داستان کوتاه «هیس! اِسپرم‌ها فریاد نمی‌زنند» از غراله فائق

هر آدمی ممکنه یه روز روی یه صندلی بشینه و اعتراف کنه.
این با اعتراف پیش قاضی فرق می‌کنه. یه چیزی شبیه اعتراف تو کلیسا پیش کشیشه.
بعضیا برای آرامشِ وجدانشون اعتراف می‌کنن. بعضیام مثل من فقط میخان داستانشون رو روایت کرده باشن.

از وقتی یادم میاد به شیرینی‌پزی علاقه داشتم. عاشق بوی وانیل و کره‌ی آب شده‌ام. وقتی خمیر رو توی دستم ورز میدم و به هر مدلی که دوست دارم شکلش میدم، حس یه مجسمه ساز رو دارم. بعد از چند سال کار کردن برای دیگران و پس‌اندازِ پول، تصمیم گرفتم برای خودم یه کافه‌قنادی راه بندازم. اولویتم سمتِ مرکز شهر بود. اولین مغازه‌ای که دیدم، همونی بود که همیشه میخاستم. پس سریع اجاره‌اش کردم. مغازه‌ای ساخته‌ی دهه‌ی پنجاه، نمای سیمان سفید با شیشه‌های بلند. نبش یکی از خیابون‌های منتهی به خیابون فلسطین. پنجره‌های یک سمت به خیابون فلسطین و پنجره‌های سمت دیگه به علاوه‌ی درِ وردی رو به خیابون دمشق بود. دکوراسیون رو شبیه به کافه‌های تهرانِ قدیم درست کردم. میز و صندلی‌های چوبی لهستانی و پرده‌های چیندارِ چارخونه‌ی آبی روشن.

واقعن اولش میخاستم فقط شیرینی‌های خوشمزه درست کنم و بدم به مردم. من حتی اولش متوجه اون مدرسه هم نشدم.اگه بگم تو یه لحظه اون تصمیم رو نگرفتم دروغ گفتم. تصمیم رو تو همون لحظه‌ی اول گرفتم. اما تو انجام دادنش تردید داشتم. ولی کم‌ کم مطمئن شدم که کار درست همونه. خودشون برای گرفتن این تصمیم کمکم کردن.

دوتا میز و صندلی بیرون کافه گذاشته بودم. چون بعضی از مشتری‌ها دوست داشتن تو فضای باز بشینن. یه روز که داشتم میز رو تمیز می‌کردم، همزمان شده بود با تعطیلی اون دبیرستانِ پسرونه. چندتا دانش‌آموز داشتن رد می‌شدن. پشتم بهشون بود و سرم به کارِ خودم گرم بود که یکیشون بلند گفت: «جوون چه صندوق عقب فابریکی» و دست زد به باسنم. چنان حسِ انزجاری تو وجودم پیچید که بیانش با کلمات واقعن برام سخته. بعدش هم هِر‌هِر خندیدن و رفتن.
نمیدونم شاید یه دقیقه شایدم پنج دقیقه همونجور مات و مبهوت وایستاده بودم و به مسیری که اون پسرا ازش رفته بودن نگاه می‌کردم. پوست باسنم می‌سوخت. همونجا که دست زده بود. ذوق ذوق می‌کرد. دلم پیچ می‌خورد و میخاست بالا بیاره حس نفرتِ چند لحظه پیش رو اما نمیاورد. نمیدونم شاید اگه بالا میاوردم، اون تصمیم رو نمی‌گرفتم. من نزدیک به چهل سالم بود و اون پسر نهایتن ۱۵-۱۶ ساله. این برای من قابل هضم نبود.
شاید از نظر شما اونها پسر‌بچه ‌هایی نوجوون بودن و این رفتارها هم اقتضای سنشون بود. اما بچه مار درنهایت مار میشه.

باور کنید من سعیمو کردم که ببخشمشون و فراموشش کنم. اما اونا خودشون ادامه دادن و کار رو به اینجا رسوندن.

بعد اون اتفاق، تا چند روز حالِ روحیم خوب نبود. هر صبح که لباس می‌پوشیدم صدبار خودمو تو آینه‌ی قدی نگاه می‌کردم که جایی از برجستگی‌های بدنم مشخص نباشه. من آدمِ بیش از حد حساسی نیستم اما بدنم نمی‌تونست فراموش کنه. جای اون دست انگار داغ زده شده بود روی تنم. شاید اگر یه مردِ جا افتاده اون کار رو می‌کرد، البته که باز هم حس بدی در من به وجود میومد اما احتمالن اینقدر به هم نمی‌ریختم. ناسزایی نثارِ خودش و خانواده‌اش می‌کردم و نتیجه‌گیری می‌کردم که مردها همه همین هستند و با این داد و بیداد آتیش خشم و نفرتم فروکش می‌کرد.

اگه براتون سواله که پشیمونم یا نه، باید بگم نه اصلن پشیمون نیستم. من کار درست رو کردم. دنیا احتیاج به اصلاح داشت و من انجامش دادم. اگه فقط همون یبار بود شاید، شاید موضوع اینقدر بیخ پیدا نمی کرد. اما اونا بازم ادامه دادن.

من همیشه لباس‌های آزاد و راحت می‌پوشم. حتی اوندفعه هم لباسم گشاد بود. و تازه من لاغر اندام هستم و وقتی لباسِ گشاد می‌پوشم هیچ چیزی از منحنی‌های بدنم مشخص نمیشه. اون روز و با وجود اون هوای گرمِ مرداد ماه، آزاد‌تر از همیشه هم پوشیده بودم. سرم پائین بود و داشتم شیرینی‌‌های آماده شده رو درون سینی می‌چیدم. من درکنارِ شیرینی‌ها، بسته به درخاست مشتری، چای یا شربت هم سرو می‌کردم. یه زنگوله بالای در نصب کرده بودم که با باز و بسته شدنِ در به صدا در میومد. صدای زنگ رو که شنیدم با لبخند سرم رو بالا آوردم تا به مشتری خوش‌آمد بگم. مدرسه تعطیل شده بود و دسته‌ای پنج نفره از پسر‌ها با سر و صدا اومدن داخل. سه تاشون آروم به نظر میومدن. اما دوتای دیگه از اونهایی بودن که سرشون درد می‌کرد برای دردسر و آزارِ دیگران. خودم رو جمع و جور کردم و با لبخند بهشون خوش‌آمد گفتم. اومدن جلوی پیشخوان ایستادن. پرسیدم چی میل دارن؟ یکی از اون دوتا شَر، صداش رو کلفت کرد و با لحن مردی که به سرحد حشریت رسیده رو به من گفت: «پنج‌تا دونات با شیر لطفن» گفتم: «اما من شیر برای سرو ندارم. می‌تونید چای یا شربت رو انتخاب کنید.» پسرک نیم نگاهی به طرفدارانش انداخت، نیم‌تنه‌اش را کمی سمت من کشید و گفت: «پس اون دوتا خوشگل چین تو سوتینت؟» گوشام نمی‌تونست چیزی که می‌شنوه رو باورکنه. هنوز خیلی جوون بودن برای این‌همه هرزگی. این حرفارو از کجا یاد گرفته بودن؟ من تنها بودم و اونها پنج‌تا. پشتم تیر کشید. ترسیده بودم.
مثل یه معجزه بود. در باز شد و آقای منصوری وارد شد. مردی شصت ساله، بلند قد با ظاهری همیشه آراسته و بسیار محترم که در طول یکماهِ افتتاح کافه‌ام تقریبن هر روز میومد و یک کیک و چای می‌خورد و می‌رفت. کم‌حرف بود و جز سلام و سفارش و خداحافظ هیچ چیزی نمی‌گفت. با ورود او پسرها خودشون رو جمع و جور کردن و بی سروصدا بیرون رفتن . آقای منصوری که حس کرده بود مشکلی پیش اومده رو به من گفت: «خوبید؟ رنگتون پریده. اتفاقی افتاده؟» اتفاق افتاده بود. آتیشِ زیرِ خاکسترِ من رو روشن کرده بودن.

من دختر روستام. تو طبیعت بزرگ شدم. زیرِ دستِ مادربزرگی که معروف بود به اینکه برای هر دردی یه گیاهی می‌شناسه. من محبوب‌ترین نوه‌اش بودم. بعد از مرگش وصیت کرد که دفترش به من برسه. همون دفتری که اسم هر گیاه رو با تمام خواصش نوشته بود. هر گیاه با خواصش. چه خوب و چه بد. از بر شده بودم همه‌ی دفتر رو از بس که خونده بودمش. عاشق دستخطِ مادربزرگم بودم.
از آقای منصوری عذرخاهی کردم و گفتم کار واجبی پیش اومده و باید برم. مرد بیچاره مات و مبهوت مونده بود. تقریبن با دست به بیرون از مغازه هدایتش کردم. میز و صندلی‌های بیرون رو آوردم داخل و چراغ‌هارو خاموش کردم و در رو قفل زدم و راه افتادم سمت عطاری آقای هدایت. سالها بود که من رو می‌شناخت. از شیر مرغ تا جونِ آدمیزاد رو هم داشت.

وارد مغازه‌اش شدم. سلامی دادم و پرسیدم که فلان گیاه را دارید؟ آقای هدایت مردی شصت و پنج ساله بود. لاغر اندام با قدی متوسط. که موهایش بعد از کشته شدنِ تنها فرزندش در یک سانحه‌ی تصادف تمامن سفید شده بود. از بالای عینکش من رو نگاه کرد و پرسید که گیاه رو برای چی میخام. گفتم برای تزئین مغازه‌ام میخام. آخه می‌دونید، گیاه زیبایی هست. ساقه‌ای خاکی رنگ داره که از دو طرف منشعب شده و به گل و برگ های بنفش و نارنجی خاتمه پیدا می‌کنه. خیلی زیباست.
مردِ بیچاره باورم کرد. گیاه رو بهم داد. خداحافظی کردم و اومدم بیرون. به کافه برگشتم درحالی‌که تمام راه لبخند می‌زدم. بله انتقام شیرینه.

از فردا کافه‌قنادیِ من یه شیرینی جدید داشت که مخصوصِ دانش‌آموزای اون دبیرستانِ پسرانه بود. رایگان به همراه چای. میومدن و می‌گفتن و می‌خندیدن و شیرینی و چای می‌خوردن. در این بین هم گاهن من رو دستمالی می‌کردن و یا با کلام مورد تجاوز قرار می‌دادن . اما دیگه مهم نبود. من لبخند می‌زدم و به اونها شیرینی‌های بیشتر تعارف می‌کردم.

نزدیک به ۲۰۰ پسر نوجوون. من نزدیک به ۲۰۰ نفر رو برای همیشه عقیم کردم. می‌پرسید پشیمونم؟ نه اصلن. دنیا نیاز به اصلاح داشت و من انجامش دادم.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

12 اردیبهشت 1404

12 اردیبهشت 1404

29 آذر 1398

29 آذر 1398

8 مهر 1399

8 مهر 1399

یک پاسخ

  1. به خاطر عنوان اول فک کردم داستان در مورد تجاوز به مردی‌ست تا اینکه کلمه‌ی سوتین آمد و فهمیدم راوی زنه. عنوان هم کنجاوی‌برانگیزه و هم آشنایی‌زدا. یکم بخش اعتراف و چند خط ابتدایی زیادی داره.همون بهتر که سریع‌تر با حادثه و شیرینی پزی شروع می‌کردید. یا که عوض جملاتی که کار خاصی نمی‌کنه به نوعی به صورت غیر مستقیم از عقیم کردن می‌گفتید. مثلن راوی می‌گفت جنایتی انجام داده و بابتش خوشحاله یا که برخلاف بقیه کارش را جنایت نمی‌دونه. اینطوری تعلیق هم ایجاد می‌شد. البته که داستان تعلیق داره اما نه بخش مقدمه. توصیفات و جزییات به اندازه بود و تصویری البته در یکی دو جا اضافی بود و کاری نمی‌کرد مثلن اینکه داروفروش موهاش کاملن سفیده و بچه‌اش مرده. شاید سفیدی ابتدا مفید باشه چون داره به تصویرسازی خواننده کمک می‌کنه اما اینطور نیس همینکه نوشتید شصت و خورده‌ای سن داره خواننده می‌فهمه که آن مرد پیرست و مو سفید.
    عنصر مکان داشت. با توجه به اینکه می‌دونم آدمی هستی که اهل پیاده‌روی و گشت و گذاره می‌تونید از تجربه و جاهایی که رفتید بیشتر استفاده کنید در نوشته‌هایتان‌. عنصر مکان یه چیز لازم و حتمی برای داستان نیس اما برای آدمی مثه شما مزیته‌‌. خصوصن در ادبیات فعلی ایران که این عنصر کم‌رنگه. متاسفانه الان به جز شب هول کتابی دیگه‌ای یادم نمیاد اما مشخصن اوس‌کلونتر می‌تونن به شما کتاب‌هایی معرفی کنن که عنصر مکان تنها برای وصف نیست و بار روانی داره.
    جمله‌ها به مراتب از داستان قبلیتون بهتر شده. تنها دو سه جمله به بهترین شکل خود نرسیده بود. مثلن: یه روز که داشتم میز رو تمیز می‌کردم همزمان شده بود با تعطیلی او دبیرستان پسرونه. فصاحت چندانی نداره. برای مثال می‌توان به این شکل نوشتش: یه روز داشتم میزها رو تمیز می‌کردم که همون موقع دبیرستان پسرونه هم تعطیل شد. البته به شکل‌های بهتری می‌توان نوشت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *