گزارش نیک ۱۲۳: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«تفسیرهای ما زندگی ماست و زندگی ما تفسیرهای ماست.»
-پل ریکور

در سلسله‌‌‌فرسته‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

  1. …
  2. …
  3. …

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

24 اردیبهشت 1397

24 اردیبهشت 1397

16 آبان 1401

16 آبان 1401

29 اردیبهشت 1397

29 اردیبهشت 1397

5 خرداد 1402

5 خرداد 1402

107 پاسخ

  1. گزارش نیک ۸۳ شنبه من/ ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
    ارسال نشدن گزارشم به سایت استاد انگار دچار ناامیدی‌ام کرده بود و دست و دلم به نوشتن نمی‌رفت که الان برای بار چندم امتحانیدم و باز شد و گزارش جمعه که رفت حالا در حال نوشتن شنبه‌ام. شنبه‌ی خاطره‌انگیز. روزی که هرگز حس خاصش را به هر دلیلی بود نمی‌فراموشم.
    ساعت پنج باز با صدای باران شدید از خواب بیدار شدم و با حس و صدای خوبش صفحات صبحگاهی را نوشتم همچنان‌که الان هم که در حال نوشتنم خوش می‌بارد و گوشم را و دلم را با نوای خوشش می‌نوازد. بعد از صبحانه متن نویسنده سخنران را تمرین کردم و بعد هفت بار ضبط کردم تا دوبار آخر به سه دقیقه رسید و حس راحتی کردم.
    ۶ صبح و وبینار بیزنس کوچ بی‌پایان و استاد اعظم رمضانی و ادامه مبحث انتخاب.
    ۹ تا ۱۱ معرفی یک شرکت و محصولاتش است که برایم جالب و جدید است. و دولینگو و دایموند در دوم ماندنم. و نویسنده ساز و نوشتن هزار کلمه پایانی عالی است. گذاشتن اپلیکشن ساحلک در هر دو کانال تلگرام و بله و استقبال دوستان از آن برایم جالب است. و گذاشتن متنی دیگر از کتاب «از سر بی‌حواسی» سعید عقیقی در کانال‌هایم. اما در وبیکار الهه دوستان حاضر و حتی الهه علیزاده تازنین چنان با هیجان از ترسشان گفتند که من بی‌خیال را از بی‌خیالی‌ام ترساندند و به فکر بردند که نکند متنم نامناسب باشد و خوب اجرا نکنم. امروز به این نتیجه رسیدم که «مثل آقا بد نده» را که می‌گویند درست است و اثر منفی کلام را بهتر درک کردم. چون من بی‌خیال ناگهان نیم ساعت قبل از وبینار ناگهان ترس از ارائه یا ناتوانی از آن به جانم افتاد و موقع آن اول آن‌که موی لخت و نرمم به علت سوختن باد گرم سشوارم نم مویم را خشک نکرد و اولش خوب بود اما با آغاز وبینار چتری‌ام به هر طرف چرخید جز سمت درستش. و من از سر ناچاری ولش کردم اما وقتی دوربینم را باز کردم و خودم را با آن موها دیدم که نمی‌توانستم کاری هم بکنم تنشم بیشتر شد. متنم را توانستم در سه دقیقه به پایان برسانم چند جمله‌ای ماند اما با سوت سه دقیقه شدنش و تابع قوانین بودنم نخواستم وقت دیگران را بیشتر بگیرم. اما از تپش ناگهانی قلبم که می‌خواست از حلقم بیرون زند نتوانستم جلوگیری کنم و خودم متعجب از این حالم که منی که مدرسم و در وبینار ها عین خیالم نیست و حتی در حضور بیش از ۳۰۰ نفر چند بار سخنرانی داشته‌ام و اصلن هیجانی نشده‌ام چرا امشب به چنین حالی مبتلا شدم؟ تحت تاثیر هیجان حاصل از وبیکاری‌ها بود؟ هنوز که نمی‌دانم. همزمانی وبینار نویسنده سخنران و یوپریم موجب می‌شود جلسه را نیمه کاره ول کنم اما پشیمان نیستم از حاصلش.
    https://t.me/mahro1402

  2. غمِ عجیب‌غریبی رو پشت‌سر گذاشتم. انگار دست و پام خشک شده بود. نمی‌تونستم هیچکاری کنم. فقط فهمیدم راهش جدایی نیست. فاصله‌س. فاصله‌ی خوب گلی از گل‌های بهشته. اصلن سال‌واژه‌ی نیمه‌ی دوم سال« فاصله‌ی اخلاقی» چطوره؟ مثل همسایه، همکار یا دوست خوب. هرچیزی خوبش خوبه. از دیروز بهترم. بازگشت خودم رو تبریک میگم.
    «کبریتِ خیس» عباس صفاری به محض گشودن چشم‌ها و برخاستن از جا نظراندازی کرد. در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند.
    « تنها بودم
    اما بودا نبودم
    و نیلوفری ارغوانی
    در سینه‌ی بلورینم نمی‌تپید.
    در هر زندان دنیا زندانی‌ی فراموش‌شده‌ای
    و در هر گورستان جهان
    عزیزِ به خاک سپرده‌ای داشتم
    و تنها بودم
    مثل ماه
    که کوتاه‌تر از تنهایی من
    دیواری نیافته بود.».
    و بعد هم قهوه‌ی دوم روز. میان روز برای عشق ورزیدن است. برای اینکه حالی از اطرافیان بگیری و یه نگاهی به روز پس و پیش‌‌روت بکنی. مثل موقع وبینار که بیشتر روز رفته و میتونی به جمع‌بندی فکر کنی. زندگی ارزیابی نشده ارزش زیستن ندارد.
    در وبینار نوشتیم. بیست‌وپنج دقیقه. به ایتالیایی یک گوجه‌فرنگی. هزار و خورده‌ای.
    چند ورق از هنر پیرنگ‌سازی را خاندم تا به قول داستایسکی شایسته‌ی رنج خود باشم.
    و بعدِ قهوه‌ی سوم کارگاه کودک‌نویس که نمی‌دانم چرا باز در انتهای کلاسی به این شادی احساسی غم‌آلود داشتم.
    https://t.me/dreamdrawgrow

  3. سال‌واژه: تغییر

    ۱- امروز از میان حرف‌ها و دیالوگ‌هایی که شنیدم، جمله‌ای توجهم را جلب کرد: «صداقت گاهی می‌تواند به اطرافیان و حتی کسانی که دوستشان داریم آسیب بزند و حتی نوعی خشونت تلقی شود، اما با این حال بهتر از فرار کردن و سکوت خودخواسته است.» به نظرم صداقت می‌تواند نقطه پایانی بر رنجی باشد که مدت‌ها با خود حمل می‌کنیم. شاید گفتن حقیقت همیشه بی‌هزینه نباشد و حتی گاهی کسی را که دوستش داریم ناراحت کند، اما فرار از حقیقت و به تعویق انداختن آن معمولاً مسئله را از بین نمی‌برد و فقط آسیب و پیامدهایش را بیشتر می‌کند.

    ۲- طالبی‌ای که مامان خریده بود، بی‌مزه از آب درآمد. بنابراین به اتفاق آرا، طالبی به دست شقایق تبدیل شد به یک پارچ آب‌طالبی شیرین و پر از یخ. خوردنش هم خیلی به من چسبید و این‌طور شد که یک طالبی بی‌مزه، در نهایت به یک نوشیدنی خوشمزه تبدیل شد.

    ۳- «فداکاری» واژه‌ای بود که امروز با وجه دیگری از خودش و اثرات مخربش به من یادآوری شد. فداکاری وقتی از حد تعادل خارج شود، ممکن است به مرور باعث شود آدم هویت و خواسته‌های خودش را فراموش کند و تمام زندگی‌اش را حول نیازها و خواسته‌های دیگران تعریف کند. از طرف دیگر، اگر بعد از سال‌ها تصمیم بگیرد این نقش را کنار بگذارد، ممکن است با واکنش اطرافیان، از دست دادن بعضی رابطه‌ها و احساس گناه و عذاب وجدان روبه‌رو شود. گاهی چیزی که در ظاهر از جنس محبت و ازخودگذشتگی است، اگر مرزی نداشته باشد، می‌تواند به قیمت از دست دادن خود آدم تمام شود.

    ۴- ادامه کتاب «نمی‌توانی به من آسیب بزنی» اثر دیوید گاگینز را خواندم. محتوای کتاب درباره غلبه بر محدودیت‌های ذهنی، انضباط شخصی و تاب‌آوری است. با اینکه در بعضی موارد با نویسنده اختلاف نظر دارم، نکات قابل تأملی هم در کتاب وجود دارد که می‌توانند برایم مفید باشند.

    ۵- امروز در میان نگرانی‌هایم درباره آینده، برای اینکه بتوانم از بند نگرانی‌های دنباله‌دار فاصله بگیرم، یک سؤال از خودم پرسیدم: اگر دغدغه‌های فعلی‌ام را نداشتم، چه کارهایی دوست داشتم انجام بدهم؟ همین سؤال تبدیل شد به جرقه‌ای برای آزاد‌نویسی و شروع کردم به نوشتن درباره چیزهایی که اگر ذهنم کمتر درگیر نگرانی بود، دلم می‌خواست تجربه‌شان کنم.

    ۶- صبح برای پیاده‌روی رفتم. در مسیر، عمه و پسرعمه‌ام را دیدم که پیاده‌روی‌شان در پارک تمام شده بود و در حال برگشتن به خانه بودند. بعد از کمی گپ زدن، به سمت پارک رفتم. در طول پیاده‌روی با دوستم درباره سوتی‌های ظاهری‌ای که در زندگی داده بودیم صحبت کردیم. شنیدن سوتی‌های او خوشحالم کرد؛ حداقل فهمیدم من تنها آدمی نیستم که در زندگی سوتی‌های خجالت‌آور داده‌ام.

    ۷- امروز ۹ بود. تا توانستم نوشتم؛ از آزاد‌نویسی گرفته تا نوشتن رمانم. حتی توانستم بیشتر از روزهای معمول مطالعه کنم. امروز انگار هم ذهنم فرصت حرف زدن داشت، هم دستم فرصت نوشتن.‌ روزی که با نوشتن تمام شد، برای من روز خوبی بود.

  4. خواب دیدم دنبال لباس مدرسه ام میگردم.
    چند تاشلوار را امتحان کردم .هیچ کدام مناسب نبود.
    شلواری نداشتم.کمد رو زیر و رو کردم. نبود. قلبم با سرعت میزد .
    ساعت را نگاه کردم. دلم هری ریخت.
    از شدت دلهره ای که بهم وارد شد از خواب پریدم. فهمیدم خواب بود . ولی ضربان قلبم بالا بود.
    خواب ساده ای بود. ولی دنیای ترسناکی داشت.
    صبحانه خوردم. آلمانکی را شروع کردم.
    امروز کلاس داشتم.
    ناهار نیمرو بود. فرصت پخت و پز نبود.
    ولی یک سالاد جانانه خوردم. تا قبل از شروع کلاس مشغول بودم.
    کلاس که شروع شد ، وسط ها ، چند باری قطع و وصل شد.
    بعد از کلاس ،جارو و تی کشیدم.
    سرامیک ها که برق افتاد ، خیالم راحت شد.
    کلاس و وبینار یکشنبه ها ، توی یک ساعت شروع می شود. وبینار از دست می رود. دلم پیش آزادنویسی وبینار ماند.
    دوش گرفتم . ولو شدم .
    تنها کاری که از دست برمیامد، تکمیل گزارش نیک بود.
    چند وقتی می شود که هر روزش خسته ام. اما وقتی فکر میکنم کار خاصی نکرده ام. حتی پانی هم خسته است.
    یک مرگم شده و نمیدانم.

  5. امروز صبح بیدار شدم دیدم مادرو پدرم آماده رفتن هستند و با اصرار من هم نماندند .
    یکم گیج بودم اول صبحانه بخورم بعد بنویسم یا اول بنویسم بعد صبحانه.
    رژیمم رو اصلن رعایت نکردم خودم را سرزنش می کنم در من چه اتفاقی افتاد که من صبح زود یک ساعت پیاده روی می رفتم .
    هر چه شیرینی و شکلات و میوه بود من و کارن می خوردیم.
    فردا برم آرایشگاه و نیم ساعت در حیاط راه برم .
    برنامه ورزش در گوشیم رو انجام بدم.
    امروز هزار کلمه نوشتم روان‌تر شد نوشته هام و بیان خودم نمی ترسم
    فقط باید واژه های جدید را وارد نوشته هام کنم .
    می تونم این کار را در کانال تلگرام انجام دهم البته هنوز برای معرفی زود و از دیده شدن کانالم خجالت می کشم .
    امشب طبق برنامه وقت خوندن گزارش نیک دوستان نویسنده است.

  6. گزارش نیک‌ شنبه‌ ۲۱ شهریور تابستان ۰۵

    ✓ گزارش نیک‌ | شرح رویا

    رویایی از رفاقت و مبارزه
    دیشب خواب دیدم به شهرستان برگشته‌ام و با چند دوست قدیمی مدرسه ملاقات کرده‌ام. چهره‌های آشنا از سال‌های دور دوباره در فضای خواب ظاهر شده بودند، اما انگار فاصله‌ی میان آن سال‌ها و امروز برای چند ساعت از میان رفته بود. با هم حرف می‌زدیم و هر بحث کوچکی، به شکلی عجیب و خنده‌دار، خیلی زود به یک مبارزه تبدیل می‌شد.
    یک بار کشتی می‌گرفتیم، بار دیگر مشت و بوکس بود و بعد مبارزه به چیزی شبیه MMA تبدیل می‌شد. بدن‌ها درگیر می‌شدند، تکنیک‌ها عوض می‌شدند و من در تمام این کشمکش‌ها احساس تسلط داشتم. انگار بدنم در خواب چیزی را می‌دانست که در بیداری کمتر به آن فکر کرده بودم. حرکات حریف را می‌خواندم، تکنیک‌ها را پاسخ می‌دادم و از جابه‌جایی میان حمله و دفاع لذت می‌بردم.
    اما عجیب‌تر از خود مبارزه، اتفاقی بود که بعد از هر درگیری می‌افتاد. هیچ‌کدام از دعواها به دشمنی ختم نمی‌شد. مبارزه که تمام می‌شد، دوباره با هم دوست می‌شدیم، می‌خندیدیم و همه‌چیز به حالت عادی برمی‌گشت. هنوز این آشتی تمام نشده بود که دوست دیگری از راه می‌رسید و چرخه دوباره آغاز می‌شد: بحث، مبارزه، کشتی، مشت، تکنیک و بعد دوباره رفاقت.
    خواب حال‌وهوایی عجیب، بازی‌گونه و در عین حال سرشار از انرژی داشت. انگار گذشته آمده بود تا این بار نه با خاطره و گفت‌وگو، بلکه با بدن و حرکت با من حرف بزند. در این رویای عجیب، دعوا نشانه‌ی پایان دوستی نبود. برعکس، گویی دوستی آن‌قدر محکم بود که می‌توانست از میان مشت‌ها و کشتی‌ها عبور کند و دوباره خودش را پیدا کند.
    وقتی بیدار شدم، بیش از هر چیز آن حس تسلط در تبادل تکنیک‌ها در ذهنم مانده بود. انگار در میدانِ خواب، چیزی در من می‌دانست چگونه مقاومت کند، چگونه پاسخ بدهد و چگونه بدون تبدیل کردن دیگری به دشمن، با او درگیر شود.
    ✓ گزارش نیک | فال ظهر شنبه
    ظهر، بعد از خواب صبح و آن همه تصویر که هنوز گوشه‌های ذهنم را ترک نکرده بود، کارت‌ها را روی میز گذاشتم. سه کارت، سه مکث کوتاه در امتداد روز.
    Fork in the Road راه، ناگهان دو شاخه می‌شود. نه برای اینکه یکی درست باشد و دیگری غلط. فقط برای اینکه قدم، ناچار است یکی را انتخاب کند. شاید بعضی دوراهی‌ها قرار نیست پاسخ بدهند. قرار است ما را از عادتِ رفتن بازدارند.
    No Place Like Home بعد، کارتِ خانه آمد. خانه، گاهی اتاقی‌ست که در آن کسی از تو توضیح نمی‌خواهد. گاهی آینه‌ای‌ست که چهره‌ات را، با تمام تغییرات کوچک و تازه‌اش، دوباره به خودت پس می‌دهد. جایی که برای لحظه‌ای، غریبه نیستی.
    All That Glitters و آخر، درخشش. چیزی که نور را پس می‌زند و چشم را می‌گیرد. اما هر برق زدنی، روشنایی نیست. بعضی چیزها فقط خوب می‌درخشند. بعضی دیگر، آهسته روشن می‌کنند. شاید باید کمی بیشتر مکث کرد تا این دو از هم جدا شوند.
    سه کارت کنار هم، چیزی شبیه یک جمله ساختند. راهی برای انتخاب، جایی برای بازگشت، و نوری که باید دوباره به آن نگاه کرد.
    کارت‌ها را جمع کردم. ظهر آرام‌آرام روی اتاق پهن شده بود و اتفاق‌های کوچک امروز، خواب، تصمیم‌ها، آینه و این سه تصویر، انگار بی‌آنکه از پیش هماهنگ شده باشند، در یک قاب نشسته بودند.
    شاید فال، همیشه درباره‌ی فردا نباشد. گاهی فقط راهی‌ست برای اینکه امروز را، پیش از آنکه تمام شود، کمی دقیق‌تر ببینی.

    ✓ گزارش نیک | شنبه‌ای میان قهوه و معاونت

    صبح شنبه با خوابی شروع شد که در آن دوستان قدیمی، به‌جای احوالپرسی، ترجیح می‌دادند با هم کشتی بگیرند. هر بار یکی دیگری را به زمین می‌زد، آشتی می‌کردند و هنوز فرصت نمی‌شد دستی به شانه‌ی هم بزنند که آدم تازه‌ای از راه می‌رسید و دوباره مسابقه آغاز می‌شد. من هم، به طرز مشکوکی، در فنون رزمی مهارت داشتم. شاید ناخودآگاه شبانه‌ام تصمیم گرفته بود مرا برای مدیریت بحران‌های اداری آماده کند.
    صبح قرار بود بروم اداره غذا و دارو، اما ماجرا با چند لکه‌ی قرمز روی صورتم پیچید و اداره رفت در فهرست «بعداً». در عوض، تاکرولیموس وارد صحنه شد و من ماندم و آینه و این پرسش فلسفی که چرا انسان همیشه دقیقاً وقتی عجله دارد، با پوست خودش وارد مذاکره می‌شود.
    بعد خبر رسید که معاونت غذا و دارو دو نفر دیگر را برای شرکت معرفی کرده است. خواهرم خبر را با چنان انرژی‌ای رساند که انگار دو نفر دیگر نه برای یک موقعیت اداری، بلکه برای تصاحب آخرین قایق نجات معرفی شده‌اند.
    من اما گفتم بسیار خب. پیام به مدیرعامل.
    بعد دامادمان هم زنگ زد و پیگیر شد. بعد من با رئیس دفتر معاونت غذا و دارو تماس گرفتم و برای فردا هماهنگ کردم.
    به این ترتیب، بحران خانوادگی کم‌کم تبدیل شد به یک پروژه‌ی پیگیری چندنفره با ساختاری نزدیک به ستاد مدیریت بحران.
    فقط یک مشکل کوچک باقی مانده بود.
    قهوه تمام شده بود.
    و من پولی در حساب نداشتم.
    برای چند دقیقه آینده‌ی کشور و زندگی شخصی‌ام را هم‌زمان در خطر دیدم. خوشبختانه پس از بررسی‌های میدانی مشخص شد مقداری قهوه، دقیقاً به اندازه‌ی یک فنجان اسپرسو، در خانه باقی مانده است.
    اسپرسو را نوشیدم.
    در آن لحظه فهمیدم هنوز همه‌چیز تمام نشده است. تا وقتی یک فنجان قهوه باقی مانده، بشر می‌تواند یک تماس دیگر بگیرد.
    حالا برای عصر منتظر کرایه‌ی داروخانه‌ام و برای فردا منتظر جلسه و پیگیری بعدی. نتیجه هر چه باشد، من سهم خودم را انجام می‌دهم.
    و اگر همه‌چیز طبق نقشه پیش نرفت؟
    خب…
    نهایتش به گ*** می‌ریم دیگه. 😂
    گاهی همین جمله، از ده صفحه تحلیل اضطراب‌آلود مفیدتر است.

    ✓ گزارش نیک | فال تاروت عصر شنبه

    عصر شنبه، وقتی هیاهوی صبح کمی از سرم افتاده بود، کارت‌های تاروت را روی میز چیدم. موضوع فال روشن بود: شرکت، مسئولیت فنی، آدم‌هایی که تازه وارد این مسیر شده‌اند و جایگاهی که هنوز تکلیفش معلوم نشده است.

    کارت نخست، پادشاه شمشیر بود.
    تصویر مردی که احساسات را کنار گذاشته و با ذهنی روشن به میز تصمیم نگاه می‌کند. انگار امروز لازم بود به جای حدس زدن، دقیق باشم و به جای ترسیدن، پیگیری کنم.

    بعد دو شمشیر وارونه آمد.
    چیزی که مدتی میان دو تصمیم معلق مانده بود، دیگر نمی‌توانست پشت سکوت پنهان بماند. ابهام، خودش را نشان داده بود و حالا باید راهی برای عبور از آن پیدا می‌شد.

    پنج جام وارونه، بعد از آن، حال‌وهوای دیگری داشت.
    نگاه از جام‌های ریخته‌شده برگشت به آنچه هنوز روی میز مانده بود. شاید خبر صبح، آن‌قدرها که در نخستین لحظه به نظر می‌رسید، پایان یک راه نبود.

    سپس چهار سکه آمد.
    کارتِ نگه داشتن، حفظ کردن و محکم ایستادن. انگار می‌گفت جای خودت را ترک نکن. پیگیری کن، اما شتاب نکن. دستت را روی چیزی که برایت مهم است بگذار و اجازه بده زمان، بخش خودش را انجام دهد.

    و در پایان، نه جام نشست.
    جامی لبریز، شبیه رضایتی که هنوز اتفاق نیفتاده اما تصویرش از دور پیداست. نه وعده‌ای قطعی، نه پیشگویی آینده. فقط نشانه‌ای از اینکه شاید این مسیر، آن‌قدر که امروز ترسناک به نظر می‌رسید، بی‌ثمر نباشد.

    کارت‌ها را کنار هم گذاشتم و به مسیر صبح فکر کردم.
    خبر خواهرم، پیام به مدیرعامل، تماس دامادم، هماهنگی با رئیس دفتر معاونت غذا و دارو و قرار فردا، حالا در کنار این پنج تصویر قرار گرفته بودند.

    شاید تاروت قرار نبود بگوید چه اتفاقی خواهد افتاد.
    شاید فقط می‌خواست یادم بیاورد که من سهم خودم را انجام داده‌ام.

    باقی ماجرا، دیگر در دست من نیست.

    کارت‌ها را جمع کردم و با خودم گفتم:

    تلاش می‌کنم، پیگیری می‌کنم، جای خودم می‌ایستم و بعد می‌گذارم هر چه پیش آمد، خوش آید.

    ✓

    آدرس کانال تلگرام من: 🧿

    https://t.me/draliandishmandir

    آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🫧

    https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==

  7. قصد نارِم پا تو کفش یوتاب کنُم. اسطوره کار مو نیس. گِمونُم آذرخش زئوس کار اِفتاده که ایجور گُرمب گُرمبِ آسمون به راهه. طفلی ابرا دارن می‌رُمبن رو سِر شهر. چی به سِرشان بیاد خدا عالِمه. تو شَهری که نیروگاش گم می‌ره و دکلاش آب مرن کی رحمش میاد به ابرای لت و پار؟

    من روی لحن افراد حساسم. آنقدر که یکی از معیارهای قضاوت و تعاملم با دیگران است. با این حساب چقدر احتمال دارد در گفتگویی دچار قضاوت اشتباه شوم؟ زیاد پیش آمده بابت لحن دیگری دچار سوءتفاهم شوم.
    حتی خودم هم برای لحن محکمی که دارم از دیگران کم بازخورد منفی نگرفتم‌. وقتی کم سن و سال بودم بخاطر شل و ول حرف زدن تمسخر می‌شدم و تحقیر. خیال کردم راه چاره محکم حرف زدن است. حالا آنقدر محکم حرف می‌زنم که فکم آب آورده. از شوخی که بگذریم این روزها بیشتر تمرین می‌کنم که لحن ملایمی داشته باشم. در کتاب «مغالطه به زبان آدمیزاد» مغالطه‌ی شماره‌ی یک مربوط به لحن است. فکر کنید چه بلایی بر سر ارتباطات ما می‌آید وقتی معیار قضاوت و نتیجه‌گیری لحن افراد باشد. آیا قرار است از امروز  دیگر نسبت به لحن بی‌تفاوت باشیم؟ قطعاً نه. همچنان در ارتباطات لحن جایگاه مهمی دارد. اما استناد به لحن در زمان استدلال‌های منطقی مغالطه محسوب می‌شود. یاد «زینویف» داستان فاجعه در شکار می افتم به واسطه‌ی ظاهر و لحن دلنشینی که داشت محبوب همگان بود. غافل از اینکه فاجعه‌ در شکار به دستان او رقم خورده است.

    نویسنده سخنران فرصتی بود برای بیشتر دیدن و شنیدن دوستان نویسنده‌ام. و مشاهده‌ی وحشتم از اینکه بخواهم در برابر جمع چیزی بگویم. این جلسه را جستم تا فرصت بعد که ناگزیرم به تن دادن و بی‌شک بعد از آن چیزی در من تغییر خواهد کرد.

    https://t.me/My_Hand_writee

  8. دیدار نیک
    امروز صبح خودم را به وبینار «نویسنده‌ساز» رساندم. بیست‌وپنج دقیقه همراه با همه نوشتم. صدای تق‌تق کیبورد استاد مثل ندای وجدان می‌ماند: بنویس… بنویس… بنویس.
    یک خاطره‌ی دور خانوادگی را نوشتم- از آن دورها که به وقتش خیلی به آن خندیده بودیم. بار سوم بود که آن را می‌نوشتم، اما هنوز به دلم ننشسته. قرار است طنز باشد، اما فکرش از خواندنش شیرین‌تر است. انگار چشمه‌ی طنزم خشکیده، اما درست می‌شود، شک ندارم. شاید همین بداهه‌نویسیِ صبحانه با وبینار، تر و تازه‌اش کند.
    میلاد دیشب زنگ زد و گفت اینجا در شهر هستند. برای امروز قرار گذاشتیم. بار اول بود که خانمش را می‌دیدیم و خودش را هم بعد از پانزده سال.
    چه خوب هستند آدم‌هایی که هر وقت به یادشان می‌آوری، چهره‌شان پر از لبخند است. میلاد از همان آدم‌هاست. از وقتی کودک بود، هرگز ترش‌رویی‌اش را ندیده بودم؛ حتی حالا میانه‌سالی را تجربه می‌کند و مسئولیت‌های زیادی دارد. وقتی دیدمش، باز هم تمام صورتش لبخند بود. به خانمش گفتم: «مطمئنم با همین لبخند دل تو را برده.» خندید وگفت: «صبح‌ها هم که از خواب بیدار می‌شود، خنده روی لبش هست..»
    به هتل محل اقامتشان رفتیم و بعد با برادرم و خانمش، با هم راهی منزل آنها شدیم و چند ساعت فوق‌العاده کنار هم داشتیم. ظفر روی کرسی نشسته بود و احوال فامیل و دوستان را برایش می‌گفت.بعد راهی شدند. شاهدان گذشته، عزیزترین کسان ما هستند.
    به خانه آمدیم و با مامان یک سریال ایرانی دیدیم. بعد «در مدت درخت » یدالله رؤیایی را مرور کردم. زمزمه کرد:
    «وقت می‌شوم
    تا بگذرانی‌ام
    ما وقت می‌شویم و در خود می‌مانیم
    بی‌خاطره‌ای از خود
    و می‌کشیم خود را
    مثل عاشق، عاشق را»
    یا بیتی دیگر:
    زیر نگاه تو طاقت را طاق می‌کنیم.
    ناصر تقوایی امروز در «کاغذ بی‌خط» از زبان شخصیت زن می‌گفت مردها چون نزاییده‌اند، خیال می‌کنند زاییدن خیلی سخت است. من که دوبار زاییده‌ام، می‌گویم نوشتن از زاییدن سخت‌تر است.
    «نوشتن تولد است.»
    زیبا نگفته؟ جهانی از تو زاده می‌شود.
    امروز باز «از شیطان آموخت و سوزاند» را خواندم. روزهای پیاپیِ ولگا در روزانه‌نویسی‌هایش می‌گذرند- مغشوش و آواره، سرگردان و پریشان و مظلوم. تولد پسرش بود و پسرش حاضر نشد او را ببیند.
    دلم می‌خواهد ببینم بالاخره چقدر از این روزانه‌ها تخیل او هستند، یا نشخوارهای ذهنی‌اش، و چقدر واقعیت دردناک زندگی‌اش.
    امروز با تازه کلماتِ قشنگی هم روبه‌رو شدم:
    دژنوشت- در جمله‌ای نبود، گذرا از یک کافه‌کتاب دیدمش
    و «بایایی» در شعر پایانی جناب رؤیایی
    «آنچه روبه‌رو داریم
    با من آیایی دارد
    با تو بایایی»
    لابد به معنای بایدی باشد.
    و بالاخره پایان‌بخش امروز «داستان یک شهر» است. سرگردی در زندان خودکشی کرده و دانشجوهای دانشکده افسری را- خالد و حسن- با بار و بنه‌شان جابه‌جا می‌کنند. هوای تازه به جان خالد می‌نشیند. فردا شب «داستان یک شهر» تمام می‌شود. یک ماه است با آن محشوریم.
    آدرس کانال تلگرامم:
    https://t.me/Mitra_Nevis39
    میترا رستگاران

  9. گزارش نیک، ۲۲ شهریور

    بوی ماه مهر بعد از چندین ماه، خوب توی صورتم خورد. مانور آغاز مدرسه واقعاً برای من یک مانور بود. نیم ساعت قبل از جلسه از خواب بیدار شدم و نمی‌دانم چطور شد که در عرض یک ربع پشت میز صبحانه نشستم. آخر، نان محلی نمی‌گذاشت دور صبحانه را خط بکشم، حتی به قیمت چپ‌چپ نگاه کردن مدیر.

    اما وقتی رعد و برق‌ها شروع شد، فکر کردم حمله شده. چاره‌ای نداشتم و باید پیاده می‌رفتم. هرچند با این همه سر و صدا، چتر را نبردم و خیس شدن را ترجیح دادم. چند قدمی برنداشته بودم که سر کوچه، یکی از صاعقه‌ها به سقف آبی‌رنگ شیروانی یکی از خانه‌ها خورد و من از ترس فقط ایستادم. دو مردی که چند قدمی از من جلوتر بودند، نان به دست، به سمتی دویدند. ولی آن لحظه، من فقط محو ثبت آن لحظه شده بودم و پاهایم قفل کرده بود. شاید صدها پرنده از آن گوشه‌کنارها به پرواز درآمدند. اگر چنین چیزی را در فیلم می‌دیدم، با خودم می‌گفتم آن هم از آن صحنه‌های کلیشه‌ای است که یک در میلیون رخ می‌دهد و گذاشته. ولی واقعیت، یک در میلیون نبود.

    با هر سرعتی که بود، کیف دستی‌ام را زیر بغل گرفتم و قدم‌هایم را در عین حال خانمانه ولی با سرعت زیاد برداشتم. هرچند فقط من نبودم که با سرعت زیاد قدم برمی‌داشتم؛ همان تعداد کمی که در پیاده‌روها بودند، همین‌قدر تند به سمت مقصدی می‌گریختند.

    در مدرسه با چند همکار جدید آشنا شدم، ولی با همکاران قدیمی به حرف نشستیم؛ از همه جا گفتیم و شنیدیم. مانوری پلاستیکی برگزار شد.

    آسمان منتظر ما بود برای شروع، چرا که تا پایمان را از مدرسه بیرون گذاشتیم، باران شروع شد و به حدی رسید که اگر زیر چتر همکار نبودم، موش آب‌کشیده می‌شدم.

    ادامهٔ روز باز به خانه رسیدن بود. هنگامی که مامان ظهر با غذای خوشمزه‌ای که خود می‌توانست به تنهایی انگیزه‌ای برای زندگی باشد، زنگ خانه را زد، باران همچنان می‌بارید و من در حال دم کردن برنج دودی بودم. کاش در مدرسه چیز دیگری از خدا خواسته بودم.

    بعد از آن غذای سنگین و سکوت خانه و صدای لباسشویی، نوشتن عملاً جهادی بود که انجام دادم و بالاخره ایده‌ای که در پیاده‌روی‌هایم شاخ و برگ داده بودم را شروع کردم؛ داستان دربارهٔ پرستاری است که تفریح عجیب و غریبی دارد.

    سرهم دو هزار کلمه‌ای تایپ کردم با گزارش نیکم و خسته به سمت اتاق رفتم تا اشعهٔ نوری که داخل افتاده را نگاه کنم. مدت‌ها بود آفتاب این‌جوری داخل نیامده بود.

    بعد از آن، وقت باشگاه را به لباس آفتاب کردن و تلفن زدن و تبریک تولد و ترجمه کردن داستان کودک دادم. اما بین این‌ها دائم سرکی بیرون می‌کشیدم و می‌گفتم: «عجب هوایی است!» حتی می‌توانستی برگ‌های درختان پارک را ببینی که یک نفر برق انداخته.

    بالاخره خود را راضی کردم که به بهانهٔ خرید نان بیرون بروم و چه بهتر از دوچرخهٔ کم‌باد. پس بعد از مدت‌ها جسورانه رفتم، دو مدل نان خریده و برگشتم. اما دوست کندن آن همه سیر بدون شنیدن پادکست از شنبه شدنی نبود. موضوع درباره رد فلگ بود و فهمیدم چه ساده مردم در سوشال از کلمات علمی جوری ساده انگارانه تعریف میکنند و تا تهش را نیابی نباید از آن کلمات اسفاده کنی. چرا که شمشیریست دست کودکی و میتواند برنده باشد. بوی سیر به قدری اسید معده را به قل قل انداخته بود که اگر شام، نان سیرنمیخوردیم ناکام شب را صبح میکردیم.

    شب چند صفحه «عادت‌های خرد» خوانده و کلی ایده‌های بهتر کردن حس و حال روزانه را در ذهن پروراندم. امیدوارم امروز عملی‌شان کنم.

  10. از 6 صبح که بیدار شدم برم سر کار فقط یه فکر توی سرم میچرخید، اونم اینکه چند سال دیگه میتونم با این سختی از خواب بیدار شم و برم سر کار؟هیچ جوابی به ذهنم نمیرسید و هر دقیقه احساس کوفتگی بیشتری توی بدنم داشتم. از هر فرصت خالی سر کار استفاده کردم تا با جی پی تی راجع به این موضوع که چطور میشه بیدار شدن صبح هارو راحت تر کرد صحبت کنم، در آخر هم فقط تونست بهم پیشنهاد بده که چند تا پادکست مورد علاقه برای خودم برای صبحا آماده داشته باشم که شاید مغزم به شوق اونا با سختی کمتری بیدار بشه از خواب. از سر کار که برگشتم دیدم دخترم عینکش روی چشماش نیست، ازش پرسیدم چرا عینک نداری؟ گفت که عینکش شکسته و هنوز نرسیده مجبور شدیم بریم چشم پزشکی و عینک جدید سفارش بدیم و تا بریم خونه ساعت 9 شب بود. نه فرصت کردم بنویسم نه بخونم، بعضی روزا هم اینجوری میشه.

  11. بی‌برقی. بی‌شارژی. «من میرم تو جنگل برای خودم یه جا پیدا می‌کنم زندگی کنم» گفتنِ دل و قهرش. جاده. خیرگی. فکر و فکر زیاد. ما چرا حرف می‌زنیم؟ از وقتی بیشتر حرف می‌زنم بهتر حرف می‌زنم، اما شاید گاهی تندتر. رسیدن همیشه خوبه. مقصد هم همیشه خوبه؟ خاندنِ پرنده خارزار. فردا تمامت می‌کنم. وبینار مدار و خواب رفتن حینش. چرا در موقعیت خواب قرار می‌گیرم وقتی نبایست بخوابم؟ وبینار نویسنده‌ساز. کتاب کودک. می‌دونی کتاب کودک خاندن بزرگسالیم رو قابل پذیرش‌تر می‌کنه؟ نوشتن. باز هم ۵۵۰ کلمه از داستانی ناتمام. احساس به پت‌پت افتادن موتور آموختنم و کلمه‌ی جدید نداشتن. چرا روزواژه ندارم و کلمه‌برداری نمی‌کنم؟ دایره‌ی واژگانم حتا مثلث هم نیست. از فردا. از یکشنبه برمی‌دارم کلمه‌ها را برای خودم. سر و صدائکی راه افتاد که با فرارم از میدان فرونشست تابَش. هر بار فکر می‌کنم باید بیشتر ساکت شوم. نمی‌شود.داستان اسباب‌بازی‌های ۵. مهمان‌بازی‌ها و ظرف شستن‌ها. تظاهرها و بازی‌ها. کاش برناپسری داشتم شکل برنا. پسرکم اگر اینقدر دوستم نداشته باشه چه؟

    https://t.me/mahnameyeman

  12. فیروز قاسمی فرد هستم یک تبعیدی

    گزارش ۱۲۳
    چقدر زود به ۱۲۳ رسیدیم. انگار همین دیروز بود که از هفته اول گذشتیم.
    یعنی اگه من روز اول گزارش نیک یک زن می‌گرفتم الان چهار ماهه بود و ۱۲۳ روز دیگه که میشه گزارش ۲۴۶ احتمال ۶۵ درصد من نوزاد عزیزم رو تو بغلم داشتم ولی نشد که بشه. کار کار خداست. خدا خودش بهتر می‌دونه.

    چند روزیست که شب ها جای نگهبان گودرز سر کار ساختمانی مثلن نگهبانی میدهم.
    امروز که شنبه بود تا ساعت ۹ خوابیدم و وقتی بیدار شدم بناها آمده بودند و مشغول کار بودند.
    من با اومدن گودرز از آنها خداحافظی کردم و به خانه رفتم و بعد از خوردن چایی خوابیدم تا ۷ غروب.
    دوست داشتم امشب را در خانه می‌ماندم اما نماندم. نماندم چون گودرز پسرش مریض بود باید به خانه می‌رفت و من باید خود را به سر ساختمان می‌رساندم و رساندم. رساندم چون باید می‌رساندم.

    خسته ام. از همه چیز و همه کس خسته ام.
    جنگ دعوا بیکاری و بی آبی اخباریست که این روزها بیشتر به گوش می‌رسند.

    شنیده ام خبری در راه است شنیده ام سفری در راه است.
    شنیده ام برف میآید شنیده ام شمع می‌آید.
    شنیده ام صبر میآید.
    میآید، این زمستان سنگ میآید.
    و می آید.

    تو ده دقیقه از آبادی به شهر اومدم یعنی واسه خودم میگ میگی ام که بیب نداره، میگ داره. میگ میگ.
    رسیدم اینجا بعد از چند دقیقه مادرم زنگ زد گفت پسرم چاییت داره سرد میشه کجایی گفتم تو مرز باخترانم مادر دارم از مرز خارج میشم و اون طفلک هم کلی دعا کرد که از مرز سالم رد شم.

    دوباره سیگار گرون شده چند روزه که با ۱۴۵۰۰۰ تومان میخرم.
    بیلم تو این وضعیت.
    ولی به خودم دلداری میدم و میگم خودم یه روزی رییس جمهور میشم کاری میکنم این مملکت گل و بلبل شه. تورم را به گوز می‌رسانم. بیکاری را از بین میبرم. به جوانها فرصت جوانی میدهم. خودم یک موتور تریل ۲۵۰ فلات میگیرم می‌اندازم تو دل جاده تا از وضعیت پیرزن ها و پیرمردها و بچه ها و جوانها مطلع بشم. سعی میکنم آدم خاکی ای باشم و گذشته خودم را فراموش نکنم.
    برای دانش آموزا و دانشجو ها هزینه میکنم و به کارگرها حال میدهم.
    حجاب را اختیاری میکنم و به زوج ها هم وام میدهم هم شغل هم بچه.
    ۳۷ هزار تا حجاب نبان بدون حجاب استخدام میکنم که تو خیابان به مردم روحیه بدن و بگن آفرین با همین فرمون ادامه بده.
    خلاصه اگه من رای بیارم نانمان تو روغنه.

    بگذریم. از ریاست جمهوری و میگ میگ بازی و گران شدن سیگار بگذریم.
    میگم این روزها چقدر هواش سرده و دلگیر یا شایدم فقط برای من که دلگیر و سرده.
    من فقط خابم میاد. خیلی خابم میاد.

    چند وقتی بود که خیال داشتم یه کانال یوتیوب درست کنم و بزنم تو خط ویدیو ساختن و اکشن بازی ولی نمی‌دونم چرا نشد یعنی می‌دونم چرا نشد ها ولی میگم نمی‌دونم.
    چندتا ایده داشتم یکی شبکه خبر بود و پخش اخبار محلی. یکی دیگه ویدیو خانم پیاز و خانم هلو بود با آقای خیار و بادمجان و یکی دیگه قصه ها کوتاه بود پخش از فیروز مارکت ولی همچنان بدون مارکت مانده استم. خاک بر سرم و بر ریشم و بر گردنم
    ساعت ۳:۲۴ دقیقه سحر است و بنده زیر دوتا پتو و با ارزش فراوان دارم میلرزانم و میلرزانم و میلرزانم و می‌نویسم.
    خاب های که این روزها میبینم را به یاد نمی‌ارم اما هر از گاهی یک صحنه تار و مبهم که میدانم مربوط به خاب هاست در ذهنم تداعی می‌شود و من را به فکر می‌برد که صحنه چیست و یا حکایتش چیست. امیدوارم زین پس بهتر ببینم و بیندیشم.
    امیدوارم حال دل همه مون خوب و خوش و سلامت باشه.
    امیدوارم یه روز خوب خیلی زود بیاد.

  13. سال واژه‌ام: تحسیــن
    ۱. بیزارم از بانک. چرا؟
    مردانی که فکر می‌کنند چون مردند حق دارند جلو باجه بایستند.بدون اینکه نوبت‌شان باشد.
    کارمندانی که فکر می‌کنند چون کارمند بانک‌اند، پس پول بانک هم ارث پدرشان است. ارباب رجوع هم آدم بیکاری‌ست که این وقت صبح وقتشان را می‌گیرد.
    بدتر از همه کارمند باجه تسهیلات بانک است. انگار وامی که می‌خواهد بدهد از جیب خودش است.
    ۲. تا توانستم شعر قیصر امین‌پور خواندم. چه شعرهایی!
    دست عشق از دامن دل دور باد
    می‌توان آیا به دل دستور داد؟
    می‌توان آیا به دریا حکم کرد؟
    که دلت را یادی از ساحل مباد؟
    ۳. روزم را با الهام از کتاب تخت خوابت را مرتب کن، آغاز کردم. البته کتاب را تا به حال نخواندم. فقط خلاصه پشتش را خواندم. هدفم از خرید کتاب تقویت زبان بود تا آموزش مرتب کردن تخت خواب.
    ۴.دلم می‌خواهد کارگاه کودک نویس را شرکت کنم، اما آیا وقت می‌کنم؟ این روزها عجیب شلوغم.
    ۵. دم غروب که در خلسه‌ی نه چندان عارفانه‌ای فرو رفته بودم، و پشت سر هم تراوشات ذهنی ام را می‌نوشتم ناگهان قلمم منحرف شد و شروع به نوشتن داستانی با مضامین غیر اخلاقی کردم. چند خطی ننوشته بودم که ناگهان برق رفت. غروب بود و خانه در تاریکی فرو رفت. با خود گفتم بیا، این هم دست خدا. این هم مجازات زود هنگام گناه.
    ۶. نگاهم چندین بار به کتاب‌هایی که در طاقچه چیده‌ام افتاد. از ته دل غصه خوردم که چرا وقت ندارم آن‌ها را با همان سرعت قبل بخوانم. چرا این روز‌ها اینقدر وقت کم می‌آورم.

  14. امروز خیلی عصبی و وحشی بودم، یه چند نفری رو جویدم. اگر دوستم آرامم نمی‌کرد، معلوم نبود که این دریدن به چند نفر می‌رسید.
    آزاد‌نویسی و فحاشی به در و دیوار و گربه‌ی نسترین.
    یک صفحه از کتاب شب هول
    اندکی شعر
    پیاده‌روی

  15. چشمم می‌سوزه و اشکم جاریه.
    نور صفحه رو کم می‌کنم و چراغ اتاق رو خاموش.
    این یعنی فرصت زیادی نمونده.
    چشم درد قراره زودتر از نهیب پدر منو به خواب بفرسته.
    هوس چایی کرده‌ام. غلیظ و تلخ.
    اما جونی ندارم که خودم رو به آشپزخونه برسونم.
    پس زل می‌زنم به موبایل و زور میزنم که بیان خلاقانه‌ای بیابم برای نیک‌ورزی‌های امروز.
    و چه نیک‌ورزی‌هایی هم!
    صبح که تا چشم باز کردم مامان رو دیدم بالاسرم، با صورتی از گرما سیاه، می‌پرسه واسه نهارت سیب زمینی درست کردم، ساده می‌خوایش یا با رب‌گوجه؟
    و من چیزی که به ذهنم اومد اینکه آخرین بار ساده خیلی بی مزه بود و گفتم با رب‌گوجه
    و دوباره فرستادمش به آشپزخونه.

    ظهر که لقمه‌هام رو در آوردم، دیدم لای هرکدوم سبزی هم گذاشته تا بیشتر لذت ببرم(بیشتر خجالت بکشم)
    شب ولی وقتی زنگ‌ زد که بپرسه برا شام کدوم گزینه رو میپسندم اونکه زحمت کمتری می‌داد رو انتخاب کردم تا خودم رو گول زده باشم که آره؛ جبران کردم.
    کلمات در ذهنم کنارهم میشنن و صدای جملات رو میشنوم که آزاد کردم. مدیریت دانش شخصی. کتاب خوندم. The prisoner of Zenda
    صدام با صدای پدرم درهم می‌آمیزه و آگاهی محیطی‌م رو از دست میدم.
    چشمم رو‌میبندم تا دمی استراحت کنم.‌ اما بسیار دلچسب به نظر می‌رسه. صدای مکالمه‌های بی‌معنی مختلفی در سرم می‌پیچه و می‌فهمم که دوباره دارم به خواب می‌رم.
    چند دقیقه‌ای میگذره، صداها بیشتر و قوی‌تر میشه. با این حال هیچ چیز نوشته نمیشه.
    شنیده که حین نوشتن، حواسها جمع و چشم‌ها تیز میشه با این حال حس میکنه داره به یه چیز فکر میکنی و دستش چیزهای دیگه ای رو مینویسه.
    به مغز فلج شده‌اش فشار میاره که نیم‌خطی بیشتر نوشته‌ رو پیش ببره، اما حتی جرعت نمی‌کنه به ویرایش و خوندن دوباراگه نوشته‌اش فکر کنه.

    راستی چقدر زهرا مرادپور خوب می‌نویسه

    https://t.me/Heydarnotes

  16. 📝 #گزارش_نیک ۱۲۳
    خواهرم بحث راه انداخته بود که غذا سفارش بدیم من هم ساز مخالف سر می دادم آخرش جدا پیتزا سفارش دادم و آنها چلو مرغ سفارش دادند بعد اومدن پیک موتوری و تحویل غذا سفره انداختیم. دختر امپراطور رو هم دیدیم و وبینار خانم الهه علیزاده شرکت کردم و صوتی کتاب سمفونی مردگان رو برای داداش گذاشتم و قبل خواب گوش دادیم می خوام کارگاه کودک نویس آقای کلانتری رو شرکت کنم اما داداشم برای انتقال پول بیرون نمی ره تا فردا هم بیشتر وقت ندارم امیدوارم قسمت بشه که شرکت کنم… قسمت جدید سریال ژاپنی Minotaur رو هم دیدم.
    ✍🏼۲۱شهریور ۱۴٠۵ مریم باقری🌺
    @Maryamwriter_2 چنل تلگرام

  17. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    از کار: آقای مدیر ته مردانگی را به‌جا آورد.
    آخر چه کسی می‌تواند با مدیرش از ترس وارد رابطه شدن بگوید؟
    همدردی کرد. خداراشکر که با آدم‌های درستی در ارتباطم‌. از وقتی هم که استاد کلانتری و همسفران را هم دارم، دیگر غمی ندارم. جمع ایده‌آلم را پیدا کرده‌ام.
    از شعر: خنک بود. روی تراس شعر خواندم. چسبید. ترکیب‌ها را داشته باشید: اندوه خفته.
    از شعر “پاییز” فروغ خواندم.
    سپهری در انتخاب نام شعرها بسیار لطیف الطبع و خلاق است. ترکیب را داشته باشید: قیر شب.
    از چالش هزارکلمه‌نویسی و نویسنده‌ساز:
    حس می‌کنم هذیون نوشتم. خواب‌آلوده بودم و نفهمیدم چه نوشتم‌.‌ حتی یادم نمی‌آید دقیقا درباره‌ی چه نوشتم!
    از سرزبان الهه علیزاده: الهه باز هم ما را به تفکر واداشت. این روزها از این می‌گوید که چطور زبانمان را به کار بگیریم. تنها ابزاری که ما برای ابراز خود داریم همین زبان است. پس خیلی باید برای تقویت سرزبانی و زبان‌ورزیده_سنجیده پوست‌اندازی کنیم.
    از نویسندگی: مشق‌های نویسندگی‌ام با موفقیت ثبت شد. یادداشتی هم در کانالم منتشر کردم.
    این استمرار نباید بشکند.
    از نقاشی: با ندا احمدی چالش نقاشی داشتیم. اینبار توانستم فضای ذهنم را تصویرسازی کنم. ندا مثل یک مادر مهربان کنارم است.

    لینک کانالم:
    https://t.me/mrymsedaghat21

  18. کمی نوشتن از خوابی که دیشب دیدم.
    آشپزی و جمع و جور خانه.
    گوش کردن به کلاس شعر سه‌شنبه پیش.
    نوشتن شعری سه سطری.
    وقت گذراندن با خانواده و رفتن به خانه‌ی عمه.
    صحبت تلفنی با مهسا.
    منچ بازی کردن با مامان و زهرا و فاطمه.
    صحبت نیمه‌شبی با مامان و زهرا.

  19. صبح، نسبتاً زود از خواب برخاستم. کمی درد داشتم اما برنامه داشتم خانه را جارو کنم تا مناسب زندگی شود. اول به باغچه‌ها سری زدم. برگ‌های خزان یک پاییز کامل و یک زمستان با یک بهار کامل و کمی تابستان در باغچه جمع شده بود. با شن‌کش یک‌جا جمعشان کردم تا بعد که کیسه گرفتم، بیرون ببرم. علف‌های هرز را هم کندم. دو تا از آن درخت‌ها که در باغچه‌ها سبز می‌شوندو خیلی بدبو هستند، در باغچه درآمده بود. کندمشان. شاخه‌های کنار درخت‌ها هنوز مانده‌اند. بعد خانه را جارو زدم. کار سختی بود چون هم خانه خیلی خاک داشت و هم جارو ضعیف بود. برگ گلدان‌ها ریخته بود کنار پنجره، همان‌ها بیشترین انرژی را ازم گرفتند. نیاز داشتم اساسی حمام کنم. شامپو نبود و هنوز خرید نرفته بودم. سفارش دادم و آوردند دم در.
    قرار بود با خواهرم برویم تبریزگردی. دوری زدیم در محلات قدیمی شهر، مثل شهناز و والمان و چرنداب و لک‌لر و ملاعلی‌اکبر. خانه‌ای قدیمی در ملاعلی‌اکبر بود که خدا را شکر هنوز سر پا بود. داخل حیاطش ستون‌های بسیار زیبا داشت که فقط کمی از آن‌ها دیده می‌شد و یک سردر که اندازهٔ یک بیضی بزرگ خالی بود. آجرها آن‌قدر قشنگ و باظرافت چیده شده بودند که انگار، آسمان را قاب گرفته‌اند.
    در ادامهٔ تبریزگردی دوستم هم به ما پیوست. رفتیم کافهٔ دوستم که نویسنده است. کلی نشستیم. در انتهای نشست‌مان دو تا از نوشته‌های خودم را خواندم که یکی از زبان عزرائیل بود و دیگری از زبان یک چاقوکش. لحنشان متفاوت بود و دوست داشتم خودم اجرا کنم. بعد دوستم داستان اخیرش را خواند. به ترکی نوشته بود و چقدر روان، عین همان چیزی که حرف می‌زنیم‌. موضوعش هم جالب بود. دربارهٔ تفاوت داستان نوشتن به فارسی و ترکی حرف زدیم. دوستم نکتهٔ جالبی را گفت. می‌گوید زبان فارسی باشکوه است و داستان نوشتن به فارسی حال‌ و هوای متفاوتی نسبت به ترکی دارد. در ترکی زبان داستان می‌رود سمت بی‌پروایی. اغلب ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات به مسائل جنسی یا فحش می‌کشد و داستان هم از همین حالت زبان، متأثر می‌شود. اصطلاح ترکی جالبی برای این موضوع به کار برد: «دارقاشایید». تا حالا این‌طور به نوشتن به زبان دیگر فکر نکرده بودم. در گفتار روزمره متوجه تفاوت دو زبان بودم اما در نوشتن نه، چون تا به حال، ترکی ننوشته‌ام. پیش‌تر معتقد بودم که زبان ترکی زبان مناسبی برای بیان عواطف عاشقانه – دست‌کم در زندگی روزمره – نیست اما برای دعوا و دق‌دلی درآوردن و نفرین زبان مناسبی است چون دل آدم خنک می‌شود. در برگشت از کافه هم، دوستم به هر کداممان گردن‌بندی از کار دست بانوان بلوچ هدیه داد. آمدیم خانه. در مسیر، سنگک و تخم‌مرغ گرفتیم و شام نیمرو خوردیم. خیلی چسبید. اتاق‌ها تمیز بودند و هم دوستم بود و هم خواهرم. چی از این بهتر برای لذت بردن. هوا هم خیلی خوب و خنک بود. آخر شب به خانهٔ آن یکی خواهرم سر زدیم و برگشتیم.
    در بین این کارها، یادداشت کانال را هم نوشتم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor

  20. گزارش نیک

    صبح خبری خواندم که یک داستانک به نظر می‌رسید:

    کودک ۵ ساله با پلیس تماس گرفت و از عمویش بابت کتک زدن او شکایت کرد. پلیس‌ها وقتی با چند نیرو برای بررسی و احتمالاً برخورد با عمو وارد خانه شدند، متوجه شدند عمو نیز ۵ سالش است.
    دیگر چه شد؟ قهوه، شیرکاکائو، کیک خانگی و آهان رسیدیم کتاب‌فروشی پنگوئن.

    ریزکاری‌های سایت ساحل خسروی رو انجام دادیم.

    خیلی سخت شدیم و ادامه‌شو گذاشتیم برای بعد ناهار.

    وبینار رو از دست دادیم.
    با ساحل داستانی از چخوف خواندیم و یک شعر از بیژن نجدی.
    دیگر چه شد؟ بستنی من افتاد زمین، کنار دریا قدم زدیم، قهوه خوردیم، اطلاعات به‌دردنخور به ساحل دادم و آهان یک شعر دیگه خواندیم از عبدالله کوثری.
    دیگر چه شد؟ غروب، پیاده‌روی، کافه و نویسنده‌سخن‌ران و اولین سخنرانی ۳ دقیقه‌ای موفق. البته هول شدم، سرعتم رو بردم بالا و دو تا مطلب هم جا انداختم اما قبول شدم.

  21. ➖جان استورات میل یکی از بهترین استعاره‌ها را برای توصیف زبان ساخت: «زبان،‌ نور ذهن است.»
    ➖شروع روز با صفحات صبحگاهی (۳ صفحه آزادنویسی روی کاغذ)
    ➖نوشتن فهرست کارهای روزانه، بهترین راهنمایم در طول روز.
    ➖داستان کودک: «کتاب‌فروشیِ نیست در جهان» از شینسوکه یوشی‌تکه، ترجمه‌ی رضی هیرمندی:
    «در این کتاب‌فروشی فقط کتاب‌هایی فروخته می‌شود که درباره‌ی کتاب است.»
    ➖رمان: ادامه‌ی «توپ» غلامحسین ساعدی
    ➖نوشتن پاره‌ی تازه‌ای برای «کتاب روزنویسی»: یک جمله+پیوندی به یک ویدیو
    ➖روزواژه: «کج‌روش»
    «بدین‌سان کج‌روش دنیا گرفت از جان رفاه آخر
    شدم آواره‌ی گیتی یتیم و بی‌پناه آخر»
    -نیکولوز باراتاشویلی
    ➖اطلاع‌رسانی کارگاه جدید مدرسه نویسندگی:‌ «کودک‌نویس»،‌ همین یکشنبه
    ➖کلاس خصوصی: بازنویسی موشکافانه‌‌‌ی رمان/جستارورزی
    ➖جلسه‌ی تمرینجا: بازخورد روزانه به نوشته‌های همسفران‌ دوره‌ی نویسندگی خلاق
    ➖وبینار نویسنده‌ساز:‌ از «کتاب‌‌فروشیِ نیست‌ در جهان» گفتم و نوشتن از آدم‌ها و جاهای عجیب. جزوه‌ی «هزارکلمه داستان‌نویسی»‌ را هم ارائه کردم تا پیوستن به این چالش برای هسفران نووارد سهل‌تر شود.
    ➖هزارکلمه داستان‌نویسی: بداهه‌گی کشاندم به یکی از روان‌زخم‌هایم. جور دیگری دیدم و فهمیدمش.
    ➖برگزاری جلسه‌ی پنجم ۷۶مین دوره‌ی آنلاین نویسندگی خلاق: درباره‌ی پیرنگ حرف زدیم و جای شما خالی. آخر کلاس یکی از بچه‌ها معنی واژه‌ی «زبان‌آور» را پرسید که گمانم بهترین تعریفش از محمود کیانوش است:
    «زبان‌آور کسی است که زبان را از حیث سبک و شیوه‌ی بیان و زیبایی ترکیب و دلنشینی موسیقی کلام و خصوصیت ماندگارشدن در ذهن و مطبوع خاص و عام، یعنی همه فهم بودن، قدرت و مقامی برتر از حد کاربرد اجتماعی آن در ارتباط با رفع نیازهای زندگی می‌بخشد: زبان‌آور زبان می‌آورد، زبان را «زبان» می‌کند. بیشتر معنی‌های مجازی‌ای که کلمه‌ها، چه فارسی، چه عربی، پیدا کرده‌اند، کار زبان‌آوران بوده است.» (در حکایت و شکایت زبان فارسی)
    ➖دوره‌ی شعر: بارگذاری «دیوان مخفی» و «ستاره‌ در شن» به عنوان نمونه‌هایی از شعر دیروز و امروز برای همسفران دوره‌ی سیزدهم
    ➖موسیقی کلاسیک: امروز هم ویوالدی.
    ➖هم‌رسانیِ‌ شعرهای محبوبم در اینستاگرام
    ➖شگفت‌انگیزترین اتفاق امروزم جلسه‌ی آزمون کارگاه «نویسنده‌سخنران» بود. دقیقن ۳ ساعت طول کشید، اما در تمام لحظات جلسه با نهایت شوق مجذوبِ‌ سخنرانی دوستانم بودم. احساس روشنی بهم می‌گوید این حرکت یکی از نقاط عطف سفرِ‌ همسفران مدرسه نویسندگی است و بعدها از آن به عنوان سرآغازی در فعالیت‌های حرفه‌ای‌مان یاد خاهیم کرد.
    ➖نگاهی به کتاب «ادبیات از چشم سینما»: در این کتاب زنده‌نام ایرج کریمی با نگرش و نگارش منتقد سینمایی به نقد آثار ادبی می‌پردازد. حیف است پاره‌ای از کتاب را نخانید که درباره‌ی داستان معروف مارکز «زیباترین غریق جهان»‌ است؛ نمونه‌ی خوب نقل خلاصه‌ی قصه و تفسیر آن:
    «در این قصه‌ی مینیاتوری، به‌روشنی می‌توان دید که افسون و افسانه‌ای در میان نیست بلکه تنها واقعیتی مسخ‌شده در کار استن و مردم فقیر کودن و تحقیر‌شده‌ای که از تماس عینی با واقعیت عاجزند. قصه حکایت برخورد دهکده‌ای کوچک و محنت‌زدپه بر کناره‌ی دریا با غریق مرده‌ای‌ست که وزن، بزرگی و زیبایی‌اش جاهن فکر و احساس آن‌ها را دگرگون می‌کند. باز به طور ضمنی می‌توان تخمین زد که این غریق آن غول زیبایی نیست که به چشم بهت‌زده‌ی اهالی دهکده می‌آید،‌ بلکه به احتمال بسیار زیاد انسانی‌ست که خوب خورده و نوشیده و در نتیجه تن سالم و متناسب رشدیافته‌ای دارد که به‌ویژه با آذین‌های دریایی -مثل فلس و خزه- زیبا در نظرشان می‌آید. و موضوع این نیست که این بینوایان به کسی برمی‌خورند که از خودشان سالم‌تر و زیباتر است بلکه -و نکته‌ی تکان‌دهنده‌ی قصه این است- آنان اصلاً با این غریق برای اولین بار به گوهر زیبایی و تندرستی برمی‌خورند و به درکی از آن می‌رسند. تأثیر این دیدار زیارت‌گونه به حدی‌ست که اهالی تازه متوجه محدودیت و نکبت زندگی‌شان می‌شوند و از آن پس است که به صرافت زیبایی‌هایی مانند کاشتن گل در خانه‌های خرد و حقیرشان می‌افتند.» (ص۲۰۳)
    ➖پیاده‌روی: پیش از کلاس‌های شبانه نیم‌ساعتی گامیدم و شیرپسته‌ای هم زدم،‌ ولی خوش نبودم. ملولم.
    ➖از دیوان نیکولوز باراتاشویلی، (از پارسی‌گویان گرجستان در قرن نوزده میلادی):
    «همچو عاشق می‌پرستیدم شب آرام را
    چون‌که او هم همچو من دیده غم ایام را»
    «دیدنت از دل برد یک لحظه یادِ‌ روزگار»
    «ناله‌ی یادی ملایم در میان کوهسار
    در سکوتت گشته با اندوه قلبم هم‌شعار»
    «چه باشد هستی ما، گردش این گنبد گردون
    چنان بی‌ قعر و بُن ظرفی، چو طشتی بی ته و وارون؟»
    «به انسان چه سودی دهد نام و جاه
    گر او را به آزادگی نیست راه؟»

  22. دیشب تا صبح نخوابیدم. از بس که استرس داشتم. هوا روشن شده بود که خوابم برد. سه ساعت بعد بیدار شدم. از همان لحظه‌ای که چشم باز کردم تهوع داشتم.
    نمی‌دانم این هم برای استرس بود یا پی‌ام‌اس. به هر حال نتوانستم صبحانه بخورم. ناهار هم نخوردم.

    متنم را دوباره خواندم. فشرده‌ بود و قابل ارائه در سه دقیقه. دوربین را روشن کردم و برای آزمون امشب تمرین کردم. بد نبود. با اینکه کاملا آماده بودم، استرسم هر لحظه بیشتر می‌شد. می‌دانستم بخشی از این بی‌قراری و حال‌بدی به خاطر پی‌ام‌اس است.

    تمرینجا را بودم و نبودم. نامم بود اما حواسم نه. آنقدر نگران آزمون نویسنده‌سخنران بودم که وقتی قطره‌ی خون روی گوشی‌ام چکید تازه متوجه شدم خون‌دماغ شده‌ام.

    حتی نتوانستم آزادنویسی کنم. اصلا تمرکز نداشتم. تنها کاری که از دستم برآمد نوشتن تک‌بیتی بود مرتبط با احساساتم.

    نذر کردم گر شوم فارغ از این چالش به خیر
    کام گیرم هر شب از شعری به رسم شاعری

    برق رفت و وبینار نویسنده‌ساز و سرزبان را از دست دادم. یک بار دیگر دوربین را روشن کردم و تمرین کردم. این‌بار بهتر از دفعه‌ی قبل بود. سپس کمی رقصیدم و آهنگ گوش دادم تا استرسم را کم کنم.

    ده دقیقه قبل از شروع جلسه پریود شدم. حالا علاوه بر استرس باید درد جسمی را هم تحمل می‌کردم. دیگر تحمل این همه استرس و بدشانسی را نداشتم و اشکم درآمد. می‌خواستم آزمون را کنسل کنم اما نکردم. چون نمی‌توانستم یک روز دیگر را با این استرس لعنتی سر کنم.

    از همان اول جلسه دستم را بالا بردم تا وصل شوم. بعد از یک ساعت نوبتم رسید. خوشبختانه هنوز درد پریودم شدید نشده بود. تا وصل شدم گفتم که استرس دارم. تا دیگر تلاشی برای پنهان کردنش نکنم و بتوانم حرفم را بزنم. خوشبختانه نه صدایم لرزید. نه تپق زدم و نه آنقدری که فکر می‌کردم سخت بود.

    جلسه سه ساعت طول کشید و تمام این مدت کیف کردم از دیدن و شنیدن دوستانم. راستی همان شعر، شد یادداشت امشب کانالم. به مناسبت جَستن از این مرحله.

    1. سلام سا را جان
      بیخیال
      اینو‌کسی میکه که ده بار کنکور فوق لیسانس و دکترا داده اخرش چی نصیبم شد زخم معده و روده تحریک پذیر وووووو بسیار بیماری های خود ایمنی
      پس بیخیال باش
      دختر گلم
      به قول استاد شاهین تو سعدی گروه شعر ماهی هسنی
      مراقب خودت باش
      از نوشته‌هات حظ معنوی می برم
      در پناه نور و مهر الهی باشی

  23. گزارش نیک | شنبه بیست‌ویکم شهریورماه ۱۴۰۵
    سال‌واژه‌ام: جسارت
    نمره‌ی روز: ۶ از ۱۰
    ذهن گاهی مثل خانه‌ای‌ست که چراغ‌هایش روشن‌اند، اما هرچه در اتاق‌ها می‌گردی، چیزی برای برداشتن پیدا نمی‌کنی.
    نشستم به خواندن کتاب، شعر، مقاله،… اما امروز، هرچه خواندم، دستم خالی ماند. نه جرقه‌ای، نه جمله‌ای که بخواهم دنبالش بروم، نه آن لحظه‌ی آشنای «آهان، خودِ همین».
    بعد سری به کانال و نوشته‌های همسفرای نویسنده‌ساز زدم. خواندن کارهایشان همیشه برایم چیزی دارد، گاهی ایده‌ای، گاهی تلنگری، گاهی هم فقط لذتِ دیدنِ اینکه یکی دیگر نشسته و چیزی را از دلش بیرون کشیده و روی کاغذ گذاشته. نمی‌دانم چه شد. شاید ذهنم فقط لازم داشت از در دیگری وارد شود. میان نوشته‌هایشان، یک مطلب نشست کنارم و چیزی را روشن کرد. همان جرقه‌ی کوچکی که دنبالش می‌گشتم.
    و من هم نشستم و مطلب امروز کانالم را نوشتم.
    گاهی نوشتن از دلِ سکوت و کتابها و شعرهای برگزیده بیرون نمی‌آید. باید کمی در نوشته‌های همسفرانت قدم بزنی، از کنار فکرهایشان رد شوی، چیزی ببینی که مال تو نیست، اما راهی به سمت خودت باز کند.
    امروز نمره‌ام ۶ شد، اما از اینکه دست خالی از پای خواندن بلند نشدم و بالاخره چیزی برای نوشتن پیدا کردم، راضی‌ام.
    https://t.me/MashgheBodan

  24. ویل‌ویلی

    ۱. نویسنده‌ساز شرکت کردم و داستان نوشتم.
    ۲. وبینار مدار شیما را شرکت کردم.
    ۳. وبیکار الهه را تا جایی که توانستم بودم.
    ۴. نویسنده‌سخنران را تا حدود زیادی بودم.
    ۵. نوشتم.
    ۶. روزگفتار ضبط کردم و پست گذاشتم.

    https://t.me/havirism

  25. صفحات صبحگاهی نوشتم.
    زبان خواندم.
    در کتاب‌ها پرسه زدم.
    یک داستان کودک خواندم به‌ نام «هیولای سه کله و دو کلاه؛ کتابی از هنریتا». درباره‌ی دختری که تصمیم می‌گیرد کتاب خودش را بنویسد. عاشق تصویرهاش شدم و این جمله از داستان: «کتاب انگار دنیایی است که می‌توانی با خودت این طرف و آن طرف ببری.»
    آزادنویسی کردم.
    متنی را بازنویسی کردم و در کانال گذاشتم.
    و پیانو تمرین کردم.

  26. صفحات صبح‌گاهی را نوشتم. خاب‌نویسی هم کردم. بعد از روزها یک چسه از خابم را یادم بود.

    نویسنده‌ساز را بودم. «کتابفروشی نیست در جهان» را خاند استاد. پر بود از تصویر. بعدش رفتیم سراغ داستان و نوشتن هزارکلمه داستان. ششمین روز بود. شش روز و شش داستان و هر کدام از یه دنیای متفاوت. کلن خیلی خنده‌دار شد. طوفانی در راه بود و بعد پسر داستان رو برداشت و با خودش برد و انداختش توی یه جای تاریک که هیچی دیده نمی‌شد.

    رفتم نانوایی. یک نانوایی نزدیک داریم یکی دورتر. مامان اصرار که برو اون دورتره نوناش خوب‌تره. اما بدم میاد صفش تو خود نانواییه و گرمه گرم. وقتی کسی نیست مجبور می‌شوم بروم نانوایی. از نون گرفتن متنفرم. رفتم و مدتی درگیر و نان و گرفتم و حالا آمدم در زدم کسی در را باز نمی‌کند. گفتم شاید مامان نماز می‌خاند. در زدم صبر کردم خبری نشد. زنگ، در. گفتم نکنه باز افتاده، چیزی شده. داشتم فکر می‌کردم چطور از دیوار بروم بالا، بروم کسی را صدا کنم چیکار کنم. گوشی هم با خودم نبرده بودم. همین‌طور منتظر که دیدم دارد از سر کوچه میاید. آمده بود دنبال من چون گفته بود که حتمن صف شلوغ بوده بیاید که من بروم‌. خب وقتی رفتم، رفتم دیگه. هوووف. این چه کاریه خب. آدم را سکته می‌دهند.

    با بچه‌های کتابازی نقاشی کشیدیم. با سحر و فرشتو و مریم صداقت.

    ساعت نه نویسنده‌سخنران داشتیم. از صبح می‌دانستم که نمی‌خاهم وصل شوم. پس آماده نشدم اصن. نه شد و بچه‌ها یکی‌یکی وصل شدند. همه عالی بودند. چقدر خوب بود دیدن بچه‌ها و شنیدنشان. از پشت صحنه هی می‌گفتند وصل شو. هی می‌گفتم آماده نیستم هی می‌گفتند وصل شو. البته دلیل دیگه‌اش هم این بود که ترسیدم جلسه بعدی بیافتد آخر هفته که نیستم و مسافرت. پس دست را زدم و همانجا به غلط خوردن افتادم. تمامم شروع کرد به لرزیدن. می‌دانستم گند خاهم زد و چیزهایی را می‌گویم که اصن توی وویسم نگفتم. فقط یکبار به چیزی که نوشته بودم نگاه انداختم. اما استرس نمی‌ذاشت نوشته‌ها را ببینم. بی‌خیالش شدم گفتم هر چه بادا باد. روی ویبره‌ی کامل وصل شدم. دستام، صدام می‌لرزید. و بعله درست چیزهایی برعکس وویسم گفتم. تهش هم نتوانستم حرفم را تمام کنم. خلاصه که آره اینجوری. اما تجربه‌ی خوبی بود. همین که وصل شدم و گند زدم و چیزهایی گفتم که نباید باز هم خوب بود. باز هم برای منی که همیشه از وصل شدن و حرف زدن و خودابرازگری می‌ترسیدم خوب بود. یک قدم دیگه برداشتم و همینش عالیه. ایح ایح ایح.
    سه ساعت نویسنده‌سخنران بود و چه خوش‌ گذشت. البته استرسش را فاکتور بگیریم. اونم جزوی از خوش گذشتنه دیگه. کلی لذت بخش بود.

    https://t.me/yaddashtneda

  27. اینکه با وجود گرونی و کشتار و شهر کوچیک و سوگ‌ و تروماهای فراوان بازم زندگی رو دوست داشته باشی این یه هنره که نیاز به حماقت داره.
    و خب آره متاسفانه ما هممون هنرمندای احمقی هستیم=)

    -نقاشی کشیدم.
    -دوره شعر و کودک داستان قبلی رو مرور کردم. منابعش و نگاهی انداختم.
    -ترانه‌های خوب رو دانلود کردم و پلی لیست درست کردم.
    -تو حیاط آهنگ گوش دادم و هوا خوردم.
    -چیزهای مهم و تیتری نوشتم.
    -تو کانالم چیزی گذاشتم.
    -دندون درد کشیدم بخاطر ارتودنسی. از اون دردهایی که ادمو عصبی می‌کنه.

  28. گزارش میگ میگ
    ۱. صبح کمی در مورد ابرازگری نوشتم.
    ۲. ثبت فرم ۲۶۵ تا فرم، رکود ثبت کردم به عنوان میزابنویس.
    ۳.رفتم سوپرمارکت کارت بانکی رو گم کردم.
    به خودم فحش دادم و برگشتم. عصرم رفتم نبودـ
    ۴. رفتم باشگاهـ
    ۵. کمی از وبینار الهه علیزاده رو بودم.
    ۶. ابرازگری پشت تلفن به پدر داشتم و سبک شدم.
    ۷. ارائه دادم با استرس فراوان و کف و خون بالا آوردم یا تف و خون.
    ۸. ارائه بچه‌ها را نوشیدم و گوارا بود جای شما خالی.
    ۹. چیزکی هم شد یادداشت کانال.

  29. داشت یادم می رفت که باید گزارش نیک بنویسم چون من یک عادت دارم که نمی دونم بد یا خوب تو مسافرت زیاد از گوشی استفاده نمی کنم شاید سه شبی یا چهار شبی یک بار نیاز به شارژ داشته باشه دوست دارم عکاسی کنم کتاب بخونم آهنگ گوش بدم پیاده روی کنم اونم وقتی تو همچین جایی هستم که بنظر من و عقیده‌ای من تنها جای که میشه خدا رو ستایش کرد تو طبیعت به درختا که نگاه می کنم می بینم هیچ کدومشون شبیه هم نیستن خیلی قشنگن واقعاً امشب یک درخت پیدا کردم واقعاً خیلی خیلی زیبا بود فکر کنم عمرش از منم بیشتر بود هر کار کردم اسکن کنم شناس نامش رو نشد فردا تقریباً تنها روزی هست که اینجا هستیم برای همین باید از همشون عکس بگیرم هر کدوم قشنگی خودشون رو داره فردا می خوام صبح بیدار بشم برم بیرون تو گرما چای بخورم تا حالا امتحان نکردم اگه بتونم هم کتابم رو تمام کنم دکمه های لباس خودم و آبجیم رو بزنم کارام سادست چون تو مسافرت برنامه خواستی ندارم فقط دوست دارم زندگی کنم بعد که برگردم خونه برمی‌گردم به روال قبل و برنامه سخت خودم نمی دونم چرا ولی برنامه های می نویسم که میشه به عنوان شکنجه استفاده کرد جای نفس کشیدن نمیزارم برای خودم من بلد نیستم حرفه ای بنویسم یا شعر بنویسم یا خودم داستان بنویسم ولی خوب استاد خودش گفت هر چی دوست دارید بنویسید منم می نویسم چون واقعاً
    آروم میشم

  30. روز فوقالعاده زیبایم را با آشپزی و مطالعه شروع کردم و بعدش هم زمان کوتاهی را به گوش دادن به موسیقی اختصاص دادم.
    فکر می‌کردم می‌توانم بعدش به نوشتن بپردازم… ولی خب آینده همیشه غیرمنتظره است. سرنوشت همیشه یه راهی برای سورپرایز کردن ما دارد نه؟
    درست وسط نوشتن هزارکلمه لپ‌تاپم به فنا رفت. سعی کردم روشنش کنم ولی شکست خوردم. وقتی هم که رفتم سراغ مداد و کاغذ فهمیدم رشته افکارم پاره شده و تقریبا چیزی که توی ذهنم بوده را گم کردم.
    خلاصه داشتم با کلافگی فحش می‌دادم و طبق معمول با خودم دعوا می‌کردم که همان لحظه یکی از دوستان زنگ زد و کاملا بی‌مقدمه رفتیم دور بزنیم. یک دور زدن ساده تبدیل به گشتن توی شهر به مدت چهار ساعت تمام شد و پاهای مبارک شروع به اعتراض کردند. وقتی برگشتم مثل مرده ها افتادم گوشه اتاق و به سقف زل زدم.
    ناگفته نماند فیلم the last house را هم دیدم و حسابی توی گروه بچه های دوره 75 پیشنهادش کردم.
    تنها نکته مثبت روزم این بود که موهایم امروز به طرز غیرمعمولی خوش‌حالت بودند😅

  31. صفحات صبحگاهی نوشتم که یک ایده داشت. تا شب که دوباره نگاهش کردم به نظرم اصلا ایده جالبی نبود. شعر خواندم. نام تمام مردگان یحیاست را بلند روخوانی کردم و صدام را ضبط کردم. یک متن کوتاه برای تلگرامم نوشتم. یک متن از قبل را توی سایتم سئو کردم. باشگاه رفتم. کلاس نویسنده سخنران شرکت کردم. پادکست مبل قرمز گوش دادم.به خودم از ده امتیاز نه میدم.
    https://t.me/haniasefi

    https://haniyeasefi.ir/

  32. سال‌واژه: حرکت و نظم
    بالاخره بعد از چند روز دستم به نوشتن نیک‌نویسی باز شد، چند روزی فس شده بودم و دستم به نوشتن نمی‌رفت، اما استاد دوباره امروز از نیک‌نویسی گفت و دلتنگش شدم.
    لیست کارهای عقب افتاده بر گرده‌ام سنگینی می‌کرد اما بعد از بیدار شدن تصمیم گرفتم سریع شروع کنم .
    تمیز کردن خانه و شستن لباس‌ها و پختن غذای مورد علاقه ام(که البته پلو مرغ مخصوص خودم یکی از آنهاست) انرژیم را دوبرابر کرد.
    داستانکی بعد مدتها نوشتم که هنوز نامش را انتخاب نکرده‌ام.
    همین ،قدری مرا فکری کرد که دلیل نخواندن و ننوشتنم چیست؟
    غیر از گوشی، فتنه‌های خانوادگی و سم‌پراکنی دور و اطرافیانم که هیچ وقت خدا تمامی ندارد و بعد از یک نبرد سنگین جوری با هم بگو بخند می‌کنند که گویی تو، توهمی شده‌ای و دنبال بهانه‌ای هستی برای از زیر کار دررفتن.
    نقطه‌ی درخشان امروزم وبینار عصر بود.
    کتاب فروشی نیست در جهان که پر بود از حظ و شعف و ذوق و اشتیاق برایم.
    جوری که استاد کتاب می‌خواند و حرف می‌زند و یاد می‌دهد آدم دلش می‌خواهد برای کتاب و نوشتن و یادگیری بمیرد.
    دلبرترین قسمت وبینار، نوشتن 25 دقیقه‌ایه هزار کلمه بود که همراه با ضرب آهنگ دستان استاد و صفحه‌ی کیبورد، تند تند پیش می‌رفت.
    مرا به کجاها برد این نوشتن امروز.
    به قول استاد نوشتن زخم نامه و رنج‌نامه های پنهان که چقدر حال انسان را خوب می‌کند .
    و من از اتفاقاتی نوشتم که شاهد پنهانی درونم برای رنج‌های آشنا بودند و چه بسا در کلافگی و خشم من سهم بسزایی داشتند و همینطور که تند تند می‌نوشتم اشک می‌ریختم و هراز گاهی دستی بر سر دل می‌کشیدم و نوازشش می‌کردم .
    و این است اعجاز نوشتن یهویی و بی‌فکر و ایده که چه اسراری را از ناشناخته‌‌های ناخودآگاهم فاش کرد.

  33. لب دریا کمی پیاده روی کردیم.
    از عبدالله کوثری یک شعر و داستانی از چخوف خاندیم.
    روی سایت من کار کردیم.
    یک صفحه‌ی دیگر درباره‌ی شعر مقاله خاندم و یادداشتکی در دفترم نوشتم.
    «من هم بودم» را خاندم. دلم خاست درباره‌اش روزگفتاری ضبط کنم.

  34. گزارش نیک 🌱
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    ۱- امروز با انرژی و حال خوبی از خواب بیدار شدم. انگار از همان ابتدای روز حس می‌کردم قرار است روز خوشحال‌کننده‌ای در پیش داشته باشم.

    دخترکم هم با من بیدار شد و حسابی شیطنت می‌کرد. کلی قربان‌صدقه‌اش رفتم و دلم می‌خواست می‌توانستم از شکمم بیرونش بیاورم و ساعت‌ها بغلش کنم. نمی‌دانم حرف‌هایم را می‌فهمد یا نه، اما مطمئنم که با صدایم آشناست. وقتی صدایش می‌کنم، محال است با تکان خوردن واکنش نشان ندهد.

    قبل از اینکه به سمت آشپزخانه بروم، گهواره‌ی دخترم را در کنار پنجره‌ی اتاقش دیدم که نوری لطیف احاطه‌اش کرده بود. یک لحظه تمام وجودم پر از لبخند شد. انگار می‌توانستم تجسمش کنم؛ فرشته‌ی کوچکم را، دردانه‌ی خانه‌مان را، مونس و همدم تنهایی‌هایم را. انگار قرار بود به‌زودی از همین گهواره دست‌های کوچکش را برایم تکان بدهد تا در آغوشش بگیرم.

    به آشپزخانه که رفتم، هیچ ظرفی برای شستن نبود. سینک خالی و مرتب برق می‌زد. یک لحظه برای داشتن همسری که در این شرایط کنارم است و کمکم می‌کند، محبتی عمیق در دلم احساس کردم.

    برای ناهار تصمیم گرفتم زرشک‌پلو با مرغ درست کنم. بعد از دو روز، برق رفت و فرصتی شد تا تلفنی با مامان حرف بزنم.

    مامان گفت امروز بابا برای اولین بار وسیله‌ای برقی را که بچه‌ای درونش قرار داشت و تاب می‌خورد، دیده و به او گفته بود: «اگه جایی ببینم، واسه بچه‌ی زهرا می‌گیرم.»

    بابا که تا امروز همین‌که بحث بچه می‌شد می‌گفت «بگویید ان‌شاءالله»، حالا باور کرده بود که فرشته‌ای کوچک در راه است و برای آمدنش ذوق داشت.

    امروز کاملاً احساس سلامتی می‌کردم. تصمیم گرفتم به حمام بروم تا آخرین قطره‌های مریضی هم از تنم خارج شود. بخار آب گرم آرامم کرد.

    بعد از حمام، همسرم زنگ زد و گفت قرار است تخت و کمد و دراور دخترم را بیاورند و نصب کنند. خودش مشتری داشت و نمی‌توانست بالای سرشان باشد، برای همین گفت یکی از شاگردهایش را می‌فرستد.

    در سریع‌ترین حالت ممکن اتاق را جمع‌وجور کردم و موهایم را همان‌طور خیس بستم و حاضر شدم. در را که باز کردم، دو پسر جوان و مؤدب را دیدم که مرا «آبجی» خطاب می‌کردند. گفتند فقط اتاق را نشانشان بدهم و خودشان کارها را انجام می‌دهند.

    برای‌شان میوه و آبمیوه بردم و وقتی شاگرد همسرم آمد، خودم به اتاق خواب رفتم و مشغول کتاب خواندن شدم.

    ۱۰ صفحه از کتاب «شب هول» را نوش‌جان کردم. بعد آن‌قدر بعد از حمام احساس سبکی می‌کردم که دلم می‌خواست بخوابم، اما چون منتظر بودم نصاب‌ها کارشان را تمام کنند، خواب از سرم پرید.

    بعد از اتمام کار صدایم کردند تا همه‌جا را بررسی کنم و اگر رضایت داشتم، برگه را امضا کنم. همه‌چیز همان‌طور بود که می‌خواستم. تشکر کردم و رفتند.

    بعد از رفتنشان آن‌قدر ذوق داشتم که پس از خوردن عصرانه‌ای مختصر، سراغ اتاق دخترم رفتم و شروع کردم به چیدن وسایلش. می‌دانستم ممکن است بارها جای وسایل را تغییر دهم، اما لذت چیدمان آن‌قدر زیاد بود که ارزش داشت چندین بار امتحانش کنم.

    با مامان و خواهرم تصویری حرف زدیم. خواهرزاده‌ام که ذوق عجیبی برای به دنیا آمدن لیلیا داشت، مدام می‌گفت: «پول‌هامو جمع کردم، می‌خوام واسه دخترخالم عروسک بخرم.»

    انگار همین دیروز بود که پشت اتاق زایشگاه منتظر به دنیا آمدنش بودم. هنوز آن صورت ملیح و دماغ عروسکی‌اش را به یاد دارم و دست‌های کوچولویی را که محکم میله‌های تخت بیمارستان را گرفته بود و کسی جرئت نداشت از آن جداشان کند.

    باورم نمی‌شد که حالا ۹ سال دارد و منتظر نی‌نی من است.

    بعد از چیدن اتاق دخترم، ایده‌هایی برای تزیین اتاقش به ذهنم رسید. باید تعدادی قاب بگیرم و بالای دراورش بزنم. کم‌وکاستی‌ها را هم فهمیدم. حالا می‌دانم چه چیزهای دیگری نیاز دارد.

    تختش که مدل کلبه‌ی مونته‌سوری بود، نیاز به توری داشت. تشک و روتختی هم هنوز نخریده بودم؛ اما بیشتر سیسمونی تکمیل بود.

    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و داستان هزارکلمه‌ای‌مان را نوشتیم. داستان من درباره‌ی مردی بود که همسرش را از دست داده بود و نمی‌توانست این شرایط را بپذیرد. حتی بستنی خوردن هم او را به یاد همسرش می‌انداخت.

    تجربه‌ی جالب و متفاوتی بود.

    شب که همسرم به خانه آمد، اتاق را دید و با هم ذوق کردیم. انگار ما هم، مثل بابا، تازه باورمان شده بود که خانواده‌مان به‌زودی سه‌نفره می‌شود.

    همستر زیاده‌گو می‌گوید:

    امروز می‌خواستی از خانه بیرون بروی و کمی قدم بزنی. حتی برای نقاشی کشیدن هم برنامه‌هایی داشتی؛ اما با آمدن وسایل دخترت، شرایط طور دیگری رقم خورد و برنامه‌ات تغییر کرد.

    مهم این است که مقاومت نکردی، پذیرفتی انعطاف‌پذیر باشی و خودت را سرزنش نکنی.

    🌿 نمره‌ی امروز

    🎨 نقاشی و آفرینش: ۰
    🥗 تغذیه و آب: ۸
    ✍🏻 نوشتن: ۱۰
    📖 کتاب‌خوانی: ۱۰
    🏠 نظم خانه: ۶
    🍲 آشپزی و غذای خانگی: ۱۰
    🤰🏻 حرکت و ورزش: ۰
    📱 تولید محتوا و خلاقیت: ۰
    😴 خواب و استراحت: ۷
    ❤️ روابط و محبت: ۱۰

    امتیاز امروز: ۶۱ از ۱۰۰
    https://t.me/zahraghasemi_channel

  35. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    امروز را بودم. بیش از همه‌ی روزهای سفر. بیش از همه‌ی روزهای سال بودمش.
    صبحی دو جین اسطوره‌کاوی کردم که کم‌کاری دیروز را بشورد و ببرد. خوشبختانه از تاثیر آن خاب داغانی که دیروز دیدم، خبری نبود.
    بعد از آن خاستم از «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» بخانم اما پدر آمد و گفت که بپوشید برویم طرقبه. چقدر بودم و هستم این طرقبه را. پوشیدیم و رفتیم. پدر صدوهفتادوسه کیلو بستنی خرید. الله‌اکبر. مدام می‌گفت سنتی‌اش پیدا نمی‌شود که در آن خراب شده. من هم که غربت‌گرفته بودم، خاستم بگویم خراب‌شده به خودت. درباره‌ی زاهدان این‌جور نگو. اما نگفتم. اگر می‌گفتم بایدخانه و زندگی‌یی نو را در همان نقطه بنا می‌کردم.
    دوغ‌های محلی طرقبه در قلبم جای دارند. پدر یک بطری گرفت و بعد که امتحانش کردیم، چهارتایش کرد. من هم که پریود و ممنوع‌النوش. نوشیدم اما. گور لق قانون. فوقش سگ‌درد می‌شوم. که شدم حالا. از طرقبه تا خانه به چند فروشگاه لباس سر زدیم و من چقدر خوشحال شدم که مادر کمی هم به خودش اهمیت داد و کمی هم برای خودش لباس پرو کرد و کمی هم برای خودش خرید کرد و کمی هم خودش را دید. دیدن خود که فقط در آینه نیست. برای جوجه‌مان آرتمیس که عمه به قربانش نرود هم لباس خریدیم. منتها آبِجی خیاط اصرار داشت که این برایش بزرگ است. فوقش می‌ماند برای سال بعدش. این هم اصرار پدر بود.
    به محض برگشت به خانه، به آرایشگاه رفتم تا ترمال عمه را از روی موهایم پاک کنم. آرایشگر هم سعی کرد تا چیزکی از این موها در بیاورد و واقعن کارش درست بود. بعد از آن ۱۲۰ بار از خودم فیلم گرفتم و نویسنده‌سخنران‌بازی در آوردم. من امشب بزرگترین کار سالم را انجام دادم. اگر قرار باشد که توضیحش بدهم، به اندازه‌ی نگارش یک داستان کوتاه زمان می‌برد. آنچنان که باید خوب نبودم. چیزهایی را از دهان انداختم و یادم رفت گفتنشان را. اما همین که تمامش ع نشد خوب بود. استاد آدم را وادار به انجام کارهایی می‌کند که حتا در مخیله‌اش هم نمی‌گنجد که روزی بتواند آن کار را انجام دهد. کی باور می‌کند کسی که تا همین چند ماه پیش یک تماس ساده نمی‌توانست برقرار کند، برود بالا و حرف بزند؟ الله اکبر.
    از آن بستنی‌فروشی عزیز هم ممنونم. بستنی‌مستنی‌هایش که اصلن نگم برایتان بود. بیشتر برای محسن‌یگانه‌گذاری ممنونم اما.

  36. _روزهایی هم هست مثل امروز، که هدفت تنها محدود می‌شود به انجام کارهای فهرست شده. کمیت را در اولویت می‌گذاری تا در پایان روز دست‌خالی نباشی.
    از درماندگی‌ست یا تنهایی که من امروز ساعتی تمام با چت‌جی‌پی‌تی درددل کردم؟

    _ امروز هم در نویسنده‌ساز داستان نوشتیم. خشمی که در برم گرفته بود، انگار داشت در شخصیت داستان تجلی می‌یافت. ایده به قدری ناپخته بود که جایی برای گسترش نداشت.

    _در ادامه‌ی روز قدری ورزش کردم.
    چند صفحه‌ای خاندم از کتاب «عادت‌های انعطاف‌پذیر»:
    «انعطاف‌پذیر ماندن مانع آن می‌شود که حس کنیم به امیالمان خیانت می‌کنیم.»

  37. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۲۲

    هر روزمان با روشنایی صبح آغازمی‌شود .باچشم بازکردن شروع می شودوبا چشم بستن به پایان می رسد.
    امروز هم بعد ازصبحانه فایل صوتی وبیناروگوش کردم .وتمرین آزاد نویسی را هم انجام دادم .
    ولی فرصت مطالعه نداشتم چون خونه مامانم دعوت بودیم وتا آخرشب اونجا بودیم وخیلی خوش گذشت.
    دیشب کتاب گور و گهواره اثر غلام حسین ساعدی رو تموم کردم .هرسه تا داستانش قشنگ بود ولی من ازداستان اول خیلی خوشم اومد.تصویر سازی داستان عالی بود.

  38. شنبه ۲۱ شهریور
    گزارش ۱۲۳
    تو مسیر رفتن به تهران، صفحات صبحگاهی نوشتم. رسیدم توانبخشی احباء. گروه‌درمانی داشتم. بچه‌ها از حالشون گفتن. یکی از بچه‌ها دغدغه‌اش خیلی اذیتش می‌کرد. احساس بی‌ارزشی. شروع کرد به برون‌ریزی. تخلیه که شد، بقیه هم شروع کردن. و به حسهای مشترک و متفاوت رسیدیم. یکی از بچه‌ها منو غافلگیر کرد. وقتی داشت تجربه‌اش رو می‌گفت اشاره کرد که همسر برادرش با واژه‌های دوست نداشتی اونو توصیف می‌کنه. اما اون یاد گرفته که به پای خودش نذاره و به نابلدی زن‌داداشش ربط بده.
    واقعا قرار نیست هر رفتاری از دیگران سریع احساس بی‌ارزشی یا ناکافی بودن به ما بده.
    بعد از توانبخشی تا عصر درگیر کلینیک بودم. بعد سریع روانه منزل شدم تا بتونم جلسه آزمون دوره نویسنده سخنران رو باشم. از صبح شوق و ذوقش رو داشتم. عجب جلسه‌ای بود. دم استاد گرم. درود بر بچه‌ها. خوش‌ذوق و خلاق. تا حالا ندیدم جمعی با این همه آدمهای اهل رشد و یادگیری. جمع شدن این جمع دوست‌داشتنی رو مدیون استاد بامرام و بی‌نظیرمون شاهین عزیز هستیم. آرزوی سرسلامتی و تندرستی برای همه.😍🙏🏻✨
    شب همگی خوش

  39. |نقل‌قول|
    «کار آزادی در اصل آزاد کردن کسی دیگر است.»
    -تونی موریسون

    |سال واژه:خالقیت|
    ۱. کتاب صبح را که می‌خواندم، فکرم جای دیگری بود. پس امروز را قرار است با آلبوم «unplugged» نیروانا بگذرانم‌. همیشه با »Oh me» شروع می‌کنم‌.
    ۲. صبح نویسی. چالش گذاشتم سه کتاب کوتاه را در شش روز تمام کنم. (جنگل واژگون، ویکنت دو‌ نیم‌شده، اتو پرتره)
    ۳. نیمی از ویکنت را خواندم. بعضی کتاب‌ها را که میخوانم بدجور دلم نسخه سینمایی‌اش را هم می‌خواهد.
    ۴. وبینار و هزار کلمه. این‌بار به خاطره‌ای از دبستانِ نفرین‌شده‌ برگشتم.
    ۵. یادداشت روز. سپس با دوستی رفتیم پیاده‌روی.
    ۶. رفتیم کتابفروشی. کتاب‌های قیمت قبل نابی را پیدا کردم که فروشنده آخرش صد تومان روی هرکدام کشید: دیدار در متن یک شعر، آدم‌ماهی، این وصله‌ها به من می‌چسبد، نرخ تن، باده‌ی کهن.
    ۷. برای کانال، یادداشت موسیقیایی هوا کردم. قرار است مجموعه‌ای ادامه‌دار شود.
    ۸. مقداری از «دیدار در متن یک شعر» را خواندم. تحلیل حسین منزوی است از آثار شاعر‌های معاصر. برای مبتدی‌ها واقعاً کمک بزرگی‌است.
    ۹. یادداشت شبانه.
    ۱۰.تن‌تن خوانی. (هیچ‌وقت نفهمیدم چرا اغلب افراد از تن‌تن بدشان می‌آید.)

    |کتاب روز|
    یک‌جمله از کتاب:
    «زیستن چنان‌که گویی در حال مردنیم، به ما بختی برای تجربه‌ی نوعی حضور واقعی می‌دهد.»
    -پرنده به پرنده، آن لاموت
    شعر:
    دریغا ای اتاق سرد!
    بسان درّه‌ای تاریک
    دلت از آتش گل‌های گرم صبحدم خالی است
    تو هم ای بستر مغشوش!
    چو ابری سینه‌ات سرد است و مهتاب لطیف پیکری در پیچ و تابت نیست
    -منوچهر آتشی

    |از حواس|
    بوی روز: قهوه
    مزه‌‌ی روز: سیب‌زمینی سرخ کرده
    لمس روز: مو‌های نرمِ دوستم
    صدای روز: تیتراژ bojack horseman که از ذهنم بیرون نمی‌رود.
    https://t.me/Shallwejustbegin

  40. روز واژه: افسانه
    امروز اولین روز شروع بعد از ده روز مستأصل و بیکار بودن، بود. دیشب را در رویا گذراندم، رویای روزهای نیامده. مشخص کردم از زندگی چه می‌خواهم و برای تحققش چه کاری از دستم بر‌می‌آید. خوش گذشت. حالم خوب بود. تا صبح بیدار بودم و درگیر کارهای امروزم بودم. اولین کار روزم، انتخاب واحد بود که ساعت پنج بامداد متوجه شدم تایم انتخاب رشته‌ام یکشنبه است و الکی نگران خواب و بیداری صبحگاهیم بوده‌ام. از قرار معلوم تا همینجا، فکر می‌کنم برایتان معلوم باشد ک خوابن چقدر به هم ریخته است. این در حالی است که هفته پیش، ساعت پنج صبح بیدار می‌شدم و یوگا و مدیتیشن می‌کردم و به امید رهایی از ضعف دل، این همه فعالیت می‌کردم. اما خب روزگار است و یکبار بیرون رفتن مرا به این فلاکت می‌اندازد. خوش گذشت. حالم خوب بود. تا صبح بیدار بودم و درگیر کارهای امروزم بودم. اولین کار روزم، انتخاب واحد بود که ساعت پنج بامداد متوجه شدم تایم انتخاب رشته‌ام یکشنبه است و الکی نگران خواب و بیداری صبحگاهیم بوده‌ام. از قرار معلوم تا همینجا، فکر می‌کنم برایتان معلوم باشد ک خوابن چقدر به هم ریخته است. این در حالی است که هفته پیش، ساعت پنج صبح بیدار می‌شدم و یوگا و مدیتیشن می‌کردم و به امید رهایی از ضعف دل، این همه فعالیت می‌کردم. اما خب روزگار است و یکبار بیرون رفتن مرا به این فلاکت می‌اندازد.امروز کمی کمتر از روزهای قبل خوابیدم، شاید نیم ساعت. اما خب، همین هم خوب است. دلیل پر خوابی این چند وقته‌ام هم کمبود آهن و خالی کردن بدن لاکردارم است. طوری مرا میان بیابان بی آب و علف ویتامین، تنها گذاشته است که از جوانمردی نداشته‌اش، به شگفتی منفی‌ای درآمیخته‌ام. خب، همه اینها را گفتم که بگویم لیست انجام کارهای روزانه درست کردم و بسیار هم پر و پیمان است. اما بلاخره بعد از روزها امروز و فردا کردن، درس دوم زبان را خیلی خوب خواندم و تمرین نوشتم. کلاس نویسندگی عصرگاهی را هم شرکت کردم و با دل ضعفه‌ی اینترنت و قطع و وصلی‌هایش، باز صبوری کردم و کلاس را به پایان رساندم. باورتان نمی‌شود که چه نوشتم. بدون ذره‌ای برنامه و ایده، از لحظه‌ای که قلم را گذاشتم روی صفحه‌ای کیبورد و تمرین داستان نویسی را شروع کردم، داستانی افسانه‌ای پدید آوردم که خودم هم متحیرم. پانصد و هشتاد کلمه‌ی افسانه‌ای در بیست و پنج دقیقه. عاشق این بودم که آن لحظه تا ابد ادامه یابد. ترس همه روزه‌ایی که این روزها مرا از داستان نویسی و تمرین‌های نویسندگی دیگر کلاسم باز می‌داشت، اینجا پوچ بود و معنا نداشت. بار دیگر به عینه ثابت گشت که فکر نمی‌خواهد، فقط شروع کن. بامداد امروز، موقع برنامه ریزی و صحبت با چت جی‌پی‌تی هم گفته بودم که تریم از شروع است و اینجا باز پاسخ یافته بودم…پس شروع کن و نترس. بی‌فکر شروع کن. بگذار قلم جادویی، به شگفتی درآورد تو را… امان بده تا غافل گیر شوی، متحیر شویی از این جهان، جهانی دیگر بسازی…

    (این متن را نه ویرایش می‌کنم و نه بازخوانی. بگذار همینطور عریان به نمایش برسد. شما که غریبه نیستید. چهار صباح دیگر سراغش را می‌گیرم و نو نوارش می‌کنم. حالا وقت این کارها نیست. اگر این کارها را انجام دهم، از همین هم می‌افتم. اعتماد کنید به روند. دوست‌دار شما، مریم.)

  41. حلزون رفته صدف بچینه.
    اگه یه روز بری سفر، بری ز پیشم بی‌خبر.
    دو داستان از سنگر و قمقمه‌های خالی خواندم. از فردا ازَسَّر هر روز یه داستانش.
    با کتابازها نقاشی کشیدیم.
    با نویسنده‌ساز تلاش کردم برای اولین بار داستان‌کوتاه بنویسم. توی وقت تعیین شده ۵۰۰ کلمه نوشتم. ۵۰۰ کلمه‌ی دیگه‌م هر چه دل تنگم خواست نوشتم.
    کودک‌نو رو کنسل کردم چون همون ساعت نویسنده‌سخن‌ران داشتیم. اصلا قصد نداشتم ارائه بدم. هیچی‌ام آماده نکرده بودم. اما هی بچه‌ها اومدن و هی هوس کردم منم. پا شدم یا علی گفتم و… آخرین نفر ارائه دادم.
    نمی‌دونم چرا انقدر خنده‌م میومد از اول تا آخرش 🫥
    استاد شیطون هم حسابی حرصم داد. 🫥
    شب بخیر.

  42. دوست دارم که دوست دارم که اشاره کنم به تجربه لذت‌بخش که امشب برایم پیش آمد حتا اگر امشب آخرین شب زندگی باشه. واقعا ذوق‌کردم در نویسنده سخنران سخنران های دیدم که برای هرکدام‌شان دست بزنم. شب‌ خوبی برای من ساختید. دم همگی گرم. ممنونم واقعا ممنون که هستید دوستان. برای هرکدام تان عالمی ساختم. در عالم دوستی. امیدوارم بدرخشید مثل ستاره در دل تاریکی..

  43. گزارش نیک را باید ژیگول کرد، وگرنه دچار یکنواختی می‌شود.
    این «دچار» هم واژه‌ی جالبی‌ست ها. از آن واژه‌ها که هم بار‌‌ مثبت دارد و هم منفی.
    به چیزی خوب دچار شوی ثمره‌اش می‌شود لذت. و به چیز بدی دچار شوی ثمره‌اش می‌شود ملال.

    همین الان که داشتم می‌نوشتم به ذهنم رسید.
    می‌خاهم مدل «زاوش» بنویسم. روزگفتار دیشب الهه نصیری ژان هم شبیه زبان زاوش در «شب یک شب دو» بود و بسیار جالبناک.
    خلاصه، این شما و این روز‌نویسی بنده.
    —————-
    صبح بیدار می‌شوی، هنوز خابت می‌آید. آخر دیشب دیر خابیدی. دیشب خیلی ترسیدی که مامان مریضی جدی گرفته باشد. ترسِ از دست دادن گرفته‌ای.
    اما خوشحال شدی که چیز جدی نبود.
    اما چون با فکر خسته خابیدی، صبح خسته بودی.
    بهاره خاهرت گفت برو ی دوش بگیر ی سرحال می‌شوی.
    رفتی دوش گرفتی. تنت که به تن آب خورد، گرمایش که قطره‌قطره روی پوستت سُرید، یکی یکی سلول‌های منجمدت بیدار شدند.

    باز هم صبحانه نمی‌خوری. یادت نمی‌آید از کی موردعلاقه‌ترین وعده‌ات تبدیل به ملال شد برایت.
    باز هم با یک فنجان قهوه دلت را گرم می‌کنی به گرمایی که صبحت را سرد‌سرد شروع نکرده باشی.

    لباس‌هایت را قشنگ سِت می‌کنی. این کار را دوست داری. از خانه که بیرون می‌زنی، بوی پاییز به مشامت می‌خورد، تازه می‌شوی. تو همیشه عاشق پاییز بودی. و الان که شهریور ماهی از سالِ هزار و چهارصد و هرچند شمسی است، مثل هر شهریورماهِ گذشته‌ای صبح‌ها تو بوی پاییز را می‌شنوی.
    به سرکار می‌روی. روز شلوغی داری. همیشه یک‌عالم کار داری و همیشه وقت برای انجامشان کم داری. خسته‌می‌شوی. وقت کم داری یا حوصله؟

    از صبح تصمیم گرفته‌ای که غروب به خیابان انقلاب بروی. دلت هروقت که می‌گیرد به انقلاب می‌روی. جز یکسال. یکسال که دلت خیلی می‌گرفت اما انقلاب، انقلاب تو نبود. یادت هست؟ گفتی تا وقتی انقلاب این شکلی باشد پایم را درش نمی‌گذارم، و نگذاشتی. از بعد از آن شب و آن رفتاری که با تو شد. یکسال به آن خیابان نرفتی.

    لا ‌و لوی کتاب‌ها می‌پلکی. چند کتاب می‌خری. پیاده راه می‌افتی. از برنامه‌ات قهوه را هنوز ننوشیدی. به کافه می‌روی. می‌نشینی. کسی تنها نیست. تو اما عادت کرده‌ای به تنها کافه رفتن. پسرِ جوان کافه‌چی می‌آید. می‌پرسید چه میل داری؟ مثل همیشه به ساعتت نگاه می‌کنی و می‌گویی «آمریکانو». چرا به ساعتت نگاه می‌کنی؟
    می‌نشینی و دفترت را در می‌آوری و می‌نویسی. شعر می‌نویسی چندتایی و طرح برای داستان یک فیلم. یکساعتی که می‌نشینی، امیر برادرت زنگ می‌زند و می‌پرسد کجایی؟ به تو می‌گوید زودتر برگردی خانه تا دور هم شام بخورید.
    زودتر بلند می‌شوی و چون پاهایت خسته‌اند باز هم موتور می‌گیری.
    در راه بهاره خاهرت زنگ می‌زند که سر راه دوغ بگیر. می‌روی‌به سوپرمارکتِ سرِ کوچه‌تان. تو دوغ بی‌گاز دوست نداری. پسرِ سوپرمارکتی هم با تو هم‌نظر است. دوغ را می‌گیری و می‌روی خانه. برای اولین بار یک رخدادک می‌نویسی. نمی‌دانی خوب‌ است یا بد. اما انجامش می‌دهی‌ و در کانالت هم‌ می‌گذاری.
    آخرِ همه‌ی اینها یادت می‌افتد بگویی که چندین صفحه از رمان «شب یک شب دو» را خاندی و مرا مجبور کردی این گزارش را برایت بنویسم.
    آخرش هم می‌آیی می‌گویی،
    اوداافظظظظ.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  44. نوشتن و رقصیدن قبل رفتن. کار تا دو. خانه و استراحت و کتاب خاندن. نویسنده‌ساز و داستان‌نویسی و نویسنده‌سخنران.

  45. سال واژه‌ام: طبیب الهی

    امشب حدود سه ساعت به جلسه‌ی آزمون کارگاه نویسنده‌سخنران گذشت. این‌قدر محو کار دوستانم شدم که داشتم فراموش می‌کردم گزارش نیک بنویسم.
    حسابی لذت بردم. دیدن این همه آدم حرفه‌ای و خلاق در یک جمع، واقعا نعمت بزرگیه.

    روزم رو با نامه نوشتن به یکی از دوستانم و البته پست کردنش به اصفهان شروع کردم. نوشتن نامه‌ی کاغذی حس و حال خیلی قشنگی داره و البته پست کردنش.

    در وبینار نویسنده‌ساز، داستان هزارکلمه‌ای رو نوشتم. ۶۰۰ کلمه شد، خیلی هم از داستانم راضی نبودم، ولی همین انجام دادنش برام مهم و ارزشمنده.

  46. دوست دارم لش کنم روی تخت. تا ساعت ده. به سقف چشم بدوزم. هیچ‌کاری نکنم. کسی صدایم نزند. لااقل یک روز. تو مستراح یک دل سیر برینم با فراغ خاطر کسی صدایم نزند. لاقل یک‌روز. حالِ بخار آب را زیر دوش ببرم و هول‌هولکی گربه‌شور نکنم. کسی صدایم نزند. لااقل یک روز. شام درست نکنم. نهار درست نکنم. جوابگوی هیچ چرنده‌وپرنده و انس‌وجنسی نباشم‌ کسی صدایم نزند. لااقل یک روز. یک روز. یک روز. یک روز مال مال مال خودم باشم.

    اصلن نخاستیم با‌با جان. کاش صبح‌ها فقط مال خودم بود. صبح ذهنم ترگل‌ورگل است و خلاقیتم تر و فرز و میل نوشتنم افزون. هرچند روتین هرروزه سهل شده از نیکو پرکردن هرروزه. اما بعد نهار خِرفتم. لَسم. ندارم آن گیرایی صبح را. خاب‌وبیدارم. تا بخاهم بچرتم با خشم می‌پرم. لبه‌ی دلم می‌ریزد و سقوط می‌کنم به چاه درونم. حالت بدی است که خدا سهم دشمنش نکند. می‌خاهم جیغ بزنم. مشت‌کوب بالشم. بعدش زیر پوست صورتم مورمور می‌شود و پلک‌هایم یخ. چاره چیست؟ فعلن همین است و بس.

    بعدظهر شام دادم به «م» و «خ». کتلت مرغ و سالاد کلم بنفش. نهار هم زرشک‌پلو بود و سالاد شیرازی. دیروز هم برای شامشان دلمه درست کردم با برگ‌های موی ریز باغ و برگ کلم. ظریف انگشتی پیچیدم. «خ» پسندید. گفت، چه خوب تنوع دادی.

    بیشتر از غذاخوردن حظ می‌برم که دستپختم بچشند و لذت ببرند. پیش‌ترها همش مهمانی می‌دادم. به‌ویژه دوران دانشجویی. یک‌بار عموی کوچکترم آمد پیشم. که دله بود و شکمو. برایش سفره‌ چیدم هفت‌قلم و تعارف‌پشت تعارف که این‌را بخور و آن‌را بخور. بعدتر هم عصر‌چره و شب‌چره و نصفه‌شب‌چره. گفت، والا بریدم. نفسم بالا نمی‌آید. گفتم نمی‌شود اسراف حرام است عموجان با این همه غذا چه کنم؟ کار نداشتی عین بچه‌ها قاشق را هیلکوپتری تو باند دهانش می‌چپاندم. که پِرت نشود زحمتم. طفلکی آخرش برید و گریخت. بدون دو‌تا ساندویچِ توراهی که برایش درست کردم و تا دم دَر دویدم و پاپیچ‌ش شدم ببر. نبرد. زن‌عمو می‌گفت، آمد خانه، دو روز غذا نخورد. بیچاره از غلظت مهمان‌نوازیم ثقل کرده بود.

    بعد ظهر، مصاحبه با «وسمیه بادغیسی» نویسنده‌ی افغان را خاندم و از جمله داستان کوتاهش؛ «عشق به وقت بخارا.» کاربرد واژه‌ها گاهی متفاوت از ما، اما دل‌نشین. همین تمایز راه می‌دهد، به آموختن و نگاهی جدید به گویش فارسی‌زبانان دیگر جاها.

    از کانال گفت وچای فهیم عطار یادداشت آخرش را خاندم. عاشق طنزشم و پیگیر یادداشت‌هاش تو کانال. در یادداشت الهام می‌گیرد و طنازانه شاخ‌وبال می‌دهد از شعر معروف ژوبوسکی شاعر فرانسوی: «جراحتم پیش از من زنده بود، من زاده شدم تا تن‌دارش کنم».
    سپس تمامش می‌کند این‌چنین:
    «وظیفه‌ی من تن‌دار کردن رنج‌ها و شادی‌هایی است که پیش از زاده شدن من، منتظر من بوده‌اند.»
    در پی‌نوشت نتیجه می‌گیرد: «آدم خودپسندی هستم که تصور می‌کنم بدون حضور من، رنج و عشق و زیبایی تجسم بیرونی پیدا نمی‌کنند. به توهم خودم آگاهم و آن را به رویم نیاورید.»

    بنده هم می‌گویم، این‌که خجالت ندارد و مایه‌ی خرسندی‌ست. پیش‌ترها سعدی رک و بی‌پرده گفته که ماه و خورشید و فلک به خاطر من دوپا سرکارند تا از بی‌نانی سَقَط نشوم. تازه هشیار هم باشم و نه تو خاب خرگوشی که تمام این دور و دوران مچل و کچل بنده‌اند. پس به رو می‌آورم و خوب هم به رو می‌آورم.

    وبینار دیدم و آزادنویسی کردم هزارکلمه‌یی. داستانی شد از وصیت پدری در باره‌ی کفشش به پسر. خوب پیش رفت اما دیدم آخرش چپکی شد و راه به کلیشه‌ زد. گفتم بعدن به‌حالش فکری می‌کنم. مهم ایده بود که جان گرفت و از کما برست. بقیه‌ی احیا بماند بعد آی‌سیو و آوردن به بخش.

    از کانال حسام ایپکچی خاندم یادداشتک آخر. نمی‌نویسمش اینجا. بماند برای روزی دیگر.

    ویس کارگاه شعر گوش کردم. گذرا از سوزنی سمرقندی خاندم؛ هجویات، قصاید و غزلیات. مابقی اشعار و مقاله‌ی فریب‌آرایی روزیِ فردا. راستی در کارگاه کودک‌نویسم شرکت کردم. این‌روزها بدجوری تو مود داستان‌نوشتنم. تلاشی برای داستان‌آزمایی تا بهتر و بهتر شدن.
    داستانک‌های برندگان چالشِ داستانک‌نویسی را خاندم. تبریک گفتم بهشان.

    نقاشی آی نقاشی دل تنگتم. چند روز، باز عقب افتادم. پس نمایشگاه چه می‌شود؟برنامه‌یی خفن ترتیب دادم برای نمایشگاهش. به وقتش رونمایی می‌کنم. بگو آخر هنوز کار را حتی در حد همان اتود‌های اولیه پیش بردی، زِر می‌زنی؟ می‌گویم بلکه به‌شوق آیم و پا سست نکنم.

    -بعد گزارش نیک دوباره سنگ صبور‌خانی را از سر می‌گیرم.

  47. قبل از دوازده

    سال‌واژه‌ام: نظم

    ۱. امروز سه تا داستان‌کوتاه از چخوف خواندم. شیفته‌ی طنزش شدم تو جلد سوم. و نه برنگشتم به ادامه‌ی جلد اول چون یادم نبود از کجا مانده بودم.
    بعدا کتاب منحنی خلاقیت را شروع کردم. فکر می‌کنم مسئله‌ای که طرح کرده و جواب داده قبلا برای خودم هم سوال شده. الهام‌های ناگهانی که هیچ نظری نداریم از کجا آمده‌اند. به‌نظر جادویی هستند. اما نویسنده می‌گوید الگویی کشف کرده. که نشان می‌دهد اتفاقا خلاقیت علمی و برای همه‌ست. البته هنوز نخوانده‌ام که الگو چیست.

    ۲. صفحات صبحگاهی نوشتم.

    ۳. تو وبینار نویسنده‌ساز هم بودم. کتاب خیلی باحالی خواندیم درباره‌ی یک کتابفروشی. اما فقط برای فروختن کتاب‌هایی درباره‌ی کتاب. خیلی خلاقانه بود. بعدا هم تو ۲۵ دقیقه داستانی نوشتیم. سعی کردم همین کار را بکنم. شخصیتم آدمی بود که خیلی سریع عصبانی می‌شد. و هربار نیاز داشت که چیزی را بشکند. آن چیز هم معمولا یک تخته چوب بود. و این آدم به شهری چوبی می‌رود که آدم‌هایش از جنس چوب هستند… برای اولین بار به هزار کلمه نرسیدم. شاید چون با شخصیت شروع کردم و او بود که داستان می‌گفت؟

    ۴. فیلم هم دیدم. زیبای آمریکایی. البته هنوز تمام نشده فقط تا نصف. شاید الان ادامه‌ش را دیدم. دیشب که گفتم می‌روم چیزی بخوانم هیچی نکردم فقط خوابیدم.

    ۵. کمی دکور اتاقم را تغییر دادم.

    ۶. بالاخره تکلیف‌های آمار را فرستادم. حتی بعد تمام شدن امتحانات گریه و مویه و شیون. هعی.

    ۷. حتی نفهمیدم کی شد ۱۲. شاید چون نمی‌خواستم بفهمم. شاید نمی‌خواستم بگذرد. تو لحظه غرق بودم و یکهو دیدم روز تمام شده.

  48. سال‌واژه‌ام: پژوهشیدن

    تجربه‌ای ناب. سه ساعت نویسنده سخنران. هشت می‌خاستم بخابم. گفتم نمی‌روم. شانسم گرفت نبرد خاب. بهانه بود. می‌ترسیدم. هرچند کمتر‌. هربار ترس از بیانیدن کمتر می‌شود، اما از اشتباه کردن نه.

    اشتباه می‌کنم. زیاد. امروز با دختری در خیاطی گپ می‌زدم. او خوب ارتباط می‌گرفت. اگر نمی‌گرفت من با جواب‌های یک کلمه‌ای چگونه ادامه می‌دادم؟
    یک کلمه‌ که دو کلمه شد گند می‌زنم. منظورم را نمی‌توانم برسانم. بعد سرزنش می‌کنم. طرف هم گیج نگاهم می‌کند که چه‌ات است دختر؟ گاه احساس حمله دارم. حماقت. کاش می‌شد به همه‌شان توضیح دهم که در حال تمرینم.
    مشاورم گفت: اولش به خودت سخت نگیر. بذار نتونی‌ حرف بزنی. بذار گند بزنی.
    و من گند می‌زنم. عقب می‌کشم. نباید بکشم ولی می‌کشم.

    ارتباط ساده است. رفت و برگشت است. ادامه‌دهی‌ست. پشتکار می‌خاهد. دارمش؟ گاهی. گاهی فرار می‌خاهم و باز برمی‌گردم. ارتباط ساده است اما تمرین است. ولش که می‌کنی دوباره تازه‌کار می‌شوی. می‌شود همیشه ادامه داد؟ نه. شاید بارها مجبور به دوباره ساختن شوی. برای ساده‌ترین چیزها.
    https://t.me/ReyhaneRabani

  49. بنام خدا
    گزارش نیک ۱۲۳:
    امروز با صدای رعد‌وبرق از خاب بیدار شدم البته باران هم می‌بارید اما چه باریدنی، زود قطع شد. آسمان ابری بود و به امید باران زدم از خانه بیرون، شاید یک ساعتی پیاده‌روی کردم اما رَکب آسمان ابری را خوردم، نه تنها از باران خبری نشد بلکه ابرها هم کم‌کم پراکنده شدند. یاد« فروغ آخرین روزها» در کتاب «چهره‌ی پنهان حرف» افتادم که فروغ با چتر بسته رفته بود پیش یدالله‌رویایی، چون فکر می‌کرد برای آدم‌های تنها باران نمی‌بارد.
    سرانجام نا امید از باران رفتم نانوایی و‌ نان تازه برای صبحانه خریدم.
    امروز خاندم از «فرهنگواره‌ی فارسی خلاق»:
    «خاکی‌ترین کلمات
    در واژه آب‌تنی نه، خاک‌تنی می‌کنم. در غبارِ روی کلمات ناجستنی‌ها را می‌جویم و به شعر می‌رسم.
    شعر کلمه‌ است اما شعر‌تر خودِ کلمه است. هر کلمه و شعرترتر از همه‌ی واژه‌ها، «اگر» است که مادر همه‌ی شعر‌هاست، همو که یاد‌آور حسرت‌ها و نابسندگی‌هاست.
    از شعر می‌گویم چون شعر از من می‌گوید.»
    (خیلی این نوشته را دوست داشتم.)
    امروز هم «خسرو‌خوبان» خاندم و هم «هیچکاک آغاباجی». اما از هر کدام فقط به اندازه‌ی حفظ زنجیره.
    و اما از شعر، امروز به سراغ کتاب «ستاره از شن» میرزا آقا عسگری رفتم خیلی کیف کردم هر شعر را چند بار خاندم. خیلی از شعر «خاکسپاری» خوشم اومد. که الهام بخش چند شعرک هم شد اما هیچ‌کدام چنگی به دل نمی‌زدند.
    از کتاب «سبزپری»:
    «باران که می‌آمد به یاد تو می‌افتادم که در باران چه می‌کنی؟ پشت پنجره تو هم همین قطره‌ها را می بینی؟ با تو به وساطت باران احساس خویشاوندی می‌کردم. باران شهر را نازک و غیر واقعی می‌کرد. باران به من حضور دل می‌داد. به حریم خانه‌ی فاخرت که در همه جا شهر بود راه می‌بردم، همنفس قالی‌های خرمائی، بوهای خوب گنجه‌های آینه‌دار اتاق‌های خانه‌ات بودم که گج‌بری داشت. باران که می‌آمدو شیشه‌ها مبهم می‌شد و شهر من به خواب مه‌آلوده‌ای فرو می‌رفت بیشتر به یاد تو می‌افتادم که دامنت چه رنگی‌ست، سفیدیت، گلدارست؟ بیشتر بیقرار تو می‌شدم. به یاد تو‌ می‌افتادم که موهایت را چطور درست کرده‌ای، در کنار که نشسته‌ای، چه کسی به تو نگاه می‌کند، «ها»‌ی نفست را می‌شنود، رنگ چشمت را می‌بیند؟»
    امروز در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم. آقای کلانتری از کتاب مصور «کتاب‌ فروشی نیست در جهان» برایمان خاندند خیلی خلاقانه و جالب بود.
    هزار کلمه تایپ کردیم اگرچه من نتوانستم هزار کلمه تایپ کنم،اما به چند تا شروع جدید برای داستان بلندی که مدتهاست در ذهنم جا‌خوش کرده رسیدم، یکی از شروع‌ها را خیلی دوست داشتم و انتخاب نهایی‌ام شد، البته یک پاراگراف بیشتر نیست، اما همین هم غنیمت است. خیلی خوشحالم که امروز هم توانستم تایپ کردن هزار کلمه را تجربه کنم. وبینارها اوقات خوشی هستند.
    شب دو قسمت دیگر از سریال «The mantis» را دیدم سریال خیلی جذاب شده است. دوست داشتم تا انتها ببینم اما بر کنجکاوی‌ام غلبه کردم و مابقی سریال ماند برای فردا.
    آخر شب بیشتر آزاد‌نویسی کردم، و به باران رسیدم قسمتی از نوشته‌ام را که نمی‌دانم شعر‌است یا نثر است یا یک دلنوشته، فقط می دانم از دل باران آمده‌است .برای محبوب امروزم انتخاب کردم.

    ابر‌های آسمانت،
    پای باران را
    به حوالی من
    باز کرده‌اند،
    انگشتان خیس باران،
    سازت را کوک
    کرده‌اند.
    می‌نوازی
    در خیابان، بی‌ترانه؟
    می‌سرایی
    از عاشقی، بی‌بهانه؟
    عطر باران،
    بوی پیراهن توست.
    راستی گفته باران:
    جشن بارانی‌ات
    برپاست.
    دعوتم کن
    زیر چترت،
    زیر باران.

  50. دسته‌های دسته‌دسته

    از کتاب «آمار کاربردی برای دانمشندان داده» خواندم:
    که داده‌ها یا ساختاریافته‌اند یا ساختارنیافته. که من به ساختاریافته‌ها می‌گویم داده‌های اهلی و به ساختارنیافته‌ها می‌گویم داده‌های وحشی. حالا مسئله این است که بیشتر داده‌های جهان وحشی‌اند. یعنی ساختار مشخصی ندارند و کم پیش می‌آید که داده‌ها ساختارمند و مرتب باشند. اصلا مثل اینکه، بزرگترین چالشِ دانشمندان داده این است که داده‌های پخش و پلای دنیا را به نحوی ساختارمند و کاربردی کنند. یعنی وحشی‌ها را رام و اهلی کنند تا بتوانند ازشان سواری بگیرند یا شیرشان را بدوشند.(ذهنم را قضاوت نکنید، اینطوری یاد می‌گیرم.)
    و در ادامه گفت: این کتاب، با داده‌های بی‌ساختار کاری ندارد(که طبیعی است، احتمالا نمی‌خواهد کسی آسیب ببیند.) و بحث را با داده‌های ساختاریافته جلو برد.
    داده‌های ساختاریافته به دو دسته‌ی داده‌های جدولی و غیرجدولی تقسیم می‌شوند. نام دیگرشان هم داده‌های مستطیلی و نامستطیلی است. احتمالا بخاطر اینکه، جدول، شبیه یک مستطیل است و نه دایره و مربع و مثلث. البته می‌تواند مربع هم باشد نه؟ (نمی‌دانم، تقصیر من نیست که چرا فکرش را نکردند که جدول شاید مربع هم بشود، و شاید فکرش را هم کرده بودند، ولی تصمیم به خوردن حقِ مربع‌های زبان‌بسته گرفتند. شرم بر آن‌ها باد.)
    در ادامه هم اشاره کرد که داده‌های غیرجدولی به چندتا دسته‌ی دیگر تقسیم می‌شوند که عبارتند از: سری‌های زمانی، داده‌های مکانی و داده‌های گرافی (شبکه‌ای).

    دیگر اینکه آمدم از سایت «w3schools.com» کمی برنامه‌نویسی R بیاموزم و امروز تنها رسیدم مقدمه‌ و چند درس ابتدایی‌اش‌ را بخوانم. تاکنون که تجربه یادگیری چند زبان برنامه‌نویسی را داشته‌ام، R، ساده‌ترین زبان‌برنامه‌نویسی بوده. شاید چون طراحی شده برای متخصصان آمار که حوصله‌ی درگیری با برنامه‌نویسی را ندارند و تنها به پیشبرد کارشان اهمیت می‌دهند.

    کتاب‌هایی که نوک‌نوکی‌شان کردم:
    «بهتر بنویسیم» و «چنین کنند بزرگان».

    به‌تقریب، یک ساعتی رفتم پیاده‌روی و کمی از احساسات بی‌نام و نشانم کاستم.

    دوهزار کلمه نوشتم.

    از ساعت نه‌ تا دوازده شب آزمون نویسنده‌سخنران را حضور داشتم. و چه سخنرانی‌هایی. یکی از یکی بهتر. آدم با دیدنشان ترسش از سخنرانی می‌ریخت.

    #گزارش_نیک
    https://t.me/mraliabarashi

  51. سال‌واره: ثمربخشی

    دنیای ۱۰۰۰کلمه‌‌ای
    چند روز است در وبینار نویسنده‌ساز داستان می‌نویسم. سعی می‌کنیم حداقل ۱۰۰۰ کلمه بنویسیم در ۲۵ دقیقه. ذهن بداهه‌پردازمان را به آن ۲۵ دقیقه می‌سپاریم چیزی از قبل معلوم نیست که سر از کجا درمی‌آوریم چه شخصیتی را خلق می‌کنیم و چگونه به آن بال و پر می‌دهیم بعضی روزها هم داستان نیست بیشتر تراوش‌های یک ذهن خسته است یا شاید هم یک روان بهم ریخته.
    به این نتیجه رسیدم شاید یک فایده داستان‌نویسی بداهه ۲۵ دقیقه‌ای رهاکردن محتویات ذهن در بستر یک داستان است. اجازه می‌دهیم کلنجارها، چرت‌پرت‌ها، خشم‌ها، مسائل بی‌ربط و دیوانگی‌ها و یا حال خوب ذهنی در آن لحظه خودشان را در قالب یک شخصیتی داستانی خودساخته نشان دهند. یک آزادی مدت‌دار برای ذهن که با دو نتیجه روبه‌رو می‌شود یا در آخر ۲۵ دقیقه پایان دنیای شخصیت و حرکت ذهنی‌ست یا این آزادی سیال ادامه می‌یابد.
    هنوز به هزار کلمه نرسیدم اما بارها در این چند روز پاداش نوشتن و حس خوبش را در حین نوشتن دریافت کرده‌ام.
    حالا ارزش این جمله از ماریوبارگاس‌یوسا را بیشتر درک می‌کنم که می‌گوید 《برای یک نویسنده تجربه بد معنا ندارد برای او همه چیز مفید و آموزنده است》در پشت‌صحنه زندگی کسی که قصد دارد نویسنده‌زیستی را تجربه کند این تمرین ها هم رنج هم لذت هم پاداش و هم خوشبختی است.
    https://t.me/sohahashayeb

  52. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «پستاندار درون»
    صبح که بیدار شدم اول صفحات صبحگاهی را نوشتم و بعدش خواب‌نگاری. خواب دیدم تنها توی مدرسه‌ی دبستانم. بیرون چند شتر بود که از ترس‌شان خودم را پشت ستون‌ها پنهان می‌کردم. شترها به زبان آدم حرف می‌زدند. آهسته و کِیفی کِیفی درخت‌های اطراف مدرسه را می‌خوردند و با گردن درازشان داخل مدرسه را می‌پاییدند. آن‌قدر پشت ستون‌ها ماندم تا یواش‌یواش دور شدند.
    دویدم از مدرسه آمدم بیرون. جلوی در، یک نگاهم به مسیر خانه بود و یک نگاهم به مسیری که شترها می‌رفتند. با خودم می‌سنجیدم اگر حرکت کنم و آن‌ها غافلگیرم کنند و برگردند، کدام راه نزدیک‌تر است. مدرسه یا خانه. اما فوبیای شترم می‌گفت: «هیچ کدام. حرکت کنی دخلت آمده است. می‌آیند با دندان‌شان از گردن بلندت می‌کنند، در هوا تاب‌ات می‌دهند و بعد پرتت می‌کنند به گوشه‌ای و آن‌وقت با پایشان می‌زنند دل‌و‌روده‌ات را می‌ترکانند.»

    قسمت بعدی خواب:
    ویروس گرفته بودم. بعد از چند روز از رخت‌خواب بیرون می‌آمدم. از ضعف و بی‌حالی پاهایم می‌لرزید. زن‌دایی خدابیامورزم را دیدم، خواستم بروم پیشش، گفت جلو نیا مریض بودی می‌ترسم من را هم ویروسی کنی. با خودم می‌گفتم این خدابیاموز که هنوز هم وسواس مریضی دارد.

    داشتم تندتند خوابم را می‌نوشتم که فرداد آمد و گفت:
    «مامان یه سوال بپرسم؟»
    گفتم آره بپرس عشقم.
    پرسید: «مامان چرا ساعت شیش صبح که اومدم بهت صبح‌بخیر گفتم با عصبانیت بهم گفتی توله‌سگ؟»
    با تعجب گفتم من کی همچین حرفی زدم.
    با ناراحتی گفت: «تازه توله‌اش رو هم این‌طوری گفتی: توووله سسسگگگ».
    گفتم ببخشید مامان تو خواب‌و‌بیداری بودم اصلاً متوجه نشدم. حالا مگر ول می‌کرد. همه‌اش می‌گفت: «آخه چرا بهم اون‌طوری گفتی مامان. چراااا»

    عصر بیرون بودم به وبینار نویسنده‌ساز نرسیدم. ولی توی مسیرم چند شعرک نوشتم.

    شب که با سارا به درخت‌های باغچه آب می‌دادیم پرسید:
    « مامان این درختایی که قد کشیدن بیرون رو می‌بینن؟»
    گفتم بله می‌بینند.
    حالا دو ساعت است به این فکر می‌کنم که درخت‌های توی حیاط که بیرون را می‌بینند، آن بیرون دوستی دارند. عاشق شده‌اند. حسرت بیرون بودن دارند.
    فوبیای شترم از توی خواب داد می‌زند: «نههه اگر بیرون بودند شترها آن‌ها را می‌خوردند تا مغز کُنده‌شان.»

    https://t.me/mahnaz_roointan

  53. سال واژه: پذیرش
    کار
    وبینار
    بررسی سایت و رزومه
    جلسه ی تراپی

    دائما یکسان نماند حال دوران غم مخور🌱✨️

  54. برای تمدد اعصاب به ساحلک رفتم، اپلیکیشن نویسندگی از رفقای مدرسه نویسندگی و چند تا ستاره دریایی و صدف ایده و در کلام جمع کردم.
    عصری در وبینار نویسنده ساز بودم و هزار و صد کلمه تمرین آزادنویسی داستان داشتم. اغلب اوقات کتاب‌های پیشنهادی در وبینار را جستجو می‌کنم آنها که در طاقچه، فیدیبو و کتابراه باشند را می‌خرم یا دست کم نمونه را دانلود می‌کنم و می‌خوانم.
    به احتمال زیاد هزار کلمه‌های عصرگاهی تلاش دارند شبیه داستان شوند اما تا کلمات غوره من مویز شوند دلم آب می‌شود. البته که بابت دست و پا زدن برای داستان‌سرایی ذوق دارم. فعلا عادت به نوشتن داستانی برایم کافیست حتی اگر آزادنویسی‌هایم شکل و شمایلی شبیه داستان نداشته باشند. وادارم شدم کوتاه بنویسم. به جزئیات حرکتی و رفتاری افراد توجه بیشتری کنم. به تفاوت حالات در موقعیت‌ها و مکان‌ها.
    موسیقی پایانی در وبینار نویسنده‌ساز( چهل دقیقه بارها شنیدمش).
    شبیه دسر بود که دست کمی از غذای اصلی نداشت. شبیه آن زمان که برای اولین بار در نهاد ریاست جمهوری دعوت بودیم و برایمان ترامیسو سرو کردند و من که هنوز رنگ و بوی نوشیدنی‌های خوشامدگویی را هضم نکرده بودم با طعم ترامیسو تیر خوردم از خوشی.
    از طرح دکترین میناب انسانک الهام گرفتم و بسطش دادم به روابط کاری. پستی برای تلگرام و لینکدین ساختم و منتشر کردم.
    در سایت اشتراک فیلم و سریال ثبت‌نام کردم و اشتراک ماهانه به مبلغ 99 هزار خریدم. فیلم voicemails for Isabella 2026 را جستجو کردم. لینک را در تب کروم باز گذاشتم تا این هفته لابلای بی حوصلگی‌هایم از کار ببینم
    به سایت شخصیم رفتم و برگه‌ای برای فهرست‌های من ساختم. بداهه، فهرستی از فهرست‌های مهم نوشتم. فقط یک گام برای فعال کردن سایت شخصی.
    فهرست‌های احتمالی:
    مهم‌های من/چه چیزهایی واقعا مهم‌ هستند؟
    یاد می‌گیرم/این روزها چه می‌آموزم؟
    فکر می‌کنم/چه پرسش‌هایی ذهنم را درگیر کرده؟
    می‌خواهم/چه چیزهایی می‌خواهم تجربه کنم؟
    دوست دارم/چه چیزهایی به من لذت می‌دهند؟
    آدم‌ها/ چه رابطه‌هایی برایم مهم‌اند؟
    می‌نویسم/چه ایده‌هایی برای نوشتن دارم؟
    زندگی را بهتر می‌کنم/ چه چیزهایی را می‌توانم اصلاح کنم؟
    کشف کردم/ تازگی چه چیزهایی فهمیده‌ام؟
    به یاد بسپار/چه چیزهایی ارزش فراموش‌نشدن دارند؟
    چرا هوای سایتم را کردم؟
    دیروز در وبینار از موضوعاتی گفته شد از جمله رقص (اشتیاق و عشق همیشگی من) یادم آمد چقدر ایده‌هایم را فراموش کردم و در روزمرگی‌ها غرقم.
    بعد جایی خواندم:
    “هر تصمیمی سرآغازی دارد و آدمها مستعد فراموشی آنها هستند”
    بابت فراموشی و اهمال‌کاری‌هایم بدخواب شدم. هم دیر خوابیدم هم زود از خواب پریدم هم دیر به دفتر کار رفتم چون برای شروع امیدوارانه کمی با خودم مهربان حرف زدم. ناهار درست کردم تا غذای تازه و مقوی بخورم. اتاقم را مرتب کردم و دوش آب سرد گرفتم و چند حبه ویتامین این و آن بالا انداختم. یک سیب و هلو و یک مشت پسته هم برای زنگ‌های تفریح بین کار گذاشتم
    از وقتی رسیدم لابلای کارها، مدام نوشتم و نوشتم. مازاد بر هزار کلمه، در جستجوی تصمیمات فراموش‌شده. این دلیل یادآوری فهرست و سایت شخصی. راستی اگر مثل من با رقص میانه دارید به سایت رقصم که خاک می‌خورد اما هنوز حداقل ماهانه تا 15 هزار بازدید و 6 هزار کلیک دارد در این عصر بی‌کلیکی، هم سری بزنید. dance20.com
    در وبینار نویسنده سخنران بودم و as always من دنبال نت و او غزال گریزپا. یقه‌شو از پشت دریدم تا برگرده اما یوسف‌ها بگیر نیستن.
    پیاده هم ۵ هزار گام گز کردم.
    روزواژه، همان” دکترین” بود.

  55. نمی‌فهمم امشب فقط می‌خام گذارش‌نیک نویس‌داری کنم بخاطری که دگه قول دادم بخودم به استاد گیر ندم نوبتِ شاگردها او رسیده!
    خوب چکار کنم تن‌مه می‌خاره!

    جوک‌بازی:

    وزن‌بازی

    چالش
    نذر کردم گر شوم فارغ از این چالش به خیر
    کام گیرم هر شب از شعری به رسم شاعری

    پی‌نوشت: به مناسبت جَستن از آزمون نویسنده‌سخنران

    سارا چگنی خانوم جون
    ۱ :

    تودلی‌مه‌ نذر کرده فارق شم از شاعری
    مَی نوشم روم به جاهلیت بچه‌گی

    ۲ :
    گر شوم فارق از دوره‌ای شعر بخیر
    بسلامتی پیک نوشم
    گر یک بار بفهمم بگه

    ۳ :

    کامم مده تو دام‌ تو نمی‌پایم مه
    هر شب از شعری به شعری دیگر جویم بخیر

    آهاااا بیا ازی که چگونه سارا چگنی‌خانوم ره پیدا کردم بگم هرچه کشتم سایت کشتم ولا قسم یک‌ماه دنبال او کشتم پیدا نشد آخر نشد رفتم به پی‌وی او سلام دادم از خود او گرفتم بخیر!

    تسلیم گرفتم تو تلگرام ام هرچه تودلی استاد هسته؛ جمع کنم بخیر.

    خوب چاره چی‌یه باید از هر کدوم یک چیز بیاموزم نوه‌تونم تمامِ وبینارها استاده برم باید همی‌طوری خوده استاد کنم انشالله.

    شعر:
    مثیبت کرده همه‌ره داخلِ یک لونه
    سایت جدید ساحلک باز نشه

    معذرت مئ‌خام یهوای شد
    از صبح هرکاری می‌کنم باز نمی‌شه

    دیدی استاد چقدر زود می‌تونم تقلید کنم🥰🤣🤣🤣

    https://t.me/sadegaalezadai

  56. امروز روز خدا بود.
    نه خوب نه بد. روز عجیبی بود.نیک هاش رو براتون می‌شمارم.
    با پسر خاله هایم رفتیم با ماشین دور زدن. مسئولیت سنگینی بود راستش رو بخواین، باید مواظب می بودم خیلی گاز ندن چون ممکن بود بریم ته دره.
    یه مقدار از زندگی نامه و سفرنامه رو تکمیل کردم.
    کتابای درحال خواندن رو خوندم.
    شب هول، خسرو خوبان و سنگ صبور.
    عجیب دلم می‌خواد یک کتاب از صادق هدایت هم ‌شروع کنم. بوف کور، خب شروعش می‌کنم.
    آخ حسرت گزارش ننوشتن دیروز و نبودن آنتن برای شرکت توی وبینار امروز استاد، بخش غیر نیک گزارش امشبه. :'(
    دلم تنگ بود. قلبم درد می کرد. نوشتم و چند تا پست هوا کردم. برای دوستانم کامنت گذاشتم و نوشته هاشون رو خوندم. قلبم یکمی آرام گرفت.
    اگر زیارت آل یاسین هم بخونم خیلی آروم تر می شم.
    خداروشکر بابت امروز.

    کانالم.
    تشریف میارید؟ :’)
    https://t.me/MehrNevis_Man

  57. می‌خاستم امروز با« نوچ نوچ..» تا بی‌نهایت گزارش بنویسم. همان نوچ‌آوای دیروز تو وبینار. بعد هم فردایش بگویم من همان نوچ‌نوچ‌نویس هستم و نویسنده با چنین چیر مضحکی پوچی جهان و فلان و فلان را نشان می‌دهد. خلاصه ادای دادائیست‌ها را در آوردن. دیدم همین‌طور هم کارنامه‌ام به اندازه کافی مبتذل است بیشتر از این نکنم.
    این چندروز همش به خاندن و دیدن گذشته. دفتر اسیر را خاندم. از فروغ. با ساحل از شعرهایش کلمه‌برداری کردم. دفتر میرزاقا را باید رونویسی کرد. همشان. بدون استثنا. چند صفحه‌ی ناقابلی هم خاندم از فریب‌آرایی. ای کاش شاهین کلانتری عوض فریب ادبی فریب واقعی یادمان می‌داد. همان کلاهبرداری خودمان‌.
    کاریکلماتوری هوا کردم. به درد فرهنگ گفتار می‌خورد. شوخی کلامی نه چیزی مکتوب.
    چند صفحه‌ای هم هری پاتر خاندم‌. جملات چندان نمی‌آزارند اما به کمالِ فصاحت هم نرسیده‌اند. مانده‌ام مشکل از مترجم است یا نویسنده. دریابندری هری‌ پاتر را چگونه ترجمه می‌کرد؟
    روزگفتاری گرفتم از روز موش خرما. به ملال داستان پرداختم.
    یادم آمد داستان خیلی کوچولویی که ضخاک برتبم گفته بود. ببش از داستلن شوخی خاهرهایش است. در حد کلیدواژه نوشتمش تو ساحل. هیچی در موردش نمی‌دانم. داستان کوتاه لست یا رمان؟ نمی‌دانم. راوی دانش‌آموز است یا مدیر یا ناظم؟ نمی‌داند. گذاشته‌ام یکی دو هفته تو مغزم خیس بخورد بعد درموردش تصمیم بگیرم.
    نقاشی کشیدم. انفجار رنگ. کاغذی را حط‌خطی کردم و به خودم گفتم زهرا پولاک.
    نیت کردم درس بخانم. هرچند فقط نیت کردم. به قول کتاب درسی‌ام در دین اسلام نست مهم ترسن چیز است. ای کاش در بقیه‌ی چیزها هم همین وضع را داشت.
    کوچولویی آزادنویسی. بارگاسم نرسیدم.
    الان هم بروم در حد خرده‌عادت افول بخانم و داستان کوتاه. خرده‌عا ت داستان کوتاه از یک صفحه به یک پاراگراف نزول کرد.

  58. _نگارش صفحات صبحگاهی، مدیتیشن و ورزش.
    _ سنجه: ۶ از ۱۰
    _ برنامه ریزی مصمم‌تر برای تحویل پروژه در دست .
    _ هزار کلمه نویسنده ساز، امروز سوم شخص را برد به روزی که دانشگاه می خواست ادبیات فارسی بخواند، اما برادر بزرگتر ناراحت شد، قهر و از خانه بیرون رفت،از طرفی مادر نمی خواست ناراحتی لوس دانه اش را که در تمام امور فرزندان کوچک‌تر دخالت می کرد، را ببیند، حالی به هر جهت از سوم شخص خواست از نُنور خانه عذر خواهی کند و قول بدهد، همان رشته ی تحصیلی خوشایند وی را در دانشگاه بخواند، سوم شخص خواسته را عملی کرد، دانشگاه مهندسی قبول شد، در اقوام مادری اولین مهندس دختر هرچند سوم شخص راضی نبود…

    _ همزمان نوشتن با استاد سرشار از دقت و تمرکز، گذشت زمان را متوجه نمی شد، هرچه می خواهد بر فراسوی کیبورد می فشرد، فحش ها نوشته نشد، اما همین نوشتن فحش است، بی ادبی است، توهین است، اما مخاطبش حضور فیزیکی نداشت.

    _دروتیابرند گفته است:
    «نویسندگی شغل نیست سبک زندگی است.»

    گزارش نیک ۱۲۳ در حالی که سوم شخص رابطه ی بین نفت، کبریت وفندک را نفهمید، به اتمام رساند.

  59. بهِم گفت تو بشو خانم اِرم. من می‌شم شاگردت.
    گفتم: ارم؟ یه دفه بگو پارک ارم دیگه.
    قهقه خندید و گفت آره پارک ارم .
    کات دادم به بازی و اون ادامه داد.
    کجای کارُ اشتباه رفته بودم که در نظرش پارک ارم شده بودم 🥸
    می‌دونید دلم میخواد تنهاییامو توی پاییز قدم بزنم به شرط ذوق داشتن برای پالتوی چارخونه.
    چارخونه یا خز هم دیگه فرقی ندارن.
    خیلی از ذوق‌کردنارو از دست دادم.
    حالا هم که پارک شدم در خانم اِرم .

    ✍🏼 آذردخت

    #همترانگی

    🪷🌿🫧

  60. سال‌واژه: بی‌خیالی

    -یه کم نقاشی دیجیتال تمرین کردم. به تمرین بیشتری نیازمندم.
    -کمی تمرین‌جا گوش دادم.
    -مرتب کردن خونه خیلی طول کشید.
    -شام برای خودم و محمد کوکوسبزی، برای مهرسام کوکو سیب‌زمینی و برای مهرزاد استامبولی درست کردم.
    -خودم رو از سر شام پرت کردم تو نویسنده‌سخنران.
    اولا بگم که هنوزم حس می‌کنم خوابم. حضور تو همچین جمعی واقعا افتخاره. همه هنرمند، با سواد و کار درست بودن. واقعا برام جالب بود.
    دوما بگم که قبل از صحبت کردنم هر چی استاد از من تعریف کرد باعث خجالتم شد. بعد صحبت‌هام که تعریف کرد باعث خجالت بیشترم شد طوری که شعورم نرسید یه تشکر درست درمون بکنم. خدا رو شکر به صورت غریضی یه تشکر کردم. سریعا تصویرم رو قطع کردم. اما یادم رفته بود صدا رو قطع کنم. به بچه‌ها گفتم ممنون از همکاری‌تون نمی‌دونم صدام پخش شد یانه.
    چهارما خیلی دوست داشتم زاویه دوربینم رو تغییر بدم، ترسیدم خرابکاری شه دست نزدم.
    پنجما تو کل مدت صحبتم نوا رو توی کریر تکون می‌دادم. خوشحالم تمرکزم از دست نرفت.
    ششما خوشحالم که تو این مبحث شرکت کردم.

    نمره امروز ۱۰ از ۱۰

  61. گزارش نیک
    -نوشتن صفحات صبحگاهی
    -پیاده روی وخرید مایحتاج
    -رفتن به آرایشگاه برای کوتاهی ورنگ مو
    – رفتن به خانه عمو که تازه فوت شده برای همدردی با بچه‌‌هایش
    – نظافت کلی خانه برای پذیرایی از مهمانانی که برای عروسی برادرزاده‌‌ام از راه دور می‌آیند.

  62. – امروز سه ساعت پیاده‌روی کردم. تنها نبودم و این بهترش کرد.
    – هزار کلمه‌ام به 840 واژه رسید.
    – گاو خونی را دوباره مرور کردم.
    – شیرکاکائوی حاوی آهن و مابقی ویتامین‌ها خوردم الان غنی‌ام.
    – عکس، عکس، عکس، کلی عکس دوست‌داشتنی به گالری اضافه شد.
    – در مترو لِه شدیم.
    – یوزارسیفو دیدین؟
    مامان یوسف، اسم بنیامین رو می‌خواسته بذاره (بِنْ أوْنی) به‌معنای (پسرِ درد و رنج من) بعد یعقوب گفته نه این چه چرتیه بذاریم بنیامین.

  63. سال واژه: ساده
    امروز صبح زود رفتم دانشگاه. استاد تا پاشو گذاشت تو کلاس، گفت یه سؤال می‌دم، حل کنین ببینم چی بلدید. یه خورده که گذشت، دید نه، خبری نشد، خودش حل کرد. یه بچه‌ها گفت، استاد کلاس ما مجازی بوده، از ما چه توقعی داری؟ آخه خب باید شرایط اون آدمم درک کرد. بعد از اینکه کلاسم تموم شد، اومدم خونه، شروع کردم به نوشتن صبحگاهی، بارمو خالی کردم رو کاغذ. تو تمرین‌جا بودم، لذت بردم از تمرینای بچه‌ها. عصرم پتو رو بغل کردم، خابیدم. تو وبینار نویسنده‌سازم بودم. امروزم باهم نوشتیم و آدمای جدیدی رو اضافه کردیم به شهر قصه‌مون. کتاب خوندم. تمرینمو بازنویسی کردم. امروزم تموم شد.
    https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk

  64. صبح را بعد از صبحانه و دارو خوردن تصمیم گرفتم خانه را جارو بزنم.
    غذا را درست کردم و خوردم.
    اول اتاق خواب ها و راهرو را جارو زدم.
    نیم ساعت استراحت کردم چون وضعیت بدنم اجازه نمی‌دهد بیشتر از یک ساعت کار کنم.
    پذیرایی و آشپزخانه هم یک ساعت وقتم را گرفت. واقعن خیلی خسته شدم.
    در وبینار شرکت کردم. در ۱۰۰۰ کلمه اول از آخرین روز مجردی برادرم نوشتم البته سوم شخص بعد به بچگی‌هایم رسید. بازی‌هایی که انجام می‌دادم. یاد دوستان بچگیم افتادم و فوق‌العاده به یادآوری آن لذت بردم.
    شب برای ملاقات مادر شوهرم رفتم. حالش خوب نیست. از خودم می‌پرسیدم واقعن زندگی چه ارزشی دارد. زنی به آن قوی جز تخت چیزی نمی‌بیند. چندین سال است که همینطور است. گاهی بهتر و گاهی در بیمارستان بستری می‌شود. واقعن زندگی سختی دارد. امیدوارم هر چه زودتر خوب شود لااقل تا حدی که بتواند کارهایش را خودش انجام بدهد.

  65. سال واژه‌ام پایندگی
    _آزاد نویسی صبحگاهی.
    _خواندن یک داستان کوتاه از کتاب نمیه‌ی تاریک ماه.
    _خواندن بخشی از کتاب اصول سخنرانی به روش تد.
    _شرکت در وبینار و نوشتن یک داستان کوتاه.
    _خواندن چند صفحه از کتاب دولت و فرزانگی.
    _نوشتن در ایوان از آقای باد.
    _هوا کردن نقاشی در بچه واژه‌ها
    _رونویسی.
    _خواندن بخشی از کتاب حق نوشتن.
    _تمرین خط
    _ادامه نویسی.
    _نوشتن برنامه‌ی هفته
    _تماشای فیلم غرور وتعصب
    _نوشتن گزارش نیک

  66. بیکارم و بدهکار. خسته‌ام و طلبکار از خویشتن.
    استمرار برای متعالی شدن در مسیر نوشتن را با آنکه پایبندی به آن سخت است، دوست دارم. در عوض بی‌‌هدفی را نمی‌پسندم.
    هدفمندی به انسان جرئت زنده بودن می‌دهد.

    دیشب، بد خوابیدم. صبح برخاستم. دوباره خوابیدم. ظهر هم دست خواب را گرفتم و رفتم در جهان رویایی. زنگ هشدار فرا رسیدن ساعت پنج را به شکل دارکوبی، یادآور شد.
    وبینار را بودم. تمام و کمال. داستان‌های کودک و نوجوان چقدر بامزه و دوست داشتنی و ملوس‌ند. بعد از آن به سراغ هزار کلمه داستان‌نویسی رفتیم. قبل‌تر استاد تاکید داشت که شخصیت امروز باید عجیب و غریب باشد. حالا این عجیب بودن می‌توانست رفتار، گفتار یا هر چیزی دیگر باشد. من از شخصیتی نوشتم که تابحال به هیچ کدام از ویژگی‌های شخصیتی او از نزدیک برخورد نکرده بودم آدم شوخ‌طبع و این بازی با کلمات برخاسته از ذات و واقعی بودنش بود. دقیقا همان چیزی که اگر بر همگان آشکار شود، دیگر دل‌پسند نیست و آن شخص بی‌هیچ دلیل موجهی از جامعه طرد می‌شود.

    اشعاری خواندم از «همام‌تبربزی» و «حافظ.» هربار شعر می‌خوانم، یعنی هر روزی که با شعر سپری شود حس می‌کنم احیا شده‌ام. نفس تازه‌ای از ریه‌هایم بخار می‌شود بر شیشهٔ عمرم.

    رمان« توتال» اثر نسترن مکارمی را آغاز کردم. چقدر دلم می‌خواست کتابی که رنگی از تنهایی بخود دارد را اکنون بخوانم، به موقع آغازش کردم. فصل اولش را تمام کردم. نهنگی که کارکنان شرکت توتال را درون خود می‌بلعد و در آن برهوت چشمهٔ نفت از همان نقطه فواره می‌زند و چه کسی جز یوناس می‌تواند ادعای خداوندی کند برای مردمی که نه خداشناس‌اند نه وفور نعمت را به چشم دیده‌اند؟ داستانش برایم هیجان کم‌نظیری به ارمغان آورد. می‌خواستم ادامه را هم بخوانم. اما دلم نیامد سریع بخوانم تا زود تمام شود.

    یادداشتی پرکار با اضافه‌کاری‌ِ تا سقف رسیده، از ظریف نگری‌ای که به ظرافت معنا می‌انجامد، نگاشتم. همیشه و هر جا اگر این نگرش را همراه داشتیم باشیم، دسترسی به فهم و درکِ معنا آسان‌تر و ممکن‌تر است.

    https://t.me/zahraballampour.

  67. سال‌واژه/فصل‌واژه: حرکت

    نوشتنم نمی‌آید ولی اگر گزارش نیک رها شود برای همیشه گمش می‌کنم. می‌نویسم که به زندگی وصل شوم. راهی برای تنفس.
    امروز صبح در مسیر کارآموزی، فصل‌واژه‌ی جدیدم را یافتم.
    حرکت.
    نه از آن حرکت‌های بزرگ. نه.
    هر حرکتی.
    مثلا همین گزارش‌نیک نوشتن این وقت شب. یا همان نیم ساعت مطالعه‌ی بی‌صدای مطالب روز. یا داوطلب شدنم برای معاینه‌ی مراجع امروز. هر حرکتی. هر حرکتی که خورشیدم را از رکود خارج کند.
    رکود آدمیزاد را می‌کشد. بی‌صدا. فهمیدم حالا که خورشید در زندگیم ثبات گرفته وقت حرکت است.
    امروزم را تا تهِ توانم حرکت کردم.
    صبحانه خوردم، حاضر شدم. حوصله نداشتم اما با این‌حال اجبارا در بحث‌ها شرکت کردم. کنجکاوی کردم. البته کمی با اجبار اما خب حرکت مفیدی بود. این وسط‌ها هم متوجه شدم که خورشیدم واقعا ثبات گرفته، و اضطرابم را برای بارِ نمی‌دانم چندم گمش کردم. بلند‌تر صحبت کردم و با استاد هم چند کلامی گفتیم و خندیدیم!
    این یکی خودم را هم متعجب کرد. من را چه به این کارها؟
    البته که استاد هم پایه بود و مشتی. امیدوارم همینطور بماند و فردا کنفرانس راه نیندازد.
    قد و وزن یک کودک را گرفتم. ۱۶ کیلو بود. فسقلی. پسرک بامزه، «عزیزم» که خطابش کردم ذوق کرد.
    کمی دیگر تعریفش را می‌کردم ملق هم می‌زد‌.
    یک خانوم را معاینه کردیم. معاینه برست. استاد پرسید:«تا حالا انجام دادی؟»
    مراجع گفت:«یکی دوبار»
    و استاد باخنده به من اشاره کرد:«با دانشجو بودم»
    رو به استاد گفتم:«فرقی نداشت. منم یکی دوبار استاد.»
    با آن مدل قیافه‌ی خندانِ پررو.
    بلد بودم منتها گوشه‌ای ایستادم و سعی کردم با دقت تماشا کنم.
    متوجه شدم ارتباط گرفتن با بیمار مهم‌تر از صرفا معاینه‌‌ست.
    استاد خیلی خوب بود. مراجع این آخری‌ها زده بود به ماجرای برادر شوهرنامردش و اضطراب‌هایی که سر آن داستان‌ها کشیده بود و…
    در بقیه‌ی روزم هم حرکت را ادامه دادم. خرید رفتیم. کمی خوابیدم. درس خواندم. کم. ولی برای شروع بد نبود. با هم‌اتاقی‌ها رقصیدیم. فیلم دیدیم. از آن عاشقانه‌های زرد. تصمیم داشتم شب را باز هم درس بخوانم ولی مغزم یاری نکرد. خاموش بود. تمرکز نداشتم. فردا را به خدا سپردم و توی تختم خزیدم و شروع کردم به نیک نویسی.
    نوشتنم نیامد ولی از همان نوشتم. با همان جمله. و الان که هنوز انگشتانم روی کیبور می‌لغزند همچنان درحال اندیشیدن به حرکتم. به این‌که حرکت دقیقا همین شکلی کار می‌کند. بدون فکر کردن.
    فقط انجام بده.

    پ.ن: همین الان هم‌اتاقیم پِس‌پِس‌کنان صدایمان زد. کله‌ی گِردش را از لای پرده‌ی تخت بیرون آورد و پرسید:«خوابین؟»
    با اینکه خاموشی بود ولی همه بیدار بودیم.
    سوالی که نگاهش کردیم با همان لحنِ پِس‌پِسی گفت:«فقط می‌خواستم بگم که خیلی دوسِتون دارم»
    دلم نیامد این یکی را ننویسم.

    https://t.me/ravaanehh

  68. ساعت ۲۳:۲۳ دقیقه است.
    چه ساعت رُندی.
    اولین بار است که در این ساعت گزارش نیک می نویسم.
    امروز صبح که از خواب بلند شدم، صبحانه خوردم. ولی ورزش نکردم.
    فکر کنم به خاطر تفریح دیروز بود.
    به حدی پیاده روی کردیم و بالا و پایین رفتیم که احساس می کنم اگر چند روز هم ورزش نکنم اشکالی ندارد.
    اما این هم دلیل درستی نیست و به نظرم مسخره و بهانه جویی است.
    آدم های تنبل از این حرف ها می زنند.
    من که آدم تنبل و بهانه جویی نیستم.
    اما این را هم بگویم که تمیزکاری امروز خودش به نوعی ورزش بود.
    خب بگذریم.
    امروز دیرتر نهار خوردیم.
    من برگشتم و ادامه ی کتاب را خواندم.
    درحال تمام شدن است. فقط فصل آخر باقی مانده .
    به خاطر تمیزکاری خانه نتوانستم وبینار دیروز که نبودم را گوش کنم. ولی بعد از خواندن کتاب، نزدیک وبینار پادکست دیروز را دانلود کردم و با سرعت ۱ تا ۱.۵ شنیدم.
    چه جالب بود اقدام آقای شناسا و خانم خسروی.
    چه اپلیکشن باحال و کاربردی ساخته بودند خوشمان آمد.
    اما هنوز نصبش نکردم به زودی این برنامه را نصب می کنم و از آن استفاده می کنم.
    وبینار محبوبم شروع شد.
    شاهین کلانتری با انرژی زیاد ظاهر شد.
    بعد از سلام و احوال پرسی، کتاب جدیدی به نام کتابفروشی نیست در جهان را معرفی کرد و چند صفحه ای از آن را برایمان خواند.
    بعد از خواندن کتاب، اصول هزار کلمه نویسی را دوباره و دوباره برایمان تکرار کرد.
    دوستان جدید و تازه وارد لطفا به خودتان زحمت بدهید و به اطرافتان نگاه کنید شاید آن چیزی را که می خواهید به شما خیلی نزدیک باشد فقط کمی توجه و دقت می خواهد.
    سوالات الکی ملکی نپرسید با تشکر از شما.
    هزار کلمه نویسی امروز را با لپتاپ انجام دادم.
    چه قدر کیفور شدم.
    اولین بار در ۲۵ دقیقه با لپتاپ حدود ۶۰۶ کلمه قصه نوشتم.
    قصه ام در مورد دختر نوجوانی بود که در نیمه شب وارد یک کتابخانه می شود و کتابی می خواهد تا راه خودش را پیدا کند و بعدها مانند پدر و مادرش از زندگی ناله نکند.
    او در همان سن کم به فکر ساختن یک آینده ی زیبا بود.
    این هزارکلمه نویسی که روح آدم را تر و تازه می کند.
    وبینار که تمام شد ، با خواهرم رزومه کاری را ویرایش کردیم.
    چه قدر عیب و ایراد داشت رزومه من.
    تازه متوجه شدم که رزومه ی من ناقص است و نیاز به چکش کاری دارد.
    خیلی زمان گذاشتیم و روی رزومه کار کردیم.
    من هم از انجام بقیه کارها جا ماندم.
    حتی نمازم را هم آخر وقت خواندم.
    ولی فکر کنم ارزشش را داشت اما جوجه را باید آخر پاییز شمرد.
    پناه بر خدا ببینیم چی میشه.

  69. نمره روز: ۶ از ۱۰
    صبح امروز بالاخره به استرسم غلبه کردم و رفتم بیمارستان درخواست جابه‌جایی بخشم رو دادم.
    فعلا معلوم نیست قبول کنن یا نه. مترون که کاملا راضی بود اما هاشمی و داودی نه. حالا دیگه نمیدونم چی میشه
    سر ظهری دلم برای شاهان تنگ شد. زنگ زدم داداشم گفتم شاهان روربیارید خدمتم‌. تا شب با اقای برادرزاده بازی کردم و به هیچ کاری نرسیدم
    امروز دفتری که دی ماه ۴۰۴ شروع کرده بودم به پایان رسید و یه دفتر جدید شروع کردم. سررسید‌ها ۳۰۰ برگ هستن درسته؟ این که گذاشتمش پیش دفتر‌های قبلی و حجم نوشته‌هامو دیدم و دستم گرفتم خیلی بهم حس خوبی داد

  70. -قسمت‌هایی از کتاب شعر و اندیشه را خاندم.

    -کلمه‌‌ی مرکزی ذهنم بخت بود.

    – آزادنویسی و به‌روزرسانی کانال.

    -درباره بازی با طاها نوشتم.

  71. بعد شرکت تمرین پلات فیلم‌نامه را تا قبل از بغض کردن برای دردی که ساره کشیده ادامه‌ داده‌ام. گویا توانایی رنج‌کشیدن از داستانی که سرتاپا زاییده‌ی ذهن خودم بوده هم به مجموعه‌ی قابلیت‌هام اضافه شده. احتمالا این را از عمه‌ی مرحومم که سال‌ها قهرمان‌های منفی سریال‌های جم را فحش‌کش می‌کرد و نفرین و لعنت گویان ادامه سریال را تماشا می‌کرد به ارث برده‌ام.
    در ادامه‌ی نه‌چندان مانده‌ی روز، مادرم دزد ساعت‌هام شده و چاره‌ای نبوده جز پا‌سپردن در مسیر سرنوشت.
    خودپندِ امروز: مربی حلال‌خور مربی‌ایه که غم صدات رو موقع کنسل کردن تمرین بفهمه و فورننن بگه به‌جای امروز فردا بیا.

  72. گزارش نیک

    ➖ شروع روز با صفحات صبحگاهی: نوشتنِ اولین کلماتِ روز، همان تخلیه‌ی ذهنیِ لازم برایِ سبک‌بالی.
    ➖ حضور در وبینار «نویسنده‌ساز»: همراهی با همسفران و تجربه‌ی هزار کلمه داستان‌نویسیِ آزاد که بی‌محابا پیش رفت و در نهایت، به خلق شخصیتی عجیب و غریب با رفتارهایِ ناهنجار و ملموس انجامید؛ چه اعجازی دارد وقتی کلماتِ رها شده، جانی تازه می‌گیرند.
    ➖ گفت‌وگویِ مهر: تلفن زدن و گپ‌زدن با مادر و پدر؛ آن‌جایی که زمان می‌ایستد و پیوندها تازه می‌شود.
    ➖ مطالعه‌ی «مادران و دختران» (مهشید امیرشاهی): مهارتِ امیرشاهی در واکاویِ جانِ آدم‌ها، دیدنی است.
    ➖ مطالعه‌ی «جریده فریده»: مروری بر این اثر و تماشایِ جهانِ نویسنده از دریچه‌ی کلماتش.
    ➖ خلوت با «نصرت رحمانی»: این روزها شعر او، همان زخمی است که مرهم است. برشی از شعرش را رونویسی کردم
    “این روزها اینگونه‌ام،ببین
    دستم چه کُند پیش می‌رود
    انگار هر شعر باکره‌ای را نوشته‌ام
    پایم چه خسته می‌کشدم
    گویی کت بسته از خم هر راه رفته‌ام
    تا زیر هر کجا.

    حتی شنوده‌ام هر بار شیون تیر خلاص را
    ای دوست این روزها با هر که دوست می‌شوم
    احساس می‌کنم آنقدر دوست بوده‌ام که
    وقت خیانت است.”

    ➖ سینمایِ خانگی:
    * دیدنِ انیمیشن «ویوو» با پسرجان؛ شریک شدن در جهانِ رنگ‌ها و نغمه‌ها با عزیزترینِ زندگی.
    * تماشایِ دو قسمت از سریال «مانتیس»؛ قصه‌ی تعلیق و کنجکاوی.

    ➖ خودپندِ روز: نوشتن، تنها راهِ نجات از فراموشیِ خویش است؛ هر چه می‌نویسیم، پاره‌ای از ماست که در جهان می‌ماند. ادبیات به ما می‌آموزد که درد، اگر به کلمه درآید، دیگر ویرانگر نیست؛ بلکه سازنده است. ادبیات «خانه» است، و نوشتن، «سکونت» در این خانه.

    ✍آرزو بابایی
    #گزارش_نیک

    https://t.me/arezoobabaee

  73. – گرفتن نوبت برای مادر. این پروسه‌ی درمانی برایم عجیب دلهره‌آور شده.
    – هزار کلمه آزادنویسی با کامپیوتر برای کاهش سردرگمی.
    – نصف روز کلنجار رفتن با نوشته‌های دانشجویان.
    – کشف ناخالصی نمونه‌ی سنتز شده. رمزگشایی موجب انبساط خاطرمان شد.
    – هزار کلمه داستان‌نویسی با نویسنده‌ساز روی کاغذ. البته که معلومم نشد چند کلمه، ولی بیست و پنج دقیقه نوشتم.
    – شستن ظرف‌ها و آب دادن به گل‌ها.
    – بیست و پنج دقیقه مشق پیانو از پس چندین روز. بعد از آسیبی که دیدم دیگر نتوانستم از پله‌های آموزشگاه بالا بروم. جهان بدون موسیقی چیزی کم داشت بی‌شک.
    – ساعت ۲۱ تازه می‌روم برای ساخت داروی یکی از بیماران. در فاصله‌ی حل شدن مواد، می‌خوانم؛ ستاره در شن.
    – ده دقیقه پیاده‌روی با علیرضا در خنکا و تاریکای شب.
    – به قول استاد کلانتری؛ خودپند روز: «محبتت را بیش از این ابراز کن.» نمی‌شود به جای سال‌واژه، سال‌پند داشته باشم؟

    https://t.me/Darang_Farzaneh

  74. حلزون کجایی؟ شوت میزنم بیایی.
    سال‌واژه‌ام نوگرایی.
    1- دیشب گزارش نیک را نوشتم و خاستم قبل از خاب، در گوشی دور خداحافظی را بزنم که نوتیف کانال «داستانک‌نویس ماه» آمد. دور خداحافظی به دور قهرمانی تبدیل شد و حالا آدرنالین نمی‌گذاشت بخابم. باید صبح زود بیدار می‌شدم و نمیچه‌استرس و حرصی به جانم افتاد. قبل از خاب گوشی دست نگیرید آقا. نیم ساعت آخر شب را فقط چیل کنید خانم. (ندای دورنم به خودم: آما کو گوش شنوا؟)
    2- دوباره دفتر سبزم را مسلح کردم تا جرقه‌های داستانک‌نویسی را در آن بکارم. حدود 40 تا موضوع در آمد و دکتر هم زنگ زد که ساعت 3 بیا ادامه‌ی دندانتراشی را داشته‌باشیم. دوباره مطب مکانی شد برای اندوختن ایده و جرقه. در راه و توی مطب، هرچه که می‌دیدم را سوژه می‌کردم تا شاید داستانکی با موضوع «وصیت‌نامه» از آن بیرون بکشم.
    3- افتخار داشتم که پایان کار دکتر قبل از شروع کار استاد باشد و در وبینار نویسنده‌ساز حضور بهم رسانم. (راستی چرا باید حضور را بهم رساند؟) قبل از اینکه هزارکلمه‌نویسی شروع شود خودم را به خانه و سیستُم رساندم. ایده‌ی مطروحه‌ی استاد مرا یاد ایده‌ی نامعمولی که در ذهن داشت انداخت. بسیار نگاریدم. رکورد شخصی نوشتن در تمامی ادوار وبینار نویسنده‌ساز (از لحاظ تعداد کلمه) را شکستم و دقیقن 700 کلمه نوشتم. لَذَتی وافر در من دوید. دلیل این پیشرفت را دفتر سبزم و تبدیل هر چیزی به سوژه می‌پندارم.
    4- بعد از وبینار، به غربال جرقه‌هایم پرداختم. فکر می‌کردم که وصیت‌نامه‌ی انسانی کلیشه باشد و دوست داشتم وصیت‌نامه و شخصیت‌های داستانک، غیرانسانی باشند. اما هرچه کلنجار رفتم، زور ایده‌ی وصیت‌نامه‌ی انسانی به بقیه می‌چربید. بیشتر هم دوستش داشتم. به این ترتیب موضوع داستانکم مشخص شد.
    5- باور کنید در نوشتن این داستانک ذوب شدم. بالای 3 ساعت به نوشتنش پرداختم و هی دور و نزدیک شدم. یک جایی متوجه شدم نوشته‌ام بیشتر فرم وصیت‌نامه پیدا کرده تا داستانک. دلیلش هم این بود که با اجازه راوی دوم شخص را نه خانده و نه نوشته‌بودم. متاع دم دستی نیست این یکی. به تحقیق و مطالعه و صحبت با هوشواره پرداختم و فهمیدم که نوشته‌ام یک ترمالی محض است. باید کلش را بازمی‌نوشتم. تا همین الان دستم بند بود و شوربختانه شمار کلمات از 200 رد شد. باید فردا هرسش کنم و این چالش سخت را تیک بزنم.
    6- خیر سرم میخاستم کتاب بخانم که نوشتن امانم نداد. در این بند کمی غرنامه نوشتم و پاکش کردم.
    7- یادم به اولین گزارش نیکم افتاد نمی‌دانم چرا. مضمون چنین چیزی بود: «امروز به جمع نیک‌نویسان پیوستم. بعد از کلی کنجار با خودم.» ولی امروز باید کسی مرا با بیل و کلنگ متوقف کند تا گزارش نیک ننویسم.
    8- پرچانگی کردم. ببخشید. سپاسگزار بودنم. شب بخیر.
    نشانی دفتر پربرگم:
    https://t.me/asaremoaser

  75. سال واژه: ماراتن معکوس‌.
    کتاب «خانوم پالفری در کلرمانت» را به میانه بردم. گاهی با خانم پالفری به بار هتل می‌روم. گاهی غذاخوری. گاهی در لندن گز می‌کنم.
    آزاد‌نویسی از سرم افتاده. سرم.
    امروز معاشرت‌ کوتاه با آدم‌های جالب.
    قدردان آدم‌ها هستم، فرصت‌ها نه آنقدر.

  76. امروز با سردردی سمج‌موذ از خواب بیدار شدم. موذی بود چون آمدنش یهویی و بی بهانه بود. سمج بود چون با بردباری خوب نشد. حتی با نوافن هم خوب نشد. فقط کمی از تب‌وتاب افتاد.
    چند روز است که ورزش می‌کنم و کم می‌خورم. قندم افت کرده و ولعِ‌ خوردن را همه‌جا با خود به دوش می‌کشم.
    اوتمیلی که دیشب درست کردم صبحانه خوردم. یادِ دوستی افتادم که اوتمیل را با نان بربری می‌خورد.
    دوش گرفتم و لباس‌ها را به ماشین انداختم و آویز کردم.
    یک رخدادکِ طولانی نوشتم.
    ناهار ماکارونی پختم.
    برای یاسمین فرنی درست کردم.
    کمی با دخمل نقاشی کشیدیم.
    ادامه‌ی مطالعه‌ی آزمایشگاهِ قارچ‌شناسی.
    آزادنویسی کردم.
    دن‌کیشوت فقط یک فصل رسیدم بخوانم. خیلی فصولش زیاد است.
    امروز احساس بهتری داشتم. انگار سبک‌تر بودم. پوستم شفاف تر و موهایم یکدست‌تر بود.
    صحبت با دوستی قدیمی و حال و احوال با او چسبید. یادش بخیر.
    امروز به فکر بودم تا لپتابم را باز کنم و مشکل اتصال به نت آن را مرتفع کنم. کار دیگری هم دارم. نصب یک فیلترشکن روی آن برای بازشدنِ سایتِ وردپرسی‌َم.

  77. #گزارش_نیک۱۲۳

    📍خانه داری کاری‌ست تمام وقت بی مزد و بی مواجب.

    سال واژه: خوددوستی🌷

    🐞از چاه عمیق رویا بیدار شدم•

    سلام بر امروز که با خوابی تنش‌آور شروع شد.
    سلام از عمق چاهِ خواب‌هایم.
    خوابت را می‌دیدم، ترانه.
    رویای راز کوچکت را.
    حتی در خواب هم آن را فاش نکردی و ذهنم را با آن تا تهِ رویا کشاندی.

    صبح، به محض بیدار شدن و درآمدن از چاه پُر استرس رویاهایم، تصمیم گرفتم اول گزارش‌ دوستانم را بخوانم، به امید اینکه ترانه از رازش سر باز کرده باشد.
    نبود، هیچ‌ چیزی از راز در گزارشش فاش نکرده بود.
     خودش گفت در ترشی انداختن تبحر دارد، ما را هم در آب‌نمک خوابانده و خبر نداریم.

    از خوابم برایش گفتم.
    او هم گفت: «موسیقی گوش کن تا حال‌ و هوای خواب از سرت بیرون بیاد.» و ذره‌ای از رازش را لو نداد.

    همین کار را هم کردم. به بایگانی موسیقی‌ام پناه بردم، هندزفری را در گوشم فرو کردم تا فکر آن چاه عمیق از گوش دیگرم بیرون بزند، ولی آن‌قدر بزرگ بود که نمی‌توانست عبور کند.
    به چاه گفتم: «باشد، بمان و به صدا گوش کن، همان گوشه‌ها و در ذهنم بازی در نیاور»
    دیگر سراغ رازی را که صاحبش نمی‌خواهد آن را فاش کند نمی‌روم.
    به رویاهای پرتنشش نمی‌ارزد.

    🐞کارِ خانه چرا ته ندارد؟•

    به کارهای خانه فکر می‌کنم، البته بعد از این‌که آقای آب آمد و ما آب خریدیم.
    می‌پرسید چرا آب می‌خریم؟ چون اینجا مرسوم است، چون آب رسوب زیادی دارد و آب کوه‌های دماوند را خوردن، خریدن دارد.

    باورتان نمی‌شود بگویم چقدر سبک و خنک است. تو گویی همین الان دستت را زیر آبی که از دل کوه می‌آید برده‌ای و آب می‌نوشی. فرصت را غنیمت می‌شمارم و چون خنک و دلچسب است، مقداری از آن را به درون یخچال منتقل می‌کنم برای نوشیدن.

    راستی، آقای آب نام و نشانی دارد و چون در ابتدا نامش را نمی‌دانستم، این نام را مناسب دیدم و به نظرم برازنده‌اش است.
    ایرادگیری ممنوع.

    داشتم از بی‌انتهایی کار خانه می‌گفتم.
    بگذارید دوش بگیرم، بعد انجامش می‌دهم.
    بگذارید صبحانه بخورم، بعد انجامش می‌دهم.
    بگذارید با دوستانم در سیاه‌چاله حرف بزنم، بعد انجامش می‌دهم.
    بگذارید امروز انجامش ندهم.

    ای کاش غذا نمی‌پختم، حوصله‌ام کِش‌اش در رفته و شل شده.
    اما بادمجان‌های داخل یخچال خیلی جوان و شادابند، گناه دارد بگذارم خراب شوند. آنها را برای شرکت در جشن کشک بادمجان خریده‌ایم.

    آخ، یادم رفته بود که پوست کندن چقدر برایم مدیتیشن است و مرا از این‌همه فکر درهم‌وبرهم که در جنگند بیرون می‌کشد.

    بادمجان نجاتم داد. پوستش را می‌گیرم.

    🐞به تمرینجا بیا و تیر بخور•

    به آن‌ها می‌گویم: «در تمرین جا صدایتان درنیاید، ساکت می‌رویم و برمی‌گردیم، نبینم کسی جیک بزند.»
    آخ، امان از منی که به حرف خودش گوش نداد و جیک زد و تیر خورد.

    سؤال دوستانم در سیاه‌چاله مرا به فکر برد تا آن را از استاد بپرسم. او که هم استاد است و هم یک خردادی اصیل، تیری از مذمت به سمتم روانه کرد.
    او که امروز رنگش سفید است، چرا احوالش قرمزِ آتشین شد؟
    چند صباح دیگر یا فولاد گاز دیده می‌شوم یا آبکش فولادی.
    بعداً خواهید فهمید.

    🐞ما دیوانه‌ایم یا عاقل؟ تو بگو•

    صبح تماس ناموفقی با دوست نویسنده‌ام داشتم او که چون من، مجنونِ عاقل‌نمایی‌ست.
    همیشه حرف‌های حال خوب کن برای دیگری می‌زنیم، خودمان را شارژ می‌کنیم و به باقی‌مانده روز طور دیگری می‌نگریم، با چشمی که حرف دیگری برایمان ساخته.

    می‌گویم: «به نظرت سالم هستیم؟»
    ـ «آره بابا، آیا ما خباثت داریم؟
    ما بد کسی رو می‌خوایم؟
    ما دنبال بهانه و عیب و ایراد برای گیر دادنیم؟
    ناسالم عمه‌ی منه که فلان کارو می‌کنه.
    یا دخترعمه‌ام، یا حتی داییم که پاشنه‌ی در خونه بابابزرگمو از جاش کند.»

    آخ، دوست من، خدا پدربزرگت را بیامرزد، آسوده شدم.
    پس تشخیصت این بود که من سالم هستم؟ ما سالم هستیم؟
    آخر پس چرا خودم را بیمار می‌بینم؟
    من پر از فکرم، گاهی لبریز از مرگم.
    گاهی مجنونِ زیستن. 
    اما همچنان مرگ را بیشترم.
    پس چرا من دیوانه‌ام؟
    نکند تو هم دیوانه‌ای که سالمم می‌پنداری؟

    آری، تو هم دیوانه‌ای.
    وگرنه چرا با هم این‌قدر ایاقیم؟

    🐞داستان بنویس هزار کلمه•

    وارد نویسنده‌ساز می‌شوم.
    استاد همچنان رنگش سفید است، اما احوالش خیلی نارنجی‌ست، شاد و شنگول و پویا. 
    از تیری که پرتاب کرد سمتم خوشنود است، آیا؟
    حتماً، به هدف زده. چرا شاد نباشد؟
    بگذریم.

    آن علامت بیلاخ چیست که نشانمان می‌دهد؟
    می‌گوید برخی هنوز تفاوت میان این علامت را با علامت انگشت اشاره به سمت بالا و پایین نفهمیده‌اند.
    به نظرم که آنان شادزی هستند و با ایشان کارمان نباشد، استاد.
    برویم سراغ مشقِ هزار کلمه‌ای خودمان.

    می‌نویسم. 
    از چه چیز بنویسم حالا؟
    با این جمله شروع می‌کنم، (نمی‌دونم از کجا اومده)
    به یکباره خودم را درون اتاق دختر کوچکی می‌بینم که موجود عجیب‌ و غریب و ریز جثه‌‌ی تپلی‌ای که صورتی‌ رنگ است به اتاقش راه پیدا کرده.
    در بعضی از قسمت‌های بدنش خال‌هایی به رنگ آبی فیروزه‌ای دارد و چشمانش به اندازه‌ی منجوق است.
    نامش را می‌گذاریم منجوق صورتی.
    با او چه کار کنیم؟
    از کجا آمده؟
    چه می‌خورد یا می‌نوشد؟
    فهمیدیم ساندیس گیلاس دوست دارد برای نوشیدن و  سالاد برای جویدن.
    خیلی خسته است و مدام می‌خوابد.
    و همینطور بیشتر از این موجود عجیب مطلع می‌شویم و داستان پیش می‌رود.
     
    🐞به نظرت اودیسه آمده؟•

    دلم می‌خواهد فیلم اودیسه را ببینم.
    دیشب سریال مانتیس را تمام کردیم. ژانر جنایی خوبی بود.
    در قسمت آخر ترسیدیم که کارگردان به انتهای فیلم تِر بزند، ولی خوب به پایان رساندش.
    حالا شاید بتوانم نسخه‌ی خوبی از اودیسه بیابم. تلاشم را خواهم کرد.

    ۱۴۰۵/۰۶/۲۱
    نام و نشانی کانالم برای خواندنیهای بیشتر.
    https://t.me/pichesabz

  78. بعد از هفته‌ها، برای دهمین بار ویس شروع کانال یوتیوبم را گرفتم. راستش را بخواهی، این رفت‌وآمدها، این هی جا، هی جا، هی جا زدن‌ها، مسخره به نظر می‌رسد، اما من حالا می‌دانم تعهدهایی دارم که سال‌هاست دارم ادامه‌شان می‌دهم، پس به این راحتی‌ها دست نمی‌کشم. هر شروعی کمی لنگ‌لنگ‌لنگ زدن می‌خواهد. لنگ می‌زنم، اما باز، تعهدی اگر برایم مهم باشد، به سمت آن برمی‌گردم. ویس‌های داستانک یوتیوبم هم یکی از تعهداتی است که دوستش دارم، پس هرچند مسخره به نظر برسد، آن‌قدر می‌روم و می‌آیم که دیگر بیایم و نروم.

    کمی کارهای خانه و کمی هم کار مشتری را پیش بردم. پیاده‌روی کردم و روی بازنویسی همان مقاله‌ی کوفتی سایت نشستم. نیم ساعتی به دو خط آخر خیره شدم و یک ساعتی هم نوشتم و پاک کردم.

    و ساعت بعدی هم کلمه‌ای را پیدا کردم که معنای مدنظرم را واضح‌تر بیان می‌کرد و همین شد که، بله، فردا باید بنشینم و همان یک صفحه‌ای که هفته‌ها در بازنویسی‌اش لنگیدم، چندباره بازنویسی کنم.
    https://t.me/meslenafas

  79. گزارش شانزدهم
    سال واژه:بازخودیابی

    امروز شلوغ بود. چهارصبح بیدار شدیم تا مادربزرگ را به امامزاده ببریم. من هم به دلایلی که قبلا گفتم به سفرهای جاده‌ای نه نمی‌گویم. مخصوصا در این روزهای نیم‌پاییز. قصدم این بود که در راه از هوا و موسیقی و فکر و منظره‌ی کوهستانی لذت ببرم اما لذتم فقط به خواب محدود شد. کل مسیر را دراز کشیدم، حرکت ابرها را تماشا کردم تا خوابم برد.
    بهبود
    به موقع به نوبت دکترم رسیدم‌. برعکس تصوراتم درباره‌ی این دوره از رژیمم، دکتر از نتیجه راضی بود. چیزی نمانده به عددی که مدت ها می‌خواستم برسم. حتما آن روز را در گزارشم جشن می‌گیرم‌.

    در مسیر رویای نوشتن
    بالاخره عصر بعد از روزها برای خودم وقت یابیدم. خودم را سرزنش کردم که جامانده‌ی تمرینجا شدم. می‌ترسم ارتباطم با کلاس‌ها به سبب شلوغی این روزها کمرنگ شود ولی نچ اجازه نمی‌دهم. پس بی‌محابا شروع کردم:
    _نویسنده ساز ۵۲۳ و ۵۳۳ را زیستم.
    _صد جمله احوالات امروزم را در ده دقیقه ریختم.
    _صد کلمه هم تیک خورد.
    _گزارش خوانی کردم. گزارش های مورد علاقه ام در چند روز اخیر از همسفرانی که آشنایی زیادی با آن‌ها ندارم: دارمان محبی، گیتا کلاهدوز، سمیرا نشانی فر
    _کلمه برداری از شاهنامه هم انجام شد.

    یک ساعتی هم برای تولید محتوا و ویرایش عکسِ کارهایم گذشت، کاری که مدت ها عقب انداخته بودم. هنوز معیارهای نمره‌دهی به روزم را تعیین نکرده‌ام اما فکر می‌کنم امروز نمره خوبی می‌گیرد.

  80. صفحات صبحگاهی را امروز نیایش‌گونه نوشتم. جملاتم را همه با ای خدا شروع کردم. تمام که شد دیدم آنافورای نیایش است.
    خواندن رمان همسایه‌ها تمام شد. شنیدن داستان جاوید هنوز ادامه دارد.
    دفتر نویسنده ساحلک را روی گوشی نصب کردم. دم بچه‌های خلاق و توانای مدرسه نویسندگی گرم. دفتری انگیزه بخش برای نوشتن. پوشه بندی داخل نوت گوشی جالب نبود. از سر ناچاری ولی پوشه‌های زیادی در نوت گوشی دارم.
    نویسنده ساز را بودم تلاش کردم تندتر تایپ کنم که نشد. حدود همان ۶۰۰ کلمه نوشتم. داستان فی‌البداهه را اول از آمدن سرزده دوستی فراموش شده از دوران کودکی شروع کردم. در ادامه چون نتوانستم ادامه دهم. به هزیان گویی رسیدم، پس تبدیل به خوابی درهم و برهم شد، که با صدای رعد و برق و بادی که محافظ نرده‌ای در ورودی را به چهارچوب می‌کوبید، بیدار شد. و اتفاقا بیست و پنج دقیقه هم تمام شد.
    دوستی که همسرش قایق دارد و دریا می‌رود پیام داد بیا میگو صید تازه رسید. نرفتم گفته بودم ماهی اگر آورد خبرم کند.

  81. امروز سر موقع بیدار شدم. دقیق. بالاخره شد. اما خوابم می‌آمد. حالا بهتر هم می‌شود. شب‌ها زودتر می‌خوابم و راحت‌تر بیدار می‌شوم.

    از صبح فشرده کار داشتیم. دو تایی چسبیدیم به کار و تا ظهر کار داشتیم.

    ساعت ۱ جلسه‌ی دفاع یکی از بچه‌ها بود. نتیجه‌ی تست را خواندم که اصلاً هم خوب نشد و رفتم دفاع.

    تا عصر ذهنم درگیر جواب بد تست بود. خسته‌ام کرده. این بار خیلی تر و تمیز و دقیق کار کردم، نمی‌دانم چرا جواب نمی‌دهد.

    خانه که رسیدم دلم می‌خواست هیچ کاری نکنم. تخمه روی میز بود. شروع کردم شکستن. وقتی هم شروع می‌کنی مگر ول می‌کند؟ فکر کنم اینستاگرام را از روی تخمه ساخته‌اند.

    دلم می‌خواست همان‌طور بنشینم و از حرص جواب بد تست همه‌ی تخمه‌ها را بشکنم. اما مثل مادری که بچه‌هایش دم در مدرسه منتظرش باشند و باید بلند شود برود بلند شدم. نمی‌شود عادت‌ها را رها کنم.

    مثل هر روز تکرار کردم. ناراحتی هم کمتر شد. اگر نمی‌رفتم سراغ عادت‌ها به گند کشیده می‌شد بقیه‌ی روزم. ترکیبی از ناراحتی، سرزنش، ناامیدی، و البته تخمه.

    https://t.me/f_mahmudpur

  82. بیست ویک شش سال پنج
    ‌
    بعضی از ما آدمها واقعا کی می‌خاهیم احترام گذاشتن به وقت هم را تمرین کنیم؟ چرا حد و محدوده نمی‌فهمیم؟ چرا وقتی کسی جواب تلفنمان را نمی‌دهد باز هم به زنگ زدن ادامه می‌دهیم؟ اینکه کارباید در ساعت کاری تمام شود و تمام. اینقدراین موبایل زنگ خورد که از وبینار به بیرون پرتاب شدم و دیگرهیچ . تجربه ای شد . یادم نرود که قبل از ورود به وبینارسیم کارت را حتما خاموش کنم. ولی خب به فایل صوتی گوش دادم و با ویس وبینار داستان نویسی در 25 دقیقه را برای بار پنجم نوشتم ، داستان درباره‌‌‌‌‌ی دختری بود که از دست یک پدر خسیس و دعواهای هرروز پدر ومادرش با تنها عروسکش گردو به دنیای قصه پناه می‌برد. بااینکه فقط 678 کلمه نوشتم ولی درلذت غرقیدم.
    امروز پر بودم از استرس باید برای یک قرارداد مهم گزارشی را آماده می‌کردم . با توجه به اینکه فقط سه ماه از همکاری من با این شرکت می گذرد کار چندان راحتی نبود.به اطلاعات موجود اطمینان نداشتم ، به خیر گذشت اما آن انجماد و گرفتگی تا عصر با من ماند. در طول روز خیلی وقتی برای خاندن و نوشتن نبود. جز سر زدن به نوشته های قدیمی خودم وآخرین ویرایش برای نشرمتن یا شعری در کانال ، خاندن کتاب روزنویسی استاد کلانتری و چندتایی از گزارش نیک دوستان. به کانال سحر فرهادی هم سرک کشیدم .این روزها بیشتر از آخرین پیام کانال بچه ها یا حتا استاد، اولین پیامها برایم مهم ترند ، چه بوده ، از کجا شروع و چطور این مسیر طی شده.
    صبح با دوش و قهوه و آزادنویسی کوتاهی شروع شد . چرا من هیچ وقت وقت کافی ندارم؟ چرا به برنامه هایم نمی‌رسم؟ کاش استاد راهی یا کتابی به جز اینها که رعایت می کنم معرفی کند .
    مثلن من فهرست روزانه دارم ، سعی می کنم فقط یک کار که نیاز به تمرکز دارد را انجام دهم ، خاب کافی داشته باشم و وقتم را در دنیای مجازی و شبکه های ارتباطی دستابردی نگذرانم ، پس چرا؟
    کتابی نخاندم پیاده روی نرفتم و زیاد عصبانی شدم.
    نمره‌ی امروز4‌

    ‌manebipar@

  83. خواندنی‌ها:
    – ده صفحه از «شب یک شب دو» بهمن فرسی.
    دیگر سبک و نثرش روی مخم نیست و توانستم مثل بار اول با آن انس بگیرم.
    – سه روز از ژورنالینگ وب‌سایت استاد.
    به نظرم خیلی کاربردی است و ذهن را دور می‌کند از کلیشه‌های نوشتن. پشیمانم که چرا خواندنش را زودتر شروع نکردم.
    – «برادرم جادوگر بود».
    هم متن جالب است و هم موضوعش جدید.
    – نوشته‌های کانال دوستان.
    نوشته‌های دوستان همیشه به من حس زندگی می‌دهد.

    نوشتنی‌ها:
    – فقط آزادنویسی

    https://t.me/zahrahabibi9626

  84. گزارش‌نیک”1405/6/21″ شهریور. روز شنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    بخشی از داستان “جشن روز مردم” از بهنام دیانی را خاندم.

    بخشی از شعرک‌های‌ پراکنده دوره شعر را خاندم.
    بخشی از “شعرهای مخفی” را خاندم.
    بخشی از “شعر‌های ستاره شن” را خاندم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    چند روز پیش آش‌رشته خورده بودم، امروز دیدم آقای اندیشمند بزرگوار‌ اِفتیضاح‌ از آش‌رشته نوشته بود.
    دوباره بد دلم خاست. به آجی گفتم دوباره آش‌رشته بپز.
    اما آجی گفت دیگه نرو کانال‌ها را بخان. خاستی هم بخانی تو غذاها را نخان.
    من هر روز آش و سوپ نمی‌توانم بخورم.
    نمی‌دانم چرا این‌قدر به غذاهای آب‌دار علاقه دارم.
    همیشه به آجی می‌گویم آب‌ خورشت‌ها را زیاد بریز من می‌خام‌ داخلش نان تِیلیت‌ کنم.
    آجی می‌گوید شدی پدر‌بزرگ؟ همه‌اش آش و سوپ و آب‌گوشت.
    اینم‌ از نیک‌نیک امروز

    https://t.me/speechoff

  85. زینب و مدیریت زمانش

    شب گرگرفتگی و اضطراب امانم را می‌برد و نمی‌توانم بخوابم.

    استاد مشاور تحصیلی‌ام، صبح به زور بیدار می‌شوم و پس از صبحانه پای سیستم می‌نشینم تا جوابگوی دانشجویان برای مشکلات انتخاب واحدشان باشم.

    ظهر در وبینار «اصول طراحی اسلایدهای آموزشی حرفه‌ای» شرکت کردم. خیلی خوب بود. مطالبی که تو کتاب خرده تدریس خوانده بودم مرور شد.

    به «ایرانی‌تر» نهال تجدد گوش دادم. در کتاب«گاه ناچیزی مرگ» خود ابن‌عربی هم به خاطر آنچه درباره‌ی عشقش سروده طرد می‌شود.

    بعد از ظهر حسابی خوابیدم.

    در وبیکار سرزبان و پی بردن به اهمیت توابع زبانی شرکت کردم. نازلی جان خوش ذوق مهمان اول این وبیکار من را به روزهایی که خودم هم قلاب‌بافی می‌کردم برد. شیما جان صادقی از استراحت گفت: «استراحت، کار خود و کار دیگران.» عملیاتی‌اش کردم و به دانشجوی مضطربم که شب پیام داده بود نوشتم : «فردا پیامهایتان را می‌خوانم و جواب می‌دهم.» خودم هم تمرین می‌کنم کمتر پیام‌های کاری خارج از ساعت کار بدهم و ساعت استراحت را رعایت کنم. گرچه هنوز برای مرزگذاری صحیح هم از طرف خودم و هم برای دیگران کار دارم.

    از کتاب آشوری و بازاندیشی زبان خواندم.

    طرح دوره‌ی یکی از درس‌هایم را ویرایش کردم. 20 دقیقه هم ارائه‌ی پروپزالم را خواندم.

    نرسیدم در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کنم. ان‌شاالله بتوانم فردا شرکت کنم.

    1405.6.21
    قهرمانی
    #گزارش_نیک
    https://t.me/bidemajnoon9

  86. امروز ۲۱ شهریور ۴۰۵
    صبح بیدار شدم با شنیدن قبولی علی که هنوز تو شوکم و عکس العمل واقعی رو نشون ندادم و به فکر و خیال‌های که برای آینده مون داریم رو هنوز فرصت نکردم فکر کنم.
    امروز هزار کلمه تایپ کردم و ذهنم داره دنبال ایده های جدید می گرده. از نوشته هام راضی بودم.
    وبینار استاد شرکت کردم داستان کوتاهم سیاسی شد .
    امشب مادر و پدرم خونه ما هستند نتونستم گوشی بگیرم گزارش نیک دوستان رو بخونم امروز روز خاندن نوشته های دوستان نویسنده بود.
    در مورد رژیمم غذایی رعایت نکردم پیاده روی نکردم نوشابه و شیرینی خامه خوردم . باید رعایت کنم از فردا پیاده روی نیم ساعت میرم . طبق برنامه غذا می خورم.

  87. گزارش‌نیک”1405/6/21″ شهریور. روز شنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    بخشی از داستان “جشن روز مردم” از بهنام دیانی را خاندم.

    بخشی از شعرک‌های‌ پراکنده دوره شعر را خاندم.
    بخشی از “شعرهای مخفی” را خاندم.
    بخشی از “شعر‌های ستاره شن” را خاندم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    چند روز پیش آش‌رشته خورده بودم، امروز دیدم آقای اندیشمند بزرگوار‌ اِفتیضاح‌ از آش‌رشته نوشته بود.
    دوباره بد دلم خاست. به آجی گفتم دوباره آش‌رشته بپز.
    اما آجی گفت دیگه نرو کانال‌ها را بخان. خاستی هم بخانی تو غذاها را نخان.
    من هر روز آش و سوپ نمی‌توانم بخورم.
    نمی‌دانم چرا این‌قدر به غذاهای آب‌دار علاقه دارم.
    همیشه به آجی می‌گویم آب‌ خورشت‌ها را زیاد بریز من می‌خام‌ داخلش نان تِیلیت‌ کنم.
    آجی می‌گوید شدی پدر‌بزرگ؟ همه‌اش آش و سوپ و آب‌گوشت.

    https://t.me/speechoff

    1. درود مریم بانو، از عنایت‌‌تون به یادداشت‌های من بسیار سپاسگزارم 💙🌷🌷🌱🌹

  88. سال‌واژه:شوق زندگی
    بیدار شدن با حالت تهوع و سرماخوردگی. نرفتن به باشگاه. بودن با خاهرزاده‌ها. دارم چه کار می‌کنم؟ می‌نویسم که تمام شود این تکلیف.
    — فقط بلدی واسه خودت تکلیف بتراشی.
    — چه تکلیفی؟
    — همین کارات دیگه؟
    — منظورت همین گزارش نیکه؟
    — آره خُب. حالا رخدادکم اضافه شده. همش ذهنت درگیره.
    — خُب پس چیکار کنم؟
    — نمی‌دونم. میگم یکم دقیق‌تر نگاه کن به روزات. ببین یه چیزیت هست. انگار آروم و قرار نداری. یه بایدی اومده پُشت نوشتنت. این چند روزی که مشهد بودی شبا میرفتی تو حیاطو می‌نوشتی.
    – چه اشکالی داره؟ باید واسش وقت بذارم تا بتونم کارای خوبی کنم. باید بنویسم. حالا چیزه دیگه نمی‌نویسم لااقل همین گزارشامو بنویسم. یه سری وقتا بینشون حوصلم سر میرفت. یه سری حرفاشون واسم جالب نیست. واسه همین دوست داشتم یکم تنها باشم. و این‌که سه تا بچه‌ی دیگه هم اضافه شده بود و تو خونه ۵ تا بچه کوچیک بودن که زر می‌زدن.
    — نمی‌دونم چطور منظورمو بگم. انگار خوشحال نیستی؟ شدی شبیه دوران مَدرِست که یکی باید بهت نمره می‌داد تا خوشحال شی وگرنه انگار‌نه‌انگار اینقد واسه تکلیفات زحمت کشیدی.
    — آها. الان داری یکم واضحتر حرف می‌زنی. کم‌کم داشتی عصبیم می‌کردی. یه سری وقتا خیلی رو اعصابی.
    — خُب واقعن یه سری وقتا میخام که عصبانیت کنم. حال می‌کنم وقتی سگ میشی. حالا هیشکی‌ام از قیافت نمی‌فهمه‌ها. فقط من می‌فهمم.
    — میگم باهات حال نمی‌کنم واسه همین مزخرف‌بازیاته. ببین حرفت بیراه نیس. حالم یه جوریه. نمی‌دونم باید چی‌کار کنم. یه انتظاری هست که مثل یه عطر تمام طول روزمو پُر کرده. بیشتر وقتا شبیهِ عطرای حرمه و اصلن نمیره. یه سری وقتا بهتره. موقعی بوش میره خوشحال‌ترم. معمولن وقتیه که دارم بستتی قیفی میخورم یا پیاده روی می‌کنم.
    — میخای چی کار کنی؟
    — با چی؟
    — با کی منظورمه. با خودت میخای چیکار کنی.
    — هیچی. فعلن شدم مثل بارِ سنگین. شدم نعش‌کش. یه سری وقتا سبکترم‌. خیلی کم. خیلی دیر به دیر تجربش می‌کنم. یه سری وقتا نمی‌دونم با خودم چی‌کار کنم. میرم نعشمو میذارم باشگاه. یکم سبکتر میشم. دوباره میندازم رو کولمو میرم سمت خونه. یکم هرزه‌نویسی می‌کنم. اون‌جا از همه سبکترم. الان یادم اومد. آره خیلی سبک میشم. دوباره میندازم خودمو رو کولم و میرم واسه کارای خونه یا هر چی. دیگه حوصله ندارم.
    — میخای باهاش چیکار کنی بالاخره؟
    — نمی‌تونم بسپارمش به خونه سالمندانو اینا. باید خودم ازش نگهداری کنم. آخه پیر که نیست. خسته است. شایدم مُرده.
    — نه بابا نمُرده. مسخره‌بازی در نیار. فقط اومدم بهت بگم حالت خوش نیست. نمیگم خودتو بزنی به کسخلی که انگار همه چی خوبه. نه. میگم تو الان تو دلِ یکی از آرزوهاتی. نوشتن. خُب چه مرگته.
    — میتونم بندازم تقصیر اوضاع تخمیه کشور و یه سری آدمای تخمی‌تره دیگه؟
    — میتونی. ولی یکم بهت حق میدم. بیشتر نه. نگرانم برات. اینکه خو گرفته باشی به تنهایی. کم حرفی. دور شدن از جمع. ببین اینا بد نیست. ولی خب.
    — بگو دیگه. تموم کن جملتو. منتظرم.
    — مینا من دوست دارم خوشحال باشی. منظورم این نیست بخای تو یه سری بحثایی که دوست نداری شرکت کنی یا خودتو مجبور کنی به پرحرفی. میخام اگر ساکت هم هستی دلت مثل الان بغضی نباشه. می‌بینم تا الان چند بار بغضتو خوردی که گریه نکنی. مینا نمیخام دو روز دیگه وقتی تو اوج آرزوهات هستی بازم ته دلت غمگین باشه.
    — درست میگی. چندین ساله اینجوری‌ام. واقعن انگار خو گرفتم. حوصله ندارم ادامه بدم صحبتو.
    — قول میدی یکم راجع به صحبتامون فکر کنی؟
    — آره.
    — مثه سال‌واژت نباشه که فقط آخر شبا یادت میادا؟
    — باشه بابا.
    https://t.me/Neveshtkhaneh

  89. رشد پله ای

    •این چند روز به طور عجیبی احساس خلسه و خلا بعد از تمام شدن گزارشکار های کارآموزی و پروژه ام را داشتم. با وجود اینکه خیلی منتظر این لحظه بودم اما یک احساس پوچی و دلهره عجیب و بی معنی درونم می جوشد.
    اسمش را گذاشتم مارتین ایدن ِدرون. بنظرم همه ما آن را داریم البته نه به آن غلظت بلکه رقیق تر.
    با نوشتن و نوشتن و مچاله کردن توانستم تا حدی خودم را جمع و جور کنم. به این نتیجه رسیدم که نویسندگی، یک سبک زندگی ست.

    • وسط این کشمکش ها هم که فضای مجازی و اینستاگرام از دستم در رفت و این اسکرول ها قوز بالا قوز شدند. بمب باران اطلاعاتی شدم اما کمی الان کنترلش کرده ام.

    • وبینار نویسنده ساز شرکت کردم. برای اولین بار در ورد تلاش کردم برای هزار کلمه داستان نویسی در بیست و پنج دقیقه. تقریبا ۵۵۰ کلمه تایپ کردم. همراه شدم و این جمله استاد برایم تداعی شد«وقتی سریع و در لحظه می نویسید نوعی مراقبه را تجربه می کنید.»
    سعی کردم حرف استاد را گوش بدهم و اجازه دهم نوشته ام خودش خودش را بسازد و دنبال سوژه نباشم.
    جالب اینجا بود که خودم شدم سوژه خودم!
    همراه شدن با این جریان تداعی ها چقدر می‌تواند به خودشناسی کمک بزرگی بکند.

    • رمان «او» از زاهد بارخدا را شروع کردم. این تیکه برایم جالب بود.
    «آهسته، چنان آهسته دست می‌زد به انجام هر کاری که نَفْس انجام آن کار فراموش می‌شد. بعد از مدتی همین آهستگی تبدیل شده‌بود به شکلی از ریاضت. او با انجام کارهای روزمره و معمولی، و دقت و صرف وقت زیاد برای انجام آن‌ها، به شکلی ناخودآگاه مشغول مراقبه می‌شد. رجوع می‌کرد به درونش، حال‌وهوای درونی‌اش را واکاوی می‌کرد و می‌رسید به گذشته. تکه‌ها را مثل پازل کنار هم می‌چید. اندوه اتفاق‌های گذشته، در این مراقبه‌ها دیگر آزارش نمی‌داد؛ بدل می‌شد به جواهری گرانبها، یک رازِ شاید، آرامَش می‌کرد حتی! می‌ترسید البته از رضایتِ قلبیِ این مراقبه. به خودش می‌گفت که نباید از این نردبان بالا بروم. روی همان پلهٔ خیالی می‌مانْد، جلوتر نمی‌رفت، پایین می‌آمد و بعد اندوه سنگین می‌شد؛ آزارش می‌داد، مس می‌شد آن طلای ناب.»

    • معیار هایم را برای نمره دهی روزانه سر و سامان دادم و مرتب نوشتم. به امروزم نمره ۶ می دهم.

  90. سال واژه: تداوم.
    – خواندن داستان کوتاه از چخوف به نام ملال آور .
    – انجام تکلیفِ کلاس روز سه شنبه و فرستادن آن.
    -درست کردن ماکارونی و سالاد.
    – گوش دادن به پادکست نوشداروی پس از مرگ از چخوف.
    از اینکه چند وقته میل به سمت کتابها و پادکست‌های چخوف پیدا کردم رو خودم هم دلیلشو نمی‌دانم.
    شاید به خاطر جادوی داستانهای چخوف باشه که با خوندن و گوش دادن هر داستان کشش ادامه دادن رو در من ایجاد می‌کنه.
    – گوش دادن به وبینار نویسنده‌ساز از شاهین کلانتری.
    آشنا شدن با کتاب کتابفروشی نیست در جهان که استاد چند صفحه از اون رو در کانال تلگرام مدرسه نویسندگی گذاشته بودند. که خیلی خیلی دوسش داشتم. اگر این کتاب باشه حتمن برای خودم می‌خرمش.
    نوشتن هزار کلمه داستان‌نویسی در 25 دقیقه با رعایت جدول اصول.
    من در این کار دسته‌جمعی با بچه‌ها و خود استاد مدرسه نویسندگی از روز اول شرکت کردم. به جز یک روز که متاسفانه در کلاس نبودم و این کار رو با فایل ضبط شده انجام دادم.
    و این کار هر بار برای من تجربه جالبی داشته.
    اگه بخوام از حس امروزم موقع نوشتن بگم بسیار جادویی و فوق العاده بود و اینکه داستانم حول محور داستانهای چخوف و تاثیر از نوشته‌های او بود.
    پیاده‌روی به مدت یک ساعت.
    -به خودم از یک تا ده عدد8 رو میدم.
    خدانگهدارتون تا گزارش نیک بعدی.
    فانوس راه من https//t.me/delneveshtehayezohreh
    اگر دوست داشتید به کانال من «فانوس راه من» سر بزنید.
    با تشکر زهره.

  91. گزارش نیک ۲۰

    روزهای سختی که می‌گفتم ادامه دارند. امروز یکی‌شان است. خبر خوب هم‌چنان زهر تلخی روزها را می‌گیرد. امروز هم خبر خوبی شنیدم.
    گفتند حالش بهتر است. البته هم‌چنان بداخلاقی می‌کند.
    «رگتایم» را تمامیدم. دوستش داشتم. احتمالا فردا یادداشتی شخصی از رمان بنویسم و در کانال تلگرام قرار دهم.
    شرایط اجازه نداد «وبینار»های چندروز اخیر را گوش کنم. نمی‌دانم استاد رمان کلاسیک حجیم معرفی کردند یا نه. باید ازشان بپرسم.
    خوابی که دیدم بودم را نوشتم. در کانال تلگرامم هم گذاشتم.
    شعر خواندم. شعرک تمرین کردم.
    روی «پی‌رنگ» کار کردم. از دیروز بهتر شد ولی هم‌چنان راضی نیستم. شاید توی این یکی-دو روزی که زمان دارم، سراغ موضوع دیگری بروم.
    نوشته‌های همسفرانم را خواندم. از بعضی برای نوشتن الهام گرفتم. خواندن متن‌های دوستانم، انگیزه‌ام برای نوشتن را زیاد می‌کند.
    «سیلو» تمام شد و اگر حال روحی اجازه دهد، آخر شب سریال جدیدی می‌آغازم.

    ۲۰ گزارش نیک. خوش‌حالم که نوشتم. خوش‌حالم که در هر شرایطی ادامه دادم. تجربه‌ای‌ست بس شیرین. ممنون از «استاد» عزیزم که این موقعیت را برای‌مان فراهم آورده.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/saaye_zaad

    نمره‌ی امروز: ۷ از ۱۰

  92. ۱۴۰۵/۰۶/۲۱
    گزارش نیک ۱۲۳🐌❤️
    سال واژه: در مسیر معنوی
    نمره روز: ده از ده
    واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است.

    1- تصویر سازی آینده دلخواه.
    صبح ساعت حوالی پنج بود که در اسنپ نشستم. آسمان تاریک بود. شروع به تصور آرزوهایم بدون محدودیت کردم. تا ۹۸٪ شارژ شدم. فکر کنم کم کم به جای زندگی در این دنیا بیشتر وقتم را در دنیای رویاها بگذارنم.
    ۲- گرفتن پیش فاکتور از شرکت های اندازه گیری.
    بیشتر کار کردن در خواب و بیداری بود. دیشب چند بار از خواب پریدم. چهار ‌و نیم صبح هم بلند شدم. و چند فاکتور را هم که خودم اصلاح کردم. اواسط روز دستگیرم شد که اندازه گیری تنش گرمایی را هم باید می فرستادم. کار دوباره کاری شد. اما اطلاعات خوبی از مسئول فنی های شرکت های اندازه گیری بدست آوردم. اگر امشب خوب بخوابم فردا تا قبل از ساعت ۱۵:۰۰ گیج نخواهم بود.
    ۳- نظارت بر کار پرسنل خدمات
    پرسنل خدمات. عزیزان دل من. یکیشان تا پنج دبستان درس خوانده، آن یکی بی سواد است اما اعداد و چهار عمل اصلی را از من بهتر بلد است. دیگری هم تا اول دبیرستان خوانده و ساعت یک بعد ازطهر قرصی می خورد که تا پایان شیفت کاری حرف های نا مفهوم می زند، در محوطه در حال خودش کیسه های زباله را جمع آوری می کند و دیگر هیچ.
    هر سه تایشان را دوست دارم. هر کاری از دستم بر بیاید برای پیشرفتشان، درست کردن کارکردشان، افزایش حقوقشان می کنم. اصلا برای همین ها، آسمان آبی، کوه های بنفش، دیدن طلوع آفتاب از تهران بیرون زده ام. هر روز روی یک چیزی کلید می کنند. امروز یکی شان روی مرخصی پنج شنبه اش سوزنش گیر کرده بود و آن یکی روی ثبت اضافه کارش. هر دو کار را هم برایشان انجام دادم. هرچقدر هم گفتم آخر کو تا پنج شنبه آخر هفته یا آخر ماه، هی می رفتند و می آمدند که حقشان را بگیرند.
    ۴- واکنش های عاطفی ام را کنترل کردم. نه اینکه سرکوب کنم در حالت سپاسگزاری ماندم. در کتاب ماورا طبیعی شدن خواندم که هنر آن است که در همین شرایط سپاسگزار قلبی باشیم. من هم سپاسگزار ماندم.
    ۵-از نرم افزار تحت وب ساحل برای نوشتن گزارش نیکم استفاده کردم. کلمه روز آینه بود که با آن پنج جمله ساختم. همه جا می توانم از آن استفاده کنم، روی گوشی در کامپیوتر و… نوشته هایم هم ذخیره می شود. ترس اینکه کسی آنها را بخواند را هم ندارم. مرسی ساحلک.

    سپاسگزاری
    سپاسگزارم برای مطالعه ی کتاب ماورا طبیعی شدن، نوشتن گزارش نیک، دوست عزیزم ساحلک، لباس های روشن، تمیز و اتو کرده ی فردا، استاد شاهین و این جمع اهل مطالعه و نوشتن.
    خیلی خوابم میاد.
    فردا گزارش نیک بهتری می نویسم.

  93. امروز به سختی خودم را از رختخواب کندم و رفتم سرکار، مدتی است برای مدیریت بی خوابی داروهای گیاهی مصرف میکنم، صبحها گیج گیجم، تا کمی از کارم را شروع کنم و متمرکز شوم حالم بهتر می‌شود. اما به محض اینکه شروع به کار میکنم همکارها یکی پس از دیگری می آیند و هر کسی از دیگری گلایه دارد و من فقط شنونده هستم ، بعضی وقتها دیگر حوصله درد دل آدمها را ندارم، تمرکزم را به هم نیزنند اما چکار کنم با آدمی که می‌خواهد حرف بزند، به هر حال یک روز بی تمرکز کاری دیگر را با جان کندن به لحاط اینکه دوباره بعدازظهر گیج خواب میشوم تمام میکنم، اما تا الان هنوز بیدارم، تمرین خطاطی داشتم، کتاب صوتی مقالات شمس را گوش دادم در آرام کردن ذهنم موثر است، دیشب به خواهرم توصیه کردم که کلاسی که مربوط به صدا و بیان هست را ثبت نام کند ، شاید به تخلیه خشمش کمک کند، بالاخره راضیش کردم و رفت. شب که برگشتم راضی بود گفت ادامه می‌دهم. بعد از ظهر که آمدم خانه مادرم شروع کرد به درد دل از بابام گلایه داشت، فقط گوش میدهم کاری از دستم بر نمی اید، گاهی شب که می‌شود تصویر و حرفهای آدمها عین یک فیلم در دهنم پخش می‌شود. هر آدم یک قصه است. من اما برای هیچ کسی حرف نمیزنم و فقط مینویسم آن هم فقط برای خودم. قبل تر ها از رفتن و رها کردن آدمها خیلی ناراحت میشدم و حرص میخوردم، اما امروز داشتم با خودم فکر میکردم به مرحله ای رسیده ام که این موضوع هم دیگر ناراحتم نمیکند، نمی‌دانم خوب هست یا بد، اماناپایدار بودن و تغییرات زندگی را پذیرفته‌ام .

  94. ✔️در صفحه‌ی صبحگاهی، دیگر طلبکار نیستم و خودم را در آغوش می‌گیرم و خودم را نوازش می‌کنم و تمرین خودآسایی دارم.
    ✔️پس از تمرین‌ یوگا، یک ساعت بی‌وقفه نوشتم. رونویسی از حافظ را هم فراموش نکردم. روزواژه‌ام 《مژده‌آور》 بود که در پست کانالم واردش کردم.
    ✔️در دو کلاس حضوری یوگا، به این می‌اندیشیدم که چه‌قدر نوشتن، به صورت پلکانی دایره لغات و اثرگذاری کلامم را بالا برده.
    ✔️در نویسنده‌ساز و هزارکلمه‌های داستان‌ساز، خودم را نگاشتم. با تمام دودلیها و تردیدها که نوشتن مژده‌آور شد.
    هدفم رهایی از هدفمندی و آینده‌بینی بود، در منی که وجودم نمی‌گذاشت آرزومند نباشم. در داستان امروز و لابه‌لای کلماتِ سر در گم، ناگهان یکی مثل خودم از توی لپ‌تاپ بیرون پرید و گفت هر کاری که تا به حال کردم برای به اینجا رسیدن بوده و طبق برنامه پیش رفتم. برایم مادرانه دل سوزاند که خود دیگرم از توی لپ‌تاپ بیرون جست و بنای ناسازگاری و زورآزمایی را گذاشت با اولی. انقدر پیش رفتند که مرا از یاد بردند و در نهایت دست به دست دادند و هدف من دیگر در بسته‌های کوچکِی و در لحظه‌‌‌ی حال جای گرفت.
    بی‌پروایی در قلم و بیانم را دوست داشتم.
    بیفزایم که چند کتاب برای نخاندن هم معرفی شد، شاید هم خاندن و از یاد بردن.
    ✔️کلاس نویسندگی خلاق، اعجاب‌انگیز بود. سالهایی دور در بخشی از وجودم نویسندگی را ستایش میکردم اما جراتِ داستان‌نویسی نداشتم.
    کلاس امروز این سد ذهنی را شکست.
    ✔️پیاده‌روی کردم.
    ✔️برای تکرار آموزی به کتاب خشم و هیاهو نگاهی انداختم. با شرکت در کلاس نویسندگی خلاق، ارزش نثر شکسته‌اش، صد چندان شد.
    ✔️ساحلک را دیدم و بال‌بال میزدم که روزواژه‌ام را در بخش مربوط وارد کنم. اما بر گزينه 《شروع رایگان با گوگل》 که کلیک کردم، درخاست تغییر نام کاربری داد و نشد.
    البته که آقای شناسا اشاره کردند که برنامه در حال ارتقاست و هم‌اکنون مراحل اولیه را می‌گذراند‌. دست مریزاد به ایشان و بانو خسروی. در روزهای پیشِ رو از کم و کیف کار با آن سر در خاهم‌آورد.
    ✔️ 《 چه‌ تشویق‌هایی که تنبیه می‌کند آدم را》میوه‌ی سی جمله‌نویسی است.
    ✔️کتابهای بی‌لنگر و دفترهای دوکا را خاندم. هر بار به زور از صفحه‌ی کتابها خارج می‌شوم از بس که می‌چسبند به دل و جانم.

  95. بیست و یکم شهریور
    -صفحات صبحگاهی را سرجایشان بازگرداندم.
    نقشه‌ی بی‌آر‌تی مانع دیدن آسمان از پنجره‌ی اتوبوس می‌شد؛ کل مسیر، به چرخ ماشین‌ها زل زدم.
    -صبحانه‌ی بین راهی.
    -دیدن همکارم باعث می‌شود برای شروع شدن کلاس‌های دانشگاه روزشماری کنم. از زیرکار دررفتن‌هایش، دهان همیشه جنبانش، راه رفتنش، طرز حرف زدن و ادای واژگانش، همه و همه تا حدی منزجرم می‌کنند؛ حتی کلمه‌ای بینمان رد و بدل نمی‌شود، مگر اینکه آخرین راه‌حل موجود در دست یکی از طرفین باشد.
    -قرمه‌سبزی امروز به مراتب خوشمزه‌تر بود.
    -کمی کتاب، کمی خواب و کمی نوشتن.
    -نیم ساعت اضافه ‌کاری بدون حقوق و مزایا.
    -خیلی خوب دارم منظم نمی‌نویسم؛ کانالم رو می‌گم.
    -اولین روز هفته معمولا طولانی‌تر به نظر میاد.
    و… همین.

  96. • صبح را به بطالت گذراندم و در سوشال‌مدیا.
    آهنگ happier را تمام کرده‌ام اما اعتماد‌به‌نفس خواندنش را ندارم. ازفردا جدی‌تر تلاش می‌کنم بلکه بتوانم قابل‌قبول، بخوانمش.

    • باید ریاضی می‌خواندم، اما می‌شود گفت چیزی نخواندم.
    از معلمش را دوست ندارم.
    سواد کافی ندارد و نمک اضافه می‌ریزد و حرف‌هایی می‌زند که مثلا قرار است بیننده را ترغیب کند اما زننده است.

    • آمدم نویسنده‌ساز و داستانی عجیب نوشتم که شباهتی عجیب به داستان قبلی داشت. همه‌شان حول انگلی می‌چرخند که بدن انسان را تسخیر می‌کند و درنهایت از هم فرومی‌پاشاندش.

    • هیچ‌کاری نکردم بعدش، جز خوردن غذا.
    اما شام خوش‌مزه‌ای بود، مثل ناهار و از خوردنش لذت بردم.
    کاش هرگز سیر نمی‌شدم.

    • گزارش نیک و خواب؟ پنج‌دقیقه باهم فاصله دارند برایم.

  97. بزرگ‌ترین اقدامم امروز؛
    برای پروژه‌ی در دست اجرایی با دوستانم بحث و تبادل نظر کردم.
    در میانه‌های روز این اتفاق افتاد.
    اقدام متوسط امروزم؛
    یک پومودورو تایپ انجام شد.
    کمی سرعتم بیش از دیروز بود.
    و البته تعداد واژه‌ها اندکی بیشتر از *دی.
    داستانکی شکل گرفت از این نوشتن که شاید روزی منتشر شود.
    اقدام کوچک امروزم؛
    پیلاتس، آشپزی(فیله مرغ و سیب‌زمینی، در کنار سالاد و زیتون)، بشور و بمال آشپزخانه، پیاده‌روی احوالپرسی و صحبت با دخترم و مادرم، تدارک شام سبک، استحمام، آماده شدن برای خواب………
    اینجا هم هستم هنوز👇🏻
    https://t.me/ghesehaye_shokouh

  98. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -ظهر، موضوع چالش داستانک مشخص شد. «وصیت‌نامه» با راوی دوم شخص. ایده‌هایم را فهرست کردم. با برگزیده‌های فهرست، داستانک نوشتم.
    -از بین داستانک‌ها، دو تا را انتخاب و ویرایش‌ کردم. حالا هم، بین‌شان گیر افتاده‌ام.
    -به داستان کوتاه جدیدم فکر کردم. به جاخالی‌های پیرنگش. گوشه‌کنارهای شخصیت اولش.
    -داستانک‌ منتخب چالش را هوا کردم تو کانال.
    -سریع شام را زدم تا برق نرفته.
    -چراغ‌قوه‌ی گوشی را روشن کردم. شروع داستان کوتاه را نوشتم. بل‌اخره.
    -دوباره رفتم سراغ داستانک‌ها. چقدر انتخاب بین بد و بدتر سخت است.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  99. بیا اول از عمو ترابی تشکری کنم که مره انتخاب نکرد واقعن مه دوست ندارم حال انتخاب شم بذارید حدعقل یک‌سال داستانک نویس‌داری کنم ببینم پخته بشم اگه او وقت انتخاب شم می‌گم لیاقت داشتم!

    بیا وظیفه انجام دم از هزار کلمه که امروز باهاش قائم‌موشک بازی می‌کردم بگم؟

    اول شروع کردم اسمِ داستان گذاشتم پادشاه هی‌همی‌جوری که نویس‌داری می‌کردم یک‌دفعه پسرم پاچه‌ها مه گرفت و شروع گریه کردن کرد مه‌ام کناراش سرخوده گذاشتم داخل‌راه که می‌خاستم برم سرِ‌خوده بزارم زود گوشی برداشتم گفتم از چی‌شروع به ادامه داستان کنم از تک‌‌تک کیبورد لپتاپ استاد شروع‌کردم پایان جذاب داشت اولش حس‌می‌کنی؛ دارم از استاد می‌گم. که آخر او پادشاه بابا پسر خاله نازنین و شاگرد هم پسرخاله نازنین میشه.
    خیلی جالب شده، ویرایش کردم گذاشتم تو کانال خودم. دمی‌دیدم خوب شده گفتم ازی و بعد داستان‌ها خوده بزارم تو کانال و از گوشی دوباره هزار کلمه شروع کنم اما روی کاغذ هم ۵ صفحه آزاد نویس‌داری داشته باشم. در روز چو وقت کم دارم که از رو کاغذ بردارم رو گوشی دوباره نویس‌داری کنم بمه سخت‌هم هسته.
    ای‌جوری غیر از گذارش نیک یک موضوع دگه‌هم تو کانالم اظافه میشه.
    و دوباره که داشتم‌ رو گوشی نویس‌داری می‌کردم باز پسرم رفت بازی‌کنه دوباره خوده انداختم رو کاغذ شروع کردم در گل دیدم که ۳نیم صفحه در کاغذ نویس‌داری کردم هرچه گوشی نویس‌داری کردم اوره کو گذاشتم تو کانالم یعنی از هر ثانیه استفاده کردم بخودم افتخار می‌کنم!
    خوب از چه دگه بگم می‌خاهِم چهاردوبره تمیز کنِم شروع به خونه‌ای جدید برِم انشالله دعا کنید که چیزی که آرزو دارم بشه.
    رمانم هنوز مونده شعرم باید بزارم تو کانال یک داستانک‌هم نویس‌داری کنم پیاده‌روی مونده باید دیرتر پیاده‌‌روی برم.
    شایدن بگید توکه از خونه بیرون نمی‌شی چجوری پیاده‌روی میری؟
    یک اتاق کوچولو دارم پائین اظافه ازی‌سر می‌رم به‌ای‌سر حدودن در روز یک‌ساعت ای‌کاره می‌کنم.
    درسته همسرم شرط گذاشته که نویس‌داری نکن اما مثلِ همیشه تسلیم نمی‌شم یک راه پیدا کنم
    نمی‌فهمم می‌خام امشب گذارش‌نیک‌ام طولانی‌باشه چرا اما نمی‌‌شه افسوس یادِ از دریغا آمد یا شیبان آمد
    خوب برم شام درست کنم دگه هم نویس‌داری دارم خدانگهدار
    آهااا امشب به استاد گیر ندادم بخودم لایک می‌دم!
    باشه استاد مجازات کردِم مه که گذارش دیر فرستادم تائید نکردید!
    علامت تائیدی گذاشتم که جدی بگرید!
    https://t.me/sadegaalezadai

  100. ➖سال‌واژه‌ام: بینجامیدن.

    ✔️ امروز صفحات صبحگاهی نوشتم. مغزم خالی شد.

    ✔️بعد از خودن صبحانه نشستم پای خسرو خوبان همراه قهوه. چسبید. چه جورم چسبید.
    فکر نمی‌کردم خسرو خوبان آنقدر بامزه و قشنگ باشه.

    ✔️سریال ترکیمو دیدم. بامزه شده. دوستش دارم.

    ✔️بعد از مدتها تمرینجا رفتم. قصد دارم بیشتر برم.

    ✔️پای نوشتن داستانک برای چالش بودم. تا الان سه تا نوشتم.‌ تا فردا شب فرصت فرستادن هست. فعلن از دوتای اخری خوشم اومده. اما داستانک آخرم بیشتر بیشتر جای کار دارد و هم بیشتر تر به دلم نشسته.

    ✔️وبینار نویسنده ساز بودم. هزار کلمه نویسی داستان امروزم و خوشم نیمد. درسته خودش همینجوری پیش رفت ولی دوستش نداشتم.

    ✔️با آهنگ خیال پردازی کردم برای رمانم. قضیه اونجایی دارک شد که رمانم یادم رفت و من بودم و خیال.
    چند روزی هست از رمانم غافل شدم. از فردا باید بیشتر تو برنامم قرار بدمش.

    ✔️با مامانم نشستیم دختر امپراطور دیدیم اونم چسبید.

    ✔️سمپوزیوم ثبت‌نام کردم و مثل چییی خوشحالم و مشتاق.

    ➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.
    https://t.me/Jonnevice_channel

  101. امروز هم یک برگ از شهریور ورق خورد و بازگشتی در کارش نیست. به بیداری صبح سلام دادم. و شکر کردم. و سجده بجا آوردم. به نوشتن پرداختم در هر پنج دقیقه صد و ده کلمه تایپ کردم و سرعتم کم است. پیاده روی را فراموش نکردم چون سال‌واژه‌ام تعهد ورزی‌ست و به آن وفادارم و چه شوق و انگیزه‌ی دوباره‌ای برای نوشتن پیدا می‌کنم بی‌نظیر است.‌امروز کمی از رمان صوتی خانه لهستانی‌ها گوش کردم. بیشتر اوقات خاطره‌ی کودکی فرزندم را بیاد می‌آورم. زمانی که زیر سن دبستان بود و همه‌ی کارهایی که می‌کرد دوست داشتنی بود وقتی سری به آلبوم می‌زنم بیشتر دلم برای کودکی‌اش تنگ می‌شود. امروز از دوستی نزدیک خیلی دلخور و ناراحت شدم چون راز مرا بر ملا کرد. او گفت عیبی ندارد همه بدانند مگر تو گناهی داری. چرا بعضی از آدمها خودشان را به …می‌زنند. و از خوردن یک لیوان خاکشیر برای خاموشی آتشفشانم لذت بردم. نمره‌ی امروز را هفت می‌دهم. امروز به وبینار نرسیدم چند تماس ضروری باعث قطع شدن وبینار شد. امروز جمله‌ی استاد که در کانال نویسنده ساز بود مرا به فکر فرو برد و انگار آن جمله‌ سالهاست در ذهن من می‌چرخد اما نمی‌توانم آن را بگویم که یک نویسنده توانمند آن را نوشته و آن جمله این است متضاد موفقیت شکست نیست، بدنامی‌ست. امروز به داستان کودک فقط فکر کردم که چگونه ادامه‌اش دهم. درگیری فکری با بسیاری از مسائل پیش آمده داشتم و بعضی از آنها را گذر زمان حل می‌کند. برای شرکت در داستان نویسی برای کودکان امشب ثبت نام می‌کنم. کانال تلگرام مهرابی 👇

    https://t.me/notetoday1

  102. گزارش: سریال

    _ورزش کردم.

    _دفتر شعر عبدالله کوثری را خواندم.

    _دوبار آزادنویسی کردم. لابه‌لای‌ش چند شعر شکل گرفت. یکی دو تا طرح. اینکه دو بار آزادنویسی کوتاهی انجام دادم، خیلی خوب بود. با فاصله. وسط‌هایش ظرف شستم.

    _بیرون خرید کردم.

    _توی کانال استاد و بچه‌ها چرخیدم.

    _می‌خواهم سریال «موش» را ببینم. البته مرددم. چون فکر می‌کنم مرا مسخره‌ی خودشان کردند و هی یکی دیگر را قاتل می‌کنند. اصلن مشخص بود که چند صحنه بی‌منطق شکل گرفت. زمانش نمی‌خواند. یا خیلی باسمه‌یی دیالوگ را می‌چپاند تا اطلاعات به شخصیت دیگر بدهد. حالا بیشتر به این فکر می‌کنم و هر سریالی یا فیلمی نمی‌بینم.

    https://t.me/elireine

  103. گزارش نیک ۱۲۳

    ✍️روزانه نویسی سهم صبحگاهی
    ✍️خواب‌نگاری عجب خواب جالبی بود .
    ✍️تغذیه کانال فرحنامه
    ✍️شنیدن فایل صوتی جلسه شعرماهی در اسنپ های رفت و برگشت به خونه‌ی مادرم.
    ✍️رفتن به خونه مادرم و کمک به حمام رفتنش
    ✍️شرکت در وبینار نویسنده ساز. نوشتن ۲۵ دقیقه یک داستان شش صفحه‌ای نوشتم. از این طرز نوشتن خوشم میاد. البته برای اینکه در کانالم بذارم لازمه که چندین بار ادیت و ویرایش بشه، اما امروز که میخوندمش از داستان های اول بهتر تر نوشته‌ بودم.
    ✍️دیدن اخبار
    ✍️دیدن یک سریال کره‌ای جدید
    ✍️ روزانه نویسی ‌و،گزارش نیک ۱۲۳
    ✍️تا الان کاریکاتور حلزون نبود . حتمن استاد سرش شلوغه و وقت نکرده حلزون را به معرض تماشا بگذارد.

  104. ۱. از شبی که نخوابیده بودم، بیدار شدم. روز را به خواب گذراندم.
    ۲. خسته خسته، کار کردم. به خاطر سه روز مرخصی، یک هفته کار کردم.
    ۳. مادر خوش‌ذوق زنگ زد و خبر مهمان خوانده شده‌ی فردا را زیر گوشم کوبید.
    ۴. مشغول‌ کار‌های عقب افتاده بودم و نفهمیدم ساعت هفت را هم گذراندم و هنوز از پشت میز تکان نخوردم. مسیر برگشت در تاریکی بعد غروب طی شد.
    ۵. اتاقم را می‌خواستم رسیدم و خودم را در اتاقم حبس کردم. پنج دقیقه‌ فقط دراز کشیدم.
    ۶. به زحمت دستی تکان دادم و تصویر‌سازی امروز‌ را انجام دادم.
    ۷. گزارش را نوشتم.

  105. – انگشتم را بدجوری زخمی کردم؛ مثلن می‌خواستم مهندسی کنم برای ماشینی که روشن نمی‌شد. به درد خودم خورد مهندسی کردنم. دست از پا درازتر و البته خونین برگشتم بالا. اما یک‌طوری انگشتم را فشار داده بودم که خونریزی کامل بند آمده بود. یادم آمد چند سال قبل انگشت اشاره‌ی دست چپم را طوری بریدم که پنج بخیه خورد، اما آنقدر محکم فشار داده بودم که دکتر اول گفت چیزی نیست که، بعد که زخم را باز کرد گفت ماشالله خودت بخیه زده‌ای از بس فشار دادی. یادم می‌آید که دکتر چشم‌وچال دقیقی هم نداشت و من موقع بخیه‌زدن دستش را هدایت می‌کردم به جای درست، اما انصافن حتی یک اثر نازک و بی‌رمق هم باقی نمانده است از محل بریدگی.

    – امروز در مورد وسواس شخصیت‌ صحبت شد، اولین تمرین داستان‌نویسی را که می‌نوشتیم شخصیت خاک بر سر قصه‌ی من وسواس گره‌زدن داشت، همه چیز را گره می‌زد. امروز هم دست به عمل عجیب و وحشتناکی زد. پنج دقیقه بیشتر طول می‌کشید چیزی از شخصیت باقی نمانده بود.

    – تمرین‌جا واقعن عالی است؛ مجموعه‌ای از تمام آنچه تا به حال آموخته‌ایم با رسم شکل.

    – دارم عادت نیک جدیدی را به زندگی‌‌ام می‌افزایم یا شاید هم عادت بدی را حذف می‌کنم. می‌گویند زندگی از یک جایی به بعد فقط درباره‌ی کاستن است نه افزودن، به نظرم درست می‌گویند؛ از این منظر که اگر مطابق طبیعت حقیقی خودمان زندگی کرده بودیم این همه وزنه به خودمان آویزان نمی‌کردیم. هر جا که نیاز به تغییر را حس می‌‌کنم وقتی دقیق می‌شوم می‌بینم خودم باعث آن ناهماهنگی شده‌ام و حالا باید انرژی صرف کنم تا آن وضعیت را به حالت اولیه بازگردانم. شاید در تمام موارد صدق نکند اما در خیلی از موارد هم مصداق دارد.

    – با همراهی موزیک کلاسیک خوب می‌شود نوشت؛ موزیک امروز وبینار هم همراه خوبی بود،‌ باعث شد این گزارش تا حد زیادی نوشته شود. کلن موزیک از محرک‌های خیلی قوی در احوالات من است؛ هر نوعی از موسیقی به نحوی مرا برانگیخته می‌کند. تنها نوعی از موسیقی که هنوز نتوانسته‌ام با آن همراه شوم موسیقی سنتی خودمان است؛ این بیشتر به دلیل جنس صدای سازهای سنتی است که مرا ارضاء نمی‌کنند اما فقط هم این نیست؛ انگار من زبان ملودیک موسیقی سنتی را درک نمی‌کنم، شاید همان چیزی که به آن دستگاه یا گوشه یا از این چیزها می‌گویند.

    – در دستشویی که بودم به خودم گفتم حواست باشد پایت را روی این مورچه نگذاری، بعد وقتی داشتم دستم را می‌شستم یک لحظه حس کردم پایم روی یک چیزی رفته است، سریع آن را بلند کردم. به خودم گفتم قشنگ (شاید هم مشنگ) اگر پایت روی مورچه رفته بود مگر حسش می‌کردی که اینطوری پریدی؟

    – یک ریمیکس دارم از یک آهنگ لاتین که هر وقت می‌خواهم دیسکوی شخصی راه بیندازم اول این آهنگ را پخش می‌کنم؛ لامصب بدجوری آدم را راه می‌اندازد. فقط نمی‌دانم چرا من هر بار با لرزش ریز بالاتنه شروع می‌کنم (که خوب هم بلدش نیستم.) فقط یک ایرانی می‌تواند چنین بلایی سر چنین آهنگی بیاورد.

    – مگر می‌شود عاشقت نبود خدای من؟ نمی‌شود، دست خود آدم نیست که؛ شما موسیقی را آفریدی، تا ابد می‌شود با چنین خالقی عاشقی کرد.

    – الهی شکرت…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *