«وجه مشترک آدمها
وقتکشی است»
-داوود ملکی، با اسب چوبین کلمات
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
92 پاسخ
➖شهروز رشید از نوشتن اینگونه نوشت:
«نوشتن. نوشتن آن افق آن چشمانداز آن امید به رستگاری بود… دستاویزی، بهانهای، دیواری برای تکیه دادن، رسنی آویزان از چاه. نوشتن، میدانِ عاطفی او بود تا خون در رگهایش منجمد نشود. با نوشتن میخواست یخ درون را بشکند.»
(دفترهای دوکا، ص۱۱۴)
➖شروع روز با صفحات صبحگاهی (۳ صفحه آزادنویسی روی کاغذ)
➖خودپند روز: به ملاقات کسی برو که کسی نمیرود ملاقاتش.
➖نوشتن فهرست کارهای روزانه، بهترین راهنمایم در طول روز.
➖نوشتن پارهی تازهای برای «کتاب روزنویسی»: مرور روزنویسههای قدیمی و دلتنگی، دلتنگیها.
➖اطلاعرسانی کارگاه جدید مدرسه نویسندگی: «کودکنویس»
➖مشاوره: دو جلسهی خصوصی دربارهی رماننویسی و فعالیت محتوایی در فضای دیجیتال
➖وبینار نویسندهساز: در پارهای از وبینار امروز از مثلنرمانی حرف زدم که اتفافی توی عنترنت به چشمم خورده بود؛ درس عبرت، لقمانوار آموختن.
➖هزارکلمه داستاننویسی: امروز هم کیف داد. دربارهی فیلمنامهنویسی نوشتم که دربارهی پلیسی خیالپردازی میکند که تفنگش را گم کرده، و حضور موازی هر دو شخصیت در یک فلافلی.
➖پیادهروی: طولانی. سه ساعت تمام راه رفتم. البته این وسطها کتابیدن و سُخاریدن هم در کار بود.
➖سه-چهار ساعتی توی کتابخانهام لولیدم و چند تا قفسهها را مرتب کردم و یک خروار کتاب را انباشم روی هم تا زودتر بخانم.
پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
گزارش نیک 🌱
سالواژهام: آفرینش
صبح، با چشمهایی که هنوز نیازمند خواب بود، تختخواب را ترک کردی، صورتت را شستی، شکلاتی را مزهمزه کردی و رهسپار اتاقت شدی تا آماده شوی.
موهایی اطراف ابروهایت روییده بود، ناخنهایت را از ته گرفته بودی و یک لحظه، روبهروی آینه، دلتنگ خودِ سابقت شدی.
لباسهای توی کمدت چنگی به دلت نمیزد. دلت برای بدن سابقت تنگ شده بود و از اینکه برای پوشیدن جوراب و کفشت ــ تنها کفشی که هنوز اندازهات بود ــ باید روی زمین مینشستی و به زحمت خم میشدی، غمگین بودی.
آرشیو نقاشیات را برداشتی، کیسهی پذیرایی را برداشتی و ماسک زدی که کسی را سرماخورده نکنی. سوار اسنپ شدی و مجبور شدی به حرفهای رانندهای گوش کنی که توضیح میداد از این به بعد در آدرست، کوچهی پرهام را هم ذکر کنی. تو اما مدام ساعت را چک میکردی که دیرت نشده باشد.
از پلههای آموزشگاه به زحمت بالا رفتی و نفسنفس زدی و باز در دلت خدا را شکر کردی که هنوز آنقدر که باید سنگین نشدهای. دستمال کاغذی در دستت بود و مدام آن را به سمت بینیات میبردی.
در کلاس نقاشی، کنار دوستانت نشستی و با صدایی که امروز گرفته بود، سعی میکردی هنوز همان زهرای پرانرژی باشی.
نه، سعی نمیکردی.
تو در جمع، بیآنکه تلاشی کنی، خودت هستی.
مژگان از لباست تعریف کرد و گفت: «مامان خوشتیپی هستی.» و تو خوشحال شدی و اعتراف کردی که این روزها خودت اصلاً چنین نظری دربارهی خودت نداری.
آنها گفتند که دماغت ورم نکرده و هنوز زیبایی. و تو با لبخند عمیقتری که زیر ماسکت پنهان بود، امیدوار شدی.
کمی چای گرم و کیک خوردید و گرمِ حرف زدن شدید. از طوفانی که پشت سر گذاشته بودید حرف زدید. سقف خانهی یکی را باد برده بود و حیاط خانهی دیگری پر از آب شده بود. یکی یک شبانهروز برق و آب نداشت و دیگری گفت کودک تو تنها کسی است که میتواند ادعا کند در سختترین شرایط، قصد کرده به دنیا بیاید.
از همان ابتدا که تصمیم گرفت به دنیا بیاید، سایهی جنگ و اعتراضات و گرانی و آتشبسهای سوری و مرگ رهبر و تورم و بالا رفتن طلا و دلار و تحریم و بنزین دهتومانی و حالا طوفانی سهمگین، گریبانگیر این ملت شده بود.
و استاد گفت:
«من فکر میکنم تا زمانی که کودکی به دنیا میآید، خدا هنوز به نسل بشر امید دارد.»
و این حرف بر دل و جانت نشست.
و شاید کودک تو همان امیدی بود که در این روزهای تاریک، به آن نیاز داشتی.
نقاشی چهرهات را بالاخره با اسپری فیکس کردی و خیالت راحت شد. وقتی گفتی معلوم نیست چقدر وقت بعد از بچه قرار است دوباره به نقاشی برگردی، استادت گفت که درِ آموزشگاه همیشه به رویت باز است و حتی حاضر است با کودکت بیایی، ولی نقاشیات را رها نکنی.
و تو امیدوار شدی.
او گفت که تو قویتر از این حرفهایی و میتوانی خودت را جمعوجور کنی. گفت که بعد از مادر شدن، خودت را فراموش نکنی و ساعتهایی را به خودت اختصاص بدهی.
و شاید همین چیزی بود که امروز بیش از هر چیز دیگری به شنیدنش نیاز داشتی.
بعد از بچهها پذیرایی کردی، اسنپ گرفتی و به خانه برگشتی.
همسرت غذایی لذیذ از بیرون گرفته بود و تو گرسنه بودی و حسابی کیف کردی.
بیشتر بعدازظهر را با مامان تصویری حرف زدی و سیسمونیات را نشانش دادی و با هم برای آمدنش رویاپردازی کردید.
شب اتاق را مرتب کردی، برای شام املت درست کردی و ادامهی سریال This Is Us را با همسرت تماشا کردی.
آخر شب، دمنوش سیب و دارچین و هل درست کردی و دو لیوان خوردی و به طرز معجزهآسایی گلویت آرام گرفت.
و حالا که میخواهی بخوابی، دستهایت زودتر از خودت به خواب رفتهاند، اما انگشتهایت از تایپ کردن لحظهای بازنمیمانند و میخواهی هرطور شده گزارش نیکت را بنویسی.
و همستر زیادهگو میگوید: کمکم داری با زبان بازی میکنی و نوشتن برایت شیرینتر میشود.
امروز مشتاق بودی برای خودت بودن.
برای پیدا کردن خودت میان تقلاهایی که برای زندگی میکنی.
و چقدر دلت تنگ شده برای کارهایی که باعث میشدند حس کنی خودت را دوست داری.
شاید فردا موفق شدی.
🌿 نمرهی امروز
🎨 نقاشی و آفرینش: ۱۰
🥗 تغذیه و آب: ۷
✍🏻 نوشتن: ۲
📖 کتابخوانی: ۰
🏠 نظم خانه: ۵
🍲 آشپزی و غذای خانگی: ۳
🤰🏻 حرکت و ورزش: ۱
📱 تولید محتوا و خلاقیت: ۱
😴 خواب و استراحت: ۶
❤️ روابط و محبت: ۹
امتیاز امروز: ۴۴ از ۱۰۰
https://t.me/zahraghasemi_channel
خوب برم سراغِ گذارش امروز ام که پراز هیجان به بعضی نفرهاست!
چند روزه بهای فک کنم چرا نفرِ آخر باهام لجداره ایبابا فک کنم زیادی سربهسر او گذاشتم؛ دگه گفتم چه کنم ایبابا فکرِ بکری بسر ام زد ایکه اول از ساجدهخانوم شروع کنم!
سنتی (بیت):
وقتی که شب شکست و به پایان رسید ماه
جاماند تکستارهای در کورهابرها
ساجده حقپرست!
۱ :
وقتی جاماند تکستاره در کورهای ابر
شکست باقالیفروش به پایان رسید ندا ابر
۲ :
زمزمه کرد مشتری باقالیفروش تک ستارهای ابر
تک ستارهای ابر خورد سرش توبه شکست ابر
۳:
ماهپایان رسید در کورهای دید نشد خالیموند ابر
پاپا دوید رو به خونه سرخیکشید خورشید
رسید، چو دید باقالیفروش تنها مانده با تکستارهای ابر
روز میترسد بگندد در تنفسهای شب
من پناهش میدهم در سطرهای دفترم
لادن شایانفر خانم جون!
۱ :
دفترم پناهش داد و او دمید
حال بگندد در تنفسهایشب
۲:
سطرها ازو نویسداری شد چو خریست
چو هست که هر خط پناهش دم در دفترم
۳:
روز میترسد از سطرها دفترم
چو هیچکس ازم نجات پیدا نکند
باز نگید یاد ندارم حالتِ شاعرانه نویسداری کنم!
حقه نفرِ آخر اینو بذاره داخلِ کتاب روزانه نویسی خود و نویسداری کنه!
در روز بازی با شعر دیگران یا کتاب دیگران ایطوری انجام بدید!
نکتهای مهم:
داشتم گذارشنیک عمو شناسا میخوندم که یهوای زیری کامنت عکسی عمو ترابی بود مهای فضول رفتم خوندم!
دیدم عمو ترابی کتاب پیشنهاد داده به عمو شناسا و عمو شناسا میگه ممنون نمیخام!
بخورما، کچالو، آلوچه، پیاز و سیبزمینی قسم که مثلِ مه خیلیها داستانک میراث موند از عمو شناسا؛ خاهشن بزارید تو کانال داستانک نویسماه بخورما قسم( “حورِ بهشتی”) نصیب شما میشه!
باز نگید بمه؛ همسفران نویسندهساز خیرام نرسیده، ببینید چی پیشنهاد خوبی!
آهااا انشالله روزِ بعد نوبتِ سارا چکنی خانوم جون و دل
امیدوارم از شوخیهام بگذرید!
از یک نفر قهرم اوره نفرِ آخر گفتم!
چقدر علامت تاکیدی شد ایبابا
خدانگهدار تا فردا
https://t.me/sadegaalezadai
درگیرم. مدام در فکر چارهاندیشیام. بیشتر برای شناخت راهحلهای اساسی و مفید. هم برای تقرّب به حال خوب. هم تنیدنش در تار و پود.
امروز روز پرباری بود. بعد از وبینار برنامههایم را تکمیل کردم. با به اصطلاح رمانهای زرد در وبینار مواجه شدیم. وحشتناک بود. و اضطرابی در دل مینشاند که به راستی چقدر فضاحتبار میشد اگر در مسیر یادگیری قرار نگیری و با اعتمادبهنفس کاذب، خودت را هم رماننویس بدانی. بعد از آن داستان نوشتیم. هزار کلمه. در ۲۵ دقیقه.
قبلا یک نفر، بهم گفت:« دنیای تو چه رنگیه؟»
بعد از چند ثانیه مکث گفتم:« سیاه و سفید.»
وحالا شخصیتی که خلق کرده بودم، به طرز عجیبی دنیاش با تلاقی این دو رنگ شکل گرفته بود. کنجکاوانه در جستجوی آن پاسخ بودم، حالا داشتم خودم را در آن شخصیت میدیدم و به دنبال یک دلیل اصلی برای آن پاسخ بودم.
اما از کشمکش فکری و ذهنی وصل شدم به رنگهایی که معنابخش زندگیاند و فوقالعاده تجربه خوبی بود. نه به تعداد کلمات نگاه کردم، نه زمان باقی مانده تا دقیقا ربع ساعت گذشت.
رمان ناتنی که تمام شده بود امشب در کانالم راجبش نگاشتم. در لیست رمانهای موردعلاقهٔ من قرار گرفت. قرار است در سالهای آتی بارها به سراغش بروم و دوباره بیاموزم از آن.
رمان« وصال در وادی هفتم» عباس نعلبندیان را آغاز کردم. راوی میان سیاهی و سپیدی و مرگ و زندگی خودش را میکاود. آنقدر آشفته به نظر میرسد که در خوابهایش نیز در کشمکش است. اولش آنچنان ارتباطی نیافتم با آن اما کم کم خوشم آمد.
اشعاری خواندم از بیژن جلالی، «از دل ما و جهان». در شعرهایش سادگی و خلوص منحصربهفردی موج میزند.
https://t.me/zahraballampour
سال واژهام: تحسیــن
نمردم و یه آدم نویسنده درست و حسابی به اسم داود دیدم. هر چی داود بود خلافکار بود. البته بلانسبت خانداداشم داود.
۱. وسط روز ناگهان عشقم کشید، بنویسم. گزارش نیک بنویسم.
«کـم دهدت گیـتی بسیـاردان بِه که نسنجی کم و بسیار را »
«ای آنکه راستی به من آموزی خود در ره کج از چه نهی پا را»
«در همه جا راه تو هموار نیست مست مپوی این ره هموار را»
پروین
۲. همچنان غرق دیوان پروین هستم. میان کلنجار رفتن با کارهای روزمره، در حالی که با دقت دستهایم را خشک میکنم تا برگههای کتاب را خیس نکنم، ورقی میزنم و شعر میخوانم. متوجه شدم که شعر کهن را بیشتر دوست دارم تا شعر نو. هر چند هر کدامشان لطف خود را دارند.
۳. کل بعد از ظهر به درست کردن رنگینک برای شادی روح اموات گذشت.
رنگینک چیست؟ در آبادان به مزهدار کردن رطب با دارچین و روغن حیوانی رنگینه یا رنگینک میگویند.
طرز تهیه رنگینه👇🏻
رطب رسیده
آرد بو داده
دارچین
روغن حیوانی آب شده
ابتدا رطب ها را در ظرفی چیده سپس آرد و پودر دارچین را روی آن بریزید. کره آب شده را اضافه کنید. رنگینک شما آماده سرو است نوش جان.
۴. به هوای خرید پتوس به گل فروشی رفتم، اما بامبو خریدم. بامبوی معمولی نه. لوتوس بامبو که در خاک زندگی میکند. کوچک و ناز. از هر طرف نگاهش کردم. در کتاب راهنمای نگهداری از گیاهان آپارتمانی چیزی درباره بامبو پیدا نکردم. ناچار به گوگل متوسل شدم.
۵. چند روزیست که کیف لوازم آرایشم را در یخچال نگه میدارم. تا مواقعی که کولر خاموش است از گرما آب نشوند.
۶. موقع ظرف شستن کتاب صوتی جنگ و صلح را گوش دادم.
۷. سری به کتاب «چنین کنند بزرگان» زدم.
۸. اما خواب. این موهبت الهی برای فراموشی و تجدید.
پ.ن: چند روزیست در آرامشم. دعا کنید دوام بیاورم.
امشب میخواهم گزارش نیکم رو با ذکر معیار هام در نمرهدهی به روز و بر اساس آنها بنویسم.
۱. معیار اول تغزیه مناسب: امروز توانستم سه وعده غذا بخورم و وعده و میان وعده سالم مصرف کنم. (یک نمره_گرسنه نماندن کل روز: نیم نمره، سالم بودن وعده: نیم نمره)
۲. معیار دوم خواب مناسب: شب پیش بالای ۸ ساعت خوابیده ام (یکنمره_ نداشتن بیخوابی بالای ۲۴ ساعت:نیم نمره، خواب هشت ساعته یا بیشتر: نیم نمره)
۳. معیار سوم: خواندن کتاب. حدودا ۱۰ صفحه از کتاب رهبر ارکستر را خواندم و کتاب “این دفتر را باد ورق خواهد زد” اثر شهاب مقربین را شروع کردم و به صفحه ۲۲ رساندم(خواندن حداقل دو سه صفحه نیم نمره، خواندن بالای ۲۰ صفحه نیم نمره)
۴. معیار چهارم: منحصرا شعر نویسی. تمرین ۱۲۴ شعر هفته را به شعر ۲۹ رساندم. بیشتر دور و بر شهاب مقربین و علیرضا آذر پرسه زدم. (تلاش برای نوشتن شعر: نیم نمره، در آوردن چند شعر خلاقانه و کشف ایده نو: نیم نمره)
۵. معیار پنجم: پرداختن به نوشتن غیر شعر: آزاد نویسی انجام دادم و کانال ابرهای پا به ماه را به روز کردم (هرگونه نوشتن به غیر از شعر شامل صفحات صبحگاهی، آزاد نویسی، پست جدید در کانال یا وبلاگ و… انجام حداقل دو فعالیت: یک نمره)
۶. معیار ششم: مطالعه علمی و یادگرفتن یک نکته جدید مربوط به شغل: نیمی از ویدیو مربوط به cpr اطفال را تماشا کردم. (سرکار رفتن و کا را تمیز تحویل دادن نیم نمره، مطالعه و یادگیری درخانه نیم نمره)
۷. معیار هفتم: کنترول اعصاب، از کوره در نرفتن و احساساتی نشدن. امروز از کوزه در نرفتم و آرامشم سر جایش بود(کنترول اعصاب: یک نمره)
۸. معیار هشتم: یک اتفاق خوب: این معیار بسیار انعطافپزیر و گستردهاست. امروز با مادرم به بازار رفتم و یک دفتر ۲۰۰ برگ جدید خریدم. دفتر قبلیام رو به اتمام است (یک اتفاق خوب: ۱ نمره)
۹. معیار نهم: رسیدگی به سلامت بدن شامل روتین پوست، ورزش سبک، حفظ بهداشت شخصی. روتین پوستی ام را تا حدودی رعایت کردم. آرایشم را به موقع شستم، مسواک زدم،پیاده روی کردم. (انجام حداقلهای روتین پوست و عادات کوچک مفید برای سلامت اندامها:یک نمره)
۱۰. دوست نوازی: دیدار یا چت با حلقه دوستان، روابط سالم و تلاش برای حمایت از دیگران. مقداری با فاطمه پیام آفلاین رد و بدل کردیم. سپیده دوست دور دوران دانشگاه پیام داد و درخصوص شروع طرحش در بخش اطفال سوال پرسید که با حوصله و صادقانه جوابش را دادم.
نمره امروز: علی برکتالله ۱۰ از ۱۰
من خریدارم
– دیشب را تا صبح بیدار بودم. تا شش و نیم صبح، داشتم تدوین میکردم. آخرهای کار بود که دیدم سیستم دیگر نمیکشد، گفتم کمی به خودم و آن استراحت بدهم. همان را خابم برد تا ده و نیم صبح. بیدار شدم و یکراست نشستم پای تدوین دوباره. یک ساعت دیگر کار و درنهایت، تمام شد. فرستادم برای کارفرما. هنوز ندیده اما. خودم و بچهها راضی بودیم از نتیجه. تا خدا چه بخاهد.
– کل روز را بیحوصله و خسته بودم تقریبن. انگار خاب شب را که از خودم گرفته بودم، حالا داشتم تاوان پس میدادم. از دوستم پرسیدم برنامهی شب چیست و گفت امشب را نیستیم. نشد انگار. نرفتیم. باز همان داستان هرهفته. اگر قرار پنجشنبههایم بهم بخورد، توی ذوقم میخورد. بعد خر بیار و باقالی بار کن. سعی کردم خودم را سرحال نگه دارم. زیاد موفق نبودم.
– عصر وبینار را گذراندم. روزهای قبل نتوانسته بودم بیست و پنج دقیقه داستاننویسی آزاد را همراه شوم با همسفران. امروز بلخره انجامش دادم. و چه کیفی داد. هزار و چند صد کلمه نوشتم و یک داستان را شکل دادم. داستانی که کامل نیست و قرارهم نبود باشد. درواقع شروع و میانه و پایان دارد. اما آنچنان پایه و بنیانی ندارد. دلیلیهم نداشت داشته باشد. فقط خاستیم خودمان و ذهنمان را گرم نگه داریم و موفق شدیم. فهمیدیم میشود نوشت بیست و پنج دقیقه را مداوم و داستانی سرهم کرد. تند تند. طوری که به سانسورچی درون اجازهی دخالت ندهیم. موفق شدیم. همین کافی است. حال بعدش را خریدارم. آنقدر کیف داشت که دوست دارم روزهای دیگرهم، حتا اگر در وبینار وقت نشد باهم بنویسیم، خودم این کار را بکنم. حداقل روزهایی در هفته را. ذهنم را ورز دادم امروز و آفرین به من. حالا به قول استاد کلانتری، چند شخصیت جدید دارم در دنیایم و چه خوب که بعضی شخصیتها، خلق میشوند حتا اگر هیچوقت هیچکس، جز خودمان از آنها باخبر نشود. همین که ما آنها را بشناسیم و از آنها یاد بگیریم، کافی است.
– بعد وبینار خابیدم. درواقع بیهوش شدم. از کمخابی و سردرد عجیبی که داشتم. کمیهم بهخاطر قهری که داشتم. شیرینی میخاستم باز امروز. نمیدانم این هفته چه چیزی در بدنم کم یا زیاد شده است. اما بیشتر از هرزمانی، نیاز زیادی به شیرینی میکنم. کمی گشتم و خاستم سفارش بدهم، سفارشهم دادم، اما نشد. پشتیبانی اسنپ زنگ زد و گفت فلان است و بهمان. سفارش لغو و هزینه برگشت. همین شد که قهر کردم. احتمالن با اسنپ یا خودم. نمیدانم. دیدم خاب بهترین اتفاق است.
اما بعد از خاب، اتفاقها بهتر بود. بین خاب و بیداری دیدم بابا آمد بالای سرم. یک جعبه شیرینی خریده بود. گذاشت روی میز و رفت. میخاستند جایی بروند با مامان و رفتند. غلت زدم و گوشی را نگاهی انداختم. دیدم زرا خانم زنگ زده. زنگش را برگرداندم و گفت که میخاسته کمی بیاید پیشم. عالی نیست؟ از خاب بیوقت بیدار شوی و شیرینی بالای سرت و دوست جان جانیات بخاهد بیاید پیشت؟ بلند شدم و آبی به دست و صورتم زدم و زرا رسید. نشستیم به گفتن و خندیدن و تعریف کردن. زیاد پیشم نماند. یکی دو ساعت شد نهایت. اما خب، ورق روزم را برگرداند.
من خریدارم. خریدار چنین لحظهها و روزهایی. حتا اگر قبلش بد گذشته باشد. اتفاقن اگر قبلش بد گذشته باشد. انگار بعد از آن، هرچیز کوچک خوبی، بیشتر به چشمم میآید.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
-چند صفحهی دیگر از «شب یک شب دو».
-شب دوبار و هرکدام به مدت ۲۵ دقیقه نوشتم.
اولی مثل شماها به نیت آزادنویسی داستان بود.
و داستان کوتاهی شد. اولش از یک تصویر در ذهنم شروع شد و در ادامهاش شخصیتم چیزی را تجربه کرد که برایش برنامهی قبلی نداشتم. جالب بود.
دومی را اما به نیت نوشتن دربارهی جملهای که در رمان «شب یک شب دو» خانده بودم نوشتم،
با عنوان «شاید جستارک» در کانالم قرارش دادم.
-دو عکسی که از پیادهروی به قصد مشاهده گرفته بودم هم در کانال آپلود کردم.
-فیلم Mother-2009 محصول کشور کرهی جنوبی را دیدم. همچنان باور دارم کره در تولید فیلمهای جنایی-معمایی بهترین است.
فیلم داستان مادریست که به دنبال اثبات بیگناهی پسرش برای قتل یک دختر جوان است. پایان فیلم هم عالی بود.
-به واژهی «ملال» فکر میکردم، که خود واژه هم ملالآور است.
-به «باران» فکر میکردم، که قدمزدن با باران را دلتنگم.
-به «دلتنگی» فکر میکردم، که دلتنگم. دلتنگی که چارهای برایش ندارم.
-به «خستگی» فکر میکردم، که چطور تازه شوم؟
-به «غزاله» فکر میکردم، که چقدر دوستش دارم و همیشه هم دوستش خاهم داشت.
-به «فکر» فکر میکردم، که کاش کمی تنهایم بگذارد تا بیفکر زندگی کنم.
همین و
شب خووش.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
امروز عروسیام بود.
سلام ملیکا جان
چقدر خوشحال شدم از خوندن این پیام زیبا.
امیدوارم دهها سال به شادی و نیکی در کنار هم زندگی کنید و به همهی آرزوهاتون برسید.
•نقلقول|
«جزئیات حیات نثر است.»
-جک کروآک
|سال واژه:خالقیت|
۱. صفحات صبحگاهی و پرنده به پرنده.
۲. انتخاب واحد تکمیلی نوبت دوم بود. ۲۳ واحد برداشتم. خدا بهخیر کند.
۳. برای ازدست رفتهای نامه نوشتم. سبکتر شدم. کمیهم آنافورا نوشتم.
۴. قهوه و چخوف. نیمهخوانده ماند و وبینار شروع شد.
۵. داستانک جالبی سر کلاس نوشتم. برق رفت و ذخیره نشد. دربارهی پسربچهی تپلی بود که دیوار اتاق برادرش را با ناخن سوراخ میکند.
۶. ادامهی چخوف را زیر نور شمع خواندم. داستان کوتاهِ در حمام. برای اولین بار کتابی باعث شد بلند بخندم. قسمتی از دختری گفت که کسی را فرستاده برایش شوهر نویسنده پیدا کند. وقتی عکس آن نویسنده را نشان دختر میدهند دختر نمیپسندد و میگوید: «افسردگیِ قیافهاش کم است».
۷. یادداشت نوشتم.
۸. زیر نور شمع، در دفتر جدیدم که رویش نوشته «قلمدانی خطی» هذیان نویسی کردم. شاهرخ جان، دمتگرم برای این ایده.
۹. فکر میکردم چهقدر خوب میشد اعضای ثابت مدرسهی نویسندگی برچسبی مربوط به قدمتشان داشتند. اینطور سال پایینیها کمتر خودشان را مقایسه میکردند.
۱۰. ویولن، و سپس شعر. برای دشواری ویولن بیتی نوشتم.
۱۱.کتابهای کودکیام را پیدا کردم و مرور کردم. و یک قسمت تنتن خواندم.
|کتاب روز|
یکجمله از کتاب:
«ولی اگر قرار باشد نیمساعته بهجایی برسی، باید قید این کارها را بزنی. پس زندگی هنری یعنی باید فراغت داشته باشی تا اتفاقهای خوبی را رقم بزنی. برای کارهای دیگر وقت چندانی نخواهی داشت.»
-صید ماهی بزرگ، دیوید لینچ
شعر:
دریا
حسرت نبرم به خوابِ آن مرداب
کآرام درونِ دشتِ شب خفته ست.
دریایم و نیست باکم از طوفان:
دریا، همه عمر، خوابش آشفته است.
-محمدرضا شفیعی کدکنی
|کلمهی روز|
اعطرافگاه= ترکیبی که در کودکی در کتابم نوشته بودم. (نیمفاصله بلد بودم اما املا نه)
|از حواس|
بوی روز: سوختن شمع
مزهی روز: لیموناد
لمس روز: سوختگی با پارافین
صدای روز: جاز، جاز، جاز
https://t.me/Shallwejustbegin
یک
«رها از چسب»
.
امروزم مث هر روز شروع کردم.
با چایی و خرما.
عکس صبح بخیر امروز درخت سهپستون بود.
به قول رویا درخت چسب. جالبه سمت اونا هم هست. و جالبتر اینه ترانهٔ شیرازی هم ترشیشُ خورده.
تا چندسال پیش میوه رسیدهشُ ندیده بودم. یه زرد خوشرنگ که وقتی میخوریش از شدت شیرینیش گلوت میسوزه.
ولی رسما چسب میخوری. اگه هستهشو که کش میاد بخوای بندازی بیرون، رسما باید با انگشتات از لابلای لب و لوچهٔ چسبناکت بیرون بکشی.
یه کشمکش واقعی.
یه کاسه ازش بخوای بخوری باید آمادهٔ تمومکردن یه بسته دستمال کاغذی رو داشته باشی. از بس که چسبُ باید از لب و دهن و انگشتات پاک کنی.
عالی واسه کلافه کردن مهمون سمج.
و من یادم اومد باهاش بادبادک میساختیم و روحم باهاش اونقد بالا میرفت که وقتی نخش پاره میشد، برنمیگشت زمین.
شاید واسه همینه همیشه دنبال پروازم. چه توی آب چه آسمون.
💠💠💠💠💠
دو
«همیشه عزیز»
.
از لحن پرتعجب و غافلگیرشده و طبق معمول ناراحتش، فهمیدم بازم خبری شده که نباید.
دو سه تا جمله و سوالای بعدش، بهم میفهمونه اشتباه نکردم.
بازم یکی مرده.
میخوام بپرسم کی مرده و یه راس برم سر اصل مطلب.
دلم نمیاد. انگار یه امیدی دارم شناختم از این شرایط اشتباه باشه.
میپرسم کی بود؟ چی گفت؟
مادر میگه فلانی رو میشناختی؟ دخترِ عمهت.
اسمش برام آشناس ولی یادم نمیاد. میگم نه. چی شده حالا؟
میناله که پسرش جوون و سالم و اهل کار ولی دیشب چپ کرده مرده. جوون بود بدبخت.
همیشه همینه. وقتی میفهمه یکی مرده، یهو براش قدیس میشه و خوب و سالم و خوشاخلاق و بگوبخند و مهربون و باخدا.
چیزی نمیگم . میگه دیده بودیش؟
میگم نه. یادم نمیاد اصلا. نمیدونستم مامانش بچه داره.
یه چیزی توی ذهنم زنگ میزنه. شاید یه راهنما. سرنخ.
اینکه چرا توی چند سال گذشته از جواب به شمارههای ناشناس دلشوره گرفتم و
هیچکدومم جواب ندادم. تا این لحظه هم نمیدونستم چرا.
حالا میفهمم شاید میترسم یه صدا از اونور خط بگه سلام، فلانی رومیشناسی؟
اونوقت دیگه فرقی نداره زمان فعل سوالش گذشته باشه یا الان.
اسم کسیُ که میارن و به یادش میفتن، یعنی عزیز شده.
عزیزِ خوب، عزیزِ مردهس.
💠💠💠💠💠
سه
.
منم و یادی.
زیاده عرضی نیست.
روز دلنشینی بود. پر از تصمیمات غیرمنتظره.
برنامهای که دیروز چیده بودم به هیچ دردی نخورد. دستنخورده گذاشتمش برای روز بعد. اما چه شد که امروز را دوستداشتنی یافتم؟
با اینکه دلیل اصلی نبود اما خواب خوب قطعا یکی از دلایلم بود.
یک مکالمه طولانی با یکی از عزیزانی که مدتها بود ندیدمش داشتم. تا وقتی که ببینمش توجه نکرده بودم چقدر دلتنگش بودم.
بعد وقتی داشتم توی اینستا بیدلیل ول میچرخیدم به یه پست برخوردم…
من کلاً عادت دارم کار ها را نیمه تمام رها میکنم و تا بخوام همت کنم و به ادامهاش بپردازم قرن ها طول میکشد. امروز هم به پستی از یک انیمه که تقریبا دوسال پیش تا قسمت یکی مانده به آخر دیده بودم برخوردم و خب، النا و تصمیم های ناگهانیاش.
تصمیم گرفتم بروم و انیمه را تمام کنم اما چیزی یادم نمانده بود پس از اول شروع کردم و در عرض یک روز هر دو فصل آن را تمام کردم. جای شما خالی وسط های کار هم یک تشت گریه کردم. واقعا درک نمیکنم چرا انیمه تنها چیزیست که میتواند اشکم را در بیاورد. فیلم ها و کتاب ها معمولا نمیتوانند.
در نهایت بخشی از روزم را به نوشتن و اذیت کردن مادرم اختصاص دادم.
تئوری شعر خواندم. بخش: صور و اسباب و نظریهی موج نو. احتمالن فردا هم همین قسمت را مجدد میخوانم.
به کانال چند نفر از دوستان نویسنده سر زدم.
جاروبرقی کشیدم و گردگیری کردم.
سایتم را در کانالم معرفی کردم و چقدر دوستان بامحبتند.
آشپزی کردم. برای خودمان قلیهمیگو پختم و برای پسر دوپیازهی میگو.
ظرفها را شستم و زبان خواندم و خوابیدم.
نویسندهساز بودم و همراه شدم با استاد و دوستان در چالش هزار کلمه داستاننویسی.
امروز دومین روز همراهیام بود. هشتصد کلمه نوشتم و چه حیف که نرسیدم آخرش که بفهمم چه میشود. ولی برایم لذتبخش و هیجانانگیز بود. داستانم جنایی از آب درآمد. دختری که کتاب سفارش داده و وقتی بسته دستش میرسد، میبیند دو کتاب هم زیادی فرستادهاند. به یکی از کتابها نگاه میاندازد. داستان جنایی است. کمی بعد مادر از بیرون برمیگردد و خبر میدهد که جسد دختری از ساختمان بغلی را پیدا کردهاند و شیوهی قتلش همان شیوهی قتل کتاب است. بهتزده سراغ کتاب دوم میشود و …
با پسر چیپس و پفک خوردیم و گپ زدیم.
برای اولینبار بربری پختم. چنان عطری و برورویی که نگویم برایمان. همسر عاشقش شد.
دوش گرفتم.
آزادنویسی کردم.
شعرکی سرودم و تیکش را در گروه زدم.
کاریکلماتوری در کانال هوا کردم.
دو تا از وویسهای سرزبان را گوش کردم. یکیش هنوز مانده.
گزارش نیک نوشتم و فقط مانده قبل از خواب حداقل یک صفحه گور و گهواره بخوانم.
همین که بدانم چه کرده و چه نکردهام کافیست. امشب توان طول تفصیل نیست.
خیلی کم آزاد نوشتم. چهل دقیقه. پرزچینی کردم. سبک شد صورتم. فایل صوتی شنیدم. تصمیم بر چالش شکرگزاری سیروزه گرفتم. نویسندهساز را بودم. داستانهایم اصلن شکل داستان ندارد. نویسنده چمباتمه زده بود روی کاغذ داشت شخصیتپردازی میکرد. از یک داستان اجتماعی هوشنگ گلشیری کش رفتم. شخصیت پیرمرد 125 ساله بود. پیرهن بافت سبز بادمجانی پوشیده بود. سبز بادمجانی هم جالب است ها. مزرعه خشخاش داشت. اسمش شیح اویس حسن فرهادی بود. سه سال افغانستان کار کرده بود و حالا ده هکتار مزرعهی خشخاش داشت. ها پیرمرد جد نویسنده بود. نمیدونم چه شد که نویسنده لرز کرد و بعد از خواب بیدار شد و تصمیم گرفت شخصیتش پیرمرد نباشد. داستان نوشتن سخت است خدا شاهده. آن روزم آرزوست که داستان بنویسم.
داستان کوتاه نخواندم. چند رخدادک در باشگاه نویسندگی خلاق خواندم و کتاب کودک که چیز خاصی نبود. مهمتر از همه ظرفهای شام را شستم. و همین دیگر. آهان کلی هم به خرید و لباس عروسی فکر کردم. لامصب گران است بازار. چهاربرگ هم بازی کردم. روزم کم بود میدانم ولی بودنش را شکر.
پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
✍️
دیشب تا دیر وقت بیدار بودم. دختر گلم اکثر اوقات برای شام دعوتمان میکند به خانهاش. تا جایی که بتوانم قبول نمیکنم. چون از صبح تا ساعت هشت ونیم شب در گالری باهمسرش کار میکند.همیشه خستگیشان را بهانه میکنم . ولی این بار موفق نمیشوم. با اصرار زیاد راهی خانهاش میشویم. عادت دارد غذای دلخواه من وپدرش را یکجا درست کند. ماشاالله برای خودش کدبانوی با سلیقهایست. شام را با دیدن سریال مسله سه جسم میخوریم . سریالی جذاب در ژانر علمی تخیلی. داستان این سریال در پس زمینه انقلاب فرهنگی چین جریان دارد. زمانی که یک پروژه نظامی مخفی سیگنالهایی را برای برقراری تماس با بیگانگان به فضا ارسال میکند.یک تمدن بیگانه در آستانه نابودی سیگنال را میگیرد وقصد دارد به زمین حمله کند وبقیه ماجرا. سه قسمت از سریال را میبینیم.
صبح ساعت نه بیدار میشوم. بلافاصله خواب آشفته ودرهمی را که دیدم مینویسم. امان از دست فراموشی که این روزها گریبانگیر همه است.فرق نمیکند پیر باشی یاجوان.
صفحات صبحگاهی را به صورت یادداشت روزانه مینویسم. دلیلش را نمیدانم.به محض شروع، اتفاقات روز پررنگ میشوند ومنم مینویسمشان.
به سراغ کانال دوستان میروم.
مطالبشان را میخوانم. در پاسخ کامنتی مینویسم. انصافا عالی مینویسند.این نتیجه پیوسته نوشتن و استمرار داشتن است.
لابه لای کارهای خانه که هیچوقت تمامی ندارد، رمان مادران ودختران را میخوانم.
برای خواندن فاتحه به مزار عزیزان آسمانی خود میروم.روحشان شاد ویادشان گرامی.
با برادروخواهرم برای تسلیت به زنداداشم که یکی از بستگانش را از دست داده میرویم واز آنجا به اتفاق هم به خانه برادر بزرگم برای تبریک گفتن عروسی گل دخترش میرویم. از قدیم وندیم گفتن عروسی وعزا برادر یکدیگرند. با فاصله کمی به یک خانه با خرما و حلوا میروی. به خانه دیگر با جعبه شیرینی ونقل ونبات.
در وبینار به همراه استاد ودوستان بیست وپنج دقیقه هزار کلمه داستان را نوشتم که چنگی به دل نمیزند.مهم نوشتن است. به قول استاد یک بهتر از صفر است.
از دفتر شعر قرمزتر از سفید این شعر را میخوانم.
امروز، دیروز نیست
وباری
این سرچشمهی همهی فاجعههاست
روزی میرود و روزی میآید
و این عبور مداوم
مارا خواهد کشت
آه ای عبور مداوم
ای دیوانه چالش ناپذیر
بی ما
بی ما
ساعتدیواری
تا چند
تا چند
زنگ خواهد زد
سالواژهام: ارتباط
درِ اسطوره در تمدن غرب «اسطوره در جهان امروز» را بستم. مدل فکر کردن ستاری را بسیار دوست دارم. فکر میکنم خیلی جلوتر از زمانهاش بود. خیلی زیاد. بیتعارف. خوب میشود که از خودِ او، و نه اسطورهکاویهایش، بنویسم.
این بخش از کتاب هم خیلی پر و پیمان بود.
بخشی از مقالهام را نوشتم. نمیدانم مقاله است یا چی.
نقاشی کشیدم.
با عمه دعوا کردم. از مسافرت تنها طبیعتش را دوست دارم. عمه چه میگوید «توی این میان»
خاستم گربه را آغوشی کنم. نوازش کنم. بماچمش.
اما ترسیدم. گریه کردم که چرا ترسیدم و این هم از معایب پریود است.
شهری از بادام
سالواژهام: نظم
✔️آزادنویسیدم. چهار صفحه ۲۵ دقیقه.
✔️دو قسمت از سریال مانتیس دیدم. خیلی خفنههه. همیشه کنجکاو بودم تو لباسشویی رفتن چجوریه. چندان جالب نیس.
✔️وبینار نویسندهساز بودم. نمونهی خیلی بدی رو بررسی کردیم. بهتر فهمیدم چرا نباید تو چاپ کردن کتاب عجله کرد. و هزار کلمه داستان نوشتیم. داستانم دربارهی آدمی بود که دست تو دماغش کرد و به شیارهای مغزش رسید. تا بادام سخنگویی رو پنهان بکنه. تا بتونه از نگهبانها قایمش بکنه و بیاردش زمین. اما بادام کنترلش رو به دست گرفت و درخت شد. کلی بادام تولید میکرد و شهری ساخته شد. که همهچیزش از جنس بادام بود. این آدمم پادشاهی که زندانی بود. زندانی بادام. شاید بعدا داستانکش بکنم.
✔️بهش یاد دادم مبحث قلب زیست رو. البته یه گفتار فقط.
✔️پنج دقیقه از سریال Sevdiğim Sensin رو دیدم. که شاهد دیالوگی بودم. واقعا طوری حرف میزدن که انگار حرف نمیزنن. میگن تا بقیه بشنون. نمونهی زنده از کارهایی که نباید بکنیم.
✔️تو شوک بیامتحانی به سر میبرم.
✔️کلی آهنگ گوش دادم. تو انواع سبکها و زبانها. موسیقی تو پسزمینهی بیشتر کارها. انواع زبانها و موسیقی و رقص و خلاق بودن به درسهای مدرسه اضافه شوند. تا کمتر زامبی تولید بکند. همینطوری.
✔️رفتیم خرید لباس و اینم تیک خورد.
بنام خدا
گزارش نیک ۱۲۱:
امروز در صفحات صبحگاهیام دربارهی کلمهی شعر نوشتم. به چند تا شعرک هم رسیدم که چندان به دلم نشستند. اگرچه اوضاع شعرکهایم بهتر شدهاست، اما بیشتر باید رویشان کار کنم.
دوباره جلسهی ضبط شده دورهی محبوب شعر را شنیدم. از داستانی که آقایکلانتری از کتاب «رگِ قطع» خاندند،خیلی خوشم آمد. چقدر خوب است که نویسندههایی هستند مثل منیرالدین بیروتی، که اینگونه متفاوت مینویسند.
امروز از کتاب «فرهنگوارهی فارسی خلاق» خاندم:
«وجدآفرینی با زبان
چشمم به واژهنامه افتاد.
پنداشتم دل کلمات ترکیده لای صفحات.
گفتم هر روز دستِ یک واژه را بگیرم و ببرم به جملهیی نادیده، به جملهیی که پیشتر پا به آن نگذاشته.
کلمه را به وجد بیاورم، خودم را به وجد بیاورم، شاید تو را هم به وجد بیاورم.
که نوشتن یعنی وجدآفرینی با زبان.»
(خیلی زیبا بود.)
از کتابهای «هیچکاک و آغاباجی» و «خسروخوبان» هر کدام چند صفحه خاندم برای حفظ زنجیره.
امروز سراغ کتاب «تفسیر عتیق نیشابوری» رفتم سه فصل از آن را خاندم، نثرش را دوست داشتم متفاوت بود، اگر چه بعضی قسمتها برایم ثقیل بودند و چند بار خاندمشان، اما مهم این است که چشمم با نثرهای متفاوت آشنا میشود. موضوعهایی که به تفسیر آنها پرداخته بودو نحوهی تفسیر خاصی هم که داشت، برایم جذاب بود. این کتاب من را به یاد برخی از منابع رشتهی دانشگاهیام انداخت.
امروز بعدازظهر را با غزلهای سعدی گذراندم و کلی کیف کردم. چند تا بیت هم روزیم شد که باید بیشتر رویشان کار کنم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و آقای کلانتری از کتابی متفاوت برایمان خاندند. برایم جالب است واقعن این مدل کتابها هم وجود دارند؟
در ادامهی وبینارهمگی هزار کلمه تایپ کردیم. داستان من در مورد سه زن جنوبی بود که همسرانشان با یک لنج ماهیگیری به دریا رفتهاند، اما دریا طوفانی میشود و با اینکه شب شده اما لنج هنوز برنگشته است، زنها نگرانند و در کنار دریا انتظار میکشند و حین صحبت با هم متوجه میشوند که امروز صحبتهای عجیبی از همسرانشان شنیدهاند. البته داستانی نیست که تمایل داشتهباشم ادامه بدهم ادامهاش برایم چندان جذاب نیست. بداهه است دیگر معلوم نیست از کجا شروع میکنی و سر از کجا درمیآوری. بعد از سالها دوباره داستان مینویسم، شاید در روزهای آینده داستانهای جالبتری بنویسم. هرروز در این تایپکردنها بیشتر خوش میگذرد.
سرشب باز مهمان داشتیم، اینبار عمهی خوبی بودم و با اِلنا کلی بازی کردم.
امشب دوفصل از سریال «مانتیس» را نگاه کردم خیلی برایم جذاب بود، موضوع جنایی متفاوتی داشت. خیلی مشتاقم قسمتهای دیگرش را هم ببینم.
آخر شب به آزادنویسی گذشت، یک داستانک نوشتم اسمش را گذاشتم «پری دریایی». عجیب است امروز همش تخیلم به سمت دریا میرود.
این بیت از سعدی را خیلی دوست دارم:
«گویند تمنایی، از دوست، بکن سعدی!
جز دوست نخواهم کرد، از دوست تمنایی»
از کجا به کجاها میشود رسید
_________________
-زمزمهی امروزم:
«دور گردون گر دو روزی بر مراد ما برفت دائمن یکسان نباشد حال دوران جو نگیر»
این را امروز به خودم گفتم. دیشب هم. چندهفته پیش هم.
از هیجانزدگی چیزی جز پنچری نصیبم نشده است تا به حال.
این بد نیستا. از خوشی توی پوستم نیستم.
-چه خبر؟
دیشب دو ساعت خابیدم. از بس که به آن فرصتِ خشدار فکریدم.
از پنج صبح هم که برای نماز بیدار شدم، تا یازده نخابیدم و آخری نفس کم آوردم. با اکراه تا یک زیر پتو و کولر خابیدم. کیف هم داد. اما آیا چیزی مثل خابِ شب میشود؟ (باید دختر خوبی باشم و بعد از نوشتن این گزارش بروم بخسبم و دست از سر شرلوکْ بندهخدا بردارم. قسمت دوی فصل سه باشد برای بعد.)
امروز بیستوچهار ساعت بود پس ماجرا زیاد داشت. اما نمیدانم… آیا باید همه و همهاش را بگویم؟ مثلن از اینکه نمیدانم با سر انگشتم چه کردم که انگار گوشتش کنده شده؟ (شاید همان تاولِ مجهول بوده که لطف کرد و پیدا شد و ترکید. چند روز پیش حس کردم خودم را سوزاندهام ولی چیزی برای اثبات نیافته بودم.) جوریست که زیر آب میگیرمش دستم از سوزش و زقزق فلج میشود.
چسب زخم هم تمام کرده بودیم. با دستمالکاغذی و چسب کاغذی سفت گرفتمش که باد نخورد و خفه شود.
خب باشد. از همین برایتان میگویم. از اینکه از این به چی رسیدم و چی در سرم تکرار شد.
اینکه چه شد که آن زمزمهی اول صحبت، مدال روز را گرفت، چیز خاصی نبود. ما (من) رفتیم پُرسهی عموی مادرم. (مادرم از دیروز آنجا بود و عموی خدابیامرزش، که خاطرات کودکیام را قشنگ کرده است و هنوز آن ماچهای ممتد و سوزنیاش را حس میکنم، عمر خودش را کرده بود. راحت شد رفت. خدا بیامرزدش.)
میپرسید پرسهی عموی مادرم چه ربطی به «دور گردون» دارد؟ به عموی مادرم ربطی ندارد.
آنجا یکی چیزی بهم گفت که خلاصهاش میشود، فرصتی برایم احیا شده است. از آن فرصتها که به دیگری هم کارت را معرفی میکنند و برایت بازاریابی. من آن لحظه خوشخوشانم شد، مجدد. ولی بعد یادم آمد که هر فرصتی، لزومن به منزل نمیرسد. از صدتایی تو بگو دهتا. پس اگر به خوشخوشانبازی ادامه دهم، شاید دوباره ناامید شوم و… حالا در این گرانی خر از کجا بیاورم؟
بگذریم… از این فرصت میتوانم برایتان بعدهاتر هم بگویم. الان بیایید به همین انگشتِ نازآوردهام بچسبیم. که این امروز هست و فردا نیست (ولی فرصتها همیشه هستند).
که من الان نیاز دارم برایش شهر را به هم بریزم و همهجا پر کنم که ایهاالناس! درد مینُماید. روی مخ است. نازم کنید. نازم را بخرید و شکرانهی خدا را به جا آورید (آوریم) که اگر چیزی بود و مصیبتی بد، من لال میگشتم و دق مینمودم. ولی حالا که نیست (شکر خدا) بیایید و ببینید درد دارد و باهام همدردی کنید.
باری این همه گفتم و نوشتم که آخرش این را بگویم:
دردی که امانِ انگشتم را برید امروز، مرا یاد سخن پیامبر اسلام(ص) میاندازد.
«ما من مسلمٍ يُشاكُ شوكةً فما فوقها، إلا كُتبت له بها درجة، ومُحيت عنه بها خطيئة.»
یعنی:
«هیچ مسلمانی نیست که خاری به او فرو رود یا چیزی بیش از آن به او برسد، مگر اینکه به سبب آن، یک درجه برایش نوشته و یک گناه از او محو میشود.
میدانید؟ این سخن و آن درد، امروز مرا به جاهای زیادی کشاند. مخصوصن به سمت این احتمال، که شاید خدا بلای بزرگی را، با این بلای ریزِ پر سر و صدا، برایم دفع کرد.
دلیلِ اینکه دلم خاست جارش بزنم همین است. که نمیدانم دردم از چیست (کفارهی گناهیست یا رفع بلا یا خیری عظیم خدا داند). من حسش میکنم که خدا با این درد، برایم کاری کرده است. و همین سراپایم را برق میاندازد.
اعتقاداتِ این شکلی هم خوب استا. همهچیز را در نگاهت خوشخوشان میکند. به قولی یادت میدهد که همهچیز را اینگونه ببینی:
«ما رایت الّا جمیلا»
همینطور «هرچه از دوست رسد نیکوست».
-کوثر محمودآبادی
#گزارش_نیک
https://t.me/kosarmahmoudabadi_journey
شاید فقط از وبینار بگویم دلم خوشتر باشد.
حس خوبی دارد باهمنویسیهای وبینار. هر چند هم کنددست باشم. اما اتفاقهای خوبی میافتد. داستانی بداهه نقش میبندد و پهن صفحهی سفیدی میشود که تا ثانیهای قبل وجود خارجی نداشته است.
تمرین به شیوهای متفاوتست. دست برای ۲۵ دقیقه از شر پریشانی ذهن خلاص میشود و خود را در اختیار خود دارد.
صدای تایپیدن استاد هم موسیقی متن است.
چه اشکالی دارد؟ اتفاقا تقوتق موزونیست. انگار موتور نوشتن را روشن میکند.
میگوید مسابقه نیست. اما من میگویم شاید رقابتی بین کلمات و لحظههاییست که در حال دویدن هستند و کلمات هم میدوند تا جا نمانند از سبقت ثانیهها. برآوردش میشود حدود ۴۰ کلمه در دقیقه. شگفتانگیزست.
و جذابیت موضوع در اینجاست که از سرعت نیفتی و داستانت را هم بسازی. و واقعا هم که داستان راه خود را مییابد.
اینکه نوشتنست که نوشتن میآورد، کاملا درست است.
با همین مقیاس میتوان به نتایج فوقالعادهای رسید. نوشتن را که بیاغازی ایده سر باز میکند، قصه شکل میگیرد. عطشِ خلق جملات فراتر میرود. باورم نمیشود که چطور در آن کوتاهزمان معین، دلم پی هیچ چیز نمیرود و خیالم به آشپزخانه و زندگی سرک نمیکشد. محو میشوی. انگار با جریان کلمات، من هم جاری میشوم و تمرکزی که سالها در پیاش بودم را اکنون در وبینارهای نوشتاری تجربه میکنم.
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۲۰
امروز دریا نسبت به روزهای گذشته آرام ترشده بودوبا نسیم بسیار خنکی که صورت ما را نوازش میکردازما پذیرایی میکرد.
جنگل باهمه هستی اش خودرا زیرپای ماپهن کرده بودو به ما خوش آمد میگفت.
آسمان درتمام لحظات میبارید که آفتاب مارا اذیت نکند.وهنگام خداحافظی همگی مارابدرقه کردند.
مه وباران تا آمل ما را همراهی کردند.جلوتر که رفتیم فقط ابرها ومه با ما همراه بودند.به روستای بعدکه رسیدیم ابرها ومه نیز با ما خداحافظی کردند وتنها چیزی که تا اواخر مسیر با ما همراه بود هوای سردکوهستان بود. همگی میزبانان خوبی بودند.وخداروشکربابت دریا وجنگل وباران …
امروز یه مقدار تمرین آزادنویسی رو انجام دادم.
خواندن داستان آشغالدونی رو شروع کردم.
1. سالواژهام: استمرار
2. پیادهروی دور باغچه، آبیاری به فلفلها و گوجهها. با اینکه شب شده بود بازم انجامشان دادم و از این بابت خوشحالم.
3. کتاب«عادتهای اتمی» را میخونم یه مثالی زد در مورد یخ:
مثل یه یخ که دارای دمای 5 درجه زیر صفر است نگاه کنید. شروع میکند به گرم شدن تا اینکه میرسد به دمای صفر درجه اما هیچ اتفاقی در آن نمیفتد. تا اینکه یک درجه گرمتر میشود و حال شروع به ذوب شدن میکند. اما ما نباید فقط این درجهی آخر را عامل ذوب شدن ببینم در واقع درجههای قبلی هم تاثیر داشتهاند در ذوب شدن یخ.
سالواژه: بیخیالی
-صبح با زنگ زدن به نرگس شروع شد. میران پسرش رو گذاشته بود پیش مامانش، رفته بود آرایشگاه. نرگس از همون دوست بینظیرهاست که میتونم درموردش ساعتها بنویسم. یار غار. با یه جمله جهانت رو دگرگون میکنه. ترمیم ناخنش رو انجام داد. یک ملیون پونصد، برای کوتاهی کارت کشید، البته با نفرین.
از هر دری سخن گفتیم. از شیر مادر تا عروسی برادر. برام صحبت با نرگس شیرین و لذت بخشه.
-۵ درس اول نقاشی دیجیتال رو انجام دادم. چون فتوشاپ بلد بودم خیلی چیزِ تازهای نداشت.
ولی لذت بخش بود. میخواستم ادامه بدم که کتایون گفت میخواد بیاد خونمون. از دوشنبه میخواست بیاد و نمیشد.
گذاشتمش کنارو ناهار خوردیم. دیدم نیومد. حس کردم شاید جواب پیامم رو جوری نوشتم که حس کرده خوشحال نمیشم از دیدنش.
اخلاقش مث مامانمه خیلی روی متن پیام حساسه. خلاصه که زنگ زدمو دیدم، بله. حدسم درست بوده.
فهمیدم خالهاینا رفتن تفریحات آخر تابستان و باهاشون نرفته. گفتم پاشو جمع کن بیا.
اومد. اوایلش به صحبتهای معمول گذشت. دلش پر بود. سر صحبت رو باز کردو حرف زدیم. سعی کردم درکش کنم و نصیحتش نکنم. ولی خیلی ریز بهش امید بدم.
حرفامون به هم تبدیل شد به یه پاسکاری انرژی.
خیلی با هم حرف میزنیم. سعی میکنم کمکش کنم. تجربههامو میگم. واقعا حرفم رو گوش میده. بعدا میاد جملههامو برام میگه کیف میکنم. خیلی برام لذت بخشه که تو تنهایی به حرفم فکر میکنه. حضورم تو تنهایی آدما برام خیلی قشنگه.
یا اون سری مثالهایی که براش زده بودمو به دوستش گفته بود. میگف دوستم خیلی انرژی گرفته و… .
حضورم تو تنهایی دوستش هم شگفت انگیز بود.
این روزا درمورد خودابرازگردی با همه صحبت میکنم. با کتی هم صحبت کردم. راستی خودابرازگری و خوداظهاری شبیه همه چه جالب. چون چند روزه فکر خوداظهاری سازمان هستم فکر کنم به کتی هم همین رو گفتم.😅
تا ساعت ۷ یک نفس حرف زدیم. ساعت ۷ آلارم ذهنم برای تولید شام فعال میشه. برای شام نگهش داشتم. گفتم باقالی پلو با گوشت میخوای یا قیمه؟ نگفت. یادم افتاد سیب زمینی نداریم و قراره محمد شب بخره. گفتم پس باقالی پلو با گوشت میذارم. مرغ هم گذاشتم. گفت خوب شد قیمه انتخابت نبود. دیشب و امروز ظهر قیمه خوردم. چرا آدما وقتی ازشون نظر میپرسی اینجوری رفتار میکنن؟ پس کارکرد زبون چیه واقعا؟
باقالی پلو دوست داره. شوید تازه هم داشتم توی باقالی پلو ریختم. خیلی خوشش اومد. بعد شام هم یک ریز صحبت کردیم تا ۱۱ونیم که رفت.
از اینکه براش وقت میذارم ناراحت نیستم، چون به حرفام گوش میده. الان خودش مشاور فاطیما شده.
فقط ناراحتم به علت شلوغی وحشتناک این دو روز اخیر باز کانال غیرفعال شد.
کاش یه سری مطالب آماده داشته باشم برای اینجور مواقع.
سالواژه: صلحخویشی
پیشگزارش:
گزارشکی میدهم و میروم به خواب. کاش امشب رؤیایی را که الان در خیال میپزمش، ببینم.
فهرست نیکها:
+آزادنویسی
+چالش نقاشی با ندا احمدی
+چالش خواندن داستان کودک با ندا
+حل مشقهای نویسندگی
+شرکت در وبینار نویسندهساز
+بازخورد به نوشتههای همسفران
+ گوش دادن به موسیقیهای خوب
+یاددشتنویسی
+پشتیبانی
از خستگی:
خستهام. این روزها خستگی کشداری را احساس میکنم. نمیدانم. شاید کمی فاصله گرفتن از کار نیاز باشد.
از داستان:
در چهارمین روز از چالش هزارکلمهنویسی، داستان تخیلی نوشتم. چنگی به دلم نزد. اما برای چند لحظه مثل این بود که هیچ دغدغهای نداشتم. تمرکز نسبتا خوبی داشتم.
از احساسات:
از اینکه قرار است به دانشگاه بروم هم خوشحالم و هم غمگین. هم خیلی احساسات ضدونقیض دیگر.
از کانال:
https://t.me/mrymsedaghat21
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟چرا؟
پنج. تقریبن همهی کارهایم را انجام دادم اما با کیفیتی کمتر.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
گاهی مهربانی مجوزی میشود که دیگران حریمت را بشکنند.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
«بخشی از کتاب چگونه به استقبال ملال برویم.»:
«وفور بیحوصلگی به بار میآورد و بیحوصلگی هم سلامت را به خطر میاندازد.»
امروز رفتی پیادهروی؟
در حد قدم زدنی کوتاه.
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/hananeveshhtan
گزارش نیک | پنجشنبه نوزدهم شهریورماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۷ از ۱۰
امروز داستانم را تا نیمه رساندم و بعد، مهمانیِ سرزده رسید و انگار کسی وسط جمله چراغ را خاموش کرد. ورد بدون سیو شدن بسته شد. داستان ماند ناتمام و من ماندم با ادامهای که توی سرم راه میرود و بیرون نمیآید.
هزار کلمهی باهمنویسیِ وبینار نویسندهساز سهم من بود، اما امروز فقط نیمی از راه را رفتم. باقیاش را گذاشتم برای بعد و حالا مغزم، مثل خوانندهای که آخر داستان را ندیده باشد، دست از سرم برنمیدارد.
شاید سردردم از همین باشد. از داستانی که هنوز تمام نشده بسته شد و نویسندهای که دلش میخواهد برگردد سر همان نقطه و ببیند آخرش چه میشود.
کاش امشب میشد چند دقیقه همهچیز را ساکت کرد و فقط برگشت سراغ همان جملهی نیمهکاره.
https://t.me/MashgheBodan
بعد از یکسال دوری، شب را در خانهای ماندی که در آن به دنیا آمدهای، خانهای که پر از خاطرات عمر توست، خانهای خسته اما پر از یاد و نام. خانهای که مأمن کتابهایت است، خانهٔ حیات.
به صدای باد که میان شاخههای درخت میپیچید، گوش سپردی، به تمام آن صداهای آشنا.
چشم که گشودی، رخوت به تن راه ندادی و برخاستی. تن را به آب سپردی. بعد هدایای دوست را برداشتی و رفتی. خانهٔ دوست. ساعتها نشستن و گپ زدن و حتی گریستن. و همین را میخواستی. حس نرم و برفگون دوستی. حس همنشینی. حرف زدن و سکوت در خانهای که در تمام آن آرامش را میتوانی بیابی چون خانهٔ دوستت است.
صورتت را هم صفا دادی. همراه دوست، این کارِ همیشه سخت، لذتبخش میشود. در مدتی که در آنجایی، بخشی از کتاب «خواستن توانستن نیست» را میخوانی. دوست داری محیطت را پربار کنی. محیطی در خانه بسازی که تو را دعوت کند به نوشتن و خواندن.
بعد در وبینار شرکت میکنی و در بیست و پنج دقیقه داستانی ۹۷۶ کلمهای مینویسی. در ابهامی میمانی. تو نه، داستانت. گاهی در مسیر به این سو و آن سو میروی اما مدام دست روی کیبورد داری تا صدای منتقد درون را نشنوی و صدای تداعی را دریابی. تمرین خوبی است. الهامبخش و پویاییبرانگیز. پرواز میکنی حین این تمرین. دوست داری بارها و بارها این تمرین را انجام دهی تا ذهنت راه یابد به داستان و قلمت به داستانیتر شدن.
بعد از وبینار، با دوستت به خانهای میروی که همیشهٔ خانهٔ امید است، خانهٔ معلم سابق و دوست اکنونت. میروید. گل میگویید و گل میشنوید.
امروز در محفل دوستانه، شیطنت هم میکنی و برای زالو، نام جدید پیدا میکنی تا ذهن از شنیدن زالو، انرژی منفی نگیرد. چه نامی؟ آرنیکا. خوب است یکی بگوید «زالو انداختم» یا بگوید «آرنیکا انجام دادم»؟ اصلاً دردش هم کمتر میشود، چندشش هم.
یادداشت کانال را هم کوتاه مینویسی. درکت میکنم که چمدان بر دوش اینور آنور هستی و یادداشتهای این روزهایت کوتاهند. مداومت و دیگر هیچ. گاهی آن هم نه. اما تو ناامید نمیشوی حتی اگر روزی به تأخیر افتد. در راه باش که اصل زندگی در همین است.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
صبح با صدای خیابان بیدار شدم.
چندی میشود که خیابانها موضوع جذابی شدند برایم تا بنویسم و روایت کنم.
عصری، راهی خیابان انقلاب شدم. حین پیادهروی متوجه «بوبول» ایرج پزشکزاد شدم و به عشق خانم عارضی نازنین خریدمش.
به کتابفروشی همیشه سر زدم. چهل دقیقهای گپ زدیم. هیچوقت فکرش را نمیکردم که اینهمه حرف با آدمی سن و سالدار داشته باشم. صحبتمان با موضوع استاد گرامی، گل انداخت.
پس از آن بدون آنکه هدفون بگذارم در گوشم راه رفتم و به گذرِ آدمیان نگریستم.
سری به کافه قنادی اوریانت زدم و حین نوشیدن قهوه از «سهخواهر» خواندم. کافه اوریانت از آن جاهایی است که دوست ندارم همراه کسی بروم.
تا به خانه برسم شب شده بود. باقی شب را همراه دوستان گذراندم.
راستی در مترو جستارک غزالهی نازنین را هم خواندم، بسیار کار نیکی بود.
خاک بر سرم، امروز هیچ شعرکی ننوشتم.
همه چیز جوری بود که نباید. جوری که نمیخواستم. انگار پیشگفتار روزی که شروع شد و جوری گذشت که نمیخواستم. روز باید ۷۲ ساعت باشد تا شاید بشود جوری که دلم میخواهد.
نوبت عطار شد بعد از صفحات صبحگاهی
برق نرفت و با سمیه خوش گذراندیم
پندار به ریاضی فحش داد و آماده شد برای کلاس ریاضی
خاگینه باب طبع بهروز بود.
فیلم محبوب را دیدم. فضای بین استبان و امیلیا هیچ تداعی از رابطهی پدر و دختر نداشت نمیتوانست داشته باشد. بعضی از تکههای خالی زندگی همیشه خالی میماند. درست مثل رابطه من با پدرم. وقتی آمده بود که دیگر برای پدرانگی مجالی نبود.
کمی آبرنگبازی کنار نازی
از جلسه کوچینگ زیاد راضی نبودم.
کمی به پندار پرخاش کردم. آخرش به خوبی گذشت یکی از داستانهای رولد دال را برایش خواندم. کمی هم گپ زدیم. دارد به تغییر پستش در فوتبال فکر میکند.
امروز روز خاطره ها بود. خاطره هایی از کسانی که روزی شیفته شان بودم. خاطره هایی که انگار زنده بودند و با هربار تازه شدن قلبم را فشار میداند و دوباره زنده ام می کردند.
امروز روز کتابخوانی بود. خسرو خوبان، شب هول و سنگ صبور را یک دل سیر خواندم و جلو رفتم.
تقریبا بیش از روز های اخیر.
امروز قصد داشتم همراه همسفرانم بنویسم. داستان هزار کلمه ای را میگویم اما در ماشین بودم و بردار هایم آنقدر حرف میزدند که نمی شد تمرکز کرد. آخر سر دفتر را بر سرشان کوبیدم و خوابیدم.
هوای بارانی شمال را عمیقا دوست دارم. این هوا مثل من، اشک اش دم مشک اش هست و ثانیه ای بند نمی شود.
امروز کسی که اصلا انتظار اش را نداشتم از من خبری گرفت. راستش را بخواهید، احساس جالبی بود.
امروز کمی بیشتر از دیروز نفس کشیدم.
کمی بیشتر به خودم، بابت فکار متناقض ام حق دادم و کمی بیشتر آرامش را چشیدم.
سال واژه : ساده
صبح زود برای اینکه بروم دانشگاه بیدار شدم. اما گفتم بگذار بار دیگر تلاشی بکنم. بازهم بهتر از این است که سه طبقه بروم بالا، بگویند، برو روز دیگر بیا. خوشبختانه این دفعه بخت با ما یار بود و مشکل حل شد. بعد از آن به سراغ صبحانه رفتم. نوکی به آن زدم. سرگرم نوشتنِ صبحگاهی شدم. صفحات پر از حرف، گلایه و چیزهایی که دوست دارم شد. کمی هم انگلیسی تمرین کردم. از شیوهی تدریس استادش خوشم میآید. ساده و روان درس را توضیح میدهد. عصر فیلم ۱۲۷ ساعت را دیدم. تاکنون یادم نمیآید فیلمی اینچنین تأثیری رویم بگذارد. همیشه شنیده بودم آدمها تنهایی از پس مشکلهایشان برمیآیند. اما اینطوری ندیده بودم که آدمی توی شرایطی تنها باشد، هر لحظه به مرگش نزدیک شود اما ناجی خود شود. خودش، خودش را نجات دهد. حتا از اشتباهات گذشته درس بگیرد، و آینده را طور دیگری بسازد. برایم الهامبخش بود. کمی بعد از آن خاییدم. به وبینار نویسندهساز رفتم. باز نوشتیم. هربار با خود میگویم چه بنویسم اما موقع نوشتن به کوچه دیگری میروم. در آنجا با آدمهایی آشنا میشوم که تا آن لحظه نمیشناختم. برایم شیرین است که لحظهای فارغ از همهچیز انگشتانم کیبورد را لمس میکنند، دنیایی جدید خلق میکنند. حالا مهم نیست این دنیا چه شکلی است. یا حتمن باید خوب و عالی باشد. فقط مهم این است که من از خلق آن، در همان لحظه لذت میبرم.
https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk
سالواژهام: ریلگذاری
صفحات صبحگاهی نوشتم.
سریال «صد» را دیدم.
ظرفها را شستم. شیشهها را پاک کردم. خانه را تیکشیدم و گردگیری کردم. لباسها را ریختم توی ماشین لباسشویی و بعد که شسته شدند، روی بند پهن کردم.
مراقبه کردم.
رفتیم باغ. شعری از حسین منزوی برای همراهانم خواندم، اینقدر شعر را دوست داشتند که پیشنهاد دادند آن را در کانالم بگذارم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
حلزونوارگیهایم:
➖ واژهزیستی:
✔️ ۱۰۰۰ کلمه آزادنویسی کردم.
✔️روزنوشتههایم را نظم دادم.
➖ زیبانوشی:
شاهین بالای کوه اوج گرفته بود. عقاب هم دیدم. درختِ زبان گنجشکِ پر از مورچه که بیشترِ تنهاش سوخته بود اما زنده بود و زندگی میبخشید. عنکبوت نارنجی، خیلی عجیب و دلهرهآور بود، اگر گازم میگرفت شاید اسپایدروومن میشدم. صدای باد که به موهایم میپیچید، این حس را دوستدارم و رقصِ موها را. دلم برای بوی خاک تنگ شده بود. با چوب روی خاک را کندم و کمی آب به آن اضافه کردم، بویِ نمِ خاکِ القایی داشت و قشنگ معلوم بود که به اجبار عطر پراکنی میکند. به لانهی مورچهها دقت کردم، عاشقِ نظم و کارِ گروهیِ آنهام. کمی غذا با آنها سهیم شدم، احتمالن یک هفته با آن پارتی راه میاندازند. آسمان بیشاز حد آبی بود بدون ذرهای ابر.
➖ فیلمگردی:
بازبینیِ امروز خیلی چسبید. نکتههای جامانده در برخوردِ اول را بهتر دیدم و کمی در موردشان نوشتم.
✔️ Being There 1979
✔️ La Passion de Dodin Bouffant 2023
➖ ورقنشینی:
✔️۱۰ صفحه از «شب یک شب دو» بهمن فرسی.
✔️مجموعه داستانِ « یوزپلنگانی که با من دویدهاند» از بیژن نجدی.
میخاستم هر روز یکی از قصههایش را به عنوان صبحانه بخانم. به خودم که آمدم دیدم کتاب تمام شده. شیفتهی قلم و دنیای نجدی شدم. حس میکنم به عنوان یک نویسنده و کتابخان چقدر بد است که تا بحال، نزدیکِ چنین آثاری نشدهام. کل عمرم به خاندنِ آثار خارجی گذشته و تک و توک، آثارِ ایرانی. خاندنِ آثار خاص خارجی بد نبوده اما حیف که آثار ایرانی را دیر کشف کردم، آن را هم مدیون استادم.
یک تجربهی بد در نوجوانی کاری کرد که دیگر سراغ آثار ایرانی نروم.
حسِ قلمِ نجدی برایم، شبیهِ قلمِ نویسندگان بزرگ روس، مثل بالزاک و داستایفسکی بود. شاید هم برداشتِ اشتباهی باشد اما اصلن حس بیگانگی نداشتم با نثر و جهانش. آنقدر جذاب و پرکشش بود که مرز داستانها را هم گم کردم. حتمن دوباره سرِ فرصت این داستانها را یکییکی، بازخانی میکنم و ایدهای هم به ذهنم زد، حتمن آن را هم اجرا میکنم.
✔️بخشی از «بیچارگان» داستایفسکی را برای آمادگیِ نشست مرور کردم.
➖دانشاندوزی:
در وبینار به نوشتن داستان کوتاه پرداختیم. برای روز چهارم، چهار قصهی مختلف از چهار جهانِ متفاوت. زاویهی دید همه دانای محدود بود اما جهانها کاملن متفاوت. جالب است که هر بار ذهنم مرا به شخصیتها و دنیاهای متفاوتی هدایت میکند. استاد درست میگفت، ما هر بار که داستانی خلق میکنیم در واقع یک شخصیت را به جهان و شهر داستانِ ذهنمان اضافه میکنیم. شخصیتهایی که گاهی تا همیشه با ما میمانند مثل «آرمان» برای من و شخصیتهایی که گاهی فقط در همان داستان حضور دارند و دیگر فراموششان میکنیم.
شهرِ داستانِ ذهن من خیلی خیلی شلوغ است. چندتایی شخصیت برجسته دارد که سالهاست فراموش نشده. تیپهای هاله مانند دارد و هزاران جک و جانور که اغلبشان را از اساطیر وام گرفتهام. یادِ موجودی افتادم که در اولین رمانم از آن استفاده کردم. عقربی شیمیدان که چهرهی بز مانندی داشت و چشمان بسیار درشت و به شخصیت اصلی داستانم جادوگری میآموخت. و « آنوبانینی» جن محبوبم که یاور همیشگیِ شخصیت اصلی داستانم بود و ویژگیهای عجیب داشت. تمام جزییات ظاهری و رفتاری این شخصیتها را مو به مو به خاطر دارم.
➖ نغمهگوشی:
Long, Long Time Ago
Shape Of My Heart
➖روزنکته:
مثل تمام آدمهای دنیا، به خودم تکیه کردهام. دنیا همین است، قوی نباشی قورتت میدهد. بیتفاوت از کنارت میگذرد و اهمیتی نمیدهد که وجود داری. بخشی از این بازمیگردد به همان واژهی « خویشتندیسی»، باید به خودت تکیه کنی و برای بهبود خودت تمام تلاشت را کنی.
➖هنرورزی: نقاشی روی پارچه. برای خودم لوگو طراحی کردم و یک حلزون هم با آبرنگ.
➖ستارهزیستی:
نیم ساعت تمام من بودم و آسمان بالای سرم. ماه به مهمانی رفته بود و آسمان آنقدر تیره بود که میشد کهکشان راه شیری را بدون تلسکوپ هم خیلی خوب دید.
➖ روزغصه: کلاسهایم معلق شده. بچههای جدیدم بیمادر شدند.
➖برنامهریزی برای نشست جدید و ایدههای جدید و مکانی جدید.
➖ شعرزیستی:
از حافظ:
«هنرِ چشمهٔ فیض است و توانا باشد
هر که در این چشمه خورد، بهرهٔ دنیا باشد»
از آزاد بلگرامی:
«خواهم که هوش یابم و یک لحظه بینمش
احوالِ من به هوشربایی نمیرسد»
از مشیری:
«بیمارِ خندههای توام، بیشتر بخند
خورشیدِ آرزوی منی، گرمتر بتاب»
از فروغ:
«و زخمهای من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق
من این جزیرهٔ سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر دادهام
و تکهتکه شدن، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذرههایش آفتاب به دنیا آمد»
➖توصیه به خود:
آثار خوب ایرانی اولویت مطالعهات باشد.
هر روز از یک غزل رونویسی کن.
شاعران جدید و قدیم را کشف کن.
پشت سرت را نبین.
🪽سمبیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
ویلویلی
– «در حال و هوای» جوانی مسکوب را از رو نوشتم. بخشیاش را. مسکوب و یارش رفتهاند دَدَر برای شام که دختر میپیچد به پروپا. که گِل توی زندگیاش است و نمیداند این زندگی یعنی چی. کمی گپ میزنند و شاهرخ میگوید: «من از توی زندان یاد گرفتم که از چیزهای ناچیز زندگی لذت ببرم.
– از خوردن و خوابیدن و با این و آن کلنجار رفتم؟
– بله از همین خوردن که به نظرت این قدر مبتذل میآید.»
کمی جلوتر میروم و یاد یکشنبهای میافتم که با فائزه زدیم بیرون. توی شهرِ ما وقتی برای مکالمه با رفیق میروی همیشه دو انتخاب پررنگ وجود دارد. کافه و استخر پاشوران. ما هر دو رژیمیم و دیگر کافه کمتر به کارمان میآید. صرفهی اقتصادی هم ندارد. پس تقریبن همیشه میرویم استخر که قدمی بزنیم. تازه آن بغلها سوپرمارکت و بستنیفروشی و چیزهای دیگر هم هست. یکشنبهای که زدیم بیرون باران گرفت. فائزه عینکش را برداشت اما من نه. تارتر از آن میبینم که اعلام استقلال کنم. درست است که بیعینک حس میکنم قدم بلندتر شده اما نه، برنداشتم. توی استخر چند تا آلاچیق ساختهاند که همهشان هم پر بود. قبل از ما رسیده و نشسته بودند. حالا نمیشد که نیایند؟ ما پس از مدتی یک بعدازظهر رفته بودیم بیرون. نیمکتها هم بارانزده بودند و تلاش برای پاک کردنشان منجر به از دست دادن دستمالکاغذیهایمان شد نه مهیا شدن محلی برای نشستن. احتمالن دو، سه ساعتی قدم زدیم. طوری که پادرد گرفتم. فکر کنم تمام مدت حرف میزدیم. چون جایی نبود بنشینیم، زیر یک درخت سرپا ایستادیم تا هم کمتر باران بگیریم و هم شعرها و فرهنگ شخصی را بخانیم برای هم. وقتی از شعر رژیمم ایراد گرفت و گفت «این دیگه خدایی بده، چیه آخه؟» هر دو زدیم زیر خنده. گفتم که در مورد شعرهامان باید همینقدر راحت نظر بدهیم تا یاد بگیریم. گفت نگران است که بر بخورد و سعی میکند ملایم باشد. شاید باید توی گروهمان بد گفتن از شعرهای هم را تمرین کنیم. در آن مکالمه بود که تصمیم گرفتم عنوان «رژیم» را روی شعرم بگذارم تا هم شعر قدری آبرومندتر شود و هم فائزه راضی. خاندیم و بعد دوباره به راه افتادیم. میخاستیم سهسطریها را هم بخانیم که گفتم بیخیال شود. باید ماجرای «روح تو روح کبوتر جسمت اما جسم کفتر» را برایش میگفتم. از شدت خنده گامهایش کند شد و جاهایی حتا متوقف. خیلی اهل موسیقیست و گفت آهنگ نابود شده. اما این را هم بعدن اضافه کرد که خودش همین را هم نتوانسته بنویسد. آهنگ را بعدن برایم فرستاد تا گوش کنم. فقط اولش را شنیدهام. خاک وچوکم. باران بود و کمی هم خیس شدیم اما مکالمهی خوبی بود. یادش سلامت.
– وقفه افتاد بین نوشتنم. بخش بعدی را رفتم سراغ تایپ. سعی کردم شعرهایی که نوشتهام را بازنویسی کنم. دیوان شهریار را برداشتم و شروع کردم به استفاده ازش برای بیتنویسی. بعد هم خاندمش. از دیوان شهریار:
«گفتند که بنگی و شرابی شدهای
الحق که چه لوطی حسابی شدهای
از سایهی خویشتن حذر میکردی
ای مه به چه روی آفتابی شدهای»
به نظرم برای ریتم گرفتن خوب است.
– کانال دوستان را خاندم و کامنتیدم. پیامها و ریپلایها را هم جواب دادم. خیاطی و نویسندهساز را همزمان کردم. خاستم تاپم را تمام کنم باز هم نشد. نخ آنقدر پاره شد که اعصابم را خرد کرد و دستم دوباره روی چرخ بلند شد. بعدش هم استاد گفت بپریم پای داستان و خیاطی را بیخیال شدم و پریدم پای لپتاپ. فکر کنم چرخم از بعدازظهر هنوز به برق است و چراغش روشن. نتوانستم تا آخر داستان کوتاه دوام بیاورم. خسته بودم و ذهنم یاری نمیکرد. به جای داستاننویسی جاهایی آزادنویسی هم کردم. اما نوشتم از زن و مردی که سرپا و توی سرما ایستاده بودند. شب بود. بحث کردند و دختر رفت روی صندلیهای عقب ماشین بخابد. کمی بعد رفتم توی هال و دراز کشیدم. حالم زیاد حال نبود.
– گفتم شاید قندم افتاده. مامان قندم را گرفت. سه باری سوزن توی انگشتم فرو کرد اما خون خوبی گیرش نیامد که بزند روی دستگاه. خندهام گرفته بود. نهایتن انگشت حلقهی دست راستم را سوزن زد و قندم را سنجید. و بله، انگار قندم افتاده بود. چون ناهار برنج نخوردم؟ نمیدانم. مست کردم. با غذا. این روزها کم پیش میآید قند و شکری بخورم. اما برای درمان رفتم سراغ مربا و نان و چای. چون ساعت ۳ ناهار زده بودم بر بدن، سیر بودم اما اضافهتر از نیازم لمباندم متاسفانه. فکر میکردم بعدش دیگر شام نخورم اما خوردم و تازه بعد از آن، سرحال شدم.
– خطخطی کردم. شاید گذاشتمش توی کانال شاید هم نه. وبینار دیروز الهه علیزاده را دوباره گوش دادم. تقریبن بخش اعظم وبینار را نبودم. کمی هم از فیلم nobody knows تماشا کردم. از آن فیلمهاست که جاذبهاش را دارد دو ساعت و خردهای همراهیاش کنی. اما دو ساعت برای من خیلی زیاد است و دلم نمیآمد بزنم روی دور تند. پس، کمی دیدم و مشغول کارهای دیگر شدم.
– یک داستان کوتاه از چخوف خاندم اما مغزم نکشید. نتوانستم تمرکز کنم و بفهمم از چه قرار است. رفتم دوباره بخانمش اما جان نداشتم. یک چیز سبکتر مناسبتر بود برایم. داستانی از کتاب «آنها تندتر رانده بودند و از باران جلو زده بودند» خاندم. چیزی که از این کتاب فهمیدم این بود که این همه مدت یک کلمهی انگلیسی را اشتباه تلفظ میکردم و اشتباه هم یاد دادهام. مرسی اَه.
https://t.me/havirism/4017
حلزون بامزهست. شاید ریاضیدونه و عشق هندسه.
چقدر از کلاس هندسه متنفر بودم و عاشق هندسه.
یادمه با ذوق سعی میکردم راه پیدا کنم واسهی اثبات. وقتی راهی کشف میکردم مطمئن بودم نمرهم کامل میشه. اما هر بار شوکه میشدم. معلمِ بیمهر روی همش خط کشیده بود. همش. تنها تکهای عمرمو توی همین درسی گرفتم که عاشقش بودم. چند بار از ناراحتی برگههارو ریزریز کردم و قایمشون کردم. مامان میفهمید ولی به روم نمیاورد بس که حال خودم خراب بود. فقط واسه درس هندسه بود که بد ضربه خوردم. این همه سال رفته که رفته، ولی حسی که به هندسه دارم هنوزم حس عجیبیه. عشق و تنفر. باهم. مساوی.
اسم معلمه اصلا یادم نیست و قیافهش محو و مهآلوده توی ذهنم. بس که دوسش داشتم و نداشتم.
کاش آدما همچین حس گنگی رو نکارن توی دل آدما.
دو سه روزه حس هندسهای دارم.
۱۰۰۰ کلمه نوشتم که مغزم خالی شه. خالی نشد ولی سبک شدم یکم.
مهمانی.
کمی شعر.
تمیزکاری.
وبینار نبودم. ویسشو گوش دادم.
حوصله ندارم.
انرژیم اومده پایین.
چند تا جمله و کلمه چقدر میتونن جردهنده باشن!
وقتی دلم میسوزه واسه کسی، واقعا میسووووزم. انقدری که گاهی میگم بمونم توخونه. بمونم بمونم بمونم تا چشمم نیفته به غم کسی و له و لورده نشم دیگه.
امیدوارم فردا اگه اومد، اینحالی نباشم.
شببخیر.
۱. صفحات صبحگاهی
۲. آزادنویسی
۳. بهروزرسانی کانال
۴. کتابفروشی
۵. مطالعه
_باکره و کولی
_روزی که مدادشمعیها دست از کار کشیدند (داستان کودک)
سال واژه: پذیرش
• یک دل سیر خوابیدم، بعد از ساعت های زیاد رانندگی و سفر یک روزه نیاز به استراحت داشتم.
• صبحانه، نهار را آماده کردم.
• لباس ها شسته شد.
• پادکست وبینار دیروز را گوش دادم.
• به وبینار امروز پیوستم.
• زبان خواندم.
• به بچه هایم عشق بازی کردم.
• خرید گربه های بیرون را انجام دادم.
•بعد از دو روز، غذارسانی داشتم.
• تجربیات خود را از تنها سفر کردن، نوشتم.
صبح راحتتر بیدار شدم.
میخواستم آخر هفته نروم آزمایشگاه، ولی رفتم، و کار درستی بود.
تستم را انجام دادم و ظهر آمدم.
فردا هم باید بروم.
نباید به بهانهی مطالعه آزمایشگاه نروم. کار باید همزمان باشد با مطالعه. خروجی و ورودی کنار هم.
عصر با این که خیلی کار داشتم بیخیال روتینها نشدم. وقتی یک روز کار نمیکنم روز بعدش دوباره برگشتن مصیبت است.
عصر نشستم پای درس و بعد آمدیم خانهی خاله.
یک روز تکراری دیگر. چی بهتر از تکرار؟
https://t.me/f_mahmudpur
سالواژه: تغییر
۱- امروز به زمان فکر میکردم. اینکه چه خوشم بیاد چه نیاد، نمیتونم همه مسائل رو سریع حل کنم و یه سری مسائل هستن که حل شدنشون نیاز به گذر زمان دارن. پس چارهای جز سپردن خودم به زمان ندارم. بالاخره وقتش که بشه، به قول یه بزرگی، یا راهی هست یا میسازمش.
۲- همپای پارکیم به خاطر امتحان نمیاومد پیادهروی و منم تصمیم داشتم برنامه رو موکول کنم به عصر، که یه دفعه گوشیمو چک کردم و دیدم ازش تماس ناموفق دارم. سریع زنگ زدم و قرارمون رو برای چند دقیقه بعد هماهنگ کردیم. منم سریع لباس پوشیدم و رفتم سمت پارک. دوستم زودتر از من رسیده بود و سریع پیادهروی رو وسط گپ دوستانهمون شروع کردیم. خیلی خوب بود و حسابی انرژی گرفتم.
۳- تا همین دو سال پیش فکر میکردم بهترین گفتوگو همیشه گفتوگوی مستقیم و بیپردهست. امروز به مامان میگفتم این مدل گفتوگو شاید عالی باشه، اما توی همه موقعیتها جواب نمیده. گاهی گفتوگوی غیرمستقیم میتونه گفتوگو و رابطه رو جلو ببره و به نظرم هنر ما اینه که بدونیم کِی از کدوم مدل گفتوگو استفاده کنیم.
۴- شقایق برای ناهار مشغول سیبزمینی سرخ کردن بود. چند دونه سیبزمینی سرخکرده و برشته بهم تعارف کرد. خیلی خوشمزه بود و خیلی بهم چسبید.
۵- بعد از سالیان دراز، برای بار دوم کتاب «کیمیاگر» پائولو کوئیلو رو ورق زدم. جدا از حس خاطرهانگیزی که برام داشت، از خوندنش هم لذت بردم.
۶- نمره امروز ۹/۷۵ شد. همه کارهای چکلیستم تیک خورد. یه تصمیم بزرگ و مهم هم گرفتم که اگر اجرایش کنم، تا حد زیادی مایه آرامشم میشه.
کانال من: https://t.me/shekarpaniir
دیروز خِرم را گرفت بدبیاری قانون مورفی. به همزمانی وقایع باورمندم. شاید بگویید خرافیم. حالا هرچی. اسمش را میخاهید بگذارید تصادف یا سهلانگاری. چند روز پیش کامپیوترم رفت به خاک فنا. آنهم با این گرانی وسایل. گفتم خیرتی بود درش. بلایی بود رد شد خورد به مال.
دیروز موبایلم را در کشوی آشپزخانه گذاشتم. دَر کشو یککوچولو باز بود. آمدم وردارمش، دیدم خیس است قابش را درآوردم، دیدم آن هم. بعععللله. کشو نیمبازبود و گربه ادرار جنسی زد، درست رو موبایل. چِکش کردم. چندثانیهیی روشن شد و دقایقی بعد، مثل تلویزیون لامپ تصویرسوخته، رنگیرنگی- فسفری شد و زرت، به ملائک پیوست. صفحه سیاهِ سیاه. روشن نشد که نشد. هرکاری کردم. دیگر نزدیک بود تنفس دهانبهدهان بدهمش. داشتم دیوانه میشدم، نه دیوانه شدم. داشتمی در کار نبود.
فرستادمش پی تعمیر. تمام روز بغض کردم و گولهگوله اشک ریختم. «خ» گفت: «چرا گریه میکنی حالا که چیزی نشده؟». گفتم: «نمیتونم دیگه چیزی بنویسم و بفرستم.» گفت: «خوب ننویس». نمیتوانست دریابد که اگر ننویسم انگاری مردهام. نه. بدتر از مردن؛ انگاری زندهبهگورم. با مردن راحت میشوم. اما زنده باشم و احساس خفگی کنم یا اینکه گوشتم را ریزریز بکنند و مرگی در کار نباشد، شکنجهاست.
دیگر وسیلهیی برای نوشتن نبود. چرا. کاغذ بود و قلم و دستی که مفصلهایش متورمند و بهزور پایین میآیند. تازه مینوشتم میفرستادم کجا؟ کلاسهایم را چطور مرور میکردم؟ دیشب تا صبح اشک ریختم. با اینکه نُنرم یعنی بودم قبلترها- چون از آن ننریت چیزی الان نمانده- غُدم در گریستن بهویژه در برابر دیگران. اما دیگر ابائی ندارم بگویم تا صبح اشک ریختم. تنها دلخوشی و بهانهی ارتباطم با بیرون همین نوشتن است حالا کسی خاند یا نخاندش، مهم نیست.
با نوشتن و انتشار دردودل میکنم. خیال میکنم هنوز هستم. کاری انجام دادهام که از ملال زندگی بگریزم، نیمچسکی. الان که همه پشموپیلم ریخته. فقط منی ازم مانده در بیدفاعترین حالتش. بدون هیچ زر و زیمبلی. باید باهاش یکجوری کنار بیایم. بادرماندگیهاش. با واماندگیهاش. مینویسم؛ برایش مرز و محدودهیی قائل شوم. از نافرمی برهانمش. شکلی بگیرد که عزت نفس زخمخوردهام را درش پناه دهم.
آخر «خ» چه میفهمد که «هستنده» در نوشتن یعنی چه؟ دیروز گزارشی نفرستادم. فقط کتاب خاندم دوتا. اشک ریختم. بلعخره «راهنمایی رویکرد شهود درونی» را تمام کردم. دنبال «سنگ صبورِ» چوبک گشتم. پیدایش نکردم. اشک ریختم. گفتم فردا دنبالش میگردم. یعنی امروز. دیگر چه کردم؟ با خانواده فیلم دیدم. اشک ریختم. کار کردم. سبزی وحشی جمع کردم و خورشت محلیِ امروز را درست کردم. اشک ریختم.
یاد کارگرمان افتادم. تقیبه توقی میخورد گریه میکرد. حالا شدم عینهو او. «خ» میگوید: «بس کن». دست خودم نیست. نمیفهمد. بیاختیار سرازیر میشود، اشک از چشمهام. چشمهای همیشهاشکی که دیگر ورم نمیکنند و کسی متوجهی گریستنم نمیشود. شایدم بهرو نمیآورند.
یکی از آرزوهام: اگر این دوران سخت به خیر گذشت، حقوقی ثابت برای «م» در نظر بگیرم. بنشیند و راحت پایی دراز کند توی خانه. دیگر کار نکند. ببینم دیگر دائمالگریه نیست. کلی آرزوی دیگر هم دارم برای آنانی که روزیشان به ما وابسته بود و هنوز چشم امید بهما دارند.
صبح، نزدیکهای ظهر خبر داد، تعمیرکار؛ خداروشکر هیچیش نسوخته. خشکش کرد، روشن شد. خوشحال شدم. امروز قبل گرفتن خبر، طبقهی بالاو پایین را با کوزتکاری اساسی برق انداختم. هنگام نهار، موبایل را آوردند. وبینار دیروز را گوش کردم. سپس پادکستی از سخنرانی «بیضایی».
در بارهی اسطوره. گفت اسطوره را نخستینبار با قصهی «سلطانمار» شناخت. مادر بزرگش تعریف میکرد. از مراحل شکلگیری شناختش در اسطوره گفت و تاثیرش روی نمایشنامههاش. گفت قهرمانان را مردم خودشان میسازند برپایهی باورهاشان. و به کسی فراکنی میکنند و او را در وضعیتی قرار میدهند که کنشی داشته باشد.
گفت، دیوها در قصهها دربندکشندهی زایش و باروریند. همینطور بستن آب جاری. در تمام قصههای ایرانی جنگ برای رهایی نیروی زایش باروری از دست دیو است. مار نماد ثروت و پاسداری از ثروت. اشاراتی به شاهنامه کرد و شجاعالدین شفا که پژوهشگر اساطیر یونان است و نویسنده. سخنانش در ریشهیابیِ اسطورهها و تاثیرشان در داستانسرایی شوقبرانگیز بود. خواهانم دوباره گوش کنم و نتبردارم. به وجد آمدم و آثار شجاعالدین شفا را دانلود کردم که بخانم.
وبینار امروز هم گوش دادم. از رمان زردی گفتند و عیبش نکوهیدند. تور هزارکلمهنویسی آزاد پهن کردند که از توش داستانی درشت صید کنیم.
پادکست ۲۲ و ۲۳ ارتباط و فن بیان دیدم و ازش نوشتم. خلاصهیی.
بلعخره سنگ صبور چوبک را یافتم مشغول خاندنش هستم بعد گزارش باز هم میخانمش تا خاب.
سالواژه: تمرکز
با مریم صداقت نقاشی کشیدیم.
با فرشته میخاستیم کتاب بخانیم اما حرف زدیم. حرف حرف. حرفها تمام شدنی نیستند. چند روزی بود ندیده بودمش. متخصصون هر کس سرش جایی گرم است و نبودن این هفته. تا وبینار را صحبت کردیم. خوش گذشت.
نویسندهساز را بودم. استاد داستانی را خاند. خندهام گرفته بود. خاطراتم داشت زنده میشد. من هم این همه داغون مینوشتم. داشتم برای بچهها میگفتم که آره منم اینجوری بودم و همینقدر داغون و نیمفاصله و هیچی بلد نبودم. گفتن کو بفرست ببینیم داستانهایت را. گفتم منو از چی میترسونید. داستانها را فرستادم. امیدوارم لای پیدیافها را باز نکنند. البته برای خودشان میگویم. چشمایشان اذیت میشود. ایح ایح ایح.
نوشتیم دوباره داستان و هزار کلمه. تند تند نوشتم. اینبار توی حس رفته بودم و نوشتنش زیادی داشت بهم میچسبید. زنگ خورد و بیستپنج دقه تمام. اما دلم توش بود. هزار کلمه را نوشتم اینبار هزار و شصت و شش تا.
سریال دیدم.
دلم توی نوشتن و ادامه دادن داستانه بود پس رفتم و ادامهاش را نوشتم. هزار و هفتصد کلمه دیگر نوشتم و بستمش. آخیش راحت شدم.
روزنویسی کردم.
https://t.me/yaddashtneda
امروز قصد کردهام گزارش نیکم را به زبان اجداد قاجاریمان تحریر نمایم و از همان آغاز کلام بر اهل فضل پوشیده نباشد که مراد این کمینه آزمودن شیوههای گوناگون نگارش روزانهنگاریست؛ تا مگر قلم در هر طریقت طبعی دیگر بنماید و دل را نشاطی افزون حاصل آید. البت که این کمینه بر این باور است این مکتوبه از تاثیرات گعده قاجارخوانی معین خان پایدار نشات گرفته است. لیکن چه توان کرد. هر طریقتی را باید آزمود. اگر قلم در این سبک، طبعی دیگر بنماید، گمان نمیرود که ضرری بر احوال مبارک وارد شود.
روز مبارک را طبق عادت مالوف، با هزار کلمه آزادنویسی آغاز نمودم. قلم را رها کردم تا هر چه در خاطر پریشان این بنده حقیر بود را بر صفحه جاری سازد و دل را اندکی سبک کند. پس از آن روی به مطالعه کتاب جریده فریده مریم عمید آوردم. نویسنده در این کتاب، احوال روزگار و وقایع خرد و کلان را چنان با شیوایی و مطایبهآمیز تحریر نموده که خواننده بیآنکه خود بداند، در میان سطرها گرفتار میشود. این کتاب نه صرفن جریدهایست برای ثبت وقایع، بلکه آیینهای است که خواتین محترمه را راهنمایی نموده جهت امورات زندگی و همین است که من را بر آن داشت، امروز نیز به مطالعه آن دل بسپارم. طبق عادت پنجشنبهها به گلهای منزل رسیدم تا مبادا از بیتوجهی پژمرده گردند و زبانشان بر من دراز شود. آنگاه به پاکیزگی سرا پرداختم تا اهل منزل را نشاطی حاصل آید. گردوغبار هفته را زدودم و خانه را به هیئت آراسته درآوردم. پس از فراغت از کار و به گرمابه رفتن، رهسپار منزل همشیرهی گرامی شدم. اندکی دردودل خواهرانه نمودیم. سخنانی که اگر چه کوتاه بود، لیکن دل را سبک کرد و خاطر را آرامشی دیگر بخشید. از احوالات روزگار گفتیم و از رنج و راحت هفته و هر کس حکایتی از مشغلههای خویش بر زبان راند تا مجلس از سردی برهد و دلها به هم نزدیکتر گردد. چون زمان به نیمهی روز رسید، به منزل برگشته و بساط شام را تدارک دیدم. شب هنگام نیز با اهل منزل به صحبتهای پراکنده گذشت و دیدن سریال مانتیس. چون دیده بر پرده افتاد، خاطر این بنده بیدرنگ متذکر شد که این اثر شباهتی به سکوت برهها دارد، چنان که گویی سازندگان آن، از همان فضای هولانگیز و خاموشی مرموز بهره بردهاند و قصه را در هیئتی تازه بازآفریدهاند. چون هنوز به تمامی آن واقف نگشتهام، عزم نمودهام که تمام قسمتها را مشاهده نمایم و رای نهایی را با فراغ بال صادر نموده و نظر خویش را به گونهای مستدل و کامل ثبت نمایم. آخر شب به یاد آوردم که عروسهلندی همیشه محبوسم چشمانتظار رسیدگی و توجه است. پس بیدرنگ به سراغ قفس مبارک رفتم. قفس را پاک کردم تا این مرغک بیزبان از تنگی هوا و کدورت محیط در رنج نباشد. آنگاه ظرف تازه آب برایش نهادم. مرغکم با دیدن آب زلال چنان نشاطی نمود که گویی از بند روزگار رهایی یافته باشد. بعد ساعتی با او بازی کردم. نوازشش نمودم. دست بر سر و گردن لطیفش کشیدم. هر چه بیشتر نوازش میشد بیشتر طلب ناز مینمود. با خود اندیشیدم این موجود بیادعا بیش از بسیاری از آدمیان وفا و صفا در دل دارد
امروز با آدمهای داوود ملکی در با اسب چوبین کلماتش وجه اشتراک داشتهام. همین.
عشق کجا رفت؟
برای خودمان عشق کنیم. ببخشید ببخشید ببخشید. برای خودمان بنویسیم که برای خودمان عشق کنیم.
و من شاهدم، این روزها وقتی این پروژه را باهم پیش میبریم. دوستی با این مضمون پیام میگذارد.
«نتیجهاش چیشد؟» یکی بود یکی نبود. نتیجهاش هیچی نشد. مگر قرار است، هرچیزی نتیجهاش همان لحظه تصویر عینی،
جلوی چشممان رخ دهد. مگر قرار است. تمام چیزها را فوری در یک خطکش ارزیابی و اندازهگیری کنیم.
در آنجا اگر بخواهیم اندازهگیر باشیم، عشقمانکور میشود.
در آنجا ما اینکار را به آن شیوه انجام میدهیم که در کارمان دوام میآورم. و ببنیم میشود یک فعالیت را میشود با کمترین حواسپرتی انجام دهیم.
ما این کار انجام میدهیم چون ضروری است به وسیلهی خیال و آفرینش در لحظه از فشار واقعیت بیرون کم کنیم.
پا نوشت: گفتنی است که با اندازهگیری و ارزیابی مشکلی نداشته. و خودم از آن بهرمندم. در گزارش نیک.
مربوط به هزار کلمه داستاننویسی
اولین نیکانگاشت
_روز واژهام: زخمزیستی
بیش از۱۰۰روز است که گزارشنیک مدرسه نویسندگی در جریان است.
امشب تصمیم گرفتم که با کلنجارهای ذهنیام کنار بیایم ونیکنگاری را شروع کنم.
از محمد قائد خاندم:
انسان حتی اگر متخصص عالمِ غیب هم باشد محکوم به غافلگیر شدن در برابر آینده است. این جمله پانسمان خنکی بود بر افکارِ زخمآلود این روزهایم.
روزم را با صفحات صبحگاهی شروع کردم.۳ صفحهای که خانم کامرون توصیه کرده بود نشد، اما بیشتر دربارهاش خاندم تا به رعایت استانداردش ترغیب شوم.
این سه روز تمرین هزار کلمهنویسی در ۲۵ دقیقه جرعه نابی بود در خشکی افکار وقلمم، که مرا دوباره به نوشتن مشتاق کرد.
امروز در کلاس، داستان خربزه خرابی را نوشتم که دوست نداشت دور بیندازنش، اما سروکلهی دختری پیدا شد که تحقیقاتش را روی قارچ های این خربزه شروع کرد و ترکیبات جدیدی برای زخمپوش های نوین پیدا کرد. داستان علمی_تخیلی جالبی شد.
شاه بیت امروزم، شعری از حسین رسول زاده در کتاب در من کوچه ای زندگی میکند:
دلم برای خودم تنگ شده است
مرا ندیده اید؟
به او بگویید بازگردد
هیچ جا خانهی خود آدم نمیشود
سهم عمیقکاوشی امروزم پرندهنگری در پیاده روی شد.دارکوبی را دیدم و توانستم از او عکسی بگیرم.
در نویسنده ساز امروز از استاد آموختم: برخورد صحیح با زبان نشون میده فکر منسجمی در کاره.
پایان شب و بتهوون.
پریان مسعودی
۱۹شهریور ۱۴۰۵
سالواژه: پیوستگی 🐜
نوشتن سه صفحه آزادنویسی با موزیک بیکلام که کمککننده بود.
به اجبار حضور در بازار قماش برای همراهی با دخترم و خرید پارچهی پرده برای خانهی جدید. اصلاً بازار رفتن و خرید کردن را دوست ندارم؛ بهخصوص حالا که هوا گرم است، قیمتها نجومی، ترافیک کلافهکننده و از همه مهمتر، عقب ماندن از کارهای شخصی خودم.
حضور در کافهفیلم «کرانه» همراه با دوستان خوبم.
فیلم « دختران ما- ۲۰۲۶» بسیار جالب و 🎬نمایش و تحلیل سینمایی فیلم “دختران ما”
Our girls (2026)
🎞 داستان فیلم: پس از وقوع یک حادثهی تلخ، زندگی دو خانواده برای همیشه تغییر میکند. والدین در شرایطی قرار میگیرند که باید میان حقیقت، عدالت و محافظت از فرزندانشان تصمیمی دشوار بگیرند؛ تصمیمی که عواقب آن قابل پیشبینی نیست.
🎭 «دختران ما» داستان لحظهایست که یک اتفاق تلخ، دوستی و رابطهی دو خانواده را به چالش میکشد و آنها را روبهروی سختترین پرسش ممکن قرار میدهد:برای نجات فرزندمان، تا کجا حاضر به عبور از مرزهای اخلاقی هستیم؟فیلمی پرتنش و روانشناختی که آرامآرام پرده از رازها، ترسها و انتخابهای پنهان آدمها کنار میزند؛ جایی که تشخیص درست و غلط دیگر چندان آسان نیست.دیدنی بود فیلمی روانشناختی و جذاب که ببینده را درگیر میکنند که اگر ما در موقعیتی مشابه با انها باشیم، چه تصمیمی میگیریم؟
حتماً توصیه میکنم ببینید.
برگشت، پیادهروی در هوای نسبتاً خنک سر شب تا منزل.
بعد از شام، خواندن داستان دیگری از ابوتراب خسروی.
بازخوانی ابیات مثنوی که دیروز در کلاس استاد خوانده شد و آنچه دربارهی این ابیات فهمیده بودم.
یک ساعت هم نشستم پای ویرایش و بازنویسی دو قسمت دیگر از داستانم «گل یخ» و انتشار قسمت ۶۹ جدید در کانالم.
روز نیکی بود؛ هم خواندم، هم نوشتم، هم دیدم.
✍زری قوام
https://t.me/nimkhatttttt
امروز کاری نکردم. بیحوصله بودم؟ نه. شاد و شنگول بودم و کیفم کوک بود. فقط میخواستم امروز را مرخصی بدهم به خودم. لازمش داشتم. دلم کار فیزیکی میخواست. دلم تحرک میخواست. دلم عرق ریختن میخواست.
پس چسبیدم به سابیدن و شستن و رسیدگی به گلدانهایم. وسط بشور و بساب چشمم به گربهای افتاد که بیوقفه میمیویید. نمیدانم دردش چه بود. گرسنه بود یا دلش برای جفتش تنگ شده بود. از روی دیوار پرید روی درخت و ارتفاع درخت را نالید. پای درخت نشست و دوباره بلند شد. هر چند قدمی که راه میرفت دوباره مینشست و ناله میکرد. شاید دردش جسمی بود. دستی، پایی یا گوشی درد میکرد شاید. وبینار شروع شد و نفهمیدم نالهاش برای چه بود.
در وبینار استاد قسمتی از یک رمان زرد را خواند. نمیدانم چرا حس کردم نویسنده زبان یا گویشی خاص دارد. و تمام داستان در ذهنش به همان زبان بوده و تحتالفظی به فارسی ترجمه کرده است.
مثلا نوشته بود: «مامان: مریم دختر.»
میدانم که در گویشهایی از زبان لری این قاعده وجود دارد که بعد از صدا زدن نام فرزند جنسیتش نیز گفته میشود.
مثلا: مریم… دُخدِر. یا بهرام… کُر(کُر یعنی پسر)
امروز هم داستانی هزارکلمهای نوشتیم. در بیستوپنج دقیقه. باز هم به هزار کلمه نرسیدم. اما میدانم اگر ادامهدار باشد قطعا به هزار میرسم.
بعد از روزها جلوسیدم با الهه و شیما و بعدش با ساحل. دفعهی قبلی که با ساحل جلسه داشتم ساحل ایران بود و حالا پس این همه مدت دلتنگش بودم. از بیلنگر حرف زدیم و آئورا. قرار کردیم تا هفتهی آینده دفتر شعری بخوانیم.
از رخدادک نویسی تا خردهتدریس خوانی
برنامهی سریال مانتیس دیدن تغییر کرد. با ریحانه انیمهی whisper of the heart را دیدیم. فیلمنامهنویسش میازاکی بود. پای کتاب خواندن و علاقه به نویسندگی در میان بود.
خواب بسیار کافی داشتم. از خواب دومم نزدیک 11 صبح بیدار شدم. نوش جانم. تا بیدار شدم به تلگرام سر زدم و در باشگاه نویسندگی خلاق با تمرین نوشتن «رخدادک» آشنا شدم.
از کتاب کاغذی «خرده تدریس: آموزههایی از علم یادگیری» بخش پیوند را خواندم. چکیدهی این بخش این جمله بود: «وظیفهی شما کمک به دانشجویان برای ایجاد شبکهای متراکمتر و غنیتر از دانش و مهارتهای رشتهتان است.» البته اسم رمان «دختر کشیش» از اورول هم از این بخش یادم مانده است. در گزارشهای نیک پیشین از این کتاب با عنوان «خرده مهارتهای تدریس» نام برده بودم که ببخشیدم. البته نخواستید هم نبخشید. خردهی اسم این کتاب با تصویر به جا مانده از تمرین باشگاه نویسندگی هی قاتی میشد. اسم تمرین را کامل به یاد نمیآوردم و عصبی میشدم رفتم دوباره دیدم و خواندم و آرام شدم.
با دانشجویم گفتگوی کوتاه داشتم راجع به کار پایاننامهاش. خوب است که خودم هم دانشجویم و هم استاد. میکوشم ماجراها را از هر دوجهت ببینم.
دو ساعتی درگیر گوش دادن به پادکست دیشب سرزبان الهه علیزاده بودم و بحث جالب یادگیری زبان مادری و زبان رسمی از اول. برای تمرینی که در جلسه انجام شده بود، مفهوم «گوش کردن» را به صورت چند علامت پرسش تو در تو که بُردارهایی واردش میشود، کشیدم و در بخش نظرات فرستادم. حکایت وبینارهای مدرسه نویسندگی و وبیکارهای سرزبان برای من شده حکایت طفل گریزپای و زمزمهی محبت: « درس ادیب اگر بود زمزمهی محبتی/جمعه به مکتب آورد؛ طفل گریزپای را (شاعر:نظیری نیشابوری)» به پادکست وبینار نویسندهساز عصر امروز هم گوش دادهام و کلی خندیدهام از طنز استاد کلانتری.
چند وقتی بود غر میزدم نانت نبود دکترا خواندنت چی بود. گفتوگوی گروهی با دوستانم در گروه ورزش و کاردرمانی را تعطیل کرده بودم. ته دلم هم آرزو میکردم مراجعم در درمان فردی هم دیگر جلساتش را ادامه ندهد. اما مواجههی همدلانهی درمانگرم من را از ذهنیتهای آسیبپذیری، مقابلهای و اجتنابی در آورد امروز یکساعتی را با دوستانم خیلی اصولی و روانشناسانه گفتوگو کردیم. این همدلی، عجیب با خوب گوش دادن و پرسیدن همراه است. همین است که کتاب «خوب گوش دادن؛ هنر درک همدلانه» با فصلهای «باهم»، «همدلی دقیق» و «همدلی دقیق چگونه کار میکند» شروع میشود.
#رخدادک
در طاقچه به ایرانیتر نهال تجدد گوش دادم. چند کتاب هم خواندم از جمله «گاه ناچیزی مرگ». فصل 61 این کتاب با این جمله از محییالدین ابنعربی شروع شد: «درد یا با زوالِ علت از بین رود یا با بقای آن!» (چون من نقل قول مستقیم کردم مجبور شدم علامت تعجب را هم بگذارم، استاد کلانتری ببخشند.) در این فصل محیی به دمشق رسیده و حالش کم کم خوب میشود. این توصیفاتش از حمام عمومی مرا به اواخر دهه پنجاه و کودکیام برد، زمانیکه در خانه حمام نداشتیم و به حمام عمومی میرفتیم: « عطرِ نمناک پاکیزگی. بخارِ حیات. هیاهویِ شورانگیزِ دلّاکان و لُنگبران.» هی کودکی یادت بخیر.
نفهمیدم چهطور شد گذرم به کانال فهیم عطار هم افتاد. سختی روزگار به «اگر فکر کردید چیزی برای نوشتن باقی مانده است، سخت در اشتباهید» کشاندتش. سختی روزگار را میفهمم. من هم مثل بقیه روزگار سختی داریم، ولی خوشنودم که در مدرسهی نویسندگی دل سپردهام به این جمله: «از نوشتن دلخوشی بساز نه دلمشغولی.»
دلم میخواست باز بروم فیلم ببینم اما گوش شیطان کر، چشمانم خواب طلب میکنند.
روزگارتان خوش.
1405.6.19
قهرمانی
#گزارش_نیک
https://t.me/bidemajnoon9
بعد از چند روز سعی کردم غذا بپزم. حال جسمی و روحیم اجازه نمیداد این کار را بکنم. هوس آبگوشت کردم . به هر زحمتی بود بلند شدم. بلاخره شد. از دفترچه شعر کیومرث منشیزاده خواندم.
«ما میرویم
بیآنکه رفته باشیم
میگوییم
بیآنکه گفته باشیم
ما زندگی کرده میشویم
بیآنکه
زندگی کرده باشیم»
در وبینار شرکت کردم.
میخواستم داستان کوتاه آزاد بنویسم. ولی انگار در ذهنم آناهیتا بود. راوی من سوم شخص و مادر بود. رابطه و احساس آناهیتا را قبل و بعد از به دنیا آمدن آیدا نوشتم. تا به حال این کار را نکردم. خیلی لذتبخش بود. یادآوری حسادت آناهیتا و شیطنت آیدا. عکسالعمل من در مقابل کارهای آنها، با نوشتن فهمیدم بعضی اوقات خودم مقصر بودم در رابطه آنها. خیلی برام جالب بود . یک داستان کوتاه شد. چقدر عالیه این آزادنویسی چون هر چیزی که در فکرم است بر روی کاغذ سفید نقش می بندد.
سال واژه: تداوم.
– خواندن چند داستان کوتاه از چخوف.
1- روزی در حومه شهر.
2-اندوه.
3- خوابم میاد.
4- فراری.
– درست کردن ناهار و خواندن کتاب برف و سمفونی ابری از مجموعه داستانهای پیمان اسماعیلی به سفارش استادم.
– وبینار نویسندهساز مثل هر روز ساعت 5 با استاد شاهین کلانتری.
البته برای من همیشه ساعت5 بصورت آنلاین نیست. گاهی متاسفانه به کلاس نمیرسم و ضبط شدهی آن را گوش میدهم .
استاد با انرژی زیاد امروز کلاس رو شروع کرد.
هزار کلمه داستاننویسی: قصه به قصه خلاقتر شدن.
در این چند روز نوشتن هزار کلمه را بصورت داستان با ذکر شرایط خاص شروع کردیم، که برای من بینهایت لذتبخش بوده.
منظورم از شرایط خاص این است که یک نوشتن به مدت زمان 25 دقیقه بیوقفه و سریع باشد و دو خود نوشتن داستان با شرایط زیر باشد.
1-سوم شخص محدود به ذهن
2-راوی به بیرون و درون شخصیت آگاه است.
3- تا حد امکان جملات کوتاه باشد.
و موارد دیگه.
در داستان من شخصیتی به اسم توتو شکل گرفت، که او در یک سرزمین ناشناخته با 7 کوتوله زندگی میکند. توتو با خوردن کلمهای که خودش در سرزمینش میکارد، زندگی میکند. او از عقل کمی برخوردار است و هیچ حسی در وجودش شکل نگرفته.
روز ی یکی از کوتولهها به وقت بازی با دوستانش خودش را در آغوش او میاندازد. و چشم در چشم او میشود. آنگاه چیزی مانند جرقه در مغزش صدا میکندو حالش را دگرگون میکند. از آن لحظه به بعد میفهمد به چیز دیگری غیر از غذا احتیاج دارد. اما آن چیست؟ …..
– ادامه خواندن داستانهای کوتاهی چخوف به نامهای دشمنها، آرایشگر و صدف.
– آمدن دو مهمان عزیز.
– درست کردن شام به اتفاق همسر.
به خودم از یک تا ده عدد 7 را میدهم.
خدانگهدار تا گزارش نیک بعدی.
کانال منhttps//t.me/delneveshtehayezohreh فانوس راه من
نوزدهی شش سال پنج
امشب بلاخره بعد از ارسال 27 گزارش نیک مستمر با گوشی،اولین گزارش با لپ تاپ جدید هوا میشود.از آنجایی که برچسب فارسی ندارد بسیار حلزون وار پیش میروم و از طرفی متن کاملا رمزگذاری شده است [ تا اینجا 79 کلمه در 14 دقیقه ].فکر کنم حدس بزنید که چطور در 25 دقیقه داستانی در 824 کلمه در وبینار تایپ و به صورت فوق محرمانه بایگانی شد.یک داستان تراژیک درباره دختری بود که بدون قصد قبلی با خوردن داروی اشتباهی میمیرد ، وقتی شخصیت داستان به سراغ داروهای پدرش رفت واقعا نمیدانستم چه اتقاقی خواهد افتاد.
سری به ژورنالینگ جناب کلانتری زدم چند سرمشق برای شروع روزنویسی ارائه شده که کار من را راحت تر کرد ، انگار میخواهد بگوید” ازین راحتتر ؟ خب خبرت بنویس دیگه”
امروز برای من از نظر انرژیکی چندان مسائد نبود و بیشتر از چند وقت اخیر دچاااار بودم.
باز هم به یک نتیجه تکراری رسیدم که باید قبل از سقوط به داد خودم برسم اما برای بهبود چه می توان کرد؟
راه حل هایی که برای من کار کرد :
گریه کردن با صدای بلند
ویس گرفتن و حرف زدن با خودت خدات یا …. بدون ارسال یا نشر.
فیلم دیدن (قسمت اول سریال مانتیس دیده شد ،تا اینجا از تصویر برداری فیلم خوشم اومد)
شکرگزاری برای هر چیزی که الان به من خدمت میکند .
خارج شدن از جایگاه قربانی و آمدن به پایگاه فرماندهی .
برگشتن به کار و ادامه …
امروز کتابی خوانده نشده پیاده روی ذخیره شد ولی برای افزایش نمره روز مثل همیشه در چنین اوقات، انتخابم حافظ است .
قدردانم نویسنده ساز
نمره امروز شش
19/06/1405
گزارش نیک ♥️🐌121
سال واژه: در مسیر معنوی
نمره روز: ده از ده
۱- مطالعه جزوه و فایل صوتی کتاب «ماورا طبیعی شدن» اثر دکتر جو دیسپنزا
امروز در فایل صوتی فصل اول و دوم یاد گرفتم که همه ما به یک احساس معتاد هستیم. من از خودم پرسیدم که م به چه احساسی اعتیاد دارم؟ و چه کارهایی انجام میدهم که آن احساسات را دوباره و دوباره تجربه کنم؟ فکر می کنم اضطراب، خشم، غم تنها ماندگی، مورد ظلم واقع شدن، نجات دهنده بودن و زیر بار مسئولیتهای زیاد رفتن و له شدن زیر آنها، احساسهای ته مانده از بچگیام باشند. البته که حتماً این روزها از شدت آنها کم شده است اما خوب نسبت به این تلهها نباید بی اهمیت باشم.
بخشهایی که از فایل صوتی تدریس فصل اول و دوم کتاب که امروز یاد گرفتم:
«اگر احساسات ما چیزی باشند که ما داریم با آنها خلق میکنیم، اگر احساسات ما آن انرژی باشند که دارد اتفاقات زندگی ما را به وجود میآورد، بنابراین تا زمانی که احساسات ما درگیر گذشته و یا آینده باشند، هیچ انرژی باقی نمیماند تا ما چیز جدیدی در زندگیمان خلق کنیم. تنها راهی که میتوانیم چیزی را با آن خلق کنیم این است که تمام احساسات منفی را کنار بگذاریم. احساساتی که مربوط به گذشته و آینده است. باید بدن و ذهن را در زمان حال بیاوریم. لحظهی حال لحظهای از زمان است که در آن نه به گذشته فکر میکنیم و نه به ِآینده فکر می کنیم. بلکه کاملاً در لحظه حضور داریم.»
دیگر اینکه یاد گرفتم که افکار و احساسات بسیار مهمتر از آنچیزی است که من فکرش را می کردم. باید برگردیم به گذشته و ببینم سقوط از کی آغاز شده است. آیا اتفاق عاطفی شدیدی بوده است که پس از آن پژمرده ماندهام؟ بله بوده. فکر میکنم از همان روز من چند سالی هرروز گذشته را زندگی کردهام.
2- چطور گزارش نیک بهتری بنویسم؟
خوب امروز به ذهنم رسید که به جای اینکه گزارش نیک را از ساعت یازده شب تا یازده شب آینده بگسترم چرا از چهار بعد از ظهر تا چهار بعدازظهر روز آینده تکمیلش نکنم؟ به این ترتیب وقتی شبها کاری برای انجام دادن دارم هم به کارهایم میرسم و هم همیشه گزارش نیکی حاضر و آماده دارم. تازه از ساعت سه بعدازظهر هم میتوانم آن را روی لپتاپ صیقل دهم و بعد به موبایلم ایمیل کنم و استیکر قلب و حلزون را اضافه کنم و همه چیز حاضر و آماده خواهد بود و به یاری نظم، استمرار و پروردگار هیچ گزارش نیکی را از قلم نیاندازم.
3- بیست دقیقه مدیتیشن.
تا به حال نشده منبعی در مورد مسیر معنوی، خودشناسی، آگاهی و هر آنچه که اسمش است، بخوانم و مدیتشن جزالزامات آن نباشد. در لحظهی حال ماندن و تمرکز بر سیاهی پشت پلکها کلید خلاقیت است. آنجا که تهی میشویم تا از خلاقیت پر شویم. امروز صبح به عنوان اولین کار برای بیست دقیقه من هم در پشت سیاهی پلک هایم ماندم. سه دقیقه پس از آن را هم ثابت نشستم و به پرده ی رو به رو خیره شدم. همین بیحرکت ماندن از چالش برانگیزترین کارهای روزم است.
4- آپ دیت کردن «فرم شناسایی و آنالیز مشاغل کارگاه براساس وظایف کاری» و فرم «شناسایی عوامل زیان آور محیط کار»
خوب این فرم امروز بالاخره قابل قبول شد و به دلم هم چسبید. نزدیک به دست کم سه ساعت روی آن کار کردم. امروز از حوالی ساعت 11 کار کردن روی آن را شروع کردم . تمام که شد برای دو پیمانکار فرستادم و با یک پیمانکار هم هماهنگ کردم که فردا برایشان بفرستم. امیدوارم این اندازه گیری عوامل زیان آور به نحوه احسن انجام شود. از فردا روی اجرای معاینات ادواری تمرکز خواهم کرد.
5- تهیه گزارش عملکرد سه ماهه واحد خدمات
خیلی دوست دارم که بتوانم پایه حقوق کارگران خدمات را به 21 میلیون برسانم. پایه حقوق کارگران تولید از این هم بیشتر است. واقعا نیروی زحمت کشی هستند. اگر گزارش روزانه، هفتگی و ماهانه را منظم بفرستم شانس این را دارم که مدیرعامل را قانع کنم که حقوقشان را حداقل اندازهی حقوق آشپز کنند.
6- دو گزارش نیک خواندم.
مطابق عهدی که با خودم دارم امروز هم دو گزارش نیک خواندم و نظر گذاشتم. نظر گذاشتن برای من گاهی سخت است. احساساتی که در ذهنم است به شکل کلمات در نمیآید. شاید باید از استاد شاهین در این مورد کمک بگیرم.
7-«داستان نویسی در بیست و پنج دقیقه»
امروز از تجربهی سومین روز نوشتن داستان بداهه در 25 دقیقه در وبینار روزانه را داشتم. یاد گرفتم که ایدههای داستانهایم را از زمانهایی میگیرم که فعال گوش دادهام و با دقت نگاه کردهام. داستان من در مورد دختری بود که گال گرفته بود. من فوبیای حشرات دارم. یکسال پیش که دوستم از تجربهی گرفتن گالش میگفت من تبدیل به ضبط صوت شدم که مبادا خودم گال نگیرم. آخر به واسطه مدیتیشن در طبیعت زیاد روی چمن و خاک و خل مینشینم و حشره به خانه میآورم. امروز فهمیدم که اگر درست به اطرافم توجه کنم هر چیزی میتواند ایدهی داستان باشد. راستی دیروزه 774 کلمه نوشتم و امروز856 کلمه.
8- مطالعهی کتاب «چاله چولههای زندگی من» اثر «باربارا دی»
امروز فصل «جملهی آغازین» را خواندم. دختر داستان جملهی آغازین داستانش را در خوابهایش یافت. جملهای که به قول آموزههای استاد شاهین کنجکاوی برانگیز هم بود و این فصل را که در قالب روزانه نویسی است را با هیجان در مورد اینکه جملهی دوم داستان چه میتواند باشد که مبادا از ارزش جملهی اول کم نکند تمام کرد. من که از الان بیقرار خواندن فصل بعد هستم که بدانم اسم شخصیتها را چه انتخاب میکند یا جمله دوم چیست.
9- سپاسگزاری
سپاسگزارم برای اینکه یاد گرفتم که اگر بخواهم ایدههای خوب برای «25 دقیقه داستان نویسی» در وبینار روزانهی نویسندهساز داشته باشم باید فعال گوش دهم و فعال نگاه کنم.
سپاسگزارم برای استاد شاهین ♥️ که استمرار را به من آموخت.
سپاسگزارم برای اینکه هر روز مینویسم.
سپاسگزارم برای حس خوب هوای خنک نیمهی دوم شهریوم.
سپاسگزارم برای اعتیاد به بودن در این جمع دوست داشتنی♥️.
صبح سراغ نوشتههای رو دست مانده رفتم تا شاید سر و سامانی بگیرند ولی انگار هر چقدر بیشتر بهشان توجه میکنم کمتر همکاری میکنند. شده مثل بچه لوسی که هر چقدر بیشتر اصرار میکنی غذاتو بخور کمتر به خرجش میرود. باید ولش کرد تا به حال خودش باشد.
امروز بخش دیگری از کتاب داستان جاوید را گوش کردم. فضای وحشتناکی از ستمگری شازدهها به تصویر میکشد.
وبینار نویسنده ساز دیروز را صبح گوش کردم. بیست وپنج دقیقه داستان فیالبداهه را هم نوشتم. دختری را دنبال کردم که برای نمره گرفتن از دست استاد سختگیر سراغ فالگیر رفت و دعانویس. ولی وقتی رسید در خونه پیرزن پلیس را دید ناغافل ایستاد نگاه کردن، پلیس او را هم گرفت. نگو پیرزن کارش فروش مواد مخدر بوده آن هم بین دانشجویان و از این طریق دختر را با پیرزن آشنا کردهاند. بعد که بابای دختر دنبالش رفت دلم برای باباهه سوخت و رفع اتهام شد و همراه پدرش برگشت البته زمانم تمام شد و گرنه شاید زندان هم میرفت.
بخش دیگری از همسایهها را هم امروز خواندم دارد به آخرش نزدیک میشود.
نویسنده ساز امروز را هم شرکت کردم. بعد از وبینار مشغول شستن ظرفهای ناهار شدم که اذان گفتند. پنجشنبه شبها برایم نوبت مسجد و دعای کمیل است. دیرم شد، به نماز مغرب نرسیدم ولی رفتم.
در داستان نویسی وبینار دختری دیدم که برای لباس مناسب یک مجلس به فروشگاهی رفت. لباسی که انتخاب کرد، خانمی همان را برای حساب کردن روی پیشخوان گذاشت. لباسی که زن حساب کرده بود را برداشت در کیسه گذاشت و بیرون آمد. به منزل که آمد و لباس را پوشید برایش کمی گشاد بود. آن را به خیاط سر خیابان برد تا کیپ تنش کند، البته بدون برش زدن. میخواست روز بعد آن را به فروشگاه برگرداند. خیاط دخترِ خانمی از آب درآمد که لباسش را از روی پیشخوان فروشگاه کش رفته بود. هر دوتا داستان وبینار دیروز و امروز دخترهای جوان را دنبال کردم یکی دنبال نمره و یکی لباس مجلسی. گناه داشتند ولی.
سالواژه: تحرک و پویایی
_لالاییهای شبکه پویا هم کم غم و غصه نداره. انگار یه بچه رو دستته، که بیپدر و مادره و باید یه شب خابش کنی که یاد والدینش نکنه.
_ تمرین داستاننویسی در نویسندهساز:
سریع نوشتم، تمرکزم بر محیط نبود. توصیفم کم. دیالوگها زیاد. خوشم نیومد. شبیه فیلم هندی شد. مهمترین خاصیتش جدا شدن از زمان حال و تمرکز بر ماجرای داستانم بود.
_ پیادهروی
_ اشعار لنگرودی
_ میخوام برم سفر، درگیر جمع و جور کردنم. کتاب نخوندم.
_ کلی لباس اتو زدم.
_ پسرا رو بردم آرایشگاه
_ آزادنویسی
https://t.me/tasvirkhiyall
پنجشنبه ۱۹ شهریور
صفحات صبحگاهی نوشتم. کم خاندم و کم نوشتم. به کار گذشت و به کارگاه. جلسات مشاوره بعد از ساعت کاری.
عطار:
«تماشای بتان از چشم خون بسیار میآرد
نگاه گرم آخر آه آتشبار میآرد
نیم طوطی که با آیینه باشد روی حرف من
مرا چشم سخنگو بر سر گفتار میآرد
در آن گلشن که من دست تصرف در بغل دارم
گل از شوخی شبیخون بر سر دستار میآرد
مبر ز اندازه بیرون صحبت یاران یکدل را
که صحبت چون مکرر شد ملالت بار میآرد»
گزارش: ذهن باز
_ورزش کردم. امروز فشار کمتری آمد اما دلم تنگ روز گذشته شد. روز قبل، با اینکه فشار ورزش زیاد بود و خسته شدم اما دلم امروز هوایش را کرد. هوای فشار زیاد. هوای تلاشم. هوای خودم را کرد.
_جزوهی شعر را خواندم. کتاب «هنر سخنآرایی»
از سید محمد راستگو را هم خواندم. یا ذهن باز اینبار خواندم و مثل هفتهی پیش نامفهوم برایم نبود.
_آزادنویسی کردم. خودخواسته خواستم اتود طرح بزنم. دو تا طرح به ذهنم رسید اما چندان باب میلم نبود.
_متنی برای تلگرام نوشتم.
_بیرون رفتم و خرید کردم.
_سری به شعر خاقانی در گنجور شدم. از این شعرش خوشم آمد.
«به غم خوردن مرا یاری همی ده
که بیرون از تو، غمخواری نماندهست»
_میخواهم سریال ببینم.
https://t.me/elireine
✔️با صفحهی صبحگاهی در دفترم و تمرین یوگا روزم را آغازیدم.
✔️کلاس طراحی تمرین و چینش داشتم و چهقدر از نگاه پوستری فاصله گرفتهام و از اینکه در ویدئوهایم فقط حرکتی را اجرا کنم که بهبه و چهچه بشنوم. اکنون در ویدئوهایم برای هر آسانا تقدم و تاخر دارم و محتوایم بار آموزشی دارد.
✔️رونویسی از شعر حافظ و یک ساعت نویسا بودن و نوشتن، زندهام کرد.
از ابتدای روز سربی روی قلبم بود و حتا با پیادهروی و تنفس و یوگا هم برطرف نشد، نوشتم و لحظههای بعدم را به تار سپردم. سبک شدم.
✔️در نویسندهساز، هزارکلمهنویسی داستانساز داشتیم، شروعش با نق و نوق بود، ولی به خودم گفتم بالا بروی، پایین بیایی باید چیزی بنویسی، رژای ۱۹ سالهی ۹۰ کیلویی خلق شد که درصدد قانع کردن پدر و مادرش برای عمل اسلیو معده است. بزرگترین چالش او پرخوری و مخالفت پدر است. شخصیتی آرام و بیحاشیه و بزدل را برایش تدارک دیدم.
در روند اینگونه داستاننویسی، تجربههای زیسته دستم را میگیرند، نوشتن، آدمهای آشنا و ناآشنا از سالهای دور و نزدیک را که رد پایشان در ناخودآگاهم به جا مانده، احضار میکند.
✔️بیلنگر و دفترهای دوکا همچنان جولان میدهند در ساحت اندیشهام. بیفزایم که بخشی از کتاب راشامون هم را خاندم. در باشگاه ادبیات یک کتاب یوگا اثر یونگ را یافتم. خوشم آمد. هیچکاک آغاباجی و سنگصبور را هم بارگذاری کردم و در صف کتابها قرار دادم.
✔️پستم را هم در کانال منتشر کردم.
✔️به آرشیو سایت مدرسه نویسندگی هم سرک کشیدم و مقالهای با مضمون تولید محتوا و پولسازی خاندم.
✔️جملهنویسی هم کردم، خیلی خوب از آب درنیامدند. به خودم نهیب زدم که چه چیزی دندانگیرتر از خود نوشتن؟
آهای عالیجناب عشق
فرشته عذاب عشق
با ما چرا سرگرانی؟
از ۵ و نیم چشمم به ساعت و صدای تلقتلق کییو رد استاد توی گوشم میرقصید بدون اینکه آنلاین باشم. این حال و هوای عصرم بود و اینها پرسشهای صبجم:
چه طور میشه با کلی برنامه و بساط نمیتوتم یه داستانک بنویسم ولی توی وبینار هزار کلمه گاهی بیشتر مینویسم.
چی میشه اینجور هوایی کار سخت میشی؟
و بخونید از اوضاع سر شبم:
حوالی هشت و نیم فایل وبینار رو دانلود کردم تا قبل از ترک دفتر گوشش بدم و مهمتر باهاش داستان بنویسم.
میخواستم از سوژههایی بنویسم که توی مترو شکار کرده بودم.
خبر نداشتم با وبینار جریان جوری دیگه میشه.
سکانس اول: ماجراهای شاشزرد و تمایلات خاص باهاش
همین دیشب با دوستی از شخصیت داستانی گفتم که عاشق سرپا شاشیدن بودن ولی توی زندکی زناشویی و محل کار حواسشون بود و نمیتونست خودشو تحویل بگیره.
البته توی اون داستان کوتاه مسئله احوالات میانسالی بود و یادآوری لذتهای ساده
آخر داستان هم ددست همونجا که میتونست و باید سرپا هستی رو آبیاری میکرد، کنار درختی نشست و عفرب زردی نیشش زد و تمام.
وقتی استاد در پاسخ به دوستان نتیجهگرا از اثرات داستاننویسی بز ذهنیت و تمرکز میگفت انگار بخشی از آزادنویسی امروزم دستشون اقتاده بود، گفتگوهای درونیم رو میشنیدم و حالم عجییب بود؛ چه همزمانی
و داستان هزار کلمهای امروز خیلی به دلم نشست. یعنی مستونم داستان هم بنویسم. دست کم برای کیف خودم و آرامشم..
یوگا
مراقبه
مطالله از شکست بخورید و ب خیزید
پیادهروی
کار زیاد
آزادنویسی
داستاننویسی گروهی.
اجتمالا مثل اغلب اوقات
پست تلگرام
سری به سایتم زدم و خودمو نکوهیدم برای بیتوجهی بهش اونم وقتی عبارت نیتم اینه:
من در حمایت کاملم
هر روز صبح که بیدار میشوم ،پانی را میبرم پارک نزدیک خانه.
دو دقیقه فاصله است.همین قدر نزدیک.
امروز هم مثل هر روز رفتم. همین پیاده روی کوتاه ، افکار ماقبل تاریخی را برایم بالا می آورد. بعضی اختلافات را هم گاهی حل میکنم. ایده ای به ذهنم میرسد.
همین طور که پانی را دنبال میکنم تا جیش هایش را بکارد.
گاهی مینویسم.
باید تا حد مرگ زبان میخواندم. کلاس داشتم. تا ساعت ۱ خواندم و نوشتم.
استراحت کوتاه . و باز شروع کردم.
از وقتی آلمانی میخوانم ، فارسی ام قوی تر شده.
نه یک شوخی، بلکه کاملا واقعی.
کلمات ، قید ها ، صفت ها ، فعل هایی که از فارسی یادم رفته
یا به ندرت استفاده میکنم.
مرور می شوند.
به ویبنار نرسیدم . فایل اش را گوش دادم.
آخر شب سرکی کشیدم به سایت.
سریال محبوبم تد لاسو قسمت جدید اضافه کرده بود.
به همه دوستانم پیشنهاد میکنم.
کارکردش به این صورت است که ،
بعد از هر قسمت لبخند میزنی و بعد بغض میکنی. گاهی از جغرافیایی که هستی متنفر می شوی.
و بعد سوال اساسی ظاهر می شود :
اگر این حجم از روابط عالی وجود دارد. این زندگی که من میگذرانم … زندگی است ؟
🩵بخشی از کتاب نظم زمان را خواندم. در بخشی نوشته بود:«حرارت حرکت میکروسکوپی مولکولها است. چای داغ چایی است که مولکولهایش خیلی حرکت میکنند. چای سرد چایی است که مولکولهایش کمی حرکت میکنند.»
به این نتیجه رسیدم چای سرد فقیر و تنبل است. مولکولهایش یا فلجاند یا با پای پیاده این طرف و آن طرف میروند. چای داغ اما ثروتمند و پرکار است. زیر پای تمام مولکولهایش بنز است. حالا فهمیدم، به همین دلیل تمام قند و شکرها با چای داغ وصلت میکنند. کسی به چای سرد محل سگ هم نمیگذارد.
🩵وبینار امروز و داستان چهارم. باور کنید من هم نمیدانستم آن مرد پشت درخت آلبالو چه میکرد. با او همراه شدم تا از داستانش سر در بیاورم. صدای زنگ ساعت بلند شد. مرد خوابش برد. شاید وقتی دیگر دوباره با او و دردو دلهایش همراه شوم.
🩵پیاده روی کردم. نام دیگرش را باید گذاشت کارخانهی ایده سازی.
🩵کتاب اول عاشق خودت باش تمام شد.
یاد بگیرید شکست بخورید وگرنه در یادگیری شکست خواهید خورد.
تال بن شاحار
🩵در جایی دیگر از این کتاب خواندم: «دپارتمان پزشکی و روان شناختی دانشگاه نیوزلند مطالعه ای انجام داده که نشان میدهد نوشتن روزانه به بهبود سریع زخمها کمک میکند.»
آیا نوشتن سحر آمیز نیست؟
آیا ایمان نمیآورید؟
🩵در کتابی خواندم هرچه بخورید همان هستید.
سلام من یک استکان چای هستم. بله استکان را هم خوردم.
🩵امروز و خط تمرینی. چند روزی بود سر الف ها کلاه نگذاشته بودم. دامن ل را نکشیده بودم. دل س را نلرزانده بودم و دماغ ک را نکشیده بودم.
🩵داستان کوتاهی که پیشتر نوشته بودم، ویرایش کردم. وقتی مینویسی برق واژهها کورت میکند فقط بازنویسی آن هم با فاصلهی زیاد چشمهایت را باز میکند.
🩵ناخنهایم بیرنگ بود. به آسمان چنگ انداختم، تمامشان را آبی کردم.
🩵ملکوت را به پایان رساندم. دوبارخون
بشود؟
۱۴۰۵/۶/۱۹
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
امروز صبح بیخوابی به سرم زده بود. فکرش را بکنید ساعتِ پنجِ صبحِ بعد از یک روزِ طولانی و پُرکار، یهویی تمام گرههای ذهنی و کمبود های زندگی و راههای نرفته و تصمیمهای اشتباهتان، انگار دورِ تخت نشسته باشند و چهار چشمی بهِتان زُل بزنند، یا شاید مثلِ زالوهای زشت و بدقواره و لزج از لابهلای افکارِمثبت و امیدهایتان، خون بمکند. اصلاً یک وضعی.
خلاصه به خواب رفتم و وقتی بیدار شدم ساعت از ده رَد شده بود. پانزده دقیقه دویدم و نرمش کردم. چای دم کردم. دوش گرفتم. ناهار پختم. به وسایلهای یاسی برچسب اسم و فامیل زدم.
ماهِ مهر نزدیک است و بوی آن برای بعضیها یادآورِ خاطرههاست و برای بقیه تداعی روزهای سخت و صبح های سرد است.
یادم میآید با پدرم برای گرفتنِ عکسِ کلاسِ اول رفتیم. پدر به عکاسی و خاطره بازی و آلبوم علاقه بسیار داشت. عکسهای سهدرچهارِ مرا در داخل ساعتِ دیواری و ساعتِ رومیزی میگذاشت. سالها بعد که دخترش کارمند شده بود و برای خودش خانمی شد، هنوز آن عکسِ قدیمیِ سهدرچهارِ رنگو رو رفته از داخلِ ساعت به او نگاه میکرد. از ذهنم گذشت که بعضی آدمها محبت و دوستداشتنِشان را با زبان نشان نمیدهند. گاهی پشتِ رفتارهای خاص، کلی حرفِ دلی نهفته است.
بعد از فارغشدن از کارهای روزمرهی اعصابخردکن، آمدم و قالبِ سایتم را عوض کردم. مشکل چپ چین و راستچینش حل شد و کمی دستهبندی کردم نوشتهها را.
باید یکمدت طولانی برادریِ خودم را نسبت به نوشتن نشان دهم بعد یک سایتِ پدر و مادردار درست میکنم.
عصر لباس فرم یاسمین را گرفتیم. چند کیلو خیار گرفتم برای خیارشور انداختن. تجربهی جالبی بود.
کمی در مورد تولید محتوا جستجو کردم.
در وبگاهِ واژهدان پرسه زدم.
شاید چیزی در چشمهای غمبار حلزون حلول کرده.
سالواژهام نوگرایی
۱- امروز دلت نخاهد خیلی روز خوبی بود. چون پنجشنبه بود و سر کار نرفتم. جایت خالی، روز از ربلت خودمپز آغاز شد. جایت نهخالی، در راستای تعمیر خودم به دندانپزشکی رفتم و تا عصر همانجا تشریف داشتم. متهها در دهانم هنرنمایی میکردند و تا لایهی بالایی جمجمهام را به ویبره درمیآوردند. لابلای وقتهای خالی مطب، «ملکوت» بهرام صادقی را خاندم و هی تاسف خوردم. کلی حظ بردم ها. ولی حسرت داشتم که چرا این شاهکار را زودتر دست نگرفتهام. در ملکوت، چند جایی یاد داستان خودم در کارگاه داستان کوتاه ششم افتادم. دوباره حسرت بردم که اگر ملکوت را خاندهبودم، داستان کوتاه خودم حتمن پرمایهتر در میآمد.
دیشب و امروز، اولین باری بود که دو کتاب را موازی میخانم. چه شاهکارهایی: «نیمهی تاریک ماه» و «ملکوت».
۲- آخ که ملکوت چقدر خیالپرور است. از خاندن نصفش، دو طرح داستان در ذهنم ورقلمبید که نوشتمشان تا شاید روزهای دیگری بسطشان بدهم. ایدهی دیگری هم از قبل داشتم که فکر میکردم خیلی ناب باشد. امان از اینکه جناب بهرامی شصت سالی از من جلوتر آن را نوشته.
۳- در نوشتههای ناتمامم پلکیدم وچشمم به یک یادداشت زبانبسته که خیلی شخصی بود خورد. نسخهای عمومی از آن بازنویسی کرد و هوایش کردم روی درختهای دفترم.
۴- خوشبختم که به کتابهای ناخانده در کتابخانهام نگاه میکنم. سپاسگزار بودنم اصلن.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
نوزدهم شهریور
دوباره پنجشنبه و شلوغی و غر زدن.
اگر امروز میتوانست نامی داشته باشد«بطالت»، مناسبترین بود.
صفحات امروزم ظهرگاهی شدند.
هم مسیر رفت را سوزاندم هم مسیر برگشت را؛
کل مسیر را سیاوش قمیشی گوش دادم.
نه کار خاصی، نه مشاهدهی عجیبی و نه تجربهی دلچسبی؛البته دروغ میگویم این من بودم که دلم نخواست چیزهای معمولی را غیرمعمولی و خاص ببینم.
رفتن و رفتن و رفتن، آدم و آدم و آدم، فاکتور و فاکتور و فاکتور، برگشتن و برگشتن و برگشتن.
همین و بس.
(این جملات صرفا برای استمرار در نوشتن نگاشته شده و ارزش دیگری ندارد)
گزارشنیکنویسی
سالواژه: تحول
نوشتن برای آگاهانیدنِ خود، جملهای که از ناتالی گلدبرگ خوانده بودم.
امروز نتوانستم نوشتن را دستمایهی روشنیبخش خود کنم.اما امیدخیز ِ پسرم شدم.
مسافر بودم. با شوق و عشق برای رسیدن به پسرم. با این که میدانم تنهایی و غربت آزارش میدهد، اما آشکارا و مستمر نعمت سلامتی و مشغولیتهای شغلیاش را یادآوریاش کردم.
تا کمی از سختی لرز و والرزِ بیخودانهی ذهنش بکاهم.
پیچ و واپیچ جاده مجال همسفری با نویسنده ساز را نداد و از هزار کلمهی داستان پردازی جاماندم.
دلخوش به مطالعهی « دندیل، غلامحسین ساعدی» شدم.
داستان صوتی «عدل، صادق چوبک» کمی از کم کاری امروزم کم کرد.
هوای نمدار و شاعرانه و پنبههای ابریِ آسمانِ شمال، یادافروز اولین سفر با همسرم شد.
دیدن و به آغوش کشیدن، پسرم خون تازهای به رگهایم بخشید.
با شام دونفره، درد و دلهای مادر فرزندی و شبِ بارانبوی، ماندنیترین خاطره شکل گرفت.
خستگی راه از جانم رفت و دست به قلم شدم.😊
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
خب بخواهم راستش را بگویم سالواژهای ندارم.
به روزت چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
پنج و نیم زیرا نیمی از کارها را انجام ندادهام، از روی تنبلی.
از گفتگوهای امروزت چه نکتهای اندوختی؟
گفتگوی مهمی نداشتم.
امروز در چه کتابهایی پرسه زدی؟
بوف کور و مدرسه نویسندگی.
امروز رفتی پیادهروی؟
نه.
امروز از خوردن چی لذت بردی؟
اشکنهی گوجه «غذای محلی».
امروز چه چیزهایی نگران و ناراحتت کرد؟
آیندهی پیشرو.
امروز با کی تماس گرفتی؟
زیاد تلفنی صحبت نمیکنم پس با هیچکس.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
نوشتن.
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
داستان بلند ندارم.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
بچه که بودم با دختر داییم سر دمپایی دعوا میکردیم، دمپاییهای هم را میخواستیم اما هیچ کدام حاضر به دادن مال خود به دیگری نبودیم.
فیلم چی دیدی؟
یک بار گفتم که اهل فیلم جدی نیستم.
نشانی کانال را میدهی؟
https://t.me/ma0hlq
آزادنویسی کردی؟
آری.
۱۹-۶-۱۴۰۵
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
از دیروز تا همین الان فقط یک ساعت خوابیدهام. گیج و منگم.
دیشب بچهها تا صبح بیدار بودند و سروصدا میکردند. ساعت شش همین که تازه چشم روی هم گذاشتم، فرداد آمد و گفت: «مامان صبح شده بیدار شو». بعد هم خودش با سارا رفتند خوابیدند.
به اجبار بیدار شدم چون کلی کار داشتم و باید میرفتم خرید. همان موقع صفحات صبحگاهی را نوشتم و بعدش رفتم پی کارها.
هوا گرم بود و توی مسیر همینطور که لالهی گوشم که از توی ماشین آفتاب میخورد به شدت میسوخت، نوشتههای کانال بچهها را میخواندم و بازخورد میدادم.
رفته بودم خریدِ پارچهی فرم مدرسه برای سارا. ساعت ده صبح بود و هنوز خیلی از مغازهها تعطیل. زود کار خرید سارا تمام شد. بعدش رفتم خرید پارچه برای خودم. اول به مغازهای سر زدم که همیشه آنجا میروم. مرد اولِ دشت، غم از صورتش میبارید.
وقتی با تعجب گفتم پس بقیهی پارچهها کو؟! گفت: «ای باباجان مگه جرات میکنم جنس بیارم. بیارم کی میخره؟. قیمتی که الان دارم میفروشم باید بخرم، بعد چجوری بفروشمش؟ بدون سود؟» حق داشت. کمی همدردی کردم. پارچهام را خریدم و آمدم بیرون.
مغازههای بعدی هم به همین منوال بود. یا چرت میزدند یا با خریدار بحثشان میشد سرِ قیمت. اوضاع دردناکیست برای همهمان.
عصر وبینار نویسندهساز را بودم. البته آنقدر خوابم میآمد که میخواستم بیخیالش شوم. ولی با خودم گفتم حالا بازش میکنم، تا جایی که هوشیاری همکاری کرد گوش میدهم. به محض ورود به وبینار، آهنگ «نسترنِ فرشید امین» را شنیدم که پخش میشد. یعنیها با این دالامدلوم و انرژی استاد کلانتری خواب از سرم پرید و تا ته وبینار ماندم. هزارکلمهنویسی با داستان را هم نوشتم. البته نمیدانم چند کلمه شد چون روی کاغذ مینوشتم در حالی که لپتاپ هم کنارم باز بود.
نمیتوانم تایپ کنم. درد و خشکی زیاد چشمم اجازه نمیدهد. به محض خیره شدن به مانیتور چشمم تیر میکشد و فشار زیادی را روی آن حس میکنم. مثل زمانی که به خورشید، یا از نزدیک به لامپ خیره میشوی. تحملِ این عذابِ درد و عذاب وجدان با هم سخت است. خلاصه که با خودکار و کاغذ نوشتم. و مهم آن لحظهی نوشتن با بقیهی بچهها بود.
اگر توانی باقی بماند کمی کتاب میخوانم قبل از خواب. هر کتابی که باشد. داستان، شعر، فلسفه و یا روانشناسی.
کمی تلفنی حرف زدم. به مامان و گلی سر زدم. و باز آمدم خانه تا استراحت کنم. فقط دراز کشیدهام. میترسم بخوابم و باز نصفشب بیدار شوم و دیگر خوابم نبرد.
https://t.me/mahnaz_roointan
— بدون نوشتن صفحات صبحگاهی یکراست رفتم سراغ رمان ثریا در اغما.
—رخدادک امروزم را مینویسم و در کانالم هوا میکنم.
—دفتر شعر شاملو را میخوانم. معنی واژه روسبی و روسپی را از فرهنگ لغت پیدا میکنم.
روسبی: آنچه به زحمت به دست آید. روسپی: فاحشه، لکاته.
—چند کیلو لوبیا سبز و هویج بستهبندی میکنم.
—امروز وبینار ۲۵ دقیقه پیوسته داستان مینویسم بی سروته. اما عجیب احساس آرامش میکنم.
—دوش میگیرم. با یک لیوان چای نبات یک صفحه مینویسم.
—مشاوره تلفنی بیست دقیقه طول میکشد.
—پیشنویس مطالب جلد سوم مجلهی «نویسنده» را بازنویسی میکنم.
https://t.me/soraya_ahmadiani_132
گزارش نیک پنجشنبه ۱۹ شهریور تابستان ۰۵
✓ گزارش نیک | شرح رویای اینستاگرامی!
دیشب خوابهایم چنان از پی یکدیگر میآمدند که گویی ذهنم، به جای آنکه مرا به سرزمین خواب ببرد، صفحهای از اینستاگرام را در تاریکی شب گشوده بود. تصویرها کوتاه بودند و بیمقدمه میآمدند، چند لحظه میماندند و پیش از آنکه بتوانم معنایشان را بفهمم، با تصویری دیگر جایگزین میشدند. نه داستانی شکل گرفت و نه روایتی فرصت کرد خودش را به یادم بسپارد. فقط انبوهی از تکههای محو که صبح، همچون پستهایی که بیآنکه بخوانی از کنارشان گذشته باشی، ناپدید شده بودند.
از تمام آن فیدِ بیپایان، تنها یک تصویر در حافظهام باقی مانده است: آقای مهدیپور، همان کسی که در بیداری از او شکایت کردهام.
اما عجیب آن بود که حضورش هیچ احساسی در من برنینگیخت. نه خشم، نه اضطراب، نه ترس و نه حتی میل به دفاع. فقط خنثی بودم، چنان که گویی او را در خواب ندیدهام، بلکه نامی را از صفحهای قدیمی دوباره دیدهام و بیآنکه مکث کنم، از آن گذشتهام.
شاید خواب، گاهی به جای آنکه چیزی را به ما بگوید، فقط نشان میدهد که چه چیزهایی هنوز در بایگانی ذهنمان باقی ماندهاند. مهدیپور آمده بود، اما ماجرایش همراهش نیامده بود. آدم مانده بود و احساس، دیگر نه.
صبح که بیدار شدم، از تمام آن خوابهای کوتاه و بیشمار، فقط همین یک فریم را به خاطر داشتم. گویی ذهنم در میان هزاران تصویر، انگشتش را روی یک تصویر نگه داشته بود و سپس صفحه را خاموش کرده بود.
و من ماندم با این پرسش که اگر گذشته دوباره در خواب از کنار آدم عبور کند، اما دل دیگر آن را نشناسد، آیا این همان لحظهای نیست که گذشته، آرامآرام از ما جدا میشود؟
✓ گزارش نیک | بیستوپنج دقیقه برای یک داستان
امشب دوباره به وبینار «نویسندهساز» رفتم، با همان حس عجیبی که آدم پیش از ورود به کلاس نوشتن دارد، گویی قرار است برای مدتی کوتاه از زندگی معمولی خود بیرون بیاید و به اتاقی قدم بگذارد که در آن کلمات، بیش از ساعت و تقویم، زمان را اندازه میگیرند.
این بار تمرین ساده به نظر میرسید و شاید همین سادگی، آن را دشوارتر میکرد: بیستوپنج دقیقه برای نوشتن یک داستان.
بیستوپنج دقیقه زمان زیادی نیست. در زندگی روزمره شاید تنها فاصلهی میان باز کردن یک پیام و پاسخ دادن به آن باشد، اما وقتی قرار است در همین فاصله، آدمی خلق شود، اتفاقی بیفتد و داستانی به پایان برسد، هر دقیقه وزن دیگری پیدا میکند.
ابتدا صفحه سفید بود و من، مثل کسی که در خیابانی ناآشنا ایستاده باشد، نمیدانستم نخستین قدم را به کدام سو بردارم. بعد جملهای آمد، سپس جملهای دیگر و ناگهان چیزی که تا چند لحظه پیش وجود نداشت، شروع کرد به نفس کشیدن.
بیستوپنج دقیقه گذشت.
وقتی زمان تمام شد، داستانی کامل و بینقص روی صفحه نبود. اما چیزی مهمتر وجود داشت: یک داستان متولد شده بود.
شاید نوشتن بیش از آنکه هنر پیدا کردن جملهی درست باشد، هنر آغاز کردن باشد. باید به کلمات اجازه داد پیش از آنکه خودت مطمئن باشی، راهشان را پیدا کنند.
امشب فهمیدم گاهی لازم نیست منتظر الهام بمانیم. کافی است ساعت را روی بیستوپنج دقیقه بگذاریم و در را به روی کلمات باز کنیم.
و شاید نویسنده شدن، از همینجا آغاز میشود: از لحظهای که صفحه سفید دیگر ترسناک نیست و زمان، به جای آنکه دشمن نویسنده باشد، تبدیل میشود به همراه او.
✓ گزارش نیک | بازارگردی شب جمعه اهواز
شب جمعه، وقتی از خانه بیرون آمدم، نخستین چیزی که به استقبالم آمد گرمای اهواز بود، اما گرمایی نه آنچنان سنگین و بیرحم که در ظهرهای تابستان بر شهر میافتد. انگار هوا پس از هفتهها ستیز با تن آدمی، اندکی کوتاه آمده بود. هنوز گرما روی پوست مینشست و از آسفالت خیابان بالا میآمد، اما نسیمی هرچند کمجان، گاهی از میان کوچهها عبور میکرد و شهر را برای چند لحظه قابلتحملتر میساخت.
بازار در شب جمعه، بیش از آنکه مجموعهای از مغازهها باشد، مجموعهای از بوها و صداها بود. صدای فروشندهها که روی هم میافتاد، بوق کوتاه ماشینها، صدای قدمهای رهگذران و باز و بسته شدن درهای مغازهها، همه در هوای گرم شب با هم مخلوط میشدند. نور سفید و زرد مغازهها روی پیادهروها ریخته بود و آدمها، هرکدام با کیسهای در دست، بخشی از این جریان بیپایان بودند.
برای خرید دارو رفته بودم، اما مثل بسیاری از شبهایی که برای کاری کوچک از خانه بیرون میروم، شهر مرا در خودش کشید و خرید، بهانهای شد برای کمی بازارگردی.
داروها را تهیه کردم و بعد نان. بوی نان تازه، حتی در میان بوی دود، بنزین، ادویه و هوای گرم شهر، راه خودش را به مشامم پیدا میکرد. کیسه نان گرم در دستم بود و گرمای آن با گرمای هوا رقابت میکرد. لحظهای عجیب بود، چون نمیدانستم آنچه دستم را گرم میکند، نان است یا شب اهواز.
بعد نوبت تخممرغ و گوشت رسید. پشت ویترین قصابی، گوشتها زیر نور سرد مغازه رنگی متفاوت از آنچه در خانه داشتند پیدا کرده بودند. صدای چاقو، برخورد ترازو و کاغذی که دور خرید پیچیده میشد، بخشی از موسیقی آشنای بازار بود.
در میان این خریدهای کاملاً ضروری، جویس ویپ هم به کیسهها اضافه شد، چیزی از جهان امروز، در کنار نان و دارو و تخممرغ و گوشت. همین کنار هم قرار گرفتنشان برایم جالب بود، انگار کیسه خرید کوچک من تصویری فشرده از زندگی روزمره بود: چیزهایی برای بدن، چیزهایی برای خانه و چیزهایی برای عادتها و لذتهای کوچک.
در راه برگشت، گرمای اهواز هنوز روی صورتم بود، اما دیگر آن دشمن سرسخت روزهای گذشته نبود. شب، کمی مهربانتر شده بود. شاید دمای هوا فقط اندکی پایین آمده بود، اما همین اندک برای شهری که تابستان را با تمام خشونتش پشت سر گذاشته، معنای بزرگی دارد.
در خیابان راه میرفتم و به نور مغازهها، بوی نان، صدای موتورهایی که از کنارم میگذشتند و عابران خستهای که خریدهایشان را به خانه میبردند نگاه میکردم. ناگهان به نظرم رسید زندگی، برخلاف آنچه گاهی تصور میکنیم، در لحظههای باشکوه و استثنایی خلاصه نمیشود.
گاهی زندگی همین است:
یک شب جمعه، چند کیسه خرید، بوی نان تازه، سرمای ویترین قصابی، گرمایی که اندکی قابلتحملتر شده و شهری که زیر نور مغازهها، آرامآرام خودش را برای شب آماده میکند.
و شاید سالها بعد، اگر چیزی از این شب در حافظهام باقی بماند، نه نام دارویی خواهد بود که خریدم و نه تعداد تخممرغها، بلکه همین احساس مبهم و شیرین که آن شب، برای نخستین بار پس از مدتها، گرمای اهواز کمی شبیه خاطره بود تا رنج.
نویسنده: دکتر علی اندیشمند
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🫧
https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==
خواهرم موجود عجیبی است؛ یک موجود هایپر که خودش را با انواع و اقسام پروژهها و آدمها و شرایط درگیر میکند، دو گوشی تلفنش بیوقفه زنگ میخورند و دلش میخواهد حس کند که در حال مدیریتکردن تمام دنیاست بهنحوی که اگر او یک لحظه دست از کار بکشد کمیت دنیا لنگ میشود. دلیل این همه فشار و همهمه این است که احساس ارزشمندی او گره خورده است با مفیدبودن در طول روز و مفیدبودن از نظرش میسر نمیشود مگر با لهشدن زیر فشارهایی که بیشتر هیاهو هستند تا یک کار واقعی. همهی اینها را وقتی در موردش فهمیدم که از نزدیک با او کار کردم. چند وقت پیش درحالیکه طبق معمول با عجله از خانه بیرون میرفت به من گفت: «این قابلمهی خاله است اینجا مونده، اگه یکیشون رو دیدی بده بهشون.»
از نظر خودش موفق شده بود پروندهی قابلمه را ببندد چون یکی را پیدا کرده بود که کار را به او محول کند و زیرمتن حرفش هم این بود که «تا من پیگیری نکنم کارها انجام نمیشن.» اگر قبلن بود حرص میخوردم اما حالا میخندم.
بگذریم از شرکت و برندی که من ثبت کردم، نیروهایی که استخدام کردم و آموزش دادم، بارهایی که تحویل مشتریها دادم، کنترلکیفی و کارهای اداری و هماهنگیها و وصول مطالبات و تولید محتوا و تبلیغات و هزار کوفت دیگر، فقط در طول دو سال گذشته دهها دادگاه و صدها کار اداری را پشت سر گذاشتم، چندین سند را سروسامان دادم، چندین مراسم را برگزار کردم و تمام نیازهای خانهی پدر و خود پدر را هموار کردم*، در نهایت امروز قابلمه را هم تحویل خانهی خاله دادم درحالیکه در تمام این زمانها او فقط درگیر تلفن بود.
با پوستانداختن یاد گرفتهام از آدمهایی که گرفتار هیاهو هستند، درگیر زمانند، دائم در حال دویدنند و ظاهرن سرشان خیلی شلوغ است با تمام قوا بپرهیزم؛ این آدمها روکشی سفید و قشنگ کشیدهاند روی یک دندان کاملن خراب و همین روزهاست که درد به ریشه برسد. در هیاهو نمیشود یک کار واقعی انجام داد و اصلن این با ذات جهان در تضاد است؛ هرقدر هم که فشار وارد کنی نمیتوانی درخت را مجبور کنی سریعتر رشد کند. فقط میتوانی شرایط رشد را برایش فراهم کنی و باقی تنها با صبر ممکن میشود.
با آدمهایی کار کنید و رابطه بسازید که جادوی آرامش و توکل را میدانند، صبورانه قدم برمیدارند و نظم معجزهوار لحظهها را آشفته نمیکنند.
الهی شکرت…
*همهی اینها با لطف بیانتهای پروردگار میسر شد و من فقط پایی بودم که قدم برمیداشت.
سال واژهام: طبیب الهی
امروز بیماری بیشتر از روزهای قبل بر من غالب شد. ساعتهای زیادی رو خواب بودم، به خاطر خوردن دارو.
اما برای وبینار «نویسندهساز»، ساعت کوک کردم.
حالم کمی بهتر شد. نیمهی دوم وبینار باید داستان هزارکلمهای مینوشتیم، اما برق نبود و من به ناچار آزادنویسی کردم. از اتفاقات دیروز نوشتم و قسمتی از آزادنویسی رو به فیلم «زنده شور» اختصاص دادم. میگم آزادنویسی، چون نقد و تحلیل فیلم نبود؛ آزادانه از شخصیتها نوشتم، از حسی که درونم برانگیخته بودند.
بعد از آمدن برق، شروع به مطالعهی کتاب «مورفین» از میخائیل بولگاکف کردم.
فروپاشی تدریجی یک آدم از درون. کتاب در یک نشست و در مدت ۱ ساعت و ۲۰ دقیقه به پایان رسید.
دوست داشتم بیشتر از حسهایی که درونم به وجود آورد بنویسم، اما تأثیر داروها باعث شد که ناتوان بشم از نوشتن و همینجا گزارش نیکم رو به پایان برسونم.
Good Will Hunting 1997. دوستداشتنی بود.
پیادهروی.
جمعوجور کردن وسایل خواهر.
پر کردن موسِ(موشواره) جدید با استیکر های خیلی کوچک.(موشواره واقعاً کلمۀ خندهداریه.)
640 کلمۀ نوشتهشده در وبینار، به 1125 کلمه افزایش یافت. البته یادم رفت ذخیره کنم و بر باد رفت.
پیام دادن به دوست.
همین.
– دیشب بلاخره خوب خوابیدم. هرچند طبق عادت شش صبح بیدارم اما دوباره میخوابم و خوابهای پراکنده میبینم.
– شیفت صبح لابهلای کار کردن در کانالهای همسفران میچرخم.
– تمام زمان استراحت بین دو شیفتم را به درست کردن ناهار میسپرم.
– ادامهی کار روی اختراع سروش. تمام نمیشود چرا؟
– ده دقیقه پیادهروی در فضای سبز روبهرو، وقتی داروخانه خلوت است.
– وقتی سرانجام بخشی از کار ثبت اختراع تمام میشود احساس میکنم مغزم تاب برداشته.
– شاید قبل از خواب فرصت کنم اندکی بخوانم. دیشب این سه خط را یادداشت کردم:
«چرا زنان این همه رنج میبرند، اسکندر؟»
«زیرا جهان سخت مردانه است.»
«چرا چنین خالی از فرزانگی؟»
– رضا دانشور، خسرو خوبان
https://t.me/Darang_Farzaneh
-سالواژهام: تدریس.
-تا بیدار شدم، وقت ناهار بود.
-بعدِ ناهار نشستم پای ایدهها. شش تا ایده شد. برای داستان کوتاه جدیدم.
-عصر، خوابم گرفت.
-با چت جیپیتی چند تا عکس ساختم. یکیشان دلم را برد.
-ایستادم پای نوشتن. یادداشتی نوشتم برایش.
-عکس و یادداشت را گذاشتم کانال.
-یک ایده برگزیده شد تو ذهنم.
-بعد از چند روز برگشتم به «رود راوی».
-گزارش نیک را نوشتم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
– فایل ورد را باز کردم و مثل همیشه خواستم برایش تاریخ بگذارم که به اشتباه نوشتم آزادنویسی ۱۹ شهریور ۱۴۵۰. همین باعث شد که این جملات را در ادامه بنویسم:
سال ۱۴۵۰. من که تا آن موقع زنده نیستم. تازه اگر هم باشم معلوم نیست که چه چیزهایی را از دست دادهام تا به این سن برسم. میدانی، بزرگشدن با ازدستدادن گره خورده است. آرزو میکنم بمیرم قبل از اینکه چیزها و آدمهای زیادی را از دست بدهم. من این طورم دیگر. نمیتوانم ازدستدادن را تحمل کنم. میخواهم تمام شوم، قبل از اینکه بقیه چیزها تمام شود.
– در ادامۀ چند متن ویراستاری کردم و یک رخدادک دیگر نوشتم. فردا هم باید مقاله روزنامه را ویراستاری کنم. اصلا خبر ندارم که مقاله هفتۀ قبل چاپ شد یا نه.
https://t.me/zahrahabibi9626
برای سالواژهام «زبان» کتاب «بازاندیشی زبان فارسی»، از داریوش آشوری را میخانم.
«فسادی را که از راه قلم به زبان راه یافته باز هم از راه قلم چاره میتوان کرد و وظیفهی اهل قلم است که برای آن چاره بیندیشند و برای این کار هم قدری جسارت لازم است هم قدری ظرافت و هنر.»
ظهر میروم کرجگردی. خیابان قزوین و شاهعباسی را از بالا به پایین گز میکنم. با دوست دیرینهای قرار دارم. کبابی گلبهار میزبان ناهار ماست. بار اول بود آنجا میرفتیم، کیفیت کبابش عالیست. جای دوستان خالی.
عصر میرویم شهرکتاب فردیس. طبقه همکف، لوازمتحریری بخاطر نزدیکی به مهر، شلوغ است اما طبقه بالا بخش کتاب خلوت.
از لیست بلندبالایم، ششتایی پیدا میشود. بازاندیشی زبان فارسی، تقویم بیهدفی، در کمال سادگی، قصهها از کجا میآیند، سیکادا، پرسیدن مهمتر از پاسخ دادن است.
ذوق دارم، کاش میتوانستم بیشتر بگیرم.
رونویسی از غزلیات حافظ قرعه میافتد به
«دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم»
این بیت حافظ را در هر سه بار عاشقی، زندگی کردم. عشق اول خیالین، کورکورانه بدون شناخت و با حماقت. دومی با مردی اشتباه، ناقص و بیمارگون. سومی اما خاستنی لذتبخش و رشد دهنده. چون در پختگی رقم خورد، پیامد درستی داشت.
همراه استاد آغاز داستانی را می نویسم اما چون مهمان دارم بقیه را میگذارم برای بعد.
گزارش نیک بیست و یکم.
الان که دارم گزارش نیک می نویسم سرم درد می کند. می توانستم بی خیالش شوم و ننویسم ، ولی گفتم نه من به خودم قول دادم که این کار رو به طور مستمر انجام بدهم.
میتوانستم به بهانه هایم گوش بدهم و اصلا امشب به خاطر سردرد و خیلی چیزهای دیگر قید گزارش نیک را بزنم اما نه هرگز.
خب خب غر زدن و بهانه آوردن ممنوع.
بریم ببینم امروز چه کار کردم.
صبح زودتر از خواب بیدار شدم.
ساعت۸:۴۰ بود. خیلی خوب است که آدم زود از خواب بیدار شود، چون کلی تایم داری که به کارهایت برسی و برنامه هایت را اجرا کنی.
بعد از بیدار شدن سریع رفتم اتاقم و چند صفحه کتاب خواندم.
بعد صبحانه خوردم، کمی صبر کردم و بعد ورزش کردم.
ورزش امروز هم همراه با رقص بود.
یعنی بخش اول حرکات ورزشی بود و بخش بعدی حرکات ورزشی که با رقص ترکیب میشه.
جالبه نه؟
من قسمت ورزش و رقص دوست دارم ، چون حرکاتت تندتر میشن، عرق می کنی، کلی انرژیت آزاد میشه و انرژی می گیری.
بعد از ورزش مقداری آب نوشیدم.
یک میوه خوردم.
کتاب جدیدی را هم شروع کردم.
کتاب فرمول برنامه ریزی.
برای برنامه ریزی بهتر و انجام به موقع کارها به نظرم کتاب کاربردی و خوبی است.
قبل از وبینار هم پادکست گوش کردم و حالم کمی بهتر شد.
وبینار محبوبم، نویسنده ساز شروع شد و من مشتاق تر از همیشه حاضر شدم.
حال شاهین کلانتری چه قدر خوب بود.
با کلی انرژی و رقص وبینار را شروع کرد با آهنگ بعد از نسترن فرشید امین.
کلی خندیدم. خوشحالم کسانی هستند که با وضع جامعه و مشکلاتی که در زندگی هاشون دارند باز هم می توانند با کوچکترین چیزها اسباب شادی را فراهم کنند.
خب از تمدید گواهی نامه اش گفت. و موهای بلند و عکسش.
می گفت اگر پلیس گواهینامه را بگیرد و عکس را ببیند، به عنوان قاچاقچی ده کیلو مواد مخدر دستگیرش می کند.
خنده ی خانومانه.
ولی به نظرم او با موهای کوتاه جذاب تر است.
خلاصه جونم براتون بگه رسیدیم به قسمت شیرین هزارکلمه نویسی.
یه جورایی شده روتین وبینار نویسنده ساز.
قصه نویسی در ۲۵ دقیقه.
خیلی شیرین و جالب است که در عرض ۲۵ دقیفه تو هزار کلمه داستان بنوسی اما نه از قبل فکر شده بلکه باید بداهه این کار انجام دهی.
بدون داشتن نقشه و شخصیت های مشخص.
من که دوستش دارم.
داستانم در مورد یک خانم خیاطی بود که اول داشت فکر می کرد چا کار کند بعد به این نتیجه رسید که برای بچه های مدرسه که هفته ی اخیر جشن تکلیف دارند جانماز بدوزد و به آن ها هدیه دهد.
که همسایه اش هم در این کار به او کمک کرد. او انجمن مدرسه بود.
وبینار تمام شد و با مادرم بیرون رفتیم و پیاده روی کردیم.
گزارشنیک”1405/6/19″ شهریور. روز پنجشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتابی نخاندم. امروز زمان زیادی را با آجی گفتگو کردم.
نویسندهساز شرکت کردم. چند روزیست در نویسندهساز یک داستان هزارکلمهای مینویسیم.
البته من نشمردم ببینم چند کلمه میشود.
من هیچوقت طی روز خودم به تنهایی نمیتوانم این طوری پیوسته بنویسم. مگر تمرین دورهها باشد که پیوسته در زمانی مشخص بنویسم.
اما دستهجمعی نوشتن خب تو وادار میشوی که بنویسی.
خب انرژی جمع هم بیتاثیر نیست.
خلاصه حرکتی سودآورست. از همه مهمتر کیفیت ذهن و جسم را تغییر میدهد.
https://t.me/speechoff
دیشب تا اذان صبح اینستا گردی کردم صبح با صدای کارن بیدار شدم البته ساعت دوازده بود . سیب زمینی سرخ کردم براش تا ناهار آماده بشه .
هزار کلمه آزاد نویسی کردم .
در وبینار استاد شرکت کردم داستان کوتاه پلیسی رو شروع کردم برام جالب بود می خوام ادامه اش بدم.
امروز طبق برنامه روز کتاب آموزشی بود کتاب های کتاب خونه کوچیکم تکراری شده بود از فیدیبو ده صفحه از ظلم جهل دوزخیان زمین رو خوندم در مورد جنگهای بریتانیا و بقیه کشور ها بود و دادن بحرین و گرفتن سه جزیره مهم خلیج فارس .
برنامه ریزی برای مطالعه باعث شد با خیال راحت کتاب بخونم چون به همه کتابها می رسم و بیشتر لذت بردم.
#گزارش_نیک۱۲۱
📍درون آغوشت گلوله شدم و به امروزی که شب شد نگاه میکنم.
همهاش رخدادک میبینم.
چقدر مشغول نوشتن بودم.
و چقدر امروز روز تعطیلم نبود.
راستی چرا مثل خیلیها آخر هفتهام چندان تعطیل نیست؟
مغزم درد میکند.
مسائل ساده چرا گاهی برایم سخت است؟
رخدادک نوشتن چرا برایم سخت بود؟
تماس اول صبح چرا برایم سخت بود؟
عیادت بیمار چرا برایم سخت است؟
کوتاه و مختصر نوشتن چرا برایم سخت است؟
سخت نگرفتن چرا برایم سخت است؟
مقایسه نکردن چرا برایم سخت است؟
دوست داشتن هرآنچه هستم چرا برایم سخت است؟
میخواهم امشب کوتاه و مختصر باشم، برای خوانده شدن.
نوشتن رخدادک، روزم را کوتاه کرد.
مسخره است؛ حل کردن یک مسئله ساده، اینقدر برایم سخت است.
زانو دردم برگشته. کلافهام.
شنبه به دکتر میروم.
شنبه، اگر برایم سخت نباشد.
۱۴۰۵/۰۶/۱۹
نشانی من اینجاست
https://t.me/pichesabz
امروز قایق کاغذیام، بادبانی در کار نیست.
(برای امروز که خوب نیستم اما خاستم گزارش بدم که هنوز هستم.)
شمس منُ مامان من
درمورد شمس بود و وقتی اومدم خونه
” باز میخوام برم پیش شمس. دکتر خیلی خوبیه”
مادرم بود، داشت با تلفن صحبت میکرد.
میگفت شمس و میشنیدمش هم شمس.
✍آذردختحمیدی
#یادداشتگاه
قزِلک
امروز هم نوزدهمین روز شهریور بود. شهریور هم شباهت عجیبی به اسفند دارد هم زود میگذرد و هم هیجان دارد. البته چند سالیست که ابهت و شیرینی این دو ماه شگفتانگیز از میان رفته است. صبح زود بیدار شدم و از خواب سیر شده بودم. کارهای هر روز را انجام دادم. و به نوشتن پرداختم و نیم ساعت بی وقفه نوشتم. و به پیاده روی رفتم. صبحی سرشار از اکسیژن و نشاط بود. لازم نیست در مورد صبحانه خوردن و ناهار و شام درست کردن توضیحی داده شود اما حرف زدن در مورد خوردن و آشپزی دلپذیر و خواستنیست و طرفداران خود را دارد. سالواژهام تعهدورزیست و سر فصل همهی کارهایم است. قسمتی از داستان کودک را تصحیح کردم. برای بچهها یا همان داستاننویسی کودک را نوشتم و امروز برایم یک سوال پیش آمد مرز روایت و داستان چیست؟ باید از استاد بپرسم. از خوردن چای هنگام پایان کار روزانه لذت بردم. با خواهرم حرف زدم و به کلاس داستان کودک رفتم. و به کتابهایی که برای کودکان چاپ شده نوکی زدم. بیشتر تصویرگری به کمک آمده و داستان را توضیح داده و فکر میکنم با ظرافت باید داستان را نوشت. خاطرات داستانخوانی دور هم با بچههای کلاس در سوم راهنمایی برایم زنده شد. و داستان کودک و نوجوان خواندن، همیشه برایم لذتبخش بوده است. امروز چیزهای عجیبی شنیدم که گفتنش وقت زیادی میبرد و از حوصلهی گزارش نیک خارج است. اما بسیار ناراحت شدم. واژهی مرز در خیلی جاها بکار میرود مثلا مرز هر کشور یا مفهومی مرز خیر و شر و یا مرز خیال و واقعیت، و پسوند و پیشوند هم میتوان به آن اضافه کرد. مثل مرزبندی، فرامرز، مرزدار، و …
فیلم مستندی از طول زمان و رشد موسیقی در یک ایرانی که از بچگی نواخته و خوانده است، را در شبکه بیبیسی دیدم. خواننده شرحی از زندگی هنری خودش داد که جذاب و خوب بود. یادداشتهای روزانه مرا در کانال تلگرام مهرابی بخوانید. 👇
https://t.me/notetoday1
امروز از خواب که بیدار شدم یکساعت پیاده روی داشتم وبعد خواهرم را دلداری میدادم که باید پیگیر درمانش باشد. بعد هم که آمدم خانه تا ظهر کارهای خانه را میکردم و بعد ازظهر یکساعت تمرین ورزش داشتم و بعد از آن یک جلسه آنلاین و کتابخواندن و تا به الان که رسیدم به گزارش نیک. هنوز هم خیلی با خودم فکر میکنم و حرف میزنم که چرا همیشه در گیر آدمهای غایب هستم. خیلی درد دارد که آدم مبتلا به سرنوشتی باشد که نیم بیشتری از عمرش بگذرد و ببیند که همیشه داشته براساس آنچه که در گذشته تجربه کرده ، آینده را برنامه ریزی میکند و آدمهای تکراری را به زندگی خود دعوت میکند. چقدر تاسف آور است وقتی میفهمی عمری بی آنکه بدانی اینطور زندگی کردی. انصاف نیست زندگی اینطور باشد. من آن وجه تاریک آدمهای اطراف خودم را باز هم در آدمهای دیگر پیدا میکنم ، آنها را با عواطف خودم در گیر میکنم و بعد توقع دارم که آنها روزی به آدمهای روشنی برای من تبدیل بشوند. چقدر دلم برای تنهایی خودم میسوزد. تنها همدم من در زندگی نوشتن است. همیشه فکر میکنم هر آدمی که نویسنده شده عمیقا آدم تنهایی بوده است.
سالواژه: پژوهشیدن
در اتاقی خالی که صدا از بیرون درش میپیچد نشستهام. اما انگار از دنیا جدا شدهام. نور است، من، یک فرش کرمی، وسایلم و یک آبگرمکنطور. ساعت شش قرارِ ژوژمان است و ما فقط بیننده. دو ساعتی وقت داشتم. به چهار پومودورو تقسیدمش و تکالیفِ عقبمانده را آغازیدم. یک چهارمش انجام شد. هرچند فیگور را مغز نکشید. بجایش دن کیشوت خاندم. یک فصل کامل. بعدش نشستم به پستنویسی. چون بعد از ژوژمان میخابم و میدانم وقت نیست.
استاد گفت شما که میاین اینور میز میفهمید فشن و تمام بایدها و نبایدهایش محض پول است. برای همین هم طراحانش ساده و بیاهمیتن به این چیزها. پولش مطرح است و ضررهایش سالها بعد مشخص میشود.
کلاس فیگور را دیر رسیدم و کمتکلیف. به خودم قول دادم دیگر عقب نندازم. ولی قول را چگونه در طول هفته فراموش نکنم؟ چگونه بیشتر طراحی کنم؟ من به امید روزی طراحی میکنم که قواعد شکستن را یاد بگیرم. از استاد پرسیدم: نقصکشی در پروژهی پایانی امکانپذیر است؟ گفت برای داورانِ اینجا نه.
خاب ماندم. هشت بیدار شدن هم خوب است چون پنج بعدازظهر خابت نمیآید هم بد است چون تا وسایلت را جمع کنی دیر میشود و بدقول میشوی برای کلاسهایت.
خاب دیدم آب که گرفتم روی سنگ توالت به تیکههای ریز تبدیل شد و از هم پاشید. هرچه فکر کردم بقیهاش یادم نیامد.
📝 #گزارش_نیک ۱۲۱
️1️⃣شروع روز با وبینار روزانه نویسنده ساز.
2️⃣قسمت اول و دوم سریال تایلندی to love and cherish.
3️⃣خوردن بستنی شیری تا نصفه.
4️⃣نوشتن یک صفحه آزاد نویسی برای شروع کتاب جدیدم.
5️⃣آقای کلانتری گفت:« حداامکان کوتاه بنویسیم تفسیری و دلنوشته ننویسیم و سعی کنیم سوم شخص محدود بنویسیم به نوشتن با سیستم عادت کنیم.»
6️⃣خواندن متنی درباره مقایسه مدارس ایران و ژاپن منو به فکر فرو برد؛«تفاوت بنیادینِ بین تربیت فکری تو حکومتی مثل ژاپن با حکومتهای ایدئولوژیک، درست از همین نقطهی آغازین و مدل ساختن فرهنگ و ساختار جامعه توی مدرسهها و کوچیکترین سنین خودش رو نشون میده.تو اون سیستم چیا یاد میدن و به چه چیزهایی توجه میکنن: تعامل کردن یعنی از همون دوران به بچه یاد میدن چطوری روابط اجتماعی خوبی با دیگران داشته باشن، احترام بذارن، و حتی یکی از ارزیابیهاشون اینه که آیا اون بچه به معنی زندگی فکر میکنه؟ داشتن دروسی مثل هنر و موسیقی وصنایع دستی هم به نوبهی خودشون خیلی اهمیت دارن.اونوقت ماها چیا خوندیم؟ ما تو سیستمی بزرگ شدیم که فکر کردن توش عملاً جرم محسوب میشه! تو یه حکومت ایدئولوژیک، به جای اینکه بهت یاد بدن «چطور» فکر کنی، دائم بهت دیکته میکنن که «به چی» فکر کنی، چه باوری داشته باشی و چه سبک زندگیای رو دنبال کنی.اصلاً پرورش تفکر مستقل، خط قرمز و نقطهی مقابل منافع اینجور حکومتهاست؛ چون سیستم بر پایه و اساسِ تعطیل بودن مغزها بنا شده و وقتی قرار است بیرون از چارچوبهای فرمایشیشان حق نفس کشیدن نداشته باشی، اصلاً تفکر آزاد معنایی پیدا نمیکند.»
7️⃣دیدن قسمت جدید سریال دختر امپراطور.
8️⃣شنیدن ادامه پادکست سنگ صبور صادق چوبک.
مریم باقری۱۹ شهریور۱۴٠۵
@Maryamwriter_2 چنل تلگرام
گزارش نیک ۱۸
چند روز سخت در پیش دارم.
سالواژه:شوق زندگی
دوست
مشهد. گرد و غبار. آسمان آبی و نیمه تاریک. گرمای سرِظهر که با آلودگیِ هوا در چشم و بینی و بدنت میپیچد و حالا دیگر بهجز بوی عرق، بوی اگزوز موتور و ماشینِ فرسوده هم در تو دمیده شده. در تکتک تارهای مویت. هر کجا که روییده است.
برای کارهای دندانپزشکی چند روزی به مشهد آمدم. دوستم با شنیدن خبر آمدنم مرا دعوت کرد برای تولد. یک مهمانی بدون هیچ غریبهای. تنها غریبه من بودم. با هزار خاهش که بدون کادو بروم و حضورم برایشان کافیست. و من هم نخاستم پرروبازی درآورم و چند بار تعارف کردم که ای بابا جمع خودمانیست. رویم نمیشود و شما و مهمانهایتان معذب میشوید. و باز دوباره از سمت دوست خبر آمد که بیا و تو برایمان عضوی از خانوادهیمان هستی.
دیگر تعارف نکردم. بس بود. هر چیزی حدی دارد.نیشم تا بناگوش باز بود و بیقرار برای رفتن و دیدن تکتکشان.
آن روز که خانم دندانپزشک آمپول را به لثهی دندانهای جلوی دهانم زد و من اشک در چشمانم حلقه زد یاد دوست افتادم. اشک نخشکید و روان شد. خانم دندانپزشک داشت دهانم را جر میداد. من لبخند زدم و او فقط اشکهای روی گونهام را دید و از من عذرخاهی کرد و چند لحظه دست نگهداشت.
وقت رفتن شد. تولد از ساعت ۶ عصر شروع میشد. خودم را کلی مهار کردم که زودتر روی سرشان خراب نشوم. در حالی که خاهرزادهام لباس پوشیدن و آرایش کردنم را میدید و ضجه میزد که نروم، من یاد تمام لحظاتِ گذشتهای بودم که با دوست داشتم. او گریه میکرد و من بغلش کردم و دلداریاش دادم که زودی میآیم. همانطور لبخند میزدم و با خودم میگفتم کاش این زود خیلی طول بکشد.
در راه بیقرار بودم. برای دیدنش. دیدنشان بعد از چندین ماه. و رسیدم جلوی درِ خانهی گرم و صمیمیاش. خانه با نمای آجری. با نورهایی گرم که به اندازه در نمای آن طراحی شده. خانهی دوست.
در مهمانی هستم. حالا دیگر تمام آن غریبهها یا در کنارم نشستهاند یا در وسط مراسم مشغول رقصند و دارم نگاهشان میکنم. و یا با آنها میرقصم. تنها غریبه من هستم.
و من شادترین غریبهای بودم که میشناختم. محبت و لطفی بود که از تکتکشان به جان و دلم مینشست. از تمام غریبههای مهمانی. و دوستانم. همین دو خاهر. دوست. کنار کسانی بودم که سالهای اول آمدنم به مشهد را برایم شیرین کردند. اول در محل کار. بعد در مهمانیهایشان. هر شرایطی که داشتم با هر سطح از توانایی و کسب موفقیت در مراحل زندگی که معمولن کاسبیام خراب بود، آنها از طرفداران من بودند. تکتک چیزهای خوبی که میدیدند در من، بزرگترش میکردند و مهربانانه به من میگفتند. جز محبت و عشق در کلامشان نبود و نیست و میدانم که نخاهد بود. یک سریها بلد نیستند بد بودن را. و من میشناسم آنها را. از نزدیک دیدمشان. بغلشان کردهام. روزی که خانودهاش را از نزدیک دیدم فهمیدم این همه عشق و محبت از کجاست. پدر. پدر. پدر. به معنای واقعی پدر. نه از آنها که در بچگی عاشقش هستی و بزرگ که میشوی برایت سوهان روح میشود. هنوز پدر است. عشقی که به فرزندان و همسرش دارد بیمانند است. عشقی که به اطرافیانش دارد حتا غریبهها مثال زدنیست. و مادری که هر روز زیباتر میشود. مادری سراسر عشق و شورِ زندگی که حتمن زبان نازکِش پدر برایش بیتاثیر نبوده. من کنار آنها بودم. دوستانم با عشق از کانال ندیسندگیام برای چند نفر از فامیلشان تعریف کرده بودند و آنها با من صحبت میکردند. راجع به نوشتن. راجع به دورهی نویسندگی. حتا چند خاطره گفتند برایم که شاید من بپسندم و راجع به آنها بنویسم. و من بدون هیچ حس شکست نفسی یا کمبودی با آنها صحبت میکردم. از خیلی تازهکار بودنم گفتم و علاقهام به نوشتن.
وقت خداحافظی شد. دلم گرفت. در آغوششان گرفتم. بوسیدمشان. حالا دیگر جلوی در حیاط بودم و دست دوستم در دستانم. از درِ حیاط صندلیهای خالی را میدیدم و ریسههایی که میتابیدند و میخاستند هنوز بتابند تا قبل از طلوع خورشید. یکبار دیگر در آغوش گرفتمش.
دوستان من. دو خاهر. دوست. شما یادگارهای من هستین از مشهد. سوغات من هستین. از آن سوغاتیها که به یادگار میماند تا همیشه.
و شما سالواژهی تمام سالهای عمرم هستین.
https://t.me/Neveshtkhaneh
امروز هممش در استراحت مطلق بودم. یعنی اینجور ترجیح دادم. فقط فایلهای صوتی جامانده از روزهای قبل را شنیدم. باید یک تصمیم در مورد کارم بگیرم. به پیشنهاد تغییر کارم فکر میکنم. نمیدونم قبول کنم یا نه؟ دوست دارم کلن اداره دیگری بروم. به نیت بعضیها شک دارم.
یک جستار دیگر از کتاب «تقویم بیهدفی» خاندم.
وبینار خیلی خوش گذشت. به ویژه بیستوپنج دقیقهنویسی. یک داستان نوشتم دربارهی دختر فقیری که پدرش سرطان داشت. چیزی شد، مثل فیلمهای آبدوغخیاری.
چند تا کار بانکی را با اپلیکیشن انجام دادم.
میروم تا جزوهی شعر را بخانم.
۱. با شوق برگشتن به خانه از خواب بیدار شدم و قبل از اینکه خانواده بیدار شوند وسیلههای خودم را جمع کردم. به بقیه هم کمک کردم که زودتر آماده شوند که زودتر راه بیفتیم.
۲. کل روز را در جاده بودیم. کل مسیر را بیدار بودم تا بتوانم درختان بیشتری بشمارم و کوههای بلندتدی را ببینم.
۳. تا رسیدیم، خودم را زیر دوش پرت کردم و خستگی سفر را شستم.
۴. با تنبلیام جنگیدم و گزارش را نوشتم.
_ صفحات صبحگاهی
_ نمره امروز ۶ از ۱۰
_ پیاده روی تا نانوایی آزادپز و خرید دونان به مبلغ ۶۰ هزار تومان.
برگشت به خانه همراه با راه رفتن وارونه، سرم به طرف خیابان پشت به خانه حرکت کردم. درمنزل این تمرین را انجام میدهم برای تعادل خوبه در خیابان اولین تجربه بود، مطمئن شوید از مسیری که این غلط کاری ها را می کنید ماشین، موتور ویا حتی همسایه نباشد هم خطرناکه وهم مایه آبروریزی خواهد بود.
_ فرشیو حیاتیو سماور ذغالیو املتیو به هرحال بساطیو جهت خوردن صبحانه جاتون سبز خوش گذشت.
_ مطالعه تخصصی سه ساعت و یادداشت برداری
_ فراوان خوابیدم، کمبود خواب جبران شد.
_ نقاشی (ماندلاکِشی) نه به یاد دوران مدرسه، بلکه به جهت آرامش و خودشناسی فعلأ مد اینستاگرامر هاست.
_روز نویسی خواندم.
_تقویت خودکنترلی امروز چند مورد را می شد جواب درشت بدهم ندادم.
و اما بعد گزارش نیک ۱۲۱ با مصیبت شام چی بپزم تا بخوریم؟ به اتمام رسید.
رسیدیم مشهد، از قطار پیاده شدم و سفر تمام شد. حالا باید دوباره با روزمره سلام میکردم. پایم به خانه رسید یا نه، مشتری همیشگی و وفادارم پیام داد که «میدونم گفته بودید وقت ندارید، اما خواستم بازم بپرسم؛ قبل اینکه کار بدم یکی دیگه، شما نمیتونین انجام بدین؟»
لعنتی، خدا زیادش کند، آنقدر دستبهنقد است و وفادار و خوشبرخورد که آدم دلش میخواهد کارش را مفتمفت هم انجام بدهد.
جوابش را دادم که کارش را با تأخیر دهروزه میتوانم تحویل بدهم، اگر مشکلی ندارد، که گفت مشکلی ندارد.
استراحت کردم. فیلم دیدم و برای کانالم دلتنگی کردم.
شعر «روی هیچ؟» را باز باز باز باز بازنویسی کردم.
بازِ فعلاً نهایی را فرستادم توی کانالم.
و یک یادداشت کوتاه، برای روزم نوشتم.
https://t.me/meslenafas