شما تا حالا گربه داشتید؟ من متنفرم ازشون. توی چشمهاشون شیطان زندگی میکنه.
میخواستم بگیرمش. چون صدا میداد. خیلی صدا میداد. مخمو داشت میخورد. از پنجرهی یکی از همسایهها صداش میومد.
یه هفته بود که صدای نکرهش توی کل کوچه میپیچید. ناله میکرد. فقط شبا.
شب اول که صداش اومد فکر کردم زود خفهخون میگیره ولی ۵ ساعت و ۲۸ دقیقه طول کشید که دهنشو ببنده. درِ بالکن و کلِ پنجرهها رو کیپتاکیپ بسته بودم. فایده نداشت. صداش با همون شدت میکوبید به پردهی گوشم.
شب دوم، پنبه کردم توی گوشام. افاقه نکرد. ۶ ساعت و ۹ دقیقه طول کشید نالههاش.
شب سوم، سرمو بین دو تا بالش له میکردم. ۸ ساعت و ۵ دقیقه.
شب چهارم انگشتمو تو گوشم نگه میداشتم تا صدا نیاد تو. ۸ ساعت و ۳۴ دقیقه.
شب پنجم سرمو میکوبوندم به بالش. ۹ ساعت فیکس.
شب ششم پامو میکوبندم به زمین و فحش خوارومادر میدادم. دیگه ساعت و دقیقهش در رفته بود از دستم.
شب هفتم، زنگ زدم به پلیس. گفتم یه گربه هفت شبه که ناله میکنه. تعجب کردن. فکر کردن خلوضعم. هیشکی نیومد.
تصمیمو گرفتم. خودم باید خفهش میکردم. اول باید لونهموششو پیدا میکردم.
شب اول با یه پتو روی دوشم نشستم توی بالکن، منتظر.
صداش که دراومد دونهدونه پنجرهها رو دید زدم. پردهی بعضی از پنجرهها کشیده شده بود. هیچی معلوم نبود از توشون. نشد. پیداش نکردم.
شب دوم با یه دوربین شکاری رفتم پیش. هوا سردتر شده بود. فکم از سرما میلرزید. پنجرهها رو یکییکی دید زدم. صداش بود ولی خودش نه.
از روز سوم رفتم دم در تموم خونههای کوچه.
از تکتکشون میپرسیدم که گربه دارن تو خونهشون یا نه؟ از اونایی که گربه داشتن میپرسیدم شبا بیوقفه میومیو میکنه؟
اونایی که میگفتن آره، صبر میکردم گربهشون میومیو کنه تا ببینم صدای کدومشونو؟
۱۵ روز طول کشید که به تکتک همسایهها سر بزنم. اوناییام که خونه نبودن از همسایهشون میپرسیدم. بلخره فهمیدم صدا از کجاست؟ گربهی یه پیرزن بود. یه گربهی لاغر سفید عین صاحبش.
رفتم سراغش. به پیرزنه گفتم که شبا صدای گربهش رو مخمه. عجوزه گربهشو که یهریز میومیو میکرد، گرفت بغلشو گفت: «مرد بینزاکت. از خونهم برو بیرون.»
یاد مامان افتادم. اونم مثل این عجوزه، دیوونهی گربهش بود. گربهشو از منو داداشام بیشتر دوست داشت. ناخوناشو میگرفت. اونوقت ناظم مدرسه، واسه ناخونای بلند و کثیفم با ترکه کف دستامو سیاه و کبود کرد. داداش وسطی شپش گرفتو به منو داداشبزرگه هم داد. اونوقت گربهی مامان برق میزد از تمیزی. به غذای اون میرسید و به خورد و خوراک ما نه. ما هی پوستتر میشدیم و استخونیتر. گربهی مامان فربهتر و گندهتر. گندهتر که میشد، ترسناکترم میشد. یه روز با داداشا تصمیم گرفتیم یواشکی کلکشو بکنیم. اونموقع من ۱۰ سالم بود. داداش وسطی ۱۳ و داداش بزرگه ۱۵.
مامان خواب بود. منو داداش وسطی، گربهشو به هوای خوراکیهایی که دوست داشت از اتاق کشوندیم بیرون. توی حیاط که رسیدیم، داداش بزرگه با یه سینی فلزی بزرگ کوبوند روی سر گربه. چند بار. از پشت. گربه نفله شد.
مامان که مردهی نفلهی گربهشو دید، تا ۲ سال لام تا کام حرف نزد بامون. بعدم مرد. دکترا گفتن توی خواب سکته کرده. بابا ولی میگفت دق کرده. از غصه.
نمیفهمم منو آوردن اینجا که چی؟ من که نکشتمش. گربهش کشتش. واینستاد بگیرمش. هی میپرید و اون صدای مسخرهشو از ته حلقش در میکرد بیرون. نگاه کن دستامو. ببین چقدر چنگ انداخته پوستمو.
پنجولهای گربه نفرینشدهست. یکی از همین چموشا معلوم نیست چجوری رفته بود توی ماشین داداشبزرگه. داداشبزرگه هم تقلا که بیرون بندازه گربه رو. گربه یکهوا چنگ انداخته به چشم چپ داداش بزرگه. ۵ ساله یکچشم شده داداشبزرگه.
اونوسطا پیرزنه هم مدام جیغ میکشید. یهجا گربهی چموش اومد از لای پای صاحبش رد شه، پیرزنه که استخوناش به تفی بند بود، تقتقتقتق استخونای پاش در رفتن و شلپ افتاد زمین. نمیدونم چی شد. بعد از یه ربع دیگه تکون نمیخورد. داداشبزرگه اومده بود عیادت، گفت اعلام کردن که پیرزنه سکته کرده. پیر بود دیگه. معمولا تو این سن، هر چی ببینن سکته میکنن.
مامان که مرد، داداش وسطه رفت سمت افسردگی. خودشو مقصر میدونست. خونه نمیومد. ۳سال و نیم ندیدمش. بعدم خبر مرگشو آوردن. میگن یه بچهگربه بالای درخت گیر کرده بود. داداشِ مام، جوّ سوپرمنی گرفتدش. رفته بالای درخت. گربه رو سالم فرستاده پایین ولی خودش افتاده پایین. مُرد.
من فقط رفته بودم گربهشو بگیرم. پیرزنه حالیش نبود که گربهش داره اذیت میکنه. مجبور شدم خودم دست به کار شم. پیرزن اگه میدونست همین گربهی فکستنی به کشتنش میده، حتما خودش خلاصش میکرد. اجل امونش نداد.
حالا من بایستی کارو تمام میکردم. من نمیخواستم بکشمش. قصدم این نبود. فقط میخواستم زبونشو ببرم. ولی خیلی چموش بود. آخرم خود پیرزنه کشتش.
اره خود پیرزن.
آخه جسد پیرزن لا دست و پا مونده بود. من دنبال گربه بودم. گربه هم هی جست میزد از اینور به اونور.
یهجا پام گیر کرد به پای پیزن که پهن زمین بود. افتادم روی میز. گلدونی که روی میز بود خیلی سنگین بود. افتاد روی گربه که اون سرِ میز بود.
گربهها زیاد عمر نمیکنن. اول و آخرش میمرد.
عوضش یه کوچه از صدای نکرهش راحت شدن.
میبینی؟ من گناهی نکردم. جرمی نکردم.
میگم شما میدونید اینجا کی گربه داره؟ آخه هرشب توی سلولم یه صدای نکرهی گربه میاد.
شما تا حالا گربه داشتید؟
یک پاسخ
اولش فک کردم فقط در مورد قتل گربهست تا اینکه معلوم شد پیرزن هم میمیده. از روایتهایی موازی خوشم اومد و به داستان بار روانی داده بود. حتا میشه بعدن داستان را خارج از قالبی که اوستا گفته بنویسی احتمالا اون موقع به خاطر نبودن محدودیت، تاثیر روانیِ روایتهای موازی بیشتر هم بشه و داستان عمق پیدا کنه