پاسخ

  1. شخصیت متفاوتی انتخاب شده بود و پیرمرد داستان را سر راست از اول به آخر تعریف می‌کنه. خواننده با پیرمرد آروم آروم می‌فهمه قضیه چیه. تعلیق دیر ایجاد شده بود برخی جملات زیادی بود مثل این موزها خوردنیه یا.‌.‌
    جملات اول می‌دونم برای این بود که مشخص شه داستان به گونه‌ی مصاحبه‌‌ست اما می‌شد جملاتی از این دست را در ادامه‌ی داستان آورد و در ابتدا به مصاحبه یکی دو جمله اشاره می‌شد و نه چند خط و سریع می‌رفت تو داستان. قضیه‌ای رخت‌خاب غافلگیری خوبی بود. خواننده هم مشخصن مثه پیرمرد فک می‌کرد داستان جناییه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *