«عشق یعنی
رها کردن ترسها.»
-جرالد جمپالسکی
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
100 پاسخ
➖از شعر کهن فارسی اگر تنها یک چیز آموخته باشم آن است که اندوه را محترم بشمارم.
➖شروع روز با صفحات صبحگاهی (۳ صفحه آزادنویسی روی کاغذ)
➖رمان: چند روزیست نمنمک «توپ» ساعدی را میخانم. داستان ملاییست مالدار، نگران سرنوشت صدها گوسفندش.
➖نوشتن فهرست کارهای روزانه، بهترین راهنمایم در طول روز.
➖نوشتن پارهی تازهای برای «کتاب روزنویسی»: فهرستی برای سهولتِ روزنویسی
➖روزواژه: «دریاصفت»
«چشم دریاصفتم چون ز غمت موج زند
بس که از ساحل او عقد گهر بردارند»
-ابن یمین فریومدی
➖اطلاعرسانی کارگاه جدید مدرسه نویسندگی: «کودکنویس»
➖کلاس خصوصی: شعر و یادداشت/کتاب غیرداستانی
➖جلسهی تمرینجا: بازخورد روزانه به نوشتههای همسفران ۷۵مین دورهی نویسندگی خلاق
➖وبینار نویسندهساز: پس از پرسشوپاسخ، ساجده حقپرست آمد از شعر گفت و در پایان ۲۵ دقیقه داستان نوشتیم.
➖هزارکلمه داستاننویسی: اینبار دربارهی زوجی که به جنگل میروند و به تصمیم تازهای دربارهی زندگیشان میرسند.
➖جلسهی «قصهقصه»: اینبار از مجموعه داستان «سوگ» از شهلا شفیق سخن گفتیم و یکی از قصههای کتاب را هم برای بچهها خاندم تا بگویم چگونه میتوان احساسی نوشت بدون افتادن به دام احساساتیگرایی.
➖همرسانیِ شعرهای محبوبم در اینستاگرام
➖پیادهروی: کشف لذت تنهایی در پیادهرویهای دراز. سری هم به کتابفروشی زدم و دو تا دیوانِ ناشناخته و خوب گیرم آمد.
➖از دیوان رودکی:
«قسم بر آن در آهن خورم که از سختی
هزار طرح نهاده است سنگ خارا را»
«دل من ارزنی عشق تو کوهی
چه سایی زیر کوهی ارزنی را»
«با عاشقان نشین و همی عاشقی گزین
با هر که نیست عاشق کم کن قرینیا»
«این جهان پاک خوابکردار است
آن شناسد که دلش بیدار است»
«شاد بوده است از این جهان هرگز
هیچکس تا از او تو باشی شاد؟»
«جز آنکه مستی عشق است هیچ مستی نیست
همین بلات بس است ای به هر بلا خرسند»
«مار است این جهان و جهانجوی مارگیر
از مارگیر مار برآرد همی دمار»
«هنوز با منی و از نهیب رفتن تو
به روز وقت شمارم و به شب ستاره شمارم»
«با صد هزار مردم تنهایی
بی صد هزار مردم تنهایی»
«دلم از هر سخن بیازرد
راست گویی که کودکی خُردم»
تراشیدم و تلاشیدم تا اینبار
الماس شود امروز
__________________
روزواژهام:
«ترمیم، جبران، بخشش»
بخشش بخشش بخشش.
بارها حنجره خراشیدم، که خدا با آنخداییاش میگوید: «صدبار اگر توبه شکستی بازآ» پس چرا تو راه بازگشتی نمیبینی برایم؟
اینبار اما سکوت کردم. نه چون تارهایم پاره شده بود، نه چون حرفی نداشتم… برای اینکه داشتم زبانش را به زبان خودم ترجمه میکردم.
منظورش واقعن این است که فرصتم را سوزانده و به اقبالم لگد زدهام؟ نه.
معنی حرفش میشود: «باید ارزش خودم را ببینم و دست از کمبینی بردارم.»
پس چرا به زبان خودم نگفت تا زخم نبینم؟
پس چرا به زبانش حرف نمیزنم که دعوایمان نشود؟
سکوت کردم، چون وقتی زبانش را نمیدانم، نباید انتظار بیجا داشته باشم.
اما میداند چقدر سختم بود؟ که زخمِ زبانش، از لُب حرفش زودتر به جانم نشست؟ میداند دلیلِ حرافهگریهای بعدم را؟ که زخمهای تنم را بشوید و ببرد؟ میداند دلیل اشکهای بعدترش را؟ که اگر ریخته نمیشد تنم عفونت میکرد؟
من اگر فرصتم را خش انداختم و تصویر تباهی از خودم ساختم، برای این بود که حالم از قبلترش بد بود. ترسی داشت میخوردتم.
حق توجیه ندارم من؟ شاید نه، شاید هم آری.
تو دروغ نمیگفتی که فرصت در نمیزند و ناغافل میآید. اما زیادی نبود که «برای جبرانش دیر است»؟ بیمهری نبود که فقط یکبار گفتی میشود درستش کرد، و چندبار و پیدرپی دم از نابخشودنیِ کارم زدی؟
میدانی؟ دارم میکوشم انتقادپذیر باشم. انتقادپذیرتر از آنی که زخم بردارم. میشود؟ میتوانم؟
همینکه برای زبانت دنبال ترجمهام و مثل قبل متلاشی نمیشوم، یعنی میتوانم.
-کوثر محمودآبادی
#گزارش_نیک (۱)
@kosarmahmoudabadi_journey
سلام کوثر عزیز
خیلی خوشحالم که اسمت رو در گزارش نیک میبینم.
همیشه ذوق و خلاقیت و دقت تو رو تحسین میکنم.
یک روز معمولی. با دردسر های معمولی. مثل هر روز دیگه.
همیشه آدم دقیقهنودیای بودم. تمام کار هام رو میذاشتم واسه لحظه آخر. امروز هم که مسلماً از قاعده مستثنا نبود. فاینال زبان داشتم پس از وقتی بیدار شدم تا بعدازظهر که برم آزمون بدم درس خوندم. کل کتاب رو توی چند ساعت جمع کردم. این همه زحمت و تهش شد 99/5😑البته اون تنبلی که من در طول ترم کردم حق ندارم این رو بگم😅
غروب هم که یه پیاده روی طولانی داشتم. نمیدونم این عشق عجیب من به راه رفتن از کجا میاد. امروز هم که کلا بارون بود. البته نم نم. خیلی حس خوبی داشت که آروم آروم توی هوای خنک اواخر تابستون خیس بشی.
شب هم که برگشتم خونه فقط تونستم یکم بنویسم. فهمیدم توی دیالوگنویسی خیلی ضعف دارم. باید روش کار کنم.
شام هم که با خودم بود. از شب هایی که خودم غذا درست میکنم متنفرم. آشپزی دشمن دیرینه ی منه. جز وقتایی که هوسش رو میکنم باعث میشه کهیر بزنم. اما حداقل مهارتم افزایش پیدا میکنه.
برای فردا هم برنامهریزی کردم. چون حس کردم این چند روز دیگه دارم زیادی کم کاری میکنم پس یه برنامه دقیق چیدم.
در آخر هم فقط یه خواب خوب و منظم برای خودم و شما آرزومندم✨
عکسعکسعکسعکسعکسعکسعکسعکسعکسعکسعکسعکس. عکاسی. شاپفتوشاپفتوشاپفتوشاپفتوشاپقتوشاپفتوشاپفتوشاپفتوشاپفتوشاپفتوشاپفتو. شعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعرشعر شعرخانی. خانیخانیخانیخانی. نویسی. شعرنویسینویسینویسینویسینویسینویسینویسینویسینویسینویسی. گریزازفرار گریز از فرار گریزازفرارگریزازفرارگریزازفرار فرارِ گریز گریز فرار. فرارفرارفرار. پرسشخانجانزاده. زادهخانجانزاده.
یادداشتیازایلاهدرموردنیم فاصلهو بلاییکهشاهینبهسرمانآورد: نیمفاصله بزنه به کمرت
شیما نوشت: «اینو ببین میگرنت خوب شه.»
بعدش گفت: «از بس نیمفاصله گذاشتم میگرن رو هم میگرن نوشتم.»
من هم شیما. من هم. عجیبتر اینکه من هم میگرن خواندمش. بیکه خیال کنم اشتباه تایپی بوده.
مدتهاست اول مینویسم: «میوه، مینا، میخ، میز، میمون.» و بعدش درستش میکنم.
دوران دانشجویی از ترس اینکه نقشه و طرح بپرد، هر سیمثانیه، یک کنترل+اِس. حالا مرض کنترل+اِس دارم. حتی وقتی دارم چت میکنم تهش کنترل+اِس میزنم.
دچار تحریفِ شناختی شدهام از نوع تعمیم افراطی. «هر می، یک نیمفاصله.»
این موضوع فقط ختمِ به «می»ها نشده. حتی ها، ان. گیاهآن مینویسم اول. جهآن.
فقط هم موقع کارِ کیبوردی.
این فرض که حالا توی مغزم دو عصب دارای سندرومِ بیقراری نیمفاصله و کنترل+اس دارم هیژانانگیز میزند.
با اینحال نمیدانم چه اتفاقی افتاده اما گمانم نفرین اوستا گرفته و نیمفاصله زده به کمرم.
بد هم نشده البته. کلمات را از ورِ دیگری میتوانم ببینم.
گاهی به شاعرانگی میرسد حتی. مثلندش عوضِ دلتنگی و امید سوخته مینویسم:
«گیاهآن بود. درختآن بود. بارآن بود. مهمآن بود. شتابآن بود. آن بود. آن بود. آن بود.»
🖋 الهه علیزاده
@channelelahehalizade
#از_الهه
#یادداشت_روایی
۱. مطالعه
_نزدیک ایده
_بابابرفی (داستان کودک)
۳. آزادنویسی و بازنویسی
۴. پیادهروی
۵. زبان
1405.06.18
مچِ دست راستم درد میکرد، امروز. شب را از درد نتوانستم بخوابم. همسرم را بیدار کردم تا شانه و مچم را ماساژ بدهد. اما تاثیری نداشت.
صبحانه را همسرم آماده کردهبود. بعدش هم رفتم آرایشگاه و از آنجا خیاطی. رنگ و رویم باز شد. خانه که آمدم ساکم را جمع کردم و وسایلمان را آماده برای رفتن به ارومیه.
دو ساعت توی جاده بودیم. ارومیه که رسیدیم، لباسها را تحویل گرفتم و با دوستم رفتیم دانشگاه برای گرفتنِ عکس فارغالتحصیلی. تمام بعد ازظهر به ژستهای عکاسی گذشت.فیلم گرفتیم. مسخرهبازی درآوردیم.
از آنجا رفتیم خانهی دوستم. شام را آنجا بودیم. کلی حرف زدیم و غیبت و تخمهمان به راه بود. به سختی دل کندیم از هم.
حالا هم که خانهی خواهرشوهرم هستیم.
یک داستان کودک خاندم. شبی که خرگوش کوچولو خوابش نمیبرد. خرگوش کوچولو هرجا رفت نتوانست بخوابد و آخرش هم آمد توی تختخوابِ خودش. من هم مثلِ خرگوش کوچولو هستم. جایِ دیگر که باشم، کلی طول میکشد تا چشمهایم را بگذارم روی هم.
دوستنوازی کردم. با یکی دیداری. با دیگری، کلی پیام و وویس.
چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
گزارش نیک 🌱
سالواژهام: آفرینش
امروز صبح که از خواب بیدار شدم، احساس کردم حالم بهتر شده. صبحانهی مختصری خوردم و برای ناهار ماکارونی درست کردم. ظرفها و لباسها را شستم و خانه را مرتب کردم. خوشحال بودم که نمرهی کامل نظم خانه را میگیرم.
خوشبختانه برق هم قطع نشد. بعد از چند روز بارانی، هوا آفتابی بود و صدای گنجشکها و کبوترها از کوچه به گوش میرسید.
بعد از ناهار کمی در اینستاگرام چرخ زدم، اما برای اینکه نمرهی کتابخوانی را هم به دست بیاورم، «شب هول» را برداشتم و هشت صفحه خواندم.
امروز تقریباً چهار ساعت نقاشی کشیدم. فردا قرار است بخش صورت را فیکس کنم تا اگر مدتی به خاطر زایمان نتوانستم روی نقاشی کار کنم، ریزش رنگی نداشته باشد.
همزمان با نقاشی، کتاب صوتی «موشها و آدمها» اثر جان اشتاینبک را گوش کردم. استاد نقاشیمان برای این هفته معرفی کرده بود و قرار است فردا در موردش در کلاس صحبت کنیم.
داستان در نگاه اول خیلی ساده به نظر میآمد، اما پر از مفاهیم عمیق و قابل تأمل بود. نویسنده زندگی کارگران مزرعهای را روایت میکرد که هرکدام به نوعی رنج میبردند و جامعه آنها را به دلیل تفاوتها و ضعفهایشان طرد کرده بود؛ یکی پیر و ناتوان بود، یکی مشکل ذهنی داشت، یکی تنها بود، یکی به خاطر رنگ پوستش از دیگران جدا افتاده بود و زنی هم بود که حتی هویت مستقلی برای خودش نداشت.
چیزی که بسیاری از آنها را به ادامهی زندگی ترغیب میکرد، رؤیا بود؛ رؤیای داشتن جایی برای خودشان و زندگیای که اختیارش دست خودشان باشد. اما آیا رسیدن به رؤیا برای همهی آدمها ممکن است؟ و اگر رؤیا تنها چیزی باشد که ما را به ادامه دادن وادار میکند، وقتی آن رؤیا از بین برود چه چیزی برایمان باقی میماند؟
پایان کتاب هم تراژدی عجیبی داشت؛ پایانی که بیشتر از آنکه جواب مشخصی به خواننده بدهد، او را به فکر فرو میبرد.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. چالش داستاننویسیِ حدود هزار کلمه در ۳۵ دقیقه را انجام دادیم. نسبت به دیروز احساس کردم داستانم بهتر از آب درآمد. با این حال، متوجه شدم که من بیشتر از خلق یک داستان کاملاً خیالی، دوست دارم از زندگی آدمهایی که میشناسم الهام بگیرم و دربارهی آنها بنویسم.
شب که همسر به خانه آمد، بستههای باربری را با خودش آورده بود. برای وسایل دخترکم کلی ذوق کردم. قرار است شنبه یا یکشنبه تخت و کمدش هم برسد و احتمالاً هفتهی آینده چیدمان اتاقش را شروع کنم.
اما هرچه به شب نزدیکتر شدم، آبریزش بینیام بیشتر شد و احساس کردم دوباره مریضیام دارد بدتر میشود.
برای رفتن به کلاس فردا دودلم. میدانم بودن کنار همکلاسیهایم حالم را بهتر میکند و زمان زیادی هم ندارم و دوست دارم نقاشیهایم را به جای خوبی برسانم. از طرفی میترسم کلاس خستهام کند و باعث شود دیرتر سلامتیام را به دست بیاورم.
همستر زیادهگو میگوید:
امروز با وجود سرماخوردگیات، همهی تلاشت را کردی که به کارهایت برسی.
در انتهای روز، هم به خودت افتخار کردی و هم شک کردی. با خودت گفتی: نکند دارم زیادی به خودم فشار میآورم؟ آیا امروز را واقعاً زندگی کردم؟
شاید مغزت نیاز به استراحت دارد و فردا جواب بهتری پیدا میکنی.
پس فعلاً بخواب. اگر فردا بهتر بودی، به کلاس برو.
🌿 نمرهی امروز
🎨 نقاشی و آفرینش: ۸
🥗 تغذیه و آب: ۸
✍🏻 نوشتن: ۱۰
📖 کتابخوانی: ۹
🏠 نظم خانه: ۱۰
🍲 آشپزی و غذای خانگی: ۸
🤰🏻 حرکت و ورزش: ۱
📱 تولید محتوا و خلاقیت: ۰
😴 خواب و استراحت: ۸
❤️ روابط و محبت: ۸
امتیاز امروز: ۷۰ از ۱۰۰
https://t.me/zahraghasemi_channel
شرطی نیکان
جنازهای زنده میشوم شب. تا نئونها هستند خوبم و بعد کر میکند گوشهایم را خسخس گلویم. مرضی دارم. گمانم هر آنکه مینویسد هم دارد. شرطی شدهام. خواب در گرو نیکان است. چاره در پارهنویسیست. دوباره میآغازمش.
ده بیدار شدم. تلگرام و اینستا. چندتا چیز جالب دیدم از همان تئوری توطئه. خب راستش بهنظرم آنقدرها هم توطئه نیست وقتی الگوها را میبینی. چند تکرار اتفاقی است؟
بعد از ناهار به مادر سفارش کادوی تولد دادم. اميدوارم طبق سفارش عمل کند. آزاد نوشتم. در بند بودم اما. دستم توان تکان دادن قلم را نداشت. هذیان بود چهلوپنج دقیقه. داستان نوشتم در نویسندهساز. از فوتبال و دربی و منچستر شروع شد و رسید به گربه و کافه لیالی توی پاسداران. ولی شبیه هر چیزی بود الا داستان. کلی کتاب یادداشتم و کلی نکته از ساجده. پیراندیشی. نه فقط هنرمند بلکه هر انسان زندهای نیاز به اندیشهی جوان دارد. تازه و باطراوت اما، نه کال.
در معماری تفکر مفهوم پرداختیم. مفهومپردازی برای یادگیری زبان مادری. شهودی میآموزیم زبان مادری را. شاید همین خودش پیراندیشی باشد. درک میکنیم زبان را ولی در ارتباط خر شرک نه خود شرک میشویم غرقه در گل. (خرش خدایی باهوش است.) شاعر برای سرودن از نو مفهومپردازی میکند. جوان میاندیشد. خاک تکرار کلیشهها را میزداید و حالا برای آموختن زبان بنظر میتوان از شعر و شاعر آموخت نه فقط زباناندیشان. نقاشی هم کشیدیم. تمرینی برای دیدن تصویر مجسم مفهوم. برای دیدن آثار میلیون دولاری ارجاعتان میدهم به کانال سرزبان با رعایت نیمفاصله.
دو داستان کوتاه از چوبک خواندم در مجموعهی روز اول قبر. چقدر ده سال پیش نمیفهمیدم چه میگوید. الان هم همان است منتها الان آگاهم به نفهمیدن. هر چه داستان کوتاه میخوانم بیشتر غافلگیر میشوم از برشهای پیتزای زندگی. کمگو ولی گزیدهگو. داستان وجود آدمها ارج مینهد. قصههای زیادیست در هر سینه. چشم سر و دل را با هم میخواهد.
حالا روانم آسوده است. امر شرطی به جا آمده. میتوانم بخوابم بدون مورچههای رونده در ذهن.
https://t.me/sarazolfaghary
امروز از ده به خودم هشت دادم. به خاطر تلاشی که کردم برای ستون ادبستان. درست است که اصلا بازخورد نگرفتم ولی مگر من فقط برای بازخورد مینویسم؟ بله که برای بازخورد مینویسم. اصلا مخاطب خاص دارد نوشتههایی که توی کانال میگذاریم. اصلا من با حرف آقاشاهین مخالفم که میگوید به اینکه کسی میخواند یا نه توجه نکنید. فقط بنویسید. مگر میشود؟ بنویسی و بعد هم کسی نخواند دیگر چه ارزشی دارد؟ حالا درست است که از نوشتن لذت بردی ولی وقتی بازخورد تایید میگیری عیشت کامل میشود. اصلا مگر همه آدمها دوست ندارند تایید شوند؟ طبیعی است دیگر.
https://t.me/haniasefi
چه میشود مگر یک روزِ تمام فیلم ببینی و نقد فیلم؟
به ریشوقبای وجدانم برمیخورد که بربخورد.
منِ درونم سرزنش میکند که چرا کتاب نه؟ چرا این نه؟ آن نه؟ سرکوفت میزند؟ بگذار بزند. من انتظاری از منِ درونم بیشتر از همینها نیست. منِ بیرونم هم همینست.
اما به هر حال و حالت من امروز در کوچهپسکوچههای فیلمها بودم.
کیف داد و مزه.
نقدهای مختلف هم دیدن داشت. کلی چیزمیز یاد گرفتم و زاویهی نگاهم را تاتیتاتی به هر گوشه انداختم تا شاید تیزتر از قبل فیلم ببیند.
وبینار و ۲۵ دقیقه داستاننویسی.
یک مطلبی را از استاد شنیدم که چسبناک بود خیلی. همینطور ذهنم را درگیر خودش کرده است؛ و آن هم این بود که برای درک بهتر مطالب، فقط خواندنش نیست که کمک میکند، بلکه ما وظیفه داریم در این مسیر نقاشی بدانیم، موسیقی، فیلم و در مجموع یک نویسنده باید خیلی بارش باشه.
دیگه همین. مفیدش همینا بود. بقیهاش بماند در صندوقچهی اسرار.
https://t.me/manesehchtgrh
امروزم نمرهی نه را میگیرد. اگر بیلنگر و آئورا را هم میخاندم ده میگرفت. شاید قبل از خاب دهش کنم.
صبح رفتیم سفارت ایران. بارها از جلویش رد شده بودم اما امروز برای اولینبار رفتم توش. دوتا آشنا هم دیدیم از جلسهی سخنرانی دیروز.
با احسان لب دریا، وسط آدمهایی که در گوشه و کنارمان پیکنیک کرده بودند تمرین رقص کردیم. اولش خجالت میکشید ولی بعد خجالتش ریخت و اصرار داشت ادامه دهیم. امروز حرکت کروس را بهش یاد دادم. و یک حرکت دیگر که اسمش را فراموش کردم.
وبینار را بودم و با عذابوجدان فراوان قسمتی که هزار کلمه قرار بود داستان بنویسیم خابم برد. اما از خودم قول گرفتم بعدن تمرینش را انجام دهم.
به پدربزرگم زنگ زدم و حالش را پرسیدم. به مامان مامان بزرگم هم پیام دادم.
بعد از وبینار با فرشتوو جلسه داشتیم. اووف چه جلسهای چه حرفهایی. هنوز تحت تاثیرشم. خمارُم کرد!
بخشی از صحبتهایمان را هم توی یادداشت امشبم آوردم.
روزگفتار ضبط کردم و دربارهی ویژگیهای گفتوگوی سازنده صحبت کردم. خودم حال کردُم. خوشمان آمد.
توی جلسه با فرشتو هم شعر از یدلله رویایی خاندیم. دفتر در مدت درخت. بعد هم تمرین بداههگویی کردیم به صیاق داداش یدالله. بسی پرلذت بود.
پایان.
نه وایسا. پایان باز با سه نقطه…
1. سالواژهام: استمرار
2. امروز هم در تلاش بودم که میکروفن کامپیوتر را درست کنم. برای اینکار رفتم به لوازم جانبی و یک وسیله خریدم اما بازم هم درست نشد. دوست ندارم ببرم تعمیرگاه چون چندروزی از کامپیوتر دور میافتم و از خیلیچیزها عقب میمونم.
https://t.me/samanmofidi78
گزارش نیک | چهارشنبه هجدهم شهریورماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۷ از ۱۰
امروز بیشترِ این هفت نمره را گذاشتم پای خواندن. بقیهی کارها را سپردم به فردا و خودم را از فهرست وظایف مرخص کردم. گاهی آدم باید اجازه بدهد یک روز، کمی بیخیالِ «بایدها» باشد و فقط بنشیند و بخواند.
اما راستش دلم یک چیز دیگر هم میخواهد؛ فیلم. مخصوصاً همان مینیسریالی که استاد معرفی کردهاند و از وقتی اسمش آمده، گوشهای از ذهنم جا خوش کرده.
مشکل اینجاست که من صاحب دو عدد وروجک هستم که ظاهراً معتقدند هر چیزی که به من مربوط است، باید به نحوی به آنها هم مربوط باشد. جایگاهشان هم همیشه درست در حلق من است، یعنی درست وسطِ فیلم، وسطِ کتاب، وسطِ فکر، وسطِ یک جرعه چای.
حالا ماندهام بین کنجکاوی خودم و ملاحظات مادرانه. میترسم مینیسریال چیزی داشته باشد که برای چشم و گوش این دو موجود کوچک مناسب نباشد. پس فعلاً سینمای شخصی من هم باید خانوادگی باشد.
یعنی به جای آن سریالی که دلم میخواهد، مینشینم پای یک انیمیشن، آنها غرق ماجرا میشوند و من هم در سکوت، به این فکر میکنم که مادر بودن گاهی یعنی انتخاب فیلمی که خودت اصلاً دلت نمیخواهد ببینی.
https://t.me/MashgheBodan
نمرهی روزم ۸
بنام خدا
گزارش نیک ۱۲۰:
گاهی اوقات نمیدانی رنجی که بر دلت نشستهاست چند روز با تو میماند. یک روز، یکهفته، یک ماه، یک سال، یا ابدیتی باید بگذرد تا فراموشش کنی.
امروز دوباره خورشید از همان جای همیشگی طلوع میکند، دوباره مغزت فرمان بیدار شدن میدهد. گوش به فرمان مغزت میدهی، رئیس او است دیگر، هر چه بگوید همان میشود. چشمانت را که باز میکنی رنج را میبینی که روی صندلی گوشهی اتاقت نشستهاست و به ساعتش نگاه میکند. میخواهی بیخیالش شوی، پس به سراغ نوشتن صفحات صبحگاهی میروی بیشتر شکرگزاری میکنی و از رفیق میخواهی سایهی این رنج ناخانده را از زندگیات بکاهد. اما رنج که حس ششم قویی دارد از نوشتههایت سر درمیآورد و خودکار را از دستت میگیرد و نمیگذارد سه صفحهات را کامل بنویسی.
عجیب است رنجی که همزادت شدهاست گرسنه هم میشود، کنارت مینشیند و همراهات صبحانه میخورد.
میخواهی هر جوری شده از شرش خلاص شوی، به کتابهایت پناه میبری. شاید بتوانی با الهام از کتاب «فرهنگوارهی فارسی خلاق» به کلمهای متروک تبدیلش کنی، اما راستی با رنجی که دیگر ساکن دلت شدهاست چه باید بکنی؟
شاید بتوانی در داستانی از «هیچکاک و آغاباجی» در خاطرهای دور اسیرش کنی.
یا در کتاب «خسرو خوبان» بتوانی آن را به شخصیت ماهانه بسپاری که با رنج آشناست.
شاید بتوانی با اشعاری که در جزوهی دورهی محبوب شعر منتشر شدهاست، سلاحی بسازی و با رنجت بجنگی. اما متأسفانه این رنج است که خلع سلاحت میکند و با نگاه غضبآلوداش تمرکزت را برای ادامهی خاندن میکاهد و حتی دل و دماغ رونویسی هم برایت نمیگذارد.
گوش میدهی به جلسهی ضبط شدهی دورهی محبوب شعر، که متأسفانه دیشب غایب بودهای. چند شعرک جدید هم مینویسی. اما رنج به شعرکهایت هم سرک میکشد.
زیر نگاه سنگینِ رنج در وبینار نویسندهساز شرکت میکنی، در بخش پرسش پاسخ جواب یکی از سوالهایت را قبل از اینکه بپرسی میابی. دوست داری نمایشنامه هم بخانی، حالا میدانی برای شروع باید به سراغ کدام آثار بروی. صحبتهای ساجده جان را دربارهی شعر گوش میدهی ساجده از پیری کلمهها و اینکه آیا کلمههایی که زیادتر از آنها استفاده میکنیم و چیزی به ما اضافه نمیکنند پیرترند؟ صحبت میکند و همچنین درباهی جهانبینی شاعر و اینکه هر شاعر جهانبینی خاص خودش را دارد و تجربههایی که هر شاعر در زندگیاش کسب میکند در شعر او جریان پیدا میکند میگوید. و همچنین در موضوع عشق، حکایتی از سعدی میخاند و اشعار سعدی را با دو شاعر معاصر مقایسه میکند. در ادامه وبینار آقای کلانتری، دوستانت و تو، همه با هم هزار کلمه تایپ میکنید و داستانی مینویسید با سبک و سیاقی که آقای کلانتری توضیح دادهاند. خوشبختانه در این بیست و پنج دقیقه با تایپ کردن و شنیدن صدای کیبورد، قدری آسایش مییابی و لذتمیبری، به رنج که دورتر ایستادهاست و کنجکاوانه نگاهت میکند میگویی:« میبینی، حتی اگر تو هم باشی در وبینار خوش میگذرد.»
سرشب باز هم مهمان میآید، خانهی پدری است دیگر اغلب مهمانی برقرار است. حوصلهی مهمان نداری ترجیح میدهی در اتاقت کنار رنجت بمانی، انگار داری کمکم به وجودش عادت میکنی.
برای رنجت موسیقی بیکلام میگذاری گوشهای مینشینی و رنجت را دقیفتر نگاه میکنی و احوالی ازش میپرسی.
آخر شب آزاد نویسی میکنی. با رنجت به گفتگو میپردازی، از او میخاهی برود و دست از سرت بردارد، اما رنج که حالا منطقی شدهاست، خیالت را راحت میکند که که رفتنی نیست، قانعات میکند که کمکم به حضورش عادت میکنی، میگوید که بخشی از زندگیات میشود و قول میدهد یادت بدهد که چگونه با او کنار بیایی.
وقتی رنج هم بلاخره خسته میشود و چشمانش را میبندد، تو فرصتی پیدا میکنی و از محبوب امروزت مینویسی.
«محبوبم! دلتنگی من لو رفته، حرفی در سینه دارم که قابل بیان نیست. در یک صبح بیطلوع، ایام دلم در آینهها جاری شده. این دل لو رفته و دیگر رازی در میان نیست. سر روی آینه گذاشتم، خابم برد. دیدم باغی به پچپچ میگوید: تا سحر سیبها را ترجمه میکنم.»
«محبوبم! چه کسی یکقرانی را خرد میکند؟ من آن سکهی یک قرانیام که خردتر آن نمیشود.»
از کتاب «دست بردن زیر لباس سیب» نوشتهی
محمد صالح اعلا
نمرهیروزم
امروز از علیرضا تغابنی فیلم دیدیم که داشت برای بچههای دانشگاه تهران تز معماری میگفت. اینکه معماری چه تاثیری روی نقاشیهای مدرن گذشته مجسد شیخلطفالله چجرری که ساخته شده یا شهر ونیز که روی آب ساخته شده چگونه ساخته شده .
امروز پادکست جلسه چهار را گوش دادم.
قرمه سبزی بار گذاشتم و خداروشکر بعدِ یک هفته دُخملک غذا خوردن را شروع کرد.
کمی در مورد تولید محتوا و راهاندازی سایت خواندم. این روزها کمی تهِ دلم برای نوشتن خالی شده. در مورد محتوای سایت کمی مردد شدم.
کمی در مورد پیرنگ خواندم.پیرنگهای دوستانم را در دورهی پیشرفته نگاه کردم. به نظرم پیرنگنویسی هم لذتی نهفته دارد. پرنگِ تمرینِ جلسهی چهار را هم در ذهنم چیدم تا فردا روی کار بیارم آنرا.
وسایلهای مدرسه را برای یاسمین خریدیم.
غروب رفتیم باغ و سبزی چیدم.
دورهمیِ کوچکی با خانواده داشتیم.
سروسامان دادن کارهایم در اداره
از لطف استاد ذوقیدن و سپاسمندی
پیادهروی
کمی زبان خواندن با دولینگو
خواندن تئوری شعر
طبق قرار قبلی با ساجده کودکانه نوشتن و در کانال هوا کردن
پختن ناهار و شام و شستن ظرفها
شعرکی سرودن
کانال چند تا از دوستان را خواندن
خوابیدن
نویسندهساز را بودن
سرزدن به بابااینا
با داداش فیلم فانتزی دیدن
ایدهپردازی با آیدا برای دیالوگنویسی
https://t.me/ladanshayanfar
تعهدورزی چیز عجیبی است؟
– سالواژهام: تعهدورزی
– امروز به این فکر کردم که مدتها است برای سالواژهام، کاری نکردهام. کمی به آن فکر کردم. که فردا برای آن، چه قدمی میتوانم بردارم؟
– در صفحههای صبحگاهی، ذهنم را مرتب کردم برای تدوین. چند هفته است که پای تدوین نبودهام. خاستم کمی فکر کنم به تصویرهای گرفته شده و مسیر را برای خودم مشخصتر کنم.
– برگشتم به سعدی امروز. غزل رونویسی کردم.
«شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز
نظر به روی تو کوری چشم اعدا را
من از تو پیش که نالم؟ که در شریعت عشق
مُعاف دوست بدارند قتل عمدا را
تو همچنان دل شهری به غمزهای ببری
که بندگان بنیسعد خوانِ یغما را
در این روش که تویی بر هزار چون سعدی
جفا و جور توانی، ولی مکن یارا»
– نشستم پای تدوین. سخت بود انگار دوباره برایم. فکر میکردم با چند هفته استراحت، قرار است با ذهن بازتر و ایدههای بیشتر برگردم. اما انگار دوریام زیاد شده بود. یکی دو پومودورو زمان برد تا بتوانم کار را دست بگیرم. اما گرفتم بههرحال.
– نیم ساعتی بدنم را ورز دادم. زرا خانم جدیدن اذیتم میکند. یکی از گیفهایی که برایش میفرستم، گربهای است که روی شکمش میزند. جدیدن میگوید اگر ورزش نکنی میشوی شبیه همین و خودت میتوانی روی شکمت بزنی. همین باعث شده کمی به ورزش و ورز دادن بدنم بپردازم.
– یاد گرفتهام زودتر حمام بروم و بیایم. قبلن زیادی طولش میدادم و حالا بهتر شدهام. دوست دارم این پیشرفت را. (متاسفانه بهخاطر قطعی برقها، این قابلیت را کسب کردهام. چون هربار میگذارم نزدیک قطعی برق میپرم در حمام.)
– آمدم و در بیبرقی، نشستم به ادامهی تدوین. بلخره پایهی اصلی کار درآمد. هنوز تمام نشده است البته. احتمالن شب را کمی بیدار بمانم و کار کنم. میخاهم قبل از خاب، تحویل بدهم کار را.
– آماده شدیم و آمدیم سمت خانهی آبجی. از سفر برگشته و متولد شده. البته سه روز پیش متولد شده. اما خب نبودند اصفهان. دوباره لذت خوردن کیک. آخ جانمی جان.
– امروز تلاش کردم، نردبان نوشتن را کامل بروم بالا. پنج تا پنج دقیقه را کامل کنم. موفق شدم. خوشحالم.
– فکر میکنم امروز تعهدورزی برایم، بیشتر از جنس برگشتن بود. هیچکدام هم با شوق و انرژی عجیبوغریب شروع نشدند. اتفاقن بعضیهایشان سخت بودند و طول کشید تا خودم را جمع کنم و شروع کنم. شاید تعهدورزی همین باشد. اینکه منتظر نمانم تا دلم بخاهد یا شرایط کاملن آماده باشد. گاهی «تعهد ورزیدن» فقط، دوباره دست گذاشتن روی همان کارهایی است که یک مدت از آن دور بودهام.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
سالواژهام: خودآغوشی
_ دارم از دست میروم. گزارش نیک قبلی را اشتباهی به اسم ساجده سجادی فرستاده بودم.
_ عه عه عه. عه. عههههه. عههههه. کی عههای من تمام میشوند؟ نمیدانم. وقتی در تنهایی ارائه میدهم و صدا ضبط میکنم، انگار کسی دنبالم کرده؛ دزدی یا سگی. بس که تند حرف میزنم. اما همینکه میروم برای وبینار، همهی جملهها کش میآیند، کلمات سر میخورند و بیآنکه بفهمم، مثل تنبلهای حیوان، نیمساعت طول میکشد تا کلامم را منعقد کنم. هربار وقتی به فایل ضبطشده گوش میدهم، ادای خودم را در میآورم و تهش به هووف ختم میشود. بعد به این فکر میکنم که کی اینهمه عهعه کردهام؟ انگار اصلن خودم متوجه نیستم. هربار احساس میکنم آمادهترینم، اما باز هم طوری که میخاهم نمیشود. با این حال فکر میکنم تکجلسهی نویسندهسخنران برای امروزم خیلی تاثیرگذار بود. بیشتر فهمیدم چه کار کنم و چه کار نکنم.
_ در وبینار امروز دربارهی هنر و جهاننگری هنرمند صحبت کردم. احساس میکنم قیاسم ترک انداخت به کمر همه. سعدی را که قله است در ادبیات گذاشتم یک طرف وزنه و آن طرف هم چند غزل قدیمی و کار اولی از دو شاعر غزلسرای امروز. معیارم این بود که شعر، همهی شناخت باشد. همینطور هم بود. کسی همان اول نام شاعرش را گفت. اما جلسهی بعد باید یک ضمیمهی تکمیلی اضافه کنم که چرا این قیاس را انجام دادم و مواجههی ما با اثر است، نه شخص. خیلی طول کشید. فکر میکردم ده، پانزده دقیقهای بیشتر نشود، اما بیست و خوردهای شد. آخرش عذاب وجدان گرفتم که وقت وبینار و استاد را گرفتم.
_ نمیدانم چرا اضطراب کُندم میکند. یکجایی زبانم گیر کرد. حمیدهی ناقلا! گفت صفحه را گم نکنی. گفتم نه، حواسم هست. بعد دقیقن وقتی تالاپ کتاب را بستم، دلم خاست آن بیت معروف سعدی را بخانم و بیتی که برای هزارمین بار میخاستم بخانم، از ذهنم پرید! تپق زدم. چرا؟ احتمالن آه مصطفی زده بود به کمرم، بس که این بیت را برایش خانده بودم.
کاش به هشدار حمیده گوش داده بودم.
_ همنویسی داشتیم با موضوع خاطرهی یک روز بارانی. موضوع را از کتاب نگارش دبستان برداشته بودم. هدف، بازی با فرم بود و فرم این هفته، انشا یا کودکانهنویسی. من در قالب انشا نوشتم و در کانال همرسان کردم.
_ اولین تمرین چالش شعرکنویسی روزانه را انجام دادم و تیکش را در اتاق پیشنویسها فرستادم. نوشتن گزارش نیک هم خودش نیک است، پس مینویسمش. همین. بدرود.
https://t.me/sajedeh_haqparast
-لذتی که در خرید است در انتقام نیست.
-مصاحبهای از مجید رفعتی خاندم.
-دنبال مصاحبهاش با عنوان شعر-فضا نیاز امروز ما گشتم و ندیدم.
-رکورد آزادنویسی دو هفته اخیر امروز بود.
-قسمتی از کفرنامه کارو را خاندم.
https://telegram.me/NarjesAzimii
حلزون منو یاد مدومه گلستان انداخت. مردی که دوچرخهای ساخت تا از روی شط رد شه.
دلو زدن به دریا. مرد و حلزون.
آهنگهای لهجهی جنوبی رو خیلی دوست دارم.
یه غریبه جامونه پُر کنه، غمِ نگاشه خوندِش چی؟
میخِی بسازی.
قدوبالای بلندش چی؟
میترسُم از این کشور خُسیدهی خوشبخت
بیدار بِشُم این طرف مرز نباشی.
خونه، بورومبه.
میترسُم از اون لحظه که دیوونه نباشی.
میترسُم از اون لحظهی فرهادشونده.
آخ که چقدر آوازهای فرهادو دوست دارم.
امروزم هیچ کار خاصی نکردم. فردا و پسفردا هم کاری نمیکنم. دیروز هم. همش مهمانبازی و آدمبینی. بدکی نیست. اگر فقط چند روز باشه باحاله.
تولد آنا بود امروز. 🩵
➖ «من برای آنکه چیزی از خود به تو بفهمانم جز چشمهایم چیزی ندارم»
شاملو
➖امروز خودم را به چند قسمتِ نامساوی تقسیم کردم. بخش کوچکی از من در حالِ تماشای فیلم «مانتیس» بود و هر لحظه با هیجان، قهرمانِ داستان را تشویق میکرد.
بخشی دیگر از پارههای کتاب و جزوهی کلاسها نوکی به شعر و نویسندگی میزد و از مطالبش نکته مینوشت.
خوب که فکر میکنم، متوجه میشوم ما هر روز در حالِ تقسیمِ خود به بخشهای مختلفیم. بخش بزرگمان پیِ چه کاری میرود؟ بخش کوچکتر چه؟ اصلن چه معیاری برای تقسیمبندیِ خودمان داریم؟ علاقه؟ نیاز؟ اجبار؟
➖ بخشی هم حینِ روزمرگی، داشت تلاش میکرد شعرکی که شب به ذهنش رسیده بود را بپزد.
پارههایی از« چندگانه نویسی» و بعد «ابزارهای پیرنگسازی» را خاندم. ابزارهای پیرنگسازی شبیه به بخشهایی از کتاب «طرح و ساختار رمان» بود.
➖ میان نکته برداریها، به ذهنم زد :
یاد بگیر «سکوت» بخانی.
سکوتِ نگاه، سکوتِ واژه، سکوتِ ستاره، سکوتِ لب، سکوتِ آسمان، سکوتِ سکوت…
و یاد بگیر « فریاد» بخانی.
فریادِ واژه، فریادِ نقاشی، فریادِ شعر، فریادِ سکوت، …
و بعد دوباره نکته چیدم و باز در گوشهای دیگر نوشتم:
«چراغ را کُشتم،
اتاق تاریک شد اما
سایهام هنوز بیدار بود.»
➖ ذهن و حسم حسابی در تکاپوست.
دلم،
باران میخاست، نبارید.
ستاره میخاست، بارید.
➖ « مانتیس» تمام شد. مرا به یاد چند سریال و فیلم و کتاب بُرد. برای مثال به یک نمونه اشاره کنم، کتابِ « نجواگر» و قاتل مقلدِ آن. حیف که نمیخاهم اسپویل ( در ذهنم میخانم اِسپَویل) شود. برای من از قسمت سوم به بعد، پایان قابل حدس بود. از اولش هم نسبت به شخصیت اصلی حس خوبی داشتم، میدانستم کودکیِ خیلی دردناکی داشته. خب دیگر نمیگویم حتمن ببینید و همزمان هجوم اضطراب و هیجان و درد و شادی و… را تجربه کنید.
➖ کمی در آغوشِ فروغ خزیدم:
«رمیده»، « من از تو میمردم»، « کاش بر ساحل رودی خاموش»، « من به پایان دگر نیندیشم».
➖ وبینار نویسندگی و داستانی که دوستش داشتم. امروز توانستم ۱۰۵۰ کلمه در ۲۵ دقیقه بنویسم. مردِ داستانم شبیهِ هیچکس نبود. ستارهشناسی بود که با ابزارِ رصد، به همراهِ دختری که دوستش داشت، به دل کویر زدنند تا شهابباران را در دل شب نظاره و ثبت کنند. کل داستان در چند ساعتِ شب میگذشت و با هر شهابی که رد میشد، آنها گفتوگو میکردند و یک گرهی ذهن باز میشد. ستارهشناس تلاش میکرد چیزی بگوید اما مردد بود. هنوز پایانش را ننوشتهام. دوستش دارم.
➖ موسیقی گوشهایم را نوازش میداد و من نقاشی میکشیدم. اینبار از آبرنگ استفاده کردم و تکنیکِ خیس در خیس و بعد رویش خشک در خیس. حلزونم زیبا شد.
پخش شدنِ رنگ روی خیسیِ روی مقوا را خیلی دوستدارم. حسِ رهایی، حسِ آزادی، حسِ پرواز دارد.
و به سوالی که در ذهنم بود فکر میکردم. چرا اینهمه موسیقیِ خوبی که در دنیا هست، شنوندههای کمی دارد؟
چرا بعضی عادت دارند کلمات موزون و معمولن بیمحتوا گوش کنند و موسیقیِ بیکلام را درک نمیکنند.
هنگدرام، پیانو، گیتار، ویالون… به نظرم تمام ابزارِ موسیقی، واژههای پنهان دارند که هرکسی توانِ شنیدنش را ندارد. صدای آلاتِ موسیقی در ذهن چه حرفها که برای گفتن دارد، فقط باید شنوندهی خوبی باشیم. به اینها فکر میکردم و خیالم را به حلزون میبافتم.
➖ حسابی ستاره نوشجان کردم. کلی پهباد رد شد. ستارهام اصلن شبیه ستارههای دیگر نبود. ابرها به شب هجوم میآورند و ستاره، میبارید.
🪽 سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
سالواژه: بیخیالی
امروز روز قشنگی بود.
دست کم ۳ تا رخدادک دارم که بنویسم ولی غلبه بر خواب ممکن نیست.
امروز یک درس و نصفی از نقاشی دیجیتال رو تمرین کردم.
دورهمی دوستای مامانم شرکت کردم.
آموزشگاه رفتم.
فردا مفصل ثبتشون میکنم.
۱۰ میدم به امروزم.
|نقلقول|
«شعر زبان کودکی انسان است»
-محمود کیانوش
|سال واژه:خالقیت|
۱. نتوانستم بیدار شوم. برقها صبح رفتند. پس من هم خوابیدم.
۲. صبحنویسی + کتاب پرنده به پرنده. (عزادار پایان این کتابم) این بخش پرنده به پرنده میگفت گروه کوچکی از دوستانی که نوشتههای یکدیگر را دوست دارید بسازید، و پیشنویسهای هم را بخوانید و نقد کنید. خیلی دوست دارم اینکار را بکنم، اما سخت است پیشقدم شوم…
۳. کاغذ بریدم و پاکتنامهای درست کردم برای تمرین شعر.
۴.کارگاه کودکنویس ثبتنام کردم. سه سالی است به فکر کتاب کودک بودم. وقتی فراخوان را دیدم موجودی حسابم مانع نشد.
۵. رفتم( پیرایشگاه/ سلمانی؟). بقیه را نمیدانم، اما صحبت با آرایشگرم برایم مثل خواندن یادداشتهای ماه قبل است.
۶. یادداشت نوشتم. سر وبینار هم داستانکی دیگر نوشتیم. لپتاپم هنگ کرد و عقب ماندم. داستانم نیمهتمام ماند. اما از شخصیت و موضوعهایی نوشتم که هرگز در حالت عادی انتخابشان نمیکردم. اما نگارشش جالب شد. امیدوارم هزارکلمه پایهی ثابت وبینار شود.
۷. با دوست عزیزی رفتیم پیادهروی. با خودم مدادشمعی و کاغذ بردم. روی سکویی نشستیم و طرحی ساده زدیم: او سیبی گاز زده، من ستارههایی بزرگ احاطه شده با خطوط رنگی مواج. کلمات و جملات بامزهای که رد و بدل شد را نوشتم: نارچیل (نارگیل و دارچین)، اگه چمنش چمن باشه، اَرزید. آخر شب هنگام ماشینسواری با مغازهی جدیدی روبهرو شدیم: تاکو فروشی! یکی خریدیم و حسابی چسبید.
۸. شبنویسی
|کتاب روز|
یکجمله از کتاب:
«قصه یک راه فرار برای رسیدن به آرزوهای ناکام است.»
-بوف کور
شعر:
عشق پرسید که دشوارتر از مردن چیست؟
عقل فرمود فراق از همه دشوارتر است
-فروغی
|از حواس|
بوی روز: دلستر نارگیل
مزهی روز: تاکو(!)
لمس روز: کاغذِ پوسیده
صدای روز: کامران هومن، فدای سرت
صبح خود را با دوشی گرم آغازیدم. میگویم دوشی گرم هم منظورم حمام است و هم گرمی واژهها. بله. شعر خواندم.
قهوهای درست کردم و کاغذی را تیکهتیکه. تصمیم دارم با توجه به حرف استاد هرروز در هر تیکه قطعهای شعر بگویم.
همراه مادر لازانیا درست کردیم.
دوباره رفتم سراغ فصل «داستان آفرینش آدم» از کتاب مرصاد العباد. هرچند که بنظرم نجمالدین رازی یک آخوند درون داشته اما این فصل جای دیگری از حافظهام حک شده. اول باری که خواندمش برای کنکور بود و بار دوم یکی از روزهای پاییز ۴۰۴. هنوز آن لحظاتی که ورقش میزدم و حیران میماندم میان واژگان در خاطرم هست.
پس از آن سراغ سهروردی رفتم. «فی حقیقتِ عشق» را خواندم. اگرچه که هیچی از آن نفهمیدم اما خوراک خوبی برای توجه به نحو جملات بود.
ساعاتی از عصر درگیر تمرین دوره پیشرفته شدم. کوشیدم از دل شخصیتها داستانی بکشم بیرون. مثلا مادر و پسر چه درگیریای میتوانند داشته باشند باهم؟ یا پدر و دختر، یا خواهر و برادر یا.. چیزهایی نوشتم اما مجذوبش نشدم.
شبهنگام به خانهی مادربزرگ رفتیم و شام را در کنار خانواده میل نومودیم.
آخر شب درحالی که «سه خواهر» در انتظارم نشسته است گزارشکی مینویسم تا جریان بمانم.
راستی روی تکه کاغذم شعرک امشب را نوشتم.
امروز یک «شاید» افتاد وسط زندگیام.
اما نه آنقدر بزرگ بود که بتوانم اسمش را اتفاق بگذارم، نه آنقدر کوچک که بتوانم ساده از کنارش بگذرم.
از صبح، ذهنم یک قدم جلوتر از خودم راه میرود. هر کاری میکنم، بخشی از حواسم جای دیگری است؛ جایی که هنوز مطمئن نیستم اصلا وجود دارد ؟
امروز چند بار بیدلیل لبخند زدم و چند بار بیدلیل مضطرب شدم. هیچ چیز هنوز قطعی نیست، اما انگار از همان لحظهای که نشانهای دیدهام، چیزی در من عوض شده که دیگر تاریخ ۱۸ شهریور ۱۴۰۵ را یک روز عادی نمیداند.
فعلاً این را میدانم که یک راز کوچک دارم و نمیتوانم با کسی در میان بگذارم؛ البته اگر بشود اسمش را راز گذاشت.
و عجیبترین قسمت ماجرا همین است که آدم میتواند با یک احتمال ساده، اینهمه احساسات مختلف را با هم تجربه کند.
از امروز فقط میخواهم همین را ثبت کنم:
روزی که آینده برای چند دقیقه در ذهنم شکل دیگری داشت.
بهبه مبارکها باشههه ۱۲۰ روزه شدیم.
یه دست مرتب به همراه موج مکزیکی لطفن.
👏🏻+ 🌊🇲🇽
-«شب یک شب دو» از بهمن فرسی در دست اقدام است.
حس میکنم دوستش دارم. یعنی دوستش دارم و حسش میکنم یا چون حسش میکنم دوستش دارم یا شاید از روی دوست داشتن است که حسش میکنم.
این حس مرا یاد «لمس» میاندازد.
از کتاب:
«البته همهی مردم روی زمین مستقل مخفی که هستند. ولی درد، درد باز بودن، درد دزدکی زندگی نکردن است»
«ادبیات واقعی و صمیمانه دفترچههای خاطرات هستند که کرورها در نهانخانههای آدمها حفاظت میشوند و هرگز هم برای سراسر خوانده شدن به کسی عرضه نمیشوند.»
«چون ما هنوز آمادگی نداریم در روشنایی چیزها را نشانمان بدهند»
«بیا گذشتهها را اگر دوست داریم در آیندهها تکرار کنیم. در آیندهها زنده کنیم»
-کمی شعرخانی از «در انتظار بربرها»
این یکی خوشانرژیتر بود:
«بیدریغ بازگرد و مرا در بر گیر،
ای شور دلپذیر، بازگرد و مرا در بر گیر
به هنگامی که یادِ تن بیدار میشود،
و آرزوی کهن دیگربار در خون به جریان میآید؛
به هنگامی که لبها و پوست به یاد میآورند،
و دستها چنین احساس میکنند که گویی دیگربار
به نوازش برخاستهاند.
بیدریغ بازگرد و مرا به شب در بر گیر،
به هنگامی که لبها و پوست به یاد میآورند.»
-کمی پیادهروی و تغییر مسیر به راهی تازه. چیز خاصی کشف نشد.
-مامان حال نداشت پس من شام درست کردم.
-روزگفتار دیروز و فردا رو یکی کرده و امروز ضبطیدم.
از تجربهی تمرین مشاهدهی بیرونی خودم گفتم.
همین بود.
اودااااحااافظظظ اِی همنشین همیییشه.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
همین که نمیدونم چی بنویسم یعنی خلاقیتم میاد بالا
کردم تو تلگرامم امروز چهارشنبه نوبت شعر خوندن بود من هیچ کتا ب شعری ندارم جز شاعرا ن مثل مولانا و سعدی و عطار و غیره شعر معاصر ندارم تو سایت استاد گشتم نتونستم پیدا کنم تو گوگل هم نتونستم
ولی مولانا خوندم درمورد تحریف کردن دین مسیحیت گفته بود
و امروز هزار کلمه نوشتم با اونکه کاپوچینو خوردم باز احساس ضعف میکنم کارن هندوانه خورد شکمش درد میکرد سیب زمینی سرخ کرده دادم نصف لیوان کاپوچینو خورد
من باید کتاب بخونم اطلاعاتم کمه یه عالمه کتاب نخونده دارم فردا روز چیه باید ببینم تو برنامه فکر کنم کتاب آموزشی باید تو طاقچه بگیرم کتابهای خودمو خوندم باید از استاد بپرسم چه کتابی رو بخونم اون دفعه گفت منحنی خلاقیت رو بخونین باید رشد کنم خدا کنه اینجوری نویسنده بهتری بشم باید رو نویسی کنم از رونویسی بدم میاد هیچ لذتی برام نداره نمی دونم برای چه می خوام نویسنده بشم؟ هزار کلمه برای نوشت آرامی می نویسم و ایده پیدا کردن ایده پیدا کنم تو گزارش نیک و تلگرام بنویسم که چی بشه چند سال بعد رزومه کاری بشه منو به کجا می رسونه به هیجا نرسونه منو انسان بهتری کنه از اشتباهاتم دست بکشم از مسیر غلط دست بکشم دوستان خوب پیدا کنم بقیه بچه ها هم همین جوری رشد می کنن باید مولانا بیشتر می خوندم مثنوی معنوی مولانا رو می خونم همش مذهبی لابه لاش مثالهای دیگه هم بودن به کجا می خوام برسم دلم کتابهای جدید می خواد یه جای آ روم که از م توقعی نداشته باشند و من کتاب بخونم بنویسم همین مولانا هم من آرزو داشتم من بچگی آرزوی کتاب نویسنده های بزرگ رو داشتم مثل جنگ وصلح و کتابهایی که استاد معرفی میکنه
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
این روزها همهاش خوابم میگیرد. دوست دارم دمر توی تختخوابم بخوابم و خوابهای خوشایند ببینم. البته قسمت خوابش را نمیشود مدیریت کرد. مثلاً امروز خواب دیدم نوزاد پسری دارم که فرهاد اسمش را گذاشته «آرشیدا». کل خواب درگیر این بودم که باباجان آرشیدا اسم دخترانه است، کوتاه بیا. بچه بزرگ میشود، آنوقت میدانی چه بلایی سر عزتنفس و اعتمادبهنفسش میآید. خلاصه که خواب رو مُخی بود.
صفحات صبحگاهی را نوشتم و بعد دوباره خوابیدم. روزهایم وارونه شدهاند. بعد که بیدار شدم کمی شعر خواندم از حسین منزوی.
نویسندهساز را بودم. امروز هم هزارکلمهنویسی با داستاننویسی داشتیم. جزئیات داستان امروزم بیشتر بود. میدانم در داستاننویسی خوب نیستم. اما همینکه گروهی مینویسی و تلاش خودت را میکنی خوشایند است. امروز ساجده آمد و طبق روال چهارشنبهها از شعر گفت. از سعدی شعر خواند. و دو شاعر معاصر دیگر. و از این گفت که در دورهی شعر همهی ما آموزش و ورودی مشترک دریافت میکنیم، اما خروجیها بسیار متفاوت است. چون دنیا و دریافت ما متفاوت است.
باز شعر خواندم از حسین منزوی و کلمهبرداری و لغات شعری برداشتم. باشد که به کار آید.
امروز روز دیدار هم بود.البته بدون برنامه پیش آمد. هنوز هوا به شدت گرم است و کلافهات میکند. و همین که به کسی میرسی حرف از گرمای هوا است.
دوست دارم قبل از خواب کمی کتاب بخوانم. هر چه دم دستم بود برمیدارم. مهم خواندن است.
https://t.me/mahnaz_roointan
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۱۹
ازدیروز که وارد شهرستان نور شدیم تا همین الان باران بی وقفه میبارد.گاهی شدت باران کم میشود وگاهی زیاد.امروز هم جنگل رفتیم وهم دریا .
درپایان روز ،فایل صوتی وبینار وگوش کردم.
یه مقدار تمرین آزاد نویسی انجام دادم.
سالواژهام: ارتباط
دیدن ویدئوهای آموزش سایت. زیاد.
خاندن زبان.
بازارگردی. یکی قیمتها را بگیرد. هوف.
نقاشی
اسطورهکاوی. بهبه به این فصل کتاب. کلی مطلب از تویش میکشم بیرون. کدام کتاب؟ اسطوره در جهان امروز
نترسیدن از گربه و البته فرار از دست روباه. هرچند که آخرش نفهمیدم کی از کی فرار کرد.
نویسندهساز را بودم. همانطور راه میرفتم توی حیاط و گوش میکردمش. پیادهروی هم شد دیگر. استاد طوری از سایمون حرف زد که دوست دارم بخانمش بینوبت. امیدوارم اسمش را درست نوشته باشم.
سالواژهام: ریلگذاری
صفحات صبحگاهی نوشتم.
سریال «صد» را دیدم.
مامانم را بردم نانوایی.
بازخوانی کتاب «درد سیاوش» تمام شد.
مطلبی نوشتم و در کانالم گذاشتم.
با دخترم به مناسبت سالگرد ازدواجم، کیک پختیم.
با دوستم در کانادا تماس گرفتم.
شام پختم.
به مامانم سر زدم.
آزادنویسی کردم.
کمی از «نام من سرخ» را خواندم.
شب با همسر و دخترم رفتیم پیادهروی.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
ویلویلی
– صبح زود رفتم سراغ کتاب زبان. دیروز فکر میکردم با کتابهای چنگبهدلنزنِ مدرسه، چطور باید به بچهها چیزی یاد بدهم؟ سهشنبه یکی از آشناها را توی آموزشوپرورش دیدم. گفت که بچههای آنجا توی زبان حتا پریشانوضعتر هم هستند و هر چقدر هم زحمت بکشم چندان فایدهای نخاهد داشت. و من فکر کردم. به اینکه کتاب داغان است و شرایط بچهها داغانتر. معلم هم تازهکار و نهچندان باسواد و اُختنکرده به چالشهای جدید. آن دسته از بچهها که تازه میخاهند یاد بگیرند را میشود کاری کرد. احتمالن باید از تجربهی تدریسم در موسسه استفاده کنم و شاید، ترکیبی درس بدهم. اما آن بچههایی را که تا متوسطهی دوم جلو آمدهاند و سه سال قبل، چهار سال قبل و پنج سال قبلش را درست زبان یاد نگرفتهاند، چه کنم؟ به آنها چی بگویم؟ باید از اول بهشان درس بدهم؟ نمیشود که صرفن چون سال یازدهم هستند کتاب را بدرسم بدون توجه به اینکه پایه را بلدند یا نه. باید براشان کلاس خصوصی رایگان بگذارم؟ مدرسه بهم اجازه و مکان میدهد؟ پدر و مادرهایشان راضی خاهند شد؟ خودشان اصلن میخاهند یاد بگیرند؟ باید چی کار کنم؟ اصلن پولی که قرار است بگیرم حلال است؟
– تمیز کردن شلختهدونیای که «اتاقم» صدایش میزنم فکرم را مشغول کرده بود. شلختگی چی را ازم گرفته بود؟ تایپ کردن را. خیاطی کردن را. با ذهن آرامتر توی اتاق نشستن را. امروز اما رفتم سراغش. اول از مبل هال شروع کردم که اندازهی یک قفسه، کتاب و دفتر رویش بود. خالی نه، اما قدری سبکش کردم. یک سیاهی بزرگِ احتمالن از جوهر خودکار، رویهی مبل را لک انداخته بود. هرچه دستمال مرطوب کشیدم و دستمال کاغذی، از رو نرفت. دامن مبل لکهدار شده بود. (یاد اختر توی سریال دایی جان ناپلئون میافتم که دیالوگی مشابه را به پوری گفت.) همزمان کارگاه اسطورهنویس را هم دوره کردم. استاد میخاست برای پدید آمدن جزیرهها یک داستان تخیلی بسازیم. مبل که تمیز شد، رفتم اتاق.
– اینکه توی اتاقم فرش پهن نیست، کار را حداقل برای تمیزکاری گندکاریهای خیاطی، راحتتر کرده. پارچههایی را که هنوز برش نخوردهاند و قصد دارم در آیندهای نزدیک بدوزم گذاشتم توی کمد. چه غلطها. اول همین برشخوردههای بدبخت را بدوز تا بعد به فکر آنها باشی. با دستمال مرطوب هم کف اتاق را تمیز کردم و هم روی میزها را. خاک را از سر و روی وسایل پاک کردم و خرتوپرتها و کتابخانهام را دستمال کشیدم. تمیزی ایدهآلی حاکم نشد. شاید هیچوقت هم نشود. اما آنقدر تمیز شد که امروز هم بنشینم پشت میز خطخطی کنم و دستی به تایپ برسانم. خدایا شکرت که روزی میرسانی. موقع تمیز کردن آخرین جلسه از دورهی پیشین شعر را هم گوش دادم. استاد از شعرهایش میخاند و اصرار داشت «هذیانهایم» صدایشان کند. به چشم شعر نگاهشان نمیکرد. آنوقت من اگر چنین چیزهایی مینوشتم میگفتم شعر. فکر کردم چی میکشد از دست ما. جوجههایی که تب شعر به هذیانشان انداخته و گمان میکنند میشعرند. توی وبینار هم بهش گفتم و عذر خاستم. این را از کی شنیدم که شاعر بودن با خودش غرور میآورد؟ فکر کنم توی قند پهلو. شهرام شکیبا گفته بود در وصف سعدی. اینکه همهی شاعرها غرور شاعرانه دارند. فکر نکنم با این غرورها بشود کاری کرد. کاش بیشتر تلاش کنم و شاعر شوم، کاش.
– دوش گرفتم و لباس شستم و آمدم وبینار نویسندهساز. امروز با یکی از توصیههای استاد، به بازبینی سنجههای روزم نشستم. دوباره از اول نوشتمشان. باز هم میلنگند و جای کار دارند. انگار جا کردنشان توی ده مورد، سخت است برایم. فعلن با همین پیش میروم. امروز اولین روزی بود که توی نویسندهساز همراه دوستان داستان نوشتم. احتمالن یک داستان زاقارت، اما چرا دوستش داشتم؟ چرا این داستاننویسی قلبم را لمس کرده و کیفور؟ چرا داستان نمینویسم؟ من میخاستم نویسنده شوم. رماننویس شاید. چرا از سر تنبلی شعرآلوده شدم؟ نه، هذیانآلوده؟ ای کاش هر روزِ نویسندهساز را داستان بنویسیم. ای کاشِ ای کاشِ ای کاش. ساجده هم آمد و از شعر گفت. هی سعدی را کوبید توی سر شاعرهای معاصر و از سر مرام اسمشان را نیاورد تا آبرویشان حفظ شود. امروز زاویهی دوربین را عوض کرده بود و دورتر به نظر میآمد. فکر میکردم کامنتها را نمیبیند. وقتی رفت شعری از سعدی که از قبل علامت زده بود را بخاند کامنتیدم که کاش گم شود صفحه. انتظار نداشتم واکنش نشان دهد و بگوید که نه گم نمیشود.
– چای نوشیدم و چوبشور خوردم و بستنی پروتئینی. اولها و آخرهای وبینار علیزابت را بودم اما وسطهایش را نشد. آخر وبینار نقاشی کشیدیم و خیلی خوش گذشت. کاش هر روز توی وبینارها نقاشی بکشیم. به جز این امروز نقاشی دیگری هم کشیدم که با هشتگِ خطخطی گذاشتم توی کانال. از کار خودم بدم نیامد. فکر کنم کشیدن با خودکار را بیشتر از کشیدن با مداد میدوستم.
– از وبینار علیزالت پریدیم وبینار شادزدی. شیما یاد میداد که چطور مرز را روی رفقا ببندیم و زمینهی کاتشان را بچینیم. البته نقل به مضمون است و شاید نقل به تحریف. مرزبندی دلخوری هم پیش میآورد. اینطوری که تو به رفیقت میگویی داداچ نکن، من حساسم و او میگوید باشه ولی قهر. اما وقتی رابطه برایتان مهم است تلاش میکنید. بعد اگر شعور داشته باشی و حرفهای رفیقت را هم بشنوی ممکن است سعادت پیدا کنی و ببینی خودت چقدر گاو بودهای. که شاید او هم از مرزهایش به خاطر تو گذشته و به رویت نیاورده. پس چه بهتر که زمان مرزگذاری، با آرامش و تمدنی که ممکن است نداشته باشیم گپ بزنیم نه قلدرانه و سینهکفترانه.
– آمدهام بنویسم. پس از مدتها گزارش نیکِ پرتر. رفیقم هم ویلویلیهای پرترم را بیشتر میپسندد. باید یک شعر کوتاه هم بنویسم. دیشب سر جلسهی شعر استاد گفت اگر تا حالا جزوهی شعر را نخاندهاید یک دانه یک بگذارید و با آن بهم قول بدهید که خاهید خاندش. یک را نگذاشتم راستش. از اینکه قول بدهم و بزنم زیرش بدم میآید. اما امروز شروع کردم به خاندن جزوه و رونویسی ازش. باید پرکار شوم پرکار.
https://t.me/havirism
یک
«پیامبر و پیروان»
.
هفته پیش خواهرم گفت خرماها رو جمع کنین که یهشنبه بارون میاد.
گفتم کی گفته؟
گفت پیج فلانی رو میبینیم و همیشه دقیق حرفاش درست درمیاد.
فهمیدم پیامبر تازه پیدا کرده و پِیرُوِش شده.
یادم اومد جامعه اطرافم هزار سال نوری درکشون از رسانه با من فرق داره. هرچی آبکیتر و بدون سَنَد تر، مطمئنتر.
گفتم الکیه، نمیاد.
طبق معمول با نگاه عاقل اندرسفیهش گفت حالا اون اینکارهست میدونه نه تو. کاری که گفتم بکن.
یهشنبه اومد سلام رسوند و رفت.
دوشنبه هم بیبو و خاصیت.
سه شنبه رسید و خبری نشد.
پیامک هواشناسی رو داد که هشدار قرمز و نارنجی اومده. سیل میخواد بیاد.
چهارشنبه شد و آفتاب آمد دلیل آفتاب.
و همچنان سفیهان دارن دنیا رو میچرخونن.
========
دو
«انجمن دردمندان ناگمنام»
.
دلگیر بودم از خودم و خدا. حالم پایین بود.
ولی گروه شگفتانگیزی داریم.
نمیتونم بگم عجیب. شگفتانگیز بهتره. هربار غافلگیریای جالبی ازش میزنه بیرون.
بعد از ترانه ( همون خانوم زاجری که نصف همه ماست هنوز و باید الگو بگیریمش) ساره از دیروز دومین شاکی من شد که چرا کوتاه جواب میدی و مشکلت با من چیه و بگو چیکارت کردم و آخه چرا و…
من توی فاز ما هیچ ما نگاه بودم.
تقصیر خودمه انقد رودهدرازی کردم که عادت کردن بهش.
اگه یه کلمه جواب بدم فکر میکنن قهرم یا مریضم.
از دورهای که خریده بود ولی پول خرید وسایلش رو نداره گفت. از اینکه آدمای سمی اطرافش تیکه بارش میکنن.
شبیه خودم شد.
از خودم گفتم که منم مشکل بیشفعالی دارم ولی زندگیمو میکنم و گور بابای دیگران.
یه طومار بلندبالا نوشتم براش که عزیزم تو هم اینجوری باش و این راه خوشبختیه و اون راه بدبختی.
بد نشد به نظرم. همین که میشد قد یه کتاب بگم ولی به یه صفحه رضایت دادم خداروشکر.
بعدش رویا اومد از زایمان و افسردگی و نوزاد و مادرانگی گفت.
چه خوب بود و کمک کرد بهتر این رابطه رو بفهمم.
مائده هم اومد وسط و فهمیدم اضطراب از جمع داشته و الان بهتره.
بعدش گفت ماماست و قرار شد از تجربههای خودش بگه که قطعا درجه یکه.
خلاصه بحث درددل و راهنمایی و همدلی گرم بود.
جمع، جمع انجمن معتادای گمنام بود.
بز گله من بودم و افتاده بودم جلو و بقیه به دنبالش.
ترانه هم آخر شب نوشت :
«گاهی با خوندن این پیاما آدم از اون چاهی که فکر میکنه فقط خودش اونجاست نجات پیدا میکنه».
آره دقیقا. چه خوب گفت.
آدم ترسش از چاه نیس، از تنهایی توی چاهه.
خوشحالی که تقسیم میشه دوبرابر میشه، غم که قسمت میشه نصف میشه.
راضیم ازشون. گرم بودن و گفتن.
========
سه
.
کسی نیومد.
کسی نرفت.
بجز نفسم و یادش.
سالواژهام:بینجامیدن
✔️بعد از چندین صبح، بالاخره صفحات صبحگاهی نوشتم. واقعن لذت دیگهای داره.
✔️فیل در تاریکی و تموم شد. حیرت کردم. فوقالعاده بود.
✔️آزادنویسی بعد از کتاب داشتم.
✔️یادداشت روزانه شخصیت رمانمو نوشتم.
✔️سریال ترکیمو دیدم.
✔️به وبینار درحال پخش نویسنده ساز پیوستم. هزار کلمه نویسی سوم بیشتر بهم چسبید. داستانی نوشتم که نفهمیدم چجوری پیش رفت خیلی بهتر از دو داستان قبلیم بود.
✔️داداشم و علی(برادرزاده کوچیکم)اومدن. مشغول سرو کله زدن با علی بودم. بچم نیست ولی بچمه.
✔️آخر شبی بعد چندین روز اینستا گردی کردم.
➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.
سال واژه: تداوم.
– خواندن چند تا از قصه از کتاب از دکتر برایان از دودکش بالا میرود. معرفی شده توسط استاد در کلاس قصه قصه.
– درست کردن غذا.
رفتن به شهرداری برای کمیسیون ماده 100 ….
– با خواهرم به پیاده روی رفتم هوا هم خوب شده. کلی حرف برای گفتن داشتیم.
دو تا بستنی خنک خوردیم و گپ زدیم و اومدیم خونه.
شرکت در وبینار .
خیلی تجربهی عجیبه بود نوشتن داستان در 25دقیقه با شرایط تعین شده.
-نمرهی امروز من 6 و نیم .
ممنون شب بخیر
صداهای ماندگار
۱۴ شهریور، روز اولین تولدم و گریه منه، بعد از اون بارها مردم و دوباره زاییده شدم. در تولدهای بعد قابله و زائو و نوزاد در هیبت ” من” و یکی بودن.
یه ساعت قبل گفتگویی از عزیزی شنیدم و قلبم مچاله و اشکم جاری شد. از دردی شنیدم بیچاره. (کاش دنیا جوری پیش بره براش درمانی باشه)
حالا روزمو مرور میکنم:
مراقبه
یوگا
۳ آزادنویسی هزار کلمهای ( یکی داستان بود؛ گروهی در وبینار نویسندهساز که حرف دارم در موردش)
دو پست تلگرام و لینکدین
پیادهروی
ورزش آنلاین عضلهسازی
کار
وبینار نویسنده ساز
پادکست ” سالن زیبایی” از احمد فیاض
بخشی از کتاب تفکر طراحی
شنیدن سهتارنوازی زیبای تهمینه شاهسواری
شعر: من عاشق چشمت شدم
و به سرم زده برای روزهام اسم بذارم.
چرا؟
وقتی تمام وجودم شده ملغمهای از احساسات که تهش غم هست، تلخ و گزنده و راه گلومو بسته.
بله، من هم مثل بسیاری نه فقط هر روز ، که هر آن میمیرم و زنده میشم.
همون لحظه که سلولهام از بین میرن و با سلولهای تازه جایگزین میشن.
به روزم نمره بالا میدم اما راضی نیستم.
چرا؟ چون احساس پوچی و ناتوانی میکنم. این در حالیه که قبل تماس و شنیدن واژهها درد آور غرق غرور و قدرت بودم؛ بابت اراده و استواریم در ورزش کردن.
نا نداشتم تکون بخورم و در همون وضعیت یک ساعت و نیم ورزش کردم، درست یعد از نیمساعت پیادهروی و دنیایی خستگی از کار.
با خودم فکر کردم با مداومتم در گزارش نیک و آزادنویسی بسیار کار خودشو میکنه.
یه بار دیگه هم عصری به خودم بالیدم که بعد از داستان نویسی گروهی و ذوقمرگ بودن بابتش، قهرمان درونم بیدار شده بود و تصمیم گرفتم بخشی از پروژه طراحی رو شروع کنم. همون بخشی که برونسپاری کرده بودم و حدس میزدم از پسش برنیام.
یکهو جسارت جا باز کرد و دلم خواست بیهوا برم سراغ اجرای اون قسمت
و رفتم و تا حدودی پیش رفتم و فردا ادامه میدهم. باور دارم وقتی سرضرب جرئت کردم داستان بنویسم، واژه جرئت به خودش اومده و میخواد بیشتر باشه و جولون بده.
گزارشم منسجمه؟
کاش بتونم نامی براش بذارم که چسبی باشه برای پاراگرافهای جور به جور.
همون ” صداهای ماندگار”؛ بداهه بهش رسیدم. البته از صبح فکر میکنم به ضبط صداهای اطرافم در روز و شب و عصر به ثبت صداها .
دلیلش هم دیالوگی غمباری که شنیدم.
سالواژه: پیوستگی 🐜
امروز بهجای آزادنویسی، ۱۰۰ جمله آزادپرسی کردم. البته همهاش از خودم نبود؛ تعدادی از سؤالها همگانی بود.
هوا خوب بود و بعد از چند ماه، صبح رفتم پیادهروی. در مسیر پیادهروی به داستانهای کوتاه با صدای بهروز رضوی گوش دادم. روحش شاد؛ چه صدای گیرا و قشنگی برای روایت داستان داشت.
امروز سری هم به شاهنامه زدم و داستانی از آن را با برادرم خواندم. برایم توضیح داد و من هم کلمهبرداری کردم.
قسمت دیگری از داستانم را پیشنویس کردم.
روزنگاه امروزم مربوط بود به اتفاق دیروز در دادگاه که مرا به این سؤال واداشت:
آیا با خانواده هم باید مرز محبت کردن را رعایت کنیم؟ یا این موضوع فقط در مورد غریبهها و اعضای دورتر فامیل صدق میکند؟
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم؛ پرسش و پاسخ بین بچهها و استاد، بعد ساجده حقپرست از شعر گفت و من هم استفاده کردم.
و در نهایت، داستانی بدون فکر قبلی با استاد و دوستان نوشتم؛ خیلی عالی بود. پیرنگ و ایدهای که اصلاً به آن فکر نکرده بودم و چه خوب از آب درآمد!
وبینار مدار با شیما صادقی “شادزی” را هم شرکت کردم که موضوعش دربارهی مرزگذاری بین افراد بود.
شام میزبان نوهی عزیزم با پسرم و همسرش بودم. غذای مورد علاقهی نوهجان، ماکارونی، درست کردم.
و با رفتن مهمانها، به سراغ گزارش نیک آمدم.
#گزارش_نیک
✍️ زری قوام
گزارش نیک ۱۲۰
روزم با روزنویسی شروع شد و با گزارش نیک تمام. از نوشتن تا نوشتن. روزی که آغاز و پایانش نوشتن باشد خواستنیتر است.
میان این دو نوشتن هم خواندن بود، کلمهبرداری بود، پیادهروی و ورزش بود، وبینار نویسندهساز بود و باز هم نوشتن داستانکی در زمانی محدود، دستهجمعی و هماهنگ با استاد. کیفش به همین بود.
فصل ۸ «اثر انتظار» را به پایان رساندم. از «فلسفۀ اعتمادبهنفس» فصل ۳ و۴ را خواندم. و با داستان کوتاههای چخوف همراه شدم.
امروز دوست دوران کودکیام را دیدم. زهرا. همبازی هفتسنگ و گرگم به هوا و وسطیهایمان در کوچه پس کوچههای محله. کلی ذوق کردیم از دیدن هم.
سر شب چرخی زدم لای کتابهایم. خواندهشدهها را از درصفانتظارماندهها جدا کردم. نگاهم به کتاب «رها و ناهشیار بنویسیم» و «عادت روزانۀ نوشتن» افتاد. انتقالشان دادم به قفسۀ کتابهای در حال مطالعه. از شیوۀ استاد آموختهام متنوع بخوانم.
سال واژهام: طبیب الهی
امروز روز نسبتا پرباری بود. دوتا از عزیزترین دوستانم رو دیدم و بعد از چند روز سخت، حسابی سر کیف آمدم.
حسابی گپ زدیم و بین کتابها گشتیم.
برای بار دوم رفتم سینما؛ البته این بار با مهسا و فیلم «زنده شور» را دیدم.
عجیبه که از یک فیلم ایرانی در حال اکران، اینقدر خوشم آمده. احتمالا باز هم میرم برای دیدنش.
به وبینار «نویسندهساز» نرسیدم، اما بلافاصله که رسیدم خونه، فایل ضبطشده رو گوش دادم. چقدر جلسه پرباری بود.
۲۵ دقیقه تمرین هزار کلمه را انجام دادم. ۶۳۵ کلمه شد. امروز از داستانم راضی نبودم، اما همین که انجامش دادم، خوب بود.
نوشتن گزارش نیک، من رو تشویق میکنه که تمرینها رو انجام بدم.
چهارشنبه ۱۸ شهریور
گزارش ۱۲۰
✨چقدر به معیار روزت نزدیک بودی چه نمرهای میدی؟
راضی بودم. نمره ۸ میدم.
۱.ناشتا آب ولرم خوردی؟
آره
۲.صفحات صبحگاهی؟
بله ۳ صفحه کامل
۳.توجه به شعر؟
به نیما:
«کسی سوال میکند، به خاطر چه زنده ای
و من برای زندگی تو را بهانه میکنم»
۴.رمان یا داستان چطور؟
نه متاسفانه
۵.وظایف کاری؟
متوسط و نسبی
۶.کیفیت ارتباط؟
لبخند بیشتر
۷.تمرینات دوره نویسندگی؟
بله، برای طرح دومم، موضوع و شخصیت رو نوشتم.
۸.آزادنویسی چطور؟
صد در صد😍
۹. کتاب تخصصی هم خوندی؟
واقعیت درمانی گلسر
۱۰.انتشار پست در کانال تلگرامی؟
شوربختانه خیر🥴
۱۱.ورزش؟
بله بعد از چند روز
✨نکتهای یا یادآوری واسه امروزت نداشتی؟
اتفاقا شتاب نداشتن رو که از دیروز شروع کردم، مربی ورزش بهم تذکر داد. مهم نیست تعداد حرکاتم حتما زیاد باشه. اما خیلی مهمه که با تمرکز انجام بدم و فقط به فکر زود تموم کردنش نباشم.
سال واژه/فصلواژه: خورشید
بعد از دو ماه و اندی امروزم با مامایی گره خورد. دلم برای ماما بودن حسابی تنگ بود. فکر کردن به اینکه دوستانم را میبینم هم شوقی در دلم شده بود جوشان.
وسیله جمع کردم و تمیزکاری و بشور و بساب.
آخرین بار با هماتاقی ها بعد کلی صحبت و اختلاط منطقی _مدیونید اگر فکر کنید دعوا کردیم_ تخت پایین را برای خودم برداشتم. تخت بالا خوب بود. مستقل، کوچک، امن، به دور از هر موجود زنده. ولی تخت پایین دست و پا باز تر بود و راحت تر. حداقل از این به بعد شب را بدون استرس و با خیال راحت سر میکنم.
صحبت با دوستانم دربارهی زایمان و افسردگی پس از زایمان و… هم پرتم کرد به خاطرات. همین شد بهانهای تا گالری موبایلم را زیرورو و با عکسها و فیلمها تجدید خاطره کنم.
از کارآموزی نوزدان و بچههای یک روزهی کوچولو گرفته تا عکسهای باقیمانده از سونوگرافی پیرزنهای ۷۰_۸۰ ساله. فراموش کرده بودم این آخریهارا پاک کنم. ولی همین بهانهای شد برای مرور اجمالیی بر مطالب ترم پیش.
عصری هم بازاری رفتیم و یک جفت کراکس خریدم. این ترم برای کارآموزی بارداری و زایشگاه لازمشان دارم.
رنگ سبز و مشکی را انتخاب کردم تا با اسکرابم ست کنم. معتقدم این قرتیبازیها برای روحیهی زایمانکننده و البته زایمانگیرنده مناسب است.
هیجانم برای این کارآموزی زیادی بالاست. بعد دوسال مطالعهی طاقت فرسای تئوری بارداری حالا توی محیط واقعی و در تماس با شگفت انگیزترین پدیدهی طبیعت قرار میگیریم.
مطمئنم تجربهی نابی در انتظارم نشسته.
اولین باری که صدای قلب جنین را شنیدم هم همین شد. پروپ دستگاه، قلب جنین را پیدا کرد و ناگهان صدای تپ تپ و خشداری اتاق را پر کرد.
پروپ به دست گیج به استادم نگاه میکردم و سعی داشتم بفهمم واقعا درحال شنیدن صدای قلب یک موجود زنده آن زیرها هستیم؟
خود مادرباردار آنقدر که من ذوقیدم ذوق نکرد.
حالا تماشای زایمان از نزدیک و شاید دست گرفتن اندک کاری در زایشگاه خودش به تنهایی شده شوق این روزهام.
چیز زیادی هم نمانده. فقط سه هفتهی دیگر…
https://t.me/ravaanehh
خابم را یادم نمیآید. با اینکه هی خابیدم و خابیدم تا یادم بماند اما نماند. شاید به خاطر این نمیماند که همیشه با صدایی بیدار میشوم. ربط دارد آیا؟ امروز خاهرم از من سوال میپرسید. من خاب بودم مثلن. اینم وضع مایه.
صفحات صبحگاهی را نوشتم.
ویدیوهای آموزشی نقاشی را دیدم.
نهار برای خودم پخیدم.
تمرینجا را ببودم.
با مریم جان صداقت نقاشی کشیدیم و کلی خوش گذشت. یک نقاشی آزاد آزاد بدون فکر. خوب شد دوسش داشتم. شبیه یه صحنه از داستان شد.
نویسندهساز را بودم. پرسش و پاسخ. چهارشنبه بود و ساجده. بعد هزار کلمه داستان نوشتیم. نقاشی که کشیده بودم آمد توی ذهنم و برایش داستان نوشتم. داستان کودکانه شد. مزخرف شد اما نوشتنش حال داد. چقدر خوب است این نوشتن داستان. این هر روز نوشتن. این اجبار و این باهمبودگی زیادی میچسبد و وادارت میکند به نوشتن.
وبینار فاطمه یاوری را ببودم خیلی خوش گذشت.
روزنویسی کردم.
دوباره نقاشی کشیدم. آنا و نارنگی را.
بیلنگر و سنگ صبور را خاندم.
داستان کودک «قدم یازدهم» را خاندم و برای مریم صداقت فرستادم. چقدر غمناک و دردناک بود. هعی. قرار گذاشتهایم چند روزی با هم داستان کودک بخانیم ضبطش کنیم و برای هم برفستیم.
https://t.me/yaddashtneda
شعر:
توکلی گلی گلستون
فقرِ فقرات مه شکست
اِم شَوّ
پسرم مریضه دارم میبرم بیمارستان گفته خودم شِفاخونه ( پناه بخدا )
۱: سه صفحه آزاد نویسداری رویکاغذ
۲ : پنج صفحه تمرین هزار کلمهای داستان کوتاه رویکاغذ
۳ : پیادهروی با آهنگِ شاد که جلو روم پسرم بازی میکرد بخاطری ساکت بازی کنه
۴: وغیره
خدانگهدار تا فردا
میان گربهها دوستی تازه یافتم. کم ملوس بود، دلبری هم میکرد. روی پا میایستاد با دستهام بازی میکرد. سفید بود با لکهها سیاه و قهوهای با چشمهایش جادویی.
خاطرهای از گذشتههای دیر پاپی شد.
نیکگزارشی
سالواژه: تحول
امروز خیلی بیحال و پکر بودم.
نمیدونم از خستگی جسمی و درددست بود یا خستگی روحی.
کمی از ادامهی کتاب «بوطیفای جهالت» رو خوندم و آما ه شدم برای کلاس گویندگی.
راننده اسنپ دلِ پُری داشت . تا انتهای مسیر ناله کرد و به بانی گرونیها فحش داد و بدوبیراه گفت.
شور و حال نمایشنامه خوانی جمعی و رکورد « کلهپوکها» حالم رو صدوهشتاد درجه برگردوند.
از تنوع صداسازی دوستان هنرمندم لذت بردم.
با دوستان گویندگی کافه رفتیم و از سنگینی غروب و دردهای نهفتهی هممون کم شد.
امروز هیچی ننوشتم . فردا مسافرم و کارهای سفر مجالی نذاشت.
تنها کار نیک امروزم شاد کردن دل دوستانم با آواز و پرتوپلا گویی بود و همین چند خطی که اینجا نوشتم.
اگر دوست داشتید به کانالم سر بزنید👇@yaddashthayemaryamgoli
من امروز تو جاب ویژن رزومه درست کردم و ارسال کردم برای مشاغل مورد نظر برای یافتن کار جدید
کمی مطالعه کردم
وبینار امروز رو شرکت کردم
دوباره شب رزومه فرستادم ، سرچ کردم و کلا این روزها خیلی ذهنم درگیر پیدا کردن کار ه
پیدا کردن کار برای منی که سالها تغییر مکان کاری نداشتم چالش سختیه چون خیلی تجربه مصاحبه ها مختلف رو نداشتم صادقانه بگم کمی ترس هم دارم.😁
– دو فیلم the invisible man و Gerald’s game را دیدم که هیچکدامشان را پیشنهاد نمیکنم.
– آزادنویسی انجام دادم و یک رخدادک نوشتم. هنوز ویرایشش مانده و احتمالا فردا میفرستمش. رخدادکنویسی چند ساعتی وقتم را گرفت. نه به خاطر اینکه نوشتنش سخت بود. به خاطر اینکه دو سه بار با فرمهای گوناگون نوشتمش تا بالاخره به فرم دلخواهم برسم. پیش از اینکه شروعش کنم نمیدانستم چطور بنویسمش. چند مدل در ذهنم بود ولی از هیچکدام مطمئن نبودم. پیش خودم گفتم این گره فقط با نوشتن باز میشود. همان هم شد. وقتی به پایان فرم اول رسیدم تازه دریافتم که میشود طور دیگری آن را نوشت. بعضی وقتها خوب است که بهجای مرور احتمالات در ذهنمان، آنها را روی کاغذ به ثمر برسانیم و سپس نتیجه بگیریم.
https://t.me/zahrahabibi9626
✔️دیگر بدون صفحهی صبحگاهی روزم آغاز نمیشود.
یک ساعت تمرین یوگا و هزارکلمهنویسی شخصی.
رونویسی از یک شعر حافظ و جملهنویسی و تولد این جمله:《 جنگ، فقط جنگ نیست وقتی سرخیِ شرمش در خونها پنهان میشود》
✔️هزارکلمهنویسی در نویسندهساز بازهم داستانساز شد، پسری به نام فِری که شمارندهی شنهای ساحلی است و در نهایت میفهمیم که در دار و دستهی دزدهاست و …
بماند تا تکمیلش کنم. این نوع هزارکلمهنویسی، ظرفیست که باید خودم را کش بدهم، بر طول و عرضم بیفزایم تا در آن جای بگیرم، رنگ لحظهها را هم عوض کرده.
بانو حقپرست هم بینصیبمان نگذاشت از شعر، از فردیت و جهان فردی تا جهانشمولی شعر.
✔️پیادهروی کردم، کوتاه اما وزنهای است برای خودش در روزم.
✔️دفترهای دوکا و بیلنگر دیگربار مرا به سمت خود کشیدند، کتاب یوگا اثر جیمز هویت و جالب اینکه فقط به آساناها و فیزیک حرکت نمیپردازد. یک صفحه از کتاب پرندهبهپرنده را هم خاندم.
✔️تار را نتبهنت نواختم.
✔️امروزم نمرهی ۱۰ گرفت.
✔️چند رنگی در طرح گزارش نیک، خوب نشسته.
تازگیا خاب میبینم، اونم چه خابی. نه سر داره، نه ته، یه جوریه انگار فقط میخواد از خاب بیدارم کنه. چشمامو که باز کردم، سه صفحه با ماژیکام از اون چیزی که دوروبرم میبینم، حس میکنم ناراحت یا خوشحال میشم، پر کردم. چندتا از شعرایی که تو بچگی میخوندمو، پیدا کردم، هنوزم انگار خوندنشون سرذوقم میاره. تو تمرینجام بودم، از ذوق و خلاقیت بچهها کیف کردم. تو وبینار نویسندهسازم، سه روزه دارم مینویسم. امروز راحتتر و رهاتر نوشتم. تو سرم ی موضوعی بود که شاخ و برگش بدم، اما تا شروع به نوشتن کردم، اصلن رفتم ی جای دیگه. صدای کیبورد استادم بهم نشون میداد که تنها نیستم، بقیه هم دارن با من مینویسن، پس انگیزهای میشد که منم ادامه بدم. تو کارگاه کودکنویسم ثبتنام کردم، دوست دارم واسه بچهها بنویسم، به خصوص کودک درون خودم. کتابم خوندم، رخدادکم نوشتم امروزم رفت.
https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk
سالواژه: تغییر
۱- صبح باز هم به نیت پیادهروی از خونه زدم بیرون. به لطف هوای تقریباً ابری، هوا خوب بود و یه نسیم خنک هم میوزید. همهچی دستبهدست هم داد تا یه پیادهروی دلچسب داشته باشم.
۲- خوردن بستنی کیم دوقلو کنار خواهرا خیلی مزه داد، مخصوصاً اینکه منو برد به دوران بچگی و کلی خاطره رو برام زنده کرد.
۳- امروز حین پیادهروی با دوستم بحثمون کشید به قضاوت. یه لحظه با خودم فکر کردم چه خوب میشد نگاهمون به آدما بدون قضاوت باشه و به جای اینکه حواسمون به زندگی بقیه باشه، بیشتر مراقب کلاه خودمون باشیم که باد نبره.
۴- یادمه هر وقت خونه بابابزرگ بودیم و خیلی شلوغ میکردیم، بابابزرگ خدا بیامرزم میگفت: «خدا دو تا گوش داده بشنوی، یه دهن داده حرف بزنی. اگه حرافی خوب بود، خدا دو تا ازش بهت میداد.»
۵- امروز نگران بودم؛ اگه حرف اطرافیانم درست باشه، چی کار کنم؟ اگه درست نباشه و من تصمیم اشتباه بگیرم، چی؟ همین دوتا «اگه» حسابی افتاده بود به جون ذهنم.
۶- امروز یه کم تنوع دادم و تو کتابهای آشپزی چرخ زدم. اون وسطها یه کتابچه دمنوشهای خوشمزه پیدا کردم، از همونایی که خریده بودم و نخوانده تو کتابخونهام خاک میخورد.
۷- امروز ۹ بود، راضیم ازش. همه کارا طبق برنامه پیش رفت، خوشحال و سرحال بودم، پس امروز لایق ۹ بود. گوارای وجودش باد.
صفحات صبحگاهی
نوشتن
خواندن
نویسندهساز
قصهقصه
اشعار شمس لنگرودی
پیادهروی
بالاخره تمام شد. مقالهی پر دردسرکارفرما را میگویم. پرکار اما لذتبخش.
ورزش کردم. ورزش در باشگاه با مربی را میگویم. سخت اما شادیآور.
پست کردم. نوشته دیگر در کانال تلگرامم را میگویم. یادداشت واقعی یک اسنپسواری اما کمی تلخ.
دستم را رنده کردم. حواسپرتیم موقع درست کردن شام را میگویم. شام خونین اما خوشمزه.
قرار است بخوابم. هشت ساعت خواب شبانه ایدهآلم را می گویم. دیروقت اما شیرین.
آدرس میدهم. آدرس خانه نوشتههایم در تلگرام. دیر آمدم اما پر انرژی و با قدرت.
https://t.me/azadehabbassi
http://www.azadehabbasi.com
پیام انتقادی که دیروز به فکرش بودم و نتوانستم آن را موجز بنویسم، بعد از حذف کلمات ممکن ارسال کردم. حالا کو گوش شنوا.
بخش دیگری از همسایهها را خواندم و قسمتهای دیگری از داستان جاوید را شنیدم و کانالهای خبری که با چشمان زیر عینکم چند بار در روز چک میکنم.
امروز ناهار درستکردنم دو برابر وقت برد. دوتا غذا درست کردم. دختر خونه فسنجون با کوفته قلقلی خواسته بود. هر از چند گاهی یکیشون سفارش غذای خاص دارند. از جهتی که خودش تنها خواهان آن است. کوفتهها را دیروز کنار کباب کوبیده مخصوص پسر آماده کرده بودم. کوبیده داخل سرخ کن البته. گردوها را پوست گرفتم و چرخ کردم. فسنجون تا ظهر که همان بعد از ظهر وقت ناهار ما باشد آماده شد. نوش جان کرد و بقیه را هم کاسه کاسه کردم برای روزهای دیگه خودش. برای بقیه استنبولی درست کردم. تا ظهر دستم بند بود. گوش کردن کتاب صوتی کمک میکند کمتر احساس گیر افتادن در آشپزخانه داشته باشم. گوش کردن کتاب صوتی قابل مقایسه با خواندنش نیست ولی برای حال و دل خوش خوبست. شاید هم خودم را گول میزنم. در عوض ناهار وقتگیر امروز، شام آماده داشتم، آش رشته دیشب برای امشب هم مانده. چه حال خوبی دارد وقتی شام است. درست کردن ناهار راحتتر است شاید بخاطر وقت بیشتر صبح و یا خستگی بعد از ظهر.
جلسه آخر رمانجا که قرار بود امروز برگزار شود، به هفته بعد موکول شد. یک هفته دیگر فرصت برای راس و ریس کردن آنچه نوشتهام، فراهم شد. این روزها وقت نوشتنم به همین بالا پایین کردن و کم و زیاد کردنش گذشته.
نویسنده ساز غایب بودم. فابل صوتی را تازه در کانال دیدم. باید بشنوم. قبل از آن برای کم کردن عذاب ننوشتن، گزارش نیک را نوشتم.
گزارش: بیسانسوری
_ورزش کردم. حسابی عرق خودم را در آوردم. تپشهای تند قلب برای بدن مفید است. باید این قلب روزهایی تند بزند.
_حمام کردم.
_به ویسهای سرزبان که فاز اول وبیکار معماری بود را گوش دادم. جستارش را هم خواندم. حدودن دو ساعت و نیمی زمان برد. زمانم همان زمان کرونوسی* بود نه کایروسی. دو ساعت و نیم زمانی بود که طی کردم. میگویم کرونوسی چون واقعن زمانم به بطالت نرفت. مفید بود. خالصِ خالص. این مدت عجیب خوب بود. عجیب هم نه، به اندازه خوب بود. این شاید صفت بهتری باشد. همیشه عقب میانداختم و امروز نشستم پایش و تمامش را گوش دادم.
_غذا پختم.
_امروز آزادنویسی نکردم. اما حداقل گزارش را نوشتم. فکر کردم امروز نمیتوانم چیزی بنویسم. اما نوشتم. این من، گاهی مرا شگفتزده میکند. گاهی من دیگری میشوم. شاید هم نه. این خود من است که دارد با من دیگری بازی میکند. گاهی شوخیش میگیرد.
نوشتن برای من است. حتا شده چند کلمه یا چند جمله.
پیش میآید روزی مثل امروز آزادنویسی نکنم. به سرم زد، بخش اولی که گفتم آزادنویسی نکردم را حذف کنم اما دیدم نه. باید خودم باشم. بیسانسور. بیآنکه خجالت بکشم که آزادنویسی نکردم. بله خب. گاهی پیش میآید. چه اشکالی دارد؟
*کرونوسی زمانیست که داریم طی میکنیم. در مقابل، زمان کایروسی زمانیست که در ذهنمان میگذرد. مثلن چهار ساعت به گذشتهیی فکر میکنیم و به قولی زمان از دستمان در میرود. این همان زمان کایروسیست.
https://t.me/elireine
گزارش نیک – ۱۴۰۵/۰۶/۱۸
فاطمه و حلقِ AI
۱. با فاطمه ذرهبین میاندازیم روی سایت.
باید محتوا را دمِ دستتر بگذاریم.
ارتباط را آسانتر کنیم.
و در گزینش دورهها همراه کاربر بمانیم، شاید با نقشهی راه.
۲. استودیو.
فونت استودیو برای دیدگاههای سایت.
تصویب شد.
کدها را میریزم توی حلق AI که بیا بخش دیدگاهها را باب میلم بساز.
پس میخواستی چکار کنم؟ من که کدنویسی بلد نیستم.
۳. چهل روز، چهل راهکار؟ دیروز کارش را ساختم.
نه نه، گمانم لینکهای راهکار ۱۴ام و چکیده ۴۰ام هنوز مانده. 🙈
تو بیا کارش را درآر دیگر. همین امشب.
سلام
پس از چندین ،عکس وآزمایش دارویم را شروع کردم.شاید جالب باشدکه به داروی متوترکسایت که مخصوص بیماران خاص است حتی به شکل قرص هم ، دست هم نباید زد ..آزادنویسی را در حد ۵۰۰ کلمه نوشتم.،.داستان تق تق گاوها تایپ میکنند را گوش کردم ،واژه های جدید را تمرین کردم
نشاط کودکانه،طغیان،زبان طوفانی ،مشوش،کج خنده
نمره ام به خواندن ونوشتن ۶ است ،
آزادنویسی از برنامههای عقبافتاده و پیشرو، تصویری برایم میسازد.
رونویسی از غزلی که بارها آن را در دورههای خوشنویسی، با قلم و مرکب به خط نستعلیق نوشتم.
به آن دوازده سال دوران آموزش خوشنویسی فکر میکنم. فقط با یکی از دوستان در ارتباطم.
«از من جدا مشو که توام نور دیدهُ
آرام جان و مونس قلب رمیدهُ»
همراه استاد سومین داستان بداهه را مینویسم. داستان فانتزی نوشتم حدود هزار و صد کلمه شد. امروز داستلنم پایان هم داشت. اینکه اجبار داریم به نوشتن برایم سودمند است. از نوشتن داستان همیشه طفره میروم میگویم چه بنویسم که جذاب باشد، اما در آن بیستوپنج دقیقه که استاد میگوید فقط به قصه نوشتن بپردازیم بدون فکر، میتوانم همراه بقیه بنویسم و لذت ببرم. چه بهتر از همین لذت باهم نویسی.
داستان «عبور» از آیدا احدیانی میخانم. به داستان اول مجموعه «مرگ مرزی» پیوند دارد. عشق دختر به مردی غیر از همسر، خیانت و بارداریاش شبیه عشق مادرش است و حتا نام مشابهی برای آن عشق گذاشته، «بهزاد».
داستان به نظر ساده میآید اما پیچیدگی دارد. یعنی دختر شبیه مادر شده یا هر دو یکی هستند؟
امروز در قصهقصه استاد مجموعه «سوگ» از شهلا شفیق را معرفی کردند. داستان «عکس فوری» پر احساس بود اما نویسنده به دام احساسیگرایی نیافتاده. با کمگویی و کنشها احساس را انتقال داده است.
در سرزبان الههجان به مقالهی «اهمیت استنباط در درک زبان» از محمدرضا باطنی اشاره دارد. از مفهومپردازی و اهمیتش میگوید.
برای تمرین مفهومی را انتخاب میکنیم. تصویری که از آن مفهوم در ذهنمان است را میکشیم. من برای مفهوم حقیقت خورشیدی پر نور میکشم.
امروز کم خاندم اما زیاد نوشتم. از عملکردم راضیم و نمرهی هشت میگیرم. چون پیادهروی نرفتم و بازخانی نداشتم دو نمره کم میکنم.
تا توی عکس بیفتی
سالواژهام:نظم
امتحان خوبی نبود اما من خوب دادمش. الان هیچ برنامهی خاصی ندارم برای دو هفته تابستان پیش رو. اما خواب قطعا هست. بعد اینکه، خب کلی فیلم ببینم و کتاب و گیتار. خلاصه این ترم هم بدون تلفات به پایان رسید. بعد امتحان رفتیم دانشکده و عکس دستهجمعی گرفتیم. من موفق شدم که بیفتم توی عکس. البته قبلش کتابهایی که صد سال پیش قرض گرفته بودم پس دادم. بعدش آخرین ناهار این ترم. چیکن استراگانوف. جزو معدود غذاهای دانشگاه که دوست دارم. شبیه پاستاست. اون تردهای زرد رویش هم نمیدانم سیبزمینیاند یا پیاز هنوز؟ و بعدش رفتیم گشتن تو بخش پارک ائلگولی. فضای قشنگی داشت. با قهوه و کروسان. با سکوتها و حرفها و بغلها. کوتاه بود اما بود و قشنگ بود. آهنگ گوش دادن تو مترو هم کار جالبی است. دستهایش گرم و سرخ و با طمع قهوه بود. بعدش قورباغه خوردم. نتوانستم قورت بدهم چون گاری پیدا نکردم و هرچه بود از سوئیت تا انباری روی زمین کشاندم. بعد رسیدیم به پیدا کردن مسئول طبقهی سه که هرجاییست جز طبقهی سه. خسته شدم. حالا که توی اتوبوس نشستم و اینها را مینویسم هنوز هم هستم. البته آنموقع وبینار نویسندهساز نیز بودم. بچهها سوال پرسیدند و ساجدهجان از شعر گفت و بعد داستاننویسی که باز نشد. فردا اما دوباره میگوشمش و مینویسمش. بعدش قصهقصه را هم بودم. این هفته میخواهم کلی چیز بخوانم از جمله تمام قصههای نخوانده. راستی قبل سوار شدن کار نیک دیگری هم کردم. مواظب وسایلش بودم. غریبهای که دوتا چمدان را بهم وصل کرده بود. و به خاطر این کارش میگفت مغزی ژاپنی دارد. بعد به من میگفت مواظبشان باشم تا دستشویی برود. حتما باید میگفت چهکاری میرود بکند.
بعد اینکه هیچ نشستم گزارشنیک مینویسم از سر ملال. نوشتن تو اتوبوس کمی رومخ است اما ملال رومختر. ساعت ۷و۴۵ دقیقه بلیط نگیرم. مسئول طبقهی سه یا طبقهی دو است یا همکف. سگها هم کروسان میخورند. در باز یا بسته مهم نیست. مهم شناختن است. رو پلههای بالایی و کنارهها بایست تا تو عکس بیفتی.
گزارش نیک امروز را به پرسشها پاسخ میدهم. اگر پاسخشان امروز پیش من باشد.
*برای سال واژهام چه گامی برداشتم؟ گام مینور. هار هار.
*از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهم؟ قضاوت کار من نیست.
*از گفتگوهای امروز چه نکتهای اندوختم؟ نکتهدان نبودند نکبتها. نشد چیزی بیندوزم.
*امروز در کدام کتابها پرسه زدم؟ ناکجا آباد (یک بار هم که جدی شدم، پاسخ خودش بنای شوخی دارد!)
*امروز رفتم پیاده روی؟ از وزارت صمت تا کافهی وسط کوچه و در مسیر برگشت تا وزارت صمت را قدم زدهام. و نصف دیگر روز را در بلاتکلیفی در راهروهای صمت و تقریبا هرکه از کنارم رد شد توی صورتم عطسه یا سرفه کرد. یادم آمد چرا ازدحام مرکز شهر را فقط هر چند ماهی یکبار دوست دارم. بیشتر نه.
*امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردهام؟ وِیلته! نه بهخاطر اینکه خیالم را از پروتئین امروزم آسوده کرده، و نه بهخاطر طعم شکلاتیاش، چون من طعم کوکی دوست دارم و نه حتی کافئینش که برای سرو کله زدن با کارشناسها بیدارم کرده. بهخاطر شباهت اسمش به عبارتی در زبان دزفولی! عبارتی محبوب و بیمعادل در زبان فارسی که دزفولیها برای ابراز هیجان، ترس یا تعجب میگویند. قبلا هم این ترکیب را در منوها دیده بودم اما نه دقیقا با این عنوان! به صندوقدار گفتم وِیلته من همین را میخواهم! (لذت و خندهی زیاد که صندوقدار چون علت سرخوشیام را نفهمید از خود من هم بیشتر خندید).
*امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتم کرد؟ احتمال مستثنی نشدن مجوزی که پیاش بودم. کار شرکت بدجور گیر این مجوز شده.
*امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردم؟ قرار است جمعه اجرای رقصی در مراسم خیریهای داشته باشیم. از تصور اینکه با هنری که آموختهام بتوانم لبخندی به لبی بیاورم. توضیح ضروری: آخر شب لیست را دادند و اسم من در لیست اجرا نبود! خوب شد تا فرصت داشتم کیفم را کردم.
*امروز با کی تماس گرفتم؟ ترخیصکار و کارشناسهای صمت و مسئول دفتر معاون وزیر صمت و یکی دوتا از شرکتهای حمل و .. نه با مادرم تماس نگرفتهام! به این سوال مشکوکم. این سوال وجدان آدم را نشانه گرفته و خودش جواب را از قبل میداند.
*امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنم بوده؟ روزواژهی کانال. کجخنده.
*امروز دربارهی داستان بلندم چهخیالی بافتم؟ داستانمان بلند نیست. قرار است تمرین نوشتن طرح کوتاهی ۱۵۰ کلمهای باشد. دوست داشتهام داستان سرخوردگیهای زنی تنفروش باشد و به سناریوهای ممکن فکر کردهام. اما سناریوهام را دوست نداشتهام.
برای چند سوال آخر هم پاسخی نداشتهام.
عادتهایم دارند جان میگیرند. جا باز میکنند. توی ذهنم، بدنم، روزم.
دیشب زودتر خوابیدم و صبح زودتر بیدار شدم و امروز سرحالتر از روهای قبل بودم. بدنم دارد میفهمد و عادت میکند.
رفتم دانشگاه و از سلولهایم دوباره فریز گرفتم. بعد از این بار آخر که یهویی مردند دیگر ترسیدهام و چند تا فریز گرفتهام ازشان. البته یکی از ویالها بیرون از هود درش باز شد. یعنی چی؟ یعنی چون زیر هود نبوده هوا رفته تویش و احتمالاً آلوده شده. زودی بستم درش را. دور نینداختمش. ولی علامت زدم که بدانم کدام است. از صبح یادش که میافتم میرود روی اعصابم. اما باید بدانم که اینها در کار پیش میآید. اشتباه و تصادف و خراب شدن بخشی از کار است. باید ببینمشان و باهاشان بروم جلو.
کارم زود تمام شده بود و تا ناهار وقت بود. کمی نشستم با بچهها حرف زدن ولی بعد بلند شدم و رفتم نشستم پای لپتاپ و یک ساعتی درس خواندم. خوشحالم که خودم را جمع کردم.
ظهر که رسیدم خیلی خودکار و سریع روتینهایم را انجام دادم. انگار چند روز که پشت سر هم انجام میدهی میافتی روی مدار. حالا اگر یک روز انجام ندهی از مدار خارج میشوی ولی اگر ادامه دهی سرعتت بیشتر میشود.
شب بعد از خیلی وقت با خواهرم نشستیم فیلم دیدیم. خیلی خوش گذشت. وسط فشرده کار کردن نیاز داشتیم به چند ساعتِ سبک.
https://t.me/f_mahmudpur
امروزم از سه نیمهشب شروع شد. وقتی خواب میدیدم که برادر ده سالهای که ندارم با بدجنسی تمام پا گذاشت روی لپتاپ تازهخریدهام و لگدمالش کرد. دنبالش دویدم و از قفا چند ضربه حوالهاش کردم که گویا به علیرضای بیچاره گرفته بود. با چند پسگردنی آب نکشیده به قول خودش چپ و راستش را یکی کرده بودم. شانس آورده بود پشتش به من بود وگرنه صورتش را نواخته بودم.
فکر میکردم امروز بهترم. صبح حتا چندتایی مصرع و شعرک به ذهنم آمد و یادداشت کردم. اما سر کار باز همان حس خستگی و بیرمقی سراغم آمده. صفحهی آزادنویسی را میگشایم اما امروز یکپشت نمینویسم. لالوی کار کردنها هرکجا احساس کمهوایی کنم میآیم سراغ صفحه و نفسی میگیرم.
دوتا از دوستهمکارانم سرزدهاند به اتاقم. مریم آمده حالم را بپرسد. جواد برایم کاپوچینو آورده. نمیگویم قند و قهوه را از برنامهی غذاییام حذف کردهام. میگویم آب نطلبیده مراد است، کاپوچینوی نطلبیده هم میتواند باشد لابد. بهتر میشوم.
سر مراسم سوگندخورانِ دفاع خاطره، با گریهاش میگریم و وقتی به جای «عطوفت انسانی» میگوید «عفونت انسانی» میان گریه میخندم.
عصرم به ویرایش اختراع سروش میگذرد و ساخت قطرهی چشمی برای دانیال کوچولو و تیمار پتوس کوچکم در اتاق مشاوره.
شب کمی زودتر به خانه میروم که ورزشهای اصلاحی را انجام بدهم با چاشنی «نویسندهساز». چند روزی وقفه افتاده بود. مثل خواندنم. تا آمدن علیرضا چند صفحه «خسرو خوبان» میخوانم.
https://t.me/Darang_Farzaneh
چه بدکرد شور کرد ؟ پریوش ….
اپیزود جدید طنز پردازی رو صبح گوش دادم ..این ترانه رو صبح تا حالا زمزمه مبکردم ..اپیزود در باره داستان پشت این ترانه بود .جالب بود ..تاربخ کافه های لاله زار بود …بعد مهوش وپریوش وآفت و شهین خواننده های کوچه بازاری بودن .ازهرکدوم نمونه ایی از،ترانه هاشون رو پخش میکرد ..و به این فکر فرو افتادم که چه صداهای قوی وخوبی داشتند اما چون از،طبقه پایین جامعه بودند و اصل ثروت بهتر ازعلم آنجا هم برای هزارمین بار ثابت شده بود ..نتوانستند خواننده معروف و مشهوری بشوند …بیاد محمودی خوانساری افتادم که قبل از استاد شجریان یکه تاز،رادیو بوداما چون پارتی ونفوذ بعضیها را نداشته بااون قدرت صدا وتسلط بر موسیقی ایرانی به حاشیه رفت و فراموش شد
حیف وصد حیف
وبعد از مهوش وپریوش که باز شانس همون کافه خونی رو پیدا کردند چه صداهایی در پستوها و برسر قابلمه آشپزخانه فقط یک زمزمه ماند که ماند در گلوی هر زنی …و هنوز هم وهنوز هم
حیف وصد حیف .
امروز بعد از دوسال دور افتادن از،خوانندگی و آواز سنتی تصمیم گرفتم برم موسسه موسیقی اما شانس من استاد کلاس رو کنسل کرده بود رفتم پشت دربسته …و کلی خندیدم …
دوسه روز بود هیچی ننوشتم .و هفته ایی هست که در وبینار شرکت نکردم
.البته وویس هارو آفلاین گوش می کگم خیلی لذت میبرم ..خیلی ذوق کردم که استاد از رمان چهار جلدی رمان دختران ومادران یاد کرد 😍😍چون این رمان رو پنج شش سال پیش کتاب صوتی کردم باصدای خودم
و خیلی ازش یاد گرفتم …
پادکست صدای گرم کتاب می تونید این رمان رو گوش کنید 🎧🎧🎧🎧🎧🎧🎧🎧🎧🎧.
البته پادکستر حرفه ایی نیستم وبرا دل خودم کتاب رو بلند بلند مطالعه کردم همین !
بیژن نجدی و قلمش و زاویه دیدشو در داستاناش خیلی دوست دارم
.پنج شش بارداستان اسب ریزیش رو خوندم ..و صوتی کردم …..حیف که آثار زیادی نداره …حیف شد که نداریمش .😑…
امروز؟
ز
چرا باید اجاظه بدهم ز برای من تصمیم بگیرد؟ دورهی ذ ها تمام شده اجاذه نمیدهم آضادی من را سلب کنند.
راوی
آقای گربه عاشق شد. من هم داستانش را نوشتم. البته نیاز به ویرایش دارد. ویرایشی که باید اسکاج و وایتکس داشته باشد.
داور
زمانی که در حال پیاده روی بودم رقابتی سخت میان خوانندها در گرفت. با اختلاف زیاد اندی را به عنوان بهترین خواننده و برای پیاده روی برگزیدم.
یادگاری
ملکوت خوانی. خواندن اول عاشق خودت باش. این هم کمی یادگاری:
«آزادی نهایی یعنی انتخاب نگرش در هر شرایط و تعیین مسیر زندگی خود.»
ویکتور فرانکل
«شجاعت همیشه به شکل فریاد نیست. گاهی شجاعت همان صدای آرامی است که در پایان روز میگوید: فردا دوباره تلاش خواهم کرد.»
مری آن رادمچر
باغبان
آقای کاکتوس و زن و بچهاش را سیراب کردم. چند وقت پیش خواب دیدم با زبان خشک نفرین و نالهام میکند.
جای خالی نعناها خار چشمم شده است. گفته بودم مریض شدهاند. مادر آن ها را در باغچه گذاشته تا باران مرض هایشان را پاک کند. امیدوارم هرچه زودتر سرحال شوند.
آزادنویس
وبینار و آزادنویسی. فکر نمیکردم به مدت سه روز، سه داستان بنویسم. احساس عجیبی دارم. عجیب و شیرین. آزاد نویسی به من جرئت میدهد. آزاد نویسی ثابت میکند که میشود، که میتوان.
رقاص
آهنگ عربی پخش کردم. مثل ماری که از کوزه در میآید خودم را تکان میدادم. مرموز و جذاب. البته این خیال برای زمانی بود که چشمهایم را بسته بودم. وقتی چشمهایم را باز کردم مارمولوکی را دیدم که روی سنگ داغ میپرد.
تخممرغ
۷۵ درصد از بدن آدمیزاد را آب تشکیل داده است. من اما متفاوتم. ۷۵ درصد از بدنم را تخم مرغ تشکیل داده است. بفرمایید نیمرو.
انتقام
راست میگویند که انتقام یعنی به امید مرگ دیگری در کام خودت زهر بریزی. آخر امروز میخواستم سم بخورم. تا هر پشهای که از خونم تغذیه میکند بمیرد.
قلب
مادر قیمت اعضای بدن را میپرسید گفتم کلیه؟
گفت نه قلب.
گفتم قلب؟
گفت قلب گرانتر در میآید میتواند با پولش زندگی خوبی داشته باشد.
البته حالا که فکر میکنم بد هم نمیگوید بیقلب بودن زندگی را آسانتر میکند.
نارنجک
نارنجکهایم. جوان نارنجهای گلدان. قد کشیدهاند. به موهایشان که دست میکشم بوی خنک سبزیشان شنگولم میکند.
سطل زباله
یکبار دستم را بردم داخل دهانش، کاغذهایم گم شده بود. یکبار هم پایم را فرو کردم توی حلقش. فراموش کردم بعد از برداشتم کاغذها او را سر جایش بگذارم بنابراین حالش بد شد و دو بار استفراغ کرد.
اوج
در آسمان خستگی اوج میگیرم. شکوه شب را تماشا، بر تخت سقوط میکنم.
۱۴۰۵/۶/۱۸
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
سالواژه: پژوهشیدن
دیروز از شب به صبح رفتم. یادِ فیلم برگشتناپذیر هم افتادم. برگشت به معنای فاجعه شد از آن فیلم. مینوشتم و ترسِ فاجعه برم میداشت.
یک قسمت مانتیس دیدم. سریاللازم بودم. دلم میخاست پشت هم ببینم. شاید جمعه. نیمه ولش کردم.
امروز به نویسندهساز نرسیدم و در ولعِ هزار کلمهنویسی ماندم.
با نازلی چند طراحی دست کشیدم. بعدش رفتم دنبال گوشیم و راه ده دقیقهای را نیم ساعت در ترافیک بودم. با سه درصد شارژ و آهنگ و نشان. آخرین پیچها دیدم نشان خفه شده. گوشی تمام کرده بود.
زیاد دن کیشوت خاندم. از دستم در رفتم. همچنان حصلهی تکلیفانجامی ندارم. عقبم. این جلسه بیشتر تکالیفم را نیانجامیدم.
با ساقهای جیغزن از ورزش برگشتم. امروز هم ناتوانی بود و ورزشِ ناقص. دمِ خانه فهمیدم گوشی را جا گذاشتم.
چگونه روزم را بهتر کنم؟ صبح به صفحات صبحگاهی نرسیدم و همین هم روزکنترلی را بهم میریزد.
کشف جدیدم: اتاق بهم ریخته واقعن در بیحوصلگی تأثیر دارد. میگفتند و باور نمیکردم. بله گشادی منطقخار است.
https://t.me/ReyhaneRabani
هجدهم شهریور
صبح هرچه بیشتر به همکار عبوسم فکر میکردم، میلم به دل کندن از رختخواب کمتر میشد.
گفتن اینکه روی صندلی مورد علاقهام نشستم لطفی ندارد. نوشتن از این تکرارها آخر و عاقبت خوشی ندارند؛ این آخرین فکر قبل از پیاده شدنم بود.
همینطور که پیادهروی تکراری ستارخان را متر میکردم، کسی فامیلیام را فریاد کشید. دلم نمیخواست سوار ماشین مرد شوم اما مغز واماندهام نتوانست دلیلی برای رد کردن بتراشد؛ او مرا تا محل کارمان رساند.
سخت است. خیلی سخت است که مدام به کارهای تکراری، اعداد تکراری، آدمهای تکراری، مسیر تکراری حتی حرفهای تکراری نگاه کنم تا چیز جدیدی برای نوشتن آخر شبها بیرون کشیده شود. چیزی که امروز را متفاوت از دیروزم کند.
تنها اتفاق متفاوت امروز این بود که به جای صد و شصت و هشت هزار و صد تومان، صد و هشتاد و شش هزار و صد تومان کارت کشیدم؛ و از آن بدتر داشتم به جای هجده هزار تومان، صد و هشتاد تومان به مرد باز میگرداندم.( صفر خدا لعنت کردهی ریال و تومان شرف برایمان نگذاشته. ) تنها بخش خوشحال کننده در آن لحظه غیبت «او» بود. وگرنه تا آخرین روز شاغل بودنم سوژه خندهام میکرد.
تا چند دقیقه بعد از اشتباه کردن، دلم نمیخواهد چشمان کسی را ببینم؛ هفت صندوق بعدی را با سر پایین افتادهام زدم.
دوباره زمان استراحت را با دیگران گذراندم و تصمیم گرفتم از فردا باز تنها بشینم؛ حرفهایشان مانع کارهایم میشود.
لحظهای گوشی را چک کردم و نامم را در لیست تمرینجا دیدم. مشتاق شنیدن بودم، درحالی که از نوشتهام دل خوشی نداشتم.
بالاخره ساعت هفت و نیم میشود و من میتوانم خود را به اتوبوس برسانم.
تمرینجا را گوش میدهم.
گاهی فکر میکنم شاید لازم نباشد تا این حد برای نوشتن تلاش کنم، بعد صدایی در گوشم فریاد میزند :«تو که هنوز تلاشی نکردهای».
امشب هم بیخیال اندازهگیری استعداد و مهارت نداشتهی نوشتنم میشوم و فقط و فقط مینویسم.
از این زندگی تنها نوشتن برایم مانده، اگر این یکی را هم از خود دریغ کنم قطعا قبل از بیست و پنج سالگی دق کرده و بدون هیچ اثر به جا ماندهای میغروبم.
زنده باد فعل نوشتن، حتی اگر به اندازهی کافی خوب صرفش نکنم؛ کسی چه میداند شاید روز خوب شدن نوشتهها نزدیک باشد.
زینب ورزش میکند
دیشب در گروه میتینگ مقالهنویسی در پاسخ به پرسشی دربارهی استخراج چند مقاله از پایاننامه داد سخن داده بودم و از اخلاق نشر گفته بودم و قوانینش. صبح مستندات برای صحبتهایم یافتم و به مدیر گروه محترم ارسال کردم.
ارائهی پروپزالم را به صورت آزادنویسی روی کاغذ در 3 صفحه در 20 دقیقه تمرین کردم. به نظرم خوب بود. باز البته خواهم خواند تا مسلطتر شوم.
از هوش مصنوعی با توجه به وضعیتم خواستم در سه سطح خُرد (5 تا ده دقیقه روزانه)، متوسط (سه روز در هفته حداقل 15 دقیقه) و کلان (25 دقیقه) برنامه دهد. برنامه داد هم سطح خُرد و هم سطح متوسط را انجام دادم.
در وبینار نویسندهساز ابتدا پرسش و پاسخ بود و سپس ساجده جان با آرامش از شعر گفت. استاد با توجه به برنامهی آزادنویسی داستانی به ساجده جان گفتند ده دقیقه ولی به گمانم بیشتر شد. من به ارائهی مسلط و دور از هیجان ساجده جان غبطه خوردم. امروز من هم آزادنویسی داستانی انجام دادم. شخصیتم خیلی مضطرب بود و حالش خوب نبود. سه صفحه روی کاغذ نوشتم.
در جریان قصه قصه با یک مجموعه داستان دیگر از یک نویسنده دیگر آشنا شدیم.
با درمانگرم جلسه درمان داشتم. البته که درمانگرم سوپرویژن من هم هستند و در امر برخورد با مراجعم هم راهنماییام میکنند.
در فصل 60 کتاب «گاه ناچیزی مرگ» مشخص شد نظامبانو میل به ازدواج ندارند، و محیی 10امین خواستگاری است که نظامبانو دست رد به سینهاش زده است. محیی بار سفر بست و مکه را به مقصد دمشق ترک کرد. جملهی آغازین این فصل: «مهر و محبتی را که با خواستی همراه باشد اعتمادی نیست.»
الهه جان علیزاده لطف کرده بود و من را هم از ثابتقدمهای وبیکارهای روزانه معماری تفکر دانسته بود. امروز آنلاین نتوانستم شرکت کنم. فردا پادکست جلسه را گوش خواهم داد.
میروم سریال مانتیس ببینم.
شبتان پرنور
1405.6.18
قهرمانی
#گزارش_نیک
https://t.me/bidemajnoon9
روز خاصی را گذراندم نه اینکه اتفاق جالبی افتاده باشد و من هم از آن درس مخصوصی را آموخته باشم اما تجربههای امروز مرا سر شوق آورد.
صبح خیلی سرد بود من هم که اگر اتاقم سرد باشد حال بیدار شدن ندارم و پنجره هم باز بود، چندباری بیدار شدم اما دوباره خوابم برد تا اینکه بالاخره ساعت نه و پنجاه و خوردهای به خودم اجازهی برخواستن را دادم.
چایی خوردم و اتاق را تمیز کردم، که «لباس تا کردن» هم جزعش بود.
نشستم به گزارش نیک خواندن، قصدم چندتایی بود اما آنقدر جالب بودند که چند ساعت درگیرم کردند.
مطلبی در لذت نوشتن منتشر کردم، نمیدانم مطالبم خوب هستند یا نه اما فعلا میخواهم استمرار داشته باشم مثل همین گزارش نیک.
دوش گرفتم و همراه با گوش سپاری به بخشهای پایانی عادتهای اتمی در حیات پیادهروی کردم. میدانم پیش خودت می گویی این دیوانه است همه اول پیادهروی میکنند و بعد دوش میگیرند این چرا برعکس عمل میکند؟
بگذار توضیح دهم من چند حالت دارم:
یکی اینکه کارهایم را طبق حس و حالم انجام دهم که همینی که دیدی پیش میآید. دیگری روی برنامه است که خیلی وقتها برنامههایم با یک اتفاق به هم میریزند.
خب بگذریم از این چیزها کمی آزادنویسی کردم و فایل دیروز وبینار را گوش کردم و هم زمان آزادنویسی بیست و پنج دقیقه را انجام دادم، برای اولینبار خوب بود اما داستانم مثل این داستانهای ابزیپو بود، یعنی از اینهایی که باید راهی سطل اشغالشان کرد.
در کل روز جالبی بود.
https://t.me/ma0hlq
امروز سه ساعت آرایشگاه بودم. واقعا حوصلهام سر رفت. ولی وقتی روی صندلی فیشیال صورت بودم تازه فهمیدم چرا بعضی خانمها انقدر میآیند آرایشگاه.
بعد از آن هم همهاش درگیر آمادگیهای لازم برای قبل عروسی.
امروز زهرا برای اولینبار آمد خانهی ما و خیلی دوستداشتنی بود این لحظه.
کمی نوشتم و متنی منتشر کردم. برای فردا هم که زمان ندارم هذیاننویسیای که از قبل نوشته بودم را کنار گذاشتم.
برای بارهای آخر هم تمرین رقص کردیم.
فردا باید چهار صبح آرایشگاه باشم و فقط میخواهم زودتر بخوابم.
نمیفهمم چرا پنج ساعت و نیم زمان لازم است تا آمادهام کنند. کاش میشد بیشتر بخوابم.
نیکان امروز
عدم استفاده از گوشی تا ۴۵ دقیقه بعد از بیداری
ادامه شب هول
گردگیری خانه
غذا درست کردن
درس خواندن با دختر عمو
دوش گرفتن
داستان نوشتن در وبینار
( عاشق این قسمت وبینارم. شخصیت هایی که هیچکس بهشون نگاه ام نمیکنه و یتیم و بی کس هستن، دستمو میگیرن و منو با خودشون میکشونن تا دنیاشون رو بهم نشون بدن 🥹🥺 )
و آخر شب هم
احتمالا باز هم شب و هول و سنگ صبور
و بعد لالا
کانال تازه تاسیس ام 🫠
@MehrNevis_Man
گزارش نیک امروزم
-شروع روز با نوشتن سه صفحه آزاد نویسی در قالب صفحات صبحگاهی.
-فهرست کارهای روزانهام را مینویسم.تا راهنمایم باشد در طول روز.
– فیلم وعکس آوشجون خواهرزادهام را که یکساله شده برای گروه دوستان میفرستم تا حال وهوایشان عوض شود. همه با دیدن عکس تعجب کردند که چه شباهتی با برادر مرحومم دارد. واقعا هیچ کار خدا بیحکمت و تدبیر نیست. این هم لطف خدا به ما که هزاران بار شکرگزارش هستیم.
– هوا خیلی سرد شد. از دیشب باران میبارد. به قول مامانم جنگ سختی بین ابرها شروع شده وفعلا ادامه دارد. صدای وحشتناک رعد وبرق هر لحظه بیشتر میشود. چندین بار از ترس جیغ میکشم. آدم ترسویی نیستم ولی دست خودم نیست.
– به همراه خواهرم برای تسلیت به زن داداشم که عمهاش را از دست داده به خانه داداشم میروم. یک ظرف میکادو از قنادی سرکوچه گرفتم با شنیدن قیمت واقعا مخم صوت کشید. باورم نمیشد. گرانی به کجا میرود اینگونه شتابان.
– دروبینار امروز به همراه استاد ودوستان هزار کلمه داستانویسی را نوشتم . تجربه خوبی بود. بدون دغدغه نوشتم. تشکر ویژه از استاد شاهین که این بستر را برای ما فراهم کرد. خدا خیرش دهد.
– چند داستان کوتاه از آیدا احدیانی خواندم . ساده و روان.
– با خواهرم درباره موضوعی حرف زدم .گوشزد کردم که هرگز کسی را قضاوت نکند. چون در شرایطی که اودارد نیست. شاید درآن شرایط خودش هم دست به چنین کاری بزند.
– امروز هم یادی از پسرعموی خلبانم کردیم که چند سال پیش زمانی که برای کوهنوردان در دره پلور پناهگاه میساختند. در حال حمل کردن تیر آهن، هلیکوپترشان به دامنه کوه برخورد کرد وآتش گرفت. بعداز دوسال از فوتش، زنش بادختر باردارش به همراه پسرچهار سالهاش در تصادفی هولناک زنده درآتش سوختند. همه ناراحت از این اتفاق برای شادی روحشان فاتحهای خواندیم.خدا بیامرزدشان.
– دیروز برای کارگاه شعرماهی شعرک وبیتی نوشتم که انتظار گاز خورد از استاد را داشتم ولی قابل قبول واقع شد. خداروشکر
– به سراغ فرهنگواره خلاق استاد کلانتری میروم. این کلمات را رونویسی میکنم با نمونه هایی از آن.
فردا پرست، پایدان، گلوبُر، خیال آباد، شبتکه، گرمجوشی، دیرپو، بَزکپرست، دلگدا، هرزهدو، یخمرده، عسلرگ، شقایقانه.
– همچنان رمان مادران ودختران امیرشاهی را به همراه دوستان میخوانم.
– از دفتر شعر قرمزتر از سفید کیومرث منشی زاده این شعر را خواندم.
درپشتِ پنجره همیشه چیزی هست
که خوشبختی را
انکار میکند
بعدازظهر مکانی کوچک بود
از برای یک خوشبخت بودن
که روزنامه را
آوردند
باری
اتفاق
افتاده بود
چیزی که هرگز خیال نمیکردیم
چیزی که همیشه ممکن بود
روزنامه را میخواندیم
بی آنکه چیزی
خوانده باشیم
-باید چشمانمان را
به اشک میسپردیم-
پرندهیی که به رنگشیر-قهوه بود
پرواز کرده بود
ومارا
کاری
بنمانده بود
جز این که لباس مشکی بپوشیم
(یاچیزی درین حدود)
حقیقت این بود
حافظ: «سخت نگیر»
امروز از صبح تا عصر تهران بودم. سرگرم خرید و گشتوگذارکی.
در زمانی هم که به تهرانگردی گذشت، فرصت نشد چیزی بخوانم و چیزی بنویسم.
اما در راه و در ماشین، دو فایلی از استاد کلانتری گوش کردم. یکیش وبینار نویسندهساز بود، با تیتر «چگونه طنز بیاموزیم؟» و دیگری از جلسات کتابنقد۵. در فایل «چگونه طنز بیاموزیم؟» ، استاد از ابولقاسم حالت و دیوانش، خروس لاری، گفت و تصمیم گرفتم هر شبی یا هر صبحی شعری از این دیوان را بخوانم و شاید همین بهانهای شود که بیش از پیش با شعر بمانم.
نمیدانم چرا امروز به یاد علی حافظ افتادم. که خطاب به من در سمپوزیم هفته قبل گفت: « سخت نگیر». و من نیز در جوابش گفتم: «نه، سخت میگیرم». حالا چرا چنین چیزی را به یادآوردم نمیدانم. شاید چون همیشهی خدا زندگی را به خود سخت گرفتهام و میگیرم. تا جایی که دیگر از تک و تا میافتم. دوست دارم وادهم، البته از جنبهای مثبت. و دیگر بهمانند گذشته به خود سخت نگیرم. لامصّب ظاهر قشنگی هم دارد: «سختگیری». انگاری که به خودت اجازهی گشادی نمیدهی و سفتوسخت بهکاری. درحالی که این شکل از سختگیری حتی اجازهی پیگیری ساده و معمول کارها را هم به تو نمیدهد و بالعکس پرتت میکند به گوشهی گشادی اتاقت. پس وا میدهم و مینویسم و بیشتر هم مینویسم به قصد انتشار. بلکه این عارضهی «از سختی به گشادی» را درمان کنم.
و بدانید که اگر امشب این یادداشتکِ گزارشی را هوا میکنم از صدقه سر علی حافظ است که گفت: «سخت نگیر».
https://t.me/mraliabarashi
چه خوب هست که جایی میتوانم بنویسم، هر روز دارم فکر میکنم چطور مدتها به آدمی فکر کردم که وجود نداشت، همیشه فکر میکردم که من مشکل دارم که نمیتونم ارتباط برقرار کنم و درو نگرا هستم، تمام این مدت تلاش کردم تا بتوانم از لاک خودم بیرون بیایم، که آمدم اما وقتی بیرون آمدم دیدم که هیچ کسی نیست، و از درون لاک خود فقط فیلمی و بازیگری را میدیدم که در واقعیت وجود نداشت، من عاشق بازی بازیگری شده بودم که خودش نبود، سخت است آن هم در سن من، اما میگذرد، درون گرا بودن زیاد خوب نیست، واقعیت دنیای بیرون را میبینی اما باورش سخت است. هر روز سر کار تلخیهای بیشتری میبینم اما زمان میبرد تا باور کنم. امروز که در اتاقم مشغول به کار بودم، همکارهایم می آمدن و از مشکلاتشان میگفتند،شنونده خوبی هستم، اما خودم حرفهایم را نمیگویم و فقط مینویسم، گاهی با خودم میگویم دلم چقدر حرف نگفته دارد کاش میتوانستم همه را بنویسم، اما خیلی ها حتی به نوشتن هم نمی آیند، عصر برای جلسه درمانی کمرم رفتم، دختری که آنجاست برایم جالب است با اینکه از صبح بیماران و افراد متنوع را میبیند، اما در آخر روز باز هم پر انرژیست و با همه با خوشروئی و حوصله حرف میزند، گاهی فقط از نگاه کردن به یک آدم میشود کلی یاد گرفت. چند روز هست که کتاب نخوانده ام و فقط نوشته ام ، چطور به قلب میشود فهماند، منطقی بودن چقدر راحتتر است. امید وارم روزی که قلبم تمام اتفاقات را باور کرد سنگ نشود، هنوز هم با من حرف میزند و نمیتوانم راضیش کنم که راه را اشتباه آمدیم.
گزارش ۱۲۰
۱۴۰۵/۰۶/۱۸
📍امروز از من خواسته بنویسمش.
من یه ناظر بیرونیام و میخوام گزارش نیک امروز ساره رو براتون بگم. قبلاً هم این کار رو کردم براش و پس بعد مدتها دوباره سلام.
سال واژهاش: خوددوستی🌷 (بهنظرم همین یهدونه بسه، حالا گُلشم میذارم که خوشحال بشه، چیه یه قطار سال واژه اینجا مینویسه)
خانوم خانوما چند روزیه دیر بیدار میشه، بهش گیر نمیدم چون به اندازهی کافی یا حتی بیشتر به خودش گیر میده.
ضمن اینکه هوا و آسمون یه جوریه که میطلبه بخوابی، خودمم خواب میمونم جدیداً.
ببخشید، اصلاً دارم چی میگم؟
بگذریم.
من تیتر نمیذارم براش، ادا بازیِ خودشه، مال من نیست که. همینجوری مینویسم، شمام همینجوری بخون.
ده صبح بیدار شد.
نه، ببخشید، نُه و نیم صبح بود.
ها، اینجوری درستتره.
دوست داشت بیشتر بخوابه، هوا خُنک شده و میچسبه زیر پتو بمونی.
روزش رو با مچاله شدن تو آغوش همسرش شروع میکنه، یه کم حرف میزنن و بعد که همسرش میره دست و صورت بشوره، اونم میره تلگرام تا بازخورد دوستاشو به گزارش نیکش بخونه، همیشه چیزی برای خوندن هست و خوشحالش میکنه، بعد به سیاهچاله کشیده میشه، زیاد نمیمونه چون خیلی کار داره.
بلند میشه چای دم میکنه، یه دوش سبک میگیره، بعدش مجبور میشه تنهایی صبحانه بخوره چون همسرش توی جلسهست.
• (پایان بخش اول)
ابرها اجازه میدن آقا خورشید خودشو نشون بده (چیه؟ فکر کردین خورشید خانومه؟ نه جانم، آقاست.
استاد قمشهای فرمودن، منم که نمیتونم با استاد بحث کنم.)
خلاصه ساره که این وضعیت آب و هوا رو میبینه، دودل میشه که لباسارو تو حیاط روی طناب پهن کنه یا نه.
من میگم پهن کنه، فوقش بارون اومد میدوه تو حیاط جمعشون میکنه دیگه، شما نظرت نیست؟
حالا نصفشو باد و نصفشم خورشید خشک کنه که دعواشونم نشه.
همینجور داشت ظرفای صبحونه و شامِ دیشب رو میشست و به تکون خوردن لباسها که باد میزد تو صورتشون نگاه میکرد. اون خیلی شاعرانه نگاه میکنه. بهنظر من که باد داشت چَک و لگد میزد به لباسا، ولی اون میگه باد داره نوازش میکنه.
خانوم شاکیه چرا نوشتم چَک و لگد؟
• (پایان بخش دوم)
خب حق بدید من این وسط کار برام پیش میاد. نمیشه همهاش این خانومو رصد کنم، رفتم و برگشتم دیدم رفته تمرینجا.
مدام تایپ میکنه: استااااااد صدا نداریم.
استادشم که بعد خوندن دوتا تمرین تازه فهمید که بعله، بچهها صدا نداشتن، گفت اول فایلو برید کانال گوش بدید و به کار خودش ادامه داد.
متن یه دیانا نامی رو خوند و تشویق کرد وسلام.
کلاس تموم شد، ساره کاسهی چه کنم دستش گرفت، ناهار چی بذاره.
گفتم: «بابا راحت بگیر، یه چی بذار دیگه»
رشتهپلو با عدس گذاشت.
بدک نشد ولی قبلنا بهترشو میذاشت، حالا هیم از دستپختش تعریف میکنه براتون اینطور شده، وای به حال اینکه دستپخت نمیداشت.
خودشم کلی از مزهی غذا جلو شوهرش تعریف کرد، من که از بالا میدیدم تعریفی نبود، نه اینکه بخوام بزنم تو سر مال، خدا شاهده نه. راستشو دارم میگم بهتون.
بعدِ ناهارم زرتی پرید تو سیاهچاله، نمیدونم اونجا چه خبره، حلوا خیرات میکنن؟ این زرت و زوت سر و تهشو میزنن اون توئه.
شروع کرد به چُسنالهگی، همقطارش محمد خان هم نه گذاشت نه برداشت گفت: « بذار بخوابم، بعداً میام سراغت.»
• (پایان بخش سوم)
دیگه دید سیاهچاله سوت و کور شده، یه کم تو دورهی کروسانچرخید و پیامهای بچهها رو خوند، بعدشم پرید تو وبینار نویسندهساز.
یادم نمیاد استادشون چه رنگی پوشیده بود، شما یادتونه؟
سفید بود نه؟ هی رنگ عوض میکنه آدم یادش نمیمونه که.
تازه پنج دقیقه گذشته بود از کلاس که مریم زنگ زد.
مریمو میشناسید دیگه؟ همون خواهرزادهاش که میخواست بره اسپانیا، لنگ در هوا موند.
حالا بهش نگید راجع به مریم اینجوری گفتما، منو میکشه.
وسط حرف زدنهاشونم صدای استاد داشت پخش میشد. خب دختر، زبونت لاله بگی سرِ کلاسم؟
میگه: مریم ناراحت میشه بهش بگم بعدا زنگ بزن. الان روحیهاش برای اون ماجرای مهاجرت خرابه.
خلاصه مکالمهشون زود تموم میشه. خداروشکر.
دیگه وقتی رسید به کلاس دید استاد داره جواب سوالای بچهها رو میده، بعدشم که ساجده حق پرست اومد.
مث اینکه ساجده هر چهارشنبه میاد از شعر براشون میگه.
امروز که شاعرای معاصر رو با خاک هماندازه کرد و گفت سعدی جونش از همه بهترتره.
باشه بابا، سعدی تو خوب.
بعدش استادشون گفت: هزار کلمه داستان بنویسن. ساره هم شروع کرد به نوشتن.
کیبرد نداره که بشماره، ولی تو این سه روز دستش راه افتاده و راحت چهار صفحه رو پُر میکنه. از حق نگذریم داره تلاش خودشو میکنه.
از من خواست که براش هزار کلمه بنویسم، منم گفتم: «شرمنده، نوکرت غلام سیاه» همین که امروز قبول کردم گزارشتو بنویسم از سَرِتَم زیادیه.
دیگه داستانو خودت بنویس.
والا.
اونم شروع کرد نوشتن دربارهی یه زن که داشت چای دم میکرد و کلی نشخوار ذهنی با خودش داشت و پای خیلیام تو نشخوارش باز شد.
اولش میخواست از باد بنویسه ولی همین که دستش رفت رو ورق، کلاً داستان عوض شد، منم چیزی نگفتم تا بتونه راحت بنویسه.
بعدِ تموم شدن وبینار، دوباره پرید تو سیاهچاله، دید بهبه، چه خبره، بچهها دارن حرف میزنن. اونم خودشو قاطی کرد.
مائده بودو رویا و محمد و خود خانوم، اول برای چُسنالههای اون راهکار دادن، بعدش راجع به افسردگیهای پس از زایمان و خوب بودن فرزند داشتن صحبت کردن. آخرشم نورا اومد.
دیگه ساره گفت بای بای من برم گزارش بنویسم، سه نکرد که داده من براش گزارش بنویسم.
منم گفتم: «خسته شدم، میخوام برم.» تا همینجاشم کلی مایه گذاشتم براش.
• (اینم پایان بخش چهارم)
لطفاً اگر گزارش نوشتنم بهتر از سارهست اینجا برام بنویسید تا انقدر این خانوم منم منم نداشته باشه.
اینم نشانی کانالش. 👇🏻
یه چند تا ازش بخونید، داره تلاششو میکنه.
https://t.me/pichesabz
کار و جمع و جور کردن کارهای باقی مانده.
تمرینجا زیر باران توی راه.
«سنگ صبور» چوبک.
صادق، سنگ صبور من دوستانم هستند، مثلن ندا و سارا. و البته نوشتن. عنکبوت حیوان خانگی من نیز است.
نویسندهساز و نوشتن هزار کلمه آزادقصه. وقتی به حرکت در این سه قصه میاندیشم میبینم حرکت دارد ها، ولی نه زیاد. هنوز قصهی قصه نشده، حرکاتش مصنوعیاند. بهتر است آدم و مکان بیشتری بیفزایم به آنها و پرسشی را هم بیندازم به جان شخصیت.
رقصیدن در تاریکی و قمیشیشنوی.
گپی با ساحل و خاندن «در مدت درخت» از یدالله رویایی. «در بداهه آرزوست.»
گفتوگویی دربارهی غریزه و هنر، رمان، بیهدفی در ادبیات.
پستنویسی.
«تقویم بیهدفی» را خاندم. «ادبیات شیفتهی ابهام در تمام فرمها و اشکال آن است.»
به لالایی گراییدم، به شب، میزبان لالاها.
گزارشنیک”1405/6/18″ شهریور. روز چهارشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”بیلنگر” از بهمن شعلهور خاندم.
نویسندهساز شرکت کردم.
قصهقصه را شرکت کردم.
https://t.me/speechoff
بچهها میگفتند تمرینِ لبخوانیست. استاد تمرین کیان را خواند، تمرین بعدی را آورد و ما مثل بلبل یکروزه که هرچه بال بال میزند به جایی نمیرسد تلاش میکردیم که الا یا ایها الاستاد صدا ندارید و استاد برخلاف همیشه نیمنگاهی هم به کامنتها نمیکردند، ما بیست و سه نفر ببشتر تلاش میکردیم که شاید در حدی بال بزنیم که بادِ بالهایمان به استاد بخورد و ما را ببیند ولی دوباره با شتاب با ماتحت به زمین میخوردیم. صحنهی عجیبی بود این آب در هاون کوبیدنِ ما. اگر همان ثانیه کلمهی ریتم از دهان من پریده بود استاد یکمرتبه میگفتند: «چی گفتی؟ ریتم؟ از شما بعیده که مثلا دو کلاس نویسندگی شرکت کردی ولی هنوز بلد نیستی کلمه رو بهجا به کار ببری.»
اما حالا که در کامنتها خیلی مودب نشسته بودیم و فقط با ملاحظه میگفتیم استاد هیچ صدایی وجود ندارد، استاد نیمنگاهی هم نمیکردند.
کم نوشتن بهتر از هیچ نوشتن هست. البته در خواستههای دنیوی من ترجیح میدهم هیچ داشته باشم تا کم، یا هیچ یا همه، اما در نوشتن همین که بنویسم و هدف گزارش نیکیام تیک بخورد کافی است.
۱۸شهریور ۱۴۰۵
گزارش نیک ۱۲۰ فرح
✍️خواندن تلگرام دوستان و گزارش نیک دیروز دوستان
✍️روزانه نویسی سهم صبحگاهی
✍️تغذیه کانال فرحنامه هر روز . فقط جمعه را تعطیل کردم. بازم وسواس باعث شد تا ظهر چندین بار متنم را ویرایش کنم.
✍️استراحت و خواندن چند ورق از دفتر شعرهای دورو برم.
✍️وبینار نویسنده ساز را شرکت کردم اما در خواب و بیدار .و ۲۵ دقیقه نوشتن را از دست دادم. اما شب فایل صوتیاش را شنیدم. در مورد شعر عشقولانه هم از سجاده حق پرست شنیدم.
شاید زمان برای خودم بگیرم و هزار کلمه را سعی کنم آزادانه بنویسم. اما در جمع نوشتن خیلی مشوق خوبیه برای من.
✍️دیدن فیلم
✍️مدتی است با دقت یک انیمیشن خوب ندیدم و افسوس میخورم.
✍️حلزون گزارش نیک ۱۲۰ هم انگار بجای من رفته در حوضچه آب گرم و داره پیلاتس توی آب انجام میدهد. امشب حسابی بیشفعاله . و انگیزه برای نوشتن زیاد داره.
“عشق یعنی رها کردن ترسها “ چه جملهای که در مورد عشق مادرانه کاملن صدق می کند البته بنظر من.
با بدن درد به دلیل سرماخوردگی روز را آغازیدم.
مقداری خانه را جمعوجور کردم.
داروهایم را خوردم. خیلی خوابیدم.
تمرینجا شرکت کردم.
یک داستانک در کانالم گذاشتم.
در وبینار یک داستان کوتاه نوشتم. دیروز سه صفحه و داستانک، امروز پنج صفحه و یک داستان کوتاه شد. اشکال کارم را فهمیدم. دیروز فکر کردم چی بنویسم و بعد شروع کردم ولی امروز بدون ایده نوشتم.
در قصهقصه یک قصه استاد خواند که دقیقن همان برایم اتفاق افتاده بود.
فردا حتمن آن را خواهم نوشت.
تولد آناهیتای عزیزم است. برای او آرامش، سلامتی، شادی و خوشبختی از خدا خواستارم. روح و قلب من همیشه بخند.
از ده به خودم هشت میدهم.
سال واژه:ماراتن معکوس.
امروز کتاب«چنین کنند جانوران» را خاندم. «ویل کاپی» و کلی نکوهش «نجف دریابندری». تلفیق جستار و طنز. هرچند غالباً طنز. قسمت ماهی و پرندگان را خاندم.
به کلاغها کیک لیلپوتی دادم.
کمی نوشتم تا انگشتانم سروصدا نکنند.
در یک مصاحبهی کاری، با سوال تنوع را دوست داری؟خلاقی؟مواجهه شدم. گفتم همیشه سعی کردم خلاقانه به همهچیز نگاه کنم. راستش خلاقیتم را با تأییدیه خودم که تنوع را دوست ندارم، رد کرد.(از تنوع بیزار نیستم ولی فکر میکنم نباید بیان کرد حداقل در مصاحبه)
در بعد بعدی روز، به مکالمهی دو خانوم در باب رژیم گوش دادم. صحبتی خصوصی نبود. یکی از آنها مسن بود اما زیبا و دیدنی. دیگری جوانتر. خانوم مسن از غذاها تعریف میکرد و خانوم جوان میگفت خوش بحالت من نمیتونم بخورم.
همیشه دوست داشتم این مدل از (grounding) را امتحان کنم. خوابیدن رو به آسمان روی چمن، طوریکه ستون فقرات مماس بر زمین باشد. امروز در حد یک دقیقه امتحان کردم.خوب بود.
در حال حاضر فیلم«باشگاه مشتزنی» میبینم. تا اینجا تعلل کردم چون کتابش را بسیار دوست داشتم و هراس داشتم اثر تصویری دیدم را خراب کند.
در روزگفتار بعدی از ماهی تن حرف میزنم. امشب نصفه ضبط شد.
https://t.me/setabdi
– پروردگارا، این معاملهی من با شماست، تمام زندگی معاملهی من با شماست. وقتی میگویم یکتایی نه اینکه پروردگاری جز شما نیست، یعنی هیچچیز و هیچکس جز شما نیست؛ این غذایی که میخورم شمایی، دوستی که زنگ میزند شمایی، هوایی که نفس میکشم شمایی، نوری که میتابد شمایی، پول شمایی، کار شمایی، خانواده شمایی، این تن شمایی، حتی جای خالی مادر شمایی. آری، حتی در آنچه نیست شما هستی. حساب و کتاب من با شماست و این پرسودترین معامله است برای من.
– به خاله سر زدم و به بابا البته.
– از صبح خودم را به در و دیوار کوبیدم به خاطر تماسی که باید عصر میگرفتم و بابتش مضطرب بودم.
– صفحات صبحگاهی نوشتم و هزار کلمه داستاننویسی و گزارش نیک خودم را.
– اول صبح یک «نه» بزرگجثه گفتم. راستش نه گفتن به درخواستهای آدمها خیلی اوقات مرا دچار عذابوجدان میکند اما تمرین کردهام که نه بگویم وقتی که میدانم آری گفتن مرا بدهکار خودم میکند.
– نرمش کردم.
– الهی شکرت…
حلزون انگار امشب در بشقاب رفته تا سرو شود؛ انگار با یک سری رشتههایی که اسمشان را نمیدانم تزئین شده.
سالواژهام نوگرایی ولی از برنامههایم عقب افتادهام. کمی کرختم؛ شاید.
۱- با بچهها از مسابقهی موزخوری حرف زدیم. بنده خدایی موفق شدهبود ۱.۵ کیلو موز بخورد.
۲- امروز فهمیدم در نوشتهها و داستانهای اخیرم شخصیتها مدام گرسنهاند و دستشان به خوردن بند است. نمیدانم چرا. خوب و بد نمیکنم این را، فقط برایم جالب و جدید است.
۳- دیگر نمینویسم که کیفیت تنظیم خورشت یا کبابم با برنج چطور بوده. برای خودم تومخی شده و این عادت به سایر آثارم نشت کرده. خاستم طنز باشد، ولی ناطنز است انگار.
۴- ساکن «نیمهی تاریک ماه» هستم. ۱۲ داستان اول را خاندهام و هیچ کدام مثل «دخمهای برای سمور آبی» نشدند.
۵- گلشیری داستان «مردی با کراوات سرخ» را به ابوالحسن نجفی تقدیم کرده. امروز خاندمش. خیلی اتفاقی دستم به کتاب «ملکوت» بهرام صادقی رفت. پشت کتاب نوشته بود که صادقی تمایلی به چاپ آثارش نداشته و این اصرار ابوالحسن نجفی بوده که داستانهایش را به چاپ برساند.
ناگفته پیداست که بین این بزرگان، جریاناتی پابرجا بوده. جریانی مثل «جنگ اصفهان» که در آن نقد و شعر و خانش اثر رواج داشته. حتمن نویسندهها و ادبا باهم آنجا مراوده داشتهاند.
حالا برایم جریان گزارش نیک، مدرسهی نویسندهساز، وبینار روزانهی نویسندهساز_که کمتر روزی قطع شده_ از پنجرهی دیگری رنگ میگیرد. مدرسهی ما جایی هست که با قلم و فکر همکلاسیهایمان آشنا میشویم، خودمان را در چند قالب نوشتاری میآزماییم، هر روز خدا مینویسیم، و پیوسته یاد میگیریم. این کم از «جنگ اصفهان ندارد»؛ اگر به واسطهی استمرار روزانه و تنوع محتوایش، به از آن نباشد.
گاهی تا از دور به پدیدهای نگاه نکنی، عمقش را و اهمیتش را نمیفهمی. مدرسهی نویسندگی به مراقبت استاد از همین دست پدیدههاست. این را میدانستم و امروز بهتر دانستم.
۶- امروز میخواستم فقط بنویسم «سپاسگزار بودنم» و تمام. ولی نمیدانم اینجا و حلزونش چه جادویی دارد که تا صفحه را باز میکنم، قلمم به حرف میافتد. شاید دلیلش نترسیدن باشد. یعنی… نوشتهام که منتشر میشود، ولی اذیتی که در تولید محتوای دفترم دارم را اینجا ندارم. اینجا خودمتری مینویسم و هستم.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
هجدهی شش سال پنج
خداروشکر بازم برق قهرید. این است اولین گزارش نیک با کیبورد. البته هنوز لپ تاپ را نگرفتم ولی تصمیم بر اینست گزارش در حین کار روان گردد. از صبح بین کار، وسط سایت شاهین کلانتری و نوشته های بچه ها پلاس بودم . نه اینکه کار نکرده باشما نه ولی بیشتر از کارکردن نوشتم و خاندم و لذت بردم . تصور کن هندفری در گوش موزیک ، تماس ، کار و مابین اینا چند خط نوشتن از هر سوژه ای .از این روزها از یک حسابدار و کارمند معمولا نمونه تبدیل می شم به حواسپرینشان.
صبح و بیداری و دوش و موی فرفری و یک صفحه نوشتن اول صبح و رژ جیغی که جای همه ی نمالیده ها را پر می کند .
دفتر کار در زمان قطع برق نیک مکانیست . می توان با خیال راحت و بدون حضور وجدان جان وعذابش یک دل سیر نوشت . از صبح فکر کنم سی چهل تایی از گزارش نیک بچه ها را خاندم و لبریز از لذت ذکر دمت گرم شاهین گفتم . چقدر امروز بین این جمع حال من خوبه . اولین بار سال 1403 با دوره ی جملنده و دوره ی سوم شعر با مدرسه آشنا شدم ولی اون موقع ها گزارش نیک نبود و من نتونستم ادامه بدم. تعهد امروزو نداشتم .در بین گشت و گذار در گزارش نیک های دیشب غلط محرز خودم رو که دیدم ، کج خندی زدم و با ذکر دمت گرم شاهین ادامه دادم . حسن خطاب به جای نوشتن حسن ختام ! دچار به نوشتن با گوشی در رختخواب درد لاعلاجیست . بگذریم شاهین که به رویم نمیاورد … یاد خودزنی های شاهین افتادم که اتفاقا دیروز هم ازش حرف زدیم و خندیدیم .
یکی از همکاران واحد فروش با خودش پتو پلنگی آورده ، به نیت نشستن در کف اتاق ، خوردن تخمه و چیپس پیاز جعفری و پفک به دور از چشم دوربینا. خب یک ساعت دورهمی و معاشرت چسبید . زندگی رو که بازی می کنی کائنات هم سخت نمی گیرد.
برق برگشت و من هم . از سنجه های نیکروزی به پیاده روی و وبینار هم برسم از خودم راضیم . به ساعات ملکوتی پایان کار نزدیک می شویم. وبینار می بینمتون. این جمله رو که نوشتم حس عجیبی بهم دست داد ، چقدر راحت برنامه می ریزیم و قول میدیم. به این فکر می کنم که توی این لحظه من خوشبختم و راضی .( یا به قول مامان جناب کلانتری ، رازی )
وبینار هم تمام شد داستانی در چهار صفحه نوشتم بسیار بدخط. ایدهی ابتدایی از اتفاق امروز گرفته شد اما تبدیل شد به داستانی روانشناسی جنایی . حدود ساعت هفت زدم بیرون و سه هزار و نهصد قدم پیاده روی کردم و از ترهبار خرید نمودم. اینم بگم که تا اینجا سه کیلو و هفتصد گرم وزنم کم شده و تا اینجا از اسپارت و اینا راضیم.
الان میخام شب هول بخونم صفحه صد و هفتاد اینا اونجایی که ایران داره از خجالت شوهره درمیاد من از همین صفحات کلی فحش یاد گرفتم ( اینو جدی میگم). بازم گزارش در رختخواب تمام شد.
نمره امروز هشت
هرچه میخواهم بنویسم یک صدایی در سرم میکوبد که صنار نمی ارزد.
صدا، لرزان است. انگار ترسیده. صورتش رنگ پریده به نظر می رسد. کمرش خمیده شده و از شرم مچاله شده است.
نه اجازه داد پیاده گز کنم، نه اجازه داد چیزی بخوانم و بنویسم.
خاک بر سرش
تا حالا ایستادهیی پای نوشتن؟
-سالواژهام: تدریس.
-صبح، با سروصداهای بابا بیدار شدم. داشت دنبال کنترل تلویزیون میگشت. کنترل را بهش دادم. ولی خوابم نبرد دیگر.
-سرم را کردم تو گوشی. پینترستگردی. عکسهای جالبی پیدا کردم. فکر کنم از یکیدوتاشان داستان درمیآید.
-چشمهام سنگین شد. یک چرت خوابیدم تا ناهار.
-بیدار که شدم، بوی دلمه خانه را گرفته بود. ناهار زدم و ولو شدم.
-عصر کمک مامان رفتم خرید.
-برگشتنی، جای شما خالی، یک بستنی کاکائویی زدم بر بدن.
-نشستم پای نوشتن. کاش یکبار هم بایستم پای نوشتن. یعنی وایسادنی بنویسم. استاد قبلن پیشنهادش را داده، ولی تست نکردهام.
-یادداشت کانال را نشستنی نوشتم.
-گزارش نیک را هم همینطور.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
۱_ رفتم سرکار اومدم خونه نا نداشتم حال نداشتم زن داداشم زنگ زد بچه ها رو بیار پیش ما بریم باهاشون شهربازی و گردش.
۲_انگار دنیا رو بهم دادن یه قهوه خوردم سریال آیینه سال ۶۴ را از آی فیلم دیدم و بچه ها رو بردم گذاشتم خونه داداشم و خودم خوشحال رفتم کافه یکساعت و نیم نوشتم.
۳_ ساعت هفت شب تلگرام را باز کردم دیدم استاد گفتن رمانجا تشکیل نمیشه حقیقتش اصلا یادم رفته بود.
۴_ بعد رفتم ویترینهای مغازه ها رو نگاه کردم و قدم زدم.
۵ _بعد رفتم خونه همسرم خواب خواب بود.
۶ _چایی گذاشتم و دلم برای بچه هام تنگ شد دست به گوشی شدم زنگ بزنم بهشون گفتم زشته نزدم بالاخره طاقت نیاوردم و زدم خوب بودن دلم قرص شد.
۷_ یه کم توی اینستا انیمه های کوتاه ژاپنی دیدم و دوباره دلم برای،بچه هام تنگ شد.
۸ با همسرم درسکوتی مطلق بی حرف شام خوردیم و الان نشستم دوباره بنویسم.
۹_فکر میکنم اگه بچه ها نبودن من و همسرم کلا حرف نمی زدیم.حرفمون نمیاد.
گزازش سیزدهم
سال واژه: آشتیگاه
صبح با انرژی بیدار شدی. وسط گزارش خوانی بودی که تصمیم گرفتی برای نوبت حضوریه دکترت بری. خیلی شلوغ بود و راهت ندادن. یه وقت جدید گرفتی.
برگشتنی یه گربهی خوشگل دیدی و چند دیقه باهاش خوش و بش کردی. زیادی پشمالو و چاق بود با خودت گفتی شاید حامله باشه.
منتظر بودی بیان دنبالت که عموتو دیدی. چون فکر میکردی دیرتر مغازشو باز میکنه بهش سر نزدی. خودت دقت کردی؟ هر بار میبینیش خنده رو لبات میشینه. این آدم جایگاه ویژهای برات داره. از ته دلت میخوای خوشبختیشو ببینی. آخه همه میدونن قلبش قد آسمونه.
هوا بهتر شده حال تو رو هم بهتر کرده. دیگه خورشید نگاه آتشینشو نثارت نمیکنه.
خبر اومده که باید زودتر اسبابکشی کنین. ناراحت نشدی ولی این چند روزتون رو دور تند میگذره.
تو تمرینجا کمرنگ بودی، دستات بوی کارتن گرفتن. خسته شدی و رفتی سراغ نویسنده ساز. شماره ۵۳۱.
دوست داری زودتر به وبینارهای جدید برسی. یه سَری هم رفتی نویسندهساز امروز که کار نذاشت.
امروز هیچی ننوشتیا حواست هست؟ آها گزارشت هست
برای مطالعهی روز هم سی صفحهای از مسافرنامهی مسکوب را جویدی. چندتایی هم ازش کلمه برداری کردی.
چرخی تو گروه دوستای جدیدت زدی و از شنیدن تجربههاشون لذت بردی.
برای کار فردات برنامه ریزی کردی. میدونم که امیدواری و میخوای خوب پیش بره.
الانم اینجا نیک نویسی میکنی تنها نوشتهی امروزت. شاید بعدِ گزارشت فیلمی هم ببینی یا مستندای جا افتادهی دیروزت یا محض رضای خدا از نوشتن امروزت شونه خالی نکنی.
گزارش نیک نویسی بیستم.
یاد نمره ی بیست افتادم. زمانی که بچه بودیم و درس می خوندیم. چه قدر به فکر نمره ی بیست بودیم.
تمام تلاشمون رو می کردیم که بیست بگیریم تا تشویق بشیم
که دیده بشیم.
چه استرس و بی خوابی هایی کشیدیم.
آخرش هم اگر بیست نمی گرفتیم کلی سرزنش می شدیم و دعوامون می کردند.
مگه درس نخوانده بودی؟
چرا نمره کم گرفتی؟
تو باید بیست می گرفتی.
از همون بچگی با این دیدگاه بزرگ شدیم که اگر بیست گرفتی دوست دارم.
اگر نه دیگه دوست ندارم و برو تو اتاق به کارای بدت فکر کن.
بیشتر تلاش کن و بیست بگیر به هر قیمتی که شده.
و ما چه استرسی کشیدیم که تن روزگار هم لرزید.
یادمه وقتی کلاس اول بودم، امتحان املاء داشتیم و من ۱۹ شدم.
وقتی برگشتم خونه و به مادرم گفتم. مادرم گفت ۲۰ خوبه ولی ۱۹ هم خواهر بیسته.
من که از شدت عصبانیت پاهام رو روی زمین میکوبیدم و گریه می کردم، گفتم نه من خواهرش رو نمیخوام من خودش رو می خوام.
چه داستان هایی داشتیم یادش بخیر.
اون موقع اون نمره ها، موفقیت در کنکور و مدرسه و دانشگاه اولویت من بودند و تمام زندگی رو به پای درس ریختم. ولی الان که فکر می کنم متوجه میشم که چه قدر طرز فکرم غلط و کودکانه بوده.
مثلا اگر در کنکور موفق نشم، دنیا روی سرم خراب میشه و زندگی برام تاریک و سیاه.
ولی الان مسائل مهم تری هست که باید بهش فکر کرد.
الان طرز فکر اون زمان و نگرشی که داشتم برام خنده داره.
ولی خب همه ی ما قطعا این دوران را پشت سر گذاشتیم یا شاید هم یه سریامون داریم باهاشون دست و پنجه نرم می کنیم.
ولی ما که از اون دوران گذشتیم. شماهایی که الان با این دوران زندگی می کنید حواستون باشه توش غرق نشید. زندگی کنید. تلاش کنید اما نه به هر قیمتی.
هیچی باارزش تر از خودمون و سلامتیمون نیست.
اینو می نویسم نه به عنوان نصیحت به عنوان درسی که گرفتم.
هیچ چیز مهم تر از خودم و سلامتیم تو این دنیا وجود ندارد.
نباید به هر قیمتی و الکی خودم رو درگیرش کنم، غصه بخورم و با نرسیدن بهش فکر کنم که شکست خوردم و بازنده شدم.
اگر شکست بخورم باز هم تلاش می کنم اما نه به قیمت از دست دادن خود واقعیم.
من و همه ی ما اونقدر ارزشمندیم که خداوند برای خلق ما به خودش احسنت گفت چی از این بالاتر؟
حتی بعد از ما موجود دیگری رو خلق نکرد.
شیطان رو که به ما سجده نکرد از درگاهش راند.
من و شما همین طور که هستیم باارزشیم نه اینکه حتما باید به یه چیز خاص برسیم و قدرمون رو بدونند و بهمون افتخار کنند.
شاید دلیل عزت نفس خورد شده و کمالگراییمون هم به همین شرطی شدن ها ربط داره.
شاید که نمیشه گفت. قطعا و حتما همینه.
یادمون باشه قدر همینی که هستیم رو بدونیم و برای بهتر شدن تلاش کنیم ولی نه هر به قیمتی.
هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت خود واقعیتون رو از دست ندید و بهش احترام بزارید، چون اون جز شما کسی رو نداره.
به خودتون و کودک درونتون برگردید و محکم در آغوش بگیریدش. مطمئن باشید اشتباه نمی کنید از اینکه بهش بها می دید.
وگرنه با این شعر میشه اثبات کرد چون دوست دشمن است شکایت به کجا بریم؟ خودمون که بهترین دوست خودمونیم بیشترین آسیب رو به خودمون می زنیم چه انتظار از بقیه؟
سوت کنکور
دو روز، کافی نیست برای قضاوت. اما بعد از قریب سی و یک سال زندگی و اندکی خودشناسی، خوب میدانم که همین دو روز چه کردهست با حالم با نوشتن.
دیروز حالم خوب بود و امروز بهتر.
مثل دانشآموز درسخوانی که بالأخره بار کنکور را زمین گذاشته و میتواند کمی زندگی کند.
اما خوب میداند که این پایان، سوت آغاز مسیری است که به زودی جوانه خواهد زد.
راستش هرروزنویسی برایم حکم کنکوری را پیدا کرده بود که دوست داشتم از شرش خلاص شوم و حالا که دیگر دغدغهاش را ندارم میتوانم با دلی آرام از نوشتن لذت ببرم. حسی که چندماهی بود از یاد برده بودم.
دیگر در آزادنویسیهایم به دنبال نتیجهگیری و پست درآوردن نیستم.
دیگر نگران نیستم که بیمایه و چرت مینویسم.
دیگر در نوشتن، خود واقعیام را سانسور نمیکنم.
دیگر نیازی نیست تا پاسی از شب بیدار بمانم و هر طور شده چیزکی هوا کنم.
دیگر غصهی کامنتهای بیپاسخ و پستهای کامنتبستهام را نمیخورم.
دیگر عذاب وجدان اهمالکاری و بیبرنامگیام را ندارم.
خلاصه که خیلی خوش گذشته این دو روز.
بیشتر از تمام یک ماه گذشته نوشتهام. چندتاییشان را هم دوست دارم. مثل دو داستانی که در چالش هزار کلمه نویسی نویسندهساز، نصفهنیمه نوشتم و گذاشتهام خیس بخورند در مغزم.
زودتر خوابیدهام و سحرخیزتر از همیشه بودهام.
صبحم را زندگی کردم.
مدیتیشن کردم، صفحات صبحگاهی نوشتم، دندانپزشکی رفتم، یک ساعت پادکست گوش دادم، سهم امروز داستان یک شهر را خواندم و تازه وقت اذان ظهر رسیده بود.
جلالخالق. شنبه همین وقت روز مهمترین کاری که کرده بودم خوردن صبحانه بود.
و خلاصهتر اینکه حالم با تصميمی که گرفتم خیلی خوش است فعلاً.
تا درودی دیگر بدرود.
✨ @mannevesht_zaker
امروز هیجدهمین روز شهریور ماه بود. دیشب صدای رعد و برق وحشت بمباران را در دلم زنده کرد و از ترس بیدار شدم و همهاش فکر میکردم که دارند بمباران میکنند درست است که انسان موجود پوست کلفتی است و جان سالم بدر میبرد مگر اینکه مستقیم تیزی نوک موشک بر فرق سرش بخورد که نعوذبالله بمیرد. من مردنی نیستم اما آدمیزاد است دیگر از گل نازکتر است و از سنگ سختتر. صبح دلم نمیخواست از رختخواب برخیزم چون دیشب خوابزده شده بودم. اما به هر زحمتی که بود خودم را از رختخواب کندم و به راه رفتن در اتاق پرداختم تا خواب از کلهام بپرد. وضو گرفتم و نماز را با یک چشم بسته خواندم و چشم دیگرم باز بود. بلاخره بعد از نماز و دعا و ثنا به پیشگاه باری خواب از سرم پرید و بیدار شدم. نیم ساعتی به نوشتن گماردم. و بعد پیادهروی که پایه و اساس کارها و در صدر دوست داشتنیترین امور است، انجام شد. و صبحانه را آماده کردم امروز کمی بیشتر وقت برای خوردن گذاشتم. و بعد از صبحانه کمی دور و برم را تمیز کردم و نشستم و نوشتم کمی هم رونویسی کردم. به یادداشت روزانه فکر کردم و چند سطری از آن هم نوشتم و دوباره بلند شدم و بقیه کارهای خانه را انجام دادم. با دوستانم در محل کار حرف زدم و شکایت از کسادی و بی مراجعین کلاسهای آموزشی ،موسسه آموزشی داشتند. و عاملش را هم جنگ و گرانی میدانند. و این شنیدهها مرا بسیار رنجیده میکند. سالواژهام را گردگیری کردم و روبرویم گذاشتم و به داستان کودکی که میخواهم طرح آن را بریزم پرداختم و چند ورق خطخطی کردم. دوباره زنگ تلفن از جا بلندم کرد اشتباه بود. کمی احساس خستگی میکنم. به گلدانها آب دادم و خاطرهی گل کاری و علاقه به کشاورزی و طبیعت را در دلم زنده کرد.
چند صفحه از کتابهایی که نوک زده بودم خواندم. نمرهی امروزم را هفت دادم. وبینار با پرسش و پاسخ شروع شد. و خانم ساجده هم در بارهی شعر گفتند. در آخر هم نت اینجانب قطع شد. به کانال مهرابی سر بزنید. 👇
https://t.me/notetoday1
گزارش نیک چهارشنبه ۱۸شهریور تابستان ۰۵
✓ گرارش نیک | شرح رویای بامدادی
دیشب دوباره خودم را در آمریکا دیدم، در همان سرزمین دوری که انگار ذهنم هر چند وقت یکبار، بیآنکه از من اجازه بگیرد، درهایش را به روی خواب باز میکند، با این تفاوت که این بار خواهرم نیز همراهم بود و ما، پس از اقامتی که مدت و علتش را به خاطر نمیآورم، ناگهان دریافتیم که زمان بازگشت فرا رسیده است، بازگشتی شتابزده که مرا در برابر انبوه وسایلی قرار داد که نمیتوانستم همه را با خودم ببرم.
وسایل بسیار بودند، آنقدر بسیار که انتخاب کردن میانشان خود به سفری دیگر شبیه شده بود؛ هر شیء انگار بخشی از گذشتهای بود که نمیخواست پشت سر گذاشته شود و من، در آن فرصت کوتاه و اضطرابآلود، ناچار بودم از میان چیزهایی که زمانی ضروری به نظر میرسیدند، آنچه را که هنوز برای ادامهی راه به آن نیاز دارم جدا کنم و باقی را همانجا، در آن سرزمین دور، بگذارم.
به یاد دارم که سرانجام گلچین کردم، نه آنچه زیباتر بود و نه حتی آنچه بیشتر دوستش داشتم، بلکه آنچه ضروریتر بود، و با مقدار کمتری از وسایل، آمادهی بازگشت شدم. شاید عجیب باشد که پس از بیدار شدن، بیش از خودِ آمریکا، بیش از حضور خواهرم و حتی بیش از شتاب بازگشت، همین انتخاب در ذهنم باقی ماند، احساسی شبیه آنکه زندگی، گاهی ما را به سفری دور میبرد تا در پایان، هنگام بازگشت، مجبورمان کند میان تمام چیزهایی که با خود حمل کردهایم دست به انتخاب بزنیم و بفهمیم چه چیزهایی واقعاً متعلق به ما هستند.
و شاید هر بازگشتی، برخلاف آنچه در نگاه نخست به نظر میرسد، بازگشت به همان جایی که از آن آمدهایم نباشد؛ شاید آدم وقتی برمیگردد، همان آدمی نباشد که روزی راه افتاده بود و تنها با چند وسیلهی ضروری، با چمدانی سبکتر و خاطرهای سنگینتر، از رؤیای دور خود به زندگی بیدار بازگردد.
✓ گزارش نیک | صفحات صبحگاهی
امروز صبح، پس از بیدار شدن، پیش از آنکه رشتهی رؤیا از ذهنم گسسته شود، آن را در صفحات صبحگاهی ثبت کردم. خواب دیشب هنوز مثل تصویری نیمهروشن پشت پلکهایم مانده بود. آمریکا، خواهرم، شتابِ بازگشت و آن چمدان پُر از وسایلی که ناچار شدم میانشان دست به انتخاب بزنم.
نوشتن، رؤیا را از فضای مبهم خواب بیرون آورد و به کلمات سپرد. هرچه بیشتر نوشتم، بیشتر احساس کردم آن سفر شاید نه به سرزمینی دور، بلکه به گوشهای ناشناخته از خودم بوده است. جایی که برای بازگشت، باید از میان انبوه چیزهایی که با خود حمل میکنم، ضروریها را از اضافیها جدا کنم.
صفحهی صبحگاهی امروز برایم فقط ثبت یک خواب نبود. نوعی سبکشدن بود. چند دقیقهای نشستم، رؤیا را دوباره از میان تاریکی ذهنم عبور دادم و گذاشتم روی کاغذ بنشیند. مثل مسافری که پیش از رسیدن به خانه، آخرین بار چمدانش را باز میکند و میبیند چه چیزهایی هنوز ارزش همراه داشتن دارند.
گزارش نیک | تمرین ظهرگاهی در باشگاه و استخر شن
امروز به باشگاه رفتم و روزم را با تمرین با وزنه آغاز کردم. در هر حرکت، چیزی از سنگینی روزهای گذشته را از خود جدا میکردم. وزنهها بالا میرفتند و پایین میآمدند و در فاصلهی کوتاه میان دو حرکت، صدای نفسهایم مرا به اکنون بازمیگرداند.
بعد از تمرین با وزنه، به استخر شن رفتم و در میان دانههای نرم و بیقرار شن پیادهروی کردم. هر قدم دشوارتر از راه رفتن بر زمین معمولی بود. شن زیر پا جابهجا میشد و قدمی که برداشته بودم، گویی بلافاصله خاطرهای از خودش را پاک میکرد.
در آن راه رفتن، بدنم ناچار بود بیشتر تلاش کند و ذهنم، برخلاف همیشه، فرصت کمتری برای سرگردانی داشت. قدمها یکی پس از دیگری میآمدند و من در همان حرکت ساده، نوعی بازگشت به خویشتن را تجربه میکردم.
شاید بعضی روزها لازم نیست برای رسیدن به جایی دور حرکت کنیم. کافی است چند قدم روی شن برداریم، وزنهای را بلند کنیم و بگذاریم بدن به ما یادآوری کند که هنوز در این جهان، هنوز در این لحظه، حضور داریم.
وقتی از باشگاه بیرون آمدم، خستگی خوشایندی در تنم نشسته بود. خستگیای که بیشتر از آنکه نشانهی فرسودگی باشد، شبیه امضای کوچکی بود بر صفحهی امروز: من امروز نیز، به شیوهی خودم، زندگی را تمرین کردم.
نویسنده: دکتر علی اندیشمند
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🫧
https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==
#گزارش_نیک ۱۲٠
در کمال ناباوری همه امروز رو خواب بودم. به جزء لحظاتی که به سرچ در هوش مصنوعی، خوردن آب وخوراکی، گوش دادن به پادکست سنگ صبور صادق چوبک سپری شد.
@Maryamwriter_2 چنل تلگرام
حلقهی نوشتن
صبحم را با آزادنویسی ظهر میکنم. در آزادنویسیهایم بیشتر از نشخارهای ذهنیام مینویسم. با چرا فلانک فلان رفتار را داشت و فلان حرف را زد شروع میشود و به لحن و داستان خودم ختم. در بهترین حالت ممکن با سومشخص از دور به خودم و آدمهای اطرافم نگاه میکنم و مینویسم. سعی میکنم از بیرون به مسالههایم نگاه کنم. به داستانهایم. حیرتانگیز است وقتی میبینم چقدر بعضی از مسائلی که حجم زیادی از ذهنم را درگیر کردهاند خام و پوچاند. بیهوده خودم را گاز میگیرم. تماشا از بیرون انگار فرصت از یک زاویهی دیگر دیدن را میدهد. کمی بهترتر دیدن. شفافیت میدهد به ماجرا. وضوح میبخشد. در ادامه به بعضی از اسمها فکر میکنم. آزاد بلگرامی. داریوش آشوری. علیرضا تغابنی. کمی دربارهی علیرضا تغابنی میخانم(نه واقعن خوشگله😅بچهها دُرُس میگفتن. منظورم کارهاشه😐. عجب معماریای😅. همسن بابامه🤦، ولی سن فقط یک عدده😅. منظورم معماریاشه😐😅). بعد میروم سراغ آشپزی. به دنیای شکل. رنگ. به دنیای طعم. بو. دراز میکشم. وبیکار را مرور میکنم. خاب میروم. دو ساعت بعد بیدار میشوم و پرنشاطتر از قبل به روزم ادامه میدهم. کمی لباس میشورم. کمی میخانم. کمی میشنوم. نویسندهساز شروع میشود. سرزبان. سرزبان که تمام میشود من میمانم و یک عالمه سوال. همینجور سوال است که میبارد از در و دیوار مغزم. شادزی. دوباره مینویسم. این بار روزم را. روزم را در شب مینویسم. شبنویسی میکنم. شبم را با نوشتن به پایان میرسانم. به خودم نه میدهم از ده.
✍ فاطمه محمدی
#گزارشنیک
https://t.me/Mohammadfaty2
۱. سنگین بیدار شدم. رفتهرفته سبک شدم.
۲. راهی مقصد بعدی شدیم. کل مسیر را مه گرفته بود. جنگل و مه و جاده و زیبایی خالص.
۳. تا پا در ساحل گذاشتیم، باران گرفت، شدید. همه برگشتند و پناه گرفتند ولی من دوست داشتم همانطور زیر باران خیس شوم. حیف نبود؟!
۴. هر جا که رفتیم دلم مانده بود همانجا لب ساحل. دلم میخواست برگردم سمت دریا. کل روز دو دقیقه هم آسمان آرام نگرفت. نتوانستم کسی را قانع کنم تا کمی با باران همقدم شویم و نزدیک دریا بما نیم، از دور نزدیکش بمانیم که من بیشتر دریا را تماشا کنم. کسی همراهیام نکرد. من هم که تنها نبودم. نمیتوانستم تنها تصمیم بگیرم.
۵. خواب روی چشمانم جاگیر شده. چشم بسته مینویسم.
18/06/1405
گزارش نیک ۱۲۰
سال واژه: در مسیر معنوی
نمره روز: ده از ده
۱-اراده کردم که کیفیت گزارش نیکم را بالا ببرم.
چند تصمیم جدید برای بهسازی گزارش نیکم گرفتم. مثلا اینکه هر روز قبل از ساعت یازده شب آن را آماده کردهباشم. به عبارت دیگر گزارش نیک من می شود از ساعت یازده هرشب تا ساعت یازده شب آینده. دیگر آنکه اراده کردم که حداقل پنج تیتر بنویسم و کارهایم را همین که انجام میدهم، فهرست کنم و پاراگرافها را در طول روز توسعه دهم. خلاصه گزارش نیک هر لحظه یار و همدم من باشد. روزهایی که آخر شب به گزارش نیک نوشتن میافتم یا از نوشتن منصرف میشوم و یا اینکه دقیق به یاد نمیآورم که در طول روز چه کارهایی کردهام. قصد کردهام هر روز دو گزارش نیک از گزارش های دوستان را بخوانم و نظر بدهم. هم دلچسب است و هم این قضیه که هنگام نظر نوشتن زبانم بند میآید را حل کنم. توصیههای صفحهی گزارش نیک را هم دیشب دوباره خواندم. استاد شاهین توصیه کرده بود که در روز هزارکلمه روزانه نویسی را هم داشته باشیم. به این ترتیب هم می توانیم در گزارش نیک به آن اشاره کنیم و هم جملاتی مناسب پیدا میشود که به کار گزارش نیک هم میآید. امروز روزانه نویسی را هم انجام دادم اما کمتر از هزار کلمه شد. یک کار دیگر هم دوست دارم انجام دهم. هر روز گزارشم را روی لپتاپ بنویسم. به این ترتیب میتوانم نیمفاصلهها را درست کنم. اولِ پارگرافها را یک سانت تورفتگی بگذارم. چهار روزی که در خانه هستم میتوانم، انجام دهم. اما سرکار بیشتر اوقات نمیتوانم. آنقدر که کار یک هفته را مجبورم در سه روز انجام دهم. اما خوب خیلی دلم میخواهد که چهل روز پشت سرهم گزارش نیک بنویسم تا روز بیست و یکم عادتم شود و روز چهلم عاشق گزارش نیک شوم. همین امروز هم گزارش نیکم با همین کارهای کوچک سروسامان بیشتری گرفته است.
۲- اضافه کردن اطلاعات در فرم «شناسایی و آنالیز مشاغل کارگاه براساس وظایف کاری» و به روز رسانی آن.
من هشت ماه است که در کارخانه استخدام شدهام. هر روز در مورد کارگران چیزهای بیشتری یاد می گیرم. این فرم هم برای اندازه گیری عوامل زیان آور کار ضروری است. هر روز آن را کاملترمیکنم و بیشتر روزها مثل امروز هم در خانه کار می کنم. ۱۳:۳۸ شروع کردم و تا ساعت 16:30 درگیر بودم. وقتی در خانه کارهای کارخانه را انجام میدهم ترکیبی از خشم، هیجان و غم به سراغم میآید. خشمگینم که آنقدر کار روی سرم ریخته شده و دست تنها هستم که شب روز باید کار کنم و مدیر واحد ما فقط از راه بد گفتن از من و کارشناسهای ایمنی کارش را پیش می برد و اهمیتی به انجام بینقص و به موقع کار نمیدهد. هیجان دارم که بالاخره این پروژه اندازه گیری را با کیفیت بیشتراز سال قبل به انجام خواهم رساند. غصه میخورم چون از نوشتن دور افتاده میشوم. از نوشتن، از کارگاه های استاد شاهین، از کتاب خواندن، از آزادنویسی، از مراقبه در طبیعت، از ورزش و همه ی اینها. ساعت شروع کار و اتمام کار در منزلم را هم نوشتم تا بدانم تمام این غصه و خودخوری و داد و هوارهای دلم برای چند ساعت است. اما مهم این است که من کارم را دوست دارم چون میتوانم بهداشت عمومی و صنعتی را برای کارگران ارتقاء دهم. تازه چهار روز در خانه کار کردن هم صفای خود را دارد.
3- مطالعه ی کتاب «چاله چولههای زندگی من»
امروز فصل «گل ها» را خواندم. موضوع کتاب در مورد دختری است که دارد ایده ی داستانش را گسترش میدهد. در این فصل تصمیم می گیرد اسم دو شخصیت اصلی را انتخاب کند که دو خواهر هستند. چاله چوله ها و فسفر سوزاندن هایش برای شکل دهی به داستان، شبیه خودم است. واقعا خدا میداند چقدر سر موضوعاتی مانند نظر گرفتن در مورد ایده ی داستان، انتخاب اسم شخصیتها، جملهی آغازین، دورههای خلاقیت کُش، قانونهای دورههای نویسندگی که از اشتیاق من برای نوشتن مهم تر بود و… کلنجار رفتهام. از دستم خارج شده که چند بار به بن بست رسیدهام، کتاب خواندهام و دوباره از نو شروع کردهام، بازنویسی کردهام تا بن بست بعدی و تکرار ماجرا. تمام چاله چوله های نوشتن در این کتاب به طرز جذابی بازگو میشود. واقعا مطالعه این کتاب را توصیه می کنم.
4- «هزار کلمه داستان نویسی در 25 دقیقه» در وبینار روزانهی نویسندهساز
امروز در وبینار روزانهی نویسنده ساز 25 دقیقه باهم بدون توقف داستان نوشتیم. من 774 کلمه نوشتم. به این نتیجه رسیدم که میتوانم بنویسم. میتوانم یک هو و بدون مقدمه شروع به نوشتن یک داستان کنم. امروز هم مثل دیروز جملات را کوتاه و سوم شخص محدود انتخاب کردیم. البته به توصیهی استاد. فردا باید دستورالعمل این شیوهی داستان نویسی را که استاد شِر میکند با دقت بیشتری بخوانم. اما فکر کنم قانونهای اصلیاش همین بود.
این برای دومین روز بود که تنها تنها جان نمیدادم. شاید نباید بگویم اما همیشه داستاننویسی را شبیه زایمان طبیعی میبینم. خلاصه دو روز است که تنها زایمان نکردم. چه داستانی هم نوشتم. یک جشن دورهمی در شرکت را با یک حادثه غیرمترقبه به خاک و خون کشیدم و خودم را ازتمام مسئولیتهای قانونی مبرا کردم. دیگر وقتی وسط وبینار مدام از کارخانه اس ام اس میدهند، داستان من هم بهتر از این نمیشود. اما کلیات داستانم را دوست داشتم. یک وظیفهی روزانه که فاجعه از آب درآمد. داستانی که همینطوری یه هویی بافته شد و بزرگ و بزرگتر شد. یک سری قسمتهایش هم وسط راه تغییر کرد.
اولین روز که نوشتن را شروع کردم، پنجاه فولدر خالی درست کردم و با خودم عهد کردم که پنجاه داستان بنویسم. هفتهای یک داستان. خوب با این شیوه که استاد شاهین ما را به نوشتن وا میدارد پر کردن این پنجاه فایل کار سادهای است. فکرمیکنم فایده تمرین دیروز و امروز ساختن همین باور بوده است که میشود 38 فولدر دیگرم را پر کنم و ترس ندارد.
5- سپاسگزاری
سپاسگزارم که از کارم لذت میبرم.
سپاسگزارم که به واسطهی وبینارهای روزانهی نویسنده ساز و گزارش نیک از نوشتن دور نماندم. سپاسگزارم که آدمهای بخشندهایی مثل شاهین کلانتری در زندگیام است که تداوم و آگاهی را به من میآموزد.
سپاسگزارم که تفریحم بودن در این جمع اهل خواندن و نوشتن است.
سپاسگزارم برای اینکه یک روز دیگر زندگی کردم.
سپاسگزارم برای خندههای مادرم.
سپاسگزارم برای سپاسگزاری.
گزارش نیک ۱۷
دیشب قصد نداشتم چیزی بخوانم. قرار بود بخوابم. اما بعد از «وبینار عادتهای انعطافپذیر» با خود قرار گذاشته بودم در هر شرایطی، حداقل یک صفحه کتاب بخوانم.
«رگتایم» را برای یک صفحه برداشتم ولی کِرم کان، اجازه نداد زمینش بگذارم. خواندم و کیف کردم.
هر شخصیت کتاب را در «گوگل» جستجو میکنم. بسیاریشان از دل تاریخ بیرون آمدهاند و این برایم خیلی جذاب است. تلفیق این شخصیتهای واقعی، با شخصیتهای زاییدهی ذهن «دکتروف» بسیار ماهرانه انجام شده.
تازه، شعر خواندم و مشق شعر هم کردم. به داستانهای جریان «قصهقصه» هم نگاه انداختم.
برخلاف روز، شب پربار سپری شد.
حال «تاکسیدو» بهتر است و آب و غذایش را میخورد. حس میکنم «هماورد» واقعی اوست، نه من که سریع دنبال راه فرار میگردم.
البته همچنان سر دارو خوردن در نبردیم.
اما امروز:
صبح داستان کوتاهی نوشتم و در کانال تلگرامم گذاشتم.
چند صفحهای نوشتم. یاد افسردگی دوران نوجوانی افتادم که نوشتن نجاتم داد.
هنوز همین کار را میکند. نجات میدهد.
جریان «قصهقصه» برگزار شد. استاد داستانی لطیف و احساسی خواندند.
متوجه شدم وقتی «استاد» چیزی میخوانند، بهتر میفهمم حتا از زمانی که خودم میخوانم.
«رگتایم» را ادامه دادم. چیزی ازش نمانده.
«سگمتال» به گوشهایم رساندم.
تمرین «نویسندگی خلاق پیشرفته» را آغازیدم. باید از دفعهی قبل بهتر باشد. باید.
فکر نکنم فوتبالها را ببینم. از وقتی فوتبال را مثل سابق دنبال نمیکنم، ارتباطم با تلویزیون به فیلم و سریال محدود شده.
امروز از روز قبل بهتر بود. ولی هنوز روزی نیست که بگویم خوب بود.
کانال تلگرام:
https://t.me/saaye_zaad
نمرهی امروز: ۶/۵ از ۱۰
_صفحات صبحگاهی
_ سال واژه: مشاهده گری مطالعه مختصر
_امتیاز ۷ از ۱۰
_ پیاده روی
_ حضور در شرکت ، امروز حجم کارها مار شده بودند.
_ حضور در وبینار نویسنده ساز آغازش پرسش و پاسخ
چندین کتاب معرفی کرد ازجمله کتاب نگارش دانشگاهی پاراگراف نویسی علی اصغرسلطانی انتشارات لوگوس تهیه خواهم کرد.
و همزمانی با استاد و همسفران هزار کلمه نوشتن.
برای خودآموز نویسندگی سرشار از لذت وشور بود. ۹۲۰ کلمه در مدت ۲۵ دقیقه نوشت. متوجه نشد، چگونه زمان سپری شد. داستان ناتمام ماند.
ودرپایان استاد اسامی گزارش نیک نویسان را خواند و امکان دارد، تعمدن اسامی بعضیها را خوانش نکرد.
واما گزارش نیک ۱۲۰ کوتاه به پایان رسید.
نوشتن صورتجلسه، چالش بزرگی شد امروز. امروز بزرگترین سوتیهای کاریم را دادم. این قدر آدم گیج! خدا را شکر، رئیس در کمال آرامش، مراعاتم را کرد. در عوض نشست و از خرابکاریهای خودش در سالهای گذشته گفت.
به همکاری در پاورپوینتش کمک کردم. یک جامدادی کادو گرفتم. چنین همکارای خوبی دارم من.
شرکت در وبینار. نوشتن داستان وبیناری هم خوب پیش نرفت. روز اول خیلی خلاقتر بودم.
چند تا کار مالی دارم، باید انجام بدهم.
وبینار دیروز و نیمساعت اول جلسه شعر را که نبودم، گوش بدهم. همینطور ادامه فایل صوتی ارتباط با بدن.